Homosexuals - همجنسگرایان

خاطرات همجنسبازی کاربران لوتی


صفحه  صفحه 15 از 15:  « پیشین  1  2  3  ...  13  14  15
 
#141   Posted: 29 Dec 2020 09:51
يك هفته اي از ماجراي غروب جمعه گذشت. درد كونم خوب شده بود. اما همش ياد كير و كردن افغانيه توي ذهنم بود و صحنه گاييدنم ميومد جلوي چشمم. اون لحظه اي كه نور چراغ قوه رو انداخت تو صورتم و ديد يه پسر بچه خوشگل و كوني جلوش وايساده، چنان برقي تو چشاش زد كه هيچوقت يادم نمي ره. وقتي هوس كير مي كردم فقط كير اون ميومد جلو چشمم. كير بقيه بچه هاي محل پيش اون دودول بود. البته غير از عبدالله. و نحوه كردنش هم خيلي با اونا فرق مي كرد. خوب اون يه مرد كامل بود كه سكس هاي زيادي هم كرده بود و كار كردن رو به خوبي بلد بود. اما اون شب منو نكرد بلكه به معناي واقعي گائيد. طوري كه وسط كار از حال رفتم.
بعد از يك هفته كه از خونه بيرون نرفته بودم و با ياد اون شب سركرده بودم، داوود اومد دنبالم و با هم رفتيم دوچرخه سواري. ميدونستم كيرش هوس كون كرده كه اومده دنبالم. دوچرخه بازي بهونه بود. واسه همينم گفت بشين جلوي دوچرخه و تو پا بزن. اونم از پشت انگشتم مي كرد و كونمو مي مالوند. دنبال يه جايي بوديم كه بريم و منو بكنه كه سر از همون خونه هاي نيمه كاره دراورديم. چون جمعه بود و تعطيل بود هيچ كارگري اونجا نبود. داشتيم يكي از ساختمون ها رو واسه رفتن و گاييده شدن من انتخاب مي كرديم كه باباي داود رسيد و اونو با خودش برد و نگذاشت با هم باشيم. من موندم و يه كون كه هوس كير مونده تو دلش. داشتم برميگشتم سمت خونه كه با يه افغاني رودر رو شدم. اون منو شناخت و نيشش تا بنا گوش باز شد. من چهرش رو نديده بودم واسه همين نميشناختمش. يه چهره زمخت و بي ريخت و استخوني. صدام كرد چطوري بچه كوني؟ اينبار كي آوردتت؟ يا خودت اومدي براي كير من؟ از صداش شناختمش. دلم ريخت. مي خواستم فرار كنم كه دستم رو گرفت و نگذاشت در برم. هيچ كس نبود كمكم كنه. گفت مي دونستم دوباره كونت خارش مي كنه مياي پيش خودم. منتظرت بودم. اينو گفت و كشون كشون بردم سمت اولين ساختمون. گريم گرفته بود و از ترس زبونم بند رفته بود. وقتي ديد خيلي ترسيدم گفت نترس اينبار زود مي كنمت بري. منو برد طبقه چهارم. رفتيم توي يه اتاق. گفت شلوار و شورتت رو كامل دربيار. من همينطوري ايستاده بودم و با نگاهم بهش التماس مي كردم. كيرش رو كشيد بيرون تازه فهمیدم چرا اون دفعه از حال رفتم. كاملا كيرش مردونه بود با يه سر خيلي بزرگ و وحشتناك. ترس منو كه ديد گفت نترس يه طوري مي كنمت كه بازم بياي. اون دفعه خوب تحمل كردي. بكش پايين و برگرد و با دستات لاچ كونت رو باز كن و سوراخ كونت و نشونم بده. شلوار و شرتم رو دراوردم. برگشتم و با دستام لاي كونم و باز كردم. آب از سر كيرش راه افتاده بود. گفت هنوزم كونت باز مونده. الان خارشش رو برات مي ندازم. اومد جلو و با انگشتاش افتاد به جون سوراخم. خوب كه انگشتيم كرد، دوتا بلوك گذاشت زير پاهام و گفت برو بالا تا قدت به كيرم برسه. بلوك ها رو جدا از هم گذاشته بود. وقتي رفتم بالا فهميدم واسه اينكه پاهام از هم وا بمونه اين كارو كرده. كيرش و گذاشت لاي پاهام و گفت با دستات تخمام رو بمال. من بلد نبودم چطوري. واسه همين دستاي كوچولومو گرفت و از لاي پاهام گذاشت زير تخماي گندش و گفت هر وقت كيرم اومد جلو تخمامو بمال. كيرش از لاي پاهام كه ميومد بيرون با كير خودم مقايسش مي كردم. كير من اندازه دوتا بند انگشت بيشتر نبود، اما كير اون قابل قياس نبود. اونقدر حشري شده بود و نفس نفس ميزد كه يدفعه كيرشو زير تخمام فشار داد و آبش با شدت پاشيد زير تخمام و لاي رونم. انگار آب منيش تمومي نداشت. تا پايين زانوم و زير تخمم و ديوار روبرو آب ريخته بود. از من جدا شد و گفت نكش بالا. مي خوام بكنمت. گفتم الان كردي ديگه. بزار من برم. گفت نه اگه خارش كونت رو نگيرم ميري چند نفر ديگه مي گانت. تو ديگه كوني خودمي. بعد گفت آبي كه ريخته لاي پات و زير تخمات رو بمال رو سوراخت تا من بيام.
بعد رفت گوشه اتاق و جيش كرد و برگشت پيشم. باقي آب مني رو هم با انگشت كرد تو كونم و كيرش رو دوباره رو سوراخم تنظيم كرد. سرش كه رفت تو باز و بسته شدن سوراخم رو حس كردم. يه كم نگه داشت تا جا باز كنه. بعد كمي بالا و پايين ش كرد و چرخش داد و درش آورد. يه كم ديگه آب ماليد رو سوراخم و دوباره كرد تو. هم دردم ميومد، هم ترسيده بودم و هم دلم مي خواست. حال عجيبي بود كه يه بچه كونيه يازده ساله داشت تجربش مي كرد. تو اين فكرها بودم كه تا مغزم درد پيچيد و با تموم قدرت به جلو پرت شدم. طوري كه صورتم به ديوار خورد. مثه اون باري كه عبدالله كونمو جر داد، اينبار هم اين افغانيه پارم كرد. از درد كون و شكمم رو زمين نشسته بودمو اشك ميريختم. دستمو از رو كونم بر نمي داشتم. گفتم ديگه نمي دم. پاره شدم. گفت تو گه مي خوري كه ندي. مادرتو تا گايش نكنم از اينجا نميري. گفتم پاره شدم ديگه نمي تونم. گفت تموم مزه كون كردن و بچه كردن همين تقه اولشه كه هميشه تو ياد هر دو طرف مي مونه. شلوارم رو روي زمين پهن كرد و تو همون حالت برم گردوند. گفت تا كونت بسته نشده قنبل كن تا مادرت رو بگايم. من مقاومت مي كردم، اما اون بدجوري حشري شده بود و حالا كه قيافه منو ميديد و سوراخ كونم زير كيرش بود ديگه هيچي حاليش نبود. واسه يه مرد كارگر افغاني خوابوندن يه بچه يازده ساله رو زمين كاري نداشت. سه سوته خوابوندمو افتاد روم. كيرشو لاي كونم تكون مي داد تا بره تو سوراخم. وقتي داغي كونمو حس كرد دوباره با همه قدرتش فشار داد و گفت بچه خوشگل كوني الان مادرت رو مي گايم. احساس كردم كيرش از شدت حشريت دوبرابر شده. انگار بار اول بود كه كون مي دادم. هرچي بيشتر كونمو تنگ مي كردمو و به هم مي چسبوندم اونم بيشتر فشار مي داد و فحش بهم مي داد. يك دفعه با سوزني كه نمي دونم از كجاش آورده بود يه دونه زد به كونم. ناخواسته از شوك درد سوزن كونم شل شد و از هم باز شد و همين باعث شد كير افغانيه تا ته تو كونم فرو بره. نفسم بند اومده بود. يه كم كيرش رو نگه داشت و بعد افتاد به جونم. با چندبار عقب جلو كردن و تقه زدن ديگه كونم باز شده بود و فقط وقتي سر كيرش رو در مياورد و دوباره مي كرد دردم مي گرفت. تموم اتاق پر شده بود از صداي تقه زدن افغانيه تو كون منو چلپ چلپ سوراخ گشاد من و برخورد تخماي مرده با كونم. دستاشو از زير بغلم آورد جلو و كمي سينش رو از پشتم جدا كرد. با اين كار قدرت تقه هاش بيشتر شد و منم بيشتر تحت كنترلش بودم. هر بار كه مي كرد و در مياورد از كونم صدايي خارج مي شد و اونم مي گفت جوووون مادر جنده بچه خوشگل، گشادت كردم. ديگه زير خواب خودمي. سرعت كمر زدناش كه بيشتر شد فهميدم آخراي گاييدنمه. هم خوشحال بودم و هم ناراحت. در يك لحظه كيرش رو كامل دراورد و با چنان ضربه اي فرو كرد كه دوباره درد تموم وجودمو گرفت و ناخوداگاه صداي آخ گفتنم تو كل طبقه پيچيد. واسه همين دهنمو گرفت و با قدرت تموم با كيرش ته كونم ضربه ميزد تا تو همون حالت شروع كرد به تخليه آب مني خودش ته روده هام. بو و مزه آب مني رو تا ته حلقم حس مي كردم. يكي دو دقيقه همينطوري روم خوابيد تا آبش كامل تو كونم تخليه بشه. توي همون حالت پرسيد اون پسره كه اون دفعه با رفيقش اينجا كردنت ديگه اذيتت نمي كنه. گفتم نديدمش ديگه. گفت اگه خواست اذيتت كنه بگو به نجيب مي گم. گفتم نجيب كيه؟ گفت نجيب منم. گفتم مگه ميشناسيش؟ گفت آره يبار همينجا گايشش كردم. خودتم هر بار كير خواستي بيا پيش نجيب. جمعه ها هميشه تنهام. كيرش خوابيده بود. اما همچنان تو كونم تكونش ميداد تا اينكه درومد. صداي چلپ چلپ آب نجيب رو تو كونم مي شنيدم. از روم بلند شد و داشت با فشار دادن سر كيرش آخرين قطره هاي ابش رو بيرون ميريخت. بلند شدم و شلوار و شورتم رو تكون دادم و پوشيدم و به سمت خونه راه افتادم. وقتي راه ميرفتم احساس ميكردم توي دلم پر از آب و باده. اما دوس داشتم برسم خونه و با آب مني نجيب يه حالي به كون و كيرم بدم.
باز هم خاطره هاي خيلي خوب دارم كه براتون تعريف كنم. اما خيلي دوس دارم نظرات شما رو هم بشنوم. پس حتما برام نظر بزارين تا بتونيم راجع بهش باهم صحبت كنيم.
 
     
  
 
#142   Posted: 10 Jan 2021 14:20
تابستون يازده سالگي من با دادن هايي كه ديگه هيچكدومش به خواست خودم بود تموم شد. ايام مدرسه رسيد و سخت ترين سال من شروع شد. سالي كه هم نگران اذيت و آزارهاي هم كلاسي ها و هم محلي هام بودم و هم نگران آبروم. جايي نميشد كه برم و كسي انگشتم نكنه. بعضي ها به هواي محافظت از من مي خواستن كونم بزارن. بعضي ها هم به زور دوست داشتن جرم بدن. تموم روزهايي كه هوس كير مي كردم، ياد نامردي ها و بلاهايي كه سرم آورده بودن ميفتادم و قيد كون دادن رو مي زدم. فقط داوود هر چند وقت يبار تقم رو ميزد و به سوراخ تشنه كونم يه حالي ميداد.
بيشتر وقتا با وسايل و ابزار گوناگون خودم رو مي كردم. وسايلي مثل دسته پيچ گوشتي، دسته قلم مو نقاشي، تويوپ شامپوهاي گرد و دراز، خيار، هويج، بادمجون و خلاصه هرچيزي كه مي تونست بره تو كونم. هنوز چيزي از جق زدن و ارضا شدن نمي دونستم. از بچه هاي محل، خونواده امير و دو سه تا ديگه اسباب كشي كردند و رفتند. روزي كه امير و خونوادش مي خواستن برن، اومد در خونه و صدام كرد. مي خواست براي آخرين بار بكنتم. منو برد تو همون پاركينگ خونشون و حسابي از خجالت كونم درومد. وقتي مي كرد همش مي گفت خيلي كونت گشاد شده و ديگه مثل اون موقع ها كه روزي دوبار مي كردمت حال نميده. اما كيرش رو با تموم وجود تو كونم مي كوبيد و كمر مي زد. آبش رو كه ريخت گفت صبر كن تا برگردم. داشتم خودم رو تميز مي كردم كه يه دفعه خواهرش در رو باز كرد اومد تو پاركينگ و اون چيزي رو كه نبايد ببينه، ديد. گفت تو كه مي گفتي هم الكي ميگن كه تو رو ميبرن؟ مونده بودم چي بگم. شلوارم رو كشيدم بالا و چيزي نگفتم. گفت داداشم تنها بود يا بازم با كس ديگه اي آوردنت اينجا؟ گفتم تنها بود. گفت الان بر مي گرده. خواهر امير يك سال از من بزرگتر بود. بعده ها وقتي بزرگتر شديم يبار ديدمش. بهم گفت من تو رو خيلي دوست داشتم. اما وقتي فهميدم وضعت خرابه و داداشم ترتيبت رو ميده ديگه نمي تونستم دوست داشته باشم. خواهرش قبل از اين كه امير برگرده رفت. امير كه برگشت چيزي از اومدن خواهرش نگفتم. اما خيلي حالم گرفته شد. فقط خوشحال بودم كه از محل مي رن و ديگه چشم تو چشم نميشديم. گفتم كجا رفتي؟ گفت رفتم دستشويي. يبار ديگه قنبل كن. بعد خودش كيرش رو درآورد و تف زد و منتظر شد من بكشم پايين. كيرش و شصتش رو با هم مي كرد تو كونم و در مياورد. همش مي گفت يه كم آخ و اوخ كن خوشم بياد مي گفتم آخه دردم نمياد. مي گفت از بس كون دادي گشاد شدي. خوشحالم كه خودم كونيت كردم. ازش پرسيدم غير از من ديگه كيا رو كرده؟ كسايي رو گفت كه باورم نمي شد. تقريبا همه بچه هاي هم سن منو كرده بودن با عبدالله. اما مي گفت هيچكدومشون به اندازه تو كون خوبي نداشتن و خوشگل نبودن. همينطور كه داشت مي كرد و اسم بچه هايي كه كرده بود رو مياورد متوجه شدم گوشه پاركينگ پشت كارتون ها چيزي تكون خورد. دقت كه كردم ديدم خواهر اميره و داره يواشكي گاييده شدن منو مي بينه. دنيا رو سرم خورد. ديگه از دادن چيزي نفهميدم تا آب امير اومد و از هم خداحافظي كرديم.
عبدالله هنوز تو كف كونم بود و تلاش مي كرد با چند نفر ديگه و پسر عموش كير گندش رو تو كونم بچپونه. دومين تابستون يه بچه خوشگل كوني به اين شكل تموم شد. با ورود به مدرسه جديد خيلي از اين استرس ها كم شد و دوستاي جديد دورم رو گرفتن. ديگه خبري از انگشت كردن و اذيت و آزار نبود. فقط خوشگلي خودم تهديدم مي كرد كه اونم شامل تموم پسراي خوشگل مي شد كه بقيه دوس داشتن ببرن و بكننشون.
به گذشته كه نگاه مي كردم، روزهاي سخت و پراضطرابي رو پشت سر گذاشته بودم. روزهايي كه گاها از دست همبازي هاي خودم و پسرهاي بزرگتر محله مدام در حال فرار بودم تا كمتر زير كيرشون برم. بعضي وقت ها حسابي حال مي كردم در حاليكه اصلا نمي دونستم ارضا شدن يعني چي. فقط ياد گرفته بودم قنبل كنم و بزارم ديگران از نرمي و داغي سوراخ كونم لذت ببرن و آبشون رو توش خالي كنن و تا مي تونن بهم سركوفت بزنن و توهين كنن. گاهي فكر مي كردم اگه به روزاي قبل برگردم باز هم كون مي دادم؟ يه وقتايي كه مورد توهين واقع مي شدم از كاراي خودم متنفر مي شدم و روزايي كه كونم به خارش ميفتاد با اولين كسي كه بهم گير ميداد مي رفتم و كونم رو در اختيار كيرش ميزاشتم.
سال تحصيلي اول راهنمايي تموم شد و تابستون رسيد. حالا ديگه من سيزده سالم شده بود. تموم تعطيلات رو سعي كردم خونه بمونم و فقط با همون لوازم هميشگي خارش هاي گاه و بيگاه كونم رو كم كنم. با گذشت زمان سعي مي كردم چيزاي بزرگتر و كلفت تري رو امتحان كنم تا بيشتر لذت ببرم. خواهرم يه عروسك داشت كه خيلي خوشگل بود. پاهاي تپلي داشت و هميشه دوست داشتم امتحان كنم ببينم مي تونم پاشو تو كونم بكنم يا نه. اما چون هميشه دستش بود كمتر فرصت مي شد امتحانش كنم. يه روز كه اومدم خونه و ديدم كسي خونه نيست به سرعت رفتم سراغ عروسك خواهرم. با وازلين كونم رو آماده كردم و بعد از فرو كردن دسته پيچ گوشتي، پاي عروسك رو گذاشتم در سوراخم. هر كاري مي كردم تو نمي رفت. عصبي شده بودم و نگران بودم همه برگردن و نتونسته باشم كارم رو بكنم. يه كم جابجاش كردم. بعد فهميدم اگه از پنجه بكنم تو كونم، مي شه فروش كرد. پاش كامل رفت تو كونم، اما مچش نمي چرخيد و به شدت به لبه هاي سوراخ كونم فشار مياورد. طوري كه ناخودآگاه يه كم جيش كردم. پاشو آهسته تو كونم چرخوندم و دوباره امتحان كردم. ديدم داره مي ره تو اما درد زيادي داشت. مجبور شدم درش بيارم و دوباره بكنم. دردش خيلي بود چون كف پاش از اندازه سوراخ كون من خيلي بزرگ تر بود. دلو زدم به دريا و با فشار يه دفعه كردمش تو كونم. درد وحشتناكي توي كونم پيچيد. پاش گير كرده بود. نه مي تونستم درش بيار و نه فروش كنم. حالا ديگه پاش تا مچش رفته بود تو كونم و داشت به داخل سوراخم فشار مياورد. به اينجاش فكر نكرده بودم كه پاهاي عروسك سفته و انعطاف نداره. واسه همين سوراخم به اندازه كف پاي عروسك باز مونده بود. از توي آينه كه نگاه مي كردم، هم درد وحشتناكي رو تحمل مي كردم و هم خيلي هيجان زده شده بودم. تصميم گرفتم كار رو تموم كنم. شروع كردم به فشار دادن به داخل كونم. يواش يواش داشت فرو مي رفت و من هيجاني تر از لحظه ديدن جا رفتن پاي عروسك تو كونم مي شدم. تا ساق پاش كه رفت تو سوراخم، عرق از كل بدنم مي ريخت. دردش خيلي زياد بود. اصلا قابل مقايسه با درد كير نبود. كسايي كه كون داده باشن مي دونن وقتي كير بار اول مي خواد بره تو كونت يه دردي تو كل كونت مي پيچه كه هيچ ربطي به تنگي يا گشادي سوراخ نداره. اين درد هم خيلي زياده و هم خيلي لذت بخش. من كه خيلي دوسش دارم و هربار كه بهش فكر مي كنم واقعا سوراخ كونم از شدت خواستنش مي لرزه. من درد كير عبدالله و اون مرد افغانيه رو تجربه كرده بودم. اما اين يه چيز ديگه بود. به فرو كردن ادامه دادم تا ساق پاش يواش يواش فرو رفت. ساقش خيلي تپل بود. واسه همينم وقتي ميديدمش به فكرم افتاد بكنمش تو كونم. از بس ابزارها و وسايل مختلفي رو كرده بودم توي كونم، همش دنبال يه چيز جديدتر مي گشتم. حالا پاي تپل يه عروسك خوشگل تا ساقش رفته بود تو كونم. اگه اين قسمت رد مي شد ديگه درد نمي كشيدم. تلاشم رو كردم با همه دردي كه دارم اين كارو انجام بدم. و بالاخره موفق شدم. حالا ديگه پاش تا زانو تو كونم بود. تازه فهميدم كه براي بيرون آوردنش هنوز فكري نكردم. اما مهم اين بود كه من موفق شده بودم. اين يعني راه براي فرو كردن چيزاي غير متعارف باز شده. وقتي پاي عروسك رو بيرون كشيدم، سوزش زيادي تو سوراخم حس مي كردم. پاي عروسك هم خوني شده بود. ترسيده بودم. پاشو شستم و تميز كردم و رفتم دستشويي. چند قطره خون اومد و تموم. شبها كه مي خوابيدم همش احساس مي كردم دوس دارم بازم پاش رو بكنم تو كونم و بعد از شدت هيجان، رونهام رو به هم مي مالوندم.
 
     
  
 
#143   Posted: 10 Jan 2021 19:58
تابستون از راه رسيد. با گذشت زمان هم تجربه دادن به انواع کیرهای واقعی رو داشتم و هم فرو کردن چیزای مختلف تو سوراخم رو و سعي مي كردم چيزاي بزرگتر و كلفت تري رو امتحان كنم تا بيشتر لذت ببرم. گاهی خیلی هوس یه کیر جدید توی سرم میفتاد و بدجوری کونم رو به خارش مینداخت. اما ترس از تکرار تجربه های تلخ و سخت گذشته باعث میشد قیدش رو بزنم.
تابستون رو به اتمام بود. يكي از دوستان پدرم دعوت كرد كه براي روزهاي آخر هفته بريم منزلشون در يكي از روستاهاي اطراف. از شنيدنش خوشحال شدم. فكر مي كردم چند روزي استراحت مي كنم. ما به اتفاق دوست پدرم روز سه شنبه رفتيم روستا. قرار شد واسه آخر هفته هم پدرم به ما ملحق بشه. اونها پسر نداشتن و من در منزلشون تنها بودم. دخترهاش هم سن خواهرهاي من بودن و با هم همبازي مي شدن. گاهي منم به بازي مي گرفتن. اما من همش نگراني داشتم كه اگه اينها بفهمن من كونيم با من چه رفتاري مي كنن. آخه هنوز صداي خواهر امير تو گوشم بود كه مي گفت پسراي محل مي برنت و ترتيبت رو ميدن.
آب و هواي عالي، باغ ها و طبيعت روستا حسابي سر حالم مياورد. صبح ها كه از خواب پا مي شدم كيرم راست بود و وقتي بهش دست مي زدم كونم يه طوريش مي شد. يواش يواش احساس خارش كونم داشت خودنمايي مي كرد. يه روز بعد از صبحانه رفتم توي حياط. اونها توي حياط پشتيشون چند تا گوسفند و يه الاغ داشتن. واسه ديدن گوسفندها رفتم حياط پشتي. داشتم براشون علف مي ريختم كه چشمم افتاد به كير الاغه. همينطوري داشت بزرگ و بزرگ تر مي شد. اولين بار بود كير يه حيوان رو مي ديدم. كير دراز با سر بزرگ. جيشش رو كه كرد دوباره جمع شد. ديدن يه همچين كيري بد جوري كونم رو لرزوند. با خودم فكر مي كردم اگه آدم ها هم كيرشون اينقدر بزرگ مي شد حتما تا حالا من زير يكيشون مرده بودم. بعد ياد كير عبدالله و لحظه جر خوردنم افتادم. بعدشم كير نجيب و گايش هاي اون اومد جلو چشمم. كيرم راست شده بود. تو همين لحظه زن صاحب خونه اومد پيشم. گفت حيوانات رو دوس داري؟ گفت آره. كاش مي شد يكي واسه خودم داشتم. شما چقدر گوسفند دارين. گفت: اينها كه چندتا بيشتر نيستن. اگه مي خواي گلشون رو ببيني بهت آدرس مي دم برو ببين چقدر زياد هستن. گفتم خوب بگين برم كجا. بهم كوهي رو نشون داد و گفت گوسفندا رو مي برن اونجا واسه چريدن. گفتم كي مي بره؟ گفت يه چوپون دارن با چندتا سگ گله. گفتم از سگ مي ترسم. گفت به بچه ها كاري ندارن. چوپونشونم مواظبه كه به كسي حمله نكنن. اگه دوس داري از مامانت اجازه بگير و برو. خلاصه اجازه رو گرفتم. برام يه كم ميوه گذاشتن و راهي كوه شدم. تا اونجا نيم ساعت راه بود. وقتي رسيدم كلي گوسفند توي كوه پخش شده بودن. سگ ها با ديدن من شروع به پارس كردن. چوپون با ديدن من سگ ها رو آروم كرد و گفت اينجا چي مي خواي. گفتم من مهمون هستم و اومدم گوسفندا رو ببينم. اون يه مرد حدود 30 ساله بود. گفت بيا جلو. نترس باهات كاري ندارن. رفتم پيشش و نشستم. دور و برمون پر از گوسفند بود. دو تا الاغ هم بودن. اون آقا كه اسمش امرالله بود راجع به من سوال مي كرد كه چند سالته؟ از كجا اومدي و ازين سوال ها. حدود يك ساعتي مي شد كه اونجا بودم و درباره خيلي چيزا با هم حرف زديم. بيشترش از گوسفندها و نگهداريشون بود. گاهي احساس مي كردم آقا امرالله يه طوري نگاهم مي كنه. خوب طبيعي بود. يه بچه خوشگل شهري توي كوه تك و تنها اومده پيشش. اگه بتونه دستماليش كنه كه خيلي هم حال مي ده. كسي هم نيست كه هواش رو داشته باشه. يه لقمه حاضر و آماده اومده نزديك كيرش. گاهي وقتي برام حرف مي زد كيرش رو تو شلوارش جابجا مي كرد ببينه عكس العمل من چيه. از دوستام مي پرسيد كه با كي از همه صميمي ترم و با هم چيكارا مي كنيم. از سوال هاش فهميدم كه آقا امرالله يواش يواش داره هوس كردنم رو مي كنه. خداييش هم گذشتن از يه همچين كوني توي دشت و سبزه زار حماقت بود. هر چند وقت يبار به اون الاغ ها نگاه مي كردم كه ببينم كير اونها چطوريه. آقا امرالله كه ديد هواسم پيش الاغ هاست گفت تا حالا الاغ سوار شدي؟ گفتم نه. گفت دوس داري سوار بشي؟ گفتم نميفتم؟ گفت من هوات رو دارم. پاشو بريم. به الاغ ها كه رسيديم منو بغل كرد تا روي الاغ سوارم كنه. يه طوري بلندم كرد كه قشنگ كيرش لاي پاهامو كونم كشيده شد و عمدا يه كم نگهم داشت تا بيشتر بمالونتم. تو همون لحظه كير الاغه راست شد. . اما سر كيرش مثل سر كير الاغ دوست بابام بزرگ نبود. آقا امرالله كه ديد نگاه من به كير الاغست، منو زمين گذاشت و با پاش ميزد به كير الاغه. گفتم چرا زدي به اونجاش؟ گفت اونجاش چيه؟ گفتم همون ديگه. مسير صحبتمون به سمتي مي رفت كه آقا امرالله دوست داشت. گفت: مي دوني اسمش چيه؟ گفتم اسم چي؟ گفت اسم اونجاش ديگه. من يه كم خنديدم و سرم رو انداختم پايين. گفت خجالت نداره كه. همه مردها دارن. تو داري. منم دارم. بعدش يه طوري نگاهم كرد و پرسيد: كي بايد برگردي؟ كسي مياد دنبالت؟ گفتم. نه كسي نمياد. منم دوس داشتم گله رو ببينم واسه همين اومد اينجا. اومدم پيش گله كه ببينم چيكار مي كنن. دوباره منو به همون شكل قبل بلند كرد و كمي رو كيرش نگه داشت و گفت سنگيني. وزنت چقدره؟ من ديگه مطمئن بودم اينها فقط بهونست براي مالوندن كونم با كيرش. بعد گذاشتم روي الاغه و خودشم پريد پشت من و سوار شد. تكون الاغه باعث مي شد از پشت بچسبه بهم و كامل خودش رو بماله به پشتم. منم داشتم تحريك مي شدم. رسيديم وسط كوه. پياده شد و منم بغل كرد و گذاشت پايين. از اون بالا روستا و طبيعتش چقدر زيبا بود. علف هاي تازه و بوي اونها آدم رو از هوش مي برد. چشمامو بسته بودم و به چند لحظه قبل كه آقا امرالله كونمو مالونده بود فكر مي كردم. من هميشه توي پاركينگ و زير زمين و ساختموناي نيمه كاره كون داده بودم. حالا اگه آقا امرالله منو مي كرد، كون دادن به يه كير جديد و مردونه و در فضاي طبيعت رو هم تجربه مي كردم. تو اين احساس ها بودم كه دو تا گوسفند دنبال هم مي كردن. يكيشون هي مي پريد پشت اون يكي و با دستاش انگار مي زد تو شكم اون يكي. پرسيدم چيكار ميكنن؟ آقا امرالله خنده اي كرد و گفت هيچي، بازي مي كنن. گفتم داره مي زنش. گفت نه. يه جور بازي باحاله. هردوتاشون دوس دارن اين بازي رو. چند دقيقه كه دنبال هم كردن و نفس نفس ميزدن، يه جا نزديك ما ايستادن و يكيشون پريد پشت اون يكي. يه دفعه ديدم از زير دلش يه چيز درازي اومد بيرون و داره سعي مي كنه ببرتش زير دم اون يكي گوسفنده.
گفتم: آقا امراله داره چيكار ميكنه؟ خنديد و گفت چيزي نيست. نگاه نكن. پرسيدم يه چيز دراز و سفيد از زير دلش اومد بيرون آخه. اون بلندتر خنديد و گفت بزار خوش باشن. اون كه خوشش مياد. من حسابي تحريك شده بودم. داشتم فكر مي كردم چقدر فرق بين كير گوسفندا و الاغ ها هست. آقا امرالله گفت بيا برگرديم پايين. اينو گفت و راه افتاد. اما من همچنان مونده بودم ببينم تهش چي ميشه. آقا امرالله كه ديد من نمي رم، برگشت و اومد پشتم ايستاد. پشت دستش رو آروم روي كونم مي كشيد و ميگفت دوس داري ببيني؟ من چيزي نگفتم. اومد و از پشت بهم چسبوند. احساس كردم اونم كيرش دوباره راست شده. ديدن كير الاغه توي خونه، ديدن كردن گوسفندا توي دشت، ماليدن كونم توسط آقا امرالله، نمي دوستم تهش به چي ختم ميشه. اگه بخواد منو بكنه بهش بدم يا نه. از اخرين بار كه رفته بودم زير كير مدت زيادي ميگذشت. مي ترسيدم دوباره داستان دادن هاي زوري شروع بشه و دردسرهاي تازه بياد سراغم. از طرفي هم خيلي هوس يه كير بزرگ و آبدار و جديد كرده بودم. تو اين افكار بودم كه آقا امرالله دستم رو گرفت و كشيد كه يعني بيا بريم. اما من مقاومت كردم. يعني مي خوام ببينم. اونم دستم رو ول كرد ولي از پشتم كنار نرفت. آقا امرالله قد متوسطي داشت و هيكلش پر بود. چهرش رو آفتاب حسابي سوزونده بود و سياه كرده بود. پشتم كه بود كيرش توي كمرم مي ماليد. پرسيدم چرا ديگه دنبال هم نمي كنن؟ گفت ديگه خوشش اومده وايساده تا تموم بشه. گفتم چي تموم بشه؟ گفت كارشون. گفتم اين چه كاري؟ گفت دارن جفت گيري مي كنن. گاهي دوبار در سال جفت گيري مي كنن تا بچه بيارن. پرسيدم الاغ ها هم جفت گيري مي كنن؟ گفت آره. آدما هم جفت گيري مي كنن. گفتم شما هم جفت گيري مي كني؟ خنديد و خم شد روم. يه كم كيرش و به پشتم فشار داد و در گوشم گفت: من زن ندارم كه جفت گيري كنم. گفتم با چي جفت گيري مي كنن؟ حالا ديگه حسابي بهم چسبيده بود و خودش رو با ترس و ترديد بهم مي مالوند و مي گفت با همون چيزي كه از زير دلش زده بيرون. دوس داري دست بزني بهش؟ عجب پيشنهادي داده بود. اما واسه اينكه نفهمه خوشم اومده گفتم كثيفه. گفت نه كثيف نيست. بيا بريم دست بزن. ناخودآگاه باهاش راه افتادم تا رسيديم به اون دو تا گوسفند. آقا امرالله گوسفند نر رو از پشت نگه داشت و به من گفت دستت رو ببر زير دم اون يكي و بگيرش تو دستت. دلم مي لرزيد. دستم رو بردم زير دمش و كير گوسغند رو لمس كردم. داغ بود و باريك و با شدت عقب و جلو مي كرد. ياد نجيب افتادم كه كيرش رو هر بار كامل درمياورد و بعد تا دسته دوباره ميزد تو كونم. دستم رو دور كير گوسفنده حلقه كردم و رفت و آمدش رو حس مي كردم. كونم خارش گرفته بود. دلم مي خواست آقا امرالله همونجا كنار اون گوسفنده ترتيبمو بده. حتي فكر كردم كاش مي شد يبار كير گوسفنده رو امتحان كنم. آقا امرالله كه متوجه تغيير حال من شده بود، پرسيد چطوره؟ من هيچي نمي گفتم. دوباره پرسيد گرفتيش تو دستت؟ كجا داره مي كنه؟ مي خواي يه كم خم شو از زير ببين داره كجا مي كنه. يه طوري خم شدم كه بتونم كامل ورود و خروج كير گوسفنده رو ببينم. تو اين حالت كونم كامل زده بود بيرون و مطمئن بودم آقا امرالله رو حسابي تحريك كرده. ازش پرسيدم آقا امرالله چرا اين يكي از اين چيزا نداره؟ گفت آخه اون ماده هست. ماده ها ندارن. فقط نرها دارن. بعد و از پشت بهم چسبوند. احساس كردم اونم كيرش دوباره راست شده. ديدن كير الاغه توي خونه، ديدن كردن گوسفندا توي دشت، ماليدن كونم توسط آقا امرالله، نمي دوستم تهش به چي ختم ميشه. اگه بخواد منو بكنه بهش بدم يا نه. از اخرين بار كه رفته بودم زير كير مدت زيادي ميگذشت. مي ترسيدم دوباره داستان دادن هاي زوري شروع بشه و دردسرهاي تازه بياد سراغم. از طرفي هم خيلي هوس يه كير بزرگ و آبدار و جديد كرده بودم. تو اين افكار بودم كه آقا امرالله دستم رو گرفت و كشيد كه يعني بيا بريم. اما من مقاومت كردم. يعني مي خوام ببينم. اونم دستم رو ول كرد ولي از پشتم كنار نرفت. آقا امرالله قد متوسطي داشت و هيكلش پر بود. چهرش رو آفتاب حسابي سوزونده بود و سياه كرده بود. پشتم كه بود كيرش توي كمرم مي ماليد. پرسيدم چرا ديگه دنبال هم نمي كنن؟ گفت ديگه خوشش اومده وايساده تا تموم بشه. گفتم چي تموم بشه؟ گفت كارشون. گفتم اين چه كاري؟ گفت دارن جفت گيري مي كنن. گاهي دوبار در سال جفت گيري مي كنن تا بچه بيارن. پرسيدم الاغ ها هم جفت گيري مي كنن؟ گفت آره. آدما هم جفت گيري مي كنن. گفتم شما هم جفت گيري مي كني؟ خنديد و خم شد روم. يه كم كيرش و به پشتم فشار داد و در گوشم گفت: من زن ندارم كه جفت گيري كنم. گفتم با چي جفت گيري مي كنن؟ حالا ديگه حسابي بهم چسبيده بود و خودش رو با ترس و ترديد بهم مي مالوند و مي گفت با همون چيزي كه از زير دلش زده بيرون. دوس داري دست بزني بهش؟ عجب پيشنهادي داده بود. اما واسه اينكه نفهمه خوشم اومده گفتم كثيفه. گفت نه كثيف نيست. بيا بريم دست بزن. ناخودآگاه باهاش راه افتادم تا رسيديم به اون دو تا گوسفند. آقا امرالله گوسفند نر رو از پشت نگه داشت و به من گفت دستت رو ببر زير دم اون يكي و بگيرش تو دستت. دلم مي لرزيد. دستم رو بردم زير دمش و كير گوسغند رو لمس كردم. داغ بود و باريك و با شدت عقب و جلو مي كرد. ياد نجيب افتادم كه كيرش رو هر بار كامل درمياورد و بعد تا دسته دوباره ميزد تو كونم. دستم رو دور كير گوسفنده حلقه كردم و رفت و آمدش رو حس مي كردم. كونم خارش گرفته بود. دلم مي خواست آقا امرالله همونجا كنار اون گوسفنده ترتيبمو بده. حتي فكر كردم كاش مي شد يبار كير گوسفنده رو امتحان كنم. آقا امرالله كه متوجه تغيير حال من شده بود، پرسيد چطوره؟ من هيچي نمي گفتم. دوباره پرسيد گرفتيش تو دستت؟ كجا داره مي كنه؟ مي خواي يه كم خم شو از زير ببين داره كجا مي كنه. يه طوري خم شدم كه بتونم كامل ورود و خروج كير گوسفنده رو ببينم. تو اين حالت كونم كامل زده بود بيرون و مطمئن بودم آقا امرالله رو حسابي تحريك كرده. ازش پرسيدم آقا امرالله چرا اين يكي از اين چيزا نداره؟ گفت آخه اون ماده هست. ماده ها ندارن. فقط نرها دارن. بعد پرسيد ببينم تا حالا ديدي كه نرها هم ازين كارا بكنن؟ پيش خودم گفتم يعني چي؟ اونايي كه منو مي كنن هم خودشون كير دارن و هم من. بعدش هم خبر نداره كه من تا حالا به انواع كيرها و اندازه هاي مختلف از هم سن خودم تا مرد بزرگ و كير افغاني كون دادم و كلي آب مني تو كونم ريخته شده. بعدش هم متوجه شدم با اين سوال گاف دادم و خودم رو لو دادم. آقا امرالله دوباره پرسيد با دوستات ازين كارا كردين؟ سكوت منو كه ديد گفت بيا ديگه بسه. شايدم مي خواست منو بكشونه يه جايي و ترتيبم رو بده. يه بچه سفيد و خوشگل شهري كه تنها توي كوه گيرش اومده بود. اما مردد بود كه بايد بكنتم يا نه. كار گوسفنده تموم شد و اومد پايين. ازم پرسيد دوس داشتي؟ گفتم چي رو؟ گفت: جفت گيريشون رو. دست زدي چطور بود؟ من چيزي نگفتم. رسيديم به الاغه. پرسيدم الاغا چطوري جفت گيري مي كنن؟ گفت يعني چي؟ گفتم آخه گوسفنده اونجاش خيلي باريك بود اما واسه الاغا خيلي بزرگه. گفت آره. واسه اسب ها از الاغها هم بزرگ تره. اما همشون خوششون مياد. گفتم از كجا مي دوني؟ گفت چون واي ميستن تا كارشون تموم بشه. گفتم تا حالا ديدي؟ گفت خيلي. گفتم كاش منم مي ديدم. گفت الان ديدي ديگه. گفتم نه واسه الاغا رو. گفت نمي ترسي؟ گفتم از چي؟ گفت آخه خيلي بزززززرگه. اين خيلي بزرگه رو يه طوري گفت كه فهميدم حالش رو خراب كردم. اما منم كه كونم خارش گرفته بود گفتم: چي بزرگه آقا امرالله. با يه لحن حشري و كشيده اي گفت: كييييييررررششششش. همينطور كه داشت واسم مثلا توضيح مي داد كير راست شدش رو توي شلوارش اينور و اونور مي كرد و مي ماليد. گفتم: من چرا بترسم. اون اسبه يا لاغه بايد بترسه كه نمي ترسه. گفت قبلا كير الاغ ديده بودي؟ گفتم نه. توي شهر الاغ نيست. اما امروز صبح ديدم. ولي اونجاش با اونجاي الاغ شما فرق مي كرد. گفت چه فرقي؟ اشاره كردم به سرش و گفتم اينجاش خيلي بزرگ بود اما اين بزرگ نيست. آقا امرالله گفت: ببينم تا حالا كير ديدي؟ منظورم كير بزرگه. موندم چي بگم. گير افتاده بودم. مي خواستم بگم بله هم كير عبدالله رو هم كير نجيب رو. اما سكوت كردم. وقتي سكوتم رو ديد اومد جلو و دستش رو زد به جلوم و متوجه شد كه منم راست كردم. گفت دوس داري كير منو ببيني؟ من مونده بودم چي بايد بگم. گفتم بيا برگرديم پايين. گفت نترس. كاريت ندارم. اما اگه دوس داري بهت نشون بدم. دل تو دلم نبود. ديدن يه كير جديد واسم هيجان انگيز بود. اما ترس هم داشتم. وقتي ترديدم رو ديد گفت خوب اگه دوس نداري بريم پايين. ولي مي توني از روي شلوار بگيريش و فرقش رو با كير گوسفنده بفهمي. همه كيرها با هم فرق مي كنن. بزرگ داره كوچيك داره. نازك داره. كلفت داره. رنگش با هم فرق مي كنه. پيش خودم مي گفتم كاش آقا امرالله منو مي كرد و اينقدر حرف نميزد. من به اينجور گاييده شدن عادت دارم. حتي كاش يه كاري مي كرد كير گوسفنده رو هم مي كرد تو كونم تا اونم تجربه كنم. توي همين افكار بودم كه الاغه واسه جيش كردن دوباره كيرش دراز شد. ديگه هوش از سرم رفته بود. خيره شده بودم به كير الاغه و بزرگيش. آقا امرالله اومد جلو و كيرش رو مي مالوند به دستم. آهسته در گوشم گفت مي خواي كير الاغه رو هم لمس كني. انگار فكرم رو خونده بود. هيجان زده گفتم: مي شه؟ گفت چرا كه نه. واسه تو همه چيز ميشه. رفتيم جلو و دست منو برد گذاشت رو كير الاغه. پوست كيرش مثل چرم بود. يه كم دستم رو روي كيرش بالا و پايين كرد. ديگه ترسم ريخته بود. الاغه جيشش رو كرد اما كيرش جمع نشد تو دلش. انگار اونم خوشش اومده بود. كمرش رو يه كم بالا و پايين كرد. دستم رو بردم و سر كيرش رو گرفتم. واسه دستاي كوچولو و سفيد من بزرگ بود. اما نه به اندازه سر كير الاغ صاحب خونه. آقا امرالله كه اين صحنه ها رو ميديد ديگه داشت منفجر مي شد. وقتي چسبيد بهم متوجه شدم كيرش رو دراورده. آهسته و با احتياط دستش رو آورد جلو و كيرم رو توي دستش گرفت. در گوشم گفت چقدر كوچيكه كيرت بچه خوشگل. بعد منتظر جواب من نشد و دستش رو برد توي شلوارم و با دست زبرش كمي كيرم رو ورانداز كرد. بعد دستش رو برد تا رسوند به سوراخمو دل دل كردنش رو ديد. گفت: تو قبلا هم كير ديدي هم با كير ور رفتي. الانم كونت داره دل دل مي كنه واسه يه كير. مي خواي خوشت بياد؟ گفتم چطوري؟ گفت مثل گوسفنده؟ گفتم يعني گوسفنده بياد روم؟ گفت اگه بخواي هم من ميام روت، هم گوسفنده هم الاغه. از لحنش معلوم بود كه حسابي حشري شده و ديگه دست خودش نيست. انگشتش رو روي سوراخ كونم فشار ميداد و هي ميگفت جووووون چه كوووووون داغغغغي. چقدددد نرررررمممهه. راست كير خودمي. بچه كوني خودمي. خودم كونتو مي گام. دستم رو برد و گذاشت رو كير باد كردش. اندازه كير نجيب بود. خيلي جا نخوردم. ولي كيرش خيلي سياه بود. سرش قلنبه و بزرگ بود. يه كم با كيرش ور رفتم و گفتم اول گوسفنده مياد بالا؟ آقا امرالله كه تعجب كرده بود و معلوم بود تا حالا يه بچه خوشگل كوني اين طوري نديده پرسيد واقعا دوس داري كير گوسفنده رو بكني تو كونت؟ من كه خجالت كشيده بودم و از طرفي بدجور به سرم زده بود امتحانش كنم، سرم رو انداختم پايين و گفتم خودت گفتي. يه كم فكر كرد و گفت: فكر بدي نيست. بيا امتحانش كن. منم كمكت مي كنم. به كسي هم نمي گم. ياد همه به كسي نمي گم هاي تموم اونايي كه كردنم و به بقيه هم گفتن افتادم. سكوت كردم. گفت چرا حرف نمي زني. با كي اومدي ده؟ گفتم مامانم. گفت اگه من با اين كيرم بكنمت مامانتم گاييده ميشه. دوس داري؟ تا حالا كون دادي؟
 
     
  
صفحه  صفحه 15 از 15:  « پیشین  1  2  3  ...  13  14  15 
Homosexuals - همجنسگرایان

خاطرات همجنسبازی کاربران لوتی

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites