تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

داستان های فكاهی

صفحه  صفحه 2 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#11 | Posted: 21 Sep 2011 11:58
داستان خركي

اينم داستان اون خري که عاشق گاوي شده بود

اين داستاني است از زبان يك خر كه عاشق يك گاو شد .اين داستان به هيچ وجه وجود خارجي نداشته و كليه شخصيتها خيالي هستند.

تو محله ما هر كي واسه خودش يه لقب داره الا من بيچاره كه همه همون خر صدام مي‌كنن. آخه جريانايي داره واسه خودش، كه باعث شده به خاك سياه بشينم...

كساي زيادي تو محله ما هستن مثلا يكي از اونا كه هميشه عاشقه بهش ميگن (خردل).

دوتام هستن كه مثل كاردو پنير ميمونن آخه يكيشون خيلي خودخواهه و همش من من، ميكنه كه بهش ميگن (خرمن) و اون يكي هم كه همش باهاش دعوا ميكنه بهش ميگن (خرمنكوب).

يكيشونم هست كه از صبح تا شب تو خيابونا ول مي‌گرده و همش به فكر عشقوصفاست (خر كيف) نام داره.

يه خانوم و آقام هستن كه عاشق هم بودن و براي رسيدن به هم كلي سختي كشيدن و چون خيلي براي هم گريه كردن بهشون ميگن آقاي خراب و خانوم خرابه.

يكيشونم هست كه هميشه حرفهاي مردم رو از رو فضولي گوش ميده، بهش ميگن (خرگوش).

يه استاد موسيقي هم داريم كه چنگ ميزنه كه بهش ميگن (خرچنگ).

تو اين ميون يه خانم خيلي خوب هست كه معمولا كار به كار كسي نداره و براي خودش زندگي آرومي‌داره كه چون موهاي اون بوره بهش ميگن (زنبور) و يك مگس هم داريم كه چون از وقتي بدنيا اومد به خاطر مرگ بابا و مامانش، خرها اون رو بزرگ كردن بهش ميگن (خرمگس ).

حالا از همه اين حرفا بگذريم. من اشتباه بزرگي كردم كه عاشق شدم و الان مثل خر پشيمونم. يادم مياد باباي مرحومم مي‌گفت: مبادا يكي بياد و خرت كنه‌ها. منم تو دلم ميگفتم توي خر چه ميفهمي عشق چيه آخه. ولي حالا به حرفش رسيدم....

يه روز داشتم راه ميرفتم و آواز مي‌خوندم كه يه هو يه خانم گاو مثل گاو اومد و بهم تنه زد. منم مثل خر يه لقد زدم بهش. بيچاره بيهوش شد و افتاد رو زمين. خيلي ترسيدم. نمي‌دونستم چي كار كنم. مثل خر تو گل مونده بودم. آخر زنگ زدم بيان و با آمبولانس ببرنش. من هم باهاش رفتم. براي اين كه زودتر خوب بشه و يه موقع گناهي به گردنم نيفته همه كار ميكردم. پول بيمارستان و دوا و دكتر و خلاصه همه چي....

ولي خدا رو شكر كه حالش خوب شد و به خاطر كارهايي كه براش كرده بودم من رو بخشيد. ولي مثل اينكه عاشقم شده بود. ديگه ولم نميكرد. خلاصه اونقدر بهم بند كرد كه دوست دارم و عاشقتم كه بالاخره خرم كرد. وقتي به بابام گفتم كه ميخوام با خانم گاو ازدواج كنم بهم گفت: پسر مگه مغز خر خوردي؟ منم چه ميدونستم، جوون بودم و خريت ميكردم. بالاخره اونقدر اصرار كردم و در مقابل مخالفت مامان و بابام كله خر بازي در آوردم تا تونستم راضيشون كنم.

بله ما با هم ازدواج كرديم و من فكر ميكردم كه با هم زندگي خوبي خواهيم داشت آخه بيش از اندازه بهش علاقمند شده بودم ولي همش اشتباه بود. بر عكس اون چيزي كه فكر ميكردم كه زنم خيلي فهميدست، خيلي هم كم عقل بود، درست مثل يه گاو.

وقتي بچه‌دار شديم مونده بوديم اسمش رو چي بذاريم، آخه اصلا با هم تفاهم نداشتيم .براي همين هم رفتم از مردم سوال كردم: از خانوم سوسك و آقاي مار سوال كردم گفتن اسم بچشون رو گذاشتن (سوسمار).

از آقاي مار و خانوم جوجه تيغي سوال كردم اونا اسم بچشون رو گذاشته بودن سيم خاردار.

آقاي خروس و خانم گربه وحشي هم جواب دادن خروس جنگي.

آقاي اسب و خانم ماهي هم گفتن اسب آبي.

آقاي خر و خانم بز هم (خربزه ) گذاشته بودن.

وقتي داشتم به خونه بر ميگشتم تو راه به يه بچه جوجه برخوردم كه داشت بازي ميكرد. ميخواستم برم سراغ بابا يا مامانش تا در مورد اينكه اسم بچشون رو چي گذاشتن و چي شد كه اين اسم رو انتخاب كردن، سوالاتي بكنم براي همين به بچه جوجه گفتم: پسرم مامان و بابات كجان؟ گفت: من مامان و بابا ندارم... گفتنم: اوه، اسمت چيه؟ گفت: جوجه ماشيني! منم يه بوسش كردم و رفتم.

بالاخره اون شب با زنم كه مثل گاو سرشو انداخته بود پايين و به حرفام بي توجهي ميكرد (من خرو بگو كه هيچي بهش نميگفتم) به اين نتيجه رسيديم كه اسم بچمون رو بذاريم (گاو خر) از همه اين حرفا كه بگذريم، اونقدر زندگي با اين زن برام سخت شده بود كه آخر طلاقش دادم. بعد از اون هم هنوز نتونستم يه زندگي خوب و راحت براي خودم دست پا كنم و توبه كردم كه ديگه عاشق نشم و نذارم كسي خرم كنه.
     
#12 | Posted: 21 Sep 2011 11:59
به دنبال كار


1) شركت [...]

زمينه فعاليت: [...]

طريقه آشنايي: از طريق يكي از دوستانِ دوستِ دوستِ بستگانِ دوستِ يكي از بستگانمان
اين شركت در مقايسه با سه شركت ديگري كه به‌شان سر زديم يك‌جورهايي ابَرشركت محسوب مي‌شود! آخر مي‌دانيد؟! اگر مثلاً به كسي بگوييد در شركت ميخ‌سازي مشغول به كاريد، طرف خيلي تحويلتان نمي‌گيرد! عوام‌الناسند ديگر! عقلشان به چشمشان است. مي‌بينند ميخ ريز است، در مشتشان جا مي‌شود، نتيجه مي‌گيرند كه شركت مربوطه در پيت است، پرسنلش هم دو زار سرشان نمي‌شود. از high technology بكار رفته در صنايع ميخ‌سازي كه خبر ندارند!! اما اگر بفهمند در جايي كار مي‌كنيد كه محصولش نه‌تنها در مشتشان بلكه در جيبشان، اتاقشان، منزلشان، حياطشان و... هم جا نمي‌شود، كفشان به طرز فجيعي مي‌برد و كم مي‌آورند.

راستش ما اوايل تصور مي‌كرديم كه پارتي‌مان در اينجا خيلي كلفت است، منتها با گذشت زمان دريافتيم كه اين حضرات پيشاپيش ما را سر كار گذاشته‌اند. از اين رو يكي‌دو جين فحش و نفرين گورآبادي آبدار نثار شركت و مديرعاملش و محصولاتش و پارتي‌هايش و ... نموديم بلكه متنبه شوند.



۲) شركت [...]

زمينه فعاليت: توليد تجهيزات هيدروليكي سد!

طريقه آشنايي: آگهي روزنامه

ما يك روز صبح كله سحر از خانه زديم بيرون، و پس از حدود يك ساعت و نيم، و تعويض 5 ، 6 كورس ماشين و پياده شدن قريب به هزار تومان خودمان را به محل مزبور رسانديم.

هر چه به آنجا نزديكتر مي‌شديم احساس مي‌كرديم كه اوضاع دور و برمان بيشتر تغيير مي‌كند! داخل آخرين خيابان كه پيچيديم احساس ورود به يك منطقه جنگي به‌مان دست داد، ياد كودكان مظلوم عراقي افتاديم (آن زمان هنوز جنگ تمام نشده بود). خيابان آسفالته بود ولي تقريباً آسفالت نداشت، پهنايش آنقدر بود كه يك تريلي 18 چرخ مي‌توانست دور يك‌فرمان بزند، اما آنقدر خلوت بود كه حتي پرنده هم پر نمي‌زد!! در حاشيه خيابان يك قطعات فولادي ريخته بود كه دور از جان باور نمي‌كرديم قطعه‌اي به آن ابعاد هم ميتواند وجود داشته باشد!

خلاصه پلاك موردنظر را پيدا كرديم. با يك در سبز رنگ گالوانيزه مواجه شديم و يك زنگ كه از نوع كليدهاي سه‌فاز جراثقال بود! كليد را فشار داديم، بالا را نگاه مي‌كرديم كه مبادا چيزي ناغافل بيفتد روي سرمان. آقايي با لباس نگهباني دم در آمد و عرض كرد: «بله؟» فرموديم: «در رابطه با استخدام آمده‌ايم». عرض كرد: «بفرماييد آنجا، اولين پنجره». رفتيم آنجا. فرموديم: «اِ... ». عرض كرد: «از آنور بياييد داخل». از آنور رفتيم داخل. فرمي‌دادند دستمان. براندازش كرديم؛ يك سري سوالات كه خيلي آشنا بود، نام و نام خانوادگي و... اما يك سري سوالات الحق ناموسي بود!! يك جدول باز كرده بودند با 17 ، 18 خط ارتفاع براي سابقه كار!!! ما هم رو به‌شان نداديم و سفيدِ سفيد رهايش كرديم، آدم به هر چيزي كه نبايد جواب بدهد! رفتيم پايين‌تر ديديم نوشته شغل درخواستي!! اگر از ما بپرسند مي‌گوييم مديرعامل، اما آنجا مصلحت ايجاب ‌كرد كه بنويسيم: «شغلي مرتبط با رشته تحصيلي». زيرش نوشته بود:‌ ميزان حقوق درخواستي!! راستش ما اواخر دوران دانشجويي در اين مورد مباحث عديده‌اي با رفقا داشتيم و از جمع‌بندي نظرات به اين نتيجه رسيديم كه اگر زياد بنويسيم، با اردنگ مي‌اندازندمان بيرون، اگر هم كم بنويسيم كه سوارمان مي‌شوند. اين بود كه تصميم گرفتيم در اين مواقع از روش دخترخانم‌هاي دم‌بخت كه سرشان را مي‌اندازند پايين و با صداي بسيار آرام مي‌گويند: «هرچي بابا مامان بگن» استفاده كنيم، يعني بگوييم: «مطابق مقررات شركت»! و چنين كرديم.

بعد از دقايقي آقايي ما را مشايعت كرد تا طبقه بالا، ديديم عجب! بالا تشكيلاتي دارد. دفتر و دستك و منشي و... همين‌طور كه داشتيم به سرعت رد مي‌شديم، ديديم منشي مربوطه چهارچنگولي برايمان بلند شد و اداي احترام كرم!‌!! نمي‌دانيم از كجا ما را شناخته بود! ما كه تابحال عكسي چيزي از خودمان منتشر نكرده‌ايم!

رفتيم داخل اتاقي كه تابلوي دفتر مديريت داشت. ديديم جوانكي نشسته كمي‌پيرتر از ما با ريشي پروفسوري كه با توجه به جمجمه كشيده و درازش اصلاً به قيافه‌اش نمي‌آمد. بعد از خوش‌وبش عرض كرد: «من اولين چيزي كه در اين فرم مي‌بينم فاصله طولاني منزلتان با اينجاست». فرموديم: «مِن..مِن، بله.. حدود 5/1 ساعت تو راه بودم». عرض كرد: «ما سرويسمان از ميدان آزادي است و... ». فرموديم: «مِن..مِن..». بعدش چند سوال ناموسي در مورد روش‌هاي جوشكاري نمي‌دانم چه كه يك مشت حروف انگليسي ضميمه‌اش بود مطرح كرد. عرض كرد: «با اينها آشنايي داريد؟». فرموديم: «نه خير» متعاقباً در دلمان يواشكي داد زديم: «مردكه تو نمي‌فهمي‌اين چيزها را در دانشگاه ياد نمي‌دهند؟!! خيلي آن چيزهايي را كه ياد مي‌دادند، ياد گرفته‌ايم كه برويم سراغ اينها؟!! مگر كوري نمي‌بيني سابقه كار نداريم و...» خلاصه كلي سرش داد زديم. عرض كرد: «آشنايي‌تان با جوشكاري در چه حد است؟» فرموديم: «در حد يك واحد كارگاه جوشكاري كه گذرانده‌ايم». عرض كرد: «با نقشه‌خواني صنعتي آشنايي داريد؟» فرموديم: «درحد دو واحد نقشه‌كشي صنعتي». بعد توي دلش يواشكي عرض كرد: «اين آقا راست كار ماست، نبايد از دستش بدهيم»!

بعدش كلي كلاس گذاشت براي خودش كه: «آ..ي زير سد مانند لانه زنبور است. ما لانه زنبور مي‌سازيم!! اين كاري را كه ما مي‌كنيم هفت هشت شركت بيشتر در اين مملكت نمي‌كنند...». آن تابلو را نشان داد، اين تابلو را نشان داد. بعد ما را آورد دم پنجره‌اي كه مشرف به سالن توليد بود، ما هم افتخار داديم يك نگاهي به آنجا انداختيم. ديديم عده‌اي ريخته‌اند سر يك چيز استوانه‌اي شكل به قطر يكي دو متر و دارند جوشكاريش مي‌كنند، اما هيچ شباهتي به لانه زنبور نداشت!!

خيلي چيزهاي ديگر هم عرض كرد كه چون مبحث تخصصي مي‌شود از ذكر آنها خودداري مي‌كنيم. اما مَخلص كلام اينكه گفت: «با شما تماس مي‌گيريم»

از آن روز به بعد اين مردكه دارد يك‌ريز تماس مي‌گيرد اما چون ما به اينترنت متصليم، نامبرده هنوز موفق به عرض ارادت نگرديده است!!



۳) شرکت [...]

زمينه فعاليت: والله ما كه نفهميديم!

طريقه آشنايي: آگهي روزنامه

در آگهي روزنامه شهرستاني بعنوان محل كار نوشته شده بود كه اگر افتخار می‌داديم و مي‌رفتيم حدوداً هر روز ۱۴ ساعت در راه مي‌بوديم تا به محل كار برسيم، بنابراين از اولش هم روي اين شركت زياد حساب نمي‌كرديم. اصولاً ما خيلي‌ها را تحويل نمي‌گيريم، يكي‌اش هم همين شركت است.

ما به شركتهاي 2 و 3 و 4 در يك روز سر زديم. از شركت 2 كه آمديم بيرون يك‌ راست رفتيم سراغ اين يكي، البته دفتر مركزيش در تهران.

در آگهي‌ها معمولاً اشاره‌اي به نوع فعاليت شركت نمي‌شود، خانمهاي منشي هم ماشاءالله آنقدر تند تند حرف مي‌زنند و خداحافظي مي‌كنند كه نگو! گويي توطئه‌اي است كه ما را حتماً بكشانند آنجا! بنابراين وقتي براي استخدام به جايي مراجعه مي‌كنيم، نوعاً نمي‌دانيم كدام گوري داريم مي‌رويم مگر آنكه خلافش ثابت شود!

راستش ساختماني كه دفتر اين شركت در آنجا مستقر است بيش از حد تابلو است، ولي ما به دلايل امنيتي نمي‌توانيم خيلي قضيه را بشكافيم! اما همين‌قدر بگوييم كه واحدهاي اين ساختمان تجاري حالتي شبيه به اتاقهاي هتل دارند، يعني واحدهاي دربسته‌اي هستند با درهاي چوبي كوچك، و هر واحد متعلق به شركتي است كه اگر دوست داشت در را باز مي‌گذارد و الا عموماً درها بسته‌اند. حالا بماند كه در طبقه موردنظر هرچه گشتيم واحد مزبور را نيافتيم و نهايتاً دريافتيم كه بايد از يك پنجره‌اي پريد آنور تا به محل حادثه رسيد!!

خلاصه به هر جان كندني بود واحد را پيدا كرديم و زنگ زديم.

نوجواني پيرهن مشكي با موهايي كه دور از جان انگار گاو ليس زده باشد و در چشمهايش مي‌شد خيلي چيزها را ديد[!!] درب را گشود. عرض كرد: «بله». وسعت واحد آنقدر زياد بود كه از همان لاي در تقريباً كل دفتر پيدا بود. فرموديم: «در رابطه با آگهي استخدام اومدم». نوجوان به كناري رفت و همزمان يكي از خانمهايي كه لابلاي در بود ما را به داخل فراخواند.

داخل كه رفتيم ديديم يك كامپيوتر اينور است و يكي آنور، و پشت هر كدام يك خانم. خانمها نمي‌دانيم مقنعه يا روسري يا چه داشتند، خلاصه مو نداشتند! (گيج نشويدها.. هنوز هيچ اتفاق عجيبي نيفتاده). يك جوانكي هم آنجا نشسته بود كمي‌تُپل‌مُپل با عينك گرد و باقي قضايا، از آن تيپهايي كه تخصصشان اين است كه فرزند ابوي‌شان هستند!

يكي از خانمها بعد از اداي احترام عرض كرد: «اون اتاق تشريف داشته باشيد». تشريف برديم آن اتاق. خاليِ خالي بود، يعني خالي از آدم، و الا خيلي چيزها آنجا بود، از جمله يك ميز پدر مادر داري كه چرم‌دوزي رويش عين بالش بود! حالا ما را مي‌گوييد؟! هنوز نمي‌دانيم اين شركت چه غلطي مي‌كند! حسابي دور و اطرافمان را نگاه كرديم،‌ ديديم به در و ديوار سنگ و كلوخ از انواع مختلف چسبانده‌اند و روي يك فيبري نوشته شده Art Stone [...] قضيه را گرفتيم، اين تشكيلات كوه مي‌كنند. يك 5 دقيقه‌اي آنجا تشريف داشتيم تا خانم مربوطه آمدند با يك ورق كاغذ در دست. كاغذ را تقديم كردند و بال‌بال مي‌زدند كه براي‌مان خودكار هم بياورند، فرموديم: «خودكار داريم». يك چيزهايي عرض كرد و رفت.

فرم را كه ملاحظه فرموديم ديديم بالايش نوشته: «درخواست استخدام در شركت الكل‌سازي [...]»!!! بعد از مدتي سرگشتگي شروع به پر كردن فرم طبق روال گذشته نموديم. يك سؤال ديديم كه ديگر جوش آورديم، نوشته بود:‌ «آيا حاضريد سفته يا چك در اختيار شركت قرار دهيد»!! با صداي بلند فرياد زديم در دلمان: «مردكه مگر دزد گرفته‌اي؟!! آمده‌ايم كار كنيم. سفته و چك ديگر چه صيغه‌اي است؟!!»
كمي‌رفتيم پايين‌تر ديديم قسمتي در نظر گرفته شده براي مشخص كردن اينكه جزء خانواده شهدا، ايثارگران و... هستيم يانه؟ با خودمان گفتيم: شركت خصوصي كه اين چيزها را در فرمش بگنجاند لابد يك اعتقاداتي دارند رؤسايش، خوب شد ريشمان را صاف و صوف نكرده‌ايم و اگر طرف با ذره‌بين به جان فك و آرواره‌هايمان بيفتد يك چيزهايي آيدش مي‌شود! در همين افكار بوديم كه يكدفعه يك پاچه‌اي در راهرو توجه‌مان را جلب كرد! پاچه‌اي گشاد، بنفش رنگ، با پارچه‌اي شل و ول و لَخت عين كفني‌هاي كافور نزده!

نگاه كه كرديم (البته زياد نگاه نكرديم‌ها...) ديدم آقايي است با كفش نوك‌تيز، شلوار پاچه گشاد بنفش رنگ، دور از جان كمر باريك، با موهاي بلند طلايي يا قهوه‌اي يا آجري رنگ،‌ و گوشوار حلقه‌اي در گوش!! شنيده بوديم مي‌گوين آخر زمان آقايان شبيه خانمها مي‌شوند و برعكس، اما باور نمي‌كرديم! فرموديم (در دلمان): «آخر زمان شده! آقا هم اينقدر خانم مي‌شود؟!!»

فرم را پر كرديم و رفتيم بيرون داديم به يكي از خانم منشي‌ها. بعد از آن آقايي كه فرزند پدرشان بودند و آن خانم منشي پرسيديم: «ببخشيد من هنوز نمي‌دونم براي چه كاري فرم پر كردم، اول كه اومدم داخل فكر كردم كار شركت در زمينه سنگهاي تزئينيه ولي فرم براي كارخونه الكل‌سازي بهم دادين! مي‌شه يه توضيحي بدين؟» اين آقا و خانم مدام روي دست هم بلند مي‌شدند كه به ما توضيح دهند قضيه چيست، ولي زبانشان قاصر بود! آقاي فرزند پدر عرض مي‌كرد: «ما شركت بزرگي هستيم در زمينه‌هاي مختلف كار مي‌كنيم... الكل‌سازي به اون شكل نيست كه[!]، سرم و تجهيزات انتقال خون و... فكر مي‌كنم شما رو براي راه‌اندازي كارخونه مي‌خوان». فرموديم: «پس هنوز كارخونه راه نيفتاده؟» خانم عرض كرد: «چرا راه افتاده، اونجوري كه نه!!» خلاصه بنا شد ما مدتي در همان اتاق كذايي تشريف داشته باشيم تا آقايي كه هنوز ما را زيارت نكرده‌اند و در آن يكي اتاق دربسته مهمان دارند، برايمان توضيح دهند.

در طول اين مدت آن آقاي پاچه گشادِ گوشواره‌دارِ مو بلند، چند بار بين آنجا و اتاق مهماني[!] رفت و آمد كرد!! يكي از خانمها فرم ما را برد داخل اتاق مهماني و پس از مدتي برگشت و عرض كرد: «اين قسمت را حتماً پر كنيد(اشاره به قسمت حداقل حقوق درخواستي كه مرقوم فرموده ‌بوديم: مطابق ضوابط شركت)». فرموديم: «خوب من چقدر بزنم؟! هرچي بيشتر بهتر». عرض كرد: «حالا همون حداقل مقداري كه مد نظرتونه». ما هم ديديم اينها جنبه ندارند، نامردي نكرديم و نوشتيم 250000 تومان.

حدود سه ربع منتظر بوديم تا مهماني حضرت آقا تمام شود! در همين اثنا آن آقاي پاچه گشادِ گوشواره‌دارِ مو بلند چند بار ديگر رفت و آمد كرد و نهايتاً در كمال ناباوري مشاهده فرموديم كه نامبرده در حال پوشيدن لباسي سياه رنگ، بسيار شبيه به مانتو مي‌باشد و پس از چندي يك چيزي شبيه به روسري، شال، چه‌مي‌دانيم چه، سرش كرد و رفت!!!!

نه ديگر! يك چيزي هم از آخر زمان گذشته. مردكه! مو گيس مي‌كني، بخورد توي سرت، پاچه‌ات گشاد است به درك، گوشوار مي‌پوشي به جهنم، ديگر مانتو و روسري پوشيدنت چه بود؟؟!!

بعد از چند بار غرغر به مناسبت تاخير آقاي مهماندار، ناچار به حالت قهر از آنجا زديم بيرون. منشي مربوطه به‌ پايمان افتاد بلكه صبر كنيم تا آقاي مهماندار را در جريان بگذارد. ما هم فرموديم: «اگر كاري داشتند تماس بگيرند.» دوباره التماس كرد، ما هم دلمان به رحم آمد و ايستاديم. رفت داخل و برگشت و عرض كرد: «با شما تماس مي‌گيريم.»

با توجه به اينكه اصلاً به‌شان رو نداده‌ايم، اين جماعت نيز هنوز موفق به عرض ارادت نگرديده‌اند!



۴) شرکت [...]

زمينه فعاليت: تهويه مطبوع

طريقه آشنايي: آگهي روزنامه

سكانس اول: از شركت 3 كه با عصبانيت خارج شديم، يك راست آمديم سراغ اين يكي. خانمي‌كمي‌جا افتاده منشي بود. ما را هدايت كرد به اتاقي ديگر، ديديم دور از جان يك پسره‌اي هم پيش از ما نشسته آنجا و دارد فرم پر مي‌كند. ما هم مشغول شديم! يك دفعه يك آقايي كه ظاهرش شباهت غريبي به همان آقاي پاچه گشادِ گوشواره‌دارِ مورد 3 داشت، با اين تفاوت كه اين يكي بدون گوشوار و موهايش هم كمي‌تاس‌تر از ما بود، وارد شد و اداي احترام كرد. بعد آن جوانكي كه پيش از ما فرم پر مي‌كرد فرم را تحويل داد و يك صحبت‌هايي بين طرفين رد و بدل شد. فهميديم كه طرف كارشناس ارشد است از دانشگاه [...] و باقي قضايا كه كلي عصباني شديم! بعد او رفت و ما فرم را تحويل داديم.

يك چيزهايي هم از ما پرسيد، ازجمله خواست قسمتهاي اصلي يك سيستم تبريد (مثلاً يخچال) را برايش شرح دهيم تا ياد بگيرد، ماهم بعد از كمي‌مِن و مِن يك چيزهايي بين يخچال و نيروگاه سر هم كرديم و تحويلش داديم (آخر يخچال و نيروگاه خيلي شبيه هم‌اند. اِ.. راست مي‌گوييم بابا، چرا فحش مي‌دهيد؟!) اما فوري فهميديم چه فرمايشي كرديم و سر و ته قضيه را بلافاصله هم آورديم تا مبادا مطلب در ذهن آن طفلك غلط جا بگيرد و پس‌فردا مديون باشيم.

بعد از تبادل يك سري صحبتهاي ناموسي، عرض كرد: «شما اينجا (در قسمت ميزان حقوق درخواستي) نوشته‌ايد مطابق ضوابط شركت! ضوابط شركت ما ماهي 140000 تومان خالص حقوق دريافتي است، البته 3 ماه اول چون حالت كارآموزي دارد 110000 تومان است، شما با اين ميزان موافقيد؟» ما هم كه «كار نديده» بوديم يك چيزهايي در مايه‌هاي «بله» فرموديم. بعد عرض كرد: «ما اينجا سفته هم مي‌گيريم كه شما اگر بخواهيد برويد جاي ديگر بايد 6 ماه قبل از رفتن استعفاء دهيد تا ما بتوانيم نيرو جايگزين كنيم. شما حاضريد سفته بگذاريد؟» ما هم كمي‌احساس مهم بودن به‌مان دست داد و قسمتي از فحش‌هايي كه به شركت 3 داده بوديم پس گرفتيم، و فرموديم: «بله». عرض كرد: «سفته حول و حوش دو سه ميليون مي‌گيريم چون كساني بوده‌اند كه رفته‌اند و پشت سرشان را هم نگاه نكردند... » فرموديم: «مانعي ندارد!!»

سكانس دوم: روزي از زيارت رفيق «چاخ»‌مان كه باز هم مرخصي گرفته بود و ... برگشتيم. ديدم اهل بيت مي‌گويند: احدي از شرکت [...] زنگ زده و پيغام گذاشته كه با آنها تماس بگيريد.

حالا همه اين تحولات در زماني اتفاق مي‌افتاد كه ما منتظر نتيجه كنكور كارشناسي ارشد بوديم، و ته دلمان مي‌گفتيم بهتر است كار پيدا نشود، آن هم كاري اينچنين كه طبق عرايض آن آقاهه چنانچه مي‌خواستيم اول مهر سر كلاس فوق باشيم، بايد پيش از استخدام استعفاء مي‌داديم!! خلاصه تماسي گرفتيم و قرار شد به‌شان سر بزنيم.

سكانس سوم: به‌شان سر زديم. نمي‌دانيم يك ذره خاك از كدام گوري بلند شده بود كه رفت داخل گلوي مباركمان و به محض ورود به شركت يك ريز سرفه مي‌زديم، آن هم به مدت نيم ساعت. نامردها، كسي آنجا يك ليوان آب هم نداد دستمان! منشي هم منشي‌هاي جا نيفتاده!!

ما اين دفعه حواسمان را خيلي جمع كرده بوديم، آخر مي‌دانيد استخدام شدن يك جورهايي شبيه به مبارزه است! بايد حركت بعدي حريف را پيش‌بيني كنيد تا كم نياوريد. دوباره رفتيم اتاق قبلي پيش ‌آقاي قبلي. آقاي قبلي اداي احترام كرد و رفت داخل راهرو ظاهراً دنبال كسي، ما هم از فرصت استفاده كرده و اتاق را حسابي و بسيار تيزبينانه برانداز كرديم. همزمان كه مشغول پيش‌بيني حركات بعدي و حتي بعدي‌تر حريف بوديم، صداي آقاي قبلي به گوشمان آمد كه كسي را صدا مي‌زد و مي‌گفت:‌ «آقاي مهندس! تشريف بيارين». فوري دوزاري‌مان افتاد، كسي را صدا مي‌زد كه بيايد با ما مصاحبه كند. مشغول مرور سوالات احتمالي مهندس فوق بوديم كه آن آقا دوباره طرف را صدا زد: «آقاي مهندس! تشريف بيارين». حالا ما هزار چيز در ذهن‌مان مي‌گذرد، يكي‌ا‌ش هم اينكه: «پس اين مهندس كدام گوري است كه تشريف نمي‌آورد؟!!»

همچنان اوضاع را زير نظر داشته و مشغول تحليل بوديم كه ناگهان آقاي قبلي در آستانه در ظاهر شد، سيخ سيخ در چشمانمان نگاه كرد و عرض كرد: «آقاي مهندس! تشريف بيارين». ما با يك حركت پيش‌بيني نشده مواجه شده بوديم! «يعني منظور اين مردكه چيست؟!!» كمي‌مكث كرده، سرمان را خارانده و: «مَااااااااا....!! ما را مي‌گويد؟!» آخر اولين بار بود كه ما را اينجوري صدا مي‌زدند! پيش از اين هركس به‌مان مي‌گفت: «مهندس» داشت سيخ مي‌زد، كلاس مي‌گذاشت، متلك مي‌گفت،... خلاصه شوخي مي‌كرد! ولي اين يكي لحنش خيلي خفن بود! كلي به‌مان برخورد.

ما را برد داخل اتاق ديگري پيش يك آقاي بشدت غضبناك به نام مهندس [...]، مديرعامل شركت!! حالا در تمام اين مدت ما همچنان داشتيم سرفه مي‌فرموديم. ما چيزي حول و حوش ۲۰ دقيقه جلوي چشم ايشان نشسته بوديم و سرفه مي‌زديم، و نامبرده هم كاغذي را خط خطي مي‌كرد! بالاخره كار ما و ايشان تمام شد و شروع به گفتگو كرديم! بعد از مختصري تكرار مكررات، آدرسي داد و كروكي‌اي كشيد و... كه شنبه 17/2 بياييد اينجا مشغول شويد و بعد از چند روز مدارك و «سفته» را ازتان مي‌گيريم.

ما هم كه نمي‌خواستيم گير بيفتيم فرموديم: «اگه امكان داره كمي‌ديرتر بيام، چون الان دنبال كارهاي گواهينامه هستم و ...». هم راست گفته بوديم، هم اينكه بيش از گواهينامه منتظر نتيجه اوليه امتحان فوق بوديم كه بنا بود تا جمعه بعد دستمان بيايد. عرض كرد: «چه زماني مد نظرتونه؟» فرموديم: «اگه امكان داره شنبه بعد 20/2». عرض كرد: «باشه. ما سعي مي‌كنيم تا اون موقع كس ديگه‌اي رو نگيريم»!!!!!!!!

شنبه رفتيم براي گرفتن گواهينامه، آيين‌نامه را پاس كرده، جاتان خالي شهري را «مَااااااا..اااا...اا....ا......پاخ» افتاديم. صدايي كه شنيديد هم صدايمان هنگام سقوط بود كه به تدريج كم مي‌شود، اگر اشتباه خوانديد، برگرديد دوباره بخوانيد. نمي‌دانيم كدام نامردي قبل از ما ترمز دستي را كشيده بود!!

چهارشنبه عصر رفتيم سراغ سايت sanjesh.org كه با كمال ناباوري ديديم اسامي‌را اعلام كرده‌اند!! نام مبارك را مرغوم فرموديم و Search را كليك كرديم: «مَااااااا..اااا...اا....ا......پاخ» افتاديم!‌ نوشته بود مجاز نيستيد!!!!! حالا ما هي سرچ مي‌كنيم، مگر درست مي‌شود؟!! فكر مي‌كرديم: «يعني اوضاع‌مان آنقدر وخيم بوده كه حق انتخاب رشته هم نداشته‌ايم؟!» گفتيم «آدم بايد خوشبين باشد، شايد وبلاگ‌نويس sanjesh.org چپ ديده و هستيد را نيستيد تايپ كرده باشد!!» جمعه رفتيم براي گرفتن كارنامه، درصدها را كه ديديم: «مَااااااا..اااا...اا....ا......پاخ» بازهم افتاديم!

شنبه صبح رفتيم براي امتحان مجدد شهري: «مَااااااا..اااا...اا....ا......پاخ» افتاديم! ديگر اعصابمان خراب شده بود! به زمين و زمان فحش مي‌داديم!! راستش ما در طول زندگي خيلي افتاده بوديم، اما اينبار تراكم افتادنمان خيلي بالا بود! يعني مي‌شود در عرض يك هفته آدم اينقدر بيفتد؟!!

از ماشين كه پياده شديم، آدرس شركت دستمان بود و ديگر برايمان مسجل شده بود كه آنجا هم مي‌افتيم.

سكانس چهارم: به هر جان كندني بود خودمان را رسانديم آنجا. قبلاً مهندس [...] گفته بود كه: «در آنجا هفت هشت نفر بيشتر نيستيد» ما گفتيم لابد منظورش هفت هشت مهندس است. و همچنين عرض كرده بود كه: «من روزهاي زوج اونجا هستم. سعي كنيد دفعه اول كه مياين من اونجا باشم».

خوب شنبه بود ديگر. محل مورد نظر باز هم برّ و بيابان بود! رفتيم داخل. همه‌اش سر جمع دو سالن بود كه يكي سالن توليد و ديگري انبار بود. عالي‌رتبه‌ترين مقامي‌كه يافتيم سركارگر آنجا بود كمي‌با هم گفتمان كرديم. مي‌گفت: «سالن رنگي هم دارند كه آنورهاست!» راستش ما ديديم اين طفلكها كه سرجمع هفت هشت نفر بيشتر نبودند كارشان را خوب انجام مي‌دهند و [...] و ما چيز خاصي نداريم كه به آنها بگوييم!! درضمن گفتند مهندس [...] بعد از ظهر مي‌آيند. ما هم ديديم بهتر است تا صاحب قضيه پيدايش نشده از فرصت استفاده كرده و پيش‌دستي كنيم و ما او را بيندازيم! اين بود كه فلنگ را بسته و يواشكي آمديم خانه.

پنج‌شنبه كه از جستجو براي كارهاي جديد بازگشته بوديم فهميديم كه دوباره از اين شركت زنگ زده و سراغ ما را گرفته‌اند. «مَااااااا..اااا...اا....ا......پاخ» علامتي كه همكنون شنيديد صداي مهندس [...] مديرعامل شركت [...] بود. مردكه! بچه مظلوم گير آورده!! ما فكر مي‌كنيم تك‌تك كارگرهايي كه آنجا بودند بيش از 140 تومان مي‌گرفتند!

البته اگر كاري گير نيايد ما به امثال اين شركت و اين حقوق هم قانعيم، اما مسئله اين است كه ما همه‌اش يك روز دنبال كار رفته بوديم و از آن بين يكي جواب مثبت داده بود! يعني اينكه اگر 100 روز دنبال كار برويم 100 شركت جواب مثبت مي‌دهند! خوب چه دليل دارد كه ما اوليش را انتخاب كنيم؟!!
امروز صبح (يعني شنبه) باز هم «م
     
#13 | Posted: 21 Sep 2011 11:59
داستان داداش ما...!

آقا ميگن گربه هفت تا جون داره. اين داداش ما بزنم به تخته،‌ بيست تا جون داره! يعني تقريباً معادل دوتا و نصفي گربه!!

اين آقا از همون بچگي استعداد شديداً خوبي داشت که مثل «اسپايدرمن» از سقف آويزون بشه و با مخ بياد زمين، ولي هيچي‌اش نشه!! يادم مياد وقتي 4، 5 سالش بود،‌ يه روز تو شمال،‌ با يه «گاو» حرفش شد! گاوه هم رفت عقب و عقب‌تر، و حمله کرد و با دوشاخش چنان شيرجه‌اي زد توي شکم داداش ما که نمونه‌اش رو هيچ گاو ديگه‌اي به هيچ گاوبازي نزده!!

دکترها گفتند که شاخ آقاي گاو، دو سانت و نيم ديگه راه داشت که برسه به دل و روده آقاي داداش ما‌!! خوشبختانه قضيه به خير گذشت. اخوي ما که بزرگتر شد، عقلش رسيد که شوخي با گاو کار خوب و پسنديده‌اي نيست. عصر،‌ عصر تکنولوژي و زندگي ماشيني بود و شوخي با گاو کلاس کار آقاي اخوي رو پايين مي آورد!!

رو اين حساب، يه شب که مهمون داشتيم،‌ اخوي‌جان رفت زير چرخ عقب ماشين آقاي مهمون خوابيد!!! آقاي مهمون خداحافظي کرد،‌ سوار ماشين شد، اومد دنده عقب بره ديد که عجب! چرا ماشين راه نميره؟! يه خورده بيشتر گاز داد، ماشين باز هم راه نرفت!‌ (‌ نکته: اگر شما هم کله مبارکتون رو بچسبونين زير لاستيک چرخ ماشين،‌ احتمالاً ماشين قدرت بيشتري ميخواد که از روي کله شما رد بشه!‌!)‌ خلاصه آقاي مهمون کم‌کم داشت عصباني ميشد و تو اين فکر بود که تخته گاز بزنه و از پارکينگ بياد بيرون، که يکهو بابا‌جان ما متوجه حضور يک جسم جاندارِ فسقلي زير چرخ شد! دويد و آقاي داداش رو که نقش و نگار لاستيک «راديالِ دنا»ي چرخِ عقب ماشين آقاي مهمون روي صورت و دست و بالش چاپ شده بود، درآورد! داداش ما هم عصباني بود که:‌‌ «مگه مرض داري منو ازخواب بيدار ميکني؟!»

گذشت و گذشت تا اينکه يه روز آقاي داداش،‌ با خودش نشست و فکر کرد و ديد که نه موجودات زنده (‌بعنوان مثال: گاو!) تونسته کاري از پيش ببره، نه تکنولوژي (ماشين آقاي مهمون!) رو اين حساب،‌ جرقه‌اي توي ذهنش زد و مثل کارتون پلنگ صورتي يه لامپ بالاي سرش روشن شد و اينبار دست به دامان طبيعت شد!!

اون روز بابامون دستمون رو گرفت و براي گردش برد به کوه و دشت و جنگل! آقاي اخوي ما هم که بعد از مدتها، جائي بزرگتر از آپارتمان نقلي 20 متري‌مون ديده بود،‌ مثل فنر اينطرف و اونطرف ميپريد! و هرچند تخصص برادر جان،‌ بالا رفتن از ديوار صاف و يا موارد متشابه بود، ولي «کوه» هم چيزي بود که ميشد ازش بالا رفت!! هرچي مامان جان گفت: «داداشِ پيام چرندياتي! بشين سرجات! اينقدر ورجه وورجه نکن!»‌، به گوش اخوي‌جان نرفت که نرفت! مثل بز کوهي از کوه و صخره‌هاي تيز و سنگي‌اش بالا رفت تا به جائي رسيد که کاملاً مطمئن شد که اگه از اونجا پرت بشه پائين ديگه حتمآً‌ فاتحه‌اش خونده اس!!

خلاصه ما که پائين کوه بوديم يکهو ديديم يه چيزِ‌ «داداش مانند»! مثل تيله داره از اون بالاي سنگ و صخره قل ميخوره و گرد و خاک ميکنه و مياد پائين!! يک ربعي طول كشيد تا اخوي از بالا تا پائين کوه رو دَرنَوَردَد! ما هم يک ربعي از اون پايين اين منظره جانسوز رو نظاره گر بوديم! (‌طرف داره تلف ميشه! ،‌ ما اينجا داريم فارسي را پاس ميداريم!! )‌ دهن مامانم همينجوري وا مونده بود، بابام روشو کرده بود يه ور ديگه و گوشش رو تيز کرده بود که صداي «شَتَرَق» آخر (يعني همانا سقوط اخوي جان با ملاج مبارک به پائين کوه!)‌ رو بشنوه، من هم توي ذهنم داشتم ليست کساني که ميتونن با تشريف‌فرمائي خود موجبات شادي روح آن مرحوم و تسلي‌خاطر بازماندگان رو فراهم کنن،‌ تهيه ميکردم!!!

اما از آنجا که اين داداش ما از اون داداشها نيست که با اون کوهها بلرزه(!)‌،‌ مثل گربه با چهار دست و پا اومد رو زمين، لباسش رو تکوند،‌ مثل کساني که شاخ غول شکونده‌اند دستهاشو به هم ماليد و نيم‌نگاهي به کوه انداخت! عمليات با موفقيت انجام شده بود. اخوي ما روي «طبيعت» رو هم به حمدِ الهي کم کرد!

حالا باز شما بگين «گربه» هفت تا جون داره!
     
#14 | Posted: 21 Sep 2011 12:01
زنگ انشا

موضوع: بهار راتعريف کنيد

تا آنجا که ما ميدانيم بهار يکي از فصول چهارگانه سال است. در اين فصل ما مستراح‌هايمان را خالي ميکنيم و پاي درختان ميدهيم. در اين فصل بوي گند و کثافت سراسر ده را پر ميکند. به هر کوچه‌اي که گام بگذاري کود و نجس روي هم انباشته شده است.

بهار فصل پر فايده‌اي است. چون همانا در اين فصل است که منهاي جمعه و دهها تعطيلي ديگر، چهارده روز پشت سر هم تعطيلي داريم و ميتوانيم در صحرا کار کنيم و بيل بزنيم و وقتمان را در مدرسه هدر نکنيم. البته ما دانش‌آموزان عزيز از اين موضوع انشا چنين نتيجه ميگيريم که بايد بهار را دوست بداريم.
     
#15 | Posted: 21 Sep 2011 12:01
زنگ انشا

موضوع انشاء : نوروز را چگونه در کرديد؟!

امسال سال نو خيلي مبارک بود زيرا در امسال پدرم ما را به شمـــال برده است! اين بهترين مسافرتي است که پدرم ما را آورده است چـــون قبل از اين هيـــچوقت ما را به مسافرت نبرده بود! در راه شمال به ما خيـــلي خوش گذشــــــت! ما در راه خيلي چپ کرديم! پدرم ميگفت من ميپيچم ولي نميدانم چرا جــاده نميپيچه! خواهرم يک بار دستش را از پنجره ماشين بيرون آورد تا پوست تخمـه‌اش را بريزد و يک ترانزيت از کنار ماشين ما رد شد و دست خواهرم از بازو کنده شـــــــــد و ما خيلي خنديديم!

ما براي ناهار به اکبر جوجه رفتيم! البته من خود اکـــــــــبر آقا را نديدم ولـــــــــــي پدرم که او را ديده است ميگويد خيلي جوجه اسـت! من خيلي نوشــــــــابه خوردم و پدرم يک گوشه نگه داشت تا من با خيال راحت بشاشـم به طبيعت! در جاده خيلي برف آمده بود و ما برف بازي کرديم! مـــــن با گوله برف به پس کــــله پدرم زدم و او عصباني شد و دست من را لاي در ماشين گذاشـت و در ماشين را محکم بست!

ما به متل‌قو رفتيم و سر يک ميز نشستيم و پدرم قيلـون و چايي ســـفارش داد . پدرم خيلي قشنگ قيلون ميکشد. پدرم حتي در متل قـو هم از رژيمش دست بر نميدارد و درِگوشي به همان پسره که قيلون آورد چيزي مـيگويد و يــــــک پارچ آب سفارش ميدهد! پدرم عادت دارد نوشابه را با آب قاطي ميکند !

کنار ما چند تا جوان نشسته اند و آواز ميخوانند :ميخوام برم زن بگيرم ! پولامو بدم عن بگيرم ! گوجه بدم رب بگيرم و ...

پدرم با اين شعر خيلي حال ميکند ولي مادرم عصباني ميـشود و با پارچ آب پدرم به صورت من ميکوبد! ما 13 را در همانجا در کرديم البته پـدرم خيلي بيشتر از ما در کرد ولي به هر حال به ما خيلي خوش گذشت و من خيلي کتک خوردم ...
     
#16 | Posted: 21 Sep 2011 12:06
زنگ انشا

موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذرانديد؟

قلم بر قلب سفيد كاغذ مي‌گذارم و فشار مي‌دهم تا انشاء‌ام آغاز شود. سال گذشته سال بسيار خوبي و پر بركتي مي‌باشد. سال گذشته پسر خاله ام زير تريلي 18 چـــرخ رفـت و له گـــــــشت و ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا خورديم و خيلي خوش گذشت.

ما خيلي خاك بازي كرديم. من هر چي گشـــــــــــــــــتم پــــسرخاله ام را پيــدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون بي دليل! من در پارسال خـــيلي درس خواندم ولي نتـــوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند.

پدرم من را به مكانيكي فرستاد تا كـــــــــــار كـنم و اوســــــتاي من هر روز من را با زنجير چرخ مي زد و گاهي موقع‌ها كه خيلي عصباني مي‌شد من را به زمين مي‌بست و دو سه بار با ماشين يكي از مشتري‌ها از روي من رد مي‌شد. من خيلي در كارهاي خانه به مـادرم كمك مي‌كنم. مادرم من را در سال گذشته خيلي دوست مي‌داشت و من را خيلي ماچ مي‌كند ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي در آشـپزحانه مي‌گذاشت.

درســــــال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسيار حــــامله است و پدرم مـــــي‌گويد يا پسر است يا دوقلو، ولي من چيزي نمي‌گويم چون مي‌دانم كه بچه‌اي به اين انـــدازه از هيچ كجاي خواهرم در نخواهد آمد!

در سال گذشته مـا به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم. مــن در كوپه بسيار پدرم را عصباني كردم و او براي تنبيه من را روي تخت خواباند و تخت را محكـــم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم!

پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي‌كشد و مادرم خيلي ناراحت است و هــــــــي به من ميگويد: كپي‌اوغلي، ولي من نمي‌دانم چرا وقتي مادرم به من فحش مي دهــــــد، پدرم عصـباني مي‌شود!

در سال گذشته ما به عـــيد ديدني رفتيم و من حدودا خيـــــلي عيدي جـمع كرده‌ام، ولي پدرم همه آنها را از من گرفت و آنتن مـــــــاهواره‌اي خريد كه بسيار بــدآموزي دارد و من نگاه نمي‌كنم و پدرم از صبح تا شب شوهاي بي‌نــاموسي نگاه مي‌كند و بشكن مي‌زند.

پــــــدرم در سال گذشته رژيم گرفته است و هر شب با دوست‌هايش آب و ماست و خيار مي‌خورند و مي‌خندند، گاهي وقتا هم آب با چيپس و ماست موسير!

من خيلي سال گذشته را دوست دارم و اين بود انشاي من
     
#17 | Posted: 21 Sep 2011 12:08
روزي که داماد شدم!

والا دفعه‌هاي قبلي اينطوري نبود. از آزمايش و اين حرفها خبري نبود به خدا! ولي اينبار گفتن تا اسم آقا داماد رو صدا کرديم بايد بره آزمايش ادرار و خون و غيره بده!

روي صندلي نشستم و منتظر موندم براي آزمايش اعتياد. يه آقاي قدبلند و لاغر مردني که انگار‍ تازه از سر منقل پاشده و اومده که آزمايش اعتياد بده، يه گالن آب گرفته بود دستش و قٌـلـٌپ قـٌلـٌپ ميرفت بالا، از اينور به اونور سالن قدم ميزد و زير لب غر ميزد که اي بابا! هرچي آب ميخوريم "نمياد که نمياد"‌!

بعد از ده دقيقه‌ صدام کردن و من هم رفتم به سوي "دستشويي برادران". آقاي "مسئول نظارت بر امور جيش(!)" اونجا روي چهارپايه نشسته بود. تا من رو ديد لبخندي زد و گفت: " آقاي داماد! مبارک باشه ايشالله!". بوي تند دستشوئي داشت خفه‌ام ميکرد. به زور لبخندي زدم و تشکر کردم. يه ليوان يکبار مصرف (خالي) بهم تعارف کرد تا پر تحويلش بدم! زير چشمي‌ نگاهي کرد و گفت: "شيريني ما هم فراموش نشه!"‌. يه دستم ليوان و ساير مخلفات(!) بود، با اون يکي دستم 500 تومن از جيبم درآوردم و به طرف دادم.

بعد گفتن صداتون ميکنيم براي آزمايش خون. صدام که کردن، رفتم توي يه اتاق ديگه. خانوم دکتر لبخندي زد و گفت: "به‌به! چه آقا دوماد خوش‌تيپي! مبارک باشه!". سوزن آمپول رو تا اونجا که ميرفت فرو کرد توي رگ من بدبخت و گفت:" البته شيريني ما فراموش نشه‌ها!"‌. يه دستم به پنبه الکل روي بازوم بود، با اون يکي دستم 500 تومن از جيبم درآوردم و به خانوم دکتره دادم.

از اتاق آزمايش خون که اومدم بيرون همون آقا لاغره رو ديدم که داشت با مسئولين اونجا جر و بحث ميکرد که: "آقا باور بفرمائيد هرچي آب ميخورم نمياد! ميشه من برم فردا بيام براي آزمايش"؟؟

گفتن کلاس معارفه و آموزش قبل از ازدواج تشکيل ميشه، بايد بريم دو تا کتاب تهيه کنيم و بريم سر کلاس تا آموزش ببينيم! يه خانومه بود که کتابهاي درسي(!) رو توزيع ميکرد، لبخندي زد و گفت: "مبارک باشه آقاي دوماد!"‌. دو تا کتاب آموزشي رو بهم داد و گفت: "البته شيريني ما هم فراموش نشه!". يه دستم به کتابها بود، با دست اون يکي دستم 500 تومن از جيبم درآوردم و به دختره دادم.

همراه با بقيه آقا دومادها سر کلاس توجيهي که رفتيم، آقاي دکتر با يه فيلم ويدئويي وارد اتاق شد. گفت آقايون دومادها خسته نباشيد! يه سري آموزشهاي قبل از ازدواج هست، البه شماها ماشالله همتون خودتون واردين!، يه جعبه هم اونجا رو اون ميزه، شيريني هاتون فراموش نشه!!" ، فيلم رو گذاشتو و خودش بدو بدو از اتاق خارج شد!

و اما اين فيلم خودش ماجرائي داشت! اولش که از همون اولين روز خلقت شروع کرد!:

"..و خداوند زمين را از دو جنس نر و ماده آفريد..."!

دو تا مرغابي نشون داد که احتمالا نر و ماده بودن و توي ‌برکه داشتن با هم شنا ميکردن. دو تا ميمون نشون داد که توي جنگل از اين شاخه به اون شاخه مي‌پريدن و جيغ جيغ ميکردن! يه روباه نشون داد با دوتا بچه روباه که باباشون احتمالا رفته بود اداره‌(!) يا دنبال شکار يه لقمه نون حلال براي زن و بچه‌اش. دو تا مرغ عشق نشون داد که داشتن نوکهاشون رو به هم ميماليدن و درگوش هم شماره تلفن رد و بدل ميکردن و منکرات انداخته بودشون تو قفس! خلاصه يه 5 دقيقه‌اي رازبقا نشون داد، بعد يهو دوربين يه شات گرفت از ميدون امام حسين و صف اتوبوس خط تهرانپارس و برادران و خواهراني که غيورانه مثل مور و ملخ (همون راز بقاهه!)‌ توي همديگه ميلوليدن! خلاصه ديگه کاملا بهمون ثابت شد که زمين از دو جنس نر و ماده آفريده شده!

بعد يه آقا دکتر مهربوني رو نشون داد که اومده بود و توصيه‌هاي ايمني ميداد! ميگفت ميخواين زنتون رو ماچ کنين سعي کنين قبلش حموم برين که تنتون بوي عرق نده، دندوناتون رو مسواک بزنين، موهاتون رو قشنگ شونه کنيد. گفت خانومها هم بايد ياد بگيرن که تا شوهرشون مياد خونه آب دستشونه بزارن زمين و برن يه ليوان آب خنک براي شوهرشون بيارن! لباس آراسته بپوشن و با آغوشي باز از همسرشون پذيرايي کنن. يه آقاي روحاني هم نشون داد که اومد و اون هم همين رو گفت. گفت که اگر خانوم خانه "با آغوش باز" باشد اين از هر عبادتي بهتره. بعد باز دوباره آقاي دکتر اومد که بگه مسواک نشه فراموش! بعد گفت: اگه شوهر اومد خونه و ديد زنش حال نداره که برن خونه آقا ناصر اينها، بنده خدا رو زور نکنه که پاشو بريم پاشو بريم. بعد گفت که بايد به همسر خود احترام بگذاريم و براشون گل بخريم و از زحمات و زرشک پلوهائي که براي ما مي‌پزن تشکر کنيم. بعد دوباره آقاي روحاني اومدن و گفتند که: آن روزِي که رفتار شوهر با همسر از روي مهر و محبت نباشد، همانا آنروز بر زن و شوهر حرام است. به همسران خود احترام بگذازيد همانگونه که امام حسين به همسر خويش احترام عميق ميگذاشتند."

بعد بهمون ياد دادن که چگونه سر صحبت را آغاز کنيم! يک نمايش نشون دادن با يک آهنگ زمينه رومانتيک. يه ميز گرد بود يه دختره اونطرف نشسته بود، يه پسره از اين طرف اومد با يه شاخه گل رز! شاخه گل رو گذاشت روي ميز و اينطرف ميز نشست. بعد هر دوتاشون خنديدن و عشوه اومدن! لبهاشون تکون ميخورد (يعني داشتن با هم حرف ميزدن!)‌ آهنگ رومانتيک هنوز بود! بعد تصوير آروم آروم رفت و دوباره اومد. اينبار ميز هنوز بود، گل هنوز بود، آهنگ رومانتيک هنوز بود، ولي اينور و اونور ميز کسي نبود!!! بعد دوباره آقاي روحاني اومد و گفت: ديدين بهتون گفتم با همسر خود مهربون باشين بد نمي‌بينين؟؟!" خلاصه کلي آموزش ديديم، با چيزهاي ديگه!

و ما از اون به بعد در کنار همسرمون به خوبي و خوشي زندگي کرديم!

انشالله خدا نصيب همه کنه که ازدواج کنن! هيچي نداشته باشه، حداقل اين حسن رو داره که ميرين سر اين کلاسها و يه خورده ميخندين!
     
#18 | Posted: 21 Sep 2011 12:09
روزي كه سكرترم رو اخراج كردم؟

صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم سكرترم ژانت بهم گفت: صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك!
از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود.

تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زد و اومد تو و گفت: ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!

خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم. براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشه‌گي. براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.

وقتي داشتيم برمي‌گشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت: ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نمي‌كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟ در جواب گفتم: آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه. اونم در جواب گفت: پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من.

وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش: ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم. دلم ميخواد تو يه جاي گرم و نرم يه خورده استراحت كنم.

خواهش مي كنم در جواب بهش گفتم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقه‌اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه‌هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز «تولدت مبارك» رو مي‌خوندند.

... در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد!!!
     
#19 | Posted: 21 Sep 2011 12:09
وسوسه

خيلي وقته تو نختم. بدجور وسوسه ام ميكني. آه !!! بالاخره به دام ميندازمت. دلم ميخواد بهت حمله كنم و پرتت كنم تو تخت خواب. ميدونم كه توان مقاومت در مقابلم رو نداري. تا بهت دست بزنم سست ميشي و خودت رو در اختيارم قرار ميدي. اونوقت بلايي سرت ميارم كه آه و ناله ت به هوا بلند شه. تمام تنت خيس عرق شه و به نفس نفس بيفتي. از حالا ميتونم مجسم كنم كه بدنت از حرارت گر گرفته ميلرزي و ملافه رو چنگ ميندازي....صبح روز بعد روي تمام بدنت اثر بوسه هاي داغم به جا مونده. واي اگه دستم بهت برسه....... دوستدارت آبله مرغون.

وا... چيه؟! عوض اينكه وايسي اينجا چپ‌چپ منو نگاه كني برو يه فكري به حال اون مغز خرابت بكن... منحرف!؟
     
#20 | Posted: 21 Sep 2011 12:10 | Edited By: marmolakman
دو مجسمه

توي يه پارک در سيدني استراليا دو مجسمه بودند يک زن و يک مرد. اين دو مجسمه سالهاي سال دقيقا روبه‌روي همديگر با فاصله کمي ايستاده بودند و توي چشماي هم نگاه ميکردند و لبخند ميزدند. يه روز صبح خيلي زود يه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ايستاد و گفت:" از آن جهت که شما مجسمه‌هاي خوب و مفيدي بوديد و به مردم شادي بخشيده‌ايد، من بزرگترين آرزوي شما را که همانا زندگي کردن و زنده بودن مانند انسانهاست براي شما بر آورده ميکنم. شما 30 دقيقه فرصت داريد تا هر کاري که مايل هستيد انجام بدهيد." و با تموم شدن جمله‌اش دو تا مجسمه رو تبديل به انسان واقعي کرد: يک زن و يک مرد.

دو مجسمه به هم لبخندي زدند و به سمت درختاني و بوته‌هايي که در نزديکي اونا بود دويدند در حالي که تعدادي کبوتر پشت اون درختها بودند، پشت بوته‌ها رفتند. فرشته هر گاه صداي خنده‌هاي اون مجسمه‌ها رو ميشنيد لبخندي از روي رضايت ميزد. بوته‌ها آروم حرکت ميکردند و خم و راست ميشدند و صداي شکسته شدن شاخه‌هاي کوچيک به گوش ميرسيد. بعد از 15 دقيقه مجسمه‌ها از پشت بوته‌ها بيرون اومدند در حاليکه نگاههاشون نشون ميداد کاملا راضي شدن و به مراد دلشون رسيدن.

فرشته که گيج شده بود به ساعتش يه نگاهي کرد و از مجسمه‌ها پرسيد:" شما هنوز 15 دقيقه از وقتتون باقي مونده، دوست نداريد ادامه بدهيد؟" مجسمه مرد با نگاه شيطنت‌آميزي به مجسمه زن نگاه کرد و گفت:" ميخواي يه بار ديگه اين کار رو انجام بديم؟" مجسمه زن با لبخندي جواب داد:" باشه. ولي اين بار تو کبوتر رو نگه دار و من ميرينم روي سرش."



نکته اخلاقي: (برگرفته از کتاب اخلاق مسعودي)

بنگريد که تلافي کردن تا چه حد در زندگي اين نوع دو پا اثر گذار است که تا همچنان حرکتي پيش ميروند. پس اي قوم هيچگاه عملي مرتکب نشويد که شخصي را به تلافي بر انگيزاند چرا که ممکن ميباشد که وي روزي روي سرتان بريند!
     
صفحه  صفحه 2 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / داستان های فكاهی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites