انجمن لوتی
صفحه  صفحه 12 از 13:  « پیشین  1  ...  10  11  12  13  پسین »
خاطرات و داستان های ادبی

داستان های شاهنامه (لیست داستانها در پست دوم)

 مرد
#111   Posted: 12 Apr 2011 09:36

 2 Star

ارسالها: 1609
ایوان و میدان و کاخ بلند ز پالیز و از گلشن ارجمند

بیاراست شهری به سان بهشت به هامون گل و سنبل و لاله، کشت

بر ایوان نگارید چندین نگار ز شاهان و از بزم و از کارزار

به ایران و توران، شد آن شارستان میان بزرگان، یکی داستان

به هر گوشه‌ای، گنبدی ساخته سرش را به ابر اندر افراخته

«سیاووش‌گرد» ش نهادند نام جهانی از آن شارستان، شادکام



چون پیران از ساختن این شهر، آگاه شد، با هزار تن از دانایان و کاردانان شایسته به سیاوش‌گرد شتافت و سیاوش از او و همراهانش، به گرمی و مهربانی در این شهر تازه، پذیرایی کرد:



بگشتند هر دو به بدان شارستان که بُد پیش از آن سر به سر، خارستان

سراسر، همه کاخ و میدان و باغ همی تافت هر سو، چو روشن چراغ

سپهدار پیران ز هر سو براند، بسی آفرین بر سیاوش بخواند

بدو گفت: اگر فرّ و بُرز کیان نبودیت با دانش اندر میان

کی آغاز کردی بدین گونه جای؟ کجا آمدی جای از این سان به پای؟

بماناد تا رستخیز، این نشان میان دلیران و گردنکشان

پیران به کاخ فرنگیس رفت و او را ستود و با او به شادی و بزم نشست و هدیه‌های فراوان به فرنگیس بخشید و پس از چندی از سیاوش‌گرد به ختن بازگشت:



به گلشهر گفت: آن‌که خرّم‌بهشت نبیند، نداند که رضوان چه کشت

به رامش بپیمای لختی زمین برو شارستان سیاوش ببین

خداوند، از آن شهر، نیکوتر است تو گویی فروزنده خاور است

پیران چون به نزد افراسیاب رفت، گزارش سفر خویش را به او داد و افراسیاب، از کار سیاوش پرسید و پیران پاسخ داد که سیاوش شهری ساخته است که در هیچ جای ایران و چین همانند آن نیست:

بدان زیب و آیین که داماد توست ز خوبی به کامِ دلِ شادِ توست

افراسیاب از سخنان پیران، درباره سیاوش و شهری که او ساخته بود، شادمان گشت و با برادر خود گرسیوز، از آن شهر سخنها گفت و از وی خواست تا به سیاوش‌گرد برود و ببیند که چگونه جایی است و روز و روزگار سیاوش و فرنگیس به چه سان می‌گذرد. پس با گرسیوز هدیه‌های فراوان برای سیاوش و فرنگیس فرستاد و به وی، فرمان داد که دو هفته در سیاوش‌گرد بماند و باز گردد. گرسیوز به سیاوش‌گرد، شتافت و سیاوش به پیش‌باز وی رفت و او را بسیار گرامی داشت و با شادی و شکوه و مهربانی به سیاوش‌گرد برد و گرسیوز خلعتهای شهریار را به سیاوش پیشکش کرد و به دیدار فرنگیس رفت و ارمغانهای پدرش را به او داد امّا در دل، از آن همه شکوه و آسودگی سیاوش و فرنگیس به رشک آمد و دشمنی سیاوش را به دل گرفت و با خود گفت که اگر سیاوش با این همه شکوه و بزرگی، سالی دیگر زنده بماند، با دلاوری و جوانی و هوش و لشکر و سپاه و گنج بی‌پایانی که دارد دیگر، سر در پیش افراسیاب فرود نخواهد آورد و از او سرپیچی خواهد کرد. گرسیوز کینه‌جو، بی آنکه دشمنی خویش را با سیاوش آشکار کند، با سیاوش به شادی و بزم نشست و روز دیگر سیاوش را به چوگان‌بازی فراخواند و از سیاوش در چوگان شکست خورد و دیگر روز با او به تیراندازی و شکار رفت و سیاوش در آنجا نیز به هنرنمایی پرداخت و پنج زره محکم را در پشت هم قرار دادند و سیاوش بر اسب سوار شد و نیزه‌ای را که کاوس به وی بخشیده بود، برگرفت و با آن، سپرهای پنج‌گانه بسیار استوار را از هم بدرید و از زمین برداشت و بر خاک انداخت و از همراهان و یاران گرسیوز خواست تا آن زره را به نیزه از زمین برگیرند، امّا هیچ یک نتوانستند چنان کاری را انجام دهند. پس سیاوش تیر و کمان خواست و فرمان داد تا چهار سپر را که چوبین و آهنین بودند در پشت سر یکدیگر نهادند و به نشان‌گاه گذاشتند و سیاوش سواره به تیراندازی پرداخت و ده تیر او از سپرها گذر کرد و همگان را شگفت‌زده ساخت. گرسیوز چون چنین دید دوستانه، سیاوش را به اسب‌سواری و کشتی‌گیری با خود فرا خواند:

بدو گفت گرسیوز: ای شهریار! به ایران وتوران تو را نیست یار

بیا تا من و تو به آوردگاه بتازیم هر دو به پیشِ سپاه

بگیریم هر دو، دوال کمر به کردار جنگی دو پَرخاشخر

گر ایدون‌که بردارم از پشت زین تو را، ناگهان برزنم بر زمین

چنان دان که از تو دلاورترم به اسب و به مردی، ز تو برترم

و گر تو مرا بر نهی بر زمین نگردم به جایی که جویند کین

سیاوش او را پاسخ داد که من با تو به کشتی و سواری نمی‌پردازم ولی با هر یک از همراهان و یاران تو در بازی، نبرد می‌کنم :

ز یاران یکی شیر جنگی بخوان بر این تیزتک‌بارگی، بر نشان

بکوشم که ننگی نگردم به کار به نزدیک آن نامور شهریار

گرسیوز پهلوان تورانی به نام «گروی‌زره» را به جای خود به نبرد با سیاوش نامزد کرد، امّا سیاوش از وی خواست تا دو تن را با هم به نبرد او گسیل دارد و گرسیوز، «دمور» پهلوان دیگر تورانی را با گروی زره همراه کرد و آن دو، به میدان‌گاه شتافتند و به بازی با سیاوش در آویختند و سیاوش به آسودگی و در اندک زمانی، هر دو را از زین برگرفت و به زمین افگند و به نزد گرسیوز بازگشت و شادمانه در کنار او نشست. امّا دل گرسیوز، از کینه سیاوش چون آتش برافروخته بود و گرسیوز اندیشه بازگشت به توران کرد و سیاوش نامه‌ای مهربانانه به افراسیاب نگاشت و گرسیوز را هدیه‌های فراوان داد و او را تا راهی دور بدرقه کرد و گرسیوز و همراهانش رهسپار توران شدند، امّا در راه همه از سیاوش به بدی سخن می‌گفتند و از بداندیشی با سیاوش گفت و گو می‌کردند و :

چنین گفت گرسیوز کینه‌جوی که ما را بد آمد از ایران به روی

یکی مرد را شاه توران بخواند که از ننگ، ما را به خوی درنشاند

دو شیر ژیان، چون دمور و گروی که بودند گُردان پرخاشجوی

چنان زار و بیکار گشتند و خوار ز چنگال ناپاک دل، یک سوار

سرانجام از این بگذراند سخن نه سر بینم این کار او را نه بُن

چنین، تا به درگاه افراسیاب نرفت اندر این جوی، جز تیره‌آب



چون گرسیوز به نزد افراسیاب رسید و نامه سیاوش را به او داد، افراسیاب بار دیگر سیاوش را ستود و از او خشنودی نمود، امّا دل گرسیوز کینه‌ورز از سخنان افراسیاب به جوش آمد و همه شب در اندیشه بود که چگونه دل افراسیاب را با سیاوش دشمن سازد، و او را به کین‌جویی با وی برانگیزد. پس دیگر روز به نزد برادر شتافت و با او به خلوت نشست و به افراسیاب گفت:

«بهوش باش ای برادر بزرگ! که سیاوش به آیین و خوی و کار، دیگرگون شده است و تاکنون از راههای گوناگون، چند بار از سوی کاوس پیامبران به نزد وی آمده‌اند و او پیوسته به یاد کاوس است و سرگرم سپاه ساختن است تا ناگاه بر تو بتازد و کار تو را بسازد. اگر براستی دل نیای ما، تور از ایرج به درد نیامده بود، او را نمی‌کشت؛ زیرا ایران و توران چون آتش و آب‌اند و هرگز با هم سازگاری نخواهند داشت و اینک تو بر آن شده‌ای که آن دو را با هم آشتی دهی، امّا بر این کار سودی نیست و اگر من این سخنان را با تو در میان نمی‌نهادم، زشت نام می‌شدم».

دل افراسیاب، از آن سخنان به درد آمد و گفت: باید سه روز در این کار درنگ کنم و بیندیشم. پس افراسیاب روز چهارم گرسیوز را فرا خواند و او را گفت:

«ای برادر!! من همه رازهای دل خویش را با تو در میان می‌نهم؛ بیندیش و به من بگوی که چه کاری بهتر است. راستی آن است که پس از خوابی که دیدم، بر آن شدم که سیاوش را در توران‌زمین بپذیرم و چون به توران آمد، هرگز سر از فرمان من نکشید و من هم به وی نیکیها کردم و دختر خویش و فرمانروایی بخشی از سرزمین خود را به وی دادم و اینک اگر سوگند بشکنم و با وی نامهربانی کنم، بزرگان مرا سرزنش خواهند کرد»:



زبان برگشایند بر من مِهان درفشی شوم[29] در میان جهان

نباشد پسند جهان‌آفرین نه نیز از بزرگانِ روی زمین



چاره آن است که او را به درگاه خویش فرا خوانم و به سوی پدر بازگردانم. امّا گرسیوز این اندیشه را نپسندید و گفت: اگر سیاوش از توران به ایران باز گردد، از آنجا که همه رازهای ما تورانیان را می‌داند، بر و بوم ما را ویران خواهد ساخت و افراسیاب

چنین داد پاسخ که من زین سَخُن نه سر نیک بینم بلا را نه بُن

به هر کار بهتر درنگ از شتاب بمان تا بتابد بر این آفتاب

امّا گرسیوز، بار دیگر شاه را از سیاوش ترساند و گفت: سیاوش را بدین جا مخوان که:

سیاوش نه آن است که‌ش دید شاه همی زآسمان برگذارد کلاه

فرنگیس را هم ندانی تو باز تو گویی شده است از جهان بی‌نیاز

اگر او به اینجا بیاید، همه لشکر تو که دل‌سپرده سیاوش شده‌اند او را به شهریاری بر می‌گزینند. اگر تو کار او را نسازی، دیگر کسی تو را شاه نخواهد خواند و اینک نیز او در سیاوش‌گرد پادشاهی می‌کند و می‌داند که تو را بر او دسترس نیست. او بچّه‌شیری است که گوهر خود را آشکار می‌کند و خوی پدران خویش را دارد.

افراسیاب، غمگین و نگران به اندیشه فرو رفت و درنگ پیشه کرد، امّا گرسیوز پیوسته در او می‌دمید و او را به سیاوش بیشتر بدگمان می‌ساخت :



ز هر گونه رنگ اندر آمیختی دل شاه توران بر انگیختی

چنین تا بر آمد بر این روزگار پر از درد و کین شد، دلِ شهریار



سرانجام، افراسیاب، گرسیوز را به نزد سیاوش فرستاد و از او خواست تا او و فرنگیس به نزد وی روند و با او به شادی و رامش بنشینند. چون گرسیوز نیرنگ‌باز، با دلی پر از کینه و زبانی چرب و نرم به نزدیک شهر سیاوش‌گرد رسید، فرستاده‌ای به نزد سیاوش فرستاد و او را به جان و سر افراسیاب و کاوس‌شاه، سوگند داد که به پیشواز او نیاید. سیاوش چون این پیام را شنید، دریافت که نیرنگی در این پیشنهاد نهفته است، امّا همچنان که گرسیوز خواسته بود، به پیشواز او نرفت و گرسیوز پیاده به نزد وی آمد و پیغام افراسیاب را به سیاوش داد و سیاوش بی‌درنگ آمادگی خود و فرنگیس را برای رفتن به نزد افراسیاب، باز گفت ولی گرسیوز کینه‌جوی، با شنیدن این سخن، بیمناک شد که اگر سیاوش به نزد افراسیاب برود، دروغهای او ( : گرسیوز) آشکار خواهد شد. پس به نیرنگ کوشید تا او را از آمدن به توران باز دارد:



به دل گفت ار ایدون که با من، به راه سیاوش بیاید به نزدیک شاه

سخن گفتن من شود بی‌فروغ شود چاره من بَرِ او، دروغ

یکی چاره باید کنون ساختن دلش را به راه بد انداختن



پس، گرسیوز به نیرنگ و فریب گریه آغاز کرد و سیاوش با مهربانی، راز گریستن وی را پرسید و گرسیوز پاسخ داد که:

«ای پهلوان نامدار! من از آن در رنج و اندوهم که خوی بد افراسیاب با تو نیز بدی کند و تو را نیز همچون برادر خویش اغریرث نابود سازد. آخر او بسیاری از کسان و نزدیکان خود را کشته است و من اینک نگران جان تو هستم. تو هرگز به کسی بدی نکرده‌ای و جز مردمی و راستی کاری انجام نداده‌ای و با همگان به داد و مهر رفتار کرده‌ای، امّا تو را در نزد افراسیاب بد، وانمود کرده‌اند»:



کنون خیره، اهریمن دل‌گسل ورا از تو کرده است پر داغ، دل

دلی دارد از تو، پر از درد و کین ندانم چه خواهد جهان‌آفرین



سیاوش، از مهر افراسیاب و پیمان او سخن راند و گفت:

«اگر افراسیاب با من دشمن بود مرا این همه برتری و جایگاه نمی‌داد و فرزند خویش را به همسری من در نمی‌آورد. من با تو به درگاه او می‌آیم و دل او را بار دیگر به خود مهربان می‌کنم»:



بدو گفت گرسیوز: ای مهربان! تو او را بدان سان که دیدی، مدان



گرسیوز، گریان و نالان افزود:

«افراسیاب همه این کارها را به نیرنگ و فریب، با تو کرده است و تو نیز با پیوند با فرنگیس و فرمانروایی بر این مرز، دل خوش کرده‌ای. تو از اغریرث برای او گرامی‌تر نیستی که او را با خنجر به دو نیم کرد. بیا و به دل افراسیاب بنگر و بدو ایمن مباش».

سیاوش اندوهگین و پریشان‌دل شد و گفت: من به کسی بدی نکرده‌ام تا سزاوار بدی باشم :



اگر چه بد آید همی بر سرم هم از رای و فرمان او نگذرم

بیایم کنون با تو من بی سپاه ببینم که از چیست آزار شاه



گرسیوز پاسخ داد:

«ای نامجوی! به پای خود به آتش میا و خود را به بلا میفکن و بگذار تا من خشم افراسیاب را فرو نشانم و آنگاه به درگاه بشتاب. تو نامه‌ای به افراسیاب بنویس و از آمدن پوزش بخواه و من نیز خواهم کوشید تا او را از تو خشنود کنم و فرستاده‌ای به نزد تو فرستم و تو را به درگاه او بخوانم».

سیاوش، سرانجام، سخنان نیرنگ‌آمیز گرسیوز را باور کرد و از وی خواست تا خواهشگری و مهربانی کند و دل افراسیاب را به وی و فرنگیس خشنود سازد. پس سیاوش نامه‌ای به افراسیاب نگاشت و پس از یاد کرد خداوند بزرگ، افراسیاب را ستود و چنین نوشت که:

«از سر مهربانی من و فرنگیس را به درگاه خویش خواندی، امّا اینک فرنگیس بیمار و دردمند است و جان وی در میان مرگ و زندگی در نوسان است ولی چون بیماری او آرام گیرد، بی‌درنگ به درگاه تو روی خواهیم آورد».

گرسیوز این نامه را برگرفت و شتابان و چهار روزه به نزد افراسیاب برد، افراسیاب چون برادر را دید، علّت شتابیدن و چهار روزه رسیدن وی را پرسید و گرسیوز بداندیش پاسخ داد:

«چون روزگار تیره و تاریک گردد، باید از او گریخت. سیاوش، به من ننگریست و مرا گرامی نداشت و به پیشواز من نیامد و نامه تو را نخواند و مرا خوار کرد و در پایین درگاه خویش جای داد؛ زیرا این روزها درِ سرای او، بر ما بسته است و به روی ایرانیان و نامه‌های آنان گشاده است و از روم و چین برای او سپاه آمده است. اینک اگر ای برادر! درنگ کنی، او کار تو را می‌سازد. بشتاب و با او جنگ بساز و گرنه فردا دیر خواهد بود».

افراسیاب، خشمگین شد و از پایتخت خویش لشکر آراست و به سوی سیاوش‌گرد تاخت.

از آن سو، سیاوش نگران و اندوهگین، داستان خود را با فرنگیس باز گفت و فرنگیس از وی خواست تا راه روم در پیش گیرد وا ز سیاوش‌گرد بگریزد:



ستم باد بر جانِ آن، ماه و سال کجا بر تن تو شود بدسِگال



شبی، سیاوش در کنار فرنگیس خفته بود که خوابی ترسناک دید و با فریاد و خروش از خواب پرید :



بپرسید از او دخت افراسیاب که فرزانه شاها! چه دیدی به خواب؟



سیاوش پاسخ داد که به خواب دیدم که در جایی هستم که یک سوی من رودی بی‌پایان است و در سویی دیگر کوهی از آتش، و در برابرم افراسیاب و پیلان او ایستاده‌اند. چون افراسیاب مرا دید، روی دژم کرد و چون آتش بر من تاخت.

فرنگیس او را دلداری داد که این آتش به جان گرسیوز می‌افتد و او به دست پادشاه، کشته می‌شود. چندی بر نیامد که خبر آوردند که افراسیاب با سپاهی گران به سیاوش‌گرد رسیده است و از آن سو گرسیوز فریبکار به سیاوش پیغام فرستاد که بگریز که من نتوانستم افراسیاب را از تو خشنود کنم. سیاوش که از نیرنگ‌بازی گرسیوز آگاه نبود و سخنان او را درست و راست می‌پنداشت، بر آن شد تا بگریزد. پس سفارشهای فراوان به فرنگیس کرد و او را از سرنوشت شوم خویش آگاه ساخت و جامه‌های رزم پوشید و با ایرانیانی که همراه او بودند، رهسپار ایران گشت:



فرنگیس را کرد بدرود و گفت که من رفتنی گشتم، ای نیک‌جفت!

بیاورد شبرنگِ بهزاد را که دریافتی روز کین، باد را

خود و سرکشان سوی ایران کشید رخ از خون دیده، شده ناپدید



سیاوش، هنوز نیم‌فرسنگ راه را از سیاوش‌گرد دور نشده بود که افراسیاب و سپاهش به وی رسیدند و افراسیاب، سیاوش را دید که با لشکری آراسته در جامه‌های نبرد، در راه است. بنابراین همه آنچه را که گرسیوز گفته بود، درست پنداشت و سیاوش ناگریز با وی به گفت و گو پرداخت. هر دو به یکدیگر می‌نگریستند و کینه‌ای از هم نداشتند. سیاوش



چنین گفت ز آن پس به افراسیاب که ای پُرهنر شاهِ با جاه و آب!

چرا جنگ‌جوی آمدی با سپاه؟ چرا کشت خواهی مرا بی گناه؟

سپاه دو کشور پر از کین کنی زمان و زمین، پر ز نفرین کنی



به جای افراسیاب، گرسیوز با خشم و گستاخی به وی پاسخ داد که:

«ای سیاوش! اگر تو بی‌گناهی چرا سلاح پوشیده‌ای و آماده نبرد به نزد شاه آمده‌ای؟»:



گر ایدر، چنین بی‌گناه آمدی چرا با زره نزد شاه آمدی؟

پذیره شدن، زین نشان راه نیست کمان و سپر، در خور شاه نیست



افراسیاب و لشکریانش به لشکریان ایران که بیش از هزار تن نبودند حمله آوردند و بی‌رحمانه، همه ایشان را کشتند و سرانجام سیاوش نیز به تیر و نیزه تورانیان خسته و مجروح شد و از اسب سیاه خویش، فرو افتاد و بر خاک می‌غلتید که گروی‌زره، دست او را بست و بر گردن وی بند نهاد و او را کشان‌کشان و غرق در خون، به سیاوش‌گرد برد و در آنجا افراسیاب فرمان داد تا او را به کناری برند و سرش را از تن جدا سازند و خونش را بر خاک بریزند:



چنین گفت با شاه یک‌سر سپاه کز او شهریارا! چه دیدی گناه؟

چرا کُشت خواهی کسی را که تاج بگرید بر او زار، با تختِ عاج؟



امّا گرسیوز بداندیش، با مردم‌کُشان بدخو، در کشتن سیاوش پافشاری می‌کرد. در این میان «پیلسم» برادر کوچکتر پیران، شاه را اندرز داد که امروز در خشم و کینه‌ای که داری، سیاوش را مکش و او را در بند نگه‌دار تا روزگار، خشم تو را فرو نشاند و با اندیشه در این کار بنگری!



سری را کجا تاج باشد کلاه نشاید برید ای خردمندشاه!

ببرّی سری را همی بی‌گناه که کاوس و رستم بود کینه‌خواه

پدر، شاه و رستمâش پروردگار بپیچی به فرجام، از این روزگار

بر این کین ببندند یک‌سر، کمر در و دشت، گردد پر از نیزه‌ور

نه من پای دارم نه، مانند من نه گُردی ز گُردان این انجمن



پیلسم، از افراسیاب خواست، تا رسیدن پیران سپهسالار به اینجا، سیاوش را نکشد و با او نیز رای‌زنی کند، امّا گرسیوز، پیلسم را جوانی نادان خواند و از افراسیاب خواست تا در کشتن سیاوش درنگ نکند و گرنه او (: گرسیوز) برادر را رها خواهد کرد و از او خواهد گریخت:



از ایرانیان دشت پر کرگس است گر از کین بترسی، تو را این بس است

سپَردی دُم مار و خستی سرش بپوشید خواهی به دیبا برش!!



گروی‌زره و دمور نیز با خشم، به نزد افراسیاب رفتند و از او خواستند که :

به گفتار گرسیوزِ رهنمای بیارای و بردار دشمن ز جای

زدی دام و دشمن گرفتی بدوی مکَش دست و خیره مبرتاب روی[30]

کنون آن به آید که او در جهان نباشد پدید، آشکار و نهان

چون فرنگیس، از داستان سیاوش آگاه شد سراسیمه و پریشان و پیاده به نزد پدر شتافت و خروشان و خاک بر سر کنان، او را گفت:



دلت را چرا بستی اندر فریب؟ همی از بلندی نبینی نشیب

سر تاجداری مبُر بی‌گناه که نپسندد این، داور هور و ماه

به گفتار گرسیوز بد نهان درفشی مکن خویشتن در جهان

به سوک سیاوش، سیه پوشد آب کند ماه نفرین بر افراسیاب

درختی نشانی همی در زمین کجا برگ، خون آورد، بار، کین

نه اندر شکاری که گور افکنی و گر آهوان را به شور افکنی

همی شهریاری ربایی ز گاه که نفرین کند بر تو تخت و کلاه

مده شهر توران به خیره، به باد نباید که روز بد، آیدâت یاد

افراسیاب، فرنگیس را از خود راند و فرمان داد تا او را به زندانی تنگ، افکندند و گروی‌زره به فرمان گرسیوز،



بیامد، چو پیش سیاوش رسید جوانمردی و شرم، شد ناپدید

بزد دست و آن موی شاهان گرفت به‌خواری کشیدش به روی، ای شگفت!

چو از لشکر و شهر اندر گذشت کشانش ببردند هر دو به دشت

ز گرسیوز آن خنجر آبگون گروی‌زره بستَد، از بهر خون

بیفگند پیل ژیان را به خاک نه شرم آمدش زآن سپهبد نه باک

یکی تشت زرّین، نهاد از برش جدا کرد از آن سروِ سیمین، سرش



چون گروی‌زره، سر سیاوش را از تن جدا ساخت، ناگهان توفانی ترسناک برخاست و روز روشن به سیاهی شبِ تار شد :



کسی یکدگر را ندیدند روی گرفتند نفرین همه، بر گروی



از سرای سیاوش، خروش برخاست و بندگان سیاوش به سوک او مویها را گشادند و فرنگیس موهای بلند و افشان خود را برید و بر افراسیاب نفرین کرد و افراسیاب به گرسیوز فرمان داد تا فرنگیس را به میدان برد و بکشد تا فرزندی را که او از سیاوش باردار بود، بیفکند:



نخواهم ز بیخِ سیاوش، درخت نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت



پیلسم و لهّاک و فرشیدورد که از این داستان به خشم آمده بودند، بر اسب نشستند و به سوی ختن تاختند و به پیران خبر بردند که چگونه سیاوش را کشتند. پیران با شنیدن این داستان، جامه‌ها بر تن درید و از هوش رفت و چون به هوش آمد :



بدو گفت لهّاک بشتاب زود که دردی بر این درد، خواهد فزود

فرنگیس را نیز خواهند کشت مکن هیچ گونه بر این کار، پشت



پیران باده‌سوار تندتاز، به سوی افراسیاب شتافت و به دو روز و دو شب به درگاه وی رسید و دید که دژخیمان افراسیاب، فرنگیس را به میدان می‌برند تا به دو نیم کنند. همه نیک‌خواهان از آمدن پیران شادمان شدند و فرنگیس چون پیران را دید نالید و:



بدو گفت با من چه بد ساختی چرا زنده‌ام بآتش انداختی؟



پیران، به دژخیمان دستور داد تا دست از فرنگیس بدارند و خود شتابان به نزد افراسیاب رفت و او را سرزنش کرد و گفت :

چرا بر دلت چیره شد، خیره، دیو؟ ببرد از رخت شرم گیهان خدیو

بکشتی سیاووش را بی‌گناه به خاک اندر انداختی، نام و جاه

پشیمان شوی زین به روز دراز ببینی و مانی به درد و گداز

کنون زو گذشتی، به فرزند خویش رسیدی و بیچاره پیوند خویش؟!

به فرزند و با کودکی در نهان درفشی مکن خویشتن در جهان

که تا زنده‌ای، بر تو نفرین بود پس از زندگی، دوزخ آیین بود



افراسیاب، درخواست پیران را بدین شرط پذیرفت که فرنگیس را ببخشد و پیران او را به سرای خود برد و چون فرنگیس فرزند را به جهان آورد، آن کودک را به افراسیاب بسپارد تا وی را بکشد. آنگاه پیران، فرنگیس سوگوار و داغدار را به سرای خود برد و به گرمی از او پذیرایی کرد تا فرنگیس به نُه‌ماهگی رسید و هنگام زادنش فراز آمد. شبی پیران به خواب دید که ناگهان همه جا روشن گشت و سیاوش با شمشیری در دست، پیران را آواز داد و گفت برخیز و به سرای فرنگیس بشتاب:



که روزی نوآیین و جشنی نو است شبِ زادن شاه‌کیخسرو است

پیران، برخاست و گلشهر همسر خویش را به سرای فرنگیس فرستاد و تا گلشهر بدانجا رسید، فرنگیس پسری زاییده بود بسیار زیبا، و گلشهر



بیامد به شادی به پیران بگفت که اینَت نوآیین خور و ماه، جفت



پیران به نزد افراسیاب رفت و خندان و شادان، او را از زادن «کیخسرو» پسر سیاوش، آگاه ساخت :



بدو گفت: خورشیدفش مهترا! جهاندار و بیدار و افسونگرا!

به در بر یکی بنده افزود، دوش که گفتی ورا مایه داده است هوش

نماند به خوبی جز از تو به کس تو گویی که بر گاه، شا
 
     
  
 مرد
#112   Posted: 13 Apr 2011 09:58

 2 Star

ارسالها: 1609
که گر اژدها را کنم زیر خاک
بشویم شما را سر از گرد پاک

ماجرای ضحّاک ماردوش از شنیدنی ترین داستانهای شاهنامه اثر حکیم ابو القاسم فردوسی، این شاعر آزاده ایرانی است که در آن به کاوه آهنگر اشاره میشود و فردوسی این شخصیت رادوباره می پروراند تا امروز ما از آزادگی و دادگری کاوه درس بگیریم و زیر پرچم ستم و بیداد نرویم. باهم به مروری کوتاه بر این داستان میپردازیم.
مرداس از فرمانروایان قدرتمند تازی بود که پسری بد گوهر و بد ذات به نام ضحّاک داشت. ضحّاک با هم فکری اهریمن که درلباس پیرمردی خیرخواه بر او آشکار میشود، پر انگیزه به کشتن پدر و رسیدن به قدرت وفرمانروایی میشود و پدرش را که در حال نیایش از پای در می آورد.
ضحّاک این چنین بر تخت شاهی و فرمانروایی نشست می کند و به مدت هزار سال حکمرانی میکند. دوران حکومت ضحّاک دورانی تیره و سیاه بود. خرافات و گزند بر خردو راستی چیره گر شده بودند و بیداد و پلیدی ایران زمین را فرا گرفته بود.
چو ضحاک شد بر جهان شهریار
برو سالیان انجمن شد هزار
سراسر زمانه بدو گشت باز
بر آمد برین روزگار دراز
نهان گشت کردار فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز
به نیکی نرفتی سخن جز به راز

اهریمن روزی در لباس آشپز به دربار می آید. بعد از اینکه چیره دستی اهریمن در خوالیگری بردرباریان آشکار میشود وی را به آشپزخانه دربار راه می یابد. اهریمن پاداش خود رابرای مهارتش در خوالیگری بوسه زدن بر شانه های پادشاه- ضحّاک میخواند و درباریان به وی اجازه میدهند که شانه های ضحّاک را ببوسد.
از جای بوسه ای که اهریمن بر شانه های ضحّاک میزند دو مار میرویند. ضحّاک درمانده به دنبال پزشک بود که اهریمن اینبار در لباس پزشک برای تیمار وی آشکار شده و به او میگوید که باید هر روز مغزدو جوان را برای آن دو مار پخت کنند و به آنان بخورانند.
دژخیمان ضحّاک برای زنده نگاهداری ماران ضحّاک روزانه دو جوان را از پارسیان بر میگزیدند و میکشتند و مغز آنان را به مارهای دوش ظحاک میخوراندند. این کشتار برپارسیان گران افتاد و دو دلیرمرد یکی ارمایل و دیگری گرمایل به چاره اندیشی برآمدند. بعد از راه یابی به دربار ضحّاک به خوالیگری پرداختند. چون دژخیمان دو جوان به نزد ایشان می آوردند یکی را رهایی میدادند و به او بز و میش میدادند تا راه دشت و کوه را پی گیرند و دوباره به دست دژخیمان ضحّاک نیافتند. به گفته فردوسی کردهای امروزی از همان تخمه و نژاد از همان جوانان نجات یافته از دست دژخیمان ضحّاک به دست دو خوالیگر پارسی هستند. خوالیگران به ناچار جوان دیگر را قربانی میکردند و به مارهای ضحّاک خوراکی از مغز انسان و گوسفند میدادند. بنابر این شمار قربانیان مارهای ضحّاک از شصت نفر در ماه به سی نفر در ماه رسید.
شبی ضحّاک که در کنار ارنواز یکی ازدختران جمشید-پادشاه ایران زمین قبل از ضحّاک که وی به نزد خود آورده بود خوابیده بود، که خوابی آشفته وی را با نعره ای از خواب پرانید. ضحّاک رویای خود را چنین بازگو میکند که سه مرد جنگی به وی حمله بودند، و او را کت بسته در مقابل مردم به سوی دماوند میراندند.
چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا به سر برش یزدان چه راند
در ایوان شاهی شبی دیر باز
به خواب اندرون بود با ارنواز
چنان دید کز کاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان
دو مهتر یکی کهتر اندر میان
به بالای سرو و بفر کیان
کمر بستن و رفتن شاهوار
به جنگ اندرون گرزهٔ گاو سار
دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ
نهادی به گردن برش پالهنگ
همی تاختی تا دماوند کوه
کشان و دوان از پس اندر گروه
بپیچید ضحاک بیدادگر
بدریدش از هول گفتی جگر
اختر شناسان و موبدان را از ترس یارای تعبیر خواب ضحّاک نبود، اما سرانجام به او گفتند که تاج و تخت او دیر نخواهد پایید. چون فریدون بالغ شود و به مردی رسد با گرز پولادین و گاونشانش را که نشان خاندان اثفیان است بر سرتو خواهد کوبید و تورا به خواری خواهد بست و بر تخت تو خواهد نشست. ضحّاک پرسیدکینه او از چیست؟ و به او گفتند که پدر فریدون و گاوی به نام برمایه که دایه اونیز باشد به دست تو کشته خواهند شد و این کشتار تو نفرتی سخت بر دل فریدون خواهدافکند. ضحّاک با شنیدن این سخنان از هوش رفت و از آن روز به بعد دیگر آرام و قرارنداشت و هراسیمه به دنبال فریدون می گشت تا او را نیست کند.
آبتین پدر فریدون در هنگام گریز به دست دژخیمان ضحّاک کشته میشود و فرانک مادر فریدون وی را در روستای ورک در ناحیه لاریجان مازندران به دنیا می آورد.
بر آمد برین روزگار دراز
کشید اژدهافش بتنگی فراز
خجسته فریدون ز مادر بزاد
جهان را یکی دیگر آمد نهاد
ببالید بر سان سرو سهی
همی تافت زو فر شاهنشاهی
جهانجوی با فر جمشید بود
به کردار تابنده خورشید بود
جهان را چو باران به بایستگی
روان را چو دانش به شایستگی
به سر بر همی گشت گردان سپهر
شده رام با آفریدون به مهر
همان گاو کش نام برمایه بود
ز گاوان ورا برترین پایه
فرانک هراسان فریدون را به نگهبان مرغزاری میسپارد و از او میخواهد که فریدون را تیمار کند. فریدون سه سال از برمایه گاوی کههر موی او همچون طاووس نر از یک رنگ بود شیر میخورد، تا اینکه همه جا صحبت از این گاو میشود و ضحّاک از این مکان آگاه میشود. پس فرانک به دنبال فریدون می آید واورا به البرز کوه میبرد تا از گزند ضحّاک به دور باشد. فریدون در البرز کوه به دست پیرمردی سپرده میشود تا اورا پدر و نگاهبان باشد. ضحّاک در این میان به آن مرغزار میرود و برمایه را میکشد و خانه آبتین را به آتش اهریمنی خویش میسوزاند.
فریدون بعد از شانزده سال سراغ مادرش را میگیرد و از البرز کوه به نزدفرانک می آید تا از او در مورد خودش سوال کند.
چو بگذشت از آن بر فریدون دو هشت
ز البرز کوه اندر آمد به دشت
بر مادر آمد پژوهید و گفت
که بگشای بر من راز نهفت
بگو مر مرا تا که بودم پدر
کیم من ز تخم کدامین گهر
چه گویم کیم بر سر انجمن
یکی دانشی داستانم بزن

فرانک برای او تمامی آنچه بر ایشان گذشته داستان میکند و به او میگوید که پدرش آبتین خردمندی بی آزار از نژاد تهمورث بوده و از نسل پادشاهان بوده است و به دست ضحّاکیان کشته و از مغزش برای ماران ضحّاک خورش درست شده است. فریدون بعد از آگاهی یافتن از سرگذشت خود بسیار خشمگین میشود و به مادر میگوید که شمشیر بر دست خواهد گرفت و ضحّاک را از تخت پایین خواهد کشید، اما مادر به او هشدار میدهد که ضحّاک قدرتمند است و سپاهی بزرگ و نیرومنددارد و از او میخواهد که جهان را با بینشی فراتر از بینش جوانی اش ببیند تا سر خودرا بیهوده و به خامی بر باد ندهد.
ضحّاک همچنان از فریدون هراسان بود و از هراس وی شب و روز نداشت. سرانجام برای مشروعیت بخشیدن به حکومت اهریمنی خویش بزرگان و مهتران را فراخواند و از آنان خواست که بر نوشته ای گواهی دهند که ضحّاک جز نیکی و داد نجسته و نخواسته است. بزرگان و پیران در حال گواهی دادن بودند که به ناگاه فریادی از میان جمعیت برمیخیزد و جمعیت را خروش و هم همه ای می افتد. کاوه آهنگر به ضحّاک میخروشد که منکاوه دادخواه، آهنگری بی آزار هستم و تورا نیکخواه و دادگر نمیدانم. کاوه با جسارت به ضحّاک میگوید که اگر تو پادشاه هفت کشوری چرا همه رنج و سختی آن بر گردن ماست؟
وی به ضحّاک می خروشد که مغر فرزندان من خوراک ماران تو شده اند و اکنون هم یکی ازپسران من در نزد تو گرفتار است. ضحّاک که هرگز نمی اندیشید مردی با چنین زهره وگفتاری به وی آنچنان بخروشد، سراسیمه دستور میدهد فرزند وی را آزاد کنند و به وی بازگردانند. کاوه روی به پیران و بزرگان که در حال گواهی دادن به دادگری ضحّاک بودن میکند و میخروشد که شما دل به ضحّاک سپرده اید و ز یزدان پاک ترسی به دل و شرمیبه سر ندارید و بسوی دوزخ روانه اید که ایگونه نا دادگرانه گواه بر دادگری ضحّاک میشوید. کاوه میگوید من نه بر این گواهی پوچ گواهی میدهم نه از ضحّاک هراسی دارم وگواهی را پاره کرده بر زیر پای می افکند و از مجلس خارج میشود. اطرافیان ضحّاک تعجب زده از وی میپرسند که چرا به کاوه هیچ نگفت و به او اجازه چنین جسارتی را داداما ضحّاک میگوید گفتار کاوه آنچنان او را هراسان و آشفته کرد که تو گوئی کوه یآهنین میان من و او پدید آمد و من نتوانستم هیچ بگویم.
پس از آنکه کاوه از مجلس ضحّاک خارج شد مردم به دور وی گرد آمدند. کاوه برخروشید و آواز دادخواهی سرداد و مردمیان را به دادخواهی و ظلم ستیزی فراخواند.
کاوه پیشبند چرمی آهنگری خود را به در می آورد و بر سر نیزه ای میکند. نیزه ای کهبر آن چرم آهنگری کاوه قرار داشت در فرهنگ فارسی به درفش کاویانی نامدار است ونشانه وطنپرستی و ناسیونالیسم ایرانی است. کاوه از مردم میخواهد که فریدون راحمایت کنند و بر ضحّاک بشورند. همان چرم بر نیزه بی ارزش سبب خیر شد و ضحّاکیان را از دادخواهان جدا کرد.
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
برو انجمن گشت بازارگاه
همی بر خروشید و فریاد خواند
جهان را سراسر سوی داد خواند
از آن چرم کاهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درای
همان گه ز بازار برخاست گرد
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد
خروشان همی رفت نیزه به دست
که ای نامداران یزدان پرست
کسی کو هوای فریدون کند
دل از بند ضحاک بیرون کند
بپویید کین مهتر آهرمنست
جهان آفرین را بدل دشمنست
بدان بی بها ناسزاوار پوست
پدید آمد آوای دشمن ز دوست
همی رفت پیش اندرون مرد گرد
جهانی برو انجمن شد نه خرد
بدانست خود کافریدون کجاست
سر اندر کشید و همی رفت راست
بیامد به درگاه سالار نو
بدیدندش آنجا و برخاست غو
چو آن پوست بر نیزه بردید کی
به نیکی یکی اختر افگند پی
بیاراست آن را به دیبای روم
ز گوهر برو پیکر از زر بوم
بزد بر سرخویش چون گرد ماه
یکی فال فرخ پی افکند شاه
فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش
همی خواندش کاویانی درفش
از آن پس هر آنکس که بگرفت گاه
بشاهی بسر بر نهادی کلاه
بر آن بی بها چرم آهنگران
برآویختی نو بنو گوهران
ز دیبای پرمایه و پرنیان
بر آن گونه شد اختر کاویان
که اندر شب تیره خورشید بود
جهان را ازو دل پرامید بود
بگشت اندرین نیز چندی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
فریدون چو گیتی بر آن گونه دید
جهان پیش ضحاک وارونه دید
سوی مادر آمد کمر بر میان
بسر بر نهاده کلاه کیان
که من رفتنی ام سوی کارزار
ترا جز نیایش مباد ایچ کار
ز گیتی جهان آفرین را پرست
ازو دان بهر نیکی ی زوردست
فرو ریخت آب از مژه مادرش
همی خواند با خون دل داورش
به یزدان همی گفت زنهار من
سپردم ترا ای جهاندار من
بگردان ز جانش بد جادوان
بپرداز گیتی ز نا بخردان
فریدون سبک ساز رفتن گرفت
سخن را ز هر کس نهفتن گرفت
برادر دو بودش دو فرخ همال
ازو هر دو آزاده مهتر بسال
یکی بود ازیشان کیانوش نام
دگر نام پرمایهٔ شادکام
فریدون بریشان زبان برگشاد
که خرم زنید ای دلیران و شاد
که گردون نگردد بجز بر بهی
بما باز گردد کلاه مهی
بیارید داننده آهنگران
یکی گرز فرمود باید گران
چو بگشاد لب هر دو بشتافتند
ببازار آهنگران تاختند
هر آنکس کزان پیشه بد نام جوی
بسوی فریدون نهادند روی
جهانجوی پرگار بگرفت زود
وزان گرز پیکر بدیشان نمود
نگاری نگارید بر خاک پیش
همیدون بسان سر گاومیش
بر آن دست بردند آهنگران
چو شد ساخته کار گرز گران
بپیش جهانجوی بردند گرز
فروزان بکردار خورشید برز
پسند آمدش کار پولادگر
ببخشیدشان جامه و سیم و زر
بسی کردشان نیز فرخ امید
بسی دادشان مهتری را نوید
که گر اژدها را کنم زیر خاک
بشویم شما را سر از گرد پاک

مردم به نزد فریدون رفتند و فریدون چرم برنیزه را به فال نیک گرفت و به ابریشم روم و زربافت و گوهرهای سرخ و زرد و بنفش بیاراست. از آن پس هر کس به پادشاهی ایران زمین میرسید درفش کاویانی را با گوهری نو می آراست.
فریدون چون روزگار را بر ضحّاک آشفته میبیند کلاه کیانی به سر میکند و نزد مادر می آید به او میگوید که به سوی میدان خواهدرفت و از مادر میخواهد که برایش نیایش کند. فرانک فریدون را به دادار پاک می سپاردو از او میخواهد که فرزندش را از بدی و پلیدی به دور نگه دارد. فریدون به دو برادرخود کیانوش و شادکام میگوید که روز پیروزی دور نیست و تاج تهمورث و جمشید را بازپس خواهیم گرفت، و ایران را دوباره پر از داد خواهیم کرد. فریدون آهنگران را فرامیخواند و نقش گرزی گاو نشان را برروی خاک مینگارد تا ایشان از روی آن نگارش گرزی گاونشان برایش بسازند. آهنگرانی چیره دست گرز گاونشانی را برای فریدون میسازند.
در خرداد روز (روز ششم ماه) فریدون با سپاهیان به جنگ ضحّاکیان میرود.
فریدون به خورشید بر برد سر
کمر تنگ بستش به کین پدر
برون رفت خرم به خرداد روز
به نیک اختر و فال گیتی فروز
سپاه انجمن شد به درگاه او
به ابر اندر آمد سر گاه او
به پیلان گردون کش و گاو میش
سپه را همی توشه بردند پیش
کیانوش و پرمایه بر دست شاه
چو کهتر برادر ورا نیک خواه
همی رفت منزل به منزل چو باد
سری پر ز کینه دلی پر ز داد
از اروند رود میگذرد به دژ ضحّاک در بیت المقدس میرسد و بدان راه میابد اما ضحّاک را نمی یابد، زیرا وی برای اینکه پیشگویی فالگیران درست از آب در نیاید به هندوستان رفته بود. کندرو دست نشانده ضحّاک دربیت المقدس می آید و فریدون را می ستاید، اما شبانه راه هندوستان به پیش میپگیرد وبه نزد ضحّاک میشود. ضحّاک را از آنچه بر او رفته آگهی میدهد. ضحّاک با سپاهی ازبیراهه به دژ می آید اما به اسارت فریدون در می آید. به فریدون الهام میشود که وقت نیستی و نابودی ضحّاک هنوز فرانرسیده، پس اورا دست بسته و خوار به لاریجان و سپس البرزکوه میبرد و در غاری که بن آن ناپیدا بود می آویزد.
جهاندار ضحاک از آن گفت و گوی
به جوش آمد و زود بنهاد روی
چو شب گردش روز پرگار زد
فروزنده را مهره در قار زد
بفرمود تا برنهادند زین
بر ان بادپایان باریک بین
بیامد دمان با سپاهی گران
همه نره دیوان جنگ آوران
ز بی راه مر کاخ را بام و در
گرفت و به کین اندر آورد سر
سپاه فریدون چو آگه شدند
همه سوی آن راه بی ره شدند
ز اسپان جنگی فرو ریختند
در آن جای تنگی بر آویختند
همه بام و در مردم شهر بود
کسی کش ز جنگ آوری بهر بود
همه در هوای فریدون بدند
که از درد ضحاک پر خون بدند
ز دیوارها خشت وز بام سنگ
به کوی اندرون تیغ و تیر و خدنگ
ببارید چو ژاله ز ابر سیاه
پیی را نبد بر زمین جایگاه
به شهر اندرون هر که برنا بدند
چه پیران که در جنگ دانا بدند
سوی لشگر آفریدون شدند
ز نیرنگ ضحاک بیرون شدند
خروشی برآمد ز آتشکده
که بر تخت اگر شاه باشد دده
همه پیر و برناش فرمان بریم
یکایک ز گفتار او نگذریم
نخواهیم بر گاه ضحاک را
مر آن اژدهادوش ناپاک را
سپاهی و شهری به کردار کوه
سراسر به جنگ اندر آمد گروه
از آن شهر روشن یکی تیره گرد
برآمد که خورشید شد لاجورد
پس آنگه ضحاک شد چاره جوی
ز لشگر سوی کاخ بنهاد روی
به آن سراسر بپوشید تن
بدان تا نداند کسش ز انجمن
به چنگ اندرون شست یازی کمند
بر آمد بر بام کاخ بلند
بدید آن سیه نرگس شهرناز
پر از جادویی با فریدون به راز
دو رخساره روز و دو زلفش چو شب
گشاده به نفرین ضحاک لب
به مغز اندرش آتش رشک خاست
به ایوان کمند اندر افگند راست
نه از تخت یاد و نه جان ارجمند
فرود آمد از بام کاخ بلند
به دست اندرش آبگون دشنه بود
به خون پری چهرگان تشنه بود
ز بالا چو پی بر زمین بر نهاد
بیامد فریدون به کردار باد
بر آن گرزهٔ گاو سار دست برد
بزد بر سرش ترگ بشکست خرد
بیامد سروش خجسته دمان
مزن گفت کورا نیامد زمان
همیدون شکسته ببندش چو سنگ
ببر تا دو کوه آیدت پیش تنگ
به کوه اندرون به بود بند او
نیاید برش خویش و پیوند او
فریدون چو بشنید ناسود دیر
کمندی بیاراست از چرم شیر
به تندی ببستش دو دست و میان
که نگشاید آن بند پیل ژیان
نشست از بر تخت زرین او
بیفگند ناخوب آیین او
بفرمود کردن به در بر خروش
که هر کس دارید بیدار هوش
نباید که باشید با ساز جنگ
نه زین گونه جوید کسی نام و ننگ
سپاهی تباید که با پیشه ور
به یک روی جویند هر دو هنر
یکی کارورز و یکی گرزدار
سزاوار هر کس پدیدست کار
چو این کار آن جوید آن کار این
پر آشوب گردد سراسر زمین
به بند اندر است آن که ناپاک بود
جهان را ز کردار او باک بود
شما دیر مانید و خرم بوید
به رامش سوی ورزش خود شوید
شنیدند یکسر سخن های شاه
از آن مرد پرهیز با دستگاه
وز آن پس همه نامداران شهر
کس کش بد از تاج وز گنج بهر
برفتند با رامش و خواسته
همه دل به فرمانش آراسته
همی پندشان داد و کرد آفرین
همی یا دکرد از جهان آفرین
همی گفت کین جایگاه منست
به نیک اختر بومتان روشنست
که یزدان پاک از میان گروه
برانگیخت ما را ز البرز کوه
بدان تا جهان از بد اژدها
به فرمان گرز من آید رها
چو بخشایش آورد نیکی دهش
به نیکی بباید سپردن رهش
منم کدخدای جهان سر به سر
نشاید نشستن یه یک جای بر
وگرنه پیش او خاک دادند بوس
ز درگاه برخاست آوای کوس
ببردند ضحاک را بسته خوار
به پشت هیونی برافگنده زار
همی راند ازین گونه تا شیر خواران
جهان را چو این بشنوی پیر خوان
بسا روزگارا که بر کوه و دشت
گذشتست و بسیار خواهد گذشت
بر آن گونه ضحاک را بسته سخت
سوی شیرخواران برد بیدار بخت
همی راند او را به کوه اندرون
همی خواست کارد سرش را نگون
بیامد هم آنگه خجسته سروش
به خوبی یکی راز گفتش به گوش
که این بسته را تا دماوند کوه
ببر همچنان تازیان بی گروه
مبر جز کسی را که نگزیردت
به هنگام سختی به بر گیردت
بیاورد ضحاک را چون نوند
به کوه دماوند کردش بند
به کوه اندرون تنگ جایش گزید
نگه کرد غاری بنش ناپدید
بیاورد مسمارهای گران
به جایی که مغزش نبود اندر آن
فرو بست دستش بر آن کوه باز
بدان تا بماند به سختی دراز
فرو بست دستش بر آن گونه آویخته
وزو خون دل بر زمین ریخته
ازو نام ضحاک چون خاک شد
جهان از بد او همه پاک شد
گسسته شد از خویش و پیوند او
بمانده بدان گونه در بند او

روز پیروزی فریدون بر ضحّاک روزیست که جشن مهرگان در آنروز برگذار میشود.مهرگان جشنی است که در آن سپیدی بر سیاهی و جهل پیروز میشود و روزیست که ایرانیان آزادی و رهایی از ستم ظالمان و ضحّاکیان و پیروزی نیکی بر پلیدی را جشن می گیرند .
 
     
  
 مرد
#113   Posted: 14 Apr 2011 07:32

 2 Star

ارسالها: 1609
هفتخوان رستم و هفتخوان اسفنديار

سخنگوی دهقان چو بنهاد خوان یکی داستان راند از هفتخوان





هفتخوان - دوران های چهارگانه ی شاهنامه - پیدایش داستان های هفتخوان رستم و اسفندیار در عصر برنز (کیانیان):



خوان به معنی سفره و هفتخوان به معنی هفت سفره (هفت سین، هفت روزِ هفته و یا هفت سیاره) است. عدد هفت در اساطیر و ادیان عددی است جادویی و در رابطه با مثلاً هفت کشور، هفت گرد، هفت اندام، هفت کوه و دیگر آمده است که متاسفانه در این گفتار نمی توانم به بررسی آنها هم قلم ببرم.



در هفتخوان رستم و اسفندیار ظاهراً هفتخوان از "هفت" و "خان" به معنی هفت منزل و گذرگاه است. رستم جهتِ رهایی کیکاووس از بند شاه مازندران از هفتخوان می گذرد. اسفندیار هم برای آزاد کردن خواهرانش از دست ارجاسپ به توران رفته و پس از گذراندن هفتخوان آنها را نجات می دهد. پیش از آنکه بررسی این دو هفتخوان را شروع کنیم لازم است دیدی از بالا به حماسه ی بزرگ فردوسی باندازیم. در کتاب پژوهشی ام بعنوان "شناخت شاهنامه" این اثر بزرگ را به چهار دوران اصلی تقسیم بندی کرده ام. نخستین عصر پس از پیشگفتار شاهنامه و بخش پیشدادیان (کیومرث تا طهمورث) عصر طلایی جمشیدشاه (عصر پدران و شکارچیان) است و تا ظهور ضحاک و به بند کشیدنش به دست فریدون ادامه دارد. دومین، عصر نقره (عصر مادران و برزگران) است که با فریدون و پسرانش آغاز گشته و تا پیدایش پهلوانان سیستانی ادامه دارد.



عصر کیانیان با کیقباد آغاز می گردد. این دوران را عصر برنز (دوران پسران و یا اولادان) نام گذاشته ام. ماجرای هفتخوان رستم در اوایل این عصر و با پادشاهی کیکاووس ادغام گشته است. این عصر تا شروع دوران نیمه تاریخی عصر آهن ادامه دارد. دوران تاریخی از پادشاهی بهمن تا یزدگرد سوم است. هفتخوان اسفندیار در سفر او به توران در اواخر عصر کیانیان صورت می گیرد.



ایرانویج و عبور کردن پهلوانان از دایره ی مرکزی جهان شاهنامه و ایرانشهر – مسلک و مذهب کیانی:

در شاهنامه مانند بسیاری از دیدگاه های اساطیری و یا تاریخی با سرزمینی آشنا هستیم که نقطه ی مرکزی داستانها و سرزمین اصلی ایرانیان شناخته شده است. با دید یک ایرانی همه ی راه های جهان به ایران ختم می شوند و همگی هم از همانجا آغاز گشته اند. سرزمینی که فریدون پادشاهی آن را به عهده ی کوچکترین فرزندش ایرج گذاشت و بدین سبب آن را »ایرانویج« نام گذاشتند.



از پارس و البرز و مرز های ایرانشهر و ایرانویج که رد شویم دنیای دیگری با ساختمان خاص خود پدیدار می شود. هر گذری و هر گذرگاهی از سرزمین شناخته شده ی نیاکانمان به جهان دیگری می رسد که برای ما ناشناخته است. در عبور کردن از این مرز و بوم به جهان های دیگر مانند توران و مازندران مراحلی را باید طی کرد که تنها کار پهلوانان است. این گونه مراحل و گذشت از راه ها در شاهنامه بصورت هفتخوان رستم و هفتخوان اسفندیار در آمده اند.



در واقع از قدیم آزمایشات هفتخوانی جزیی از تمایلات رزمی-مذهبی جوانانی بوده که می خواستند به رتبه ی جنگجو، پهلوان و یل برسند و در راه نگهداری از میهن خود کوشش کنند. مسلک پهلوانی با پیدایش طبقه ی جنگجویان در فرهنگهای مختلف به اوج خود می رسد. در مذهب میترائیستی (مهر) که گویا توسط چند سرباز رومی که در ایران می زیستند به روم برده و شناسانده شد این گذرگاه های رزمی-مذهبیِ هفتگانه کاملاً دسته بندی شده، با ساختار منظم و پیچیده ای در آن فرهنگ رشد کرد. گونه ی مدرن آن را می توان در سیستم نظام ارتش دولت ها مشاهده کرد. در این رابطه مهرداد بهار مقاله ی پژوهشی ای بعنوان "ارتباط آیین زورخانه با آیین مهر" و "ورزش باستانی ایران و ریشه های تاریخی آن" دارد که در سال 1351 به چاپ رسید است.



پیش از آنکه به ویژگی های هر دو ماجرا در شاهنامه بپردازیم لازم است تا نگاهی به مراحل گذر از هفتخوان ها بیاندازیم که در زیر بصورت فهرست ارائه کرده ام تا خوانندگان براحتی بتوانند آنها را از هم متمایز و با یکدیگر مقایسه کنند. هر یک از این هفتخوان ها در شاهنامه ی یک جلدی مسکو 25 صفحه است.



هفتخوان رستم (در بخش پادشاهی کیکاوس و رفتن او بمازندران آمده است):



1. رخش شیر را می کشد.

2. چشمه ی آبی به راهنمایی غرم برای رستم پیدا می شود.

3. رستم اژدهایی را می کشد.

4. رستم زن جادو را هلاک می کند.

5. دو گوش دشتبان را می کند.

6. رستم ارژنگ دیو را در غار می کشد.

7. رستم دیو سپید را هلاک می کند. (دیو در حالت فرو رفتن شمشیر به بدنش تبدیل به سنگ می شود).



هفتخوان اسفندیار (پیش از داستان دردناک رستم و اسفندیار رخ می دهد):



1. اسفندیار دو گرگ را می کشد.

2. شیر نر و ماده ای را می کشد.

3. با اژدها می جنگد. (بکمک ساختن گاری و یا صندوق جنگ-ورزی).

4. زن جادوگر را می کشد. (که بصورت دختر زیبایی او را گول می زند).

5. مرغی را به عظمت سیمرغ می کشد.

6. از برف رد می شود و گرگسار را می کشد.

7. رویین دژ را فتح می کند و ارجاسپ شاهِ توران زمین را می کشد.





جالب است که در داستان رستم در جزوه ی مسکو (و جزوه های معتبر دیگر) از واژه ی "هفتخوان" نامی برده نشده است. اما رستم در خوانی که آنرا خوان ششم نامگذاری کرده اند کیکاووس را پیدا می کند و پادشاه از پهلوان می خواهد که از "هفت کوه" بگذرد و به غاری برود و دیو سفید را در آنجا بکشد. همچنین او در هفت روز به مازندران می رسد و کیکاووس را نجات می دهد:



گذر کرد باید بر هفت کوه ز دیوان بهر جای کرده گروه

چو رخش اندر آمد بر آن هفت کوه بران نره دیوان گشته گروه

یکی غار پیش آیدت هولناک چنانچون شنیدم پر از بیم و باک

گذارت بر آن نره دیوان جنگ همه رزم را ساخته چون پلنگ

بغار اندرون گاه دیو سپید کزویند لشکر به بیم و امید

توانی مگر کردن او را تباه که اویست سالار و پشت سپاه



داستان هفتخوان رستم بخشی است از داستان پادشاهی کیکاووس و در شاهنامه فصلِ مستقلی به نام "هفتخوان رستم" وجود ندارد اما هفتخوان اسفندیار داستانی است مستقل که گهگاه در آن از واژه ی "هفتخوان" نیز استفاده شده است:



کنون زین سپس هفتخوان آورم سخن های نغز و جوان آورم

و

بپرسید گشتاسپ از هفتخوان از آن نامور پور فرخ جوان

و

سخنگوی دهقان چو بنهاد خوان یکی داستان راند از هفتخوان

ز رویین دژ و کار اسفندیار ز راه و ز آموزش گرگسار

و

یکی گفت که اسفندیار از پدر پرآزار گشت و بپیچید سر

دگر گفت کو از دژ گنبدان سپه برد و شد بر ره هفتخوان

و

سوی هفتخوان من بنخجیر شیر بیایم شما ره نپویید دلیر



هفتخوان رستم و اسفندیار تفاوت شگفت انگیزی با یکدیگر ندارند و از ریشه های باستانیِ پهلوانی نشات گرفته اند و هر دو در عصر کیانیانِ شاهنامه رخ می دهند. اما به این دلیل که هفتخوان رستم در ابتدای عصر کیانیان و هفتخوان اسفندیار در اواخر این عصر بوجود می آیند هر کدام ویژگی های خاص خود را دارند.



ویژگی های هفتخوان رستم:

هفتخوان رستم در زمان پادشاهی دومین پادشاه کیانیان (کیکاووس) رخ می دهد. همچنین که دیدیم عصر طلایی جمشید عصر پدران و عصر نقره ی فریدون به بعد عصر مادران است. عصر برنزِ (کیانیان) دورانی است که ما آن را عصر اولادان یا پسران نام گذاشته ایم. در این عصر نظام پادشاهی به دو بخش تقسیم می شود. یکی خود پادشاه است و دیگری پهلوانان سیستان، نریمان، سام، زال و رستم.



نخستین پادشاه عصر کیانی، کیقباد است. رستم او را از کوهسارانی که اقوام ایرانی در رابطه با حملات تورانیان (در اواخر عصر نقره) به آنجا پناه برده بودند به ایران برمی گرداند و بر تخت پادشاهی می نشاند. پادشاهانی که در این عصر بر تخت پادشاهی می نشینند در ارتباط با گستاخی و جوانیشان در جنگهای مختلف به پهلوانانی احتیاج دارند تا از ایران نگهداری کنند. هر زمان خطری برای ایران زمین بوجود می آید پهلوانان سیستانی به کمک سیمرغ ایران را نجات می دهند.



کیکاووس، دومین پادشاه ایران در عصر برنز (کیانی) است. رامشگری از مازندران پادشاه را به دیدن این سرزمین بهشتی دعوت و تحریک می کند. پس از لشکر کشیدن کیکاووس به مازندران، خود به دست دیوهای مازندران اسیر می شود. رستم پس از گذشتن از هفتخوان در سفر به مازندران او را از بند دیو ها رها می کند. در واقع پهلوانان سیستانی در این عصر نقش پدرانی را بازی می کنند که در ارتبات با قدرتهای الهی از جمله سیمرغ هستند.



از ویژگی های دیگر عصر برنز آن است که پدران و پسران برای احراز مقام پادشاهی با یکدیگر در حال اختلاف هستند. دخالت پهلوانان سیستانی در امور پادشاهی و همچنین کشمکش بین پدران و پسران در تمام طول این عصر ادامه پیدا می کند. از جمله داستان کیکاووس و پسرش سیاوش و گشتاسب و پسرش اسفندیار. مثال دردناک دیگر داستان رستم و پسرش سهراب است.



به جز نجات دادن کیکاووس از بند هاماوران پادشاه مازندران و گذشتن از هفتخوان - کارهای دیگر رستم - کشتن اسفندیار، بیرون راندن افراسیاب از ایران، فتح دژ سپندکوه، خونخواهی سیاوش، جنگ با سهراب و جنگ با برزو است.



ویژگی های هفتخوان اسفندیار:

پس از پادشاهی کیکاووس و داستان سهراب، سیاوش، بیژن و منیژه و غیره، نبرد بزرگ کیخسرو با تورانیان پیش می آید که به پیروزی ایرانیان می انجامد.



پس از کیخسرو، در زمان پادشاهی لهراسب و گشتاسپ و در اواخر عصر برنز (کیانیان) بخش جدیدی در روند امور پادشاهی بوجود می آید. این رخداد با پادشاهی گشتاسپ که دین پیامبر زرتشت را می پذیرد همزمان است. از این به بعد امور دیوانی پادشاهی به سه بخش تقسیم می گردد؛ دین، پادشاه و پهلوانان. - و رستم بعنوان پهلوان اصلی شاهنامه از پادشاه (گشتاسپ) که دین زرتشت را برگزیده است شکایت می کند و به او تذکر می دهد که رسم پهلوانی و جوانمردی را نباید از یاد برد.



گشتاسپ پادشاه ایران به جز اینکه با خشم رستم طرف است با پسرش اسفندیار هم که خواستار دستیابی به تخت پادشاهی است در کشمکش است. در اواخر عصر برنز کشمکش قدرت پدر و پسر به نهایت خود می رسد و گشتاسپ برای حل این مشکل نخست اسفندیار را به بهانه ی آزادکردن خواهرانش از چنگ ارجاسپ شاه تورانی به سوی آن سرزمین روانه می کند و به پسرش قول می دهد که پس از دستیابی به پیروزی، پادشاهی ایران را به او بسپارد. اسفندیار با گذشتن از هفتخوان خواهرانش را نجات می دهد و به ایران باز می گردد . پادشاه ایران (گشتاسپ) حاضر نمی شود تا پادشاهی ایران را به پسر خود تفویض کند. در نتیجه به دنبال نقشه ای، پسر (اسفندیار) را که توسط زرتشت رویین تن گشته است به جنگ رستم پهلوان می فرستد.



جنگ رستم و اسفندیار یکی از دردناکترین و در واقع عجیب ترین ماجراهای شاهنامه است که در آن بصورت آشکاری سنتِ پدرسالاریِ سرزمین های ایران در اواخر عصر کیانیان نشان داده شده است. پس از کشته شدن اسفندیار به دست رستم و مرگ خود رستم، عصر برنز (کیانی) را پشت سر می گذاریم و با پادشاهی بهمن اسفندیار به طرف عصر دیگری بنام عصر آهن (و یا دوران نیمه تاریخی) گام بر می داریم... با در نظر داشتن و آشنایی به این ویژگی های داستانی و ساختاری در شاهنامه، هفتخوان رستم و اسفندیار برای خوانندگان جذاب تر و معنی دار تر می شوند.
 
     
  
 مرد
#114   Posted: 16 Apr 2011 10:54

 2 Star

ارسالها: 1609
برگرفته از روزنامه اطلاعات - محمد صلواتی

کیخسرو بر تخت پادشاهی ایران

چو آمد به نزدیک کاووس شاه

زشادی خروش آمد از بارگاه

خبر شد به گیتی که فرزند شاه

جهانجوی کیخسرو آمد ز راه



ای عزیز

آمدن کیخسرو (فرزند سیاوش) به ایران شادی و شادمانی مردمان و جنگجویان ایرانی را به دنبال داشت. همچنین کاووس شاه و بزرگان و دانایان از او استقبال کردند. اما از سویی دیگر مشکلی برای کاووس شد.

زیرا کاووس فرزند دیگری داشت به نام «فریبرز» که جانشین کاووس شاه بود. اکنون با آمدن کیخسرو عده‌ای از پهلوانان خواهان پادشاهی «کیخسرو» شدند، وعده‌ای دیگر «فریبرز» را جانشین کاووس شاه می‌خواندند.

در یک سو پهلوانانی چون «گودرز» و «گیو» بودند که لشکر آماده کردند. و در سوی دیگر «توس» بود که هم پهلوانی داشت و هم در نزد کاووس جاه و مقام بسیار داشت.

توس که از لشکر کشی گودرز باخبر شد، مرد ِ خردمندی را انتخاب کرد تا به کاووس خبر برساند.

کاووس شاه از این اختلاف و کینه‌جویی دو پهلوان دلگیر شد و پیغام برای دو فرمانده (گودرز و توس) فرستاد که بدون همراه به نزدِ من بیایید.

دو پهلوان به نزدِ کاووس آمدند. هر یک در جایگاه خود نشستند و نظر خود را گفتند. هنگامی که کاووس سخن دو پهلوان و دو فرمانده از دو سپاه را شنید، وبه اختلاف آنها پی بُرد، گفت: «فریبرز و کیخسرو بایستی برای فتحِ ـ دژ ِ بهمن ـ بروند. این دژ در نزدیکی مرز است و سالیانِ دراز است که مردم ِ ایران از شیطان صفتانِ آنجا در رنج هستند. هر که توانست آن را فتح کند، بر تخت پادشاهی ایران می‌نشیند:

بر این هر دو گشتند همداستان

ندانست از این بِه، کسی داستان

ابتدا فریبرز آمادة رفتن می‌شود. توسِ پهلوان با مردانِ جنگی خود او را همراهی می‌کنند، درفشِ کاویانی نشان سپاه فریبرز می‌شود. اما پس از رسیدن به دژ، یک هفته تلاش می‌کنند تا راهی به داخل پیدا شود. ولی موفق نمی‌شوند:

بگشتند یک هفته گِردِ اندَرَش

به دیده ندیدند جای دَرَش

به نومیدی از جنگ گشتند باز

نیامد بر از رنجِ راه دراز

اکنون نوبت به کیخسرو می‌رسد که همراهِ گودرز پهلوان و گیو با عده‌ای جنگجو به طَرَفِ دژ حرکت می‌کنند. کیخسرو با دیدن دژ به یاد ِ گفتارِ کاووس افتاد که: «در این دژ مردمان دیو سیرت اهریمنی زندگی می‌کنند». بنابراین نامه‌ای به نام یزدان نوشت و در آن نیرو‌های شیطانی را تهدید کرد که جادوی آنها باطل شده و اکنون به نامِ ایزدِ دانا دژ را تسخیر می‌کنیم».

نامه را بر نیزه زد و آن نیزه را به گیو سپرد تا بر دیوار دژ بگذارد و خیلی زود از آن محل دور شود.

همانگه به فرمانِ یزدانِ پاک

از آن بارة دژ، بر آمد ترا ک

تو گفتی که رعد است وقتِ بهار

خروش آمد از دشت و از کوهسار

کیخسرو با سپاه خود واردِ دژ شد. نیروهای اهریمنی را از میان بر داشت. و دستور داد آنجا پرستشگاهی بنا کنند تا زندگی تازه‌ای برای مردمان آغاز شود.

ایرانیان یک سال در آن دژ زندگی کردند تا پرستشگاه ساخته شد و مردمان زندگی تازه‌ای را شروع کردند. پس از آن کیخسرو همراه گودرز و گیو به ایران باز گشت. فریبرز برای تبرک نزد شاهِ جوان رفت و توسِ پهلوان درفشِ کاویانی را به او سپرد. کاووس هم که قدرت و تدبیرِ فرزندِ سیاوش را دید، او را از کرسی زرین که مخصوصِ بزرگان بود، بر جای خود (بر تختِ عاج) نشاند:

بیاورد و بنشاند بر جای خویش

زگنجور تاجِ کیان خواست پیش

ببوسید و بنهاد بر سَرِ خسرو تاج

بسی گوهر افشاند بر تختِ عاج
 
     
  
 مرد
#115   Posted: 16 Apr 2011 10:55

 2 Star

ارسالها: 1609
برگرفته از روزنامه اطلاعات

آشنایی با شاهنامه 1
محمد صلواتی


به نام خداوند جان وخرد

فرنگیس زیرِ تیغ ِ جلادان

همه نامداران آن انجمن

گرفتند نفرین براو تن به تن

که از شاه ودستور و از لشکری

از این گونه نشنید كس داوری

***

پیران ویسه (نیک مرد توران) از سفر باز می‌گشت.

«لهاك» و «پیلسم» و «فرشیدورد» را با چشمان گریان در راه دید. هراسان شد و از كار پیش آمده پرسید.‏

‏ پهلوانان گفتند: «افراسیاب سیاوش را در پنهان سر برید وکسی را مجال نداد تا با او گفتگو کند یا در برابرش مقاومت نشان دهد.»

‏ پیران که این سخن را شنید، فریاد کشید، پیراهن بر تن پاره كرد، گریست، هوش از کف داد و از اسب فرو افتاد..‏

برادران او را به سایه‌سار درختان کشیدند و آب بر او ریختند تا به هوش باز آمدو احوال فرنگیس را پرسید. ‏

پهلوانان گفتند «اکنون جان او در خطر است و كودكی نیز در شکم دارد.»

پیران بی‌درنگ بر اسب نشست و همراه سه پهلوان به سوی جایگاه افراسیاب تاخت. نگهبانان را دید كه فرنگیس را بر زمین انداخته، موی و پای برهنه، چوب برشکمش می‌زنند تا كودك بمیرد، عده‌ای نیز تیغ بر او كشیده‌اند تا او را به دو نیم كنند:‏

فرنگیس را دید چون بی‌هوشان

گرفته نگهبان او را کشان

به چنگال هر بک یکی تیغِ تیز

ز درگاه برخواسته رستخیز

پیران فریاد زد: «دست نگه دارید دست، نگه دارید، تا فرمانی دیگر برسد.»

نگهبانان به فرمان او دست نگه داشتند.

جهان پهلوانِ توران به‌کاخ افراسیاب رفت. نخست زمین برای احترام زمین بوسید و درود فرستاد. اما بعد شاه را به سرزنش كرد و گفت: «چه كس چنین روزگار بد را پیش آورد كه این اندیشه به كار بستی؟ اكنون دیری نگذرد كه سپاهی از ایرانیان به كین‌خواهی سیاوش آمده، همه شهر توران را زیر سم اسبها ویران کنند. سپاهیانش مرد و زن را زیر تیغ خشم می‌گیرند. نفرین بر آن اهریمن كه چنین بد را به توران رساند.» اما با فرنگیس چه کرده‌ای؟ آیا او فرزند پادشاه نبود؟ و آیا فرزند او نواده پادشاه توران نیست؟ اكنون زمان آن است كه من فرنگیس را نزد گلشهر برم و چون فرزند خود از او حمایت وهرگاه كودك از او جدا شد، او را به‌نزد شاه آورم. تا هر چه خواهد تدبیر اندیشد.» ‏

‏ افراسیاب که از کار ِ خود پشیمان شده بود، سر به زیر انداخت و:‏

بدو گفت آن سان که گفتی بساز

مرا کردی از خون او بی‌نیاز

پیر خردمند، فرنگیس را از زیر تیغ ِ جلادان خلاص کرد و اتاقی از ایوان خود پناهش داد. همسر او (گلشهر) نیز او را مانند فرزند خود پرستاری کرد.
 
     
  
 مرد
#116   Posted: 16 Apr 2011 10:57

 2 Star

ارسالها: 1609
برگرفته از روزنامه اطلاعات

آشنایی با شاهنامه 1
محمد صلواتی


به نام خداوند جان وخرد

فرنگیس زیرِ تیغ ِ جلادان

همه نامداران آن انجمن

گرفتند نفرین براو تن به تن

که از شاه ودستور و از لشکری

از این گونه نشنید كس داوری

***

پیران ویسه (نیک مرد توران) از سفر باز می‌گشت.

«لهاك» و «پیلسم» و «فرشیدورد» را با چشمان گریان در راه دید. هراسان شد و از كار پیش آمده پرسید.‏

‏ پهلوانان گفتند: «افراسیاب سیاوش را در پنهان سر برید وکسی را مجال نداد تا با او گفتگو کند یا در برابرش مقاومت نشان دهد.»

‏ پیران که این سخن را شنید، فریاد کشید، پیراهن بر تن پاره كرد، گریست، هوش از کف داد و از اسب فرو افتاد..‏

برادران او را به سایه‌سار درختان کشیدند و آب بر او ریختند تا به هوش باز آمدو احوال فرنگیس را پرسید. ‏

پهلوانان گفتند «اکنون جان او در خطر است و كودكی نیز در شکم دارد.»

پیران بی‌درنگ بر اسب نشست و همراه سه پهلوان به سوی جایگاه افراسیاب تاخت. نگهبانان را دید كه فرنگیس را بر زمین انداخته، موی و پای برهنه، چوب برشکمش می‌زنند تا كودك بمیرد، عده‌ای نیز تیغ بر او كشیده‌اند تا او را به دو نیم كنند:‏

فرنگیس را دید چون بی‌هوشان

گرفته نگهبان او را کشان

به چنگال هر بک یکی تیغِ تیز

ز درگاه برخواسته رستخیز

پیران فریاد زد: «دست نگه دارید دست، نگه دارید، تا فرمانی دیگر برسد.»

نگهبانان به فرمان او دست نگه داشتند.

جهان پهلوانِ توران به‌کاخ افراسیاب رفت. نخست زمین برای احترام زمین بوسید و درود فرستاد. اما بعد شاه را به سرزنش كرد و گفت: «چه كس چنین روزگار بد را پیش آورد كه این اندیشه به كار بستی؟ اكنون دیری نگذرد كه سپاهی از ایرانیان به كین‌خواهی سیاوش آمده، همه شهر توران را زیر سم اسبها ویران کنند. سپاهیانش مرد و زن را زیر تیغ خشم می‌گیرند. نفرین بر آن اهریمن كه چنین بد را به توران رساند.» اما با فرنگیس چه کرده‌ای؟ آیا او فرزند پادشاه نبود؟ و آیا فرزند او نواده پادشاه توران نیست؟ اكنون زمان آن است كه من فرنگیس را نزد گلشهر برم و چون فرزند خود از او حمایت وهرگاه كودك از او جدا شد، او را به‌نزد شاه آورم. تا هر چه خواهد تدبیر اندیشد.» ‏

‏ افراسیاب که از کار ِ خود پشیمان شده بود، سر به زیر انداخت و:‏

بدو گفت آن سان که گفتی بساز

مرا کردی از خون او بی‌نیاز

پیر خردمند، فرنگیس را از زیر تیغ ِ جلادان خلاص کرد و اتاقی از ایوان خود پناهش داد. همسر او (گلشهر) نیز او را مانند فرزند خود پرستاری کرد.
 
     
  
 مرد
#117   Posted: 16 Apr 2011 10:59

 2 Star

ارسالها: 1609
برگرفته از روزنامه اطلاعات


آشنایی با شاهنامه
محمد صلواتی

نبردبیژن با گُرازان

چــراگاه ِ مـــا بـود و فــریـادِ مـــا

تو ای شـــاه ِ ایــران بـــده داد مـــا

گُراز آمد اکنون فــزون از شمــار

گرفت آن همـه بیشـه و مَـرغــزار

ای عزیز،حکیم ِ قصه‌گوی ما ( فردوسی توسی) اکنون داستان پهلوانی بیژن را از دوران باستان برای ما چنین روایت می‌کند:

پس از پیروزی‌های ایران بر سپاه توران،روزی کیخسرو نامدار مجلسی از بزرگان، موبدان، پهلوانان و دوست‌دارانِ تختِ پادشاهی‌ترتیب داد. تصمیم داشت در آن مجلس از آینده سخن بگوید و جهانی نو را مژده دهد. جهانی با عدل و داد، جهانی بدون خونریزی، پر از مهر و محبت.اما هنوز مجلس آغاز نشده بود، که ناگاه دربانِ کاخ شتابان وارد شد و به کیخسرو پادشاه گفت: «عده‌ای از شهر اَرمان آمده‌اند و خواهش می‌کنند تا شاه را ببینند.»کیخسرو از این سخن دلگیر شد و اجازه ورود ارمانیان را داد. آنها وارد شدند و روی زمین زانو زده، و گفتند:«ما کشاورز هستیم اما اکنون گُرازهایی پیل‌پیکر با بدن هایی مانند کوه به ما حمله کرده‌اند و همه کِشت و زِراعت ما را از بین ‌برده‌اند، از پادشاه دادخواهی می‌کنیم. به فریاد ما برس که زندگی ما در خطر است .‏

چو بشنید گفتارِ فـــریـــاد خـــواه

بـه دردِ دل انـدر ، به پیچیــد شــاه

کـه ای نــامــداران و گُردانِ مــن

که جوید همــی نام از این انجمــن

بِبـــُـرَّد ســـَـر ِ آن گُرازان به تیــــغ

نـدارم از او گنــج و گوهــر، دریــغ

همه پهلوانان و میهمانان ایستادندوآماده فرمانِ شاه بودند. بیژن جوان (فرزندِ گیوِ پهلوان ) قدم پیش گذاشت ، ابتدا شاه را آفرین گفت و بعد ادامه داد: «من به فرمان کیخسرو ِپادشاه هستم.»

کیخسرو از حمله گرازهای وحشی، سخن گفت و از بیژن خواست که به نبرد با گرازها برود، اما از آنجا که او راه را خوب نمی‌شناخت و سرزمین اَرمان نزدیک شهر توران بود، پهلوان دیگری به نامِِ«گُرگین را به عنوان ِ «راهنما» با او فرستاد:

بــه گرگینِ میلاد گفــت آنگهـــی

که بیـژن بـه تــوران نـدارد رهــی

تـو بـا او بـُـرو تـا ســـرِ آب بنـــد

همی راهبــر بـاش و هــم یــارمَنــد

بیژن و گرگین به راه افتادند، اما هنوز به سرزمین اَرمان نرسیده بودند که گرازها را دیدند. بیژن از گرگین خواست تا به او کمک کند ولی گرگین چنین نکرد و گفت: «چون تو گنج را می‌گیری تو خود باید با گرازها روبه‌رو شوی.»‏

بیژن با خشم و عصبانیت با گرازها روبه‌رو شد. گاه با نیزه، و گاه با تیر و کمان، و به گاهی دیگر با خنجر، به کشتن گرازها پرداخت. چنان که گرازها فرصت و جرأت پیدا نکردند به بیژن نزدیک شوند. همه یا کشته شدند و یا فرار کردند و یادِ شهر اَرمان را هم از یاد بُردند.اکنون زمانِ بازگشت بود، بیژن دندان‌هایِ بلند چندگراز را بیرون کشید تا به نزد ِپادشاه آورده و از شجاعت خود داستان‌ها بگوید :‏

کـــه دنــدان‌هــا نــزد شـــاه آورد

تـــن ِ بــی‌ســرانشـان به راه آورد

در همین لحظه گرگین به او رسید و پرسید: «این دندان ها را برای چه می‌خواهی؟» ‏

بیژن پاسخ داد: «دندان‌هایی به این بزرگی را تاکنون کس ندیده، به نزد ِ کیخسرو می‌برم تا از او جایزه بگیرم.» ‏

گرگین به بیژن حسادت کرد، تصمیم گرفت تا حیله‌ای به کار زند و خود را سهیم در این کار کند . با چنین تصمیم ، از جشنگاهِ «منیژه» دختر افراسیاب سخن گفت :

یکی دشت بینی همـه سبــز و زرد

کز او شـــــاد گردد دلِ راد مـــرد‏

منیژه همان دُخـــتِ افـــراسیاب

دُرافشان کُند بـاغ، چـــون آفـتاب

بیژن ، جوانِ پرغرور ، تصمیم گرفت این جشنگاه را ببیند. از گرگین خواست تا او را به سوی مرز توران راهنمایی کند.‏
 
     
  
 مرد
#118   Posted: 7 Jun 2011 07:03

 2 Star

ارسالها: 1609
البرز کوه در شاهنامه فردوسیکوه در آثار و اساطیر ملل جایگاه ویژه ای دارد مثلاً در اساطیر ژاپن از کوه «فوجی یاما» و در یونان از کوه «اُلَمپ» مقر «زئوس یا ژوپیتر» به تقدس و احتیاط یاد می شود.
در اوستای زرتشت،مخصوصاً «یشت ها و بندهش» البرز که «هرا»یا «هربُرز»نامیده می شود،جزء نخستین هاست مثلاً «نخستین کوهی که برفراز رست،البرز ایزدی بخت بود(1)»دکتر معین در شرح این واژه می نویسد:«هَر به معنی کوه+بُرز به معنی بلند و بالا و بزرگ،جمعاً کوه بزرگ،کوه بلند» با این توضیح در اصطلاح متداول «کوه البرز»نوعی حشو وجود دارد مثل سنگ حجر الاسود ، راز پنهان و... بگذریم.
در شاهنامه ی فردوسی،از این کوه که در سرتاسر شمال ایران کشیده شده است به کرات یاد می شود بنابراین در نزد ایرانیان این کوه دارای مرتبتی ممتاز است،زیرا از یک سو سمبل و یادگار استواری این خاک پاک تلقی می شد و به عنوان یکی از موانع استراتژیکی خدادادی ،مایه ی مصونیت ایران زمین در برابر مهاجمان افسار گسیخته بود و از دیگر سو بنابر آثار اساطیری و روایات کهن،هم محل به بند کشیدن و کشتن نیروهای اهریمنی است و هم پرورشگاه کسانی چون زال و فریدون و محل ریاضت کشیدن عارفانی چون شاه نعمت الله ولی است(2)و هم خیزش گاه تیر ایران گستر آرش و... در این مقال به بسط معروف ترین روایات و وقایع پیرامون البرز می پردازیم.
1-البرز،محبس و محکمه ی ضحاک
2-پرورش گاه فریدون
داستان ضحاک در بندهش اوستا،تاریخ بلعمی،مجمل التواریخ و القصص و شاهنامه ی فردوسی آمده است. ضحاک از عناصر فریفته شده ابلیس است. او پدرش مرداس را که پادشاهی نیک رفتار بود می کشد و پس از «جمشید». در ایران به پادشاهی می رسد.
فردوسی درباره ی طول پادشاهی و فضای اجتماعی مملکت در دوران حکمرانی وی می سراید:

...چو ضحاک بر تخت شد شهریار بر او سالیان انجمن شد هزار
هنر خوار شد،جادویی ارجمند نهان راستی،آشکارا گزند...

سستی عقل و اراده ی ضحاک و نیت و اراده ی ناپاک او موجب چیرگی نیروهای اهریمنی بر او شد ابلیس بارها با ردا و لوای متفاوت خود را در چشمش خوش نمایانده و به اجرای برنامه های شیطانی خود پرداخت . بار اول در کشتن پدر،بار دوم در لباس آشپزبارگاه که با تقاضای بوسه بر کتف ضحاک ،از شانه هایش مار رویانید و بار سوم در لباس پزشک که برای آرام ساختن مارها، نسل کشی به راه انداخت وچنین نسخه نوشت:

به جز مغز مردم،مده شان خورش مگر خود بمیرند از این پرورش...
بنابراین ضحاک برای آرام ساختن مارها به نسل کشی (که به نظر می رسد یکی از اهداف پشت پرده ی ابلیس بود) پرداخت،در این هنگام برچیده شدن بساط پادشاهیش را هم خواب می بیند،خواب گزاران ظهور «فریدون»و شکست ضحاک را حتمی و قریب الوقوع،تعبیر کردند ضحاک به تعقیب فریدون پرداخت (چون فرعون در تعقیب موسی)مادر فریدون-فرانک-از بیم مرگ فرزند و از این که مبادا به سرنوشت پدرش –آبتین-که مغزش طعمه مارهای ضحاک شد ،مبتلا شود،وی را به البرز کوه می برد
فریدون در آنجا از پستان گاوی به نام« پرمایه»شیر می خورد و می بالد و فکر انتقام جویی پدر و قربانیان بی گناه دیگر را در سر می پروراند.
به موازات این کار «آرمایل»و«کرمایل»دو پادشاه زاده ی پارسا و پاک سرشت،به چاره جویی می پردازند،در لباس آشپز به دربار ضحاک می روند،بزرگ ترین خدمت آنها ،نجات افراد بود،آنها دو نفری را که روزانه برای کشتن و تهیه ی غذای مارها ،تحویل می گرفتند. یکی را به البرز کوه،نزد فریدون می فرستادند و بدین ترتیب هسته ی مرکزی و مردمی شورش علیه ضحاک بنا نهاده شد.
سر انجام پس از استیلای کژی و ناراستی و نارضایتی،«کاوه آهنگر» که حدود هفده فرزند یا برادران وی قربانی مطامع ابلیسی ضحاک شدند ، با عده ای قیام کرد و در البرز به فریدون پیوستند،نیروهای شورشی با پیش آهنگی فریدون و کاوه بساط پادشاهی ضحاک را برچیدند.
فریدون به واسطه ی سروشی(به تعبیر فردوسی)از کشتن ضحاک با «گرزگاوسر» منصرف شد و او را برای عبرت آیندگان در دماوند به بند کشید

همی راند او را به کوه اندرون همی خواست کارد سرش را نگون
بیامد همان گه خجسته سروش به خوبی یکی راز گفتش به گوش
که این بسته را تا دماوند کوه ببر هم چنین تازیان بی گروه
بیاورد ضحاک را چون نوند به کوه دماوند کردش به بند...

در پایان ضحاک توسط «گشتاسب» در دماوند کشته شد و آیین جشن نابودی وی را در همان جا برگزار کردند.
3- البرز، آشیانه ی سیمرغ
سیمرغ در شاهنامه ی فردوسی موجودیست عجیب،با اعمالی خارق العاده با نقش ((دانای حکیم ))که در البرز آشیان دارد این مرغ حامی و دادرس نوادگان سام نریمان است به عنوان مثال
هنگام تولد رستم به کمک مادرش –رودابه-می شتابد و نقش قابله یا ماما را بازی می کند . زایمان غیر طبیعی را پیشنهاد می دهد و با تجویز گیاهان دارویی و اعطای چند پر خود،زخم و درد ناشی از زایمان غیر طبیعی رودابه را درمان می کند(نکته به لحاظ سابقه واقعاً قابل تأمل است)
بنا به روایت فردوسی بزرگ در شاهنامه ، سیمرغ پس از دلداری زال راه کار را این گونه می نماید

بیاور یکی خنجر آبگون یکی مرد بینا دل پر فسون
نخستین به می ماه را مست کن ز دل بیم و اندیشه را پست کن
تو بنگر که بینا دل افسون کند ز صندوق تا شیر را بیرون کند
بکافد تهی گاه سرو سهی نباشد مر او را ز درد آگهی
وزو بچه ی شیر بیرون کشد همه پهلوی ماه در خون کشد
وزان پس بدوزآن کجا کرد چاک ز دل دور کن ترس و اندوه و باک

گیاهی که گویم تو با شیر و مشک بکوب و بکن هر سه در سایه خشک

بسای و بیالا بران خستگیش ببینی هم اندر زمان رستگیش
بران مال ازان پس یکی پر من خجسته بود سایه ی فر من
بدین کار دل هیچ غمگین مدار که شاخ برومندت آید به بار
بگفت و یکی پر ز بازو بکند فکند و به پرواز بر شد بلند...
 
     
  
 مرد
#119   Posted: 7 Jun 2011 07:04

 2 Star

ارسالها: 1609
همچنین سیمرغ در جنگ رستم و اسفندیار به درخواست زال به یاری و راهنمایی رستم می پردازد و علیرغم این که از اسفند یار دل خوشی ندارد(به جهت کشته شدن جفتش در خوان پنجم اسفندیار) ابتدا به درمان زخم های رستم و رخش می پردازد وبعد رستم را به خردورزی وصلحی پیروزمندانه فرا می خواند ، نبرد و خون ریزی را نکوهش می کند وبعد به عنوان آخرین راه کار روییین تنی اسفند یار را بر ملا می کند وراه پیروزی را به رستم نشان می دهدو او را بر اسفندیار پیروز می گرداند

...بدو گفت اکنون که اسفندیار بیاید بجوید ز تو کارو زار
توخواهش کن و خوبی و راستی مکوب ایچ گونه در کاستی
مگر باز گرددبه شیرین سخن به یاد آیدش روزگار کهن
که تو چند پوییدی اندر جهان به رنج و به سختی ز بهر مهان
چو پوزش کنی چند و نپذیردت همی از فرومایگان گیردت
به زه کن کمان را و این چوب گز بدین گونه پرورده در آب رز...

رستم پس از پند فراوان ، نتوانسست اسفندیار جوان و جویای نام را از خواسته ی غیر ممکنش (به بند کشیدن رستم واسارتش)منصرف کند به آخرین تیر ترکش متوسل می شود

...بدانست رستم که لابه به کار نیاید همی پیش اسفندیار ...
...تهمتن گز اند کمان کرد زود بدان سان که سیمرغ فرموده بود
بزد تیر بر چشم اشفندیار سیه شد جهان پیش آن نامدار
خم آورد بالای سرو سهی ازو دور شد دانش و فرهی...

وبدین سان یکی از برجسته ترین حوادث تراژیک شاهنامه رقم می خورد واسفندیار مغرور به دست رستم وراهنمایی سیمرغ به خاک می افتد

4-البرز،پرورش گاه زال
«سام نریمان»پس از سال ها،آرزو و انتظار، صاحب فرزندی می شود که مویش سپید بود. سام درمانده شد که این نوزاد،دیو است یا پری،بنابراین سخت دل مشغول شد

...چو فرزند را دید،مویش سپید ببود از جهان سر به سر ناامید
بپیچد همی تیره جانم زشرم بجوشد همی در دلم خون گرم
چو آیند و پرسند،گردنکشان چه گویم از این بچه ی بدشان ؟...

بنابراین دستور داد او را از آن مکان دور سازند،زال را که نوزادی چند روزه بود در حوالی البرز کوه رها کردند سیمرغ او را یافت ،به آشیانه اش برد و پروراند.
...چوسیمرغ را بچه شد گرسنه به پرواز بر شد دمان از بنه...

ناگهان زال را دید که
... زخاراش گهواره و دایه خاک تن از جامه دور و لب از شیر پاک
فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ بزد بر گرفتش از آن گرم سنگ
ببردش دمان تا به البرز کوه که بودش بدانجا کنام و گروه ...

و بدین ترتیب زال تحت دایگی و سر پرستی سیمرغ در البرز می بالد و بزرگ می شود. ارادت سیمرغ به زال پایدار می ماند و چنان که آمد،زال با کمک وی ،بسیاری از ناهمواری ها را هموار ساخت.
5-البرزبوسه گاه گامهای آرش کمانگیر
آرش،کماندار بزرگ ایرانیست که در زمان پادشاهی «منوچهر» ایرانی و «افراسیاب» تورانی می زیست او از تیراندازان نامی لشکر منوچهر بود.
جنگ ایران و توران سال های سال برنده ای نداشت پس از مدت ها جدال و ستیزه،بنا شد تیراندازی از خاک ایران،تیر رها کند،محل فرود آمدن تیر مرز ایران و توران باشد.
این رسالت بزرگ را آرش آزاد مرد تیرانداز ایرانی بر عهده گرفت به البرز رفت و از فراز قله تیری را رها کرد و در دم جان سپرد مرگ پیروزمندانه ی آرش هم وسعت خاک ایران را در پی داشت و هم سلامت ورضایت ایرانیان را
ادامه ی رشادت آرش را از زبان سیاووش کسرایی بخوانید

.شامگاهان
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله های پیگیر بازگردیدند نشان از پیکر آرش با کمان و ترکشی بی تیر. آری آری جان خود در تیر کرد آرش/کار صدها،صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش/تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون به دیگر نیم روزی از پی آن روز نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند و آن جا را از آن پس ،مرز ایران شهر و توران نام کردند.
افتادن تیر آرش در حوالی(مرو با جیحون)هم باعث شادمانی مردم ایران و هم موجب ختم غائله دیرینه ی ایران و توران شد.
برگرفته از سایت پردیس
 
     
  
 مرد
#120   Posted: 8 Jun 2011 07:29

 2 Star

ارسالها: 1609
بیژن و منیژه / فردوسی


ثریا چون منیژه بر سر چاه
دو چشم من بدو چون چشم بیژن

كیخسرو روزی شادان بر تخت شاهنشهی نشسته و پس از شكست اكوان دیو و خونخواهی سیاوش جشنی شاهانه ترتیب داده بود. جام یاقوت پر می‌ در دست داشت و به آواز چنگ گوش فرا داده بود. بزرگان و دلاوران گرداگردش را گرفته و همگی دل بر رامش و طرب نهاده بودند.

همه بادﮤ خسروانی به دست
همه پهلوانان خسرو پرست

می اندر قدح چون عقیق یمن
به پیش اندرون دستـﮥ نسترن

سالاربار كمر بسته بر پا ایستاده و چشم به فرمان شاهانه داشت كه ناگهان پرده ‌دار شتابان رسید و خبر داد كه ارمنیان كه در مرز ایران و توران ساكن اند از راه دور به دادخواهی آمده اند و بار می خواهند. سالار نزد كیخسرو شتافت و دستور خواست. شاه فرمان ورود داد. ارمنیان به درگاه شتافتند و زاری كنان داد خواستند:
شهریارا ! شهر ما از سوئی به توران زمین روی دارد و از سوی دیگر به ایران.
از این جانب بیشه ای بود سراسر كشتزار و پر درخت میوه كه چراگاه ما بود و همـﮥ امید ما بدان بسته. اما ناگهان بلائی سر رسید. گرازان بسیار همـﮥ بیشه را فرا گرفتند‌, با دندان قوی درختان كهن را به دو نیمه كردند. نه چارپای از ایشان در امان ماند و نه كشتزار.
شاه برایشان رحمت آورد و فرمود تا خوان زرین نهادند و از هر گونه گوهر بر آن پاشیدند پس از آن روی به دلاوران كرد و گفت: كیست كه در رنج من شریك شود و سوی بیشه بشتابد و سر خوكان را با تیغ ببرد تا این خوان گوهر نصیبش گردد.
كسی پاسخ نداد جز بیژن فرخ نژاد كه پا پیش گذاشت و خود را آمادﮤ خدمت ساخت. اما گیو پدر بیژن از این گستاخی بر خود لرزید و پسر را سرزنش كرد.

به فرزند گفت این جوانی چر است ؟
به نیروی خویش این گمانی چر است؟

جوان ارچه دانا بود با گهر
ابی آزمایش نگیرد هنر

به راهی كه هرگز نرفتی مپوی
بر شاه خیره مبر آب روی

بیژن از گفتار پدر سخت بر آشفت و در عزم خود راسخ ماند و شاه را از قبول خدمت شاد و خشنود ساخت. گرگین در این سفر پرخطر به راهنمائیش گماشته شد.
بیژن آمادﮤ سفر گشت و با یوز و باز براه افتاد, همـﮥ راه دراز را نخجیر كنان و شادان سپردند تا به بیشه رسیدند, آتش هولناكی افروختند و ماده گوری بر آن نهادند, پس از خوردن و نوشیدن و شادمانی بسیار, گرگین جای خواب طلبید. اما بیژن از این كار بازش داشت و به ایستادگی و ادارش كرد و گفت: یا پیش آی یا دور شو و در كنار آبگیر مراقب باش تا اگر گرازی از چنگم رهائی یافت با زخم گرز سر از تنش جدا كنی. گرگین درخواستش را نپذیرفت و از یارمندی سرباز زد.

تو برداشتی گوهر و سیم و زر
تو بستی مر این رزمگه را كمر

كنون از من این یار مندی مخواه
بجز آنكه بنمایمت جایگاه

بیژن از این سخن خیره ماند و تنها به بیشه در آمد و با خنجری آبداده از پس خوكان روانه شد. گرازان آتش كارزار بر افروختند و از مرغزار دود به آسمان رساندند.
گرازی به بیژن حمله‌ ور گردید و زره را برتتش درید, اما بیژن به زخم خنجر تن او را به دو نیم كرد و همگی ددان را از دم تیغ گذراند و سرشان را برید تا دندانهایشان را پیش شاه ببرد و هنر و دلاوری خود را به ایرانیان بنمایاند, گرگین كه چنان دید بظاهر بر بیژن آفرینها گفت و او را ستود, اما در دل دردمند گشت و از بدنامی سخت هراسید و دربارﮤ بیژن اندیشه ‌های ناروا بخاطر راه داد.

ز بهر فزونی و از بهر نام
به راه جوانی بگسترد دام

پس از باده گساری و شادمانی بسیار, گرگین نقشـﮥ تازه را با بیژن در میان نهاد و گفت در دو روزه راه دشتی است خرم و نزه كه جویش پر گلاب و زمینش چون پرنیان و هوایش مشكبو است. هر سال در این هنگام جشنی برپا می شود, پریچهرگان به شادی می نشینند منیژه دختر افراسیاب در میانشان چون آفتاب تابان می ‌درخشد.

زند خیمه آنگه بر آن مرغزار
ابا صد كنیزك همه چون نگار

همه دخت تركان پوشیده روی
همه سرو قد و همه مشكبوی

همه رخ پر از گل همه چشم خواب
همه لب پر از می به بوی گلاب

بهتر آنكه به سوی ایشان بشتابیم و از میان پریچهرگان چند تنی برگزینیم و نزد خسرو باز گردیم. بیژن جوان از این گفته شاد گشت و به سوی جشنگاه روان شد.
پس از یك روز راه به مرغزار فرود آمدند و دو روز در آنجا به شادی گذراندند.
از سوی دیگر منیژه با صد كنیزك ماهرو به دشت رسید و بساط جشن را گسترد.
چهل عماری از سیم وزر با ساز و عشرت آماده بود. جشن و سرور و غوغا بر پا گشت.
همینكه گرگین از ورود عروس دشت آگاه شد داستان را به بیژن گفت و از رامش و جشن یاد كرد. بیژن عزم كرد كه پیشتر رود تا آئین جشن تورانیان را از نزدیك ببیند و پریرویان را بهتر بنگرد. از گنجور كلاه شاهانه وطوق كیخسروی خواست و خود را به نیكو و جهی آراست و بر اسب نشست و خود را شتابان به دشت رسانید و در پناه سروی جا گرفت تا از گزند آفتاب در امان ماند. همه جا پر از آوای رود و سرود بود و پریرویان دشت و دمن را از زیبائی خرم گردانیده بودند بیژن از اسب به زیر آمد و پنهانی به ایشان نگریست و از دیدن منیژه صبر و هوش از كف داد. منیژه هم چون زیر سرو بن بیژن را دید با كلاه شاهانه و دیبای رومی و رخساری چون سهیل یمن درخشان, مهرش بجنبید و دایه را شتابان فرستاد تا ببیند كیست و چگونه به آن دیار قدم گذارده و از بهر چه كار آمده است.

بگویش كه تو مردمی یا پری
برین جشنگه بر همی بگذری

ندیدیم هرگز چو تو ماهروی
چه نامی تو و از كجائی بگوی

دایه بشتاب خود را به بیژن رساند و پیام بانوی خود را به او داد. رخسار بیژن چون گل شكفت و گفت: من بیژن پسر گیوم و به جنگ گراز آمده ‌ام, سرهاشان بریدم تا نزد شاه ببرم. اكنون كه در این دشت آراسته بزمگهی چنان دیدم عزم بازگشت برگردانیدم.

مگر چهرﮤ دخت افراسیاب
نماید مرا بخت فرخ به خواب

به دایه و عده‌ ها داد و جامـﮥ شاهانه و جام گوهر نگار به او بخشید تا در این كار یاریش كند.
دایه این راز را با منیژه باز گفت. منیژه همان دم پاسخ فرستاد:

گر آئی خرامان به نزدیك من
برافروزی این جان تاریك من

به دیدار تو چشم روشن كنم
در و دشت و خرگاه گلشن كنم

دیگر جای سخنی باقی نماند‌, بیژن پیاده به پرده سرا شتافت. منیژه او را در بر گرفت و از راه و كار او و جنگ‌ گراز پرسید. پس از آن پایش را به مشك و گلاب شستند و خوردنی خواستند و بساط طرب آراستند. سه روز و سه شب در آن سراپردﮤ آراسته به یاقوت و زر و مشك و عنبر شادیها كردند و مستی‌ ها نمودند. روز چهارم كه منیژه آهنگ بازگشت به كاخ كرد و از دیدار بیژن نتوانست چشم بپوشد, به پرستاران فرمود تا داروی بیهوشی در جامش ریختند و با شراب آمیختند؛ بیژن چون خورد مست شد و مدهوش افتاد. در عماری خوابگاهی آغشته به مشك و گلاب ساختند و او را در آن خواباندند و چون نزدیك شهر رسیدند خفته را به چادری پوشاندند و در تاریكی شب نهفته به كاخ در آوردند و چون داروی هوشیاری به گوشش ریختند, بیدار گشت و خود را در آغوش نگار سیمبر یافت. از این كه ناگهان خود را در كاخ افراسیاب گرفتار دید و رهائی را دشوار یافت بر مكر و فسون گرگین آگاه گشت و بر او نفرین ‌ها فرستاد, اما منیژه به دلداریش برخاست و جام می‌ به دستش داد و گفت:

بخورمی مخور هیچ اندوه و غم
كه از غم فزونی نیابد نه كم

اگر شاه یابد زكارت خبر
كنم جان شیرین به پیشت سپر

چندی برین منوال با پریچهرگان و گلرخان شب و روز را به شادی گذراندند تا آنكه دربان از این راز آگاه گشت و از ترس جان

بیامد بر شاه توران بگفت
كه دخترت از ایران گزیدست جفت

افراسیاب از این سخن چون بید در برابر باد برخود لرزید و خون از دیدگان فرو ریخت و از داشتن چنین دختری تأسف خورد.

كرا از پس پرده دختر بود
اگر تاج دارد بد اختر بود

كرا دختر آید بجای پسر
به از گور داماد ناید ببر

پس از آن به گرسیوز فرمان داد كه نخست با سواران گرد كاخ را فرا گیرند و سپس بیژن را دست بسته به درگاه بكشانند.
گرسیوز به كاخ منیژه رسید و صدای چنگ و بانگ نوش و ساز به گوشش آمد, سواران را به گرد در و بام برگماشت و خود به میان خانه جست و چون بیژن را میان زنان نشسته دید كه لب بر می‌ سرخ نهاده و به شادی مشغول است خون در تنش بجوش آمد و خروشید كه, ناپاك مرد

فتادی به چنگال شیر ژیان
كجا برد خواهی تو جان زین میان

بیژن كه خود را بی سلاح دید بر خود پیچید و خنجری كه همیشه در موزه پنهان داشت بیرون كشید و آهنگ جنگ كرد و او را به خون ریختن تهدید نمود. گرسیوز كه چنان دید سوگند خورد كه آزارش نرساند, با زبان چرب و نرم خنجر از كفش جدا كرد و با مكر و فسون دست بسته نزد افراسیابش برد. شاه از او بازخواست كرد و علت آمدنش را به سرزمین توران جویا شد. بیژن پاسخ داد كه: من با میل و آرزو به این سرزمین نیامدم و در این كار گناهی نكرده ‌ام, به جنگ گراز آمدم و به دنبال باز گمشده ‌ای براه افتادم و در سایـﮥ سروی بخواب رفتم, در این هنگام پری بر سر من بال گسترد و مرا خفته ببر گرفت و از اسبم جدا كرد.
در این میان لشكر دختر شاه از دور رسید. پری از اهرمن یاد كرد و ناگهان مرا در عماری آن خوب چهر نشاند و بر او هم فسونی خواند تا به ایوان رسیدم از خواب بیدار نشدم.

گناهی مرا اندرین بوده نیست
منیژه بدین كار آلوده نیست

پری بیگمان بخت برگشته بود
كه بر من همی جادو آزمود

افراسیاب سخنان او را دروغ شمرد و گفت می ‌خواهی با این مكر و فریب بر توران زمین دست یابی و سرها را بر خاك افكنی. بیژن گفت كه ای شهریار پهلوانان با شمشیر و تیر و كمان به جنگ می‌ روند من چگونه دست بسته و برهنه بی ‌سلاح می ‌توانم دلاوری بكنم, اگر شاه می خواهد دلاوری مرا ببیند دستور دهد تا اسب و گرز دردست من بگذارند. اگر از هزاران ترك یكی از زنده بگذارم پهلوانم نخوانند.
افراسیاب از این گفته سخت خشمگین شد و دستور داد او را زنده در گذرگاه عام به دار مكافات بیاویزند. بیژن چون از درگاه افراسیاب بیرون كشیده شد اشك از چشم روان كرد و بر مرگ خود تأسف خورد, از دوری وطن و بزرگان و خویشان نالید و به یاد صبا پیامها فرستاد:

ایا باد بگذر به ایران زمین
پیامی زمن بر به شاه گزین


به گردان ایران رسانم خبر
وز آنجا به زابلستان برگذر

به رستم رسان زود از من خبر
بدان تا ببندد به كینم كمر

بگویش كه بیژن بسختی درست
تنش زیر چنگال شیر نرست


به گرگین بگو ای یل سست رای
چه گوئی تو بامن به دیگر سرای

بدین ترتیب بیژن دل از جان برگرفت و مرك را در برابر چشم دید.
از قضا پیران دلیر از راهی كه بیژن را به مكافات می رساندند گذر كرد و تركان كمربسته را دید كه داری بر پا كرده و كمند بلندی از آن فرو هشته اند, چون پرسید دانست كه برای بیژن است. بشتاب خودرا به او رساند. بیژن را دید, كه برهنه با دستهائی از پشت بسته, دهانش خشك و بیرنك بر جای مانده است. از چگونگی حال پرسید. بیژن سراسر داستان را نقل كرد. پیران را دل بر او سوخت و دستور داد تا دژخیمان كمی تأمل كنند و دست از مكافات بدارند و شتابان به در گاه شاه آمد, دست بر سینه نهاد و پس از ستایش و زمین بوسی , بخشودگی بیژن را خواستار شد.
افراسیاب از بدنامی خویش و رسوائی كه پدید آمده بود گله ها كرد:

نبینی كزین بی هنر دخترم
چه رسوائی آمد به پیران سرم

همه نام پوشیده رویان من
ز پرده بگسترد بر انجمن

كزین ننگ تا جاودان بر درم
بخندد همه كشور و لشكرم

سرانجام افراسیاب پس از درخواستهای پیاپی پیران راضی گشت كه بیژن را به بند گران ببندند و به زندان افكنند و به گرسیوز دستور داد كه سراپایش را به آهن و زنجیر ببندند و با مسمارهای گران محكم گردانند و نگون به چاه بیفكنند تا از خورشید و ماه بی‌ بهره گردد و سنگ اكوان دیو را با پیلان بیاورند و سر چاه را محكم بپوشانند تا به زاری زار بمیرد, سپس به ایوان منیژه برود و آن دختر ننگین را برهنه بی تاج و تخت تا نزدیك چاه بكشاند تا آنكه را در درگاه دیده است در چاه ببیند و با او به زاری بمیرد.
گرسیوز چنان كرد و منیژه را برهنه پای و گشاده سر تا چاه كشاند و به درد و اندوه واگذاشت. منیژه با اشك خونین در دشت و بیابان سرگردان ماند. پس از آن روزهای دراز از هر در نان گرد می‌كرد و شبانگاه از سوراخ چاه به پائین می ‌انداخت و زار می گریست.

شب و روز با ناله و آه بود
همیشه نگهبان آن چاه بود

از سوی دیگر گرگین یك هفته در انتظار بیژن ماند و چون خبری از او نیافت پویان به جستنش شتافت و هر چه گشت گم كرده را نیافت, از بداندیشی دربارﮤ یار خود پشیمان گشت و چون به جایگاهی كه بیژن از او جدا شده بود رسید, اسبش را گسسته لگام و نگون زین یافت, دانست كه بر بیژن گزندی رسیده است. با دلی از كردﮤ خودپشیمان به ایران بازگشت. گیو به پیشبازش شتافت تا از حال بیژن خواستار شود. چون اسب بیژن را دید و از او نشانی نیافت مدهوش بر زمین افتاد, جامع بر تن درید و موی كند و خاك بر سر ریخت و ناله كرد:

به گیتی مرا خود یكی پور بود
همم پور و هم پاك دستور بود

از این نامداران همو بود و بس
چه انده گسار و چه فریاد رس

كنون بخت بد كردش از من جدا
چنین مانده ‌ام در دم اژدها

گرگین ناچار به دروغ متوسل شد كه با گرازان چون شیر جنگیدیم و همه را برخاك افكندیم و دندانهایشان به مسمار كندیم و شادان و نخجیر جویان عزم بازگشت كردیم, در راه به گوری برخوردیم. بیژن شبرنگ را به دنبال گور برانگیخت و همینكه كمندبه گردنش افكند گور دوان از برابر چشمش گریخت و بیژن و شكار هر دو نا پدید شدند. در همـﮥ دشت و كوه تا ختم و از بیژن نشانی نیافتم, گیو این سخن را راست نشمرد گریان با او نزد شاه رفت و پاسخ گرگین را باز گفت. گرگین به درگاه آمد و دندانهای گراز بر تخت نهاد و در برابر پرسش شاه جوابهای یاوه و ناسازگار گفت.
شاه فرمود تا بندش كردند و زبان به دلداری گیو گشود و گفت: سواران از هر طرف می‌فرستم تا از بیژن آگهی یابند و اگر خبری نشد شكیبا باش تا همینكه ماه فروردین رسید و باغ از گل شاد گشت و زمین چادر سبز پوشید جام گیتی نمای را خواهم خواست كه همـﮥ هفت كشور در آن نمودار است, در آن می‌نگرم و به جایگاه بیژن پی می‌برم و ترا از آن می آگاهانم.
بگویم ترا هر كجا بیژن است
به جام این سخن مرمرا روشن است

گیو با دل شاد از بارگاه بیرون آمد و به اطراف كس فرستاد, همـﮥ شهر ارمان و توران را گشتند و نشانی از بیژن نیافتند.
همینكه نوروز خرم فرا رسید گیو با چهرﮤ زرد و دل پر درد به درگاه آمد و داستان جام را بیاد آورد. شهریار جام گوهر نگار را پیش خواست و قبای رومی ببر كرد و پیش جهان آفرین نالید و فریاد خواست و پس به جام نگریست و هفت كشور و مهر و ماه و ناهید و تیر و همـﮥ ستارگان و بودنیها در آن نمودار شد. هر هفت كشور را از نظر گذراند تا به توران رسید, ناگهان بیژن را در چاهی به بند گران بسته یافت كه دختری از نژاد بزرگان به غمخواریش كمر بسته است. پس روی به گیو كرد و زنده بودن بیژن را مژده داد.

ز بس رنج و سختی و تیمار اوی
پر از درد گشتم من از كار اوی

زپیوند و خویشان شده نا امید
گدازان و لزان چو یك شاخ بید

چو ابر بهران به بارندگی
همی مرگ جوید بدان زندگی

جز رستم كسی را برای رهائی بیژن شایسته ندیدند. كیسخر فرمود تا نامه ای نوشتند و گیو را روانـﮥ زابلستان كرد, گیو شتابان دو روزه راه را یكروز سپرد و به زابلستان رسید. رستم چون از داستان آگاه گشت از بهر بیژن زار خروشید و خون از دیده بارید زیرا كه از دیر باز با گیو خویشاوندی داشت, زن گیو دختر رستم و بیژن نوادﮤ او بود و رستم خواهر گیو را هم به زنی داشت. به گیو گفت: زین از رخش بر نمی ‌دارم مگر آنگاه كه دست بیژن رادر دست بگیرم و بندش را بسوئی بیفكنم. پس از آنكه چند روز به شادی و رامش نشستند نزد كیخسرو شتافتند. كیخسرو برای رستم جشن شاهانه‌ ای ترتیب داد و فرمود تا در باغ گشادند و تاج زرین و تخت او را به زیر سایـﮥ گلی نهادند:

درختی زدند از بر گاه شاه
كجا سایه گسترد بر تاج و گاه

تنش سیم و شاخش زیاقوت زر
برو گونه گون خوشهای گهر

عقیق و زیر جد همه برگ و بار
فرو هشته از شاخ چون گوشوار

بدو اندرون مشك سوده به می
همه پیكرش سفته برسان نی

بفرمود تا رستم آمد به تخت
نشست از بر گاه زیر درخت

كیخسرو پس از آن از كار بیژن با او سخن گفت و چارﮤ كار را بدست وی دانست. رستم كمر خدمت بر میان بست و گفت:

گر آید به مژگانم اندر سنان
نتابم زفرمان خسرو عنان

گرگین نیز به وساطت رستم مورد بخشش شاهانه قرار گرفت. اما چون كیخسرو از نقشـﮥ لشكر كشی رستم پرسید پاسخ داد كه این كار جز با مكر و فریب انجام نگیرد و پنهانی باید آمادﮤ كار شد تا كسی آگاه نگردد و به جان بیژن زیان نرسد. راه آن است كه به شیوﮤ بازرگانان به سرزمین توران برویم و با شكیب فراوان در آنجا اقامت گزینیم. اكنون سیم و زر و گهر و پوشیدنی بسیار لازم است تا هم ببخشیم و هم بفروشیم.
پس از آن هفت تن از دلاوران و هزار سوار دلیر برگزید و براه افتاد. لشكریان را در مرز ایران گذاشت و خود با هفت پهلوان, همه با لباس بازرگانان به شهر توران روی آوردند. ده شتر بار گوهر و صد شتر جامعـﮥ لشكریان را حمل می‌كرد, چون به شهر ختن رسید در راه پیران و یسه را كه از نخجیر گاه باز می‌گشت دید, جامی پراز گوهر نزدش برد و خود را بازرگانی معرفی كرد كه عزم خرید چارپا و فروش گوهر دارد و از او حمایت خواست و جام پر گهر تقدیمش كرد. پیران چون بر آن گوهرها نگریست بر او آفرین كرد و با نوازش بسیار خانـﮥ خود دعوتش نمود. اما رستم اجازه خواست كه جای دیگری بیرون شهر برگزیند, پیران وعده كرد كه پاسبانان برای نگاهداری مال التجاره ‌اش برگمارد. رستم خانه ای گزید و مدتی در آن اقامت كرد, از گوشه و كنار برای خرید دیبا و گهر به درگاهش رو نهادند و او مدتها در آن خانه به داد و ستد پرداخت.
روزی منیژه سر و پا برهنه با دیدگان پر اشك نزد رستم شتافت و پس از ثنا و دعا, با زاری و آه پرسید: ای بازرگان جوانمرد كه از ایران آمده ای بگو كه از شاه و پهلوانان, از گیو و گودرز چه آگاهی داری, هیچ نشنیده ای كه از بیژن خبری به ایران رسیده باشد و پدرش چاره گر بجوید آیا نشنیده اند كه پسرشان در چاه, در بندگران گرفتار است؟
رستم ابتدا بر این گفته ها گمان بد برد و خود را بظاهر خشمگین ساخت و گفت: نه خسرو می شناسم و نه گیو و گودرز را , اصلاً در شهری كه كیخسرو است, اقامت ندارم.
اما چون گریه و زاری دختر را دید, خوردنی پیشش نهاد و یكایك پرسشهائی كرد, منیژه داستان بیژن و گرفتاریش را در آن چاه ژرف نقل كرد و خود را معرفی نمود:

منیژه منم دخت افراسیاب
برهنه ندیده تنم آفتاب

كنون دیده پر خون و دل پر ز درد
ازین در بدان در دور خساره زرد

همی نان كشكین فراز آورم
چنین راند ایزد قضا بر سرم

برای یكی بیژن شور بخت
فتادم ز تاج و فتادم زتخت

و در خواست كرد كه اگر به ایران گذارش افتد و در دادگاه شاه گیو و رستم را ببیند, آنها را از حال بیژن آگاه سازد. رستم دستور داد تا خورشهای بسیار آوردند و از جمله مرغ بریانی در نان پیچید و در درونش انگشتری جای داد و گفت اینها را به چاه ببر و به آن بیچاره بده. منیژه دوان آمد و بستـﮥ غذا را به درون چاه انداخت. بیژن از دیدن آنهمه غذاهای گوناگون متعجب گشت و از منیژه پرسید كه آنها را از كجا بدست آورده است. منیژه پاسخ داد كه بازرگانی گرانمایه از بهر داد و ستد از ایران رسیده و این خورشها را برایت فرستاده است.
بیژن چون دست برد ناگهان چشمش به انگشتری افتاد كه مهر پیروزﮤ رستم بر آن نقش بسته است. از دیدن آن خندﮤ بلند سر داد چنانكه منیژه از سر چاه شنید و با تعجب گفت:

چگونه گشادی به خنده دو لب
كه شب روز بینی همی روز و شب

بیژن پس از آنكه اورا به وفادرای سوگند داد راز را بر او فاش نمود و گفت كه آن گوهر فروش كه مرغ بریان داد به خاطر من به توران زمین آمده است. برو از او بپرس كه آیا خداوند رخش است.
منیژه شتابان نزد رستم آمد و پیام بیژن را رساند. رستم چون دانست كه بیژن راز را با دختر در میان نهاده است خود را شناساند و گفت: برو همینكه هوا تیره شد و شب از چنگ خورشید رهائی یافت برسر چاه آتش بلندی بر افروز تا به آن نشانه به سوی چاه بشتابم . منیژه بازگشت و به جمع آوری هیزم شتافت.

منیژه به هیزم شتابید سخت
چو مرغان بر آمد به شاخ درخت

چو از چشم, خورشید شد نا پدید
شب تیره بر كوه لشكر كشید

منیژه بشد آتشی برفروخت
كه چشم شب قیرگون را بسوخت

رستم زره پوشید و خدا را نیایش كرد و با گردان روی به سوی چاه آورد هفت پهلوان هرچه كردند نتوانستند سنگ را بجنبانند, سرانجام رستم از اسب بزیر آمد.

زیزدان زور آفرین زور خواست
بزد دست و آن سنگ برداشت راست

بینداخت بر بیشـﮥ شهر چین
بلرزید از آن سنگ روی زمین

پس كمندی انداخت و پس از آنكه او را به بخشایش گرگین واداشت از چاه بیرونش كشید.

برهنه تن و مو و ناخن دراز
گدازنده از درد و رنج و نیاز


همه تن پر از خون و رخسار زرد
از آن بند و زنجیر زنگار خورد

سپس همگی به خانه شتافتند و پس از شست و شوی, شترها را بار كردند و اسبها را آمادﮤ رفتن ساختند. رستم منیژه را با دلاوران از پیش فرستاد و خود با بیژن و سپاهیان به جنگ افراسیاب پرداخت و پس از شكست او با اسیران بسیار به ایران بازگشتند. پهلوانان ایران چون خبر بازگشت رستم و بیژن را شنیدند به استقبال شتافتند و آنها را به درگاه كیخسرو آوردند. رستم دست بیژن را گرفت و به شاه سپرد, شاه بر تخت نشست و فرمود تا بیژن به پیشش آمد و از رنج و تیمار و زندان و روزگار سخت و دختر تیره روز سخن گفت. شاه:

بفرمود صد جامه دیبای روم
همه پیكرش گوهر و زرش بوم

یكی تاج و ده بدره دینار نیز
پرستنده و فروش هرگونه چیز

به بیژن بفرمود كاین خواسته
ببر پیش دخت روان كاسته

بر نجش مفرسای و سردش مگوی
نگر تا چه آوردی او را به روی

تو با او جهان را به شادی گذار
نگه كن برین گردش روزگار
 
     
  
صفحه  صفحه 12 از 13:  « پیشین  1  ...  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی

داستان های شاهنامه (لیست داستانها در پست دوم)

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2022 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA