انجمن لوتی
صفحه  صفحه 11 از 13:  « پیشین  1  ...  10  11  12  13  پسین »
خاطرات و داستان های ادبی

داستان های شاهنامه (لیست داستانها در پست دوم)

 
#101   Posted: 19 Jan 2011 00:13


 1 Star

ارسالها: 1008
به زني خواستن اهرن دختر سوم قيصر



خواستار دختر سوم قيصر، جواني به نام اهرن از پهلوانان و بزرگ زادگان روم بود كه قيصر به او گفته بود:«من ديگر به رسم نياكان دختر به شوي نخواهم داد. پيمان آن است كه نخست هنري بنمايي و آن گاه به خواستگاري دخترم بيايي. اگر بتواني اژدهايي را كه در كوه سقيلا زندگي مي كند و بلاي جان مردم اين ديار شده، از ميان برداري تو را به دامادي سرافراز مي كنم.» اهرن با سري پر انديشه نزد ميرين به چاره جويي رفت و از او در خلوت راهنمايي خواست. ميرين پس از آنكه او را سوگند داد راز گشتن گرگ بدست گشتاسپ را براي او بازگشود و آن گاه نامه اي به هيشوي نوشت تا تدبيري بينديشد و اهرن را به كام دل خود برساند. هيشوي با مهرباني او را پذيرفت و نزد خود نگه داشت تا گشتاسپ از نخجير بازآمد و داستان خواستگاري اهرن و پيمان قيصر را به او باز گفت و از او خواهش كرد تا آن اژدهاي غران را از ميان بردارد.



گشتاسپ پذيرفت و گفت:«برو نخجير بلند بساز كه بالايش چون پنجه باز باشد و بر سر هر دندانه آن نيزه اي از آهن آبديده استوار كن و با يك اسب و برگستوان و يك گرز به اينجا بياور تا من به فرمان يزدان آن اژدهاي دمان را نگون از درخت بياويزم.

كشتن گشتاسپ اژدها و دادن قيصر دختر خود را به اهرن:


اهرن با شتاب رفت و آنچه را گشتاسپ خواسته بود آماده كرد و آورد و هر سه سوار شدند و به سوي كوه سقيلا تاختند. هيشوي كوه را به گشتاسپ نشان داد و خود با اهرن بازگشت. گشتاسپ به كوه رفت و چنان نعره اي زد كه اژدها به ستوه آمد و با دم آتشين خود او را به سوي خويش كشيد. گشتاسپ نيز چون تگرگ بر سر او تيره باريد و آهسته آهسته به هيولا نزديك شد و نام يزدان را بر زبان آورد و ناگهان خنجر را در دهان او فرو كرد و تيغ ها را بر كامش نشاند. زهر و خون اژدها از كوه سرازير شد و جانور سست و بي رمق بر زمين افتاد و گشتاپ چنان با شمشير بر سرش زد تا مغزش را بر سنگ ريخت و سپس دو دندان او را كند و سر و تن خود را شست و پيروز سپاسگزار از يزدان، نزد هيشوي و اهرن بازگشت. ياران بر او نماز بردند و او را ستودند. اهرن هداياي بسيار و اسبان آراسته به او پيشكش كرد ولي گشتاسپ جز يك اسب و يك كمان و چند تير چيزي از آن ميان برنداشت و شادان نزد كتايون بازگشت. اهرن نيز اژدها را با چندين گاو و گردون از كوه پايين كشيد و خود سرافراز در پيشاپيش گردون به قصر قيصر آمد. مردم در سر راه او گرد مي آمدند و

هر آنكس كه آن زخم شمشير ديد

خروشيدن گاو گردون شنيد

همي گفت كاين زخم اهرمنست

نه شمشير و نه نخجير اهرن است

قيصر با شادي به پيشبازش آمد و به افتخار پيروزي او جشني آراست و اسقف را به قصر خواند و دختر را به اهرن داد.

هنر نمودن گشتاسپ در ميدان:
قيصر از اينكه دو داماد پهلوان نصيبش شده، از شادماني سر بر آسمان مي ساييد و پيروزي آن دو را به آگاهي همه نامداران مي رساند تا آنكه روزي در برابر ايوانش ميداني آراست و همه پهلوانان را به هنرنمائي در آن ميدان فراخواند. دو داماد شاد قبل از همه شروع به هنرنمايي كردند و با هنر خود در چوگان و تيره و نيزه ميدان قيصر را آراستند. از آن سو كتايون نزد گشتاسپ آمد و گفت:«تا كي چنين اندوهگين به گوشه اي بنشيني و انديشه كني بلند شو و به ميدان قصر به تماشاي دو داماد پدرم برو و ببين اين دو پهلوان كه يكي گرگ را كشته و ديگري اژدها را، چه گردي برپا كرده اند» گشتاسپ گفت:«اگر تو چنين مي خواهي من حرفي ندارم ولي اگر پدرت كه مرا از شهر بيرون كرده در آنجايم ببيند چه خواهد گفت.» با اين همه گشتاسپ زين بر اسب گذاشت و به ميدان رفت و چندي آنجا به نظاره ايستاد و آن گاه گوي و چوگان خواست و وارد ميدان شد.

او چنان هنري در بازي نشان داد كه پاي ديگر يلان سست شد و هنگامي كه نوبت تيرو كمان رسيد باز همه از او در شگفت ماندند. قيصر به اطرافيان خود گفت:«او را نزد من آوريد تا بدانم كيست و از كجا آمده كه من تاكنون سوار سرفرازي چون او نديده ام.» و چون او را نزد قيصر خواندند و قيصر از نام و نشانش پرسيد گشتاسپ پاسخ داد:«من همان مرد بيگانه اي هستم كه قيصر دخترش را به خاطر او از ديدگان راند و هيشوي شاهد است كه آن گرگ بيشه و آن اژدها نيز به دست من كشته شده اند. هيشوي با شتاب به خانه رفت و دندانهاي گرگ و اژدها را آورد و نزد قيصر گذاشت و قيصر تازه دانست كه ستمي بر گشتاسپ و كتايون رفته است.

ز اهرن و ميرن برآشفت و گفت

كه هرگز نماند سخن در نهضت

و سوار بر اسب به پوزش نزد كتايون آمد و دختر فزارنه خود را دربر گرفت و از او و شويش دلجويي كرد و آنها را به قصر باز آورد و چهل خادم به خدمتشان گمارد. قيصر پس از آنكه كتايون را براي گزينش شويي بدان سرافرازي ستود، از او پرسيد كه آيا از نام و نژاد شويش آگاهي دارد؟ و كتايون پاسخ داد:«بي گمان او از خاندان بزرگي است ولي تاكنون رازش را بر من نگشوده. من تنها مي دانم كه او نزد خود را فرخزاد مي نامد و بيش از اين چيزي به من نگفته.» قيصر گنج و انگشتر به گشتاسپ بخشيد و تاج و پر گهر بر سرش نهاد و به همه فرمان داد تا از فرخزاد فرمان ببرند.
این كاربر به درخواست خودش بن شد.
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
 
     
  
 
#102   Posted: 19 Jan 2011 00:13


 1 Star

ارسالها: 1008
نامه قيصر بر الياس و باژخواستن از او


سرزمين خزر همسايه روم بود و قيصر نامه اي به الياس پادشاه آنجا نوشت و از او تقاضاي باژ كرد و پيام داد كه:«اگر باژ و ساو مرا نپذيري و گرو گان به روم نفرستي، بدان كه عمرت به سر آمده و خاك خزر زير پاي فرخزاد زير و زبر خواهد شد.» الياس در پاسخ نوشت كه:«اگر به اين يك تن سوار مي نازيد، من آماده نبردم و باژ به روم نخواهم داد كه اگر كوه آهن هم باشد تنها يك تن است.» اهرن و ميرين كه از پيام الياس آگاهي يافتند به قيصر گفتند:«بهوش باش. الياس، گرگ و اژدها نيست كه با زهر و شمشير كشته شود بهتر است از جنگ با او بپرهيزي و از در آشتي درآيي.» قيصر از سخنان آنان پژمرده و نوميد شد و به فرخزاد گفت:«اگر تو نيز تاب جنگ با الياس را نداري زودتر بگو تا او را با گنج و خواسته و با زبان چرب از روم برگردانيم.» اما گشتاسپ كه او را فرخزاد مي ناميدند پاسخ داد كه:

«من از او باكي ندارم ولي پاي ميرين و اهرن نبايد به ميدان نبرد برسد كه از آنها همه گونه كژي برمي آيد.

بنيروي پيروزگر يك خداي

چو من اندر آيم به ميدان ز جاي

نه الياس مانند نه با او سپاه

نه چندان بزرگي نه تخت و كلاه

پس آتش جنگ افروخته شد و دو لشكر به هامون آمدند. الياس از ديدن يال و كوپال فرخزاد به شگفت آمد و غريب سواري نزدش فرستاد و به او پيام داد كه:«اگر نزد ما آيي و يار و مهتر ما باشي گنج بي رنج يا بي و بهره بسيار.» ولي فرخزاد پاسخ داد كه

تو كردي بر اين داوري دست پيش

كنون بازگشتي زگفتار خويش

اكنون گفتار به كار نمي آيد و بايد آماده رزم شوي.

رزم گشتاسپ با الياس:


چون خورشيد برآمد، دو سپاه آراسته در برابر يكديگر صف كشيدند و آواي بوق و كوس برخاست و چكاچاك شمشيرها گوش فلك را كر كرد و جوي خون از هر طرف جاري شد. گشتاسپ اسب خود را تازاند و پيش الياس آمد و او را به نبرد خواند و هر دو سوار اسب را برانگيختند. نخست الياس بر فرخزاد تير باريد تا او را از ميدان بدر كند ولي گشتاسپ نيزه اش را بر كشيد و با چنان نيرويي بر جوشن الياس زد كه او را از اسب برزمين افكند؛ دستش را بست و كشان كشان نزد قيصر برد و آن گاه با لشكر بر سپاه دشمن تاخت و بسياري از آنها را كشت و بقيه را به اسيري گرفت. همگان را شگفت زده بر جاي گذاشت و سپس پيروز گردن افراشته نزد قيصر بازگشت. قيصر با شادي به پيشبازش شتافت و بر سر و چشمش بوسه زد و دستور داد تا همه روم را آذين بستند و آن پيروزي بزرگ را جشن گرفتند.



باژ خواستن قيصر از لهراسپ:


چندي گذشت تا آنكه قيصر كه از پيروزي بر الياس مغرور شده بود به اين فكر افتاد كه از لهراسپ نيز باژ بخواهد پس قالوس را كه مردي خردمند بود با پيام نزد لهراسپ به ايران فرستاد تا به او بگويد كه:«تاج و تخت تو به اين پيمان بر سر جاي خواهد ماند كه فرمان مرا گردن نهي و باژ مرا بپذيري و گرنه سپاهي گران به سپهداري فرخزاد به سويت خواهم فرستاد تا بر و بومتان را ويران و آن را با خاك يكسان كند. «لهراسپ فرستاده را پذيرفت و چون از پيام قيصر آگاهي يافت از گستاخي او برآشفت اما خشم خود را آشكار نكرد و قالوس را چنان به نرمي نواخت و برايش بزم آراست كه گويي پيام آور روم نبوده است. آن گاه در خلوت از او پرسيد كه قيصر به دلگرمي كدام پشتيبان از همه باژ مي خواهد و رزم مي جويد؟ او كه بيش از اين چنين توانايي نداشت. راهنمايش در اين نامجويي كيست؟ قالوس كه سپاسگزار نوازش و پذيرايي گرم لهراسپ بود گفت: سوار دلير و شير گيري نزد قيصر آمده كه در پهلواني و دلاوري افسانه گشته و همه از هنرش در رزم و شكار در شگفت اند قيصر او را به دامادي خود سرافراز كرده و سخت گراميش مي دارد.» لهراسپ پرسيد:«بگو بدانم چهره اين دلاور به چه كسي مانند است.» و قالوس پاسخ داد كه:«قد و بالا و چهره او با زرير چون سيبي است كه به دو نيم شده باشد.» و لهراسپ دانست كه آن دلاور كسي جز فرزندش گشتاسپ نيست. پس قالوس را با هداياي فراوان بازگرداند و به قيصر پيام داد كه:«من آماده نبردم.»

بردن زير پيغام لهراسپ به قيصر:


لهراسپ مدتي به فكر فرو رفت و سپس زرير را فراخواند و گفت:«بي گمان اين فرخزاد روم همان برادرت گشتاسپ است و اگر درنگ كنيم كار تباه خواهد شد و او همراه روميان به جنگ ما خواهد آمد. پس تو با شتاب تاج شاهي و درفش كاوياني و زرينه كفش را بردار و به نزدش برو و به او بگو كه من پادشاهي را به او مي سپارم.» زرير نيز با سپاهي آراسته و لشكري گزيده با نوادگان كاوس و گودرز و بهرام و ريونيز از خاندان و دو نواده گيو رو به سوي روم نهاد و در مرز حلب سپاه را به بهرام سپرد و خود به صورت پيكي به درگاه قيصر شتافت. در بارگاه قيصر دو برادر يكديگر را ديدند و شناختند اما هيچ آشكار نكردند. زرير نزد قيصر رفت و گفت:«اين فرخزادي كه چنين به او مي نازي يكي از بندگان ماست كه از درگاه شاه گريخته و نزد شما پايگاه يافته.» و آن گاه پيام لهراسپ را چنين به قيصر داد:«نه ايران خزر است و نه من الياس كه تو سر از آيين ديرين بپيچي و از من باژ بخواهي پس آماده نبرد باش.»

قيصر نيز پاسخ داد:«من هر زمان آماده رزمم، باز گرد و جامه نبرد بساز.»

باز رفتن گشتاسپ با زرير به ايران و دادن لهراسپ تخت ايران او را:


روز ديگر. گشتاسپ به قيصر گفت من پيش از اين در دربار شاه بوده ام و آنان همه مرا مي شناسند و از هنرهاي من آگاهي دارند. بهتر است من به آنجا بروم و گفتني ها را با آنها بگويم.

همان به كه من سوي ايشان شوم

بگويم همي گفته ها بشنوم

برآرم از ايشان همه كام تو

درخشان كنم در جهان نام تو

قيصر نيز پذيرفت، گشتاسپ سوار شد و به تنهايي به سپاه ايران آمد. لشكريان ايران چون فرزند سرفراز لهراسپ را ديدند پياده به پيشبازش شتافتند و بر او نماز بردند. زرير پيش آمد و دو برادر يكديگر را تنگ در آغوش گرفتند و زرير به برادر گفت:«پدرمان سخت پير و خسته پير و خسته شده است و توان پادشاهي ندارد. او مي خواهد كه پس از اين تو پادشاه ايران باشي و اين تاج را نيز براي تو فرستاد.» و تاج م تخت و طوق و ياره را پيش آورد و گشتاسپ شادمان بر تخت شاهي نشست و تاج بر سر نهاد و همه بزرگان و نامداران و سران لشكر كمر بسته در كنار تختش در كنار تختش برپاي ايستادند.

بشاهي بر او آفرين خواندند

ورا شهريار زمين خواندند

گشتاسپ سپس پيامي به قيصر فرستاد و گفت:«همه كارها چنان كه خواست تو بود راست شده و زرير و سپاه آماده پيمانند و اگر زحمتي نيست و لشكر گاه ايرانيان بيا كه زمانه به كام تو است.» قيصر نيز آن پيام را پذيرفت و رو به سوي لشكر گاه ايرانيان نهاد و چون به آنجا رسيد گشتاسپ از تخت به پا خاست و او را دربر گرفت و قيصر نيز با شگفتي تمام گشتاسپ پوزش او را پذيرفت و او را كنار خود نشاند و به او گفت كه شامگاهان كتايون را نزد وي روانه كند. قيصر نيز گنجها و نگين و طوق و دينار و ديبا بار شتران كرد و با غلامان بسيار همراه كتايون نزد گشتاسپ برد و شهريار جوان نيز باژ روم را به او بخشيد و با كتايون و زرير و ديگر يلان رو به سوي ايران نهاد.

قيصر دو منزل همراه آنان آمد و سپس به خواهش گشتاسپ بازگشت. در ايران لهراسپ و بزرگان به پيشباز گشتاسپ شتافتند و او چون پدر از اسب فرود آمد و زمين را بوسيد و لهراسپ فرزند را دربر گرفت و نواخت و همه با هم سوي ايوان شاهي رفتند. در آنجا لهراسپ با دست خود تاج بر سر فرزند نهاد و او را به شاهي آفرين كرد و گشتاسپ با سپاس و ستايش به پدر گفت:

چو مهتر كني من ترا كهترم

بكوشم كه گرد ترا بسپرم

همه نيك بادا سرانجام تو

مبادا كه باشيم بي نام تو
این كاربر به درخواست خودش بن شد.
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
 
     
  
 
#103   Posted: 19 Jan 2011 00:14


 1 Star

ارسالها: 1008
هزيمت شدن گشتاسپ از ارجاسپ



شاه كه مرگ پدر از يك سو و كشته شدن پسران و دلاورانش از سوي ديگر او را بي تاب و ناتوان كرده بود پشت به دشمن كرد واز رزمگاه گريخت. تركان تا دو منزل در پي او تاختند ولي گشتاسپ خود را به كوهي رساند كه تنها يك راه داشت و آن راه را جز شاه كسي نمي دانست و با سپاهيانش در آن كوه پناه جست. ارجاسپ در پي او به كوه رسيد. ولي راهي در آن نيافت. پس از چهار سو كوه را گرد كرد و گشتاسپ و همراهانش را در آنجا به محاصره درآورد. سپاهيان ايران در آنجا ماندند و با خار و خاشاك آتش افروختند و از بيچارگي اسبها را كشتند و خوردند. شاه درمانده از جاماسپ چاره خواست و جاماسپ تنها چاره را در آن ديد كه اسفنديار را از بند و زندان برهانند و به ياري بخواهند. شاه راي او را پسنديد و گفت:

«راست ميگويي كه من از همان زمان نيز از كار خود پشيمان بودم. اما نمي دانم چه كسي ياراي رفتن به دژ و رهانيدن او را خواهد داشت.» جاماسپ اين ماموريت را به عهده گرفت و خود را چون تركان آراسته، شبانه سوار شد و به تنهايي از كوه فرود آمد و به سوي دژ گنبدان تاخت. به هنگام بدرود گشتاسپ به او گفت:«چون اسفنديار را ديدي از ما درودش ده و بگو كه بدخواهت كرزم با دلي پر درد از جهان رفت. اكنون اگر كينه از دل پاك كني و سر دشمنان ما را به خاك آوري به يزدان سوگند كه تاج و تخت را به تو مي سپارم و خود را گوشه اي به نيايش يزدان مي پردازم.»

رفتن جاماسپ به ديدن اسفنديار: آذرنوش پسر اسفنديار بر بام دژ به ديده باني ايستاده بود. چون گرد سواري را از راه مي رسد و خود به در دژ شتافت تا ببيند سوار دوست است يا دشمن. با ديدن جاماسپ او را شناخت و در دژ را گشود. جاماسپ نزد اسفنديار آمد و بر او نماز برد و پيام درود پدر را به او داد. اسفنديار پاسخ داد:«اي خردمند چرا بر من بسته در زنجير نماز مي بري و اكنون كه ارجاسپ ايران را به دشت خون بدل كرده درود شاهنشاه را به من مي دهي؟ بگذار كه فرزند شاه همان كرزم اهريمن باشد. كه به گفتار او مرا بي گناه در بند كرد. به يزدان سوگند كه من اين بيداد گشتاسپ را هرگز فراموش نخواهم كرد.» جاماسپ گفت:

«تو راست مي گويي، اما اگر دلت از پدر سير گشته، كين خواهي كشته شدن نيايت لهراسپ و هشتاد موبد به رسم را چه مي گويي كه تركان همگي را سر بريدند و با خونشان آذر آتشكده را فرو نشاندند.» اسفنديار گفت:«آيا نيا در انديشه تيمار و مهرباني با من بود كه من به فكر كين خواهي او باشم؟» پسر به كه جويد كنون كين اوي كه تخت پدر جست و آيين اوي جاماسپ گفت:«تو كه اندوه نيا را به دل نداري، در انديشه خواهرانت هماي و به آفريد باش كه هر دو در چنگال تركان اسيرند.» اسفنديار باز گفت:«مگر خواهران يادي از من كردند كه من به يادشان باشم.» جاماسپ گفت:

«پدرت بدون خورد و خوراك با ديدگاني گريان در كوه مانده و سي هشت برادرت همگي در رزمگاه كشته شده اند. يزدان از تو نمي پسندد كه دل از مهر پدر پيچي.» اسفنديار پاسخ داد:«آن روز كه من در بند بودم و برادران نامدارم در بزم، آيا هيچ از من درمانده به ياد آوردند؟ اكنون از كين خواهي چه سود؟» دل جاماسپ از پاسخهاي اسفنديار به درد و خشم آمد و ناچار آخرين خبر را هم به او داد:«آن برادر مهربان و غمخوارت، فرشيدورد را چه مي گويي كه با خود و جوشن چاك چاك و تن پاره به زخم شمشير در رزمگاه افتاده.»

چه آواز دادش از فرشيد ورد

رخش گشت پر خون و دل پر ز درد

همي گفت زارا دليرا گوا

يلا شير دل مهترا خسروا

اسفنديار براي برادر خروشيد و زاري كرد و به زاري گفت:«چرا اين خبر را از من نهان كردي هم اكنون دستور بده تا آهنگران اين غل و زنجير را بگشايند.» آهنگران با سوهان و پتك گران آمدند و غل و بند او را سودند اما اسفنديار از كندي كارشان به خشم آمد.

به آهنگرش گفت كاي شوم دست

ببندي، و بسته نداني شكست؟

و خود برخاست و پاي را فشرد و دست را پيچيد و بند زنجير را از هم گسست و آن همه زنجير را از ديوار دژ بيرون افكند و گفت:«اين هداياي كرزم بود كه سالها مرا از رزم و بزم بازداشت. من از بيدادي كه از شهراي بر من رفته به پروردگارم شكايت خواهم برد. من به فرمان يزدان و پند اوستا كه پسر را به فرمان پدر مي خواند در بند و زندان ماندم و سخن نگفتم نفرين بر آنكه اين بد را بر من آغاز كرد.» سپس اسفنديار با تني دردمند به گرمابه رفت و زنگ زنجير را از تن زدود و جامه خسرواني و جوشن پهلواني پوشيد و خود و شمشير و اسب خواست. وقتي آنها را پيش آوردند اسفنديار از ديدن اسب لاغر و زارش برآشفت و گفت:«من گناهكار بودم و بايد در زنجير مي بودم. اسبم چه كرده بود كه او را به اين روز انداختيد؟» و دستور داد تا اسب را شستند و با خوراك خوب تنش را نيرومند كردند.

ديدن اسفنديار برادر خود فرشيدورد را: در شبي تيره در دژ گشوده شد و اسفنديار، تيغ هندي در دست با پسرانش بهمن و آذرنوش و راهبري جاماسپ از دژ بيرون آمدند و به هامون تاختند. اسنفنديار رو به سوي آسمان كرد و گفت:«خداوندا، اگر در جنگ پيروز شوم و انتقام خون نياي پير و بي گناه و سي و هشت برادر دلاورم را از جاماسپ بگيرم، مي پذيرم كه كينه اي از پدر در دل نگيرم و صد آتشكده برپا كنم. راه گم كردگان را به دين بهي بخوانم و جادوان را از پاي درآورم. صد كاروانسرا بسازم با ده هزار چاه آب و در كنار چاهسارها درختان بسيار بنشانم.» اسفنديار چون به نزد فرشيدورد كه آشفته و مجروح خفته بود رسيد اشك از ديدگانش باريدن گرفت. به او گفت: اي شير جنگجو چه كسي اين گزند را به تو رسانده؟ بگو كه اگر شير و پلنگ هم باشد كين تو را از او خواهم گرفت.» و فرشيدورد پاسخ داد:«اي پهلوان بزرگترين آسيب از گشتاسپ به ما رسيده كه ترا در بند كرد و گرنه اين تركان را ياراي گزند نبود. اما در نبرد كهرم بود كه مرا از پاي درآورد. اي برادر خروشنده و اندوهناك مباش، من به سراي ديگر مي روم، مرا ببخش و هميشه به ياد داشته باش.

تو بدرود باش اي جهان پهلوان كه جاويد بادي و روشن روان فرشيدورد اين را گفت و جان داد. اسفنديار گريست و خروشيد و جامه بر تن چاك داد و با دلي پر از كينه تن برادر را به زين اسب بست و به كوهي بلند برد و در زير درختي بلند و پر شاخ او را به گور سپرد و خود به جايگاهي باز آمد كه گشتاسپ در آنجا شكست يافته بود. در آنجا زمين را پوشيده از كشتگان ايران ديد و در جايي ديگر كشته كرزم را ديد كه با اسبش به خاك افتاده بود. به كشته گفت:«اي نادان بدبخت تو به ناداني چنين آتشي افروختي و در سراي ديگر بايد پاسخگويي اين همه خون ريخته باشي.» سپس آنجا را ترك كرد و با شتاب به سوي جايگاه پدر به راه افتاد. در راه طلايه داران ترك جلوي او را گرفتند و به پرس و جو پيش آمدند ولي اسفنديار در پاسخشان گفت:«شما كه در خواب بوديد اسفنديار از پيشتان گذشته و كهرم به خشم آمده و مرا فرستاده تا با شمشيرم شما را هلاك كنم.» و در ميانشان افتاد و بسياري از آنها را كشت و از آنجا نزد شاه آمد.
این كاربر به درخواست خودش بن شد.
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
 
     
  
 
#104   Posted: 19 Jan 2011 00:14


 1 Star

ارسالها: 1008
پادشاهي گشتاسپ و ظهور زرتشت



داناي طوس چنين گفته است كه يك شب دقيقي شاعر به خواب او آمد. مي گويد: نمي دانم از كجا آمد ولي جامي مي داشت همچون گلاب. بر آن جام نگاه مي كرد و داستان ها مي گفت از گذشته و آينده، از پيروزي محمود و گذشتگان خوشبخت و موفق.

فردوسي گويد: دقيقي به من، آواز دادي كه مي بخور به آيين كاوس كي و در آن باره سخن گفتيم و دوستانه به من گفت من از شاهنامه بيش از هزار بيت را سروده ام و اگر يافتي تو بخيلي مكن داستان گشتاسپ و ارجاسپ را بشعر در آورده ام كه ناگاه سرآمد مرا روزگار.

داناي طوس مي گويد: پذيرفتم آن گفت او را بخواب بخوبي و نرميش دادم جواب كه اي مرد دانا اين راهي است كه همه بايد بروند و من هم به پيش تو خواهم رسيد، از اين شربت من هم خواهم چشيد. چون از خواب بيدار شدم عهد كردم تمام سخن او را در شاهنامه بياورم. او اسير خاك است و من به ظاهر زنده و آزاد. پس يكهزار بيت را كه از گشتاسپ آغاز مي شود. بدون دستكاري آوردم. و چنين گويد دقيقي نامدار آغاز كننده اصلي اين تاريخ بزرگ مردم ايران. دقيقي چنين آغاز سخن كرد: لهراسپ حكومت را به گشتاسپ داد و از تخت به زير آمد. به آتشكده نوبهار كه سابقه اي كهن در يزدان پرستي داشت رفت. آتشكده نوبهار در آن زمان و قرن ها بعد نان محترم بود كه مردم گرد آن مي چرخيدند، چنانكه تازيان مكه را احترام مي كنند. او بدان خانه شد و خدا را ستايش كرد. جايي را براي عبادت خود برگزيد و كسي را در آن مكان را نداد؛ جامه ايي خشن بر تن كرد از بزرگي گذشت، موي سرش بر گردن و شانه اش ريخت، سي سال خدا را از دل و جان نيايش كرد، و بدين سان پرستيد بايد خداي. اي فرزند. آن زمان مردم ماه و خورشيد را مي پرستيدند، و لهراسپ نيز نيايش خورشيد مي كرد و از خداوند آمرزش مي خواست.

چون گشتاسپ حاكم شد و بر تخت او نشست، تاج بر سر نهاد و گفت: شاهي يزدان پرست هستم و ايزد پاك اين تاج را بر سر من گذارده است تا مردم را به سوي او راهنما باشم و بدان را به راه راست رانده و به دين خداي درآورم. گشتاسپ دختر قيصر روم ناهيد را به همسري برگزيد. نامي فارسي بر او نهاد و به كتايون معروف شد. كتايون دو فرزند آورد. يكي اسفنديار و ديگري پشوتن، هر دو دلاور، پهلوان و شمشير زن. همه پادشاهان جهان به درگاه گشتاسپ آمدند و رياست او را گردن نهادند. گشتاسپ در هر مرز مرزباني نشاند تا از سرزمين هاي ديگر به مردم ايران زياني نرسد. تمام شاهان امر گشتاسپ را گردن نهادند مگر ارجاسپ كه پادشاه توران زمين بود. ارجاسپ كيش ديوها داشت و هيچ پندي بر او تأثير نمي كرد. در همان دوراني كه ارجاسپ آيين ديوان را گسترش مي داد در سرزمين گشتاسپ مردي پاك، دانا و دانشمند به جهان آمد كه آييني تازه آورد. هدف او از ميان بردن اهريمن و هر انديشه اهريمني بود. آن مرد بزرگ زرتشت نام داشت.

بشاه جهان گفت پيغمبرم

تو را سوي يزدان همي رهبرم

آتشداني نزد گشتاسپ آورد و گفت اين آتش را از بهشت آورده ام، ايزد پاك فرمود كه اين را بپذير. اين گشتاسپ به آسمان و زمين نگاه كن آن را خداي تو بدون هيچ ياري ساخته است. چه كس مي تواند مانند آن را به وجود آورد. اگر مي داني كه ايزد توانا هستي را بدون كمك هيچ كس پديد آورده است، ورا خواند بايد جهان آفرين. اي گشتاسپ ديدن خدا را كه براي تو آورده ام بپذير واين آيين را به ديگران بياموز. در فرمايش آن نگاه كن هر چه خدا گفته است به كار بند، بياموز آيين و دين بهي كه بي دين نه خوب است شاهنشهي. گشتاسپ چون فرمان خدا را بشنيد دين زرتشت را پذيرفت. آن زمان لهراسپ در نوبهار بلخ مي زيست اما ديگر پير، نالان، بيمار و ناتوان بود. گشتاسپ دين يزدان پرستي را بر همه آشكار كرد و فرستاده هايي نزد سران كشورها فرستاد. دانايان و دانشمندان را به سوي خداي يگانه دعوت كرد. مردم دين نو را پذيرفتند و همه يكي پشت ديگري سوي شاه زمين آمدند و ببستند كس بدين آمدند و در پي آن ره بت پرستي پراكنده شد. گشتاسپ موبدان را به هر سرزمين فرستاد و او بود كه بر بالاي آتش زرتشت و جاي عبادت مردمان گنبد ساخت تا نشانه باشد. آتشكده اي كه زرتشت ساخت آتشي بدون دود بود و گويند شعله آن از هيزم و چوب نبود. زرتشت مردي را محافظ آن آتش كرد و خود او درخت سرودي را به نشان آنكه گشتاسپ دين خداوند يكتا را پذيرفته است، در كنار آن آتشكده بر زمين كاشت. سالياني دراز گذشت، آن سرو تناور شد، چنانكه دور او را با كمند نمي شد اندازه گرفت.

گشتاسپ در كنار آن سرو خانه ساخت. با چهل رش بلندي و چهل رش پهنا كه اصلا در آن آب و گل به كار نبرد. ايوانش از زر پاك، زمينش همه از سيم و خاكش همه عنبر و دستور داد تا نقش جمشيد را بر يك سو و فريدون را با گرز گاوسار در سوي ديگر آنجا نقش كردند. هر بزرگي را در آنجا نام برد. چون بنا بپايان رسيد ديوارهايش را به گوهر گرفتند. گرد آن ديواري زرين ديواري از آهن كشيد و خود در آن اقامت كرد. آن سرو را سرو كشمر نام نهادند كه زرتشت گفته بود خداوند آن را از بهشت فرستاده است. آن سرو بود تا دوران خلافت عباسيان كه بريدنش داستاني طولاني دارد.

زرتشت گفت: كنون جمله اين پند من بشنويد- پياده سوي سرو كشمر رويد. زرتشت همه مردم را به سوي آيين خداي يكتا دعوت كرد و گفت به يزدان كه هرگز نبيند بهشت- كسي كو ندارد ره زردهشت، سوي گنبد آذر آريد روي، به فرمان پيغمبر راستگوي. آن سرو را سرو بهشتي مي گفتند اگر چه در نوشته ها به سرو كشمر ياد شده، سروي تناور بود كه در گيتي مثل و مانند نداشت. در آن زمان گشتاسپ به شاه توران يعني ارجاسپ باج مي داد. روزي از روزها به دوران پيري زرتشت پيامبر ايرانيان، به گشتاسپ گفت در دين خدايي باج دادن به كسي كه خدا پرست نيست گناه است، در گذشته نيز هرگز ايرانيان به تركان باج نداده اند. گشتاسپ گفت:

اي پيامبر از امروز ديگر به ارجاسپ باج نخواهيم داد. نره ديوي از ديوان اين سخن را شنيد، هم اندر زمان شد سوي شاه چين و گفت اين ارجاسپ همه كس گردن به اطاعت تو نهاده مگر گشتاسپ كه آشكارا با تو دشمن است و سپس افزود كه پيرمردي نزد گشتاسپ رفته و خود را پيامبر مي خواند و مي گويد از آسمان آمده ام، زنزد خداي جهان آمدم. در بهشت خداوند را ديدم او كتاب اوستا را به من داده و متن آن نوشته خود اوست. در دوزخ مي گويد اهريمن را ديده و خداي بزرگ او را نزد گشتاسپ به پيغمبري فرستاده است. لهراسپ شاه و گشتاسپ و برادرش زرير همه دين او را پذيرفته اند.

ارجاسپ گفت نامه اي براي گشتاسپ بنويسيد و به او بگوييد از اين راه زشت برگردد و آن پير ناپاك را از خود رانده و آيين ما برا بپذيرد. اگر سخن ما را پذيرفت كه جنگي ندارم اما اگر نپذيرفت سپاهي فراهم كرده به ايران مي روم او را گرفته و زنده بردراش مي كنم. كم كم اين سخن بالا گرفت. هر كس كه به ارجاسپ مي گفت كه بي راه گشته است گشتاسپ شاه. دو پهلوان توراني به نام بيدرفش و نامخواست نامه ارجاسپ را گرفته روانه شهر گشتاسپ شدند. در مدتي اندك خود را از شهر توران به شهر بلخ رسانيدند، به ايوان گشتاسپ رفتند، نيايش كردند، نامه را دادند و گشتاسپ دستور داد تا جاماسپ وزير نامه را بخواند. گشتاسپ زرتشت را با ديگر بزرگان نزد خود خواست و به ايشان گفت چنين نامه اي را ارجاسپ نزد من فرستاده مي گوييد چه بايد كرد. چون سخن گشتاسپ به پايان رسيد، زرير و اسفنديار شمشير كشيدند و گفتند اگر ارجاسپ دين زرتشت را نپذيرد با شمشير بايد او را بكشيم. اينك اجازه بده تا زرير پاسخ ارجاسپ را تهيه كند و نزد او ببرد. قرار شد زرير همراه با اسفنديار و جاماسپ پاسخ ارجاسپ را بنويسد. نامه آماده شد زرير آن را نزد گشتاسپ برد و براي او خواند. گشتاسپ آن را پسنديد و از دانايي آن سه نفر در شگفت شد. فرستادگان ارجاسپ را پيش خواند. نامه را به آنها داد و گفت بگيريد و به ارجاسپ برسانيد. فرستادگان نامه را گرفتند و خجالت زده روانه سرزمين ارجاسپ شدند. آنها رفتند تا از دور چشمشان بر درفش سپاه تورانيان افتاد كه در بالاي ايوان ارجاسپ در اهتزاز بود. آن گاه از اسب به زير آمدند و پياده روانه ايوان شاه شدند. نامه را دادند. ارجاسپ نامه را به دبيري داد تا بخواند. دبير نامه را باز كرد و تمامي آن را براي ارجاسپ خواند.

در نامه آمده بود كه ارجاسپ آنچه را نوشته بودي، شنيديم و خوانديم. اما آن سخنها از مغز و دهان تو بزرگتر بود و تو در جايگاهي نيستي كه آن سخنان را بر زبان بياوري. سخناني بود بي معنا؛ گفته بودي تا چندي ديگر سپاه خود را به اين سرزمين مي فرستيم اينك كارت را آسان كرديم ما خودمان به سوي سرزمين تو مي آييم. هزاران هزار مرد دلاور كرد و نامدار روانه آن سرزمين مي شوند، همه از خاندان ايرج و پهلوان نه از خاندان افراسياب و بيكاره؛ مردمي همه راست بالا، همه راستگوي، همه نيزه دار، شمشير زن، همه لشكر آراي و لشكر شكن، همه نيزه بر دست و باره بر زين، همه دين پذير و همه هوشيار، همه شير گير و همه رزم ساز. اين كسان روانه سرزمين تو مي شوند، تو بر خويشتن بر ميفزاي رنج. ارجاسپ اينها سواران ايران زمين اند كه، سم اسب ايشان كنده كوه پست، چو جوشن بپوشند روز نبرد- ز چرخ برين بگذرانند گرد. بر اين گردنكشان دو گرد گزيده سوار، زرير سپهدار و اسفنديار سالاري دارند. اي ارجاسپ چو ايشان بپوشند از آهن قباي- به خورشيد و ماه اندر آرند پاي، چون برگردند و آرند كوبنده گرز همي تابد از فرشان فرو برز. چون سپاه ايران زمين به آنجا رسيد و چو ايشان ستادند پيش سپاه ترا كرد بايد به ايشان نگاه. اسپهبدان ايران اين دليرانند و من اگر تاب تيغم به جيحون رسد و اگر باد گرزم به هامون رسد، به هامون درون پيل گريان شود به جيحون درون آب بريان شود. خداي يكتا يار سرزمين من است، به روز نبرد ار بخواهد خداي به رزم اندر آرم سرت زير پاي. چون سخن دبير به اينجا رسيد ارجاسپ، فرود آمد از تخت و خيره بماند. لحظه اي بعد رو به سوي سپهبد توران زمين كرد و گفت: فردا بامداد از تمامي سرزمين ما سپاهيان را روانه ايران زمين كن و دو برادر خود به نامهاي كهرم و انديرمان را سپهسالاري داد و هر يك را با يكصد و پنجاه هزار سوار گزيد روانه جنگ كرد. سردار ديگرش گرگسار پير كه روزگار بر او فراوان گذشته بود، سپهبد گروهي ديگر شد. اي فرزند، كهرم و انديرمان و گرگسار مردمي خونخوار و كج انديش بودند از اهريمن، بد كنش تر چنانكه سلاح جنگ ايشان تبر بود و شب و روز كارشان آتش زدن و سوختن خانمان مردم. بي درفش سردار ارجاسپ برادر گرگسار درفشي گرگ پيكر داشت و ديگر سرداران نيز هر يك با سربازان خود به سوي خاك ايران حركت كردند.
این كاربر به درخواست خودش بن شد.
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
 
     
  
 
#105   Posted: 19 Jan 2011 00:15


 1 Star

ارسالها: 1008
آمدن بهمن بسوي زابل



پوزش خواهي زال و بند كردن او توسط بهمن ؛

اندرز پشتوتن به بهمن و رها كردن او زال را




اي فرزند! داستان اسفنديار را به ياد داري كه گفتيم پدرش به او گفت: «به زابل برو و رستم را دست بسته نزد من آور!» و خواندي كه رستم چقدر از اسفنديار خواهش كرد تا از آن كار در گذرد و سر آخر گفت: «كه گفتت برو دست رستم ببند نبندد مرا دست چرخ بلند.» و عاقبت جنگ ميان آنها آغاز شد. چون اسفنديار رويين تن بود اسلحه رستم بر او كارگر نمي شد. سيمرغ به رستم آموخت تا تيري از چوب گز به چشمان اسفنديار بزند. رستم چنان كرد و اسفنديار كشته شد. در آخرين لحظات فرزند خود بهمن را به رستم و زال سپرد تا تربيت نمايند. سالها گذشت تا شاهي به بهمن رسيد.

چون بهمن به تخت نشست، رستم به مكر شغاد كشته شد و زال سخت پير بود و از خاندان رستم فقط فرامرز زنده بود كه در كابلستان بكين رستم مي جنگيد. بهمن در انديشه شد تا از زال پيرمرد، كين اسفنديار را بخواهد. سپاهيان فراوان جمع كرد و به ايشان گفت:«سواري چون اسفنديار به جهان نيامده بود مگر كينه فرامرز امروز كين رستم را مي جويد. فريدون از ضحاك كين خواهي كرد كه ضحاك جمشيد را كشته بود، منوچهر با سلم و تور جنگيد تا كين ايرج را بخواهد. چون كيخسرو شاه شد از افراسياب كين سياوش را خواست.

پدرم گشتاسپ خون سهراسپ را خواست. اينك انديشه كنيد آيا نيكو است كه خون اسفنديار را بر خاك بريزيد و خونخواهي نداشته باشد؟» سپاهيان گفتند:«آنچه تو مي گويي همان خواهيم كرد» بهمن سپاه را فرمان داد تا روانه سيستان شود. چون نزديك رود هيرمند رسيد. فرستاده اي دانا نزد دستان فرستاد. فرستاده نزد زال رفت و گفت:«بهمن طلبكار خون اسفنديار است.» زال غمگين شد و پاسخ داد:«بهمن بايد بداند ما همه از آنچه بر اسفنديار گذشت دلي پر خون داريم.» اما آن كار بودني بود و شد. اما شاه مي داند كه از من فقط سود ديده است نه زيان. رستم به فرمان او بود و اين فقط از آن انسان نيست بلكه: به بيشه درون شير و نر اژدها، ز چنگ زمانه نيايد رها. شاه مي داند كه سام سوار در روزگار خود شهر ايران را حفظ كرد تا به هنگام رستم، او به هنگام جنگ و نبرد حكومت شما را استوار كرد. امروز رستم در گذشته است و اين جنگ فايده اي ندارد. اينك بيا و كينه را از دل بيرون كن! گنجي فراوان بتو پيشكش مي كنم تا از سر جنگ بگذري.» فرستاده را اسب و دينار داد و روانه راه كرد.

فرستاده نزد بهمن بازگشت و سخن هاي دستان را گفت و افزود كه زال از گذشته عذر مي خواهد. بهمن آشفته شد و به سپاه فرمان حركت داد و وارد شهر زابل شد. زال بدون جنگ، همراه با ديگر بزرگان سيستان نزد بهمن رفت. زمين را بوسيد، چنين گفت:«هنگام بخشايش است، ز آن درد و كين روز پالايش است. اي شاه من بندگي ها كردم و تو را در جواني پروردم. اكنون ببخش و از گذشته سخن مگو! آن كس كه تو از آن كين خواهي مي كني مدت ها است در گذشته.» بهمن آشفته تر شد و دستور داد تا پاي زال را به زنجير ببندند و هر چه وزيرانش گفتند نپذيرفت. بعد دستور داد شتردارها آمدند و هر چه زر و دينار و گوهر، شمشير، تاج هاي زرين، اسب هاي تازي، درم ها، مشك و كافور آنچه را كه رستم گرد آورده بود و انباشته بودند بر شتران بار كرده، زابلستان را تاراج نموده و زال اسير را نيز بر آن اموال همراه خود بردند.
این كاربر به درخواست خودش بن شد.
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
 
     
  
 
#106   Posted: 19 Jan 2011 00:15


 1 Star

ارسالها: 1008
رسيدن اسفنديار بر كوه نزد گشتاسپ


اسفنديار از كوه بالا رفت و تا پدر را ديد بر او نماز برد. پدر فرزند را در بر گرفت و بوسيد و گفت: سپاس يزدان را كه ترا شاد مي بينم. از من دل آزرده مباش و در كين خواهي درنگ مكن. من نذر كرده ام كه اگر در جنگ پيروز شويم. كشور و تاج و تخت را به تو بسپارم و خود به پرستش يزدان بپردازم.» اسفنديار پاسخ داد:

«شاه از من خوشنود بادا. من گذشته ها را به دست فراموشي سپرده ام و اگر شمشير كين به دست گيرم از خاقان و توران نشاني بر زمين نخواهد ماند. بزرگان لشكر دانستند كه اسفنديار از بند و زندان رها شده دور برش را گرفتند و سر بر زمين نهادند و اسفنديار از آنان خواست تا شمشير به دست از دشمن خود انتقام گيرند. سپاهيان بر او آفرين خواندند و همه شب را به آرايش لشكر مشغول بودند. از سوي ديگر همان شب خبر به ارجاسپ بردند كه اسفنديار به ياري پدر آمده. ارجاسپ خشمگين شد و به فرزند كهرم گفت:

«ما از اين جنگ انديشه ديگري در سر داشتيم. آن زمان كه اين ديو در بند بود، گرفتن تخت ايران كار آساني بود ولي اكنون كه او رها شده جنگ را به كام ما نمي بينم كه از تركان كسي حريف او نيست.» با همين انديشه دستور داد تا صد شتر آماده كردند و از گنج و خواسته و آنچه از بلخ به تاراج برده بود بر آنان بار كرد و به فرزندانش سپرد. در اين هنگام يكي از تركان به نام گرگسار نزد شاه آمد و او را دلداري داد و گفت:«از آمدن اسفنديار اين همه بيم به خود راه مده كه او تنها يك تن است. از سپاه شكست خورده و شاه فرزند و لشكر از دست داده نبايد ترسيد.»

هماورد او گر ببايد منم

تن مرد جنگي به خاك افكنم

ارجاسپ بسيار شاد شد و گرگسار را ستود و گفت:«اگر آنچه را گفتي به جاي آوري، ترا سپهبد لشكر خود مي كنم و فرمانروايي توران تا درياي چين را به تو مي دهم.» چون خورشيد برآمد سپاه بزرگي به سپهداري اسفنديار از كوه فرود آمد و سپاه انبوه ارجاسپ نيز با نيزه و تيغ در برابر آن صف كشيد. ارجاسپ تا آن سپاه گران و سواران گزيده اسفنديار را ديد جهان در برابر ديدگانش تار شد و بي درنگ ده كاروان شتر خواست تا اگر شكستي پيش آمد خود و بستگانش از نبرد گاه بگريزند. سپس دستور داد تا كوس و كرنا بنوازند. برق گردش تيغ و خنجرها به آسمان برخاست و دشت درياي خون شد. اسفنديار پاي بر ركاب فشرد و با گرز گاوسارش بر قلب و راست و چپ سياه دشمن تاخت و در هر حمله گروه گروه از نامداران و دلاوران ترك را بر خاك انداخت. ارجاسپ به گرگسار گفت:

«پس چرا خاموشي؟ ديگر در سپاه ما نامداري نمانده.» گرگسار از اين گفتار تيز شد و به سوي اسفنديار تاخت و بر پهلوان تير باريد. اسفنديار خود را از زين آويخت و چنين وانمود كرد كه تير بر او كارگر شده، گرگسار و شمشير به دست پيش آمد تا سر او را از تن جدا كند كه ناگهان اسفنديار كمندش را بر او انداخت و گردنش را به بند آورد و دستهاي او را بست و او را به سپاهيان سپرد. ارجاسپ كه آخرين دلاورش را نيز دربند ديد، آشفته شد و با ويژگانش بر شتران نشستند و راه بيابان را در پيش گرفتند. آن گاه دلاوران ايران به فرمان اسفنديار بر دشمن تاختند و از كشته پشته ساختند.

چون تركان دانستند كه ارجاسپ گريخته، به هم ريختند و آنان كه توانستند گريختند و ديگران به زينهار نزد اسفنديار آمدند. اسفنديار پس از پيروزي سر و تن را شست و يك هفته با پدر به نيايش ايستاد. روز هشتم گرگسار را با دست و پاي بسته نزدش آوردند و گرگسار با زبوني به او گفت:«تو از خون من بگذر من بنده تو خواهم شد و ترا به رويين دژ راهنمايي خواهم كرد.»

اسفنديار نيز دستور داد تا او را همچنان در بند نگه دارند.
این كاربر به درخواست خودش بن شد.
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
 
     
  
 
#107   Posted: 19 Jan 2011 00:16


 1 Star

ارسالها: 1008
فرستادن گشتاسپ اسفنديار را بار ديگر به جنگ ارجاسپ

اسفنديار به لشكريان خود خواسته بخشيد و سپس به پرده سرا نزد پدر آمد. گشتاسپ به او گفت:«اي زرمنده تو در اينجا شاد دلي و خواهرانت به اسيري دربند. من تا زنده ام بر اين ننگ خواهم گريست و پيمان مي كنم اگر خواهرانت را از بند و مرا از ننگ برهاني، تاج و تخت را به تو سپارم.» اسفنديار با فروتني پاسخ داد:

«به پيش پدر من يكي بنده ام

نه از بهر شاهي پژوهنده ام

هداي تو دارم تن و جان خويش

نخواهم سر تخت و فرمان خويش

من به توران مي روم بر و بوم ارجاسپ را زير و رو مي كنم و بخت بلند شاه با خواهرانم پيروز باز مي گردم.» گشتاسپ او را ستود و آفرين كرد و باز نويد پادشاهي داد. اسفنديار نيز دست پدر را بوسيد و با مادر بدرود گفت و با دوازده هزار سپاه گزيده و درفش هماي پيكر و سه هزار شتر بار و بنه از ايوان به دشت آمد.
این كاربر به درخواست خودش بن شد.
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
 
     
  
 مرد
#108   Posted: 12 Apr 2011 08:15

 2 Star

ارسالها: 1609
روزی طوس، سپهسالار ایران، با گیو و گودرز و چند تن از سواران ایرانی، از درگاه شاه به دشت «دغوی» که به مرز توران نزدیک بود، به شکار گورخر رفتند و به اندازه غذای چهل روز شکار کردند. طوس و گیو، به سوی دشتی خرّم و در مرز توران، همچنان به پیش می‌رفتند که در آنجا زیبارویی را یافتند و شادمانه به دیدار او شتافتند:



به دیدار او در زمانه نبود ز خوبی بر او بر، بهانه نبود[1]



طوس، از نام و نژاد این زن پرسید و زن پاسخ داد که من از خاندان افراسیابم. دیشب پدر من که مست بود، مرا زد و می‌خواست مرا بکشد که من خانه را رها کردم و گریختم و اسبم در راه بماند و پیاده به راه افتادم و دزدان نیز جواهر و تاج زرّین مرا، از من ستدند:



بی اندازه زرّ و گهر داشتم به سر بر، یکی تاج زر داشتم

بر آن برز بالا[2] ز من بستدند نیام یکی تیغ بر من زدند



چو هشیار گردد پدر، بی‌گُمان سواران فرستد پس ِ من دمان



پهلوانان، دل‌باخته او شدند و بر سر این که کدام یک، نخست او را دیده است، با هم به گفت و گو و مشاجره پرداختند: طوس گفت: نخست من او را یافتم و گیو بر آن بود که اسب وی زودتر به آن زن رسیده است و آن زن، از اوست و جدال و سخن آنها به درازا کشید که یکی از دلاوران به میان آمد و گفت او را با خود به نزد شاه ایران ببرید و هر چه را او گفت، بپذیرید :



که این را برِ شاه ایران برید بر آن، کو نهد، هر دو فرمان برید[3]



پهلوانان و زن خوب‌روی نژاده، به نزد کاوس شتافتند و داستان خود را با او در میان نهادند، امّا کاوس آن زن را نه به طوس داد و نه به گیو و او را به همسری خود در آورد:



به هر دو سپهبد، چنین گفت شاه که کوتاه شد بر شما رنج راه

گوزن است اگر[4] آهوی دلبر است شکاری چنین در خور مهتر است

به مُشکوی زرّین[5] من بایدش سر ماه‌رویان کنم، شایدش

بت اندر شبستان فرستاد شاه بفرمود تا بر نشیند به گاه



گفتار در زادن سیاوش



پس از چندی، این زن از پادشاه باردار شد و پسری به جهان آورد:



جدا گشت از او کودکی چون پری به چهره به سان بت آزری

جهاندار، نامش «سیاوَخش» کرد بر او چرخ گردنده را بخش کرد



ستاره‌شناسان، سرنوشتی پریشان و دردناک برای این نوزاد پیش‌بینی کردند. روزگار می‌گذشت و این کودک بزرگ می‌شد که رستم به نزد کاوس آمد و کاوس از آن پهلوان بزرگ خواست تا پرورش این کودک را بر عهده گیرد و او را آنچنان‌که سزاوار شاهان و بزرگان است بپرورد و بر آورد:



به رستم سپردش، دل و دیده را جهان‌جویâ گُردِ پسندیده را[6]





رستم نیز سیاوش را به زابلستان برد و در باغی زیبا او را جای داد و به پرورش او پرداخت و هر چه از رزم و بزم و دانایی، سزاوار بود به او یاد داد:



سواری و تیر و کمان و کمند عنان و رکیب و چه و چون و چند

نشستن‌گه و مجلس و میگسار همان باز و شاهین و یوز و شکار

ز داد و ز بیداد و تخت و کلاه سخن گفتن و رزم و راندن سپاه

هنرها بیاموختش سر به سر بسی رنجها برد و آمد به سر

سیاوش چنان شد که اندر جهان همانند او کس نبود از مهان



چون سیاوش از رستم، همه هنرها و دانشها را فرا گرفت، جوانی شیردل و بالا بلند شد که هوای دیدار پدر را در سر داشت. پس



چنین گفت با رستم سرفراز که آمد به دیدار شاهم نیاز

بسی رنج بردی و تن سوختی هنرهای شاهانم آموختی

پدر باید اکنون که بیند ز من هنرها و آموزش پیلتن



رستم کار سفر سیاوش را فراهم ساخت و او را با گنج و گهر و سپاه و هدیه‌های گرانبها با خود به نزد کاوس برد :



جهانی به آیین بیاراستند چو خشنودی ناموَر خواستند

جهان گشت پُر شادی و خواسته در و بام و برزن، برآراسته



چون سیاوش و رستم به ایران رسیدند، شاه و بزرگان به پیشواز آنان آمدند و گوهرفشانی کردند و بر سیاوش و رستم آفرین خواندند و کاوس چون سیاوش را دید با او سخن گفت و وی را آزمود:



چنان از شگفتنی بدو در، بماند که هزمان[7] همی نام یزدان بخواند



بر آن بُرز بالا و آن فرّ اوی بسی دیدنی دید و بس گفت و گوی

بدان اندکی سال و چندین خرد تو گفتی روانش خرد پرورد



کاوس بر خاک افتاد و خدای را به خاطر داشتن چنین فرزندی، سپاس گفت و رستم را ستود و بزرگان ایران جشنها آراستند و یک هفته را به شادی گذراندند و بر مستمندان بخششها کردند و به سیاوش هدیه‌ها و ارمغانهای گرانبها بخشیدند و بدین سان هفت سال سپری شد. در این روزگار کاوس، پیوسته سیاوش را می‌آموخت و همیشه او را پاک و نیکدل می‌یافت تا آنکه در سال هشتم، به رسم بزرگان، او را منشور و فرمانروایی بخشید و به فرمانروایی سرزمینهایی پهناور گماشت و هر روز او را گرامی‌تر می‌داشت و روزگار به نیکی سپری می‌گشت.



داستان عاشق شدن سودابه بر سیاوش



روزی، سودابه، همسر کیکاوس که دل‌باخته سیاوش شده بود، به سیاوش پیغام داد که به سراپرده او برود، امّا سیاوش این درخواست را نپذیرفت و سودابه ناچار به نزد کاوس رفت و از او خواست تا سیاوش جوان را به شبستان شاهی که جایگاه زنان و دوشیزگان، بود بفرستد، تا خواهران و بستگان خویش را ببیند تا ما زنان،



نمازش بریم و نثار آوریم درختِ پرستش به کار آوریم

بدو گفت شاه: این سخن در خور است بر او بر تو را مهر صد مادر است



کاوس، سیاوش را فرا خواند و بدو فرمان داد تا به شبستان رود و خواهران و بستگان خویش را ببیند. سیاوش که می‌دانست اگر به سراپرده برود، سودابه او را رها نخواهد کرد و مردم درباره او و سودابه، سخنان ناروا خواهند گفت و می‌پنداشت که پدر می‌خواهد پرهیزکاری او را بیازماید، از کاوس خواست تا به جای فرستادن وی به شبستان، او را به نزد موبدان و دانایان یا نبردآزمایان و جنگاوران بفرستد، ولی به سراپرده خویش نفرستد، امّا



بدو گفت شاه: ای پسر! شاد باش همیشه خرد را تو بنیاد باش

سخن کم شنیدم بدین نیکوی فزاید همی مغز کاین بشنوی

مدار ایچ[8] ، اندیشه بد، به دل همه شادی آرای و از غم گُسِل





فردا بامدادان، کاوس «هیربَد» را که کاردار شبستان شاه بود، فرا خواند و او را با سیاوش به سراپرده خویش فرستاد:



چو برداشت پرده ز در هیربَد سیاوش همی بود لرزان ز بد

شبستان همه پیشباز آمدند پر از شادی و بزم‌ساز آمدند

شبستان بهشتی بُد آراسته پر از خوبرویان و پُر خواسته



سودابه و زنان دیگر، بر سیاوش هدیه‌ها نثار کردند و زر و سیم بر سرش افشاندند و:

سیاوش چو از پیش ِ پرده برفت فرود آمد از تخت سودابه، تفت

بیامد خرامان و بردش نماز به بر در گرفتش زمانی دراز

همی چشم و رویش ببوسید دیر نیامد ز دیدار آن شاه، سیر



سیاوش، از مهر ناروای سودابه، در دل ناراحت گردید و دانست که این دوستی از راه ایزدی به دور است. پس به نزد خواهران خویش رفت و با آنان مهربانیها کرد و به نزد پدر بازگشت و پدر را ستود و برای او آرزوی خوبی و نیکی کرد و از آن سو، کیکاوس چون شب به سراپرده خویش رفت از سودابه پرسید که آیا سیاوش



پسند تو آمد؟ خردمند هست؟ از آواز به، یا به دیدن به است؟[9]



بدو گفت سودابه: همتای شاه ندیده است بر گاه، خورشید و ماه

چو فرزند تو کیست اندر جهان؟ چرا گفت باید سخن در نهان؟



سودابه به کاوس پیشنهاد کرد که همسری از میان دختران سراپرده شاهی برای سیاوش بجوید و شاه با این درخواست همداستان شد و فردا از سیاوش خواست تا به سراپرده رود و برای خود همسری بجوید؛ زیرا از ستاره‌شناسان و دانایان شنیده است که از فرزندان سیاوش یکی به پادشاهی خواهد رسید و دلاوریها و بزرگیهای فراوان نشان خواهد داد. سیاوش از پدر خواهش کرد که خود برای وی همسری بگزیند؛ زیرا من نمی‌خواهم با سودابه کاری داشته باشم و به شبستان او بروم:

ز گفت سیاوش، بخندید شاه نه آگاه بُد ز آب در زیرِ کاه[10]



گزینِ تو باید، بدو گفت زن از او هیچ مندیش و از انجمن

سیاوش ز گفتار او شاد شد نهانش از اندیشه آزاد شد

نهانی ز سودابه چاره‌گر همی بود پیچان و خسته‌جگر

بدانست کان نیز گفتار اوست همی زو بدرّید برتنâش پوست



شبی دیگر سپری شد و سودابه، دختران سراپرده شاهی را گرد آورد و برآراست و از هیربد خواست تا سیاوش را برای دیدار دختران به سراپرده بیاورد. سیاوش به آنجا آمد و سودابه او را بر تختی زرّین نشاند و دختران را یکی‌یکی به سیاوش نشان داد و گفت:



کسی کِت خوش آید از ایشان بگوی نگه کن به بالا و دیدار و موی



سودابه، دختران را بازگردانید و خود با سیاوش بر تخت نشست و گفت :



از این خوبرویان به چشمِ خرد نگه کن که با تو که اندر خورَد[11]

سیاوش فروماند و پاسخ نداد چنین آمدش بر دل پاک یاد

که گر بر دل پاک شیون کنم به آید که از دشمنان زن کنم



چون سودابه، سکوتِ سیاوش را دید، خود پرده از چهره برگرفت و رخسار خندان و زیبای خود را به سیاوش نشان داد و به سیاوش ابراز عشق کرد:

بدو گفت: خورشید یا ماه نو گر ایدون که بینند بر گاه نو

نباشد شگفت ار شود ماه، خوار تو خورشید داری، خود اندر کنار

به سوگند پیمان کن اکنون یکی ز گفتار من سر مپیچ اندکی

ز من هر چه خواهی، همه کام تو برآید، نپیچم سر از دام تو

آن گاه بی‌شرمانه، سیاوش را در آغوش گرفت و بوسید:

رخانِ سیاوش، چو گُل شد ز شرم بیاراست مژگان به خونابِ گرم

چنین گفت با دل که از راه دیو مرا دور داراد گیهان خدیو[12]

نه من با پدر بی‌وفایی کنم نه با اهرمن آشنایی کنم

سیاوش، اندیشید که اگر با سودابه در این حالت، تندخویی کند، سودابه جادوگری و سخن‌چینی خواهد کرد و کاوس نیز سخنان او را درباره وی خواهد پذیرفت. پس با مهربانی و نرمی، سودابه و زیبایی او را ستود و او را در میان زیبایان بی‌همتا خواند و افزود که یکی از دختران خود را به همسری وی برگزیند، ولی خود با همه زیبایی، تنها شایسته همسری با کیکاوس است.

نمانی مگر نیمه ماه را نشایی کسی را مگر شاه را[13]

کنون دخترت بس که باشد مرا نباید جز او، کس که باشد مرا

بر این باش و با شاه ایران بگوی نگه کن که پاسخ بیابی از اوی

سرِ بانوانی و هم مهتری من ایدون[14] گمانم که تو مادری

آن روز، سپری شد و چون شامگاه کاوس به دیدار سودابه شتافت، سودابه او را گفت که سیاوش یکی از دختران وی را پسندیده است و دیگران را خوار داشته است. کاوس شاد شد ولی سودابه که در نهان دل‌باخته سیاوش شده بود می‌اندیشید که اگر سیاوش درخواست ناروای او را نپذیرد، از او کینه‌جویی کند و وی را در چشم پدر خوار بسازد:



که گر او نیاید به فرمانِ من روا دارم ار بگسلد جان من

بد و نیک و هر چاره کاندر جهان کنم آشکارا و اندر نهان

بسازم گر او سر بپیچد ز من کنم زو فغان بر سرِ انجمن

پس سودابه با سیاوش، از مهر شاه و بخششهای وی سخن گفت و افزود که شاه دختر مرا به همسری تو برگزیده است و از این پس ما به هم نزدیک‌تر هستیم:

به تو داد خواهد همی دخترم نگه کن به روی و سر و افسرم

بهانه چه داری تو از مهر من؟ چه پیچی ز بالا و از چهر من؟

که من تا تو را دیده‌ام، مُرده‌ام خروشان و جوشان و آزرده‌ام

همی روز روشن نبینم ز درد بر آنم که خورشید شد لاژورد[15]

کنون هفت سال است تا مهر من همی خون چکاند بر این چهر من

یکی شاد کن در نهانی مرا ببخشای روزِ جوانی مرا[16]

و گر سر بپیچی ز فرمان من نیاید دلت سوی پیمان من،

کنم بر تو این پادشاهی تباه شود تیره روی تو بر چشمِ شاه

امّا سیاوش، مردِ بدکاری و گناه نبود و با پدر خویش بی‌وفایی نمی‌کرد:

سیاوش بدو گفت: هرگز مباد که از بهرِ دل، من دهم سر به باد

چنین با پدر بی‌وفایی کنم ز مردیّ و دانش، جدایی کنم

تو بانوی شاهی و خورشیدِ گاه سزد کز تو ناید بدین سان گناه



سیاوش برخاست تا از پیش سودابه بیرون رود که سودابه در او آویخت و او را بوسید، امّا سیاوش به تندی از او دور شد و تسلیم خواست او نگردید و از سرای سودابه بیرون رفت و سودابه از بیم آنکه سیاوش راز او را فاش و وی را رسوا کند، خروشان، جامه‌های خویش را بر تن بدرید و رخ را خراشید و خروشید و سراپرده را پر از غوغا کرد و شاه به نزد او شتافت و سودابه، خروشان و گریان و موی‌کَنان، فریاد بر آورد که سیاوش به تخت من بر آمد و به من ابراز عشق و محبّت کرد و مرا در آغوش گرفت و تاج از سرم افکند و جامه‌هایم را درید و گفت:



که جز تو نخواهم کسی را ز بُن جز اینت همی راند باید سخن

کاوس نگران و اندوهناک شد و:



به دل گفت: ار این راست گوید همی وز این گونه، زشتی نجوید همی

سیاوخش را سر بباید برید بدین سان بود بندِ بد را کلید



کاوس به تحقیق کار سیاوش و سودابه پرداخت و ایشان را فرا خواند و از آنان خواست تا به راستی با او سخن بگویند و از آنچه گذشته بود او را آگاه سازند. سیاوش به راستی و درستی، همه داستان خود را با پدر باز گفت و سودابه دروغهای گذشته را تکرار کرد و افزود که سیاوش به من ابراز عشق کرد و مرا در آغوش کشید و بوسید امّا من،

نکرد مش فرمان، همه مویِ من بکَند و خراشیده شد رویِ من

و اینک نیز از شدّت آسیبی که سیاوش بر من وارد ساخته است، فرزندی را که در شکم داشتم، فرود افکنده‌ام و جهان پیش چشمم تیره و تار شده است.

کاوس سر گشته و سرگردان، بر آن شد تا خود، گناهکار را بشناسد. بنابراین نخست سر و دست و جامه‌های سیاوش را و آن گاه تن سودابه را بویید. از تن سودابه بوی گلاب و می و مشک می‌آمد و از این بویها در جامه‌های سیاوش نشانی نبود، پس دریافت که سودابه دروغ می‌گوید و در دل اندیشه کرد که سودابه را به کیفر این گناه بکشد، امّا هنوز سودابه را دوست می‌داشت و وفاداریها و همراهیهای سودابه را در روزهای سختی و رنج، به یاد می‌آورد: روزگاری که در هاماوران در بند شاه هاماوران بود و سودابه روز و شب از او پرستاری می‌کرد و اینکه هاماورانیان در صورت کشته شدن سودابه، بر او شورش خواهند کرد و گذشته از همه اینها، سودابه، مادر چند تن از فرزندان وی بود. پس، از کشتن سودابه خودداری کرد و سیاوش را به هشیاری و رای و دانش، پند داد و از او خواست که:
 
     
  
 مرد
#109   Posted: 12 Apr 2011 08:22

 2 Star

ارسالها: 1609
مکن یاد از این نیز و با کس، مگوی نباید که گیرد سخن رنگ و بوی



چون سودابه دانست که کارها و سخنان او در دل کاوس، جایی نیافته است چاره‌ای دیگر کرد و دست به نیرنگی تازه زد و زنی، از خدمتگاران خود را که باردار بود، زر و سیم داد و او را واداشت که دارویی بخورد و دو بچه خویش را بیفکند و چون زن چنین کرد، سودابه آن نوزادان را در برگرفت و با فریاد و خروش و ناله، خود را به بیماری زد و آن کودکان مرده را به کاوس نشان داد و نالید که:

همی گفتمت کو چه کرد از بدی به گفتار او، خیره، ایمن شدی



امّا کاوس باز هم بدین داستان بدگمان شد و :

همی گفت کاین را چه درمان کنم؟ نشاید که این، بر دل آسان کنم

پس فرمان داد تا ستاره‌شناسان را فرا خواندند و از آنان خواست تا دریابند که این فرزندان از سودابه‌اند یا نه. دانایان ستاره‌شناس یک هفته در این کار اندیشه کردند و در ستارگان نگریستند و سرانجام به کاوس گزارش دادند که :

دو کودک ز پشت کسی دیگرند نه از پشت شاه و نه زین مادرند

و نشان مادر آن کودکان را نیز با کاوس گفتند و کاوس فرمان داد تا آن زن را یافتند و کشان‌کشان به نزد شاه آوردند و شاه از آن زن به خوشی و خشم پرسشها کرد، امّا زن، زبان به راستی نگشود و به هیچ وجه از آنچه کرده بود سخن نگفت. شاه سخنانی را که ستاره‌شناسان بدو گفته بودند با سودابه در میان نهاد و سودابه پاسخ داد که ستاره‌شناسان و دانایان از بیم سیاوش، چنین گفته‌اند و گریان و نالان، از بی‌گناهی خود و از گناهکاری سیاوش، سخن راند:



جز آن کو بفرماید، اخترشناس چه گوید سخن؟ وز که جوید سپاس؟

سخن گر گرفتی چنین سرسری بدان گیتی افکندم این داوری

ز دیده فزون زان ببارید آب که بر دارد از رود نیل، آفتاب[17]

امّا کاوس باز هم بدین سخنان آرام نیافت و از موبدان دل‌آگاه یاری جست که چگونه می‌تواند در میان این دو تن به داد، داوری کند و گناهکار را از بی‌گناه باز شناسد.

پس، ایرانیان کهن، آیینی داشتند که چون نمی‌توانستند گناهکار و بی‌گناه را از یکدیگر باز شناسند، از آنان می‌خواستند تا از آتش بگذرند و اگر کسی از درون آتش به سلامت پای بیرون می‌نهاد، می‌پنداشتند که او بی‌گناه است و آتش بر او سرد شده است. موبدان به کاوس پیشنهاد کردند که سودابه و سیاوش از آتش بگذرند تا آن کس که بی‌گناه است از آتش با سرافرازی رهایی یابد و این شیوه را «آیین سوگند» می‌خواندند:

مگر آتش ِ تیز پیدا کند گنه‌کرده را زود رسوا کند

کاوس‌شاه، این داستان را با سودابه و سیاوش در میان نهاد. سودابه پاسخ آورد که فرزندان مرده من بهترین نشان بی‌گناهی من هستند؛ این سیاوش است که باید از آتش بگذرد. امّا سیاوش که از بی‌گناهی خود به نیکی آگاه بود پیشنهاد شاه را با خوشرویی پذیرفت و داوطلب گذشتن از آتش گشت و شاه را گفت:



اگر کوه آتش بود، بسپَرم از این، نیک، خوار است اگر بگذرم[18]

کاوس فرمان داد تا هیزم فراوان از دشت به شهر آوردند و دو کوه بلند از هیزم فراهم کردند و در میان آن دو کوه، راهی به اندازه گذر کردن چهار اسب‌سوار، از کنار یکدیگر، فراهم ساختند. پس شبی صد تن سوار از هر سو بر آن هیزمها آتش زدند و چون دود سیاهی که از بر افروختن آتش برمی‌خاست، فرو نشست و همه‌جا چون روز روشن گردید، سیاوش، به مانند سروی بلندبالا، با شادی و شادابی، که جامه‌ای سپید و چون برف پوشیده و بر اسبی سیاه سوار شده بود، به نزد پدر آمد:

رخ شاه‌کاوس پُر شرم بود سخن گفتنتش با پسر نرم بود

سیاوش بدو گفت: اندُه مدار کز این سان بود گردش روزگار

سری پر ز شرم و بهایی مراست اگر بی گناهم، رهایی مراست

ور ایدون‌که، زین کار، هستم گناه[19] جهان‌آفرینم ندارد نگاه

به نیروی یزدان نیکی‌دهش از این کوه آتش بیابم رهش[20]



همه مردم که در گرداگرد آن کوه آتش، گرد آمده بودند بر سودابه نفرین می‌کردند و چشم از سیاوش بر نمی‌داشتند. سرانجام، سیاوش، بر اسب نشست و به درون کوه آتش شتافت:



سیاوش بر آن کوه آتش بتاخت نشد تنگ‌دل، جنگ آتش بساخت

ز هر سو، زبانه همی برکشید کسی خُود و اسب سیاوش ندید



همه، نگران و چشم به راه سیاوش بودند که ناگاه از همگان فریاد شادی برخاست و سیاوش به تندرستی از آتش بیرون آمد! و مردمان، با شگفتی دیدند که بر جامه سپید سیاوش، حتّی غباری از تیرگی و سیاهی ننشسته است و با خود گفتند اگر این آتش، آب بود جامه و تن سوار را می‌آلود، چگونه است که این جوان بی‌گناه از آتش گذر کرده است و بی‌هیچ آسیبی از آن بیرون آمده است؟!



چو بخشایش پاک‌یزدان بود دَم آتش و آب، یکسان بود[21]



مردم و سواران شادیها کردند و بر سیاوش زر و سیم و گوهر افشاندند و:

یکی شادمانی بُد، اندر جهان میان کهان و میان مهان

همی داد مژده، یکی را دگر که بخشود بر بی‌گنه، دادگر[22]

امّا سودابه، از خشم، موی سر خود را می‌کند و می‌گریست و روی خود را می‌خراشید. سیاوش به نزد کیکاوس آمد و پدر، او را در آغوش گرفت و از او پوزشها خواست و سیاوش خدای بزرگ را سپاس گزارد که دشمنی سودابه را، بی‌اثر، ساخته است :

بدو گفت شاه: ای دلیر جوان! که پاکیزه‌تخمی و روشن‌روان

خُنُک آن که از مادر پارسا بزاید، شود بر جهان پادشا



کاوس، سه روز جشن و شادی آراست، و در روز چهارم سودابه را فرا خواند و سرزنشها کرد:

که بی‌شرمی و بدتنی کرده‌ای فراوان دل من بیازرده‌ای

نشاید که باشی تو اندر زمین جز آویختن نیست، پاداش این[23]

به دُژخیم فرمود کاین را به کوی به دار اندر آویز و بر تاب روی[24]

سیاوش، که این داستان را دید، از شاه درخواست کرد که سودابه را ببخشد تا مگر پند و آیین پذیرد و به راه درست رود:

همی گفت با دل که بر دست شاه گر ایدون‌که سودابه گردد تباه،

به فرجام کار، او پشیمان شود ز من بیند آن غم، چو پیچان شود

بهانه همی جست از آن کار، شاه بدان تا ببخشد گذشته‌گناه

سیاوخش را گفت: بخشیدمش از آن پس که خون ریختن، دیدمش

سیاوش، پدر را سپاس گفت و از آن پس، کیکاوس با سودابه بار دیگر بر سر مهر آمد، ولی سودابه پیوسته می‌کوشید تا کاوس را با سیاوش دشمن سازد.

به گفتار او، شاه شد بدگمان نکرد ایچ بر کس پدید آن زمان

به جامی که زهر افگند روزگار از او نوش، خیره مکن خواستار

گفتار اندر آمدن افراسیاب به ایران



روزگار به آرامی سپری می‌شد که کارآگاهان برای کاوس خبر آوردند که افراسیاب عهد و پیمان و سوگند خود را شکسته است و با صد هزار سوار برگزیده شمشیرزن، به ایران تاخته است. کاوس بزرگان ایران را فرا خواند و:



بدیشان چنین گفت کافراسیاب ز باد و ز آتش ز خاک و ز آب

همانا که یزدان نکردش سرشت مگر خود سپهرش دگرگونه کِشت

که چندین به سوگند، پیمان کند به خوبی زبان را گروگان کند،

چو گِرد آورد مردمِ جنگ‌جوی، بتابد ز پیمان و سوگند، روی

سپه سازد و سازِ ایران کند بسی زین بر و بوم، ویران کند



کاوس بر آن شد تا خود به رویارویی افراسیاب شتابد و با او به پیکار بپردازد، امّا سیاوش که از سودابه و گفت و گوهای پدر، در رنج بود، از پدر خواست تا او را به جنگ با افراسیاب بفرستد تا هم نام بجوید و هم از دست سودابه رهایی یابد.



به دل گفت: من سازم این رزمگاه به چربی بگویم، بخواهم ز شاه،

مگر، کِم رهایی دهد دادگر ز سودابه و گفت و گوی پدر

و دیگر کز این کار، نام آورم چنان لشکری را به دام آورم



کاوس، با این پیشنهاد همداستان گشت و رستم را فرا خواند و سیاوش را با دوازده‌هزار سپاهی کارآمد، بدو سپرد و رستم را ستود که :



جهان ایمن از گُرز و شمشیر توست سرماه، بر چرخ، در زیر توست

تهمتن بدو گفت: من بنده‌ام سخن هر چه گویی نیوشنده‌ام

سیاوش پناه و روان من است سر تاج او، آسمان من است

چو بشنید از او، آفرین کرد و گفت که با جان پاکت، خرد باد جفت



سیاوش و لشکرش آماده رفتن شدند و کاوس، سپاه را سان دید و آن سپاه را بدرقه کرد و :



یکی آفرین کرد پُرمایه کی که ای نامداران فرخنده‌پی!

مبادا بجز بخت، همراهتان شود تیره، دیدار بدخواهتان

به نیک اختر و تندرستی، شدن به پیروزی و شاد، بازآمدن



کاوس سیاوش را در آغوش گرفت و بدرود کرد و گویی می‌دانست که این آخرین دیدار آنهاست:



دو دیده پر از آب، کاوس‌شاه همی بود یک روز با او به راه

سرانجام، مر یک دگر را کنار گرفتند، هر دو چو ابر بهار

ز دیده همی خون فرو ریختند به زاری خروشی برانگیختند

گواهی همی داد دل، بر شدن که دیدار از آن پس، نخواهد بُدن

چنین است کردار گردنده دهر گهی نوش یابی از او، گاه زهر



سیاوش و رستم، به زابلستان رفتند و پس از آنکه یک ماه به بزم و شادی نشستند و به شکار پرداختند، به نبرد با افراسیاب روی نهادند و تورانیان آگهی یافتند،

که آمد سپاهی و شاهی جوان از ایران، گَوِ پیلتن، پهلوان

سپه‌کَش، چو رستم گَوِ پیلتن به یک دست خنجر، به دیگر کفن



لشکر سیاوش، در دروازه شهر بلخ، با لشکریان توران درگیر شدند و پس از دو روز نبرد، بخشی از لشکر توران به سرداری «سپهرَم» را از ایران راندند و به گریز واداشتند و سیاوش و با لشکری پیروزمند، به شهر بلخ درآمد و نامه‌ای به پدر نوشت و بدو گزارش داد که اینک که دشمن را به مرزهای ایران و توران واپس رانده است، آیا از مرز بگذرد و به سُغد، که افراسیاب و لشکرش در آنجا هستند بتازد یا نه؟



به بلخ آمدم شاد و پیروزبخت به فرّ جهاندارِ با تاج و تخت

کنون تا به جیحون سپاه من است جهان زیر فرّ کلاه من است

به سُغد است با لشکر، افراسیاب سپاه و سپهبد، بدان روی آب

گر ایدون‌که فرمان دهد شهریار سپه بگذرانم، کنم کارزار



کاوس، از رسیدن مژده پیروزی سیاوش، شادی و سرافرازی بسیار نشان داد و به او پاسخ نوشت که لشکر را در همان جان نگه‌دار و در نبرد شتاب مکن، مگر آنکه افراسیاب بار دیگر از مرز ایران بگذرد:



تو را جاودان شادمان باد، دل ز درد و بلا، گشته آزاد، دل

همیشه هنرمند بادا تنت رسیده به کام آن دل روشنت

نباید پراگنده کردن سپاه بپیمای روز و بیارای گاه

که آن ترک بدپیشه و ریمن است که هم بد نژاد است و هم بد تن است

مکن هیچ بر جنگ جستن، شتاب به جنگ تو آید، خود، افراسیاب



سیاوش از دریافت نامه پدر خشنود شد و لشکر را در بلخ نگاه داشت. از آن سو گرسیوَز، برادر افراسیاب که در این نبرد فرمانده سپاه توران بود، به نزد افراسیاب شتافت و او را از آمدن ایرانیان به بلخ و پیروزیهای آنان، آگاهی داد:



بگفت آن سخنهای ناباک و تلخ که آمد سپهبد سیاوش، به بلخ

سپه‌کَش، چو رستم، سپه بی‌کران بسی نامداران جنگاوران

به هر یک ز ما، بود پنجاه بیش سرافراز با گُرزه گاومیش

پیاده، به کردار آتش بُدند سپردار با تیر و ترکش بدند



افراسیاب، از دریافت گزارش شکست تورانیان از سیاوش، خشمگین شد و فرمان داد تا لشکری گران به یاری تورانیان فرستند.

گفتار اندر خواب دیدن افراسیاب



در همین روزگار، شبی، افراسیاب خوابی ترسناک دید و وحشت‌زده از خواب بیدار شد و فریاد زد و برخروشید و همه را بیدار ساخت و باز بی‌هوش گشت و همه بستگان و یاران خویش را نگران ساخت:



زمانی برآمد، چو آمد به هوش، جهان دید با ناله و با خروش

نهادند شمع و برآمد به تخت همی بود لرزان، به سان درخت

بپرسید گرسیوَز از نامجوی که بگشای لب وآن شگفتی، بگوی

چنین گفت پُر مایه افراسیاب که هرگز کسی این نبیند به خواب



در خواب، بیابانی را دیدم پر از مار و آسمان و زمین را تیره و تار و پر از عقابان مردم‌خوار؛ همه جا خشک و بی‌آب و علف بود و من و لشکرم در جایی سراپرده زده بودیم که ناگهان، بادی تند و توفانی پر از گرد و خاک، برخاست و خیمه‌ها و درفش مرا سرنگون ساخت و از هر سو، جویی از خون به راه افتاد و همه لشکریان من بریده‌سر، بر خاک افتادند و سواران ایرانی پیروزمند در آمدند و سر تورانیان را بر نیزه افراشتند و تخت پادشاهی مرا از آنِ خود ساختند و مرا دست بسته و بی‌کس و پیاده، به سوی کاوس راندند و در کنار کاوس، جوانی چهارده‌ساله نشسته بود که ناگاه از جای برخاست و خروشی چون ابر برآورد و با شمشیر خود مرا به دو نیم کرد و من از آن درد، فریادکنان و نالان از خواب پریدم و از هوش برفتم.

گرسیوز، شاه را دلداری داد و از او خواست تا خوابگزاران را فرا خواند و خواب خویش را با آنان در میان نهد. پس دانایان و موبدان ستاره‌شناس گِرد آمدند و شاه، آنان را زر و سیم فراوان داد و از ایشان خواست تا خواب او را گزارش کنند. موبدان در اندیشه شدند و گزارش آن خواب را یافتند و به نزد شاه شتافتند، امّا چون گزارش خواب خوش‌آیند افراسیاب نبود، نخست از شاه زینهار خواستند تا بر آنان خشم نگیرد، پس شاه آنان را زینهار داد:



به زنهار دادن زبان داد شاه کز آن بد، از ایشان نبیند گناه



پس موبدی زبان‌آور خواب شاه را چنین گزارش داد:

«ای شاه‌افراسیاب! لشکری از ایران به توران خواهد تاخت که فرماندهی آن با شاهزاده‌ای ایرانی است به نام سیاوش. بسیاری از پهلوانان و جهان‌دیدگان ایرانی همراه او هستند و برآنند تا توران‌زمین را ویران و تباه سازند. اگر تو با سیاوش به جنگ بپردازی، همه جهان را به خون خواهی کشید و هیچ کس از مرگ رهایی نخواهد یافت و اگر تو او را بکشی، دیگر در توران پادشاه و تخت و تاجی نخواهد ماند و جهان را آشوب و آشفتگی فرا خواهد گرفت و ایرانیان به کین‌خواهی سیاوش برخواهند خاست، و تو اگر مرغ شوی و به آسمان پرواز کنی، از خشم آنان نخواهی گریخت و گرفتار کینه آنان خواهی شد و جان خواهی باخت».



از این سان گذر کرد خواهد سپهر گهی پر ز خشم و گهی پر ز مهر



افراسیاب، چون سخنان ستاره‌شناسان را شنید، دست از جنگ با ایرانیان برداشت و پنهانی، برادر خود گرسیوز را گفت که اگر من به جنگ با سیاوش نشتابم و ایرانیان به نبرد با ما پیشدستی نکنند، نه سیاوش کشته می‌شود و نه من و همه فتنه‌ها فرو می‌نشیند. بنابراین به جای جنگ، آشتی می‌جویم و زر و سیم فراوان برای کاوس می‌فرستم و همان رود جیحون را مرز ایران و توران می‌شناسم.



مگر، این بلاها ز من بگذرد از آب، این دو آتش فرو پژمرد



افراسیاب انجمنی از خردمندان و هوشیاران و کارآزمودگان درگاه خویش، بساخت و این اندیشه را با آنان در میان نهاد و گفت:



مرا سیر شد دل ز جنگ و بدی همی جُست خواهم ره ایزدی

کنون دانش و داد یاد آوریم به جای غم و رنج، داد آوریم

برآساید از ما، زمانی، جهان نباید که مرگ آید از ناگهان

گر ایدون که باشید همداستان فرستم به رستم یکی داستان

دَرِ آشتی با سیاووش نیز بجویم، فرستم بی‌اندازه چیز

همگان، با این اندیشه همداستانی کردند و افراسیاب به گرسیوز فرمان داد تا با دویست سوار و هدیه‌های بی‌شمار چون گنج و ارمغانها و اسبان آراسته بسیار و شمشیرهایی با نیامهای نقره و تاج و تخت گوهرآذین و دویست غلام و کنیزک و گستردنیها و پوشیدنیهای بی‌مانند، به نزد رستم و سیاوش برود و آشتی بجوید و همان مرزهای پیشین ایران و توران را مرز و سرزمین بشناسد و بگوید که:



ز یزدان بر آن گونه دارم امید که آید درود و خُرام و نوید

به بخت تو آرام گیرد جهان شود جنگ و ناخوبی، اندر نهان



گرسیوز آن هدیه‌های گرانبها را برگرفت و روی به ایران‌زمین نهاد و چون به کنار رود جیحون رسید، فرستاده‌ای به نزد سیاوش فرستاد تا سیاوش را از آمدن وی آگاه سازد و از آنجا به نام فرستاده افراسیاب به بلخ شتافت. سیاوش او را به درگاه خویش خواند و:



سیاوش ورا دید، بر پای خاست بخندید بسیار و پوزش بخواست

ببوسید گرسیوز از دور، خاک رخش پر ز شرم و دلش پر ز باک

سیاووش بنشاندش زیر تخت از افراسیابش بپرسید سخت



گرسیوز هدیه‌های سیاوش و رستم را از چشم آنها گذرانید و:



کس اندازه نشناخت آن را، که چند ز دینار و از تاج و تخت بلند!



رستم و سیاوش آن ارمغانها را پسندیدند و گرسیوز را در سرایی شایسته جای دادند و رستم، گرسیوز را به بزم خویش فرا خواند و یک هفته را با او به شادی و گفت و گو گذرانید و از وی خواست تا درباره پیشنهادهای آشتی گرسیوز با بزرگان رای‌زنی کند:



سیاوش ز رستم بپرسید و گفت که این راز بیرون کنید از نهفت

که این آشتی جستن از بهر چیست؟ نگه کن که تریاک یا زهر چیست؟



سیاوش با رای‌زنی رستم بر آن شد تا از گرسیوز بخواهد که برای استواری بیشتر این پیمان، افراسیاب صد تن از نزدیکان و بستگان خود را به گروگان به ایرانیان بسپارد و از همه شهرهایی که از ایران‌زمین، گرفته است، بیرون رود و به مرزهای کهن توران باز گردد تا سیاوش بتواند به کاوس پیشنهاد کند که آشتی با تورانیان را بپذیرد. پس سیاوش این داستان را با گرسیوز در میان نهاد و گفت:



اگر زیر نوش اندرون، زهر نیست دلت را ز رنج و زیان، بهر نیست،

ز گُردان که رستم بداند همی کجا نام ایشان بخواند همی،

برِ من فرستد به رسم نوا بدین خوب‌گفتارِ تو بر، گوا

نباشد جز از راستی در میان به کینه نبندد کمر بر میان[25]





گرسیوز نیز فرستاده‌ای نزد افراسیاب روانه ساخت و به او پیغام داد که سیاوش،



گروگان همی خواهد از شهریار چو خواهی که برگردد از کارزار

چون پیغام گرسیوز به افراسیاب رسید، از شنیدن شرطهای سیاوش برای آشتی، اندوهگین و نگران شد و اندیشید که اگر صد تن از نزدیکان خویش را بفرستد، برای او شکستی بزرگ است و اگر از انجام این درخواست سر باز زند همه گفته‌ها و کرده‌ها و پیغام‌فرستادنها و آشتی‌خواستنها، دروغ جلوه خواهد کرد. به هر حال بر آن شد تا گروگانها را به نزد سیاوش بفرستد تا شاید بلاهایی را که ستاره‌شناسان پیش‌بینی کرده بودند، از خود بگرداند. پس، همچنان که رستم خواسته بود، صد تن از کسانی را که بسیار به او نزدیک بودند، به نزد سیاوش فرستاد و لشکر خود را از همه سرزمینهایی که از آنِ ایرانیان بود، بیرون کشید و گرسیوز انجام همه این کارها را به رستم گزارش کرد:



چو از رفتنش رستم آگاه شد روانش از اندیشه کوتاه شد

به نزد سیاوش بیامد چو گرد شنیده‌سخن‌ها همه یاد کرد

بدو گفت: چون کارها گشت راست فرستاده گر باز گردد، رواست



سیاوش، فرمان داد تا گرسیوز را خلعتها و هدیه‌های فراوان دادند و او را شاد و خرّم به توران باز گرداندند. پس سیاوش با رستم و دیگر بزرگان به رای‌زنی پرداخت و بر آن شد تا رستم را به نزد پدر فرستد و داستان گفت و گوها و موافقتهای خود را با تورانیان به او گزارش کند. آنگاه نامه‌ای به پدر نگاشت و پس از آفرین بر خداوند بزرگ و کیکاوس همه آنچه را که گذشته بود به وی گزارش کرد و از او خواست تا افراسیاب را ببخشد و با آنچه انجام شده بود همداستانی کند:

گر او را ببخشد، ز مهرش سزاست که بر مهر او، چهره او گواست



رستم که از واکنش کاوس، نگران بود، با سیاوش از خوی تند کاوس سخن راند و افزود که کاوس هرگز از آنچه خلق و خوی اوست، باز نمی‌گردد:



چنین گفت با او گَوِ پیلتن کز این در، که یارد گشادن دهن؟

همان است کاوس کز پیش بود ز تیزی، نه کاهد، نه خواهد فزود



رستم، نامه سیاوش را برگرفت و به نزدیک کاوس شتافت و از آن سو گرسیوز به نزد افراسیاب رسید و از بزرگیها و ارجمندیهای سیاوش با او سخن گفت:
 
     
  
 مرد
#110   Posted: 12 Apr 2011 08:29

 2 Star

ارسالها: 1609
همه داستانِ سیاوش بگفت که او را ز شاهان کسی نیست جفت

دلیر و سخنگوی و گُرد و سوار تو گویی خرد دارد اندر کنار

بخندید و با او چنین گفت شاه که چاره به از جنگ، ای نیک‌خواه!

به گنج و درم، چاره آراستم کنون شد بر آن سان، که من خواستم



امّا، هر چه افراسیاب از این پیمان خشنود بود، در دربار کاوس، داستان به گونه‌ای دیگر بود. چون رستم با نامه سیاوش به نزد کاوس بار یافت و همه داستانهای رخ داده را گزارش کرد، شاه ایران خشمناک شد و به سرزنش رستم پرداخت که گیرم که سیاوش جوان و ناکارآزموده بود، چرا تو بدیهای افراسیاب و ستمهایی را که او به ما ایرانیان کرده است، از یاد بردی؟ در این هنگام، چاره جنگ است و آشتی نیست. من خود می‌خواستم به نبرد با افراسیاب بشتابم، امّا بزرگان، تو و سیاوش را فرستادند و شما به خواسته‌ای اندک و هدیه‌هایی ناچیز که او به ستم از دیگران ستانده است، فریب خوردید و با او پیمان بستید و گمراه شدید. افراسیاب از جان گروگانها نخواهد ترسید و همین که بار دیگر توانمند شد، به ایران خواهد تاخت. اگر تو و سیاوش از جنگ خسته شده‌اید، من از کارزار، خسته نیستم هم اکنون فرستاده‌ای به نزد سیاوش می‌فرستم و از او می‌خواهم که همه هدیه‌های افراسیاب را در آتش بنهد و بسوزاند و همه گروگانها را به نزد من فرستد تا آنان را نابود کنم و تو نیز ای رستم! به نزد سیاوش باز گرد و کار نبرد بساز و به توران بتاز و به بدی کردن بپرداز تا افراسیاب ناگزیر به نبرد با تو گردد.



سپه را بفرمای تا یک‌سره چو گرگ اندر آیند پیش بره

چو تو سازگیری بد آموختن سپاهت کند غارت و سوختن

بیاید به جنگ تو افراسیاب چو گردد بر او ناخوش آرام و خواب



امّا رستم پاسخ داد که ای شهریار! تو خود فرمان دادی که ما در جنگ شتاب نورزیم و بگذاریم تا افراسیاب از جیحون گذر کند و به مرزهای ما بتازد ما نیز چنین کردیم امّا او آتش‌بس خواست و :



کسی کآشتی جوید و سور و بزم نه نیکو بود پیش رفتن به رزم



پیمان‌شکنی نیز گناهی بزرگ است و شایسته تو و ما نیست. اگر سیاوش در نبرد پیروز می‌شد چه چیزی جز تخت و تاج و نگین و سرزمینهای ایرانی را به دست می‌آورد؟ اینک او همه اینها را با آشتی فراهم آورده است. پس، اینک که ما همه آنچه را که می‌خواسته‌ایم به دست آورده‌ایم، چرا به جنگ بپردازیم؟ امّا اگر افراسیاب به جنگ روی آورد، ما نیز از جنگ روی‌گردان نیستیم. بنابراین، جایی برای نگرانی نیست، امّا من بروشنی می‌گویم که از سیاوش پیمان‌شکنی مخواه که او نخواهد پذیرفت:



ز فرزند، پیمان‌شکستن مخواه دروغ، ایچ کی در خورد با کلاه؟

نهانی چرا گفت باید سَخُن؟ سیاوش ز پیمان نگردد ز ُبن

وز این کار کاندیشه کرده است شاه بر آشوبد این ناموَر پیشگاه



کاوس از شنیدن این سخنانِ روشن رستم به خشم درآمد و او را سرزنش کرد که همه این کارها را تو به سیاوش یاد داده‌ای و از این کار، تن‌آسایی خود را خواسته‌ای، نه نیکی و خیر ما را، و اینک تو در همین جا بمان تا من طوس را با نامه‌ای به نزد سیاوش فرستم که آنچه را فرمان می‌دهم، انجام دهد و گرنه سپاه را به طوس سپارد و خود به ایران بازگردد. پس رستم با نگرانی و اندوه و خشم بسیار از درگاه کاوس بیرون آمد و فریاد کشید که:



اگر طوس جنگی‌تر از رستم است چنان دان که رستم به گیتی کم است



کاوس نیز بی‌درنگ طوس سپهسالار را فرا خواند و با پیغامهای درشت، به نزد سیاوش فرستاد و در نامه‌ای که به وی نگاشت، او را از اینکه با تورانیان آشتی کرده است، سرزنش کرد و افزود: تو فریب افراسیاب را خورده‌ای و با زنان و کنیزان به بزم‌جویی سرگرم شده‌ای و از نبرد کردن روی‌گردان گشته‌ای و رستم نیز زراندوزی و آزمندی کرده است که تو را از آشتی باز نداشته است:



اگر بر دلت رای من تیره گشت ز خواب جوانی سرت خیره گشت،

شنیدی که دشمن به ایران چه کرد چو پیروز شد روزگار نبرد

کنون، خیره آزرمِ دشمن مجوی بر این بارگه بر، مریز آب‌روی

منه در جوانی سر اندر نشیب گر از چرخ گَردان نخواهی نهیب



و از سیاوش خواست تا گروگانهای تورانی را به نزد وی فرستد و فریب افراسیاب را نخورد :



درِ بی‌نیازی به شمشیر جوی به کوشش بود شاه را آب‌روی



همین که طوس به نزد تو رسید، گروگانها را دست‌بسته بر خران بنشان و به نزد من فرست[26] و گرنه سپاه را به طوس واگذار و خود به ایران باز گرد که تو

مرد پرخاش و جنگ و دلاوری نیستی!

چون این نامه به سیاوش رسید و آن سخنان‌نادرست و ناخوب کاوس را شنید،



ز کار پدر دل پُر اندیشه کرد ز ترکان و از روزگار نبرد

همی گفت صد مرد گرد و سوار ز خویشان شاهی چنین نامدار

همه نیک‌خواه و همه بی‌گناه اگر شان فرستم به نزدیک شاه

نه پرسد، نه اندیشد از کارشان همان گه کند زنده بر دارشان

به نزدیک یزدان چه پوزش کنم؟ بد آید ز شاه جهان بر تنم



سیاوش می‌اندیشید که اگر گروگانهای بی‌گناه را به شاه‌کاوس بسپارد، او بی‌اندیشه و درنگ آنان را خواهد کشت و اگر سپاه را به طوس سپارد و به ایران باز گردد، با سودابه و نیرنگها و آزارهای او چه کند؟ پس با یاران نزدیک خویش بهرام گودرز و زنگه شاوران، پنهان از دیگران، به رای‌زنی پرداخت و داستان را با آنان در میان نهاد و گفت:



چه باید همی خیره خون ریختن چنین دل، به کین اندر آویختن

همی سر ز یزدان نباید کشید فراوان نکوهش نباید شنید

به خیره همی جنگ فرمایدم بترسم که سوگند بگزایدم

بر این گونه پیمان که من کرده‌ام به یزدان و سوگندها خورده‌ام

اگر سر بگردانم از راستی فراز آید از هر سویی کاستی

زبان برگشایند هر کس، به بد به هر جای بر من، چنان چون سزد

به کین بازگشتن، بریدن ز دین، کشیدن سر از آسمان و زمین

چنین کی پسندد ز من کردگار؟ کجا بر دهد گردش روزگار؟



یاران، او را به فرمانبرداری از خواست پدر، پند دادند و از وی خواستند تا با دلاوری با تورانیان بجنگند و روزگار خود و آنان را تیره و تار نسازد.



پر از خون مکن دیده و تاج و تخت مخوشان ز بُن خسروانی‌درخت[27]

نه نیکو بود بی تو تخت و کلاه سپاه و در و پرده و بارگاه

سر و مغز کاوس آتشکده است همه مایه و جنگ او بیهُده است



امّا سیاوش پند یاران را نپذیرفت و گفت: پند پدر به اندازه فرمان آفریدگار ارجمند نیست؛ زیرا

کسی کو ز فرمان یزدان بتافت سراسیمه شد، خویشتن را نیافت

همی دست یازید باید به خون به کین دو کشور، بُدَن رهنمون



سیاوش از زنگه شاوران خواست تا گروگانهای تورانی را با زر و مال و هدیه‌های افراسیاب، برگیرد و به توران ببرد و تورانیان را از این داستان که شاه ایران آشتی را نپذیرفته است آگاه سازد، و فرماندهی سپاه ایران را تا رسیدن طوس سپهسالار به بهرام گودرز سپرد و خود بر آن شد تا به سرزمینی دیگر بگریزد تا از دست سودابه و کاوس رهایی یابد، و از زنگه خواست:

که شو، شاه توران‌سپه را بگوی کز این کار، ما را چه آمد به روی

از این آشتی، جنگ بهر من است همه نوش تو، درد و زهر من است

ز پیمان تو سر نگردد تهی وگر دور مانم ز تخت مهی

یکی راه بگشای تا بگذرم به جایی که کرد ایزد آبشخورم

یکی کشوری جویم اندر جهان که نامم ز کاوس ماند نهان

ز خویِ بدِ او سخن نشنوم ز پیکار او یک زمان بغنوم



زنگه گروگانها را برگرفت و به نزد افراسیاب برد. افراسیاب از آن داستانها در شگفت شد و اندوهگین گشت و زنگه را گرامی داشت و:



بفرمود تا جایگه ساختند ورا چون سزا بود، بنشاختند

چو پیران بیامد تهی کرد جای سخن راند با نامور کدخدای

بپرسید کاین را چه درمان کنیم؟ و از این راه جستن، چه پیمان کنیم؟

بدو گفت پیران که ای شهریار! انوشه بَدی[28] ، تا بود روزگار

پیران، پاسخ داد که باید سیاوش را در خاک توران پذیرفت و او را گرامی داشت و گنج از او دریغ نکرد؛ زیرا



من ایدون شنیدم که اندر جهان کسی نیست، مانند او از مِهان

به بالا و دیدار و آهستگی به فرهنگ و رای و به شایستگی

هنر، با خرد نیز بیش از نژاد ز مادر چنو شاهزاده، نزاد



اگر تنها هنر سیاوش این باشد که برای او تاج و تخت ارزشی نداشته باشد، تا بتواند از پیمان و عهدی که بسته بود، پاسداری کند، همین یک هنر برای گرامی‌داشت او بسنده است. نباید گذاشت تا سیاوش به سرزمینی دیگر پناه برد؛ به علاوه کاوس پیر است و دیر یا زود خواهد مرد و تاج و تخت خود را به فرزند خواهد سپرد و سیاوش جانشین او خواهد شد و بزرگان در آن هنگام، تو را سرزنش خواهند کرد که چرا سیاوش را در توران نپذیرفتی. پس بیا، و او را فرزندوار بپذیر و جایگاهی نیکو بدو ببخش و یکی از دختران خود را به همسری او در آور تا روزی که به ایران باز می‌گردد دوست تو باشد:

سیاوش جوان است و با فرّهی بدو ماند آیین تخت مِهی

اگر شاه بیند، به رای بلند نویسد یکی نامه پندمند

چنان چون نوازند فرزند را، نوازد جوانِ خردمند را

یکی جای سازد بدین کشورش بدارد سزاوار، اندر خورش

به آیین دهد دختری را بدوی بداردâش با ناز و با آب‌روی

مگر کو بماند به نزدیک شاه کند کشور و بومت آرامگاه

وگر باز گردد سوی شهریار تو را بهتری باشد از روزگار

سپاسی بود نزد شاه زمین بزرگان گیتی، کنند آفرین

برآساید از کین دو کشور مگر بدین، آورید ایدرش دادگر

ز دادِ جهان‌آفرین این سزاست که گردد زمانه بدین جنگ راست



افراسیاب، این سخنان خردمندانه پیران سپهسالار را پسندید و دبیران را پیش خواند و نامه‌ای مهربانانه به سیاوش نگاشت که:

شنیدم پیام از کران تا کران ز بیدارâدل، زنگه شاوَران

غمی شد دلم زآنکه شاه جهان چنین تیز شد با تو اندر نهان

ولیکن ز گیتی جز از تاج و تخت چه جوید خردمند بیداربخت؟

تو را این همه، ایدر، آراسته است اگر شهریاری و گر خواسته است

همه شهر توران، برندت نماز مرا خود به مهر تو باشد نیاز

تو فرزند باشی و من چون پدر پدر پیش فرزند بسته کمر

بدارمâت بی‌رنج فرزندوار به گیتی تو مانی ز من یادگار

سپاه و دژ و گنج من، آنِ توست به رفتن بهانه نبایدâت جُست

نماند تو را با پدر جنگ دیر کهن شد، مگر گردد از جنگ سیر

تو را باشد ایران و گنج و سپاه ز کشور به کشور بیابی کلاه



افراسیاب این نامه را به زنگه شاوران داد و او را با خلعتهای بسیار به نزد سیاوش فرستاد و زنگه هر آنچه را دیده و شنیده بود، به سیاوش گزارش داد. سیاوش از خواندن نامه افراسیاب هم شادمان شد و هم غمگین گشت: شاد شد، زیرا جایی برای پناه بردن پیدا کرده بود، و غمگین می‌نمود زیرا ناچار شده بود که از دست پدر و سودابه، به دشمن سرزمین خویش پناه برد ... سیاوش، آنگاه نامه‌ای به پدر نوشت و از خشمهای نابهنگام و نادرست وی و رنجهایی که از سودابه کشیده بود، از داوطلب شدن برای نبرد با تورانیان و آشتی خردمندانه‌ای که با آنان فراهم ساخته بود، سخن گفت و از پدر گله کرد :

که من با جوانی خرد یافتم به هر نیک و بد، تیز بشتافتم

نیامد همی هیچ کارت پسند گشادن همان و همان بود بند

چو چشمت ز دیدار من گشت سیر برِ سیر بوده، نباشیم دیر

ز شادی مبادا دل تو رها شدم من ز غم در دمِ اژدها



چون سیاوش این نامه را به پدر فرستاد، تاج و تخت و سراپرده و سپاه را به بهرام گودرز سپرد و از او خواست که همه را به طوس سپهسالار بسپارد و خود با سیصد سوار، به این بهانه که پیران به کنار رود جیحون آمده است و باید خود، به پیشواز او برود، رهسپار توران‌زمین گشت و در هر شهری از او با گرمی و مهربانی پذیرایی می‌شد تا به «قچقار باشی» رسید. در آنجا پیران سپهسالار با هزار تن از بستگان خویش، به پیشواز سیاوش آمد و چهار پیل سپید و تختی از پیروزه و درفشی درخشان و تختی زرّین و اسبی با زین طلایی گوهرنشان و بسیاری از چیزهای گرانبهای دیگر، به سیاوش هدیه داد و سیاوش را در آغوش گرفت و:

ببوسید پیران سرا پای او همان خوب‌چهر دلارای او



هر دو به شهر رفتند و مردم شهر به شادی و پایکوبی پرداختند و سیاوش به یاد ایران و روزهایی که در زابلستان به مهمانی رستم رفته بود افتاد و گریست:



از ایران دلش یاد کرد و بسوخت به کردار آتش همی برفروخت

ز پیران بپوشید و پیچید روی سپهبد بدید آن غم و درد اوی

بدانست کو را چه آمد به یاد غمی گشت و دندان به لب، بر نهاد



سیاوش از پیران خواست تا با او پیمان ببندد و به راستی به او بگوید که آیا بودن او در توران‌زمین درست است یا نه، تا اگر چنین کاری شایسته نیست، از آنجا بگذرد و بر سرزمینی دیگر برود و پیران پاسخ داد که :

«ای فرزند! نگران مباش و دل از مهر افراسیاب دور مکن، زیرا اگر چه همگان نام افراسیاب را به بدی یاد می‌کنند، او مردی خداشناس و خردمند و با هوش است و بیهوده با کسی دشمنی و ستم نمی‌کند و من هم با او خویشم و هم راهنما و سپهسالار او هستم و صدها هزار لشکر و اسب و سلاح و بوم و بر او در دست من است و من با همه توانایی خود از تو پشتیبانی می‌کنم»:



فدای تو بادا همه هر چه هست گر ایدر کنی تو به شادی نشست

پذیرفتم از پاک یزدان، تو را به رای و دلِ هوشمندان تو را

که بر تو نیاید ز بدها گزند نداند کسی راز چرخ بلند

مگر کز تو آشوب خیزد به شهر بیامیزی از درد، تریاک و زهر

سیاوش از شنیدن سخنان مهرآمیز پیران، شادمان گشت و با او به بزم و شادی نشست و پس با او به «بهشت کنگ» شتافت که پایتخت افراسیاب در آنجا بود. افراسیاب پیاده به پیشواز سیاوش آمد و :



گرفتند مر یکدگر را به بر همی بوسه دادند بر چشم و سر

از آن پس چنین گفت افراسیاب که بَد در جهان اندر آمد به خواب

از این پس نه آشوب خیزد نه جنگ به آبشخور آیند میش و پلنگ

به تو، رام گردد زمانه کنون برآساید از جنگ و از جوش و خون

پدروار پیش تو، مهر آورم همیشه پُر از خنده، چهر آورم

سیاوش بر او آفرین کرد سخت که از گوهر تو، مگرداد بخت



افراسیاب یکی از کاخهای زیبای خود را به سیاوش واگذار کرد و آن را برآراست و سیاوش در آن، جای گزید و شاه و بزرگان او را هدیه‌ها بخشیدند و افراسیاب فرزند خود «شیده» را به همنشینی با سیاوش گماشت و:



بدو داد جان و دل افراسیاب همی بی سیاوش نیامدش خواب



شبی، افراسیاب با سیاوش گفت که شنیده‌ام که تو بسیار هنرمندی و در چوگان بازی بی‌مانندی، بیا تا فردا به چوگان بازی بپردازیم. سیاوش با فروتنی بسیار این درخواست را پذیرفت و فردا، بامدادان، چوگان‌بازان، به میدان چوگان شتافتند و افراسیاب از سیاوش خواست که من در یک‌سو بازی می‌کنم و تو در سوی دیگر، امّا سیاوش این پیشنهاد را نپذیرفت و از او دستوری خواست تا در زمره یاران وی به چوگان بازی بپردازد، امّا افراسیاب پافشاری کرد که سیاوش در برابر او و در گروه دیگر بازی کند:



سپهبد ز گفتار او شاد شد سخن گفتن دیگران خوار شد

«به جان و سر شاه‌کاوس» گفت که با من تو باشی هماورد و جفت

هنر کن به پیشِ سواران پدید بدان، تا نگویند کو، بد گزید

افراسیاب، گلباد و گرسیوز و جَهن و پولاد و پیران و نَستیهَن و هومان را به یاری گروه خود برگزید و رویین و شیده و اَندَریمان و اوخواست را به یاری سیاوش گماشت، امّا سیاوش پهلوانان را شایسته بازی خود ندانست و از شاه خواست تا اجازه دهد که یاران خود را از میان ایرانیانی که با او همراه بودند، برگزیند :



سیاوش چنین گفت کای نامجوی! از اینان که یارد شدن پیش گوی

همه یار شاهند و تنها منم نگهبان چوگان و یکتا، منم

گر ایدون‌که فرمان دهد شهریار بیارم از ایران به میدان سوار

سپهبد چو بشنید از او داستان بدان داستان، گشت همداستان

سیاوش هفت تن از ایرانیان را برگزید و به میدان بازی درآورد و بازی آغاز شد و سیاوش آنچنان زیبا و نیک به چوگان بازی پرداخت که همگان را به ستایش واداشت:

به آواز گفتند: هرگز سوار ندیدیم بر زین چنین نامدار

چون چوگان بازی به انجام رسید، سیاوش و افراسیاب برآسودند، ولی دیگران همچنان بازی می‌کردند و ایرانیان از تورانیان برنده می‌شدند که سیاوش از ایرانیان به زبان پهلوی خواست تا بگذارند که تورانیان نیز برنده شوند و ایرانیان کار را به تورانیان گذاشتند و غوغای پیروزی آنان برخاست و افراسیاب فهمید که پهلوی سخن‌گفتن سیاوش، با بازی‌کنان ایرانی، برای چه بوده است. پس افراسیاب سیاوش را گفت که شنیده‌ام تو در تیراندازی نیز بی‌همتا هستی. سیاوش کمان خود را به افراسیاب نشان داد و افراسیاب کمان سیاوش را به برادر خویش گرسیوز داد و از وی خواست تا آن را به زه کند، امّا گرسیوز از مالید کمان سیاوش بازماند و همین کار، او را به بداندیشی با سیاوش و رشک بردن بر او، رهنمون شد، امّا افراسیاب خود بر زمین نشست و خانه کمان را بمالید و آن را شادمانه به زه کرد و کمان سیاوش را ستود که :

مرا نیز گاهِ جوانی کمان چنین بود و اکنون دگر شد گمان

به توران ایران کس این را به چنگ نیارد گرفتن به هنگام جنگ



در میدان اسب‌سواری، نشانه گذاشتند و سواران به تیراندازی شتافتند و سیاوش نیز بر اسب سوار شد و تیری پرتاب کرد که درست به میان نشانه خورد و بار دیگر تیری چهارپَر به سوی آن نشانه پرتاب ساخت که باز هم نشانه را درید و سومین تیر را نیز در هنگام اسب تازی پرتاب کرد و به نشانه زد و از اسب فرود آمد و به نزد شاه شتافت و همگان زبان به ستایش وی گشادند و افراسیاب، سیاوش را خلعتهایی شایسته بخشید و به کاخ سیاوش فرستاد و از او خواست تا روزی را با هم به شکارگاه بروند. پس با یوز و باز شکاری و لشکری برگزیده به شکارگاه شتافتند و چون سیاوش در دشت، گوران را دید، چون باد به سوی آنان تاخت و در پستی و بلندیها آنان را دنبال کرد و گوری را با شمشیر به دو نیم ساخت آنچنان که:

به یک جو ز یک سو گران‌تر نبود نظاره شد آن لشکر و شاه زود

بگفتند یک سر همه انجمن که اینَت سر افراز و شمشیر زن!!

سیاوش بار دیگر، به شکارگاه درآمد و شکار بسیار کرد و بزرگان، شادمانه به شهر بازگشتند و از آن پس، افراسیاب یک‌دم، بی سیاوش به سر نمی‌برد:



سپهبد چه شاد و چه بودی دژم بجز با سیاوش نبودی به هم

بر این گونه یک سال بگذاشتند غم و شادمانی به هم داشتند



روزی که پیران و سیاوش با هم بودند، و از هر دری سخن می‌راندند، پیران به سیاوش گفت که با این همه مهری که افراسیاب به تو دارد و تو را چون فرزندان خویش گرامی و ارجمند می‌شمارد، بیا و در توران بمان و جایی برای خویش بساز و همسری از میان دختران بزرگ‌زادگان تورانی برای خود برگزین؛ زیرا تو در توران‌زمین، تنها هستی

برادر نداری، نه خواهر، نه زن چو شاخِ گلی، بر کنار چمن

یکی زن نگه کن سزاوار خویش از ایران مبر درد و تیمار بیش



پیران، به سیاوش پیشنهاد کرد که در سراپرده افراسیاب، سه دختر است که هر یک از دیگری زیباترند و گرسیوز نیز، سه دختر ارجمند و زیبا دارد که نژادشان به فریدون می‌رسد و خود من هم چهار دختر دارم که شایسته تواند، امّا من به تو پیشنهاد می‌کنم که «فرنگیس» دختر افراسیاب را به همسری بپذیری. سیاوش پاسخ داد که همسرگزیدن، فرمانبرداری از خداوند است و اگر من دیگر نتوانم به ایران باز گردم و پدر خویش را ببینم و از رستم و بهرام و زنگه شاوران و دیگر بزرگان ایران دیدار کنم و باید در توران‌زمین زندگی کنم، تو برای من پدری کن و هر زنی را که خواستی برای من برگزین :

بدو گفت پیران که با روزگار نسازد خردیافته، کارزار

نیابی گذر تو ز گردان سپهر کز اوی است پرخاش و آرام و مهر

به ایران اگر دوستان داشتی به یزدان سپردی و بگذاشتی

نشست و نشانت کنون ایدر است تو را تخت ایران به دست اندر است



پیران به نزد افراسیاب شتافت و فرنگیس را برای سیاوش خواستگاری کرد و گفت این پیام از سیاوش است که :



پس ِ پرده تو یکی دختر است که ایوان و تخت مرا در خور است

فرنگیس خواند همی مادرش شوم شاد اگر باشم اندر خورش



افراسیاب که از ستاره‌شناسان شنیده بود که از پیوند فرنگیس و سیاوش، پسری به جهان خواهد آمد که شگفتیها خواهد برانگیخت و جهان را در زیر فرمان خویش خواهد آورد، با این خواستگاری همداستان نبود و می‌اندیشید که:



چرا کِشت باید درختی به دست که بارش بود زهر و بیخش کَبَست؟

ز کاوس و از تخم افراسیاب چو آتش بود تیز، با موج آب

ندانم به توران گراید به مهر و یا سوی ایران کند پاک چهر



امّا پیران افراسیاب را دلداری داد که نگران فرزندی که از این پیوند می‌زاید مباش و به گفته ستاره‌شناسان منگر؛ زیرا فرزندی که از سیاوش و فرنگیس زاده می‌شود، نژاده‌ای خردمند و سربلند خواهد بود که بر ایران و توران فرمانروایی خواهد یافت و دو کشور را از نبردهای پی در پی، آسوده خواهد ساخت و روزگار کار خویش را خواهد کرد و هر نیک و بدی را که بخواهد، پیش خواهد آورد و ما را به کارهای او، کاری نیست امّا من سرانجامِ این پیوند را فرخنده می‌دانم و از تو می‌خواهم که فرنگیس را به همسری سیاوش درآوردی و نگران نباشی. افراسیاب سرانجام، درخواست پیران را پذیرفت و پیران شادمانه او را ستود و به نزد سیاوش بازگشت و به او مژده داد، و :



چنین گفت کامروز برساز کار به مهمانیِ دخترِ شهریار

سیاووش را دل، پر از شرم بود ز پیران، رخانش پر آزرم بود

بدو گفت: رو هر چه خواهی بساز تو دانی که بر تو مرا نیست راز



پیران به خانه رفت و با «گلشهر» همسر خویش، هدیه‌ها و ارمغانهای فراوان، برای فرنگیس آماده ساخت و گلشهر همه را از سوی سیاوش به نزد فرنگیس برد:



زمین را ببوسید گلشهر و گفت که خورشید را گشت ناهید جفت



آنگاه، هفت شبانه‌روز، شادی و جشن ساختند و فرنگیس را با شکوه فراوان به کاخ سیاوش بردند :



بیامد فرنگیس چون ماهِ نو به نزدیک آن تاجور شاه نو



افراسیاب نیز، ارمغانهای فراوان برای فرنگیس و سیاوش فرستاد و فرمانی نگاشت و فرمانروایی بخش بزرگی از توران تا چین را به سیاوش داد و جشنی بزرگ و بزمی دلپذیر آراست که یک هفته به درازا کشید و در روز هشتم، سیاوش و پیران به نزد افراسیاب رفتند و از او سپاسگزاری کردند :



گرفتند ه
 
     
  
صفحه  صفحه 11 از 13:  « پیشین  1  ...  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی

داستان های شاهنامه (لیست داستانها در پست دوم)

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2022 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA