انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
خاطرات و داستان های ادبی
  
صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین »

Having Her Boss's Baby | برای او


زن

 
رمان Having Her Boss's Baby | برای او




  • عنوان :برای او
  • نام انگلیسی: Having Her Boss's Baby
  • نویسنده: سوزان مالری
  • تعداد صفحات:245
  • تعداد فصل ها: 15 فصل
  • برگرداندن نام به فارسی: برای او (بچه ی رئیس من)


ایدا :
aixi
نسیم :
silver00star00
فریماه :
!@farimah
افسون :
afsoon321




  • خلاصه ی:

داستان درباره ی دختر جوان و 19 ساله ای به نام نوئله هست که متوجه می شود طی رابطه ای که با برادر کوچکتر رئیسش "جیمی"داشته حامله شده اما موضوع از این قرار است که جیمی در حال حاضر زنده نیست و طی یک سانحه از بین رفته است. او که وضع مالی خوبی نداشته سردرگم است اماوقتی رئیس میلیاردرش از این موضوع مطلع می شود و خود را مسبب از بین رفتن برادرش میداند برای جبران رفتار بدی که با برادرش داشته پیشنهاد عجیبی به این دختر جوان می دهد ....

کلمات کلیدی:رمان/رمان برای او/رمان خارجی/داستانی از سوزان مالری/نویسنده/سوزان مالری/نویسنده سوزان مالری/برای او/داستان برای او/رمان Having Her Boss's Baby
مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
  ویرایش شده توسط: مدیر   
زن

 
فصل اول

تا هنگامی که نوئِله استیونسون کلمهی " باردار " را بر روی برچسب پلاستیک ندیده بود ، به خود اجازه داده بود که باور کند همه چیز مرتب است و مشکلی وجود ندارد . بالاخره این اولین بارش بود . و به این دلیل دوره ی ارفاقی برای او وجود نداشت ؟ مانند زمانی که مهلت پرداخت قبض برق تمام شده ؟ و انها تا چند روز گذشت کرده و برق را قطع نمیکنند ؟
فکر کرد که احتمالا این طور نیست ، و در حالی که پلاستیک را در دست خود میچرخاند ؛ به سختی نفس میکشید . حامله . خودش .
نمیتوانست تصور کند که خانواده اش چه خواهند گفت . نه اینکه او را بکشند . برایش راحت تر بود که انها عصبانی شوند . اما بالکس ، انها بدون هیچ حرفی به هم نگاه میکردند و با سکوت خود ، او و خواهرانش را دیوانه کرده ، و سپس از او میپرسیدند که میخواهد چکار کند .
به هر حال خودش بود که این شرایط را به وجود اورده و اکنون نیز باید با عواقبش کنار میامد . انها از دست او نا امید میشدند و این همیشه بدترین چیز بود.
به اینه نگاه کرد و ترس را در چشمان خود دید . دو هفته ی دیگر 20 ساله میشد . و قرار بود که در پاییز ، سال دوم خود را در کالج اغاز کند . نمیتوانست بچه ای وجود داشته باشد. قرار نبود این اتفاق بیوفتد .
صدای قدم هایی حواسش را به خود جلب کرد . تازه ساعت از 6 صبح گذشته بود و کسی نباید در دفتر میبود . چه کسی امروز صبح را انتخاب کرده بود که زودتر در دفتر حاظر شود ؟
بدون انکه منتظر جواب شود ، پلاستیک را در جعبه اش قرار داده وان را در جیب کت خود گذاشت . نگاهی سریع به اطراف توالت رئیس خود انداخت تا مطمئن شود چیزی را جای نگذاشته و سپس سریعا از اتاق عبود کرد و امیدوار بود قبل از انکه کسی مچش را بگیرد بتواند از انجا خارج شود .
به سرعت از اتاق بزرگ عبور کرده تا به راهرو رود ، اما محکم به کسی برخورد کرد که بیشتر از همه میخواست از او اجتناب کند .
دِولین هانتر در حالی که او را ثابت نگه داشته بود ، پرسید:" عجله برای چیه؟ "
نوئلهِ گلوی خود را صاف کرد و در حالی که قدمی به عقب برمیداشت ، لبخندی اجباری زده . مانده بود که واقعا باید چه جوابی به او دهد . حقیقت غیر ممکن بود . میتوانست عکس العمل او را تصور کند ، هنگامی که دهان خود را باز کرده و بگوید " اوه ، اقای هانتر ، باید زودتر میومدم تا بتونم بدون اینکه کسی متوجه بشه از دستشویی استفاده کنم . برای اینکه تو خونه 3 تا خوهر دیگمم هستن . و از اون جایی که فکر میکردم از برادر شما حامله هستم ، واقعا نمیخواستم که خانوادم از این راز کوچولو خبر دار بشن . البته ، شما هم همینطور "
نوئله با اینکه میدانست به طور غیر ممکنی احمق به نظر می اید جواب داد " اممم ، عجله ای نیست . من ، اه ، یه کاری بود که باید انجام میدادم برا همین زودتر اومدم تا بتونم انجامش بدم "
هانتر نگاهی به ساعت خود و سپس به او انداخت " ولی تازه ساعت از6 گذشته"
" میدونم "
" نمیدونستم کاترین رئیس ِتحمیل گریه " لبخند کوچک و ضعیفی بر گوشه ی لبش قرار داشت .
در اصل نوئله برای اقای هانتر کار نمیکرد . بلکه برای دستیار او کار میکرد . منشی دستیار بود _ کمی مانند اسباب بازی یک سگ .
با این حال ، او کاترین را میستود که همیشه به او اجازه میداد ساعت کاری خود را با کلاسهای کالجش تنظیم کند .
" این طور نیست. میدونین ، خودم دلم میخواست سخت کوش باشم "
" قابل تحسینه"
طوری به او نگاه میکرد که انگار حرفش را باور ندارد. نوئله میدانست که دروغگوی خوبی نیست و متعجب بود که او از چشمهایش ، دقیقا چه چیزی را میتواند بخواند .
هانتر قد بلند بود _ قد بلند تر از جیمی .
هر دو موهایی تیره داشتند ، اما در حالی که چشمان جیمی قهوه ای بود ، چشمهای دِولین سبز رنگ بود. البته این تنها تفاوت انها نبود . جیمی بسیار جوانتر و همنیطور به همان اندازه بی مسئولیت بود . البته تا هنگامی که به ارتش ملحق شده بود .

نمیخواست به مرگ جیمی یا حامله بودن خود فکر کند. برای همین لبخند زده و شروع به عبور از کنار او کرد.
گفت " میرم سر ِ میزم " و امیدوار بود که او از او نپرسد برای چه در اتاق او بوده است .
" خیلی خب "
به سمت چپ رفته و او به سمت راست رفت . و از انجایی که روبروی هم قرار گرفته بودند ، دوباره به هم برخورد کردند . هانتر معذرت خواهی کرده . کیف خود را بلند کرد تا او بتواند عبور کند. لبه ی کیف به جیبش برخورد کرد و چیزی از درونِ جیبش به روی زمین افتاد . هانتر خم شد و ان را برداشت .
قلبش در درون سینه اش از حرکت باز ایستاد . یک لحظه در حال ظربان بود و لحظه ی بعد .... بیحرکت. چشمانش را بست و ارزو کرد که کاش ناپدید شود . یا حداقل بال دراورده و بتواند فرار کند. پرواز کردن از این موقعیت عالی میشد .
اما به جایش تنها صدای نفس کشیدنشان وجود داشت و سکوتی طولانی و با درنگ .
هانتر ارام پرسید " قبل از اینکه تست رو انجام بدی من اومدم یا بعدش؟ "
چشمانش را بسته نگاه داشت . از درون و بیرون احساس تحقیر میکرد . " بعدش "
" و ؟ "
چشمانش را باز کرد و به او نگریست " من باردارم "
"دِو" فکر میکرد که بدترین اتفاق روزش ، بحثش با کارپردازانش بود . اشتباه میکرد .
به سمت اتاقش اشاره کرد و گفت " پس فکر میکنم ما باید با هم صحبت کنیم "
مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
  
زن

 
حامله .
دولین زیر لبی فحشی داد. با حالتی عبوسانه فکرکرد که جیمی فقط یک بچه بود. نوئله استیونسون حتی از جیمی هم جوانتر بود. جعبه ی تست حاملگی را بر روی میز خود قرار داد . نوئله روبروی او با چشمانی باز نشسته و ترسیده بود .
شک داشت که او بتواند بیشتر از این شرمنده و ناراحت به نظر بیاید و حدس میزد که او دلش میخواهد هرکجایی به جز انجا باشد . که خودشم هم دقیقا همین احساس را داشت . اما با وجود این شرایط ، نمیتوانست شانه از مسئولیت خود خالی کند.
هنگامی که جوان تر بودند ، همیشه این او بود که از برادر خود مراقبت میکرد و وقتی بزرگتر شدند شلوغ کاریهایش را جمع و جور میکرد . اما یک بچه ....
گفت " تو و برادرم با هم قرار میزاشتین "
نوئله بدون اینکه به او نگاه کند سر خود را تکان داد . " قبل از اینکه به ارتش ملحق بشه ما یه چند ماهی با هم بیرون میرفتم. اون به من گفت که بعد از رفتنش من باید ادمای دیگه ای رو ملاقات کنم ، اما من دلم نمیخواست ، برا همین وقتی برای تعطیلات اومده بود ، اون گفت ... " اب دهان خود را قورت داد " ما درباره ی ازدواج با هم صحبت کردیم "
دِو به یاد میاورد که 20 ساله بودن و خواستن یک دختر چگونه است و او برادر خود را میشناخت. اگر صحبت از ازدواج چیزی بود که او میتوانست به وسیله ی ان نوئله را به رختخواب ببرد ، جیمی ان کار را انجام میداد .
" فکر کردم ... " با دکمه ی ژاکتش بازی کرد " که اون خیلی مهربون و بامزه است و اینکه ارتش قرار بود اون رو به جایی خطرناک بفرسته . اون گفت که ممکنه برنگرده "
دِو خود را کنترل کرد که فریاد نکشد . نه تنها به دلیل این حرف کلیشه ای و تکراری ، بلکه به خاطر اینکه برادرش دختری را حامله کرده بود و ممکن بود این دختر، قبل از ان ، باکره نیز بوده باشد .
رک پرسید " اولین بارت بود ؟ "
نوئله جوری خم شد که موهای بلوند کمرنگ و بلندش صورتش را پوشاند ، اما دِو تکان سر او به نشانه ی تایید را دید . ناباوریش با خشم همراه شد . اگر برادرش زنده بود ، دِو تا میتوانست او را به زیر مشت و لگد میگرفت . اما جیمی مرده بود. به هر حال جیمی همیشه به نحوی مشکلات خود را به گردن دِو می انداخت . فقط اینکه این بار ، شرایط با غم و اندوه از دست دادن نیز همراه بود . و باعث درد و احساس گناه او میشد . اما هنوز نوئله ای هم بود .
احساس کرد که کمی بی عاطفگی است اگر در همان لحظه وارد کامپیوتر خود شده و فایل های شخصی کارمندان را چک کند . بدون انها او اطلاعات بسیار کمی درباره ی نوئله داشت . او برای دستیارش کار میکرد . و نزدیک یک سالی بود که در شرکتش کار میکرد . هنگامی که تازه کار خود را شروع کرده بود ، مهارت کمی درکار خود داشت ، اما بسیار تلاش کرده و اکنون ، کاترین ادعا میکرد که بدون نوئله نمیتواند به کارهایش برسد .
در بهار بود که جیمی با او ملاقات کرده و انها شروع به قرار گذاشتن کردند. اما او که بود و خودش قرار بود در این موقعیت چکار کند ؟
نوئله ارام پرسید " من نمیخواستم این اتفاق بیوفته " هنوز به او نگاه نمیکرد " من فکر میکردم دوسش دارم ، اما مطمئن نبودم . و اون خیلی مهربون بود ... من میدونستم که باید صبر کنم. اما بعدش اون کشته شد و من فکر کردم که کار درستی رو انجام دادم . واقعا متاسفم که اون اتفاق براش افتاد . و همینطور برای شما . من میدونم که شما تنها خانواده ی اون بودین . و بعد اینکه فکر میکردم هیچ مشکلی قرار نیست به وجود بیاد . تا اینکه چند روز پیش فهمیدم که ممکنه حامله باشم ... میدونین که "
دست از صحبت بازداشت و نفسی عمیق کشید . و ان موقع بود که دِو متوجه شد که او گریه میکند.
بلند شد و به توالت رفت . مسئول تمییز کردن ان همیشه جعبه ای دستمال کاغذی در انجا قرار میداد. هنگامی که دستمال رابه او داد بر لبه ی میز خود نشست .
" چند سالته نوئله ؟ "
نوئله با دستمال صورت خود را پاک کرد و دماغ خود را گرفت . " چند هفته ی دیگه 20 ساله میشم "
فکر کرد که هنوز یک بچه است " دانشگاه میری؟"
" دانشگاه دولتی . پاییز، سال دومم شروع میشه " چینی به دماغش داد" میدونم . میدونم که باید به یو سی ریورساید میرفتم ، اما اوایل سال اخر دبیرستانم با بچه ها به اسکی رفته بودیم " سر خود را بلند کرد و لبخندی حقیقی بر لبانش نشست " و تقریبا خوردم به یه درخت . معمولا بهتر از اون اسکی میکنم . به هر حال پام شکست و چند تا رباطم پاره شد ، درنتیجه مجبور به جراحی و فیزیوتراپی شدم . مامانم کاری کرد که تو خونه درس بخونم و من تونستم با بچه های کلاسم فارغ التحصیل بشم ،اما خوب خیلی فعالیت ها رو از دست دادم و نتونستم برای یه دانشگاه 4 ساله درخواست بدم . برا همین دارم این کارو میکنم که پول خوبی بهم میده . منظورم اینه که ما 4 تا بچه ایم و خانواده ام هم پولدار نیستن "
دِو با خود فکر کرد که نوئله اطلاعات زیادی را به او داده و نمیدانست اول به کدام برسد " هنوز با خانوادت زندگی میکنی؟"
" بله . من یکی از 4 تا دخترهای خونمونم. بزرگترینشون " خنده ای که در چشمان ابیش بود از بین رفت " احتمالا یه نمونه ی خیلی بدی براشون میشم "
" کار خانوادت چیه؟ "
" پدرم یه کشیشه و مادرم تو دفتر اون کار میکنه "
خدای بزرگ ، جیمی با دختر یک کشیش خوابیده ؟
" بعد از اینکه دانشگاهت رو تموم کردی میخوای چی کار کنی ؟ "
" پرستار بشم . اونم تخصصی ِ بچه ها " دستهایش را بالا اورد " التماستون میکنم که برا من درباره ی " به جاش یه دکتر شو " نطق نکنین . وقتی من بیمارستان بودم ، این پرستارا بودن که باعث شدن من تغییر کنم. و این کاریه که من میخوام بکنم _ از بچه ها مراقبت کنم و کاری کنم که وقتی که مریضن کمتر بترسن "
" هیچ حرفی نمیزنم "
حالا چه ؟ این زن جوان از برادرش حامله بود و درنتیجه مسئولیتش بر گردن او . اما چگونه از پس این کار بربیاید؟ اگر جیمی زنده بود میتوانست او را مجبور کند که با نوئله ازدواج کند. او میتوانست ...
جیمی زنده نبود و دِو به خود یاداوری که خودش دلیل ان بوده .
دوباره احساس گناه بر او متولی شد . و ارزو میکرد که عکس العملی نشان ندهد. مشکل اصلی در حال حاظر حامله بودن نوئله بود و اینکه با او و این شرایط چکار باید بکند.
مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
  
زن

 
نوئله با نارحتی در صندلی خود جابه جا شد . با اینکه سپاسگذار ِمهربانیه اقای هانتر بود ، اما نمیدانست که دقیقا از او چه میخواهد . او پدر بچه نبود و در نتیجه این مسئله هم مشکل او نبود . با این حال ، هانتر درمورد اینکه ایا واقعا جیمی پدر بچه است ، او را مورد بازخواست قرار نداده بود و فکر نمیکرد که نظر بدی درباره اش داشته باشد .
یک بچه . با دستش شکم خود را لمس کرد . به نظر غیر ممکن بود که بچه ای در درونش در حال رشد بود . مطمئنا او همیشه خواستار خانواده ای برای خود بود ، اما نه به این طریق و نه به این زودی . با حال این تنها چیزی بود که از جیمی باقی مانده بود.
دوست داشت بداند که جیمی در این مورد چه عکس العملی نشان میداد. با وجود درخواست احساسیش در اخرین باری که به خانه بازگشته بود ، نوئله چندادن مطمئن نبود که او بخواهد ازدواج کند. حتی مطمئن نبود که خودش هم این را بخواهد . همه چیز خیلی سریع رخ داده بود . انها با هم قرار گذاشته و اوقات خوبی را داشتند ، و بعد او به ارتش ملحق شد و انها از طریق نامه و ایمیل با هم ارتباط برقرار میکردند و سپس او برای یک مدت کوتاهی به خانه بازگشته بود . او فرصتی برای فکر کردن نداشت .
" ما باید با هم ازدواج کنیم "
در ابتدا نوئله مطمئن نبود که درست شنیده است . و برای اینکه مطمئن شود که او واقعا صحبت کرده به هانتر نگریست .
" معذرت میخوام ؟ "
نگاهش صوت او را ترک نمیکرد " ما باید هر چه زودتر ازدواج کنیم . جیمی برادر من بود . و بچه ی اون هم مسئولیت من محصوب میشه . من دارم کاری رو انجام میدم که باید انجامش بدم . با این تفاوت که ما با هم رابطه ای نداریم "
مسئولیت او ؟ با حالتی عصبی اندیشید که در اصل او عموی بچه بود ، و در حقیقت او رئیس ِ رئیسش بود و نوئله اصلا او را نمیشناخت .
هانتر به ارامی افزود " یه ازدواج مصلحتی . فقط برای یه مدتی ، مثلا ، برای دوسال . به اندازه ای که تو بتونی سرپای خودت وایستی و به مادر بودن عادت کنی . بعدش طلاق میگیریم. و تو وارث چیزی میشی که اگه جیمی زنده بود اون رو به ارث میبرد . من دوست دارم که همچنان بتونم با بچه ارتباط داشته باشم و ببینم که اون به عنوان یه هانتر بزرگ میشه . اما در غیر این صورت تو میتونی زندگی خودت رو داشته باشی "
" یعنی شما دارین پیشنهاد ازدواج و طلاق رو میدین ؟ " متعجب بود که اصلا میتواند صحبت کند. سرش به حدی گیج میرفت که احساس میکرد دیگر اصلا نمیتواند بلند شود . این اتفاق نمی افتاد . پیشنهاد ازدواج ؟ " شما خیلی کم منو میشناسین اقای هانتر . و من اصلا شما رو نمیشناسم . ما نمیتونیم با هم ازدواج کنیم "
هانتر دستانش را بر روی سینه اش بر هم گره کرد " نوئله من قرار نیست تورو اغفال کنم. با این که قراره تو یه خونه زندگی کنیم اما زندگیه ما کاملا از هم جدا خواهد بود. من میخواهم بهت کمک کنم . من تنها خانواده ی جیمی هستم و در نتیجه بچه ی او مسئولیته منه "
این درسته ، اما ازدواج ؟ چرا او فقط پیشنهاد نداده بود که از بچه حمایت کند ؟ " من نمیخوام که ازدواج کنم و بعدش طلاق بگیرم . چنین چیزی رو باور ندارم . من ازدواج رو خیلی جدی میگیرم و به نظرم یه سرسپردگیه دائمیه "
" که تو بعدا این رو خواهی داشت . با یه نفر دیگه . کسی که میبینیش و عاشقش میشی . من رک حرفم رو میزنم. تو قراره تو 20 سالگی یه بچه به دنیا بیاری. یه کار نیمه وقت داری و دانشگاه میری . و خودت گفتی که خانوادت اونقدر درامد خوبی ندارن . اونا میتونن از یه بچه ی دیگه نگه داری کنن ؟ دلت میخواد که اونا این کارو بکنن؟ پس رویای پرستار شدنت چی میشه ؟ چطور میخوای از یه بچه مراقبت کنی ، خودت و بچت رو ساپورت کنی و همینطور دانشگاهم بری ؟ پول اجاره ، قبض ، بیمه ی درمانی و هزینه های دانشگاهیت چی میشه ؟ واقعا خودت میخوای همه ی اینها را به دوش بکشی ؟ " به سمتش خم شد " من فقط دارم یه راه حل موقتی بهت پیشنهاد میکنم تا بتونی زندگیت رو ادامه بدی . اگه دوست داشته باشی میتونیم یه پرستار بچه استخدام کنیم که کمک کنه . و در اخر زمانی که تعیین کردیم تو به انداره ی کافی پول خواهی داشت که بتونی زندگیت رو ادامه بدی . اگه درست زندگی کنی ، اگر نخوای ، نیازی به کار کردن هم نخواهی داشت "
از انجایی که هنوز مغزش قابلیت هضم این ها را نداشت ، نمیدانست که به چه فکر کند. پرسید " چرا ؟ چرا حاظرین این کارو انجام بدین ؟ "
برای اولین از هنگامی که هانتر او را به دفترش دعوت کرده بود به چشمانش نگاه نمیکرد. بالاخره گفت " نظر من بود که جیمی به ارتش بره . اتفاقی که براش افتاد تقصیر من بود "
ارام صحبت کرده بود اما نوئله میتوانست درد را در صدا و کلماتش حس کند. او خود را مقصر مرگ برادرش میدانست.
غریضه اش به او میگفت که به سمتش رفته و دلداریش دهد. اما به جایش گفت " شما که اسلحه رو نکشیدین اقای هانتر. شما برادرتون رو نکشدید "
حواسش را به سمت او جلب کرد و ابروان تیره اش را بالا برد " تحت این شرایطی که توش هستیم فکر نمیکنی باید منو دِو صدا کنی ؟ "
" چی؟ اوه . حتما . دِو " الان اینکه به چه اسمی صدا بشود چه اهمیتی داشت ؟ " منظوره من اینه که شما مسئول مرگ برادرتون نیستین و همینطور شما مسئولیتی در قبال حاملگی من ندارین " حالا انگار هانتر _ دِو _ اینگونه از او خوشش می امد . او زنانی را که هانتر با انها قرار میگذاشت دیده بود . همگی قد بلند ، خوش پوش و زیبا و جذاب بودند . خودش بیشتر شبیه کسانی بود که در مزرعه کار میکنند _ بلوند به همراه کک و مک .
" من کاملا درباره ی درخواستم جدی هستم "
نوئله با خود فکر کرد که این به دلیل این است که او احساس مسئولیت میکند. جیمی کمی درباره ی دِو صحبت کرده بود . هنگامی که دِو دبیرستانی بود مادرشان فوت کرده بود . جیمی در ان زمان تنها 6 یا 7 سال داشت . پدرشان خود را نشان نداده و پدربزرگ انها مسئولیت بزرگ کردنشان را بر عهده گرفته بود . اما او هم چند سال بعد از ان فوت کرده و این دِو بود که جیمی را بزرگ کرده بود.
جیمی دائما درباره ی اینکه او تا چه اندازه میتواند سخت گیر باشد شکایت میکرد ، اما نوئله همیشه او را تحسین میکرد که مسئولیت بزرگ کردن یک نوجوان را برعهده گرفته بود . و از چیزهایی که میدانست ، جیمی چندان کارها را راحت نمیکرد.
اما با این حال جیمی تنها خانواده ی او بود و با مرگ او تنها این بچه بود که باقی مانده بود .
" برای ارتباط داشتن با بچه ی برادرتون نیاز به این ندارین که با من ازدواج کنین . من هیچ وقت اون را از شما دور نگه نمیدارم . فکر کنم دراین باره نمیتونین رو حرفم حساب کنین ، برا همین اگه بخواین حاظرم یه تعهد کتبی بهتون بدم "
" فکر میکنی به این دلیل دارم این حرفها رو بهت میزنم ؟ "
خود را صندلیش راست کرده و به چشمانش نگاه کرد " من جوونم اما احمق نیستم . میدونم که با شرایط من ،بزرگ کردن یه بچه کار سختیه . این چیزی نبود که من خودم دوست داشته باشم انتخابش کنم ، اما اتفاق افتاده و من با عواقبش کنار میام "
نوئله فکر کرد که خوب صحبت کرده و امیدوار بود که او متوجه لرزشش نشود . چیزی که او نگفته بود ، احساس وحشتناکی بود که فکر بزرگ کردن یک بچه به تنهایی به او دست میداد. او درست میگفت . چگونه میتوانست خرج خود را تامین کند ؟ کی وقت خواهد داشت که هم کار کند و هم به دانشگاه رود ؟ مطمئن بود خانواده اش او را از خانه بیرون نمی انداختند ، اما خانه ی کوچک انها، هم اکنون نیز به انداز ی کافی برای همه ی انها جا نداشت . این بچه را کجا میتوانستند بگذارند ؟
دِو او را نگاه میکرد " تو اون جوری که تصور میکردم نیستی . بیشتر ِ دوست دختر های جیمی ... "
" بی کله بودن ؟ "
خندید " دقیقا "
" میدونم . به من گفته بود . اون گفته بود، این که با من قرار میزاره نشون میده که داره بزرگ میشه . فکر کنم بیشتر قضیه ی ، دختر خوب پسر بد ، بود . جذب شدن به چیزی که مخالف ِ توئه و از این چیزا "
" تو به عنوان یه دختر خوب ، از پسرای ِ بد خوشت میاد ؟ "
نوئله مکث کرد . چیزی در باره ی این موضوع عجیب به نظر می امد . شاید به دلیل بحث کردن درباره ی عادت های قرار گذاشتنش با مردی بود که تازه از او خواستگاری کرده بود .
تایید کرد " من همیشه کنجکاو بودم . اما تا قبل از جیمی با چنین کسی قرار نذاشتم " چینی بر بینیش انداخت " همه تو مدرسه پدره من رو میشناختن ، و پسرا زیاد دوست نداشتن با دختره یه کشیش رو هم بریزن . اونایی که از من میخواستن با هم بیرون بریم ،همشون ادمای درست و خوش رفتاری بودن " و البته او هم مشکلی با این قضیه نداشت . زندگی در ان حالت راحت تر بود .
دِو پرسید " تا وقتی که جیمی اومد "
" درسته "
از روی ِ میزش بلند شد و به سمت صندلی کنار او رفت . و بعد از ان که صندلی را چرخاند تا روبروی او قرار بگیرد ، بر روی ان نشست و دستان نوئله را گرفت . " نوئله ، من میخوام خیلی جدی رو پیشنهادم فکر کنی . من میتونم خیلی ساده بهت پول بدم ولی تو به بیشتر از اینها نیاز خواهی داشت . من یه خونه ی بزرگ با کلی جا برای تو و بچه دارم . اگه ازدواج کنیم ، دیگه نیازی نیست که به سوال های مسخره ی بقیه حواب بدی " شانه هایش را بالا انداخت " نمیدونم جیمی درباره ی من چی به تو گفته ، اما من اونقدرام ادم ِ بدی نیستم . عادت های من همشون خسته کننده اند . من از تو و بچه مراقبت میکنم. بعد چند سال ، یا هر وقت که تو حاظر بودی ، از هم طلاق میگیریم . اون موقع تو پول کافی خواهی داشت و بچه ی تو هم دیگه یه نوزاد تازه به دنیا اومده نیست "
او در این حقیقت که دِو، در حال صحبت کردن دستانش را گرفته بود ، گیر کرده بود . با دستان گرمش ، با حالتی محکم اما با ملایمت ،دستانش را گرفته بود . و هیچ چیز رومانتیک و جنسی ای در این باره وجود نداشت ، اما خودش کاملا اگاه بود که هانتر در کنارش نشسته است .
از عزم او خوشش می امد . پدرش همیشه به او میگفت که دنبال مردی باشد که تسلیم نمیشود . او _
به طور ذهنی به خود گفت که صبر کند . او واقعا در حال بررسی پیشنهاد دِو بود ؟ واقعا به این فکر میکرد که برای اسم و و پول مردی ،با کسی که خیلی کم او را میشناخت ازدواج خواهد کرد ؟
دستانش را از دستان او بیرون کشید و ایستاد " من این جوری نیستم . من اجیر کسی نیستم "
دِو هم ایستاد " کسی نگفت که هستی. نوئله ، اگه جیمی زنده بود، ازش انتظار نداشتی که باهات ازدواج کنه ؟ "
دلش نمیخواست که به این سوال جواب دهد . در این قرن و در این جامعه ، چه کسی بود که به خاطر یک بچه ازدواج کند ؟ اما در قلبش ، میدانست که انتظار چنین چیزی را داشت . و با وجود همه ی شبهه هایی که در باره ی اینده ی وجود داشت ، او قبول میکرد .
" اما شما جیمی نیستین "
" فکر کن که من جای اون رو گرفتم .و کاری رو که اون میکرد رو خواهم کرد "
جیمی با او ازدواج میکرد ؟ واقعا در این باره مطمئن نبود .
دِو گفت " دو ساله . به من اطمینان کن . زمان خیلی سریع میگذره . خانوادت میدونستن که تو با جیمی قرار میزاری ؟"
" چی ؟ " تغییر موضوع بحث او را ترساند " امم ، اونا میدونستن که من یه نفر رو سر ِ کارم میبینم ، اما فقط همین "
" پس با این وجود اون یه نفر من میتونم باشم "
درست است که زمانهایی بوده که او حقیقت را از خانواده اش مخفی نگه داشته یا حقیقت اصلی را فاش نکرده ، اما دروغ گفتن به این حالت، بسیار اشتباه به نظر می امد . اما با این حال وسوسه شده بود .
بچه ای وجود داشت و او باید با این قضیه کنار می امد . دِو داشت راهی را به او پیشنهاد میداد که ناراحتی خانواده اش را کمتر میکرد ، و همچنین میتوانست ارزوهای خود را دنبال کند . این تقریبا خوب تر از ان بود که واقعیت داشته باشد .
پرسید " شما از این کار چی گیرتون میاد ؟ "
" بچه ی جیمی نام خانوادگی ما رو میگیره . و من بخشی از زندگی اون بچه خواهم بود "
" شما میتونین هر دوش رو بدون اینکه با من ازدواج کنین داشته باشین "
" من میخوام کار درست رو انجام بدم . نمیتونم جلوی کاری که انجام شده رو بگیرم ، اما میتونم تمام تلاشم رو کنم که کمکی برات باشم . تو من رو نمیشناسی نوئله ، اما باید در این مورد به من اطمینان کنی "
چندادن مطمئن نبود که به اطمینان زیادی احتیاج باشد . دِو هانتر از ان دسته مردانی بود که همه چیز را به طور کتبی به دست میاورد . که این به معنی تشریفات اداری و کاغذ بازی بود .
" من ارثیه ی جیمی رو نمیخوام . اون خیلی زیاده " کمپانی ِ دِو یکی از کارخانه های بزرگ و مولتی میلیونر بود " شاید فقط یه خونه و یه کم پشتیبانی از بچه " کمی خود را عقب کشید . حتی این هم حریصانه به نظر می امد " نه ، فقط حمایت از بچه . به هر حال جیمی هم این کار رو میکرد "
دِو دستانش را به درون جیب شلوارش برد و به او لبخند زد " داری جواب بله میدی "
" اوه " این فکر را در ذهن خود سنجید " فکر کنم همینطوره "
کی به این نتیجه رسیده بود که این چیزی است که به ان احتیاج دارد ؟ اصلا مهم بود ؟ دِو درست میگفت . قبول درخواست او زندگیش را راحت تر میکرد .
هنوز هم مطمئن نبود که دِو از این ماجرا چه چیزی را به دست خواهد اورد . مگر اینکه او دوباره میتوانست برای مدتی عضوی از یک خانواده باشد . اما ایا این برای او اهمیت داشت ؟
نوئله گفت " من اصلا شما رو نمیشناسم "
" ما این رو عوض میکنیم . بیا امشب شام رو با هم بخوریم . میتونیم منطقی رو همه چیز فکرکنیم ، ویه زمانی رو تایین میکنیم و به سمت جلو حرکت کنیم "
این گونه به نظر می امد که انگار انها با هم یک پیمان کاری بسته اند تا ازدواج . و هنگامی که به ان فکر کرد ، فهمید که کاملا همینطور است .
موافقت کرد " بسیار خب . کجا باید همدیگر رو ملاقات کنیم ؟ "
" خونه ی من " به سمت میز خود رفت و یک تکه کاغذ برداشت . بعد از نوشتن ادرس ، کاغذ را به سمت او گرفت " ساعت 6.30؟ "
نوئله کاغذ را گرفت و سر خود را تکان داد " باشه . فکر کنم باید ، اه ، برگردم سر کارم "
" هنوز چند ساعت مونده تا کارت شروع شه "
" میدونم ولی به هر حال که الان اینجا هستم " به سمت در رفت و سپس برگشت و به او نگریست " بابت همه چیز ممنونم "
" ممنون نوئله . زیاد نگران نباش . میتونیم همه چیز رو درست پیش ببریم . همه چیز درست خواهد شد "
لبخند زد و دفتر را ترک کرد . درست ؟ او از دوست پسر خود حامله بود ، تازه موافقت کرده بود که با مردی که او را نمیشناسد ،ازدواجی موقتی داشته باشد ، و اینکه قرار بود به خانواده ی خود دروغ بگوید .
واقعا نمیتوانست همه چیز درست باشد .
مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
  
زن

 
فصل دوم

نوئله کمی بعد از ناهار کار خود را تمام کرد . بیشتر از ساعت اصلی کار کرده و به همه ی کارهایش رسیده بود ، که باعث میشد حس خوبی داشته باشد . کاملا حواس خود را جذب کارش کرده بود . این تنها راهی بود که میتوانست به وسیله ی ان به چیز دیگری فکر نکند. در غیر این صورت فقط به اتفاقاتی که صبح افتاده بود فکر میکرد . به حامله بودنش و پیشنهاد ازدواج غیر ممکن دِو ، و این طور نمیتوانست تحمل کند . نه در محل کارش و در میان تمامی ِ کارمندان .
به همین دلیل ، لبخندی بر صورت خود نشانده و حواسش را جلب کارش کرد تا زمانی که بتواند به سمت ماشینش فرار کرده و به خانه رود . خنده دار بود که چطور در 19 سالگی دوست داشت به خانه فرار کند و از طریق مادرش ارامش یابد . شاید این احتیاج هرگز از بین نرود . با این حال نزدیک 8 ماه دیگر او بچه ی خود را داشت که به ان فکر کند .
در حالی که از پارکینگ کارخانه ی هانتر خارج میشد ، زیر لب گفت " غیر ممکنه . همه ی اینها غیر ممکنه "
چطور ممکن بود که حامله باشد ؟ چطور میتوانست به ازدواج با دولین هانتر فک کند . در حالی که نمیتوانست گذشته را تغییر دهد ، میتوانست برای اینده تلاش کند. دیوانه بود که پیشنهاد ازدواج او را قبول کرده بود . به خود یاد اوری کرد که هیچ وقت انتخاب اسان ترین راه ، عاقلانه نبود . او پیشنهاد هانتر را قبول کرده بود چون همه چیز را راحت تر میکرد ، اما خودش بهتر میدانست . و این دلیلی بود که مصمم بود تا زودتر به خانه برسد . مادرش همیشه چند ساعتی در بین روز ، دفتر کلیسا را ترک میکرد . انها میتوانستد بنشینند و نوئله همه چیز را اعتراف میکرد . و سپس مادرش راهی برای خارج شدن از ازدواجی جعلی با رئیسش به او نشان میداد .
نوئله میدانست که احتمالا دِو اصرار خواهد کرد. او از ان دسته مردان بود . اما سپس به این نتیجه میرسید که بدون ازدواج با او هم میتواند همچنان بخشی از زندگی ِ برادرزاده اش باشد .
و با این که او حمایت از بچه اش را با اغوش باز قبول میکرد ، اما برای ان اصرار نمیکرد . به هر حال به نحوی میتوانست به زندگی خود ادامه دهد.
زمانی که از در پشتی وارد خانه شد فریاد زد " سلام مامان " . خانه اشان قدیمی و کمی فرسوده بود ولی در ان احساس راحتی میکرد . از رختشوی خانه به اشپزخانه رفت و مادرش را در حالی پیدا کرد که پشت میز نشسته بود .
مادرش با لبخندی که چندان درست به نظر نمی امد گفت " سلام عزیزم . انتظار نداشتم برای ناهار بیای خونه "
در حالی که در صندلی کنار او مینشست گفت " زودتر رفته بودم سر کار ، برا همین زودتر هم کارم رو تموم کردم " و به مادرش لبخند زد . تازه در ان هنگام بود که متوجه شد به نظر ، مادرش در حال پاک کردن اشک خود است " مامان ؟ حالت خوبه ؟ "
مادرش اهی کشید " خوبم " بینی خود را گرفت " خب ، یه کم ناراحتم ، ولی چیز مهمی نیست . پدرت و من ... " اب دهان خود را قورت داد " با هم دعوا کردیم . از اونجایی که زیاد با هم دعوا نمیکنیم چندان تو این کار خوب نیستیم . شاید باید یه کلاس برداریم که 27 تا از بهترین راه های دعوا کردن رو یاد میدن "
تلاشش برای به خنده انداختن او چندان خوب نبود . نوئله بازوی او را لمس کرد " ما تا حالا نشنیدیم که تو و بابا دعوا کنین . بعضی مواقع به پرو پای هم میپیچین ولی نه یه دعوای واقعی . همه چیز مرتبه ؟ "
" خوبه . به پدرت گفتم که از کار توی دفتر کلیسا خسته شدم . دلم میخواد کارهای بیشتری بکنم. ادمای دیگه رو ببینم. ما خیلی خودمون رو از بقیه جدا کردیم "
نوئله نمیدانست که چه بگوید . مادرش عاشق کار کردن در دفتر کلیسا بود . حداقل این چیزی بود که او همیشه میگفت . از ان زمانی که نوئله به یاد میاورد ، مادرش همیشه در این باره صحبت میکرد که چقدر خوش شانس است که با ادمهای فوق العاده ای کار میکند و همینطور عضوی از هیئت خیریه است .
" فکر میکردم این چیزیه که خودتون میخواین "
" خب نیست " دوباره اشک ای مادرش سرازیر شد و بر روی گونه اش ریخت " اوه ، از احساساتی شدن متنفرم . من باید این کارو بکنم . این مهمه "
" چرا ؟ "
" برای اینکه ... برای اینکه ... " نفسی عمیق کشید و دستش بر روی نامه های زیادی که بر روی میز بود قرار داد " برای اینا . پدرت خیلی سرسخته . اون میگه خدا میرسونه و همینطورم هست . خب ، یه جورایی . اما خب حقیقت هم وجود داره و ادم باید به خودش هم کمک کنه . همیشه این منم که تو رابطمون باید به این چیزا فکر کنم و برام هم مهم نیست . اما وقتی اون همه چیز رو سخت تر میکنه ... "
نوئله لب پایین خود را گاز گرفت ، اما چیزی نگفت . مادرش قبلا هیچ وقت اینگونه با او صحبت نکرده بود _ مانند یک بزرگسال .
مادرش گفت " ما به اندازه ی کافی پول نداریم . و قبض های زیادی هست که باید پرداخت بشه . الان دانشگات خرج زیادی نداره و وقتی بخوای به یو سی ریورساید منتقل بشی اون موقع میتونیم هزینه اش رو بدیم ، اما لیلی داره به یه دانشگاه خصوصی میره . البته ما خیلی خوشحالیم که اون قبول شده و اون ها هم کمی از نظر مالی کمک میکنن ، اما بازم ... و بعدشم که ماشین فارغ التحصیلیش "
نوئله به سنت خانودگیشان فکر کرد ، و ناگهان از اینکه در ژوئن گذشته ، برای فارق التحصیلی خود یک ماشین دریافت کرده بود ، احساس گناه کرد .
مادرش به ارامی گفت " تازه اینا هم هست "
نوئله به قبض ها نگریست . گوشه ی یکی از انها توجهش را به خود جلب کرد . پرسید " این از طرف بیمارستانه ؟ " و نامه را از زیر بقیه کشید " برای تصادف من ؟ "
مادرش قبض را گرفت و ان را در زیر بقیه گذاشت " نگرانش نباش "
نوئله به او نگریست " اما ما بیمه هستیم "
" اونا که پول همه چیز رو نمیدن . باور کن که این کمترین مشکل مالی ِ ماست "
نوئله چندان مطمئن نبود " فیزیوتراپی چی؟ هنوز هم پول اونها رو میدین ؟ "
مادرش ایستاد و به سمت یخچال رفت " برا نهار چی میخوری؟ یه کم گوشت هست . میتونیم ساندویچ درست کنیم "
نوئله احساس کرد که شکمش منقبض شد . اصلا نمیدانست که هنوز هم والدینش پول تصادفی را که تقریبا دوسال پیش اتفاق افتاده بود را میدهند . پول ان قبض ها چقدر بود ؟
" داری کارت تو دفتر کلیسا رو ترک میکنی که یه کاری با درامدی بهتر پیدا کنی؟ "
مادرش به پیشخوان تکیه کرد . جین در 19 سالگی ازدواج کرده بود ، در 20 سالگی اولین فرزند خود را به دنیا اورده بود و تازه در مارچ گذشته 40 ساله شده بود . جوان تر از سنش به نظر می امد و اصلا به او نمیخورد که بچه ای دانشگاهی داشته باشد .
" یه کار دائمی نه تنها درامد بهتری داره که بیمه ی بهتری هم تامین میکنه . از دور و بر تحقیق کردم و یه چند تا پیشنهاد خوب داشتم . دارم تصمیم میگیرم که کدوم رو انتخاب کنم . اما پدرت راضی نیست "
نوئله چندان مطمئن نبود . " شاید پدر از این ناراحته که نمیتونه اون جور که دوست داره خانوادش رو تامین کنه "
" اینم هست . به هر حال مرده دیگه "
" پدر عاشق شماست . اون میخواد که شما خوشحال باشین "
" من خوشحالم . اون یه مرد عالیه . من به هیچ عنوان نمیخوام که ناراحتش کنم . اما باید یه جوری قبض ها رو پرداخت کنیم . بعضی وقتها فکر میکنم که اگه یه هزینه ی دیگه هم بخواد اضافه بشه ، من اون وقت سر به بیابون میزارم" مکث کرد " زیاده روی کردم نوئله ؟ معذرت میخوام . احتمالا نباید این حرف ها رو بهت میزدم . اما تو دیگه بزرگ شدی . من به همون اندازه که مادرت هستم ، دوستتم هستم "
نوئله ایستاد و به سمت مادرش رفت " مشکلی نیست . خوشحالم که میتونین با من حرف بزنین . همه نیاز دارن که با یه نفر صحبت کنن "
انها همدیگر را در اغوش گرفتند همانطور که مادرش او را بغل کرده بود ، نوئله سعی میکرد که گریه نکند. رازش داشت او را خفه میکرد ، اما نمیتوانست چیزی بگوید . مادرش نیاز به نگرانیه دیگری نداشت .
مادرش در حالی که قدمی به عقب برمیداشت گفت " خب _ ساندویچ میخوری؟ "
"عالی به نظر میاد "
انها در کنار هم کار کردند و سپس نشستند تا ناهار خود را بخورند . نوئله درباره ی کار و دوستانش صحبت کرد ، اما چیزی راجع به حامله بودنش و درخواست دِو نگفت . حالا که موقعیت مالی خانواده ی خود را میدانست ، امکان نداشت که یک بچه را نیز به ان اضافه کند . نه هنگامی که لیلی در پاییز وارد دانشگاه میشد . خانوادش نمیتوانستند یک بچه ی دیگر را تامین کنند و اگر نوئله میخواست که به تنهایی مشکلاتش را حل کند ، خانواده اش اصرار بر کمک میکردند.
او ممکن بود که از درخواست دِو چندادن خوشحال نباشد ، اما در حال حاظر این تنها راه چاره بود .
دِو هنگامی که وارد دفتر اندرو هارت شد _ که در 10 سال گذشته وکیل دِو بود _ گفت " ممنون که با اینکه دیر خبرت کردم یه وقت ملاقات بهم دادی " . اندرو قبلا چند سالی وکیل پدربزرگ دو بود . هارت از هنگامی که کمپانی شروع به فعالیت کرده بود ، وکالت کارهای اداری هانتر را بر عهده داشت .
اندرو به سمت صندلی راحتی ای که در کنار دیوار بود اشاره کرد و خودش به سمت باری که در گوشه ی اتاق بود رفت " چی میخوری برات بریزم ؟ "
" هیچ چی "
" خیلی خب " اندرو بر روی صندلی بار نشست " چکار میتونم برات بکنم ؟ "
" من دارم ازدواج میکنم "
دِو این حرف را بلند گفته بود اما خودش هم در باور کردنش مشکل داشت . دیروز ، درست در همین ساعت ، بزرگترین مشکل اجتماعیش این بود که میدانست دیگر زمان ان است که با یک زنان به طور جدی ارتباط برقرار کند . او چندین سال بود که در میان زنان بود و کمی احساس ناارامی میکرد . اما با منحوسی اندیشید که میخواست تا میتواند راه حل ان را به عقب بیاندازد . بلافاصله بعد از ازدواجش با نوئله ، همه ی زندگیش تغییر میکرد .
اندرو گفت " تبریک میگم " صدایش کمی شگفت زده بود " نمیدونستم داری جدی با یکی قرار میزاری. فکر کنم یه قرارداد قبل از عروسی میخوای"
اندور چندین سال از دِو بزرگتر بود ، اما با این حال با هم دوست بودند . دِو نمیخواست حقیقت را از او مخفی کند.
" راستش دقیقا بر عکسش رو میخوام . ما فقط برای یه چند سالی قراره ازدواج کنیم . وقتی که طلاق گرفتیم ، میخوام که اون یه مسکن عالی داشته باشه "
دِو مکث کرد ، و سپس هنگامی که چهره ی متعجب اندرو را دید ، شروع به خندیدن کرد . " من دیوونه نیستم . و البته ازدواج من به دلایل معمول نیست "
او درباره ی دوستیِ نوئله و جیمی و حامله بودن نوئله به او توضیح داد.
وکیلش به او گفت " بهت برنخوره ، ولی واقعا دیوونه ای . یه کم پول بهش بده . یه حساب برای بچه باز کن . نیازی نیست که با اون دختره ازدواج کنی "
دِو سرسختانه پاسخ داد " من میخوام بچه ی جیمی نام خانوادگی مارو بگیره . میخوام مطمئن شم که از نوئله مراقبت شده . اون هنوز 20 سالش هم نشده و پدرش هم یه کشیشه . این اولین بارش بوده و جیمی هم برا اینکه بتونه باهاش بخوابه گفته که قصد ازدواج داره "
" اون جیمی بوده ، نه تو . به عنوان وکیلت ، باید بهت اصرار کنم که __ "
دِو سر خود را تکان داد " مثل یه دوست با من صحبت کن ، نه یه وکیل "
اندرو با افسوس گفت " پس هنوزم فکر میکنم که دیوونه ای. اما اصلا سورپرایز نشدم که میخوای این کارو بکنی "
" من دارم کاری رو میکنم ، که اگه جیمی زنده بود اون کارو میکرد "
" به عنوان دوستت میگم که ، شک دارم جیمی با رضایت قبول میکرد که یه ازدواج سریع داشته باشه "
أو با اندرو موافق بود ، اما جیمی انجا نبود که بگوید انها درست میگویند یا اشتباه میکنند . و نبودن جیمی هم تقصیر خودش بود .
دِو سعی میکرد که درمورد برادرش کار درست را انجام دهد. سعی کرده بود ، و مشخصا شکست خورده بود . این بچه به او شانس دیگری میداد .
" اصرار میکردم که باهاش ازدواج میکنه . اما حالا که اون نمیتونه ، من این کارو میکنم . در ضمن ، باید مطمئن شم که نوئله میتونه مادر خوبی باشه و اینکه با رضایت بخواد این کارو انجام بده . چه راهی بهتر از این که خودم شخصا شاهد اون باشم ؟ "
" اینجاست که کاراگاهای خصوصی به درد میخورن " اندرو دو دست خود را بالا اورد " میدونم که نمیتونم نظرت رو تغییر بدم ، پس میرم یه کم کاغذ بازی براش انجام بدم "
" برنامه اینه که ما به مدت دو سال با هم ازدواج کنیم و بعدش طلاق بگیریم . میخوام ارثیه ی جیمی رو اون داشته باشه "
رنگ از صورت اندرو پرید " نصف همه چیز ؟ تو میخوای نصف بیزینس رو به اون بدی ؟ نزدیک 60 ساله که این کار در خانواده ی شما بوده . اسم اون برای نصف کمپانی ذکر نشده . قانون دراین باره کاملا مشخصه "
" نه مالکیت ، بلکه داشتن درامدی از اون . همچنین میخوام یه حساب برای بچه باز کنم . الان بازش میکنم و میزارم مبلغش زیاد شه . حمایت از بچه ، یه خونه معادل خونه ی خودم ، و همینطور واریزی ماهانه هم براشون میخوام . "
اندرو فحشی داد " چه بخشنده .معمولا مشتری هام نمیخوام اخر ازدواجشون پولی بدن "
" تمام تلاشم رو میکنم که مثل بقیه نباشم "
" هیچ وقت نبودی . پیش نویسش رو تا دو روز دیگه میتونم اماده کنم "
" خوبه . نمیدونم ازدواجمون کی خواهد بود ، اما خبرت میکنم "
اندرو مکث کرد و سپس گفت " دِو ، مطمئنی ؟ نیازی نیست که این کارو انجام بدی "
" خودم میخوام . این حق ِ بچه ی جیمیه " و همینطور خود جیمی ، اما برادرش دیگر زنده نبود .تنها کاری که دِو میتوانست انجام دهد این بود که منتظر شود تا بچه به دنیا امده و ارزو کند که همه چیز با قبل فرق کند. اینکه این بار ، دیگر کارها را خراب نکند .
مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
  
زن

 
ریورساید در ابتدا به عنوان یک اجتماع رعیت نشین ایجاد شده و تازه در چند سال اخیر بود که تبدیل به جایگاهی بزرگ شده بود . با این حال ، حتی 50 سال پیش هم کسانی بودند که پول زیادی داشته و چندین خانه ی بزرگ و زیبا احداث کرده بودند .
و نوئله در حال عبور از یکی از همین مناطق بود تا به خانه ی دِو برسد . او تا به حال به این بخش شهر نیامده بود و عادت به دیدن خانه هایی با دروازه های بزرگ و زمینی دیدنی نداشت . اگر از کامپیوتر مسیر را بررسی نمیکرد، احتمالا در این جا گم میشد .
5 دقیقه قبل از زمان ملاقاتشان ، به جلوی خانه ی او رسید و از دروازه ی بزرگ ان که باز بود عبور کرده و به سمته خانه ای بسیار بزرگ حرکت کرد .
چمن هایش به اندازه ای سبز بود که فقط ، زمانی که نگران قبض اب نبودی میتوانست به این رنگ باشد . درختانی بزرگ بر زمین سایه انداخته و چندین مجسمه برای دکور انجا قرار گرفته بود .
ماشین خود را پارک کرده و سپس از ماشین خارج شد. بوی معطر پیچ امین الدوله فضا را پر کرده بود . و هوا خوب و ارام بود . فکر کرد که اینجا مکانی عالی برای بزرگ کردن ِ یک بچه است . میدانست که خودش و خواهرانش عاشق فضاهای باز هستند ، اما با این حال ، تزئین زیبای انجا احتمالا به وسیله ی انها از بین میرفت .
توجه اش را به سمت خانه معطوف کرد و قدردان این بود که مانند یک کاخ در جلوی او به سمت بالا پیش نرفته بود . احتمالا تا چندین متر در درون خانه ادامه داشت . اما از بیرون که نگاه میکرد انچنان وحشتناک نبود .
از پله های سنگی بالا رفت و در مقابل دری بزرگ و تیره ایستاد . نمیدانست که برای ملاقاتش با دِو چه باید بپوشد . نمیخواست انقدر معمولی لباس بپوشد ، اما خوب در حال قرار گذاشتن هم نبودند . در اخر ، او لباس ابی ِ کمرنگ و ساده ای با گل های ریز پوشیده و با وجود گرمی هوا ، ژاکتی که از لیلی قرض گرفته بود را هم بر تن کرد . اما با این حال ، با وجود ارایش بیشتری که کرده و کفش پاشنه بلندش ، باز هم احساس میکرد که او را از در مستخدمین راه میدهند .
در زد و منتظر شد تا اینکه دِو در را باز کرد .
با لبخند گفت " نوئله ، ممنون که اومدی "
اشاره کرد که وارد شود ، که او هم همین کار را کرد ، اما نمیتوانست صحبت کند .
به حدی نگران لباس خود بود که به این فکر نکرده بود که دِو ممکن است چه لباسی بپوشد . به جای کت و شلوار تیره و شیکی که نوئله به ان عادت کرده بود ، شلوار جین و لباس هاوایی پوشیده بود . رنگ های لباس و این که بلوزش را در شلوارش کرده بود ، شکم تخت و بدون برجستگی او را نشان میداد ، اما بلوز هاوایی ؟ بر روی بلوزش گل هایی با چندین رنگ وجود داشت .
او رئیسش بود . رئیس هایی همچون او ، لباس هایی با طرح گل بر تن نمیکردند .
تمام تلاش خود را کرد که حواسش را پرت ورودی خانه کند . دیوارها کرم رنگ بوده و زمین به رنگ تیره . در سمت چپ خود یک اتاق ناهار خوری ِ رسمی و شیک قرار داشت . در سمت راستش ، درهای فرانسوی بسته که احتمالا اتاق کار یا دفتر بود .
سقفش ارک بندی شده و بر روی دیوارهایش نقاشی ها و عکس هایی قرار گرفته بود .
احساس میکرد به درد انجا نمیخورد . گفت " خونه ی دوست داشتنی ای دارین "
" ممنون . من درستش نکردم . پدربزرگم یه کلکسیونر بود و این جا رو به من داد . پدربزرگمه که مسئولِ همه ی این عتیقه هاست . تنها کاری که من کردم این بود که بعضی اتاق ها رو به روز کنم . اما خوب نظر من راجع به کلاس بالا بودن ، یه گرامافونه ، با یه چند تا پوستر ورزشی "
نوئله به ان شک داشت ، اما قدردان ِ تلاش او بود که سعی میکرد احساس راحتی کند . البته حتی تصور هم نمیکرد که بتواند در انجا احساس راحتی کند .
دِو او را به سمت یک اتاق خانوادگی برد که یک شومینه ای بزرگ به سبک اسپانیایی در ان قرار داشت . همراه با راحتی های بزرگ و صندلی هایی که راحت به نظر می امدند . اما تلویزیونی درانجا ندید . به نقاشی بزرگ ِ بالای شومینه نگریست و متعجب بود که ایا تلویزیون انها هم یکی از ان هایی بود که بر روی دیوار نصب میشدند و پشت یک نقاشی قرار میگرفتند . اگر دِو را بیشتر میشناخت از او میپرسید ، اما این چنین نبود. در نتیجه بر روی یکی از راحتی ها نشست و ارزو کرد که ای کاش میدانست باید با دست هایش چه کند .
" نوشیدنی میخوای ؟ اب میوه ، سودا ، اب ؟ "
" فقط اب "
" باشه . الان برمیگردم "
سریع بلند شد تا همراهش برود ، سپس دوباره بر جای خود نشست . قلبش به تندی میزد و احساس میکرد گلویش به حدی تنگ شده که ممکن است خفه شود . اگر راه حل دیگری وجود داشت ، او بلافاصله خود را ازاد میکرد . اما به نظر همه ی درها بسته بوده و در نتیجه دنبال راهه چاره ای برای کنار امدن با شرایط بود . شاید زمان همه چیز را بهتر کند.
دِو با یک لیوان و بطری اب بازگشت . پرسید " از غذای مکزیکی خوشت میاد ؟ "
انها را از دستش گرفت و بر روی میز قهوه خوری قرار داد ، سپس سر خود را تکان داد . " خودتون اشپزی میکنین ؟ "
دِو خندید " من فقط بلدم قهوه درست کنم . این غذا رو از یه رستوران عالی گرفتم که چندین ساله به اونجا میرم . از همه چیز یه کم گرفتم ، در نتیجه میتونی انتخاب کنی "
" ممنون "
میدانست که به دلیل هیجان و عصبی بودنش نمیتواند چیزی بخورد ، اما احتمالا اگر مجبور بود ، میتوانست وانمود به خوردن کند .
دِو در گوشه ی دیگر راحتی نشست و به سمت او برگشت " نوئله ، میدونم که این شرایط برای هر دوی ما سخته . ما دو تا غریبه هستیم که به خاطر یه بچه ای که هنوز به اندازه ی یه انگور هم نشده ، قراره با هم ازدواج کنیم "
اشاره به انگور باعث خنده اش شد و کمی از اظطرابش کاست . حداقل او جوری رفتار نمیکرد که انگار همه چیز عادی و طبیعی است . همچنین قدردان این بود که او میخواست مسئولیتش را بر عهده گیرد . در حال حاظر خودش حتی نمیتوانست تصور کند که بتواند برای چیزی تصمیم بگیرد .
دِو ادامه داد " برا همین اروم پیش میریم . یه کم جزئیات هست که باید روش کار کنیم ، و بهشون هم میرسیم ، اما شاید اولش باید یه کم صحبت کنیم و همدیگر رو بهتر بشناسیم "
" ایده ی خوبیه " برای خودش اب ریخت و به لیوان نگریست " اما اولش باید یه چیزی بهتون بگم "
ریسک کرده و به او نگاهی انداخت. با خود فکر کرد که دِو خوش قیافه است ، و دانستن ان خوب بود ، البته ربطی به شرایط حاظر نداشت . اما به هر حال قرار بود به مدت دو سال با این مرد غریبه زندگی کرده و به او نگاه کند .
دِو با صبرمنتظر بود تا او بتواند افکارش را سروسامان دهد . نوئله نصف نیمه بلند شد و دوباره بر روی راحتی نشست .
" قرار بود که بهتون بگم نظرم رو عوض کردم " خود را مجبور کرد که به چشمان او بنگرد " هیچ چیزی در این رابطه درست به نظر نمیاد . ما عاشق هم نیستیم . و همونطور که خودتونم گفتین ، ما حتی همدیگر رو نمیشناسیم . با این که حاملگی من یه کم سخت و پیچیده است ، اما به نظر نمیاد که ما باید همه ی این راه رو پیش بریم . من سر حرف خودم هستم _ ازدواج یک رابطه ی مقدس و مهمی برایه منه و من اون رو خیلی جدی میگیرم "
" فکر میکنی من این طور فکر نمیکنم ؟ "
" منظورم دقیقا این نبود " ناامیدانه تلاش میکرد که به جای دیگری بنگرد اما خود را کنترل کرد.
" من هم اون رو جدی میگیرم . من برای سوگند ازدواجمون ارزش قائل میشم نوئله . این برای من مثل یه بازی نیست "
نوئله ارام گفت " من فکر نکردم که این یه بازیه " فکر کرد که دارند از بحث اصلی دور میشوند . او خود رابرای حرفهایش اماده کرده بود و __
" اینطور نیست که من برم با کسه دیگه ای قرار بزارم "
قرار ؟ نوئله به ان فکر نکرده بود. او مردی بود که عادت داشت با زن ها باشد . زنهایی متفاوت . شاید نه در یک زمان ، اما به هر حال.. . پایین را نگاه کرد و تلاش کرد که صورتش سرخ نشود.
تصدیق کرد " به این موضوع فکر نکرده بود . نه از جانب شما . من ... همیشه تو زندگیتون زن هایی وجود داشته "
مگر برای احتیاجاتش با ان زن ها نبود ؟ مگر مردها نیازهایی نداشتند ؟ در حالت تئوری زن ها هم نیازهایی داشتند ، اما با توجه به یکباری که خودش با جیمی بود ، نمیتوانست تصور کند که به چه علت انها چنین چیزی را میخواهند .
دِو رک و بی پرده پرسید " داری درباره ی روابط جنسی میپرسی "
اب دهان خود را قورت داد و سر خود را تکان داد .
با حرف خودش جواب او را داد " سر حرفم خودم هستم . من این کار رو برای اغفال کردن تو انجام نمیدیم "
کاملا حرف او را باور داشت. اما اگر قرار نبود که با او بخوابد و او هم قرار نبود که با کسی قرار بگذارد ، پس او میخواست چه کار کند ؟ دو سال زمانی طولانی بود .
اما امکان نداشت که بپرسد و در ضمن کاملا از بحث اصلی دور شده بودند .
" از اینکه قرار نیست با کس دیگه ای قرار بزارین ، واقعا ازتون ممنونم . توضیح دادنش سخته . میخواستم بهتون بگم که من نظرم رو عوض کرده بودم . اینکه نمیخواستم وارد این شرایط بشم . رفتم خونه تا با مادرم صحبت کنم و ازش کمک بخوام که باید چی کار کنم "
به او نگاهی انداخت و دید که دِو دارد او را نگاه میکند . اصلا نمیدانست که او به چه فکر میکند ، که احتمالا چیز خوبی بود .
پرسید " چه اتفاقی افتاد؟ "
نوئله درباره ی تصمیم مادرش برای تغییر شغل خود و همچنین قبض ها به او توضیح داد . " اونا هنوزم دارن پول بیمارستان و فیزیوتراپی من رو میدن . من واقعا در این باره حس خیلی بدی داشتم "
" این که تقصیر تو نیست . از قصد که به درخت نخورده بودی "
" میدونم ، اما احساس گناه رو نمیشه کاریش کرد . به هر حال ، فهمیدم که نمیتونم یه بچه ی دیگه هم به اونا اضافه کنم. چند سال دیگه من رو پای خودم وایمیستم و دیگه نیازی نیست که اونا نگران باشن " به سمت پایین نگاه کرد و سپس دوباره به او نگریست " من دارم راحت ترین راه رو انتخاب میکنم . میخواستم که این رو بدونین "
نوئله چنان با شرم و محکوم کردن خود صحبت میکرد که دِو تا به حال مثل ان را ندیده بود . دلیلی برای اعتراف او وجود نداشت . نمیدانست که چه مقدار از این به خاطر سنش است و چه مقدار به دلیل شخصیت خود او .
او ادامه داد " الان من در بدترین حالت خودم هستم . اگه میتونین یه چنین چیزی رو تحمل کنین ، دیگه مشکلی نخواهد بود "
اسان نبود که درباره ی تقصیر هایش صحبت کند . چه تعداد افرار دیگر با رضایت خود تصمیم میگرفتند که صادق باشند؟ چه تعداد افراد دیگر بودند که به سادگی ، چیزی که به انها پیشنهاد شده بود را قبول میکردند ؟
تا الان ، دِو به نوئله فقط به چشم کسی مینگریست که جیمی باکره بودنش را از او گرفته ، اما در ان لحظه ، برایش ارزش و احترام قائل بود.
ارام گفت " اگه این بدترنی حالته ، ما هیچ مشکلی نخواهیم داشت . نگران نباش نوئله ، من هم تقصیرهای خودم رو دارم . فقط توصیف کردنشون راحت نیست "
چشمان ابیش کمی گشاد شده بود " من همین الان گفتم که دارم از شما استفاده میکنم ؟ چطور ممکنه این مشکلی نباشه ؟ "
" تو داری چیزی رو قبول میکنی که من پیشنهادش کردم . اینا با هم فرق دارن . من دقیقا میدونم که چی میخوام و دارم به بهترین شکلی که میدونم بدستش میارم . تو از من استفاده نمیکنی "
" اما ... "
سر خود را تکان داد " ما هردومون داریم در این ماجرا چیزی رو بدست میاریم . تو یه بچه ی دیگه رو به خانوادت اضافه نمیکنی و دیگه شرمنده نیستی که به عنوان بزرگترین بچه ی خانواده ، بدون اینکه ازدواج کنی حامله شدی . منم میتونم از بچه ی برادرم حمایت کنم و بخشی از زندگی اون باشم و کاری کنم که اون نام خانوادگی ما رو به ارث ببره . همه چیز منصفانه است "
سرسختانه گفت " نه برای شما . این برای شما خیلی هزینه میبره "
" پول چیزی نیست "
به او خیره شد " چه طور میتونین یه چنین حرفی رو بزنین ؟ این پول زیادی خواهد بود "
دِو شانه های خود را بالا انداخت " که من همیشه داشتم . اینکه کمی از اون را به کسی دیگه ای بدم اونقدر مسئله ای نیست . من برای زندگیم کار میکنم ، اما فقط به این دلیل که خودم این راه رو انتخاب کردم "
" جوری این حرف رو میزنین که انگار از کارتون خوشتون نمیاد یا اونقدر براش تلاش نمیکنین . من اخبار رو خوندم و میدونم که شما از وقتی مسئولیت کمپانی رو بر عهده گرفتین ، موجودی اون رو دو برابر کردین . شانسی یه چنین اتفاقی نمیوفته "
دو شگفته زده شد که او این را میداند " منظور من اینه که ، من به اندازه ی کافی پول دارم ، در نتیجه با دادن مقداری از اون به تو چیزی رو از دست نمیدم . من رو یه قهرمان نکن نوئله ، من با یه هزینه ی کم دارم اون چیزی که میخوام رو بدست میارم . این رو فراموش نکن "
مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
  
زن

 
با هم شام خود را در اشپزخانه خوردند . دِو همراه با غذای خود ابجو خورد اما به او تعارف نکرد . البته با توجه به اینکه هم در زیر سن قانونی بود و هم حامله ، برایش جای تعجبی نداشت.
حامله _ به نظر غیر ممکن می امد. او اصلا احساس نمیکرد که چیزی تغییر کرده . اما میدانست که چه اتفاقی افتاده و شانسش با او یار نبوده و تست حاملگیش مثبت بود .
دِو گفت " کلی چیز هست که باید دربارش صحبت کنیم . اما فکر کنم امشب به اندازه ی کافی با استرس موجود کنار اومدیم . میخوای برای یه مدت اونها رو کنار بزاریم ؟"
سر خود را تکان داد . بدون شک قرار بود درباره ی زندگی و زمان ازدواجشان صحبت کنند . میتوانست برای یک مدت طولانی انها را کنار بگذارد .
دِو ادامه داد " من هیچ خانواده ای ندارم . اما باید با خانواده ی تو اشنا بشم "
با افسوس گفت " میدونم"
دِو سربه سرش گذاشت " میتونی سعی کنی یه کم هیجان زده تر باشی. من که با دست غذا نمیخورم "
لبخند زد " میتونم ببینم که اخلاق خیلی خوبی دارین . موضوع این نیست . فقط ... همه چیز. ما تو خانوادمون خیلی بهم نزدیک هستیم و من نمیدونم که ایا واقعا میتونم اونا رو متقاعد کنم . منظورم اینه که ، اونا میدونن من سر کارم با کسی قرار میزارم ، و مامانم همش میخواست که اون رو دعوت کنم ، اما برا چی باید باور کنن که شما از من خوشتون اومده ؟ "
اخم کرد " چرا نباید خوشم بیاد ؟ "
نوئله تکانی خورد . چندادن راغب نبود که با صدای بلند اعلام کند که من ادم خاصی نیستم " شما با بقیه ی پسرهایی که قبلا باهاشون قرار میزاشتم فرق دارین "
" منظورت اینه که بزرگترم "
" خب ، اینم هست " نمیدانست که ایا میتواند خانواده ی خود را گول بزند یا نه " من یه سری اطلاعات راجع به والدین و خواهرام براتون مینویسم . فقط یه چند تا مطلب که بتونیم اونا رو راضی کنیم که ما یه چند مدتی هست که همدیگرو میشناسیم "
" فکر خوبیه . منم درباره ی خودم مینوسم . ما باید جوری رفتار کنیم که انگار عاشق هم هستیم "
عاشق . چقدر راحت این کلمه را به کار برده بود . نوئله هرگز این کلمه را به مردی نگفته بود . خود دِو چند بار این کلمه را به کسی گفته بود ؟
به جای کنار امدن با قضیه ی عشق و عاشقی از او پرسید " قبلا چه طور بودین ؟ "
" مثل یه بچه ی عادی . فوتبال رو دوست داشتم ، اونقدر از مدرسه خوشم نمیومد ، از دختر ها متنفر بودم ، یه عالم دوست داشتم " لبخندی زد " البته الان با مشکل دخترها کنار اومدم "
نوئله هم لبخند زد " شنیدم "
" مادرم وقتی من 16 ساله بودم فوت کرد . جیمی اون موقع 6 سالش بود . اون موضوع خیلی چیزا رو عوض کرد " حالتش سخت و گرفته شد " پدرم نمیتونست با اون همه فشار کنار بیاد برا همینم مارو گذاشت و رفت "
" این خیلی ناراحت کننده است " نمیداست که چه طور ممکن است والدینی فرزند خود را ترک کنند .
" پدربزرگم جلو اومد و اون مرد خیلی خوبی بود . برا همین من اون قدر مشکلی نداشتم ولی برای جیمی سخت تر بود . خوب تفاوت سنی زیادی داشتیم . تا قبل از اینکه پدر ترکمون کنه ما هنوزم به هم نزدیک بودیم . و بعدش از هم فاصله گرفتیم " نوشیدنی برداشت " شاید چون مسئولیت ها رو بر عهده گرفتم از من خوشش نمیومد . هر چی بزرگتر میشد ما کمتر با هم کنار می اومدیم "
چیزی درباره ی طرز تعرف کردن این داستان باعث میشد که نوئله احساس بدی داشته باشد . مانند اینکه دِو از چیزی پشیمان بود و ان مسئله هنوز هم او را ازار میداد . اما قبل از اینکه فرصتی داشته باشد تا سوال خود را بپرسد ، زنگ در به صدا در امد .
دِو به ساعت خود نگریست " درست سر وقت " و ایستاد " بیا . خوشت میاد "
نوئله اصلا نیمدانست که او از چه صحبت میکند اما همراه با او به راهرو رفت . دِو در را باز کرد و با مردی دست داد که پیر و کوتاه بوده و کیف بزرگی در دست داشت.
" نوئله ، ایشون فرانک گاتسون هستن . صاحب جواهر فروشی گاتسون "
گفت " اقای گاتسون " و با او دست داد .
اقای گاتسون لبخندی به او زد و سپس به سمت دِو برگشت " ایشون خیلی خوشگل هستن . امیدوارم با هم خوشبخت بشین "
دِو به او لبخند زد " مطمئنم همینطوره "
انها را به سمت اتاق ناهار خوری هدایت کرد و اشاره کرد که اقای گاتسون کیف خود را بر روی میز بگذارد .
" من از فرانک خواهش کردم که یه چند تا از حلقه های نامزدیش رو بیاره . فکر کردم اینجوری راحت تر از اینه که با هم به مغازشون بریم " به سمت نوئله رفت و صدای خود را پایین اورد " نگران نباش. تا وقتی که راهی برای گفتن به خانوادت پیدا نکردیم ، مجبور نیستی اون رو دستت کنی "
فقط سر خود را تکان داد چون نمیتوانست صحبت کند . دِو داشت برایش یک حلقه ی نامزدی میخرید ؟ فقط از امروز صبح حامله بوده . البته ، از موقعی که با جیمی بوده ، اما خودش فقط 14 ساعت بود که از ان خبر دار شده بود . همه چیز بسیار سریع در حال رخ دادن بود . احساس میکرد که انگار زندگیش بر روی دکمه fasst forward قرار گرفته
میخواست همه چیز ارام تر پیش برود و دیگر انقدر احساس گیجی نکند ، اما اقای گاتسون هم اکنون نیز در حال باز کردن در کیفش بود و از او میپرسید که ایا او شماره ی حلقه ی خود را میداند .
گفت " 5 ، فکر کنم " داشت با خود میجنگید تا دست هایش را در پشتش قایم نکند. شاید اگر حلقه را قبول نکند ، هیچ کدام از این اتفاق ها واقعا رخ ندهد .
اما اقای گاتسون حلقه ای ساده به دستش داد و او فهمید که ان را بر دست کرده .
حلقه تا بند انگشتش پیش رفت اما به سختی در انگشتش قرار گرفت . مرد پیر گفت " 5.5" و سینی انگشتر های الماس را بررسی کرد . انها میدرخشیدند و به او چشمک میزدند .
سینی را بر روی میز قرار داد " همه ی اینا اندازه ی دست شماست . خب خانم جوان ، کدومش رو دوست دارین ؟ "
فکر کرد که همه ی انها دوست داشتنی هستند و ارزو میکرد که ایکاش انقدر برای خوردن شام تلاش نکرده بود . اکنون در معده اش احساس سنگینی میکرد .
دِو در کنارش ایستاد . با صدایی ارام پرسید " مورد پسندت نیست ؟ "
او هم زیر لبی جوابش را داد " خیلی دوست داشتنین . اما به نظر خیلی گرون میان "
دِو خندید و بالای سرش را بوسید . شگفت زده شد . البته که ان بوسه معنای خاصی نداشت . مانند بوسه ای بود که کسی بر خواهر زاده یا دختر عموی خود میزند . اما با این حال احساس میکرد که کمی از تنشش کاسته شده .
دِو پرسید " مگه قبلا درمورد پول صحبت نکرده بودیم ؟ بیا اینجا "
دستش را گرفت و او را به سمت میز برد . انقدر در گرما و قدرت انگشتانش گیر کرده بود که هنگامی که او یک حلقه ی زمرد را بر دستش کرد ، دست خود را کنار نکشید .
از هنگامی که دختر بچه ای بود، این لحظه را برای خود تصور میکرد . نور کم ، اهنگ رومانتیک و عشقی که در چشمان همسرش بود ، هنگامی که حلقه را بر انگشتان او میکرد . هرگز فکر نمیکرد که در این موقعیت ، در یک خانه ای عجیب با مردی باشد، که به دلیل حامله بودنش از مردی دیگر ، قرار بود به مدت دو سال با او ازدواج کند .
گفت " این یکی نه " و به سنگ خیره شد . با این که زیبا به نظر می امد اما کمی سرد و سنگین بود .
دِو ان را از انگشتش در اورد ولی دست او را ول نکرد .
و نوئله به او اجازه داد . بیشتر از تماس دست او اگاه بود تا حلقه . چندین حلقه ی دیگر را نیز برداشت و دوباره انها را در جایش قرار داد تا اینکه در اخر حلقه ای را برداشت که بسیار زیبا به نظر می امد.
در حالی که ان را بر انگشت نوئله قرار میداد گفت " فکر کنم این یکی خودشه . تو چی فکر میکنی ؟ "
حلقه ای فوق العاده بود . بزرگ و زیبا ، بدون انکه لوس و پر زرق و برق باشد . به نظرکاملا به دست و انگشتش می امد . اما این بزرگ ترین الماسی بود که او تا به حال در زندگی خود دیده بود .
پرسید " بیمه شما میتونه این رو تحت پوشش قرار بده ؟ "
دِو با صدای بلند خندید و دست ازاد خود را بر زیر چانه ی او گذاشت و مجبورش کرد که سر خود را بالا اورد . پرسید " ازش خوشت میاد ؟ "
نمیدانست که چه جوابی باید بدهد . چطور ممکن بود کسی ان حلقه را دوست نداشته باشد ؟
دِو پرسید " میتونی تحمل کنی که این دستت باشه ؟ "
سریع گفت " البته . من اصلا منظورم این نبود که _ "
دِو با تکان سرش حرف او را قطع کرد " میدونم منظورت چی بود . این یکی خوبه ؟ "
بدون اینکه به حلقه نگاه کند سر خود را تکان داد و گفت " خیلی بخشنده هستین "
دِو ارام جواب داد " میدونم که سخته . هر اتفاقی که بیوفته ، من میخوام که تو خوشحال باشی "
نوئله هرگز تصور نمیکرد که او چنین حرفی را بزند . برای اولین بار از هنگامی که فهمیده بود حامله است ، کمی از ترسش از بین رفت و اینده انچنان هم غم انگیز به نظر نمی امد . " منم میخوام که شما هم خوشحال باشین "
" خوبه . پس توافق کردیم "
نوئله نمیدانست که او درباره ی خوشحالی صحبت میکند یا حلقه . در هر دو صورت ، به این فکر افتاده بود که دو سال اینده ، قرار نبود به ان سختی ای باشد که او در ابتدا ان را تصور میکرد .
مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
  
زن

 
فصل 3



کریسی هنگامی که کارش بار دیگر با مشکل مواجه شد پرسید " چرا این کامواها از من بدشون میاد ؟ "
نوئله سعی میکرد که به اشفتگی ِ دوست خود نخندد . کریسی در کلاس هاس بافندگی واقعا تمام تلاش خود را میکرد ، اما به نظر همیشه به مشکل برخورد میکرد.
کریسی میل بافتنی خود را بالا گرفت و نخ ژنده از یکی از انها در امد . با حالتی هم نا امید و هم در حال خنده پرسید " کجای کارم اشتباهه ؟ "
ریچل به سمتش خم شد و دست خود را بر روی رج های ناهموار کشید و گفت " حتی طرح اولیت هم درست نیست . بدش من . بیا از اول شروع کنیم و ببینیم که میتونیم کاری کنیم درست شه "
کریسی میل هایش را به دست ریچل داد و او هم همه ی رج هایش را از هم باز کرد.
نوئله با دقت با میله ی بافتنی خود کار میکرد و توجه میکرد که الگو را حفظ کند. این اولین هفته از کلاس های اینترمدیت انها بود . انها از سر انداختن ساده و درست کردن شال به مرحله ی درست کردن لباس کشباف رسیده بودند .
ریچل گفت " حالا خودت ادامه بده " و بر بازوی کریسی خم شد " چند تا سر میخوای بندازی ؟ "
کریسی به الگوی خود نگریست " 25 تا "
او با زحمت تلاش کرد و هنگامی که توانست ردیف اول را تمام کند ، لبخند زد .
ریچل گفت " خیلی بهتر شد " و با این حرف خود کریسی را بیشتر خوشحال کرد .
نوئله به انها نگاه کرد و توجه کرد که موهای تیره ی ریچل و موهای فر طلایی کریسی چقدر با یکدیگر متفاوت است . با تمامی اتفاقاتی که در زندگیش در حال رخ دادن بود ، تقریبا تصمیم گرفته بود که این کلاس را برندارد ، اما حالا که با دوستانش انجا بود ، خوشحال بود که به کلاس امده .
او 4 ماه پیش با کریسی و ریچل اشنا شده بود ، زمانی که هر سه ی انها برای اولین بار به این کلاس امده بودند . ریچل بافندگی را هنگامی که نوجوان بود ، یاد گرفته بود اما خیلی وقت بود که دست به میله های بافندگی نزده بود . کریسی ونوئله هر دو کاملا تازه کار بودند. و شانس با انها یار بود که ریچل بر سر میز انها نشسته و در اولین جلسه ی کلاس به انها کمک کرده بود .
و مدتی پس از ان ، انها بعد از کلاس با هم بیرون میرفتند تا با هم شام بخورند . درست مانند این شب . نوئله صبر کرد تا انها در رستوران کوچکی که در انتهای یک مرکز خرید بود بنشینند و سفارش دهند ، بعد شروع به صحبت کرد . " یه چیزی هست که میخوام بهتون بگم "
بلافاصله ریچل و کریسی به او نگریستند . کریسی گفت " یه کم کم حرف شده بودی . نمیدونستم اتفاقی افتاده یا نه . حالت خوبه ؟ "
نوئله سر خود را تکان داد . او با مادر و خواهرانش نزدیک و صمیمی بود ، اما گاهی دوست داشت با کسانی غیر از خانواده اش رابطه داشته و با انها صحبت کند . و با اینکه باید درباره ی حاملگی و ازدواجش با والدینش صحبت میکرد ، گفتن این مسائل به دوستانش انچنان ترسناک به نظر نمی امد . " من قراره بچه دار بشم "
دوستانش به او خیره شدند .
ریچل گفت " امشب نه . وگرنه زودی بگو که چون خیلی گشنمه زودتر غذام رو تموم کنم "
نوئله خندید . " نه امشب . در حدود 8 ماه دیگه "
چشمان سبز کریسی گشاد شد " جیمی پدرشه ، مگه نه ؟ " دستانش را بالا اورد و بازوی نوئله را لمس کرد " تازه در حدود 4 هفته ی پیش فهمیدی که جیمی مرده و حالا تو حامله ای ؟ حالت خوبه ؟ ترسیدی ؟ من یکی که وحشت میکردم "
کریسی 30 ساله بود و صاحب شعبه های کوچکی از باشگاه های ورزشی ِ زنانه . ریچل 26 ساله بود و معلم مهد کودک. نوئله به عنوان بچه ی گروه محسوب میشد ، اما انها هرگز با او مثل یک کودک رفتار نکرده و کاری نکرده بودند که او احساس بدی داشته باشد . در حال حاظر ، با تمامی ِ اتفاقات زندگیش ، نوئله بیشتر از هر چیزی قدردان حمایت انها بود . " هنوزم سعی دارم تا بتونم سر از احساسم دربیارم . رفتن جیمی یه جورایی همه چیز رو عوض کرد "
ریچل محکم گفت " تو باید به خانوادت بگی . این حق اوناست که درباره ی جیمی بدونن "
کریسی چینی بر بینی خود انداخت " اما این جوری اونا قبل اینکه نوئله تصمیم بگیره که میخواد چی کار کنه ، دخالت میکنن . اگه اون بخواد که بچه رو به یکی دیگه بده چی ؟ منظورم اینه که خب این راه منطقی تره " به سمت نوئله برگشت " تو هنوز دانشجویی . خانواده های ِ مستحق زیادی هستن که پدر و مادر های ِ فوق العاده ای خواهند بود . "
ریچل سر خود را تکان داد " نوئله این کارو نمیکنه . در ضمن ، خانواده اش حق دارن که بدونن " به نوئله نگاه کرد " گفته بودی که جیمی یه برادر داره ؟ "
" اره . دولین هانتر "
ریچل گفت " بفرما ، شاید اون بخواد بخشی از زندگیه برادرزاده اش باشه "
کریسی گفت " یعنی یه پسر قراره بچه ی نوئله رو بزرگ کنه ؟ من این طور فکر نمیکنم "
نوئله تصدیق کرد " من هیچ وقت به این فکر نکردم که بچم رو به فرزند خوندگی بدم " . اصلا زمانی برای فکر کردن نداشت . یک لحظه نوشته ی روی پلاستیک را خوانده و لحظه ی بعد ، دِو نیز خبر دار شده بود . " اما مشکلی نیست . برادر جیمی از این بچه خبر داره و اون میخواد که ما با هم ازدواج کنیم . اولش مطمئن نبودم که موافقت کنم ، اما الان مطمئنم . برا همین الان ما با هم نامزدیم "
به حلقه ی الماس فکر کرد . ایا باید ان را میاورد و به دوستانش نشان میداد ؟ ایا باید _
تازه متوجه شد که دوستانش جوری به او خیره شده اند که انگار او به یک گورخر تبدیل شده است . فکر کرده بود که اعلام حاملگیش به اندازه ی کافی انها را شکه کرده است . اما ظاهرا این یکی بدتر بود . چشمانشان گشاد شده و دهانشان باز مانده بود .
کریسی اول خود را جمع کرد " شاید باید از اول شروع کنی "
نوئله درباره ی اینکه تست حاملگی را در دفتر دِو انجام داده به انها توضیح داد و گفت که بعد از ان چه اتفاقی افتاده است . اما درباره ی قرض خانواده اش چیزی به انها نگفت . این چیزی نبود که نوئله دلش بخواهد ان را با دیگران در میان بگذارد .
او درباره ی واکنش دِو و خواستگاری او صحبت کرد . و با اینکه داشت ماجرا را تعریف میکرد ، هنوز هم باورش برای خودش هم سخت بود .
کریسی پرسید " دیوونه شدی ؟ " و سپس از ترس تکانی خورد . " ببخشید نمیخواستم اینقدر محکم و خشن بگم . ولی واقعا دیوونه شدی ؟ "
ریچل سر خود را تکان داد " هر جور که نگاه کنی ، این راه منطقیه . دِو داره کاری رو میکنه برادرش اگه زنده بود اون کار رو میکرد " اخم کرد " جیمی باهات ازدواج میکرد ، درسته ؟ "
نوئله گفت " خودش گفته بود که میخواد " با این حال چندادن هم دراین باره مطمئن نبود .
ریچل : " خوب پس فقط یه برادر داره جای اون یکی رو میگیره . امکان پذیره "
کریسی : " دور و بر من که از این خبرا نیست . تو عاشق جیمی نبودی ؟ چطور میتونی با برادرش ازدواج کنی ؟ "
ریچل : " این یه ازدواج مصلحتیه . همه ی قوانین گذاشته شده . بحث عاشقی نیست که . درباره ی اینه که کار درست انجام بشه . دِو میخواد از بچه و نوئله مراقبت کنه . من که فکر میکنم این عالیه . اونها همیشه یه خانواده باقی میمونن و با هم ارتباط خواهند داشت . خانواده همه چیزه "
همانطور که دوستانش به بحث خود ادامه میدادند ، نوئله فهمید که تا به حال به این حقیقت فکر نکرده که او و دِو همیشه به نحوی در زندگی هم خواهند بود . بچه انها را به هم مرتبط میکرد ، همانطور که تمامیه بچه ها والدینشان را به هم مرتبط میکردند .
والدین . نمیتوانست خودش را به عنوان یک والد ببیند . اگر چه برای دِو ، این نقشی اشنا بود . او برای چندین سال جیمی را بزرگ کرده بود . و دانستن اینکه او دراین باره اطلاعاتی داشت ، باعث شد که نوئله درباره ی ازدواجش حس بهتری داشته باشد .
او در هر موردی عالی به نظر می امد . مهربان ، بخشنده و صبور بود . و بله ، خوش چهره . تحت هر شرایط دیگری ...
ذهنا خود را از ادامه ی این فکر متوقف کرد . به چه فکر میکرد ؟ دِو فقط به یک پیمان کاری فکر میکرد . در ضمن ، جیمی چه میشد ؟
ایا انها عاشق هم بودند ؟ واقعا جواب این سوال را نمیدانست . حسش راجع به جیمی ، از همه ی کسان دیگری که با انها قرار گذاشته بود ، قوی تر بود . هنگامی که از مرگ او مطلع شده بود گریه کرده و دلش برایش تنگ شده بود . اما عشق ؟ عشق چه حسی بود ؟ چطور کسی میتوانست از ان مطمئن شود ؟
کریسی به او لبخند زد " ما فقط میخوایم که تو خوشحال باشی . و تازه به بخش خوبش فکر کن _ دیگه برای یه مدت طولانی قرار نیست به فکر قرار گذاشتن با یه ادم جدید باشی . این عالیه "
ریچل نیز در توافق با او سر خود را تکان داد . " این اون چیزیه که خودت دلت میخواد ؟ "
نوئله به دِو فکر کرد و اینکه او چطور راضی بود که در کنار او و بچه باشد . اینکه چطور اکنون میتوانست کمی از فشار مالی خانواده ی خود کم کند و در ضمن خودش هم میتوانست مدرک پرستاریش را بگیرد.
ریچل گفت " پس " بله " دِو . کی فکر میکرد جوون ترین عضو گروه ، زودتر از بقیه ازدواج میکنه "
کریسی به ریچل نگریست و گفت " دلت میخواد ازدواج کنی ؟ هیچ وقت چیزی در این باره نگفته بودی "
ریچل شانه های خود را بالا انداخت " بدمم نمیاد خودم یه خانواده داشته باشم . همیشه بهش فکر کردم . خودت چطور ؟ "
کریسی سر خود را تکان داد " من ار بچه ها چیزی خالیم نمیشه . و زایمان ؟ یه کم زیادی ابکیه "
ریچل با خنده گفت " این ابکی بودن رو قبول دارم . اما این که یه مردی باشه که به خاطرش به خونه بیای چی ؟ "
کریسی گفت " این یکی لازمش قرار گذاشتنه . من قرار نمیزارم . مخصوصا قرار اول . اونا افتضاحن . در ضمن ، من یه گربه دارم . اون از خوبم بهتره . دوستام و یه زندگی عالی دارم "
نوئله خندید " یه پسره خیلی ناز چی ؟ "
" اون یه گربه ی خیلی نازه . جدی میگم ، من هیچ مشکلی با مجرد بودنم ندارم . هیچ وقتم نیاز نداشتم که با یکی رابطه ی عاشقانه داشته باشم "
نوئله دوست داشت که دلیلش را بداند . مگر همه دوست نداشتند که با کسی ارتباط برقرار کنند ؟ خودش میدانست که همیشه ارزوی ازدواج و بچه را داشت . خنده دار بود که چطور حالا هر دو را داشت ، ولی هیچ کدام واقعی به نظر نمی امد .
مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
  
زن

 
نوئله گفت " ممنون که قبول کردی از دفتر بریم . میدونم که پیشنهاد داده بودی از خونه ی ما بریم ، اما من هنوز به خانواده ام نگفتم و ... " دیگر حرفش را ادامه نداد .
دِو به او نگریست و سپس دوباره حواس خود را متوجه جاده کرد و به سمت رستوران راند ." ما هر دومون سر کار بودیم . مشکلی نیست "
کاملا مشخص بود که نوئله عصبی و دستپاچه است و خودش هم تصدیق میکرد که شرایط غیر عادی بود .
نوئله گفت " شما در همه ی موارد واقعا نشون دادین که چقدر خوب هستین . قول میدم که خودمم در این مورد بهتر بشم . فقط به یه کم زمان نیاز دارم "
دِو گفت " هر دومون به زمان احتیاج داریم . برا همینه که اومدیم بیرون تا با هم شام بخوریم _ و بشینیم منطقی صحبت کنیم و تصمیم بگیریم که من کی قراره با خانوادت ملاقات کنم و ما قراره چی بهشون بگیم "
نوئله سر خود را تکان داد .
دِو با خود اندیشید که نوئله ادم حساسی است . از دفترش ، او را زیرنظر گرفته بود . به نظر میامد کارش را خوب بلد است. کاترین هم ان را تصدیق کرده بود . و دِو متعجب بود که او چه چیزی در برادرش دیده است .
و بعد از ان نیز دوباره احساس گناه به او دست داده بود . احساس گناه درباره ی اتفاقی که برای جیمی افتاده بود و احساس گناه درباره ی بدست اوردن چیزی که برادرش ان را از دست داده بود _ دوست دختر و بچه اش . چیزی که اگر جیمی زنده بود ، ان را درک نمیکرد. البته که اگر او زنده بود ، هیچ کدام از این اتفاق ها رخ نمیداد .
دِو به خود یاد اوری که خودش نوئله را نمیخواهد و فقط دارد کار درست را انجام میدهد . اما با این حال ، احساس تاسف میکرد و ارزو میکرد که کاش جیمی زنده بود و خودش با نوئله ازدواج میکرد .
در رستوان ، کلید ماشینش را به ملازم داده و ماشین را دور زد ، و دست خود را بر پشت نوئله نهاد و او را به درون رستوران هدایت کرد . در انجا نام خود را به میزبان داده و انها میزی ساکت در گوشه ی رستوران را به ان دو اختصاص دادند .
نوئله هنگامی که پشت به محل اصلی رستوران نشست ، با لبخندی گفت " این جا خیلی خوشگله . البته ، دربارش شنیده بودم ولی هیچ وقت اینجا غذا نخوردم " چینی بر بینی خود انداخت " ما زیاد بیرون غذا نمیخوریم ، و اگه با دوستامم بخوایم بریم بیرون بیشتر برای ناهار میریم "
نوئله منو را از پیشخدمت گرفت . و دِو نیز دست خود را بالا اورد تا منوی خود را بگیرد ، اما متوجه شد که مرد جوان اصلا به او توجهی نمیکند . به جایش ، به نظر به وسیله ی نوئله هیپنوتیزم شده بود . و تازه هنگامی که پیشخدمت انها را ترک کرد ، او به نوئله نگریست . واقعا نگریست ، جوری که دیگران به او مینگریستند . به عنوان یک زن جوان ، نه دختری که با برادرش قرار میگذاشت .
با شگفتی اندیشید که او زیبا است . پوستش نرم و مهتابی بود ، و چشمانش ابی تیره . بلندی ِ موهای بلوندش از شانه هایش هم پایین تر بود . برجستگی های بدنش پر بوده و به یاد میاورد که او کمر باریکی دارد .
بدن نوئله توجهش را به خود جلب کرده و بدنش اتوماتیک وار به ان پاسخ داد . گرما و تحریک شدن ِ ناگهانیش ، حیرت زده اش کرد . چه مرگش بود ؟ امکان نداشت که بینشان اتفاقی بیافتد . او دوست دختر برادرش، و حامله بود . واقعا چه مرگش شده بود ؟
بر منو تمرکز کرده و سعی کرد که این افکار را از ذهن خود بیرون بریزد ، با این حال همچنان احساس گرما میکرد . نوئله کسی بود که فقط به کمک او نیاز داشت . او قرار بود برایش مانند یک خواهر باشد . یک خواهر خیلی جوان . امکان نداشت که چیزی بینشان اتفاق بیافتد .
متاسفانه قول و قرارشان به یادش امد ، و با فکر اینکه دو سال بود که با کسی نبوده . دو سال بسیار طولانی . اما با این حال ، فکر خیانت کردن هم خوش ایند نبود .
نوئله در حال خواندن منو پرسید " همشون خوب به نظر میان . غذایی هست که پیشنهاد بدی ؟ "
انها درباره ی منو صحبت کرده و سفارش خود را دادند . و سپس دِو بر پشتی صندلی خود تکیه داد " یه چند تا کاغذ هست که میخوام یه نگاهی بهشون بندازی . در اونها مستقیم اصل مطلب اورده شده و همه اون چیزایی ِ که قبلا دربارشون صحبت کردیم . بچه ، نام خانوادگی هانتر رو میگیره . و براش یک حساب باز خواهد شد ، و همینطور یه درامد ماهانه برای تو و حمایت از بچه . وقتی که طلاق گرفتیم ، تو میتونی برای خودت یه خونه بخری . و چون قیمت خونه ها در حال بالا رفتنه ، من مبلغی براش معین نکردم . به جاش درباره ی اندازه و نوعش گفتم "
پیش خدمت نوشیدنی انها را اورد . دِو مال خودش را برداشت . " کپی مال تو ، توی ماشینه و همینطور لیست وکیل هایی که با همچین قردادهایی اشنا هستن ، و یه نامه که میگه من خودم پول مشاوره با اونها رو خواهم داد " به سمت جلو خم شد " من در این باره جدی هستم نوئله . فقط حرف من رو در این مورد قبول نکن . با یه نفر که در این مورد اطلاعات داره صحبت کن و سند رو بهش نشون بده و نظرش رو بپرس "
نوئله با خود فکر کرد که هر چه او بیشتر اصرار میکند که با یک وکیل دیگر صحبت کند ، بیشتر احساس میکرد که به ان نیازی ندارد. اما کاری که دِو از او خواسته بود را انجام میداد . عاقلانه بود و او داشت کارها را برایش راحت تر میکرد . پرسید " میدونم که شما قرار نیست تقلب کنین . من نگران نیستم "
" دلیلی نداری که بخوای به من اعتماد کنی "
این حرفش باعث شد لبخند بزند " دِو ، وقتی فهمیدی که من از برادرت حامله هستم ، اولین کاری که کردی این بود که به من درخواست ازدواج بدی . اصلا از من نخواستی که تست دی ان ای بدم تا ثابت کنم که این بچه ، بچه ی جیمیه ، و من رو متهم نکردی که دارم جیمی یا خودت رو به تله میندازم . من قدردان همه ی این ها هستم . تو مردی هستی که کار درست رو انجام میده . من به اصول اخلاقیت احترام میزارم "
دِو مانند چوب سفت شد و نوئله مانده بود که چه قسمت از صحبتش اشتباه بوده . قبل از انکه بتواند سوالی از او بپرسد ، دِو گفت " ما باید درباره ی ازدواج با هم صحبت کنیم . من فکر میکنم هر چه زوتر بهتر باشه "
به همان اندازه که دوست نداشت حرف او را تصدیق کند ، میدانست که درست میگوید . قرار نبود که با گذشت زمان ، حاملگیش کمتر شود .
دِو ادامه داد " میتوین بریم لاس وگاس . نزدیکه و اسون . بیشتر هتل های اونجا خوشحال میشن که ترتیب یه ازدواج رو بدن . میتونیم شنبه صبح به سمت اونجا پرواز کنیم و ظهر یکشنبه برگردیم .
نوئله زمزمه کرد " این که خیلی سریعه "
لاس وگاس . بلافاصله یک کلیسای قدیمی همراه با اجرای مراسم با بدل اِلویس را در ذهن خود تصور کرد . خیلی با ان مراسم بزرگ و باشکوهی که همیشه ان را تصور میکرد فرق داشت . همیشه خواهرانش را به عنوان ساقدوشانش تصور میکرد و این که دست در دست پدرش وارد مراسم میشود .
دِو با بلند کردن دستش و گذاشتن ان بر روی دستان ِ نوئله ، او را متعجب کرد . گفت " دفعه ی بعد اون ازدواج رویایی خودت رو خواهی داشت "
از کجا میدانست که به چه فکر میکند ؟ " لاس وگاس خوبه . منطقی ترم هست "
نگاهش بر روی صورت نوئله قرار گرفت " فکر کردم که یه چند هفته بعد از ازدواجمون صبر میکنیم و بعد درباره ی بچه با خانوادت صحبت میکنیم "
ارام سر خود را تکان داد . از گرمای دستان دِوبر روی دستانش لذت میبرد "این بهترین راهه . اولش همین درک ازدواجمون براشون کافی خواهد بود "
دلش نمیخواست به واکنش بقیه فکر کند . مادرش از اینکه در چنین مراسم مهمی حضور نداشته ناراحت میشد و پدرش .. و پدرش میخواست مطمئن شود که او واقعا دِو را دوست دارد .
نمیدانست که چگونه باید به این سوال پدرش جواب بدهد ، برای همین باید تمام تلاشش را میکرد تا از ان خودداری کند .
هنگامی که سالادشان را اوردند ، با خود اندیشید که چقدر مسائل زیادی هست که باید به انها فکر کند . در مدت کوتاهی ، تغییرات زیادی رخ داده بود .
دِو گفت " فکر کردم بعد از اینکه ازدواج کردیم ، گفتن این حقیقت به خانوادت کمتر پیچیده یه نظر میاد . وقتی برگشتیم ، میتونیم بریم پیششون و بگیم که همه چی تموم شده . و بعد تو به خونه ی من خواهی اومد "
نوئله چنگال خود را بر روی میز گذاشت و به او خیره شد . البته که میدانست ازدواج با او ، به معنی زندگی کردن در یک خانه است . ، اما اصلا به این واقعیت فکر نکرده بود که که باید خانه ی خود را ترک کرده و به خانه ی دِو برود.
دِو ادامه داد " دو تا اتاق مهمان هست که با یه حموم به هم مرتبط میشن . اونا برای تو و بچه خوب خواهند بود . هر هفته هم کسی میاد که خونه رو تمییز کنه "
نوئله میدانست که مردم برای خود مستخدم میگیرند ، اما تا به حال ندیده بود که کسی این کار را انجام دهد . به او گفت " من میتونم خونه رو تمییز کنم "
دِو لبخند زد " مجبور نیستی . خونه بزرگه. در ضمن ، تو با دانشگاه و بچه سرت شلوغ میشه . ادامه تحصیلت مهمه نوئله . میدونم که حامله شدنت ، برنامه هات رو خراب کرده ، اما من میخوام زمانی که طلاق گرفتیم ، تو انقدر سرپای خودت باشی که بتونی اون چیزی که میخوای رو بدست بیاری "
نوئله تصدیق کرد " برام سخته که درباره ی طلاق و ازدواج با هم صحبت کنم . دیروز یه چند تا از دوستام رو دیدم و میخوام همون سوالی رو ازت بپرسم که اونا از من پرسیدن . دیوونه شدی ؟ "
" نه تا اون جا که خودم خبر دارم ، البته ، اینم شنیدم که یه بیمار روانی اخرین نفریه که از این موضوع خبر دار میشه . نگران چی هستی ؟ "
خوشش امد از اینکه دِو حرفش را ندیده نگرفت ، یا سعی نکرد که او را قانع کند . " چیز خاصی نیست . فقط این که من هرگز به همچین چیزی فکر نکرده بودم . دیگه نمیدونم که چه حسی دارم . این بچه برام واقعی به نظر نمیاد . هیچ نشونه ای از حاملگی نداشتم به جز اون چیزی که تست بارداری بهم گفته "
" فکر میکنی تست اشتباه بوده ؟ "
سر خود را تکان داد . " نه ، درسته . ما داریم درباره ی ازدواج صحبت میکنیم و من حتی نمیدونم که تو چند سالته "
" 30 سال "
اوکی . یه سوال از هزارتا جواب داده شد .
" وقتی که ازدواج کردیم ، از من چه انتظاری داری ؟ کسایی رو داری که خونت رو تمییز میکنن . من باید وقتی اومدی بیام دم در و ازت بپرسم که روزت چطور بوده ؟ شام رو اماده کنم ؟ قراره ازدواجمون مثل بریدی بانچ باشه یا ازدواج همراه با بچه ؟ "
" سیمپسون ها چطوره ؟ فکر کنم موهای ابی خیلی بهت بیاد "
نوئله به او نگریست . شوخی او شگفت زده اش کرده بود . " تو اصلا شبیه هومر { شخصیت کارتون سیمپسون ها } به نظر نمیای "
" میتونم سعی کنم "
" لطفا این کارو نکن " دِو شیک و خوش چهره بود ، یه جورایی به حالت جیمز باند نه هومر.
" نوئله ، ما این رابطمون رو اون جور که میخوایم درستش میکنیم . دوست دارم که اولش با هم دوست باشیم . و این کمی زمان میبره. اگه میخوای که غذا درست کنی ، من نه نمیگم . از غذاهای یخ زده یا رستورانی خسته شدم . و همینطور اگه دوست نداشته باشی هم مشکلی نیست . من هیچ قاعده و قانونی ندارم "
نوئله به او گفت " من قواعد رو دوست دارم . دوست دارم همه چیز به درستی توضیح داده بشه "
" یه حاملگی ِ غیر منتظره ، به جواریی قواعد رو عوض میکنه "
میدانست که او درست میگوید " دکوراسیون یا پذیرایی و سرگرمی چطور ؟ "
" میتونی همه چیز ، به جز اتاق مطالعم رو عوض کنی . میتونم اسم طراح قبلیم رو بهت بدم . میتونی بهش زنگ بزنی یا یه کس دیگه رو انتخاب کنی ، یا خودت این کارو بکنی . درباره ی پذیرایی هم ... " مکث کرد " بیا اول به ازدواجمون عادت کنیم "
" باشه " نفسی عمیق کشید و سعی کرد که با ارامش باشد " میدونی ، میتونی نظرت رو راجع به ازدواج با من عوض کنی "
دِو سر خود را تکان داد " من سر حرفم هستم نوئله . تو چی ؟ "
بعضی وقت ها احساس میکرد که دارد کار درست را انجام میدهد و زمان هایی احساس میکرد که دارد با مصیبت دست و پنجه نرم میکند . اما تصمیم خود را گرفته بود ، و حرفش را زده بود و سر حرف خود هم باقی میماند . " این چیزی ِ که من میخوام "
پس ما قراره مارج و هومر سیمپسون باشیم "
مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
  
زن

 
نوئله سفارشات از قلم افتاده را خریداری کرده و سپس ان را با قبضی که کار پرداز ان را داده بود بررسی کرد . بخشی از کارش این بود که در همه ی دپارتمان ، یک بازرسی تصادفی داشته باشد . کامپیوتر لیست خریدها و فروش های هر ماهه را تهییه کرده و او هم همه مراحل را خودش دوباره انجام میداد تا مطمئن شود همه چیز کاملا همان طور است که باید باشد . سپس گزارشی تهییه کرده و ان را به رئیسش ، کاترین میداد و او نیز ان را به دِو تحویل میداد .
در گذشته هرگز به این که دِو گزارشش را میخواند ، فکر نکرده بود . و همه ی جواب ها را از طریق کاترین میشنید . اما اکنون همه چیز فرق میکرد _ حداقل در مورد خودش که این طور بود . ایا دِو به ایمیل هایش توجه میکرد ؟ ایا اکنون به صورتی متفاوت به او فکر میکرد ؟"
البته با خود اندیشید که این سوال را نخواهد پرسید . همین الانش هم گفتگوهایشان عجیب و غیر عادی بود و نمیخواست چیز دیگری به ان اضافه کند .
کاترین ، که بلند قد ، بلوند و در اواخر دهه 50 سالگی خود بود ، در کنار میز او ایستاد . " اگه یه دقیقه وقت داری ، میتونم تو دفترم ببینمت ؟ "
" حتما " نوئله کارهایش را در کامپیوتر ذخیره کرد و همراه رئیسش به سمت پایین راهرو رفت .
دفتر کاترین در کنار دفتر دِو بود و با اینکه کوچکتر از دفتر دِو بود ، اما پرنور بوده و به زیبایی تزئین شده بود. اگر نوئله میخواست که در این کار باقی بماند ، فکر میکرد که کاترین بهترین مدلی است که بخواهد از ان پیروی کند . کاترین ، کار خود را به عنوان یک کارمند ساده شروع کرده بود و خود را تا جایگاه نفر دوم بعد از رئیس بالا اورده بود . همه ی کارهایی که در کارخانه ی هانتر انجام میشد ، از زیر نظر او میگذشت .
نوئله بر صندلی روبروی میز او نشست و منتظر ماند . کاترین به او لبخند زد . " دِو این بعد از ظهر این جا نیست . این رو برای این گفتم که نگران این نباشی که مبادا اون یه هو وارد شه یا اینکه مکالمات ما رو بشنوه "
پس انها قرار نبود که درباره ی نحوه ی کار کردن نوئله صحبت کنند . " خیلی خب " و سپس متوجه شد که کاترین و دِو چندین سال است که با هم کار میکنند و احتمالا دِو درباره ی ازدواج غریب الوقوعشان با او صحبت کرده بود .
کاترین با حرف بعدی خود ، حدسش را تصدیق کرد . " فکر کنم باید تبریک ها تو راه باشن "
نوئله در صندلی خود جابه جا شد . واقعا چه چیزی باید میگفت ؟ زیر لبی گفت " میدونم که احتمالا خیلی عجله ای به نظر میاد " . کاترین درباره ی او چه فکری میکرد ؟
اما نگاه رئیسش مهربانانه باقی ماند " زندگی راهی داره که چیزها رو هیجان انگیز میکنه . اما با این حال ، نمیتونم بگم که چقدر از اینکه قراره از دستت بدم ناراحتم "
نوئله تصدق کرد " خودم از اینکه دارم کارم رو ترک میکنم خوشحال نیستم . اما تحت این شرایط ، این بهترین کاره " و اینکه بعد از ازدواجشان کمی عجیب خواهد بود که منشی دستیار دِو باشد .
کاترین با دقت او را بررسی کرد " من میدونستم که تو با جیمی قرار میزاری . اون مرد جوان جالبی بود . دِو برای برادرش خیلی تلاش میکرد " مکثی کرد " جیمی ادم جالبی بود ، ولی نه کسی که بخوای درباره ی ایندت بهش اعتماد کنی . دِو ادم خوبیه . من ازوقتی اون یه نوجوون بود میشناختمش . تو میتونی بهش اعتماد کنی نوئله . میخواستم برات بهترین ها رو ارزو کنم و بهت بگم که امیدوارم احتمالات رو در نظر بگیری "
نوئله نمیدانست که چه بگوید . ایا کاترین کمی به حقیقت پی برده بود ؟ به نظر که این طور می امد . نوئله مطمئن بود که دِو بدون انکه نظر او را بپرسد ، حرفی نخواهد زد .
" موافقم که دِو مرد ِ خوبیه " حقیقت، همه چیز را ممکن میکرد .
" اون لایقه اینه که کسی اون رو دوست داشته باشه . در زندگی اون ... دلشکستگی هایی اتفاق افتاده "
دلشکستگی ؟ به جز مرگ جیمی ؟ نوئله فهمید که درباره ی مردی که قرار بود با او ازدواج کند ، اطلاعات زیادی ندارد . او مسئولیت پذیر و مهربان بود ، اما او واقعا چه کسی بود ؟
کاترین لبخند زد " من مطئنم که شما با هم خیلی خوشبخت میشین "
نوئله زمزمه کرد " ممنون " و ارزو میکند که کاش چنین چیزی ممکن بود .
در شرایط عادی ، دِو خودش را موردی مناسب میدانست . شغلی برای خود داشت ، صاحب یک بیزینس موفق بود و هر که با او ازدواج میکردی ، از نظر مالی کاملا تامیین میشد . و با اینکه عیب هایی داشت ، اما میدانست که قلبا فرد مهربانی است . اما با این حال ، هرگز مشکلی در جذب زنان و نگه داشتن انها نداشت .
ولی ، قبلا هرگز با دختر یک کشیش قرار نگذاشته بود ، و نمیدانست که خانواده ی نوئله ، دقیقا چه فکری درباره ی او میکنند . او چندین سال بزرگتر از نوئله بود ، اما این میتوانست یک امتیاز خوب باشد . انها چیزی درباره ی بچه نمیدانستند ، و بنابراین انتظار یک ازدواج ناگهانی را نداشتند .
هنگامی که در روبروی خانه ی تقریبا کوچکی در میان خانه های برون شهری ماشین خود را نگه داشت ، به خود یاداوری کرد که دارد کاری درست را ، به دلیلی درست انجام میدهد . به هر حال به نحوی خانواده ی نوئله را قانع میکرد که انها برای هم ساخته شده اند .
حداقل این کار برای او راحت تر بود تا جیمی . برادر کوچکش ، کابوس هر والدینی بود . گستاخ و سرسخت بود و حاظر بود سر یک شرط بندی هر کاری انجام دهد.
ناگهان ، به طور غیرمنتظره ای احساس تنهایی کرد . لعنت . دلش نمیخواست که دلتنگ برادرش باشد ، اما به نظر راه دیگری نداشت . درست زمانی که اصلا انتظار ان را نداشت ، دلش میخواست که چیزی را به جیمی بگوید . درست مانند حالا . برادرش فکر میکرد که این موقعیت یک شوخی ای بیشتر است .
یا خودش این طور فکر میکرد ؟ شاید جیمی از اینکه او به جایش قدم گذاشته بود و داشت چیزی که مال او بود را تصاحب میکرد ، از او منزجر میشد .
زمانی که از ماشین خارج شد ، نوئله از در ورودی خانه به بیرون پرید .
همان طور که به سمتش می امد گفت " تو اینجایی "
" به من شک داشتی ؟ "
با لبخندی که ترس چشمانش را در خود پنهان نکرد ، پاسخ داد " فکر کردم فرار میکنی . من فقط میتونم تصور کنم که تو چی میکشی " برگشت و نگاهی به خانه انداخت . " اوکی ، همه اینجان . فقط یه باربیکیو ئه ، درسته ؟ چیز مهمی نیست . والدین من واقعا ادمای خوبین . خواهرام سعی میکنن که عذابت بدن ، اما بهشون اجازه ی این کارو نده . تقریبا مطمئنم که هر چیزی که باید بدونی رو بهت گفتم " لب پایینی خود را گاز گرفت " فکر میکنی میتونیم سرشون کلاه بزاریم ؟ نمیدونم که خودم بتونم یا نه . قبلا هرگز همچین کاری نکردم و میترسم که بالا بیارم "
دِو با خود فکر کرد که او صادق ترین زنی است که تا به حال دیده . هیچکدام از کسانی که با انها قرار میگذاشت ، هرگز این ها را اعتراف نمیکردند _ مخصوصا قسمت بالا اوردن را .
نوئله ، در لباس کمرنگ تابستانی خود ، زیبا به نظر می امد و دِو بدون هیچ فکری خم شد و او را بوسید . یک تماس کوچک تا حواسش را پرت کند ، با این حال دِو از نرمی و گرمای لبهایش لذت برد و بدش نمی امد که ان را تکرار کند . اما این کار را نمیکرد .
ظاهرا که ان بوسه کار خود را کرده بود ، زیرا ترسش ، جای خود را به شوکه شدن و دست پاچگی داده بود .
جوری که انگار نمیتوانست ان را باور کند ، گفت " من رو بوسیدی "
" عیب داشت ؟ "
" چی ؟ نه . لا اقل اگه کسی داشت ما رو نگاه میکرد ، که خوبه "
" حالا نفس بکش و راحت باش . همه چیز خوب خواهد بود "
خوب؟ خوب ؟ نوئله به کلمات زیادی میتوانست فکر کند ، اما خوب جزو انها نبود . دولین هانتر او را بوسیده بود . لبانش را . و نوئله از ان خوشش امده بود .
اوه ، مطمئنا ، واضح بود که چندان چیز مهمی نبوده ، اما خب ... . حالا او دستانش را گرفته بود و داشتند به سمت خانه میرفتند .
گرفتن دست های همدیگر ، مانند ان بوسه ، معنی ِ خاصی نداشت . از چیزی که تا به اکنون دیده بود ، دِو مردی بود که لمس کردن را دوست میداشت . و دانستن ان خوب بود ، زیرا هنگامی که بچه به دنیا می امد ، به نوازش زیادی احتیاج داشت . اما این حقیقت که بوسه ی تقریبا برادرانه ی او ، باعث شده بود که مغزش از کار بیافتد ، عجیب به نظر می امد .
هنگامی که به در ورودی رسیدند ، نوئله ناگهان به این فکر افتاد که به احتمال بسیار کمی ، جذب دِو شده بود . اما او قبلا با جیمی قرار میگذاشت و اکنون بچه ی او را در شکم خود داشت . و دِو تمام این کارها را به دلیل حس مسئولیتش میکرد .
و انها یک قرارداد کاملا منطقی داشتند . و امکان نداشت که ، با جذب شدن به سمت دِو ، ان را خراب کند . این کار درستی نبود . این چیزی نبود که او دلش میخواست .
به خودش گفت که فقط یک اتفاق بوده . نه چیز دیگری . و درست از همین لحظه ، دیگر همچین چیزی اتفاق نمی افتاد .
مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
  
صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی

Having Her Boss's Baby | برای او


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2024 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA