ســـــــــــــــه ســـــــــــــــال گـــــــــــــــذشـــــت
خورشیدهمان خورشیداست وماه همان ماه ..ابروباد و نسیم وباران هم همان هستنداما توبرایم نهایت وبی نهایت دیگری هستی. سه سال گذشت ازروزی که توآمدی وگذرازتابستان عمرم راآسان نمودی .سه سال گذشت ازروزی که باردیگرمتولدشدم واحساس کردم که با همه ناتوانی , توان دیگری دارم .
توآمدی و غروب خورشید را به طلوع دیگر رساندی توآمدی ومراازآغوش غم پاییز رهانیدی . پاییز زیبا و دل انگیز است . پاییز جایگاه آرامشی دیگراست اما گذرازتابستان به پاییز, احساس غمی به من می دهد احساس این که به پایان زندگی نزدیک می شوم اما تو به من زندگی دیگری بخشیدی.
زندگی زیباست با همه پستی و بلندیهایش , با همه نامهربانیهای انسانهایش , با همه تلخی و شیرینیهایش , زندگی چون خوابیست که بیداری ندارد و من هنوزاحساس سمی کنم که درخواب زندگی هستم . سه سال گذشت , ازخنده ها و گریه هایت , ازرشد کردنهایت .
سه سال گذشت و من هرروز خود را در تومی دیدم و می بینم , هم حس کودکی داشتن و هم این که تو عین قیافه آن روزگاران مرا داری . سه سال گذشت و گاه با خود فکرمی کنم که چگونه می توانم برای تو پدری خوب و سازنده باشم . آیا این توان درمن هست ؟آیا قدرتی برای من مانده ؟تولدت مبارک پسرم و بهتراست بگویم زادروزت مبارک ای همه زندگی و هستی من !این روزهاشیرین زبانانه شروع به حرف زدن کرده ای و بعضی کلمات را درست و بعضی کلمات را ناقص بر زبان می آوری .حرف ر را هم نمی توانی بیان کنی که اگر به من فرصت نوشتن دهی همه اینها را در نوشته های دیگرم بیان خواهم کرد . انگارهمین دیروزبود که درنخستین روزهای تولدت به خاطر زردی بستری شده بودی . کوچولوی من که حالا خیلی بزرگترشده ای فراموش نمی کنم که چگونه با وجودتو برحس افسردگی گذرازتابستان غلبه کردم . نمی دانم دردنیای توچه می گذرد ؟!توخود نیز نمی دانی و من به یاد ندارم وقتی به سن تو بودم چه حال و هوایی داشتم .کاش می دانستی که این روزها به چه می اندیشی !زندگی زیباست حتی اگر زشتیهایش را به خیلی ها نشان دهد . پسرم !آنها که غرق نازو نعمتند و مشکلات کمتری دارند باید به کمک درد مندان بشتابند . زندگی یعنی عشق و محبت و دلسوزی , یعنی مهربانی یعنی همدردی , یعنی دیگری را از خود دانستن و خود را در دیگری غرق کردن . اگر همه با هم چنین بیندیشند دیگر کینه و دشمنی و جنگ معنایی نخواهد داشت همه اینها به خاطر خودخواهی انسانهاست که کینه و خودپرستی و مال اندوزی اولویت پیداکرده .هیچ چیز چون آرامش نیست . خدا می داند که چقدر از درآغوش کشیدنت لذت می برم وشاید این لحظات را با هیچ بهشتی عوض نمی کنم چون خود تو بهشتی هستی که خداوند به من داده است .
سه سال گذشت و هنوز شیر خشک خوردنت را رها نکرده ای البته به میزان خیلی کمتری استفاده می کنی . آپتامیل پرونوترا3..ولی یواش یواش باید ترک شیرخشک کنی هرچند شبها قبل از خواب و صبح زود می خوری ..دلم می خواهد در این متن بیشتر از ریزه کاریها و پیشرفتهایت در زمینه های گوناگون بنویسم اما گفتم بهتراست درنوشته های دیگری به آن بپردازم ..خیلی ها که برای اولین بار ما را با هم می بینند فکرمی کنند که تو نوه منی مبادا خودت همچین فکری بکنی پسرم ؟من باید احساس جوانی کنم تا بتونم گام به گام بزرگ شدنت رو حس کنم و در تربیتت کوشا باشم .
مثل سال گذشته مراسم ساده ای رو برگزارکردیم .موقع انجام این مراسم اون جوری که دلمون می خواست به حرفمون گوش نکردی .سرت رو بیشترپایین مینداختی وفقط یکی دوثانیه که بلندش می کردی ما عکسومی گرفتیم قبل ازبرش کیک انگشت توش کردی..این روزهم گذشت و خاطره ای شد .لحظات زندگی به خاطرات تبدیل میشن کودکان برای بزرگ شدن تلاش می کنن نوجوانان و جوانان سعی می کنن بزرگتروپخته ترشن ولی روزی می رسه که بیشترآدما دوست دارن به روزهای بی غل و غش کودکی برگردن .ازاوضاع و احوال کشورچی بگم که بیشترا منتظر سرنگونی این رژیم دزد و جنایتکارهستند ..این روزها قطعی برق کلافه مون کرده , میگن زمستون هم قطعی گازداریم خنده دار و گریه داره ..اگه کم داشتیم یه چیزی ..صادرمی کنیم اگه پول فروششو برای کشورخرج می کردیم یه چیزی ..بیشترش خرج اختلاس و کمک به نیابتی ها میشه ..امیدوارم وقتی این نوشته ها رو می خونی ایران ما گل و بلبل شده باشه ..درنوشته ها ی دنباله دارم بیشتر به این مسائل و به خود تو خواهم پرداخت .نگهداری ازتوبه من وقت نمیده خوب فکرکنم و خوب بنویسم توکوچولوی نازو شیرین زبون بیشتروقتمو پرکردی و فرصتی هم که پیدامی کنم باید برم خرید..الان هم که دارم این مطالبومی نویسم ساعت 6 بعدازظهر25 شهریوره .. سالگرد جاویدنام شدن مهسای نازنین و روزشروع پادشاهی شاهنشاه شریف محمدرضاشاه پهلوی درسال 1320خورشیدیه . توالان خوابی وهرلحظه ممکنه بیدارشی اون وقت من باید دست ازنوشتن بردارم ..برات ترانه های متنفرقه بذارم ..سیاسی و کودکانه ..ترانه هایی که ماریا می خونه وخاله پردیس و عمو شادان و بقیه اجراءکنندگان برنامه کودک ..ازترانه های سیاسی و انقلابی هم خوشت میاد ..هروقت که فیلت یاد هندوستان میفته میگی بی بی بزن ..بی بی بزن ..خودمو درتو می بینم پسرم ..توعشق و امید منی تو هستی و وجود منی , تو نازمنی توجوونی منی .نمی دونم تا کی می تونم همراه تو باشم ؟تاکی زندگی به من فرصت زندگی میده ؟خیلی ها میگن زندگی مثل یک خواب و خیاله چه به وقت خواب , چه به وقت بیداری ..تا یادم نرفته بگم که اسم خودتم دیگه کامل بلدی و برزبون میاری ..تولدت مبارک پسرم !ای خوشی وخوشبختی وآرامش من !تولدت مبارک !وخجسته باد روزهای زندگی توای امید و دلخوشی من به فردا و فرداها و روزگارانی که تنها خدا می داند چه خواهد شد!.
پایان
نویسنده : ایرانی
در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود