تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

داستان های فكاهی

صفحه  صفحه 10 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  
#91 | Posted: 28 Jul 2014 14:16
متأسفم!نتونستم برای زنتون کاری کنم!!


مردی جوان در راهروی بیمارستان ایستاده، نگران و مضطرب. در انتهای کادر در بزرگی دیده می شود با تابلوی "اتاق عمل".
چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح - با لباس سبز رنگ - از آن خارج می شود. مرد نفسش را در سینه حبس می کند. دکتر به سمت او می رود. مرد با چهره ای آشفته به او نگاه می کند...
دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده. ما ناچار شدیم هر دو پا رو قطع کنیم، چشم چپ رو هم تخلیه کردیم... باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی، با لوله مخصوص بهش غذا بدی، روی تخت جابجاش کنی، حمومش کنی، زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی... اون حتی نمی تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسیب دیده...
با شنیدن صحبت های دکتر به تدریج بدن مرد شل می شود، به دیوار تکیه می دهد. سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می رود.
با دیدن این عکس العمل، دکتر لبخندی می زند و دستش را روی شانه مرد می گذارد.
دکتر: هه! شوخی کردم... زنت همون اولش مُرد!!!

به راستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟؟
     
#92 | Posted: 28 Jul 2014 14:18
فراموشی پیرمرد


دو تا پيرمرد با هم قدم مي زدن و 20 قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومي در حال قدم زدن بودن.
پيرمرد اول: «من و زنم ديروز به يه رستوران رفتيم که هم خيلي شيک و تر تميز و با کلاس بود، هم کيفيت غذاش خيلي خوب بود و هم قيمت غذاش مناسب بود.»
پيرمرد دوم: «اِ... چه جالب. پس لازم شد ما هم يه شب بريم اونجا... اسم رستوران چي بود؟»
پيرمرد اول کلي فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چيزي يادش نيومد. بعد پرسيد: «ببين، يه حشره اي هست، پرهاي بزرگ و خوشگلي داره، خشکش مي کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه مي دارن، اسمش چيه؟»
پيرمرد دوم: «پروانه؟»
پيرمرد اول: «آره!» بعد با فرياد رو به پيرزنها: «پروانه! پروانه ! اون رستوراني که ديروز رفتيم اسمش چي بود؟!!!»

به راستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟؟
     
#93 | Posted: 28 Jul 2014 14:29
پررو بازی کلاغ و خرس


یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن. کلاغه سفارش چایی میده. چایی رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندار!
مهموندار میگه: چرا این کارو کردی؟
کلاغه میگه: دلم خواست، پررو بازیه دیگه پررو بازی!
چند دقیقه میگذره... باز کلاغه سفارش نوشیدنی میده، باز یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار.
مهموندار میگه: چرا این کارو کردی؟
کلاغه میگه: دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی!
بعد از چند دقیقه کلاغه چرتش میگیره، خرسه که اینو میبینه به سرش میزنه که اونم یه خورده تفریح کنه ...
مهموندارو صدا میکنه میگه یه قهوه براش بیارن. قهوه رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار!
مهموندار میگه: چرا این کارو کردی؟
خرسه میگه: دلم خواست! پررو بازیه دیگه پررو بازی!
اینو که میگه یهو همه مهموندارا میریزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپیما میبرن که بندازنش بیرون. خرسه که اینو میبینه شروع به داد و فریاد میکنه.
کلاغه که بیدار شده بوده بهش میگه: آخه خرس گنده تو که بال نداری مگه مجبوری پررو بازی دربیاری!!!!!!!!

نکته مدیریتی: قبل از تقلید از دیگران منابع خود را به دقت ارزیابی کنید!

به راستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟؟
     
#94 | Posted: 28 Jul 2014 16:31
امان از دست ايراني‌ها


سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند. يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم.
همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است.
بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند توي يک توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط ، لطفا!!!

به راستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟؟
     
#95 | Posted: 28 Jul 2014 17:30
ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺭﺳﻪ
ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻭ ﻋﺒﻮﺱ
ﺯﻥ: ﭼﯽ ﺷﺪﻩ؟
ﻣﺮﺩ :ﻫﯿﭽﯽ ( ﻭ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﮐﻪ
ﺯﻧﺶ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﺷﻪ ﻭ ﺑﺮﻩ ﭘﯽ ﮐﺎﺭﺵ)
ﺯﻥ ﺣﺮﻑ ﻣﺮﺩ ﺭﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ: ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯾﺖ
ﻫﺴﺖ. ﺑﮕﻮ!
ﻣﺮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﮐﻨﻪ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽ ﮔﻪ ....
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ
ﺯﻥ ﺍﻣﺎ " ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻪ "ﻣﺮﺩ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯿﮕﻪ :ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ
ﺑﮕﻮ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯾﺖ ﻫﺴﺖ
ﺗﻠﻔﻦ ﺯﻧﮓ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ
ﺩﻭﺳﺖ ﺯﻥ ﭘﺸﺖ ﺧﻄﻪ
ﺍﺯﺵ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﻪ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﻥ ﺍﺳﺘﺨﺮ .
ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﻗﺮﺍﺭﺷﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ
ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﺧﺪﺍ ﺧﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺯﻭﺩﺗﺮ
ﺑﺮﻩ
ﺯﻥ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ : ﻣﺘﺎﺳﻔﻢ ﻋﺰﯾﺰﻡ.ﺟﺪﺍ
ﻣﺘﺎﺳﻔﻢ ﮐﻪ ﺑﺪﻗﻮﻟﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ . ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻪ ﻭ
ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺗﻨﻬﺎﺵ ﺑﺬﺍﺭﻡ!
ﻣﺮﺩ ﺩﺍﻏﻮﻥ ﻣﯽ ﺷﻪ
" ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺷﻪ "
.............................................
..................................
ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺭﺳﻪ
ﺯﻥ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻭ ﻋﺒﻮﺳﻪ
ﻣﺮﺩ :ﭼﯽ ﺷﺪﻩ؟
ﺯﻥ: ﻫﯿﭽﯽ ( ﻭ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﮐﻪ
ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﻬﻤﯿﺪﻥ ﻣﺴﺎﻟﻪ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﮐﻨﻪ ﻭ
ﻧﺎﺯﺷﻮ ﺑﮑﺸﻪ)
ﻣﺮﺩ ﺣﺮﻑ ﺯﻥ ﺭﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﻭ ﻣﯽ ﺭﻩ ﭘﯽ
ﮐﺎﺭﺵ
ﺯﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﮐﻨﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯽ ﮔﻪ ﺩﻭ
ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﮏ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﻩ
ﻣﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ " ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﻪ "ﺯﻥ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯿﮕﻪ .
ﺗﻠﻔﻦ ﺯﻧﮓ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ
ﺩﻭﺳﺖ ﻣﺮﺩ ﭘﺸﺖ ﺧﻄﻪ
ﺍﺯﺵ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﻪ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﻥ ﺍﺳﺘﺨﺮ .
ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﻗﺮﺍﺭﺷﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ
(ﺯﻥ ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﺧﺪﺍ ﺧﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﻧﺮﻩ )
ﻣﺮﺩ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ: ﺍﻻﻥ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻢ!
ﺯﻥ ﺩﺍﻏﻮﻥ ﻣﯽ ﺷﻪ
" ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺷﻪ "

برداشت طرف مقابلت شرطه نه برداشتها و تفاسیری که تو از اون واژه یا رفتار داری!!!
     
#96 | Posted: 29 Jan 2015 01:49
انسانیت هنوز نمرده!


ﺑﺮﮔﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﻧﺼﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ:
٥٠ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ
ﺯﯾﺮﺍ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ،
ﻫﺮ ﮐﺴﻰ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﺑﯿﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﺩﺭﺱ ﻓﻼﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﺪﺍ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ .
ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺮﮔﻪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ
ﻭ ﻣﺒﻠﻎ 50 ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﺟﯿﺒﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ
ﻭ ﺑﻪ ﺁﺩﺭﺱ ﻣﻰ ﺑﺮﺩ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﭘﯿﺮﺯﻧﯽ ﺳﺎﻛﻦ ﻣﻨﺰﻝ ﻫﺴﺖ
ﺷﺨﺺ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﻣﻴﺪﻫﺪ،
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ
ﺷﻤﺎ ﻧﻔﺮ 12 ﻫﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ ﺁﻣﺪﯾﺪ ﻭ ﺍﺩﻋﺎ ﻣﻴﻜﻨﻴﺪ ﭘﻮﻟﻢ ﺭﺍ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻳﺪ .
ﺟﻮﺍﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪﻯ ﺯﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺧﺮﻭﺟﯽ ﺣﺮﮐﺖ ﻛﺮﺩ،
ﭘﻴﺮﺯﻥ ﻛﻪ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﮔﻔﺖ:
ﭘﺴﺮﻡ، ﻭﺭﻗﻪ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻩ ﻛﻦ، ﭼﻮﻥ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﻭ ﻧﻪ ﺳﻮﺍﺩ ﻧﻮﺷﺘﻨﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ،
ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻫﻤﺪﺭﺩﻯ ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﻣﻦ،
ﻣﻦ ﺭﺍ ﺩﻟﮕﺮﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭ ﻛﺮﺩ ﻭﻟﻲ ﻣﻦ ﺩﻟﻢ ﻛﻴﺮ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺩ
ﺷﺨﺺ ﻫﻤﻪ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻴﺮ ﺯﻥ ﮔﺮﻓﺖ
ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ 12 ﺭﻭﺵ ﻧﺎﻧﻮ ﺗﻜﻨﻮﻟﻮﮊﻱ ﮔﺎﻳﻴﺪ ...

تا داستانی دیگر درود 2صد بدرود

به راستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟؟
     
صفحه  صفحه 10 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / داستان های فكاهی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites