عنوان داستان : آخرین طبقه در جمیرا ساعت از دو بامداد گذشته بود. «سام» پشت میز کار شیشهایاش در... »»
⚡⚡⚡⚡⚡⚡⚡⚡⚡⚡⚡⚡⚡⚡ 💎شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع و گریه و زاری بود. در همین حال مدتی... »»
معرفی کتاب مسیحای تلماسه اثر فرانک هربرت کتاب دوم در مجموعه با شکوه تلماسه:... »»
Raheil | راحیلمثلث عشقDriver Service | راننده سرویسMy nurse | پرستار منبوی خونالهه شرقیآبی... »»
درود بر دوستان گرامی و عزیز کاربران گرامی پیش از هرگونه فعالیت در تالار خاطرات و داستان های...
عشــــــــــق و اشـــــــــک و خــــــــــون و خشــــــــــم عشق را خندان نمی بینم روزعشق از راه می رسد... »»
خب به نظر میرسه داستان آخرم با یکسال تاخیر داره به حقیقت میپیونده ... »»
فصل اول قسمت نوزدهم (نه چنانم که تو گویی،نه چنينم كه تو خواهي) روز خوبى بود ، جون باران... »»
درود، خسته نباشید، مثل تمام داستانهایی که از شما خوندم،عالی بود! امیدوارم هیچوقت قلم رو زمین نذارین و همیشه... »»
جدیدا در ایران دو ترجمه از کتاب حماسه نرت (یک چیزی مانند شاهنامه برای مردم ایرانی تبار اوستیا در... »»
داستان های ترسناک سه کلمهای! – آزمایشم مثبت بود – باهات حرف دارم – سیگارم تموم... »»
pornhubist9696: خیلی لذت بردم ، عالی بود سپاسگزارم ازلطف و همراهی شما ..پاینده باشید ..ایرانی ... »»
messi45: عالي منتظر ادامشيم سلام بر مسی نازنین ..وای که چه فاصله ای افتاده !..دوسال ..خیلی... »»
آسانسور منتظر آسانسور ایستاده بودیم، سلام و احوالپرسی که کردم انگار حواسش پرت شد و موبایل از دستش... »»
چشم بست و ندید، تیری که به سوی او نشانه رفته بود هنوز در جای خود باقی است. ندید... »»
آقای کیمپال و تونیا درحالی که چشم در چشم یکدیگر دوخته بودند با هم صحبت می کردند. آقای کیمپال... »»
moohammadyaqoob: درود فراوان وخسته نباشید خدمته دوست وبرادره عزیزم جناب آقای ایرانی خیلی ممنونم از داستان بسیار... »»
mahsabax: سلام شروع میکنم هروقت رفتم بنویسم جلو رفتم خوشم نیومد پاک کردم قول قول تا هفته... »»
ﺗﺨﺖ ﺭﺳﻮﻧﺪ ﻭ ﺳﺮﻣﻮ ﺑﻴﻦ ﺩﺳﺘﺎﺵ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻮﺳﻪ ﻱ ﮔﺮﻣﻲ ﻧﺸﻮﻧﺪ ﺭﻭ ﭘﻴﺸﻮﻧﻴﻢ ... ﻟﺒﺨﻨﺪﻱ ﺭﻭ ﻟﺒﻢ ﺍﻭﻣﺪ... »»
صفحه 1 از 16





