تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
علم و دانش

!Please do not be a sheep |لطفا گوسفند نباشید!

صفحه  صفحه 3 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#21 | Posted: 27 Aug 2012 11:26 | Edited By: mahsadvm
چگونه دوست خود را بشناســـــــیم

يامبر مي فرمايد: از دوست بر تو حكم مي كنند!
اما، چرا انتخاب دوست آنقدر مهم است؟ زيرا بيشترين ساعات عمر ما را در برمي گيرد و طبعا بيشترين اثر را بر روح ما خواهد داشت.
يك سنگ سخت در مجاورت آب تغيير شكل داده و در مقابل چك چك آب سوراخ مي گردد. سنگ بي مقدار در مجاورت سنگ هاي ديگر تبديل به عقيق و فيروزه مي گردد، حتي خار در مجاورت گل بوي گل را مي گيرد!
خارم ولي گلاب ز من مي توان گرفت
از بس كه بوي همدمي گل گرفته ام
تمثيل شعر مذكور را مي توان در اين حكايت يافت؛ روزي شما به ديدار دوستي مي رويد كه در قصابي كار مي كند. ساعتي را پيش او مي گذرانيد. بعد از مراجعت از نزد او، اولين كسي كه شما را مي بيند فورا از بوي بد گوشت تراويده از تن شما سخن مي گويد!
حال اگر ساعتي را پيش دوستي بگذرانيد كه در فروشگاه عطر فروشي شاغل است، به محض مراجعت، ديگران از شما رايحه ي دل انگيز عطر را استشمام خواهند كرد!

«خواجه عبدالله انصاري» دوستي با نيكان را عظيم دانسته و مي گويد:
صحبت با نيكان بس عظيم است؛
مس در صحبت كيميا افتاد ، زر گشت!
هسته ي خرما در دست دهقان افتاد ، درخت پر بر گشت!
و آنك بدست هيزم كش افتاد ، خاكستر گشت!

«مولانا» در تأييد سخن خواجه مي فرمايد:
دلا نزد كسي بيشين كه او از دل خبر دارد
به زير آن درختي رو كه او گلهاي تر دارد
در اين بازار عطاران مرو هر سو چو بيكاران
به دكان كسي بنشين كه در دكان شكر دارد

عرفا دوست را راهنما و دليل راه مي دانند و مي گويند:
روزي شخصي در خدمت درويشي گفت:
در اين راه در هر قدمي هزار چاه است.
دروش گفت: راهِ نرفته، نشانِ راه مده كه، چاه در كنار راه است، نه در ميان راه! هر كه از راه بدر رود، در ميان چاه افتد. دوستي برگزين كه تو را از راه برد!

تصوير ذهني «كاترين ديويس» در باب دوستي چنين است:
دوست آن است كه توي تاب آدم را تاب مي دهد (يعني با واژگانش دلت را چرخ و فلك مي كند) روي نردبان تو را بالا مي كشد (درك تو را افزايش مي دهد) دستي به پشتت مي زند، در آغوشت مي گيرد و خداحافظي مي كند (اما نگارنده مي گويد: خداحافظي نم كند. او صاحب خانه ي دل مي شود و در محراب دل محمل مي گزيند.)

شيخ اجل سعدي در باب اثر دوست مي گويد:
گلي خوشبوي در حمام روزي رسيد از دست محبوبي بدستم
بدو گفتم كه مشكي يا عبيري كه از بوي دلاويز تو مستم
بگفتا من گلي ناچيز بودم و ليكن مدتي با گل نشستم
كمال همنشين در من اثر كرد و گرنه من همان خاكم كه هستم

به تعبيري، دوست آن است كه صفات حميده انسان را تقويت و صفات رذيلانه را تضعيف مي كند. يعني چه؟ تا كنون برايتان پيش آمده كه انسان در كنار بعضي از افراد قرار مي گيرد، نا خودآگاه بعد از مدتي مي فهمد كه انسان ديگري شده است. صفات بارز و شايسته اش بيدار شده است و بسياري از صفات نا پسندش كمرنگ. اين اثر دوست است!
چه زيبا سروده، اثر دوست را آن انديشمند:
بعضي ها وارد زندگي ما مي شوند و خيلي سريع مي روند
بعضي براي مدتي مي مانند،
روي قلب ما رد پا باقي مي گذارند.

و ما ديگر هيچ گاه، همان كه بوديم، نيستيم!

و بدين سان جاي پاي دوست در كوچه خلوت دل آدمي مي ماند و يادش كه به انسان آرامشي شگرف مي دهد.
«جيمز باسكول» اين لحظه را بسيار لطيف بيان كرده و مي سرايد:
قيمت لحظه ها را نمي توان سنجيد
در آن هنگام كه
دوستي شكل مي گيرد
آنگاه كه جامي را قطره قطره پر مي كنيد
دست آخر با قطره اي،
سرريز مي شود...
و به زنجيره ي مهرباني ها نيز،
يكي هست
كه سرانجام دل آدمي را
لبريز مي كند!

«لئو فليچه بوسكاليا» در خاطر سبزش عطر عبور دوست را چنين مي سرايد:
زارعي پير و بي دندان و زيبا در نپال، شبي مرا در خانه اش جاي داد. كلبه اي كاهگلي كه افراد خانواده و وسايل كشاورزي و همه حيواناتش را جملگي در همان جا مسكن داده بود. گفتگو بدون استفاده از زبان علائم! لبخندي، برخورد نگاهي، يا تماسي ميسر نبود. نه تصوري از اينكه آمريكا در كجا واقع است، داشت و نه در عمرش با يك غربي سخن گفته بود. نه سوار ماشين شده بود و نه يك كلمه از تاريخ شنيده بود. پس نمي توانست به سياست يا چيزي فراسوي زندگي روستايي اش علاقه مند باشد. با اين حال، غروبي را به گرمي كنار هم گذرانديم و به هنگام وداع، با اين احساس كه شايد ديگر هيچ گاه يكديگر را نبينيم، دست در دست هم، تا انتهاي دهكده را پيموديم و گريستيم و گريستيم. اكنون سال ها از آن ماجرا مي گذرد و من ديگر او را نديدم.
بگذريم كه هنوز نيز با يكديگريم!

«نيما يوشيج» ياد عطرآگين دوست را روشني دل و نام معطرش را راح روح مي شمارد:
ياد بعضي نفرات روشنم مي دارد،
قوتم مي بخشد،
راه مي اندازد.
نام بعضي نفراتم رزق روحم شده است،
وقت هر دلتنگي، سويشان دارم دست!

على عليه السلام پانزده قرن پيش در باب دوست سخناني فرموده كه هنوز شميم طراوت و تازگي از آن جاريست!
دوستانت بر سه گروهند:
دوست تو / دوست دوست تو / دشمن دشمن تو !
و دشمنانت نيز بر سه گروهند:
دشمن تو / دوست دشمن تو / دشمن دوست تو !

«النور لانك» با نگاهي لطيف مي سرايد:
دوست موجود نازنيني است
كه داوودي هايش را براي تو مي چيند
پيشكش مي كند و انديشه ي سودا ندارد،
و غنچه هايي را كه از دست مي دهد، هيچ نمي بيند.
اما توشه ي دوستي را قدر مي دارد
بهترين هاي خويش را به تو مي دهد،
و هم باز دوباره مي كارد!

«آنتوان دوسنت هگزوپري» در كتاب شازده كوچولو، دوستي را «اهلي كردن» ناميده و شروع آشنايي عاشقانه روباه و شازده كوچولو را چنين مي سرايد:

روباه گفت: سلام!
شهريار كوچولو گفت: كي هستي تو؟ عجب خوشگلي!
روباه گفت: من يك روباهم.
شهريار كوچولو گفت: بيا با من بازي كن، نمي داني چه قدر دلم گرفته!
روباه گفت: نمي توانم با تو بازي كنم، هنوز اهلي ام نكرده اند.
شهريار كوچولو گفت: اهلي كردن يعني چه؟
روباه گفت: آدم ها تفنگ دارند و شكار مي كنند، اينش اسباب دلخوري است! اما، مرغ و ماكيان هم پرورش مي دهند و خيرشان فقط همين است. تو، پي مرغي مي گردي؟
شهريار كوچولو گفت: نه، پي دوست مي گردم. نگفتي اهلي كردن يعني چه؟
روباه گفت: اهلي كردن يك چيزي است كه پاك فراموش شده، يعني، ايجاد علاقه كردن!
شهريار كوچولو با شگفتي گفت: ايجاد علاقه كردن!
روباه گفت: معلوم است. تو الان براي من يك پسر بچه اي مثل صد هزار پسر بچه ديگر، نه من احتياجي به تو دارم، نه تو هيچ احتياجي به من. من براي تو يك روباهم، مثل صد هزار روباه ديگر، اما اگر منو اهلي كردي هر دو به هم نيازمند خواهيم شد. تو براي من در همه عالم همتا نخواهي داشت و من براي تو در دنيا يگانه خواهم بود!
الان زندگي يكنواختي دارم. من مرغ ها را شكار مي كنم، آدم ها مرا. همه مرغ ها عين همند. به همين جهت در اينجا اوقات به كسالت مي گذرد ولي اگر تو منو اهلي كني، انگار كه زندگيم را چراغان كرده باشي.
آن وقت صداي پايي را مي شناسم كه با هر صداي پاي ديگري فرق مي كند.
صداي پاي ديگران مرا وادار مي كند توي هفت سوراخ قايم بشوم، اما صداي پاي تو مثل نغمه ي موسيقي مرا از سوراخم بيرون مي كشد.
تازه، نگاه كن! آن جا، آن گندم زار را مي بيني؟ براي من كه نان بخور نيستم، گندم چيز بي فايده اي است. گندمزارها مرا به ياد هيچ چيز نمي اندازد و اين جاي تأسف است! اما تو موهاي طلايي داري.
پس وقتي اهليم كردي، محشر مي شود! چون گندم كه طلايي رنگ است مرا به ياد تو مي اندازد، آن وقت من صداي وزيدن باد را كه تو گندمزار مي پيچد، دوست خواهم داشت...
حالا اگر دلت مي خواهد منو اهلي كن!
شهريار كوچولو جواب داد: دلم كه خيلي مي خواهد اما وقت چنداني ندارم. بايد بروم دوستاني پيدا كنم و از كلي چيزها سر درآورم!


" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#22 | Posted: 27 Aug 2012 11:30
روباه گفت: آدم فقط از چيزهايي كه اهلي مي كند، مي تواند سر درآورد. انسان ها ديگر براي سر درآوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دكان ها مي خرند، اما چون دكاني نيست كه دوست معامله كند آدم ها مانده اند بي دوست!
تو اگر دوست مي خواهي خب، منو اهلي كن!
شهريار كوچولو پرسيد: راهش چيست؟
روباه گفت: بايد خيلي خيلي حوصله كني. اوليش كمي دورتر از من به اين شكل لاي علف ها مي نشيني، من زير چشمي نگاهت مي كنم و تو لام تا كام هيچي نمي گويي _ چون كلمات سرچشمه ي سوء تفاهم ها هستند _ عوضش مي تواني هر روز يك خرده نزديك تر بنشيني.
فرداي آن روز شهريار كوچولو آمد.
روباه گفت: كاش سر همان ساعت ديروز آمده بودي، اگر مثلا: هر روز سر ساعت چهار بعدازظهر بيايي من از ساعت سه تو دلم قند آب مي شود و هر چه ساعت جلوتر برود، بيشتر احساس شادي و خوشبختي مي كنم. ساعت چهار كه شد دلم بنا مي كند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است كه قدر خوشبختي را مي فهمم!!
اما اگر تو وقت و بي وقت بيايي، من از كجا بدانم چه ساعتي بايد دلم را براي ديدارت آماده كنم؟
به اين ترتيب، شهريار كوچولو روباه را اهلي كرد.
لحظه جدايي نزديك شد...
روباه گفت: آخ! نمي توانم جلو اشكم را بگيرم!
شهريار كوچولو گفت: تقصير خودت است. من كه بدت را نخواستم، خودت خواستي اهليت كنم.
روباه گفت: همين طور است.
شهريار كوچولو گفت: پس اين ماجرا فايده اي براي تو نداشته؟
روباه گفت: چرا، براي خاطر رنگِ گندم! اما وقتي خواستي با هم وداع كنيم، من به عنوان هديه رازي را به تو مي گويم.
شهريار كوچولو بار ديگر به تماشاي گل ها رفت و گفت: روباهي بود مثل صد هزار روباه ديگر او را دوست خود كردم و حالا تو همه عالم بي همتا است. و برگشت پيش روباه و گفت: خدا نگهدار!
روباه گفت: خدا نگهدار! و اما رازي كه گفتم خيلي ساده است!

جز با چشم دل نمي توان خوب ديد. آنچه اصل است از ديده پنهان است. ارزش گل ِ تو به قدر عمري است كه به پاش صرف كرده اي!
انسان ها اين حقيقت را فراموش كرده اند، اما تو نبايد فراموشش كني. تو تا زنده اي نسبت به چيزي كه اهلي كرده اي مسئولي!

شهريار كوچولو زير لب زمزمه كرد: جز با چشم دل نمي توان خوب ديد. آنچه اصل است از ديده پنهان است!

روباه گفت: سلام!
شهريار كوچولو گفت: كي هستي تو؟ عجب خوشگلي!
روباه گفت: من يك روباهم.
شهريار كوچولو گفت: بيا با من بازي كن، نمي داني چه قدر دلم گرفته!
روباه گفت: نمي توانم با تو بازي كنم، هنوز اهلي ام نكرده اند.
شهريار كوچولو گفت: اهلي كردن يعني چه؟
روباه گفت: آدم ها تفنگ دارند و شكار مي كنند، اينش اسباب دلخوري است! اما، مرغ و ماكيان هم پرورش مي دهند و خيرشان فقط همين است. تو، پي مرغي مي گردي؟
شهريار كوچولو گفت: نه، پي دوست مي گردم. نگفتي اهلي كردن يعني چه؟
روباه گفت: اهلي كردن يك چيزي است كه پاك فراموش شده، يعني، ايجاد علاقه كردن!
شهريار كوچولو با شگفتي گفت: ايجاد علاقه كردن!
روباه گفت: معلوم است. تو الان براي من يك پسر بچه اي مثل صد هزار پسر بچه ديگر، نه من احتياجي به تو دارم، نه تو هيچ احتياجي به من. من براي تو يك روباهم، مثل صد هزار روباه ديگر، اما اگر منو اهلي كردي هر دو به هم نيازمند خواهيم شد. تو براي من در همه عالم همتا نخواهي داشت و من براي تو در دنيا يگانه خواهم بود!
الان زندگي يكنواختي دارم. من مرغ ها را شكار مي كنم، آدم ها مرا. همه مرغ ها عين همند. به همين جهت در اينجا اوقات به كسالت مي گذرد ولي اگر تو منو اهلي كني، انگار كه زندگيم را چراغان كرده باشي.
آن وقت صداي پايي را مي شناسم كه با هر صداي پاي ديگري فرق مي كند.
صداي پاي ديگران مرا وادار مي كند توي هفت سوراخ قايم بشوم، اما صداي پاي تو مثل نغمه ي موسيقي مرا از سوراخم بيرون مي كشد.
تازه، نگاه كن! آن جا، آن گندم زار را مي بيني؟ براي من كه نان بخور نيستم، گندم چيز بي فايده اي است. گندمزارها مرا به ياد هيچ چيز نمي اندازد و اين جاي تأسف است! اما تو موهاي طلايي داري.
پس وقتي اهليم كردي، محشر مي شود! چون گندم كه طلايي رنگ است مرا به ياد تو مي اندازد، آن وقت من صداي وزيدن باد را كه تو گندمزار مي پيچد، دوست خواهم داشت...
حالا اگر دلت مي خواهد منو اهلي كن!
شهريار كوچولو جواب داد: دلم كه خيلي مي خواهد اما وقت چنداني ندارم. بايد بروم دوستاني پيدا كنم و از كلي چيزها سر درآورم!
روباه گفت: آدم فقط از چيزهايي كه اهلي مي كند، مي تواند سر درآورد. انسان ها ديگر براي سر درآوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دكان ها مي خرند، اما چون دكاني نيست كه دوست معامله كند آدم ها مانده اند بي دوست!
تو اگر دوست مي خواهي خب، منو اهلي كن!
شهريار كوچولو پرسيد: راهش چيست؟
روباه گفت: بايد خيلي خيلي حوصله كني. اوليش كمي دورتر از من به اين شكل لاي علف ها مي نشيني، من زير چشمي نگاهت مي كنم و تو لام تا كام هيچي نمي گويي _ چون كلمات سرچشمه ي سوء تفاهم ها هستند _ عوضش مي تواني هر روز يك خرده نزديك تر بنشيني.
فرداي آن روز شهريار كوچولو آمد.
روباه گفت: كاش سر همان ساعت ديروز آمده بودي، اگر مثلا: هر روز سر ساعت چهار بعدازظهر بيايي من از ساعت سه تو دلم قند آب مي شود و هر چه ساعت جلوتر برود، بيشتر احساس شادي و خوشبختي مي كنم. ساعت چهار كه شد دلم بنا مي كند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است كه قدر خوشبختي را مي فهمم!!
اما اگر تو وقت و بي وقت بيايي، من از كجا بدانم چه ساعتي بايد دلم را براي ديدارت آماده كنم؟
به اين ترتيب، شهريار كوچولو روباه را اهلي كرد.
لحظه جدايي نزديك شد...
روباه گفت: آخ! نمي توانم جلو اشكم را بگيرم!
شهريار كوچولو گفت: تقصير خودت است. من كه بدت را نخواستم، خودت خواستي اهليت كنم.
روباه گفت: همين طور است.
شهريار كوچولو گفت: پس اين ماجرا فايده اي براي تو نداشته؟
روباه گفت: چرا، براي خاطر رنگِ گندم! اما وقتي خواستي با هم وداع كنيم، من به عنوان هديه رازي را به تو مي گويم.
شهريار كوچولو بار ديگر به تماشاي گل ها رفت و گفت: روباهي بود مثل صد هزار روباه ديگر او را دوست خود كردم و حالا تو همه عالم بي همتا است. و برگشت پيش روباه و گفت: خدا نگهدار!
روباه گفت: خدا نگهدار! و اما رازي كه گفتم خيلي ساده است!
جز با چشم دل نمي توان خوب ديد. آنچه اصل است از ديده پنهان است. ارزش گل ِ تو به قدر عمري است كه به پاش صرف كرده اي!
انسان ها اين حقيقت را فراموش كرده اند، اما تو نبايد فراموشش كني. تو تا زنده اي نسبت به چيزي كه اهلي كرده اي مسئولي!
شهريار كوچولو زير لب زمزمه كرد: جز با چشم دل نمي توان خوب ديد. آنچه اصل است از ديده پنهان است!

«فليپس ولكنز» كه اهلى ِ، دلداري! شده! سخن روباه را به نوعي ديگر بيان كرده و مي سرايد:
دلبندم، مرا ببوس و بگذار از هم جدا شويم
زماني كه پيري، چراغ روياهاي مرا خاموش مي كند،
آن بوسه هنوز قلب و روحم را روشن نگاه خواهد داشت .

نگارنده معتقد است:
دوستي سفره مهرباني است،
كه در آن بايد دلت را سر ببُري،
و در پيش نگاه دوست گذاري
و دوست لقمه خطا بردارد
و تو لقمه اغماض!

«جان اِوْلين» دوستي را نخ طلايي مي نامد و مي سرايد:
دوستي،
آن نخ طلايي است
كه قلب همه مردم جهان را بهم مي دوزد!

اما، فرزانه اي بر اين باور است كه دوست كسي است كه از چگونه بودن! سخن گويد و در گوش جانمان نجوا كند:
در شوره زار زندگي؛ گل باش و خار مباش!
يار باش و بار مباش!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#23 | Posted: 27 Aug 2012 11:35

«بلانش هاتريس» دوست را هم سايه دل نامد:
دوست همسايه ي دل آدمي است!
و نگارنده بر اين باور است كه؛ دوست مانند: آينه اي ست شفاف كه تمامي خطاهاي ما را به ما گوشزد كرده، در گوش جانمان مي سرايد:
هيچ لغزشي به خطا بدل نمي شود، مگر آن كه كمر به اصلاح آن نبندي. اما خطا كردن يك كار انساني است ولي تكرار آن يك كار حيواني است!
تا در آينده اي نزديك انگشت حسرت و تأسف به دندان نگزيم و نگوييم كه:
اگر كتاب زندگي چاپ دومي داشت، هرگز نمي گذاشتيم اين همه غلط تكرار شود!
و در پگاه پاكيزه زندگي، دوست در روح و جان ما مي سرايد:
يا بياموز يا بياموزم!
يا دانا باش يا به دنبال دانايي باش!
دوستي، حضوري معطر و سبز داشتن در باغ خزان زده دوست است.
فتح دل تنهاي دوست با شبيخون لبخند و مهرباني
تا دوست به شعف بر تو بنگرد!

«رابرت كنراد» بر اين باور است كه: دوست شما، نيازمندي هاي پاسخ داده شماست!

اما، «هلن كِلِر» عطر خاطره اي را بياد مي آورد و مي گويد:
در زندگي روزهاي مهمي است، آدم هايي را ملاقات مي كنيم كه مثل: يك شعر زيبا، وجود ما را از هيجان به ارتعاش مي آورند. آدم هايي كه غناي دست دادنشان همدلي ناگفته اي را بيان مي دارد و سرشت مطبوع سرشار آنها به جان مشتاق و بي قرار ما آرامشي شگفت را ارمغان مي دهد كه خداوند در هسته ي آن است. پيچيدگي ها و تحريك پذيري ها و نگراني هايي كه ما را در خود گرفته اند، مثل: خوابي ناخوشايند مي گذرند و ما بيدار مي شويم تا زيبايي دنياي واقعي خداوند را به چشم هايي ديگر ببينيم و با گوش هايي تازه بشنويم!

اما باز هم براي شناخت دقيق تر و شفاف تر دوست بايد الگو داشته باشيم. اگر كسي به شما يك سيب بدهد و بگويد: سيب گلاب است. شما ابتدا سيب را بو مي كنيد و به رنگ آن نگاه مي كنيد و مي گوييد: سيب گلاب بوي عطر مي دهد و آبدار و تازه است و با مقايسه آن مي فهميد كه آن سيب چون اين مشخصات را ندارد، سيب گلاب نيست! در اين جا داشتن الگو ضروري و اجتناب ناپذير است!

اين مهم را مولانا چه زيبا بيان داشته:
بعضي باشند كه سلام دهند و از سلام ايشان بوي دود آيد!
و بعضي باشند كه سلام دهند و از سلام ايشان بوي عود آيد!
اين را كسي دريابد، كه او را مشامي باشد!

ما عرفا معتقد هستند كه همه چيز در رابطه با خدا معنا مي دهد. به خصوص دوست!!
به اين بهانه «عليان مجنون» يكي از عرفاي مشهور زمان خويش براي دوستش فالوده اي درست مي كند كه صعود بسوي معبود را چون نردباني از نور مي گرداند. بخوانيد ماجرا را...

حكايت فالوده عارفان:
«عليان مجنون» مي گويد:
روزي به خانه دوستي رفتم. او برايم فالوده آورد؛ به او گفتم: اين فالوده عالمان است، دوست داري فالوده عارفان را به تو ياد دهم!
دوست گفت: آري!
گفتم: عَسلِ صفا، شِكر وفا، روغن رضا، نشاسته ي يقين را در ديگِ تقوا بريز؛
آبِ خوف بر آن بيفزا،
با كفگيرِِ عصمت مخلوط كن
و بر آتش محبت بپز؛
آن گاه در ظرفِ فِكرت بريز
و با بادبزن حَمْد خنك كن
و با قاشق استغفار بخور!

اگر دوستي به مهماني دل تنهايي آمد و پايش را در محراب خلوت دل تنهاي ما گذاشت و وقتي پاي شنود گلواژه هاي صورتي او نشستيم، ذهن و دل ما چون پرستويي سبكبال به دنبال شميم خويش و در نهايت به سوي حضرت عشق رهنمون ساخت، بايد بدانيم كه آري، خود اوست، نيمه گمشده مان!

مولانا فرمايد:
هر ندايي كه تو را بالا كشيد آن ندا مي دان كه از بالا رسيد

«شمس تبريزي» گويد: اگر سخني را شنيديد و به دلتان نشست، بدانيد كه آن سخن حق است و به دنبال آن برويد!

نگارنده بر اين باور است كه: متبركند انسان هاي اندك شماري كه پيوسته در روح ديگران جاري هستند، آنان سرريز از عشق و لبريز از محبت هستند كه چه دلنشين است همسايه گي با چنين روح هايي كه آدمي را از روزمرگي به روزسبزي مي برند و انديشه و احساس انسان را بر بال سپيد فرشته تنهايي و عشق و عرفان مي نشانند و بر چكاد فرزانگي عطرآلود و سبز خويش مهمان مي كنند و جام وجود آدمي سرشار از دلمشغولي شعف انگيز و دلشوره شوقناك حضورشان مي گردد و از قول «جبران خليل جبران» مي گويد:
تو دو تن هستي؛ يكي،بيدار در ظلمت و ديگري، خفته در نور!
آن گاه ياد معطر نامش بر گلبرگ هاي نازك دلمان تازگي و طراوت را به ارمغان مي آورد. او انساني است كه با پَرِ نگاه تفكرش دل و روح آدمي را بر نيلگون آسمان بيكران فرزانگي مي برد و لب بر بال هاي فرشتگان سپيدبال خودباوري مي نهد و غم و رنج و غربت و تنهايي و بي كسي انسان را چون غباري در همهمه تفكر و هلهله شعفناك خويش محو مي كند و پريشاني آدمي را پرپر و دست در دست لرزان و چشم در چشمان بي تابمان مي اندازد و با سكوتي طربناك مي سرايد:
مهربونم، خيلي دلم برات تنگه، چشم به راه فرداهاي طلايي تو دارم!
دوست، پاكيزگي در تفكر را به ما مي آموزد، زيرا:
عمل تجسم مادي انديشه است
و اخلاق تظاهر مادي فكر
پس، براي داشتن اعمالي خوب
بايد افكاري خوب داشت!

«توماس هاكس» اينگونه دوست را متبرك دانسته و موهبتي از طرف خداوند و مي گويد:
متبركند آنها كه اين موهبت را دارند تا دوستي بيافرينند. و آن خود هديه اي است از جانب خداوند. بسيار است آنچه بدين معنا مي گنجد، ولي بالاتر از همه، قدرت آن است كه آدمي از خود بيرون شود، و با درون ديگري آنچه را شريف است و عزيز تواند بود، بستايد و دوست بدارد!

«كامينگز» دوست را دولت مي داند و مي سرايد:
اين قدر كه ما (هر دو) ايم و بي (دو يى)
شب كجا مي تواند اين قدر آسمان باشد؟
آسمان كجا مي تواند اين قدر آفتابي باشد؟
از دولت توست كه من اين قدر منم!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#24 | Posted: 27 Aug 2012 11:36
اين انسان هاي متبرك، كاري را كه «ميكل آنژ» با آن قطعه سنگ كرد، با سنگ وجود آدمي مي كنند و فرشته درون انسان را تجسم مي بخشند.
حكايت «ميكل آنژ» و فرشته:
روزي ميكل آنژ با كمك عده اي سنگ سياه نسبتا بزرگي را بر روي زمين مي غلطاند تا به طرف منزل خود ببرد. يكي از دوستان ميكل آنژ نزديك او آمد و پرسيد: با اين سنگ سياه چه مي كني؟ ميكل آنژ گفت: فرشته اي درون او اسير است كه مي خواهم او را نجات دهم. دوست ميكل آنژ با ناباوري از او خداحافظي كرد و رفت. چند ماه بعد، دوست ميكل آنژ به مهماني او آمد و مجسمه ي سنگي فرشته بسيار زيبايي را در اتاق او ديد. با حيرت و تحسين از ميكل آنژ پرسيد: اين مجسمه چقدر زيباست از كجا آورده اي؟ ميكل آنژ گفت: از درون همان سنگ سياه درآوردم!
بي شك، در همسايگي و مجاورت اين انسان هاي معطر و متبرك روح و جسممان داراي فيلترهايي نامريي مي شوند.
بدون آن كه خودمان بفهميم و براي آن كه فرشته درونمان را تجسم بخشند، براي وجودمان فيلتر مي گذارند:
يك فيلتر براي ذهنمان ، كه به هر چيزي نينديشيم!
يك فيلتر براي چشمانمان ، كه هر چيزي را نبينيم!
يك فيلتر براي گوشمان ، كه هر سخني را نشنويم!
يك فيلتر براي زبانمان ، كه هر سخني را بدون تأمل و تفكر نگوييم!
يك فيلتر براي دلمان ، كه هر كسي را رخصت ورود به آن ندهيم!
يك فيلتر براي روحمان ، كه انساني دگرانديش باشيم!

صحبت از زبان شد، داستان جالبي راجع به زبان بگويم!
حكايت حاكم و زبان:
روزي حاكمي به وزيرش گفت: امروز بگو بهترين قسمت گوسفند را برايم كباب كنند و بياورند. وزير دستور داد، خوراك زبان آوردند. چند روز بعد حاكم به وزير گفت: امروز مي خواهم بدترين قسمت گوسفند را برايم بياوري و وزير دستور داد بازهم خوراك زبان آوردند. حاكم با تعجب گفت: يك روز از تو بهترين خواستم و يك روز بدترين، هر دو روز را زبان برايم آوردي، چرا؟ وزير گفت:
قربان، بهترين دوست براي انسان زبان اوست و بدترين دشمن نيز باز هم زبان اوست!
اكنون دانستيم كه اين زبان كوچك مي تواند هم موهبتي باشد برايمان، هم مصيبتي! و دوست چه اثرات شگفت و حيرت آوري را براي روحمان به ارمغان مي آورد.
خب بريم سر مطلب قبل، اكنون مي فهميم، اين پاكان هدفمند روزگار (منظور دوست فهيم و فرزانه است) كه همچون رايحه اي دلپذير حضور سبزش در كنارمان جاري است، در گوش جانمان مي سرايد:
اهل اخلاص باش و اهل ريا مباش!
اهل حال باش و اهل قال مباش!
اهل دل باش و اهل تن مباش!
اهل عرش باش و اهل فرش مباش!
اهل نور باش و اهل گور مباش!

آن گاه، در دفتر مشق زندگي مان يك سرمشق از قول پيامبر برايمان مي نويسد:
قدر چهار چيز را قبل از دست دادن آن بدان:
ثروت را قبل از فقر
سلامتي را قبل از بيماري
جواني را قبل از پيري
زندگي را قبل از مرگ.
سپس، در دفتر ديكته فرداي مان مي سرايد:
بايد انسان بودن، پاك بودن، مسئول بودن و در انديشه سرنوشت ديگران بودن وظيفه نباشد، بلكه،صفت آدمي باشد!!
و با نگاهي ژرف به اعمال ما در گوشمان آرام نجوا مي كند:
عملي اگر كاشتي «عادتي» درو خواهي كرد!
عادتي اگر كاشتي «اخلاقي» درو خواهي كرد!
اخلاقي اگر كاشتي «سرنوشتي» درو خواهي كرد!

حكايت لطيفي درباره قداست دوستي بخوانيد:

حكايت معبد دوستى:
بر گستره ي دو مزرعه ي همجوار، دو كشاورز دوست زندگي مي كردند. يكي تنها بود و ديگري همسري داشت و فرزنداني. محصول خود را برداشت كردند و شبي آن مرد كه خانواده اي نداشت چشم گشود و انباشته محصول خود را در كنار ديد و انديشه كرد: خدا چه مهربان است با من، اما دوستم كه خانواده اي دارد،نيازمند غله ي بيشتري است. چنين بود كه سهمي از خرمن خود برداشت و به مزرع دوست برد.
و آن ديگر نيز در محصول خود نگريست و انديشه كرد: چه فراوان است آنچه زندگي مرا سرشار مي كند و دوست من چه تنهاست، و از شادماني دنياي خويش سهمي نمي برد.
پس به زمين دوست خود رفت و قسمتي، از غله ي خويش بر خرمن او نهاد.
و صبح روز بعد چون كه باز به درو رفتند، هر يكي خرمن خويش را ديد كه نقصان نيافته است.
و اين تبادل همچنان تداوم يافت تا آنجا كه شبي در مهتاب دوستان فرا روي هم آمدند هردو با يك بغل انباشته ي غله و راهي كشتزار ديگري. آنجا كه اين دو به هم رسيدند، معبدي بنياد شد!

«آلن دوان» داشتن اين گونه دوست را همچون صبح بهاري مي داند و مي سرايد:
زندگي يك صبح بهاري است
اگر دوستي داسته باشي
كسي كه با او راه بروي
با او حرف بزني
به جانبش رو كني.
زندگي يك صبح بهاري است
اگر دوستي داشته باشي
تا كمي آفتاب را با او قسمت كني،
كه تو را ياري دهد
پس حالا و هميشه
تو را ياري هست!

راستي، با چنين دوستي، راندن در جاده هاي زندگي چه دلپذير است و دلنشين، اگر تاريخ مصرف نداشته باشد. گفتيم تاريخ مصرف، راستي راجع به تاريخ مصرف چه مي دانيد؟ معمولا روي شيشه ي شير يا مواد خوراكي و مصرف شدني مثلا مي نويسند: تاريخ مصرف تا 10/11. اگر در روابط آشنايي و دوستي هايمان دقت كنيد، حتما تاريخ مصرف دارد. يعني، بعد از يك جا به جايي فيزيكي ارتباط و آشنايي ما نيز تاريخ مصرفش به اتمام مي رسد و از آن آشنايي فقط يك ياد مي ماند.
خوب من! بايد بكوشيم روابط پاكيزه و دوستي هاي با ارزشمان تاريخ مصرف نداشته باشد و بكوشيم با انتخابي آگاهانه و فهيم روي شيشه دلمان حك كنيم؛ تاريخ مصرف ندارد!!

چكيده مطالب:
_ به ياد داشته باشيم! دوست مثل يك معلم خصوصي است كه لحظه به لحظه افكار خودش را براي ما ديكته مي كند! پس اول ببين چه مي خواهي؟ و در چه درسي ضعف داري؟ آن موقع معلم خصوصي ات را در آن رشته انتخاب كن.
_ مطمئن باش! انتخاب دوست يعنى، نيمي از راه زندگي را رفتن!
_ اگر زندگي بزرگان علم و دانش را بخوانيم، هميشه رد پاي يك دوست خوب را در ساحل هستي شان مشاهده خواهيم كرد!
_ سعي كنيد همين حالا دوستانتان را با «اَلَكِ» صداقت، پاكي، تفكر و آگاهي جدا كنيد و اوقات با ارزش خود را با كساني بگذرانيد كه حداقل بتوانند راهي درست نشانتان بدهند.
_ يادت باشه! دوست يعني، نيمه ي ديگر ما! اكنون دوست داري نيمه ديگرت چگونه باشد؟
_ فراموش نكن! بعد از پدر و مادر، دوست يگانه سازنده جان و دل و روح ماست!
_ به تعبيري ديگر، دوست يعني، پاسخ نيازهاي شما. اكنون به دوست خود بنگريد، اميدوارم خجالت نكشيد!

*جان كلام:
اگر دوستي به تو راه صداقت، مهربانى، تلاش، عشق و صميميت را نشان داد، سخت در دامنش آويز!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#25 | Posted: 27 Aug 2012 11:37 | Edited By: mahsadvm
«اشو» تولد دوباره را چنين مي نگارد:
كشف حقيقت، سفري است دشوار!
راه درازي در پيش است.
به تهي سازي عميق ذهن نيازمندي!
پالايش تمام و كمال دل را مي طلبد!
به معصوميتي خاص نياز است،
به تولدي دوباره!
بايد دوباره كودك شوي!

«پائولو كوئليو» تولد دوباره را در غالب داستاني از «كالين ويلسون» چنين مي نگارد:
تولد دوباره من زماني شروع شد كه در پانزده سالگي تصميم به خودكشي گرفتم.
بدين ترتيب وارد آزمايشگاه شيمي مدرسه شدم و شيشه زهر را برداشتم، زهر را در ليوان ريختم غرق تماشايش شدم، رنگش را نگاه كردم و مزه ي احتمالي اش را در زير زبان ذهنم مزه مزه كردم. سپس آن را بو كردم، در اين لحظه ناگهان جرقه اي از آينده در ذهنم درخشيد و سوزش آن را در گلويم احساس كردم و توانستم سوراخ ايجاد شده در درون معده ام را ببينم، احساس آسيب آن زهر چنان حقيقي بود كه گويي به راستي آن را نوشيده بودم. سپس، مطمئن شدم كه هنوز اين كار را نكرده ام در طول چند لحظه اي كه آن ليوان را در دست گرفته بودم و امكان حضور مرگ را مي چشيدم با خودم فكر كردم؛ اگر شجاعت كشتن خودم را دارم، پس شجاعت ادامه دادن زندگي ام را خواهم داشت! و بدين سان كالين ويلسون از خواب غفلت بيدار و تولد دوباره اش آغاز گرديد!

«حسن بصري» را گفتند: اي شيخ، دل هاي ما خفته است كه سخن تو در آن اثر نمي كند؛ چه كنيم؟ گفت: كاشكي خفته بود، كه خفته را بجنباني بيدار مي شود؛ دل هاي شما مرده است كه هر چند مي جنباني، بيدار نمي شود!

«ويليام جيمز» _ پدر روانشناسي نوين آمريكا _ به عنوان بزرگترين كشف بشر مي گويد:
بزرگترين كشف بشر اين است كه انسان با ارتقاء طرز تلقي خود مي تواند زندگي اش را ارتقاء بخشد!

و «كارلوس كاستاندا» در تأييد سخن «ويليام جيمز» مي گويد:
مسائل تغيير نمي كند، اين ما هستيم كه نحوه ي نگرش مان را تغيير مي دهيم!

«آنتوان دو سنت هگزوپري» _ خالق شازده كوچولو _ در اين هنگام مي گويد:
معناي هر چيز در خودش نيست، بلكه در طرز تلقي ما از آن نهفته است!

اكنون چشمان دل و روحمان را با آب زلال آگاهي و تفكر و جدايي از غبار ذهنيت هاي گذشته شسته و وارد جامعه مي شويم!
حال به زندگي نگاه كنيد! به پيرامون خويش به طبيعت، مشاهده خواهيد كرد همه چيز تغيير كرده. آيا براستي پيرامون شما هم تغيير كرده؟
آگاه باشيد! عظمت به آن چيزي كه نگاه مي كنيد نيست، عظمت در نگاه تو نهفته است! حال، نوع نگاه شما به زندگي تحول يافته و نگاهتان به طبيعت، ديگر يك نگرش ساده قبلي نيست، زيرا اكنون خردانديش و آگاه نگر و هوشيار شده ايد:
برگ درختان سبز در نظر هوشيار
هر ورقش دفتري است معرفت كردگار
اين بار اساسا چيزهايي را مشاهده مي كنيد كه در گذشته آنها را نگاه مي كرديد، ولي نمي ديديد. اينك عطر و طعم زندگي، طبيعت، دوست، خانواده، مردم و روابط اجتماعي همه و همه در زير زبان و ذهن و دلتان به طور كلي تغيير يافته است.
اكنون به دانشي دست يافته ايد كه عوام از آن بي خبرند، زيرا؛
دانش در كلام نيست، دانش، طعم مفاهيم است در كلام!

تغيير در نگاه را چنين مي خوانيم:
دو زنداني در يك شب باراني از پشت ميله هاي زندان به بيرون مي نگريستند،
يكي مي گفت: نگاه كن، چه قدر گِل و لاي اينجا جمع شده
ديگري مي گفت: به ستاره ها نگاه كن، چقدر زيبا مي درخشند.

و اكنون ما آن زنداني دنيايي هستيم كه تا ديروز خاك و گل را مي ديديم و اينك كهكشاني در نگاه و دلمان جاري است!

اكنون كه با اين جهان بيني و تفكر وارد جامعه شده ايم، چيزهايي را كه عوام از آن لذت مي برند، چه بسا باعث رنج ما مي شوند و چيزهايي را كه باعث آرامش خاطرمان مي گردد، ديگران دوست ندارند يا اساسا احساس نمي كنند.

در اينجا متوجه تفاوت ژرف ميان خود و ديگران مي شويم، ولي از ياد نبريم كه «جان نلسون» مي گويد:
هر قدر كه مي خواهي متفاوت باش، ولي بكوش تا مردمي را كه با تو متفاوتند، تحمل كني!
علت اين اختلاف و تفاوت ژرف چيزي نيست، جز آن كه ما از جاي قبلي خويش با گام تفكر يك قدم جلو آمده ايم!

حكايت ابوسعيد و يك قدم: روزي ابوسعيد در مسجدي قرار بود صحبت كند، مردم از همه روستاهاي اطراف براي شنيدن سخنان او هجوم آورده بودند. در مسجد جايي براي نشستن نبود و عده اي در بيرون ايستاده بودند. شاگرد ابوسعيد روي به مردم كرد و گفت: تو را به خدا از آنجا كه هستيد يك قدم پيش بگذاريد! مردم قدمي پيش گذاشتند. سپس نوبت سخنراني ابوسعيد شد. ابوسعيد از سخنراني خودداري كرد و گفت: من صحبتي ندارم!
اطرافيان حيرت زده علت را پرسيدند و گفتند: مگر مي شود، اين همه مردم براي شنيدن سخنان شما آمده اند! ولي باز هم ابوسعيد بر سر حرف خود ايستاده بود، وقتي با اصرار مستمر اطرافيان مواجه شد، گفت:
همه حرفي كه من مي خواستم بگويم، شاگردم زد. او گفت: از جايي كه ايستاده ايد يك قدم پيش بياييد و من نيز اين سخن را مي خواستم ظرف مدت يك ساعت در لابه لاي سخنانم به مردم بفهمانم!

خوبِ من! اينك شما نيز يك قدم از جاي قبلي خويش پيش آمده ايد و به خودآگاهي رسيده ايد. ديگر مانند: اكثر مردم، جهان بيني (نوك دماغي) نداريد و هرگز به (طول زندگي) فكر نمي كنيد، بلكه پيوسته به (عرض) آن انديشه داريد، به عبارتي،
به چقدر زيستن نمي انديشيد، به چگونه زيستن مي انديشيد!
ديگر لذت هاي آني برايتان دلپذير نيست، زيرا واقفيد كه؛ لذت هاي آني غم هاي آتي را در بردارد!
«دكتر شريعتى» تعريف لطيفي از لذت دارد و مي گويد: اگر پادشاهان مي دانستند چه لذتي دارد در ميان برگ هاي كتاب به دنبال واژه ها گشتن، به خاطر آن لذت، شمشيرها مي كشيدند!
عرفا، لذت هاي دنيايي را چنين مي انگارند:
دويدن بدنبال لذت هاي جنسي و دنيايي مانند: ليسيدن عسل است كه روي لبه تيغ باشد؛ عسل شايد شيرين باشد، اما زبان را به دو نيم مي كند!
عرفا بر اين باورند كه: ترك لذت، خود لذتي است شگرف_ البته منظور لذت هاي كاذب است _ ملاحظه مي فرماييد كه چه تفاوت فاحشي ميان نوع لذت انسان آگاه و انسان ناآگاه وجود دارد. انسان آگاه گرسنگي روح را بيشتر احساس مي كند تا گرسنگي تن را، زيرا:
گرسنگي تن _____ خلاء _____ پرشد _____ آرامش
گرسنگي روح _____ خلاء _____پرشد _____ نا شكيبا
اينك اين انساني كه دچار گرسنگي روح شده، ديگر آرامش و شكيبايي ندارد و نگاهش ژرف و عميق است و پيوسته لبخندي شعفناك بر لبانش جاريست، اما هميشه غم مبهمي دلش را چنگ مي زند. به تعبيري ديگر، پاي بر زمين دارد و دل در آسمان و خوب مي فهمد اين سخن را كه؛ انسان فواره ايست كه از قلب زمين عصيان مي كند و در اين جستن شتابان و شودانگيرش هر چه بيشتر اوج مي گيرد بيشتر پريشان و ترديد زده مي شود!
حضور در جامعه: اكنون با اين خصوصيات و با اين شكنندگي روحي مي خواهيم با مردم زندگي كنيم. چه كنيم كه آزردگي هايمان در زندگي اجتماعي كمتر شود؟ گفتمانمان تبديل به بگو مگو نشود؟ هر آينه، مردم با تفكرات مختلف در حق ما شايد ناروايي را انجام دهند، چه كنيم؟ مي گويم:
با مديريت احساس!
لطفا قبل از آنكه ورق بزنيد كمي به مفهوم اين واژگان فكر كنيد:
مديريت احساس!

چكيده مطالب:
_ تا اينجا هر چه خوانده اي و دانسته اي بايد تغييري اساسي در تو به وجود آورده باشد!
_ اينك بايستي در درونت انسان ديگري متولد شده باشد؛ آيا اين گونه شده؟
_ تولد دوباره يعني، از پشت شيشه ي آگاهي، فهم و فرزانگي به جهان نگريستن!
_ تولد دوباره يعني، تو آن آدم قبلي نيستي!

*جان كلام:
اگر هنوز تغييرى در خود نمى بينى، پيشنهاد مى كنم دوباره بخوانى!



" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#26 | Posted: 13 Sep 2012 14:37 | Edited By: mahsadvm
مديريت احساس چيست؟

به تماشا سوگند...
و به آغاز كلام...
آفتابى لب درگاه شماست!
كه اگر در بگشاييد، به رفتار شما مى تابد!
«سهراب سپهري»
قبل از بحث درباره مديريت احساس بايد يك مطلب مهم را بدانيم!
احساسات كه مجموعه اي از هيجانات و عواطف است، اساسا چه فايده اي براي ما دارند؟

«زيگموند فرويد» مي گويد:
عواطف و هيجانات مجموعه اي گسترده از دريافت هاي حسي ما مي باشد كه در شرايط خاص آن را تجربه مي كنيم و در فرايند رفتاري ما تأثير بسزايي دارند!

هنرمندان نقاش معتقدند كه در طبيعت سه رنگ اصلي وجود دارد: قرمز، زرد، آبي كه بقيه از تركيب اين سه رنگ به وجود آمده اند.
گروهي از روان شناسان معتقدند: در وجود انسان سه احساس اصلي وجود دارد: عصبانيت، ترس، غم، كه كنترل دقيق اين سه احساس منجر به احساس چهارمي به نام «شادى» مي گردد.
اما خواص آن ها:
_ عصبانيت: احساس قدرت به ما مي دهد (در وارد لازم از حريم خود دفاع مي كنيم)
_ترس: احساس امنيت و انرژي به ما مي دهد (در گذر از خيابان و در رانندگي احتياط مي كنيم تا سلامت بمانيم. در نتيجه احساس امنيت مي كنيم.)
در مواقعي كه از چيزي مي ترسيم؛ عملي را با تمام قدرت بدني و با انرژي فوق العاده اي انجام مي دهيم كه در حالت عادي هرگز نمي توانيم آن عمل را تكرار كنيم. بي شك، ترس عامل اين انرژي عظيم مي باشد!
_ غم! با درون خود آشتي كرده و با مردم بار ديگر ارتباط برقرار مي كنيم (در واقعي كه نياز به صحبت و همدلي و درد دل كردن با ديگران داريم)
_ شادى: به ما اميد و انرژي مي دهد (شادي هرگز خود به خود حاصل نمي گردد مگر با كنترل هوشمندانه سه خصلت فوق).
تغيير احساس ها از اين سه احساس به وجود مي آيند. بطور مثال:
ترس + عصبانيت = حسادت
ترس + غم = نااميدى
توضيح: آن كه مي بيند دوستش در كاري پيشرفت فراواني كرده ولي او هنوز درجا مي زند. ابتدا، احساس «عصبانيت» بر او غالب مي گردد. سپس نگران مي گردد از عقب ماندگي خود و احساس «ترس» از آينده بر او مسلط مي شود و در نتيجه به آن شخص حسادت مي ورزد!
پس در مي يابيم كه احساسات ما پيوسته نياز به يك مديريت آگاهانه و كنترل كننده دارند كه آن را «مديريت احساس» گويند.
مديريت احساس به نوعي همان تربيت احساس مي باشد، اما اساسا چه مفهومي دارد؟
يك مثال: تصور كنيد يكي از گواراترين و بهترين چيزها در جهان، آب است. آب كه قطره قطره آن، لبان تشنه كامي را طراوت بخشيده و حيات دوباره اي را به آدمي مي دهد. اگر ساعاتي آب نباشد، حيات ميليون ها انسان در يك شهر به خطر مي افتد و در صورت ادامه نابود مي شوند.
حال تصور كنيد! سيل هولناكي در يك منطقه چه فاجعه اي به بار مي آورد. ميليون ها انسان و خانه هايشان را متلاشي مي كند و از بين مي برد و همه از اين فاجعه مي گريزند.
اينك يك سوال: چه فرقي بين آن سيل هولناك و آن قطره قطره آب زلال مي باشد؟
مي گويم: تربيت!
آب از سد راه افتاده، طي مراحل عملي مديريت مي شود و بعد از تصفيه و با ترتيب و تربيت خاص در لوله هاي آب سرازير شده و با مديريت شما _ با باز كردن شير به مقدار كافي _ در ظروف مختلف سرريز مي گردد. چه فرقي است بين اين آب كه تشنه آن هستيد و زايش حيات را در بردارد و آن آب كه از آن گريزان هستيد و هلاك حيات را در پي دارد؟
احساسات و غرايز ما نيز اين گونه هستند، اگر مديريت شوند باعث تعالي روحمان و سلامت جسممان مي گردند و اگر مديريت نشوند، شهر وجودمان را متلاشي مي كنند.

عارفان گويند:
بدن انسان مانند شهري است.
اعضاي او كوي هاي او
و رگ هاي او جوي هايي است كه در كوچه رانده اند.
و حواس او پيشه ورانند كه هر يكي به كاري مشغول اند.
و نَفْس،

گاوي است كه در اين شهر، خرابي ها مي كند!

توجه فرماييد! امام جعفر صادق (عليه السلام) نسخه ي شادكامي را با مديريت احساس چنين مي انگارد:
براي آسوده زيستن در زندگي دو چيز را فراموش كنيد:
1.بدي هايي كه مردم به شما كرده اند!
2.خوبي هايي كه شما به مردم كرده ايد!
فراموش نكنيم! همه چيز در رابطه با خدا معنا مي دهد.
يك پيشنهاد خوب براي آن كه معناي اين مهم را بفهميم!
هر عمل خود را يك نامه بدانيد و هر انسان را يك صندوق پست به مقصد خداوند. حال كمي فكر كنيد و مسير و روند عمل خود را در ذهن تصور كنيد! آيا باز هم مي توانيد عمل ناشايستي انجام دهيد؟ وقتي هر عمل ما مانند نامه اي به حضور خداوند مي رسد؟

اما، چگونه آزردگي ها را تحمل كنيم؟
«دكتر شريعتي» در رابطه با آزردگي هايي كه مي بيند، ترجيح مي دهد بزرگواري گول خور باشد و با دلگيري خاصي فرياد بر مي آورد:
خدايا! انديشه و احساس مرا در سطحي پايين ميار كه زرنگي هاي حقير و پستي هاي نكبت بار و پليد اين شبه آدم هاي اندك را متوجه شوم، چه دوست تر مي دارم، بزرگواري گول خور باشم تا هم چون اينان كوچكواري گول زن!

حال با توجه به سخن دكتر يك سوال دارم: اگر ديگران در دفتر زندگيمان خطي به خطا كشيدند! چه كنيم؟
جواب: بايد با پاك كن اغماض پاك كنيم!!
يك واژه وجود دارد كه كاربرد آن در برخورد اوليه ما با اطرافيانمان و مردمي را كه از بيماريهاي؛ حسادت، كينه و غرض، رنج مي برند و باعث رنجيدگي ما مي شوند، بسيار كارساز است، (اغماض!)
كاربر زيباي اغماض را توسط سهراب بخوانيد:

حكايت سهراب و اغماض:
خواهر سهراب سپهري تعريف مي كند: سهراب هيچگاه از سوپ پياز خوشش نمي آمد. حدود دو ماهي بود كه در خارج از كشور در منزل يكي از دوستانش كه همسري فرنگي داشت، بسر مي برد. من براي ديدارش رفتم. وقت نهار ديدم سوپ پياز آوردند و سهراب با آرامشي شگرف آن را ميل كرد. بعد از اتمام نهار از سهراب پرسيدم: تو كه اين قدر از سوپ پياز بدت مي آمد، چگونه اين مدت و همه روزه آن را مي خوردي و سهراب با آرامش لطيفِ هميشگي اش روي به من كرد و گفت:
بعد از صرف سوپ، يك قاشق اغماض مي خورم!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#27 | Posted: 13 Sep 2012 14:38 | Edited By: mahsadvm
«خواجه شيراز» اغماض را به نوعي ديگر بيان كرده و مي سرايد:
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم
كه در طريقت مـا كـافريست رنجيدن

به راستي اگر دلمان را خانه تكاني كنيم و با ديده اغماض به انسان هاي پيرامون خويش بنگريم، آن گاه كينه از باغچه ي دلمان خواهد رفت و اگر كينه را از دل بزداييم، آن گاه محبت با شوقي لبريز از عشق در محراب دلمان به نماز خواهد ايستاد و مي سرايد:
در ازل قطره خوني كه ز آب و گل شد
دم ز آئين محبت زد و نامش دل شد

اما، نشان محبت چيست؟
از عارفي سوال كردند، محبت را نشان چيست؟ گفت:
آن كه به نيكويي زيادت نشود و به جفا نقصان نگيرد!

و اگر اين گونه باشيم، قلب انسان ها موطن ما مي گردد. به قول آن فرزانه:
موطن آدمي را بر هيچ نقشه اي نشان نيست، موطن آدمي تنها در قلب كساني است كه دوستش دارند!
اگر به هستي همچون باغي و به انسان ها همچون گل هاي آن باغ نگاه كنيم با گلهاي مختلفي مواجه مي شويم، گل هاي خوشبو و خوشرنگ كه تيغ هم دارند و گل هايي كه اساسا نه رنگ و بويي دارند و نه تيغي.

خوب يك سؤال: فايده تيغ چيست؟
«مولانا» فرمايد: شخصي به باغ زيبايي مي رود و گل سرخ زيبايي را مشاهده مي كند كه شبنمي بر آن نشسته و رنگ و بوي دل انگيزي دارد. دستش را مي برد تا آن گل را لمس كند كه به ناگاه تيغي دستش را مي خراشد. با حيرت مي پرسد: خدايا اين همه لطافت و زيبايي را آفريدي و در كنارش اين تيغ تيز و سخت را گذاشتي. علت اين همه بي سليقگي چيست؟ باغبان هستي به او مي گويد: اگر اين تيغ نباشد، هرگز تو به لطافت و نرمي گلبرگ هاي گل سرخ پي نمي بري و شكرگذار اين همه زيبايي نخواهي شد، زيرا خلقت جهان جمله اضداد است!

«امانوئل» به عنوان مرهمي بر زخمهاي احساس ما كه از اين آدمك هاي تيغ گونه، جراحت برداشته مي گويد: هرگاه به كسي كه به نوعي درباره ي ما بدي روا داشته، خوب نگاه كنيد، فرشته اي را مي بينيم كه در وجودش سقوط كرده است!

«خواجه شيراز» در تأييد اين مهم معتقد است كه همه انسان ها گلي هستند كه خاري هم به همراه دارند:
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فكر معقول بفرما گل بي خار كجاست

آن چنان كه وجود شيطان،طعم شِكرين حضور خداوند را در كام بندگان مي چشاند، حضور آدم هاي كاكتوسي نيز شناخت قدر و قيمت انسان هاي خوب است و از آنجا كه هركس در اين دنيا وظيفه اي بر دوش دارد، آدم هاي كاكتوسي وظيفه تلخ تري دارند و محبت كردن به آنها ضرورتي تر است، زيرا آنها گل صورتان تيغْ سيرتي هستند كه آمده اند تا با تيغ هاي حضورشان، انسان هايي كه رنگ و بوي گل مريم را دارند، بهتر به ما بشناسند و اگر به ديده ي وحدت به هستي نگاه كنيم، هر يك از انسان ها برايمان نشانه اي از حضور خدا هستند و اگر خدا را دوست داشته باشيم، طبعا ساخته هاي دست او را هم دوست داشته و به آنها مهر مي ورزيم و مي دانيم چيزي را كه «فريدون مشيري» نمي داند:
من نمي دانم
_ و همين درد مرا سخت مي آزارد _
كه چرا انسان، اين دانا
اين پيغمبر
در تكاپوهايش
_ چيزي از معجزه آن سوتر _
ره نبرده ست به اعجاز محبت،
چه دليلي دارد؟
v
چه دليلي دارد؟
كه هنوز
مهرباني را نشناخته است؟
و نمي دانم در يك لبخند،
چه شگفتي هايي پنهان است؟
v
من برآنم كه درين دنيا
خوب بودن _به خدا_ سهل ترين كارست
و نمي دانم،
كه چرا انسان،
تا اين حد،
با خوبي
بيگانه است؟
و همين درد مرا سخت مي آزارد!
از خوبي گفتيم. شما چه تعريفي از خوبي داريد؟ اساسا خوبي يعني چه؟ برايتان مي گويم: درخت خوبي داراي دو شاخه است:
_ محبت كردن بي بهانه به ديگران!
_ بديهاي ديگران را فراموش كردن!

حكايت ابوسعيد در حمام:
«ابو سعيد ابوالخير» در حمام كيسه مي كشيد و دلاك كيسه كش با او مشغول صحبت بود و چرك هاي دست ابو سعيد را در بالاي بازويش جمع مي كرد و در حين گفتگو از ابو سعيد پرسيد: اي ابو سعيد، در يك كلام بگو جوانمردي چيست؟ ابو سعيد نگاهي به چرك هايي كرد كه دلاك در كنار بازويش جمع كرده بود گفت:
جوانمردي آن است كه چرك را به روي يار نياورد!

و انديشمند نازك نگاه «خانم ترزا هانت» بر اين باور است:
بياموزيم كه زمزمه هاي دل ديگري را شنيدن و سخنان بي كلام آن را دريافتن تنها استعداد انسان هاي بخت ياريست كه براي جهان بسيار عزيزند!

سخنان سخت و درشت ديگران را شنيدن و با سخناني لطيف جواب آنان را دادن تنها از صفات انبياء است كه همگي مي توانيم اين گونه باشيم!

حكايت سلام ابوسعيد به آسياب:
روزي ابو سعيد در بياباني به آسيابي رسيد. بر آسياب سلام كرد، سر به سجده نهاد و تعظيم و تكريم نمود. يارانش با شگفتي دليل اين كار را از او پرسيدند. ابوسعيد گفت: او خصلت پيامبران را دارد، اول آن كه پاي بر زمين دارد و پيوسته در خود سفر مي كند، دوم آن كه درشت مي گيرد و نرم تحويل مي دهد. كداميك از شما سخن درشتي را مي شنويد و سخني لطيف باز مي گوييد؟
آيا ما در طول عمر خويش اندكي مانند: آسياب ابوسعيد بوده ايم؟
«راما كريشنا» عارف كبير هندي در خاطراتش مي نويسد:
در شانزده سالگي خود را وقف زندگي روحاني نمودم.
در ابتدا تلخ مي گريستم كه با وجود تمام زحماتم در معبد به هيچ نتيجه اي دست نيافته ام!
سال ها بعد شخصي از «راما كريشنا» درباره ي اين مرحله از زندگي اش سؤال كرد و «راما كريشنا» پاسخ داد:
اگر دزدي شب را در تالاري بگذراند و فقط ديوار نازكي او را از اتاقي پر از طلا جدا كند، مي تواند بخوابد؟
مسلما نه، تمام شب را بيدار مي ماند و نقشه مي كشد، وقتي جوان بودم، خدا را مشتاقانه تر از آن مي خواستم كه دزد آن طلا را مي خواهد و براي رسيدن به او بايد بزرگترين فضيلت سير و سلوك روحاني را مي آموختم و آن چيزي نبود جز، بردبارى!

گروهي از انديشمندان يك فرمول براي بهزيستي و خوب بودن به كار مي برند: مَرَنج و مَرَنجان!

«مولانا» در توجيه رفع دلتنگي از زجري كه از مردم ناآگاه كشيده مي گويد:
مه فشاند نور و سگ عوعو كند هر كسي بر طينت خود مي تَنَد

اغماض يا گذشت شايد واژه اي باشد كه كمتر طعم آن را چشيده ايم.
و به قول فرزانه اي:
ديروز تو گذشت،
ديشبِ تو گذشت،
امروز تو گذشت،
آيا در ميان اين همه گذشت،
تو هم مي گذري؟!
اكنون مي دانيم كه «مديريت احساس» عامل مهمي در شادكام زيستن است.
اميد است خداي ناكرده! با عدم مديريت احساسمان از آنهايي نباشيم كه به قول سعدي در آن روز موعود صد آوخ از نهادمان بِدَر آيد:
ما كشته ي نَفْسيم و صد آوخ بدر آيد
از ما به قيامت كه چرا نَفْس نكشتيم

يا به قول مولانا خداوند از ما پرسد:
چشم و گوش و گوهر هاي عرش
خرج كردي چه خريدي تو ز فرش

«دكتر شريعتي» با نگاهي ژرف به سخن مولانا مي گويد:
خدايا!
به من زيستني عطا كن،
كه در لحظه مرگ،
بر بي ثمري لحظه اي كه،
براي زيستن تلف كرده ام،
سوگوار نباشم!


چكيده مطالب:
_ تا كنون چند بار از حرف بي موقع و عمل بي جاي خود متأسف شدي؟ مي داني چرا؟ براي اينكه احساسات خود را مديريت نكردي!
_ پيشنهاد مي كنم: يك بار ديگر مطالب «تربيت آب» را بخواني! خوب فكر كن، احساسات ما هم مانند همان آب است! اكنون خودت انتخاب كن، مي خواهي سيلي خانه برانداز باشي يا جرعه اي آب حيات بخش!؟
_ فقط يك بار! فقط يك بار! جواب مخاطبت را نده! عمل زشت او را عكس العمل مباش! آنگاه از احساس لطيف برخوردار خواهي شد، امتحان كن!
_ مصرف قرص اغماض در لحظه لحظه زندگي ات فراموش نشود!
_ باور كن! اساس تمام رنج هاي ما در طول زندگي از «عدم اغماض» ما سرچشمه مي گيرد!
_ از هم اكنون اغماض را امتحان كن و نتيجه آن را در دفتر خاطراتت بنويس، شاهد اثرات شگرف آن خواهي بود!
_ به گذشته ي كمي دور خود نگاهي بينداز، مشاهده مي كني پدران و گذشتگان ما شادتر زندگي مي كردند، مي داني چرا؟ براي آن كه با »اغماض» اطرافيان خود را دوست مي داشتند!
_ يادت باشه! صبور بودن به تنهايي يك ايمان است و خويشتن داري يك نوع عبادت!

*جان كلام:
مديريت احساس يعنى، خويشتن دارى! بردبارى!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#28 | Posted: 13 Sep 2012 14:39 | Edited By: mahsadvm
_ «اعتماد به نفس» يگانه طريق موفقيت!

«نانسي سيمز» درباره اعتماد به نفس مي گويد:
اعتماد به نفس را هرگز از دست مده،
تا آن زمان كه باور كني كه توانايي،
هرگز ريسمان اميد را رها مكن.
وقتي احساس مي كني كه ديگر تاب تحمل نداري،
جادوي اميد است كه به تو نيروي ادامه راه مي دهد.
اعتماد به نفس را هرگز از دست مده،
تا آن زمان كه باور كني كه توانايي.
دليلي داري كه بكوشي.
هرگز مهار شاد زيستن خود را به دست ديگري مده،
بر آن چنگ بزن!
آنگاه همواره در اختيارت خواهد بود.
اين ثروت مادي نيست كه پيروزي يا شكست را رقم مي زند.
پيروزي يا شكست در چگونگي احساس ما نهفته است.
احساس ماست كه ژرفاي حيات مان را نشان مي دهد.
روا مدار كه لحظه هاي ناخوشايند بر تو چيره گردند.
صبور باش و ببين كه آنها درگذرند.

«اشو» در تأييد سخن «نانسي سيمز» مي گويد:
انساني كه به خود اعتماد مي كند،
زيبايي آن را در خواهد يافت.
در مي يابد كه هر قدر بيشتر به خود اعتماد كند،
بيشتر مي شكفد!
هر قدر بيشتر در حالت «بگذار بگذرد» و آرامش باشد
با ثبات تر و آرام تر،
و بيش از پيش، مهربان، خونسرد و متين خواهد بود!

اعتماد به نفس چيست؟
اعتماد به نفس يعني؛
_ آمادگي جهت فراگيري و آموزش از هر كس در هر كجا!
_ گوش دادن به نظرات انتقادي ديگران با رويي گشاده!
_ مي توان به آساني و با تلاش و مشورت از عهده هر كار جديدي برآمد!
_ براي قبول عقايد و نظرات جديد، هم چنين موفقيت يا شكست و تلاش مجدد هميشه آماده بود!
اعتماد به نفس يعني،
_ نگاه مثبت به زندگي داشتن!
_ پذيرفتن نقاط ضعف خود و اين كه هيچ كس كامل نيست و همه انسان ها داراي نقاط ضعف و قوت هستند!
_ به تفاوت هاي شخصيتي بين انسانها احترام گذاشتن و حتي از اختلاف هاي جزيي لذت بردن و آموختن!
_ احترام گذاشتن به خود و ديگران!
_ تحسين كردن ديگران و تحسين ديگران را پذيرفتن!
_ اعتماد به نفس واقعي هيچ ارتباطي به رويدادهاي ظاهري شما ندارد، اعتماد به خويش به خاطر آن چه كه انجام مي دهيد به وجود نمي آيد، بلكه، به دليل باورتان به توانايي هاي دروني خود شما است كه قادرتان مي سازد تا آن چه را كه مي خواهيد انجام دهيد.
_ اعتماد به نفس حقيقي هميشه از درون سرچشمه مي گيرد نه از بيرون! از تعهدي كه به خود داريد ناشي مي شود، تعهدي كه هرچه را كه مي خواهيد و ضروري است انجام خواهيد داد!
اگر شما داراي اين صفات نيستيد يا به ميزاني كه جوابتان به مطالب فوق منفي است به همان ميزان اعتماد به نفس در شما اندك است.

چگونه به اعتماد به نفس خود لطمه مي زنيد؟
آن زمان كه دست از تلاش براي دست يابي به آرزويي برداريد، زماني است كه خللي در اعتماد به نفس شما ايجاد شده است، اينجاست كه به خود اطمينان نداريد!

وقتي به خود مي گوييد: فكر نمي كنم كه بتوانم آن كار را انجام بدهم، در حقيقت مي گوييد: براي تحقق روياهاي خود به خويشتن اعتماد ندارم!

اما چه كنيم كه اعتماد به نفس مان افزون گردد؟
براي تقويت اعتماد به نفس ابتدا بايد «عزت نفس» داشت زيرا عزت نفس پله اول اعتماد به نفس است!

عزّت نفس چيست؟
عزت نفس يعني، «باور خويشتن». يعني، چه قدر خودمان را قبول داريم؟
عزت نفس به دو شكل در ما وجود دارد:
_ باور منفي درباره خويش!
_ باور مثبت درباره خويش!


ده فرمان براي اعتماد به نفس:
1.براي موفقيت بايد كاري بكنيد و مدتي در انجام آن خيلي ناموفق باشيد! بايد پيش از آن كه واقعا موفق شويد شكست را تجربه كنيد!
2.اگر براي شروع كار جديدي با تلاش براي تحقق رويايتان منتظريد تا احساس اعتماد به نفس بيابيد، تا ابد در انتظار خواهيد ماند، همين حالا شروع كنيد! و هراس از اينكه آن چه را كه مي خواهيد هرگز به دست نياوريد شديدتر مي شود. پس همين حالا شروع كنيد!
3.خود را به صورت مشروط دوست نداشته باشيد! مثلا با خود بگوييد: اگر كارم درست شود، اگر پستي بگيرم، اگر بدهكار نباشم، اگر در دانشگاه قبول شوم و ... همه اينها را خط بكشيد خودتان را همانطور كه هستيد دوست بداريد!
4.اعتماد به نفس حقيقي به آن معنا نيست كه هيچ نگراني نداريد، اعتماد به نفس واقعي يعني، ايمان به خود علي رغم ترس هايتان!
5.اعتماد به نفس را با خود بيني اشتباه نگيريد! اعتماد به خود يعنيِ، خود را باور داشتن، خود بيني يعني، لزوم اثبات برتري خود نسبت به ديگران.
6.باور به توانايي هاي خود در عبور از موانع را داشته باشيد!
7.باور به توانايي خود براي درخواست كمك از ديگران!
8.افراد موفق را پيدا كنيد و از آن ها بياموزيد!
9.باور به توانايي هاي خود در بيان احساسات خود!
10.باور به توانايي خود در ايجاد ارتباط معني دار و محبت آميز با ديگران!

«سوزان پوليس شوتز» در تأييد ده فرمان مي گويد:

اگر خود را باور داشته باشي!
اگر بداني كه كيستي؟
چه مي خواهي؟
چرا مي خواهي؟
اگر خود را باور داشته باشي!
با اراده اي پولادين!
با نگرشي بس سازنده!
مي تواني به خواسته هايت،
دست يابي!
مي تواني،
زندگي را از آن خود سازي
اگر بخواهي ...

اما، چگونه بفهميم كه باور ما درباره خودمان منفي است؟
براي دانستن اين مسأله به سوالات زير پاسخ دهيد:
1)آيا خود را مسئول شكست هايت مي داني؟
2)آيا فكر مي كني بخاطر اشتباهاتت بايد تنبيه شوي؟
3)آيا از خودت بدت مي آيد؟
4)آيا خود را صاحب صفات بدي مي داني؟
5)آيا خود را شايسته موفقيت نمي داني؟
اگر جواب هايت منفي است، باور شما از خويشتن منفي است! در نتيجه فاقد عزت نفس هستيد و اين بسيار بسيار بد است!!

اما، چگونه مي توان تغيير كرد و عزت نفس را در خود تقويت نمود؟
اول بايد بدانيم:
زندگي پيوسته مجموعه اي از شكست ها و پيروزي هاست و از خاطر نبريم: فقط مردگان هستند كه اشتباه نمي كنند! و به خاطر بسپاريم: شكست ها از ما انسانهاي توانمندتري مي سازد! زيرا؛
ما بهترين درس ها را در زمان سختي ها آموخته ايم!
و به خاطر داشته باشيم؛
هيچ لغزشي به خطا بدل نمي شود، مگر آن كه كمر به اصلاح آن نبندي!

«مايكل ريله» معتقد است:
كسي كه كاري نمي كند اشتباه هم نمي كند.
جوهر اين گفته در واقع اين است كه،
حتي اگر بسيار كوشش كني،
باز از بروز لغزشها چاره اي نيست.
و اگر خطرهاي بسيار كني،
باز هم امكان خطا اينجا و آنجا هست.
اما از ياد مبر،
اگر پيگير باشي،
در نهايت به مقصود دست خواهي يافت،
و اگر گاهي در راه فرو افتي،
از فرو افتادنت بس بيشتر از ايستادنت مي آموزي،
بس بكوش و بساز و درياب آنچه كه مي تواني باشي!

جالب است اگر بدانيد كه:
اديسون 1300 لامپ را سوزاند تا توانست يك لامپ را اختراع كند! ولي هيچ كس نمي پرسد چند لامپ سوزاند؟
پس براي رسيدن به قله موفقيت بايد اشتباه و شكست را هم تجربه كنيم و نقاط و قوت خود را به گونه اي شفاف بشناسيم و بكوشيم، نقاط ضعف خود را به مرور مرتفع و نقاط قوت خويش را تقويت نماييم.
براي دستيابي به اين مهم يك جدول درست كرده و صفات خوب خود را در سمت راست و صفات بد خود را در سمت چپ بنويسيد:

صفات خوبي كه دارم:
·خوش اخلاقي
·پشتكار
·تيزهوشي
·...
صفات بدي كه دارم:
·بداخلاقي
·تنبلي
·كم هوشي
·...

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#29 | Posted: 13 Sep 2012 14:45 | Edited By: mahsadvm
توضيح: جدول فوق را به عنوان نمونه ترسيم شده و خودتان مي توانيد صفات مورد نظر را در آن بنويسيد.
وقتي اين جدول را درست كرديد، هميشه در منظر نگاهتان قرار دهيد و سعي نماييد به مرور زمان صفات بد خود را به صفات خوب تبديل نماييد (با روشي كه قبلا بيان شد) و بعد از مدتي به مرحله اي برسيد كه زير مجموعه صفات بد شما به طور كلي پاك شود.
به خاطر بسپار: در وجود هر انسان فرشتگاني وجود دارند كه تنها آرزويشان آن است كه روزي زاده شوند!
و از ياد مبر كه با مرگ يك صفت بد و تولد يك صفت خوب، يك فرشته از درون تو متولد مي شود و اين حالت آغاز جديدي برايت خواهد بود، پس دانستيم كه:
موفقيت = اعتماد به نفس + عزت نفس
اما، جدول بعدي كه نقش مهمي در تقويت اعتماد به نفس دارد.

آنچه مي خواهم
·سلامت
·آرامش
·موفقيت
·زندگي شاد
·....
آنچه نمي خواهم
·بيماري
·فقر
·تنبلي
·زندگي غمبار
·....
آنچه كه بابت آن شكرگزار هستم
·سلامتي
·وجود دوستان خوب
·فضايل اخلاقي
·زندگي آرام
·...


جدول فوق را نيز پيوسته در منظر خود بگذاريد.
توضيح: اين جدول نيز مانند جدول قبلي به عنوان نمونه نوشته شده، خودتان مي توانيد نظراتتان را در آن بنويسيد.
مطمئن باشيد! اگر با صداقت ستونهاي آن را پر كنيد، بزودي حاصل سبز آن را شاهد خواهيد بود!

«آنتوني رابينز» معتقد است كه:
براي سپري كردن زندگي كه در آرزويش هستيد همه چيزهاي مورد نياز را در درونتان داريد، هر كمبود اعتمادي كه احساس مي كنيد در حقيقت يك توهم است!
شما فرزند معجزه آسا و بي نقص كاينات هستيد و فراتر از هر معياري توانمندتريد!

اين بخش را با سخناني زيبا و ژرف از «سوزان پوليس شوتز» به پايان مي بريم:
هر كس همان كه خواهد، يابد.
پس در انتخاب هدفهايت، دقيق باش.
آنچه را كه دوست داري،
و از آنچه كه بيزاري،
آگاه باش!
نسبت به آنچه توانايي،
و در آنچه كه ناتوان از آني،
داوري كن!
در زندگي شيوه اي در پيش گير كه خير تو در آن باشد.
و چنان بكوش كه با آن كامكار گردي.
با تمام تن و روان آن پيوند را دنبال كن،
كه والاتر از هر چيز است.
با مردم صادق باش و ياريشان رسان، اگر مي تواني.
اما به هيچكس وابسته نباش تا آسودگي و شادماني را به تو هديه كند.
آسودگي و شادماني را تنها خود تو مي تواني به خود هديه كني.
تلاش كن هر آنچه را دوست مي داري، بدست آوري.
در هر كاري شادماني بجوي.
به تمام هستي خود عشق بورز.
از هر پاره زندگيت يك پيروزي بساز!

چكيده مطالب:
_ يادت باشه: اعتماد به نفس اولين گام به سوي موفقيت است!
_ اگر شما سه خصلت: انتقاد پذيري، پوزش خواهي، و شكرگزاري را در خود پرورش دهيد مطمئن باشيد كه موفقيت به زودي در خانه تان را مي زند!
_ مي داني بزرگترين مشكل ما چيست؟ فكر مي كنيم كاري را كه انجام مي دهيم درست است؟
_ يادت باشد: شكست يا مي شكند يا شكسته مي شود! و اعتماد به نفس ويژه افرادي است كه شكست را مي شكنند!

*جان كلام:
مطمئن باش! موفقيت همسايه ديوار به ديوار توست اگر مطالب اين فصل را به عمل درآورى!



" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#30 | Posted: 4 Oct 2012 14:13
  • لبخند درمانى!

دليل اين كه نمي خنديد، آن نيست كه پير شده ايد؛ شما پير مي شويد، چون نمي خنديد!» «لوئيز هي»




«اُشو» با لبخندي بر لب در تاييد سخنان «لوئيز هي» مي سرايد:
خنديدن يك نيايش است.
اگر بتواني بخندي، آموخته اي كه چگونه نيايش كني
جدي باش!
عبوس هرگز نمي تواند مذهبي باشد.
كسي كه مي تواند بخندد، كسي كه طنزآميزي و تمامي بازي زندگي را مي بيند، مي خندد.
و در بطن همين خنده به اشراق خواهد رسيد!
بگذار خنده ات خنده اي از ته دل باشد.
چنين خنده اي پديده اي نادر است!
هنگامي كه هر سلول بدن تو بخندد،
هنگامي كه هر بافت وجودت از شادي بلرزد،
به آرامشي عظيم دست مي يابي!
كارهاي اندكي را سراغ داريم كه بي نهايت با ارزشند،
خنده يكي از اين كارهست!

«وينيوم» فيزيولوژيست فرانسوي معتقد است؛ وقتي عضلات صورت حركت داده مي شوند، مكانيزم هاي هورموني در مغز شروع به فعاليت مي كند. عضلات مختلف صورت كه براي لبخند زدن، نشان دادن خشم، انزجار و غيره به كار گرفته مي شوند، همگي در ارتباط با فرستنده هاي عصبي در مغز هستند. اين فرستنده ها به تمام بدن پيام هاي شيميايي مي فرستند. وينيوم ادامه مي دهد: لبخند زدن بر روي اين هورمون ها تأثير مثبت مي گذارند، در حالي كه ديگر حالات صورت تأثير منفي بر اين هورمون ها دارند و حالات چهره واقعا تأثير عميقي در چگونگي تفكر و احساس ما دارند!
اخيرا دانشمندان امريكايي تغييرات وسيعي را در اين زمينه آغاز كرده اند، از آن جمله: وقتي تعدادي از آزمايش شوندگان شروع به لبخند زدن مي كردند، ميزان ضربات قلب آنان كاهش مي يافت، فشار خون پايين مي آمد و سيستم هاي بدن آرام مي شدند. به هنگام لبخند زدن تمام تغييرات براي سيستم هاي بدن مفيد بودند، در حالي كه ديگر تغييرات در صورت، آثار منفي داشتند!
در نتيجه، لبخند زدن نقش بزرگي در تقويت سلامتي و اجتناب از بيماري دارد، حتي اگر زماني كه در درون خود احساس بدبختي مي كنيم، بايد به لبخند زدن ادامه دهيم و به سيستم هاي بدن خود ياري كنيم تا ساكن و آرام بمانند؛ زيرا ذات زندگي، شادي است!
دانشمندان به اين نتيجه دست يافته اند كه: وظيفه اصلي لبخند زدن و خنديدن، كاهش فشار روان و تنش است كه بزرگترين عامل سلامت در قرن بيستم بشمار مي رود!

دكتر «ژوزف مورفي» مي گويد: در حال حاضر به اين حقيقت پي برده ايم كه افراد شاد، غالبا كمتر از افرادي كه به طور دائم احساس نگراني و بدبختي مي كنند، بيمار مي شوند!

از آنجا كه انسان ها اصولا موجودات بسيار مقلدي هستند، به راحتي از حالات افراد ديگر تأثير مي گيرند: پس، افرادي كه لبخند بر لب دارند به طور ناخودآگاه بر اطرافيان خود اثر مطلوبي مي گذارند!

«اما نوئل» مي گويد:
با شادي، خدا را تجليل مي كنيم و
ضيافت زندگي را!

«آنتوني رابينز» مردي كه _ با كمك تصوير ذهني مثبت _ خود را از زندگي نكبت بار خويش نجات داد مي گويد:

افراد زيادي صرفا به اين دليل مبتلا به انواع بيماري ها مي شوند كه خود و دنياي اطرافشان را بيش از حد جدي مي گيرند. بعضي اوقات افراد در واقع از خنديدن مي ترسند، زيرا فكر مي كنند، خنديدن باعث مي شود سبكسر و تهي مغز جلوه كنند و مورد تمسخر واقع شوند. اگر خوب به مسئله بيانديشيد، پي خواهيد برد، لبخند زدن و خنديدن در واقع جزء فعاليت هاي هوشمندانه اي است كه مي توانيد انجام دهيد. انسان ها تنها موجوداتي هستند كه مي توانند لبخند بزنند، بخندند و از يك لطيفه لذت ببرند.

و ما بايد اين ظرفيت را هر چه بيشتر در خود افزايش دهيم. توانايي خنديدن بيش از هر چيزي انسان را از ديگر حيوانات متمايز مي كند. حيوانات مي توانند نگران شوند، وحشت كنند، اما قادر نيستند با صداي بلند بخندند. در حقيقت، خنده بيش از هر چيز ديگر مكانيزمي امنيتي است كه صرفا به بشر اعطاء شده تا او بتواند سلامتي خود را حفظ كند و شادي را تجربه نمايد.

نگارنده بر اين باور است كه :
سرور و شادي، خداي درون فرد است كه از اعماق او برخاسته و متجلي مي شود!

انديشمندي خنده را موسيقي زندگي مي داند و مي سرايد:
خنده درست مثل آفتاب است
همه ي روز را تازه مي كند
قله هاي زندگي را
به نور خود نوازش مي دهد
و ابرها را دور مي راند
روح شادمانه مي شود كه آوازش را مي شنود
و شهامتش را سخت احساس مي كند
خنده درست همانند آفتاب است
كه ميآيد و مردمان را نشاط مي بخشد
خنده درست مثل موسيقي است
در دل آرام درنگ مي كند
و هر كجا آوازش را مي شنوي
ناخوشي هاي زندگي رخت مي بندند
و انديشه هاي خوش، فرا مي رسند
به تجمع نت هاي طرب انگيزي كه مي سُرايند.
خنده درست همانند موسيقي ست
كه زندگي را شيرين مي كند!

طبق آخرين بررسي دانشمندان فرانسوي، به طور متوسط مردم امروز، خيلي كمتر از پنجاه سال پيش مي خندند!

«ليزها جكينتون» مي گويد:
افرادي كه با چهره هميشه عبوس با دنيا برخورد مي كنند، غالبا در عمق درون خود احساس وحشت مي نمايند. آنها عصبيت دروني خود و خجالت خود را پشت چهره اي نفوذ ناپذير و جدي پنهان مي كنند، در صورتي كه لبخند زدن و خنديدن نشانگر شخصيتي دست و دلباز، اجتماعي و خوش قلب است. لبخند زدن، باعث مي شود كه افراد جذاب تر، زنده تر و جوان تر به نظر برسند!

«توماس كارلايل» معتقد است:
وقتي انسان ها خشمگين و يا پرخاشگر هستند، آدرنالين بيشتري توليد مي كنند و جسم را متشنج كرده و مغز را هشيار و آماده براي عمل مي كنند، اما وقتي انسان ها لبخند مي زنند، تمام سيستم هاي داخلي آنان آرام مي گيرد. ما به طور غريزي به طرف افرادي جذب مي شويم كه زياد لبخند مي زنند. آنها زيباتر و خوبتر از افرادي كه بندرت لبخند مي زنند يا هرگز لبخند نمي زنند به نظر مي رسند و ما افرادي را كه به راحتي مي خندند، دوست داريم، چون از آنها نمي هراسيم!

«ليزها جكينتون» مي گويد: هر قدر بيشتر بتوانيم در خود و ديگران شادي بيافرينيم، دنياي بهتري خواهيم داشت!

«شكسپير» مي گويد: افرادي كه توانايي لبخند زدن و خنديدن دارند، موجوداتي برتر هستند!

«هنري رابين اشتاين» در پايان تحقيقات خود درباره ي خنديدن مي گويد:
يك دقيقه خنديدن مي تواند به بدن همان اندازه آرامش بدهد كه 45 دقيقه درمان هاي خاص آرام بخش!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
صفحه  صفحه 3 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
علم و دانش انجمن لوتی / علم و دانش / !Please do not be a sheep |لطفا گوسفند نباشید! بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites