انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
خاطرات و داستان های ادبی
  
صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین »

عشق در چهار دیواری


زن

 
نام:عشق در چهار دیواری

نویسنده: فهیمه صادق

تعداد فصول: 45 قسمت

خلاصه:
ماجرای دختر و پسریه که در یک دانشگاه درس می خونن و با هم مشکلات زیادی دارن که طی اتفاقاتی این دو مجبور به زندگی در زیر یک سقف میشن اما همچنان جنگ و در گیری بینشون برقراره. بعد از مدتی رفته رفته پسر عاشقه دختر میشه و دختر هم که از قبل از آشناییشون با هم عاشق پسر بوده، رازی رو داره که می ترسه پسر با دونستنش اون رو ترک کنه......

دیگه ادامه اش رو خودتون بخونید

چند نکته بگم بعد میریم برای قسمت اول

1. رمان تو مایه های همخونه است ولی کل کل داره !
مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
  ویرایش شده توسط: catherine   
زن

 
قسمت اول

"وقتی می گم نمی فهمی به خاطر همین چیزاست دیگه"
این حرفو نغمه بهترین و صمیمی ترین دوستم زمانی زد که داشت مقنعه اش رو جلوی آینه مرتب میکرد. دوباره برای بار هزارم گفت:
"پریا، احمق نشو! داری با آینده خودت بازی می کنی..."
بعد یک دفعه ای برگشت سمت من که روی صندلی میز آرایشش نشسته بودم، طوری که خودمو کشیدم عقب. با اخم گفتم:
"چته دیوونه ترسیدم."
ریز خندید.
"درک. حقته. آخه ابله جون دارم بهت می گم تو نمی تونی اینکارو بکنی اما مثل، دور از جون گاو، مدام گاو گیری در میاری"
اخم ها مو کردم تو هم و با حالت تدافعی و تهدید آمیز از روی صندلی بلند شدم. اون هم همزمان با من راست استاد. قدش دقیق 5سانت از من بلند تره، اونم به خاطر بسکتبالیست بودنشه. انگشت اشاره مو گرفتم سمتش.
"نغمه امروز هرچی دلت خواست به من گفتی هیچی بهت نگفتم. اما.....تو حق نداری پای گاو بیچاره رو بکشی وسط، فهمیدی؟"
یه خورده نگام کرد.
"مورده شور نبرده....همچین اخم کردی ترسیدم. با اون چشات گفتم حالا می خواد چی بگه....نخند مسخره..."
دست بردم سمت کش سرم که روی تخت بود. موهای بلند و بلوندمو پشت سر بستم. هنوز لبخند روی لبام بود.
"نغمه جان عزیزم من که نمی تونم این ترم هم مثل ترم پیش اینجا بمونم... مهمون یه روز، دو روز...پنج ماه، شش ماه...اما اگر بشه یک سال دیگه این مزامحمت ایجاد کردنه...بخور و بخواب راه انداختنه...درسته که من ترم پیش خوابگاه نتونستم بگیرم اما امسال حتماً می تونم.(مانتوم رو تنم کردم.) بعدشم کی گفته که رفتن به خوابگاه بازی با آینده است؟(مقنعه ام رو سرم کردم.) کی گفته گاو بازی درآوردنه؟(لبامو شل کردم و با حالت مسخره ای ادامه دادم بیچاره گاوه که بی خبر از همه جا وارد بحث ما شد."
نغمه دستش رو تو هوا تکون داد.
"برو بابا...(رفت سمت کوله هامون.) مسخره بازیش گل کرده امروز.(کوله پشتیم رو داد دستم.) تو نمی فهمی من دارم چی می گم."
از اتاق اومد بیرون اونم پشت سرم اومد.
"می دونم دردت چیه؟ داری یه نفر که جای دو نفرمون درس می خوند رو از دست می دی."
خنددید. بالای پله ها بودیم.
"خب تو که می دونی چرا داری اذیت می کنی؟"
وسط پله ها دستشو چاپلوسانه انداخت دور گردن من. طوری که باعث شد بایستم.
"ببین به جونه آقای ستوده تو نرو من خودم این ترم حالشو همچین بگیرم که خودش نفهمه از کدوم طرف حالش گرفته شده."
بعد برای خودش زد زیر خنده. اینبار واقعاً عصبی شدم.
"هر هر هر...بخندم! اون چه ربطی به بحث منو تو داشت؟"
خودشو جمع و جور کرد. میدونست که من به اون لندهور و دارو دسته اش، آلرژی دارم و اگر بخواد به این شوخی ادامه بده تنها کسی که این وسط ضرر می کنه خودشه. گفت:
"باشه بابا...عزرائیل نشو... ولی بیا جونه نغمه بی خیال رفتن از اینجا بشو...مامانمم دلش نمی خواد که تو بری."
از پله ها اومد پایین. فقط زیر لب گفتم " نمیشه. چرا الکی اصرار می کنی؟ هم منو اذیت می کنی هم اطرافیانت رو. چرا نمی خوای به خواسته من احترام بذاری؟ من حتی اگر نتونم برم خوابگاه خونه اجاره می کنم."
پایین پله ایستادم و به نغمه که هنوز اون وسط ایستاده بود نگاه کردم. با یه حالتی که دلم براش می سوخت گفت:
"یعنی واقعاً تصمیمت جدیه؟"
"بله، جدیه."
"جدیه، جدیه، جدی؟"
دستمو زدم به نرده آهنی و سرد پله ها. با صدای محکمی گفتم:
"ببین نغمه من هر جا که برم هر کاری که انجام بدم هیچ وقت محبت های این چند وقتی که پیشتون موندم رو از یادم نمی برم. اما من خودمو خودم. احساس میکنم این چند وقتم از بس بخور و بخواب بوده، باد خورده بهم تنبل شدم. سستم شدم. من که نمی تونم تا آخر عمر وبال شما باشم. تو این چند ماهم به اندازه ای پول پس انداز کردم که بتونم یه اتاق اجاره کنم... البته در صورتی که خوابگاه نرفتم. من چه الان چه چند سال دیگه، اول و آخر باید روی پای خودم بایستم. چون تنهام. چون پدری ندارم که خیالم از بابت خرج و برج راحت باشه. چون مادری ندارم که دست نوازشش مدام روی سرم باشه و هروقت که خسته شدم با یه بار در آغوش گرفتنش خستگیام رو به در کنم...نغمه جان منو درک کن. من 16 سال تو تنهایی بزرگ شدم و روی پای خودم ایستادم. از الان به بعدم باید روی پای خودم بمونم و به زندگیم ادامه بدم. از تو هم می خوام که پشتم باشی. پشتم باشی که اگر روزی خوردم زمین بلندم کنی بگی پاشو به راحت ادامه بده. نه این که دستمو بگیری با خودت بکشی و همه کارا رو تو انجام بدی. اینطوری فقط منو وابسته می کنی. وابسته شدن به خودت به دیگران. باعث میشه که هرکسی که اومد تو زندگیم ازش طلب کمک کنم."
ساکت شدم. به نغمه که انگا حرفای من روش اثر گذاشته بود نگاه کردم. چند تا پله رفتم بالا.
"گوش کن نغمه من این خواستمو به پدرت هم گفتم. ما با هم صحبت کردیم. من انتخابایی که می خواستم بکنم رو گفتم اونم با خیلی هاشون موافقه. اونم تصمیم منو محترم شمرد. از تو هم می خوام همین کار رو بکنی."
دستشو گرفتم.
"اوهوم؟..باشه نغمه جون؟"
اون دستمو فشرد و همونطور که به سمت پایین پله ها میرفت کشید.
"باشه قبول...این تنها حرفیه که می تونم به گاوی بزنم که تصمیم خودش رو گرفته و به هیچ عنوان هم تغییرش نمی ده."
و بعد برگشت و با خنده به من که لبخند می زدم نگاه کرد.
"حالا، پریا خانم صالح، بجنب که با اون سخنرانیتون روز دوم ترم جدید دیر می رسیم سر کلاس."
سرمو با به یاد آووردن ستوده و مزحکه کردن همه در هر شرایطی، تکون دادم.
"آره بهتره بریم. فکر این که باز اون ستوده بخواد مسخره بازی در بیاره خونم به جوش میاد."
من و نغمه با هم از در ورودی ساختمان بیرون آمدیم و قدم به کوچه همیشه خلوت گذاشتیم.
مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
  
زن

 
قسمت دوم

رینگ....رینگ....رینگ.....
"ای بابا حالا تو این اوضاع کی داره زنگ می زنه" داشتم پنچری ماشینو می گرفتم. چرخ رو ول کردم گوشی رو از جیبم کشیدم بیرون.
"هان؟"
صدای پژمان اومد.
"علیک هان، هان"
اعصابم داغون بود.
"خب بر فرض سلام."
خندید.
"چته؟ کجایی؟ مین دیگه کلاس شروع میشه ها."
چرخ رو برداشتم که جاش بزنم همونطور هم گوشی رو با شونه ام به گوشم چسبونده بودم.
"میام الان....اه...نمی دونم چرا امروز همه چی پیچیده بود بهم. صبح که آب قطع بود نتونستم دوش بگیرم. بعدم که یکی جلو پارکینگ پارک کرده بود نمی شد اومد بیرون. فقط بیست دقیقه طول کشید تا بگردم تو همسایه ها ببینم ماشین برای کدوم بی شخصیتیه. حالا هم که وسط خیابون پنچر شدم. اصلاً انگار قسمت نیست منامروز بیام دانشگاه. می ترسم دوباره راه بیفتم یکی بزنه بهم!!"
صدای قباد با اون لهجه باحال آبادانیش پیچید تو گوشی.
"دخترا دعاشون مستجاب شد. تو امروز نمیای که اذیتشون کنی."
خنده ام گرفت ولی رو نکردم. مثلاً با عصبانیت گفتم:
"پژمان کره خر باز زدی رو آیفون؟..مگر دستم بهت نرسه!"
صدای هر هر خنده اش اومد.
"فعلاً که دستت به چرخه الان هم ما داریم میریم کلاس. دلم می خواد قیافه ضایع شدنت رو جلو دخترا ببینم. "
"برو بابا... اگر پشت گوشت رو دیدی منو هم می بینی که امروز بیام سر کلاس بگم 'استاد اجازه!میشه بشینم؟' که بعدم سوژه یه سری جوجه سال پایینی بشم؟ نخیر آقا از این خبرا نیست."
دوباره صدای قباد اومد.
"منظورت از یه سری خانم صالح دیگه؟ فقط اونه که خوب جوابتو میده."
چرخ پنچر رو گذاشته بودم صندوق عقب داشتم وسیله های دیگه رو هم می ذاشتم.با حرص گفتم:
"اوه اوه اون که دیگه از همه جوجه تره. اگر می دونستم اونم این درس عمومیش رو با این استاد برداشته عمراً منم این کارو می کردم."
قباد داشت می خندید.
"اعتراف کن که چون جلوش کم میاری نمی خواستی که باهاش تو یه کلاس با یه استاد باشی."
نشستم پشت فرمون. دستمو با یه پارچه کهنه پاک کردم.
"قباد اگر نتونم سر پژمان رو جدا کنم سر تو یکی رو که می تونم جدا کنم."
ماشین رو روشن کردم و راه افتادم.این دفعه صدای کیارش که با خنده همراه بود اومد.
"تو فقط بلدی کری بخونی. وگرنه هیچی تو چنته نداری. چندبار قول دادی سر منو هم جدا کنی اما هنوز رو تنمه."
تو آینه نگاه کردم چراغ زدم و پیچیدم سمت راست.
"آره رو تنته چون دلم به حال مادرت می سوزه. اونم اگر سر سفره اش نون و نمک نخورده بودم الان سرت رو سینه ات بود. والله شماها بدتر از دخترایید. آدم جلو دخترا ضایع بشه اما جلو شما ها نشه، به نفعشه ...ببینم مسعود نیست اونم یه چیزی بار ما کنه؟"
صدای کلیک اومد. فهمیدم که آیفون رو قطع کردن. قباد گفت:
"ببین محمد انقدر حرف نزن کلاسمون داره دیر میشه. مسعودم امروز نمیاد رفته بیمارستان(مکث کرد) می دونی که برای چی رفته؟"
لبام شل شد.
"آره می دونم....نا سلامتی امسال چهار ساله که باهاش رفیقیم....منم چون دیگه دیر شده نمیام...مریم پیش مسعود، اینطوری دیگه الافم نیستم."
پژمان با هول گفت:
"باشه برو. موقع ناهار می بینمتون...البته اگر مسعود هم اومد."
"باشه خدافظ."
"بچه ها هم خدافظی می کنن.خدافظ."
و گوشی رو قطع کرد.
منم به سمت بیمارستان همیشگی که مسعود می رفت، روندم. ده دقیقه بعد داشتم تو راهروی همیشگی بیمارستان می رفتم سمت اتاق همیشگی. چند تا از پرستار ها که منو می شناختن با دیدنم لبخند می زدم منم براشون سری به عنوان سلام تکون می دادم. مادر مسعود جلو در اتاق روی صندلی نشسته بود و معلوم بود داره زیر لب دعا می کنه. لبخند زدم و سعی کردم سر حالش بیارم.
"سلام حاج خانم."
برگشت سمتم و نگاهم کرد.
"سلام پسرم. کی اومدی؟"
کنارش روی صندلی نشستم.
"همین الان...این پهلوون پنبه ما کجاست می خوام یه کشتی حسابی باهاش بگیرم."
بعدشم خندیدم. اونم یه لبخنده نیمه زد.
"الهی که به حق پنج تن همیشه رو لبات خنده باشه...باید به مادری که همچین پسری داره آفرین گفت."
یه دستی به سرم کشیدم و برای اینکه بحث عوض بشه گفتم:
"ممنون....برم تو اتاق پیشش؟"
به در اتاق بسته نگاه کرد.
"برو مادر منو که نمی ذاره بمونم پیشش شما دوستاش که باشید هیچی نمی گه."
بلند شدم.
"پس با اجازه من برم یه حالی ازش بگیرم که چرا شما رو راه نمی ده تو اتاق؟"
گوشه لباسم رو گرفت.
"نه پسرم، حرفی نزن بهش...بچم دلش نازکه...فقط نمی خواد من تو اون حال ببینمش."
یه لبخند گرم بهش زدم.
"چشم خانم شرفی، چیزی نمی گم."
بعد دو تا تقه به در زدم و وارد اتاق شدم. مسعود روی تخت خوابیده بود. چشماشم بسته بود. یه خانم پرستاری هم اونجا بود که داشت دستگاه ها رو چک می کرد. با دیدن من لبخند زد و خیلی آروم که فقط لباش حرکت کرد سلام داد. می شناختمش دختر خیلی خانمی بود. بهش شچمک زدم. چون می دونستم که مسعود بیداره و فقط از روی متانت چشماش رو بسته گفتم.
"بَه سلام بر خانم برادر... من می گم چرا این چَلقوز نمی ذاره مامانش بیاد داخل؟..نگو می خواست اینجا دل و قلوه فروشی راه بندازه."
مسعود چشماش باز شد تا منو دید دوباره چشماشو بست و یه نفس عمیق کشید.
"وای خدا...دوباره شروع کردی؟....آروم تر حرف بزن!...تو اینجا چیکار می کنی؟چرا سر کلاست نیستی؟...(رو کرد سمت پرستار) مهناز ببین می تونی اینو بندازی بیرون؟"
رفتم کنار تخت و نشستم یه گوشه. نگاه به مهناز خانم انداختم.
"اوه زن داداشم ارزش منو می دونه که این کارو نمی کنه. مثل تو نیست که همه رو بندازی بیرون."
دستشو آروم کشید رو سرش.
"وای کسری دوباره شروع نکن."
خودمو زدم به عصبانیت.
"ای بابا از دست شما ها من چی کار کنم؟بد کردم که دو اسمم. یا بگید محمد یا بگید کسری یا کامل بگید محمد کسری...یکی میگه ممد، توجه کردید مهناز خانم؟ ممد نه محمد، یکی می گه محمد که خوب دستش درد نکنه، یکی می گه کسری... آدم گیج میشه که کیه؟ با خودش میگه نکنه من دو تام خودم خبر ندارم؟! نکنه یکی پشت سرمه اینا اونو صدا می کنن نه منو؟!...."
مسعود که داشت می خندید پرید وسط حرفم.
"باشه بابا تسلیم بمون اینجا ولی اقدر حرف نزن."
مهناز اومد سمتش دستشو گرفت.
"مسعود جان من دیگه برم دوباره میام بهت سر می زنم. باشه؟"
مسعود یه نگاه بهش انداخت یه نگاهم به من کرد. روم رو کردم سمت پنجره. نمی تونستم جلو لبخندمو بگیرم. صدای آروم بوسه شون رو شنیدم. مسعود گفت:
"برو عزیزم خواستم برم خبرت می کنم."
مهناز که صورتش گل انداخته بود بدون اینکه به من نگاه کنه گفت:
"باشه،....پس خدافظ... خدافظ آقا کسری."
و سریع از اتاق رفت بیرون. یه نفس عمیق کشیدم. به مسعود که داشت نگام می کرد گفتم:
"نمی خوای به مامانت بگی بره قضیه رو رسمیش کنه؟"
اون هم نفس عمیقی کشید و چشماش رو بست. اما داشت لبخند می زد.
"آخر این ماه می گم."
"چرا آخر این ماه؟"
چشماش رو باز کرد.
"مهناز گفته باید اول به خانواده اش بگه. منم گفتم با هم بگیم. اون آخر این ماه میره مرخصی که بره سمنان پیش خانواده اش. همزمان منم به مامان می گم. اگر هر دو طرف راضی بودن. همین آخر ماه میریم برای خواستگاری."
بلند شدم و رفتم سمت لیوان آب.
"آهان، پس شما ها می خواین همه کارتون رو یه دفعهای انجام بدید که معطلی نداشته باشین...اینجور که شما دو تا برنامه ریزی کردید همون تو سمنان به عقد هم در میاین"
بعدشم خندیدم.
خندید.
"زهر مار"
و من لیوان آب رو سر کشیدم.
مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
  
زن

 
قسمت سوم




"ببخشید خانم....خانم؟...ببخ..."
اصلاً انگار من وجود نداشتم. انگار یه موجود مزاحم که دور سرش می گرده و اون با کم محلی سعی در نادیده گرفتنش داره، بود. یه نگاه به نغمه که بیرون از اتاق دست به سینه ایستاده بود و منو که داشتم تلاش می کردم حداقل توجه مسئول خوابگاه که دخترا برای خرابی آب گرم دوره اش کرده بودن، جلب کنم، با یه حالت مسخره که انگار داشت می گفت "آره تلاشت رو بکن اما هیچی دستگیرت نمیشه" نگاه می کرد. واقعاً مسخره بود! این چهارمین خوابگاهی بود که امروز سر زدیم و من یه جای در مغزم می دونستم که این هم جوابش منفیه. من به چی فکر کردم که وقتی شنیدم خوابگاه اولی که رفتیم چند تا از دانشجوها انتقالی گرفتن، زودتر به اونجا سر نزدم که حالا به من بگن"خانم دیر اومدید پُر شده، جای خالی نداریم." از طرفی هم تقصیر خودم بود که تمام برنامه ریزی هام رو روی یه شنیده بنا کرده بودم که حالا به راحتی بر باد رفته بود. حتی فکر کردن به اینکه جلوی پدر نغمه یعنی آقای رنجبر، یه طورایی ضایع شدم و تمام تصمیم هام از هم پاشید واین که فکر کنه من یه اراده خیلی ضعیفی دارم که با اولین مشکل زندگیم نتونستم رو به رو بشم، منو عصبانی و ناراحتم می کنه.
از دفتر مسئول خوابگاه که هنوز داشت با دخترا سر و کله می زد خارج شدم و بدون نگاه کردن به نغمه گفتم:
"بریم!"
وجلوتر از اون از در ساختمان اومدم بیرون. نغمه که می خواست دوباره مسخره کردن منو شروع کنه تا لااقل از این طریق بی خیال کل قضیه رفتن من بشه گفت:
"پس چرا اومدی بیرون؟...صبر می کردی خب...اون دخترا که تا ابد قرار نبود اونجا بمونن..."
برگشتم سمتش.
"نغمه دوتا کار می تونی انجام بدی. یک، ساکت شو و دنبالم بیا. دو، ساکتت می کنم و دنبالم می کشونمت."
ابرو هاش رو داد بالا و دستاشو زد به کمرش.
"خیلی رو داری پریا از بعد از کلاس صبح تا الان که یک ساعت دیگه دوباره کلاس داریم، منو کشیدی اینور کشوندی اونور، حتی یه بطری آب نخریدی گلوم تازه بشه، اون وقت می گی ساکت بشم؟...خیلی پروویی."
پشتمو کردم بهش و دوباره راه افتادم.
"پس لابد نوهء دختر عموی پسر خاله مادر بزرگ من بود نیم ساعت پیش دو تا کوکا رو خالی کرد!! آره؟"
حالا شونه به شونه من راه میومد. داشت می خندید.
"ای بابا چقدر سخت می گیری. خب اون نیم ساعت پیش بود، الانم الان...فهمیدی چی شد؟"
اون سمت خیابان چشمم یه چیزی دید. به نغمه اشاره کردم.
"بریم اون سمت(و در حالی که دست همو گرفتیم تا از عرض جاده بگذریم، ادامه دادم) اون وقت بچه های دانشگاه می شینن، بلند میشن به من بیچاره می گن تُپُل! نیستن ببینن کی تُپُله."
از کنار یه ماشین کَمِری که پارک بود گذشیتیم. نغمه به آرمی گفت:
"جون من نگاه کن مثل کشتی می مونه"
حرصم گرفت.
"تو اصلاً کشتی دیدی؟درضمن بحثم عوض نکن!"
از روی جوب پریدیم. چاپلوسانه گفت:
"آخه شِکَر من، با دو یا سه کیلو اضافه وزن که تو چاق نمیشی!"
نگاش کردم و چشمام رو ریز کردم و گفتم:
"ها ها ها، خودتو مسخره کن."
نغمه نگاهی به پشت سر من انداخت. جدی شد و نفس عمیقی کشید.
"از خوابگاه رفتن قطع امید کردی، حالا می خوای...."
روم رو برگردوندم و در شیشه ای که رو به روم بود رو فشار دادم و آهسته گفتم:
"ساکت."
وارد بنگاه املاکی شدیم. کوچیک و جمع و جور بود. سه صندلی کنار دیوار سمت چپ جلوی در، دو تا میز، که یکی سمت راست و یکی هم رو به روی در ورودی بود، قرار داشتند. روی میز رو به رویی یه لپ تاپ بود، آقایی تقریباً جوونی هم که پشت میز نشسته بود، تند تند چیزی رو تایپ می کرد. پشت میز سمت راستی هم آقای سال داری نشسته بود که با دیدن من و نغمه ابرو هاش رو داد بالا که من نفهمیدم چرا این کارو کرد. به هر حال گفتم:
"سلام، خسته نباشید."
سری تکون داد و گفت:
"سلامت باشی، امرتون."
به نظرم خشن رسید.
"دنبال یه اتاق می گردم(مکث کردم و نگاهی به اون مرد جوون که داشت زیر چشمی ما رو می پایید انداختم.) تقریباً اتاق دانشجویی می خواستم...شما جایی سراغ دارید؟"
با برآورد های من، یعنی وجود چهار خوابگاه دختر تو یه منطقه کوچیک که میشد دور تا دور دانشگاه، وجود خونه هایی که به دانشجوها اجاره می دادن نباید کم می بود.
او سری تکون داد و در حالی که دفتر بزرگی رو از گوشه میز جلوی خودش می کشید، گفت:
"بفرمایید بشینید تا ببینم چی داریم...می دونید که تقریباً دیگه کلاسا شروع شده و گیر آوردن خونه ای که ممکن مد نظرتون باشه سخته... جاهای دیگه شاید چند روزی طول بکشه."
داره بازار گرمی می کنه، معلومه که همچین خونه ای که من می خوام داره. اینطوری میگه که من بترسم و جای دیگه ای نرم. لبخندی زدم با صدای آرومی گفتم:
"اینطورام که می گید نیست، من دو جا رو پسند کردم، اما خب گفتم حالا که وقت دارم چند جای دیگه رو هم می بینم. اگر خونه ی بهتری پیدا کردم که فبها، اگر پیدا نکردم که خب مشکلی نیست، میرم یکی از اون دو خونه رو قلنامه می کنم."
در آخر صحبتم بازم لبخند زدم و به چشماش که روی من باز مونده بود نگاه کردم.
"خب؟ حالا خونه ای رو سراغ دارید یا نه؟"
یه چند صفحه رو ورق زد. معلوم بود که داره فکر می کنه. وقتی شروع کرد به حرف زدن فهمیدم که حرفام اثر کرده. یه صفحه رو نگاه کرد و خندید.
"شانستون زده حسابی..(بعد با حالتی خریدارانه شروع کرد از خونه صحبت کردن.)...دو، سه تا کوچه پایین تر از اینجا یه خونه دو خوابه هست و البته مبله. صاحبش هر سال این موقع میره خارج از ایران تا اول تابستون سال دیگه هم بر نمی گرده. اولین عیب و خوبیش هم همینه. عیب چون نُه ماه باید اجاره بشه نه یک سال، همچنین خوب این که، چون شما دانشجویی همین نُه ماه براتون کافیه...خلاصه صاحبخونه برای اینکه اونجا هم خالی نباشه این چند ماه رو میده اجاره... هم از یه گوشه اش یه صوابی ببره، پول پیش زیاد نمی گیره. اما بریم سر اجاره بهاش...باید بگم که مستأجر اجاره بها رو باید مستقیم به حساب کودکان سرطانی واریز کنه...یعنی هیچی از اون پول تو جیب صاحب خونه نمی ره...چون لازم نداره...ولی خوب قیمتش ممکنه برای شماها زیاد باشه....
اولش قضیه یه جورایی مشکوک بود. خونه دو خوابه، مبله کامل، پول پیش کم...اما با شنیدن این یه مورد آخر یه جورایی ازش خوشم اومد. (منظورم خونه هست.) ولی نمی تونستم بی گدار به آب بزنم. نگاه به ساعت مچیم انداختم. پریدم وسط حرفاش.
"آقای...؟"
سریع گفت:
"پناهی هستم."
از جام بلند شدم.
"درسته،...(با توجه به اسم بنگاه باید حدس می زدم که به فامیلیش هم ممکنه ربطی داشته باشه.)...آقای پناهی متأسفانه تا نیم ساعت دیگه کلاسمون شروع میشه...از این تعریفایی که کردید احساس می کنم که خونه خوبی باشه اما خب مسائلی هست که باید در موردش بیشتر صحبت کنیم...اگر ممکنه برای فردا صبح قرار بذاریم که هم خونه رو به من نشون بدید هم من از بابت محله و چیزای دیگه با شما صحبت کنم."
بلند شد و کارتی رو گرفت سمت من. با لبخند گفت:
"پس با این حساب شما این کارت ویزیت خدمتتون باشه... و اگر موافقید صبح هم ساعت ده اینجا باشید."
کارت ویزیت رو گرفتم و گفتم:
"پس قرارمون ساعت ده صبح."
"منتظرم."
من و نغمه تشکر کردیم و از بنگاه بیرون اومدیم. نغمه ساکت بود. پیاده به سمت بالای خیابان به راه افتادیم. گفتم:
"نظرت چیه؟"
آروم گفت:
"چرا به من نگفتی دو تا خونه رو پسند کردی؟"
از حرفش زدم زیر خنده.
"دیوونه عزیزم، این یکی از کلک ها تو این جور کاراست، اینطوری می تونی مالی رو که می خوای به دست بیاری تو پایین ترین قیمت اون رو داشته باشی...مگه نمی بینی ما حتی وقت هم داشتیم که برای دیدن خونه بریم...حتی من می تونستم با ذوق و شوق از مزایایی که واقعاً چشمم رو گرفت تعریف کنم اما این کارو نکردم چون با این کار طرف حتی یه ذره هم باهات راه نمیاد."
شانه اش رو انداخت بالا.
"چی بگم خب، انگار تو بهتر می دونی... ولی با این صحبتها انگار خونه بدی به نظر نمیاد...البته جدا از اجاره بهاش و خیلی چیزای دیگه که در موردش نمی دونیم."
سری تکون دادم.
"درسته، پس باید تا فردا صبر کنیم."
نغمه هم سری تکان داد، بعد با اشاره به خیابان گفت:
"بیا تاکسی بگیریم، باور کن دیگه حس راه رفتن ندارم."
با تحکم گفتم:
"فقط 20 دقیقه تا دانشگاه راهه بیا پیاده بریم."
با حرص گفت:
"ای بابا، بیا بریم من حساب می کنم."
خندیدم.
"اتفاقاً قصد منم همین بود که پول تاکسی رو تو حساب کنی....دیگه دارم میرم مستأجری نباید انقدر ولخرجی کنم."
چشماش رو چرخوند و برای گرفتن تاکسی و رفتن به دانشگاه به کناره جاده رفت و من هم پشت سرش به راه افتادم.
مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
  
زن

 
قسمت چهارم



کوله ام رو روی شونه ام جا به جا کردم و سر چرخوندم تا بلکه یکی از بچه ها رو بببینم، همونطوری هم داشتم وسط حیاط دانشگاه می رفتم سمت ساختمون که یکی از گوشه سمت راست ساختمون برام دست تکون داد و اشاره کرد برم پیشش.
از اونجا نمی تونستم خوب ببینم. حوصله اینکه عینکم رو از توی کوله بیرون بیارمم نداشتم، پس بی خیال شدم و رفتم سمتش. نزدیک که شدم دیدم بله...ارازل اوباش دور هم جمع شدن. با هم سلام و احوالپرسی کردم. فرشاد اولین نفری بود که سوال کرد:
"پسر خوب کلاس صبح رو پیچوندی ها!...حالا با کدوماشون بودی؟"
بعد خندید که پشتش کیارش و قباد و پژمان هم با هم زدن زیر خنده. با جدیت فندکم رو از جیبم بیرون آووردم و الکی روشن خاموشش کردم.
"با یکی که دنیا رو هم بگردی لنگه اش پیدا نمیشه."
کیارش سوتی کشید.
"تنها تنها؟"
فندک خاموش رو پرت کردم سمتش.
"به درد شما ها نمی خوره،...از این جور چیزا دوست ندارید."
و به پژمان چشمکی زدم. انگار یه جوری بود. اون که می دونست منظورم چیه با حرفی که زد معلوم شد که حتماً یه چیزی شده که حال شوخی های منو نداره. گفت:
"خرفت ها رفته بود پیش مسعود دیگه چقدر قضیه رو کشش می دید."
بعد بلند شد.
"یالا راه بیفتید که کلاس الان شروع میشه."
و بعد خودش اول از همه قدم برداشت از کنار من که گذشت بازوم رو کشید. آروم طوری که بقیه متوجه نشن گفت:
"یک ساعت پیش که زنگ زدم کجا بودی، انگار صدای دعوا شنیدم."
نفس عمیقی کشیدم و با یه صدای خسته گفتم:
"خونه بودم. صاحب خونه الان چند وقته که گیر داده باید تخلیه کنی. بهش گفتم پدر من، من دانشجوأم کجا برم این وقت سال؟ بعدشم ما قرار دادهیک ساله مون رو سه ماه نیست بستیم...حالا شما اومدی می گی جمع کنم؟"
"حالا چی گفت؟"
از پله های ساختمون رفتیم بالا. پشت سرمون هم قباد داشت برای کیارش و فرشاد حرف می زد. گفتم:
"چه می دونم.... اولش که می گفت می خواد برای پسرش که سربازی زن بگیره ...بعد دو روز نگذشته اومده می گه چون تنهایی خطر داره معلوم نیست دو روز دیگه که من نباشم تو یکی رو ور نداری بیاری تو این خونه آبروی منو جلو در و همسایه ببری، إلا و بِلا باید تا آخر هفته بری....(تو راهرو ب چند تا از بچه ها سلام کردیم.)... بهش گفتم پدر جان من که همون اول گفتم دانشجوأم، تنهام. خودمم و این چهار تا تیکه وسیله.... اون موقع نمی تونستی چشاتو باز کنی بگی نه؟( پژمان در کلاس رو باز کرد و وارد کلاس شدیم.)..... می گه من اون موقع دلم به حالت سوخت اما الان می گم که باید بری."
نمی دونم از کجا و چطوری عین عجل معلق کنار دستم ظاهر شد. گفت:
"هر کی دلش به حال تو بسوزه آخر کارش به پشیمونی می رسه."
برگشتم نگاش کردم. دوستش بازوش رو گرفته بود می کشید. صداش رو شنیدم که آروم گفت:
"پریا؟! حداقل آروم حرف بزن لعنتی!"
نیشخند زدم و گفتم:
"برو خانم صالح که امروز هیچ اعصابه کله به کله گذاشتن با تو یکی رو ندارم."
یه لبخند مصنوعی زد.
"اوه! جدی؟...میشه چک کنید ببینید کی وقت دارید آقای ستوده؟...(بعد مثل یه گربه مو سیخ کرد. با یه صدای آروم که مثلاً ترسناک بشه اومد سمتم.) فکر کردی روز آخر ترم پیش رو یادم رفته چه بلایی سر من آووردی؟...این رو بدون اینبار نمیذارم از روش فرار کنی."
بعد ریز خندید و رفت عقب. داشتم فکر می کردم که چرا گفت از روش نمی تونم فرار کنم؟ خندیدم و در حالی که روی صندلی همیشگیم می شستم با خودم گفتم آتو رو بد جور دادی دستم. اما همین که نشستم. صدای خنده دخترا بود که رفت روی هوا. با گیجی برگشتم سمتشون.
" نشست!"
"وای باورم نمیشه"
"آخ آخ طفلکی باید حالا چی کار کنه؟"
برگشتم دیدم پژمان و بقیه پسرها هم دارن با یه علامت سوال گنده تو صورتاشون به ماها نگاه می کنن. با حرص برگشتم سمت صالح. اومدم که از روی صندلی بلند بشم تا یه جوری بترسونمش یه دفعه ای استاد وارد کلاس شد. همه دخترا سریع ساکت شدن و رفتن که بشینن سر جاشون. به صالح که دست به سینه با یه نگاه پیروزمند آروم از کنار من گذشت نگاه کردم.
"مساوی شدیم آقای ستوده."
و آروم خندید. حرصم گرفته بود و از این که نمی تونستم دیگه با حضور استاد حرفی بزنم بدتر جوش می خوردم. اصلاً نمی دونم این دشمنی با یه سال پایینی از کجا و چطوری شروع شد، فقط اینو می دونم که از یه جایی به بعد این اون بود که موکل همه سال پایینی ها شد و هر جا که من با یکیشون کل می انداختم اونم حضور داشت. ترم پیش فقط یکی از کلاسهای تخصصی رو با هم داشتیم اما این ترم بدبختانه دو دفعه در یک روز باید قیافه اون رو تحمل می کردم. دیگه تا آخر وقت کلاس دستگیرم شده بود که چه بلایی سرم آوورده! اصلاً هیچی از چیزایی که استاد درس داد نفهمیدم یا درمورد این نقشه می کشیدم که چطور ضایع اش کنم یا یه جوری تکون می خوردم تا ببینم روی صندلی من چی گذاشته...که خوب بعد از یه عملیات انتهاری به این نتیجه رسیدم که منو با دو یا سه تا آدامس جویده شده به صندلیم چسبونده.
اول عصبانی شدم اما بعد با به یاد آوردن بلایی که ترم پیش من به سرش آووردم بهش حق دادم و به ابتکار عملش خندیدم. تو این اوصاف بود که وقت کلاس هم تموم شد و استاد اولین شخصی بود که از در بیرون رفت. می دونستم چطوری حرصش رو باید در آوورد.
صندلیم رو کشوندم سمت پژمان که کنارم بود و به بهونه نوشتن جزو های اون روز از جام حتی یک سانت هم تکون نخوردم. حتی طوری وانمود کردم که اصلاً اتفاقی نیوفتاده و این درحالی بود که بچه ها یواش یواش با نگاه های زیر زیرکی به من از کلاس خارج شدن. یه چند دقیقه بعد هم صدای خنده های صالح و با دوستاش اومد و بعد بدون توجه به من از کلاس خارج شدن.
*********
می خواستم این بلا رو صبح به سرش بیارم. اما نیومد. هنوز انتقام بلایی که روز آخر سرم آوورد، توی گلوم گیر کرده بود. قبل از اینکه با نغمه وارد دانشگاه بشیم یه بسته آدامس شیک خریدم. دلم نیومد برای اون کاری که می خواستم انجام بدم آدامس گرونتری بخرم. دو تا گذاشتم کف دست نغمه.
"بخور، حسابی هم بجوش."
خودم هم دو تا انداختم بالا. نغمه یه جوری نگام کرد.
"آهان!..نه اینکه خیلی گرون خریدی باید حسابی هم بجومشون که پولت حروم نشه آره؟"
خندیدم.
"اینا برای یه عملیات انتقامه پس بخور و حرف نزن."
فکر کرد دارم مسخره می کنم چون زیر لب گفت:
"دختره دیوونه باز زده به سرش."
و شروع کرد با خیال راحت جویدن. داشتیم از وسط حیاط به سمت ساختمان دانشگاه می رفتیم و مدام تو دلم دعا می کردم که خدا کنه هنوز نیومده باشه تا من کارم رو انجام بدم که دیدم سلانه سلانه با یه دل شاد داره می ره پیش دار و دسته خودش که کناره سمت راست ساختمون دانشگاست.
یه لبخند زدم و دست نغمه رو کشیدم. صداش در اومد.
"پریا یا می گی می خوای چی کار کنی یا دست منو ول کن."
آروم گفتم:
"ای بابا نغمه...بذار یه یاد آوری کوچیک کنم....یادته روز آخر ترم پیش که تو زود رفتی و من مجبور شدم تنها برگردم خونه؟..."
سرشو به علامت تأیید تکون داد و خودش اومد تو حرفام و گفت:
"که وقتی هم اومده بودی هنوز موهات خیس بود و تمام لباسات هم کثیف ...هرچی هم ازت پرسیدیم چی شده حرفی نزدی فقط حرص خوردی...خب؟ حالا یادت افتاد که برام تعریف کنی؟"
با یاد آوری اون روز بازم عصبانی شدم. که چجوری با اون اوضاع خراب و خجالت وحشتناک تو خیابون، به خونه رسیدم. در کلاس رو باز کردم و وارد شدیم.در حالی که به الهه و مهوش آدامس می دادم زیر لب تند و آروم گفتم:
"انتقام از ستوده حسابی که جوییدین یواشکی ببرین بچسبونید به صندلیش طوری که بقیه پسرا متوجه نشن."
الهه گفت:
"ایول حال رو می گیریم امروز."
مهوش هم که مثل همیشه ترسیده بود گفت:
"اگر بفهمه کار ما بوده دیگه ولمون نمی کنه ها!"
گفتم:
"نترس بابا همچیش پای من تو فقط بچشسبون."
بعد برای نغمه تند تند توضیح دادم.
"اون روز کنار خیابون ایستاده بودم تا تاکسی بگیرم بیام خونه. همین خیابون پشت دانشگاه رو می گم. از شانس من لوله آب بود یا فاضلاب که نمی دونم،شکسته بود. آب هم بیشتر خیابون رو گرفته بود و ماشینها آروم حرکت می کردن..."
الهه از منم زودتر بین دخترا اطلاع رسانی کرده بود. چون فرزانه اومد کنارم و آروم در گوشم گفت:
"مطمئنی کارسازه؟...با این حال حقشه...من میرم بیرون کشیک دیدمش میام میگم."
نغمه کلافه گفت:
"بجنب تعریف کن پریا الان میاد."
"خلاصه اش می کنم...ماشینش رو دیدم که داشت با سرعت میومد و می دونستم که اگر نخواد این یه تیکه رو آروم رانندگی نکنه منه بیچاره خیس آب می شم، ولی بهش اعتماد کردم که اینکار رو نمی کنه و آروم رد میشه و از جام تکون نخوردم اما تا منو دید انگار بدتر پاش رو گذاشت روی گاز هر چی آب بود ریخت روی سر و کول من. زد ترمز پیاده شد با خنده گفت خانم صالح برسونمتون بعد زد زیر خنده گفت ببخشید خیسید نمی تونم سوارتون کنم تمام رویه های صندلی ماشینم کثیف میشه. بعدم سوار شد و رفت."
یهو فرزانه اومد تو کلاس. اشاره کرد به من که هنوز آدامس تو دهنم بود. آروم رفتم سمت صندلیش اما دیدم دخترا کارشون درسته زودتر از من سه تا آدامس جویده شده چسبوندن به صندلی. خنده ام گرفته بود. منم عملیاتم رو انجام دادم و به نغمه گفتم:
"دیگه نمی خواد تو کاری انجام بدی."
ما کناره دیوار در ورودی ایستاده بودیم که دیدم ستوده با آقای حقشناس دوست جون جونیش وارد کلاس شدن اما اون منو ندید. فقط شنیدم که گفت:
"... می گه من اون موقع دلم به حالت سوخت اما الان می گم که باید بری..."
نمیدونم سر چه موضوعی یکی این حرفو بهش زده بود، اما منم نامردی نکردم.
"هر کی دلش به حال تو بسوزه آخر کارش به پشیمونی می رسه."
برگشت نگام کرد. انگار انتظار نداشت منو اونجا ببینه. از طرفی هم صدام زیادی بلند بود چون نغمه بازوم رو کشید و آروم گفت:
"پریا؟! حداقل آروم حرف بزن لعنتی!"
نیشخند زد و گفت:
"برو خانم صالح که امروز هیچ اعصابه کَلِه به کَلِه گذاشتن با تو یکی رو ندارم."
یه لبخند الکی زدم.
"اوه! جدی؟...میشه چک کنید ببینید کی وقت دارید آقای ستوده؟...(بعد خشمگین خودم رو کشیدم سمتش.) فکر کردی روز آخر ترم پیش رو یادم رفته چه بلایی سر من آووردی؟...این رو بدون اینبار نمیذارم از روش فرار کنی."
بعد ریز خندیدم و رفتم عقب. اول اخماش تو هم بود و احتمالاً به این فکر می کرد چرا گفتم از روش نمی تونه فرار کنه؟ اما بعد خندید و در حالی که روی صندلی همیشگیش می نشست و من رو بیش از پیش خوشحال می کرد، دهن باز کرد که حرفی بزنه اما همین که نشست. صدای خنده دخترا بود که رفت روی هوا. با گیجی برگشت سمتشون. مهوش گفت:
" نشست!"
الهه گفت:
"وای باورم نمیشه"
فرزانه هم که داشت خودش رو کنترل می کرد نخنده گفت:
"آخ آخ طفلکی باید حالا چی کار کنه؟"
برگشت طرف آقای حق شناس و بقیه پسرها که با گیجی داشتن به ما نگاه می کردن، نگاه کرد.معلوم بود که نمی تونه از اونا چیزی دستگیرش بشه، با حرص برگشت سمت من. می خواست از روی صندلی بلند بشه و سناریوی منم داشت به اوج هیجانش میرسید که یه دفعه ای استاد وارد کلاس شد. همه سریع ساکت شدن و دخترا رفتن که بشینن سر جاشون. دست به سینه بالای سرش ایستاده بودم. با غرور نگاش کردم و آروم گفتم:
"مساوی شدیم آقای ستوده."
و آروم خندیدم و رفتم کنار نغمه نشستم. معلوم بود حسابی عصبانیه. حواسم رو دادم به استاد و تند تند نکته هایی که می گفت رو یاد داشت می کردم. یه کوچولو هم حواسم به ستوده بود که یه وقتایی یه تکون آروم می خورد. فکر کنم که دیگه تا آخر کلاس دستگیرش شده بود قضیه از چه قراره. وقتی کلاس تموم شد، از روی صندلی حتی یه سانت هم بلند نشد. خنده ام گرفت. چون صندلیش رو کشید سمت آقای حقشناس و الکی بهونه آوورد که مثلاً داره جزوه امروز رو می نویسه.
الهه خودش رو انداخت کنار گوشم.
"پریا این که بلند نشد."
دیدم الهه و فرزانه و مهوش و نغمه دارن نگام می کنن و منتظرن که ستوده بلند بشه.
"بجه ها همین براش کافیه من حوصله ندارم بایستم آخرش رو ببینم."
فرزانه با شیتنط گفت:
"آخرش اینه که آدامسا کش میاد دیگه."
بعدم همگی با حرفش زدیم زیر خنده و از کلاس بدون اینکه توجهی به ستوده توجه کنیم بیرون اومدیم.
*********
همین که رفتن کیارش رفت و در رو بست.
"باهات چیکار کردن."
پزمان که داشت با خونسردی وسایلش رو جمع می کرد گفت:
"غصه نخورید حقشه."
قباد روی دسته صندلی کناری من نشست.
"حالا بلند شو ببینیمت.... من از یکی از دخترا شنیدم که زیرت آدامس چسبوندن."
فرشاد و کیارش و قباد زدن زیر خنده. پژمان هم داشت می خندید اما وقتی حالت منو دید سعی کرد جلوی خودش رو بگیره.
"حالا اشکال نداره کاریه که شده. بلند شو تا کسی نیومده با بچه ها آدامس ها رو ازت جدا کنیم و بریم."
همینجور که حرص می خوردم از روی صندلی بلند شدم. بلند ششدن همانا و کش اومدن آدامسا هم همانا. فرشاد و قباد که تو بغل هم قش کرده بودن از خنده. کیارش و پژمان هم همینجور که می خندیدن سعی می کردن اونا رو از من جدا کنن. خنده های اونا به منم سرایت کرد. نیمچه لبخندی زدم. پژمان گفت:
"با این که کارش خیلی حال گیری بود اما از طرفی خیلی هم باحال بود."
منم همونطور که لبخند به لبم بود گفتم:
"با این حال نمی ذارم کارش بی پاسخ بمونه...حیفه....با یه کار باحالتر تلافی شو سرش در میارم."
یتیکه از آدامس که به پاچه شلوارم بود رو جدا کردم و دنبال بقیه از کلاس خارج شدم. هنوزم داشتم به این فکر می کردم که کارش خنده دار بود که خوب این فکر از من که تا چند دقیقه پیش داشتم از عصبانیت منفجر می شدم تعجب آور بود. شاید به خاطر این بود که دیگه صبر نکرد تا آخرش رو ببینه.
مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
  
زن

 
قسمت پنجم


تا در ورودی اتاق رو بستم که برم بیرون باز این آقای هاشمی، صاحبخونه ام پشت سرم ظاهر شد. دستمو گذاشتم رو قلبم طوری تظاهر کردم که انگار ترسیدم. "وای!...ترسیدم آقای هاشمی!...این چه طرز اومدنه... راستی، سلام صبح بخیر."
با اون نگاه وحشتناکش یه خورده نگام کرد بعد بدون حرفی از کنارم گذشت و رفت طبقه بالا که خونه خودش بود. مردک دیوانه است انگار. همچین پشت آدم ظاهر میشه که انگار می خواد دزد بگیره. همین امروز باید برم دنبال خونه. اگر هم بخوام بمونم دیگه با این وضعیت دلم بر نمی داره. اون وقت همیشه باید آسته برم آسته بیام آقا یه وقت آبروشون نره. منه بدبخت انگار شب به شب یه نفر تو بغل میرم تو خونه که حالا آقا برای من خط و نشون می کشه.
رفتم پارکینگ. ریموت ماشین رو زدم و کیف دستیم رو شوت کردم صندلی عقب، داشتم شعر سیاوش قمیشی رو که میگه، من عاشق اینم...رو زیر لب می خوندم در همون حال هم داشتم تو آینه موهام رو یک بار دیگه مرتب می کردم.
موهام تقریباً خرماییه وقتی هم که میرم زیر نور خورشید رگه های قهوه ایه سوخته اش بیشتر تو چشم می زنه. چشمام هم معمولی متوسطه به رنگ قهوه ای سوخته. ابرو هام هم که انگار خدادادی هشتیه و زیرش همیشه تمیزه! بر خلاف ابروهای کیارش که مثل پاچه بز می مونه...تو ماشین از فکر خودم بلند خندیدم! اگر میشنید چی در مورد ابروهاش گفتم کله پام می کرد!از دو روز پیش بعد از قضیه آدامس چسبونی به من دیگه از بچه ها خبر نداشتم. کلاس که نداشتیم هرکسی هم پی کار خودش بود فقط دو سه دفعه ای تلفنی با پژمان صحبت کرده بودم. یه نگاه به ساعتم انداختم، نزدیکه دَه بود. درحالی که ماشین رو روشن می کردم و راه میفتادم با خودم گفتم که "دیگه بسه انقدر قربون صدقه خودت رفتی راه بیفته که الان دیگه آقای پناهی هم بنگاه رو باز کرده."
با یاد آقای پناهی باز داغ دلم تازه شد. تقصیر این مردک بود که این خونه و اجاره کردم دیگه! من اصلاً از اولم با اینجا مخالف بودم اما از بس اصرار کرد که خوبه، دیگه بهتر از اینجا گیرت نمیاد، اگر بری باید دوباره برگردی همینجا، محله اش فلان و بهمانه، از همه مهمتر پارکینگ داره...از این چرت و پرت ها تحویل من داد که آخر منم هوایی کرد اینجا رو اجاره کنم. حا لا هم که شده واسه ما دردسر. دارم براش بذار برسم. تو همین حال و هوای درگیری با خود و اون آقای پناهی بودم که دیدم چقدر زود رسیدم. ماشین رو نزدیک بنگاه پارک کردم تا دید داشته باشم که وقتی آقای پناهی اومد برم، آخه از این شاگردش خوشم نمیاد. هر دفعه من میرم زورش میاد دو تا استکان چای بریزه. الان هم که این شاگردش تنها بود و داشت مغازه رو آب و جارو می کرد. یه خورده نگاش کردم دیدم این چقدر امروز زبر و زرنگ شده. تند تند جارو که زد رفت شیشه شوی با چند تا روزنامه رو آوورد شروع کرد شیشه های بنگاه رو تمیز کردن. کارش که تموم شد روزنامه های خیس رو انداخت توی جوب جلوی بنگاه. بعد دوباره رفت کف بنگاه رو شروع کرد طی کشیدن. تو همین حال و هوا که با یه دهن باز داشتم شاگرد رو نگاه می کردم، آقای پناهی اومد. یه خورده گذاشتم با این شاگردش که انگار زیزیگولو جادوش کرده حرف بزنه بعد برم.
وقتی نشست پشت میزش منم از ماشین پیاده شدم. خودمو مرتب کردم. ریموت رو زدم و درحالی که سوئیچ رو برحسب عادت تو دستم می چرخوندم رفتم تو مغازه.
"سلام آقای پناهی."
شاگرده تا منو دید زیر لب انگار یه چیزایی درمورد خروس بی محل و مگس مزاحم گفت. محلش نذاشتم. آقای پناهی جلوی پام بلند شد و با گرمی احوالپرسی کرد. نشستم روی یکی از صندلی ها. آقای پناهی به شاگردش که دوباره نشسته بود پشت اون لپ تاپش گفت:
"پسر بلند شو دو تا چایی بیار...(بعد برگشت سمت من.) چه خبر آقای ستوده؟ راه گم کردید؟"
زیر چشمی شاگردش رو که با اکراه داشت از یه فلاسک چایی می ریخت نگاه کردم. نمی دونم چرا من امروز انقدر گیر دادم به این بنده خدا. بی خیالش شدم. حواسم رو دادم به آقای پناهی.
"والله، عرضم به حضورتون این صاحبخونه ما با ما راه نمیاد. دبه کرده می گه الا و بلا باید بری...من میرم اما به شرطی که تو این اوضاع اول ترمی خونه پیدا کنم."
چایی رو که شاگردش گذاشته بود جلوش روی میز برداشت.
"باز آقای هاشمی داره مستأجرش رو بلند می کنه؟! قصه نخور پسر این آقا دفعه اولش نیست. تا حالا چند دفعه براش مستأجر بردم سر هر سه ماه گفته باید بلند شید... مدام هم بهانه می آورد که یا سر و صدا دارن یا تعدادشون زیاده، یا رفت و آمدشون...فکر نمی کردم سر شما این مسائل پیش بیاد که خوب تنها بودید و سر و صدایی هم نمی تونستید داشته باشید."
نیشخند زدم.
"ای آقا، مشکلش تنهاییه منه...."
ساکت شدم و به استکان چایی که جلوم روی میز کوتاهی بود چشم دوختم. چی می گفتم؟ اینکه میگه یه وقت ممکنه دختر ورداری بیاری تو خونه من؟ آبرو خودم هیچی نبود؟ الان حرفی می زدم این آقای پناهی پیش خودش فکر می کرد که لابد اینکاره ام که آقای هاشمی داره همچین حرفی می زنه. گفتم:
"دیگه ایناش مهم نیست. خودمم دیگه نمی خوام اونجا بمونم شما خودتون جایی رو سراغ ندارید؟"
یکم فکر کرد، یه دستی به صورتش کشید. گفت:
"واقعیتش رو بخواید یه خونه خیلی عالی داشتم که اتفاقاً به یه دانشجو مثل شما دادم.امروز هم قراره بیاد برای قلنامه. خونه هم واقعاً هم از نظر محله هم از نظر اجاره بها و چیزای دیگه واقعاً عالی بود. الان هم کیس مناسبی ندارم...."
داشت حرف می زد که با باز شدن در ساکت شد و آروم از جاش بلند شد. برگشتم سمت در که ای کاش برنگشته بودم.
********
کرایه رو حساب کردم و از تاکسی پیاده شدم. کوله ام رو انداختم روی دوشم و درحالی که به نغمه پیامک می زدم که "من یک ساعت دیگه خونه ام" در شیشه ای بنگاه رو باز کردم. دیروز با بابای نغمه رفتیم خونه رو دیدیم اصلاً انتظار همچون خونه ای رو نداشتم و می دونستم که ممکنه نتونم از پس اجاره بهاش بر بیام اما وقتی با آقای پناهی صحبت کردم قول داد که با مالک تماس بگیره و اوضاع من رو بگه تا شاید برای رضای خدا هم که شده اجاره بها رو کم کنه. که انگار خدا از اون بالا زد پس گردن صاحبخونه و راضی شد که حدود دویست هزار تومن کم کنه فقط به خاطر اینکه دانشجوأم! دیگه انگار دنیا رو به من دادن. با پول کار منشیگری یه دندون بزشکی که داشتم هم می تونستم اجاره بها رو بپردازم هم می تونستم خرجای دیگه ام رو هم بدم.
در شیشه ای رو باز کردم و گوشی رو گذاشتم تو جیبم و به آقای پناهیی که برای من بلند شده بود سلام کردم. وقتی می خواستم روی یکی از صندلی ها بشینم از شخصی که دیدم اول جا خوردم اما بعد طوری رفتار کردم که انگار برام مهم نیست. دیدم شاگرد مغازه آقای پناهی هم برای من بلند شده. یه جورایی تعجب کردم و برحسب ادب سلام کردم. که اون خوشحال و شاد جوابم رو داد. دوباره نگاهی به آقای ستوده انداختم که با اخم داشت شاگرد مغازه رو نگاه می کرد بعد برگشت سمت من در حالی که بلند می شد با یه صدای خیلی آروم سلام داد. غیر ارادی از روی تعجب یکی از ابروهام رفت بالا. اولین بار بود که اینطور می دیدمش.
**********
وقتی خانم ستوده اومد داخل بنگاه حسابی تعجب کردم بعد دوزاریم افتاد که ایشون همون شخصی هستن که آقای پناهی درموردشون گفته بود. به پناهی سلام کرد. دیدم این شاگرده همچین با یه لبخندی که انگار می خواست نخنده بلند شد ایستاد و منتظر به خانم صالح چشم دوخت. صالح می خواست برگرده بشین رو یکی از صندلی ها که معلوم بود از روی اجباره، به شاگرده سلام کرد. اونم که انگار بهش پَم پَم دادن، ذوق زده جواب سلامش رو داد.
فهمیدم حالا چرا انقدر این پسره پرو سر صبحی داشت بنگاه رو می لیسید. نگو آقا گلوش گیر کرده. داشت با چشاش خانم صالح رو می خورد. برگشتم سمت خانم صالح. پسره....می خواستم تو دلم فحش آبدار بهش اما در عرض یک ثانیه همه چیز رو ارز یابی کردم. باید همین الان باهاش حرف می زدم قبل از اینکه بخوان قرارداد رو بنویسن. آروم بلند شدم. هنوز نمی دونستم که کارم درسته یا نه اما این تیری رو که داشتم باید تو تاریکی رها می کردم تا شاید به یه جایی غیر از سنگ بخوره. با صدای آرومی سلام کردم.
*********
می خواستم جواب سلام آقای ستوده رو بدم که یه دفعه ای یه لبخندی زد که اگر جلو خودم رو نگرفته بودم فکم می رسید به زمین. بعد با صدای بلند تری به آقای پناهی گفت:
"آقای پناهی چرا زودتر نگفتید که شخصی که خونه رو پسند کردن خانم پریا صالح. دختر خاله عزیز بنده هستن؟"
چیییییی؟؟؟؟دختر خاله؟؟؟؟؟؟کییییی؟؟؟؟من؟؟؟ ؟ حالش خوبه؟ چرا چرت و پرت داره سر هم می کنه این؟ آقای پناهی که ایستاده بود گفت:
"من خبر نداشتم آقای صالح! دیدم شما دو نفر یه جوری به هم دیگه نگاه می کردین...نگو با هم آشنایید!"
باید حرفی می زدم تا این ستوده انقدر اراجیف نگه.
*********
می دونستم که اگر نخوام الان حرکتی صورت بدم کلاهم پس معرکه است. تا خانم صالح دهن باز کرد حرف بزن پریدم وسط. رفتم طرفش و کوله اش رو کشیدم. در شیشه ای رو هم همزمان باز کردم.
"آقای پناهی با اجازه ما باید یه صحبت خصوصی انجام بدیم بعد بر می گردیم با هم صحبت می کنیم."
*********
آقای ستوده همچین قدرتش زیاد بود که با یه کشیدن ساده منو با اون ابهت کشید بیرون. من همچین سبک هم نبودم که به این سادگیا تکون بخورم. منو کشید بیرون و برد سمت ماشینش. با عصبانیت گفتم:
"آقای ستوده معلوم هست چه غلطی داری می کنی؟...بند کوله ام پاره شد؟...این چرت و پرت ها چی بود توی بنگاه گفتی؟"
در ماشین رو باز کرد و منو از سمت راننده هل داد تو ماشین خودشم پشت سر من اومد داخل من مجبور شدم برم صندلی بغل. تا خواستم در ماشین رو باز کنم پیاده شم. در عرض دو ثانیه ماشین رو روشن و حرکت کرد.
صدام رو بردم بالا.
"هی ستوده ی احمق معلوم هست داری چی کار می کنی؟ منو داری کجا می بری؟"
سریع گفت:
"ببین آروم باش فقط بذار با هم صحبت کنیم. شما رو هم جایی نمی برم. چون می دونستم که ممکنه پیاده بشی از این کار جلوگیری کردم تا به حرفام گوش کنی."
نمی خواستم بی منطق جلوه کنم. دست به سینه به صندلی تکیه دادم.
"حالا که مجبورم به حرفات گوش کنم پس بهتره زود تر حرفات رو بزنی و بعدم منو برگردونی بنگاه."
یه نگاه با لبخند به من انداخت.
*********
خوشم اومد. فقط به خاطر اینکه دربرابر کار غیر منطقیه من، خیلی منطقی بر خورد کرد. شروع کردم حرف زدن.
"ببین خانم صالح درسته که یه جورایی هر دو مون از هم دلخوریم و همیشه هم می خوای سر هم این دلخوری رو خالی کنیم. اول می خواستم به خاطر کارا و بالاهایی که سرتون آوردم عذر خواهی کنم. باور کنید این کارا فقط به خاطر شوخی بود و نه چیزه دیگه ای."
چشماش رو ریز کرد.
"سلام گرگ بی دلیل نیست....بگو ببینم چی می خوای."
ای بر پدرت صلوات آقای هاشمی که با بیرون انداختن من، منه بدبخت باید چه کارایی بکنم. خودمو زدم به مظلوم نمایی.
"خانم صالح این چه حرفیه باور کنید دوراردور جویای احوال شما هستم....."
دوباره پرید وسط حرفم. انگشتای اشاره اش رو هم گذاشته بود روی گوشش.
"بِلا، بِلا، لا لا لا...نمی شنوم چی می گی."
سرمو برگردوندم سمت شیشه اخمام رو کردم تو همو اینبار آقای پناهی رو فحش داد. دوباره روم رو برگردوندم سمت صالح. دستاشو برداشت. به من نگاه کرد و گفت:
"برو سر اصل مطلب بگو ببینم واقعاً چی می خوای سعی هم نکن با این حرفات منو گول بزنی."
یه خورده به آرامش و حتی لبخندی که داشت نگاه کردم گفتم.
"ببین منم دارم دنبال خونه می گردم. صاحبخونه ام زود تر از موعود قراردادمون می گه باید بلند شم. الان تو این موقعیت نمی تونم بگردم دنبال یه جای بهتر. اونطورم که من متوجه شدم شما یه خونه دربست رو می خواید اجاره کنید...."
اینبار کنجکاوانه و البته کمی هم خشن پرید وسط حرفم.
"یعنی می گید من اونجا رو قرارداد نبندم و بعد شما برید خونه رو بگیرید؟"
"نه."
"پس منظورتون چیه؟"
آروم و شمرده گفتم:
"خانم صالح اول خیلی خوب به حرفام گوش بدید، فکر کنید و بعد تصمیم بگیرید. همین الان تا شنیدید چی گفتم جواب ندید."
منتظر تماشاش کردم. آروم سری تکون داد.
"ببینید من حرفم اینه بیاید با هم اون خونه رو اجاره کنیم...(خواست حرف بزنه که دستم رو آوردم بالا.) اجازه بدید....هم پول پیش هم پول اجاره هم پول باقی هزینه ها. همه رو با هم نصف می کنیم. اینجوری هم شما به خواسته تون می رسید هم من..."
"ببخشیدا اون وقت قضیه محرم نبودنمون چی؟...شما فقط به این چیزا فکر کردید؟"
دستی به صورتم کشیدم. با عصبانیت گفتم:
"بابا چرا این روزها همه منو به چشم یه آدم هرزه و بی بند و بار می بینن؟ فقط به خاطر اینکه سر به سر دخترا می ذارم؟ خود شما شاهد. اگر دروغ می گم بزن تو دهنم. تا حالا دیدید دستمو بذارم تو دست یه دختر؟ دیدید حتی جواب سلام یه دختر رو بدم؟"
"نه اما دیدم چقدر اذیتشون کردید....دیدم کسایی رو که به خاطر بی محلی شما گریه می کردن....دیدم اشخاصی رو که به خاطر آزارهای شما و دوستانت چی کشیدن."
"خوبه خودتون تو حرفاتون جواب سوالای منو دادید...من به دختر جماعت کاری ندارم. فقط بعضی اوقات کارایی می کنن که نمی شه بی جواب گذاشت...الانم بهتره از بحث منحرف نشیم."
سریع گفت:
"من باید فکر کنم."
ماشین رو گوشه ای پارک کردم. نزدیک یه پاساژ بود. برای اینکه بتونه تنهایی فکراش رو بکنه پیاده و دلا شدم، گفتم:
"من تو این پاساژ کار دارم. تا فکراتون رو بکنید برگشتم."
در رو بستم و رفتم.
********
می خواستم برم اما دیدم سوئچ رو با خودش نبرده و دیگه این آخر نامردیه که اگر بخوام اینطوری برم و یه وقتی هم ماشینش رو دزد ببره.
پس نشستم و به آپشن های خوب و بدی که داشتم فکر کردم.
اول اینکه تو هزینه همه چی با من شریک میشه و اینطوری حتی می تونستم پس اندازی هم برای خودم داشته باشم که این خیلی خوب بود و بهترین گزینه ای بود که می تونست نقاط بدش رو پوشش بده.
دومی این بود که حداقل تو خونه تنها نبودم که البته نمی تونستم زیاد روی این یکی حساب کنم. به هر حال اونم مرد بود.
سومی و اینکه من رو خیلی نگران می کرد ممکن بود یه بلایی سرم بیاره که تا آخر عمر باید بدبختی رو به دوش می کشیدم که جبران ناپذیر بود.
برای این آخریه یه راهی بود و اینکه به در اتاق خودم از تو قفل بزنم. اما خب اینطوری که نمی شد. اون وقت هر زمان که خونه بود من باید می رفتم تو اتاق خودم که این اصلاً به نظر فکر ججالبی نمی رسید. از طرفی ....فکر نمی کردم یه روزی بخوام حتی به این موضوع فکر کنم....اما در تمام این مدت که می شناسمش هر کدوم از دخترا که تو دانشگاه بودن آرزوی حتی یه نیم نگاه از سمت اون داشتن. حتی وقتایی که از روی لجبازی ما باهم حرف می زدیم و بحث می کردیم بعضی دخترا به من می گفتن که ای کاش ستوده با اون ها هم بحث و جدل می کرد.اما هیچوقت خدا ستوده محل هیچکدوم شون نذاشت و با تنها کسی هم که لج بود من بودم.
اونطور که من خبر داشتم و از گوشه کنار شنیدم حتی زندگیش هم برای همه مبهمه. البته اینو نمیتونم در مورد دوستاش بگم که آیا اونا می دونن یا نه اما بقیه چیزی در این مورد نمی دونن. ماشین های آنچنانی که ماه به ماه عوض می کنه، لباسهای گرون قیمت و مارک دار. هر روز یه رنگ هر روز یه مدل. آدمی با این وضعیت نباید حداقل یه خونه داشته باشه؟ فقط اگر یکی از اون ماشینا رو که یه ماه آورد و برد رو بفروشه می تونه کل زندگی منم بخره چه برسه به اینکه بخواد خونه بخره.
تو همین فکرا بودم که تقه ای به شیشه کناریم خورد. دیدم ستوده است. اشاره کرد شیشه رو بدم پایین. چرخیدم سمت سوئیچ و دلا شدم و اونو تو جاش چرخوندم تا بتونم شیشه رو بکشم پایین. دکمه پایین بر شیشه رو زدم. لبخند رو لباش بود.
"ببخشید من الان هم نتونستم دست از شرارت بردارم می خواستم از بابت آدامس کاری که کردی یه کم با اینکه نمی دونی شیشه رو چطور بدی پایین اذیتت کنم اما دیدم بلدی. خودم ضایع شدم."
از اعترافش خنده ام گرفت. گفتم:
"نخوردیم نون گندم ولی دیدیم دست مردم."
لبحندش محو شد و جدی پرسید:
"فکراتون رو کردید؟"
لحن صمیمیش هم رفته بود. گفتم:
"سوارشید تا صحبت کنیم."
وقتی نشست پرسیدم:
"شما که به نظر می رسه انقدر وضعیت مالیتون خوب باشه چرا برای خودتون خونه ندارید؟"
نگاهش رو از فرموون گرفت:
"مشکلات خانوادگی....سوال بعدی؟"
"شما خونه رو دیدید؟"
"نه."
"پس چطور اصرار دارید که با من اونجا همخونه شید؟"
اول ساکت بود بعد گفت:
"چون می دونم که دیگه نمی تونم الان خونه خوبی که نزدیک دانشگاه هم باشه پیدا کنم. و اینطور که معلومه خونه ای که شما پسندیدید نمی تونه بد باشه."
"این رو یه تعریف بذارم یا تملق گویی؟"
"این یکی رو مطمئناً تعریف بذارید چون بی قرض گفتم."
"چطور به شما اطمینان کنم؟"
یکم فکر کرد. گفت:
ما می تونیم از همین الان صلح کنیم. مثل دو تا دوست هم نه فقط دو تا همسایه با هم زندگی کنیم. با این تفاوت که این همسایه ها به جای اینکه از طریق دیوار به دیوار خونه هاشون با هم همسایه باشن، دیوار به دیوار اتاقاشون همسایه میشن. هرکسی هم کار خودش رو انجام می ده. نه من به شما کار دارم نه شما به من. حتی می تونیم کارای خونه و هرچیزه دیگه ای رو با همانجام بدیم. حالا نظرتون چیه؟"
سرم پایین بود. چند ثانیه ای مکث کردم و بعد سرمو آوردم بالا.
"فقط خدا کنه پشیمون نشم."
مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
  
زن

 
قسمت ششم


داشتیم با ستوده به بنگاه برمی گشتیم.حرفامون هم یکی کرده بودیم که یه وقت سوتی آنچنانی ندیم. حتی هر دو با دوستامون هم تماس گرفتیم. من با نغمه که وقتی بهش گفتم انگاری بهش شوک وارد شده بود و می دونستم بعدا باید همه چیز رو براش توضیح بدم؛ و دوست آقای ستوده یعنی پژمان.
به هر حال من هنوز دو دل بودم. واقعا می دونستم دارم چی کار می کنم؟ می خواستم با دشمنم همخونه بشم؟ ای خدا! دارم چی کار می کنم؟ اگر بدبخت بشم چی؟ تمام آینده ام هم تباه میشه! اومدم برگردم بگم که من منصرف شدم، نمی خوام که یاد پولی افتادم که می تونستم در عرض یه سال پس انداز کنم و حتی پول شهریه دانشگاه رو هم بپردازم و این برای من به معنی تمام چیزی بود که می خواستم. زیر چشمی آروم نگاش کردم. یه دستش به فرمون بود و دست دیگه اش روی پاش بود. آروم و خونسرد رانندگی می کرد. حتی فکرشم نمی کردم یه روز تو ماشینش بشینم چه برسه به اینکه بخوام باهاش همخونه بشم. سرم رو برگردوندم از شیشه بیرون رو تماشا کردم. آدمایی که به سرعت از کنارمون می گذشتن. آدمایی که شاید کوچکترین مشکلشون دیر رسیدن به خونه بود. آدمیایی که با خیال راحت شب سرشون رو روی بالششون بذارن و بدون هیچ فکر و خیالی به آرامش برسن.
دلم می خواست منم مثل همونا باشم. بی دردسر راحت بخوابم. نگران این نباشم که زندگیم می خواد در آینده به کجا بکشه. نگران نباشم که با همخونه شدنم نه تنها هیچ سودی نبرم بلکه به شدت ضرر هم بکنم... شو نه هام رو بالا انداختم...باید دوباره ریسک کنم.... دفعه اولی که این کار رو کردم بهترین کار دنیا بود. طوری که الان می تونم برای خودم یه خونه داشته باشم...آره، ریسک اول من اومدن و زندگی کردن با خانواده نغمه بود... که حالا سود کردم. پس اینبار هم حسم نمی تونه غلط باشه. نمی دونم چطوری فقط این رو می دونم که می تونم اینبار هم روی این موضوع ریسک کنم.
تو همین حال و هوا بودم که ماشین ایستاد. برگشتم سمت ستوده. با ابروهای بالا رفته گفت:
"پس اولین کار اینه که منو به اسم صدا کنی...هر چیزی که من گفتم تو تایید کن هر چیزی که تو گفتی من تایید می کنم....باشه؟"
سرمو به نشونه موافقت تکون دادم.
"خوبه پس پیاده شو."
و خودش قبل از من پیاده شد و منتظر ایستاد. چند ثانیه مکث کردم. باید تمام نگرانیهام رو همینجا دور میریختم و با قدرت جلو می رفتم طوری که حتی ستوده اجازه گفتن یه تو رو هم به من نداشته باشه. درسته من فقط به پس انداز اون پولها باید فکر کنم نه چیزایی که مانع انجام این کار بشه!...یه نفس عمیق کشیدم و با ارده ای مسمم از ماشین پیاده شدم و بدون اینکه منتظرش باشم با قدم های بلند رفتم سمت بنگاه. اون هم پشت سرم اومد. در رو باز کردم و داخل شدم. آقای پناهی داشت با تلفن صحبت می کرد. خوشبختانه شاگردش هم نبود. براش سری تکون دادمو مستقیم رفتم نشستم روی یکی از صندلی ها و پام رو هم انداختم روی پام. ستوده تازه به در شیشه ای رسیده بود. احساس کردم رنگش پریده. آروم در شیشه ای رو باز کرد و اومد داخل. به آقای پناهی سلام کرد و کنار من روی صندلی نشست.
*********
وقتی نشستم داشتم با خودم فکر می کردم که خانم صالح با اون وضعی که از ماشین پیاده شد و حالا هم اینطور مصمم پا روی پا انداخته می خواد به پناهی بگه که ما با هم فامیل نیستیم و آبروی منو ببره. نمی دونم پرا برای اولین بار در عمرم و در تمام این مدت که با صالح مشکل داشتم، اینطور ازش نترسیده بودم!! آب دهنم رو قورت دادم و برگشتم به صالح نگاه کردم. اخم کرده بود. با خودم گفتم محمد کسری فاتحت خونده است می خواد تو رو با این همه آزار و اذیت هایی که کردیش همچین بکوبت زمین که دیگه نتونی از جات بلند شی. یه دفعه ای برگشت سمت من. ترسیدم!
*********
احساس کردم داره نگام می کنه. برگشتم سمتش. چشماش باز شد. می دونستم آقای پناهی داره نگامون می کنه. با دهن بسته لبخند زدم و وقتی روم رو برگردوندم و با یه حالت عصبانی لبام رو جمع کردم.
*********
دیگه کارم ساخته است. کارت تمومه محمد کسری، خودتو دیگه مرده حساب کن. داره آبروت رو می بره. دیگه هیچی مثل روز اولش نمیشه. شروع کردم تو دلم براش خط و نشون کشیدن. ای پریا اگر کاری کنی که به نفع من نباشه زندگیت رو به جهنم تبدیل می کنم. کاری می کنم که دیگه نتونی تو دانشگاه سرتو بلند کنی.... تو همین کشتی گرفتن ها بودم که آقای پناهی گوشی رو گذاشت. یه نگاه به پریا انداختم. اخم هاش تو هم بود و یکم هم ناراحت. آقای پناهی گفت:
"داشتم با مالک صحبت می کردم. اینطور که من متوجه موقعیت شما شدم به نظر رسید که می خواید هر دو با هم خونه رو کرایه کنید. که خب من هم مجبور شدم در مورد این موضوع پیشگیری کنم...."
پریا پا برهنه دوید وسط حرف پناهی.
"آقای پناهی شما درست متوجه شدید من و پسر خاله...(مکث و منو نگاه کرد. گلوش رو صاف کرد آروم گفت: )....پسرخاله محمد...(بعد دوباره صداش بلند شد.) قراره با هم خونه رو بگیریم....اما این وسط یه مشکلی هستش...
حرفش رو ادامه دادم.
"درسته، ما یه مشکلی داریم که در مورد خاواده هامونه."
پریا گفت:
"اونا با هم دشمنای خونی هستن."
دیدم داره باهام راه میاد. داشتم از کم کم از موش به شیر تبدیل می شدم. با خوشحالی ادامه دادم.
"اونا خارج از تهران می شینن و ما به هزار بدبختی راضی شون کردیم که به ما اجازه ادامه تحصیل بدن."
پریا سرشو تکون داد:
"درسته و اگر هر کدومشون از اون بچه کوچیک توی قنداق گرفته....."
حرفش رو ادامه دادم.
"تا اون پیر ترینشون..."
پریا با حالتی که انگار بزرگترین غم و غصه دنیا تو چشماشه و با یه صدای بغض دار گفت:
"...دیگه حتی نمی ذارن با دست به قلم و کاغذ بزنیم..."
منم با غم تکیه دادم. گفتم:
"پریا مجبوره به جای کتاب خوندن، کهنه کثیف بچه بگیر دستش تا بشوره."
پریا صاف نشستسرشو آروم برگردوند سمتم طوری که انگار می گفت "اینطوریاست؟" دوباره به پناهی نگاه کرد. اما سعی داشت حالت غمگینش رو حفظ کنه.
"محمد کسری مجبوره مثل گاو زمیناشون رو شخم بزنه...."
حرصم گرفت.
"پریا باید بشینه تو سرما یخ حوض خونه شون رو بشکنه تا لباسای شوهرش رو بشوره...."
دیگه از اون حالت غمگینش خبری نبود.
"محمد کسری باید عین حمال کار کنه تا خرج شکم بچه های قد و نیم قدش رو سیر کنه..."
جفتمون بُراق شده بودیم سر هم حتی توجهی به پناهی نداشتیم. تو چشمای هم خیره بودیم. من آروم برگشتم به پناهی نگاه کردم و پریا سریع قضیه رو گرفت که داریم خودمون رو لو می دیم. هر دومون در یه لحظه دوباره حالت چهره ای غمگین به خودمون گرفتیم و برگشتیم سمت پناهی.
پناهی با تعجب به ما نگاه می کرد. گفتم:
"شما خودت راضی میشید دوتا مغز متفکر جامعه از درس و آینده شون برگردن؟"
پریا با دست به جفتمون اشاره کرد.
"راضی میشید دوتا نبوغ کشف شده سرکوب بشن؟"
می خواستم حرف بزنم که پناهی دستش رو آورد بالا.
"فهمیدم...فهمیدم...کافیه آقای ستوده. من فقط می خواستم بگم که صاحبخونه گفت حالا هم که دو نفر شدن باید یه مقداری روی اجاره بها بذارن....درمورد اجاره خونه هم حداقل باید دو نفر تآیید کنن که شما دو نفر با هم دخترخاله، پسرخاله اید."
گفتم:
"اگر این دو نفر رو همین الان جور کنیم شما قرارداد رو همین الان می نویسید؟"
پناهی خندید.
"همه چیز که همین الان نمیشه اما تا بعد از ظهر قضیه حله و فردا هم می تونید برید خونه."
به پریا اشاره کردم و اونم سری تکون داد و موبایلش رو از جیب مانتوش کشید بیرون.
**********
از اونجایی که قبلاً فکر اینجاش رو هم کرده بودیم با اشاره محمد کسری موبایلم رو بیرون آوردمو شماره نغمه رو گرفتم یه نگاه بهش انداختم دیدم اونم داره با موبایلش تماس می گیره.
صدای جیغ نغمه پیچید تو گوشم.
"پریا؟ کجایی؟ معلوم هست داری چی کار می کنی؟"
با لبخند به پناهی نگاه کردم سرمو گرفتم سمت دیگه و آروم گفتم:
"نغمه! میشه ساکت بشی؟ من به کمکت احتیاج دارم. اگر بخوای این کارو با من بکنی دیگه نه من نه تو....می فهمی؟"
نغمه با حرص گفت:
"تو روز روشن، جلو چشم آدم، داره تهدیدم می کنه...من نمیام بگم اون ستوده که انشالله چرخ ماشینش پنچر بشه، پسرخاله جناب عالیه!"
سرمو بلند کردم. با صدای بلند طوری که پناهی بشنوه گفتم.
"آره عزیزم همون بنگاهی که با هم اومدیم....منتظرت هستم."
و من این حرفا رو در حالی می زدم که نغمه از اون طرف خط داشت مدام برای من خط و نشون هایی می کشید که هیچ وقت عملی نمی شدن. به محمد کسری نگاه کردم.
**********
پژمان گوشی رو برداشت. گفتم:
" سلام پژمان خان. حال شما؟"
پژمان با عصبانیتی که ازش بعید بود گفت:
"برو بابا مرد نا حسابی... از دعوا و قهر و بزن بزنت گرفته تا تیکه پرونی و سر کار گذاشتنت رو تو کارنامه ات داشتی، إلا این یه قلم....کجای کتاب تو نوشته بود "مخ دختر رو بزن برو باهاش همخونه شو" که من ندیدم؟... حالا از من می خوای بلند شمن بیام بگم اون صالح که انشالله جزوه هاش تیکه تیکه بشه، دخترخاله توإ؟!"
سرمو بلند کردم دیدم پناهی و پپریا دارن نگام می کنن. لبخند زدم.
"چاکرتم داداش پژمان...بیاهمون بنگاهی که سری قبل برای اون یکی خونه رفتیم...منتظرت هستم."
و ارتباط رو در حالی قطع کردم که هنوز فحش و ناسزای پژمان به گوش می رسید.
آقای پناهی یه نگاهی به ما دو نفر انداخت گفت:
"خب مثل اینکه این مسئله حل شد....شما پولتون حاضره دیگه؟"
من یادم افتاد که هنوز پول پیش خونه که دست آقای هاشمی بود رو نگرفتم. مهم نیست اون رو بعداً می گیرم. گفتم:
"آقای پناهی شما که دیگه با من آشنا هستید، شما قرارداد رو بنویسید سهم من تا نیم ساعت بعدش پول به حساب صاحبخونه ریخته می شه."
یه نگاه به پریا انداختم. گفت:
"پول منم حاضره و به حساب صاحبخونه ریخته میشه."
آقای پناهی دفتری رو از کشوی نیزش بیرون آوورد.
"پس تا اون دونفری که قرار برای شهادت بیان برسن من متن قرارداد رو می نویسم."
مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
  
زن

 
قسمت هفتم


کلید رو توی قفل در حیاط چرخوندم و به نغمه که با ناراحتی پشت سر من ایستاده بود نگاه کردم. دیروز با هزار دلشوره و بدبختی منتظر نشستیم که نغمه و آقای حقشناس که همون پژمان دوست محمد کسری بود بیان و شهادت بدن که ما دوتا مثلاً با هم فامیلیم. وقتی هم که اومدن با صد جور چشم غره و فحش بالاخره اعلام کردن که ما با هم فامیلیم در آخر هم به عنوان شاهد پای ورقه های قرار داد رو امضا کردن. منو محمد کسری هم برای انتقال پول ها به بانک رفتیم و بعد از کارای انجام شده نام هر دو مون، مشترک در هر مشکلی که بابت خونه به وجود بیاد، پای قرارداد رفت.قبل از اینکه در رو باز کنم به نغمه گفتم:
"می خوام به خوشی وارد خونه بشم پس انقدر اخم نکن."
یه نگاه شماتت بار به من انداخت بعدشم به سختی لبخند زد.
"باشه...خوبه؟...دیگه ببرو تو که خسته شدم."
من لبخند گرمی زدم و در ورودی حیاط رو باز کردم. دلباز و زیبا آراسته شده بود. سمت راست حیاط شیب دار شده بود و به پارکینگ که زیر ساختمان چهار طبقه بود می رفت. تقریباً وسط حیاط باغچه ی کوچکی که به اندازه یه پله از سطح زمین جدا شده و پر از گلهای بنفشه بود، قرار داشت. سمت چپ هم که راه سنگ فرش شده تا در ورودی ساختمان بود.
من در حالی که جعبه کتابها و نغمه چمدن حاوی لباسهام رو حمل می کرد از راه سنگفرش شده گذشتیم از پله هایی که به ایوان و بعد به در ورودی میرسید رد شدیم. دستگیره در ورودی ساختمان رو فشار دادم و با نغمه وارد و راهیه طبقه دوم شدیم. وقتی رسیدیم هردو نفس نفس می زدیم چون هم کتابا سنگین بود هم چمدونه من. نگاهی به کفش های جلوی در انداختم. فهمیدم که محمد کسری و پژمان زودتر از ما رسیدن.
دستم رو گذاشتم روی زنگ. نغمه گفت:
"چه خبرته سر ظهری؟ دستت رو بردار زنگ سوخت. شاید دارن استراحت می کنن."
به جمله آخر که رسید در با شدت باز شد و چهره عصبانی محمد کسری پدیدار شد.
"سر آووردی؟"
خندیدم. جعبه کتابا رو کوبوندم تو بغلش.
"بگیر انقدر حرف نزن."
برگشتم و در حالی که سعی می کردم خنده ام رو بخورم چمدون رو از نغمه که بهتش برده بود گرفتم. بعد با حالت جدی برگشتم سمت محمد کسری.
"می ری اونور یا باید هُلت بدم تا بری؟"
اون هم که تو شوک بود با حرف من لباش رو از حرص محکم روی هم فشار داد و رفت کنار منم به دنبالش. گفتم:
"ببرش تو اتاق پنجره دار. سمت راستیه."
وقتی حرف زد احساس کردم داره می خنده.
"من اونجا رو برداشتم."
چمدونم رو با صدا انداختم وسط پذیرایی. تا اومدم حرف بزنم، پژمان از تو راهرویی که اتاقا درش قرار داشتن اومد بیرون. شروع کردیم سلام و احوالپرسی. تو همین حین بود که دیدم محمد کسری رفت انتهای راهرو. یعنی همون اتاق انتخابی من و کتابای منو گذاشت دم در بسته اش. بی توجه به نغمه و پژمان که با هم هنوز در حال خوش و بش بودند رفتم سمت محمد کسری که دست به کمر با خنده جلوی در ایستاده بود. گفتم:
"انگار بدت نمیاد یه چیزی بارت بشه."
سرشو تکون داد.
"مطمئن باش بی جواب نمی مونه."
"خجالت بکش، بیست و چهار سالته!"
با خونسردی تکیه داد به دیوار.
"حیا کن بیست سالته! پستونک خور که نیستی."
پشت چشمی نازک کردم و دستگیره اتاقم رو فشار دادم.
"آره...یادم نبود تو هستی."
صدای نغمه اجازه پاسخ به محمد کسری نداد. نغمه با نگاهی به اون گفت:
"ببخشید."
و اون سری تکون داد و از کنار ما گذشت و به دنبال پژمان که داشت می رفت، رفت. پژمان با ما هم خداحافظی کرد و با محمدکسری از خونه خارج شدن. نغمه هیجان زده گفت:
"وای پریا تاحالا به چشمای حقشناس توجه کردی؟ رنگشون چه خوشرنگه!"
زدم تو سرش.
"خاک....دیگه این روزا پسرا باید از دخترا بترسن؟؟؟....خجالت بکش نغمه از تو بعیده."
نغمه سرش رو مالش داد.
"مگه مریضی منو می زنی؟"
"مریض نیستم ولی تو انگار دوست داری مریض بشی...بیا جای این حرفا کتابا رو بچین تو قفسه."
اتاق نسبتاً بزرگی بود. اینجا هم علاوه بر تمام خونه وسایل مورد نیاز هم موجود بود. تنها کاری که من باید انجام می دادم این بود که روتختیه تخته دو نفره، پرده های رنگ تاریک و همینطور گلدون جلوی پنجره که گلهای رز خشک شده ای درش بود رو عوض می کردم.
هر دو اتاق خواب با دو متر فاصله از هم قرار داشت. اتاق من سمت راست و انتهای راهرو بود و این یعنی هر بار برای رفت و آمد باید از جلوی در اتاق سمت چپی که برای محمد کسری می بود رد می شدم. هر دو اتاق مثل هم بود با این تفاوت که اتاقی که من انتخاب کرده بودم پنجره دار بود. از وسایل مدرن هم تو خونه فراوون بود. از ضبط صوت و باندهای بزرگش که چهار گوشه از سالن پذیرایی رو گرفته، ماهواره و ....گرفته تا وسایل آشپزخونه، که همگی انگار نو بودن، قرار داشت.

با کمک نغمه اتاق رو تمیز کردیم. گلهای خشک شده گلدون رو ریختم دور تا بعد در اولین فرصت چند شاخه گل بخرم. نغمه قفسه کتابها رو گردگیری کرد و بعد هم کتابا رو چید. من هم چمدونم رو باز کردم و لباس ها رو تک تک یا توی کمد آویزون کردم یا توی کشوها جا دادم. به نغمه گفتم:
"جمعه بریم خرید؟ می خوام چند دست لباس پوشیده بخرم."
نغمه که داشت ملحفه های روی تخت رو با ملحفه هایی که مادرش برام گذاشته بود عوض می کرد گفت:
"باشه...می ریم."
آخرین لباسم رو که توی کمد جا دادم رفتم کمک نغمه. صدای در اتاق محمدکسری رو شنیدم و این یعنی دوباره مزاحم برگشته.
"پریا تو رو خدا مواظب خودت باش."
سرمو بلند کردم. نغمه رفت سمت کیفش.
"این رو به هزار بدبختی جورش کردم. چون نمی دونستم باید از کجا بگیرم. می دونی که به باباینا هم نگفتم که تو چه کار کردی...مجبور بودم خودم بگردم دنبالش."
و شیئی نسبتاً کوچیک رو گرفت سمتم. روش نوشته شده بود....
"نغمه اسپری فلفل؟؟!!!"
شونه اش رو انداخت بالا.
"فقط محظ احتیاط که اگر یه وقت ستوده دست از پا خطا کرد."
با لخند بلند شدم. اسپری رو پشت یکی از کتابا توی قفسه گذاشتم.
"اینجا دم دست تره که اگر یه وقتی ...."
تقه ای به در خورد و محمد کسری رو جلوی در دیدیم. با خنده دسته کلیدی رو آوورد بالا.
"کلید آپارتمان که دستور داده بودید."
اومد تو اتاق و کلید رو گذاشت روی میز تحریر کنار تخت.گفت:
"چه تمیز شد اینجا!"
خواست برگرده که صداش کردم.
"این پرده اتاق رو در میاری؟"
خندید برگشت سمتم.
"چیه قدت نمی رسه کوشولو؟"
شونه هامو انداختم بالا.
"برو نمی خواد آقای نردبون."
درحالی که می خندید از اتاق خارج شد. نغمه با نگرانی گفت.
"پریا انقدر سر به سرش نذار....به نظرت دید اسپری رو کجا گذاشتی؟"
درحالی که جای اسپری فل فل رو عوض می کردم گفتم:
"ازش نمی ترسم."
نغمه با نگرانی دست به سینه ایستاد.

"من می ترسم."
شونه هام رو بالا انداختم و در اتاق رو در حالی که به محمد کسری که از اتاقش بیرون اومد و بدون نگاه به عقب به سمت پذیرایی می رفت، بستم.
مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
  
زن

 
قسمت هشتم




از خونه زدم بیرون و پریا و دوستش نغمه رو تو خونه تنها گذاشتم. یک ساعت مونده بود به ظهر. می دونستم که تو خونه هیچی نیست پس رفتم فروشگاه خرید. از خوردنی هر چی دم دستم اومد ریختم تو سبد خریدم. از چیپس و پفک و تنقلات گرفته تا گوشت و مرغ و ماهی. نوشیدنی چون دوغ دوست داشتم فقط از همون خریدم. اصلاً هم به این فکر نمی کردم که پریا چی دوست داره یا دوست نداره. منم برای شکم خودم خرید کردم نه اون پس اون اگر چیزی می خواد خودش بره بخره.
خرید ها رو ریختم صندوق عقب راهیه خونه شدم. این پریا هم زیادی زرنگه. من عمریه دارم می گردم دنبال یه خونه سر حسابی که به تیپم بیاد نتونستم پیدا کنم اون وقت این پریا با یکی دو بار گشتن خونه ای رو گیر آوورده مثل باقلوا! بهترین محله رو داره. ساکت، خلوت و بدون مزاحم. خونه شیک و مبله کامل. پارکینگ و انباری که دیگه حرفش نزنم بهتره. هر کدوم اندازه یه خونه ان!! پیچیدم تو کوچه. ریموت در پارکینگ رو زدم و ماشین رو مستقیم به سمت پارکینگ روندم. وسایل رو برداشتم و از پله های پارکینگ اومدم بالا. به طبقه اول که رسیدم در خونه باز شد خانمی با بچه تو بغل نمایان شد. سلام کردم و راه پله ها رو در پیش گرفتم که گفت:
"سلام...شما مستأجر جدیدین؟"
ایستادم و برگشتم.
"بله، با اجازه تون."
لبخند زد.
"اختیار دارید. صبح همسرم آقای پناهی رو دیدن. بهش گفته بود که تازه عروس و دامادید...تبریک می گم."
فکم نزدیک بود بچسبه کف پله ها!!عروس؟داماد؟ ای خدا ببین چه خفت هایی باید بکشم! به زور لبخند زدم.
"بله...بله...ممنون."
بچه رو تو بغلش جا به جا کرد و گفت:
"اگر اجازه بدید عصر ساعت پنج با همسرم برای خوش آمد گویی به اینجا خدمتتون برسیم. آخه می دونید دو طبقه دیگه یکیش که کلاً خالیه...اون یکی هم که یه آقای پیر زندگی می کنن که البته به خاطر کهولت سنشون زیاد نمی شه رفت و آمد کرد اما از این که شما به اینجا اومدید خوشحالم."
به لکنت افتاده بودم. عجب بابا! همین چند دقیقه پیش گفتم اینجا مزاحمت به دوریم ها! اما الان انگار یه دونه دارم اونم سر سخت.
"خواهش می کنم. به خونه اطلاع می دم....ما هم خوشحال میشیم!"
دیگه نمی دونستم چی بگم سریع خداحافظی کردم و به طبقه دوم رفتم.
**********
تمام اتاق رو با نغمه مرتب کردیم. حتی پرده ها رو هم عوض کردیم. به پیشنهاد نغمه از اتاق بیرون اومدیم تا یه چیزی بخوریم. نغمه روی کاناپه وسط هال ولو شد. رفتم تو آشپزخونه اما تا در یخچال رو باز کردم کنف شدم. خونه با این عظمت یه چیکه آب خنک هم تو یخچال نبود آدم بخوره گلوش تازه بشه! البته هیچی توش نبود. یه لحظه فکر کردم تار عنکبوت توش دیدم. در یخچال رو بستم. همونطور که غر می زدم چرا این پسره نرفته یه چیزی بخره بیاره شروع کردم کابینت ها رو گشتن. بیشتر ظروف و بشقاب و اینجور چیزا توش بود. همینطور که سرم تو یکی از کابینت ها بود صدای در ورودی اومد. سرمو آوردم بیرون و از اون جایی که در ورودی از اُپن آشپزخونه معلوم بود، محمد کسری رو با دستای پر دیدم. لبخند زدم. نتونستم جلوی زبونمو بگیرم.
"به تو می گن مرد خونه."
پاکتهای خرید رو گذاشت رو اُپن.
"پس زن خونه اینا رو بذار تو یخچال."
و بدون توجه به لبای آویزون من رفت سمت تلفن. به نغمه سلام کرد. گوشی بی سیمی رو برداشت. شماره ای رو از روی کارتی که از جیبش درآوورده بود گرفت و منتظر موند.
"سلام قای پناهی..."
"....."
پاکت ها رو در حالی که با تعجب داخلشون رو وارسی می کردم خالی کردم. همونطور هم گوشم با محمد کسری بود.
"آقا شما اومدی درستش کنی زدی بدتر خرابش کردی که!"
"...."
در یخچال رو باز کردم تا خرید ها رو بچینم داخلش که نغمه اومد تو آشپزخونه و با اشاره پرسید که چی شده؟ صدای محمد کسری اومد.
"آخه نباید از ما می پرسیدید؟ حالا من این خرابکاری شما رو چطور درست کنم؟"
"....."
شونه هام رو برای نغمه بالا انداختم که یعنی بی اطلاعم. نغمه هم یه نگاهی بهش انداخت و بعد اشاره کرد که می خواد بره. با هم خداحافظی کردیم و اون هم بی سر صدا از خونه خارج شد. محمد کسری داشت راه می رفت و گه گداری هم به من که با کنجکاوی نگاهش می کردم، نگاه می کرد.
"حالا چی شده مگه؟...ای آقا طرف می خواد با ما در رفت آمد باشه."
"...."
کارم که تموم شد در یخچال رو بستم. کی می خواد با ما در رفت و آمد باشه؟ این چی می گه؟
"سخت نمی گیرم عزیز من، اما حرفی که شما به اونا زدید درست نبوده...اگر یه وقتی دچار مشکل شدیم چی؟"
"...."
قضیه دیگه داشت زیادی مشکوک می شد. با اخم رفتم تو هال.
"امیدوارم همینطور که شما می گید باشه و ما دچار مشکل جدی نشیم."
گوشی رو خاموش کرد و اونو گذاشت روی میز و خودش هم نشست روی کاناپه. رفتم جلو و کنارش ایستادم. منتظر نموند تا من بپرسم.
"الانی که میومدم همسایه پایینی گفت آقی پناهی بهشون گفته ما.....ما....."
دست به کمر شدم.
"به سلامتی گاو شدی؟ چرا انقدر ما ما می کنی؟"
با عصبانیت از روی کاناپه بلند شد.
"گفته ما با هم زن و شوهریم. حالا عمق فاجعه رو درک کردی؟"
وا رفتم. روی کاناپه نشستم اونم بالا سرم ایستاده بود.
"اینکه خیلی بده."
کنارم با فاصله نشست.
مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
  
زن

 
"آره خیلی."
نفس عمیقی کشید و تکیه داد.
"بدتر اون که می خوان شب بیان برای عرض ادب و خوش آمد گویی به ما."
صاف نشستم. با عجله گفتم:
"می خواستی بهونه بیاری."
دستی به سرش کشید.
"نشد. خیلی غیر منتظره گفت منو تو کار انجام شده پرت کرد."
دست به سینه با غضب تکیه دادم.
"از بس بی عرضه ای."
با خستگی بلند شد. و کتش رو درآوورد. در حالی که به سمت اتاقش می رفت گفت.
"شما که عرضه داری...برو پایین بگو ما شب نیستیم، یا اصلاً بگو ما دوست نداریم با هم رفت و آمد داشته باشیم."
بعد وارد اتاقش شد. بلند شدم رفتم پشت در اتاقش.
"خیلی باهوشی آقا! اینا رو باید همون موقع که گیرت انداخت بهش می گفتی. مثلاً دو تا مرد بودید."
در اتاق باز شد و در حالی که یه تیشرت سرمه ای به تن و شلوارک به پا داشت و یه حوله هم انداخته بود روی دوشش از اتاق خارج شد. به طرف سرویس بهداشتی که در انتهای راهرو بعد از اتاق من قرار داشت رفت.
"برای اطلاعات عمومیت می گم که بره بالا... خانم بود اونی که من باهاش حرف زدم."
"آهان پس بگو چرا تو رودربایستی موندی."
در رو باز کرد. سرشو برگردوند عقب.
"احمق جون! هم شوهر داره هم بچه."
داخل شد و در حمام رو محکم به هم کوبید طوری که من از جام پریدم. ای خدا! این یکی رو هم خودت بخیر بگذرون.
پشت میز آشپزخونه نشسته بودم و درحال خوردن چیپسی بودم که محمد کسری خریده بود. گرسنه بودم و اون تنها چیزی بود که دم دستم بود. پام رو از روی عادت مثل بچه ها جلو عقب می بردم. روسریم رو دور سرم مثل زنهای شمالی بسته بودم. یه لباس یقه اسکی با یه تونیک کرمی رنگ هم تنم بود. صدای در حموم اومد بعد هم صدای در اتاق. چند دقیقه ای گذشت تا محمد کسری در حالی که با حوله کوچیکی موهاش رو خشک می کرد جلوی در آشپزخونه ظاهر شد. یه تیشرت کرمی با یه شلوار ورزشی مشکی تنش بود. یه لحظه از این که نقطه نظرامون شبیه هم بود حام بد شد. یه نگاه به لباسام و بعد بع لباسای اون انداختم. با قیافه درهم گفتم:
"واقعاً؟!!"
شونه بالا انداخت. به پاکت چیپس تو دستم نگاه کرد و گفت:
"تُپُل! اونا رو برای تو نخریدم ها!"
بی تفاوت شونه بالا انداختم.
"پولشو می دم."
اومد وسط آشپزخونه.
"پولدار! می خواستی حداقل یه چایی بذاری."
تو پاکت چیپس رو نگاه کردم.
"کتری رو نیافتم."
رفت سمت یکی از کابینت ها.
"نگو نیافتی....بگو دستم نرسید برش دارم."
نگاش کردم. دستشو کشید بالا و کتری رو که طبقه بالایی یکی از کابینت ها بود برداشت و تو هوا تکون داد. با حرص زیر لب گفتم:
"می دونستم نردبونی لازم نبود اثبات کنی."
"آره تُپُل خانم هر وقت کم میاری بگو من نردبونم."
پاکت چیپس رو با حرص تو دستم مچاله کردم.
"دیگه به من نگو تُپُل!"
کتری رو زیر شیر آب گرفت تا پُر بشه. یه پوزخند هم روی صورتش بود. در حالی که شیر آب رو می بست گفت.
"مثلاً می خوای چی کار کنی تُپُلی؟"
پاکت مچاله شده رو با شدت به سمتش پرت کردم طوری که خورد تو چشم سمت چپش. با صدا کتری رو گذاشت روی گاز طوری که یکم از آب های داخل کتری ریخت روی گاز. دستشو گذاشت روی چشمش با فریاد گفت:
"چی کار کردی دیوونه؟"
دست به سینه شدم و با یه لبخند سرمو گرفتم بالا.
"همون کاری که فکر می کردی یه تُپُل نمی تونه انجام بده."
پوست جو گندمیش داشت رنگ عوض می کرد. وقت رفتن بود. خنده مو گسترش دادم و با غرور از کنارش گذشتم و از آشپزخونه بیرون اومدم. صدای حرکتش رو شنیدم. گفتم الانه که یه بلایی سرم بیاره. راه رفتنمو تند کردم. برگشتم دیدم با یه چشم سالم و یه چشم قرمز داره نگام می کنه. حواسم پیش اون بود که میز عسلی که کنار کاناپه بود رو ندیدم. زانوی سمت راستم محکم خورد بهش که دلم ضعف رفت. همونجا نشستم. لبمو گاز گرفتم. از شدت درد اشک تو چشمم حلقه زد. صدای خنده اش از تو آشپزخونه شنیدم.
"حقته...چوبه خدا صدا نداره...چشم منو به نا حق نشونه رفتی اما زانوت به حق اینجوری شد."
بعد صدای روشن کردن گاز با صدای خنده اش همراه شد. حتی به خودش زحمت نداد بیاد ببینه چه بلایی سرم اومد. پسره پروو. تمام این بلاها تقصیر اون بود. من که داشتم با آسایش چیپسمو می خوردم. آقا محمد تلافی می کنم فقط صبر کن و ببین. تلو تلو خوران رفتم سمت اتاقم و در اتاق رو با شدت بستم. روی تخت نشستم و جای ضرب دیده رو نگاه کردم. کبودیش روی پوست سبزه ام داشت خود نمایی می کرد. روی تخت دراز کشیدم. داشتم به اتفاقات فکر می کردم که همونطور خوابم رفت.
مرا ببوس
نه یک بار که هـــــــــــــــــــــــــــــــــزار بار
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنها که بر سر جداییمان شرط بسته اند...!
     
  
صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی

عشق در چهار دیواری


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2024 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA