تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

داستانهای کوتاه

صفحه  صفحه 2 از 67:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  63  64  65  66  67  پسین »  
#11 | Posted: 26 Jan 2012 10:39
همه چيز با يه نگاه شروع شد

چهار سال پيش

وقتي اومدم داخل مغازه


بعد از كلي نگاه كردن


به من ابراز علاقه كردي


وقتي مطمئن شدي بهت علاقه دارم


بهم وعده وعيد دادي


و من چه سرخوش از اين همه حرف


مست عشقي بودم كه به ظاهر بر زبانت جاري بود

وقتي اومدي خواستگاري

روي ابرها بودم

براي تويي كه همه وجودم بودي

جلوي همه ايستادم

وقتي گفتي نميتونم عروسي بگيرم

باز هم من جلوي همه ايستادم

حرف از مهريه شد

باز هم من جلوي همه ايستادم

مگر مهم بود اين چيزها

مهم عشق بود و باز هم عشق

من عاشقت بودم

حتي اگر زندگي در يك اتاق با تو شروع ميشد

تو بايد ميرفتي سربازي

من رفتم سر كار

از سربازي برگشتي

باز هم ابراز عشق ما بود

من سر كار ميرفتم و تو دانشگاه

4 سال گذشت

يه كار نيمه وقت داشتي و باز هم درس

من با كار سرگرم بودم و بعد هم با سختي ميساختم براي تو

2 سال ديگر هم گذشت

تخصص گرفتي

ديگر حوصله من و بچه را نداشتي

ديگر من آني نبودم كه بتواني در كنارش خوشبخت باشي

مني كه سخت كار كردم به خاطر عشق و به خاطر تو

مني كه درس نخوندم براي پيشرفت تو

حالا ديگه در مهمانيهاي تو من جايي نداشتم

با دكترهاي هم دوره ات ميگشتي ، بدون من

آخر من كه سواد نداشتم

و اين براي تو شرمندگي بود

و هر روز تنها تر از قبل شدم

چند ماه آخر

گفتي : ازدواج ما از اولش اشتباه بود ...

تو اصلا منو درك نميكني !

يكسال پيش هم بهت گفتم ...

من براي اين زندگي خيلي تلاش كردم ....

هيچكس هم نفهميد ... براي من همه چي تموم شدس !

گفتم : شايد اگر يه مدت از هم دور باشيم تصميمت عوض بشه

بفهمي كه هنوز هم عشق هست

برو مسافرت... فكر ما هم نباش

دو ماه رفتي

و چه سخت بود نبودنت

خدايا ! هنوز هم دوستش دارم ؟!

با اينكه ميدونم كه من براي تو وجود ندارم

با اينكه ميدونم ديگه هيچ علاقه ‌اي نيست

برگشتي...

در زدي ...

مادرم دررو باز كرد ...

پدرم دست به كمر زد تا بتواند از جايش بلند شود

آخر سخت بود برايش غم و اندوه فرزند

تو چشاي مادرم نگاه كردي و گفتي : من نميتونم با زنم زندگي كنم

مادرم : اشك از چشمانش جاري شد

پدرم : چرا ؟

تو : منو درك نميكنه، نميفهمه من چي ميگم، چي ميخوام

پدرم : در زندگي كم گذاشته،‌از عشق؛ از محبت؛ از اينكه براي تو همه سختيهارو به جون خريد؛ كار كرد تا به تو بگويند آقاي دكتر يا آقاي مهندس

تو : سكوت ...

تو : براي من همه چي تموم شدس ! بچه هم براي خودش ! مهريه اش هم ميدهم

پدرم : اين همه سال رنج كشيدن و سختي كشيدن را ميتواني بپردازي

اين قلب شكسته را ميتواني عمل كني

اين روح زخمي را ميتواني التيام بخشي

تو: فقط نگاه كردي

من قلبم شكست ،‌با بغض گفتم بدون كه هميشه دوستت خواهم داشت

حتي پدر و مادرت هم از داشتن فرزندي مثل تو خجلت زده اند ولي من همچنان عاشقت هستم

و به بچه مان از عشق تو و از خوبيهاي اولين سال با هم بودن ميگويم

پدرم : برو...

ازسركاربرمي گردم ...

مادرم دررو باز مي كنه ...

فرزندم را بي تابانه در آغوش ميكشم

پدرم كنارم مي شينه ...

مادرم هم كنارم مي شينه ...

تو چشماشون نگاه مي كنم ...

ميگم : تنها شدم

ميگن : تنهات نمي ذاريم...

بچه ام بزرگ شده و محكم دستانم را ميفشارد

اما چيزي درون قلبم تير ميكشد

خودم هم نميدانم چيست...

مقصر منم که خیال کردم هیچکس باز عاشق نمیشه
حواسم نبود شاه توی دست آخر یا ماته یا کیشه
     
#12 | Posted: 2 Feb 2012 11:37
پول دود کباب

فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت:

کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده. از قضا ملا از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کنند. ولی مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد. ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است میدهم. کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. ملا پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین میانداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر. مرد کباب فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟ ملا همان طور که پول ها را بر زمین میانداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیرد.

مقصر منم که خیال کردم هیچکس باز عاشق نمیشه
حواسم نبود شاه توی دست آخر یا ماته یا کیشه
     
#13 | Posted: 2 Feb 2012 11:40
حکایتی پند آموز از دو خانواده

خانواده ای ژاپنی در اواخر قرن نوزدهم از ژاپن به سانفرانسیسکو مهاجرت کردند. آنها گل رز پرورش می دادند و سه روز در هفته آن ها را به بازار می بردند و می فروختند.خانواده دیگر، اهل سوئیس بودند، اما سالها در آمریکا زندگی کرده و بومی آنجا شده بودند. آن ها هم گل می کاشتند و در بازار می فروختند.

این دو خانواده در کارشان موفق بودند و در بازار سانفرانسیسکو همه آن ها را به خاطر گلهای شان که دیر پژمرده می شدند، می شناختند.

چهار دهه آنها همسایه هم بودند و پسرهای شان مزارع را اداره می کردند. ولی در ۷ دسامبر ۱۹۴۱ ژاپن به پرل هاربر حمله کرد. گرچه تمام اعضای خانواده آمریکایی بودند، اما پدر ژاپنی هرگز بومی نشده بود.

در روزهای جنگ و اسارت در اردوگاه ها، همسایه این خانواده داوطلب که در صورت لزوم از قلمستان های آنها مراقبت می کند. دو خانواده در کلیسا آموخته بودند که «همسایه ات را دوست داشته باش.» آن ها به همسایه ژاپنی شان گفتند: «اگر این وضع برای ما پیش می آمد، شما هم همین کار را می کردید.»

مدتی بعد خانواده ژاپنی را به زمین بایری در گرانادای کلورادو بردند و آنها در اقامتگاه هایی با سقفهای قیراندود و محصور با سیم خاردار اقامت کردند.

یک سال گذشت، بعد دوسال و بعد سه سال، در فاصله ای که خانواده ژاپنی در اردوگاه اسیران بودند، دوستان شان از قلمستان گل رز آن ها مراقبت کردند و بچه ها قبل از مدرسه و روزهای تعطیل و پدرشان ۱۶ تا ۱۷ ساعت در روز، روی قلمستان خود و همسایه کار می کردند.

روزی که جنگ تمام شد، خانواده ژاپنی چمدان شان را بستند، سوار قطار شدند و به خانه بر گشتند.

فکر می کنید چه دیدند؟ خانواده همسایه در ایستگاه قطار به استقبال شان آمده بودند. وقتی به خانه رفتند، از تعجب خشک شان زد. قلمستان خود را زیبا و پر بار در زیر نور آفتاب یافتند.

بعد دفتر حساب بانکی مرد ژاپنی را تحویلش دادند که پول فروش گلها را در آن واریز کرده بودند. خانه شان هم درست مانند قلمستان پاکیزه بود.

روی میز ناهار خوری دسته ای غنچه گل رز گذاشته بودند تا به محض ورود خانواده ژاپنی، روبانش را باز و به آن ها تقدیم کنند.

مقصر منم که خیال کردم هیچکس باز عاشق نمیشه
حواسم نبود شاه توی دست آخر یا ماته یا کیشه
     
#14 | Posted: 2 Feb 2012 11:44
پشت هر مرد ی زن با هوش وجود دارد

خانم باربارا والترز که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریکاست سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در کابل تهیه کرد. در سفری که به افغانستان داشت متوجه شده بود که زنان همواره و بطور سنتی 5 قدم عقب تر از همسرانشان راه می روند.

خانم والترز اخیرا نیز سفری به کابل داشت ملاحظه کرد که هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم بر می دارند و...

علی رغم کنار زدن رژیم طالبان، زنان شادمانه سنت قدیمی را پاس می دارند.

خانم والترز به یکی از این زنان نزدیک شده و می پرسد: چرا شما زنان اینقدر خوشحالید از اینکه سنت دیرین را که زمانی برای از میان برداشتنش تلاش می کردید همچنان ادامه می دهید؟

این زن مستقیم به چشمان خانم والترز خیره شده و می گوید: بخاطر مین های زمینی!!

مقصر منم که خیال کردم هیچکس باز عاشق نمیشه
حواسم نبود شاه توی دست آخر یا ماته یا کیشه
     
#15 | Posted: 4 Feb 2012 07:44
.تدبیر

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟


کمربند

کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .
همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد .
وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... .
- به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ...
پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .
- فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه

     
#16 | Posted: 4 Feb 2012 07:49
دوستش داری؟

زن جوان به نشانه تایید چشم بر هم گذاشت.

اشک روی گونه اش سر خورد و روی برگ یک از گلها افتاد.

دلیل تموم کم محلی هات ام اون بود؟

درسته.

مرد دو بار با دست روی زانو زد:آخه چرا اون؟!

زن رو گرداند.با دیدن او لبخند زد:واسه این که...

رو به مرد کرد:تا حالا بهم آزار نرسونده.دوستم داره.

مرد نیش خند زد:خودش بهت گفت؟

درسته که بی زبونه ولی نگاه نگرونش برام حرف می زنه.

مرد ایستاد.با انگشت اشاره دو سه بار به گیج گاه زد:دیوونه شدی.

و رفت.

چندمتر آن سو تر گوشه ایی مخفی شد.آن دو را دید که روبروی

هم نشسته اند.زن سیبی جلوی او گرفت

او به آرامی سیب را گرفت.آن را بویید و دوباره به زن برگرداند.

و با اشاره ی دست از او خواست تا به سیب گاز بزند.

چند روز بعد زن در سانحه ی رانندگی به شدت مجروح شد و تا چند ماه

قادر به انجام کار نبود.روزی که به سر کار برگشت او را ندید.

نگران و مضطرب سراغ او را از همکارش گرفت.

مرد آه کشید:متاسفم.پیتر از غصه ی دوری شما مرد.

دو هفته لب به غذا نزد.

زن چند شاخه گل از باغچه چید.به کنار باغچه ی او رفت.

دسته گل را جلوی در گذاشت.دست به سینه ایستاد.

با صدای بغض آلود گفت:همیشه به یادتم پیتر.شامپانزه ی مهربون.

     
#17 | Posted: 10 Feb 2012 06:27
من واقعا بدبختم! {از زبان یک دسته گل خواستگاری!}
سلام!میخوام بگم که چرابدبختم پس خوب گوش کن!!!

داستان از اونجایی شروع شد که:

امروز وقتی که آقای مغازه دار اومد و مغازشو باز کرد،مثل همیشه خیلیا برای خریدن گل به گل فروشی اومدن،خب منم منتظر بودم که یکی بیاد منو بخره!!!

چند ساعت بعد دیدم که یه ماشین پرادو اومد و جلوی گلفروشی وایستاد،وقتی صاحب ماشین پیاده شد،دیدم که یه آقای شیک و با کلاسه!خودمو جمع و جور کردم تا بیاد و منو بخره!!!هه،چه خوش شانس.منو خرید و برد.

با هم به یه خونه رفتیم.وقتی که زنگ رو زد دیدم که یه خانم خوشگل در وباز کرده و اون آقا منو داد به اون،بعد از یه عالمه فضولی فهمیدم که مجلس،مجلس خواستگاریه!

اون دو نفر نشستن و داشتن باهم حرف میزدن که یهو دعوا شروع شد...

-:تو چش میگی این وسط!من هر کاری که بخوام انجام میدم!یهو صدا بلند تر شد خانمه داد زد:چی گفتی؟!من قلم پاتو میشکونم!...

بعد از یه عالمه جیغ و داد و موکشیخانمه منو برداش و محکم پرتم کرد بیرون!البته اون مرده هم انداخت بیرون!

خلاصه از بس محکم سرم خورده بود به زمین که غش کردم.بعد از مدتی که از حالت بی هوشی در اومدم دیدم که توی یه جای قرمزم!!!

بله!دقت کردم که دیدم تو شکم یه بز هستم!

     
#18 | Posted: 10 Feb 2012 06:28
کاسه ی چوبی
پیرمردی تصمیم گرفت تا با پسر،عروس و نوه ی چهار ساله خود زندگی کند.ذستان پیرمرد میلرزید و چشمانش خوب نمیدید و به سختی میتوانست راه برود.هنگام خوردن شام،غذا را روی میز می ریخت و لیوانی را برزمین انداخت و شکست.

پسر و عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند:باید درباره ی پدر بزرگ کاری بکنیم،وگرنه تمام خانه را به هم میریزد.انها یک میز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند وپدر بزرگ مجبور شدبه تنهایی آنجا غذا بخورد.بعد از اینکه یک بشقاب از دست پدربزرگ افتا و شکست،دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه ی چوبی بخورد.هروقت هم خانواده او را سرزنش میکردند،پدربزرگ فقط اشک میریخت و هیچ نمیگفت.

یک روز عصر،قبل ازشام،پدر متوجه پسر چهار ساله ی خود شد که داشت با چند تکه چوب بزی میکرد.پدر رو به او کرد وگفت:پسرم،داری چی درست میکنی؟پسر با شیرین زبانی گفت:دارم برای تو و مامان کااسه های چوبی درست میکنم که وقتی پیر شدید،در آنهن غذا بخورید!وتبسمی کرد و به کارش ادامه داد.

از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر یک میز غذا خوردند.

     
#19 | Posted: 10 Feb 2012 06:33
مدارس استرالیا

یک دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد. در آنجا پسر کوچکشان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.
روز اوّل که پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسید: پسرم تعریف کن ببینم امروز در مدرسه چی یاد گرفتی؟
پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سیگار کشیدن به ما گفتند، خانم معلّم برایمان یک کتاب قصّه خواند و

یک کاردستی هم درست کردیم.
پدر پرسید: ریاضی و علوم نخواندید؟ پسر گفت: نه
روز دوّم دوباره وقتی پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تکرار کرد. پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش کردیم، یاد گرفتیم که چطور اعتماد به نفسمان را از دست ندهیم، و زنگ آخر هم به کتابخانه رفتیم و به ما یاد دادند که از کتاب های آنجا چطور استفاده کنیم.
بعد از چندین روز که پسر می رفت و می آمد و تعریف می کرد، پدر کم کم نگران شد چرا که می دید در مدرسه پسرش وقت کمی در هفته صرف ریاضی، فیزیک، علوم، و چیزهایی که از نظر او درس درست و حسابی بودند می شود. از آنجایی که پدر نگران بود که پسرش در این دروس ضعیف رشد کند به پسرش گفت:
پسرم از این به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو ریاضی و فیزیک کار کنم.
بنابراین پسر دوشنبه ها مدرسه نمی رفت. دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند که چرا پسرتان نیامده. گفتند مریض است. دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز یک بهانه ای آوردند. بعد از مدّتی مدیر مدرسه مشکوک شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت کند.
وقتی پدر به مدرسه رفت باز سعی کرد بهانه بیاورد امّا مدیر زیر بار نمی رفت. بالاخره به ناچار حقیقت ماجرا را تعریف کرد. گفت که نگران پیشرفت تحصیلی پسرش بوده و از این تعجّب می کند که چرا در مدارس استرالیا اینقدر کم درس درست و حسابی می خوانند.
مدیر پس از شنیدن حرف های پدر کمی سکوت کرد و سپس جواب داد:
ما هم ۵۰ سال پیش مثل شما فکر می کردیم.

     
#20 | Posted: 11 Feb 2012 07:27



روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد......






که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

     
صفحه  صفحه 2 از 67:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  63  64  65  66  67  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / داستانهای کوتاه بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites