انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
خاطرات و داستان های ادبی
  
صفحه  صفحه 66 از 66:  « پیشین  1  2  3  ...  64  65  66

Novel | داستان های دنباله دار



 
     
  

 
     
  

 
داستان خوبی بود
     
  

 
عنوان داستان : آخرین طبقه در جمیرا
ساعت از دو بامداد گذشته بود. «سام» پشت میز کار شیشه‌ای‌اش در پنت‌هاوس طبقه پنجاهم ایستاده بود. از اینجا، دبی شبیه به یک مدار الکتریکی عظیم بود که با نورهای نئونی آبی و طلایی نبض می‌زد. لیوان کریستال در دستش سنگینی می‌کرد و یخ‌ها با صدای ریزی به دیواره برخورد می‌کردند.صدای باز شدن درِ سنگین واحد، سکوتِ سرد خانه را شکست. «لیا» وارد شد؛ با همان خونسردی همیشگی و پیرهنی مشکی که زیر نور چراغ‌های تزئینی، برقی نقره‌ای داشت. بوی عطر گرم و تلخش زودتر از خودش به مشام سام رسید.لیا بدون اینکه نگاهش را از منظره شهر بگیرد، گفت: «بازم داری به ستاره‌های مصنوعی نگاه می‌کنی؟»سام چرخید. نور ماه از پنجره‌های قدی روی صورت استخوانی‌اش افتاده بود. «این شهر هیچ‌وقت نمی‌خوابه لیا. درست مثل آدم‌هایی که فکر می‌کنن با پول می‌تونن خاطراتشون رو دفن کنن.»لیا نزدیک‌تر آمد. صدای پاشنه‌های بلندش روی سنگ‌های مرمر سیاه، مثل شمارش معکوس یک بمب بود. روبروی سام ایستاد. فاصله بین آن‌ها فقط چند سانتی‌متر بود، اما انگار فرسنگ‌ها از هم دور بودند. لیا دستش را به سمت کراوات سام برد و گره آن را با انگشتان کشیده‌اش کمی شل کرد.لیا با صدایی که به زمزمه می‌مانست گفت: «تو همیشه می‌خوای کنترل همه‌چیز رو داشته باشی. این برج، این بیزنس، حتی آدم‌هایی که دورت هستن. اما امشب... امشب دیگه قانونی وجود نداره.»
سام مچ دست او را گرفت. نگاهش تند و نافذ بود. «من بهت گفتم که وارد این بازی نشو. دبی برای آدم‌های احساساتی جای خطرناکیه. اینجا یا می‌بری، یا می‌بازی. حد وسطی وجود نداره.»لیا لبخند کجی زد و خودش را رها کرد. «من خیلی وقت پیش باختم سام. همون شبی که قبول کردم توی این پنت‌هاوسِ شیشه‌ای بمونم و به جای زندگی کردن، فقط تماشا کنم.»سام به چشم‌های تیره لیا خیره شد. در آن لحظه، تمام آن زرق‌وبرقِ بیرون پنجره رنگ باخت. در دنیای سرد و بی‌روحِ تجارت و قدرت، این تنها لحظه‌ای بود که هر دو احساس می‌کردند هنوز چیزی در قلبشان می‌تپد؛ حتی اگر آن چیز، یک دردِ لذت‌بخش بود.او دست لیا را رها نکرد. سکوت اتاق سنگین‌تر شد. سام به آرامی گفت: «پس امشب رو هم بازنده باشیم. فردا دوباره نقاب‌هامون رو می‌زنیم.»
سام مچ دست لیا را کمی محکم‌تر گرفت، نه آن‌قدر که دردش بیاید، بلکه برای اینکه لرزش خفیف انگشتان خودش را پنهان کند. در آن سکوتِ مطلقِ طبقه پنجاهم، صدای تیک‌تاک ساعت دیواریِ مینیمالِ اتاق، مثل ضربات پتک روی اعصابش می‌کوبید.لیا نگاهش را از چشم‌های سام دزدید و به انعکاسِ لرزانِ چراغ‌های «برج‌العرب» روی شیشه پنجره دوخت. او ادامه داد: «می‌دونی سام؟ همه‌ی این آدم‌هایی که اون پایین توی اتوبان شیخ‌زاید با سرعت رانندگی می‌کنن، خیال می‌کنن دارن به سمتی می‌رن. اما ما که این بالا ایستادیم، می‌دونیم که همه‌شون دارن توی یک دایره‌ی تکراری می‌چرخن. درست مثل من و تو.»سام لیوانش را روی میز رها کرد. صدای برخورد کریستال با شیشه، طنینی سرد داشت. او یک قدم دیگر به لیا نزدیک شد، طوری که حالا بوی عطرِ چوبی و تندِ او با بوی بارانِ مصنوعیِ سیستم تهویه پنت‌هوس ترکیب شده بود.سام با لحنی که از همیشه بم‌تر شده بود، گفت: «فرار کردن از این دایره هزینه داره، لیا. تو حاضر بودی قیمتش رو بدی؟ تو همون کسی نبودی که می‌گفتی این زندگیِ بی‌نقص، این پروازهای فرست‌کلاس و این درخشندگی، تنها چیزیه که می‌تونه حفره‌های قلبت رو پر کنه؟»لیا سرش را بالا آورد. در چشم‌هایش برقی از لجاجت و غم دیده می‌شد. «آره، من بودم. اما اون موقع نمی‌دونستم که قیمتِ این زندگی، تبدیل شدن به یک مجسمه‌ی یخی توی این قصره. من دلم برای اون شب‌هایی تنگ شده که توی کافه‌های کوچیکِ "الرقه" می‌نشستیم و هیچ‌کدوم از این قراردادهای چند میلیونی وجود نداشت. اون موقع آرا بود... اون موقع زندگی واقعی بود.»
شنیدن اسم «آرا» در آن فضا، مثل پرتاب شدن یک تکه سنگ به یک برکه‌ی راکد بود. سام برای لحظه‌ای مکث کرد. خاطراتِ روزهای سختِ شروع کارشان در دبی، زمانی که هنوز پشتِ این دیوارهای شیشه‌ای پناه نگرفته بودند، مثل برق از ذهنش گذشت.سام دستش را آرام بالا آورد و انگشت شستش را روی گونه‌ی سردِ لیا کشید. «اون زمان گذشت، لیا. آرا هم عوض شد. همه‌ی ما عوض شدیم. اینجا دبیِ جدیده؛ شهری که به کسی رحم نمی‌کنه. اگه نرم نباشی، می‌شکنی. اگه سخت باشی، تنها می‌مونی.»لیا چشمانش را بست و سرش را به دستِ سام تکیه داد. گرمای دست سام تنها چیزی بود که در آن اتاقِ مدرن و بی‌روح، به او حسِ زنده بودن می‌داد. او با صدایی لرزان گفت: «پس چرا هنوز اینجایی؟ چرا وقتی می‌دونی تهِ این بازی باختنه، باز هم چراغ‌های این پنت‌هوس رو روشن نگه می‌داری؟»سام لبخند تلخی زد، سرش را نزدیک گوش لیا برد و با نجوا گفت: «چون بازنده بودن در کنار تو، از برنده شدن بدون تو، خیلی جذاب‌تره. امشب رو فراموش کن که کی هستیم. بذار این برج و این شهر، برای چند ساعت پشتِ این شیشه‌ها بمونن.»او دستِ دیگرش را دور کمر لیا حلقه کرد و او را به سمت خودش کشید. در آن لحظه، نورهای نئونی شهر در چشمان هر دوِ آن‌ها منعکس می‌شد؛ دو بازنده‌ی مغرور که در قلبِ یکی از درخشان‌ترین شهرهای جهان، تنها به دنبالِ تکه‌ای از حقیقت می‌گشتند.
     
  
صفحه  صفحه 66 از 66:  « پیشین  1  2  3  ...  64  65  66 
خاطرات و داستان های ادبی

Novel | داستان های دنباله دار

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA