تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
علم و دانش

!Please do not be a sheep |لطفا گوسفند نباشید!

صفحه  صفحه 4 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#31 | Posted: 4 Oct 2012 14:14
«آرتور كاسلر» روانشناس انگليسي مي گويد: از نقطه نظر بهداشتي، غرور، تكبر، جدي بودن و خشك بودنِ بيش از حد، به خشكي جسم منجر مي شود كه همين مي تواند عامل كمردردها، سردردها، زخم هاي معده، بيماري هاي قلبي و حتي سرطان گردد. جواب بسيار ساده است؛ وقتي تنش در بدن ايجاد شود و شخص قادر به تخليه آن نباشد، بعد از مدتي اين نيش مزمن ممكن است سلامت شخص را با مشكلات بسيار جدي روبرو كند!

«فرويد» مي گويد: لطيفه ها در حقيقت به اين دليل ساخته مي شوند كه مايه شادي ديگران گردند و چيزي را كه قبلا پنهان بود _ يا ابراز نگرديده _ بيرون بياورند!

«فرويد» چنين نتيجه گيري مي كند: ما به نظر نيازمنديم، زيرا هر چه بزرگتر مي شويم، اين آمادگي را پيدا مي كنيم كه افرادي عبوس و غمگين شويم، اما بچه ها براحتي مي خندند!

فرزانه اي، پُلِ لطيف آشنايي ميان دو نفر را لبخند مي داند و مي گويد:
كوتاهترين راه براي گفتن دوستت دارم، لبخند است!

گروهي از انديشمندان فرانسوي مي گويند: همانطوري كه خنده يك سوپاپ ايمني است، زماني هم كه خنده بيش از حد، عنان از كف ما بربايد، اشك ها به عنوان يك سوپاپ ايمني اضافي وارد عمل مي شوند. اشك ها موجب مي شوند تا خنده ي زياد، آسيب زننده نباشد.

«ويليام جيمز» روانشناس معروف امريكايي مي گويد: مغز نقشي بس عظيم تر از آنچه خيلي از مردم تصور مي كنند در چگونگي بروز بيماري ها به عهده دارد و در واقع زياد دور از واقعيت نيست، اگر بگوييم: مغز، مسئول اصلي تمام بيماري هاي جسماني است و اگر بتوان مغز را آرام و فعاليت آن را موزون كرد، جسم از شانس كافي براي پيروي از آن برخوردار خواهد شد و يگانه راه آرامش مغز خنديدن و شادمان بودن است!

«ميلتون» _شاعر ژرف نگر_ در كتاب بهشت گمشده مي نويسد: مغز از محل حكومت خود و به تنهايي مي تواند از بهشت، جهنمي و از جهنم، بهشتي سازد! به بيان مولوي: گر بود انديشه ات گُل، گلشني!

يك مثل انگليسي مي گويد: خدا به مردم عاقل مي خندد و مردم عاقل هم در جواب خدا لبخند مي زنند!

اما، از ياد نبريم قانون طلايي خنده را كه مي گويد:
هميشه با ديگران بخنديم و هرگز به ديگران نخنديم!

راستي! يك فرمول براي آنكه شادي هايمان دو برابر و غم هايمان نصف گردد، با صداي بلند بخوانيد:
شادي اگر تقسيم شود ، دو برابر مي شود!
غم اگر تقسيم شود ، نصف مي شود!

از غم گفتيم.
راستي، چگونه با غم هاي مان مقابله مي كنيم؟
نظر شما راجع به «غم» چيست؟
كمي فكر كنيد!
در فصل بعدي راجع به «غم درماني» با شما صحبت خواهيم كرد.

چكيده مطالب:
·ضرر نمي كني! از هم اكنون لبخند زدن را تجربه كن!
·يادت باشه! انسان هاي خندان و شاد به خداوند شبيه ترند!
·كمي موسيقي گوش كن، برقص، بخند (حتي به زور)، آنگاه بنشين و نظاره كن آثار شگرف همين حركات به اصطلاح اجباري را !
·فراموش نكن! همين لحظه را، اگر گريه كني يا بخندي! بالاخره مي گذرد، امتحان كن!
·بهشت يعني، شادي، خنده،سرور و شعف!
·جاي تأسف است! ما براي شاد بودن بهانه اي مي خواهيم، ولي براي غمگين بودن نياز به هيچ بهانه اي نداريم!

*جان كلام:
يكي از راه هاي تقرب به درگاه خداوند، شادي است

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#32 | Posted: 20 Nov 2012 12:54
  • غم درمانى!


شب پشت پنجره ها
آهسته نجوا مي كند:
«نگران نباش!»
تنها و تنها
با خودت
صادق باش!
«لوئيز سيمپسون»



اما، «هلن كلر» معتقد است كه:
اگر چه دنيا پر از رنج است
اما پر از غلبه بر آن رنج ها هم هست!


«ديل كارنگي» غم را بشبيه به ليمو ترش كرده، مي گويد:
هر گاه ليمو ترشي داريد،سعي كنيد از آن ليمونادي بسازيد!



«پائولو كوئيلو» در باب غم و درد حكايت لطيفي را مي نگارد:
«هانري ماتيس» _نقاش معروف فرانسوي_ از جواني عادت داشت هر هفته براي ديدن پيير رنوار _نقاش كبير فرانسوي_ به آتليه اش برود.
مدت ها بود كه رنوار دچار بيماري ورم مفاصل شده بود و ماتيس هر روز به ديدنش مي رفت و برايش غذا و مداد و رنگ مي برد و هميشه به استاد پيشنهاد مي كرد كه كمي به خود استراحت بدهد.
يك روز متوجه شد كه رنوار با هر حركت قلم مو، ناله مي كند. ماتيس نتوانست تحمل كند و گفت: استاد بزرگ، آثار شما همين طوري هم زيبا و مهم هستند چرا اين طور خودتان را شكنجه مي كنيد؟
رنوار در حالي كه درد و اندوه چهره اش را چون غباري در برگرفته بود به ماتيس گفت: ساده است، زيبايي مي ماند ولي درد و غم در گذر است!

«آن ديويس» با نگاهي فهيم مي سرايد:
آموختن آسان نيست!
خستگي هر آن در كمين است.
آزرده مي شوي، احساس شكست مي كني.
شك مي كني كه رها كني و بگذري.
مي خواهي بركناره روي و وانمود كني كه اتفاقي نيفتاده.
اما نه!
تو بازنده نيستي
كه يك مبارزي!
پيش از آنكه برنده باشيم بايد بازنده باشيم.
بايد گاه بگرييم تا بتوانيم روزي بخنديم.
بايد آزرده باشيم تا روزي توانمند باشيم.
اگر پيوسته بكوشي و ايمان داشته باشي،
در پايان، پيروزي از آن تو خواهد بود!

اما حضور رنج ها و دردهاي حاصل از آن اساسا چه فايده اي براي ما دارد؟
«دكتر شريعتي» بر اين باور است كه: رنج ها و دردها انسان هاي متعالي را متعالي تر و آدم ها را متلاشي مي كند!


پس، رنج ها مهمترين خاصيتي كه دارند، ساختن روح انسان است و درست به همين خاطر است كه دكتر چنين دعا مي كند: خدايا! رنج هاي عزيز و بزرگ و حيرت هاي جانكاه عظيم را بر جان من بريز و شادي ها را به آدم هاي دمبه دار خوشحالت ببخش!

اكنون به اين باور رسيده ايم كه رنج ها همچون كوره ي طلا سازي، طلاي جان آدمي را صيقل مي دهند. چه لطيف و ژرف فرزانه اي اين مهم را بيان داشته:

گفت: كه اي گم كرده راه زندگاني
_ دل بد مكن _
اينجا سراي درد و رنج است
هركس كه در دنيا ندارد رنگ اندوه،
بيهوده جو، بيهوده گو، بيهوده گرد است
رهروان! ما را به بزم ديگري خوانده است معشوق
ما را به آتش هاي دنيا مي سپارند
تا از وجود ما طلاي ناب سازند
ما را به آتش هاي دنيا مي سپارند
تا از وجود ما طلاي ناب سازند
ما رهروان مقصد آزادگانيم
سر منزل پاكان رهي دارد، غم آلود
آن را كه مي خواهند پاك از عيب ها كرد
در كوره هاي تلخ كامي مي گدازند
ما را به آتش هاي دنيا مي سپارند
تا از وجود ما طلاي ناب سازند.

«اوشو» مي سرايد:
نه شادي و نه غم و اندوه دائما پا بر جا باقي نمي مانند.
مرتبا حالتي جايش را به حالتي ديگر مي دهد.
اگر اين مهم را كاملا درك كنيد!
وقتي كه رنج شما را فرا مي گيرد،
مشوش و مضطرب نخواهيد شد.
چون مي دانيد كه در مدت كوتاهي، همه چيز عوض مي شود.
همين طور وقتي كه شاد هستيد.
خيلي هيجان زده نخواهيد شد،
و به شادي به چشم يك پديده گذرا نگاه خواهيد كرد.
چون مي دانيد كه؛
در زمان كوتاهي همه چيز دوباره تغيير مي يابد!


چكيده مطالب:
_ باور كن! كمي غم مثل: نمك است براي غذاي روح ما، ضروري و لازم!
_ غم ها، به نوعي ديگر، عطر و طعم خداوند را با خود دارند!
_ يادت باشه! سعي كن گاهي غصه بخوري! اما مواظب باش تا غصه تو را نخورد!
_مطمئن باش! آتش غم، ناخالصي هاي روح ما را از بين مي برد!
_ فراموش نكن! غم باعث نازك شدن روح ما مي گردد!
_ فكر كن! وقتي به گذشته نگاه مي كني، آن لحظه ها كه تنها در خلوت خودت كمي غمگين بودي، چه احساس لطيفي داشتي!

  • *جان كلام:

غم هم موهبتي است، ولي مثل آمپول عمل مي كند؛ درد دارد ولي سلامتي را به همراه مي آورد. اگر خوب دقت كنيم، غم ها هم سلامتي روح را بدنبال خود دارند!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#33 | Posted: 20 Nov 2012 12:56
  • چه حاصل از اشك ها و لبخندها!؟

مي دانيد اولين انساني كه فهميد آب، آتش را خاموش مي كند چه كسي بود؟ كمي فكر كنيد... حالا بخوانيد: او اولين انساني بود كه آتش گرفته بود. هر چه كرد نشد، تا اين كه خود را از سر ناچاري به آب انداخت و اين مهم را تجربه كرد.
اما، اولين انساني كه خنديدن را تجربه كرد چه كسي بود؟ او اولين كسي بود كه گريستن را تجربه كرده بود.
به همين دليل گفته اند: تنها كساني مي توانند از ته دل بخندند كه از ته دل گريسته باشند!
پيامبر فرمود: «مؤمن من غمش در دل و شاديش در جبين است!»

و «خواجه شيراز» فرمايد:
با دل خونين لب خندان بياور همچو جام
ني گرت زخمي رسد، آيي چو چنگ اندر خروش

«جبران خليل جبران» معتقد است: هر چه اندوه ژرف تر در جان شما فرو رود، شادي بيشتري مي تواند در خود نگاه دارد، مگر آن كوزه اي كه امروز آب شما در آن است، همان نيست كه در كوزه ي كوزه گري مي سوخت؟

نتيجه مهم آن كه: هر چه اندوه در جان ما عميق تر باشد، شادي ما هم ژرف تر و لطيف تر خواهد بود، زيرا؛ چشمي كه گريستن نتواند، زيستن نتواند و لباني كه لبخند را ندانند، عشق را گفتن نتوانند!

عرفا معتقدند: يكي از تعبيرات نور در عرفان كه در آن به عنوان رهيافتي بسوي خداوند ياد شده، «شادماني» است، يعني، انسان هايي كه شادمان هستند، به خداوند نزديكتر و انسان هايي كه غم هاي ژرف تري دارند نيز به خدا شبيه تر!

در نتيجه؛ انسان هاي نوراني، انسان هايي زيبادل هستند، زيرا:
زيبايي به رخسار نيست، زيبايي نوري در قلب هاست!.

حال دانستيم كه: شادي و غم مانند دو بال كبوتر است كه ما را در بيكران آسمان نيلگون هستي مان رهنمون مي سازد. ابوسعيد ابوالخير فرمايد:
شاد بودن هنر است،
شاد كردن هنري والاتر،
اما، بي غمي،
عيب بزرگي است كه از ما دور باد!

«اشو» در تأييد سخن ابوسعيد ابوالخير مي سرايد:
هرگز فرصتي را براي شاد كردن ديگران از دست ندهيد،
چرا كه نخست خود شما از اين كار سود مي بريد!
حتي اگر هيچ كس نداند شما چه مي كنيد!
جهان پيرامون شما خشنودتر خواهد شد.
و همه چيز براي شما بسيار آسان تر مي شود.
در اين جهانم و لحظه اكنون را مي زييم.
اگر كار خوبي هست كه مي توانم انجام دهم،
يا شادي اي هست كه مي توانم به ديگران ببخشم،
لطفا به من بگوييد!
نگذاريد آن را به تأخير بيندازم،
يا از ياد ببرم،
چرا كه هرگز اين لحظه را دوباره نخواهم زيست!

اما آن كس كه طعم غم را نچشيده باشد، از عطر شادي هم بي خبر است و مراقب باشيم كه شادي يا غم ما را از خود بي خود نكند، نگذاريد كه غم ها ما را ببلعند.

پس، شادي و شعف ما، بر خاسته از اشك هاي ماست، يعني، همانقدر كه غم براي لطافت روح ما ضروريست، شادي و شوق نيز براي نرم و نازك كردن روح ما لازم و حياتي است.

ببينيد «هرمان هسه» نويسنده ژرف نگر در واپسين لحظه حيات خويش در وصيت نامه اش چه نگاشته:
در زندگي تنها يك وظيفه وجود دارد
و آن وظيفه، شادي است.
شادي، دليل بودنمان در اينجاست
اما همه وظايف،
قوانين اخلاقي و مقررات
ما را شاد نمي سازند،
و از اين روست كه ما به ندرت يكديگر را شاد مي گردانيم.
اگر انسان براي خوب بودن زنده است
فقط مي تواند هنگام شادي
چنين باشد.
هنگامي كه او در هماهنگي با خويشتن است
و به كلامي ديگر، هنگامي كه او عشق مي ورزد
اين تنها درس است
تنها درس در جهان
درسي كه عيسي آموخت
درسي كه بودا آموخت
و هگل نيز.
براي هر يك از ما، مهمترين چيز در جهان
هستي درون ماست!

«اوشو» در بياني بسيار لطيف مي سرايد:
اگر به رنج به عنوان تهي شدن فكر كنيد،
آن گاه پر شدن شادي را برايتان آشكار مي كند.
و وقتي كه شادي به سراغتان مي آيد،
بازهم فقط بنشينيد،
و مشاهده اش كنيد.
سعي نكنيد به آن آويزان شويد!
سعي نكنيد نگهش داريد!
سعي نكنيد طولاني اش بكنيد!
فقط، به سادگي تماشايش كنيد.
و كاملا نسبت به آن بي تفاوت باشيد،
اگر آمد، بگذاريد بيايد
اگر شما را ترك كرد بگذاريد برود.
سعي نكنيد محكم به شادي بچسبيد
وقتي سعي كنيد آن را به هر قيمتي حفظ كنيد،
رنج شما به شدت و بزرگي تلاش تان،
براي حفظ آن شادي خواهد بود.
آن ها به هم متصل اند!
اگر به هر كدام بيشتر علاقه نشان بدهيد،
بلافاصله ديگري جايگزين آن خواهد شد!
اكنون دانستيم؛ شادي و غم ميوه هاي درخت دانايي و عقل مي باشند!

چكيده مطالب:
_ اگر زندگي را يك جاده فرض كنيد، غم ها، سر بالايي و شادي ها، سرازيري آن جاده هستند!
_ غم و شادي، عطر و طعم خداوند را با خود به همراه دارند!
_ فراموش نكن! ما مثل يك كبوتر هستيم با دو بال غم و شادي!

  • *جان كلام:

اشك و لبخند دو موهبت الهي هستند كه هر يك براي ساخته شدن روحمان ضروري و مفيد به نظر مي رسند!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#34 | Posted: 20 Nov 2012 12:58
  • عقل چيست؟

در سفر معراج، پيامبر، جبرائيل به او فرمود: چون سفر سختي در پيش داري، خداوند در اين سفر سه فرشته برايت گمارده كه يكي را انتخاب كني:
فرشته عقل _ فرشته ايمان _ فرشته حيا
پيامبر فرشته عقل را انتخاب كرد.
جبرائيل پرسيد: چرا فرشته عقل؟
پيامبر فرمود: كسي كه عقل داشته باشد،ايمان و حيا هم دارد!

«اُشو» در باب عقل مي گويد:
به بال هايي نيازمنديم،
بال هاي عشق و نه بال هاي عقل.
عقل به پايين مي كشدت.
قائم به قانون جاذبه است.
عشق سوي ستارگان مي بردت.
عرفان را در تو جاري مي سازد
و آن گاه مي يابي آنچه را كه ارزش يافتن داشته است.
روشن بيني بلنداي چكاد خِرد است.
هنگامي كه كسي به تمامي عاقل مي شود.
به نقطه اي رسيده كه؛
سكوت، آرامش، هشياري و روز و شب از آن اوست.
چه در خواب و چه در بيداري،
نهري از آرامش، لذت و نيايشي كه بر او جاري است.
نهري كه مائده دنياي «ماورا» ست!

عرفا، عقل را همپاي علم دانسته و به نور تشبيه كرده اند كه انسان را از ظلمات جهل نجات داده و يكي از عوامل تقرب به خلوت حق مي باشد.
عرفا، دشمن هميشگي «عقل» را «دل» انگاشته اند و جدال مستمر و پيوسته آنان را ناگزير دانسته و مباحثه ميان آن دو را اين گونه نگاشته اند:
دل گويد: عشق آورده ام.
عقل گويد: عشق! عشق چيست؟
دل: مفهومِ بودن است!
عقل: بودن، بودن براي چه؟ به كجا؟
دل: به آن بالا!
عقل: تا آسمانها؟
دل: خيلي بالاتر، تا خلوت خاص حضرت عشق!
عقل: چه خوب! من هم مي توانم بيايم!
دل: تو، نه! ولي اگر خود را فراموش كني، با بال هاي (ع) و (ش) و (ق)، آري!
عقل: چگونه؟
دل: (ع) عبير است، نسيم دلنواز روح.
(ع) عطر دلنشين ايمان به حضرت دوست است.
(ع) عالم معناست، عينيت است، عهد است، عدم است، نيست شدن است و دوباره هستي يافتن!
عقل: اين همه معنا دارد؟!
دل: هر كدامشان دنيايي اند، مرحله ايي اند، بوي عطر و عبير را مي شنوي، علاقه مند مي شوي، بعد بايد دل بكني، اگر عالم معنا را مي خواهي، بايد نيست شوي، فنا شوي و بعد «عند الله».
عقل: خب، (ش) چيست؟
دل: (ش) شيريني آشنايي است، شَهد است، شهادت است، شراب است، سپس، شُكر.
(ش) شمشاد است، قامت بالاي دلبر است.
(ش) شقايق است، شوق است، شوق به معشوق را مي خواهي، شراب عشقش را بنوش! آنگاه قول دوستي با تو مي بندد.
يعني، همان «ق»، قول الهي، قسم الهي، قلم است و قلم، صنع كردگار است، همه هستي است.
(ق) قدرت رب جليل است، قاعده هستي است، قامت يار است، قول دوستي است، آنچه همه محتاج آنيم!
(ق) قسط است، عدالت است، كه عاشق به معشوق مي رسد.
مي بيني! (ع) و (ق) يكي اند و (ش) شرح اين دو است.

همه يكي اند، همه عشق اند! يعني، بالاترين!

عقل: بالاتر هم هست؟
دل: آري بالاتر هم هست؛ دوست داشتن!
عقل: آن ديگر چيست؟
دل: دوست داشتن با «د» آغاز مي گردد.
«د» دعاي سحرگاهي است، دعوت به ديدار است، دل پُر درد است، ديدگانت سرريز خون مي شود، ديوانه بايد بشوي، ديگر از عشق گذشته اي!
بعد، مي رسي به «و» او واحد است،حضرت عشق!
واجب الوجود از اسماء اوست.
وادي درد است، اگر عاشقي!
وارث مهرباني است، اگر دل بدهي.
«و» وصف زيبايي
وصل عاشق و معشوق است.
«و» وهم سبز دوست داشتن است.
اما، «س»:
«س» يعني، سبحان الله بگويي،
سوگند ياد كني
و
سبوي نفس را بكشي
آنگاه
ساغر عشق را نوش كني
و
ساقي مجلس مستان شوي
سپس
سالك راه شوي، تا... چكاد هستي.
«س» يعني،
سجاده نمازت را پهن كني
سرشار از عشق شوي و سرشك
تا
سراج راه شوي و سَرمَد بماني.
آنگاه
سروش آسماني را به سُرور، در دل مي شنوي
سپس
سزاوار پرسيدن
اگر
سُفال تَنَت را در راه دوست بشكني!
آن گاه مي رسي به «ت»
«ت» يعني،
تَبارَكَ الله به سويت مي نگرد!
اگر
تباه كني نفست را
سپس
تاراج رفتن دلت را با كجاوه عشق شاهد باشي.
اگر
تجسم عيني عاشقي شوي
تپش دلت را مي شنوي
كه
تمثيل عشق شدي!
سپس مي رسي به «د»، همان كه:
داغ درد و دريغ بر پيشاني دل دارد،
از دوري دلبر!
اگر حضرت عشق دستي بر دلت كشيد.
درخشش نور را در دل مي بيني!
سپس
دف زنان و سماع كنان
به
ديار دلبر كه همان
دهكده دلدادگي است،گام مي گذاري!

آن گاه مي رسي به «الف» قامت دوست؛ در اين لحظه بايد
با اخلاص، احرام بپوشي!
و
اعتكاف پيش گيري
آن گاه حضرت عشق اجابتت مي كند،
و اين لطيف ترين اَجر توست!
سپس
انجيل به دست مي نشيني
و
افطار خود را با يك لقمه
اغماض باز مي كني.
وقتي رسيدي به «ش» يعني، نيمه راه را آمدي، آن زمان است كه،
شاهد شِكَر دهان
و
شاعر شكر گفتار مي شوي
و
شاكر به درگاهش
و
شايسته زيستن با عشق
اگر
شتابناك و شوقمند در تعالي روح بكوشي.
و
شراب بي خويشي را نوش كني
و
شرح دلدادگي خود را بيان،
كه
شرط عاشقي همين است!
سپس مي بويي،
شميم شوقناك عشق را
و دلت، شرحه شرحه مي گردد،
در شوق ديدار دلبر.
در اين لحظه است كه،
شبيه حضرت عشق مي شوي!
دوباره مي رسي به «ت»، از آن رد شو كه قبلا برايت گفته ام، ولي «ت» آمده است كه به تو بگويد:
توكل
تلاش كن!
ولي
تسليم باش!
بالاخره مي رسي به آخر كار؛ يعني، «ن» تا دوست داشتن! كامل شود. در اينجا اگر،
نادم باشي از لغزش هايت
ناجي خواهد آمد، يعني،
نور نجات بخش
سپس
نكهت شبنم و پاكي را مي بويي!
و
نگهبان حضرت عشق مي شوي و عمري به،
نيايش يار مي پردازي و آنگاه
نديم عشق مي شوي و در آخر جوهر هستي را
نوش مي كني و همه ي وجودت حضور سبز او را مي گردد و لاغير!
دل لحظه اي سكوت كرد و روي به عقل كرد و گفت:
اينجا خلوت خاص حق است، ديگر جاي تو نيست!
ديگر تو، توان فهميدن، حتي شنيدن آن را نداري.
بايد بروي دنبال كارت، پي همان استدلال هاي چوبين!
عقل با دلخوري سر به پايين انداخت و در حالي كه انگشت حيرت به دندان مي گزيد رفت تا در بستر زمين، يقه ي يك فيلسوف نهيليسم را بگيرد!
دل طربناك و ترانه خوان به سوي «پژواك رنگين كمان» پر گشود تا سر سفره دوست، لقمه نور نوش كند!


" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#35 | Posted: 20 Nov 2012 12:59
«هلن كلر» عقل را به دانايي تعبير كرده و بسيار زيبا مي سرايد:
دانايي قدرت است.
نه!
دانايي سعادت است
چرا كه دانايي، دانشي گسترده و ژرف
شناخت هدف هاي راستين از دروغين
و پديده هاي والا
از مفاهيم پَست است!

«پائولو كوئليو» ثمره ي عقل را خوب فكر كردن مي داند و از قول «كنفوسيوس» چنين مي گويد:
خوب فكر كردن يعني، بداني چگونه از ذهن و قلب،
از نظم و احساس استفاده كني،
وقتي چيزي را بخواهيم،
زندگي ما را به طرف آن راهنمايي مي كند.
اما، از راه هايي كه انتظارش را نداريم
خيلي پيش مي آيد كه گيج بشويم،
چون اين راه ها ما را به شگفت مي آورند
و فكر مي كنيم در مسير اشتباهيم!
براي همين مي گويم: بگذار احساست تو را راهنمايي كند،
اما، براي ادامه ي اين راه، نظم داشته باش!

پس دانستيم، اندوه كه مولود رنج است، براي ساخته شدن روح آدمي و تقرب به خداوند ضروري است. اما گفتيم: رنج هايي كه تقدير و خواست خدا باشد، نه رنج هايي كه به دست خودمان براي خويشتن به وجود مي آوريم، اما چه كنيم كه كمتر دچار اشتباهات و در نهايت در برابر اندوه و رنج ها، خودساخته شويم؟ چه كنيم تا از آنهايي نباشيم كه به فرزندان فرداهايمان بگوييم:
ما را زندگي ساخت، خدا كند شما را انديشه بسازد!
و اين مهم را بدانيم كه جوان بودن، عذر موجهي براي اشتباه كردن نيست! زيرا؛
گاه نخستين اشتباه،
آخرين اشتباه زندگيمان مي گردد!

«آنتوني رابينز» با بياني فهيم مي گويد:
موفقيت نتيجه تشخيص درست است.
تشخيص درست نتيجه تجربه است.
تجربه نيز اغلب نتيجه تشخيص نادرست است.

اما چگونه مي توان از تشخيص نادرست پرهيز كرد؟
خداوند در سوره زُمَر آيه 17 پاسخ مي دهد:
فَبَشِّر عِبادِ اَلِّذينَ يَسْتُمِعُون اْلقَوْلَ فَيَتَّبِعوُن اُحْسَنَه اُولئِكَ الَذّينَ هَدهُمُ الله و اُولِئكَ هُمْ اوُلوُ الالْباب
آن بندگان را به رحمت من بشارت ده كه چون سخنان را بشنوند نيكوترين آن را عمل كنند. آنان هستند كه خدا آنها را به لطف خاص خود هدايت فرموده است و هم آنان به حقيقت، خردمندان عالمند!

فقط مشورت!
شادكام، انساني است كه در همه امور با فرزنگان به مشورت مي پردازد كه طبعا در اين مسير حركت كردن حركت در بستري است كه انسان طعم خوشبختي و نيكبختي را حتما مي چشد، اما براستي فرق بين انسان خوشبخت و انسان بدبخت چيست؟
در يك كلام!
خوشبخت، كسي است كه
از ديگران عبرت گيرد
و بدبخت، كسي است كه
مايه عبرت ديگران گردد!
پس مشكلات قسمت دوم را كه «مشكلات خود ايجادي» مي ناميم مي توانيم با تفكر و مشورت و انديشه تؤام با عمل و در بستر:
تلاش ، توكل ، تسليم
و بر سه پايه: اميد ، ايمان ، عشق
بنا نهيم كه يقينا شاهد مقصود را به آغوش خواهيم كشيد و معضلات خود را رفع خواهيم نمود.
ظريفي گويد: اگر «م» مشكلات را برداريم، مي شود!؟... ببينيد!
پس آن قدرها هم سخت نيست، اما يك چيز مهم را فراموش نكنيد!
در هندسه نزديكترين فاصله بين دو نقطه، خط راست است، اما در زندگي دورترين فاصله بين دو نقطه خط راست است و هميشه دو راه وجود دارد، يكي از آنها آسان و تنها پاداشش اين است كه آسان است و راه ديگر سخت اما پاداشش نيك فرجامي است!
و طبعا پاك انديشان و راست قامتان در زندگي چون بر بستر عقيده و حقيقت حركت مي كنند، رنج هاي بي شماري را تحمل خواهند كرد كه در اين ميان يكي از رهيافت هاي نجات و آرامش ما، «دعا» است!
راستي!
راجع به دعا چه مي دانيد؟
آخرين باري كه دعا كرديد كي بود؟
لطفا كمي راجع به «دعا» فكر كنيد
تا در فصل بعدي به آن بپردازيم!

چكيده مطالب:
_ عقل، يگانه چراغ راه ما در اين ظلمتكده است!
_ اگر مي خواهيد قدرت داشته باشيد، در تعالي عقل خود كوشا باشيد.
_ عقل نيز مانند: شادي و غم موهبتي است خدادادي و ما همه با يك ميزان عقل به دنيا مي آييم، ولي در طول زندگي با كسب تجربه از ديگران مي توانيم اين موهبت خدادادي را افزون كنيم!
  • *جان كلام:

يكي از دلايل و مهمترين وظيفه ما در اين جهان تلاش در كسب و افزايش عقل و دانايي است!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#36 | Posted: 20 Nov 2012 13:00
  • شاد كردن قلبي

با يك عمل، بهتر از هزاران سر است كه به نيايش خم شده باشد! «گاندي»
بديهي است، آنچه در نهايت رنج و تألم انسان را تسلي و آرامش مي دهد،گفتگو با آن قدرت مطلق مهربان است و اين يكي ديگر از مزاياي رنج است، هر چند كه انسان بايستي در شرايط شادي هم حضور خداوند را مانند لحظات غبارآلود اندوه احساس كند ولي در يلدا شب هاي بي كسي ظلمانيش آنگاه كه غم حتي مجال آمد و شد آه را بر گلويش مي بندد، آنگاه تمام رنج ها و گفته هايش قطرات اشكي مي شود كه بر سجاده سبز دعايش مي ريزد و از آن يگانه لطيف، راه نجات را مي طلبد.
(مسيح مقدس) در انجيل مي فرمايد:
طلب كن، به تو اعطا خواهد شد!
جستجو كن، خواهي اش يافت!
در را بزن، به رويت گشوده خواهد شد!

و «مولانا» با نگاهي به انجيل مي سرايد:
گفت پيغمبر كه چون كوبي دري
عاقبت زان در برون آيد سري
چون نشيني بر سر كوي كسي
عاقبت بيني تو هم روي كسي
چون ز چاهي بركني هر روز خاك
عاقبت اندر رسي در آب پاك
در اين مرحله، نيايش و دعا نيمه گمشده ي ديگر انسان است كه با تمام وجود خويش او را فرياد مي زند.

«جي پي وسواني» _ عارف هندي_ حكايت لطيف و ژرفي را درباره ي دعا مي گويد:
حكايت مردم شهر پابرهنه:
شهري بود به نام «شهر پابرهنه ها». در يك صبح سرد زمستاني مردي وارد اين شهر شد. وقتي كه از قطار پياده شد، متوجه شد ايستگاه قطار آنجا، مانند همه ي ايستگاه هاي قطار مملو از جمعيت بود و مسافران مي كوشيدند از ميان جمعيت راه خود را باز كنند و به قطار مورد نظرشان برسند. مرد در نهايت شگفتي متوجه شد كه همه ي آنها پابرهنه هستند.
هيچ كس كفش به پا نداشت. او از ايستگاه بيرون آمد و سوار تاكسي شد. در تاكسي متوجه شد كه راننده هم كفش نپوشيده است.
بنابراين از راننده پرسيد: ببخشيد، چرا مردم اين شهر بر خلاف مردم شهرهاي ديگر كفش به پا ندارند؟
راننده گفت: بله، درست است، چرا ما كفش نمي پوشيم؟ چرا؟
مرد وقتي كه به هتل رسيد، ديد كه مردم آنجا هم پابرهنه هستند. مدير، صندوقدار، باربرها، پيشخدمت ها همه پابرهنه بودند. از يكي از آنها پرسيد: مي بينم كه شما كفش به پا نداريد. آيا چيزي درباره ي كفش نمي دانيد؟
پيشخدمت گفت: چرا، ما كفش را مي شناسيم.
_ پس چرا كفش نمي پوشيد؟
_ بله درست است. چرا كفش نمي پوشيم؟
_ نمي دانيد كه كفش، پا را در برابر سرما محافظت مي كند؟
مرد گفت: البته كه مي دانم. آيا آن ساختمان را مي بيني؟ آن ساختمان يك كارخونه ي توليد كفش است. ما از داشتن آن به خود مي باليم و هر يكشنبه آنجا جمع مي شويم تا به سخنان مدير كارخانه درباره ي فوايد كفش گوش دهيم.
_ پس چرا كفش نمي پوشيد؟
_ آه درست است، چرا كفش نمي پوشيم؟

آري! مانند: اهالي آن شهر همه ي ما به دعا اعتقاد داريم. همه ي ما ايمان داريم كه دعا مي تواند بسياري از خواسته هاي ما را تحقق بخشد. مي دانيم كه دعا مي تواند معجزه بيافريند، ما را تغيير دهد، زندگيمان را متحول كند و ما را احيا كند. ما از نيروي اعجازانگيز دعا آگاهيم. با اين حال دعا نمي كنيم. چرا؟ سوال همين جاست. چرا دعا نمي كنيم؟

«پائولو كوئليو» دعا كردن را در حكايت لطيفي چنين مي نگارد:
زن كشاورزي بيمار شد، كشاورز به سراغ يك راهب بودايي رفت و از او خواست براي سلامت همسرش دعا كند.
راهب دست به دعا برداشت و از خدا خواست همه ي بيماران را شفا بخشد.
ناگهان كشاورز دعاي او را قطع كرد و گفت: صبر كنيد! از شما خواستم براي همسرم دعا كنيد و شما داريد براي همه ي بيماران دعا مي كنيد!
راهب گفت: من دارم براي همسرت دعا مي كنم.
كشاورز گفت: اما براي همه دعا كرديد، با اين دعا، ممكن است حال همسايه ام كه مريض است، خوب بشود و من اصلا از او خوشم نمي آيد.
راهب گفت: تو چيزي از درمان نمي داني، وقتي براي همه دعا مي كنم دعاهاي خودم را با دعاهاي هزاران نفر ديگري كه همين الان براي بيماران خود دعا مي كنند، متحد مي كنم، وقتي اين دعاها با هم متحد شوند، چنان نيرويي مي يابند كه تا درگاه خدا مي رسند و سود آن نصيب همگان مي شود.
دعا هاي جدا جدا و منفرد، نيروي چنداني ندارد و به جايي نمي رسد!

«دكتر شريعتي» معتقد است: آنگاه كه تقدير واقع نگرديد، از تدبير نيز كاري ساخته نيست خواستن اگر با تمامي وجود و با بسيج تمامي اندام و نيروهاي روح و با قدرتي كه در آن صميميت هست تجلي كند، اگر همه هستي مان را يك خواهش كنيم، يك خواهش مطلق شويم و اگر با هجوم و حمله هاي صادقانه و سرشار از يقين و اميد و ايمان «بخواهيم» قطعا پاسخ خواهيم گرفت!
و در خصوص نحوه دعا كردن مي گويد: دعا بايد همچون سخن گفتن طفلي باشد با پدرش، هر چه گستاخانه تر و مصرانه تر _ همچون طلب كار _ دعا بشود، به اجابت نزديكتر است!

نگارنده در فرايند دعا كردن دكتر مي نگارد:
اگر چنين دعا كنيد
آنگاه در انتظار اجابت آرزوهايتان بمانيد
شتابناك و سينه چاك
با اشتياقي لجام گسيخته
مانند: ميزباني كه پشت پنجره
منتظر آمدن قطعي! ميهمانش لحظه شماري مي كند
و اكنون عطر و بوي رسيدن را در مشام خويش احساس مي كند!

«شيلا گراهام» نيز شتابناك و شيفته، كلام دكتر را به نوعي ديگر مي سرايد:
اگر چيزي را جداً بخواهيد هر چه را بخواهيد مي توانيد به دست آوريد
شما بايد آن چيز را آن قدر با شوق و از صميم قلب بخواهيد كه از پوست فوران كند
و به انرژي كه جهان را
خلق كرده است متصل شود!

«اُشو» دعا را اين گونه مي پندارد:
شما هر چه بخواهيد مي توانيد بر خود تحميل كنيد.
اما، لحظه اي كه احساس مي كنيد
نمي توانم بيشتر از اين بروم!
به دعا متوسل مي شويد.
در آن لحظه، با صداي بلند خدا را بخوانيد و به او بگوييد:
تا آن جا كه مي شد با پاهاي لنگانم آمدم،
اما از اين جلو تر در توانم نيست،
حالا تو از من مراقبت نما!
آن گاه، در انتظار شگفتي هاي حيرت انگيز بمانيد كه بزودي رخ مي دهد!


" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#37 | Posted: 20 Nov 2012 13:00
حكايت پيير كوري و دعا:
اما، پيير كوري، _ همسر ماري كوري _ نوع ديگري از دعا را براي ما بازگو مي كند:
يك روز «پيير كوري»، يكي از نامزدهاي جايزه ي علمي نوبل، در آزمايشگاهش بر روي ميكروسكوپي خم شده بود و در آن نگاه مي كرد. دانشجويي وارد شد و متوجه ميكروسكوپ نشد. تصور كرد كه پير كوري مشغول دعا كردن است. پس آهسته به طرف در خروجي آزمايشگاه رفت، اما پير كوري او را صدا زد.
دانشجوي مزبور گفت: استاد، تصور كردم كه شما مشغول دعا كردن بوديد.
پيير كوري با سادگي معمولش گفت: بله، من مشغول دعا كردن بودم، و بعد به سراغ ميكروسكوپش رفت. سپس اضافه كرد: همه ي علوم، تحقيقات و مطالعات، دعاهايي هستند كه خدا رازهاي ابديش را بر ما آشكار مي كند، زيرا خداوند رازهايي دارد و فقط زماني پرده از آنها برمي دارد كه انسان مشتاقانه به جستجوي گشودن آنها باشد.
خداوند همه ي رازهايش را عيان نكرده است، بلكه پيوسته خود، برنامه ها و حقايقش را بر كساني كه به جستجوي آنها هستند متجلي مي كند.

دكتر «الكسيس كارل» گويد: نيايش، كششِ روح است بسوي كانون غير مادي جهان و اساس نيايش بر دو پايه استوار است: فقر _ عشق.
و معتقد است كه بهترين نيايش، نيايشي است كه بخاطر ديگري باشد كه به مراتب اثر بخش تر است.

«جي. اي لسينگ» كامل ترين دعا را شكرگزاري از خداوند مي داند و مي گويد:
تنها فكر حق شناسانه درباره خدا،
كامل ترين دعاست.

اما «جين اينگلو» سخن جالبي راجع به دعا دارد، او مي گويد:
در طول زندگي، خدا را شكر كردم كه تمام دعاهايم را مستجاب نكرده است!

ولي «جبران خليل جبران» با دلگيري خاصي مي گويد:
شما كه در دردمندي نيايش مي كنيد، كاش! در شادماني و روزهاي فراوانتان نيز نيايش مي كرديد!

«دكتر شريعتي» با دلي پردرد مي گويد: نيايش تجلي انديشه هاي بزرگ است كه نيازهاي بزرگتر و دردناكتري دارد، مثل: احساس باز ماندن از كمال در سلسله تكامل، به سوي خدا و محروم شدن و عقب ماندن از گروهي كه توانستند در اين راه خود را له كنند. اين افكار چنان وحشتي را در دل _ انساني كه فراتر از ديگران مي انديشد _ بر پا مي كند كه براي ديگران قابل درك نيست!
سپس اشاره دارد به سوره والعصر در قران كريم:
قسم به زمان كه انسان ها همه در زيان كاري اند، مگر آنان كه به خدا ايمان آورده و نيكوكار شدند و به درستي و راستي و به پايداري در دين يكديگر را سفارش كردند و به حفظ دين و اطاعت حق ترغيب و تشويق كردند.
و گويد: هر بار كه آن را خواندم به طول قرن ها و به وسعت رودها گريستم.

«جي پي وسواني»، با نگاهي عارفانه و عاشقانه درباره ي دعا مي گويد:
لازم نيست كه دعاهاي معين و مدون به خدا بكنيم. دعا بايد خودانگيز باشد و از قلبي مالامال از عشق برخيزد. ممكن است يك نگاه پر محبت يا آهي عميق نزد خدا بيش از هزاران دعاي معين و مدون روزانه پذيرفته شود. براي دعا حس و عاطفه لازم است، زيرا مهم تر از كلماتي كه به زبان مي آوريم، موج عشقي است كه اين كلمات در بر دارند!

حكايت آهِ عاشقي:
كارگري هر روز بعد از اتمام كار در كارخانه براي انجام مراسم نيايش عصر به معبد مي رفت. يك روز به دليلي در كارخانه گرفتار شد و نتوانست به آغاز مراسم برسد. پس از اتمام كارش به سوي معبد دويد. وقتي كه به آنجا رسيد ديد كه «پوجاري» كاهن معبد بيرون مي آمد.
كارگر پرسيد: آيا مراسم دعا تمام شده است.
پوجاري گفت: بله، مراسم تمام شده است.
مرد كارگر آهي حاكي از اندوه كشيد. پوجاري با مشاهده ي اندوه او گفت: آيا حاضري آهِ اندوهت را با ثواب به جا آوردن مراسم نيايش عصر با من عوض كني؟
مرد كارگر گفت: بله، با خوشحالي حاضرم اين كار را بكنم. زيرا هميشه مراسم نيايش عصر را به جا آورده بود، اما پوجاري گفت: همان آه صميمانه و ساده ي تو ارزشمندتر از همه ي مراسم نيايشي است كه من در تمام عمر خود به جا آورده ام!

مناجات كودكي هاي «جان ماليولا» را مي خوانيم. آيا مي توانيد نكته ژرف و نازكي كه در اين نيايش كودكانه هست، دريابيد:
يك پسر كوچك
به يك ستاره نگاه كرد
و گريه را سر داد
ستاره گفت:
پسر، چرا گريه مي كني؟
پسر گفت:
تو خيلي دور هستي
من هرگز قادر نخواهم بود
تو را لمس كنم
ستاره پاسخ داد
پسر اگر من هم اكنون
در قلب تو نبودم
تو نمي توانستي
مرا ببيني!

يك خبر خوش! آن نكته ژرف و لطيف اين است كه اگر شما خداوند را صدا مي كنيد و از نيايش خود با او لذت مي بريد، يقين داشته باشيد كه:
خداوند در دل شما مَحْمِل گزيده است.
باز هم حكايت بالا را بخوانيد و مفهوم واژگان آن را زير زبان دل مزه مزه كنيد!
راستي تا به حال نيايش بامزه خوانده ايد؟ پس براي تغيير آب و هواي دلتان بخوانيد:

نيايش بامزه!
كشيشي در يك صبح به قصد شكار حركت كرد بعد از ساعتي، چند كبك با تفنگ خود زد. در راهش بسوي مقصد، با يك خرس خاكستري روبرو شد. كشيش هيجان زده از درختي بالا رفت. چشمانش را به سوي آسمان دوخت و گفت: اي خدا! آيا تو دانيال را از كمينگاه شير نجات ندادي؟ هم چنين يونس را از شكم نهنگ؟ آه! خدايا استدعا مي كنم مرا هم نجات بده! ولي خدايا، اگر نمي تواني به من كمك كني! لطفا به آن خرس هم كمك نكن!!

حال به نيايش لطيف و ساده ي جي. پي. واسواني _ عارف هندي _ گوش مي دهيم كه برايمان مي سرايد:
دريا بي كران است و زورق من كوچك.
به «تو» توكل مي كنم كه همه كس را حمايت مي كني.
****
بامن بمان كه ظلمت شب از راه مي رسد.
وقتي كه هيچ ياوري نيست و آسايش گريخته است،
خدايا! اي ياور بي كسان با من بمان!
در هر لحظه به حضور «تو» نيازمندم!
چه چيزي جز لطف «تو» مي تواند ترس ها را درهم شكند؟
چه كسي جز «تو» مي تواند راهنما و پناه من باشد؟
در روزهاي ابري و آفتابي با من بمان!
****
از هيچ دشمني نمي هراسم، چون «تو» در كنار مني!
آنجا كه «تو» هستي اشك ها سوزنده نيستند،
مرگ هم تلخ نيست.
اگر با من بماني، هميشه پيروزم.
****
كشتي هايم به دريا رفته اند.
حتي اگر بادبان ها و دكل هاي شكسته بازگردند،
به دستي اعتماد دارم كه هرگز شكست نمي خورد!
و از پليدي، نيكي به بار مي آورد.
حتي اگر كشتي هايم در هم شكنند
و همه اميدهايم غرق شوند
فرياد مي زنم: به «تو» اعتماد مي كنم!
به تعبيري ديگر، نيايش، گفتگوي لطيفي است با حضرت دوست و خواندن اوست به زيباترين و سبزترين واژگاني كه او دوست دارد. اما، خواندن خداوند با كلماتي كه او دوست دارد يعني چه؟
توجه فرماييد! اگر من و شما كه از مدت ها قبل با هم خلوتي داشتيم و دلمشغولي عزيزي براي هم بوديم، يك كلمه بصورت رمز بين ما باشد مثل: (باران) يك روز كه شما مشغول صحبت در جمع دوستان خود هستيد، كسي مي آيد و به شما مي گويد: شخصي آمده و مي گويد: با شما كار دارد. شما مي گوييد: صبر كند الان مي آيم. ولي اين بار مي آيد و مي گويد: كه شخصي آمده و مي گويد: من (باران) هستم و شما به محض شنيدن واژه (باران) به ياد خاطره شكرين مشركتان افتاده و چهره تان شاداب گشته، از اطرافيان عذر مي خواهيد و فورا به محل ملاقات مي رويد.
اين نوع يعني، خواندن كسي با كلماتي كه او دوست دارد، خداوند هم دوست دارد كه او را بخوانيم از لساني كه هرگز آلوده نبوده و با واژگاني كه هرگز كسي را جز او نستوده ايم، با دهاني كه هرگز گناه نكرده ايم! اما مگر دهان بي گناه هم يافت مي شود؟
مولانا مي گويد: آري!
گر نداري تو دم خوش در دعا / رو دعا مي خوان ز اخوان صفا
بهر اين فرمود با موسي خدا / وقت حاجت خواستن اندر دعا
كاي كليم الله ز من ميجو پناه / با دهاني كه نكــردي تو گـناه
گفت موسي من ندارم آن دهان / گفت ما را از دهان غير خوان
از دهان غــير كــي كــردي گـناه / از دهان غير بر خوان كاي اله

اما به تعبيري ديگر «نيايش» پاك كردن دل است از غبار آلودگي ها و بارور كردن درخت ايمان در گلستان روحمان!


" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#38 | Posted: 20 Nov 2012 13:04
حكايت لطيفي از دعا و ايمان برايتان بگويم:
حكايت ايمان:
روزي يك كشتي در دريا اسير طوفان شد، از تمامي مسافران فقط دو نفر ماندند كه به سختي خود را به جزيره اي رساندند. يكي از آنان فردي با ايمان و ديگري بي ايمان بود.
يك روز بعد از دعاهاي زياد _ توسط فرد با ايمان _ از كنار دريا به طرف كلبه آمدند؛ ناگهان ديدند كه كلبه شان آتش گرفته. مرد بي ايمان گفت: لعنت به اين شانس كه اين همه، نتيجه ي دعاهاي تو است!!
مرد با ايمان گفت: حتما اين هم حكمتي دارد نبايد نگران باشيم، زيرا خداوند ما را مي نگرد!
فرداي آن روز يك كشتي به جزيره آمد و آنها را نجات داد.
ناخداي كشتي گفت: ديروز ما دود را ديديم و فكر كرديم حتما به كمك احتياج داريد و به طرف جزيره آمديم.

«اما نوئل» بعد از شنيدن اين حكايت مي گويد:
وقتي ايمان داشته باشيم همه چيز به سوي يگانگي با خدا در حركت است، آن گاه موانع داراي معنا و مفهوم و به شكل متفاوتي خواهند بود.
از ديدگاه بشري
اين موانع
بازدارنده هستند
اما در پيش الهي
آگاهانه و آموزنده اند!

حمام روح!!
يك سوال: چرا دستتان را مي شوييد؟
حتما جواب مي دهيد: براي رفع غبار!
مي پرسم: با غبار نشسته بر دل چه مي كنيد؟
جواب مي دهيد...؟!
سوال بعدي: جسمتان را چرا استحمام مي كنيد؟
جواب مي دهيد: براي رفع آلودگي.
مي پرسم: روحتان را كجا استحمام مي كنيد؟
جواب مي دهيد......؟!
براستي حمام روح شما كجاست؟!
سوال بعدي: ظاهر و اندام خود را در كجا مي بينيد كه كاستي هاي آن را بر طرف كنيد؟
جواب مي دهيد: در آينه.
مي پرسم: روحتان را در كجا مي بينيد؟
جواب مي دهيد:....؟!
به راستي آينه ي روحتان كجاست تا كاستي هاي آن را در آن ببينيد؟
شما بهترين خوردني ها را با وسواسي خاص جمع كرده و به دهان مي گذاريد و آن مي شود غذاي جسم شما!
اما، غذاي روح شما چيست؟
چه چيزي عزيزتر و لطيف تر از واژگان صورتي با حضور شفاف اشك شوق در كنار سجاده سبز، زير نگاه آبي آرام حضرت دوست مي باشد؟
نظر شما چيست؟ به سوالات قبلي خودتان جواب دهيد!

اما، يكي از زيباترين صورت هاي نيايش نماز است كه در همه اديان به نوعي حضور دارد. چنانكه گفته اند:
هر گاه مي خواهيد با خدا صحبت كنيد،
نماز بخوانيد!
و هر گاه مي خواهيد خدا با شما صحبت كند،
قران بخوانيد!

گوش جان مي سپاريم به نيايش نياكان تشنگي _ امام حسين(ع) _ كه در ظهر عاشورا، در آخرين لحظه هاي حيات دنيوي خويش، روي به آسمان عطشناك دنيا كرده و مي سرايد:
يا عُدَّتي عِندَ شِدَّتي (اي كه به من وعده مي دهي در سختي ها)
و يا غَوثي في كُرْبَتي (و اي پناه من در گرفتاري ها)
اُحْرُسنِي بِعَينكَ الَّتي لاتَنامُ (نگهبان باش مرا به چشماني كه خواب ندارد.)
وَاكْفِني بِرُكْنِكَ الّذي لايُرام (و كفايت نما مرا به ستوني كه ريزش ندارد).

به تعبيري ديگر: نيايش، شناخت خويشتن خويش است، به اين معنا كه انسان در حضور آن يگانه نقاط ضعف خويش را بيان كرده و از او مي خواهد كه نقاط ضعف را به نقاط قوت تبديل نمايد، در حقيقت خود را نقد مي كند.

«دكتر شريعتي» در تكميل اين نظريه خود مي گويد:
خدايا! آرامشي به من عطا كن
تا بپذيرم آنچه را نمي توانم تغيير دهم.
شجاعتي به من ده تا چيزهايي را كه مي توانم، تغيير دهم.
و عقلي، كه تفاوت ميان اين دو را تشخيص دهم!

اما چرا مي گويند اگر با دلي شكسته، نگاهي خيس و استمراري توأم با يقين هر دري را بكوبيد باز مي شود؟ به دليل:
1_ قدرت واژگان
2_ دو طرفه بودن هر عملي در اين جهان

1_ قدرت واژگان:
اگر بدانيم واژگان چه قدرت عظيمي دارند در به كار بردن كلمات دقت فزاينده اي را به كار مي برديم. برايتان بگويم واژگان داراي عطر و بو، طعم و مزه و احساس و در نهايت قدرت شگرفي هستند!
تبر، هيزم را مي شكند
و سنگ، شيشه را.
كلمات لطيف، روح را
متعالي
و كلمات كثيف مي توانند روح را
متلاشي
كنند!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#39 | Posted: 20 Nov 2012 13:05
*واژگان عطر و بو دارند!
يك سبد گل ياس را در يك صبح بهاري تصور كنيد كه محبوبي سر ميز صبحانه تان و در پيش روي شما نهاده، رنگ لطيف و سپيد ياس با رايحه دلپذيرش تمام هستي تان را به شعف مي آورد. نگاه كنيد و حالا بو بكشيد! وه كه چه عطر دلپذيري!!
اينك به بيرون از شهر مي رويد، بعد از طي چند ساعت، در ميان جاده پياده مي شويد و به يكي از آبريزگاه هاي وسط جاده مراجعه مي كنيد. خوب نگاه كنيد! بوي آمونياك در فضاي نمناك و نمور و متعفن آن پيچيده، در گوشه و كنار آبريزگاه فضولات و كثافاتي ريخته شده، چه صحنه تهوع آوري، بوي گند تمام فضا را پر كرده، حالا نفس عميقي بكشيد! مي توانيد.....؟!
در اين لحظه اصلا دوست نداريد كه نفس بكشيد!
پس، واژگان داراي عطر و بو هستند.

*واژگان طعم و مزه دارند!
يك ليمو ترش را در نظر بگيريد، كه آن را با چاقو به دو نيم كرده، سپس يك نيمه ي آن را فشار داده و در دهان خود مي چكانيد. چه احساسي داريد؟ در همين حال ملاحظه مي كنيد كه غدد بزاقي دهانتان ترشح مي كند و چين و چروكي در صورتتان پديد مي آيد.
اكنون تصور كنيد يك بسته شكلات (كاكائو) را به دو نيم كرده و يك قسمتي از آن را در دهان مي گذاريد، خوب آن را مزه مزه كنيد، ببينيد چه طعم شيريني دارد. حال وضعيت قبلي را نداريد و احساس شيريني داريد. پس، واژگاني داراي طعم و مزه هم هستند!

*واژگان احساس دارند!
در يك پگاه بهاري، پروانه اي را بنگريد كه با بال هاي زرد و صورتي بر بالاي گل سرخ در پرواز است و بر گلبرگ هاي آن گل كه از شب قبل شبنمي بر آن محمل گزيده، مي نشيند و شاخك خويش را در دل گل سرخ فرو برده و شيره جان گل را مي نوشد. تصور كنيد چه صحنه ي دلپذيريست.!!
اينك بچه گربه اي را تصور كنيد كه در يك غروب زمستان با چشماني وحشت زده در عرض خيابان سرگردان است كه به ناگاه كاميوني از راه مي رسد و بچه گربه در زير چرخ آن كاميون له مي شود و محتويات مغز او در روي آسفالت پراكنده مي شود. به اين صحنه نگاه كنيد! حتما دوست نداريد كه نگاه خود را ادامه دهيد.

اينك دانستيم: واژگان هم چون سيم هاي برق با خود بار الكتريكي عظيم و ناديدني «احساس» را حمل مي كنند و از قدرت نامريي فزاينده اي برخوردارند كه غالب مردم از آن بي خبرند!

حال كه از قدرت واژگان باخبر شديم، خوب است جديدترين آزمايش دانشمندان را به منظور نشان دادن آثار دعا بر گياهان بخوانيم.
يكي از دانشمندان اروپايي يك گياه خانگي را مانند: «ديفن باخيا» مدت ها در اتاق خويش نگهداري مي كند و به سر برگهاي آن دستگاه آنسفالوگرافي1 وصل مي كند. سپس سر ساعت 12 هر شب براي گياه دعا مي كند؛ به محض دعا كردن، گياه حساسيت نشان داده و آثار آن در دستگاه آنسفالوگرافي ثبت مي شود. براي اطمينان از اين اثر، دانشمند مذكور به پيشنهاد چند نفر از محققين به يكي از نقاط دور دست شهر رفته، و محققين مذكور را در كنار گياه مي گذارد تا در موقع لزوم آثار دعا را ثبت كنند.
باز هم سر ساعت 12 شب شروع به دعا كردن مي كندو در مقابل چشمان حيرت زده محققين دستگاه، رأس ساعت مذكور شروع به كار مي كند.
براي حصول اطمينان، دانشمندان مربوطه با يكديگر قرار مي گذارند كه مثلا: اگر آنها در حال حاضر در انگلستان هستند، محقق مورد نظر به كشور آلمان برود كه هم از نظر زمان داراي اختلاف مي باشد و هم در فاصله بسيار دور هستند.
دانشمند مذكور به كشور آلمان رفته و بازهم سر ساعت 12 شب شروع به دعا خواندن براي گياهش مي كند و در انگليس در كنار همان گياه چشمان متحير دانشمندان مشاهده مي كنند كه عليرغم اختلاف زمان و دوري راه، به محض دعا خواندن محقق، گياه از طريق دستگاه آنسفالوگرافي از خود حساسيت نشان مي دهد.
1-دستگاه آنسفالوگرافي دستگاهي است كه جهت آزمايش و اخذ نوار مغزي براي انسان ها استفاده مي كنند، داراي گيرنده هاي كوچكي است كه آن را به نوك انگشتان دست و پا وصل مي كنند، سپس بوسيله آن از مغز نوار تهيه مي كنند. اين دستگاه داراي حساسيت خاصي مي باشد.

اكنون دانستيم: دعا چه تأثير شگرفي براي گياهان دارد و يقين آوريم كه براي انسان بسيار معجزه آفرين خواهد بود!

2_ هر چيزي در اين جهان دو طرف دارد:
«راما كريشنا» دو طرفه بودن اعمال را در غالب حكايتي چنين مي نگارد:
در روزگاري دور، مردي از دره اي مي گذشت كه به چوپان پيري برخورد، غذايش را با او تقسيم كرد و مدت طولاني درباره ي زندگي با او صحبت كرد و بعد، صحبت به وجود خدا رسيد.
مرد روي به چوپان كرد و گفت: اگر به خدا اعتقاد داشته باشيم، بايد قبول كنيم كه آزاد نيستيم و مسؤول هيچ كدام از اعمالمان نيستيم زيرا گويند: او قادر مطلق است و اكنون و گذشته و آينده را مي شناسد.
چوپان بناگه زير آواز زد و پژواك طنين در دره پيچيد. سپس ناگهان آوازش را قطع كرد و شروع كرد به ناسزا گفتن به همه چيز و همه كس، صداي فريادهاي چوپان نيز در كوه مي پيچيد و به سوي آن دو باز مي گشت. مرد با حيرت به چوپان نگاه مي كرد.
چوپان گفت: زندگي همين دره است، آن كوه ها، آگاهي پروردگارند و آواي انسان سرنوشت او، آزاديم آواز بخوانيم يا ناسزا بگوييم اما هر كاري كه مي كنيم به درگاه او مي رسد و به همان شكل به سوي ما باز مي گردد.
خداوند، زندگي و هستي، همه و همه پژواك كردار ما هستند.

مولانا با اعتقاد به دو طرفه بودن اعمال ما در دنيا و شنيدن اين حكايت مي سرايد:
اين جهان كوه است و فعل ما نداست
سوي ما آيد نداها را صدا

«ژان پل سارتر» مي گويد: اگر در گوشه اي از جهان چمداني را برداريم، در گوشه اي ديگر از جهان خلاء چمدان كاملا محسوس مي گردد. به طور مثال: هر دم ما يك بازدم بدنبال خواهد داشت.
هر دانه اي كه در خاك مي كاريم، قهرا روزي نهالي خواهد شد. هرگاه فريادي در كوه يا هر فضاي بسته اي بكشيم، پژواك آن به طرف ما خواهد آمد.

«پائلو كوئليو» در باب اين كه پژواك اعمال ما بي شك بسوي ما برگشت خواهد شد حكايت جالبي را نقل مي كند:
پيرمردي بود كه در طول عمرش كار كرده بود و هنگام بازنشستگي كارخانه اي خريد و مديريت آن را به پسرش سپرد و تصميم گرفت بقيه ي عمرش را در حال استراحت در خانه اش بگذراند.
سه سال گذشت و پسرش مرتب غرولند مي كرد و به دوستانش مي گفت: پدرم هيچ كاري نمي كند،فقط باغچه را تماشا مي كند و مجبورم مثل برده كار كنم و شكم او را سير كنم.
پسر جوان يك روز تصميم گرفت كه به اين شرايط نابرابر پايان دهد. صندوق چوبي بزرگي ساخت و به ايوان خانه برد و به بهانه اي به پدر گفت: پدر لطفا وارد اين صندوق شويد. پدر اطاعت كرد و پسر صندوق را در ماشين گذاشت و به كنار پرتگاهي رفت، وقتي خواست صندوق را به ته دره بياندازد، صداي پدرش را شنيد كه مي گفت:
پسرم اگر مي خواهي مرا پايين بياندازي، اشكالي ندارد، اما صندوق را نگه دار، چون تو اكنون يك الگو ساخته اي و بچه هايت به موقع اش مي توانند از اين صندوق استفاده كنند!

اينك با توجه به قدرتي كه واژگان دارند و با امعان نظر به دو طرفه بودن اعمال ما در جهان، يقين داريم كه هر گاه دعا نيز اگر با تمام وجود و دلي شكسته و نگاهي خيس بيان گردد، قهرا جوابش را خواهد شنيد، چنانكه خداوند نيز فرمايد:
اُدْعوني اَسْتَجِبْ لَكُم (مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم). به عبارتي ديگر خداوند مي فرمايد: از تو به يك اشاره، از من به سر دويدن!

و «مولانا» در تأييد سخن خداوند فرمايد:
تا نگريد طفل كي نوشد لَبَن / تا نگريد ابر كي خندد چمن

و «امانوئل» تاكيد بر استمرار گريه طفل دارد و مي گويد:
بگذاريد دعاهايتان، نجوايي مداوم باشد!

اين بحث را با نيايش «دكتر شريعتي» به اتمام مي رسانيم:
خدايا! در برابر آن چه انسان ماندن را به تباهي مي كشد،
مرا با «نداشتن» و «نخواستن»
رويين تن كن!
همه بدبختي هاي انسان بابت همين دو چيز است:
چون، «داشتن» انسان را محافظه كار و ترسو مي كند!
و «خواستن» آدم را بزدل و چاپلوس!
خدايا! به من توفيق تلاش در شكست _ صبر در نوميدي
رفتن بي همراه _ جهاد بي سلاح
كار بي پاداش _ فداكاري در سكوت
دين بي دنيا _ مذهب بي عوام
عظمت بي نام _ خدمت بي نان
ايمان بي ريا _ خوبي بي نمود
گستاخي بي خامي _ مناعت بي غرور
عشق بي هوس _ تنهايي در انبوه
و دوست داشتن بدون آن كه دوست بداند، روزي كن!
خدايا! رحمتي كن تا در لحظه ي مرگ بر بيهودگي لحظه اي كه به نام زندگي تلف كرده ام، سوگوار نباشم!

اما يك سفارش! يكي از لطيف ترين و عزيزترين عزيزاني كه خيلي سريع خواست ما را لبيك مي گويد، علي (عليه السلام) است. اگر ياد او كنيم، او زلال ترين، شفاف ترين، سريع ترين جواب لطيفي است كه به انسان لبيك مي گويد، چنانكه فرمايد:
اَنَا جَليسٌ مَنْ ذِكْرَنيْ
(من همراه و همنشين كسي هستم كه مرا ياد كند.)
علي عليه السلام، يكي از واژگان عظيم و عزيزي است كه خداوند بسيار دوست مي دارد، پس، ياد علي (عليه السلام) نيز خود به نوعي خدا را ياد كردن است. من پيشنهاد مي كنم در خلوت خويش او را صدا بزنيد و با او به گفتگو بنشينيد، مطمئنا به صدق عرايضم پي خواهيد برد، زيرا:
بجز از علي نباشد به جهان گره گشايي
طلب مدد از او كن چو رسد غم و بلايي
و اين مهم را بدانيد كه حضور لطيف و حجيم و عظيم ايشان در كلبه ي حقير هيچ ديني نمي گنجد. زيرا (علي عليه السلام) متعلق به همه ي انسان هايي است كه مانند او دلي دردمند و تنها اما عاشق و وارسته و فهيم دارند، زيرا خود فرموده:
من، زودباورانِ فهيم را دوست دارم!

چكيده مطالب:
_ دعا يعني، هر جه دل تنگت مي خواهد بگو! آنگاه منتظر باش تا طلوع خواسته هايت را به تماشا بنشيني!
_ يك بار خلوت كردن با حضرت دوست را آزمايش كنيد و هر چه مي خواهيد با زباني ساده بيان كنيد و منتظر وقوع اتفاقات شگرف آن باشيد!
_ دعا هميشه درخواست نيست! بلكه دعا كردن يعني، نقد خويشتن، يعني، حركت از وضع موجود براي رسيدن به وضع مطلوب!
_ دعا يعني، شناخت و درك درست و دقيق از صفات نكوهيده و صفات پسنديده و درخواست از خداوند در جهت تضعيف و تقويت صفات فوق.
_ فراموش نكنيد! بزرگترين روانشناسان امروز مي خواهند يك نكته را به انسان بياموزند: لحظه اي با خودت و با خدايت خلوت كن!
_ دعا يعني، گفتگويي بس عاشقانه، ساده و لطيف با آن مهربان مطلق!
_ مطمئن باشيد! بهترين آرامش بخش در اين جهان گفتگو با آن عزيز لطيف است!
_ بايد با تمام وجود و حضور خويش دعا كنيم، آنگاه هر دري را بكوبيم به رويمان مي گشايند!
_ بياموزيد روحتان را باقطرات زلال اشك شستشو دهيد، سپس با دانه هاي گندم دعا تغذيه كنيد، اگر اين گونه باشيد بي شك حمام روح شما خلوت شماست و غذاي روح شما، دعاي شما!
_ مواظب بكار بردن كلمات درباره خود باشيد، زيرا، اكنون آگاهيد كه كلمات قدرت خارق العاده اي دارند!
_ هميشه براي خود و ديگران و جهان از كلماتي لطيف و زيبا و پاكيزه استفاده نماييد تا خود نيز اينگونه باشيد!
_ سعي كنيد رويين تن شويد با (نداشتن) و (نخواستن). زيرا، داشتن و خواستن پايه و اساس همه رنج هاي آدمي است!
_ باور كنيد! باور كنيد! يگانه پناه گرم و لطيف از تهاجم اين گودال مدرنيسم وحشت زده! پشت بامِ گرمِ خداوند است. با آسانسود دعا!


*جان كلام:
دعا يگانه نردبان نور نجات بخش ماست، به سوي آن حقيقت شگرف، فقط يك بار امتحان كنيد!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#40 | Posted: 20 Nov 2012 13:24
  • چگونه محبوبِ معبود شويم؟

از دو راه: 1_ عمل به فرامين او 2_ دوست داشتن خلق

1_ عمل به فرامين و احكام او: در طول زندگي بايستي احكام و فرامين او را به جاي آورد.

«اُشو» راه رسيدن به حضور حق را در غالب حكايتي چنين مي نگارد:
روزي عارف كبيري در خانه اش نشسته بود، پيرمردي از روستايي دور به ديدن او آمد و گفت:
اي قديس! چه گويم كه به خدا برسم و محبوب او شوم؟!
عارف نگاهي به او كرد و گفت: خوش بگذران، با شادي ات خدا را نيايش كن!
لحظاتي بعد مرد جواني به حضور عارف رسيد و گفت: چه كنم تا به خدا برسم؟
عارف گفت: زياد خوش گذراني نكن!
جوان تشكر كرد و رفت. يكي از شاگردانش كه آن جا نشسته بود گفت: استاد بالاخره معلوم نشد كه بايد خوش بگذرانيم يا نه!
عارف گفت: سير و سلوك روحاني و رسيدن به حضور حق مانند بند بازي است كه چوبي در دست دارد گاهي آن چوب را به طرف راست و گاهي به طرف چپ مي برد تا تعادل خود را روي بند نگه دارد.
آن چوب را چوب تعادل گويند!
به خاطر بسپار: تعادل و ميانه روي يگانه راه حصول به خلوت حق مي باشد!

«گوراناك» _ شاعر ژرف انديش _ در اين باره مي سرايد:
به قلب خويش بنگر
آنجا «او» سلطان تو، مسكن دارد.
و راه رسيدن به «او» راه عشق است.
و «او» و نه خويش عشق بورز!
همچون «او» انديشه كن
خواست «او» را بخواه
و آن چنان كه «او» فرمان مي دهد، عمل كن.
نفس كوچك خود را رها كن،
و در درگاه نيلوفرين او
كمال سرور را پيدا كن!

زيباترين شكل اطاعت از فرامين خداوند گردن نهادن به خواست اوست همچون: «فضيل عياض».

حكايت تبسم «فضيل عياض»:
گويند سي سال بود كه هيچ كس «فضيل عياض» را خندان نديده بود، مگر آن روز كه پسرش بِمُرد و او تبسم كرد!
گفتند: اي خواجه! چه وقت اين است؟
فضيل گفت: رضا، شادي دل است به تلخي قضا! اكنون دانستم كه خداوند راضي بود به مرگ اين پسر، من نيز موافقت كردم و رضاي او را تبسم كردم!

آيا ما مي توانيم اين گونه از سر ايماني لجام گسيخته تن به رضاي حضرت دوست دهيم؟

تكرار مي كنم! همه چيز در جهان دو طرف دارد. اگر ما به فرامين خداوند گوش دهيم، بايد مطمئن باشيم كه او هم به درخواست هاي ما گوش مي دهد مانند: اين دلداده درويش ژنده پوش!

حكايت دلداده درويشِ ژنده پوش:
روزي در يك روستا، درويشي در حال گذر بود. در همان حال كودكي بر پشت بام يكي از خانه ها بازي مي كرد. به ناگه بر لب بام آمد و در مقابل چشمان وحشت زده اهالي به پايين پرتاب شد. درويش به محض مشاهده صحنه فرياد زد: او را نگه دار!!. سقوط شتابناك كودك آرام شد. درويش دويد و كودك را در ميان زمين و هوا گرفت و در مقابل حيرت اهالي، كودك را سالم به آنان برگرداند!
مردم به دور درويش حلقه زدند و او را از اولياءالله دانستند و هر يك به تعارف صفت غريبي را به درويش نسبت دادند.
درويش اهالي را ساكت كرد و گفت: اينان كه مي گوييد، من نيستم!
من فقط بنده معمولي خداوند هستم كه به فرامين او گوش جان سپرده و عمل كرده ام و لحظه اي كه اين صحنه را ديدم، گفتم: خدايا، او را نگه دار! زيرا من با او _ منظور خداوند است _ دوست هستم و عمري به دستورات او گوش كردم و عمل نمودم و اينك از او يك درخواست كردم و او اجابت نمود، پس مي بينيد كه اتفاق مهمي نيفتاده است.
آنگاه درويش كوله پشتي خويش بر دوش گرفت و از مقابل ديدگان متحير مردم روستا در غبار زمان محو شد.

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
صفحه  صفحه 4 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
علم و دانش انجمن لوتی / علم و دانش / !Please do not be a sheep |لطفا گوسفند نباشید! بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites