تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Short Stories | داستان های کوتاه

صفحه  صفحه 98 از 98:  « پیشین  1  2  3  ...  96  97  98  
#971 | Posted: 2 Nov 2017 22:51
درس زندگی

سه شنبه گذشته یک پیرزن برای خرید بیرون رفت. او به بانکی رفت و ماشینی را نزدیک در بانک دید. مردی از آن ماشین پیاده شد و به بانک رفت. پیرزن داخل ماشین را نگاه کرد. کلیدها روی قفل ماشین جا مانده بود.

پیرزن کلیدها را برداشت و به دنبال مرد وارد بانک شد.

مرد از جیبش اسلحه‌ای بیرون آورد و به منشی بانک گفت : "همه پولها را بده."

اما پیرزن این کار او را ندید. او به طرف مرد رفت، کلیدها را در دستش گذاشت و گفت : جوان، خیلی گیجی! هیچ‌وقت کلیدهای ماشینت را در آنجا نگذار، هر کسی ببیند خیال دزدیدن ماشین به سرش می زند!

مرد چند ثانیه‌ای به پیرزن نگاه کرد. سپس به منشی نگاه کرد و بعد کلیدهایش را گرفت، از بانک بیرون دوید، سوار ماشینش شد و بدون هیچ پولی به سرعت از آنجا دور شد.
     
#972 | Posted: 6 Jan 2018 17:44
حدود چهل سال پیش که در دانشگاه تهران تحصیل میکردم روزی امتحان تاریخ داشتیم ، استاد آمد و فقط یک سوال داد و از کلاس بیرون رفت.
"مادر یعقوب لیث صفار از چه نظر در تاریخ معروف است؟"

از هر کدام از همکلاسی هایم پرسیدم نمیدانستند. تقلب هم آزاد بود چون مُراقب و مُمتِحنی حضور نداشت اما براستی هیچکس چیزی نمیدانست.
همگی دو ساعت نوشتیم از صفات برجسته این بانوی بزرگِ ایرانی:
ازشجاعت او - از مهارت در شمشیر زنی، تیراندازی و اسب سواریِ او- از تقوا ، اخلاق و رفتارِ شایسته ی بانویی چون او ! خلاصه هرچه که در شأن و شخصیتِ مادرِِ سرداری چون یعقوب لیث صفاری به ذهنمان آمد نوشتیم !
استاد بعد از دو ساعت آمد و ورقه ها را جمع کرد و رفت . چند روز بعد
موقعِ اعلام نتایج امتحان تاریخ، در تابلو ، مقابل اسامی همه نوشته شده بود:
مردود ‼️

برای اعتراض به دفتر استاد رفتیم . استاد گفت کسی اعتراض دارد ؟ همه گفتیم آری.
گفت: خوب پاسخ صحیح را چرا ننوشتید؟
پرسیدیم پاسخ صحیح چه بود استاد؟ گفت: "در هیچ کتاب و منبع و سندٍ تاریخی ، نامی از مادر یعقوب لیث صفار برده نشده است . پاسخ صحیح "نمیدانم بود ".
همه چند صفحه نوشته بودید اما کسی شهامت نداشت بنویسد:
" نمیدانم "

ملتی که فکر میکند ، همه چیز میداند، ناآگاه است. بِروَید با کلمه زیبای نمیدانم آشنا شوید، زیرا فردا ، گرفتارِ نادانی خود خواهید شد".

نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
     
#973 | Posted: 6 Jan 2018 18:25
روزی پادشاهی نگهبانی بدون پالتو رو توی سرما و برف در حال نگهبانی دید.رفتو ازش پرسید:سردت نیست؟سرباز گفت:هست اما تحمل میکنم!پادشاه به سرباز وعده لباس گرم داد اما وقتی به کاخش برگشت فراموش کرد چه قولی داده.چند ساعت بعد یادش اومد و با پالتو رفت که دید سرباز مرده و روی کاغذی نوشته:...
     
#974 | Posted: 6 Jan 2018 18:28
...ای پادشاه من ماه ها سرما رو تحمل کردم اما وعده ی تو من رو از پای درآورد.

مراقب وعده هامون باشیم
     
#975 | Posted: 15 Jan 2018 16:02
ماهی بیرون رو دید.سینک قابلامه،میز ناهار،ظرف شویی ودریا...ماهی دوست داشت از تنگ بپره سمت دریا تا آزادانه همجا بگرده.یه چیز عجیب بود!صدای دریا نمیومد.امواج ثابت بودن. برای ماهی مهم نبود.در یک لحظه تمام زورش رو جمع کرد و از تنگ پرید و رفت و خورد به عکس دریا روی دیوار! واقع بین باشیم.


=====================

مردی نامزدی داشت.روزی دختر یه بیماری ای پوستی گرفت که هر روز زشت تر میشد.اتفاقا مرد هم هر روز به دیدنش می رفت و از چشم درد مینالید.با هم ازدواج کردند،دختری با صورت زشت و مردی نابینا.20سال بعد دختر مرد.مرد هم چشم بندش رو کنار گذاشت!بهش گفتن تو بینا بودی؟گفت:کاری جز عاشقی نکردم.
     
#976 | Posted: 4 Feb 2018 12:11 | Edited By: Priestess
یه بار یه عروسی رفتم که داماد ناشنوا بود.
شاید بگین که لابد عروس سلیقش بد بوده یا عروسی زیاد خوب نبوده ولی اون شب یکی از بهترین شب های زندگیم بود.تا حالا زوجی به این خوشحالی ندیده بودم.اونا پول زیاد یا چهره آنچنان زیبایی نداشتن اما مطمئن بودن عشقشون واقعیه و نه از روی طمع یا هوس...

============

یکی از خاطرات خودم:
پنج،شیش ساله که بودم یه بار نصفه شب فهمیدم از حیاط صدا میاد رفتم دیدم که بله!دزد داره انار ها رو میچینه.بهش گفتم:عمو چی کال میتونی؟گفت:اومدم بابا مامانو سورپرایز کنم،به کسی چیزی نگیا!گفتم:نه!من دختل خوبی ام!به کسی نوموگم!

صبح فرداش حیاط خالی شده بود

===========

داستان کوتاه اما واقعی
یه روز تو مهمونی خونوادگی بازی مشاعره راه انداختیم بعد من هی می باختم
آخرش انقدر گریه کردم که چشام شد کاسه خون
بعد فهمیدم که استعداد شعر ندارم
     
صفحه  صفحه 98 از 98:  « پیشین  1  2  3  ...  96  97  98 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Short Stories | داستان های کوتاه بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites