تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
علم و دانش

!Please do not be a sheep |لطفا گوسفند نباشید!

صفحه  صفحه 2 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#11 | Posted: 27 Aug 2012 09:51
زندگى چيست؟
«زندگي يك بوم نقاشي است كه در آن از پاك كن خبري نيست!»
«جان كانفيلد»


علي (ع) مي فرمايد: من عاشق زندگي ام و بيزار از دنيا!!
از ايشان پرسيدند: مگر بين زندگي و دنيا چه فرقي است؟
فرمود: دنيا حركت بر بستر خور و خواب و خشم و شهوت است و زندگي، نگريستن در چشم كودك يتيمي است كه از پس پرده شوق به انسان مي نگرد!

«اشو» زندگي را چون نيلوفر آبي مي داند و مي سرايد:
زندگي را به تمامي زندگي كن.
در دنيا زندگي كن بي آنكه جزيي از آن باشي.
همچون نيلوفري باش در آب،
زندگي در آب، بدون تماس با آب!
زندگي به موسيقي نزديكتر است تا به رياضيات.
رياضيات وابسته به ذهن اند
و زندگي در ضربان قلبت ابراز وجود مي كند!

سپس ادامه مي دهد:
زندگي سخت ساده است!
خطر كن!
وارد بازي شو!
چه چيزي از دست مي دهي؟
با دستهاي تهي آمده ايم،
و با دستهاي تهي خواهيم رفت.
نه، چيزي نيست كه از دست بدهيم،
فرصتي بسيار كوتاه به ما داده اند،
تا سر زنده باشيم،
تا ترانه اي زيبا بخوانيم،
و فرصت به پايان خواهد رسيد.
آري اين گونه است كه هر لحظه غنيمتي است!

سپس در پايان زندگي مي سرايد:
مرگ تنها براي كساني زيباست كه،
زيبا زندگي كرده اند!
از زندگي نهراسيده اند!
شهامت زندگي كردن را داشته اند!
كساني كه عشق ورزيده اند،
دست افشانده اند،
و زندگي را جشن گرفته اند!
پس؛
هر لحظه را به گونه اي زندگي كن،
كه گويي واپسين لحظه است.
و كسي چه مي داند؟
شايد آخرين لحظه باشد!

«ليندا پرين سايپ» با نگاهي فهيم، زندگي را مجموعه اي از درد و غم و شادماني و شعف مي داند و مي سرايد:
گرچه زندگي با درد و غم همراه است،
اما مسير از شادماني هاي بسيار نيز خالي نيست.
اگر دنياي خود را فرو ريخته يافتي،
تكه هاي سالم را برگير و به راه ادامه بده،
چون در پايان، آرزوهايت را برآورده خواهي يافت.
به ياد داشته باش!
كه در پايان، همين فراز و فرودهاست كه يكديگر را توازن مي بخشند.
بگذار اشك هايت جارى شوند،
بگذار گل لبخند بر لبانت بشكفد.
اما تسليم، هرگز! هرگز!
به ياد آر،
كه در تو نيرويي است كه نويد واقعيت يافتن روياهايت را مي دهد.
حتا آن زمان كه بسيار دور مي نمايند!
«دكتر شريعتى» بر اين باور است كه زندگى يعنى:
نان، آزادى، فرهنگ، ايمان، دوست داشتن.

اما «اما نوئل» زندگى را مجموعه اى از رنج ها و شادى ها مى انگارد:
زندگى بشر داراى امكان آموزشى است.
بشر مى تواند در پيچ و خم زندگى رنج ببرد
بشكند، بيفتد، برخيزد، شادى كند
و سرانجام حقيقت يا ذات خدا را دريابد!
ولى (دونا لوين) زندگى را آموزگار شگفتى ها مى داند و مى سرايد:
زندگي آموزگاز شگفتى است!
با دست مايه ى تجربه هاي شيرين و خاطره هاي تلخ
درك عميق روزهاي عذاب، بسي دشوار است
اما در امتداد همين روزگار سخت
به اكسير قدرت درآميزى و استقامت آموزى
و تجربه مي كني كه به آهنگ هر روز همپاي شوي
و در مقابل آن استوار باشي.
چه غم از پيمودن كوته راهي به درد
و كشيدن بارى به ناكامى.
و مى آموزي كه تمناي تو هر چه به سادگي رو كند
پاداشي، بايسته تر فراچنگ آري!
و با آنكه باختن هميشه گامي ديگر است
به سوي بردن و پيروزي!
و ديگر بار چون عادت ديرينه
زندگي لب به خنده گشايد.
خويشتن را باز مي يابي
توانمندتر از پيش و به دانشي فراخ
از تماميت بي انتهاي خويش
و آن گاه قدر آرام و كام لحظه هاي خوب را در مي يابي
به ژرفايي كه هرگز نمي شناختي!

«پائولو كوئليو» تعبير زندگى را بر دو بال شادى و عشق در قالب داستاني چنين مي سرايد: شخصي نزد عارف بزرگي به نام «موشه دكو برين» رفت و گفت: زندگي ام را چگونه بگذرانم تا خداوند از اعمال من راضي باشد؟ عارف بزرگ گفت: تنها يك راه وجود دارد؛ زندگي با عشق!
لحظاتي بعد شخص ديگري نزد عارف آمد و همين سؤال را پرسيد و عارف گفت: تنها يك راه وجود دارد؛ زندگي با شادي!
شخص اول كه در آنجا نشسته بود با حيرت پرسيد: اما شما به من توصيه ي ديگري كرديد، استاد! عارف گفت: نه، دقيقا همين توصيه را كردم!

«دام راس» زندگى را مكتب درسى مى داند و مى سرايد:
به ياد داشته باشيم!
زندگى مكتب است
برخي از درس ها را بايد بر آسمان نوشت
تا همه آن را بشنوند و بفهمند!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#12 | Posted: 27 Aug 2012 09:53
«صمد بهرنگى» از زبان ماهي سياه كوچولو مي گويد: زندگي اين نيست كه تو هر روز يك مسير را طي كني، بعد به خانه بروي، بخوري و بخوابي و باز فردا تكرار كار ديروز تو باشد. آيا نام اين كار را زندگي مي گذاري؟

«پت رادگاست» معتقد است كه: هدف زندگى جستار است، يادگيرى، سرور و گامى ديگر به سوى موطن و تجارت زندگي نماد چيزهايي است كه شعور مي خواهد بياموزد!

«پژمان بختيارى» در اعتراض لطيفى مي سرايد:
گر نشان ِ زندگى جنبندگى است
خار در صحرا سراسر زندگى است
هم جُعل1 زنده است و هم پروانه ليك
فرق ها از زندگى تا زندگى است




1-جُعل: سوسك فضله خوار را گويند.

«فروغ فرخزاد» زندگي را بسيار ساده مي انگارد و مي سرايد:
زندگي شايد
يك خيابان دراز است كه هر روز زني با زنبيل از آن مي گذرد
زندگي شايد
طفلي است كه از مدرسه باز مي گردد.

«كارن برى» ـ سبكبال و شادمان، زندگي را دم غنيمت شمردن مي داند و مي سرايد:
نمي توانيم گذشته را تغيير دهيم،
تنها بايد خاطرات شيرين را به ياد سپرد،
و لغزش هاي گذشته را توشه راه خرد سازيم
نمي توانيم آينده را پيش بيني كنيم.
تنها بايد اميدوار باشيم و خواهان بهترين و هر آنچه نيكوست،
و باور كنيم كه چنين خواهد شد.
مي توانيم روزي را زندگي كرد،
دم را غنيمت شمريم،
و همواره در جستجو تا بهتر و نيكوتر باشيم!

خواجه شيراز مثل هميشه نغز و نازك مي انديشد: زندگي فاصله اي است كوتاه بين دو راه منزل (تولد و مرگ) كه فرصت صحبت را بايد غنيمت شمرد:
فرصت شمار صحبت كزين دو راه منزل
گر بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن

«اميلي ديكنسون» بيهوده نبودن زندگي را چنين مي انگارد:
اگر بتوانم از شكستن يك دل جلوگيري كنم،
زندگي بيهوده نخواهد بود!
اگر بتوانم يك زندگي را از درد تهي سازم و يا رنجي را فرو نشانم،
اگر بتوانم سينه سرخ مجروحي را كمك كنم تا دوباره به لانه خويش بازگردد، زندگيم بيهوده نخواهد بود.

«اما نوئل» هدف زندگي را يافتن حقيقت مي داند و مي سرايد:
هدف سفر زندگي،
يافتن حقيقت است.
در اين سفر پختگي ها، درس ها و تجزيه ها را بايد از سر گذراند.
هر كس به اقتضاي شعور خويش!

«سهراب» با نگاه سبزش مي سرايد:
زندگي بال و پري دارد،
با وسعت مرگ .
پرشي دارد،
به اندازه عشق .
زندگي چيزي نيست
كه لب طاقچه عادت
از ياد من و تو برود.
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است،
كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي شستن يك بشقاب است!

«نانسي سيمس» با نگاهي نرم و نازك مي خواند:
زندگي مسابقه نيست
زندگي يك سفر است
و تو آن مسافري باش
كه در هر گامش
ترنم خوش لحظه ها جاري است.
با دم زدن در هواي گذشته
و نگراني فرداهاي نيامده
زندگي را مگذار كه از لابلاي انگشتانت فرو لغزد،
و آسان هدر رود.
روياهايت را فرو مگذار
كه بي آنان زندگاني را اميدي نيست
و بي اميد، زندگاني را آهنگي نيست!

و «هوشنگ شفا» با واژگاني معترض مي سرايد:
زندگي يعني، تكاپو
زندگي يعني،هياهو
زندگي يعني، شب نو، روز نو، انديشه نو
زندگي يعني، غم نو، حسرت نو، پيشه نو
زندگي بايست سرشار از تكان و تازگي باشد.
زندگي بايست در پيچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذيرد.
زندگي بايست يك دم، يك نفس حتي ز جنبش وانماند،
گرچه اين جنبش براي مقصدي بيهوده باشد.
زندگاني همچو آب است.
آب اگر راكد بماند چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوي گند مي گيرد.
در هلال آبگيرش غنچه لبخند مي ميرد
آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند
مرغكان شوق در آيينه ي تارش نمي جوشند
من سرودي تازه مي خواهم،
افتخاري آسمانگير و بلند آوازه مي خواهم.
كرم خاكي نيستم من تا بمانم در مغاك خويشتن خاموش
نيستم شب كور كز خورشيد روشن گر بدوزم چشم ،
آفتابم من كه يكجا، يك زمان ساكت نمي مانم.
من هواي تازه مي خواهم!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#13 | Posted: 27 Aug 2012 09:58
اما «توماس هالكى» زندگي را مجموعه اي از عادات دانسته و مي گويد:
زندگي شما از مجموعه عادات شما تشكيل يافته است. هر چه عادات شما بهتر و نيكوتر باشد، زندگي شما هم عالي تر و زيباتر خواهد بود. بكوشيد به عاداتي معتاد شويد كه مايليد بر زندگي شما حكمفرما باشد!

ولي «توماس كارلايل» زندگي را از نظر زمان چون جرقه اي مي داند و مي گويد:
زندگي همچون جرقه اي از زمان ميان دو ابديت است و ما هرگز طالع دو بار ديدن آن را نداريم!

«سهراب» در تأييد سخن توماس كارلايل مي سرايد:
زندگي آبتني در حوضچه ي اكنون است!
و آدمي چه دير مي فهمد انسان يعني،عجالتاً !

«ژوزف مورفي» در بيان لطيفي مي گويد: وقتي مي خواهي بنويسي "زندگي" ، نيم نگاهي به انتهاي خط داسته باش كه كج نروي!

«نظام وفا» با نگاهي ژرف مي گويد:
زندگي درياي متلاطمي است كه قطب نماي آن محبت است!

اما، «مارسل پيره ور» علت ناكاميمان در زندگي را چنين بيان مي كند:
وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، دليل آن است كه شما هم چيز زيادي از او نخواسته ايد!

«بودا» از پس قرن ها فرياد بر مي آورد:
يك روز زندگي به روشن بيني، بهتر از صد سال عمر در تاريكي است!

اما «امرسون» با نگاهي ساده بر اين باور است كه:
زندگي انسان يعني، انديشه روزانه او!

«سوزان پوليس شوتز» ترانه زندگي را چنين مي سرايد:
مهم تر آن كه هميشه بخاطر داشته باش
به پيروزي بر هر مشكلي كه زندگي فرا راهت بگذارد توانايي
از اين رو، همت كن هر آنچه را كه بايد
و احساس كن هر آنچه را كه بايد
و هرگز فراموش مكن
كه ما هر آينه داناتر مي شويم و حساس تر
و مي توانيم با گذر از رنج ها از زندگي بيشتر لذت ببريم!

«فريدون مشيري» در نگاهي مهربان مي سرايد:
زندگي، گرمي دل هاي به هم پيوسته است
تا در آن دوست نباشد، همه دل ها خسته است!

«شرلي هولدر» زندگي را همتاي تلاش مي داند و مي سرايد:
اگر زندگي
نام آساني داشت
ديگر بر زمين، تلاش معناي خويش را،
از كف مي داد!

«زرتشت» مي فرمايد: زندگي شما وقتي زيبا و شيرين خواهد شد كه پندارتان، كردارتان و گفتارتان نيك باشد!

اما «جو نيوان» نگاه تازه اي به زندگي دارد، او مي گويد:
زندگي سرشار از شور است.
پاره اي از آن باشى!
زندگي آميخته به تلاش است
با آن آغاز كن!
زندگي با اندوه همراه است،
درد از آن بزداي!
زندگي با شادي همراه است
احساسش كن، دريابش و تقسيم اش كن!
زندگي بسته به آرمان هايي است
بكوش تا به والاترينشان برسي!
زندگي مقصدي را مي جويد،
كاشف آن باش!

حكايت نگاه نابيناى بينا به زندگى:
در بيمارستاني، دو بيمار، در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش كه كنار تنها پنجره اتاق بود بنشيند ولي بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اطاقي اش روي تخت بخوابد. آنها ساعت ها درباره همسر، خانواده، و دوران سربازي شان صحبت مي كردند و هر روز بعد از ظهر بيماري كه تختش كنار پنجره بود مي نشست و تمام چيزهايي كه از بيرون از پنجره مي ديد براي هم اتاقي اش توصيف مي كرد. پنجره رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت، مرغابي ها و قوها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي در آب سرگرم بودند. درختان كهن و آشيانه پرندگان به شاخسارهاي آن تصوير زيبايي را به وجود آورده بود همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزييات را توصيف مي كرد، هم اتاقي اش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و لبخندي كه بر لبانش مي نشست حكايت از احساس لطيفي بود كه در دل او به وجود آمده بود.
هفته ها سپري مي شد و دو بيمار با اين مناظر زندگي مي كردند. يك روز مرد كنار پنجره مُرد و مستخدمان بيمارستان جسد او را از اتاق بيرون بردند. مرد ديگر كه بسيار ناراحت بود درخواست كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند. پرستار اين كار را با رضايت انجام داد. مرد به آرامي و با درد بسيار خود را به سمت پنجره كشاند تا بتواند آن مناظر زيبا را با چشمان خودش و به ياد دوستش ببيند همين كه نگاه كرد باورش نمي شد چيزي كه مي ديد غير قابل قبول بود، يك ديوار بلند، فقط يك ديوار بلند! مرد حيرتناك به پرستار گفت: كه هم اتاقي اش هميشه مناظر دل انگيزي را از پشت پنجره براي او توصيف مي كرد، پس چي شده...؟! پرستار به سادگي گفت: ولي آن مرد كاملا نابينا بود!

«جين سيسمون» ارزش زندگي را در طمع و مزه واژگان مي شناسد و مي سرايد:
جملاتي مثل: ببين چقدر دوستت دارم!

يا كلام صميمانه ي: من در كنار تو هستم!

اينهاست كه به زندگي ارزش جنگيدن مي دهد!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#14 | Posted: 27 Aug 2012 09:58
«ديانا وست ليك» شهامت آغاز، آگاهي و ايمان به قداست ثانيه ها را زندگي مي نامد و مي سرايد:
زندگي حركت است و صعود.
زندگي تسليم است و ايثار.
كارهايي درست و در زماني مناسب،
شهامت آغاز، آگاهي و ايمان به قداست ثانيه ها،
تنها چيزي است كه به آن نيازمندي.
آن گاه نو خواهي شد،
كه كهنه را سراسر رها كني،
نبايد در هماني كه بوده اي، بماني.
هميشه راه ديگري به سوي آگاهي پيش روي توست.
برو ي، ببال و دگرگون شو.
نيرويي كه بدان نيازمندي از ژرفا به سطح مي جوشد،
به خود آگاهي مي پيوندد و ديگر گونه ات مي كند.
تازگي را بجوي .
به توانايي هايت تكيه كن .
بي پروايي خود را نشان بده .
دگرساني را بپذير .
حق خود را باور بدار ،
تا از آن تو گردد!

«محمد تقي جعفرى» براي زندگي ارزش عيني و ملموس قايل است و به چهار نوع زندگي در دنيا اعتقاد دارد و انواع زندگي را براساس آن چنين طبقه بندي مي كند:
1_ عقلي 2_ عاطفي 3_غريزي 4_حركتي (انسان كامل)
1______ 2_عاطفي 3_غريزي 4_حركتي (اسب، سگ، دولفين، ميمون).
1_____ 2_____ 3_غريزي 4_حركتي (پست ترين نوع حيوانات مانند: كرم).
ميزان تعالي يا پستي نوع انسان ها را مي توان با تطبيق دادن جدول فوق ارزيابي كرد.

شما در كدام طبقه قرار مي گيريد؟
«آرتور اش» بر اين باور است كه: ما با آنچه به دست مي آوريم مي توانيم گذران زندگي كنيم، اما آنچه مي دهيم، زندگيمان را مي سازد!

حكايت زندگي را بخوانيد، در پس قرن ها از لابلاي دفتر تاريخ و از پنجره نگاه «اسكندر مقدوني»:

يك نكته: در حكايات قديمي به دنبال نام دقيق قهرمان و زمان وقوع نگرديد بلكه به دنبال پيام و نتيجه آن باشيد!

حكايت زندگي از نگاه اسكندر:
مورخان مي نويسند: اسكندر روزي به يكي از شهرهاي ايران (احتمالا در حوالي خراسان) حمله مي كند، با كمال تعجب مشاهده مي كند كه دروازه آن شهر باز مي باشد و با اين كه خبر آمدن او به شهر پيچيده بود، مردم زندگي عادي خود را ادامه مي دادند. باعث حيرت اسكندر بود زيرا در هر شهري كه صداي سم اسبان لشكر او به گوش مي رسيد عده اي از مردم آن شهر از وحشت بيهوش مي شدند و بقيه به خانه ها و دكان ها پناه مي بردند، ولي اين جا زندگي عادي جريان داشت. اسكندر از فرط عصبانيت شمشير خود را كشيده و زير گردن يكي از مردان شهر مي گذارد و مي گويد: من اسكندر هستم!
مرد با خونسردي جواب مي دهد: من هم ابن عباس هستم!
اسكندر با خشم فرياد مي زند: من اسكندر مقدوني هستم؛ كسي كه شهرها را به آتش كشيده، چرا از من نمي ترسي؟
مرد جواب مي دهد: من فقط از يكي مي ترسم و او خداوند است.
اسكندر به ناچار از مرد مي پرسد: پادشاه شما كيست؟
مرد مي گويد: ما پادشاه نداريم!
اسكندر با خشم مي پرسد: رهبرتان، بزرگتان؟!
مرد مي گويد: ما فقط يك ريش سفيد داريم و او در آن طرف شهر زندگي مي كند.
اسكندر با گروهي از سران لشكر خود به طرف جايي كه مرد نشاني داده بود، حركت مي كنند در ميانه راه؛ با حيرت به چاله هايي مي نگرد كه مانند: يك قبر در جلوي هر خانه كنده شده بود.
لحظاتي بعد به قبرستان مي رسند، اسكندر با تعجب نگاه مي كند و مي بيند روي هر سنگ قبر نوشته شده: ابن عباس يك ساعت زندگي كرد و مرد. ابن علي يك روز زندگي كرد و مرد. ابن يوسف ده دقيقه زندگي كرد و مرد!
اسكندر براي اولين بار عرق ترس بر بدنش مي نشيند، با خود فكر مي كند اين مردم حقيقي اند يا اشباح هستند؟ سپس به جايگاه ريش سفيد ده مي رسد و مي بيند پيرمردي موي سفيد و لاغر در چادري نشسته و عده اي به دور او جمع هستند؛ اسكندر جلو مي رود و مي گويد: تو بزرگ و ريش سفيد اين مردمي؟
پيرمرد مي گويد: آري، من خدمتگزار اين مردم هستم!
اسكندر مي گويد: اگر بخواهم تو را بكشم، چه مي كني؟
پيرمرد آرام و خونسرد به او نگاه كرده و مي گويد: خب بكش! خواست خداوند بر اين است كه به دست تو كشته شوم!
اسكندر مي گويد: پس تو را نمي كشم تا به خدايت ثابت كنم عمر تو در دست من است.
پيرمرد مي گويد: باز هم خواست خداست كه بمانم و بار گناهم در اين دنيا افزون گردد.
اسكندر سر در گم و متحير مي گويد: اي پيرمرد من تو را نمي كشم، ولي شرط دارم.
پيرمرد مي گويد: اگر مي خواهي مرا بكش، ولي شرط تو را نمي پذيرم.
اسكندر ناچار و كلافه مي گويد: خيلي خب، دو سوال دارم، جواب مرا بده و من از اينجا مي روم.
پيرمرد مي گويد: بپرس!
اسكندر مي پرسد: چرا جلوي هر خانه يك چاله شبيه به قبر است؟ علت آن چيست؟
پيرمرد مي گويد: علتش آن است كه هر صبح وقتي هر يك از ما كه از خانه بيرون مي آييم، به خود مي گوييم: فلاني! عاقبت جاي تو در زير خاك خواهد بود، مراقب باش! مال مردم را نخوري و به ناموس مردم تعدي نكني و اين درس بزرگي براي هر روز ما مي باشد!
اسكندر مي پرسد: چرا روي هر سنگ قبر نوشته ده دقيقه، فلاني يك ساعت، يك ماه، زندگي كرد و مرد؟!
پيرمرد جواب مي دهد: وقتي زمان مرگ هر يك از اهالي فرا مي رسد، به كنار بستر او مي رويم و خوب مي دانيم كه در واپسين دم حيات، پرده هايي از جلوي چشم انسان برداشته مي شود و او ديگر در شرايط دروغ گفتن و امثال آن نيست!
از او چند سوال مي كنيم:
_چه علمي آموختي؟ و چه قدر آموختن آن به طول انجاميد؟
_چه هنري آموختي؟ و چه قدر براي آن عمر صرف كردي؟
_براي بهبود معاش و زندگي مردم چه قدر تلاش كردي؟
و چه قدر وقت براي آن گذاشتي؟
او كه در حال احتضار قرار گرفته است، مثلا ميگويد: در تمام عمرم به مدت يك ماه هر روز يك ساعت علم آموختم؛ يا براي يادگيري هنر يك هفته هر روز يك ساعت تلاش كردم. يا اگر خير و خوبي كردم، همه در جمع مردم بود و از سر ريا و خودنمايي! ولي يك شب مقداري نان خريدم و براي همسايه ام كه مي دانستم گرسنه است، پنهاني به در خانه اش رفتم و خورجين نان را پشت در نهادم و برگشتم!
بعد از آن كه آن شخص مي مرد، مدت زماني را كه به آموختن علم پرداخته محاسبه كرده و روي سنگ قبرش حك مي كنيم:
ابن يوسف يك ساعت زندگي كرد و مرد!
يا مدت زماني را كه براي آموختن هنر صرف كرده محاسبه و روي سنگ قبرش حك مي كنيم: ابن علي هفت ساعت زندگي كرد و مرد! و يا براي بهبود زندگي مردم تلاشي را كه به انجام رسانده، زمان آن را حساب كرده و حك مي كنيم: ابن يوسف يك ساعت زندگي كرد و مرد. يعني؛ عمر مفيد ابن يوسف يك ساعت بود!
بدين سان، زندگي ما زماني نام حقيقي برخود مي گيرد كه بر سه بستر؛ علم/ هنر/ مردم، مصرف شده باشد كه باقي همه خسران و ضرر است و نام زندگي بر آن نتوان نهاد!
اسكندر با حيرت و شگفتي شمشير در نيام مي كند و به لشكر خود دستور مي دهد: هيچ گونه تعدي به مردم نكنند و به پيرمرد احترام مي گذارد و شرمناك و متحير از آن شهر بيرون مي رود!
خب حالا كمي فكر كنيد: اگر چنين قانوني رعايت شود، روي سنگ قبر شما چه خواهند نوشت؟

لحظاتي فكر كنيد ... بعد عمر مفيد خود را محاسبه كنيد!

براي چگونگي محاسبه عمر مفيد خود بخش بعدي را مطالعه فرماييد.

به خاطر داشته باشيد: عمري كه با مرگ تمام شود هيچ ارزشي ندارد! (پائولو كوئليو)

عمر مفيد شما چقدر است؟

توجه كرده ايد؟ غالب مردم هميشه به طول عمر انديشه دارند و هرگز به عرض عمر خويش نمي انديشند! اما، براي فهميدن ميزان عمر مفيد خود ابتدا بايد فرق بين طول و عرض عمر خويش را بدانيم.

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#15 | Posted: 27 Aug 2012 09:59
طول عمر چيست؟

ميزان زماني را كه يك انسان براي زيستن تلف مي كند، طول عمر گويند، كه با تولد جسم شروع و حركت در چهار بعد، خور و خواب و خشم و شهوت ادامه و سپس با مرگ جسم پايان مي پذيرد.

در يك كلام حركتي افقي از گاهواره تا گور است!

به طور مثال؛ گويند: فلاني هفتاد سال عمر كرد و مرد و از او تعدادي بچه و يك يا چند باب خانه يا مغازه اي يا حقوقي ماهيانه به جاي مانده است. همين!
عرض عمر چيست؟

فرايندي را گويند كه يك انسان در جهت رشد، آگاهي، دانايي و تعالي روح خويش بكار مي برد.
عمر مفيد چيست؟

تطبيق طول و عرض عمر بيانگر ميزان عمر مفيد يك انسان مي باشد.

آدمي كه 70 سال طول عمر داشته ولي فقط 10 سال به تعالي روح خويش پرداخته، يعني اين آدم 70 سال عمر كرده ولي عمر مفيدش 10 سال بوده است.

دوست داريد جاي اين آدم باشيد؟!

نكته جالب!: عرفا حركت از گاهواره تا گور را سفرگِل و حركت از گاهواره تا خدا را سفر دل نامند.

حال انساني كه 30 سال عمر كرده ولي حدود 50 سال به تعالي روح خويش پرداخته. يعني، اين انسان 30 سال عمر كرده ولي عمر مفيدش 50 سال بوده است.

دوست داريد جاي اين انسان باشيد؟!

اكنون كه معناي عمر مفيد را متوجه شديد، مي توانيد عمر مفيد خود را محاسبه كنيد.

راستي عمر مفيد شما چقدر است؟!!
نكته جالب!:

وقتي كسي در اين جهان مي ميرد مي گويند: كسي مرده ولي در آن جهان مي گويند: كسي متولد شده! در اين جهان مي گويند: از خود چه به جاي گذاشته در آن جهان مي گويند با خود چه آورده است؟
«اوشو» در مورد طول عمر مي گويد:

تمام زندگي را در خطي افقي بسر برده اي

از گاهواره تا گور!

در مراقبه دگرگوني رخ مي دهد.

ديگر در خطي افقي سير نمي كني.

به حالت قايم در مي آيي

به اوج خود آگاهي خواهي رسيد

و به ژرف ترين نقطه خودآگاهي،

نقب خواهي زد!
«ساي بابا» _ عارف مشهور هندي _ زندگي را چنين مي سرايد:

زندگي يك آواز است ، آن را بخوان!

زندگي يك بازي است ، آن را بازي كن!

زندگي يك مبارزه است ، با آن مقابله كن!

زندگي يك رؤيا است ، به آن واقعيت ببخش!

زندگي يك فداكاري است ، آن را عرضه كن!

زندگي يك عشق است ، از آن لذت ببر!
نگرش «جبران خليل جبران» نيز مانند هميشه بر اساس عشق بنيان نهاده شده و مي سرايد:

_ به شما گفته شده كه زندگي تاريكي است.

_ من مي گويم: زندگي به راستي تاريكي است! مگر آن كه شوق و كششي باشد،

و هر گونه شوقي نابيناست، مگر آن كه دانشي باشد و هر گونه دانشي بيهوده است، مگر آن كه كاري باشد.

و هر كاري ميان تهي است، مگر آن كه عشقي باشد.

و هنگامي كه با عشق زندگي مي كنيد، خود را به خود و به يكديگر و به خداوند پيوند مي دهيد!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#16 | Posted: 27 Aug 2012 09:59
«كوئين مك كارتي» روزهاي زندگي را گاهي تيره مي بيند و با لحن لطيفي مي سرايد:

همه چيز اگر تيره مي نمايد

باز روشن مي شود زود

تنها فراموش نكن اين حقيقي است،

باراني بايد تا كه رنگين كماني برآيد!

و ليموهايي ترش تا كه شربتي گوارا فراهم شود

و گاه روزهايي در زحمت

تا كه از ما،

انسان هايي تواناتر بسازد

خورشيد دوباره خواهد درخشيد، زود

خواهي ديد!



«سياوش كسرايي» با نگاهي فهيم و عميق به زندگي مي سرايد:

گفته بودم زندگي زيباست.

گفته و ناگفته اي بس نكته ها كين جاست

آسمان باز، آفتاب زر

باغ هاي گل، دشت هاي بي در و پيكر.

سر برون آوردن گل از درون برف

تاب نرم رقص ماهي در بلور آب

خواب گندمزار در چشمه ي مهتاب

بوي عطر خاك باران خورده در كهسار

آمدن ،رفتن، دويدن، عشق ورزيدن،

در غم انسان نشستن

پا به پاي شادماني مردم پاي كوبيدن.

آري آري زندگي زيباست!

زندگي آتشگهي ديرينه پابرجاست.

گر بيفروزش، رقص شعله اش

در هر كران پيداست.

ور نه خاموش گناه ماست.

زندگاني شعله مي خواهد.

شعله ها را هيمه سوزنده.

جنگلي هستي تو اي انسان!

جنگل، اي روييده ي آزاده

سر بلند و سبز باش!

اي جنگل انسان، اي جنگل انسان!

شاعري لطيف انديش زندگي و عشق را دو رفيق جدا نشدني دانسته و مي سرايد:
زندگي يعني، چكيدن همچو شمع
از گرمي عشق
زندگي يعني، لطافت، گم شدن
در معني عشق
زندگي يعني دويدن بي امان
در وادي عشق
رفتن و آخر رسيدن بر در
آبادي عشق
مي توان هر لحظه هر جا
عاشق و دلداده بودن.
پر غرور چون آبشاران
بودن اما، ساده بودن
مي شود اندوه شب را
از نگاه صبح فهميد
يا به وقت ريزش اشك
شادي بگذشته را ديد
مي توان در گريه ي ابر
با خيال غنچه خوش بود
زايش آينده را در
هر خزاني ديد و آزمود!
نگارنده مي گويد:
اي زندگي!
من تو را بر ستيغ سبز كوه
به رنگ سپيد برف
و در سفره ي فقير
به عطر و طعم نان گرم مي چشم.
آه كه تو اي زندگي!
چه ژرف و لطيف و ساده اي!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#17 | Posted: 27 Aug 2012 10:00
«تريسي سينكلر داير» شعفناك و شادمان مي خواند:
سختي ها به ما مي آموزد كه زندگي را بيشتر قدر بدانيم
گاه پيش از آن كه قدر زندگي اطراف را بشناسيم،
احساس ترس و تنهايي كرده ايم،
همان گونه كه رشد مي كنيم، زندگي دگر گونه مي شود،
و اين حقيقتي است پذيرفتني .
آموختن بيشتر، رشد بيشتر را به همراه مي آورد.
آزردن، ترسيدن، تنها ماندن و گريستن،
منزل هاي راهِ آموختن اند.
درك احساساتمان، زندگي را عرصه ي نبرد و پيروزي مي كند.
گذران دوران سخت از تو همان مي سازد كه هستي،
يكي از مهمترين گام هايي را كه بايد برداري، برداشته اي،
آغاز هر روز نو، به تو مي گويد كه شايسته آني كه لبخند بزني،
آغاز هر روز نو تو را بر اين باور مي رساند كه مي تواني دل ديگري را شاد كني،
زيرا اين تويي كه خوبي و زيبايي.
زيبايي تو در درون است و اين زيبايي با حضور تو
جهان را از خود لبريز مي كند.
و ديگران مي توانند آن را احساس كنند.
شاد زي! زندگي به تمامي در برابر توست.
زندگي از آن توست!
و فرصتي در برابرت كه آن كس و آن چيزي باشي كه مي خواهي!

اينك اين سؤال پيش مي آيد كه با تعاريف و تعابر حاصل شده از زندگي و انسان، جايگاه ما در اين زندگي كجاست؟
بي شك براي دارا بودن جايگاهي در زندگي بايد از فرهنگ برخوردار بود،راستي يك سؤال؟

آيا شما انسان با فرهنگي هستيد؟
خوب فكر كنيد!
هر چه قدر تلاش براي افزودن؛
دانايي خويش بر بستر علم،
زيبايي بر بستر هنر،
و نيكويي بر بستر اخلاق
معمول داشته ايد.
به همان ميزان انسان با فرهنگي هستيد!

چكيده مطالب:
_ اكنون تعريف شما از زندگي چيست؟
_ مطمئن باشيد! هر تعريفي كه از زندگي داشته باشيد، لحظه ها و روزهايتان نيز همان طمع را دارند!
_ هم اكنون خودت را در يكي از تعريف هايي كه از زندگي خواندي، پيدا كن!
_ خودت را تكاني بده، رنگ زندگي ات را تغيير بده!
_ فراموش نكن! تا خودت را نفهمي، زندگاني ات را نخواهي فهميد!
_ خوب گوش كن زندگي يعني به خاطر گذشته كلاهت را بردار (پوزش به خاطر خطاها) و به خاطر آينده آستين هايت را بالا بزن (تلاش براي اهداف)!
_ يادت باشه! خوردن و خوابيدن فقط وسيله اي است براي زندگي، نه هدف آن! زندگي را با زنده بودن اشتباه نگير!
_ مي خواهيد زندگي شيريني داشته باشيد؟ كلام و عادات خود را شكرين كنيد.
_ زندگي يعني، در زمان حال زيستن. آيا شما در زمان حال زيست مي كنيد؟
_ يادمون باشه! زندگي موهبت و فرصت سبزي است كه فقط يك بار! فقط يك بار! به ما داده مي شود. بايد قدرش را بدانيم!
_ همين حالا انتخاب كن! مي خواهي زندگي كني يا فقط زنده باشي؟
_ قدر لحظه هاي ناب زندگي را بدان، زيرا اين لحظات هستند كه زندگي را مي سازند، نه سال ها!!

*جان كلام
زندگي جامي است بلورين و لبريز از قطرات؛ تلاش، مهرباني، سادگى، عشق، شكست، پيروزى، اشك، لبخند، شهامت، ترس، زيبايي، زشتي و در نهايت؛ جنبشى بديع با تدبيرى شگرف در مقابل وقايع و تسليمي آگاهانه در برابر تقدير است!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#18 | Posted: 27 Aug 2012 10:47
_ جايگاه ما در زندگی كجاست؟
انسان متعالي، حيواني نشخوار كننده، لجن، فرشته، كداميك؟
اگر بخواهيم همچون حيواني باشيم كه تكليفمان مشخص است، ولي اگر بخواهيم انسان باشيم چه بايد بكنيم؟
بايد بدواً وظيفه ي خويش را در قبال زندگي بفهميم! و بعد بر اساس شناخت وظايفمان كه طبعا زايش مسئوليت را در پي دارد، به آن عمل نماييم.
با نگاهي ژرف به اطراف خويش در مي يابيم كه در ارگانيزم پيچيده و شگرف خلقت، هر غباري وظيفه اي بر دوش دارد. ابتدا نگاهي به طبيعت داريم، خداوند هر جاني را آفريد در گوشش وظيفه اش را نجوا نمود و به همين دليل است كه از صبح آفرينش بوته ي گل ياس در هر پگاه بهاري سرريز گل مي گردد، قناري با تماشاي بهار مي خواند، كبوتر در وقتي معين مادر مي شود و ماه در زماني مشخص شب هاي مهتابي را برايمان به ارمغان مي آورد و پروانه كه وظيفه ي گرده افشاني گلها بر شانه هاي نرم و نازكش نهاده شده، به نحوي شگرف اين مهم را به انجام مي رساند.
از اين نوع در طبيعت بس فراوان است.
اما مصنوعات بشر! فكر كنيد كه چقدر مضحك است، اگر روزي در يخچال را باز كنيد و از آن آواي موسيقي را بشنويم. راديو برفك بزند و تلفن سر به زانوي سكوت گذارد!
نيم نگاهي به ارگانيزم بدن: پيشرفته ترين سيستم عكس برداري در چشم نهاده شده و عظيم ترين و حيرت آورترين سيستم دفاعي در گلبول هاي سرباز خون به كار گرفته شده و تركيب دقيق و منظم ميليون ها ياخته در فرايندي بس حيرت آور در سيستم گوارش انسان كه غذا را از شكل جامد تبديل به كالري كرده و در ماهيچه ها و خون تزريق مي كند و ارگانيزم شگرف مغز و سيستم عصبي انسان كه خود حكايت مفصلي دارد!
با نگاهي ژرف به هستي دريافتيم كه هر ذره وظيفه اي بس عظيم بر دوش مي كشد.
اما وظيفه ما چيست؟
مي دانيم كه هر گونه شناختي نياز به شعور دارد، سپس رسيدن به معرفت و در نهايت، عمل به آن معرفت تا رويت قله ي رفيع خودآگاهي.

«دكتر شريعتي» مي فرمايد:
همان گونه كه عشق با اشك سخن مي گويد،
به همان گونه عشق بدون معرفت
و معرفت بدون عمل

هيچ ارزشي ندارد!

اگزيستانسياليسم، مكتب مسئوليت و آگاهى :

«ژان پل سارتر» فيلسوف اواخر قرن نوزدهم و بنيان گذار مكتب اگزيستانسياليسم بوده كه در حال حاضر مكتب او پيروان بسيار زيادي به خصوص در ميان قشر تحصيل كرده و روشنفكر اروپايي، آمريكايي و حتي آسيايي دارد و انديشمنداني مانند: آندره مالرو_ سيسمون دوبوار_ آلبر كامو_ الكسيس كارل و هايدگر از طرفداران اين مكتب بوده و كتاب هاي تهوع سارتر و بيگانه كامو از آثار اين مكتب است.
سارتر در اگزيستانسياليسم يا مكتب اصالت وجود مي گويد:
خداوند كه جهان هستي را آفريد قبلا يك ماهيتي از كوه، دريا، درخت، اسب، سگ و خلاصه از تمامي آفرينش در ذهنش بوده و بعد بر اساس آن ماهيت دست به خلقت زده است.
به طور مثال: ماهيت سگ را كه پاس مي كند، وفادار است و نگهبان خوبي است، هم زمان با خلقت وجود او مي آفريند، به تعبيري ديگر در اين خلقت ماهيت و وجود در يك زمان آفريده شده اند.
اما در مورد انسان مسئله به كلي متفاوت است، يعني، خداوند اول وجود انسان را آفريد بدون آن كه ماهيت او را بسازد و صفت يا خصوصياتي را در آن بنيان نهد، بنابراين اين انسان بودنش را به اراده ي خويش مي سازد و آفريننده ي خويشتن خويش است و به تعبيري ديگر، انسان آينده ي خويش است يعني، آينده ي انسان قبلا در ذهن سازنده اش پيش بيني نشده است بلكه آينده اش را خودش خواهد ساخت و اين تفكر، دو احساس را در انسان بيدار مي كند:
_ دلهره شديد
_ مسئوليت شديد
كه اين دو واژه از مقدس ترين و رايج ترين اصطلاحات مكتب سارتر است.
در اين مكتب، اساس بر آزادي انسان بنا شده، زيرا كسي كه به جبر معتقد است ديگر مسئوليتي ندارد و مجبور، هرگز نخواهد بود و يكي از فضائل مكتب اگزيستانسياليسم سارتر اعتراف به آزاد بودن، سپس به آگاه بودن است و در اين مرحله انسان آگاه دچار دلهره ي شگرفي مي گردد غير قابل بيان، كه اين دلهره، دلهره ي غريزي است!
سارتر مي گويد: در اين مكتب، هر كسي مقتدا و امام همه ي انسان ها است، پس انسان بايستي در زندگانيش نمونه ساز و سرمشق و قانونگذار همه ي انسان ها باشد و چون ساختن خويشتن خويش صرفا به دست انسان نهاده شده، سارتر از پس قرن ها فرياد بر مي آورد كه:
اگر يك افليج قهرمان دو نشود مقصر خود اوست!!

«فردريك نيچه» در تأييد سخن ژان پل سارتر مي گويد:
در كوهستان هاي حقيقت،
هرگز بيهوده صعود نمي كني .
امروز به قله اي بلند دست مي يابي،
يا به توان خود مي افزايي

كه فردا فراتر روي.

حكايت سفر شاهزاده از خود به خدا:
در 500 سال قبل از ميلاد مسيح شاهزاده اي در هند زندگي مي كرد به نام «سيذارتا گوتاما» كه فرزند شاه «سيدو داتا» بود و او براي سيذارتا سه قصر ساخته بود تا در هر فصل در يكي از آنها زندگي كند و خدمتكاراني را براي او گمارده بود كه حداكثر معدل سن آنان 30 سال بود.
سيذارتا با يكي از زيباترين دختران سرزمينش ازدواج كرد، آنها فرزندي يافتند كه نامش را «راهولا» به معناي زنجير نهادند. سيذارتا آدمي بود، بي درد، مرفه، و حركت وجودي اش هميشه در مسير افقي زندگي (خور، خواب، خشم و شهوت) در حركت بود، ولي هميشه چيزي در وجودش مي جوشيد و نجوا مي كرد كه: سعادت حقيقي و ماندگار چيست؟ اين زندگي چون زنجيري است كه مرا اسير كرده است، مي خواهم رها باشم و به دنبال سعادت حقيقي بروم و ببينم سعادت كجاست؟ و چگونه به دست مي آيد؟ تا اينكه يك روز، پنهاني از قصر بيرون آمد، ديد مردي با عصا راه مي رود. پرسيد: چرا او اين قدر خميده است و با عصا راه مي رود؟ گفتند: او پير است. پرسيد: پيري چيست؟ برايش شرح دادند (زيرا مستخدمين شاهزاده هميشه از يك معدل سني فراتر نبودند) در نتيجه او پيري را نمي فهميد!
روز ديگر از قصر بيرون آمد ديد دو نفر زير بغل كسي را گرفته و او را لنگان لنگان راه مي برند. سؤال كرد: اين چيست؟ جواب دادند: اين شخص بيمار است! پرسيد: بيماري چيست؟ برايش توضيح دادند.
روز ديگر كه از قصر بيرون آمد. مردي را ديد كه در صندوق چوبي گذاشته و او را_ سوار بر دست_ مي برند. پرسيد: چگونه است حال اين مرد؟ در جواب گفتند: او مرده است. پرسيد: مرگ چيست؟ گفتند: مرگ قدرت مطلقي است كه همه را در آغوش مي گيرد، بدون زمان مشخصي! پرسيد: حتي به سن و سال افراد هم توجه نمي كند؟ گفتند: نه!!
سيذارتا گوتاما شاهزاده هندي بر خود لرزيد و گفت: اگر بيماري و مرگ هر لحظه در كمين است، و پيري آرام آرام از راه مي رسد، چه حاصل از اين زندگي كه به خور و خواب بگذرد!
بلافاصله قصر را ترك كرده، به زير درخت سيبي در خلوت تپه اي خراميد و براي هميشه زندگي اشرافي خود را بدرود گفت و به اعتكاف و تفكر پرداخت. دير زماني نگذشته بود كه به قله رفيع آگاهي و اشراق رسيد و پيرامونش را شاگردانش فرا گرفتند. سپس بر چكاد تپه ي سبز آگاهي و زير سايه ي درخت تفكر چنين سرود:
جهاني جاودان و بي پايان از (هستي مطلق) وجود دارد كه ما تجليات جسماني گذراي آن هستيم و ما در اين مرحله و موقعيت، دستخوش فريب، وسوسه، درد، رنج، بيماري و مرگ هستيم، اما با كسب معرفت و كوشش براي درست زيستن و تمركز جهت به فرمان درآوردن جان و تن مي توانيم از تسلط دنياي مادون رها شويم و ميراث خوبي از جهان معنوي براي تولدهاي بعدي خود بجا گذاريم!
به اين بهانه پيروانش شاهزاده سيذارتا گوتاما را بودا به معناي (ازخواب بيدار شده) يا (به حقيقت دست يافته) ناميدند.
آنگاه بودا در طول تاريخ، تنديس آگاهي انسان شد!


يك سؤال!
شما كي بودا مي شويد؟!
كمي فكر كنيد! جوابي داريد؟!

ما، كى «بودا» مي شويم؟!
«اشو» در جواب اين سؤال مي گويد:
اگر اتم اين همه انرژي در خود دارد،
هيهات انرژي نهفته در انسان!
چه بگويم؟ از اين شعله حقير آگاهي در انسان!
اگر روزي اين شعله حقير شعله ور گردد.
بي ترديد سرچشمه لايزال انرژي و نور خواهد بود.
همين گونه بودا، بودا و مسيح، مسيح شده است!

«پائولو كوئليو» معتقد است:

دانستن هدف زندگي يا دانستن بهترين راه خدمت به خدا كافي نيست، افكار خودت را به عمل درآور،
راه خودش را نشان مي دهد!


" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#19 | Posted: 27 Aug 2012 10:49
«كلارنس بي گي مان» با نگاهي فهيم مي سرايد:

هيچ راه ميان بري وجود ندارد.
هيچ چيز ارزان بدست نمي آيد.
و هميشه بهترين راه دشوارترين است!

اينك با چشيدن طمع، معنا و مفهوم زندگي و شناخت خويشتن خويش و با بيدار شدن و رسيدن به حقيقت مانند: بودا و با رسيدن به خودآگاهي مانند: سارتر و شناخت مسئوليت خويش بايستي راه آتي زندگي را انتخاب كنيم، اما از آنجا كه زندگي يك جاده يك طرفه است و فقط يك بار حق انتخاب داريم، بايد به عظمت و اهميت وضعيت خويش براي انتخاب پي ببريم.
نگاه كنيد! «دكتر شريعتي» همچون پليس دقيق راهنمايي بر سه راهي زندگي مان ايستاده و در سوت خود مي دمد و با دست خود ايست مي دهد؛ و مي گويد: ايست! اين سه راهي است كه در پيش پاي تو نهاده شده: پليدي، پاكي، پوچي!
اما براي انتخاب راه بايد مقصد را در ذهن خويش به تصوير بكشيم. ما كه هستيم؟ كجا مي خواهيم برويم؟ و براي چي؟ يقينا با تصوير ذهني كه از خويش داريم، فرداي خود را مي سازيم و در اين راه بايد دلهره داشته باشيم، اما نگران نباشيم، زيرا به قول فرزانه اي:
امروز، فردايي ست كه ديروز نگرانش بودي!
و بايد شجاعانه قدم در راه گذاشت، زيرا، بزرگترين كارها با كوچكترين گام ها شروع شده و سخت ترين گام، اولين گام است!
به قول «ويليام فاكنر»: مردي كه كوهي را برمي دارد، با برداشتن سنگ هاي كوچك آغاز مي كند و اگر موقتا ناكام شديم ببينيم «ويليام آرتور وارد» چه مي گويد:
ناكامي يعني، تأخير، نه شكست! مسير انحرافي موقت است، نه كوچه بن بست!

تا مانند: «ويليام فاكنر» شكست ناپذير شويم. كه مي گويد:
سرانجام دريافتيم كه در قلب زمستان تابستاني شكست ناپذير در درونم وجود دارد.

و هيچگاه از ياد نبريم سخن «ژان دولافتن» را كه مي گويد: خم مي شوم، ولي خرد نمي شوم!
گفتم: شجاعت! براستي شجاعت چيست؟
شجاعت و ترس دو صفت متضاد يكديگرند. بايد ابتدا طعم اين واژگان را بچشيم.
بياييد تعريف جديدي براي شجاعت پيدا كنيم.
همه مي گويند: شجاعت يعني، نترس! ولي ما بر اين باوريم كه شجاعت يعني،
بترس، بلرز، ولي قدمي پيش بگذار!

«سوزان جفرسون» نمي گويد: نترس! اگر بترسي بزدلي و كلماتي از اين دست... او مي گويد:
ترس را احساس كن و با وجود آن اقدام كن!

در اين مرحله بايد هدفمند باشيم، جهت دار انديشه كنيم، آگاه باشيم و فهيم و هوشمند. وقتي به اين مرحله رسيديم، ديگر در دفتر مشق زندگي و بر سينه ي سپيد فرداهاي سبزمان نمي نويسيم:
سرنوشت! بلكه مي نگاريم: عقل نوشت!!

«چريل لاد» كه در دفتر زندگي اش نگاشت (عقل نوشت). مي گويد:
در جواني آموختم،
كه خود معمار زندگي خويش،
خالق شگفتي
و عامل تلخ كامي خويشتنم.
فلسفه من آن است،
همان بدروي كه كشته اي.
اكنون عميقا بر اين باورم!

حافظ در تأييد سخن چريل لاد مي سرايد:
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو
يادم از كشته خويش آمد و هنگام درو

و «اشو» معتقد است:
هر انساني با سرنوشتي خاص به دنيا پا مي نهد،
بايد وظيفه را به انجام برساند،
پيامي را برساند،
كاري را به پايان برد.
نه!
آمدنت تصادفي نيست!
آمدنت مقصودي به دنبال دارد،
هدفي فرا راه توست!
كل را اراده بر اين است كه،
كاري را با دستان تو به جايي برساند!
انساني خلاق به جهان پا مي گذارد و به زيبايي جهان مي افزايد.
ترانه اي اينجا،
نقاشي ديگري آنجا،
او با وجود خود رقص جهان را موزون تر مي سازد.
لذت را افزون،
عشق را ژرف تر و مكاشفه را نيكوتر پيش مي برد.
و آن گاه كه اين جهان را ترك مي گويد،
جهاني زيباتر از خود بجاي نهاده است.
آفريننده باش!
اين كه اكنون چه مي كني مهم نيست،
از بسياري از كارها گريزي نيست،
اما هر كاري را با آفرينندگي، با دل و جان پيش ببر!
آن گاه، كار تو خود نيايش خواهد بود!

و «مولانا» عمل انسان را به صدا تشبيه مي كند و مي گويد:
اين جهان كوه است و فعل ما ندا
سوي ما آيد نداها را صدا

اما هدفمند بودن و جهت دار انديشه كردن چيست؟ و چگونه مي توانيم در مزرعه ي سبز زندگي محصول بهتري را از اعمال خود درو مي كنيم؟

تصور كنيد! به رستوراني مي رويد، پيشخدمت مي پرسد: چي ميل مي كنيد؟ اگر بگوييد نمي دانم! چه مي شود؟ مستخدم فكر مي كند شما يا جاهليد يا غافل و عذر شما را مي خواهد!

پيشخدمت زندگي نيز با ما اين گونه رفتار مي كند. اگر داراي ايده و تفكر مشخصي نباشيم. اگر جهت دار و هدفمند از زندگي چيزي نخواهيم، او نيز چيزي به ما نخواهد داد!!


«آلبرت هابارد» نيز چنين اعتقادي دارد و مي گويد: چيزي را مي يابيم كه انتظارش را داريم و چيزي را بدست مي آوريم كه تقاضا مي كنيم!

اگر سوار تاكسي شويد، راننده از شما مي پرسد: به كجا مي رويد؟ مي گوييد: به خيابان شريعتي، نه نه! به خيابان فاطمي، نه نه! به خيابان حافظ، راننده تاكسي فورا عذر شما را مي خواهد، زيرا مي فهمد كه شما اندكي كم داريد!!.
تاكسي زندگي ما نيز ما را به جايي نخواهد برد، اگر آدرس مشخص و معيني را به او نگوييم!

«مولانا» معتقد است؛ اگر ما از جهان چيزي را بطلبيم، قهرا آن چيز هم ما را مي طلبد و مي سرايد:
تشنگان گر آب جويند از جهان
آب جويد هم به عالم تشنگان

يك ضرب المثل انگليسي انسان هاي فاقد هدف را احمق مي پندارد:
اگر كسي از خانه بيرون بيايد و نداند به كجا مي رود، احمق است!

نگاه كوتاهي بيندازيم به داستان لطيف «آليس در سرزمين عجايب»:
زماني آليس به جايي مي رسد كه هر راه به سويي مي رود و او نمي داند به كدام جهت بايد برود، از همراهش _گربه_ راهنمايي مي خواهد و مي پرسد:
اي پيشي پشمالو، ممكن است به من بگويي: كه از اينجا كدامين راه را بايد در پيش گيرم؟
گربه مي گويد: بستگي دارد كه دلت بخواهد به كجا بروي؟
آليس مي گويد: من چندان اهميتي نمي دهم كه به كجا!
گربه مي گويد: پس ديگر فرقي نمي كند كه از كدام راه بروي!!
«جبران خليل جبران» نيكي انسان را با شجاعت در راه هدف گام برداشتن مي داند و مي گويد:
شما نيكيد، آن گاه كه با خود يكي هستيد.
شما نيكيد، آن گاه كه در گفتار خويش،
بيدار و هوشياريد.
شما نيكيد، هنگامي كه با گام هاي استوار،
شجاعانه به سوي هدف خود مي رويد!

پس، داشتن آمال و آرزو اولين گام است به سوي اهداف خويش در زندگي، زيرا يكي از نيمه هاي گمشده ي ما همان آرمان و آرزوي ماست!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#20 | Posted: 27 Aug 2012 10:49
اما، چگونه طلب كنيم؟
نيم نگاهي به آرزوهايمان در گذشته هاي دور مي اندازيم:
زماني از ديدن يك شكلات چگونه به شعف مي آمديم و سال ها بعد، از ديدن يك عروسك و سپس، از داشتن يك تفنگ پلاستيكي، همه ي هستي مان سرشار از شوق مي شد. سال ها بعد، از پوشيدن يك لباس نو و داشتن يك ساعت مچي، جام وجودمان سرريز از شعف مي شد.
ولي اكنون كه به گذشته نگاه مي كنيم، به آن همه شوق و عطش فقط تبسم ملايمي مي كنيم! اينطور نيست؟
اما حال چه بخواهيم از زندگي و چه آرزو و آرماني بطلبيم كه فردا به همين آرزوهايمان _چون گذشته_ تبسمي نكنيم!

«جبران خليل جبران» مي گويد: ارزش انسان در چيزي كه به دست مي آورد نيست، بلكه ارزش انسان در چيزيست كه مشتاق آن است!

«آماندا پيرس» با دل نگراني خاصي مي گويد:
مبادا كه روهايت را فرو گذاري
مي دانم، برآني كه كار به پايان بري،
شايد بفرسايي و بخواهي رها كني،
گاه، ترديد كني كه به اين همه مي ارزد؟
اما به تو ايمان دارم،
و ندارم هيچ ترديدي،
كه پيروز خواهي شد،
اگر بكوشي!

«دكتر شريعتي» در خصوص آرمان هاي انساني مي گويد: انسان به اندازه برخورداري هايي كه دارد انسان نيست، بلكه درست بالعكس انسان به اندازه ي نيازهايي كه در خود احساس مي كند انسان است و هرچقدر فاصله «بودن» تا «شدن» زيادتر باشد، او آدم تر است. آن چيزي كه هستيم تا آن چيزي كه مي خواهيم باشيم، وسعت آن فاصله محك و ميزان و معيار تعالي انديشه و تفكر و شخصيت انسان است!

«فليپس بروكس» مصمم و مشتاق درباره ي آرزوها مي گويد:
مشتاقانه بنگر كه به چه مقصود آمده اي
آنگاه با شوق عزم عمل كن
هر قدر مقصود والاتر باشد
مصمم تر خواهي شد،
كه با تعالي خود جهاني متعالي تر بسازي!

اما «ليندا مور» ارزش زندگي را در جستجوي آرزوها و پيگيري آن مي داند و مي گويد:
روياهايت را دنبال كن
و پر دل در جستجو
زيرا جستجوي همان روياهاست
كه به زندگي ارزش زندگي مي بخشد!

ولي «هلن كلر» بر اين باور است كه تواناييم، اگر اراده كنيم و پيگير باشيم:
به هر كاري كه اراده كنيم، تواناييم
اگر آن گونه كه سزاوار است، پيگير آن باشيم!

تكرار مي كنم:
در اين مرحله هدفمند، جهت دار، آگاه انديش و هوشمند هستيم و يقينا مي توانيم با قلم آگاهي بر سينه ي سپيد فرداهاي سبز خويش بجاي سرنوشت بنويسم، عقل نوشت!
و با آگاهي به مسئوليت خطير خويش در اين بيكران هستي سفر زندگي را آغاز كنيم. مقصد كه همان نيمه گمشده ي ماست برايمان شفاف و مشخص و روشن است و آرزوها كه حكم مسير را برايمان دارند، در پيش رويمان جاريند، اما اشتباه نكنيم، مسير را با مقصد!
اين چيزي است كه غالب ما ناخودآگاه با يكديگر اشتباه مي كنيم و به جاي آن كه به مقصد بينديشيم، در مسير متوقف مي شويم. تصور كنيد! شخصي مي خواهد به اصفهان برود، اما در بين راه پياده شده و محدوده خويش را چراغان مي كند و محو زيبايي هاي آن مي شود. اين شخص مقصد را فراموش كرده و در مسير متوقف مانده!
اكنون براي ما كه به آگاهي رسيده ايم مسير و مقصد كاملا از هم تفكيك شده و آماده حركت در جاده زندگي هستيم، اما كسي را مي طلبيم كه در اين سفر پر خطر گاهي لبريز از رنج و گاهي سرريز از شادي همراه و هم رنج و همدرد و همسفر خوبي براي ما باشد
هم دوش خنده ها و هم شانه ي گريه هايمان باشد!
مي داند چه كسي؟
يك دوست مي خواهيم!
كسي كه در پيچ و خم جاده هاي زندگي ما را هدايت و راهنمايي نمايد و در روزگاران تلخ كامي مان ِشكر در دهان داشته باشد!

چكيده مطالب:
_ راستي تا كنون در آينه ژرف (چرا و چگونه) خود را نگاه كرده اي و پرسيده اي جايگاه من در زندگي كجاست؟
_ معطل نكن! همين الان جايگاه خودت را تعيين كن، ببين چه كاره اي؟
_ تاكنون از خودت سوال كرده اي: كه تو به زندگي بدهكاري يا زندگي به تو؟
_ تاكنون آرزوها و هدف هايت را فهرست كرده اي؟ اگر نه! همين الان هدف هايت را بنويس و براي حصول هر كدام تاريخي بگذار!
_ باور كن! اگر از زندگي چيزي نخواهي، چيزي بدست نخواهي آورد!
_ تا كنون براي رسيدن به هدف هايت چه قدر تلاش كرده اي؟
_ فراموش مكن! همه اين حرف ها براي اين است كه تو فقط يك ذره خودت را تكان بدهي! پس بلند شو! معطل نكن كه زمان مي گذرد!
_ يك بار ديگر به سه راهي كه در پيش پايت نهاده شده، نگاه كن! پليدي، پاكي، پوچي؛ تو، كدام راه را انتخاب مي كني؟
_ به ياد داشته باش! تو معمار زندگي خودت هستي، پس شكست هايت را گردن كسي نينداز!

*جان كلام:
جايگاه ما در زندگى يعنى، تجسم عيني آرزوها و روياهايمان!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
صفحه  صفحه 2 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
علم و دانش انجمن لوتی / علم و دانش / !Please do not be a sheep |لطفا گوسفند نباشید! بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites