انجمن لوتی
صفحه  صفحه 2 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »
خاطرات و داستان های ادبی

آقای مغرور،خانم لجباز

 مرد
#11   Posted: 21 May 2014 22:10


 4 Star

ارسالها: 9253
قسمت هفتم

متین:سورن بدو دیگه چرا نشستی؟الان نصیری پدرمون رو در می اره ها سورن:شمابرید من نمیام حوصله ندارم متین:پاشو مگه بچه ای با یه حرف عسل قهر کردی؟دیوونه پاشو می دونی امشب چه خبره؟امشب خیلی واسمون مهمه خره پاشو بینیم واسه من لوس بازی در نیارها سورن:نمیام گفتم که حوصله ندارم متین:من به اندازه ی کافی قاطی هستما پاشو د یالا متین خیلی عصبی بود.نمی دونم چرا ولی خیلی قرمز شده بود.معلوم نیست کی چی بهش گفته بود که اونقدر بداخلاق شده بود... محکم زیربغل سورن رو گرفت که بلندش کنه اما اون بازم بلند نشد وکمی بادست زیربغل و دستش رو مالید سورن با عصبانیت گفت:چته پاچه می گیری؟وحشی شدی؟نمیام خودتون برید ببینم چه گلی به سرخودتون می زنین...من نمیام شاید خانوم حالت تهوعش بهتر شه متین:به درک بریم عسل دست من و محکم کشید و بدون حرف سوار آسانسور شدیم... خدایا این دوتا چشونه؟این ازمتین که جدی جدی به قول سورن پاچه می گیره اونم از سورن که عین نی نی کوچولوها قهر می کنه... رفتیم و تو ماشین نشستیم. متین دوتا دستاش رو گذاشت رو فرمون و سرش رو هم رو دستاش گذاشت... کمی اروم شده بود با صدایی که انگار از ته چاه بیرون بیاد متین:عسل... عسل:بله؟ متین:می ری سورن و بیاری؟گناه داره خیلی باهاش بدحرف زدیم آفرین دیگه برو عسل:توچرا امشب اینقدر عصبانی هستی؟بگو تا برم متین:تا چندروز دیگه یه محموله وارد ایران می شه هیچ اطلاعی هم ازش نداریم... یعنی چطور بگم نه می دونیم که کی قراره بره وچطور هم این که بچه ها هیچ کدوم آماده نیستن... از اون ور فشارهای سردار از این ورم گنگی این محموله به خدا عسل نمی دونم باید چی کارکنم؟ عسل:سورن می دونه؟ متین:نه نگفتم بهش می خوام امشب فکرش مشغول نباشه شاید تو آرامش بهتر بتونه تصمیم بگیره عسل:نگران نباش داداشی همه چیز درست می شه...من می رم دنبال این پسره ی لوس و ننر متین لبخند تلخی زد وگفت:باشه... خستگی از سر و روش می بارید. راست می گفت خیلی موقعیت بدیه... اما من می خواستم به جای این که پا به پای متین ناراحت باشم بهش روحیه بدم. ازماشین پیاده شدم و رفتم سمت هتل. سوار آسانسور شدم... توراه باخودم فکر می کردم نباید باهاش اون طوری حرف می زدم..درسته بداخلاق و عنقه ولی بهش برمی خوره دیگه به هر حال... کلید رو انداختم تو در و رفتم تو سوییت...
هنوز رو مبل ولو نشسته بود.با ابروهای به هم گره خورده و لب ولوچه ی آویزون...
عسل:سورن؟سورن پاشو بریم دیر می شه ها سورن با صدای بلند و جدیت هر چه تمام تر گفت:گفتم نمیام خودتو معطل نکن بی خودی.من نمیام عسل:سورن لوس نشو دیگه...ببخشید سورن:برو دیرتون نشه عسل:اه سورن خیلی لوسی...پاشو دیگه سورن:همینی که هست گفتم که حوصله ندارم عسل:سورن لوس نشو بیا دیگه گفتم که ببخشید سورن:بروتا حالت بهم نخورده هنوز جدی بود.ابروهاش توهم گره خورده بود و تمام حرفاش رو با جدیت می زد.قیافه اش خیلی ترسناک بود.یعنی خداییش این حرف هایی رو که می زدم تمام جرئتم رو جمع کرده بودم و می گفتم. هر آن ممکن بود بزنه دکوراسیون صورتم رو بریزه بهم...والا دوباره عزمم وجزم کردم و گفتم عسل:ازبچه ها هم لوس تری سورن:مجبورنیستی تحمل کنی از بچگی طاغت این که یکی ازم دلخور باشه وبخواد باهام قهر باشه رونداشتم. راستش می دونم خیلی خجالت آوره ها(!)ولی دست به منت کشیم از همون اولم خوب بود. الانم قبول داشتم واقعا با این گنددماغ بد حرف زدم. پس چاره ای ندارم جز همون منت کشی دیگه...وای خدایا من و ببخشی برای این کار...من واقعا شرمگینم الان... نفسی کشیدم و اروم رفتم پشت مبل،پشت سرش ایستادم.دستام رو گذاشتم رو شونه هاش و از پشت خم شدم رو صورتش وگونه اش رو بوسیدم. عسل:سورن جونم ببخشید با چشمای متعجب تو چشام زل زده بود باورش نمی شد بوسیده باشمش... سورن:نه مثل این که امشب همه یه چیزیتون هست بچه پررو رو نگاه کن.به خودم زحمت دادم با کلی شجاعت ازش معذرت خواستم حالا این طوری می کنه؟شیطونه می گه بزنم دکوراسیون صورتش رو بیارم پایین ها.ولی بیخیال شیطونه حرف مفت زیاد می زنه.حیفه صورتش. دستام رو زدم به کمرم و گفتم:چیه مهربونیمم نمی تونی ببینی؟ سورن:یعنی می گی باورکنم؟ عسل:به نفعته باورکنی به هر حال من دیگه عذرخواهی نمی کنم پس لوس نشو پاشو بیا سورن با یه قیافه حق به جانب و نسبتا مظلوم گفت:خیلی باهام بد حرف می زنی مگه من چیکارت کردم؟ عسل:آخ تو مظلوم بازی هم بلد بودی رونمی کردی؟ بااخم و یه لبخند کوچیک نگام کرد. آخی بچه ام قهر بوده.قهرشم مثل آدم ها نیست آخه.قهر بوده داد می زنه دیوونه.این چه قهریه؟تا جایی که مادیدیم تو قهر ناز می کنن این دعوا می کنه....قهر کردن هم بلد نیست... رفتم جلوش ایستادم ودستم و سمتش دراز کردم. عسل:پاشو دیگه سورن یه سری تکون داد و تلویزیون رو خاموش کرد ودستم رو گرفت وبلند شد. رفتیم تو آسانسور هنوز یه اخم کمی رو پیشونیش دیده می شد.لابد ازدست متینم دلخور بود. رفتیم سوار ماشین بشیم متین سرش رو گذاشته بود روفرمون.بادیدن ما یه لبخند تلخی زد. سورن رفت در سمت عقب رو باز کرد نشست.منم جلونشستم. متین:داداشی جونم ببخشید غلط کردم و گذاشتم واسه همین موقع ها سورن دست به سینه نشسته بود و با اخم سرش و کرده بود سمت پنجره.خداییش قهرشم ترسناکه.آخه یکم ناز توش نیست که...سراسر جدیت و بداخلاقیه متین:آخ قربون ناز کردنت برم که از هزارتا دختر بیشتر ناز می کنی ببخشید دیگه
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#12   Posted: 21 May 2014 22:11


 4 Star

ارسالها: 9253
قسمت هشتم

سورن.ســــــــــورن؟سورن جونم سورن هنوز سرش سمت پنجره بود. سورن:راه بیافت دیرمون شد متین تو یه حرکت ناگهانی برگشت سمت سورن و گونش رو بوسید.سورن هم لبخندی زد سورن:اه تف مالیم کردی پوستم خراب شد راه بیافت دیگه هی هم با دستش جای بوسه متین رو پاک می کرد.داشتم ازخنده روده برمی شدم از دست این سورن بچه پررو.خوبه من بوسش کردم این کارا رو نکرد.مگرنه یه سیلی میخوابوندم تو گوشش قشنگ جای بوسه ام پاک شه... متین:ای به چشم فرمانده شما امر بفرمایید تویه راه باشوخی های متین سرکردیم.
تا بالاخره رسیدیم خونه مهندس نصیری بزرگ منظورم آقا نادره...امشب جمع خودمونی وکاری بود. زنگ رو زدیم ورفتیم داخل خدمتکار ما رو به سمت باقی مهمون ها راهنمایی کرد وماهم رفتیم تو سالن پذیرایی و مشغول سلام وعلیک با بقیه شدیم متین:سلام می بینم که جمعتون جمعه فقط گل... مانی پرید وسط حرف متین و باخنده گفت:فقط گل خرزهره هامون کم بود که اونا هم رسیدن...جسارت خدمت شما نباشه ها سرکار خانوم متین:نه بابا عسل که خرزهره نیست...کاکتوسه سورن:اوه اوه اونم چه کاکتوسی بدتیغ هایی داره مانی:تا باشه ازاین تیغ ها سارا:تیغ های عسل کجاهست؟پس من چرا ندید؟ دوتا مشت خوشگل حوالی بازوهای متین وسورن کردم وهمه خندیدن. عسل:ساراجون دارن اذیتم می کنن توچرا باور می کنی؟ سارا:عسل گناه داشت اذیتش نکرد سورن:این گناه داره؟ببینمت آخی مظلوم بمیرم الهی دستم و اوردم که بزنمش که دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد. سورن:دور از شوخی جمیعا سلام نادرخان:سلام خوش اومدید بچه ها خواهش می کنم بفرمایید عسل:ممنون جناب مهندس متین:ببخشید دیرشد داشتیم یه چندکیلو ناز می خریدیم دیر شد مانی:ناز کی رو سورن:هیچی بی خیال خوبین شما ناصرخان:به لطف شما نادرخان:هی بدنیستیم شما چطورین؟ متین:خوب عالی 20 توپ دکتر ساجدی:اوه چه عالی بعداز یکم خوش وبش کردن وخوردن میوه وشیرینی و... رفتیم سر اصل مطلب... مانی درحالی که یه سیب رو بادقت پوست می کند وپاهاش رو روی هم انداخته بود گفت:مهندس بارها هنوز حاضرنیست باید قرار 3 روز دیگه رو بیاندازیم واسه یه هفته یا شایدم دوهفته بعد اخم های سورن و نادرخان باهم گره خوردند. نادرخان رو به دکتر ساجدی گفت:چرا؟مگه داروها حاضرنیست. دکتر:هنوز همشون حاضرنشدن و با چشم و ابرو اشاره کرد. منظورش روانگردان ها بود تابلو سورن:جناب مهندس مثه اینکه منم یکم سرمایه گذاری کردما درحد یه خبر هم نباید بهم اطلاع می دادید که قراره بارها رو بفرستید ایران؟تازه باید بفهمم؟ نادرخان:من به متین جان گفته بودم مهندس.مهندس پویا مگه به مهندس نگفتید شما؟ متین:آخ آخ یادم رفته بود...آقا شما دیگه گلایه نفرمایید مانی هم تازه چندساعت پیش به من خبرداده سورن بااخم به متین نگاه کرد متین اشاره کرد وسورن دیگه چیزی نگفت. سورن:خب چرا حاضر نیست؟مگه تولید به اندازه ای نیست که بشه صادرش کرد؟ دکتر:نه مهندس هنوز یکم مونده متین:خب یعنی تا دو روز دیگه هم عملی نیس؟ ناصر خان:نه متین جان نمیشه به این زودی بارها رو فرستاد یکمم کارمون تو ایران گیره که وکیلمون داره راست و ریستش میکنه سورن:مانی جان شما به من درمورد این مشکلات چیزی نگفته بودی ها؟این قرارمون نبود مانی:ترش نکن مهندس خب حالا الان داری می فهمی عسل:اما شما باید به ما می گفتید نه واسه اینکه کار مشکل پیدا کرده بکشیم عقب واسه اینکه شما ما رو غریبه می دونین نادر خان:اینطور نیس دخترم خودتونم که دیدید من خودمم تازه باخبر شدم سورن:یه خواهشی می تونم بکنم؟ نادرخان:بفرمایید مهندس صادقی؟ سورن:ازاین به بعد اگه اتفاقی می افته به ماهم خبر بدید به هر حال ماهم یکی از سهام دارای این شرکتیم دیگه نادرخان:باشه ...باشه عسل:ببخشید چیز دیگه ای هم هست که به مانگفته باشید؟ ناصرخان:نه... نه دخترم سورن:اگه اشکالی نداشته باشه فردا می خوام بیام کارخونه تو این چند مدتی هم که اینجا بودیم هر شب مهمونی واستراحت بود...یکمم می خوام به کارها برسم البته اگه اشکالی نداشته باشه ازنظر شما؟ نادرخان با یه دلهره وتته پته جواب داد:نه...ن...نه پسرم اشکالی نداره هماهنگ کن بامانی که چه ساعتی می ری منتظرت باشه سورن:باشه باشه ممنون نادرخان:خب بسته دیگه شام حاضره...شماهم دکتر،مهندس کیانی سعی کنید بیشتر از یه هفته طول نکشه دکتر:باشه سعی خودم رو می کنم اما قول نمی دم مانی:چشم شما حرص نخورید واسه قلبتون خوب نیس نادرخان نادرخان:خیلی خب بفرمایید شام هنگام شام هم حرفای معمولی رد وبدل شد وبعد شام هم سه تایی اومدیم هتل.
متین داشت رانندگی می کرد سورن هم جلو کنارش نشسته بود وبا عصبانیت صحبت می کرد.همچین می گم با عصبانیت انگارتا حالا درست وحسابی هم حرف زده.یعنی حرف می زنه ها ولی تا بحث کار میاد گره ابروهاش محکم تر می شه تن صداش هم کلفت و بالاتر می ره.کلا یه هیولایی می شه جاتون خالی...کاش بودید باهم می ترسیدیم حال می کردیم.عین رزیدنت اویل می مونه لا مصب.هیجان توام با ترس داره دیدنش... خیلی خب داشتم می گفتم.منم پشت بین دوتا صندلی اونا نشسته بودم وبه حرفاشون گوش می کردم. سورن:پسره ی بی عقل چرا بهم نگفتی جلوتر آخه؟ متین:به جان سورن مانی چندساعت قبل مهمونی بهم زنگ زد وگفت.اصلا سر شب واسه ی همین اعصابم خورد بود وسرت داد زدم دیگه.خدا رو شکر که افتاد عقب باید به سردار بگیم سورن:من از این حرصم می گیره چرا بهم نگفتی عین احمق ها نشسته بودم جلوشون. متین:دور ازجونت حالا اینقدر حرص نخور. به شوخی زد تو پهلوش .ارومتر گفت:شیرت خشک می شه سورن هم درحالی که سعی می کرد خندش رو کنترل کنه و هنوز اخمو جلوه کنه یه پس گردنی زد پس کله ی متین. سورن:ساکت شو بی ادب اگه دختر تو ماشین نبود می فهموندم بهت جوجه باخنده گفتم:ملاحظه منو نکنیدا به خدا من راضی نیستم.راحت باشید متین:کاری نمی تونه بکنه که این و گفت که فکر کنیم کم نیاورده سورن:کی من؟ متین:پ نه پ من سورن:توکه آره عالم و آدم می دونن تو همیشه کم میاری عسل:بسته دیگه بچه ها کل کل نکنید سرم رفت متین:خیلی خب دیگه بپرید پایین می خوام برم خونه خودم سورن:مگه تو بالا نمیای؟ متین:نه خونه خودم راحت ترم عسل:ببینم تو چرا مارو خونه ی خودت نمی بری؟ متین:آخه می ترسم زن و بچه ام رو ببینید برید به سردار لوم بدین سورن:اوه اوه چه سرعت عملی بچه هم داری مگه؟ متین به شکمش اشاره کرد سورن هم ازماشین داشت پیاده می شد یه خاک تو سرت بادست نشونش داد وبا هم زدیم زیر خنده متین:دور از شوخی وقت نشد یه روز می برمتون اگه بچه های خوبی باشید البته سورن:برو شر رو کم کن با خداحافظی خوشحالمون کن شب شده هذیون زیاد می گی متین:زهر مار شب بخیر عسل:شب بخیر متین سورن:شب خوش بدو رفتیم بالا تواتاق.اخمای سورن باز شده بود و می خندید.خدا رو شکر بداخلاق هست اما کینه ای نه... باهم مسابقه گذاشته بودیم.بهم تنه می زدیم که از در بریم تو.امشب هرکی زودتر پاش و می ذاشت تو خونه رو تخت می خوابید. سورن غولتشن هم به من تنه زد و زود پرید تو سوییت
سورن با حالت مسخره خمیازه ای کشید وگفت:اخ چقدر خستم می رم رو تختم بخوابم شب خوش عسل:واقعا که تو مردی؟ سورن: روتوکم کن عسل خوبه حالا من هرشب رو کاناپه می خوابم تو همون به یه شب در میونت هم عمل نکردی عسل: خیلی خب باشه... من فعلا خوابم نمیاد شب بخیر سورن:منم خوابم نمیاد.فیلم ببینیم؟ عسل:باشه یه فیلم خوبی پیداکن برم یه دوش بگیرم و لباسام و عوض کنم بیام سورن:باشه رفتم تواتاق .پریدم توحموم وسه سوته اومدم بیرون.. یه سارافون سفیدکوتاه تا زیر باسنم
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#13   Posted: 21 May 2014 22:12


 4 Star

ارسالها: 9253
قسمت نهم

پوشیدم با یه شلوار کتان کشی شیری... موهامم با سشوار خشک کردم و یه کم حالتشون دادم یه رژ صورتی کم رنگ و یه کوچولو آرایش... امشب زود مهمونی تموم شد منم خواب به سرم نمی اومد. رفتم توحال که دیدم سورن یه شلوار گرم کن مشکی با خط ها ی سفید و یه تیشرت جذب سفید پوشیده بود که بدجور بازوهای عضله ایش رو می انداخت بیرون... داشت بالپ تاپش گزارش تایپ می کرد.عینک مطالعه ی دور مشکیش رو زده بود و با یه اخم کوچیک به مانیتور خیره شده بود. سرش وبلندکرد و دوباره مانیتور رو نگاه کرد.دوباره سریع من و نگاه کرد و سرش رو انداخت پایین و دوباره مشغول تایپ شد. توهمون حالت بهم گفت:تا فرادهم می خوای اونجا وایسی منو نگاه کنی؟ اه این باز اون اخلاق گندش برگشت سرجاش انگار عصا قورت داده... با بی تفاوتی رفتم رو کاناپه نشستم عسل:پس فیلم چی شد؟ سورن:چیزی پیدا نکردم یکم کانال ها رو عوض کردم تا یه فیلم اکشن پیداکردم البته به زبان انگلیسی بود.اما چه مشکلی داره خو...ما زبان انگلیسیمون 20 20 بود. عسل:سورن این فیلمه خوبه؟ سورن از پشت سرم گفت آره ولپ تاپش رو بست و رفته تو آشپزخونه و یه کاسه تخمه و یه پیش دستی آورد ونشست کنارم.... فیلمش خیلی اکشن و پلیسی بود بعضی جاهاشم عشقی وکمدی می شد... آخر فیلم بود و هنرپیشه مرد و زن کنارهم ایستاده بودن و طبق تموم فیلمای خارجی صحنه ی آخر بوسیدن لب ها بود... سورن یکم سرش رو خاروند منم ریز ریز می خندیدم. یه نگاه چپ بهم انداخت و سریع تلویزیون روخاموش کرد. سورن:خب اینم که تموم شد عسل:اِ اینکه تموم نشده بود سورن:تموم شد دیگه تیتراژشم می خوای ببینی؟پاشو خانوم کوچولو بخواب که از ساعت خوابت خیلی گذشته عسل:من خوابم نمیاد کنترل رو بده بهم می خوام یکم دیگه تلویزیون نگاه کنم سورن:نه دیگه برنامه های آخر شب واست خوب نیست بعدشم با فشار دستاش من و خوابوند رو کاناپه و پتو رو کشید روم. بالب ولوچه ی آویزون گفتم:من خوابم نمیاد بی توجه به من ظرف تخمه رو برداشت ورفت تو آشپزخونه منم با حالت قهرگرفتم خوابیدم. صبح با احساس برخورد یه چیزی به دماغم بیدار شدم.
هی بادستم پسش می زدم دوباره می اومدجلو. عسل:اه ولم کن دیگه متین:بلندشو دیگه عسل چقدر می خوابی بلند شدم و با چشمای خوابالو به متین نگاه کردم وسرم و خاروندم. عسل:تومگه خونه زندگی نداری بچه؟ متین:چرا ولی هتل شما بیشتر حال می ده من و سورن صبحونه خوردیم توهم برو بخور که کلی کار داریم عسل:چه کاری؟ متین:مگه یادت رفته می خوای بریم کارخونه نصیری؟ باشنیدن این حرف عین جت بلندشدم ودویدم سمت دست شویی. اصلا حواسم به کارخونه نبود باید می رفتیم اونجا.یه نگاه به خودم انداختم تو آیینه ی دست شویی... موهام بهم ریخته و ژولیده بود و چشمام هم خوابالو یکم زیرش پف کرده بود دست و روم رو شستم ورفتم بیرون. عسل:متین تو خجالت نمی کشی همینجوری میای بالای سرمن؟ناسلامتی نامحرمی ها یه مدت اینجا موندی یادت رفته این چیزا رو؟ سورن:چطور وقتی می بوستت و بغلت می کنه نامحرم نیست؟ عسل:خو...اونموقع جلوی اونا چیزی نمی تونم بگم متین:اینقدر ترش نکن دیگه خانوم کوچولو ماکه با هم این حرفارو نداریم یه اخمی کردم ونشستم صبحونه بخورم عسل:من شیر می خوام پس شیر کو متین:اوا عسل؟25.6 سالته شیر میخوای دیگه چیکار؟ عسل:هه هه هه خوشمزه...شیرکو؟ سورن:توجنگل عسل:شما دیشب تو دریاچه ارومیه مگه خوابیدید؟احساس با مزگی می کنین؟ متین:احساس نمی خواد خب هستیم دیگه مگه نه سورن؟ سورن:اوهوم عسل:آره مخصوصا توسورن... سورن بااخم گفت:مگه من چمه؟ عسل:هیچی فقط عصا قورت دادی بعدم رفتم از یخچال شیر رو برداشتم و ریختم تو لیوان سورن:همین هم از سرت زیادیه...شانس آوردی نمی زنمت عسل:نه تو رو خدا بیا بزن... متین:بچه ها دعوا می شه ها بیخیال شین سورن:اون شروع کرد به من چه صبحونه ام و خوردم.میز رو جمع کردم و رفتم تواتاق کت بلند طوسیم رو با شلوار جین مشکی پوشیدم و موهای کلاه گیسم رو دم اسبی بستمو رفتم توحال.
نشستم صندلی عقب وتارسیدن به کارخونه حرف نزدم.متین و سورن شوخی می کردن وسربه سرهم می ذاشتن. البته بیشتر متین شوخی می کرد و سورن می زد تو برجکش.آخه کلا سورن اهل شوخی نیست.موقع خنده هم اخم داره.البته جلوی نصیری اینا خیلی بگو وبنده.توتنهایی هامون اینطوریه...و صدالبته شخصیت اصلیشم توتنهایی هامونه دیگه متین:خب بپرین پایین پیاده شدیم وبعد از سلام واحوال پرسی با مانی رفتیم تویه کارخونه. مانی که خیلی دست پاچه بود گفت:چرا اینقدر سرزده شما گفتین ظهر میای؟ متین:نه ما گفتیم فردا صبح و ظهرش رو مشخص نکردیم.آخه نمی خواستیم تو زحمت بیافتید و شتر قربونی کنید مانی:ممنون که به فکر جیب منی متین:خواهش می کنم عوضش ناهار مهمون توایم مانی:آی قلبم متین:ای بخیل یه ناهارم به ما نمی دی؟سارا به چی تو دل خوش کرده من نمی دونم والا یکم تویه کارخونه قدم می زدیم وبه دستگاه ها و قرص ها سرمی زدیم.سورن یه چیزایی رو می نوشت و گاهی اوقات سوال می پرسید. من ومانی داشتیم جلوترمی رفتیم که دیدم سورن و متین ایستادن. برگشتم که دیدم جفتشون خوشحالن...اما رنگه مانی پرید. مانی:چ..چر..چرا اونجا وایستادین؟ متین:هیچی عزیز الان میایم بعد هم اومدن سمتمون و دوباره راه افتادیم. اروم دم گوش متین گفتم:چی شده؟ متین:پیداکردیم عسل:چی رو؟ سورن:هیـــــــــس راه برین شک می کنه یه چشم غره به سورن رفتم و رفتم جلو پیش مانی و مشغول حرف زدن باهاش شدم. بعد این که تموم کارخونه رو بازرسی کردیم رفتیم تودفتر مدیریت که تا نیم ساعت جلسه ی سهام دارا بود. یکم منتظر موندیم بعد رفتیم تو...مهندس نصیری بالا نشسته بود.دکتر ساجدی ناصرخان نصیری من سورن مانی وسارا ومتین... نادرخان:خب چی شد بارها حاضره دکتر؟ دکتر:تا 5 روز دیگه حاضرمی شه نادرخان:خوبه خیلی به تاخیر نیافتاد سورن به متین چشمکی زد و دست هاش رو روی میز به هم قلاب کرد و با قیافه ی متفکرانه پرسید:ببخشید این بارهایی که شما می گید چی توشونه؟ یکم اضطراب رو می شد تو نگاه هاشون خوند. مانی:خب قرص های لاغریه دیگه مهندس آلزایمر گرفتی؟ سورن:نه اما من فکرنمی کنم اینا قرص های لاغری باشه بعدش دست کرد تو جیبش و از میون یه دستمال کاغذی چندتا قرص رو ریخت روی میز و با اخم بهشون خیره شد.
سورن:من بعد این که دوست دختر سابقم بهم خیانت کرد خیلی افسرده شده بودم.یه دوستی داشتم تو دانشگاه که وقتی دید حسابی دارم از غصه آب می شم دوتا قرص انداخت کف دستمو گفت بزن ازاین غم وغصه درت میاره... ازاون روز به بعد اون قرص ها شد همه ی زندگیم...بوش روهم از دو فرسخی می شناسم بهم دروغ نگید من خوب می دونم این قرص لاغری نیست واشتباهی هم قاطی قرص ها نشده یکم می ترسیدم اما سورن تو لحنش یه آرامش خاصی داشت که انگار به کاری که می کنه زیادی مطمئنه. با دلهره به متین نگاه کردم که لبخند آرامش بخشی بهم زد و دستم و تو دستش گرفت و یکم آروم شدم. قیافه هاشون دیدنی بود همه قرمز و پراسترس. نادر خان درحالی که دندوناش روبهم می فشرد گفت:خب حالا که چی؟می خوای شراکتت و بهم بزنی؟یا مارولو بدی؟ سورن:هیچ کدوم...می خوام تو حمل این قرص ها شریک شم...ماباهم شریکیم اگه شما گیربیافتید منم گیرمی افتم هیچ سندی هم ندارم که بگم من ازاین چیزا خبر نداشتم.پس پای خودمم گیره...پس چرا حالا آش نخورده ودهن سوخته بشم؟ ناصرخان:اما مهندس شراکت خرج داره سورن:درسته هیشکی این قرص ها رو قبول نداره و می گه آدم رو می کشه اما اگه این قرص ها نبود شاید من همون خیلی وقت پیش ها خودم رومی کشتم وامروز به عسل نمی رسیدم. بعدهم دست من و گرفت ویه لبخند دختر کش زد.اشکال نداره هر چقدر بخواین میارم وسط فقط منم شریک...بی خیانت و دغل بازی دکترساجدی:ما دغل بازیم؟ سورن:جسارت نکرم فقط گفتم که بدونید می خوام همه جوره باشم نادرخان:باشه...من به یکم پول احتیاج دارم که این جنس ها رو بفرستم ایران سورن:اون پول رو من ومتین پرداخت می کنیم متین:نادرخان من و هم که به شراکت قبول دارید دیگه؟ نادرخان:آره...آره بعد دستی تو موهای جوگندمیش فرو کرد وکلافه بلندشد و از پنجره به بیرون خیره شد... اکثرخلافکارهایی که من باهاشون سروکله زده بودم اِند خشن بازی بودن اما اینا قاچاقچی های مظلومی بودن آخی...حیوونی ها...خب مجبورم هستم بد جوری بی پول شدن و خوردن به خنسی.اگر قبول نمی کرد به ضررش بود.البته الانم که قبول کرده به ضررشه...چون می افته تو زندان.... یکم دیگه بحث کردیم و در آخر یه سند محرمانه امضا کردیم که سر هم دیگه رو کلاه نزاریم. بعدش پیش به سوی هتل عسل:بابا ایول دارین به خدا...داستانت خیلی باحال بود سورن سورن:خواهش می کنم ما اینیم دیگه بعدهم یه تعظیم کوتاهی کرد و من خوشحال می خندیدم.
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#14   Posted: 21 May 2014 22:12


 4 Star

ارسالها: 9253
سورن:بریم بالا یا همینجا شام روبخوریم؟ متین:همینجا بخوریم دیگه سورن:خیلی خب پس بشینید عسل:می گم مهندس نصیری خیلی زود قبول کرد که باهاش شریک شیم این مشکوک نیست؟ سورن:چرا اما من تمام مدارکشون رودیدم بدجوری خرشون توگل گیرکرده پول کم دارن که آدماشون رو راضی کنن که قرص ها رو وارد کنن... متین:آره مجبور بود قبول کنه...حالاسورن پول رو چیکارمی کنی مبلغ کمی نیست؟ سورن:خب یه زنگ می زنم به ددی جون می گم برام بفرسته این که مشکلی نداره بعدش یه چشمک زد وخندیدیم گارسون:چی میل دارین قربان؟ متین:ایول توهم که ایرانی هستی ایول ایول...من اسپاگتی می خوام عسل:منم هوس پیتزاکردم سورن:خب می گفتین ازاون اول می رفتیم یه رستوران ایتالیایی دیگه...منم استیک می خورم گارسون:بله قربان چیزدیگه ای میل ندارین؟ به هم دیگه نگاه کردیم وسرتکون دادیم. سورن:نه ممنون منتظر بودیم که غذاهامون و بیارن.دستم و گذاشته بودم زیر چونم و به گل های رزسفید وقرمز گلدون وسط میز خیره شده بودم. عسل:دلم برای خونواده ام تنگ شده یه قطره اشک مزاحم ازچشمام افتاد روی گونم که متین پاکش کرد متین:گریه نکن خانومی من و نگاه کن چندماه اینجام.جای من بودی چیکارمی کردی پس؟تازه خونوادم که دلم خیلی براشون تنگ شده به کنار هر چی دوست دختر داشتم پرید باچشم های گرد شده بهش نگاه کردم که باناراحتی سرش و انداخته بود پایین یدونه خوابوندم تو کمرش متین:هی چته؟ عسل:دوست دختر؟مگه چندتا داشتی بچه پررو؟ متین:به جان متین یادم نمیاد دقیق چندتا بودن ولی به 14.هی 15 تایی می رسیدن عسل:همه رو باهم داشتی؟ متین:او همچین می گه باهم انگار من گفتم 100 تا افت داره واسه ما کم داشته باشیم اونم پسری به خوشتیپی وجذابی من که دل هر دختری رو می بره... عسل:جزمن... متین:توکه دل نداری سنگ دل تا حالا ندیدم عسل ازیکی خوشش بیاد عسل:اتفاقا من تو رو دوست دارم متین:جدا؟ عسل:آره داداشی. بعدشم بینی ش و کشیدم که غذاهامون و آوردن متین:نه جدا عسل تاحالا کسی رو دوست داشتی؟ عسل:اوم شاید از کسی خوشم اومده باشه اما دوست داشتن نه..نه فکرنکنم متین:تو و سورن قلب که تو سینه تون نیست عسل:شما چی آقا سورن؟ سورن رنگ نگاش عوض شد لبخند کمرنگی که روی لباش بود خشک شد وجاش یه اخم تو ابروهاش به وجود اومد.
با قاطعیت جواب داد:نه...غذاتون رو بخورید سرد می شه یکم تعجب کردم و شونه ای بالا انداختم ومشغول خوردن غذام شدم که نگام به متین افتاد که داره مهربون سورن روکه سرش پایین بود وبا اخم غذامی خورد رونگاه می کرد.متوجه نگام شد که سری تکون داد و مشغول غذاخوردن شد. تا آخر غذا تقریبا ساکت بودیم و حرف مهمی رد وبدل نشد.فهمیدم که سورن یکی رو دوست داشته ومتین هم میدونه... وایی فکرکن یکی عاشق این جزیره گرینلند بشه یخ بی احساس... کی عاشق این می شه آخه...خداییش بی انصافی نکنم خوشگله و با اون هیکل ورزشکاری خیلی جذابه اما دریغ از فسقل احساس تو وجود این بشر... غذامون که تموم شد رفتیم بالا متین وسورن تو سالن روزمین خوابیدن منم رو تختم...آخ چه حالی داد... نیمه شب احساس کردم از توی سالن صدا میاد اولش گفتم بیخیال لابد پسران یا بیدارن یا یکیشون پاشده آب بخوره... اما بعد دیدم صداهای عجیب تری میاد. پاشدم یه بلیز پوشیدم و رفتم تواتاق. خب این که روی دست سورن خوابیده متینه اون یکی هم که دستش رو شکم متینه سورنه(!) بله...بله.. اوه بیشرف ها چه عاشقونه هم خوابیدن...می ترسم متین از سورن حامله شه... -خاک تو سرت عسل بااین ذهن منحرفت... -ولی تو رو خدا وجدان جون فکر کن متین ازسورن حامله شه بعد متین با صدای جیغ جیغو به سورن بگه تو منو اغفال کردی من جواب خانواده امو چی بدم؟ واییی چه خنده دار توهمین فکرا بودم وداشتم به اون دوتا نگاه می کردم که یکی از پشت سر دهنم و گرفت یا خدا این دیگه کیه... هی بال بال می زدم که ولم کنه یاد بلایی افتادم که اولین بار که سورن رو دیدم سرش اوردم دندونام و اماده کردم ودستش رو گاز گرفتم یدونه هم با آرنج زدم تو شکمش.از درد دلش رو گرفته بود عسل:متین متین سورن سورن پاشید دیگه مرد:هیــــــــس ساکت خانوم کوچولو اونا خوابن عسل:چیکارشون کردی عوضی؟ مرد:هیچی فقط یکم بیهوشن من کم کم می رفتم عقب واون کم کم می اومد جلو دستم خورد به گلدونی که رو ی میز بود و بوم کوبوندم توسرش... یارو بیهوش افتاد رو زمین...هرچقدر سورن و متین رو صدا کردم بلند نشدن لعنتی با دستمال بیهوششون کرده بود...
یه ساعتی که گذشت جفتشون کم کم به هوش اومدن متین:اینجا چه خبره من چرا سرم گیج میره سورن:منم سر گیجه دارم حالم داره بهم می خوره.چی شده؟ عسل:هیچی این آقاهه اومده اینجا مهمونی فقط بنده خدا نصفه شب اومد که ماهمه خواب بودیم...نگران نباشید خودم خوب ازش پذیرایی کردم. سورن در حالی که منگ راه می رفت رفت کنار مرده رو زمین نشست. سورن:کشتیش؟ عسل:نه فقط بیهوشش کردم متین:باچی؟ عسل:باگلدون..حیف گلدون قشنگی بود.... سورن 3 تا سیلی زد دم گوش یارو سورن:عسل برو آب بیار ببینیم این لعنتی کیه؟باید به هوش بیاد بدو... رفتم از اشپزخونه یه لیوان آب یخ آوردم بنده خدا سرما نخوره خوبه عسل:بیا سورن سورن آب و ریخت تو مشتش و پاشید رو صورت یارو چندتا هم بهش سیلی می زد... مرده کم کم به هوش اومد سورن:به به متین،آقا به هوش اومدن... مرد:ولم کنید متین:اوا؟چرا؟واسه چی ولت کنیم نصفه شبی اومدی مهمونی زشته پذیرایی نکرده بذاریم بری...کاش ازقبل خبر می دادی جلوی پات گوسفند می کشتیم. سورن:توکی هستی نصفه شب بااین لباسا واون نقاب تواتاق ما چه غلطی می کردی؟ مرد:هیچی هیچی ولم کنید بذارید برم لعنتی ها متین:نوچ..نوچ نشد دیگه بی ادب نباش مهمون نا خونده شدی فحشم میدی؟توکی هستی؟ حالا که نقاب رو از صورتش برداشته بود به نظرم قیافه اش برام آشنا می اومد...آها..آها اون روز تو خونه ی مهندس نصیری دیدمش یکی از بادیگارداش بود... عسل:سورن جان عزیزم یه لحظه بیا سورن و متین چشم هاشون اندازه تخم مرغ شده بود. سورن ابرویی بالا انداخت و پاشد.رفتم تو آشپزخونه اونم دنبال من اومد. سورن:چیه؟چیکارم داری؟ عسل:هیس یواش تر من اون و می شناسم سورن:جدا کی هست حالا؟ عیل:یکی از بادیگاردای ناصر خان اون روز که اومدم توباغ رو یادته؟همون که مارو برد از پله های پشتی تو اتاق.لابد فرستادنش که ببینه ما کلک ملکی تو کارمون هست یانه سورن:مطمئنی عسل؟ عسل:اوهوم تو یادت نمیادش؟توهم که اونو دیده بودی سورن:اون روز این قدر آدم دیده بودم که یادم نیست در ضمن یادت نیست چقدر عصبی بودم؟ عسل:خیلی خب حالا وقت این حرفا نیست سورن:بیا بریم تو فقط تو ساکت باش و مواظب باش سوتی ندی یه ایشی گفتم ورفتم تواتاق... سورن:متین نفهمیدی کیه؟ متین:نه چیزی نمی گه که سورن:زنگ بزن به پلیس ماکه تواین شهر کسی رو درست حسابی نمی شناسیم لابد دزده دیگه مرد:نه..نه به پلیس زنگ نزنین سورن:مرتیکه اومدی تو اتاق ما نمی گی کی فرستادتت...نه می گی کی هستی اینجا چیکار می کنی ...بعد می گی به پلیس زنگ نزنیم.بزن متین بزن متین:جدی بزنم؟ سورن:خب آره... متین:خب اگه پلیس بخواد تحقیق کنه که... مرد:چیه پای خودتونم یه جا گیره مگه نه؟ سورن:تویکی خفه شو...چه می دونم پس زنگ بزن به مانی یا مهندس نصیری اونا قابل اطمینان ترن بزن اونجا متین:اینوقت شب؟ سورن:می گی چیکار کنیم پس؟ عسل:تا صبح بالا سرش بیدار بمونیم صبح زنگ بزنیم باشه سورن:باشه اما تا صبح باید همه چی رو بگه مرد:من حرفی ندارم سورن یه لگد خوابوند تو پهلوش که مرد افتاد دوباره رو زمین و از درد به خودش مچاله شد
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#15   Posted: 21 May 2014 22:14


 4 Star

ارسالها: 9253
سورن:زر می زنی ییا لهت کنم عوضی؟ مرد:من هیچی نمی گم سورن:پس حالیت می کنم اروم آستین هاش رو زد بالا و شروع کرد یه یه ساعتی کتکش زد که مرده دیگه طاغت نیاورد بیچاره زیر مشت ولگدهای سورن له ولورده شده بود... متینم که رو مبل نشسته بود و با پوزخند به اونا نگاه می کرد.منم دلم نمی اومد نگاش کنم... مرده:خیلی خب ..بس..ته بست.ه من و مهندس نصیری فرستاد ببینم ریگی توکفشتون نباشه آخه الکی که نیست بخواین تو قاچاق قرص ها باهاش شریک شید سورن کلافه دستی تو موهاش فروکرد:من و خرو بگو که گفتم به اونا زنگ بزنه پس نگو خود آقایون فرستادنش... متین:خب حالا چیزی هم گیرت اومد؟ مرد:هیچی...اینجا فقط اسناد شراکت بامهندس بود سورن:پس لابد می خواستی نقشه های اف بی آی اینجا باشه؟ عسل:مردک خر دنبال پوچ بودی ما چیزی نداریم که بخوایم توهتل قایمشون کنیم اینجا هرچی هست مال شرکته نصیریه... اونقدرا هم گاگول نیستیم که هرچی سند داریم با خودمون بار کنیم بیاریم اینجا بعد رفتم سراغ لپ تاپ سورن که می دونستم چیزای مخفی و سری توش دم دست نیست و هرچی توهاردش هست مال شرکته نصیریه... برش داشتم وگذاشتم جلوی مرده عسل:بگردش بگردش دِلعنتی واسه چی منو نگاه می کنی ؟ موهاش روگرفتم وگفتم بگرد اونم اروم موس رو برداشت تموم پوشه ها رو گشت عسل:خب حالا چیزی پیدا کردی؟ مرد:نه..نه عسل:خب حالا همینا رو برو به رئیست بگو ازمهندس انتظار نمی رفت که اینقدر شکاک باشه امیدوارم توجیح درستی برای این کارش داشته باشه سورن:خیلی خب دوسه ساعت دیگه صبحه تا صبح پیش آقا بیدار می مونیم وصبحم می ریم دفتر نصیری... تا صبح به نوبت متین وسورن بیدار موندن منم رو کاناپه نشسته خوابم برد.صبح سریع یه چیزی کوفت کردیم وسرسرکی یه چیزی پوشیدیم ورفتیم دفتر نصیری.. البته به همراه گروگان دوست داشتنی...اوعق(گلاب به روتون شرمنده)
سورن با ژست همیشه جدی خودش به علاوه ی یه اخم غلیظ رو صورتش پیاده شد دست مرد رو گرفت پیادش کرد. منم جلو نشسته بودم بایه افاده ی خاصی که از خودم سراغ نداشتم پیاده شدم.متینم با یه پوزخند و اخم نسبتا شدیدی پیاده شد.سه تایی (البته 4 تایی با گروگانه منظورمه که البته جزو آدمیزادحساب نمیشه بنده خدا)جلوی در شرکت نصیری کنار هم ایستاده بودیم وسرمونو گرفتیم بالا به تابلو شرکت خیره شده بودیم عین سه تفنگدار شده بودیم جون شما...بااخم رفتیم بالا. سورن:مهندس نصیری هستن منشی:بله اما... سورن رفت به سمت دراتاق مهندس و یه دوتا تقه به در زد ورفت تو... منشی از پشت سر دوید تو قبل از اینکه سورن حرف بزنه گفت:ببخشید قربان بی هماهنگی اومدن تو نصیری:اشکالی نداره خانوم بفرمایید شما.چطوری منهدس صادقی عزیز چه بی خبر؟ من جلوی در ایستاده بودم. متین ومرده هم بیرون رو صندلی نشسته بودم دراتاق مهندس باز بود سورن هم وسط اتاق ایستاده بود سورن:این بود رسمش مهندس؟واقعا ازتون انتظار نداشتم...اگه چیزی میخواستید به خودم میگفتید بهتون میدادم این دیگه چه وضعش بود؟ مهندس که کلی دستپاچه شده بود ورنگش عین تام وجری شخصیت های کارتونی سرخ وسفید میشد گفت:از ..از چـــی حرف میزنی مهندس؟من که هیچی از حرفای شما سردر نمیارم؟ سورن:از همونی که فرستاده بودید تو سوییت ما واسه جاسوسی...واسه اینکه بفهمه چیزی داریم یانه...چیزی ازتون مخفی میکنیم یانه؟نصفه شبی نزدیک بود زن من سکته کنه...من ومتین رو بیهوش کرد...واقعا بااین کارتون چی رو میخواستید ثابت کنین؟ مهندس که حالا رنگش به شدت پریده بود گفت:کی ..کی گفته من این کارو کردم؟ سورن:خود یارو آقا دزده یا بهتر بگم آقا جاسوسه نصیری:لابد برام پاپوش دوختن چشم نداشتن شراکت مارو باهم ببینم ســورن جون سورن:اما من اینطور فکرنمیکنم متین...متـیـــــن؟آقا روبیار متین:ای به چشم...راه بیافت تا متین ومرده اومدن تو بنده خدا باز رنگ مهندس پرید.عین آفتاب پرست تواین چنددقیقه هزارتا رنگ عوض کرده بود..کم کم داشت با گچ دیوار یک رنگ میشد استتار میکرد... سورن با پوزخند گفت:لابد ایشون رو نمیشناسید اونشب تومهمونی ناصرخان آقا رو زیارت کرده بودیم...بعدشم بنده خدا زیر مشت ولگدهای من دووم نیاورد واعتراف کرد. متین:به همین سادگی به همین خوش مزگی...واقعا ازشما بعید بود این کارا...اعتماد نداشتین یشنهاد شراکتو قبول نمیکردین اگرم میخواستین مطمئن شین یه راه بهتر نه این راه ضایع که دستتون رو برامون رو کنه مهندس یکم صداش وصاف کردو سعی کرد اون ابهت سابق رو بگیره که مانی از پشت در وارد شد. مثل اینکه همه چیز رو شنیده بود. باصدای مانی همه به عقب برگشتیم وبه اون که جلوی در ایستاده بود چشم دوختیم. مهندس که انگار فرشته ی نجاتش اومده باشه آب دهنش رو قورت داد و یه لبخند زورکی زد...
مانی:اونا کار من بود انتظار ندارید که تویه محموله ی بزرگ قاچاق باهامون شریک شید بی هیچ تحقیقاتی؟هـــان؟ متین:این چه وضع تحقیقاته مانی؟تحقیق کردنت هم مثل آدم نیست دلمون و خوش کنیم که مانی:مجبوربودم راه دیگه ای نمی شناختم به هر حال متاسفم سورن:اوهوم تاسف خوبه ولی کارساز نیست دیگه مانی:یعنی چی؟ متین:یعنی ما از شراکت با شما منصرف شدیم هم تویه محموله سورن:وهم تو واردات قرص ها. درحالی که کیفش رو تودستش جابه جا می کرد گفت:تا آخر این هفته فرصت دارید تمام سرمایه ای رو که من ومهندس پویا و خانومم به شرکتتون دادیم رو بهمون برگردونید نصیری:مهندس شما که وضع ما رو می دونید اینقدر لجباز نباشید من از شما عذرمی خوام ولی واقعا مانمی تونیم این پول رو به شما برگردونیم درحال حاضر محموله ها تا 3 روز دیگه وارد ایران میشن خواهش می کنم ما به شراکتتون احتیاج داریم متین:اما ما تصمیم خودمون رو گرفتیم مانی:طلا که پاکه چه منتش به خاکه.ازچی می ترسین ما که چیزی پیدا نکردیم. سورن با یه پوزخند بزرگ درست رو به روش می ایسته...قد مانی هم بلنده اما خب سورن یه سر ازاون بلندتره وهیکلی تره...مرسی هیکل سورن:اگه می ترسیدیم واز چیزی واهمه داشتیم الان به جای اینکه اینجا باشیم باید بلیط می گرفتیم برای فرار ازدستتون،پس حضور ما تو اینجا به این معنیه که ما هیچ ریگی تو کفشمون نیست...مهندس کیانی عزیز... روش رو برگردوند سمت مهندس. سورن:واقعا متاسفم اما از شراکت با شما فوق العاده پشیمونیم مانی:مامی تونیم5%به سودتون اضافه کنیم واسه معذرت خواهی اینطور نیست مهندس نصیری؟ نصیری:بله بله...مهندس لطفا الان که دیگه قراره محموله ها برسه به ایران این بازی ها رو درنیارید شما دارید از موقعیت بد مالی ما سواستفاده می کنید.این کار رونکنید سورن:باشه اما به یه شرط مانی:چه شرطی؟ سورن:ما فقط تو این محموله ی هفته ی بعد باهاتون شریکیم وقتی که سودتون رو بدست آوردید باید سهم ما رو بدید وازهم جداشیم نصیری دستی به چونه اش کشید و متفکرانه گفت:قبوله ودست هاش رو فرو برد تو جیب شلوارش که باعث شد لبه های کت سفیدش عقب تر بره وابهت خاصی پیدا کنه... راستش می دونید من احساس می کنم نصیری اصلا خلافکار خوبی نیست...یکم زیادی شوت می زنه اگرهمین مانی بچه پررو رو هم نداشت الان کلاهش پس معرکه بود...نمی دونم سردار واسه چیِ این این همه نقشه های جور وا جور کشیده خب بگیرش زندونیش کن بره دیگه... -جناب سروان،شاید آدم شوتی باشه ولی همین آدم شوت الان کلی جوون رو داره بدبخت می کنه و هنوز هم دم به تله نداده اون روز هم خدایی شد دستش جلوتون رو شد...زیادی حریف رو دست کم نگیر -ممنونم از تذکرت وجدان جان حالا دیگه می تونی شرت رو کم کنی -بی ادب سورن:خب با اجازه ما دیگه می ریم فقط این بنده خدارو ببرین بیمارستان زیادی ازش پذیرایی کردیم. پوزخندی زد و بعد از یه خداحافظی خشک وخالی دراومدیم بیرون و نشستیم توماشین. اخمای سورن باز شد و با متین دستاشون و زدن بهم متین:ایــــــنه!چه خوب حالشون و گرفتی سورن سورن:پس چی فکر می کنی به من می گن سورن صادقی.تو چرا اینقدر ساکت بودی عسل؟نکنه زبونت رو موش خورده؟ عسل:نه خدا رو شکر هنوز دومترش سرجاشه...حوصله حرف زدن نداشتم دوست داشتم گوش کنم بیشتر سورن:همون بهتر حرف نزدی حرف می زدی همه چیز رو خراب می کردی عسل:زیاد به خودت نناز سورن خان...تازه درگیری هامون با این مهندسای پیزوری شروع شده تازه اوج ماجراست متین:خیلی خب سورن پاشو بیا اینور بشین من رانندگی می کنم. سورن:چرا؟ متین:پاشو دیگه بیا اینور 20 سوالی نپرس سورن بااکراه از ماشین پیاده شد و جاشو بامتین عوض کرد. بعد10 دقیقه دیدیم این راه مسیر هتل نیست...
عسل:متین کجا می ری؟این که راه هتل نیست متین:آره مگه قراره راه هتل باشه عسل:پس کجا می ریم؟ متین:یکم دندون رو جیگر بذار می رسیم خودت می فهمی می دونه من خیلی کنجکاوم از قصد اذیتم می کنه ها سورنم دست می ازمن نداشت علامت تعجب شده بود... بعد بیست دقیقه رسیدم به یه خونه ی ویلایی نقلی تویه خیابون شیک که پراز خونه هایه ویلایی بود که انتهای خیابون می خورد به ساحل خونه هم درست آخرین خونه بود واز پنجره های کناریش می شد دریا رو دید. متین:خب مسافرین عزیز امیدوارم خوش گذشته باشه بهتون لطفا بپرید پایین. عسل:چقدر اینجا قشنگه...اینجا کجاست؟ سورن:راست می گه ما رو کجا آوردی؟ متین:آوردمتون لب دریا غرقتون کنم سهمتون و بکشم بالا...خوب مگه نمی خواستید خونه مو ببینید؟ سورن:این خونه ی توهه؟ متین:پـــــــــ نــــــــ پــــــ خونه ی مادربزرگست اون سگه هم که اونجا نشسته هاپوکوماره... خب بدویید تو که خیلی گشنمه صبحونه ی درست وحسابی که نذاشتید بخوریم حداقل یه ناهار خوب بخوریم.بفرمایید تو... درو باز کردو رفتیم تو...یه خونه ی نقلی کوچولو با دکوراسیون شیک و ساده ی سفید سرمه ای ...یه کاناپه ی سورمه ای رو به روی Tv بود که چندتا کوسن کوچولو با پارچه های طرح دار با طرح های مختلف سفید وسورمه ای روش جاخوش کرده بودن.دیواراسفید،پرده ها سورمه ای...پارکت هم سفید فرش وسط هال سورمه ای...چندتا لوستر سقید وسورمه ای کوتاه وبلند هم از سقف آویزون بودن
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#16   Posted: 21 May 2014 22:14


 4 Star

ارسالها: 9253
به آشپزخونه نگاه کردم کابینت ها سورمه ای یخچال وبقیه وسیله ها سفید سورن:دید زدنت تموم شد عسل:چه شیک و نازه اینجا متین:مبله اجرش کردم سورن در حالی که رویه کاناپه لم می داد:می دونستم سلیقت هیچ تعریفی نداره عسل:اما درعوض خوبه مثل بعضی ها شلخته نیستی داداشم متین باخنده درحالی که ظرف میوه رو میز می ذاشت گفت:منظورت از بعضی ها سورنه دیگه،مگه نه؟ عسل:دقیقا سورن:پس نیستی خونه ی منو ببینی اون و ببینی حتما فکت می خوره زمین عسل:نه بابا؟اعتماد به نفس متین:اون که اعتماد به نفس نیست...یه چیز فراتر از اعتماد به نفسه ولی دور از شوخی سورن راست می گه سلیقش خوبه خونش قشنگه سورن:بفرما عسل خانوم عسل:من که تا باچشم خودم نبینم باورم نمی شه متین:بچه ها ناهار چی می خورین سفارش بدم. عسل:اوم؟؟؟؟؟پیـــــــتزا سورن:منم ...همون پیتزا متین:باشه پس سه تا پیتزا با سس و نوشابه الان زنگ می زنم بیارن. با اومدن پیتزا ها حسابی شکمی پرکردیم ویه چرت زدیم. واقعا خوابیدن باصدای دریا خیلی لذت بخشه خوش بحال متین هر روز اینطوری می خوابه ...خوش شانس کصافط... اخ خدا چقدر خوابیدم وای اینجا چقدر تاریکه من کجام؟نکنه منو دزدیدن...ای بابا اینجا که خونه ی متینه پس چرا اینقدر تاریکه...در اتاق کجاست؟آخ آخ این میزو کی گذاشته اینجا وای هالم که تاریکه...اینا کجان؟نکنه کشتنشون...وای خدایا نکنه بهمون شبیخون زدن؟
متیــــــن...ســــورن...کــج ایین؟خدا چرا هیشکی اینجا نیست ای بابا حالا بیا دنبال در خروجی بگرد... اه این وسیله ها چرا سر راهن؟خــــــدا اعصابم خورد می شه ها.... آخ...پام گیر کرد به لبه ی فرش و با مخ افتادم زمین پیشونیمم خورد به دسته ی مبل آیــــی چیزی که نمی بینم ولی فکرکنم خون اومده پیشونیم... مامـــــان...من چه گناهی کردم که همه ی فرش ها تواینجا با من لجن؟یواش دسته ی مبل رو می گیرم و بلند می شم عین کورا راه می رم آها این فکرکنم دستگیره باشه خود نامردشه کصافط دوساعته دارم دنبالش می گردم... درو باز کردم اِ مثه این که کل منطقه برقش رفته همه جا تاریکه من چقدر می ترسم این چقدر زشته که من دارم می لرزم... متـــــــین...ســـــورن کجــــــایین آخه؟ اوه یه نفر داره میاد اینور عین شبح می مونه تو تاریکی یا خدا منو نخوره خودت هوام و داشته باش من تا حالا آدم خور ندیدم...وای بااون هیکلش معلومه چند نفرو خورده عسل:جلو نیا... دو قدم به سمتم برداشت عسل:د ِلعنتی می گم جلو نیا دیگه سورن:آروم باش منم... عسل:اِ تویی؟من فکرکردم آدم خواره از دور هیکلت شبیه اونا بود ...از جلوهم...خود اونا سورن:کم حرف بزن ...برقا چرا رفت؟ عسل:من چه بدونم..لابد ادیسون اعتصاب کرده برقو برده...شما کجا بودین؟من وتنها گذاشتین تواین خونه ی تاریک کجا رفتین؟هــــــــــــا؟هـــ ــــــــا؟هـــــــــا؟ سورن:خواب بودی با متین رفتیم لب دریا.چیه؟نکنه ترسیدی خانوم شجاع از شما بعیده ها عسل:نخیر ولی اصلا کار درستی نبود منو تنها گذاشتین تو خونه تاریک توهم جای من بودی می ترسیدی دیگه سورن:من عمرا بترسم مگه بچه ام؟ عسل:راست می گی حواسم نبود توی غولتشن از هیچی نمی ترسی سورن:درست صحبت کنا هیچی بهت نمی گم پررو شدی ها...مثه یادت رفته جایگاهت رو بعد اروم لباشو آورد دم گوشم و گفت:سروان کوچولو نفسش خورد به گوشم مور مورم شد. با دست صورتش رو پس زدم. عسل:کم درجه تو به رخ من بکش حالا یه درجه که چیزی نیست تو سن پدر بزرگ من و داری نه جان من خودت و بامن مقایسه کن بچه پورو متین:چه خبرتونه برقا رفته؟ عسل:پ نه پ تولدته با همسایه ها دست به یکی کردیم سوپرایزت کنیم یهو بپریم جلوت بادکنک بترکونیم خوشحال شی متین که صداش رگه های خنده داشت گفت:بیا بریم تو چندتا شمع برداریم عسل:واسه چی؟ متین:هیچی گفتی تولد گرفتین واسم حیفه شمع فوت نکنم گفتم بریم شمع بیاریم. تو این تاریکی آدم دست وپای خودشم نمی تونه تشخیص بده عسل:من نمیام تو ها خودت برو متین:باشه پس شما همین جا بایستین تا بیام سورن:باشه متین رفت تو بعد از چنددقیقه با یه بسته شمع و یه فندک برگشت یه دونه تو دستش روشن کرده بود وبقیه هم تو بسته بودن.بسته رو داد به من متین:بگیر نفری یکی روشن کنید.دوتا شمع درو آوردم و گذاشتم رو زمین سورن نشست و با فندک روشنشون کرد. نشستیم دور شمع ها.بعد دودقیقه دیدم سورن خیره شده بهم.
عسل:چیه خوشگل ندیدی؟ سورن:خوشگل که تا دلت بخواد دیدم دراکولا ندیدم یا بهتره بگم خون آشام اونم از نوع ماده اش رو عسل:خودتو تو آینه دیدی تا به حالا سورن:آره دیدم...به قدرت خدا پی بردم که چه زیبا منو نقاشی کرده عسل:آره فقط فکرکنم دست خدا خورده هرچی آبرنگ بوده ریخته رو صورتت همچین این شکلی شدی متین فقط می خندید وبا شمع بازی می کرد.سورن دستمالی از جیبش در آورد وکشید روپیشونیم و جلو روم گرفت:واسه این می گم خون آشام...چی کار کردی با خودت؟ عسل:اِ داره خون میاد؟هیچی تواون تاریکی پام گیر کرد به لبه ی فرش با سرخوردم به دسته ی مبل متین:مبلم که خونی نشد؟ عسل:متین جان من مهم ترم یا مبلتون؟ متین:مبلمون سورن داشت کرکر می خندید منم هی حرص می خوردم دوتا مشت نثار بازویه متین کردم سورن:شما خیلی وقته باهم کار می کنین؟ متین:از وقتی که من وارد بخش سرهنگ محمدی شدم...دوره ی سروانیم بود فکرکنم حدود 4سال قبل...اون موقع عسل ستوان بود...یه ستوان تازه وارد که کلی دسته گل به آب می داد سورن:معلومه این دختر بدون شر نمی تونه زندگی کنه بی دسته گل به آب دادنم نمی تونه کار کنه عسل:یعنی می خواین بگین شما هیچ وقت تازه کار نبودید نه؟از شکم مادر سرگرد به دنیا اومدین دیگه؟ متین:عسل باهمین زبونش تا همین جا رسیده ها...هیشکی حریف این زبونش نمی شه سورن چشمکی زد وگفت:هیشکی جز من عسل:اوه اعتماد به نفست و برم زیاد خودت و تحویل نگیر گنده تر از توهم حریف زبون من نشدن خیالت جمع که منو نمی تونی ببری سورن:جوجه رو آخر پاییز می شمارن جناب سروان عسل:عمرا بتونی حریف من بشی سالی که نکوست از بهارش پیداست سورن در حالی که دستاش رو روی سینه قلاب می کرد گفت:منم واسه همین می گم من تورو میبرم واسه همین نکویی سال دیگه تا اومدم جوابش و بدم ودهنم و وا کنم برقا اومد و پاشد رفت. زیرلب گفتم لااقل وایسا جوابتو بگیر متینم پاشد رفت تو منم شمع ها روخاموش کردم ورفتم توحال.توآینه ی هال خودمو دیدم یه خراشیدگی رو پیشونیم بود که ازش یکم خون می اومد.سورن رفت در یخچال رو باز کرد. سورن:عسل بیا اینجا. با اکراه رفتم سمتش.دستاش رو گذاشت زیر بغلمو بلندم کرد من و گذاشت رو اپن... از حرکتش چشام 4 تا شده بود. با یه دستمال کاغذی خون پیشونیم و پاک کرد.بعد چسبی رو که دستش بود زد رو پیشونیم سورن:مراقب خودت باش زیادی داری خودتو زخمی می کنی بعد یه ضربه کوچیک زد رو بینیم.هه کوه یخ مهربون شده باز عسل:آخه چیکار کنم تقصیر من که نیست سورن رفت تو دستشویی که دستاشو بشوره...البته فکرکنم...منم که اون بالا روتازه کشف کرده بودم عین دختر بچه های کوچولو پاهام و تکون می دادم متین:نکن دختر چقدر پاهاتو تکون می دی عسل:بی اعصاب شدی ها متین...رفتیم ایران یه دکتر برو متین:توهم جای من این همه رنج و تحمل می کردی بی اعصاب می شدی می دونی چقدردلم برا خانوادم تنگ شده چندماهه اینجا دیگه خسته شدم عسل:همه دوست دارن بیان خارج زندگی کنن فکر می کنن بهتره بیشتر حال می ده تو اومدی اینجا دیوونه شدی؟ متین:من آدمش نیستم عسل...من هیچوقت عشق خارج نبودم و نیستم خیلی از کشورها رو رفتم شاید خیلی هم نه ولی خب 4تا شایدم5تا کشورو گشتم ولی هیچ جا برام ایران نشد...هیچ جا وطن خود آدم نمی شه دلم برای مامان بابام تنگ شده سورن درحالی که با حوله دستاش و خشک می کرد اومد پشت من ایستاد و آرنجاش رو به اپن تکیه داد سورن:آخی بچم دلتنگه متین:شماها دلتون تنگ نشده عسل:من که خیلی دلم برای خانواده ام تنگ شده حتی وقت نمی شه باهاشون تلفنی صحبت کنم متین:بفرما تازه شماها بعداز من اومدین دلتنگین من که جای خود دارم سورن:ایشالا موفق برمی گردیم ایران خستگی و دلتنگیمون برطرف می شه عسل:خداکنه متین:فعلا که همه چی خوب پیش میره عسل:امیدوارم تا آخرش هم خوب پیش بره
متین:فردا چیکار می کنیم سورن؟ سورن:فردا می ریم شرکت از نزدیک هم قرص ها رو می بینیم هم نوع قرص های روانگردانش رو تشخیص می دیم...بعدشم باید بریم ماشین هایی رو که قرص ها رو وارد می کنن ببینیم عسل:مگه قرص هارو با ماشین می رن؟ سورن:فقط قسمت اولش رو که تا به دریابرسیم...از کارخونه تا لب دریا بعد سوار لنچ می کنیم و می بریم عسل:ماهم باهاشون می ریم ایران؟ سورن:آره هم ما هم دار و دسته ی نصیری چندتامون همراه محموله می ریم چندتامونم با هواپیما کاملا رسمی ومحترمانه که کسی شک نکنه عسل:ماجزو کدوم دسته ایم؟هواپیمایی ها یا لنچی ها؟ سورن:هنوز معلوم نیست به احتمال زیاد من و تو با محموله میریم متیم با نصیری از راه هوا میاد...حالا فردا می ریم در مورد ایناهم اگه وقت شد حرف می زنیم محموله تا سه روز دیگه راهی می شه پس ما فقط فردا وپس فردا اینجاییم متین:شرمنده بچه ها غذا نتونستم درست کنم فعلا بیاین این املت وبزنیم تو رگ بعدم بریم لالا که کلی کار داریم فردا سورن:چه جوری بخوابیم؟ متین:اول می ری سرجات اروم چشماتو می بندی سعی می کنی خوابت ببره اگرم خوابت نبرد گوسفندا رو می شمری حتما خوابت می بره سورن:هه...هه خندیدم...منظورم اینه که کجا تو که یه اتاق بیشتر نداری اینجا چطورمی خوایم بخوابیم؟ متین:سه تایی رو تخت می خوابیم خب دوستانه وصمیمی عسل:دیگه چی بچه پورولابد هر ده دقیقه هم هر کدوممون پرت شیم از تخت پایین،نه؟ متین:نه عزیزم تورو می ذاریم وسط که نیافتی یوقت اوف بشی...من وسورن می افتیم تو حرص نخور جفتشون زدن زیر خنده با صدای بلند که غذا پرید تو گلوی سورن بیشرف... عسل:زهرمار بی ادب ها...واقعا که دل سردار خوشه من و با کی ها فرستاده...نگاه کن توروخدا یه بره رو سپردن دست دوتا گرگ خبیث متین دندوناش و بهم نشون می داد:بپا نخوریمت بره کوچولو...مثه این کهخیلی خوشمزه هم هستی ها این دفعه اخم کردم واقعا پورویی تمام بود بااین طرز حرف زدنشون زشته واقعا...سورن بیشتر می خندید اما متین بلبل زبونی می کرد...نه خداییش می گن خارج اومدن جنبه می خواد می گید نه این متین وقتی تو ایران بود به خواهرای محجبه اداره که چادر و مقنعه می پوشیدن هم نگاه نمی کرد واز حجب وحیا سرش رو می انداخت پایین و واسه گفتن 4 تا جمله اداری کلی سرخ وسفید می شد... حالا پورو پورو نیلوفر وسارا رو بغل می کنه...بامن اینجوری حرف می زنه خدا می دونه مانبودیم اینجا چه کارا که نمی کرده...نمی دونم چقدر تو فکر بودم که سورن دستش و جلو صورتم تکون داد سورن:کجایی عسل؟نترس بابا متین شوخی کرد اینقدر هم دیوونه نیست که گوشت تلخی مثه تو رو بخوره با اخم غلیظ توچشماش زل زدم نمی دونم تو چشمام چی خوند که نیشش بسته شد.با جدیت رو به متین گفتم: عسل:نگفتی؟ متین:چی رو؟این که چطور می خورمت رو؟ عسل:رو تو کم کن سرگرد پویا بسته هر چی به روت خندیدم...شوخی هم حدی داره دیگه متین:ببخشید خواهری فکرنمی کردم ناراحت شی ...ببشخید عسلی جونم؟باشه؟ عسل:نگفتی کجا باید بخوابم؟ متین بلند شد واومد جلوم ایستاد یه سر وگردن ازم بلندتر بود...بادستاش بازوهام و گرفت و سرش رو مثل بچه ها کج کرد
متین:تا باهام آشتی نکنی نمی گم کجا باید بخوابی... سعی کردم خودم و از حصار دستاش آزاد کنم که این بار محکم تر بازوهامو گرفت سرش رو آورد دم گوشم وزمزمه کرد:اول منو ببخش دوم شامت رو بخور سومم بروتواتاق خواب رو تخت بخواب... سورن:به جان سورن تو این یه ماه اصلا یادم رفته چطور رو تخت می خوابن..از بس خانوم جای ما رو اشغال کرد...خوش شانسی هم حدی داره ها عسل:خب برو رو تخت بخواب که آرزو به دل نمونی یوقت متین:زشته سورن جون من وتو پسریم می تونیم تو هال بخوابیم ولی عسل دختره خوبیت نداره عسل:نمی خواد من امشب رو کاناپه می خوابم متین:عسل... عسل:همین که گفتم متین دیگه حرفی نزن...غذام یخ کرد اه ه ه متین:بشین داغش کنم عسل:بدو فقط... بعد شام همه توهال نشسته بودیم سورن و متین مشغول ورق بازی بودن ودر حین بازی تخمه می خوردن... منم یه فیلم توپ پیدا کرده بودم یه پیش دستی تخمه هم گذاشته بودم جلوم هی می خوردم و فیلم نگاه می کردم... ژانر فیلمش پلیسی- کمدی بود منم که عاشق اینجور فیلم ها هیچوقت نمی تونستم از این فیلم ها بگذرم اگه می تونستم هر فیلمش رو هم چندبار نگاه می کردم...زبان اصلی بود با زیر نویس فارسی... عسل:می گم جای سردارکاشانی خالی که ببینه سرگرداش نشستن در کمال وقاحت ورق بازی می کنن. واقعا که جمع کنین بساط لهو ولعبتون رو... متین:سردارکاشانی نیست تو داری جاش گیر می دی؟بیخیال بابا قمار که نمی کنیم عسل:هرچی باشه گناهه سورن:آها اون فیلمی که شما داری نگاه می کنی گناه نداره،نه؟ عسل:فیلم فیلمه دیگه چه گناهی داره؟تازه فیلمش هم پلیسیه دیگه سورن:آها اون تیکه هاشم که اصلا نمی بینی نه؟ سرخ وسفید شدم بچه پورو اون که داشت بازیش رو می کرد مگه فیلم رو هم نگاه می کرد؟فیلم بدی نبود ها ولی وسط وسطاش چندتا صحنه بد داشت یه چیزی از بوسیدن لب ها و اینا هم فراتر سعی می کردم کانال رو موقتا عوض کنم یا طوری بشینم که مانع دیدشون بشم ونتونن tv رو ببینن...بچه پورو همه جاش هم چشم داره.. سورن:چی شد؟خانوم خجالت کشیدن؟هه...چه حرف خنده داری زدم تو وخجالت؟محالاته... عسل:جنابعالی بازی می کنی یا حواست به فیلم منه؟ سورن:هر دوتاش...هم بازی می کنم هم حواسم به توهه عسل:از بس فوضولی سورن:فکرنمی کنم باید برای این کار از تو اجازه بگیرم عسل:برای فوضولی منظورته دیگه؟ سورن:برای... عسل:هیــــــــس بازی تو بکن بزار فیلمم رو نگاه کنم سورن:ما که داشتیم بازیمون رو می کردیم شما بخش امر به معروف ونهی از منکرتون فعال شد خواستین بزنین تو برجک ما...ولی خوشبختانه تیر به خودت برگشت عسل:اصلا هم اینطور نیست متین آروم به سورن گفت:کم سر به سر این بزار تا فردا هم بخوای باهاش کل بندازی کم نمیاره بازیت رو بکن عسل:معلومه کم نمیارم آقا متین متین:دختر تو گوشت اینقدر قویه یعنی؟من خیلی آروم گفتم ها عسل:پس چی فکرکردی یه پلیس خوب باید همه چیزش قوی باشه تا بتونه از پس هر چیزی بربیاد دیگه نمی دونم چقدر از کل کل من و سورن گذشته بود اما می دونم دیگه کاری به کار هم نداشتیم بعضی اوقات برای هم کری می خوندن و یکدیگر و بازنده می دونستن...بعضی اوقات هم صدای خنده هاشون می رفت روهوا من رفته بودم عجیب تو بهر فیلم... اوه اوه حساس شد فیلم خداکنه اینا حواسشون به بازی باشه مگرنه دوباره سورن برام دست می گیره... کم کم به شدت حساسیت افزوده می شد که دستی جلوی صورتم حایل شد ومانع از دیدن صفحه تلویزون شد...
اروم سرش رو آورد دم گوشم...نفساش به گردنم می خورد خیلی داغ و سوزنده بود به طوری که خودم و کنار تر کشیدم سورن:زشته این چیزا خانوم...نگاه نکن حداقل جلوی دوتا پسر مجرد خوب نیست ها یکم خجالت کشیدم و سرم وانداختم پایین طوری که چسبیده بود به گردنم باصدای آروم و پراز خجالت که تا حالا جلوی سورن سابقه نداشته گفتم:خب همش که اینطوری نبود چندتا سکانسش اینطوری بود دیگه قطعا اگر سورن از اول با لحن آروم بهم نگفته بود باهاش کل می انداختم و می گفتم خب تو جلو چشمات رو بگیر به من چه که دوتا پسرمجرد تو خونست ومن نباید فیلمی که دوسش دارم و ببینم...اما در مقابل اون لحن گرم و آروم چاره ای جز سرخ وسفید شدن وخجالت نداشتم... کانارم نشسته بود.اونقدر نزدیک که بدنمون باهم تماس داشت و گرمی تنش رو حس می کردم.زانوهام رو که عصب تکون می دادم می خورد به زانوهاش و یه طوری می شدم. دستش رو گذاشت زیر چونم و صورتم رو آورد بالا...تو چشمام نگاه کرد بی اختیار زل زدم تو اون چشمای عسلی تیره که حالا کاراملی و شیرین شده بود و با شیطنت خاصی نگاهم می کرد نا خداگاه لرزیدم.ازش ترسیدم نکنه فیلم روش تاثیرگذاشته باشه و...نه نه سورن هرچی هم که باشه اهل این کارا نیست...خودش می گفت دستش امانتم. این متین کجارفت؟هان..هر وقت باید سروکله اش پیدا بشه نیست...هر وقت هم که باید نباشه عین خروس بی محل جلو رومون سبز می شه سورن با صدایی که توش رگه های شیطنت موج می زد گفت:نمی خوای بخوابی؟ عسل:چرا چرابذار فیلمم تموم شه رومو کردم سمت تلویزیون که دیدم تیتراژه عسل:اِ این کی تموم شد؟نفهمیدم آخرش چی شد همش تقصیر توهه چونه ام رو از دست سورن کشیدم بیرون و با کف دستم سینه اش رو هل دادم عقب آخه زیادی اومده بود جلو...باحالت قهر کوسن رو بغل کردم و اخمام رفت توهم و لبام آویزون شد عسل:نذاشتی ببینم چی شدآخرش اه...خروس بی محل.. سورن:آخرش همون صحنه خوشگله اتفاق افتاد وتموم شد...حالا نمی خوای بخوابی؟ عسل:تو چه گیری به خوابیدن من دادی آخه؟ سورن با قیافه مظلومی گفت:آخه دیر وقته.نمی خوابی؟ سری تکون دادم و با کلافگی گفتم:چرا برام پتو وبالش میاری؟ سورن:من یه چیزی گفتم توجدی نگیر برو تو اتاق بگیر بخواب عسل:نه کاناپه اش خیلی نرمه همینجا می خوابم می خوام تلویزیون نگاه کنم خوابم نمی بره سورن با اخم ساختگی و لبخند شیطونی گفت:باشه فقط چیزای بد ممنوعه ها...گفته باشم مگرنه گوشت رو می کشم دختر بدی بشی بعدهم بی هیچ حرفی رفت تو اتاق ویه پتو و بالش برام آورد بالش روگذاشتم زیر سرم واونم پتو رو روم کشید. با نوک انگشتش زد رو بینی م و گفت:شیطونی نکنی ها خوشگله...مگرنه با بنده طرفی عسل:یعنی چی؟ سورن لبخند خبیثی زد وگفت:حالا...شب بخیر وروجک عسل:وروجک خودتی...شب بخیر منم یه کم کانال گردی کردم که آخر سر نمی دونم کی خوابم برد. صبح با صدای غر غر های متین از خواب پریدم پتو رو کشیدم بالاتر وسرم رو کردم زیر پتو که آفتاب چشمم رو نزنه...متین هم یه سره داشت حرف میزد متین:خب دختر خوب میخوای بخوابی خب چرا این تلویزیون رو خاموش نمیکنی؟خونه ی خودت نیست دلت بسوزه که...پاشو عسل چقدر میخوابی پاشو کار وزندگی داریم باید بریم شرکت نصیری...میدونم بیداری پاشو... عسل:اه متین بزار بخوابم شب تا کی خوابم نبرد... متین:بله از صدای تلویزیون معلوم بود که خوابت نبرد نذاشتی حداقل ما بخوابیم...پاشو دختر پاشو یه دوش بگیر بریم شرکت باید زود بریم یوقت چیزی رو تغییر ندهند که سرمون کلاه بره عسل:یه نیم ساعت دیگه بزار بخوابم به جون تو اصلا حال بیدار شدن نیست متین متین:پارچ آب یخ میارم ها تو بگو نیم ثانیه گفتم پاشو یعنی پاشو سورن از اتاق خواب با موهای خیس اومد بیرون...از لای پتو داشتم نگاش می کردم موهای قهوه ای تیره اش خیس رو پیشونیش ریخته بود عین بچه ها شده بود.آخی نازی چه خوشگل شده...
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#17   Posted: 21 May 2014 22:18


 4 Star

ارسالها: 9253
قسمت دهم


سورن:چه خبرته متین؟سر صبحی صداتون خونه رو برداشته
متین:ازاین خانوم برس تا نصفه شب نشسته تلویزیون نگاه کرده اونم با صدای بلند یادش هم رفته خاموش کنه تا صبح تلویزیون روشن بوده...الان هم که با کتک باید بیدارش کنم...پا نمیشه
بلند شدم وسیخ نشستم با موهای ژولیده...توآیینه که هنوز خودم رو ندیده بودم اما مطمئن بودم قیافه ام وحشتناک شده که متین نیم متر پرید عقب ودستش رو گذاشت رو سینش و با ادای دخترونه گفت:ایــــــــــش دختر خدا مرگت بده ترسیدم با این قیافه ات...بچه ام نیافتاده باشه خوبه...
با خنده وعصبانیت بالش رو پرت کردم سمتش که رو هوا گرفتش
عسل:زهرمار...خیلی هم دلت بخواد
متین:پاشو یه نگاه تو آیینه به خودت بیاندازقیافه و سر و وضعت رو ببین بعد بگو دلت بخواد بپر برو حاضر شو بیا صبحونه
با اخم در حالی که زیر لب به متین و آبا واجدادش درود می فرستادم رفتم تو اتاق وبا یه حرکت میگ میگ ای چپیدم تو حموم...
اوه...بوی عطر وادکلن وافتر شیووانواع شامپو قاطی شده تو حموم چه کردی سورن...
منم نا مردی نکردم شامپوهای خوشجلم رو که همیشه تو کیفمه با خودم آورده بودم...اول چنددست موهام رو با شامپوهای خوشبوم شستم بعدهم شامپوبدن و...
فکرکردی آقا سورن جلوت کم میارم؟؟؟عمرا!!!به من میگن عسل آرمان پرنسس زیبایی ...
اوه اعتماد به نفسم تو حلقم...نیم ساعتی میشد که تو حموم بودم البته از لج متین سعی کردم طولش بدم وقتی حرص میخوره عجیب بامزه میشه
از گوشاش انگار دود میاد بیرون عین شخصیت های کارتونی آها آها مثل تام وقتی نمیتونه جری رو بگیره و بخوره قرمز میشه و دستاش رو مشت میکنه و از گوشاش دود میزنه بیرون متینم وقتی حرص میخوره دقیقا شکل تام میشه...
متین اگه بفهمه تو دلم بهش گفتم تام سرم رو از تنم جدا میکنه...صدای متین از بیرون میاومد...
متین:بدو دیگه عسل نیم ساعته رفتی تو حموم خوبه هر روز حمومی ها بیا بیرون دیگه دیرمون شد
عسل:آه چقدر تو امروز نق می زنی برو بیرون در اتاقم ببند بیام بیرون
متین:باشه فقط بجنب دختر
عسل:نترس نیلو جونت در نمی ره که
متین:جای حرف زدن یکم سریع باش
بعدم رفت بیرون و در و بست منم یه حوله ی کوتاه پیچیدم دور خودم حوصله نداشتم حوله تن پوشم رو ازهتل با خودم بار کنم بیارم اینجا البته اگه حوصله هم داشتم این آقا متین اینقدر ماروشگفت زده کرد که وقت به حوله آوردن نرسید.همینم خدایی داشتم.
آخه می دونید تواین ماموریت بهم ثابت شده باید همیشه یه سری لباس اضافه همراهم باشه...
به حوله ی صورتی کم رنگی که عین لباس دکلته تنم کرده بودم نگاه کردم...آدم اینطوری هم می تونه برم مهمونی؟جالب می شه ها،نه؟
بعد از یکم دید زدن خودم تو آیینه ی اتاق متین رفتم سراغ ساکم و یه بلیز دامن رسمی کرم برداشتم و با کلاه گیس موهایِ فرم رو...انداختمشون روی تخت...موهام رو سشوار کشیدم وبا دقت بستمشون که از کلاه گیسم نزنه بیرون...
که یه دفعه گوشی سورن که رو تخت افتاده بود زنگ خورد اونم بی اجازه ودر زدن پرید تو اتاق...
وای خدای من فاجعه بیشتر از این نمی شه...


مات بهم دیگه نگاه می کردیم نگاش از رو چشمام به سرشونه های لختم سر خورد...بعد انگار که تازه متوجه اوضاع شده باشه رفت سمت موبایلش و از اتاق سریع رفت بیرون...
تنگی نفس گرفته بودم نشستم رو صندلی تا یکم نفسم جابیاد...به آینه نگاه کردم که ببینم چه شکلی بودم که سورن اونجوری خیره مونده بود...
حوله ام که هنوز به حالت یه لباس دکلته کوتاه بدنم رو در خودش گرفته بود کمی شل شده بود خداروشکر جلوی سورن نیافتاده بود که آبرو وحیثیتم تماما بره...
دم سردار گرم که گفت یه صیغه محرمیت بخونیم مگره گناه کرده بودم الان حسابی ها...
-اه دختر چرا اینقدر حرف می زنی پاشو لباستو بپوش که سر وکله ی متین پیدا نشده اونم یه فیضی ببره...
-خیلی خب بابا پاشدم دیگه
کت ودامنم رو پوشیدم وکلاه گیسم رو گذاشتم و با عطرم طبق معمول دوش گرفتم...جای مامان خالی که باز داد بزنه عسل باز بااون عطر تو دوش گرفتی؟چرا به فکر سرمن نیستی...آخه مامانم به بوی ادکلن حساسیت داشت و سریع سردرد می گرفت...
گفتم مامان یادم افتاد چند روزه باهاش صحبت نکردم...چقدر دلم برای خانواده ام تنگ شده بود... حیف سردار گفته زیاد باهاشون ارتباط نداشته باشیم گفته اینطوری برای همه مون بهتره...
چه می دونم والا...اومدیم شب یه زنگی بهشون می زنم...
-عسل به سورن نگاه نکن باشه؟انگار هیچ اتفاقی نیافتاده خب؟
-باشه دیگه فکرنمی کنم حالا اجازه می دی جناب وجدان برم بیرون؟
-آره فقط یکم سرت و بگیر بالا وخیلی ریلکس برو بیرون...
منم به حرف وجدان جونم گوش کردم انگار نه انگار که سورن منو اونطوری دیده رفتم بیرون که باز غر غر های متین شروع شد...این پسره فکش در نرفت از بس که غر زد؟
متین:چه عجب سرکار خانوم اومدن بیرون...بیا صبحونت رو بخور ماهم بریم لباس مون رو عوض کنیم...زود بخوری ها ما اومدیم باید تموم کرده باشی...
همونطور که فکرش رو کرده بودم متین از عصبانیت شبیه تام شده بود چقدر با مزه شده بود...هه..هه...
متین رفت تواتاق .من هنوز دم در اتاق ایستاده بودم وبعد رفتن متین یکم دهن کجی کردم و اداش رو در آوردم...
-تموم کرده باشی...ای ای ای
سورن از کنارم رد شد وچشم دوخت تو چشمام سری از روی تاسف برام تکون داد و رفت تو...
همینم مونده این بهم بفهمونه مسخره کردن دیگران زشته...بابابزرگ...
منم رفتم یه دل سیر صبحونه خوردم البته هول هولکی که این ننه غر غرو منظورم متینه باز نیاد و سرم داد بزنه سریع سفره رو جمع کردم که اونا هم اومدن بیرون.
سورن کت وشلوار اسپرت کتان کرم پوشیده بود...نگاه هر کاری می کنه باید بامن سِت کنه انگار...بایه تیشرت جذب ساده ی قهوه ای عینک قهوه ایش رو هم زده بود به چشماش...
متین هم یه کت وشوار مشکی اسپرت با پیرهن سبز رنگ چشماش...بیشرف ها خوب خوشتیپ بودنا...
متین:حاضری دیگه عسل؟
عسل:فقط وایسا کیف وعینکم رو بردارم...
کیف دستی قهوه ایم رو برداشتم با کفش پاشنه 3 سانتی سِِتش رو پوشیدم...
چون صبحونه خورده بودم رژلبم یکم پاک شده بود سریع از کیفم رژلب براق گلبهی ام رو برداشتم وبادقت اما تند کشیدم رو لبای نازکم...دستمو کردم تو موهای کلاه گیس و یکم تکون دادم عینکم رو از رو میز توالت برداشتم واومدم بیرون...
عسل:من حاضرم بریم...
با ماشین متین به سمت شرکت نصیری حرکت کردیم...
توکل راه متین وسورن درمورد پرونده ودستورات سردار صحبت می کردن و من بی حوصله به حرف هاشون گوش می کردم...آخه هر حرفی رو ده بار تکرار می کردن ویه جوری باهام حرف می زدن که انگار من گاگول تشریف دارم...دورازجونم...
بالاخره رسیدیم من زودتر از همه خودم رو پرت کردم از ماشین بیرون...


سورن:چه خبرته؟چقدر هولی؟نترس ناهار نمی دن که اینقدر عجله داری...
عسل:راستش دلم برای مانی جونم تنگ شده دیگه طاغت دوریش رو ندارم
یه لبخند از خباثت زدم و راه افتادم عصبانیت رو تو تک تک سلول های بدنش می دیدم وای چه حالی می ده حال گرفتن...
خدا این حال گرفتن رو از ما نگیره که اگه بگیره کار وکاسبی مون کساد می شه...داشتم برای خودم راه می رفتم که سر پله ی سوم دستم رو محکم از پشت گرفت وبا عصبانیت نگاهم کرد...
منم بیخیال گفتم:چته؟ولم کن دستم درد گرفت
سورن:که دلت واسه مانی جونت تنگ شده دیگه؟یه دلتنگی بهت نشون بدم که خودت حظ کنی(شرمنده حظ رو اینطوری می نویسن آیا؟)از کنار من جنب بخوری خودت می دونی...یه امروز مثه آدم رفتارکن
عسل:دستم رو ول کن...من باهر کسی مثه خودش رفتار می کنم.زدی ضربتی،ضربتی نوش کن...
سورن:دارم برات...
عسل:داشته باش نیست که من کم میارم
متین:تام وجری بست کنید...زشته جلو مهندس اینا
هه تام که تویی متین جون...طفلکی خودشم نمی دونه اسمش رو گذاشتم تام...
به سورن نگاه کردم...یاخدا بااین هیکل...اوم؟بزار فکرکنم چی بهش می خوره...آها غولتشن...نه بابا توام ها تکراریه این...خب نشد؟

عین غول چراغ جادو می مونه...هه فکرکن سورن بااین هیکلش جلوی من زانو بزنه...بگه امر بفرمایید سرورم هر آرزویی داشته باشید برآوردم می کنم...منم بهش بگم یه خونه شکلاتی می خوام باکلی شیرینی وشکلات که هیچ وقت تموم نشه...
آخه می دونید بچه که بودم یه کتاب داستان داشتم خانه شکلاتی کلی به هانسل و گرتل حسودیم می شد....
بعدشم یه لامبورگینی 2013بخوام که حال پسرخاله ام رو بگیرم که با ماشین خارجیش میاد هی پز می ده...
نگاه نگاه انگار نه انگار 26سالمه ویه سروان با شخصیتم آرزوهام و نگاه یا از رو حسودیه یا رو کم کنی...
چیکار کنم کودک درونم حسابی فعاله...وقتی پلیس شدم بخاطر این بود که می شد کلی انرژی مصرف کرد. از دیوار راست بالا رفت...از کارای اداری که پشت یه میز می شینی وچهار تا نامه تایپ می کنی متنفرم ...اگه منو می فرستادن بخش اداری دایره پلیس خودم رو دار می زدم...
سورن:پاک دیوانه شد از دست رفت چته چرا تو فکری؟
متین:بریم زود کارامون رو انجام بدیم بعدش ببریمش دکترتا دیوانه تر نشده
عسل:زهرمار داشتم فکر می کردم شماها هم
بعد تند تر پله ها رو رفتم بالا یه کارتون می داد قبلا یه پسره بود می تونست دنیارو ثابت نگه داره منم می رم توفکر انگار اونطوری می شه به خدا...
دیدی چی شد؟این همه فکرکردم آخرشم یه اسم واسه این کینگ کنگ پیدا نکردم...
عسل:آخ جونمی...هورا
متین:بفرما اینم نشانه هاش دختر چرا هورا می کشی مگه تا حالا شرکت نصیری رو ندیدی
سورن:نه تازه کشفش کرده خوشحاله
عسل:ایــــــــش به شما چه اصلا...
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#18   Posted: 21 May 2014 22:18


 4 Star

ارسالها: 9253
قسمت یازدهم


کینگ کنگ بهتر از این نمی شه خیلی بهش میاد..اصلا انگار از اولش این اسم رو واسه این ساختن برازنده خود جناب سرگردِ
با صدای مانی برای هزارمین بار از افکارم پرت شدم بیرون
مانی:سلام پرنسس همیشه جذاب ما خوبین عسل خانوم؟
عسل:ممنون آقا مانی شماخوبین؟چه خبرا؟
مانی:مگه می شه شما رو ببینیم و خوب نباشیم؟سلامتی خبر که زیاده بفرمایید داخل
عسل:ممنونم...مهندس
وارد دفتر نصیری شدیم و از کنار مانی که برای استقبال از ما جلو اومده بود گذشتیم
سارا:اوه عسل خوش اومدی
دستاش رو باز کرد منم خانومانه بغلش کردم و رو هوا بوسش کردم که رژم پاک نشه...
بامهندس نصیری هم دست دادم متین وسورن هم پشت سرمن با سارا ومهندس دست دادن و بعد ااز احوال پرسی های معمول و تعارفات الکی نشستیم ورفتیم سر اصل مطلب


سورن:مهندس امروز زیاد مزاحمتون نمی شیم باید داروها رو ببینیم و کارهای بارکردن رو انجام بدیم
نصیری:باشه موردی نیست شما ومهندس کیانی باهم به کار ها رسیدگی کنین ما که دیگه باز نشست شدیم...
متین:این حرف ها چیه مهندس...ماشالا بزنم به تخته تازه 40 سالتون هم نشده
آره جون خودت اینی که من می بینم به فسیل هم می گه کوچولو چندسالته؟البته تا اون حدم نبود ها ولی 55 روشاخش داشت...
سورن:ناصرخان نیستن؟
نصیری:ناصردیشب رفت ایران
عسل:ایران؟؟؟
نصیری:آره رفت که مقدمات کارها رو انجام بده آخه یه سری کارهم توایران داریم
سورن:درمورد روانگردان ها؟
نصیری قیافه اش جمع تر شد وبااخم یه آره ای زیر لب گفت...اصلا از شراکتمون درمورد روانگردان ها راضی نبود کی حاضره سود به این زیادی و کثیفی رو با کس دیگه ای شریک بشه؟
سورن:قرص ها رو چیکار می کنین؟منظورم داروهای لاغریه ؟
نصیری:توایران یه شرکت هست که سالها باهامون همکاری می کنه داروهای لاغریه رو به اونا می فروشیم...به محض رسیدن لنچ ها به ایران...بار کامیون هاشون می کنن...
متین:همه رو؟یعنی همه ی قرص هارو؟هم روانگردان هارو هم لاغری هارو؟
نصیری:آره اونا ازاین موضوع خبردارن...رسیدین تهران قرص هارو تفکیک می کنید و بااحتیاط می برین ویلای لواسونمون اونجا بقیه کارها رو ناصر انجام می ده...بعدش هم ما به این قرص ها نمی گیم روانگردان می گیم شادی آور...این قرص ها به جوونا یه انرژی دیگه می ده یه شادی خوب و لذت خوش...بار آخری باشه که این اسم رو از زبون شماها می شنوم...
متین:ببخشید مهندس فکرنمی کردم یه اسم اینقدر ناراحتتون کنه
آره جون عمه ی محترمتون جناب نصیری شادی یه ثانیه ای قرص هات بخوره توسرت این همه جوون رو می فرستی اون دنیا آخرش هم می گی شادی آوره؟ارواح خیکت...
-اِمودب باش سروان...
-زهرمار نگو سروان الان می شنون همه چی لو می ره...
-واقعا تو مریضی کی می شنوه؟تا حالا دیدی کسی صدای وجدان کسی رو بشنوه؟
-حالا ساکت شو فعلا حوصله تورو ندارم...
-کی حوصله داشتی که باردومت باشه
باصدای سورن که داشت خداحافظی می کرد واز صندلی بلندشده بود به خودم اومدم...سریع از صندلی پاشدم
سورن:فعلا مهندس ما می ریم به کارها برسیم...
نصیری:باشه فقط مهمونی امشب روفراموش نکنید
سورن:خیالتون راحت ...فراموش نمی شه
مهمونی؟اینقدر این وجدانه حرف زد نفهمیدم مهمونی قضیه اش چیه؟یادم باشه رفتیم بیرون از متین بپرسم...
ازاتاق که اومدیم بیرون رفتم کنار متین تا ازش بپرسم.اگه از سورن بپرسم حسابی ضایع ام می کنه که مگه تو تو اون اتاق نبودی وباز داشتی به چی فکرمی کردی که نشنیدی واین حرفا...
آروم کنار گوش متین گفتم:متین قضیه این مهمونی چیه؟
متین:ای شیطون باز حواست نبود،نه؟
عسل:نه نبود حالا می گی این مهمونی چیه یانه؟
متین:خیلی خب..نزن می گم...بخاطر برگشت ما به ایران وکلا بردن محموله دارن همونی می گیرن یه دورهمی نسبتا شلوغ
عسل:آها...یعنی اینقدر مهم شدیم بخاطرما مهمونی بگیرن
متین دستش رو انداخت دور شونم و با لبخند گفت:چه می دونم لابد شدیم دیگه
عسل:یعنی جدی جدی فردا داریم می ریم؟
متین:آره دیگه...چیه نکنه دلت تنگ می شه واسه اینجا؟نمی خوای بیای؟
عسل:نه..نه همینطوری پرسیدم...دلم برای ایران تنگ شده
متین:پس من چی بگم؟هان؟تازه اگه بریم بازم کلی باید با اینا باشیم واین قضیه تموم نمی شه...
سورن:تازه اولشه کلی کار داریم اونجا...بد بختی هامون تازه شروع می شه
مانی برگشت عقب:چی می گین شماها؟


متین:هیچی عسل جون داشت در مورد مهمونی امشب حرف می زد خانوم ها رو که می شناسی مانی جون تا اسم مهمونی میاد ذهنشون مشغول می شه که چی بپوشن
مانی:ماشالا عسل خانوم هرچی بپوشن بهشون میاد...دیگه نباید نگرانی داشته باشن
لبخند مصنوعی زدم زیر لب با حرص بعد از زدن یه سقلمه ی جانانه به متین گفتم:
-من فکرلباسم دیگه بچه پورو؟
متین:پ نه پ انتظار داشتی می گفتم داشتیم در مورد عملیاتمون حرف می زدیم که چه جوری حالتون رو بگیریم ؟
عسل:هیــــــس یواشتر می شنون
سورن با اخم غلیظی بهمون نگاه کرد وبا حرص گفت:کم حرف بزنین کلی کار داریم...تندتر
عسل:کینگ کنگ...
سورن دوباره بااخم برگشت سمتم ویه ابروش رو داد بالا:چیزی گفتی؟
عسل:نـــ..نـــ گفتم باشه باشه
سری تکون داد ودوباره جلورفت...باز عصای معروف رو قورت داده عنق
رسیدیم به سالن کارخونه دودسته دارو قرص به صورت جداگانه بسته بندی شده بودن.
مانی رفت جلو و یکی از بسته های کوچیک رو که توش حدودا ده تا قرص تویه یه بسته پلاستیکی بسته بندی شده بودن برداشت...
مانی:اینا اصل کاری هاست
سورن پوزخندی به مانی زد وبسته رو ازدستش گرفت وبه قرص ها خیره شد
سورن:آره..خوب میشناسمشون..یه دوران از زندگیم رو باهاشون سپری کردم...شدن تنها همدمم هیچوقت یادم نمیره
مانی:هنوزم اهلش هستی؟
سورن:نه..نه..اگه قراره شادی داشته باشم باید طبیعی باشه نه مصنوعی
مانی:پس چرا خواستی باما تو قاچاقشون شریک بشی
سورن بسته رو روی بقیه بسته ها روی میز انداخت وبالبخند گفت:بخاطر اینکه سوداین قرص ها همون شادی طبیعی رو برام میاره منم که عاشق این شادی ام
همه زدن زیر خنده مانی هم زد پشت سورن
مانی:ای کلک...خب قرص های لاغری هم میخواین ببینین؟
متین:آره بدمون نمیاد اونا رو هم ببینیم
رفتیم سمت میزهایی که اونطرف سالن کارخونه بود وچند نفر با روپوش ودستکش های پلاستیکی مشغول بسته بندیشون بودن...
همینطور که از کنار میز راه میرفتیم وبه داروهای در حال بسته بندی نگاه میکردیم مانی برامون صحبت میکرد
مانی:ایناهم یه سری قرص های لاغریه...شربتش روهم داریم ولی زیاد به درد صادرکردن نمی خوره دردسر ونگه داریش سخته ونمیشه اکس هارو توش قایم کرد
عسل:یعنی تواین قرص ها میشه؟
مانی:آره تویه سری از این ها که ته کامیون چیده میشن اون بسته های کوچیک رو قرار میدیم...به همین راحتی
سورن:فردا صبح راه می افتیم؟
مانی:نه فردا صبح بار میزنیم دم دمای غروب راه می افتیم.
متین:پس شب می رسیم ایران؟مشکل گمرکی نداریم که
مانی:نه هماهنگ کردیم به محض رسیدنمون به ایران دوباره جنس هارو ازتو لنچ تو کامیون های مهندس سلطانی بار می زنیم...
متین:مهندس سلطانی؟
مانی:آره دیگه شرکت همکارمون تو ایران...بعد بار زدن با مهندس می ریم ویلای لواسون قرص های خودمون رو بر می داریم و قرص های مهندس رو می دیم بهش
سورن:بعدش چی؟
مانی:بعدش دیگه با ناصرخانه من زیاد چیزی نمی دونم تا همین جاش رو حالا پیش بریم بقیه اش می مونه واسه بعد
سورن:اما ما اومده بودیم بارزدن رو ببینیم
مانی:عجله نکن مهندس صادقی فردا بازدن رو هم می بینی فعلا فکر مهمونی امشب باش...ناهار رو با ما می خورین؟
متین:اگه اشکال نداشته باشه آره
مانی:چه اشکالی پس بریم دفتر من ناهار سفارش بدم...
بعداز ناهار ما اومدیم هتل و متین هم رفت خونه خودش
عسل:سورن؟
سورن:هوم؟
عسل:می شه یه زنگ به خانواده ام بزنم؟
سورن:بزن فقط طولانی نشه ها درمورد پرونده هم صحبت نکن شاید تلفن هامون رو شنود کنن
عسل:یعنی امکانش هست؟
سورن:وقتی نصفه شبی آدم می فرستن تو سوییتمون دیگه این کارکه براشون چیزی نیست
عسل:باشه باشه
نشستم روی تخت وگوشیم رو گرفتم دستم شماره ی خونه رو گرفتم دل تو دلم نبود بعد سه تا بوق گوشی رو برداشتند.
عرشیا:بله بفرمایید
عسل:سلام داداشی چطوری؟
عرشیا:بــــــــــه عسل خانوم گل چه عجب یادی از ما کردی خانوم رفتی اونجا چهار تا اجنبی دیدی پاک ما رو فراموش کردی،نه؟چه خبر؟کی میای؟سوغاتی برامون چی گرفتی؟همه چی خوب پیش میره؟
عسل:یواش بابا کدومش رو جواب بدم حالا؟
عرشیا:همه اش روخب؟
عسل:خبرکه سلامتی .فردا پس فردامیایم ایران ولی معلوم نیست کی بیام پیش شما...سوغاتی رو که تورو خدا بیخیال نمی ذارن برم خرید اینجا...هی همچین بدم پیش نمی ره...جواب سوالات رو گرفتی؟حالا بگوببینم توخونه چیکار می کنی مگه الان نباید شیراز باشی واسه دانشگاهت جناب مهندس کامپیوتر؟
عرشیا:وسط ترم اومدم مرخصی...بی سوغاتی پات رو توخونه نمی ذاری گفته باشم
عسل:باشه بزار ببینم این شوهرم منو می بره خرید یانه
عرشیا:خجالتم خوب چیزیه چه شوهرم شوهرم می کنه وایسا مامان بیاد اگه بهش نگفتم یه آشی برات نپختم...
عسل:مگه مامان خونه نیست؟
عرشیا:نچ...رفته خرید
عسل:ای بابا دلم براش تنگ شده بود خواستم صداش رو بشنوم
عرشیا:پس بگو واس خاطر ما زنگ نزدی...کاری نداری؟
عسل:خیلی خب عرشی جونم قهرنکن دیگه مگرنه از سوغاتی خبری نیست ها
عرشیا:باشه بابا بیا گوشام مخملی من که چشام آب نمی خوره تو چیزی واسه ما بخری
عسل:غزل چی؟غزل خونه نیست؟
عرشیا:چرا تواتاقشه...غـــــزل...غـــــ ــزل بیا عسله...اوه اوه عسل دختره رو انگار بهش گفتم تام کروزه اینقدر هوله
غزل:بده من گوشی رو کم چرت بگو...سلام آجی جونم...خوبی الهی دورت بگردم
همینجوری که می خندیدم:آره فدات شم..تو باز اونطوری دویدی سمت تلفن؟فرش زیرپات گیر نکرد باز؟
غزل:نه مامان بنده خدا از بس که خوردم زمین فرش رو ازاینجا برداشت...صد دفعه گفتم یه تلفن بی سیمی بگیریم کوگوش شنوا؟نگفتی عسلی خوبی خوش می گذره؟از آقاتون چه خبر؟
عسل:بدنیست بیشتر اوقات مهمونی های آنچنانی هستیم جات خالی...آقامون هم که هم چنان عصا قورت داده اونم عصای دومتری یه ذره انعطاف تو وجود این بشرنیست
غزل:آخی بمیرم الهی آجی چی می کشی؟لابدخیلی لاغر شدی نه؟
عسل:نه اتفاقا هیکلم همونه شاید چاقتر هم شده باشم...چه خبر از تو خانوم روانشناس؟تونستی این عرشیای مارو درمان کنی؟
غزل:اون که ازمحالاته...من که هیچ همه استادام هم جمع بشن از پس این پسره برنمیان...
عرشیا:کم پشت سرمن حرف بزنین
غزل:پشت سرچیه؟جلوروت دارم می گم
عسل:غزل آجی دعوا نکنین من خیلی نمی تونم صحبت کنم به مامان وبابا سلام برسون بهشون بگو یه زنگ بهم بزنن حتما
غزل:ای بابا ماکه اصلا حرف نزدیم باشه توهم به آقاتون سلام برسون حسابی هم مراقب خودت باش...می بوسمت خداحافظ
عسل:قربونت برم عزیزم توهم مراقب خودت باش خدانگهدارت عرشیا داداشی خداحافظ
عرشیا:خداحافظ گلم خداحافظ
گوشی رو قطع کردم وچسبوندمش به سینه ام...
چقدر دلم براشون تنگ شده بود...واسه خواهر وبرادرکوچیک وشیطونم.کاش زنگ نمی زدم حالا بی قرارتر شدم...


روی تخت دراز کشیدم وبه بچگی هامون فکر می کردم...به وقتی که من و عرشیا و غزل دور تا دور استخر می گشتیم ومامان چقدر حرص می خورد وهمش می گفت مراقب باشین...
ما 3تا به فاصله ی دوسال ازهم به دنیا اومده بودیم.
عرشیا 24سالش بود و فوق مهندسی کامپیوتر تو دانشگاه شیراز می خوند...یه مغز کامپیوتر حسابی بود...قرار بود دایی بعدتموم شدن درسش تو پلیس فتا براش کارجورکنه...داداشم از منم شر و شیطونتر بود...یه پسرشیرین ودوست داشتنی
غزل خواهرم 22 سالش بود و روانشناسی می خوند...ازما دوتا آروم تر بود شیطنت های من و عرشیا رو نداشت اما تا دلت بخواد باعرشیا تو سروکله ی هم می زدن موندم مامان اینا رو چطوری باهم توخونه تنها گذاشته...هیچوقت خدا باهم نمی ساختن اما بامن خوب بودن بالاخره خواهر بزرگه بودم دیگه هر کدومشون هم برای اینکه خودشون رو تودل من جا کنن کلی شیرین زبونی می کردن که روی همدیگه رو کم کنن...
صدای در افکارم رو پاره کرد
عسل:بله؟
سورن:می شه بیام تو؟
پاشدم روی تخت نشستم.
عسل:بفرمایید
سورن اومد توهنوز لباس های بیرون تنمون بود
سورن:زنگت رو زدی؟
عسل:آره ولی مادرم خونه نبود می خواستم باهاش حرف بزنم که نشد
سورن:اشکال نداره بعدا زنگ می زنی...واسه امشب لباس داری؟
عسل:مگه متین برام نمیاره؟
سورن:نه زنگ زد گفت خودتون برین خرید نمی تونه برات لباس بیاره
عسل:خب پس امشب چیکار کنیم؟
سورن:آماده شو بریم خرید؟
عسل:شماهم می خواین لباس بگیرین؟
سورن:نه من باید کت وشلوار بپوشم که دارم دیگه واسه چی خرید کنم؟واسه تو می ریم خرید.من دیگه حوصله لباس عوض کردن ندارم اگه می خوای لباس عوض کنی زود باش
عسل:باشه یه کم صبرکن حاضرشم
سورن رفت بیرون و من موندم و کمد لباسام...
یه شلوار جین مدل دار که کنارش از بالا تا پایین بند چرم قهوه ای ضربدری کار شده بود رو پوشیدم...با یه پیرهن دکمه دارآستین سه ربع قهوه ای تا زیر باسنم که وسطش یه کمر بند چرم قهوه ای می خورد.
یه کم آرایش مسی کردم وکفشای پاشنه 10 سانتی قهوه ای جلوبازم رو پوشیدم...یادم باشه یه کلاه کابوی هم بخرم تیپم شبیه مکزیکی ها شده بود...اسلحه هم که داشتم...بنگ بنگ...
با ادکلنم دوش گرفتم وعینک به مو رفتم بیرون...سورن از سرتا پای منو بررسی می کرد
سورن:می خوای بری عروسی؟
عسل:کی باتیپ اسپرت رفته عروسی که من دومیش باشم؟
سورن:حوصله مزاحم ندارم ها عسل
عسل:وا مگه من چمه؟من خوشگلم که تقصیر خودم نیست
سورن:اعتماد به نفست ستودنیه
عسل:اگه من خوشگل نیستم پس چرا گفتی حوصله مزاحم نداری؟زود باش اعتراف کن
یه لبخند شیرین دختر کش زد که تازه کشف کردم اونم وقتی می خنده یه چال رو گونه چپش میافته
عسل:چیه می خندی؟زودباش اعتراف کن من بابام قاضیه خوب بلدم اعتراف بگیرم ها
سورن:خیلی خب خوشگل که نه یکم بدنیستی ولی با این زبونی که تو داری بعید می دونم کسی بگیرتت
عسل:پس خبرنداری چندتا چندتا خواستگار رد می کنم آخریش هم یکی از همکارهای خودمون بود
قیافه اش عوض شد با ابروهای بالا داده ولحن موشکافانه پرسید:کی بود حالا؟من می شناسمش؟
عسل:نمی دونم می شناسیش یانه...سرگردکاوه معاون بخش فتا می شناسیش حالا؟
سورن:شهاب کاوه؟
عسل:پس می شناسیش آره خود خودشه
بااخم شونه ای بالا انداخت وروش رو برگردوند و مشغول پوشیدن کفش هاش شد
سورن:فکرنمی کردم شهاب اینقدر بد سلیقه باشه که به توپیشنهاد ازدواج بده ازش ناامید شدم قبلنا خوش سلیقه تر بود
عسل:نگوکه دلت نمی خواست جای اون باشی؟
سورن:اولا مگه جواب مثبت دادی که دلم بخواد جاش باشم؟دوما من عمرا همین چیزی دلم بخواد...مگه جونم رو از سر راه آوردم؟
عسل:خب آره دیگه قضیه گوشت وگربه هست دیگه
سورن: فعلا که جنابعالی متاسفانه زن منی...
عسل:خب خداروشکر که عملیاتمون زود تموم می شه ومنم از بندجنابعالی آزاد می شم
سورن:بدو که حوصله ندارم این حرفا روبشنوم دیربریم مهمونی غر غرهای متین روکی جواب بده؟زود باش...

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#19   Posted: 24 May 2014 16:16


 4 Star

ارسالها: 9253
قسمت دوازدهم

یکم که گشتیم پشت یه مغازه ی فوق العاده شیک ایستادیم... چشمم یه لباس پوست پیازی رنگ بلند رو گرفته بود که آستین های بلند وحریر مانند داشت.از روی سینه ام تا بالای زانوم تنگ و سنگدوزی شده بود..که وقتی نور به سنگ ها می خورد خیلی قشنگ نور رو به بازی در می آورد...از زانو به پایین هم حریر بود که نسبتا گشادتر از قسمت بالایی بود...درست مثه ماهی می موند لباسه...خیلی خوشگل وتو چشم بود... سورن:چشمت رو گرفته،نه؟ باذوق دستام رو کوبیدم به هم وتو چشماش نگاه کردم عسل:آره خیلی،قشنگه نه؟ سورن:اوهوم...بریم تو؟ دستم رو دوربازوش حلقه کردم یکم متعجب نگام کرد که من اصلا حواسم بهش نبود.حواسم فقط به لباسه بود که هر چه زودتر امتحانش کنم وببینم بهم میاد یانه...مطمئنن که بهم میاد با این هیکل قشنگم - باز رفتی تو کار اعتماد بنفس نه؟ -بیخیال وجدان نزن تو ذوقم دیگه -الهی باشه فعلا سورن:سلام آقا می شه اون لباسی رو که تو ویترین گذاشتین برامون بیارید بعد با دستش اشاره کوچیکی به لباس مورد نظر کرد و مرد رفت ته مغازه و یه لباس دقیقا مثه همون لباس رو برامون آورد فروشنده:واقعا خوش سلیقه اید این لباس زیباترین لباس شب مغازه ی ماست این رو نگی چی بگی آخه ولی خداییش راست می گفت خیلی خوشگل وخواستنی بود... سورن:کیفت رو بده به من برو پرو کن عسل:باشه...کیفم رو دادم دستش و با ذوق رفتم تو اتاق پرو تا بپوشمش...دل تو دلم نبود پوشیدمش و برگشتم سمت آیینه... وای خدای من چه خوشگل شدم نورلامپ های سفید اتاق می خورد به سنگ دوزی های لباس و حسابی برق می زد... منم که عاشق چیزای برق برقی...تازه فهمیدم حریرهای آستین هاش و پایین لباس اکلیل دار بود و می درخشید...وای خدا نمی رم از ذوق خوبه... -درسته بهت میاد ولی سروان کولی بازی در نیار -توچرا دقیقا من هر وقت خوشحالم تو به من ضد حال می زنی؟درضمن سروان گفتنت دیگه چیه؟ -می گم بگم سروان شاید یکم ازخودت خجالت بکشی... سورن:عسل نپوشیدی؟ عسل:چرا..چرا..پوشیدم یه دقیقه وایسا.. در رو باز کردم سورن دستش رو گذاشته بود رو دیوار اتاق و کج ایستاده بود وپاهاش رو به طور قشنگی ضربدری کنار هم گذاشته بود...نگامو که وضعیت بدنش گرفتم تازه متوجه صورتش شدم...خیره شده بود بهم وبا یه برق تحسین آمیزی تو چشماش نگام می کرد عسل:چطوره؟خوبه نه؟ بازهم هیچی نگفت انگار که مات من شده بود.دستی جلوی صورتش تکون دادم.انگار که تازه به خودش اومده بود سری تکون دادوپرسید:چیزی گفتی؟ عسل:خوبی سورن؟حواست کجاست؟می گم چطوره؟خوبه یانه؟ سورن تا اومد حرفی بزنه متوجه فروشنده شدم که ازپشت میزش داشت سمت ما می اومد و خیره به من نگاه می کرد. با انگلیسی غلیظی گفت:من به شوهر شما حق می دم که زبونش بند بیاد این لباس درتن شما واقعا زیباست...عین مهتاب می درخشید ناخداگاه نیشم شل شد:ممنونم سورن با اخم به فروشنده نگاه کرد و انگار که دوباره اون سورن گند دماغ سر و کله اش پیداشده باشه گفت:آره خوبه درش بیار بیا بیرون..منم می رم حساب کنم نیشم بسته شد پسره ی...3 ساعت داره خیره من ونگاه می کنه و فکش می خوره به زمین حالا می گه خوبه...اونم بااون لحن مسخره اش...واقعا که...خدا به داد زنش برسه -ببخشید وسط بد وبیراه هاتون می پرم ها فکرکنم در حال حاضر شما زن آقا سورنی... -خب خدا بیاد به دادمن برسه دیگه لباس رو از تنم در آوردم وبا قیافه ی آویزون رفتم بیرون ولباس رو روی پیشخوان گذاشتم. فروشنده هم لباس رو برام بسته بندی کرد وداد دستم.سورن هم که قبل اومدن من حساب کرده بود دستم رو گرفت وبعد از خداحافظی زیر لبی که منم نشنیدم اومدیم بیرون...محکم دستم رو گرفته بود وتویه پاساژقدم می زد عسل:سورن می شه دستم رو آرومتر بگیری دستم کبود شد فشار دستش رو کمتر کرد... عسل:حالا کجا می خوایم بریم؟ سورن:کفش واسه لباست نمی خوای؟ عسل:چرا...اما بااین اخم ها نه.چیزی شده؟ سورن:دوست ندارم وقتی یه لباسی می پوشی هزارتا چشم هیز نگات کنه...توامانتی دست من...این که فروشنده بود و کلی دختر روزی هزاربار تو مغازه اش رفت و آمد می کنه اینجوری آب از دهنش راه افتاده بود دیگه تو مهمونی امشب که... عسل:می خوای لباس رو پس بدم که راحت باشی تو؟ سورن:بیخیال بهت می اومد حیفه فقط از کنارم تکون بخوری خونت حلاله ها گفته باشم عسل:اینطوری که من می بینم همیشه خونم حلاله بهم نگاه کرد ویه لبخند کمرنگ بهم زد سورن:اونجا یه کفش فروشیه بیا اون سته فکرکنم به لباست بیاد به اونجایی که سورن اشاره می کرد خیره شدم راست می گفت یه ست کیف وکفش برق برقی خوشگل رنگ لباسم.اونم خریدم. یه بلیز مردونه هم رنگ لباسم واسه سورن گرفتیم که یکم تو مایه های شکلاتی بود...بعد صرف یه لیوان نسکافه خوش طعم به سمت هتل حرکت کردیم سورن:من می رم دوش بگیرم توهم آماده شو که دیر نریم عسل:منم می خوام برم دوش بگیرم آخه سورن:من زود میام یه چند دقیقه بیشتر طول نمی کشه اینو گفت و پرید تو حموم...یکم با گوشیم سرگرم شدم و بازی کردم.خداییش راست می گفت حموم هاش بیشتر از ده دقیقه طول نمی کشید.با یه حوله تن پوش سورمه ای اومد بیرون سورن:بیا برو نوبت توهه به سرعت باد پریدم توحموم.باز این انواع بوها رو تو این حموم راه انداخت...چقدر این شامپو داره آخه... یه نیم ساعتی تو حموم بودم و بعد تو رختکن حوله مو پوشیدم و رفتم بیرون.خدارو شکر حوله هامون تن پوش بود و از تمام اتفاقات یهویی(ناگهانی) می شد جلوگیری کرد. جز اون یبار توخونه ی متین که حوله مو نبرده بودم.وقتی رفتم تو اتاق سورن تو اتاق نبود.منم تند تند حاضر شدم. لباس خوشگلم رو پوشیدم و یه ارایش پوست پیازی گلبهی کردم که درخششم رو دو چندان می کرد.رفتم تو اتاق سورن حاضر بود نشسته بود رو به روی تلویزیون و داشت خبر نگاه می کرد.
عسل:من حاضرم بریم سرشو برگردوند یه نگاه گذرا بهم کرد و دوباره به صفحه تلویزیون خیره شد. سورن:بزار اخبار رو ببینم الان تموم می شه عسل:جواب متین رو خودت می دی ها.خود دانی شونه ای بالا انداختم و رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان آب برای خودم ریختم و نصفش رو سر کشیدم و بقیش رو گذاشتم رو میز. سورن که معلوم بود اخبارش تموم شده از پشت سرم گفت:یه لیوان آبم برای من بریز برگشتم و نگاش کردم.خیره شد تو چشام.چشم ازش گرفتم. عسل:هر کی آب می خواد خودش برای خودش می ریزه سورن:اوه چه بداخلاق... دست برد و لیوان منو برداشت از روی میز و درست از قسمتی که رد رژلب گلبهی رنگم روی لیوان بود اب خورد. تا خواستم بگم که نخور اون لیوان من بود همه ش رو سرکشید عسل:تو دیوونه ای واقعا خب برای خودت آب می ریختی دیگه این چه کاری بود. سورن:حوصله نداشتم خب... بعد چشمکی زد و رفت تو حال... سورن:اونجوری منو نگاه نکن بدو دیگه عسل دیر می شه ها. یکم از شوک کارش دراومدم و کیفم رو برداشتم و دنبالش رفتم بیرون...تو آسانسور کنارش ایستادم.دستم رو محکم گرفت تو دستش...یا خدا این دیگه چرا اینجوری شد؟نکنه شب آخری گفته حیفه حالش رو نبرم بزارم بره نکنه یه کاری کنه...خدایا خودت هوامو داشته باش
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#20   Posted: 24 May 2014 16:17


 4 Star

ارسالها: 9253
یکم سعی کردم که دستم رو از تو دستش در بیارم که دستم رو محکم تر گرفت...رنگ نگاهش از اون سورن بی تفاوت به سورن جدی بدل شد...این آدم بشو نیست...یهو مهربون می شه جدی میشه تعادل رو حی نداره این بشر...خدایا خودت شفاش بده... سورن:چیه چرا اونجوری به من زل زدی؟بیا بیرون دیگه...به خدا آسانسور پایینتر از پارکینگ نمی ره ها.. یه پشت چشمی براش نازک کردم و اومدم بیرون از آسانسور هنوز دستم رو تو دستش گرفته بود... عسل:می شه دستم رو ول کنی سورن که دوباره جدی شده بود(گفتم تعادل روحی روانی نداره...در جریان هستین که؟)نه نمی شه... عسل:می شه بپرسم چرا؟ سورن:اوهوم می شه...بپرس یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم و با لحن تمسخر آمیزی گفتم عسل:خب چرا دستم رو ول نمی کنید جناب سر... نگاه سریع سورن باعث شده بقیه کلمه سرگردم رو بخورم سورن:یوقت اونجا از اون سوتی ها ندی ها عسل:خیلی خب حالا...جواب سوالم رو ندادی سورن:واسه اینکه امشب بگی نگی یکم تو چشمی و قشنگ شدی نمی خوام با مزاحم جماعت در بیافتم...پس از همین الان تا آخر مهمونی دستت رو از دست من جدا نمی کنی...فهمیدی؟ عسل:خب یه مشکلی هست...نمی شه سورن:چه مشکلی؟چرا نمی شه؟ عسل:خب اگه یه کدوممون گلاب به روتون بخوایم بریم دستشویی اونوقت نمی شه همچنان دست تو دست هم باشیم که... رنگ نگاهش از اون حالت موشکافانه وپرسشگرانه به رنگ مهربون تری تغییر یافت. - اوه جونم رفتی تو کار مودبی و این حرفا من واقعا به تو افتخار میکنم به عنوان یه وجدان...رنگ شناسی نگاهتم خوب شده ها جدیدا.... - ای بابا بزار حرفمو بزنم وجدان رشته کلامم رو پاره کردی... سورن پوزخندی زد وگفت:خب اونم راه داره من پشت در منتظرت می مونم عسل:خب اونجوری من راحت نیستم کلافه دستی توموهاش فرو کرد وگفت:وای...عسل بسته...یه فکری می کنیم حالا واسش...فقط اونجا خواهشا از من یا متین دور نشو سوار شو از کار وزندگی مون انداختی بابا با این حرفای... عسل:او او او...حواست رو جمع کن ها با من درست حرف بزن سورن:ببخشید سرکار خانوم پرنسس پشت چشمی براش نازک کردم و دستم رو بردم سمت ظبط و روشنش کردم... سرمو کردم به سمت پنجره و زیر لب با آهنگ همخونی می کردم... تو رو دیدم نفسم بنداومد دل من یک دفعه یه حالی شد نمی دونم که هوا سهمگین بود یازمین زیر پاهام خالی شد من به چشمای خودم شک کردم این همه می شه مگه زیبایی؟ مثه تو حتی تو خواب هامم نیست نمی شه حتی بگم رویایی به خودم اومدم وحس کردم تو بهشتم اما این دنیا بود توزمان گم شدم و هرلحظه مثه یه خاطره از فردا بود من هنوزم به چشمام شک دارم تو هنوزم با منی اینجایی اگه بیداریه من دیوونم اگرم خوابه که تو رویایی من به چشمای خودم شک کردم این همه می شه مگه زیبایی؟ مثه توحتی توخواب هامم نیست نمی شه حتی بگم رویایی (خاطره فردا-خواجه امیری) با خودم داشتم فکر می کردم نکنه سورن این آهنگ رو برای من گذاشته
باز رفتی تو فاز توهم؟خوبه خودت ضبط رو روشن کردی ها -ای بابا راست می گی.خب شایدم از قصد گذاشته روی این آهنگ که وقتی من ضبطو روشن کردم این آهنگ بیاد؟ -وای...تو آدم نمی شی -بی ادب...خودت آدم نمی شی وجدان بد در حال دعوا با وجدانم بودم که رسیدیم به یه باغ خوشگل...تا حالا تواین ویلا شون نیومده بودیم. یه باغ بزرگ بود که کمی پیاده روی داشت و راهش با سنگ ریزه پوشیده شده بود...دو طرفش پراز درخت بود کم کم به وسط های باغ رسیدیم یه استخر به صورت ال مانند کنار ساختمون سه طبقه ی سفید رنگ وجود داشت... تلالو نور آب روی ساختمون افتاده بود وساختمون رو جلوه قشنگتری می بخشید...مهمونی اصلی تو یه باغ کنار استخر بود...دور همی آره جون خودتون این دور همیه؟به این شلوغی انگار عروسیه... مانی:درود بر مهمونای عزیز تازه واردمون سورن و متین باهاش دست دادن...منم به اکراه دستم رو به سمتش دراز کردم دستم رو بوسید و چشمکی زد که از نگاه تیزبین سورن پوشیده نموند. مانی:مثه این که ستاره امشب پیدا شد...ستاره که البته...نگاهی از سرتا پای من کرد وادامه داد:نه ماه امشب پیدا شد...واقعا فوق العاده می درخشید پرنسس زیبا... سورن دستم رو بیشتر تو دستش فشار داد ومنم مجبور شدم با وجود دردی که تو دستم احساس می کردم لبخند مصنوعی بزنم و در جواب مانی که با اون چشمای هیزش داشت منو می خورد بگم عسل:ممنون شما لطف دارید. سارا جون کجاست؟ مانی اخماش رفت تو هم وگفت:نمی دونم شونه ای بالا انداخت وبا ببخشید کوتاهی به سمت چندتا مرد دیگه رفت عسل:این چش بود؟ سورن:به ما چه آخه؟ متین:مثه اینکه با سارا بحثشون شده وباهم کات کردن عسل:نه بابا یعنی تا این حد؟چرا آخه؟سرچی؟ متین:فعلا که اینجوری شده...منم نمی دونم سورن:بیا گل بود به سبزه نیز اراسته شد...اون موقع که سارا تو بغلش بود چشم از عسل برنمی داشت حالا که دیگه با اونم تموم کرده همش می خواد دور وبر این بپلکه... متین:باید حسابی مواضبش باشیم عسل:بابا اون قدر هاهم خطرناک به نظر نمیاد متین:هست خانومی من از گندهای اون خبر دارم...وقتی با سارا هم بود کلی دختر دور وبرش بود چشمای هیز اون سیری نا پذیره عسل:پس خوب شد گورش رو گم کرد.رفت سورن مهربونتر نگام کرد و دهانش و اورد دم گوشم. سورن:دیدی گفتم پیشم باش...اون گرگه دندونش رو تیزکرده واست ها عسل:خودم می دونم...نصیری داره میاد طرفمون بسته... چند ساعت گذاشت.لعنتی حالم بهم خورد از این مهمونی آخرشون...دیگه شورش رو در آوردن.یه مشت آدم ریختن کنار هم هی مشروب می خورن و به در ودیوار می خندن و 4نفر اون وسط قر می دن...بقیه هم با چشماشون هم دیگه رو بر انداز می کنن که فلانی چی تنش بود.موهاش و دیدی فلان بود پلان بود... زهرمارم شد این مهمونی چرت وپرت خوب شد سورن جوش اورد سریع برگشتیم مگرنه اسلحه ام رو در می آوردم یکی یدونه تیر تو مغز پوکشون خالی می کردما... مخصوصا اون مانی بی همه چیز از اول تا آخر مهمونی زل زده بود بهم.با یه لبخند مسخره کج نگاهم می کرد. خوب شد سارا گذاشتش رفت.مردک وقتی با سارا بوده با چند نفر دیگه رابطه داشته.ولی بخاطر اینکه سارا وضعش توپ بوده نمی خواسته سارا رو از دست بده نذاشته بود سارا از روابط مخفیانه آقا بو ببره...آخر سرم یکی از معشوقه های چشم آبی خارجی آقا که ازش باردار شده بود اومد و همه چی رو گذاشت کف دست سارا... همه این هارو خودم تو مهمونی از اینور واونور کشف کردم پس چی فکر کردین به من می گن سروان عسل آرمان...خانوم مار پل هم یه مدت زیر دست خودم کار می کرد دیدم هی همچین بدک نیست گذاشتم بره تنها واسه خودش کارکنه... -چقدر حرف می زنی تو؟ - وجدان نزن تو ذوقم اصلا حوصله ندارما ندیدی سورن نزدیک بود مانی رو خفه کنه؟ -اوه خداییش راست می گی... - پس چی که راست می گم.ولی خداییش خیلی حال کردم وقتی مانی با اون چشم های هیزش داشت منو می خورد واومد درخواست رقص بده سورن حالش رو گرفت وبا اون استایل خشنش گفت:خودش صاحب داره اگه بخواد برقصه با خودم می رقصه آقا مانی. نه خداییش حال کردم مانی هم عین این دخترهای لوس وافاده ای پشت چشم نازک کرد ورفت اونور.ولی تا آخر مهمونی اینقدر بهم زل زد که سورن جوش آورد و گفت بریم هتل. اونم بعد از صرف چند تا گیلاس مشروب...خدا به دادم برسه این مستِ مست نباشه کار دستم بده یوقت؟می شم عین این سریال های آبکی ماهواره وفارسی 1 همه چی از یه مستی شروع می شه بعد تخت خواب...بعدشم دیالوگ همیشه تکراریه اوه عزیزم من ازتو حامله ام ما نمی تونیم از هم جدابشیم نه... به افکار خودم خندیدم اونم بلند بلند...اینقدر تنها موندم با یکی درد دل نکردم دیوونه شدم زدم به سیم آخر...آی غزل ...آی غزل...کجایی دختر دلم برای اینکه بپریم رو تختم و تا صبح کلی باهم درد دل کنیم وآخرشم چندتا بالش تو سرهم بکوبیم و بخوابیم تنگ شده...اینقدر با این وجدانه هم حرف زدم اونم دیوانه کردم سورن:عسل کجایی تو؟
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
صفحه  صفحه 2 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی

آقای مغرور،خانم لجباز


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2022 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA