تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

داستان های فكاهی

صفحه  صفحه 1 از 10:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#1 | Posted: 21 Sep 2011 04:24 | Edited By: marmolakman
سلام به بچه های گل انجمن امیدوارم از این داستانهای فكاهی لذت ببرید


شكلات مسهل!


نزديكيهاي ساعت 9 بود كه تقريبا همه اعضاي گمرك خرمشهر براي بازكردن و تفتيش چند صندوق چوبي بزرگ خوش ظاهر كه از آمريكا آمده بود گرد يكديگر جمع شدند. پيشخدمتها با تيشه و تبر به كندن ميخ و تخته‌هاي روي جعبه مشغول شدند و پس از آنكه پوشال روي صندوقها را پس زدند بوي خوشي برخاست كه همه مطمئن شدند صندوق‌ها محتوي شكلات مي‌باشند.

طبق معمول در يك قوطي باز شد و يكي از كارمندان براي خود و رفقايش از آن شكلاتها مقداري برداشت. طعم و مزه شكلاتها نيشها را باز كرد و دهن همه به جنبش افتاد و متعاقب آن چندين بسته ديگر مورد ناخنك حضرات از رئيس گرفته تا مامورين جزو اداره قرار گرفت و گذشته از آن هر يك از اعضا چندين بسته نيز براي اهل بيت خود كنار گذاشتند كه موقع ظهر با خود ببرند!

يك ساعت بعد صندوقها ميخكوب و براي تحويل شدن به صاحب جنس آماده بدو و كارمندان نيز در پشت ميزهاي خود مشغول كار شدند ولي گاهگاهي صداي زنگ بلند مي‌شد و كارمندان به پيشخدمتها ارد آب خوردن مي‌دادند.

لحظه به لحظه مرض عطش در عمارت گمرك شدت يافت و به فاصله نيم ساعت بشكه حلبي بزرگ عمارت گمرك خالي و دوباره پر از آب شد ولي تشنگي كارمندان از بين نرفت! رئيس خواست به منزل جيم شود ديد معاون اداره تقاضاي دوساعت مرخصي كرده و ساير اعضا نيز هركدام به بهانه‌اي طلب مرخصي نموده و قصد خروج را دارند. ناچار در جاي خود باقي ماند.

صداي قار و قور شكم اعضاي دله گمرك از هر طرف بلند بود و در عرض چند دقيقه هجوم عمومي به طرف مستراح شروع شد ولي بدبختانه يا خوشبختانه عمارت گمرك بيش از يك آبريزگاه گلي و يك آفتابه حلبي نداشت. لحظه به لحظه مراجعه كنندگان مستراح زيادتر شد و بعد از يك ربع هيچكس در اتاقها ديده نمي‌شد. همه براي رفتن به مستراح از سروكول هم بالا مي‌رفتند. فراش، انديكاتور نويس، بازرس، هيچكدام طاقت يك دقيقه انتظار را نداشتند. هر كس هم كه داخل جايي بود به اين زوديها كارش تمام نمي‌شد به همين جهت هر كس داخل مي‌شد يك فصل فحش از بيروني‌ها مي‌شنيد تا كارش تمام شود و بيرون بيايد.

جناب رئيس به گمان اينكه آنجا هم تك و توش بر مي‌دارد با طمطراق عازم شد ولي احدي ملاحظه او را نكرد. كم كم صداي او هم بلند شد كه: منتظر خدمتتان مي‌كنم، به بندرعباس انتقالتان مي‌دهد، حمالها، فلان فلان شده‌ها، چرا ملاحظه رئيس و مرئوسي را نمي‌كنيد؟

ولي هيچكدام از اين حرفها و تعارفها اثري نداشت! در اين گيرودار رئيس بيچاره دفعتا متوجه خود شد و ديد كه شلوار خود را مظفرانه كثيف كرده است! خواست به گوشه‌اي برود و شلوار خود را عوض كند كه ناگهان اتومبيل شيك آخرين سيستمي جلوي عمارت گمرك ترمز كرد و يكي از بازرسهاي معروف گمرك جنوب كه مامور سركشي گمرك خرمشهر بود پياده شد.

اولين چيزي كه نظر او را به خود جلب كرد اين بود كه در گزارش خود بنويسد: نبودن پاسبان جلوي عمارت.... از پله‌ها بالا رفت، هيچكدام از اعضا را نديد. از درون اتاقها هم صداي نفس‌كشي شنيده نمي‌شد. بدبخت با عصبانيت به طرف اتاق رئيس رفت. رئيس بدبخت از مشاهده بازرس خود را باخت و رنگ از رويش پريد و از اينكه به علت اشكالات فني! نمي‌توانست از جا بلند شده و تعارف بكند بي‌اندازه شرمگين شد با اين حال با لكنت زبان خير مقدمي گفت و اضافه نمود كه به علت رماتيسم و درد پا قادر به تكان خوردن نيستم و بعد هم زنك زد تا فراش آمده و براي مهمان تازه وارد چاي و شيريني بياورد ولي هيچكس در راه‌روهاي عمارت وجود نداشت تا به زنگ رئيس پاسخ دهد!

بازرس در حالي كه از اين قضيه در فكر فرو رفته بود چند دور با عصبانيت طول اطاقها را طي نمود و در اين اثنا يكمرتبه چشمش از پنجره به بيرون افتاد و از مشاهده هجوم اعضا و معاون گمرك به مستراح بي‌اختيار خنده‌اش گرفت. مخصوصا چندنفري كه طاقت نياورده و دولادولا در گوشه‌هاي حيات، پشت درخت‌‌هاي نخل مشغول! شده بودند، توجهش را بيشتر جلب كرده و بر تعجبش افزوده بود! بوي تعفن گيج كننده‌اي فضاي گمرك را معطر ساخته بود!

تمام اين جريانات كه باعث رسوايي كارمندان گمرك گرديده بود شاهكار يك جوان ارمني بود كه مرتبا از آمريكا شيريني و شكلات وارد مي‌كرد و چون هردفعه بيش از نصف هر صندوق را آقايان محض تبرك! مي‌چشيدند و طبق معمول هيچ مرجعي هم براي شكايت نداشت، حقه‌اي به كار زده و يك بار سفارش داده بود كه براي او شكولاكس يعني شكلات مسهل بفرستند و به طريقي كه ملاحظه شد به بهترين وجهي انتقام خود را از شكمهاي دله كارمندان گمرك خرمشهر گرفت!
     
#2 | Posted: 21 Sep 2011 11:48
شرافت!

براتعلي شرافت، از آن بيشرف‌هاي بي‌پدر و مادر بود كه دلالي محبت مي‌كرد و دست اخترا در دست اصغر مي‌گذاشت و حق‌المواصله‌اي مي‌گرفت. جيب مي‌بريد، از خانه مردم بالا مي‌رفت، خلاصه جامع‌المحسنات بود و آنچه خوبان همه داشتند او تنها داشت!

گردش روزگار براتعلي شرافت را به شاگردي تجارتخانه ... گماشت. چندماهي از خدمت براتعلي در تجارتخانه نمي‌گذشت كه خوي خيانت پيشگي ايشان عود كرد و روزي پنهاني دستي در كشوي ميز كردند و مبلغي را از كشوي ميز، به جيب مبارك خود منتقل نمودند و جيم الف جارا دمش دادند و زدند به چاك محبت!

چندماهي گذشت... مردم شرافت را ديدند كه دور كوچه و بازار دست فروشي مي‌كند و از آن سرمايه حلال! نان حلالي پيدا مي‌كند! روز به روز كار براتعلي بالا مي‌گرفت و كم‌كم صاحب دكاني شد و پس از چندي دكان به تجارتخانه‌اي مبدل شد و پشت سر هم ده و لوازم منزل و باغ و باغچه بود كه براتعلي شرافت امروزي و پاانداز ديروزي به نام خود قبال مي‌كرد. (راستي كه سرمايه حلال چه مي‌كند؟ چه مي‌شود كرد... بركت در پول حلال است!)

همين شرافت كه همه او را سربار مردم مي‌دانستند از همين مردم تقاضاي دختري كرد و به زبان حال مي‌گفت: سالها من پيوند محبت ميزدم، امروز مي‌خواهم يكي پيدا شود و دست ضعيفه عفيفه‌اي را در دست من بگذارد. چون ديگر كار شرافت بالا گرفته بود، كدام پدري بود كه آرزوي پدرزنيش را نداشت و كدام دختري بدش مي‌آمد كه زير سايه او لم بدهد؟!

بالاخره دختري پيدا شد و عروسي سر گرفت و يك ماه بعد از عروسي، شرافت هوس كرد سري به خانه خدا بزند و استخواني سبك كند و خود را يك عدد حاجي‌آقاي پرهيزكار، تحويل مردم بدهد و در ضمن با استفاده از اين اتيكت بر اعتبار خود بيفزايد!

بار سفر بسته شد و شرافت با سلام و صلوات از دروازه بيرون رفت. پس از دو سه ما خبر رسيد كه آقاي حاجي براتعلي به مسقط‌الراس خود معاودت فرمودند. كارتها چاپ شد و سور مفصلي به مردم خورانيدند. مردم با سر و سبيل چرب از خانه حاج‌آقا بيرون مي‌آمدند و از نجابت و تقوا و خلوص نيت ايشان سخنها مي‌گفتند و تعريف‌ها مي‌كردند. راستي كه مردم همه بنده شكمند و همه فراموش‌كارند!

يك سال گذشت. روزي از روزها حاج آقا كنج حجره نيمه تاريك خود تك و تنها نشسته بود و راجع به گذشته و حال خود فكر مي‌كرد و با خود مي‌گفت: پولدار نشدم؟ كه شدم، حاج آقا نيستم؟ كه هستم، زن نگرفتم؟ كه گرفتم، خانه و حجره و ملك و باغ ندارم؟ كه دارم، مردم متقي و درست كارم نمي‌دانند؟‌كه مي‌دانند، پشت پاكتها كه او ولايات مي‌رسد، جناب عمده‌التجار و افتخارالحاج حضرت آقاي حاج براتعل آقاي شرافت نمي‌نويسند؟ كه مي‌نويسند، اما افسوس...!

مي‌دانيد حاج‌آقا چرا افسوي مي‌خورد؟ براي اينكه اولادش نمي‌شد! طبيب به او گفته بود كه در بيضه شما به علت سوزاك مزمني كه داشته‌ايد نقصي هست كه نمي‌تواند اسپرماتوزوئيد بسازد و ناگزير بايد به يكي از كشورهاي خارج براي معالجه مسافرت بفرمائيد.

حاجي در آرزوي داشتن يك كره خر دلش غنج مي‌زد و بالاخره خود را راضي كرد كه با همان ريش و پشم براي معالجه سري به آمريكا بزند!

بار سفر بسته شد و حاج‌آقا در آمريكا خدو را به يكي از اطباء امور جنسي معرفي كرد و به دستور او در يكي از بيمارستانها بستري شد و طبيب، بيضه او را درآورد و به جاي او بيضه سگ را گذاشت و پس از بهبود، او را روانه ايران كرد.

حاج‌آقا در هواپيما از خوشحالي جفتك مي‌انداخت و با محتويات تنبان خود عشق مي‌ورزيد! و آرزومند بود كه با اسلحه سرد يك جنگ ولرمي با مادر بچه‌هاي آينده بكند!

حاجي آمريكايي وارد وطن شد و به منزل رفت و با متعلقه خود ديده بوسي شهوتناكي كرد و با هم دراز به دراز خوابيدند و لحاف را سرشان كشيدند و در آزمايشگاه! مشغول آزمايش شد!

تير حاج‌آقا به هدف! خورد و پس از يكي دو ماه شكم زوجه رفته رفته بالا آمد و بعد از 9 ماه و 9 روز و نه دقيقه فرياد زنانه آخ مردم... اينور دلم... اونور دلم.... از خانه حاج براتعلي آقاي شرافت بلند شد و حاج آقا داراي پسري شد كه اسم او را عبدالعلي گذاشتند ولي از آن زوزه‌هايي كه عبدالعلي‌خان از همان روزهاي اول مي‌كشيد معلوم بود كه تخم سگ است و صداهايي از خود در مي‌آورد كه غير از صداي بچه آدميزاد بود!

از آنجايي كه روزگار هيچكس را راحت نمي‌گذارد و دست طبيعت هميشه شاسي ناراحتي‌ها را فشار مي‌دهد، حاج آقا هم به ناراحتي جديدي دچار شد، يعني خوي سگي! به تمام جهات در ايشان بروز كرد.

حاجي آقا با اينكه قبل از رفتن به آمريكا خيلي مقدس شده بود و پس از ادرار كردن با جام برنجي پر از آب تطهير مي‌كرد، ده ماه پس از مراجعت از آمريكا هنگام ادرار كردن، كنار ديوار مي‌ايستاد و يك پاي خود را بلند مي‌كرد!

هر وقت در منزل گوشت بار مي‌كردند، موقع كوبيدن گوشت، حاج‌آقا استخوانش را مي‌قاپيد و فرار مي‌كرد و زير ناودان مي‌رفت و دمرو مي‌خوابيد و استخوان را مانند سگ ميان دو دستش مي‌گرفت و مي‌ليسيد!

نيمه‌هاي شب از هر جا صداي سگ بلند مي‌شد، حاجي‌آقا از رختخواب برميخاست و به پشت بام مي‌رفت و دور پشت بام مي‌دويد و صداهاي ناهنجار از خود در مي‌آورد.

هر كس براي منزل ايشان «تعارفي» مي‌آورد، حاجي‌آقا به جهت سپاسگزاري به خاك مي‌افتاد و پاي او را مي‌ليسيد!

پس از دو ماه در يكي از جرايد كثيرالانتشار كشور اين سطور تحت عنوان حادثه عجيب با حروف درشت به چشم مي‌خورد: به طوريكه خبرنگار ما از قم اطلاع مي‌دهد، حاج براتعلي شرافت كه از محترمين قم مي‌باشد، نيمه‌شب گذشته طفل دوماهه خود عبدالعلي را خورده است!!!
     
#3 | Posted: 21 Sep 2011 11:49
داستان عينك من (مهدي سهيلي)

به قدراين اين حادثه زنده است كه از ميان تاريكي‌هاي حافظه‌ام روشن و پرفروغ، مثل روز مي‌درخشد. گويي دو ساعت پيش اتفاق افتاده، هنوز در خانه اول حافظه‌ام باقي است.

تا آنروزها كه كلاس هشتم بودم خيال مي‌كردم عينك مثل تعليمي و كراوات يك چيز فرنگي مآبي است كه مردان متمدن براي قشنگي به چشم مي‌گذارند. دايي جان ميرزا غلامرضا كه خيلي به خودش ور مي‌رفت و شلوار پاچه تنگ مي‌پوشيد و كراوات از پاريس وارد مي‌كرد و در تجدد افراط داشت به طوري كه از مردم شهرمان لقب مسيو گرفت، اولين مردم عينكي بود كه ديده بودم. علاقه دايي جان در واكس كفش و كارد و چنگال و كارهاي ديگر فرنگي مآبان، مرا در فكر تقويت كرد. گفتم هست و نيست، عينك يك چيز متجددانه است كه براي قشنگي به چشم مي‌گذارند.

اين مطلب را داشته باشيد و حالا سري به مدرسه‌اي كه در آن تحصيل مي‌كردم بزنيم. قد بنده نسبت به سنم هميشه دراز بود. ننه، خداحفظش كند، هر وقت براي من و برادرم لباس ميخريد ناله‌اش بلند مي‌شد. متلكي مي‌گفت كه دو برادري مثل علم يزيد مي‌مانيد. دراز دراز، ميخواهيد بريد آسمان شوربا بياوريد. در مقابل اين قد دراز چشمم سو نداشت و درست نمي‌ديد. بي‌آنكه بدانم چشمم ضعيف و كم‌سو است، چون تابلو سياه را نمي‌ديدم بي‌اراده در همه كلاسها به طرف نيمكت رديف اول ميرفتم. همه شما مدرسه رفته‌ايد و ميدانيد كه نيمكت اول مال بچه‌هاي كوتاه قد است.

اين دعوا در كلاس بود. هميشه با بچه‌هاي كوتوله دست به يقه بودم. اما چون كمي جوهر شرارت داشتم طفلك‌ها همكلاسان كوتاه قد و همدرسان خپل از ترس كشمكش و لوطي‌بازيهاي خارجي از كلاس، تسليم مي‌شدند اما كار به اينجا پايان نمي‌گرفت. يك روز معلم خودخواه لوسي دم مدرسه يك كشيده جانانه به گوشم نواخت كه صدايش تا وسط حيات مدرسه پيچيد و به گوش بچه‌ها رسيد. همين طور كه گوشم را گرفته بودم و از شدت درد برق از چشمانم پريده بود، آقا معلم دو سه تا فحش چارواداري به من داد و گفت: چشمت كوره؟ حالا ديگه پسر اتول خان رشتي شدي؟ آدمو تو كوچه مي‌بيني سلام نمي‌كني؟

معلوم شده ديروز آقا معلم از آن طرف كوچه رد مي‌شده و من او را نديده و سلام نكرده‌ام. ايشان هم عملم را حمل بر تكبر و گردن كشي كرده و اكنون انتقام گرفته و مرا ادب كرده است.

در خانه هم بي دشت نبودم. غالبا پاي سفره ناهار يا شام بلند مي‌شدم،‌ چشمم نمي‌ديد، پايم به ليوان آب خوري يا بشقاب يا كوزه آب مي‌خورد. آب مي‌ريخت يا ظرف مي‌شكست. آن وقت بي آنكه بدانند و بفهمند كه من نيمه كورم و نميبينم خشمگين مي‌شدند. پدرم بد و بيراه مي‌گفت. مادرم شماتتم مي‌كرد. مي‌گفت:‌به شتر افسار گسيخته مي‌ماني! شلخته و هردم‌بيل و هپل و هپو هستي، جلو پايت را نگاه نمي‌كني، شايد چاه جلوت باشد و در آن بيفتي. بدبختانه خودم هم نمي‌دانستم كه نيم كورم. خيال مي‌كردم همه مردم همين قدر مي‌بينند!!

لذا فحش‌ها را قبول داشتم، در دل خودم را سرزنش مي‌كردم كه با احتياط حركت كن! اين چه وضعي است؟ دائما يك چيزي به پايت مي‌خورد و رسوائي راه مي‌افتد. اتفاق‌هاي ديگر هم دارد. در فوتبال اصلا پيشرفت نداشتم. مثل بقيه بچه‌ها پايم را بلند مي‌كردم، نشانه مي‌رفتم كه به توپ بزنم، اما پايم به توپ نمي‌خورد. خيت مي‌شدم و بچه‌ها مي‌خنديدند. من به رگ غيرتم برميخورد. دردناكترين صحنه‌ها در يك شب نمايش پيش آمد.

يك كسي شبيه لوطي غلامحسين شعبده‌باز به شيراز آمده بود. گروه گروه مردان و زنان و بچه‌ها براي ديدن چشم‌بنديهاي او به نمايش مي‌رفتند. سالن مدرسه شاپور محل نمايش بود. يك بليت مجاني ناظم مدرسه به من داد. هر شاگرد اول و دومي يك بليت مجاني داشت.

من از ذوق بليت در پوست خودم نمي‌گنجيدم. شب راه افتادم و رفتم. جايم آخر سالن بود. چشمم را به سن دوختم، خوب باريك‌بين شدم، يارو وارد سالن شد،‌ شامورتي را درآورد، بازي را شروع كرد. همه اطرافيان من محسور بازيهاي او بودند.

گاهي حيرت داشتند، گاهي مي‌ترسيدند. گاهي مي‌خنديدند و دست مي‌زدند اما من هر چه چشمم را تنگتر مي‌كردم و به خودم فشار مي‌آوردم درست نمي‌ديدم. اشباحي به چشمم ميخورد اما تشخيص نمي‌دادم كه چيست و كيست و چه مي‌كند. رنجور و وامانده دنباله رو شده بودم. از پهلودستيم مي‌پرسيدم چه مي‌كند؟ يا جوابم را نمي‌داد يا ميگفت: مگر كوري؟ نمي‌بيني؟ آن شب احساس كردم كه مثل بچه‌هاي ديگر نيستم. اما باز نفهميدم چه مرگي در جانم است. فقط حس كردم كه نقصي دارم و از اين احساس، غم و اندوه سختي وجودم را گرفت.

بدبختانه يكبار هم كسي به دردم نرسيد. تمام غفلت‌هايم را كه ناشي از بينايي بود حمل بر بي‌استعدادي و مهملي و ول‌انگاري‌ام كردند. خودم هم با آنها شريك مي‌شدم و....

با آنكه چندين سال بود كه شهرنشين بوديم، خانه ما شكل دهاتيش را حفظ كرده بود. همانطور كه در بندر يك مرتبه ده دوازده نفر از صحرا مي‌آمدند و با اسب و استر و الاغ به عنوان مهماني لنگر مي‌انداختند و چندين روز در خانه ما مي‌ماندند، در شيراز هم اين كار را تكرار مي‌كردند. پدرم از بام افتاده بود ولي دست از كمرش برنمي‌داشت. با آنكه خانه و اثاث به گرو و همه به سمساري رفته بود مهمان‌داري ما پايان نداشت. هر بي صاحب مانده‌اي كه از جنوب راه مي‌افتاد سري به خانه ما مي‌زد.

خداش بيامرزد، پدرم دريا دل بود، در لاتي كارشاهان را مي‌كرد، ساعتش را مي‌فروخت و مهمانش را پذيرايي مي‌كرد.

يكي از اين مهمانان پيرزن كازروني بود. كارش نوحه سرايي براي زنان بود. روضه مي‌خواند. در عيدها تصنيف‌هاي بند تنباني مي‌خواند. خيلي حراف و فضول بود. اتفاقا شيرين زبان و نقال هم بود. ما بچه‌ها او را خيلي دوست داشتيم. وقتي مي‌آمد كيف ما به راه بود. شبها قصه مي‌گفت.

گاهي هم تصنيف مي‌خواند و همه در خانه كف مي‌زدند. چون با كسي رودرباسي نداشت رك و راست هم بود و عينا عيب ديگران را پيش چشمشان مي‌گفت، ننه خيلي او را دوست داشت. اولا هردو كازروني بودند و كازرونيان سخت براي هم تعصب دارند. ثانيا طرفدار مادرم بود و به خاطر او هميشه پدرم را با خشونت سرزنش مي‌كرد كه چرا دو زن دارد و بعد از مادرم زن ديگري گرفته است. خلاصه ميهمان عزيزي بود.

البته زادالعماد و كتاب دعا و كتاب جودي و هرچه ازين كتب تعزيه و مرثبه بود همراه داشت. همه اين كتاب‌ها را در يك بقچه مي‌پيچيد. يك عينك هم داشت. از آن عينك‌هاي بادامي شكل قديم. البته عينك كهنه بود. به قدري كهنه بود كه فرامش شكسته بود. اما پيرزن كذا بجاي دسته فرام يك تكه سيم سمت راستش چسبانده بود و يك نخ قند سمت چپ. وقتي مطالعه مي‌كرد سيم را به گوش راستش وصل مي‌كرد و نخ قند را مي‌كشيد چند دور، دور گوش چپش مي‌پيچيد.

من شيطنت كردم و روزي كه پيرزن نبود رفتم سر بقچه‌اش. اول كتابهايش را به هم ريختم. بعد براي مسخره از روي بدجنسي و شرارت عينك موصوف را از جعبه‌اش درآوردم. آن را به چشمم گذاشتم كه بروم و با اين ريخت مضحك سر به سر خواهرم بگذارم و دهن كجي كنم...

آه... هرگز فراموش نمي‌كنم! براي من لحظه عجيبي و عظيمي بود! همين كه عينك به چشم من رسيد ناگهان دنيا برايم تغيير كرد. همه چيز برايم عوض شد. يادم مي‌آيد كه بعدازظهر يك روز پاييز بود...

آفتاب رنگ‌رفته و زردي طالع بود. برگ درختان مثل سربازان تيرخورده تك تك مي‌افتادند. من كه تا آن روز از درخت‌ها جز انبوهي برگ درهم رفته چيزي نمي‌ديدم ناگهان برگ‌ها را جدا جدا ديدم. من كه ديوار مقابل اطاقمان را يك دست و صاف مي‌ديدم و آجرها مخلوط و با هم به چشمم مي‌خورد، در قرمزي آفتاب آجرها را تك تك ديدم و فاصله آنها را تشخيص دادم. نميدانيد چه لذتي يافتم. مثل آن بود كه دنيا را به من داده‌اند.

هرگز آن دقيقه و آن لذت تكرار نشد. هيچ چيز جاي آن دقايق را براي من نگرفت. آنقدر خوشحال شدم كه بيخودي چندين بار خودم را چلاندم. ذوق زده بشكن مي‌زدم و مي‌پريدم. احساس كردم كه تازه متولد شده‌ام و دنيا برايم معناي جديدي دارد. از بس كه خوشحال بودم صدا در گلويم مي‌ماند. عينك را در آوردم. دوباره دنياي تيره در چشمم آمد. اما اين بار مطمئن و خوشحال بودم.

آن را بستم و در جلدش گذاشتم. به ننه هيچ نگفتم. فكر كردم اگر يك كلمه بگويم عينك را از من خواهد گرفت و چند ني قليان به سر و گردنم خواهد زد. مي‌دانستم پيرزن تا چند روز ديگر به خانه ما بر نمي‌گردد. قوطي حلبي عينك را در جيب گذاشتم و مست و ملنگ سرخوش از ديدار دنياي جديد به مدرسه رفتم....

بعدازظهر بود. كلاس ما در ارسي قشنگي جا داشت. خانه مدرسه از ساختمانهاي اعياني قديم بود. از نارنجستان بود. اطاقهاي آن بيشتر آيينه‌كاري داشت. كلاس ما بهترين اطاقهاي خانه بود. پنجره نداشت. مثل ارسي‌هاي قديم دري داشت پر از شيشه‌هاي رنگارنگ. آفتاب عصر بدين كلاس مي‌تابيد. چهره معصوم هم كلاسيها مثل نگين‌هاي خوشگل و شفاف يك انگشتر پربها به ترتيب به چشم مي‌خورد.

درست ساعت اول تجزيه و تركيب عربي بود. معلم عربي پيرمرد شوخ و نكته‌گويي بود كه نزديك يك قرن و نيم از عمرش مي‌گذشت. همه همسالان من كه در شيراز تحصيل كرده‌اند او را مي‌شناسند. من كه ديگر به چشمم اطمينان داشتم براي نشستن بر نيمكت رديف اول كوشش نكردم. رفتم و در رديف آخر نشستم. ميخواستم چشمم را با عينك امتحان كنم.

مدرسه ما مدرسه بچه اعيانها نبود. در محله لات‌ها جا داشت. لذا دوره متوسطه‌اش شاگرد زيادي نداشت. مثل محصول آفت‌زده، سال به سال شاگردانش درميرفتند و تهيه نان سنگك را بر خواندن تاريخ و ادبيات ترجيح مي‌دادند. در حقيقت زندگي، آنان را به ترك مدرسه وادار مي‌كرد.

كلاس ما شاگرد زيادي نداشت. همه شاگردان اگر حاضر بودند تا رديف ششم كلاس مي‌نشستند در حاليكه كلاس ده رديف نيمكت داشت و من براي امتحان چشم مسلح، رديف دهم را انتخاب كرده بودم.

اينكار با مختصر سابقه شرارتي كه داشتم اول وقت كلاس سوءظن پيرمرد معلم را تحريك كرد. ديدم چپ چپ به من نگاه مي‌كند. پيش خودش خيال كرد چه شده كه اين شاگرد شيطان برخلاف هميشه ته كلاس نشسته است، نكند كاسه‌اي زير نيمكاسه است. بچه‌ها هم كم و بيش تعجب كردند.

خلاصه آنكه درس شروع شد. معلم عباراتي عربي را بر تخته سياه نوشت و بعد جدولي خط‌كشي كرد، يك كلمه عربي را در ستون اول جدول نوشت و در مقابل آن كلمه را تجزيه كرد. در چنين حالي موقع را مغتنم شمردم. دست بردم و جعبه عينك را درآوردم. با دقت عينك را از جعبه بيرون آوردم. آن را به چشم گذاشتم. دسته سيمي را به پشت گوش راست گذاشتم. نخ قند را به گوش چپ بردم و چند دور تاب دادم و بستم.

در اين حال وضع من تماشايي بود. قيافه يغورم، صورت درشتم، بيني گردن كش و دراز و عقابيم، هيچكدام با عينك بادامي شيشه كوچك جور نبود. تازه اينها به كنار، دسته‌هاي عينك سيم و نخ قوزبالاقوز بود كه هر پدرمرده مصيبت ديده‌اي را مي‌خنداند، چه رسد به شاگردان مدرسه‌اي كه بي‌خودي از شكاف ديوار هم خنده‌شان مي‌گرفت.

خدا روز بد نياورد. سطر اول را كه معلم بزرگوار نوشت رويش را برگرداند كه كلاس را ببيند و درك شاگردان را از قيافه‌ها تشخيص دهد. ناگهان نگاهش به من افتاد. حيرت زده گچ را انداخت و قريب به يك دقيقه بروبر چشم به عينك و قيافه من دوخت.

من متوجه موضوع نبودم. چنان غرق در لذت بودم كه سرازپا نمي‌شناختم. من كه در رديف اول با هزاران فشار و زحمت نوشته روي تخته را مي‌خواندم اكنون در رديف دهم آنرا مثل بلبل مي‌خواندم. محسور كار خود بودم.

ابدا توجهي به ماجراي شروع شده نداشتم. بي‌توجهي من و اينكه با نگاه‌ها هيچ اضطرابي نشان ندارم معلم را در ظن خود تقويت كرد. يقين شد كه من بازي جديد درآورده‌ام كه او را دست بيندازم و مسخره كنم. ناگهان چون پلنگي خشمناك راه افتاد.

اتفاقا اين آقاي معلم لهجه غليظ شيرازي داشت و اصرار داشت كه خيلي خيلي عاميانه صحبت كند. همين طور كه پيش مي‌آمد با لهجه خاصش گفت: به به! به به! نره خر! مثل قوالها صورتك زدي! مگه اينجا دسته هفت صندوقي آوردن؟

تا وقتيكه معلم سخن نگفته بود كلاس آرام بود و بچه‌ها به تخته سياه چشم دوخته بودند. وقتي آقا معلم به من تعرض كرد شاگردان كلاس روبرگردانيدند كه از واقعه باخبر شوند.

همينكه شاگردان به عقب نگريستند و عينك مرا با توصيفي كه از آن شد ديدند، يك مرتبه گويي زلزله آمد و كوه شكست. صداي مهيب خنده آنان كلاس و مدرسه را تكان داد. هر و هر، تمام شاگردان به قهقهه افتادند. اين كار بيشتر معلم را عصباني كرد. براي او توهم شد كه همه بازي‌ها را براي مسخره كردنش راه انداخته‌ام. خنده بچه‌ها و حمله آقامعلم مرا به خود آورد.

احساس كردم كه خطري پيش آمده، خواستم به فوريت عينك را بردارم، تا دست به عينك بردم فرياد معلم بلند شد: دستش نزن، بگذار همينطور تو را با صورتك پيش مدير مدرسه ببرم! بچه تو بايد سپوري كني، تو را چه به مدرسه و كتاب و درس خواندن؟ برو بچه! روبام حمام قاپ بريز!

حالا كلاس سخت در خنده فرو رفته، من بدبخت هم دست و پا گم كرده‌ام، گنگ شده‌ام. نميدانم چه بگويم، مات و مبهوت عينك كذا به چشمم است و خيره خيره معلم را نگاه مي‌كنم. اين بار سخت از جا در رفت و درست آمد كنار نيمكت من. يكدستش پشت كتش بود. يكدستش هم آماده كشيده زدن. در چنين حال خطاب كرد: پاشو برو گمشو! ياالله! پاشو برو گمشوّ من بدبخت هم بلند شدم.

عينك همانطور به چشمم بود و كلاس هم غرق خنده بود. كمي خودم را دزديدم كه اگر كشيده را بزند به من نخورد يا لااقل به صورتم نخورد. فرز و چابك از جلوي آقا معلم در رفتم كه ناگهان كشيده به صورتم خورد و سيم عينك شكست و عينك آويزان و منظره مظحكتر شد. همين كه خواستم عينك را جمع و جور كنم دوتا اردنگي محكم به پشتم خودر. مجال آخ گفتن نداشتم، پريدم و از كلاس بيرون جستم....

آقاي مدير و آقاي ناظم و آقاي معلم عربي كميسيون كردند. بعد از چانه زدن بسيار تصميم به اخراجم گرفتند. وقتي خواستند حكم را به من ابلاغ كنند ماجراي نيمه‌كوري خودم را برايشان گفتم. اول باور نكردند اما آنقدر گفته‌ام صادقانه بود كه در سنگ هم اثر مي‌كرد.

وقتي مطمئن شدند كه من نيمه كورم از تقصيرم گذشتند و چون آقاي معلم عربي نخود هر آش و متخصص هر فن بود با همان لهجه گفت: بچه ميخواستي زودتر بگي. جونت بالا بياد! اول مي‌گفتي. حالا فردا وقتي مدرسه تعطيل شد بيا شاه‌چراغ دم دكون ميزسليمون عينك‌ساز. فردا پس از يك عمر رنج و بدبختي و پس از خفت ديروز وقتي كه مدرسه تعطيل شد رفتم در صحن شاه‌چراغ دم دكان ميرزاسيلمان عينك‌ساز. آقاي معلم عربي هم آمد.

يكي يكي عينكها را از ميرزاسليمان گرفت و به چشم من گذاشت و گفت نگاه كن به ساعت شاه چراغ. ببين عقربه كوچك را مي‌بيني يا نه؟ بنده هم يكي يكي عينكها را امتحان كردم، بالاخره يك عينك به چشمم خورد و با آن عقربه كوچك را ديدم.

پانزده قران دادم و آن را از ميرزاسيلمان خريدم و به چشم گذاشتم و عينكي شدم.
     
#4 | Posted: 21 Sep 2011 11:51
كشكي پشكي عشق من! (علي زرين قلم)

ديگه با من حرف نزنين،‌ ديگه كاري به كار من نداشته باشين،‌ عاشق شدم. عاشق سخت، خيلي سخت. آخ پدرت بسوزه اي عشق كه آخر دسته گل برام به آب دادي،‌آره الهي بميرم، من عاشق شدم، عاشق تو عزيزم، توي اتوبوس، پشت سرت نشسته بودم تماشات مي‌كردم. دلم شور مي‌زد، تو در كنار يك آدم سبيلو نشسته بودي و مي‌خنديدي، يك ساعت از ظهر مي‌گذشت. از اداره آمده بودي، خسته بودي، حق داشتي نگاهت مي‌كردم. آب دهانم را قورت مي‌دادم، آب دماغم نيز جاري شده بود، پروردگارا، من در آن لحظه چطور گرفتار شدم؟ غلط كردم. ديگه پام را توي كفش خانمهاي اداري نمي‌كنم، خوش به حال تو كه توي اداره كار مي‌كني، خوش به حال رئيست، ‌مرئوست، پيش‌خدمتت، ماشينت، كاغذت، ميزت، صندليت، دسته صندليت، آخ بر پدرت لعنت! اي عشق!

محو تماشاي تو بودم، دلم غش مي‌رفت، چشمام سياهي مي‌رفت، هيچ جا را نمي‌ديدم. پيراهن آبي‌رنگت مرا مجذوب مي‌ساخت. ركاب زير پيراهنت هم از زير معلوم بود، لاك ناخنت دلم را خون مي‌كرد. لااقل يك لحظه برنگشتي و مرا تماشا كني تا ببيني چطور مي‌سوزم، داشتم كباب مي‌شدم. پخته مي‌شدم. ميخواستم زلفهاي فرفريت را مثل پشمك بخورم اما خوردني نبود. سرت را تكان دادي. زلفت به ريشم خورد. ريشم به سبيلم چسبيد،‌ مست شدم، ديوانه شدم. اقرار كردم. آخ اقرار كردم كه عاعاعاش. شقم. آره عاشق...

عشقي كه توي اتوبوس گل بكنه خيلي مضحك مي‌شه. اي كاش اتوبوس در آن گرماي كذايي پنچر مي‌شد. خورد مي‌شد. مي‌شكست، تا من بيشتر بتوانم تو را از پشت سر تماشا كنم. دلم مي‌خواست بيايم توي اداره‌اي كه تو كار مي‌كني پيشخدمت بشم، تو را به خدا به من رحم كن، من مي‌ميرم، حالا پشيمانم، پشيمانم كه چرا نويسندگان در روزنامه‌ها مي‌نويسند خانمها نبايد در اداره كار بكنند. نه، نه اشتباه محض است. عزيزيم جاي تو روي چشم روسا است. اين چه حرفيه؟ كي مي‌خواد بهتر از تو در اداره باشد؟ هر وقت با اون نكره گردن كلفتي كه پهلوت نشسته بود صحبت مي‌كردي دلم آتيش مي‌گرفت. جگرم پايين مي‌ريخت. روده‌هام صدا مي‌كرد. قلوه‌هام بالا پايين مي‌رفت. كباب مي‌شدم، چلو مي‌شدم، كتلت مي‌شدم، آبگوشت مي‌شدم، به خدا همه چيز مي‌شدم، اوف!‌ زندگي چه شيرين است، چه تلخ است، شور است و بي‌مزه است!

در آن لحظه فهميدم استخدام خانمها چه لذتي دارد، در آن موقع ملتفت شدم كه اگر منم رئيس باشم تو و امثال تو را استخدام مي‌كنم. بگور باباي سايرين! اي عشق، اي اتوبوس، اي ساعت يك بعدازظهر، كجاييد؟ فكر مي‌كردم تو الان پياده مي‌شوي، مي‌روي، ميروي و محل سگ هم به من نمي‌گذاري، اي خدا!‌ نمي‌دونم اداره‌اش كجاست، نميدونم رئيسش كيه؟ همينقدر فهميدم كه به رفيق پهلودستيش مي‌گفت: اداره ما... اداره ما... فقط همين.

الهي قربون اداره ما بشم. چه جاي خوبي است. آيا شماره تلفنش چنده؟ با خود مي‌گفتم اي كسيكه زلفت را به ريشم زدي، بدانكه از اين به بعد ريشم را نمي‌تراشم و به عنوان خاطره عشقي كه در اتوبوس بهم زديم نگاهش مي‌دارم. بگذار تا سر زانوم بياد، بگذار زمين را جارو بزنه.

تمام اين افكار و انديشه‌ها مثل برق از مخيله‌ام مي‌گذشت. اما خدا را شكر، موقعي كه پياده شدي و نيشت را براي خداحافظي بازكردي، دندون‌هاي مصنوعيت، چروكهاي صورتت، چشمهاي بي‌نور و گودافتاده‌آت مرا به خود آورد. آره عزيز دلم، تو پير بودي، خيلي خيلي پير، ابدا به درد من نمي‌خوردي. الحمدلله كه اين عشق و عاشقي زود طلوع كرد و زود هم غروب نمود وگرنه دل و جگرم را به طور الكي براي هميشه از دست داده بودم!
     
#5 | Posted: 21 Sep 2011 11:55
مريم!

آقاي چاپار با داشتن يك شكم گنده و پنجاه سال عمر از آنهايي بود كه عقيده داشت، مرد زن دار هر قدر هم زنش خوشگل باشد اگر گاهگاه به بازار آزاد ناخونك نزند خيلي احمق است؟

اصولا كلمات نجابت، زن دوستي و محبت خانوادگي و از اين قبيل مزخرفات (البته به عقيده آقاي چاپار) براي خر كردن مردهاست وگرنه اگر كسي حقيقتا شعور داشته باشد دو دفعه پشت سر هم يك جور خوراك نمي‌خورد.

مي‌گويند زوجه كه خوشگل شد دور رفيقه را بايد خط كشيد ولي آقاي چاپار عقيده داشت كله و پاچه و جغوربغور خيابان از چلوخورشت معطريكه در خانه مي‌پزند زيادتر زير دندان آدم مزه مي‌كند!

خلاصه سرتان را درد نياورم. تمام اين مقدمه‌ها را چيدم كه خدمتتان عرض كنم: آقاي چاپار، سوزاك گرفته بود! يعني: منطق بالا طبيعتا اگر ايدز نياورد سوزاك و غيره را حتما با خود به دنبال خواهد داشت.

سوزاك هم كه اين روزها عيب نيست و بدون آن مردانگي را كامل نمي‌دانند و تازه آقاي چاپار پكر بود كه چرا بيست و پنج سال قبل سوزاك نگرفته است كه پيش سر و همسر مردانگيش مسجل شده باشد!؟

ولي دلش خوش بود كه: ماهي را هر وقت از آب بگيرد تازه است. از اين گذشته به سلامتي هر چه سوزاكي است: از هر صد نفر دكتر كه در تهران تابلو زده‌آند 78 نفرشان از تصديق سر امراض تناسلي نااهل‌ها نان مي‌خورند و از بس قشنگ تبليغ مي‌كنند، آدم هوس مي‌كند سوزاك بگيرد و...

خوشمزگي داستان ما از اينجا شروع مي‌شود كه آقاي چاپار به آقاي دكتر مراجعه مي‌كند و آقاي دكتر هم دستور مي‌دهد ادرارش را تجربه كند و صورت تجزيه را بياورد....

چاپار وقتي به منزلش برگشت (بر خلاف عادت 50 ساله) به زحمت در يك شيشه خالي ادرار كرد و يك چوب پنبه هم محكم سرش گذاشت و بدون خجالت دخترش را صدا كرد و شيشه را دستش داد و گفت كه به آزمايشگاه ببرد.

مريم دختر 16 ساله و زيباي آقاي چاپار شيشه ادرار را لاي كاغذ روزنامه پيچيد و از خانه خارج شد. تصديق بفرماييد پدر خانواده وقتي بي‌بندوبار شد، باقي اعضاي خانواده هم به سرعت فاسد مي‌شوند ولي زودتر از همه دختر منزل پالانش كج مي‌شود. بي‌جهت نيست به زنها مي‌گويند جنس لطيف!

دخترها عينا مثل گلابي اصفهاني هستند. به محض اينكه از لاي پنبه خانواده خارج شدند فوري لك مي‌گيرند و از داخل و خارج، همه چيزشان فاسد مي‌شود....

مريم از خانه خارج شد ولي از بس سرگرم نظربازي بود سر پيچ خيابان وقتي خواست به يكي از جوانها يك پدرسوخته مصلحتي بگويد! پايش به سنگ گرفت، شيشه از دستش افتاد و شكست... و امانتي پاپا بر خاك ريخت!

مريم مضطرب شد و تبسم از گوشه لبش گريخت ولي آدم‌هاي پررو (چه زن و چه مرد) علاج همه كار را با پررويي از پيش مي‌برند. براي مريم زيبا كه پنهان از پدر و مادر يك جنين سه ماهه در شكم داشت ريختن يك شيشه ادرار (كه هميشه بر خاك مي‌ريزد) چندان مهم نبود. با خونسردي از نزديك‌ترين دواخانه يك شيشه خالي خريد و به منزل برگشت و مخفيانه از ادرار شخصي خود شيشه را پر كرد و به آزمايشگاه برد....

دو روز بعد وقتي ورقه آزمايشگاه به دست چاپار رسيد اينطور نوشته بود: آقاي محترم! با كمال افتخار و اطمينان اطلاع مي‌دهد كه در تجزيه ادرار آن وجود محترم، علائم حاملگي كاملا نمايان است!

الان مدتها از اين قضيه مي‌گذرد و هنوز آقاي چاپار نفهميده است كه چرا وقتي آدم سوزاك مي‌گيرد و ادرارش را تجزيه مي‌كنند علائم آبستني آشكار مي‌شود؟!
     
#6 | Posted: 21 Sep 2011 11:55
شوخي طبيعت!

(نوري اين داستان را زماني نوشت كه شماره‌هاي تلفن چهاررقمي بود)

شماره تلفن اداره محترم و خوش‌قدم و فرح‌انگيز متوفيات 5320 است. شماره تلفن يكي از گاراژهاي مركز كه براي عروسي‌ها اتومبيل عروس تهيه مي‌كند 5220 مي‌باشد و به طوري كه ملاحظه مي‌فرماييد تفاوت اين دو شماره تلفن فقط يك نمره است و همين شباهت بيجا باعث شد كه چندي قبل عروسي يكنفر فلك زده با عزاي يك نفر بدبخت ديگر بي‌رحمانه در هم آميخته و تراژدي مضحك و كميك سوزاني به وقوع پيوندد.

آقاي نااميد پس از چهاررال عاشقي و دربه‌دري و خون جگري بالاخره به وصال محبوبش سكينه رسيد. وسايل عروسي از هر حيث فراهم بود و قرار شد شب پانزده فروردين آقاي نااميد را از وصال سكينه سرمست كنند!

در همان روزي كه خانواده عروس و داماد سرگرم فرستادن كارت دعوت و كرايه ميز و صندلي و خريد ميوه و شيريني بودند در يكي از آپارتمان‌هاي خيابان شاهرضا آقاي سرخلوتيان كه مدتها بود از فشارخون رنج مي‌برد ظاهرا آخرين دقايق حيات را طي مي‌كرد و در اثر سكته قلبي نزديك بود دار فاني را وداع كند.

ساعت چهار بعدازظهر آقاي نااميد با خوشحالي گوشي را برداشته شماره 5220 را گرفت: الو... كجاست؟!...

- گاراژ...

به طوري كه عرض كردم اتومبيل عروسي را كاملا تزئين كنيد نيم ساعت ديگر مجددا تلفن خواهم كرد.

درست در همان موقع از منزل آقاي سرخلوتيان هم يك نفر با چشمان اشك آلود گوشي تلفن را برداشته و شماره اداره متوفيات 5320 را گرفت: الو... كجاست؟!...

- متوفيات...

- آقا حال مريض ما خيلي سخت است. خواهشمندم اتومبيل را حاضر داشته باشيد بنده مجددا تلفن خواهد كرد! لطف عالي مزيد ولي قاري را فراموش نفرماييد.

ساعت 5 و ربع بعدازظهر آقاي داماد ذوق‌زده براي دومين بار گوشي را برداشت و ايندفعه از شدت خوشحالي به جاي اينكه شماره تلفن 5220 را بگيرد اشتباها شماره 5320 را كه مربوط به اداره متوفيات بود گرفت: الو... سلام عليكم! آقا كار ما تمام است اتومبيل را زود بفرستيد! آدرس ما آسان است: خيابان شاه آباد، كوچه باغ سپهسالار،‌كاشي شماره.... مخصوصا سعي كنيد خيلي آبرومند باشيد چون جمعيت خيلي زياد است... لطف عالي مزيد.

با قضا و قدر نمي‌شود پنجه در انداخت. درست در همين موقع يك نفر از منزل آقاي سرخلوتيان گوشي را برداشت و از شدت اوقات تلخي اشتباها به جاي اداره متوفيات با يك نمره اختلاف گاراژ تهيه اتومبيل عروس را گرفت: آقا... كار ما تمام شد. اتومبيل را زود بفرستيد، مخصوصا سعي كنيد خيلي موقر و سنگين باشيد. خيابان شاهرضا، كوچه روبروي حمام فارس.

بازي مضحك طبيعت به جاي شيرين رسيده بود. بلافاصله از اداره متوفيات يك راس اتومبيل نعش‌كش مثل اجل معلق خارج شد و به سرعت به طرف منزل داماد بدبخت و بي‌خبر از همه جا روان شد.

در حاليكه منزل آقاي نااميد مملو از جمعيت بود و موزيك با نغمات دلپذير، روح حاضرين را شاد مي‌ساخت خود داماد هم به انتظار ورود اتومبيل گل‌كاري شده قدم مي‌زد.

هنگاميكه اتومبيل نعش‌كش به سرعت به طرف منزل عروس مي‌رفت از گاراژ تهيه اتومبيل عروسي هم يك ماشين شيك آخرين سيستم و گل‌كاري شده مانند كشتي خارج شده و به تاخت راه منزل مرحوم سرخلوتيان را پيش گرفت.

درون اتومبيل 2 نفر كمانچه‌زن و دنبك‌زن با نغمات لوطيانه رهگذران را به هوس زن گرفتن مي‌انداختند!

جاي حساس اين فاجعه همين جا است. خوب دقت كنيد درست سر ساعت پنج و نيم بعد ازظهر هردو اتومبيل به مقصد رسيدند ولي چه جور؟! اتومبيل نعش‌كش به جاي اينكه به منزل مرحوم سرخلوتيان برود در مقابل منزل آقاي ناايمد توقف كرده و دو نفر از پهلوي راننده پياده شدند و با چالاكي از عقب اتومبيل يك تابوت خوش‌قواره را بيرون كشيده در حاليكه يك نفر آخوند سرخ روي چاق و قدبلند مرثيه مي‌خواند به منزل عروس (و به خيال خودش به منزل مرحوم سرخلوتيان) داخل شدند: انالله و انااليه راجعون...خدا بيامرزدش... اينقدر گريه و بي‌تابي نكنيد... حضرت عباس خودش شعيع اوست...! خانواده عروس و مهمانها از ديدن تابوت و صديا حزين آخوند به كلي خود را باخته و بعضي از زنها راست يا دروغ غش كردند... عروس فلك‌زده هم جيغي كشيده و با داماد از بالاي بالكون به وسط حيات درغلطيدند. مجلس به هم ريخت و خلاصه در عرض 2 دقيقه همه چيز تغيير كرد و ميزها واژگون شد.

شيريني‌ها به تاراج رفت. جمعيت به هم خورد، داد و فرياد و خنده و گريه بهم آميخته دارالمجانين را مجسم مي‌كرد!

آخوند و آن دو نفري كه تابوت را حمل مي‌كردند به اشتباه خود پي برده، به تاخت خود را از منزل بيرون انداخته و سوار بر اتومبيل شدند. اتومبيل نعش‌كش ناله‌كنان به راه افتاد ولي ناگهان يك نفر از خانه داماد بيرون پريده فرياد زد: آهاي نگهدار... نگهدار، داماد سكته كرد. بيچاره به جاي شراب وصل، ريق رحمت را سركشيد... نگهدار... نگهدار... سر به تنت نباشد... با اين دسته گلي كه به آب دادي ... نگهدار... نگهدار... زيل گل بري... نگهدار!

حالا به سراغ اتومبيل عروس مي‌رويم ببينيم او چه دسته گلي به آب داده است! موقعي‌كه اتومبيل گل‌كاري شده مقابل منزل مرحوم سرخلوتيان ايستاد مطرب‌ها از ماشين پياده شده، رقص كنان و دنبك زنان به منزل داخل شدند. صداي گريه از يكي از اطاقها به طور بريده بريده شنيده مي‌شد و مطرب‌ها آن را گريه وداع عروس تشخيص دادند!

يار مبارك بادا... آهاي دام دام (با لحن كشيده) خوش باش... مبارك مبارك... خدا همه را قسمت كند... بكوب بكوب... خوش نوش نوش دام دام دام ... آهاي هاي هاي... بكوب كه روز خوشي است...

اهل خانه با چشمايي كه از گريه سرخ شده بود از اطاق بيرون ريختند. بغض گلويشان گرفته و همگي مات و مبهوت به اين منظره عجيب و مسخره خيره خيره مي‌نگريستند.

مطربها هم بي خيال به رقاصي و لودگي ادامه مي‌دادند... دام دام... مبارك باد... مبارك بادا... بالاخره مردهاي خانه نعره‌زنان به سر مطرب‌ها ريخته با مشت و لگد مشغول زدن شدند... بيشرف‌ها... حيا نمي‌كنيد. مردم عزادار را مسخره كرده‌ايد... بي حياها... بي‌غيرت‌ها!...

خلاصه اينجا هم مثل منزل آقاي نااميد غوغايي بود. گريه و شيون زنها با عربده مردها درهم آميخته و گوش را كر مي‌كرد.

درست در همين موقع مادر سرخلوتيان از اطاقي كه جسد پسرش را گذارده بودند مثل ديوانه‌ها بيرون پريده فرياد زد: مژده... مژده... پسرم زنده شد... سرخلوتيان زنده شد... بزنيد، بكوبيد...

اهل خانه از وضع آشفته مادر گمان كردند حتما ديوانه شده است. ولي هنگامي كه خود آقاي سرخلوتيان را در آستانه اطاق با رنگ پريده لبخندزنان مشاهده كردند از خوشحالي اشكشان سرازير شد.

معلوم شد آقاي سرخلوتيان سكته ناقص كرده ولي در اثر داد و بيداد و فرياد بزن و بكوب مردها و مطربها از خواب مرگ پريده و بدخواب! شده است.

نيم ساعت بعد اتومبيل نعش كش جسد داماد بدبخت را به جاي بردن به حجله به آرامگاه ابدي مي‌برد، در حاليكه آقاي سرخلوتيان با اهل خانه در اتومبيل عروسي نشسته و از خوشحالي زنده شدن سرخلوتيان در شهر مي‌گشتند و مطربهاي كتك خورده با شور و شعف، بكوب بكوب غريبي راه انداخته بودند...
     
#7 | Posted: 21 Sep 2011 11:56
خديجه

اصغرآقا را همه مردها دوست داشتند. چون زنش خوشگل بود! گمان مي‌كنم اين جمله قدري به نظرتان زننده آمده ولي حقيقت اين است مردي كه زن زيبا دارد چه بخواهد و چه نخواهد خودش هم مثل زنش محبوب مردها و مخصوصا جوانهاست ولي البته همه در اين قسمت سوء نظر ندارند.

يك عده مثل من و شما خلقت زيبا را تحسين مي‌كنند و در دل به صاحب و صاحب اختيارش تبارك‌الله ‌احسن الخالقين مي‌گويند و يك عده هم با چشمان پليد و ناپاكشان مي‌خواهند طرف را ببلعند و طالبان زيبايي از اين دو دسته كه عرض كردم خارج نيستند و هر كس هم گفت از روي زيبا بدش مي‌آيد يا دماغش علتي دارد يا دروغگوي بي‌شرمي است!

ولي ضمنا بايد متوجه باشيد امروز اغلب نظربازان متاسفانه از دسته دوم هستند و گفتن جمله تبارك‌الله احسن الخالقين مال موقعي بود كه زنها بدنشان از نظر حقير و حضرتعالي مستور بود و ما مجبور بوديم از ديدن يك دماغ قلمي و يا يك جفت چشم بادامي كه گاه‌گاه بي‌هوا از زير چادر بيرون مي‌افتاد زيبايي صاحبش را حدس بزنيم و بعد از روي سوز دل يك جمله تبارك الله هم چاشني كنيم يعني كار ديگري از دستمان بر نمي‌آمد! ولي زنهاي امروزه طوري با همه مردها بيريا! و جمع‌المال! هستند كه نمي‌گذارند آدم به جمله تبارك الله قناعت كند و فرشته را هم ميلغزاند. معذرت مي‌خواهم ولي گفتني‌ها را بايد گفت. به قول رفيق شوخ ما: ...آن قسمت از بدن زنها كه در ده بيست سال قبل حتي از نظر شوهرانشان هم مخفي بود امروز با متنهاي سخاوت! و نظر بلندي در نظربازي و چشم‌اندازي ديگران است! تمدن از اين بالاتر!...

اغلب آنها كه به نجابت معروفند ديدن صورتشان كفاره مي‌خواهد و خوشگل‌ها هم با نجابت ميانه خوبي ندارند! خلاصه مقصودم اينست كه اين روزها هيچكس بدون علت نجيب نمي‌شود. به صورتش نگاه كنيد علت نجابتش معلوم مي‌شود به همين جهت هميشه زن زيبا و در عين حال نجيب مورد اعجاب و احترام مرد است.

به هر حال صحبت سر اين بود كه خديجه زن اصغرآقا هم خوشگل بود و هم نجيب و اصولا خوشگلي و

نجابت خيلي بسختي در يك جا جمع مي‌شوند.

يك بعدازظهر اصغرآقا در تجارتخانه پشت ميز تحرير لم داده قهوه مي‌خورد و روزنامه مي‌خواند و لپ‌هاي خود را مي‌مكيد و به خيال خودش لذت بوسه‌هاي شب گذشته را نشخوار مي‌كرد، خوشي زير دلش زده بود و به فكرش رسيد با تلفن قدري سربه‌سر خديجه بگذارد.

گوشي تلفن را برداشت و شماره خانه خودش را گرفت و لحظه‌اي بعد حس كرد گوشي را از آن طرف برداشتند فورا صدايش را نازك كرد و گفت: جوني اصغر... تويي... عزيزيم...!

البته خوانندگان عزيز متوجه شديد اصغر با اين وسيله مي‌خواست زنش خديجه را مشكوك كند و شب وقتي به منزل رفت از عصبانيت و داد و بيداد و قهر و آشتي شب خانم!!! لذت ببرد ولي تصديق مي‌فرماييد اين كار شوخي بي‌مزه و خطرناكي بود. باري در عين اينكه با صداي نازك و زنانه‌اي جمله فوق را مي‌گفت از آن طرف صداي مردانه و دورگه و كلفتي گفت: بله...؟ بفرماييد...؟ و بلافاصله صداي سرفه خشكي بلند شد و متعاقب آن فرياد زني به گوش رسيد!

اصغر به خوبي صداي زنش را شنيد و شناخت و گوشي از دستش افتاد و رنگش مثل ماست شد. يعني چه...؟ صداي مردي كه از پشت تلفن به گوش رسيد مال كي بود؟ چرا خديجه جيغ زد؟

در خانه كه غير از دايه پير و شاگرد خانه كسي نيست... اصغر با خودش حرف مي‌زد: عجب! پس در حاليكه من گوساله مي‌خواهم به طور شوخي از پشت تلفن براي خودم رفيقه و محبوبه بتراشم خديجه راستي راستي فاسق گرفته است!

پشت اصغرآقا از تصوير خيانت زنش به لرزه درآمد. دنيا به چشمش سياه شد و بغض سنگيني گلويش را فشرد و با دستي لرزان به اميد اينكه اشتباه كرده باشد مجددا شماره خانه‌اش را گرفت. ولي آن طرف كسي جواب نمي‌داد و اصغر حتم كرد خديجه و فاسقش از ترس رسوايي گوشي را بر نمي‌دارند شايد از خانه گريخته باشند.

خون در عروقش به جوش آمد و ديوانه‌وار از تجارتخانه بيرون دويد و خود را در تاكسي انداخت و نشاني خانه‌اش را داد.

حقير در اينجا موظفم شما را از نگراني بيرون بياورم و عرض كنم صداي مردانه و دورگه‌اي كه از آن طرف تلفن به گوش اصغر خوردو و همچنين صداي جيغ بعدي هر دو تا صداي خود خديجه بود. منتهي خانم مشغول خوردن انار بود و هنگامي كه گوشي را برداشت و خواست جواب بدهد، آب انار به گلويش پريد و صداي دورگه و مردانه‌اي از حلقومش خارج شد و بلافاصله وقتي شنيد زني از آن طرف مي‌گويد: جوني اصغر... و... از شدت غضب و تصور اينكه شوهرش كسي را دارد، آن جيغ كذايي را زد و از خانه بيرون دويد. ولي اصغرآقا سگ كي بود كه بتواند تصور كند هر دو صدا از خديجه است!

چند دقيقه بعد تاكسي مقابل منزل اصغرآقا ايستاد و آقا مجنونانه بيرون دويد. پله‌ها را سه تا يكي طي كرده خود را به داخل خانه رسانيد. احمد، شاگرد خانه در آشپزخانه نشسته بود و سيب‌زميني پوست مي‌كند و اصغر با صداي تهديدآميز فرياد زد: خانم كجاست؟

احمد كه از ديدن چشمان سرخ شده و موهاي پريشان ارباب به كلي خود را باخته بود زبانش بند آمد و با انگشت اتاق مجاور را نشان داد و اصغر با يك خيز خود را به درون اتاق انداخت ولي خديجه آنجا نبود.

روي فرش يك انار تركيده و دانه‌هايش به اطراف پراكنده شده بود.

اصغر با خشم و غضب پا به زمين مي‌كوبيد و ناسزا مي‌گفت. از آن طرف خديجه كه از خانه بيرون دويد يك راست به تجارتخانه شوهرش رفت ولي كارمندان گفتند آقا همين الان با حال عصبانيت سوار ماشين شده و به مقصد نامعلومي حركت كرد.

خديجه حتم كرد آقا به سراغ في‌في عزيزش رفته است و با خشم و غضب فراواني به خانه برگشت و توي راهرو سينه به سينه اصغر برخورد.

دو صدا در آن واحد از گلوي زن و شوهر خارج شد: فاسقت كو؟ رفيقت كو؟

اصغر كه به زحمت خشم خود را فرو مي‌خورد فرياد زد: بدبخت. آنكه پشت تلفن صدايش را نازك كرد خود من بودم. ميخواستم با تو شوخي كنم. چشمان خديجه از تعجب گشاد شد. چي گفتي...؟ چي گفتي...؟ گفتم: جوني اصغر... تويي... عزيزيم...!

ولي صداي مرد... (با بغض) من... من داشتم انار مي‌خوردم كه تلفن زنگ زد. خواستم جواب بدهم كه آب انار به گلويم ريخت و صدايم عوض شد.. بعد هم خيال كردم تو رفيق گرفته‌اي و جيغ زدم.

لحظه‌اي به سكوت گذشت و اصغر بازوان خود را گشود و خديجه را در آغوش گرفت. صداي بوسه شيريني به گوش رسيد و خديجه مثل همه زنها از خوشحالي شروع به گريه كرد...
     
#8 | Posted: 21 Sep 2011 11:57
كنار دريا...!

حاج عبدالصمد از تجار پولدار كاشاني و تهران المكان بود و گمان مي‌كنم لفظ كاشاني حقير را از بيان شجاعت و شهامت حضرتش بي‌نياز ساخته باشد...

حاج آقا وقتي صداي بوق اتومبيل را مي‌شنيد از ترس غذايش ترش مي‌شد و يك شب كه خواب ديد از تختخواب پايين افتاده است از ترس اين خطر بزرگ يك هفته تمام مريض شد و نزديك بود يرقان بگيرد. ولي با همه بزدلي و پول‌دوستي، دل زيباپرستي داشت. عصرها با ته ريش حنايي و كت و شلواري كه به تنش گريه مي‌كرد سر چهارراه لاله‌زار به تماشاي خوبان مي‌ايستاد و پر و پا و سر و سينه خوشگلها را تا آنجا كه بي‌پرده بود با چشم مي‌بلعيد و از آن بالاتر را با قوت خيال عريان مي‌كرد و لذت مي‌برد و براي صيغه كردنشان با تسبيح استخاره مي‌كرد. البته اين عشق ديشلمه براي حاج عبدالصمد خيلي لذيذ بود چون هر وقت در منزل، سر دماغ بود و نرگس خانم (زنش) را در ‎آغوش مي‌كشيد مي‌ديد زلفهايش بوي دود مي‌دهد و از تن و بدنش بوي كوفته برنجي خراب شده و خاگينه سوخته بلند است ولي اينجا... سر لاله‌زار، اين بوي عطري كه به قول حاجي، معلوم نيست از كجاي اين پدرسوخته‌ها به مشام مي‌رسد خيلي لذيذ و هوس‌انگيز است...

يك ساعت بعدازظهر حاجي با يك پاكت پر از شليل به طرف منزل مي‌رفت. روي پاكت عكس زن زيبايي كه با بيكيني چاپ شده بود، نظرش را جلب گرد. خانم شناگر و نيمه عريان به قدري خوش اندام و زيبا بود كه آب در دهان بيننده مي‌انداخت. مخصوصا كه حاج‌اقا با قوت خيال بوي خوشي را كه از پاكت شليل برميخاست به حساب عكس زن نيمه عريان گذاشت و يك دل نه صد دل عاشق رفتن كنار دريا و تماشاي روي و موي دلبران كنار آبي! شد.

اين فكر طوري در مغزش قوت گرفت كه همان روز با اينكه سه چهار معامله قماش و بلور و لباس آمريكايي داشت، همه را ول كرده و با اتوبوس‌هاي شيك و راحت بنگاه تي‌بي‌تي يكراست در مهمانخانه كنار دريا پياده شد، شب از ذوق تماشاي دختران حوا تا صبح خوابش نبرد... و فردا صبح هنگامي كه با لباس شنا به كنار دريا آمد چنان مضحك و خنده‌آور بود كه لعبتان كنار دريايي از ديدن اين خمره متحرك و پرمو و نكره و بي‌ريخت دستها را به شكم گذاشته و از خنده روده‌بر شدند.

حاجي با اينكه مي‌ديد مسخره‌اش مي‌كنند، چون خود را مورد توجه اجناس لطيف مي‌ديد از خوشحالي دلش غنج مي‌زد....

حاجي در ميان اين زيبارويان نيمه عريان، يكي را از همه بيشتر پسنديده بود. موهاي پرپشت طلايي، دندان‌هاي صدفي و اندام چاق و بازاري‌پسندش دل و دين حاجي را به يغما برده بود ولي با اين همه پسران جوان و زيبا و رشيد و گردن كلفتي كه كنار دريا به جهت شكار! در آب مي‌جستند، حاجي سگ كي بود كه مورد توجه قرار گيرد!

حاجي ايمان داشت كه اگر يكبار، فقط يكبار نفسش به نفس فرنگيس، آن لعبت موبور بخورد ديگر هيچوقت پير نخواهد شد. كم كم حس مي‌كرد دلش از بازار و قيافه‌هاي زننده و خنك و مزورانه بازاريها زده شده و خيلي ميل دارد كنار پنجره مهمانخانه دراز بكشد و تبارك الله بگويد!

يك صبح خيلي زود حاجي با لباس شنا كنار دريا گردش مي‌كرد. هوا هنوز تاريك و روشن بود. نسيم خنك و لطيف و دست نخورده‌اي مي‌وزيد و آدم را مجبور مي‌كرد كه همه كارش را بگذارد و عاشق شود.

صداي پايي روي شن‌ها به گوش رسيد. حاجي برگشت و فرنگيس موبور و خوش اندام را با لباس شنا مقابل خود يافت. چنان لرزيد كه همانجا روي شن‌ها نشست و با قيافه احمقانه و دهان نيمه باز به تماشاي يار نيمه عريان پرداخت.

فرنگيس خرامان خرامان همچون كبك بي‌پر از مقابل عاشق بازاري گذشت و داخل آب شد، آب دريا پاهاي بلورينش را مي‌ليسيد و آهسته‌آهسته بالا مي‌آمد و دست درازي مي‌كرد. حاجي دورادور به دريا حسد مي‌برد كه چنين لعب پرواري را در آغوش دارد. لحظه‌اي بعد موج خفيفي زد و فرنگيس را چند متر آن طرف‌تر پرتاب كرد. خطر بي صدا نزديك مي‌شد ولي فرنگيس متوجه نبود. ناگهان موجب بزرگي او را به وسط دريا پرتاب كرد و فرياد استغاثه بلند شد. كمك كنيد... كمك كنيد... حاجي با شنيدن صداي جيغ محبوبه مثل اسپند از جا پريد. هنگام فداكاري و جانبازي بود. معشوقه گرفتار امواج ديوانه‌وار آب شده و با دستان مرمرينش از دور حاجي را به كمك مي‌طلبيد جاي درنگ نبود. حاجي همچون عاشق از جان گذشته‌اي خود را در آب افكند و به سوي محبوبه مغروقه شتافت!

ضمنا از اين حسن تصادف فوق‌العاده خرسند بود. همانطور شناكنان با خودش فكر مي‌كرد: ديگر فرنگيس براي هميشه در آغوش اوست و به بهانه نجات از امواج او را سخت در آغوش خواهد گرفت و نخستين بوسه آبدار را همانجا وسط آب شور دريا از لبان شيرين فرنگيس خواهد ربود و اگر اوضاع مساعد باشد في‌المجلس خودش انكحت و زوجت را هم در گوش ضعيفه خواهد خواند...!

اين افكار شيرين نيروي تازه‌اي در او ايجاد كرده با قوت زيادتري به شنا پرداخت و به ده متري معشوقه رسيده بود و فرياد زد: عشق من... خود را نگهدار... رسيدم... عشق من....!

ولي عشق من زير آب غوطه مي‌خورد و دستهايش را تكان مي‌داد. ديگر فاصله عاشق و معشوق بيش از يك متر نبود و حاجي با يك خيز دست انداخت و زلف معشوقه را گرفت ولي... ولي... با منتهاي وحشت ديد: موهاي طيايي و پر پشت محبوبه در چنگش باقي ماند و فرنگيس با سر طاس و براقش در آب به غوطه زدن پرداخت! خون در رگهاي حاجي منجمد شد. معشوقه گيسوانش مصنوعي بود...!

پس... ولي جاي درنگ نبود. بايستي اول او را نجات داد و بعد سر فرصت يكي بر مغز خود زد و دوتا بر مغز معشوقه كچل! اين بار حاجي با بي ميلي دست انداخت و چانه معشوقه را گرفت ولي فريادي از وحشت بركشيد: يك دست دندان مصنوعي از دهان خانم بيرون افتاد و راه زير آب را پيش گرفت! ديگر اين قابل تحمل نبود. معشوقه كچل و بي دندان، حاجي گول خورده بود. همه اميد و آرزويش همانجا در ميان آب نقش بر آب شد. با منتهاي عصبانيت و نوميدي خواست برگردد ولي اين بار فرنگيس از هول جان با دو دست محكم گردن نجات دهنده خود را گرفته و به هيچ قيمتي ول كن معامله نبود. حاج عبدالصمد بدبخت كه با هزار دل و اميد خود را به خطر انداخته و به ميان آب آمده بود با نوميدي نگاهي به صورت معشوقه انداخت و دود از نهادش برآمد.

آب دريا، پودر و روغن و ماتيك را از صورت فرنگيس زدوده و چين و چروك‌ها و پستي و بلندي‌هاي چهره يار بي‌دندان با تمام قوا ظاهر شده بود. در چنگام محبوبه كچل نوميدي عجيبي بر روح حاجي بدبخت قالب شده بود. مي‌خواست قالب تهي كند، هر چه تقلا كرد كه ضعيفه را از خود دور كند موفق نشد. ترس از مرگ و وحشت قيافه از قيافه زننده معشوقه و تقلاي زياد دست به هم داده بود و به كلي او را از تاب و توان انداخته بود. آخرين تلاش را براي نجات از چنگال خيك به كار برد ولي بجايي نرسيد و در حالي كه با عشق خود دست به گردن بود سه چهار بار زير آب غوطه رفت و غوطه خورد سپس عاشق و معشوق براي شروع ماه عسل (براي هميشه) در اعماق آب‌هاي شور بحر خزر جاي گرفتند!
     
#9 | Posted: 21 Sep 2011 11:57
شكار خانگي!

اكبر آقا و زنش عفت خانم بالاخره با هم قرار گذاشتند در امور منزل هم، سياست موازنه را به كار ببرند. آقا يك كلفت خوشگل به خانه آورد و خانم هم يك نوكر خوش‌آندام و گردن كلفت استخدام كرد و حقير از همين حالا از شما خواهش مي‌كنم اين رسوايي را با حسن نيت تلقي بفرماييد. چون وقتي در محيط خانه، هم آزادي و هم دموكراسي! برقرار شد آن چيزهاي جزئي! و بي‌اهميت را بايد زير سبيلي در كرد و بيخود سوءظن به خاطر راه نداد...!

باري... صحبت سر خدمتكار خوشگل و نوكر خوش اندامي بود كه اكبرآقا و زنش به خانه آوردند. اكبرآقا عقيده داشت كه فقط نظرباز است ولي آنها كه امتحان كرده‌اند مي‌گويند: نظربازي بالاخره به دست اندازي منتهي مي‌شود چون تصديق مي‌فرماييد عقربه زمان هيچوقت به عقب بر نمي‌گردد. اول نظر بازي است بعدش چشم اندازي و دست آخر دست درازي...

به زودي بين اكبر آقا و فاطمه، خدمتكار تازه وارد روابط حسنه و مرضيه برقرار شد از آن روابطي كه در خيلي از خانواده‌ها بين آقا و كلفت برقرار است. اين كثافتكاري‌ها را غير از دله‌گي و هيزي نمي‌توان نامي نهاد. معلوم نيست زن شرعي و شريك زندگي انسان چه چيز كم دارد كه او را بگذارند و به دنبال خدمتكاري كه گيسهايش دودزده است و دستهايش ترك خورده، بدنش بوي عرق و پيازداغ مي‌دهد له‌له بزند...

از آن طرف عفت خانم از روي غيظ و از لحاظ موازنه و يا عمل متقابله با كريم (نوكر تازه وارد) گرم مي‌گرفت ولي البته دامن عفافش آلوده نشده بود. چون اين دختران حوا براي تلافي گاهي به عمليات خطرناكي دست مي‌زنند كه ظاهرش خيلي زننده‌تر از باطن آن است!

اكبرآقا بارها تصميم مي‌گرفت كريم را از خانه دست به سر كند ولي فكر مي‌كرد به محض جواب كردن او خانم هم فاطمه را با اردنگي بيرون خواهد اندات و بعد عشق به فاطمه را با تتمه غيرتي كه در خود سراغ داشت در ترازو مي‌نهاد و مثل هميشه ميديد كفه غيرت خيلي پاره سنگ مي‌برد!! بعد از همه اينها حس مي‌كرد: تازگي زنش را هم خيلي دوست دارد چون... پالانش كج شده است!!

تعجب نفرماييد. خيلي از مردها وقتي زن خود را مورد توجه ديگران يافتند آنوقت تازه عشقشان ميجنبد و خانم در نظرشان عزيز و خواستني جلوه مي‌كند و اگر علت آن را بپرسيد نخواهند توانست يا نخواهند خواست جواب قانع‌كننده‌آي به شما بدهند ولي حقير مي‌توانم بجاي آنها جواب مشكل شما را بدهم اما اينجا تنها نيستم مقاله است نه كنار بخاري و زير كرسي...

من اگر نتوانم ضمن مقالات فكاهي خود اقلا دو سه پند به شما بدهم قلمم را خواهم شكست (قلم پايم را عرض نمي‌كنم!) ملاحظه مي‌فرماييد امروز وضع زندگي خانوادگي و روابط زناشويي در اجتماع بي‌بند و بار ما در بعضي موارد تا چه اندازه شرم‌آور و نگفتني است!

همه رسوم و قواعد و نجابت از ميان برخاسته. خانم و آقا به تبسمي شيرين و اطمينان بخش دوستان نرينه و مادينه خود را به يكديگر معرفي مي‌كنند و چون قلبشان پاك! است هيچگونه سوءظني صفاي روحشان را مكدر نمي‌سازد!

پروفسور باستان شناسي كه پيش از ظهرها در اتاق پيانو به خانم تعليم! مي‌دهد، تازه پشت لبش سبز شده و استاد فلسفه كه ضمنا ادبيات دوره مغول را هم به خانم تدريس! مي‌فرمايند، امسال بيست سال دارند و آقا هم تعجب مي‌كند كه جوانهاي امروزه چه زود پروفسور! و استاد در ادبيات و فلسفه! از آب در مي‌آيند و البته متوجه هستند اينها همه حسن نيت است!...

ماهها به تندي مي‌گذشت و اكبرآقا هر نيمه شب هنگامي كه گمان مي‌برد عفت خانم در كنارش غرق خواب شيرين است از لحاف خارج مي‌شد و به اتاق فاطمه مي‌رفت. معلوم نيست تاريكي چه خاصيت عجيبي دارد كه اگر در شب مادر فولادزره را هم به آغوش انسان بياندازند همچو حور بهشتي لذت مي‌بخشد! مثل اينكه تاريكي چاشني لذيذ و سكرآوري در خود نهفته دارد و اكبرآقا به دنبال اين لذت پرگناه شبانه مثل گربه دزد، بي‌صدا و محتاط از كنار همسر خارج شده به سراغ شكار خانگي مي‌رفت.

عفت خانم يك نيمه شب بيدار شد و شوهرش را در كنار خود نيافت و بلافاصله فهمين آقا به دنبال شكرخوري شبانه به اتاق فاطمه پناه برده است. با اينكه از شيطنت‌هاي آقا كم و بيش خبر داشت ولي از اين خيانت آشكار از فشار خشم و غضب و غيرت و حسد خون در عروقش به جوش آمد. چند بار تصميم گرفت همان نيمه شب بر سر عاشق و معشوق گناهكار تاخته و رسوايشان كند ولي خودداري كرد و در حاليكه ملافه لحاف را مي‌جويد نقشه مضحك و عجيبي كشيد و البته ملتفت هستيد وقتي زني خشمگين و سليطه در رختخواب آن هم در نيمه شب تصميمي گرفت و نقشه‌اي كشيد از آن نقشه‌هاست كه كمتر «قاسم كوري» از آب درمي‌آمد!

شب بعد عفت خانم خود را به كسالت زد و بلافاصله بعد از شام به آشپزخانه رفته و فاطمه را خانه خواهرش فرستاد و كاملا مواظب بود كه آقا از غيبت او مطلع نشود و بعد به بهانه كسالت در يكي از اتاقها به تنهايي خوابيد.

ساعتي بعد هنگامي كه چراغ اتاق اكبرآقا خاموش شد عفت خانم به عجله و بي‌صدا از اتاق خود خارج شده و به اتاق فاطمه رفت و در رختخواب جگري رنگ و وصله‌خورده او دراز كشيد.

نيم ساعت بعد صداي پاي خفيفي به گوشش رسيد و در باز شد. شبحي بين دو لنگه در ظاهر گشت و بلافاصله صداي ملايم مردي گفت: فاطي جون...! و عفت كه در لحاف خدمتكار خفته بود و قلبش به شدت مي‌طپيد صداي شوهرش را شناخت و به آهستگي پاسخ داد: جوني... جون...! و اكبر آقا كه با زيرشلواري بنددار حتي در تاريكي هم هيكلش مضحك و خنده‌آور بود با يك خيز كه به جفتك شبيه‌تر بود خود را در آغوش فاطمه قلابي انداخت و او را در آغوش كشيد. فاطي جون... فاطي جون... جون جوني...

آقا راس راسي مرا دوست دارين؟...

آره فرشته عزيزم... آره جوني...

مرا بيشتر دوست دارين يا عفت خانم را؟

عفت...؟ الهي عفت قربون تو بشه... مرده شور شكل عنترش را... آه چرا مرا خفه مي‌كني عزيز جون...؟

پس عفت خانم را هيچ دوست نداري؟

ميخام سر به تنش نباشه... آخ چرا اينطوري وشگون مي‌گيري...؟ آه...!

عفت خانم ديگر طاقت نياورده و دستش را دراز كرد و كليد برق بالاي سرش را پايين زد و اتاق مثل روز روشن شد. بدبخت اكبرآقا وقتي زنش را در لحاف فاطمه يافت زبانش بند آمد.

تو... تو... تو...؟!

و عفت كه با موهاي ژوليده و قيافه برافروخته همچون نماينده عزرائيل جلوه مي‌كرد با زهرخندي گفت: آره عزيز جون... من... آره من...

ب... ب... ب... ببخش.

اينجا اومدي چه كني پير كفتار؟

(شرق...)

(با التماس) نزن... قربونت برم...

شرق... شرق...

غلط كردم عزيز جون... غلط

پدرسوخته من عنترم...؟ هان...؟

شرق...

بابا غلط كردم... نزن...

من قربون فاطمه برم هان...؟ درق...

بابا مردم... رحم كن...

فاطي جون كو...؟ شرق... شرق...

بابا توبه كردم... توبه...

ترق... شرق... و اكبر فلك زده كه در زير دست و پاي عفت كاملا كلافه شده بود براي فرار از مخمصه از جا برخاست ولي از شدت عجله سرش محكم به چارچوب اتاق خورد و بيهوش شده و افتاد...

الان مدتي از ماجراي آن شب‌ها مي‌گذرد و اكبرآقا كه از شكرخوري شبانه توبه كرده است، شبها مثل بچه آدم در كنار زنش كپه مرگ مي‌گذارد...!!
     
#10 | Posted: 21 Sep 2011 11:58
آدم و حوا:

صداي راننده وانت بار كه داد ميزد «هندونه به شرط چاقو بخور و ببر، جيگرتو حال مياره هندونه» رو شنيديم.
گفتم: زن، جون هر كي دوست داري بي خيال شو. اصلا بزار برم واست دو تا هندونه قرمز بگيرم بخوري جيگرت حال بياد.

اما گوشش به اين حرفها بدهكار نبود.

سرم رو بين و دوتا دستام گرفتم و پيش خودم گفتم حيف كه مجبور بودم فقط با تو ازدواج كنم.

زن از تو يه دنده تر وجود نداره.

در حالي كه برگهاي دور كمرش رو مرتب ميكرد و دستاش رو توي هوا تكون ميداد گفت: همين كه هست

مي‌خواي بخواه ميخواي نخواه، اصلا اگه به حرفم گوش نكني مجبوري امشب رو تنها بخوابي!

گفتم: آخه زن تو كه منو بدبخت ميكني حداقل به بچه‌هامون رحم كن

اونا چه گناهي كردن كه تا آخر عمر بايد تاوان گناه تو رو پس بدن

اينو كه گفتم شروع كرد به جيغ و داد كردن

كه تو اصلا به من اهميت نميدي

تو براي من ارزش قائل نيستي

تو با من مهربون نيستي

و....

گفتم باشه اصلا هر چي تو بگي.

با هزار زحمت از يه درخت سيب بالا رفتم و يه دونه سيب چيدم و دادم بهش

و گفتم بگير حوا جونم اينم سيب

ديگه چي ميگي

اما چشم‌تون روز بد نبينه...

همينكه اولين گاز رو زديم

خدا با اردنگي مارو انداخت اينجا

تازه از اون بدتر اينكه وقتي به حوا ميگم ببين چه بلايي به سرم آوردي

با كمال پر رويي ميگه: ببين مردهاي مردم چه كارا كه واسه زنشون نميكنند

از ماشين پژو گرفته تا تور آنتاليا واسه زنشون فراهم ميكنند

من در حالي كه دهنم باز مونده بود داشتم به اين فكر ميكردم آخه جز ما دوتا كه زن و شوهري وجود نداشت كه حوا اين حرفهارو ميزد

خوب كه فكر كردم ديدم همه اين حرف ها ريشه ژنتيكي داره و توي دهان همه زن هاي عالم وجود داره.
     
صفحه  صفحه 1 از 10:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / داستان های فكاهی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites