تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

دل نوشته ها ( نوشته ایرانی )

صفحه  صفحه 65 از 65:  « پیشین  1  2  3  ...  63  64  65  
#641 | Posted: 2 Sep 2019 15:25
چیزی که به التماس آلوده باشد نمیخواهم
هرچه باشد... حتی زندگی
     
#642 | Posted: 2 Sep 2019 15:25
درسته کینه خوب نیست ولی
زشته یه بدی‌هایی بی جواب بمونه
     
#643 | Posted: 2 Sep 2019 15:26
❌رِفیــــــــــق♚
ْ
♚ کــــــــــاشْ ⇨میدونِستــــــــــے ♂اَگــــــــــه❌

❌هَنــــــــــوزْ 彡میــــــــــخَندَمシ واسِــــــــــه اینه که تــــــــو⇨♚

♚ نـــــاراحَتْ نَشے❌

❌وگَــــــــــرنه خیلــــــــــے وقْتـــــه که دیـْــــگه حسِ ♚
ِ
♚ زِنـْـــــــــدگے نیسْ...❌

❌دیــــــــــگه هیچ↯ خَنـــــْـــــده ای↯ اَز تــــــــــه دِلْ نیــس
     
#644 | Posted: 11 Oct 2019 12:29
چیزی که به التماس آلوده باشد نمیخواهم
هرچه باشد... حتی زندگی
     
#645 | Posted: 13 Oct 2019 18:06
شهبـــــانـــــــــــــــوشنـــــاســـــــــــــــی


سالهاست که شهبانو را می شناسم ..از وقتی که کودکی بیش نبودم ..ازآن وقتی که درآغوش گرم و پرمهرپدرو مادرطعم شیرین زندگی و محبت خالصانه راچشیده بودم ..ازآن وقتی که می دیدم بچه هایی هستند که پدر یا مادر یا هردوی آنها را ندارند و چگونه با حسرت به زندگی کسانی می نگرند که مثل خودشان نیستند ..
سالهاست که شهبانو را می شناسم اما می دانم که این گونه شناختن برای دانستن اوکافی نیست ..برای شناخت این بانو باید خیلی چیزها راشناخت و دانست ..با علوم زیادی آشناشد ..ازکدامینش بگویم ..نمی توان زیرو بم تمام علوم را دانست فقط آشنایی مختصری کافیست ..اول از همه باید شمه ای ازخداشناسی و انسان شناسی را دانست ..این که خداپرستی فقط حرف زدن نیست فقط ازخداگفتن و این که بگوییم خدا یکی هست , نیست .انسان شناسی فقط این نیست که درکلام بگوییم انسانها با هم برابرند و از حقوقی مساوی برخوردارند و خلاف آن عمل کنیم ..برای شناختن و دوست داشتن شهبانو باید جامعه شناسی و تاریخ و جغرافیاوروان شناسی را هم دانست .همچنین مردم شناسی را ..بعضی از این علومی را که باید به آن آگاهی داشت زیرشاخه علوم دیگرند ..مثل اخلاق ..
این که بازهم بخواهیم به کارهای نیک و سازندگیهاو خدمات ارزنده شهبانو فرح به جامعه وکشورایران اشاره کنیم شاید تکراری به نظر برسد که دوست و دشمن , همگان بر نیک رفتاری این بانوی نیک صحه می گذارند تنها در انگیزه این خدمات با هم اختلاف نظر دارند .برای این که شهبانو را بشناسیم باید محبت و گذشت و فروتنی رابشناسیم ..شکیبایی رابشناسیم ..
برای این که تفاوت شهبانو و خمینی رابدانیم همین بس که بدانیم شهبانو, کودکی را اوایل دهه 50ازمرگ نجات می دهد که پدرش رهایش کرده مادرش برای گذران زندگی درخانه این و آن کارمی کرده است وخمینی همان پسر را درسال 1360 به جرم فروش روزنامه ای مخالف رژیم به بالای دارفرستاده است .
ساختن مدرسه ها , بیمارستانها , یتیمخانه ها و هزاران کارخیر دیگر از این بانوی بی همتا برجای مانده , همین کافیست که ملت بازمانده ازانقلاب سیاه 57 و دونسل سوخته بعد ازآن حس کردن شهبانو را کنار خود یک رویا و یک نعمت بداند ..
شهبانوی من ! سالروزتولدت را تبریک می گویم و همچنان درانتظارروزی هستم که ازنزدیک ببینمت وبردست و روی ماهت بوسه زنم اشک شادی بیفشانم وخدای راسپاس گویم که مرا به آرزوی بزرگم رسانده است ..ازمن بپذیر همین چندکلام را که برای تونوشته ام و چند بیتی را که برای توسروده ام
برای من همان بانوی شاهی
همان بانوی ایران مهروماهی
اگراشکی زدیده برفشانی
سراسرمن شوم اشکی وآهی
******
به هرجا من خدابینم توهستی
که بایادخداسرمست ومستی
بدان بی توجهان سویی ندارد
که آسان ازگذرگاهش (صراط آن) برستی
******
دلت دریا و روحت آسمان است
زبان دروصف صبرت ناتوان است
بباربرخاک خودباران مهرت
زمین باتووجودش درجهان است
بانوی شکیبایی ! بانوی مهرو وفا ! تولدت مبارک ! هرسال , هرروز و هرلحظه از زندگیم را با آرزوی تو را ازنزدیک دیدن سپری می کنم هرچند که قلب و روح پاکت چون اندیشه نیکت کنارملت ایران است ..عمرت طولانی باد .دشمنی که بخواهد نابودت کند نابودباد ..دوستت داریم بانوی گذشت و نیکی ها ..همیشه درپناه آفریدگاریگانه باشی . .پایان ..نویسنده : ایرانی

در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
#646 | Posted: 26 Oct 2019 00:01 | Edited By: aliazad77
مهــــــــــر تــــــــــابــــــــــان


هرسال که می گذرد حتی هرروز وحتی هرلحظه بیش ازپیش درمی یابیم که جای شاهنشاه آریامهر محمد رضا شاه پهلوی درمیان ما خالیست .به راستی تفاوت ما ایرانیان با اروپائیان یا با بسیاری ازمردمان کشورهای دیگردرچیست که دولتهای دیگریعنی دولتهای بیگانه برای آن ملل تصمیم نمی گیرند ..
امروز رادروز بزرگمردیست که ناجوانمردانه و ابلهانه اوراازکشور خود رانده ایم تا این چنین از زنده به گورکردن خود آهنگ پشیمانی بنوازیم .ایرانیان با رفتن شاه چه چیزی به دست آورده اند ؟ گفتن از نابسامانیها جز تکراری که دلهامان را بیشتر به دردآورد فایده دیگری ندارد ..
امروز روزتولد مردبزرگیست که ملت خود را دوست می داشت و ایران خودرا ..می خواست از ایران یک قدرت بسازد اما قدرتها چنین نمی خواستند قدرتها ضعف ملت را می دانستند و با یک برنامه ازپیش تعیین شده با مطالعه روی احساسات مردم و دینی که به شکلی غیر اصولی در خون و روحشان ریشه دوانده بود تیشه به ریشه همان مردم زدند ..شاها ! جای توخالیست ..هرگاه که می خواهم ازتو بنویسم دلم می سوزد , حسرت می خورم که چگونه پیدامی شوند آدمیانی که خوشبختی و رفاه را با نکبت و بدبختی و فلاکت عوض می نمایند ..چگونه پیدامی شوند آدمیانی که فرشته را به غربت می سپارند و دیو را به قربت ..
کاش اینک کنارما بودی ..کنار ملتی گناهکار و نسلی که ازملتی گناهکار زاییده شده تا ببینی که چگونه حسرتت رامی خورند !کاش آیینه زمان تصویری ازفردا را به مردان و زنان 57 نشان می داد تا ببینند که چگونه گور خود را با دستان خویش می کنند ..شاید تقدیر نوع دیگری ورق می خورد ..شاید ما هم امروز می توانستیم به ایران و ایرانی بودن خود افتخارکنیم و به همان جایی برسیم که تو نویدش راداده بودی ..ما آن روزها هم می توانستیم به ایرانی بودن خود ببالیم ..دیگر نازیدن به آباءو اجداد وگذشتگان بس است ..بایدکاری کنیم که آیندگان به ما افتخارکنند .زمانی می توان به آریایی ویا ایرانی بودن خود افتخارکرد که اشغالگران وطن را ازوطن راند ..آنان که بویی از میهن و میهن دوستی نبرده اند به ظاهرمیش می آیند ولی ازهرگرگی درنده ترند وقتی ازمردم می پرسی این اشغالگران کی می روند واز بیشتر آنان این پاسخ رامی شنوی که ای بابا دلت خوشه ها اینها تازه معنای مفتخوری رافهمیده اند , میخ شده اند , امکان نداره برن حداقل تا چند سال دیگه ..و ازاین حرفهای ناامید کننده می شنوی چگونه می توانی به خود بنازی که آریایی هستی ایرانی هستی و ریشه درآب و خاک ایران داری ؟!اما ای شاه بزرگ ! تومی دانستی چگونه باید به ایران خود و ایرانی بودن خود بنازی ..چگونه ملت را دراین افتخارسهیم کنی ..افسوس که بیگانه نتوانست و نخواست که ببیند ..
نژادمکار و فریبنده انگلوساکسون می دانست که چگونه انگشت بر احساسات نژاد ساده وخوش باور ملتی بگذارد که خود را اسیر خرافاتی کرده که خودآفریده است و مضحک ترآن که آن را به دین هم نسبت داده است ..ملتی که ازبنده ای ناتوان امام می سازد و عکسش رادرماه می بیند ..
وامروزتولد توست ای شاه بزرگ که اگرنبودی و سالهای درخشان حکومتت نبود امروز سرنوشتی بسیاربدترازاین می داشتیم ..شاها !تقدیم توباد این دوبیتی که دروصف توسروده ام
 بی گمان منجی ایران بوده ای .....سرورمهددلیران بوده ای
 بعدازاین ظلمت همی دانسته ام ....که (تو)همان خورشیدتابان بوده ای 
می گویند کاش می ماندی و کشور را به دست وطن فروشان بی دین نمی دادی ..اما آنان که این گونه می گویند غافل از جبر تاریخند غافل از غفلت مردمی که اسیراحساسات و نادانی های خودگردیده بودند که اگرمی ماندی ازجنازه های این جن زدگان سیل خون به راه می افتاد و توحتی راضی به مرگ آنان نبودی که ناآگاهانه پرخاشگری می کردند و به توبدمی گفتند .
امروز کاسه گدایی چه کنم چه کنم دردست گرفته ایم و درانتظار نجات دهنده ای هستیم که ما را از این نابسامانی ها برهاند بی آن که خود قدمی برداریم  وفراموش کرده ایم این مثل معروف را : کس نخاردپشت من جزناخن انگشت من ..تولدت مبارک ای وطن پرست ! ای خالق انقلاب سپید شاه و ملت !تولدت مبارک ! به امید آزادی ایران و ایرانی ازچنگ و چنگال اشغالگران بی وطن ..نویسنده : ایرانی 

در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
#647 | Posted: 28 Oct 2019 14:51 | Edited By: aliazad77
بیــــــــــدارشـــــویـــــد تـــــا آســـــوده بخـــــوابــــــــــم


درود برملت شایسته ایران , ملتی که هزاران سال است که سردو گرم روزگار و فراز و نشیبهایش نتوانسته نابودش سازد ..من کوروش , شاه هخامنشی , شاه ایران زمین تا زمانی که شماملت خسته و ستمدیده , بی وطنان را از وطن نرانید آرام نمی گیرم .روح من با شماست و با ایرانی که پا برجاست .
برمزارمن می آیید نام مرا فریادمی زنید وبا افتخار از من و ایران کهن می گوئید .
بدانید و آگاه باشید که هیچ پادشاهی بی یاری و همراهی ملتش نتوانسته افتخارآفرین باشد و به دروازه های تمدن بزرگ برسد .من کوروش به شما نازنینان ومردمان پاک این خاک پاک می گویم که اگر نیاکان شما همراهی ام نمی کردند هرگزنمی توانستم نام ایران را بلندآوازه کرده بذرمحبت دردلهای آدمیان آن روزگاران بکارم ..ملتها قهرمانان گمنام تاریخند اما پرآوازه ترازآن چه که فکرش رابکنید ..آنان را به نام تک تکشان نمی شناسیم اما قدرت و نیروی بسیارشان بوده که پیروزیها آفریده است .تنها این سلاح کوروش نبوده که قلب اهریمن راشکافته است ..هزاران هزار تیر کنار تیر کوروش بر قلب اهریمن فرودآمده است ..
بیدارشوید و اهریمن زادگان اهریمن بزرگ را به خاک سیاه بنشانید ..به فرزندان شیطان که همانا شیطانند بگویید که بیدارید و سرزمین اهورایی ایران را به شیاطین از خدابی خبر نمی سپارید .
لحظه ای نیست که به یاد شما مردم ستمدیده ایران نباشم ..مردمی که حتی نمی توانندآسوده برمزارم بیایند و عشق و محبتشان را نشان دهند .
ملت پاک ایران زمین !..مزارمن چند تکه سنگ بیش نیست ..آن چه مرا شادمی دارد شادی و آزادی شما و آبادی ایران عزیزمن است .
بیدارشوید براهریمن نابکار بردیو سیاه پلید بتازید ..این جا , ایران پاکتان , این خاک مقدس وطن شماست ..این که بدانید ستمگر فرمانروای شماست دردی را دوا نمی کند ..این که بدانید و بیان کنید که کوروش چه کرده هرگاه لازم بوده جنگیده است یا چگونه با دوست و دشمن مروت و مدارا کرده دل به افتخارات کهن بسپارید دردی را دوا نمی کند ..
بیدارشوید ای حماسه آفرینان , بیدارشوید و به تاریخ بگویید که از نسل من و از نسل ملتی هستید که همراه من بوده است ..بازهم می گویم پادشاه , بی همت ملت خود ناتوان است ..ملتی که تنهایم نگذاشتند ومن هم دوستشان داشته ام .
با نام و یاد خدا سینه ناپاک شیطان و شیاطین را هدف بگیرید آنان بسیار خوار تر و ترسو تر از آن چه هستند که فکرش رابکنید .. ایمان آنان به نان است و بس .عذاب می کشم وقتی که می بینم این خاک فروشان , این آب فروشان , این وطن فروشان ..اشک مادر ایران را درآورده اند و شما فرزندان جای دشمن ستیزی , تنها با اشک و آه خود با مام وطن همراهی می کنید ..اشک و ناله که دردی را دوا نمی کند .
هفتم آبان زادروزمن است ازاین که این روز را از یاد نمی برید و به هم و به همه تبریک می گویید سپاسگزارم ..اما خشنودی من زمانی حاصل یا کامل می شود که خشنودی و آرامش و رفاه و خوشبختی شما را ببینم .
اگر دوستم می دارید برآنان که دوستی ها را دوست نمی دارند و و دشمنی ها را جای دوستی ها می نشانند , بتازید . خوشبختی کنارشماست ..خوشبختی ازکنارشما نمی گریزد این شمائید که باید سوی آن بروید .فریادبزنید فریادهاگلوله های شما هستند ..یک فریاد , دو فریاد , سه فریاد ..ناگهان هزاران فریاد کنار هم کاخ ستمگران و استخوانهای آنان را درهم خواهد شکست ..
بیدارشوید سرنوشت شما نباید این چنین باشد ..آن کشوری که من به یاری نیاکان شما نامش را از شرق تا غرب پرآوازه ساخته بودم نباید اسیر این اهریمنان باشد ..آن خوان نعمتی که همه دورش می نشستند و روزی خدا را می خوردند کو ؟
ایرانیان عزیز ! پدران و مادرانتان آموخته بودند که چگونه یکدیگر را دوست بدارند و به هم و به خواسته های هم احترام بگذارند ..کرد و ترک و بلوچ و پارت و ..هرقوم و طایفه ای به ایرانی بودن خود می نازید و پاسدار آب و خاک و مرزهای خود بود ..من امروز اشک کودک گرسنه بلوچ را می بینم و روحم آزرده می گردد من امروز می بینم که چگونه شیاطین آشغال صفت و زباله خوی , حتی زباله ها را از آنانی که درزباله دانی ها درجستجوی غذاهستند دریغ می دارند ..می بینم که چگونه کوله برکرد را که برای روزی خود و خانواده اش از تخته سنگهای سخت می گذرد با گلوله ای می کشند , می بینم که چگونه سرمایه های شما را چپاول می کنند .
به خدا این ایرانی نیست که من با پدران و مادرانتان ساخته ام ..پیش ازآن که ازمن یاد کنید از خود یاد کنید ..بیش ازآن که دراندیشه من باشید به فکر خود باشید .. بیدارشوید به پا خیزید ..چون پتکی بر سر دشمن فرود آئید .برای چه ناله می کنید ؟ ازماست که برماست ..نگوئید این سرنوشتیست که چهل سال پیش مادران و پدرانتان برایتان خواسته اند .اگرپدران و مادرانتان به خواسته درست یا نادرست خود رسیده اند پس شما هم می توانید به آن چه که می خواهید برسید ..
تا به کی زیر بار ستم بودن و کارها را به این و آن واگذارکردن ؟! شادی و آزادی و آبادی کنارشماست ..خوشبختی از شما نمی گریزد مگر آن که فراریش دهید .بیدارشوید اگر می خواهید که من کوروش , شاه هخامنشی به شما افتخار کنم بیدارشوید ..چشم دل و دانایی خویش را بازکنید ..بیداری فقط به بازشدن وبازبودن چشمان ظاهر نیست ..تنها دانستن آن چه که بر سرتان می رود نیست ..بیداری , دیدن و دانستن و عمل کردن به آن چیزیست که سعادت و رفاه شما را تضمین می کند ..
صدها سال است که درخاک ایران پاکم خفته ام اما اندیشه مردم پاک وطنم دمی راحتم نمی گذارد ..
اهورا مزدا , همان خدای یگانه ای که به من امرکرد عدالت و دادگستری را دراین مرزو بوم بگسترانم امروز برآنم می دارد که به شما ملت توانای ایران بگویم که این پروردگار یگانه است که به آدمیان قدرت می بخشد نه آن ستمگری که خود مخلوقی پیش نیست و ما از اویک بت و یک هیولا ساخته ایم ..
بیدارشوید ای بت شکنان ! پایه های کاخ ستم بسیار لرزان و سست است ..
بیدارشوید فریاد بزنید دادبزنید و داد خود را از بیدادگران روزگاربستانید که حق گرفتنیست نه دادنی ..پاینده باشید ..آن که از یادتان نمی برد ..خدمتگزارشما : کوروش هخامنشی ..نویسنده : ایرانی

در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
#648 | Posted: 30 Oct 2019 11:36
فــــــــــرشتـــــــــــــــه نجــــــــــــــــــــات


اومی آید با کوله باری ازعشق می آید .. با یک دنیا محبت و وجودی سرشار از مهربانی ها و غنچه های شکوفای محبت که می خواهد درگلستان سرزمین خودتقدیم مردمانی کند که خارهای بی عدالتی و ستم , جسم و روحشان را خلیده اند ..او با اسب سپید آزادی می آید ..همان شاهزاده ای که قلبش برای ایران می تپد .
بی تردید او شایسته ترین فردیست که می تواند سکان کشتی شکسته ایران زمین را دردست گرفته آن را به ساحل نجات برساند .شاهزاده ای بی تکبر ازنسل آریا , فرزندپادشاه مظلوم تاریخ که رنجهای خود و ملت خود را به خوبی احساس نموده است .. شاهزاده ای که می دانم روزهای کودکی و ابتدای جوانیش شیرین ترین و پرحسرت ترین روزهای زندگیش هستند روزهایی که هرگزازیادنخواهد برد .. شاهزاده ای که درمیان مردم زیسته دردشان رابه خوبی می داند ..
نهم آبان روزتولد رضا پهلویست ..ولیعهد ایران زمین ..اوخواهد آمد و به تمام اما و اگرها پایان خواهد بخشید ..اوخواهد آمد و تسلیم رای مردم خواهد شد و بی شک به راحتی برگزیده مردمی خواهد بود که می دانند خاندان پهلوی جز خدمت به ایران و اعتلای کشور و رفاه ملت هدف دیگری نداشته اند ..و چه زود تاریخ این را نشان داده است! .
حالا چرا شاهزاده شایسته ترین است ؟رضا پهلوی غم و درد و رنج و تلاش پدر را دیده است ..روزهای تلخ و نامردمی های نامردان روزگاررا چشیده است ..حال که تاریخ سرفرازانه خاندان پهلوی را بر تارک و تاج افتخار خود نشانده است بی یقین اومی آید تا با کمترین اشتباه و حداکثر تلاش و توان درخدمت مردمی باشد که جز تزویر و دروغ حاصل دیگری از حکام و دولتمردان خود نداشته اند اومی آید تا نشان دهد که بی جهت نیست که مردم به پدربزرگش می گویند رضا شاه روحت شاد و درخصوص پدرش احساس شرمساری می کنند که نمک نشناسانه او را از سرزمین خود رانده اند .اوهوشیارانه می آید ..
قبلا هم گفته ام چاپلوسان و مگسان دور شیرینی را نباید از یاد برد که همین ها هستند که گاه رشته های پادشاه , حاکم و یا مسئولی را پنبه می کنند ..رضا شاه دوم یا رئیس جمهور آینده ایران تربیت شده بهترین مادر دنیاست ..رهبر سردوگرم چشیده روزگار این چهره محبوب ومردمی خواهد آمد تا عشق خود را به کشور و ملت خود نشان دهد و بگوید که سالها به نیکی ازخاندان پهلوی یادکردن و ازآنها گفتن فقط یک حرف نبوده است .اودرمیدان ایران مردعمل خواهدبود . شرف ,وجدان و اصالت او ریشه درشخصیت دوپادشاه خاندان پهلوی ومادرپاک وشکیبایش دارد .او نباید زود به همه اعتمادکند و در این راه راهنمایی و همراهی مادربزرگوارش می تواند درشناخت افرادی که نان را به نرخ روزمی خورند وهدفشان خدمت به ملت و میهن نیست بسیارموثرباشد .
چه سخت است انتظار وقتی که باهرغروب , طلوع دیگرراآغازپیروزی نوربرتاریکی , نکبت و فلاکت ملتی افسرده بدانیم که خسته و درمانده و هراسان واقعا نمی داند چه کند ..خیلی ها پس ازغروب خورشید ..دیگرطلوع آن را ندیده اند ..دیگر طلوع روزدیگری راندیده اند و طلوع آزادی را درایران پرافتخارشان ..اما من می دانم , یقین دارم که طلوع آزادی راخواهم دید روزی که دیگرمردم نگویند رای من کجاست ؟
برای رسیدن به آرزوهای بزرگ باید کوشید , چنگید و شکیبا بود .شاهزاده می آید می دانم که می آید ..اومی آید ..اوجان برکف و جانانه می آید . اومی آید وایران آن روزآزادشده مراآبادمی کند ..کاش شاهزاده بداند که مردم کشورمن , همان مردم سرزمین مقدس او چه حساب ویژه ای روی او بازکرده اند !.
شاهزاده می آید با اشک شوق وشادی می آید ..کویرامیدراگلستان می کند ولبخند برلبان مردمی می نشاند که خنده برلبان خویش راازیادبرده بودند ..
تولدت مبارک ای ولیعهد ایران ! تولدت مبارک ای شاهزاده نیکان !..این دوبیت را برای تو سروده ام ..به امید دیدارت درایران عزیزمان ..
باتوایران راگلستان می کنیم ..خانه شیطان شبستان می کنیم
هفت شین سفره نوروزرا ...قصه ای نو دردبستان می کنیم

نویسنده : ایرانی

در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
#649 | Posted: 10 Dec 2019 02:14
یـــــک روزسبـــــز.. یـــــک روزســـــرخ ..یـــــک روزآبـــــی


زمین سبزبود و آسمان آبی ..قلب من به رنگ سرخ بود و من در دنیای رنگ و وارنگ به دنبال یکرنگی بودم ..به دنبال رنگ عشق ..رنگ پاک عشق پاک ..هنوزآن روز و روزهای آخر آذرآتشین 96 را ازیاد نبرده ام ..نمی دانستم چه می شود ..اما احساس عجیبی به من می گفت که باید به خدایی دل خوش کنم که سالها درد و رنج و عذاب و اشک و آهم رادیده است ..روزی نیست که آن روز را به یاد نیاورم ..روزی نیست که آخرین روزهای پاییز 96 را به یادنیاورم و خاطره آن را با رویای شیرین زندگی خود مرورنکنم .گاه فقط زندگی رامی بینی احساس می کنی که هستی اما با زندگی و هستی فاصله ها داری .انگار روحت از جسمت فاصله گرفته است .
آن روز همه چیز رویایی بود ..19آذر2 سال قبل رامی گویم .انگار یکی بامن بود و به من می گفت نترس ...امیدوارباش ..بروجلومن با توام ..من همانی هستم که اشکهایت را کنارتخت مردگانت دیده ام ..من همانی هستم که صدایت را شنیده ام و روح آزرده ات را احساس کرده ام ..من همانی هستم که همیشه با توام همیشه به یادتوام ..اما توگاه , هرگاه که دلت بخواهد مرا به یادمی آوری ..گویی صدایش را با تمام وجودم می شنیدم ..منتظرمعجزه ای بودم همه چیز دست نایافتنی می نمود انگاریکی مرا دردریای زندگی به پیش می برد ..یکی به من می گفت برو ..برو ..نترس که شنا نمی دانی ..نمی گذارم که غرق شوی ..بیدارشو ..بیدارباش این یک خواب و خیال نیست ..این یک رویای واقعیست ..آدمها دیر یکدیگر را می شناسند ..خداست که خیلی زود آدمها را می شناسد ..اگر کسی را زود بشناسی و خوب بشناسی بدان که خدا خود به یاریت آمده است ..اگر روزهای بعد از 19 آذر96 شیرین و امید بخش نمی بودند شاید این روز برایم خاطره ای شیرین نمی شد و من بارها و بارها دانستم که انسان تنها مالک لحظات خوداست ..
و آن روز برای اولین بار رویای خود را دیدم ..دختری که 12روزبعد همسرم شد..دختری که پاییز و زمستانم را بهاری ساخت .. هنوزهم برایم همان تازگی رادارد ..خودش , خاطراتش ..گاه بایدفراموش کرد که روزی باید دنیا رافراموش کرد تا از عشق به دنیای جاودانگی رسید .. زندگی هرگزبه پایان نمی رسد ما از خانه ای به خانه دیگرمی رویم اما همیشه زنده ایم .. خانه ما عوض می شود اما هرگزنمی میریم ..عشق هرگزنمی میرد ..
خداوندا! به خاطر آن چه به من بخشیده ای سپاسگزارم اما سپاس بیشتر من ازآن است که همیشه با منی و اما بیشترین سپاس من ازآن است که آگاهم کرده ای که همیشه بامنی ..درغمها درشادیها ..درامروزوفرداها ..
حالا عشقم ..همسرم , شریک زندگیم توی خونه منه و محل کارش هم درمنطقه زندگیشه ..بیست و خوردی کیلومتر از محل کار و زندگی مجردیش فاصله گرفته ..ولی بعضی وقتا به سرم می زنه که وقتی 19آذرمیشه اون بره محل کارسابقش و منم دریک نمایش رمانتیک برم سراغش و تاحدودی نقشمو در19آذر96 بازی کنم ..بهمون می خندن ولی خالی ازلطف نیست دردنیای ناملایمات وفرداچه خواهدشد, این لحظات شیرین عشق و محبته که به آدمها آرامش میده تا اونهایی که شریک زندگی و کنار همند احساس کنند که تنها نیستند ..احساس کنند که کلید خوشبختی دستشونه و خوشبختی چیزی نیست جز پیوند پاک دلهای پاک .. دوسال پیش چنین روزی برایم چون خواب و خیال و رویا شد رویایی که بیداری ازآن هم چون یک رویا بود .چند صفحه قبل درهمین تاپیک ودرپستی با عنوان از یکشنبه قبل تا جمعه بعد خاطرات 19 آذر96 رانوشته ام ..
هرچند غروب 18 آذرهوای شهرمون بارانی بود ولی هواشناسی هوای صبح سه شنبه 19 آذر را صاف تا کمی ابری پیش بینی کرده ..شبیه 2 سال پیش ..نه عین اون ..فرقی هم نمی کنه این روز هرچه باشه برای من کاملا صاف و روشن و آفتابیه چون از این روزبود که طوفان آرامش وزیدن گرفت وابرهای سیاه غم و اندوه را به کناری زدتا با خورشید خوشبختی گرمم سازد ..پایان ..نویسنده : ایــــــــــرانی

در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
#650 | Posted: 13 Dec 2019 11:29
جــــــــــوانــــــــــه هــــــــــای جــــــــــوانــــــــــی


زندگی سلام , عشق سلام ..امید سلام ..خوشبختی سلام ..آن شب ندانستم که خوابم یا بیدار ..انگار خدا هم بیداربود و کنار من ..مرا هل می دادو من هم ازچپ و راست از بالا و پایین ,هرچیز خوب که به ذهنم می رسید می گفتم ..هیچکس با من نیامد تا برای اولین بار درخانه همسرآینده ام پشتیبان و دلگرمی من باشد ..من از طرف خودم تنها بودم تنهای تنها با تنها ترین موجود روی زمین قبل از آفرینش انسان ..تنها بودم با سادگی هایم .. با دسته گل و شیرینی به همراه خانواده ای به خواستگاری رفتم که طرف عروس بود ...البته این را نمی شد به حساب خواستگاری گذاشت و مقدمه ای بود برای ورود به مرحله خواستگاری ... یواش یواش به این باور حرف رفیقم می رسیدم که دراین منطقه و اطراف شهر همه مقدمات قبل از عقد و تحقیقات به سرعت برق و باد انجام می شود ..تازه دوروزگذشته بود و روز قبلش هم دوبرادر گرامی دختری که 19 آذر 96 درمحل کارش دیده بودم با من صحبت کرده بودند ...جالب و خنده دار این جا بود که وقتی همراه برادر زن آینده ام به خونه پدرش می رفتم و اونم خونواده شو به همراه داشت تمام راه از خاطراتم می گفتم .. از21آذر شروع شد و به اول 22 آذرختم شد ..و این شروع زندگی دیگری بود ..دراتاقی خلوت کنار ررویا ..انگار یکی جای من حرف می زد یکی جای من تمام احساس مرا به آن که می رفتم تا که دوستش بدارم نشان می داد ..و یکی بود که مهرش را در قلبم می نشاند همانگونه که سبب می شد به من اعتماد کند ..همه جا را روشن می دیدم ..گویی که خورشید غروب نکرده درآسمان شب می درخشید ..من و رویای من دراتاقی جدا از دیگران با هم به گفتگو نشستیم ..گفتم و گفتم و گفتم ..شنیدم و شنیدم ...گفتنی ها بسیار بود و تازه خلاصه هم کردم ..اما دلم آرامش می خواست .. از انتظار و اما و اگر خسته شده بودم ..حداقل دلم می خواست از یک جا هم که شده خیالم راحت باشه ...حسی به من می گفت که رویا ی من خیلی مهربان است و اگر حرفی بزند پایبند آن است .. هیچ گویش و نوشته ای به لطف ساده گویی و ساده نویسی نیست .. وقتی از او خواستم تا بگوید نظرش چیست ..بله را خواهد گفت و موافق است ؟ با آن که اضطراب داشتم اما نیرویی به من می گفت آن چه از دل برآمده بر دل این دلنشین می نشیند .و چه دلنشینانه بله ای گفت که بر دلم نشست ..پستهای ازیکشنبه قبل تا جمعه بعد 3 و 4 تمام جال و روزم را در این چند ساعت نشان می دهد ..ساعتهایی که 21 و 22 آذر 96 را دربرداشته است ..هنگام خداحافظی شماره تلفنشو گرفتم و همون شب تلگرامشو واسه خودم ردیف کردم .این هم از آن شبهایی بود که دلم نمی خواست به صبح برسد ..زندگی مانند صفحه شطرنجی برای خدای بزرگست ..کیش می کند مات می کند از نو مهره می چیند ..من کیستم ؟ مهره ای که خداوند او را به صفحه روزگار آورده است ..گاه احساس می کنیم که شکسته ایم و از صفحه خارج شده ایم اما بازهم خود را در بازی روزگار می بینیم .. زندگی ارزش آن را ندارد که جز برای زندگی خود و عزیزانمان برای چیز دیگری غصه بخوریم ...بهترین و بزرگترین داشته هایمان , وجودمان برای یکدیگراست ..خانه و ماشین و پست و مقام ..پست تر از آن است که جای عشق و محبت و پیمان پاک را بگیرد ..بیست و دوم آذر98 ..8 روزمانده به شب یلدا و 9 روزمانده به دومین سالروزعقد وپیمان مشترک من با رویای شیرین زندگی ام ..وقتی که یلدا به پایان می رسد خورشید زمستان بهارانه طلوع می کند و غنچه های امید را در قلبم شکوفا می سازد ..جوانه های عشق با من از جوانی می گوید ..پروردگارا ! سپاسگزارم ..سپاسگزار ...پایان ..نویسنده : ایرانی

در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
صفحه  صفحه 65 از 65:  « پیشین  1  2  3  ...  63  64  65 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / دل نوشته ها ( نوشته ایرانی ) بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites