تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

داستان های فكاهی

صفحه  صفحه 9 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#81 | Posted: 9 Oct 2011 19:20
راننده اصفهانی

حتما ماجرای راننده ایرانی در کانادا را شنیده‌اید که دنده عقب می‌رفته که به ماشین یک کانادایی می‌زند و پلیس که می‌آید، از راننده ایرانی عذرخواهی می‌کند و می‌گوید " لابد راننده کانادایی مست است که مدعی‌ شده شما دنده عقب می‌رفتید!"

حالا اتفاق جالب‌تری در اتوبان اصفهان رخ داده: همشهری اصفهانی ما توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ کیلومتر در ساعت می رفته که پلیس با دوربینش شکارش می کند و ماشینش را متوقف می کند. پلیس می‌آید کنار ماشین و می‌گوید:

"گواهینامه و کارت ماشین!" اصفهانی با لهجه غلیظی می‌گوید:" من گواهینامه ندارم. این ماشینم مالی من نیست. کارتا ایناشم پیشی من نیست.


من صاحَب ماشینا کشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب. چاقوش هم صندلی عقب گذاشتم! حالاوَم داشتم میرفتم از مرز فرار کونم، شوما منا گرفتین."

مامور پلیس که حسابی گیج شده بوده بیسیم می‌زند به فرمانده‌اش و عین قضیه را تعریف می‌کند و درخواست کمک فوری می‌کند.

فرمانده اش هم میگوید که او کاری نکند تا خودش را برساند! فرمانده در اسرع وقت خودش را به محل می‌رساند و به راننده اصفهانی می‌گوید:

آقا گواهینامه؟ اصفهانی گواهینامه اش را از توی جیبش در می‌آورد و می‌دهد به فرمانده. فرمانده می‌گوید: کارت ماشین؟ اصفهانی کارت ماشین را که به نام خودش بوده از جیبش در می‌آورد و می‌دهد به فرمانده.

فرمانده که روی صندلی عقب چاقویی نیافته، عصبانی دستور می‌دهد راننده در صندوق عقب را باز کند. اصفهانی در را باز میکند و فرمانده می‌بیند که صندوق هم خالی است.

فرمانده که حسابی گیج شده بوده، به راننده اصفهانی می‌گوید:" پس این مأمور ما چی میگه؟!"

اصفهانی می‌گوید: "چی میدونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم می‌خواد بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت می‌رفتم؟"
     
#82 | Posted: 9 Oct 2011 19:21
خاطرات سربازى

در ايام سربازى ، يك روز داشتم گروهان را با قدم رو (دويدن آهسته ) از جايى به جايى مى بردم و بلند بلند براى آنها مى شمردم : اك ، عو، ا، آر (يك ، دو، سه ). در بين راه ناگهان ، فرمانده گروهان از پشت يك ساختمان پيدايش شد. گروهان با قدم ((رو)) داشت از جلوى فرمانده رد مى شد، يك لحظه قاتى كردم . ابتدا ((دو)) را به حالت رفتن در آوردم بعد ديدم قاعده سلام دادن گروهى را در حال راه رفتن ، به ارشد مافوق بلد نيستم . لذا بهتر ديدم كه اصلا گروهان را متوقف كنم ، بعد به گروهان ايستاده ، رو به فرمانده خبردار بدهم . لذا به گروهان ايست دادم ، اما ديدم كه روى افراد به طرف فرمانده نيست . لذا گفتم : به چپ چپ . ديدم از حالتى كه بود، بدتر شده و تقريبا رو به نقطه مخالف شد. با دستپاچگى فرمان جديدى دادم . ((عقب گرد)) گروهان مثل كاميونى كه توى گل و لاى بكس و باد كند، مثل قشون شكست خورده عقب گرد كرد. ديدم صد درجه بدتر شد و همه پشت به فرمانده كردند. مذبوحانه فرياد زدم : ((به راست راست )) باز هم مشكل حل نشد. و در اين هنگام فرمانده كه به اين آسانى ها دل از يك سلام دست جمعى نمى كند، دخالت كرد و خطاب به ما گفت : ((از نو از نو)) يعنى نخواستيم : مرده شوى سلامتان را ببرند، صداى كركر خنده بچه ها بلند شد و من سراپا شرمنده بودم .
     
#83 | Posted: 9 Oct 2011 19:22
آرزوی اهو خانم

سلطان پرسيد:
علت طلاق؟

آهو گفت:
توافق اخلاقی نداريم، اين خيلی خره.

سلطان پرسيد:
ديگه چی؟

آهو گفت:
شوخی سرش نميشه، تا براش عشوه ميام جفتک می‌اندازه.

سلطان پرسيد:
ديگه چی؟

آهو گفت:
آبروم پيش همه رفته، همه ميگن شوهرم حماله.

سلطان پرسيد:
ديگه چی؟

آهو گفت:
مشکل مسکن دارم، خونه‌ام عين طويله است.

سلطان پرسيد:
ديگه؟

آهو گفت:
اعصابم را خورد کرده، هر چی ازش می‌پرسم، مثل خر بهم نگاه می‌کنه.

سلطان پرسيد:
ديگه چی؟

آهو گفت:
تا بهش يه چيزی میگم صداش رو بلند می‌کنه و عرعر می‌کنه.

سلطان پرسيد:
ديگه چی؟

آهو گفت:
از من خوشش نمياد، همه‌اش ميگه لاغر مردنی، تو مثل مانکن‌ها می‌مونی.

سلطان رو به الاغ کرد و گفت:
آيا همسرت راست ميگه؟

الاغ گفت:
آره.

سلطان گفت:
چرا اين کارها رو می‌کنی؟

الاغ گفت:
واسه اينکه من خرم.

سلطان فکری کرد و گفت:
خب خره ديگه، چکارش ميشه کرد؟!
     
#84 | Posted: 9 Oct 2011 19:23
ناو هواپیمابر امریکایی

مکالمه رادیویی زیر در تاریخ ۱۶ اکتبر ۱۹۹۷ توسط کانال ۱۰۶ فرکانس فوریت‌های دریایی منطقه فینیستر واقع در سواحل گالیسیا در شمال غربی اسپانیا میان امریکایی ها و گالیسیایی‌ها ضبط شده و واقعی‌ می‌‌باشد:
گالیسیایی: از A۸۵۳ با شما صحبت می‌کنم. لطفا برای اجتناب از تصادم با ما مسیر خود را ۱۵ درجه به جنوب تغییر دهید... مستقیما به سوی ما در حرکت هستید. فاصله ۲۵ مایل دریایی.
امریکایی: توصیه می‌‌شود مسیر خود را ۱۵ درجه به شمال تغییر دهید تا از تصادم جلوگیری شود.
گالیسیایی: خیر. تکرار می‌‌کنم که برای اجتناب از تصادم مسیر خود را ۱۵ درجه به جنوب منحرف کنید.
یک امریکایی دیگر: اینجا فرمانده یک ناو نیروی دریایی ایالات متحده آمریکا. تاکید می‌‌کنم که مسیر خود را ۱۵ درجه به شمال تصحیح کنید تا حادثه ای پیش نیاید.
گالیسیایی: امکان پذیر و مناسب نیست. تکرار می‌‌کنم که مسیر خود را عوض کنید و گرنه تصادم حتمی است.
افسر امریکایی با لحن عصبانی: اینجا کاپیتان ریچارد جیمز هوارد... فرمانده ناو هواپیما بر یو اس اس لینکلن نیروی دریایی آمریکا. این یکی‌ از بزرگترین کشتی‌های جنگی آمریکا می‌‌باشد. ۲ فروند رزم ناو بزرگ، ۶ فروند ناو شکن، ۵ فروند ناوچه، ۴ زیر دریایی و تعداد زیادی شناور‌های پشتیبانی ما را اسکورت می‌‌کنند.
برای انجام رزمایش و داشتن آمادگی مقابله با عملیات احتمالی‌ ارتش عراق به سوی خلیج فارس در حرکت هستیم. پیشنهاد نمی‌‌کنم، بلکه دستور می دهم که مسیر خود را ۱۵ درجه به طرف شمال تغییر دهید وگرنه مجبور خواهیم شد اقدامات لازم را برای امنیت این کشتی و نیروهای ائتلاف انجام دهیم. کشور شما کشوری هم پیمان، عضو ناتو و این ائتلاف است... لطفا اطاعت کرده و از مسیر ما کنار بروید.
گالیسیایی: اینجا خوان مانویل سالاس الکانتارا. ما فقط دو نفر هستیم. یک سگ، غذایمان، ۲ قوطی آبجو و یک قناری که هم اکنون خواب است، ما را همراهی می‌‌کنند. از حمایت کانال دیال کرونیا (فرستنده رادیویی) و کانال ۱۰۶ فووریت‌های دریایی برخوردار هستیم. به هیچ جایی‌ نمی رویم زیرا در زمین محکم قرار داریم. ما در فانوس دریایی A-۸۵۳ فینیستر، واقع در سواحل گالیسیا می‌‌باشیم. اصلا نمی دانیم که این فانوس در چه ردیفی‌ میان فانوس‌های دریایی اسپانیا قرار دارد. می توانید هر اقدامی را که صلاح دیدید و هر غلطی که خواستید برای حفاظت از کشتی خود انجام دهید. کشتی کثافتتان بسوی صخره‌ها در حرکت است. به همین خاطر مجددا تاکید داریم که بهتر است که مسیر را ۱۵ درجه به جنوب تغییر دهید تا از برخورد با ما جلوگیری شود! امریکایی: باشه، دریافت شد. متشکرم!
     
#85 | Posted: 9 Oct 2011 19:25
داستان طنزحکایت داماد و مادر زن

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.
یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخری رسید. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. اما داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟ همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد
     
#86 | Posted: 9 Oct 2011 19:27
خاطره اخلاقی – معرفتی دکتر هاروارد کلی و یک لیوان شیر :

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات، خرج تحصیل خود را بدست میآورد
یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت.
در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند.
با این حال وقتی دخترجوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد
و به جای غذا یک لیوان آب خواست.
دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد.
پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟
دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.
پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم.
پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.
سالها بعد.... زنی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد.
وقتی او نام شهری که زن از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی به کار گیرد.
مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا سید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.
نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلی
زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد .پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد.
فقط توانست بگویدخدایا شکر.....
خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد
     
#87 | Posted: 2 May 2012 12:10
يکي بود يکي نبود غيرازخداي مهربون هيچکي نبود .


يکي بود يکي نبود غيرازخداي مهربون هيچکي نبود .


توکشورژاپني ها يه شهري بود به نام قسطنطنيه ، توي اون شهراشخاص زيادي زندگي مي کردند ، مثلاً خانم مارمولک ، آقاي سوسک ، آقاي مگس ، آقاي راجو ، آقاي پلنگ صورتي ، وازهمه مهمتر، پري دريايي (متخصص امورمذهبي شهر) زندگي مي کردند . هميشه سه شنبه ها تمام اهالي شهربراي مناجات مي رفتند به کليساي خربزه ي مقدس ، واونجا واسه ظهورحضرت ماساياس ومايلومبارزجوان دعا مي کردند واشک مي ريختند .


بنا به گفته ي کتاب مقدس ، حضرت ماساياس شخصي بود که بعد ازظهورش آزمادئوس پليد را که دشمن واليبال بود نابود کرده وهمراه با ياران وفادارش يک زمين واليبال براي اهالي شهرمي ساخت ومايلوهم مرداک بدجنس را شکست مي داد وظلم وبد ذاتي وستم را درتمام دنيا ازبين مي برد . مرداک وآزمادئوس ازجمله ي ستمگرترين افراد قسطنطنيه بودند ونام خود را درکتاب رکورد ها به ثبت رسانده بودند .


واما پري دريايي ؛ خانه دي اوداخل صندوقي درزيرزمين آقاي آرمان زادوند بود ؛ پري دريايي زن زيبايي بود که اشتباهاً درخشکي زندگي مي کرد . هميشه يک آينه ي متعلق به عهد بوق دردست داشت وصورت خود را درآن وراندازمي کرد . اوفردي بسيارمذهبي ولي مخالف حجاب بود وبه همراه آقاي راجوبه مقررات ومسائل مذهبي نظارت مي کرد . مثلاً يکي ازمقررات اين بود که خانم ها حتماً بايد با يک سگ وحشي ازخانه خارج شوند ، وسگشان هم به دلايل بهداشتي بايد دمپايي بپوشد .


آقاي مارمولک کارش گرد گيري کردن خانه ها وشستن زمين بود يا به عبارت ديگرخدمتکاربود وهمسرش خانم مارمولک صاحب يک لوازم التحريرفروشي بود وپاک کن هايش درشهرمعروف بودند .


آقاي پلنگ صورتي يک ساندويچ فروشي داشت که درآن به فروش مغزملخ مشغول بود .


آقاي سوسک يک معتاد بود که به قاچاق مواد مخدرمشغول بود وبه دليل قيافه ي مسخره اش به ناله مشهورشده بود . خانم سوسک هم که ازکارهاي پليد همسرش اطلاعي نداشت به زندگي رمانتيک خود مشغول بود . اويک گل فروش بود ومغازه اي شبيه توپ واليبال داشت .


ساعت 5/6صبح بود که اخباراعلام کرد که پس ازيک زلزله ي 18 ريشتري قسطنطنيه با خاک يکسان شده است .

     
#88 | Posted: 3 Jun 2013 07:54
آسانسور
پسر و پدر شهر ندیده ای داخل یك فروشگاهی شدند
تقریبا همه چیز باعث شگفتی آنها می شد مخصوصا دو تا دیوار براق و نقره ای كه می تونست از هم باز بشه و دوباره بسته بشه.
پسر می پرسه این چیه.
پدر كه هرگزچنین چیزی را ندیده بود جواب داد : پسر من هرگز چنین چیزی تو زندگی ام ندیده ام نمی دونم چیه.
در حالی كه داشتند با شگفتی تماشا می كردن خانم چاق و زشتی به طرف در متحرك حركت كرد و كلیدی را زد در باز شد زنه رفت بین دیوارها تو یه اتاقه كوچیك در بسته شد و پسر و پدرش دیدند كه شماره های كوچك بالای لامپ ها به ترتیب روشن میشن.
آنها نگاشون رو شماره ها بود تا به آخرین شماره رسید بعد شماره ها بالعكس رو به پایین روشن شدند سرانجام در باز شد و یه دختر 24ساله خوشگل بور از اون اومد بیرون
پدر در حالیكه چشاشو از دختر برنمی داشت آهسته به پسرش گفت :
برو مادرتو بیار

Signature
     
#89 | Posted: 27 Jul 2014 13:46
چرا دست زن رو میبوسی؟


از مرد فرانسوی پرسیدند:
چرا دست زن رو میبوسی؟
پاسخ داد: چون زن محترم است و نیمه گمشده مرد را تکمیل میکند

مرد آلمانی به این سوال اینگونه پاسخ داد:
زن مقدس است چون میزاید و ادامه زندگی در اوست

و پاسخ مرد ایرانی:
بالاخره باید از یه جایی شروع کنم دیگه !!!

به راستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟؟
     
#90 | Posted: 28 Jul 2014 13:13
تور تفریحی پیرزنان و ماجراشون با راننده!


تعدادى پيرزن با اتوبوس عازم تورى تفريحى بودند.
پس از مدتى يکى از پيرزنان به پشت راننده زد و يک مشت بادام به او تعارف کرد راننده تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد.
در حدود ٤٥ دقيقه بعد دوباره پيرزن با يک مشت بادام نزد راننده آمد و بادام‌ها را به او تعارف کرد راننده باز هم تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد.
اين کار دوبار ديگر هم تکرار شد تا آن که بار پنجم که پيرزن باز با يک مشت بادام سراغ راننده آمد، راننده از او پرسيد چرا خودتان بادام‌ها را نمى‌خوريد؟
پيرزن گفت چون ما دندان نداريم.
راننده که خيلى کنجکاو شده بود پرسيد پس چرا آن‌ها را خريده‌ايد؟
پيرزن گفت ما شکلات دور بادام‌ها را خيلى دوست داريم!

به راستی آیا این خداوند است که انسان را آفریده است یا عکس آن؟؟
     
صفحه  صفحه 9 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / داستان های فكاهی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites