تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها  
گفتگوی آزاد

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

صفحه  صفحه 2 از 90:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  86  87  88  89  90  پسین »  
#11 | Posted: 22 Dec 2009 05:13




پرسيدم: چطور، بهتر زندگي كنم؟ با كمي مكث جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير، با اعتماد، زمان حالت را بگذران، و بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز. شك هايت را باور نكن، و هيچگاه به باورهايت شك نكن.


عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#12 | Posted: 8 Jan 2010 12:43




زنی را....
زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است
دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست

زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد

زنی را با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان

زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند


زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی

زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد

زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه

زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است

زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که بسه

زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده

زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است

سراغش را که می گیرد
نمی دانم؟
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد

زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد
...
زنی را می شناسم من


عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#13 | Posted: 15 Jan 2010 08:02




هیچ زمان دل به كسی نبند ...... چون این دنیا این قدر كوچك است كه دو تا دل كنار هم جا نمیشه ..... ولی اگر دل بستی ... هیچ وقت ازش جدا نشو چون این دنیا این قدر بزرگه ... كه دیگه پیداش نمیكنی.


عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#14 | Posted: 15 Jan 2010 08:06




ما آدما همیشه صداهای بلند رو می شنویم ، پررنگها رو می بینیم و کارهای سختو دوست داریم ، غافل از اینکه خوبها آسون میان ، بی رنگ می مونن و بی صدا می رن !


عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#15 | Posted: 15 Jan 2010 08:07




من از خدا خواستم،نغمه های عشق مرا به گوشت برساند تا لبخند مرا هرگز فراموش نكنی و ببینی كه سایه ام به دنبالت است تا هرگز نپنداری تنهایی ولی اكنون تو رفته ای ، من هم خواهم رفت فرق رفتن تو با من این است كه من شاهد رفتن تو هستم .


عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#16 | Posted: 31 Jan 2010 16:37




وقتی یک پسر حرفی نمی زند
حرفی برای گفتن ندارد

وقتی یک پسر بحث نمی کند
حال وحوصله بحث کردن ندارد

وقتی یک پسر با چشمانی پر از سوال به تو نگاه می کند
یعنی واقعا گیج شده است

وقتی یک پسر پس از چند لحظه در جواب احوالپرسی تومی گوید: خوبم
یعنی واقعا حالش خوبه

وقتی یک پسر به تو خیره می شود
دو حالت داره یا شگفت زده است یا عصبانی

وقتی یک پسر هر روز به تو زنگ می زند
او با تو مدت زیادی حرف می زند که توجه ات را جلب کند

وقتی یک پسر هرروز برای تو [اس ا م اس] می فرستد
بدون که برای همه "فوروارد" کرده

وقتی یک پسر به تو میگوید دوستت دارم
دفعه اولش نیست آخرش هم نخواهد بود

وقتی یک پسر اعتراف می کند که بدون تو نمی تواند زندگی کند
تصمیم شو گرفته که تورو اقلا واسه یه هفته داشته باشه

--------------------------------------------------- - - - ------------------------------

وقتی دختری ساکته
میلیون ها فکر از ذهنش میگذره
.
وقتی دختری جر و بحث نمیکنه
عمیقا در فکره
.
وقتی با چشمانی پر از سوال بهت نکاه میکنه
در این فکره که چه مدت در کنارش خواهی بود
.
وقتی بعد از چند ثانه میگه "خوبم"
اون اصلا حالش خوب نیست
.
وقتی بهت ذل میزنه
نمیدونه چرا بهش دروغ میگی
.
وقتی روی سینت دراز میکشه
آرزو میکنه تا ابد مال اون باشی
.
وقتی هر روز باهات تماس میگیره
به دنبال جلب توجه تو هست
.
وقتی هر روز بهت اس ام اس میده ازت میخواد حد اقل به یکیش جواب بدی
.
وقتی بهت میگه عاشقتم
واقعا عاشقته
.
وقتی میگه بدون تو نمی تونه زندگی کنه
تصمیمش رو گرفته که تو آیندش باشی
.
وقتی دختری میگه دلم برات تنگ شده
هیچ کس دیگه تو دنیا نمی تونه به اندازه اون دلش برات تنگ بشه


عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#17 | Posted: 7 Mar 2010 08:07




مطلبي درخصوص فروتني و تواضع

There was a one hour interview on CNBC with Warren Buffet, the second richest man who has donated $31 billion to charity.
مصاحبه اي بود در شبكه سي ان بي سي با آقاي وارنر بافيت، دومين مرد ثروتمند دنيا كه مبلغ 31 بيليون دلار به موسسه خيريه بخشيده بود.

Here are some very interesting aspects of his life:
در اينجا برخي از جلوه هاي جالب زندگي وي بيان شده:

1. He bought his first share of stock at age 11 and he now regrets that he started too late!
1- او اولين سهامش را در 11 سالگي خريد و هم اكنون از اينكه دير شروع كرده ابراز پشيماني مي نمايد!
2. He bought a small farm at age 14 with savings from delivering newspapers.
2- او از درآمد مربوط به شغل توزيع روزنامه ها، يك مزرعه كوچك در سن 14 سالگي خريد.
3. He still lives in the same, small 3-bedroom house in midtown Omaha , that he bought after he got married 50 years ago. He says that he has everything he needs in that house. His house does not have a wall or a fence.
3- او هنوز در همان خانه كوچك 3 اتاق خوابه واقع در مركز شهر اوماها زندگي مي كند كه 50 سال قبل پس از ازدواج آنرا خريد. او مي گويد هر آنچه كه نيازمند آن مي باشد، درآن خانه وجود دارد. خانه اش فاقد هرگونه ديوار يا حصاري مي باشد.
4. He drives his own car everywhere and does not have a driver or security people around him.
4- او همواره خودش اتومبيل شخصي خود را مي راند و هيچ راننده يا محافظ شخصي ندارد.
5. He never travels by private jet, although he owns the world's largest private jet company.
5- او هرگز بوسيله جت شخصي سفر نمي كند هرچند كه مالك بزرگترين شركت جت شخصي دنيا مي باشد.
6. His company, Berkshire Hathaway, owns 63 companies.He writes only one letter each year to the CEOs of these ompanies, giving them goals for the year. He never holds meetings or calls them on a regular basis. He has given his CEO's only two rules.
6- شركت وي به نام بركشاير هات وي، مشتمل بر 63 شركت مي باشد. او هرساله تنها يك نامه به مديران اجرائي اين شركتها مي نويسد و اهداف آن سال را به ايشان ابلاغ مي نمايد. او هرگز جلسات يا مكالمات تلفني را بر مبناي يك شيوه قاعده مند برگزار نمي نمايد. او به مديران اجرائي خود 2 اصل آموخته است:
Rule number 1: Do not lose any of your shareholder's money.
اصل اول: هرگز ذره اي از پول سهامداران خود را هدر ندهيد.
Rule number 2: Do not forget rule number 1.
اصل دوم: اصل اول را فراموش نكنيد.
7. He does not socialize with the high society crowd. His pastime after he gets home is to make himself some popcorn and watch television.

7- او به كارهاي اجتماعي شلوغ تمايلي ندارد. سرگرمي او پس از بازگشتن به منزل، درست كردن مقداري ذرت بوداده (پاپكورن) و تماشاي تلويزيون مي باشد.
8. Bill Gates, the world's richest man, met him for the first time only 5 years ago. Bill Gates did not think he had anything in common with Warren Buffet. So, he had scheduled his meeting only for half hour. But when Gates met him, the meeting lasted for ten hours and Bill Gates became a devotee of Warren Buffet.
8- تنها 5 سال پيش بود كه بيل گيتس، ثروتمندترين مرد دنيا، او را براي اولين بار ملاقات نمود. بيل گيتس فكر نمي كرد وجه مشتركي با وارنر بافيت داشته باشد. به همين دليل او ملاقاتش را تنها براي نيم ساعت برنامه ريزي نموده بود. اما هنگامي كه بيل گيتس او را ملاقات نمود، ملاقات آنها به مدت 10 ساعت به طول انجاميد و بيل گيتس يكي از شيفتگان وارنر بافيت شده بود.
9. Warren Buffet does not carry a cell phone, nor has a omputer on his desk. His advice to young people: 'Stay away from credit cards and invest in yourself and remember:
9- وارنر بافيت نه با خودش تلفن همراه حمل مي كند و نه كامپيوتري بر روي ميزكارش دارد. توصيه اش به جوانان اينست كه: از كارتهاي اعتباري دوري نموده و به خود متكي بوده و بخاطر داشته باشند كه:
A.
Money doesn't create man, but it is the man who created money.
الف) پول انسان را نمي سازد، بلكه انسان است كه پول را ساخته.
B.
Live your life as simple as you are.
ب) تا حد امكان ساده زندگي كنيد.
C.
Don't do what others say. Just listen to them, but do what makes you feel good.
ج) آنچه كه ديگران مي گويند انجام ندهيد. تنها به آنها گوش فرا دهيد و فقط آن چيزي را انجام دهيد كه احساس خوبي را به شما عرضه مي كند.
D.
Don't go on brand name. Wear those things in which you feel comfortable.
د) بدنبال ماركهاي معروف نباشد. آن چيزهائي را بپوشيد كه به شما احساس راحتي دست ميدهد.
E.
Don't waste your money on unnecessary things. Spend on those who really are in need.
ه) پول خود را بخاطر چيزهاي غير ضروري هدر ندهيد. تنها بخاطر چيزهائي خرج كنيد كه واقعا به آنها نياز داريد.
F.
After all, it's your life. Why give others the chance to rule your
life?'
و) نكته آخر اينكه، اين زندگي شماست. چرا به ديگران اين فرصت را مي دهيد كه براي زندگيتان تعيين تكليف نمايند؟


عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#18 | Posted: 17 Mar 2010 06:02




خیلی از ما عاشق بودیم،هستیم و می شویم.هر کس به یک طریق یکی با یک نگاه،یکی با گذشت زمان و یکی با گذشت سال های طولانی و حتی یکی وقتی کسی رو از دست می ده تازه می فهمه که شدیدا اونو دوست داشته.اما به هر حال خیلی از ما اونو تجربه کردیم و گاهی این مساله برای ما حکم نوشیدن یک جام زهر تلخ رو داره.

نمی دونم چرا دارم اینها رو می گم ولی فقط می دونم که یادمون باشه عاشقی و دوست داشتن نه جرمه و نه زشت.بی تردید انسان بدون عشق پیر می شه و با عشق تا آخر عمر جوونه.می دونم خیلی ها الان در بین شما هستند که کسی رو دوست دارند ولی نمی تونند به طرف مقابل ابراز علاقه کنند.شاید از روی خجالت.و خیلی ها هم هستند که کسی رو دوست دارند ولی می دونند که هیچ وقت بهش نمی رسند.

و چه داستان غریبی است که


کسی رو دوست داشته باشی که در کنارت باشه ولی بدونی هیچ وقت به اون نمی رسی

و این همچون یک خوره روح و جسم تو رو در انزوا می خورد و می خراشد و به هر کس که می گویی تنها به سبیل نداشته تو می خندد.

ولی دوستان عزیز یادتون باشه،چیزی به سال نو نمونده از همین الان تلاش کنید،سعی کنید،غرور رو کنار بگذارید نه یک بار که حتی هزار بار ،برای رسیدن به عشق باید مبارزه کرد مبادا میدون رو خالی کنید و یک عمر در حسرت از دست رفتن یار غبطه بخورید.

همه ما شاید داستان زیبا و شنیدنی لیلی مجنون رو شنیده باشیم یا تو کتابها خونده باشیم.مجنون به هیچ عنوان نمی تونست لیلی رو فراموش کنه و هر کاری که پدر یا اقوام برای اون می کردند بی ثمر بود.تا اینکه پدر تصمیم می گیره مجنون رو به کعبه ببره تا بلکه خدا گره از این کار باز کنه.وقتی که به کعبه می رسه پدر رو به پسر می کنه و می گه که از خدا بخواه که تو رو از این عشق نجات بده.ولی مجنون درد و دلی با خدا می کنه که هر شنونده ای رو به لرزه در می آره.

گویند ز عشق کن جدایی

این نیست طریق آشنایی

من قوت ز عشق می پذیرم

گر می رود عشق من بمیرم

یارب به خدای خداییت

وانگه به کمال پادشاهیت

از عشق به غایتی رسانم

کو ماند اگرچه من نمانم

از عمر من آنچه هست بر جای

بستان و به عمر لیلی افزای

گر مو شده ام از عشق او غم

یک موی نخواهم از سرش کم

جانم فدای جمال بادش

گر خون خورم حلال بادش.


بله دوستان من نکنه دیر بشه،نکنه وقت بگذره و فقط درد عشق برای شما بمونه.یادتون باشه که شما برنده هستید پس هیچ وقت نا امید نشوید.

پس همین امروز برای رسیدن به عشق تلاش کنید و دعا کنید که همه به اون کسی که می خوان برسند.پس جلو برید و از خالق عشق کمک و یاری بطلبید. مطمئن باشید که بهش خواهید رسید.

وفتی که به یار رسیدید ما رو هم هر کجا که هستید دعا کنید.

پیشاپیش سال نو بر همه شما مبارک


عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#19 | Posted: 27 Mar 2010 08:05




رام‎ ‎کنندگان حیوانات سیرک برای مطیع کردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می کنند.زمانی‎ ‎که حیوان هنوز بچه است، یکی از پاهای او ‏را به تنه درختی می بندند. حیوان جوان هر‎ ‎چه تلاش می کند نمی تواند خود را از بند خلاص کند اندک اندک این عقیده که تنه درخت‏‎ ‎خیلی قوی تر از اوست در فکرش شکل می گیرد. وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد ،کافی است‏‎ ‎شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد و ‏سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها‎ ‎کردن خود تلاشی نخواهد کرد .پای ما نیز ، همچون فیلها،اغلب با رشته های ضعیف و‎ ‎شکننده ای بسته شده است ، اما از آنجا که از بچگی قدرت تنه درخت را باور کرده ایم،‎ ‎به خود جرات تلاش کردن نمی دهیم، غافل از ‏اینکه: برای به دست آوردن آزادی، یک عمل‎ ‎جسورانه کافیست.‏‎ ‎


عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#20 | Posted: 24 Apr 2010 11:46




شكلات تلخ

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس، لبانش می‌لرزید، گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته‌تر.

ـ سلام کوچولو ... مامانت کجاست؟

نگاهش که گره خورد در نگاهم، بغضش ترکید. قطره‌های درشت اشکش، زلال و بی‌پروا چکید روی گونه‌اش.

ـ ماماااا..نم .. ما..مااا.نم ...

صدایش می‌لرزید.

ـ ا .. چرا گریه می‌کنی عزیزم، گم شدی؟

گریه امانش نمی‌داد که چیزی بگوید، هق‌هق‌ گریه می‌کرد، آن‌طوری که من همیشه دلم می‌خواست گریه کنم، آن‌گونه که انگار سال‌هاست گریه نکرده بود، با بازوی کوچکش مدام چشم‌هایش را از خیسی اشک پاک می‌کرد، در چشم‌هایش چیزی بود که بغضم گرفت.

ـ ببین، ببین منم مامانمو گم کردم، ولی گریه نمی‌کنم که، الان با هم میریم مامانامونو پیداشون می‌کنیم، خب؟

این را که گفتم دلم گرفت، دلم عجیب گرفت. آدم یاد گم‌کرده‌های خودش که می‌افتد، عجیب دلش می‌گیرد. یاد دانه‌دانه گم‌کرده‌های خودم افتادم. پدربزرگ، مادربزرگ، پدر، مادر، برادر، خواهر، عمو، کودکی‌هایم، همکلاسی‌های تمام سال‌های پشت میز نشستنم، غرورم، امیدم، عشقم، زندگی‌ام.

ـ من اونقدر گم‌کرده داااارم، اونقدر زیاااد، ولی گریه نمی‌کنم که، ببین چشمامو ...

دروغ می‌گفتم، دلم اندازه تمام وقت‌هایی که دلم می‌خواست گریه کنم، گریه می‌خواست. حسودی می‌کردم به دخترک.

ـ تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی؟

آرام‌تر شد. قطره‌های اشکش کوچک‌تر شد. احساس مشترک، نزدیک‌ترمان کرد. دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم. گرمای دستش، سردی دستانم را نوازش کرد. احساس مشترک، یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود، تلخی گم‌کرده‌هامان را برای لحظه‌ای از ذهن‌مان زدود.

ـ آره گلم، آره قشنگم، من هم مامانمو، هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم، ولی گریه نمی‌کنم که ...

هق‌هق‌اش ایستاد، سرش را تکان داد، با دستم اشک‌های روی گونه‌اش را آهسته پاک کردم. پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس این‌که مبادا صورتش بخراشد، دستم را کشیدم کنار ...

ـ گریه نکن دیگه، خب؟

ـ خب ...

زیبا بود، چشمانش درشت و سیاه با لبانی عنابی و قلوه‌ای. لطیف بود، لطیف و نو، مثل تولد، مثل گلبرگ‌های گل ارکیده. گیسوان آشفته و مشکی‌اش، بلند و مجعد ...

ـ اسمت چیه دخترکم؟

ـ سارا

- به‌به، چه اسم قشنگی، چه دختر نازی!

او بغضش را شکسته بود و گریه‌اش را کرده بود. او دستی را یافته بود برای نوازش گونه‌اش، و پناهی را جسته بود برای آسودنش. امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم‌کرده‌اش، و من، نه بغضم را شکسته بودم، که اگر می‌شکستم، کار هر دو‌تامون خراب می‌شد و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...

باید تحمل می‌کردم، حداقل تا لحظه‌ای که مادر این دختر پیدا می‌شد و بعد باز می‌خزیدم در پس‌کوچه‌ای تنگ و اشک‌های خودم را با پک‌های دود می‌فرستادم به آسمان ! باید صبر می‌کردم.

ـ خب، کجا مامانتو گم کردی؟

با ته‌مانده‌های هق‌هقش گفت:

ـ هم .. هم .. همین‌جا ..

نگاه کردم به دور و بر، به آدم‌ها، به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی‌های گذران و بی‌تفاوت، همه چیز ترسناک بود از این پایین آدم‌ها، انگار نه انگار، می‌رفتند و می‌آمدند و می‌خندیدند و تف بر زمین می‌انداختند و به هم تنه می‌زدند. بلند شدم و ایستادم. حالا، خودم هم شده بودم درست عین آدم‌ها ...

دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من محکم‌تر از او، دست او را.

ـ نمی‌دونی مامانت از کدوم طرف رفت؟

دوباره بغض گرفتش انگار، سرش را تکان داد که: نه

من هم نمی‌دانستم. حالا همه چیزمان عین هم شده بود. نه من می‌دانستم گم‌کرده‌هایم کدام سرزمین رفته‌اند و نه سارا. هر دو‌مان انگار همین الان از کره‌ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ

ـ ببین سارا، ما هر دوتامون فرشته‌ایم، من فرشته گنده سبیلو، تو هم فرشته کوچولوی خوشگل. برای اولین بار از لحظه‌ی آشنایی‌مان، لبخند زد. یک لبخند کوچک و زیرپوستی، و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده.

قدم زدیم باهم، قدم‌زدن مشترک همیشه برایم دوست‌داشتنی‌ست، آن‌هم با یک نفر که حس مشترک داری با او، که دیگر محشر است، حتی اگر حس مشترک، گم‌کردن عزیزترین چیزها باشد. هدفمان یکی بود، من، پیدا کردن گم‌کرده‌های او و او هم پیداکردن گم‌کرده‌های خودش ...

ـ آدرس خونه تونو نداری؟

لبش را ورچید، ابروهایش را بالا انداخت

ـ یه نشونه‌ای، یه چیزی ... هیچی یادت نیست؟

ـ چرا، جلوی خونه‌مون یه گربه سیاهه که من ازش می‌ترسم، با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شکلات می‌فروشه.

خنده‌ام گرفت، بلند خندیدم و بعد خنده‌ام را کش دادم. آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست می‌دهد، باید هی کشش بدهد، هی عمیقش کند.

سارا با تعجب نگاهم می‌کرد

ـ بلدی خونه‌مونو؟

دستی کشیدم به سرش

ـ راستش نه، ولی خونه ما هم همین چیزا رو داره ... هم گربه سیاه، هم آقاهه آدامس و شکلات فروش ...

لبخند زد. بیشتر خودش را بمن چسبانید، یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت. کاش این دخترک، سارا، دختر من بود ...کاش می‌شد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر، فارغ از دغدغه‌ها و شلوغی‌ها، همه آدم‌بزرگ‌ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم. کاش می‌شد من و ..

دستم را کشید

ـ جونم؟

نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود

ـ ازون شکلاتا خیلی دوست دارم

خندیدم.

ـ ای شیطون، ... از اینا؟

ـ اوهوم ...

ـ منم از اینا دوست دارم، الان واسه هردومون می‌خرم، خب؟

خندید

ـ خب، ازون قرمزاشا ...

ـ چشم

هردو، فارغ از حس مشترک تلخمان، شکلات قرمز شیرینمان را می‌مکیدیم و می‌رفتیم به یک مقصد نامعلوم. سارا شیرین‌زبانی می‌کرد، انگار یخ‌های بی‌اعتمادی و فاصله را همین شکلات، آب کرده بود

ـ تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره، همش مارو می‌بره شمال، دریا، بازی می‌کنیم ...

گوش می‌دادم به صدایش، و لذتی که می‌چشیدم وصف ناشدنی بود. سارا هم مثل یک شکلات شیرین، روحم را تازه کرده بود. ساده، صادق، پر از شادی و شور و هیجان، تازه، شیرین و دوست داشتنی

ـ خب .. خب ... که اینطور، پس یه عالمه بازی هم بلدی؟

- آآآآآره. تازشم، عروسک‌بازی، قایم موشک، بعدشم گرگم به هوا ..

ما دوست شده بودیم. به همین سادگی. سارا یادش رفته بود گم‌کرده‌ای دارد، و من هم یادم رفته بود گم‌کرده‌هایم. چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می‌کند که با او دردهایش ناچیز می‌شود و غم‌هایش فراموش. نفس عمیق می‌کشیدم و لبخند عمیق‌تر می‌زدم و گاهی بی‌خودی بلند می‌خندیدم و سارا هم، بلند، و مثل من بی‌دلیل، می‌خندید. خوش بودیم با هم، قد هردومان انگار یکی شده بود، او کمی بلندتر، و من کمی کوتاهتر و سایه‌هامان هم، هم‌قد هم، پشت سرمان، قدم می‌زدند و می‌خندیدند

ـ ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون.

دستم را رها کرد، مثل نسیم، مثل باد دوید.

تا آمدم بفهمم چی شد، سارا را دیدم در آغوش مادرش!

سفت در آغوش هم، هر دو گریان و شاد، هر دو انگار همه دنیا در آغوششان است. مادر، صورتش سرخ و خیس، و سارا، اشک‌آلود و خندان با نیم‌نگاهی به من. قدرت تکان‌خوردن نداشتم انگار حس بد و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود. او گم‌کرده‌اش را یافته بود و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ گرفته بود ...

نمی‌دانم چرا، ولی اندازه او از پیداکردن گم‌کرده‌اش خوشحال نبودم

ـ ایناهاش، این آقاهه منو پیدا کرد، تازه برام شکلات و آدامس خرید، اینم مامانشو گم کرده‌ها ... مگه نه؟

صورت مادر سارا، روبروی من بود. خیس از اشک و نگرانی،

ـ آقا یک دنیا ممنونم ازتون، به خدا داشتم دیونه می‌شدم، فقط یه لحظه دستمو ول کرد، همش تقصیر خودمه، آقا من مدیون شمام

ـ خانوم این چه حرفیه، سارا خیلی باهوشه، خودش به این طرف اومد، قدر دخترتونو بدونین، یه فرشته‌اس.

سارا خندید.

ـ تو هم فرشته‌ای، یه فرشته سبیلو، خودت گفتی ...

هر سه خندیدیم. خنده من تلخ، خنده سارا شیرین.

ـ به هر حال ممنونم ازتون آقا، محبت‌تون رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. سارا، تشکر کردی از عمو؟

سارا آمد جلو.

ـ می‌خوام بوست کنم.

خم شدم. لبان عنابی غنچه‌اش، آرام نشست روی گونه زبرم. دلم نمی‌خواست بوسه‌اش تمام شود. سرم همین‌طور خم بود که صدایش آمد:

ـ تموم شد دیگه.

و باز هر دو خندیدیم. نگاهش کردم، توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست‌داشتن

ـ نمی‌خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی؟

لبخند زدم.

ـ نه عزیزم، خودم تنهایی پیداش می‌کنم، همین دور و براست.

ـ پیداش کنیا. خب؟

سارا دست مادرش را گرفت.

ـ خدافظ

ـ آقا بازم ممنونم ازتون، خدانگهدار.

ـ خواهش می‌کنم، خیلی مواظب سارا باشید

ـ چشم

همینطور قدم به قدم دور شدند، سارا برایم دست تکان داد، سرش را برگردانده بود و لبخند می‌زد. داد زد

ـ خدافظ عمو سبیلوی بی‌سبیل

انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که ...

خندیدم.....

پیچیدم توی کوچه. کوچه‌ای که بعدش پس‌کوچه بود. یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد، آدرسشو نگرفتم که. هراسان دویدم.

ـ سارا .. سار ... ا

کسی نبود، دویدم. تا انتهای جایی که دیده بودمش

ـ سارااااااااا

نبود، نه او، نه مادرش، نه سایه‌شان

رسیدم به پس‌کوچه. بغضم آرام و ساکت شکست. حلقه‌های دود سیگار، اشک‌هایم را می‌برد به آسمان. سارا مادرش را پیدا کرده بود. و من، گم‌کرده‌ای به تمامی گم‌کرده‌هایم افزوده بودم. گم‌کرده‌ای که برایم عزیزتر شده بود از تمامی‌شان...

پس‌کوچه‌های بی‌خوابی من انتهایی ندارد. باید همین‌طور قدم بزنم در تمامی‌شان. خو گرفته‌ام به خوش‌بودن با خاطرات. گم‌کرده‌های من هیچ نشانه‌ای ندارند. حتی گربه سیاه و آقای آدامس‌فروش هم نزدیک‌شان نیست. من گم‌کرده‌هایم را توی همین کوچه پس‌کوچه‌های تنگ و تاریک گم‌ کرده‌ام. کوچه پس‌کوچه‌هایی که همه‌شان به هم راه دارند و هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند. کوچه پس‌کوچه‌هایی که وقتی به بن‌بستش برسی، خودت هم می‌شوی جزو گم‌شده‌ها ...



پی نوشت : اگر کسی از دوستان نام نویسنده این داستان را می داند ، سپاسگذار می شوم به من هم بگوید


--------------------------------------------------------------------------------

جمله روز : اگر می‌بینی کسی به روی تو لبند نمی‌زند علت را در لبان فرو بسته ی خود جستجو کن. (دیل کارنگی)


عشق من عاشقم باش!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

دل نه اجبار میفهمد نه نصیحت...
آنکه لایق دوست داشتن است را دوست می دارد.
     
صفحه  صفحه 2 از 90:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  86  87  88  89  90  پسین » 
گفتگوی آزاد انجمن لوتی / گفتگوی آزاد / هر چه ميخواهد دل تنگت بگو بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites