تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

دل نوشته ها ( نوشته ایرانی )

صفحه  صفحه 1 از 64:  1  2  3  4  5  ...  60  61  62  63  64  پسین »  
#1 | Posted: 4 Aug 2012 16:55
داستانی عاشقانه

عشق مرزی ندارد

سی و چهار سال از سنم می گذشت و هنوز نتونسته بودم یه شوهر خوب واسه خودم پیدا کنم . بااین که لیسانس حسابداری داشتم و به محض فارغ التحصیل شدن امتحان دادم و تو بانک استخدام شدم . اون خواستگارایی که میومدن مورد قبولم نبودند . تحقیق می کردیم و زیاد جالب در نمیومدن . به ثروت مرد ها و خونواده شون اهمیت زیادی نمی دادم . برام اخلاق و رفتار و درست بودن از همه چیز مهم تر بود . یه کارمند منضبط و کاری بودم . خیلی هم جدی . به کسی رو نمی دادم که به صرف مجرد بودن با هام شوخی مبتذل یا بیجایی کنه . البته آدم خشکی نبودم . شاید اگه زنا می تونستند در اون بانکی که من بودم پستهای بالایی بگیرند من در اون زمان معاون بانک هم می شدم . پس از چند سال که بانک استخدام نمی کرد یه سالی رو کلی نیرو گرفت . چند تا رو فرستاد سراغ بانک ما . اونایی که تحویلدار و مسئول شمارش پول و تحویل و دریافت پول بودند رفتند زیر دست مسئول خزانه و سر تحویلدار تا اموزشهای لازم رو ببینند و یه جوونی به نام سروش رو که 24سالش بود و لیسانس زبان انگلیسی داشت دادند دست من تا آموزشهای اولیه رو بهش بدم . یاد ده سال پیش خودم افتاده بودم . منم همین سن رو داشتم . جوان ساده ای به نظر می رسید . استعدادش در یاد گیری خوب بود ولی سرعت عمل زیادی نداشت . ناشی گریهای ابتدای کارش هم زیاد بود و گاهی همکارا یه متلکهایی بهش مینداختند که با اعتراض من روبرو می شد . خودمو گذاشته بودم جای اون . اون روزای اولی که اومده بودم . همین جور هیجان داشتم . از این که یکی منو ناشی و نابلد بدونه خجالت می کشیدم خودمو می خوردم باز من یه دختر بودم و مردا اذیتم نمی کردند واسه آموزش من رقابت داشتند . با علاقه بهم یاد می دادند ولی حس می کردم این پسر از اون آدمای حساسیه که نیاز به حمایت داره . درجه بانک ما شماره یک بود و اون وقتا علاوه بر نگهبان یه خدمتگزار هم شبا به عنوان کشیک و مسئول نظافت توی بانک می موند . سروش هم بیشتر وقتا با اون می موند تا بیشتر با کارا آشنا شه یعنی نه از طریق خدمتگزار بلکه از طریق انجام کارهای عقب مونده و متفرقه . فقط این من بودم که اونو با حوصله آموزش می دادم . اون بر خلاف من که یه قیافه ای معمولی داشتم خیلی خوش قیافه نشون می داد . داداش کوچیکه منم هم سن اون بود . .مدتی بعد اون کارایی رو که بهش محول شده بود به خوبی یاد گرفت و یه میزی هم کنار میز من به اون دادند . حالا دیگه اون شاگرد من نبود و راستی راستی شده بود همکار من . منم دیگه از آموزش دادن خلاص شده بودم . ولی همیشه حس می کردم یه چیزی رو گم کرده دارم . به این که کنارش باشم و فک بزنم عادت کرده بودم . هرچند حالا هم در کنار هم بودیم . با اون بیشتر از بقیه احساس صمیمیت می کردم . حتی گاهی که وسط کاری دستمون خلوت می شد از خودمون می گفتیم .. یه روز خیلی رفته بود تو فکر . نمی دونم چرا -سروش امروز حوصله نداری ها . تو یه چیزیت هست ولی تا یکی دوساعت آخر کاری همین طور برج زهر مار بود . تا این که به من گفت اگه بابامامانمو بفرستم خونه شما یه صحبتی با بابا مامانت بکنن از نظر تو که اشکالی نداره -سروش جان وظیفه من بود . هرکس دیگه ای هم بود من باید به وظیفه انسانی خودم عمل می کردم . تازه تو که خودت جوون خوبی هستی . یه جوری نگام کرد که انگار با یه زبون نفهمی مثل شیخای قرون وسطایی طرفه .. دیگه به خوبی با این نگاه و حرکاتش آشنایی داشتم . -ببخشید من حرف بدی زدم . منزل خودشونه بالای سر . هروقت تشریف میارن بفرمان منتهی یه وقتی باشه که من و تو سر کار نباشیم بهتره .. این بار نگاهش مخصوص تر و متعجبانه تر از دفعه قبل بود . -الهه خانوم منظورم این بود که اگه بخواهیم برای امر خیر خدمت برسیم از نظر شما و خونواده که ایرادی نداره .. خستگی ناشی از کار فکر منو از کار انداخته بود ..-پس به سلامتی می خواهید ازدواج کنید .. عذر می خوام من که خواهر ندارم . شما چه کسی رومی خواهید از بابا مامانم خواستگاری کنین .. یه نگاهی بهم انداخت و صورتش عین گچ سفید شد . چیزی نگفت . فقط چند بار منو نگاه می کرد و سرشو مینداخت پایین . ازش فاصله گرفتم . اصلا فکرشو نمی کردم همچین قصدی داشته باشه و همچین حرفی بزنه . خیلی خنده دار بود . من 34 و اون 24 . نه این امکان نداشت . جوون خوبی بود . دوستش داشتم ولی به یه دید دیگه . از طرفی امکان نداشت خونواده اش با این وضعیت موافقت کنند . این موضوع هنوز تو جامعه ما جا نیفتاده .. اخم کرد و رفت رو میزش نشست و این یکی دوساعت آخرو باهام حرف نزد . من اون موقعها یه پراید هاش بک جلبکی داشتم و دست به فرمون منم خوب بود . اون با تاکسی می رفت خونه و منم مسیر حرکتشو پس از پیاده شدن از تاکسی می دونستم . وقتی جلو پاش ترمز زدم شش متر پرید اون طرف تر .. -آقای عاشق پیشه بفرمایید بالا باهاتون چند کلام حرف دارم -ولی من باشما حرفی ندارم . به خاطر همه زحماتی که واسم کشیدی ازت ممنونم . -خب یه خواهر بزرگ در حق داداشش برادری کرده --بذار اون احترامی که نسبت به هم داریم محفوظ بمونه -سروش من که چیزی نگفتم تو قهر کردی رفتی -فکرکردی من نگاه تو رو نمی شناسم ؟/؟ مخلفت از همون ثانیه اول که موضوع رو فهمیدی تو نگات مشخص بود . حتما خیلی هم به من خندیدی . از این به بعد من و تو به عنوان دوتا همکار تو محیط کاری هستیم و دیگه کاری به کار هم نداریم -مگه تا حالا چی بودیم سروش . بهت گفتم بیا بالا باهات کاردارم . اگه نیای و به حرفام گوش کنی حتی جواب سلامتم بهت نمیدم . اینو که گفتم سوارشد و یه دوری با هم زدیم . -ببین سروش من و تو ده سال تفاوت سنی داریم . شاید در جوامعی خارج از جامعه ما این چیزا مسئله ای نباشه . یه پسر بچه 20 ساله بره و با یه پیر زن 60 ساله ازدواج کنه ویا برعکسش که البته برعکسش تو جامعه مرد سالار ما فراوونه . اماخودت به ان سوی قضیه فکر کردی ؟/؟ من که چند سال دیگه به میانسالی رسیدم تو شور و حالت شروع میشه . حالا بگذریم از این که یه مرد باید از نظر سنی و حرکات هم یه جذبه هایی داشته باشه که زنو طرف خودش بکشونه -میگی من اون جذبه رو ندارم ؟/؟ ممنونم از رک گویی ات .-صبر کن . سروش تو خیلی احساساتی هستی حتی تحمل شنیدن یه حرف منطقی رو هم نداری چه طور ادعا می کنی که یکی ده سال بزرگتر از خودتو دوست داری . -قسم می خورم که همیشه عاشقت بمونم . تاعمر دارم جز تو عاشق زن دیگه ای نشم . دوستت داشته باشم بهت وفادار بمونم . حرفاش به دلم می نشست . واسم هیجان بخش بود . ازدواج با یه جوون ده سال کم سن تر از خودم .. باهمه نقطه ضعفهای کار بازم برگ برنده ای برای این روز های من بود . آینده یه چیزی میشه .. ما همیشه به خاطر آینده حال خودمونو از دست میدیم . -اطمینان دارم خونواده ات با این کار مخالفت می کنند از ماشین پیاده شد و نامه کوتاهی رو که واسم نوشته بود گذاشت رو داشبورد و رفت . خیلی حساس بود . همه اینا رو شبیه یک بازی و شوخی می دونستم . .. نامه شو خوندم قسمتی از اون به این صورت بود ...... می دونم همه اینا رو یک شوخی می دونی . باورت نمیشه که یکی کم سن تر از تو عاشقت شده باشه .. اینو تو جامعه ما قبول ندارن ولی چه اشکالی داره .. زمان و سن و این فاصله ها چیزاییه که ما خودمون به وجود میاریم عشق و دوست داشتن این فاصله ها رو پر می کنه و منم دوستت دارم ولی اگه نخوای همرام باشی و مسخره ام کنی ترجیح میدم که دیگه باهات حرف نزنم . تو خیلی خوبی مهربونی . نجیب و با گذشتی . می تونی اونی رو که باهاشی درک کنی تو بهترین زن دنیایی حداقل برای من .. یه سری کلمات ادبی و عاشقانه هم نوشته بود . .. لعنتی اگه دوسه سال کوچیکترازمن بودی شاید می شد یه کاریش کرد . آخه منم باید یه علاقه ای بهت داشته باشم یانه . منم دوست دارم ازدواج کنم . من که نمی خوام تو آب نمک بخوابم منم آدمم احساس دارم . یه نیاز ها و غرائز طبیعی دارم روز بعد همین طور هم شد که اون می گفت . نه اون باهام حرف می زد و نه من باهاش حرف می زدم . فقط در رابطه با مسائل کاری و دفتری اگه مجبور می شدیم چند کلمه ای در خصوص کار باهم حرف می زدیم اونم خیلی خشک و جدی . اون وقتا هنوز یه سالی مونده بود که سیستم بانکها کامپیوتری بشه . یه دختر همکار مجرد دیگه هم داشتیم به اسم بیتا که این یکی فقط دوسال ازش بزرگتر بود و بدجوری هم باهاش گرم می گرفت .. یه جورایی حسودیم می شد ولی هنوز حس می کردم که هیچ حسی نسبت به سروش ندارم . یه روز دیدم که یه جوون خوش سر و وضعی که بین سی و پنج و چهل سنش می شد اونو گرفت و برد یه گوشه ای توی آبدار خونه و بعدش نفهمیدم دیگه چی شد . وقتی هم که برگشت این بار داغون تر از زمانی نشون می داد که من بهش جواب منفی داده بودم . نمی تونستم اونو ناراحت ببینم . -سروش خان می تونم بپرسم چه مشکلی دارین ؟/؟ اگه کسالتی دارین می تونین مرخصی ساعتی گرفته بری خونه من کاراتونو انجام میدم . -اونی که می خواستی داره میاد . فقط از من نشنیده بگیر . اون می دونست که من راز نگه دارم . -نترس من به خواستگارت گفتم که چه دختر ماهی هستی . نجیب و با ایمان و سر به زیر .. می دونم که دوستم نداری و نمی تونی داشته باشی ولی من دوست دارم خوشبختی تو رو ببینم . کی می خواد اون بخشنامه ای که میگه یه کارمند نباید بیشتر از سه سال یه جا بمونه بیاد -به همین زودی از دستم خسته شدی ؟/؟ -نمی تونم تو رو بایکی دیگه ببینم . خاطرت جمع . واست مایه نیومدم . من نامرد نیستم .. حالش بد شد و از پهلو افتاد رو میز . همکارا اونو بلند کردند وتوی اتاق کشیک خوابوندنش .. اونو رسوندم به یه درمانگاه . بهش سرم تزریق کردند و من بالا سرش بودم . -به شوخی بهش گفتم ببینم حالا از دستت بر نمیاد که شوهرم شی میری واسه ما شوهر گیر میاری ؟/؟ -تو نمیذاری که از دستم بر بیاد -دوباره شروع نکن سروش . من نمی خوام نفرین خونواده ات یه عمر به دنبالم باشه . اونا حق دارن که یه عروس جوون و حداقل هم سن تو گیرشون بیفته .. -الهه تنهام نذار .. تنهام نذار من لیاقت عشق تو رو ندارم ؟/؟-تو لیاقتت خیلی بالاتر از اینهاست آخه خیلی خنده داره . ده سال .. ده سال اختلاف سنی .. -دوست داشتن که این چیزا سرش نمیشه -منم باید دوستت داشته باشم یا نه . عاشقت باشم یا نه . -تو چشام نگاه کن .. واسه این که زیاد تو احساسات نره نگاهمو به نگاش دوخته با یه حالت مسخره بازی چشامو گرد کرده بهش گفتم نگاه کن .. -حالا واسه ما بازی در میاری ؟/؟ الهه ! من از همین نگاه تو هم می فهمم که تو دوستم داری . توهم منو میخوای ولی غرورت نمی ذاره بگی شایدم چیز دیگه ای . فکر می کنی اگه عاشق یه پسری بشی که ازت کوچیکتره کسر شان میشه برات .احساس حقارت می کنی . نمی خوای بهانه بیاری . -آقا پسر خوب نگاه مردمو می خونی ولی در مورد من اشتباه می کنی .. -من دلم پاکه الهه . نگاه تو میگه که تو هم یه جورایی ... سرم دستشو باز تر کرده تا زودتر تموم شه و ببرمش خونه . اونو رسوندمش خونه . به حرفاش فکر می کردم . شاید یه چند درصدی درست می گفت ولی هنوز نمی تونستم خودمو قانع کنم که عاشقشم . خیلی مسخره می شد . شایدم یه جورایی حق با اون بود . یه خواستگار خوش سر و وضع می خواست بیاد خونه مون .. البته هنوز که نمی دونستم آیا به خونه مون اطلاع دادن یا نه . اما هیجان زده نبودم و شوق و ذوق نداشتم . شاید نمی خواستم ناراحتی سروش رو ببینم ولی زندگی که رودر بایستی نداره . به خاطر ناراحتی یه نفر آدم از خوشبختی خودش دست بکشه . تازه کی بهش گفت ناراحت باشه .. ولی حتما حالت و روحیه سروش واسم اهمیت داشته که من در مورد خواستگار احتمالی ام شور و حالی رو در خودم احساس نمی کردم . این اهمیت چه اهمیتی می تونست باشه .. یعنی سروش 24 ساله از الهه 34 ساله با اهمیت تره ؟/؟ نمی دونم چرا از خواستگارمن خبری نشد . راستش ته دلم دوست داشتم که خبری نشه . نمی تونستم و نمی خواستم ناراحتی سروش رو ببینم . دو روز بعد دیدم یه زن میانسال تقریبا شیک که یه مانتوی مدروزی هم به تن داشت اومد پیشم . -ببخشید می خواستم درمورد یکی از همکاراتون یه تحقیقی بکنم -بفرمایید . -آخه اون همین جوونیه که میز کنارش شما رو اشغال کرده . -حواسش نیست .. پس بریم آبدار خونه .. دل تو دلم نبود . رنگ به چهره نداشتم . یعنی اون ازمن نومید شده داره میره از یه دختر دیگه خواستگاری می کنه ؟/؟ وقتی که فهمیدم موضوع خواستگاریه به جای این که پاسخ زنه رو بدم ازش سوال می کردم -ببینم این دختر خانوم خوشگله .. اخلاقش خوبه ؟/؟ چند سالشه .. طرف خنده اش گرفته بود . -ببخشید شما برای داماد دارین میرین تحقیقات یا این منم که به خاطر عروس خودمو کشوندم اینجا ؟/؟-ببخشید آقا سروش از همکاران خوب و با شخصیت ما هستند و هنوز رسمی نشدن ولی جوان خیلی مودب و پاکیه .. فهمیدم که دختره 22 سالشه .. دوسال از خودش کوچیک تر .. ساعت حدود سه بعد از ظهر بود حوصله نداشتم سوار ماشینم شم . با بی حالی سوار شدم دیدم یکی به در ماشین می زنه سروش بود .-تا نصفه راه منو می بری ؟/؟ دوست داشتم تا آخر راه ببرمش . اصلا به مقصد نرسیم . چرا من این جوری شده بودم . اصلا فکرشو نمی کردم این قدر بهش وابسته باشم . ده سال ازم کوچیک تر بود . من تا حالا همچین حسی رو نسبت به کسی نداشتم . اون داره میره . -الهه چته چرا این جوری شدی . اون خانوم کی بود که باهاش رفتی آبدار خونه ؟/؟ وقتی بر گشتی دیگه خودتو نگرفتی . -یه چیزیه که به من نگفته باشی ؟/؟ -نه چی مثلا .. -می خوای ازدواج کنی ؟/؟ -آها خواستگاری رفتن منو میگی .. من فقط یه بار دختره رو از چند متری دیدم -تو خوب ندیده و نشناخته می خوای بری خواستگاری ؟/؟ -بابا مامان عجله می کنن . -یه تحقیقات می کردی .. یعنی حالا ما دیگه غریبه شدیم نباید بدونیم ؟/؟ -واسه تو چه فرقی می کنه . تو دوست داری تا آخر عمرت مجرد بمونی و اصلا تو مرد صفتی در وجودته ..حس عاطفی نیست . نمی تونی کسی رو دوست داشته باشی عاشق باشی . -خب خواستگار تو چی شد .-هنوز خبری نیست . -چه طوره من و تو یه شب با هم ازدواجمونو بر گزار کنیم .. الهه خیلی گرفته ای .. ببینم اگه به خاطر ازدواج کردن من ناراحتی تو اگه بخوای من این خواستگاری رو کنسلش می کنم .. به زور لبخند خودمو قایم کرده گفتم نه مانع خوشبختی تو نمیشم ولی حرف من اینه ازدواجه نمی خوای که یه دسته سبزی بخری . عجله ات چیه . یه خورده از جوونی خودت لذت ببر . تازه اول استخدامته .. -کدوم جوونی .کدوم لذت ؟/؟ اونی که باید دوستم داشته باشه نداره وتحویلم نمی گیره .. منم دیگه چیکار می تونم بکنم . -سروش حالا کی هست این خواستگاری ؟/؟ می تونم برم تحقیق ؟/؟ -ممنونم الهه تحقیقات انجام شد . -پس شیرینی رو باید بخوریم . -البته اگه تلخ نباشه -منظورت چیه -منظورم اینه که بازم داری با نگات یه چیزایی رو به قلبم میگی ولی اون غرورت اجازه نمیده که حرف دلتو بزنی .. پیاده ام کن الهه . پیاده ام کن تا تنها برم به سوی سر نوشت خودم . اون رفت و من سرمو گذاشتم رو فرمون ماشین و شروع کردم به گریه کردن . من عاشق شده بودم . بالاخره نتونستم عشق خودمو از خودم پنهون کنم . همون طوری که سروش مدتها قبل از من فهمیده بود که من عاشقم ولی خودم کور بودم . اون داشت پیاده می رفت .. دلم می خواست احساس خودمو بهش بگم و براش آرزوی خوشبختی کنم . یه زن که سنش میره بالا دیگه کمتر کسی به عنوان یه زوج بهش توجه می کنه . شاید یه سری بخت و اقبال بهشون رو بیاره ولی من زنایی رو در سن خودم دیدم که با مردای ده پونزده سال بزرگتر از خودشون ازدواج کردند ولی مهم عشق و تفاهمه . ماشینو روشن کرده و تو یه کوچه خلوت خودمو رسوندم بهش . -با همون صدای گریون صداش کردم سروش -سرشو برگردوند .فوری درماشینو باز کرد و پرید تو . یه لحظه ترسیدم -چته الهه بمیرم و اشکتو نبینم .. -چرا آب تو هاون بکوبیم -عزیزم چیه . چی شده .. -حس می کنم عاشقت شدم . خوشحالی رو تو چهره اش می خوندم . -بالاخره موفق شدی که غرورمو بشکنی سروش-اعتراف به عشق شکستن غرور نیست . یه عاشق وقتی اعتراف می کنه عاشقه تازه غرورشو به دست میاره . تو عاشقم شدی ؟/؟ کی الان ؟/؟ تو خیلی وقته که عاشقمی . خیلی وقته عزیزم . -حق با توست . تو خوب فهمیدی ولی من ازش فرار می کردم و باید که فرار کنم . برات آرزوی خوشبختی می کنم . برای خونواده ات که یه عروس جوون و هم طراز واسه پسرشون میخوان . -ولی من این خواستگاری رو لغوش می کنم . میرم به خونواده ام میگم که جریان چیه .. -عزیزم نمی خوام یه پدر و مادری رو به خاطر تمایلات خودم ناراحت کنم . سرنوشت من این بوده که کارم به این جا بکشه . خیلی وقته که تو این بانک بودم . ازفردا تقاضا میدم و از مسئولین میخوام که منو منتقل کنن به یه شعبه دیگه . دیگه نمی تونم اینجا خدمت کنم . -ببینم پس تو دوستم داری . عاشقمی . دیگه منو یه مرد کوچولو تصور نمی کنی -کوچولو منم منم که تحقیر شده ام . دیگه یه پیر دختر دارم میشم .. دستشو گذاشت جلو لبم و گفت تو واسم از هر جوونی خوشگل تر و خواستنی تر و شیرین تری . من فقط با تو آروم می گیرم . با تو به زندگی لبخند می زنم و . پرنده عشق و خوشبختی رو اسیرش می کنیم و بهش میگیم به یه شرط آزادت می کنیم . به شرطی که رو یه بالش من بشینم و رو بال دیگه اش تو . ما رو ببره به آسمونا تو دل ابرا .. بالا بالا بالاتر .. -بعد چی سروش از اونجا پرتمون کنه پایین ؟/؟ اون پرنده خودش کارو زندگی داره .. بی اختیار می خندیدم .آروم گرفته بودم . واسه یه لحظه فراموشم شده بود که شب بر نامه خواستگاری سروشه .. -این رسم روزگاره که همه آدما به همه آرزوهاشون نمی رسن .-ولی الهه من و تو به بهترین آرزومون می رسیم . -میای تا غروب با هم بگردیم ؟/؟ -بعد شبشم بری بله برون با اون یکی دختره خلوت کنی ؟/؟ -پس بیا با هم بریم خونه اول تکلیفمو با این بابا مامانم یه سره کنم . من نمی خوام زن زورکی بگیرم . توفقط بیا یه نگاه به بابا مامانم بنداز . خیلی با شخصیت و فهمیده و اجتماعی هستند -از پسرشون معلومه .. با ترس و لرز و دلهره خاصی رفتم خونه شون .. خواهراش خونه نبودند ولی بابا مامانش خیلی به گرمی ازم استقبال کردند . جوونتر از اونچه که فکر می کردم به نظر می رسیدند . ده دوازده سال ازم بزرگتر بودند . -مامان بابا این همون همکارم الهه خانومه که گفتم خیلی هوامو داشته و بهم کار یاد داده .. دوتایی شون سری تکون دادند و خب پسرم بعد .. یهو سروش مثل برق گرفته ها گفت مامان بابا من اون دختری رو که برام تعیین کردین دوست ندارم می خوام با الهه خانوم که یه چند سالی ازم بزرگتره البته با اجازه شما ازدواج کنم .. -ببخشید این سروش خان شوخیش گرفته اذیت می کنه . از خوش مشرب بودنشه که جوک شده . آقا سروش تو آب نمک خوابیدی .. شوخیت گرفته پسر . خوب نیست که با همکارت از این شوخیها بکنی .. خانوم من از طرف پسرتون ازتون معذرت می خوام .. اگه اجازه هست رفع زحمت کنم .. -دخترم پسرم زیاد بی ربط هم نمیگه ما خوشبختی اونو می خواهیم . می دونیم اون با مسائل منطقی بر خورد می کنه . در عین این که خیلی احساساتی و مهربونه . آقا ساسان پدر سروش گفت دخترم تو خیلی فهمیده ای تو این دور ه و زمونه ای که هرکی میخواد گلیم خودشو از آب بکشه بیرون تو به شخصیت دیگران خیلی اهمیت میدی و واسشون ارزش قائلی . تو به من و زنم احترام گذاشتی . با این که می دونستی سروش دوستت داره ولی واسه این که ما از این اختلاف سنی ناراحت نشیم به خاطر ما حاضرشدی خودتو قربونی کنی . مگه ما چی می خوایم . یه جو صداقت و معرفت و همدلی .. اشک از چشام سرازیر شده بود . -به خدا نمی خوام این جوری شه ..نمی خوام -حالا که شده دخترم . میگی چیکار کنیم . خدا رو خوش نمیاد میونه دو تا عاشقو بهم بزنیم . نمی دونی چه گناه بزرگیه . خودمو انداختم تو بغل فاطمه خانوم و دوتایی مون اشک می ریختیم .. درهمین لحظه اون زنی رو که صبح اومده بود تحقیقات دیدم ..این اینجا چیکار می کنه . سروش رو به من کرد و گفت معرفی می کنم زهرا خانوم خاله گرامی من -سروش جان از کی تا حالا فامیل داماد میره در مورد داماد تحقیق می کنه ؟/؟ چهار تایی شون زدند زیر خنده .. سروش گفت مامان پس خواستگاری لغو .. -لغو لغو هم نه در عوض میریم جای دیگه خواستگاری .. همه اینا یه نقشه بود . بعضی وقتا آدم در عمل و مواجه شدن با یه مسئله خیلی راحت تر درکش می کنه . دلم می خواست حال سروشو بگیرم . خونواده اش اون قدر به تک پسرشون اهمیت می دادند که نسبت به این مسئله بر خوردی منطقی داشته تازه می خواستند ببینند وضعیت و خواسته من چیه آیا می تونم خودمو با این شرایط وفق بدم یا نه ؟/؟ -پس با اجازه من برم برای امشب به خونواده اطلاع بدم . فقط یه کاری با آقا سروش دارم .. -پسرم با همسر آینده ات برو .. حیاط خونه شون بزرگ بود و تو همون حیاط افتادم دنبالش و اون از دستم در می رفت . رفت داخل انباری قایم شد .. -سروش با همین چوب می زنم تو سرت -اون وقت دیگه شوهر گیرت نمیاد -به درک .. تو منو کشتی حالا نقشه می چینی که منو اذیت کنی -ضرر که نکردیم . -من تا دلمو خنک نکردم ولت نمی کنم . عین شاخ و شمشاد وسط انباری ایستاده بود و گفت بیا گوشامو بکش . من آماده ام . لذت و شیرینی عشق تو اون قدر زیاده که من هیچ دردی رو حس نمی کنم . دوستت دارم الهه . همیشه تا ابد .. تا اونجایی که چشام ببینه و روحم احساس کنه . به جای گوشمالی دادن چند لحظه بعد تو بغلش بودم . به اون آرامشی که می خواستم رسیده بودم . دیگه هیچ چیز نمی تونست ما رو از هم جدا کنه . سرمو میون دو تا دستاش گرفت و دوباره به چشام نگریست . -چی می بینی . -عشق وامید .. یه زندگی خوب همراه با خوشبختی . نمی دونستم که اول راه کار درستیه که همدیگه رو ببوسیم یا نه ولی لذت این لحظه های خوش و شیرین و داغو با یه بوسه داغ تکمیل کردیم . دلم نمی خواست از اون انباری بیام بیرون . لبای من رو لباش قرار گرفته بود . این بوسه شیرین عشق سر آغاز پیوند پرشکوه من و سروش بود . مرد ایده آل من .. پایان .. نویسنده .. ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#2 | Posted: 5 Sep 2012 18:31
سراب عشق

به تو هرگز نگفته بودم که دوستت دارم و تو از جدایی گفتی . چون گمشده ای درباد درجستجوی توام . به دنبال یک خیال . بر فراز ابرهای لرزان .. به توهرگز نگفته بودم که دوستت دارم . شاید در نگاهت بیهوده خوانده بودم که دوستم می داری . وتو هرگز راز نگاهم را ندانستی . به تو هرگز نگفته بودم که با توآرام می گیرم . به تو هرگز نگفته بودم که در جستجوی کلام توام . تو در ساحل بدرقه ام نکردی و من اسیر طوفان دریا به آفتاب ساحل می اندیشم . دوست دارم تنها یک بار دیگر ببینمت .. فقط یکبار .. دستهایت را در دستانم خواهم گرفت .آن قدر به چشمانت خواهم نگریست تا به چشمانم بنگری .. تاراز نگاهم را بخوانی .. تا بخوانی که با تمام وجودم دوستت می دارم .. می ترسم از من بپرسی برای چه دوستت می دارم . می ترسم به من بگویی که نباید دوستت بدارم ... دریا دیگر طوفانی نیست .. به سوی ساحل می آیم . آنجا که همیشه منتظرم می ماندی .. آنجا که درمیان ساحلیان هرگز نتوانستم به تو بگویم که دوستت می دارم . تو در آسمان بهاری پرواز می کردی و من بر بامهای تابستان پرمی کشیدم .. .نمی دانم تورا مهربان سنگدل بخوانم یا سنگدل مهربان ؟/؟ پاسخش را می دانم ولی نمی گویم . می خواهم که تو اندیشه ام را بخوانی . بدانی که چقدر دوستت می دارم . چه سخت است وقتی که در انتظار کسی باشی ولی او انتظار تو را نکشد . این بار در ساحل تو را نمی بینم . به جای خالی تو می نگرم . به لبخند تو می اندیشم . با خاطره خیال تو می خندم . شاید که توسرابی بودی که از من گریختی . نخواستی که مرا غرق در این سراب سازی . آن زمان که در کنارم بودی نتوانستم و شاید نخواستم به تو بگویم که دوستت دارم . درساحل کسی نیست همه از طوفان گریخته اند . به من بگو تو از کدامین طوفان گریخته ای ؟/؟ به تو هر گز نگفته بودم که دوستت دارم . چون تنهایت ندیده بودم . چون می ترسیدم که به من بخندی . تو با چشمانی باز می گریزی و من با چشمانی بسته به دنبال توام . به دنبال تو تا آن چه را که از شنیدنش می ترسم و از گفتنش می ترسی بگویی و بشنوم . تا باز هم احساس کنم که بالاتر از خورشید هم حرارتی هست . تا باز هم احساس کنم که بی تو نمی توانم مهتاب را ببینم . باستارگان می خندیدم اما نگاهم به خورشید بود . خورشیدی که غروب کرده تا از خواب گران روشنایی بیدارم نماید . با ستارگان چگونه بخندم وقتی که خورشیدم رفته است ؟/؟ نمی دانم بار دیگر در کجا خواهمت دید . شاید تورا بر فراز ابرها ببینم . درمیان شکوفه ها همراه با گلها .. شاید تو را بادیگری ببینم . شاید آن گاه دیگر سرابی نبینم . ... بازهم درساحل بمان .. بازهم درساحل بمان . شاید که من عاشق سراب عشق شده باشم . چه سخت است می خوانی و نمی توانی که بنویسی .. می شنوی و نمی توانی که بگویی . دلم نمی خواهد که دیگر با کشتی به دریا بروم وقتی که تو را در ساحل نبینم . شاید تو از آن دنیایی دیگر باشی . دنیای گذشته ها .. دنیایی که برایم رویایی شده .. رویایی که از آن گذشته ام . دختر ساحل ! کاش می توانستم به تو بگویم که دوستت دارم ولی می دانم که به من خواهی خندید . آری شاید عشق سرابی باشد که سرانجامش جداییست . دختر ساحل ! اگر با من نمی مانی بگذار احساس کنم که برای من مانده ای . تو را به آن سوی دریاها خواهم برد . تو را به سر زمین خدا خواهم برد .. تو را به دنیای آرزوها خواهم برد . با من بیا .. با من بمان ..نترس .. با تو از عشق نخواهم گفت .. تو را دوست خواهم داشت اما با تو از دوست داشتن نخواهم گفت .. چون که می دانم دنیای تو دنیای دیگریست . تو دختر ساحلی و من مرد دریا . سایه ات را در ساحل می بینم . بوی تو را احساس می کنم . بگو چشمانت کجا هستند .. می دانم که مرا می بینی .. شاید که دختر ساحل به مرد دریا می خندد .. به اندیشه های طوفانی او .. دختر ساحل از طوفان می گریزد .. به من بگو کجایی ؟ /؟چرا بی آن که از ماندن بگویی و از دوست داشتن بخوانی تنها یک بار از جدایی گفتی ؟/؟ بی نگاه تو ساحل را دوست نمی دارم آن چنان که دریا را دوست نمی دارم . هرچند می دانم که مرا می بینی و من در سراب عشق درجستجوی توام . می دانم که می دانی دوست داشتن گناه نیست .. پس به کدامین گناه زجرم می دهی ؟/؟ دختر ساحل ! کجایی دلم گرفته . از پشت تخته سنگهای زندگی بیرون بیا .. دیگر توان رفتن ندارم.. به تو نخواهم گفت که دوستت می دارم چون که می دانم تو با چشمان قلبت راز دلم را خواهی خواند و شاید که خوانده باشی . دوست ندارم با کسی سخن بگویم . پای رفتن و نای ماندن ندارم .... ناگهان اورا می بینم که به سوی من می آید مهربان سنگدل من مهربانانه می آید . نمی توانم لبخندم راپنهان کنم . بگذار بداند که دوستش می دارم . دختر تنهای ساحل با من از دریا می گوید .. این بار می خواهد که همسفر من گردد .. ....این بار به خاطر تو زودتر به دریا بر می گردم .. نمی دانم چرا تنهاست . به من بگو چرا تنها به افق می نگری .. و به دریا و آسمان آبی .. بگو از سکوت چه می خواهی .. احساس می کنم که قلبت راشکسته اند و تو به جای آن قلبی از سنگ نهاده ای تا دیگر کسی آن را نشکند .. اما آنچنان درد کشیده ای که سنگ هم بر قلب از دست رفته ات مرثیه می خواند . بین من و تو فاصله هاست . اما آرامم از این که تو را نزدیک خود می بینم . به سمتی دیگر می نگرم از این هراسانم که تو را برنجانم . تو با من خواهی آمد .. خدا نگه دار دختر ساحل تا هفته دیگر که با من به دریا بیایی .. دلم می خواهد به غروب خورشید بنگرم . خورشیدی که می رود غرق آبهای نیلگون دریا گردد و اورا برای یک شب عزادار خود سازد .. سرم را بر می گردانم . کاش چنین نمی کردم تا هفته ای در رویاهای خوش خویش می ماندم . اورا با دیگری می بینم . در کنار هم . بر روی تخته سنگی بلند . پشت به من .. به سوی مغرب و غروب خورشید . دیگر سراب عشقی نیست . تنها ماسه های ساحل هست و صدای امواج دریا و مرغهای دریایی بر فراز آسمان دریا .. درپشت تخته سنگی دیگر پنهان می شوم . چه غروب غم گرفته ای .. درسوگ خورشید نالان است ومن بر ماسه های خشک اشک می ریزم . می دانم که حتی اگر اشکهایم را ببیند بر من دل نمی سوزاند . من از فرداهای دیروز گذشته ام تا به امروزرسیده ام اما او با همسفر خود از امروز به فرداهای خود خواهد رسید . اشکهایم بر ماسه های خشک روان است . تخته سنگ را با قلب سنگی اش در آغوش کشیده ام با او سخن می گویم . کاش هرگز اورا نمی دیدم . او بی سلام آشنایی با من از جدایی گفته بود . سرم را به سویش بر می گردانم . بیهوده می پنداشتم که شاید دوستم بدارد . همچنان در آغوش محبوب خود به غروب خورشید می نگرد . دلم می خواهد که شب سیاه زودتر از راه برسد تا آن دو را با هم نبینم ولی لحظه ای به خود می آیم . مرد دریا ! مگر دختر ساحل را دوست نمی داری ؟/؟ خود خواه نباش . او نمی خواهد دوست تو باشد و دوستت بدارد .اگردوستش می داری خواسته هایش رادوست بدار. برای خوشبختی او شاد باش . با تبسم او بخند . بگذار برود آن چنان که تو بی او رفته ای .. بگذار بخندد آنچنان که تو بی او خندیده ای ..دختر ساحل ! هرچند که غرورم را شکسته ای اما تا ابد مرا دوست خودبدان .. دختر ساحل از آن دنیای دیگریست .. دیگر غروبی نمی بینم . شب سیاه با ستارگان سپیدش از راه رسیده اند . دیگر دختر ساحل و معشوقش را نمی بینم . من هستم و سنگ صبوربیچاره تر از منی که نمی داند درد و راز دلش را به که و چگونه بگوید . ... پایان ... نویسنده ... ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#3 | Posted: 14 Sep 2012 21:00
خون عشق

نمی دانم عشق از کجا می آید . به کجا می رود . نمی دانم مرا به کجا می برد . مرا به کجا می راند .. فقط می دانم که چه کسی مرا می راند . با راز نگاهش مرا می راند . می خواهم بروم همچنان در امتداد عشق .. نمی خواهم که رانده شده سرزمین عشق باشم . آن زمان که عاشقم بودی چون کوهی استوارم می دانستی که برای رسیدن به آن بر قله های خیال بودی و اینک که من عاشق تو گشته ام سر زمین عشق را چون دشت و کویری می دانی و مرا تکه سنگی از آن کوه سنگی . سنگی که در دست گرفته ای و به این سو و آن سو پرتش می کنی . سنگی که قلبش از جنس سنگ نیست . تو مرا به هرسو که می خواهی بران .. اما مرا از خود مران که بی تو هیچم که بی تو ازقله های خیال عشق خود را به زیر افکنده ام تا در سرزمین عشق جان بسپارم قبل از این که تو مرا ازسر زمین قلب خود برانی .. جانم را به عشق می سپارم . همان جانی که از آن تو بود و به خاطر تو در سرزمین عشق با بالهای عشق پر گرفت و خندید . پلکهای خاکی ام را بر هم نهادم تا بدانی که که صدای دوستت ندارم هایت را نخواهم شنید . گفته بودم که تو را به آرزوهایت خواهم رساند . گفته بودم که هر چه بخواهی همان خواهد شد .. مرا ببخش که به این آرزویت نرسیدی که بگویی که دیگر دوستم نداری که مرا از سرزمین عشق برانی ... عشق هرگز نمی میرد . شاید که جسم عاشق بمیرد .. می گفتی که تو را به اوج عشق و زندگی برسانم اما اینک در پای تو جان باخته ام .. به خاطر تو . عشق را در قله ای دیگر خواهی جست . شاید که باز هم در جستجوی قربانی باشی .. شاید که نوشیدن ازجام خون من سیرابت نکرده باشد . من از پیاله عشق نوشیدم و تو از پیاله عاشق .. اما آنچه را که نوشیدی خون عشق جاری دررگهای من بوده .. خوشحالم که تو آن را نوشیده ای . سراسر عشق مرا نوشیده ای .. عشق آن که تو را طلب می کرد و تو او را از خود رانده ای . من اینک در قلب توام . در رگهای تو .. عجین با خون تو .. در اندیشه تو .. در احساس تو . خوشحالم که جانم را برای تو داده ام . چون برای همیشه در تو جاودانه گشته ام . دیگر از من گزیری نیست .. دیگر از من گریزی نیست . همه جا با تو خواهم بود . من اسیر تو خواهم بود تو اسیر من خواهی بود . تو از پیاله عاشق نوشیده ای .. همان خون عشق را . همان که مرا برآنم داشت که به خاطر تو جان دهم تا برای همیشه در جان تو آرام گیرم . مرغ پرکشیده ام می بیند که چگونه اشک می ریزی . خونم اشکهای تو را احساس می کند . تو با نوشیدن خون عشق مهربان گشته ای . کاش اشک جلادم را هرگز نمی دیدم . کاش می توانستم لب بگشایم و بگویم که من همیشه و همه جا با توام . کاش می توانستم بگویم که هنوز دوستت دارم . تو اینک به خاطر من اشک می ریزی . از دست من کاری بر نمی آید . کاش می دانستی که نمی توانم اشک جلادم را ببینم . من هرگز محبتت را به قیمت اشکهایت نخواسته ام . زندگی عشق را با مرگ خنده هایت نخواسته بودم . قسم به پاکی قلب سپیده صبح , اندوه قلبت را نخواسته ام . قسم به شادی تو در برابر اندوه خود , غمت را نخواسته بوده ام .. دربهشت عشق نفس می کشم اما در جهنم اندوه تو سرگردانم . بر مرگ من بخند تا با شادی تو شاد گردم . تا در بهشت عشق آزاد گردم .. کاش آتش غمهایت را به سوی من می فرستادی تا همچنان در التهاب عشق تو بسوزم . افسوس که دیگر چاره ای نیست . می توانی خاکم را به پاهای باد به باطن آب و به کام آتش بسپاری اما خون عشق من همچنان در رگهای تو جاریست . با قطره قطره خون خوددربدن توو در هر لحظه از زندگی تو فریاد می زنم که دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم .. آری خون عشق من اینک در رگهای تو جاریست ومن اینک به آرزوی خودرسیده ام ... پایان .. نویسنده .. ایرانی


چقدرغم زیباست !
چقدر غم زیباست وقتی که احساس می کنی آنی که دوستش داشته ای تنهایت گذاشته . چقدر غم زیباست وقتی که دیگر شیرینی گفتارش را احساس نمی کنی!چقدر غم زیباست وقتی که به غروب خورشید می نگری و حس می کنی که اورا با خاموشی خورشید از دست داده ای . چقدر غم زیباست وقتی که در سایه مهتاب , مهتاب خود را نمی بینی . وقتی کسی که همه چیزش می دانستی پوچت بداند . چقدر غم زیباست وقتی که لبخند بر لب در باران می نشینی تا کسی اشکهایت را نبیند .. چقدر غم زیباست وقتی که می دانی شاهد صداقت را بوسیده ای با وفا هم خانه گشته ای وقمار عشق را با همه نامعلومی هایش در آغوش کشیده ای !چه زیباست غم وقتی که با دلی پاک , همچنان سنگ او را به سینه می زنی تا شاید که به رحم آید و با نگاه گرمش باز هم به تو بگوید که دوستت دارم . چه زیباست غم , وقتی که با عشق زندگی می کنی و در عشق وبرای عشق می میری !چقدر غم زیباست که هیچکس تو را نمی داند وهیچکس با تو نمی ماند . چقدر غم زیباست وقتی که ستارگان به خواب می روند تا خورشید غروب کرده برای آن که بودن و نبودنش یکیست پیام آور شادی باشد !چقدر غم زیباست وقتی که با نگاهت به من می گویی که دیگر دوستم نمی داری .. آن زمان که من برای تو زندگی جاودانه می خواهم و تو مرگ مرا می خواهی . چقدر غم زیباست وقتی که سینه ام را می شکافی .. قلبم را به زیر پایت انداخته پای کوبان برآن می رقصی .. چقدر غم زیباست ! چقدر غم زیباست وقتی که شادیها را کشته باشی .. چقدر با غمهایم می خندم ! با غمهایم آرام می گیرم . تو نخواهی توانست که غمم را باز ستانی . ومن این هدیه زیبا را از تو می پذیرم . چون که با تمام وجود دوستت می دارم . برای تو می میرم . سهم خود از شادیها را به تو می دهم چون که غمهایت را به من داده ای کس نمی داند که در درون من چه می گذرد . چقدر غم زیباست وقتی که آشنا و بیگانه با تو بیگانه اند وتو در جستجوی کسی هستی که راز های دلت را با اوبگویی . . چقدر غم زیباست وقتی که سیلی زمانه گونه هایت را می نوازد و می خندد و به تو می گوید که برای شاد بودن و خندیدن باید که بر گونه ها بنوازی و چقدر غم زیباست وقتی که غم دیگران را به قیمت شادمانی خود نخواهم . شاید که خود خواه باشم و غم را تنها برای خود بخواهم . شاید . .. می دانم که غم , چون من تنها نیست ولی هرگز بی وفایی نمی کند تا تو نخواهی . چه زیباست غم وقتی که می خواهی زیباییها را ببینی و جز زشتی چیزی نمی یابی . چه زیباست غم , وقتی بهترین را برای محبوب ترینت می خواهی و او با سوختن توست که شکوفا می گردد . چقدرغم زیباست وقتی که احساس می کنی دیگر او را نخواهی دید . وقتی که احساس می کنی زندگی پوچ است وقتی که احساس می کنی چشمانت را برای همیشه می بندی و با اندوه زیبایت دفن می گردی . آن گاه کسی غمت را نمی رباید . ولی حالا که زنده ام .. اندوه جاودانه من ! در آغوشم بگیر .. رهایم نکن . جز تو چه کسی به من وفادار خواهد ماند ؟/؟! جز تو چه کسی لبانم را خواهد بوسید ؟/؟! جز تو چه کسی با من از شادیها خواهد گفت؟/؟! برای تو عاشقانه خواهم خواند تورادوست خواهم داشت غم من !ومن اینک درتنهایی نشسته ام .. درسایه های خیال .. درمیان ابر های غم .. آری چقدرغم زیباست وقتی که غم دیگران را به قیمت شادمانی خود نخواهم .. چه زیباست غم .. چه زیباست !... پایان .. نویسنده .. ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#4 | Posted: 22 Sep 2012 01:20
زیبای پیر (پاییز)

به نظر شما پاییز زشته یا زیبا ؟/؟مدیست یعنی پیرو مد نباشین . هر چی فکر می کنین بگین . هر چند ابراز عقیده ها تو این سایت به یک در هزار هم نمی رسه . تازگیها هر کی میخواد بگه من از پاییز خوشم نمیاد می ترسه بی کلاس بازی بشه عین مد لباس . صغری خانوم با این که میدونه پیرهن صورتی بیشتر بهش میاد میره لباس به رنگ آبی یا کرم واسه خودش می خره که اصلا بهش نمیاد چرا چون رنگ رنگ ساله . همه می پوشن تو عروسیها تو مهمونیا . بگذریم زیاد از پاییز خودمون خارج نشیم . وقتی که بچه بودیم و بهمون می گفتند در مورد پاییز انشا بنویسید چی می نوشتید ؟/؟مثل این که فقط من باید جواب بدم چون کاغذ و قلم ببخشید انگشت و کی بورد دست منه . من یکی همش اشاره می کردم به کوچ پرستوها ,زرد و قهوه ای شدن برگهای درختان و ریزش آنها بر روی زمین ,سردشدن هوا ,فراوان شدن میوه هایی مثل مرکبات ,آغاز سال تحصیلی و خیلی چیزای دیگه . همین چند تا چیز بالا رو که گفتم در نگاه یا نظر اول فقط پرتقال و نارنگیش با مزه بود . هر چی فکر می کردم اثری از زیبایی نبودیا اگرم بود همراه با غم و جدایی بود فقط هر چند وقت در میون داشت مد می شد که یه اشاره هایی به برگهای طلایی یا همون خشک و پوسیده روی درختا یا زیر پا بشه . و این گونه شد که پاییز رفته رفته زیبا گردید . چنانچه بعضی ها آن را گل سرسبد فصلها می دانستند . یه موقع فکر نکنین منم جزو اون گروه بودما . در پاییز بود که با اولین و آخرین عشق زندگیم یعنی همسرم آشنا شدم . در پاییز بود که به خدمت سربازی رفتم و بر گشتم تا گره مشکلات زندگیم باز شه که بعدش اومدم کار گرفتم ازدواج کردم و دانشگاه رفتم . با زیباییهای پاییز بود که غمهای پاییزو از یاد بردم . وقتی که در روزهای غم به انبوه درختان طلایی نگاه می کردی به خوبی می دیدی که زشتیها را هم می توان زیبا دید . می توان زیبایهای پاییز را دید و از عشق گفت و نوشت ... می توان از عشق پاییزی گفت . پاییز سبز و سرخ و طلایی را می دیدم و از عشق می نوشتم . راستی پاییز چه بود ؟/؟که بود ؟/؟از من چه می خواست ؟/؟من به او مدیون بودم یا اومدیون من بود ؟/؟یک روز خود را به شاخه ای پاییزی رساندم .یک برگ طلایی را از نزدیک دیدم . مسی شده بود . طلا مس شده بود . هر چه نزدیک تر می رفتم زیبایی پاییز کمتر و کمتر می شد . برگی از برگهای مسی را از شاخسار پاییزی چیدم . خشک و پیر و چروکیده و بی روح بود . به راستی این است زیبایی پاییز ؟/؟که باید بر مظلومیتش گریست . پاییز هم فصل خداست . نعمتی از دیگر نعمتهای الهی ...... وای از این سربازی چی بگم . واسه همه سنگ صبور بودم واسه من دفتر خاطراتم سنگ صبور بود . مثل نویسنده های مادرزاد و با این خیال که شاید منم بتونم یه روزی مثل ژان ژاک روسو با خودم روراست باشم و یه اثری مثل اعترافات ولی نه به تقلید اون داشته باشم خاطره می نوشتم و از دفترم مثل یه جگر گوشه مراقبت می کردم . مثل یه کانگورویی که بچه اشو تو کیسه اش داشته باشه که اگه این درددل با خودم نبود دیوونه می شدم . بگذریم عمر آدمیه میاد و میره . این پاییزم که همش گریه می کنه . معلوم نیس واسه چی ؟/؟واسه خودش یا واسه آدمایی که میان و میرن ؟/؟آدمایی که هیچوقت نمی تونه بهشون دل ببنده . حتی اون نمی تونه خودشو دوست داشته باشه ... قلم دردست گرفته و نوشتم ... سلام به تو پاییز برگ ریز سلام به تو زیبای پیر .!سلام به تو که برگهایت را چون اشک بهاران بر زمین می ریزانی . بهار با گریه هایش می خنددو تو با گریه هایت می گریی . من در نسیم طوفانی تو گم گشته ام . پاییز زیبای من فراموش نکن که به تو مدیونم . می دانم که بیشتر میهمانان زیبایت از خانه ات رفته اند . می دانم که به یاد آنان اشک می ریزی . می دانم که به یاد روزهای خوش گذشته ات نالانی . می دانم که آن سوی سبزینه های جوانی را این چنین نمی دانسته ای . من هم چون تو دلم گرفته . از محبوبه ام دورم . از آنی که سالها پیش در روزهای نخست اندوهت به من سپرده ای تا به او بگویم که اولین و آخرین عشق منی . پاییز زیبای من اینک از او دورم هدیه ای را که از سوی خدا به من داده ای باز پسش مگیر . من بی او می میرم . دلم گرفته در غربت در شبهای دور از خانه در شبهای دور از دیار یار . تنها به عشق او دلبسته ام . تنها به یاد و امید او زنده ام . پاییز زیبای من! مروارید باران را می بینم که بر گونه های خشکیده و چروک افتاده ات فرو افتاده چگونه خورشید طلایی زردگونه اش نموده است . ببین که من با تو اشک می ریزم . ببین که من هم با تو هم دردم . پاییز زیبای من !دلم پر از درد است . آرامم کن با قطره طلایی ات نور امید را در دلم زنده گردان . می دانم که دوستم می دارد . می دانم که عشق را نمی توان آسان به تنوره های دیو سپرد تا در آسمان جدایی محو گردد . پاییز زیبای من !می دانم که چرا غمگینی . چون که پرستو ها رفته اند . چون که بلبلان دیگر عاشقانه نمی خوانند و جز چند گل وفادار گلها دیگر عاشقانه نمی رقصند . من و تو در این غروب غم تنهاییم . تنهای تنها . نم باران تو گونه هایم را تر نموده . با چشمان تو اشک می ریزم . نم باران تو با من از بهار می گوید . نم باران تو چون سفره مه چمن های سبز را پوشانده است . آری چمنها هنوز سبزند هنوز هم زندگی زنده است و امروز برای رسیدن به فردا نفس می کشد . دل غمگین مرا با نسیم طوفانی خود به سرزمین محبوبه ام ببر تا بار دیگر به من بگوید که دوستم می دارد. تا تازیانه های دوری چون نوازشی پیکره ام را بنوازد . پاییز زیبای من !سکوت تو ,آواز نغمه خوانانت درونم را می سوزاند تا احساس کنم که من و تو هم دردیم . آواز کلاغهای سیاه قلبم را می لرزاند . پاییز زیبای من !مرا بر بال ابرهایت از فراز کوهها جنگلها دشتها جاده ها و خانه ها بگذران و به سر زمین محبوبه ام برسان تا یک بار دیگر لبخند زیبایش را ببینم که به من می گوید که دوستت دارم . پاییز غمناک و غم انگیزمن شادم کن !در گوشه تنهایی و اندوه برای من از پژمردگیها نگو . با من از بیوفاییها نگو . از درختان عریان که روزی سبز بوده اند نگو . درختان عریان دوباره سبز می گردند . پرستو ها دوباره بر می گردند . آیا دلهای شکسته و زخمی هم روزی خواهد تپید ؟/؟فریاد گرسنگان را می شنوم . اما من تشنه و گرسنه عشقم .در حسرت آن که زیبای پیر ناامید به من امید بدهد و ازفرداهای خوش زندگی بگوید ... باران شدت گرفته بود . کج باران زیاد شده بود . دوست نداشتم که برگهای دفتر خاطرات شیرین تر از جانم خیس و چرو کیده شود ......... دفترو گذاشتم لای اورکتم طوری که تا نخوره و کمرش نشکنه . رفتم تا ببینم این گرسنگان منتظر شام دارن چیکار می کنن . سالی چند وقت این پاییز مهمون ماست وقتی از دور و با فاصله ها به پاییز نگاه می کنی همه جارو قشنگ می بینی . طبیعت رنگ دیگه ای به خودش می گیره . خیلی ها که از لباس سبز خسته و وامونده شدن از تماشای پاییز لذت می برن . نقاش طبیعت با قلم جادویی خودش یه جور دیگه ای دنیارو رنگ می کنه . یه جوری که ما فکر نکنیم دنیا و زندگی همش یه مدله .. خلاصه کنم و زیاد لفتش ندم چون اون وقت باید یه چیزای تکراری بگم و بنویسم . با این که پاییز قشنگه و دوست داشتنی ولی یه رنگ و بوی غمو داره . من بهارو خیلی بیشتر دوست دارم . در جوانی با دیدن پاییز احساس پیری می کنم ولی اگه یه زمانی پیر شم با بهار زیبا به جوونی می رسم . بهارو بیشتر دوست دارم ولی دلیلی بر دوست نداشتن پاییز نمیشه . هر چند پاییز مخصوصا اوایل آن غممو زیاد می کنه . حتی رنگ و بوی نسیم عوض میشه وبوی اندوه رو میشه از همه جا شنید . یه غم خاصی رو دل آدم میشینه . حتی روزها کوتاهتر میشن و تاریکیها بیشتر . خورشید یه جور دیگه ای می تابه انگاری پرتقالی تر میشه . وقتی بری کنار دریا غروباشو غمناک تر می بینی . حتی امواج دریا از این که دیگه زیاد به دیدنشون نمیان عصبانی تر میشن . هاله ای از غم رو درختای جنگل سایه میندازه . دیگه از هاله نورررر خبری نیست ولی اگه عاشقا و معشوقای دنیا دوتا دوتایی که دل به هم دادن با عشق و وفای خودشون زندگی رو واسه هم شیرین کنن می تونن از هر روز زندگیشون واسه خودشون یه بهار تازه ای بسازن . هر چند پاییز با همه نشونه هاش داره به ما میگه که عمر زندگی کوتاهه . سرتو اونور کنی می رسی به من . کسی چه میدونه شاید درجا از همین پاییز پریدی به زمستون و بعدشم با یه پرش و جهش سریع دیگه رفتی به جای اولت . پاییز داره بهمون درس میده من پاییز و پاییز های زیادی رو پشت سر گذاشتم . معلوم نیست که به پاییز زندگیم برسم یا نه . خدا بهم میگه همین پاییز طبیعتو که می بینی حساب کن پاییز زندگیته . هر چند اگه به اون پاییزم برسم باید مث برگهای چروکیده درختان پاییزی یه گوشه ای کز کنم . البته خدا بهم میگه اگه پاک و مهربون باشی اگه هوای پاک و تمیز بهاری رو فقط واسه خودت نخوای منم یه کاری می کنم که همیشه سبز و سر سبز باشی ومگه نمی بینی در بهار درختا دوباره سبز میشن ؟/؟.جوونه می زنن و برگای تازه میدن .!یه روزی می رسه که واسه همیشه بهاری بشی . البته اگه بخوای خوب و بهاری باشی . نمی دونم من که به همیشه بهاری شدن خودم خوشبین نیستم . بگذریم امان از دست این زیبای پیر که مارو به کجا که نرسوند . !ببینم چی داری میگی پاییز جون ؟/؟!عشق منو در روزای خودت به من دادی ؟/؟دستت درد نکنه . اولا که خدا داده ثانیا متشکرم . این قدر که منت گذاشتن نداره . عوضش عشقم در بهار زنم شده . اینا یه واقعیته . حقیقتو که عوض نمی کنه . ماهیتو که عوض نمی کنه . فعلا که از بهار زندگیم خیلی دور شدم و با تابستونش سرگرمم . عقب گرد که نمیشه کرد . وایییی اگه تا چند سال دیگه به این پاییز برسم . یه وقتایی که پاییز زندگی و طبیعت جفت شده باشن دیگه معرکه معرکه میشه . نور علی نور امید اندرامید . ولی یادم نباس بره که چی گفتم . دوباره هم به خودم میگم . پسر !ای آقاهه !مثل اون ملای روضه خون نباش !مگه نگفتی با عشق همه چی حل میشه . عشق به چیزا و کسایی که دوستشون داریم و مهمتر از همه عشق به خدا .. با همه این روضه خونیها دوست دارم یه مسیحی پیدا بشه که به فرمان خدا منو دوباره ببره به بهار ... پایان .. نویسنده ..ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#5 | Posted: 22 Sep 2012 01:21
بیدارشو زیبای پیر

بیدار شو ..آرام آرام بیدارشو من برگشته ام باز هم در کنار توام .. آمده ام تا باز هم از تو بنویسم . بازهم از تو بگویم . از تکرار ها . بیدار شو زیبای پیر ! بیدارشو که زندگی بیداراست . من هنوز در کنار توام و یک بار دیگر به تو سلام گفته ام . .بیدار شو تا با تبسم داغ و اشک بهاری , آرامگاه برگهای سبز باشی . دلهای سبز با تو آرام می گیرند , در قلب تو قلب تو ای زیبای پیر .. چشمانت را باز کن .. آغوشت گرمت را بگشای .. من به دیدن تو می آیم و تو به استقبال من آمده ای . .تابستان امانت بهاران را به تو می سپارد . بیدارشو تا در آغوش تو بخسبند . بیدارشو .. . تو را زیبای پیر می خوانم ولی آخر ندانستم که تو زشتی یا زیبا .. چشمانم تو را زیبا می بیند ولی درونم .. درونم را نمی دانم . بگذار از راز درونم نگویم تا سیل اشکهایت را نبینم . بیدارشو . من چشمانم را نبسته ام . بیدارشو . غبار از سرمه های سبز بزدای و چشمانت را با برگهای سرخ بیارای .. فریاد بزن ..اینک زمان حکومت توست .. زمان آن که تو فرمانروای این سرزمین باشی . پرستوها می روند ابرها می آیند . زندگی زیباست و تو زیبایی ای زیبای پیر .. از آن زمان که از تو نوشته ام و تو را با این لقب خوانده ام بسیاری رفته اند و بسیاری آمده اند . مپندار که تو جاودانه خواهی ماند . روز گاری همه خواهند رفت و در بهشت خوشبختی تنها این بهاران است که خواهد ماند ........ ....امسال زیاد فرصت نکردم تا در مورد زیبایی های این فصل خدا بیشتر بنویسم هر چند می دانم که اگر بیندیشم باز هم خواهم توانست که از پاییز زیبا و این زیبای پیر بگویم . حزن خزان یا غم پاییز زیباست . می طلبد که یاران در کنار هم باشند تا به هم امید دهند . پاییز زیباست به زیبایی زنی که محبوبش به سفر رفته چشم انتظار اوست .. و سر انجام , پاییز روزگاری در بهاران جاودانه خواهد شد .. متن زیبای پیر راکه سال گذشته نوشته درچنین روزی منتشرش کرده ام برای بار دیگرقبل از این پیام آورده ام . پاییز زیباست اما امید وارم دلهایتان بهاری باشد ... ایرانی


نفرین عشق

گفته بودی که تا آن گاه که خورشید می درخشد مرا با عشق خود خواهی سوزاند .. مرا سوزانده ای .. اما نه با عشق خود .. با بی مهری و بی وفایی خود .. هنوز به یاد دارم آغاز آشنایی را وقتی که چهره ام را در میان گلها می دیدی و زیباترین گلم می خواندی .. هنوز به یاد دارم وقتی را که به دیدنم گونه هایت گلگون می گشت . راستی عشق را به کدامین قفس انداخته بودی که تو را به خاطر آزادی خود نفرین می کند . به تو گفته بودم که تا آخرین نفس دوستت می دارم . به تو گفته بودم که به خاطر تو می میرم ولی نه به دست تو .. دیگر بهار را با تو نخواهم دید . شکوفه درختان را .. بازگشت پرستوها .. وقتی که لاله ها ی سرخ از غم سرخ می سرودند به من گفتی که قلبت همیشه برای من سبز خواهد بود . .با تو بهاران را دیده ام . سرم بر روی سینه ات , نوازشم کرده ای . وقتی که در پاییز زیبا و در جشن برگ ریزان هم صدا و هم نفس با ابر های تیره و تار می باریدم تو با خورشید قلب و کلام عاشقانه ات بهاران را به یادم می آوردی . می گفتی که قلبت بهاریست . می گفتی که همیشه دوستم خواهی داشت . می گفتی که هرگز فراموشم نخواهی کرد . می گفتی که آرام بگیرم .. با تو همیشه بهاری بودم . عاشق بهاران .. وقتی که با اشک خزان می گریستم این تو بودی که از فردای بهاری می سرودی تا با آهنگ عشق تو آرام گیرم تا برای پاییز زیبا بخوانم که باز هم به بهاران خواهد رسید . اما اینک در پاییزی دیگر که چون همیشه نیاز مند توام تا با کلام شیرین و عاشقانه ات مرا به باور عشق و امید برسانی تنهایم گذاشته ای . تو آخرین و شاید تنها باورم بودی . آن زمان که حتی خود را باور نداشتم تو را اسطوره خود می دانستم . تو را باور داشتم , تو را و پاکی قلب تو را . تو را و نگاه پاک تو را . تو را که به من زندگی بخشیدی و با ارمغان عشق از نیاز به بی نیازیم رساندی که نیاز من تو بودی که حس می کردم همیشه از آن منی .. سرشار از عشق .. سرشار از محبت .. خداوندا می گویند گناه است و کفر که از تو به تو شکایت کنیم ولی به من بگو .. مگر احساس خوشبختی گناه است که مرا به این احساس سوزانده ای ؟/؟ محبوب خیانتکارمن ! می گفتی که هر گز از یادم نخواهی برد ولی حالا این کلام را به دیگری می گویی .. جز تو آغوش دیگری نخواسته بودم . جز تو دلم را به کسی نسپرده بودم . جز تو به دیگری نگفته بودم که دوستت دارم . من تنها قلبم را به تو باخته بودم . و تو ناباورانه رفتی تا بر باور های من خط بطلان بکشی . .. آن شب هنگامی که درمیان اشک و اندوه و آه چشمانم را بسته بودم ندانستم که کی خوابم برد .. تو را در کنار خود دیدم . چون گذشته ها. چون آن زمان که برایت بهترین و زیبا ترین بودم . آن زمان که برایت یگانه بودم . حس کردم رنجها را , بی وفاییها را نامردی هایت را در خواب دیده بودم . تو در کنارم بودی .. باز هم در پاییز از بهاران می سرودی .. باز هم می گفتی که برای همیشه در کنارم خواهی بود با من و برای من .. من و تو .. می گفتی که عشق فقط برای من و تو آفریده شده .. و من چه خوش باورانه باورت کرده بودم . ناگهان دیگری را دیدم . زیبایی دیگر .. شاید او هنوز از دلهای شکسته هیچ نمی دانست .. شاید هنوز تو سنگدل را نمی شناخت . بی آن که مرا ببیند چشمانش را به تو دو خته بود و تو با همان نگاه او را به سوی خود کشانده بودی .. افسونگرانه .. ناگهان زیبایی دیگر از راه رسید . در آغوشم کشید . ندانستم که زن است یا مرد .. فریاد زدم من جز او دیگری را نمی خواهم و او فریاد زد که من عشقم .. عشق .. آمده ام تا تو را بر بالهای خود بنشانم و بگویم که بر از دست داده های این دنیای پوچ اشک مریزی .. آمده ام تا نفرینش کنم آن که قلب عاشق مرا لرزانده است . به عشق گفتم که من بد معشوق جفاکارم را نمی خواهم .. اما او گفت که من از حق خود نمی گذرم .. هر چه التماس کردم و اشک ریختم که تو را به من ببخشد و از گناه تو در گذرد نپذیرفت ..... چند روز بعد : ... من اینک می بینم که عشق چگونه انتقامم را از تو گرفته آن که مرا به خاطر او رها کرده ای تو را به خاطر دیگری رهایت کرده است . چه زود ؟! شاید تو را شناخته باشد . شاید که عشق به خوابش آمده بیدارش کرده باشد . دل شکسته من می خندد . دل شکسته من در بهشت عشق آرام گرفته .. اما دل شکسته تو هرگز آرام نخواهد گرفت . با من از بخشش با من از عشق نگو که هرگز نخواهمت بخشید .. عشق تو را از سرزمین خود رانده است و من در تنهایی خود به این می اندیشم که آنچه روزگاری در واقعیت دیده ام رویایی بیش نبوده است ... پایان .. نویسنده .. ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#6 | Posted: 6 Oct 2012 00:58
دوستت دارم

دوستت دارم بیشتر از همیشه . بیشتر از آهنگ پرندگان بهاری .. بیشتر از وقتی که غنچه ای می شکفد تا به زندگی لبخند بزند .. بیشتر از قلب تپنده ستاره ای که غروب خورشید را می بیند . دوستت دارم . دوستت دارم بیشتر از نسیمی که گونه های گلها را می بوسد . و من با طوفان قلبم تنها تو را دوست می دارم . به تو عشق می ورزم . ای آرامش امروز و فردای من . سپیده دمان وقتی که خورشید به قصد طلوع به سر زمین من بیاید تا عاشقان را برای زمزمه های عاشقانه شان بیدار نماید من فریاد خواهم زد که از غروب تا طلوع را به امید دیدار معشوقه بیدار بوده ام تا وقتی چشم به زیباییها می گشاید نخستین کسی باشم که به می گوید دوستت دارم . تا به او بگویم دوستت دارم . دوستت دارم بیشتر از آن چه تو با سکوت عاشقانه ات به من بگویی که دوستم می داری . دوستت دارم بیش از آن چه جیر جیرکها سکوت شبانه را دوست می دارند . بیشتر از آن چه امواج , دریاهارا دوست بدارند . دوستت دارم , بیشتر از راز شبها دوستت می دارم , بیشتر از راز ستارگان .. که هنوز هم ندانستم شب در جستجوی ستاره است یا ستاره در جستجوی شب . دوستت دارم بیشتر از پروانه ای که شمع را می پرستد و شمعی که در سوگ پروانه اشک می ریزد و جان می سپارد . دوستت دارم بیشتر از نگاه عاشقانه ای که به دل می نشیند و قلب تو را به قلب من می دوزد تا دیگر از رفتن نگویی . دوستت دارم بیشتر از رقص پرندگان بهار وهم صدایی چمنها وقتی که با موسیقی و صدای باد می خوانند و می رقصند . دوستت دارم بیشتر از برفهای کوهستان عشق که با نگاه سوزان خورشید دل می بازند , بیشتر از دوست داشتنهای سنگ تکه هایی که قلبشان از جدایی به تنگ می آید . دوستت دارم بیشتر از آن چه پرندگان مهاجر, پرواز در پاییز را دوست می دارند . دوستت دارم دوستت دارم حتی بیشتراز مرغ عشقی که اسیر و زندانی تن من است . تنم و مرغ عشقم را به تو خواهم داد به تو خواهم باخت ودرراه عشقم خواهم داد چون بیشتر از خوددوستت دارم . دوستت دارم تا زمانی که بتوانم عاشقانه بخوانم عاشقانه اشک بریزم و عاشقانه بخندم . دوستت دارم تا آنگاه که بتوانم فریاد بزنم که دوستت دارم . آری با تمام وجودم دوستت دارم , دوستت دارم , دوستت دارم ... پایان .. نویسنده .. ایرانی



اشک باران

باز هم باران می بارد و من تو را به یاد می آورم . به یاد می آورم لحظه های تلخ را, لحظه های شیرین که اینک هیچ از شیرینی آن نمانده است .. همه چیز تلخ است و سیاهی .. تو دیگر در کنار من نیستی .. دیگر با من از عشق نمی خوانی .. وقتی که باران می بارد تو را به یاد من می آورد .. آن روز که ساعتها در باران در انتظارت بودم . در زیر سقف باز زمین چشم به راهت بودم و تو در سقف اتاقت به خوابی خوش رفته بودی .. وقتی که باران می بارد بوی خیس موهای تو را به یادم می آورد . عطر موهای تو .. ولبان داغ من که بر لبان تشنه ات بوسه می زد به من گفتی که فراموشم نمی کنی .. به من گفتی که هر گز ازمن جدا نخواهی شد .. و تو پیمان شکستی . جواب خدا را چه خواهی داد ؟/؟ دیگر چه کسی اشکهای پس از باران مرا می شوید و درباران با من می خندد . چه کسی در خانه منتظرم خواهد بود .. چه کسی با من از مهر و وفا خواهد گفت ؟/؟ که تو بی وفایی کرده ای .. باز هم باران می بارد . اشکهای من .. اشکهای آسمان .. اشکهای باران .. ببین باران برای من می گرید .. . بگو به کدامین دیار رفته ای که با تو بیایم . بگو که تاب جدایی ندارم . شبانگاهان با فانوس به دنبال تو می گردم و سپیده دمان خورشید هم نمی تواند نشانی از تو به من بدهد . بگو کجا هستی .. بگو .. باز هم باران می بارد . بگو در زیر کدامین سقف به زندگی لبخند می زنی تا به باران بگویم بر تو نبارد . تو نیک ترین نیکان بودی .. بگو به کدامین گناه تنهایم گذاشته ای .. آنگاه که در محشر خدا به سوی بهشت برین رهسپار خواهی شد خدای را فریاد خواهم زد که او که معشوقه من محبوبه من قلبم را شکسته است .. باور ندارم که در باران با من نمی خندی .. رفتنت چه زود و ناباورانه بود . باز هم باران می بارد اما کویر قلب من هر گز سیراب نخواهد شد . نمی دانم به کجا رفته ای . فریاد می زنم مرا با خود ببر . بی تو تنهایم . بی تو امیدی ندارم . فردایی نمی بینم .. امروزی ندارم . بس است باران .. دیگر نبار .. او برهنه است .. سخن نمی گوید .. بس است باران بگذار تا من ببارم .. بگذار تا من بگریم بگذار تا من بیایم بگذار تا من بمیرم تا من بمیرم تا من بمیرم .... پایان .. نویسنده .. ایرانی


(بانوی من بانوی ما)

چقدر دلم می خواست و می خواهد که در این روز پیامی جداگانه به مناسبت 22 مهرماه سالروز تولد بانوی مهربان آریایی داشته باشم . بانویی بر خاسته از دل ملت با قلبی تپنده برای ملت .. قلبی سر شار از عشق و ایمان و پاکیها که با این همه جفا دیدنها همچنان از وفا می گوید . همان بانوی دوست داشتنی که شعارش شعورش بود وحجابش نجابتش . همان داغدیده ای که قلبش را شکستند اما اینک برای آن دل شکنندگان دل می سوزاند . بانوی آریایی من! بانوی آریایی ما ! توکیستی که می توان از تو و برای تو کتابها نوشت . شاه ماهی ما تو را بانوی شهر قصه ها می خواند . اما تو بانوی واقعی روز و روز گاران مایی . بیرون از قصه ها .. داغدیده , اندوهگین , اما صبور و استوار و امید وار . بانوی من می دانم که قلبت برای ایران و ایرانی می تپد می دانم که از جفاکاران اندکی بیش باقی نمانده اند می دانم که بخشندگی را از خدایت آموخته ای و گذشت را ..بانوی من می توانم تا فردا و فردا ها و تا آنجا که نهایتی هست همچنان از تو و برای تو بنویسم چون که جوهر قلم صداقت را هر گز پایانی نباشد چون که زندگی نیکان را نهایتی نیست ....عبادت به جز خدمت خلق نیست .. به لباده و جامه و دلق نیست ... افتادگی آموز اگر طالب فیضی .. هرگز نخورد آب زمینی که بلند است . و تو بانوی بزرگوار ما چه بزرگوارانه مصداق این ابیات گشته ای . بانوی من !درست است که می گویند چنین است رسم سرای درشت .. گهی پشت به زین و گهی زین به پشت .. اما آن که که چون تو دلش همیشه با خداست سوار بر مرکب مراددر راستای خورشید حقیقت می تازد تا به کوردلان و شیاطین و دشمنان این آب و خاک بفهماند که ایران و ایرانی همچنان پایدار است وسرانجام جلاد بالای دار . بانوی مهربان من تولدت مبارک تولدت مبارک .. خداوند بلند مرتبه توبه پذیراست و اشکهای توبه بندگانش را می پذیرد ..ومی دانم که بانوی من با گذشت خود توبه جفاکارانی را که اینک انگشت حسرت به دندان گزیده اند خواهد پذیرفت . بانوی خدایی من ! بانوی آریایی من! تولدت مبارک !تولدت مبارک !.......ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#7 | Posted: 18 Oct 2012 23:18
خانه مادربزرگ

راستی آن روز ها کجا رفتند . آن سوی ابرهای اندیشه .. آن سوی خورشید خیال و من به کوچه کودکی هایم می روم . اینک نه از مادربزرگ نشانیست و نه از خانه مادربزرگ . مادر بزرگ ! کجایی بیدارشو . دیگر قصه هایی که پایانش شیرین باشد نمی خوانند . مادر بزرگ کجایی ! دیگر خانه ات را نمی بینم آن خانه قدیمی و نه کوچک که دهها خانه روی هم شده . دیگر تو را نمی بینم . بگو کجایی مادربزرگ . روحت بر کدامین بام پرواز می کند . چقدر دلم می خواهد به آن روز ها برگردم . به آن خانه ای که برایم چون قصری باشکوه بود . با طاقچه های قدیمی . باروز نامه هایی چسبانده بر دیوار هایش از دوران طلایی ایران زمین . از رویاهایی که زمانی واقعیت بود . مادر بزرگ خانه ات کجاست ؟/؟ دیگر آن را نمی بینم . آن حوض کهنه با ماهیهای قرمز .. گلهای شمعدانی کنار حوض ودرختانی که نمی توانم نامشان را ببرم کجا رفتند ؟/؟ کجا هستند ؟/؟ مادربزرگ نه تو مانده ای نه آن خانه نه علفهای کناره های سنگفرش ها که می گفتی آنها را نچینم .می گفتی علفها نفرین می کنند و من چقدر ار نفرین علفها می ترسیدم . مادر بزرگ دلم برای نوازشهایت تنگ شده . برای قصه گفتنهایت .. از خود گفتنهایت .. از به زور به پیرمردی شوهر دادنت .. از مار دردست گرفتن و از موش ترسیدنت .. مادر بزرگ دلم تنگ است .. بازهم برایم قصه بگو .. چقدر دلم تنگ است . برای خوابیدن زیر آن کرسی که با زغال گرمش می نمودی . که اگر سر به زیر لحافش می گذاشتم تا یک روز سردرد م را تضیمن می نمود و دیگر نمی توانستم چیزی بخورم .. مادربزرگ کجایی ؟/؟ خانه ات کجاست ؟/؟ پنجره هایش . آن شیشه های رنگی ودلهای بی رنگ یک رنگی کجا هستند .. بازهم برایم بگو از روزهایی که یخچال نبود و میوه ها را در ته چاه می گذاشتید .. بگو مادر بزرگ می خواهم از بوی هیمه های صفا بگویی از آتش بدون دود .. از دود های آتشین .. چقدر دلم تنگ است . زندگی چیست . تو مرا بیش از همه بیش از خودت و بیش از فرزندت , پدرم , دوستم می داشتی . دیگر علفها نفرین نمی کنند . هزار پاهایی نمی بینم که از من بگریزند . آن پستوی خانه گربه ها را هم نمی بینم . بچه گربه هایی با چشمانی بسته که برای باز شدن چشمانشان روز شماری می کردم . مادر گربه ها مهربان بود . وقتی به بچه هایش دست می زدم گازم نمی گرفت . به طرفم حمله نمی کرد . مادر بزرگ امروز گربه های وحشی مثل آدمهای وحشی زیاد شده اند . پستوی گربه ها درش همیشه باز بود . نمی دانم شاید آن انباری ته حیاط آپارتمان همان پستوی گربه ها باشد که درش را قفل زده اند . دیگر گربه ای هم در اینجا نیست . همه رفته اند . تنها آن کودکی که دهها سال پیش حتی به آینده امروز نمی اندیشید امروز اینجا در کنار آپارتمانها ایستاده و به گذشته امروز می اندیشد . من چه بودم چه هستم و چه خواهم شد ؟/؟! مادر بزرگ دلها همه پر خون است .. . کاش هر گز مرگی نبود . جدایی را احساس نمی کردیم تا باز هم برایم از نفرین علفها می گفتی . تا باز هم برایم از محبت روزگاران گذشته می خواندی .. مادربزرگ به یاد می آوری وقتی که خواندن آموختم برایت قصه قاسم طنبوری را می خواندم ؟/؟ همان که در بغداد زندگی می کرد و کفشهای پاره ای داشت که عاشقش بود ؟/؟ همان که بعد ها کفشهای میرزا نوروزش کرده اند ؟/؟ مادر بزرگ فراموشم نشده که چگونه مرا با تعزیه و نمایش یزید و طفلان مسلم و عاشورا آشنا کردی .. وای که چقدر از تماشای شکم گنده های صحرای کربلا وحشت می کردم ولی بعد ها عادت کردم . می گفتند یزید قرمز می پوشید . قرمز رنگ یزیده .. ولی بعدا خودم قرمزی شدم . همان روز ها بود که قرمزی شدم با این که رنگ آبی را هم دوست داشتم . هنوز مزه اون خوراکی های خوشمزه ای را که از سفره های مذهبی برای من کنار می گذاشتی را احساس می کنم . مادر بزرگ قربون اون سادگیت .. من آخوند چه می شناختم که منو با خودت می بردی روضه .. اوخ که چقدر حوصله ام سر می رفت ولی نون خشک و خرما و نون سوخاریهاش بدک نبود . اما حوصله این آخوندای شکم گنده رو که بعدا تا چند سالی فکر می کردم آدم حسابی هستند نداشتم . آخوندایی که بیشتر مردم کسرشون بود بهشون یه سلام هم بکنند . حالا هم دوباره همون شده ولی خب یه تنفر هم بهش اضافه شده و چند تا لعنت . بگذریم مادر بزرگ بی خود احساس و نوشته رو کثیفش نکنیم . حالا می فهمم که چقدر دوستم داشتی . وقتی که چند روز بهت سر نمی زدم مثل بچه ها واسم ناز می کردی . شکایت می کردی . اون وقت من می شدم بابا بزرگ . هنوز اون بوی عطر و گلاب تو رو حس می کنم وقتی که سرمو میذاشتم رو سینه ات و گاهی به همون صورت می خوابیدم . مادر بزرگ به من بگو تو و اون روزا کجایین ؟/؟ با خودت بردیش ؟/؟ اون درختا اون خونه قدیمی شمعدونی ها علفها بچه گربه ها گنجشکها کجا هستند ؟/؟ صدای گنجشکهایی روکه دوازده ماه سال می شنیدم . ولی حواسم به پرستوها بود . اونا با بهار بر می گشتند . واسه همین بود که من بهار رو خیلی دوست داشتم . منتظر بودم اونا بر گردند . با خس و خاشاک نه اون خس و خاشاکی که اون خس و خاشاکه می گفت واسه خودشون لونه می ساختند . چقدر لذت می بردم که می دیدم لونه ها یواش یواش ساخته میشن و یهو بزرگ میشن . بچه پرستوها که به دنیا میومدند انگاری که بچه های خودم باشن .. دنیا مال من و بهار بود . دوست نداشتم بارون بیاد ولی وقتی که بارون می بارید یه گوشه اتاق کز می کردم و از درو پنجره نما به بیرون نگاه کرده لذت می بردم از این که داره بارون میاد و سر من نمی باره . از سقف درختا و از سقف آسمون چکه چکه کردن آبو می دیدم .. وقتی که قطره های آب حباب و موج درست می کردند .. منم شروع می کردم به خوندن مجله های قدیمی دهه پنجاه و چهل و حتی سی که یه بنده خدایی اونا رو تو یه صندوق نگه داری می کرد که بعدا خیلی از اونا رو به سبزی فروش و نخود فروش فروختند که کاش این کارو نمی کردند . مجله هایی مثل جوانان ..زن روز اطلاعات هفتگی سپید و سیاه دختران و پسران و چند روزنامه خیلی قدیمی دیگه مال اواخر رضاشاهی و اوایل محمد رضا شاهی و مجلات فکاهی توفیق .. در اطلاعات هفتگی سال 51 بود که خوندم ولیعهد (رضاشاه دوم )پرسپولیسیه . خوشحال شده بودم از این که مثل خودمه .ولی اون سالها بود که از ایران رفته بود . این مجله شو تا چند وقت پیش داشتم که نمی دونم کجا غیبش زد . ..از بارون به کجا رسیدیم . دختر همسایه و هم بازی کودکی رو گاهی وقتا می بینم . خونه اونا هم خراب و آپارتمان شده .. مادربزرگ اون وقتا می گفتی اگه دوست داری واست برم خواستگاری دخترهمسایه .. خوشم میومد ولی خجالت می کشیدم . آخه من چه می دونستم عروسی چیه .. فقط از لباس عروس خیلی خوشم میومد .... خیلی دوستم داشتی که از این حرفا می زد ی . آخه یه بچه رو چه به این حرفا . ولی دختر خوبی بود . حالا واسه خودش چند تا بچه داره . هنوز اون دور و بر یکی دو تا خونه قدیمی می بینم . اونا هم مثل من یه جورین . شاید با چشم اونا بشه اینجا رو بهتر دید . دستمو به روی آجر قدیمی کشیدم . بچه که بودم رو این دیوار خیلی دست می کشیدم . آروم بودم . سرم تو لاک خودم بود . می خوندم و می نوشتم . خورشید طلایی , آسمون آبی , پرنده های خونه مادربزرگ .. گلهای شمعدونی رو یه جور دیگه ای می دیدم . بوی کهنه روزنامه ها عکسای هنر پیشه های قدیمی .. اون وقتا که گوگوش موهاش صاف بود و بلند و بعدش کوتاهش کرد و به مدل گوگوشی معروف شد .. همه اینا رو می خوندم و به شعر ترانه ای رسیده بودم که در مورد بانوی شماره یک این سر زمین می خوند بانوی ما بانوی ما بانوی شعر و قصه ها ... که بعد ها در یه تفسیری اشتباها از این شعر به عنوان بانوی شهر قصه ها یاد کرده بودم . شاید از اونجایی که می خواستم واسم یه رویا باشه همچین چیزی واسه لحظاتی به ذهنم رسیده بود . . مادر بزرگ خوشگل من همیشه روسریتو یه جور خاصی می بستی . قدش کوتاه بود و یه پیژامه کوتاه پات می کرد ی . یه بار که خیلی از بزرگتر از بچه ها شدم یکی از پیژامه ها رو پام کردم .. وای پسر تا زانوم می رسید . به قول خشایار مستوفی در فیلم زیر آسمان شهر شده بود مدل برمودایی . دیگه از زنای پیری که غروبا یه گوشه ای بشینن و پشت سر بقیه حرف بزنن خبری نبود . چه کیفی می کردند از غیبتهاشون . لذت می بردند . جون می گرفتند . گوشت تنشون می شد . ..آره مادربزرگ خیلی کم می رفت دم در تا پیش این زنا بشینه . هر وقت هم که من میومدم اونجا و اگه دم در بود تا منو می دید میومد خونه . یه خورده تو کوچه مادر بزرگ راه رفتم و از بغل هم واحد هایی رو که ساخته شده بود می دیدم .. هر واحدی رو یه تصوری ازش داشتم .. اونایی که طبقه اول بودند رو راحت تر می شددرمقایسه با فضای گذشته اش یه فکری کرد .. این قسمت حیاطش بوده ..اونجا هم اتاق خیلی قدیمی با یه صندوقچه پر از روز نامه های کهنه .. مادربزرگ کجایی دلم گرفته .. مدتیه که به خوابم نمیای . باهام قهری ؟/؟ واسه اینه که من زیاد سر خاکت نمیام ؟/؟ آخه دلم می گیره . میگن آدما وقتی که می میرن روحشون مثل یه پرنده از قفس تن پر می کشه هرجا دلش بخواد میره . اگه صداش کنی صداتو می شنوه . مامان بزرگ منم حالا صدات می کنم . وایسا ببین چقدر دلم واست تنگ شده ؟/؟ راستش من هنوز از مردن می ترسم . چرا مثل بعضی ها به دروغ بگم که نمی ترسم . حالا دیگه خیلی بزرگ شدم . بچه ام از من اون موقع ها خیلی بزرگتره .. حتی حالا که می خوام اینجا وایسم و به اون روز ها فکر کنم همش از این می ترسم که یکی رد شه و بگه این پاک باخته دیگه کیه اینجا وایساده . حتما یکیه که به عشقش نرسیده و عین دیوونه ها داره پرسه می زنه .. مادر بزرگ گاهی خواب اون وقتا رو می بینم . صدای جیر جیرک ها رو می شنوم . دلم واسه خوابیدن تو اون پشه بند های قدیمی تنگ شده .. خواب اونا رو هم می بینم . چند بار بهت گفتم مامان بزرگ چند ساله که حشره کش برقی و قرصش پشه ها رو می پرونه تو هنوز میری تو پشه بند ؟/؟...... دیدم چند تا آدم بزرگ از در خونه مادر بزرگ که حالا جدید جدید شده اومدن بیرون .. آدم بزرگ که چه عرض کنم از من کوچیکتر بودند ولی من هنوز همون حس کودکی رو داشتم . شاید واسه همین بود که همه رو بزرگتر از خودم می دیدم . مادر بزرگ من دارم میرم . من پیاده دارم میرم و تو با هواپیما . زیر آسمون هر جای این کره خاکی می تونی باشی . شماره تلفن تو رو گرفته واست زنگ زدم . اگه صدامو شنیدی امشب بیا به خوابم .. می دونم هرجا باشی صدامو می شنوی . اگه از اون طرف خبرای خوب داری واسم تعریف کن . یه جوری بگو که من از پرواز نترسم .. مامان بزرگ یادت باشه وقتی اومدم طرفت هوامو داشته باشی . یه کاری کن که زیاد احساس غربت نکنم .. آخه سالهاست که با محیط خودت آشنایی .. دیگه یواش یواش داشت می زد به سرم . چند سالی می شد که دور و بر خونه مادر بزرگ آفتابی نشده بودم .. رفته رفته از کوچه دور شدم و از اونجایی که ته دلم فکر نمی کردم مردنی باشم معلوم نبودواسه چند سال دیگه میام به این کوچه تا دوباره خونه نو شده مادر بزرگو از نزدیک ببینم .... پایان .. نویسنده ... ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#8 | Posted: 25 Oct 2012 16:14
تولدت مبارک

تولدت مبارک ای آن که هرگز نخواهی مرد ..ای آن که نام تو یاد تو در اندیشه و قلب ما خواهد ماند .دیو با نوای فرشته آمد و فرشته رفت . چه دیر دیو را شناختیم . آن زمان که در تنوره اش سوختیم . نمی گویم که بهترین بوده ای . اما خلیج فارست را خزرت را خاک پاکت را به بیگانگان نفروخته بودی وملتت را به اعراب .تواینک در میان ما نیستی اما اشک غم ما هرگز نخواهد توانست که آتش حسرت را خاموش نماید . آن لحظه ای را که خاک بر سرانه با هجرت غم آلود تو شادگشتیم می خواستیم که از آزادی لنگ , دونده ای بسازیم افسوس که از همان لنگ هم دیگر نشانی نیست . قولت را باور نداشتیم . نامردانه و حریصانه اندک نقطه ضعفها را علم کردیم . گشنگان گیوه به پا ی قاطر سوار عقده ای رامالک جان و ملک خود ساختیم و از سر سیری لاستیکها به آتش کشیدیم .فاتحه خوانان سر گورها را بر تخت نشاندیم تا فاتحه ملت را بخوانند و بر گور ها بیفزایند وتو چه غریبانه جان باختی اما آن که دلش به عشق وطن می تپید و به خاطر ملت و حفظ جان او ترک وطن نمود هرگز نمی میرد . کور بودیم و چه دیر بینا گشتیم کر بودیم و چه دیر شنوا شدیم ..هیهات ! هیهات!که نه از تاک نشانی مانده نه از تاک نشان . هجرتت را تسلیت نگفتیم و امروز می گوییم که تولدت مبارک !فرزند کوروش . به ابر مرد تاریخ گفتی که آسوده بخواب زیرا که ما بیداریم . افسوس که چشمانت را بستند تا دیو چشمانش را بگشاید .. خون آشامانه ببلعد و تا به امروز سیر نگردد . تولدت مبارک !سالهاست که با شادی قهریم . آنان که چشمانشان را به روی این جهان خاکی بسته اند اینک به خوبی دریافته اند که دیو که بود و فرشته که بود و ما با چشمانی باز دیو و دیو صفتان را شناخته ایم وفرشته ای را که غریبانه درغربت جان باخت . تولدت مبارک ای رضا زاده و رضا زاد کبیر !ای فرزند کوروش تولدت مبارک !تولدت مبارک !....ایرانی


عید سعید قربان برمسلمین مبارک باد



با سلامی دیگر به عزیزان و خوانندگان گرامی فرارسیدن دگر باره عید سعید قربان را به همه مسلمین عزیز تبریک و تهنیت عرض نموده من و مدیریت محترم این مجموعه این آرزو را داشته که روزی فرارسد که مسلمین جهان به ویژه هموطنان عزیز مان با چهره حقیقی اسلام آشنا گردند و دریابند که اسلام راستین آنی نیست که امروز می بینیم , آنی نیست که چون گوسفند قربان قربانی اش کنند .. متنی را که سال گذشته به مناسبت این عید خجسته نوشته ام یک بار دیگر در ذیل آورده ام . دلهایتان شاد روانتان عیدگونه باد . تندرست باشید .. ایرانی ............باز هم قربانی دیگر می آید و قربانیان باز هم قربانی می کنند . یاد باد آن وارستگی ابراهیم بت شکن !آن خلیل خدا که نه فرزندش را بلکه می خواست جانش را فدای جانان نماید تا به معشوق ثابت کند که آینه و هر آنچه در اوست ,اوست . عید سعید می آید قربان عزیز می آید . بت های آزری بر خود می لرزند .بت شکنان سلاح بر زمین انداخته بت پرستان می خندند . خداوندا کاش فرمان می دادی که به جای گوسپندان زبان بسته مظلوم گرگهای روبه صفت را سر می بریدند و هدیه قربانت می نمودند وقربان یعنی جان را قربان اونمودن . تسلیم شدن در برابر بخشنده مهربان که اگر آنچه را که به ما بخشیده به او و در راه او ببخشیم بیشماران بار بیش از آنچه فرمانش را اجابت کنیم به ما می بخشاید . قربان یعنی تجلی نور ایمان ,یعنی پیروزی حق بر باطل و مرگ گرگهای درنده خویی که ادعای شیر بودن دارند حال آن که چگونه غریدن را هم به خوبی نمی دانند . قربان یعنی نداهای بت شکنانی که یک لحظه خنجر نامردمیها را بر حلقوم خود احساس می کنند و لحظه ای بعد با چشمان خیره خود به فرومایگان می گویند که ماییم آقا و سلطان جهان که با تقدیم جان در راه جانان به دیدار جانان شتافته ایم . قربان یعنی عشق ,یعنی لبخند یعنی شکوه هزاران هزار پیوند . قربان یعنی طلوع سپیده دم آزادی . یعنی نزدیکی به خدا به اویی که همه چیز ما از اوست و ما نمی خواهیم بدانیم و یا می دانیم و دوست نداریم که بدانیم . و قربان یعنی تسلیم شدن آنان که می دانند و خود را غرق در عشق الهی می سازند . قربان یعنی کشتن غرور و خود خواهیها و لبخند به خورشید زندگی . قربان یعنی عشق ,یعنی زندگی ,یعنی امید ,امید به فردا و فرداهایی بهتر . کاش آن زمان فرا رسد که به جای گوسپندان مظلوم ,جلادان ستمگر را سر ببرند ,در راه تو و برای تو . پروردگارا !دلهامان را با تابش ایمان نورانی ساز . روحمان را مطهر گردان . قدمهامان را برای رسیدن به مقصد و هدفی که وعده اش را داده ای استوار گردان .. فرارسیدن این خجسته عید سعید ابراهیمی را از سوی گردانندگان این مجموعه به همه مسلمین تبریک عرض نموده ,باشد که با قربان نمودن هواهای نفسانی خود خویشتن خویش را غرق معشوق حقیقی و یگانه خالق این جهان سازیم . انشاءالله ....امیر و ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#9 | Posted: 28 Oct 2012 00:22
کوروش بیدارشو

کوروش بیدارشو زیرا که ما خفته ایم . آن زمان که تو آسوده خفته بودی گذشت . آن زمان که ایران کنام شیران مهد دلیران می رفت تا با بیداری فرزندانت دگرباره درفش کاویانی رابر قله همیشه سپید دماوند و بر ساحل خلیج همیشه پارس به اهتزاز در آورد گذشت . کوروش بیدار شو ما را از خواب گران بر خیزان .. به هر زبانی که می دانی که زبان تو , کلام تو کلام عشق است .. آنان که به تو دست دوستی دادند تو بر سرشان دست نوازش کشیدی آنان که از تو امان خواستند امانشان دادی و آنان که احساس کردند جز ستم یاور دیگری ندارند تو با عدل و عطوفت خود به آنان نشان دادی که در سر زمین مقدس باید که زندگی کرد .. همچون یک انسان باید خندید .. باید که عشق ورزید و عاشقانه دست دوستیها را فشرد . هزاران هزار سال می گذرد از آن روزی که تو رفته ای و هزاران هزار آمده اند و رفته اند .. اما چرا تو جاودانه مانده ای .. چرا کوروش .. چرا این تویی که باید اسطوره گردی ؟/؟ مگر تصویر تو را هم در ماه دیده بودند ؟/؟ بیدار شو کوروش .. می دانم که می دانی بعد از تو چه بر سر این سر زمین آمده است . بیدار شو پارتها رفته اند .. مغولان رفته اند عربها رفته اند و عرب صفتان مانده اند . بیدار شو کوروش .. بیدار شو تا شیطان چشمان خود را ببندد بیدار شو تا شیطان همچنان پیرامون خود بگردد و در جستجوی از دست رفته باشد . بگذار شیطان در آسمانی دیگر به دنبال ماهی دیگر باشد که شاید تصویر خیالی دیگری را درآن ببیند . همچون معجزه مسیح .. همچون ید بیضای موسی .. زهی خیال باطل که دیگر این چاه سیاه را کسی نخواهد خواست .. کوروش بیدار شو! یک صدا تو را فریاد می زنیم تویی که انسان را به خاطر انسانیت خود دوست می داشتی و ملتت را به بیگانه نمی فروختی بیدارشو .. بیدارشو که خاک وطنت را آب خزرت را به بیگانه می فروشند و من جز تو هم دردی نمی یابم . کاش که به جای خضر از آب حیات جاودانه می نوشیدی تا امروز در کنار مان می بودی .. تا آن زمان که چاپلوسان , ساده دلان را بر این باور بدارند که تصویر تو را در ماه دیده اند آن ماه را از آسمان نیستی و فنا به زیر کشی و بر زمینش بپاشانی .. کوروش بیدار شو دلم گرفته افق همچنان خونین است . آسمان را هاله ای از غم گرفته .. هاله نور را نمی گویم . کوروش بیدارشو ببین که به جای تاج پر ابهت شاهی کلاه کاغذی برسر نهاده اند وردای ستم بردوش کشیده اند تا افعی های پنهان شده در زیر آن ردا را نبینیم . بیدارشو کوروش که زالو صفتان افسانه ات می خوانند تا بگویند عدالت و محبت و مردم دوستی همه پوچ است . بیدارشو ببین که فرزندانت چه خون دلها خورده اند تا ایران عزیزت را همچنان پایدار و استوار بدارند . بیدارشو ببین بت پرستان با آیین تو با دین خدا چه کرده اند . ببین که شیطان بزرگ چگونه از شیطان می گوید . ببین که شیطان چگونه فرزندان خود را قربانی می کند . بیدار شو کوروش ! ملت خفته را بیدار ساز . بیهوده خود را نفریبیم که بیداریم . که اگر بیدار می بودیم این چنین به خواب نمی رفتیم , این چنین درخواب نبودیم . خلیج همیشه فارست را عرب می خوانند کرد اصیل آریایی ات رابیگانه می انگارند . هم کیشان من شیعه ومسلما نم را(اهل سنت را)چون کافران می پندارند گویی که از دین و دنیایی دیگران آمده اند در حالی که اگر خلیفه دوم آنان نمی بود در این سرزمین نه اسلامی داشتیم و نه شیعه ای که امروز نعره کشان بر خود ببالیم که جان در سیطره ماست . حتی دلقکها چنین نقش بازی نمی کنند . کوروش با من بگو با یهودان چه کرده ای .. با ملتت چه کرده ای که امروز پس از هزاران سال دوست و دشمن همچنان به نیکی از تو یاد می کنند . ردا و عبای تو سایه عدل تو بود و عمامه تو تاج بخشندگی ات .. آن زمان که غارت ها بیداد می کرد و رحمی در وجود حاکمان نبود تو با قدرت و محبت خود بذر عشق را برایران عزیزمان افشاندی . هنوز عشق به تو در دلهای هر ایرانی آزادی نهفته است . بیدار شو کوروش ! زمان آسوده خفتن گذشته است . بیدار شو ایران به تو نیاز مند است . بیدار شو به آنانی که عشق را سر نیزه کرده بر سینه برادر فرو می برند بفهمان که عشق یعنی محبت یعنی دوستی یعنی که این سر زمین از آن همه ماست . ازآن هر ایرانی .. حتی اگر یک وجب خاک خدا باشد . به شیاطین روبه صفت بفهمان که خاک مقدس خود را توتیای چشمانمان خواهیم نمود و به بیگانه اش نخواهیم داد . با آب خلیج فارس غسل می نماییم و دشمن را از خاک مقدس خود می رانیم .. کوروش بیدار شو ببین که بیگانگان وطن سوز چگونه به زبان ما سخن می گویند . اما دلهاشان سنگی و سیاه گردیده .. به راستی شیطان چه می خواهد .. کوروش به من بگو شیطان چه می خواهد . مگر نمی داند که خداوند زندگی را قسمت کرده است . عشق را قسمت کرده است . نفس و خوشبختی را قسمت کرده است ؟/؟ مگر نمی داند که خورشید تنها برای من نمی درخشد ؟/؟ کوروش بیدارشو به یاریمان بشتاب . هنوز صدای شمشیر های عدالت را در آسمان ایران زمین می شنویم . به یاریمان بشتاب و نشان ده که قدرت از آن کسیست که قدرت را برای همگان می خواهد . نشان بده که با مهربانان به مهربانی رفتار نمودن گناه نمی باشد . و تو این را هزاران سال پیش نشان داده ای .. از همین روست که فریاد می زنم کوروش بیدار شو بیدار شو تا به یاری و رهبری تو پادشاه بزرگ سرود آزادی سر دهیم .. امروز در بیش از پنجاه کشور جهان بوی تو می آید . سر زمینهایی که از آن تو و ملتت بود و نام ایران بر اریکه آن دیار می درخشید . ببین که با ایرانت چه کرده اند . اما غافل از آن که این قلب یخی هنوز داغ و پر حرارت است . هنوز به عشق ایران می تپد . ایران عزیزت را ایران عزیزمان را همچوشمع و چون یخی آبش نموده اند و تو باید که بیدار شوی تا اهریمنان را در اشک شمع بسوزانیم و در میان سنگهای یخی مدفونشان سازیم . می خواهند که چشمان تو را بسته بدارند می خواهند که دیگر از اندیشه های پاک نگویی اما روح بلند تو را بر آسمان ایران زمین می بینم . هر آزاده ای که دلش برای ایران و ایرانی می تپد تو را می بیند . کوروش بیدارشو زیرا که ما خفته ایم . بیدارشو بیدارمان ساز . غارت کرده اند هرآنچه را که برروی زمین و زیر زمین بود .. رحمی دروجودشان نیست . می پندارند که جاودانه خواهند زیست . خود را بر تر از تو می بینند . آن شیرهای بی یال و کوپال روبه صفت حتی با خدا هم می جنگند تا نفس و سلطنتی جاودانه بیابند . چشمانشان کورگردیده .. ای کور دلان مگر گرد پیری را بر ظاهرتان نمی بینید ؟/؟ مگر نمی بینید که زمانه چگونه قامتهایتان را خم نموده ؟/؟ مگر نمی بینید که کودک سرزمین مقدس ما جوان پاک ایران زمین ما می خواهد که در این ملک برای خود و برای خاک مقدس نفس بکشد و بجنگد ؟/؟ حق زندگی از آن کسانیست که زندگی می کنند . کوروش بیدار شو گستاخان نفس فروش همچنان بیداد می کنند . بیدار شو تا دیگر بیدادی نباشد . بیدار شو تا ما با چشمانی باز آسوده بخوابیم . کوروش بیدار شو تا صدای حق طلبی ما را بشنوند . بیدارشو تا یک صدا فریاد بزنیم که فردایی هم هست . بیدارشو. می دانم که بیداری .. می دانم آن زمان که فرند خلفت که در خفتنگاه تو فریا د بر آورد کوروش آسوده بخواب زیرا که ما بیداریم تو پس از هزاران هزار سال آسوده خفتی تا دمی بیاسایی .. اما حاسدان نگذاشتند که که این مرغ تازه بال و پر گرفته پروازی کند . ایران عزیزمان را می گویم . بالش را شکستند . پرهایش را کندند . زخمیش کردند . اما قلبش هنوز زنده است .. چون دلهای ما هنوز به عشق وطن به عشق کوروش به میراث پر افتخارمان می تپد . بیگانگان نتوانسته اند که ایرانمان را نابود سازند . قلب ایران در قلب ماست و قلب ما در دل ایران عزیز ما . دیگر وقت اشکها و لبخند ها نیست . دیگر زمان حیرت و حسرت ها نیست . اینک زمان آن است که یک دل و یک صدا فریاد بر آوریم کوروش ! رهبر بزرگ ! ولی خدا ! فقیه راستین ! آریایی بشردوست ! بیدارشو زیرا که ما خفته ایم .. بیدارشو ! زیرا که ما خفته ایم ... پایان ... نویسنده ... ایرانی


Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#10 | Posted: 30 Oct 2012 01:12
(ای پادشه خوبان ...)

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی .... دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی


.. فرزند کوروش ! زمان آن رسیده است که به ملک آریایی ایران عزیزت باز گردی . آن ملکی که شیطان صفتان آرزوی خواریش را به خاک خواهند برد . فرزند کوروش وقت است که بازآیی . روزگاری بود که شیاطین خوار, گلها را خار و خار ها را گل نشان می داده اند اما خاری که به چشمانمان رفت تا از دیدگان خون بباریم نشانمان داد که گل کیست و وآن که با خفت و خواری از ملک آریایی گریزان خواهد شد چه کسی . قارون و حاتم طائی کجا هستند ؟/؟ امام و شاه کجا رفتند ؟/؟ کدامینشان لکه ننگی بر صحیفه تاریخ گردیدند وکدامینشان تا ابد محبوب دلها شده نامشان جاودانه گردید ویادشان آرام بخش دلها . و تو از سلاله پاکانی .. ای پادشه خوبان کاسه صبر ملت لبریز شده . وقت است که باز آیی . تو وعده نان و مسکن و آب و برق مجانی نداده ای . تو از آزادی خوانده ای و گفته ای . همان که به خاطر آن دهها سال است که اسیر چنگال دیو گشته ایم و پنجه هایش , گامهایش چون غده های سرطانی در خاک این سرزمین فرو رفته است . بیا تا نغمه نجات را با زبان تو بشنویم بیا تا یک بار دیگر روح پلید اهریمن را از این سرزمین اهورا مزدایی برانیم . بیا تا عاشقانه فریاد بزنیم که عشق هنوز در این سرزمین نمرده است . هنوز فرزندان کوروش نفس می کشند و نفس و جانشان برای آنانی که نمی توانند عدالت و محبت را ببینند کشنده خواهد بود . فرزند کوروش بیا .. حتی اگر از عمر این جهان یک روز باقی بماند خورشید غروب نخواهد نمود تا تو بیایی و با اهریمن پلید بجنگی و نشان دهی که هرچه دهها سال است که بدان از تو و پدرانت بدگفته اند یاوه ای بیش نبوده است . تونیز از آزادی و عدالت و صداقت می گویی . آنچنان که بسیاری گفته اند و رفته اند . اما درکلام تو صداقت را با تمام وجودم احساس می کنم . درصدی بیش ,از آن نسل لاستیک به آتش کشها باقی نمانده است .. از آن توبه کارانی که دودمان بیشتر آنها را به آتش کشیده اند و تو نقاب انتقام برچهره نخواهی داشت که تو از دل این ملتی و این را قلب پاک و مهربانت می گوید .. ای پادشه خوبان ! دشمنان حتی نمی توانند بر بدان پادشاهی کنند . نسیمی کافیست تا کلاه کاغذی آنان را بر زمین افکند در حالی که گرد باد ها درراه است . طوفان آزادی کولاک خواهد نمود و خورشید عشق و همبستگی چون تاجی بر سر مبارک تو پادشه خوبان درخشیدن خواهد گرفت . آن گاه یکدل و یک صدا فریا د بر خواهیم آورد که گذشت آن زمانی که فریب وعده آب و برق و تلفن مجانی و ماهیانه دریافت یک هزار دلار سهم نقدی خود از فروش نفت و گاز (به نرخ ارزی سال 57) را خورده ایم . ای پادشه خوبان ! وقت است که باز آیی و بگویی که تحقق آزادی یک رویا نیست . تبلور شعور و فرهنگ ملتیست که می داند دموکراسی یعنی چه .. ملتی که ریش و قیچی خود را به ریش (دست )دریوزگان و مافیای پنهان شده درپشت سرشان نمی دهد بیا تا دست دردست هم ایرانی آباد و آزاد به دور از هر تحجر مذهبی و سودجویی شخصی بسازیم که ازهر جا که آغاز کنیم دیر نمی باشد . آزادی هنوز نفس می کشد . چشمان ملت بیداراست . پدربزرگوارت بیدار شده .. پدر ایران کبیر کوروش کبیر هم بیداراست و با خدایان , با تو ناخدای کشتی ایران زمین , ناخدایان را به به ورطه نیستی و تباهی افکنده کشتی ایران را با پرچم بر افراشته به رنگ سبز و سفید و سرخ شیر و خورشید نشان به ساحل نجات خواهند رسانید . هنوز دورنیست .. هنوز دیر نیست .. قدرت جدکبیر ورافت پدربزرگوارت را درهم آمیز تاناجی خسته دلان شوی . ای پادشه خوبان وقت است که باز آیی .. وقت است که باز آیی .. پایان .... نویسنده ... ایرانی


Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
صفحه  صفحه 1 از 64:  1  2  3  4  5  ...  60  61  62  63  64  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / دل نوشته ها ( نوشته ایرانی ) بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites