تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

نقاب عاشق

صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین »  
#1 | Posted: 14 Dec 2012 19:24 | Edited By: shirin2520
درخواست ایجاد تاپیک با موضوع رمان نقاب عاشق(عشق) در تالار خاطرات و داستان های ادبی تقاضامند هستم

اطلاعات:

نویسنده anital

فصل:۳۰

خلاصه:

داستان در مورد پسری به اسم آرسام هست که بهترین دوستش را از دست می دهد. بعد از آن تصمیم می گیرد که انتقام دوستش را از کسانی که فکر می کند مقصر هستند بگیرد. برای این کار با دوست دختر دوستش، پانی ، دوست می شود ولی اتفاقاتی می افتد که باعث عوض شدن مسیر زندگیش می شه... .
     
#2 | Posted: 15 Dec 2012 19:32
رمان نقاب عشق(1)
خمیازه ای از خستگی کشیدم. روی زمین نشستم و کفش هایم را در آوردم. صدای داد و بیداد مامانم و آروشا را می شنیدم. حوصله ی جر و بحث های همیشگی آنها را نداشتم. سرم آن قدر درد می کرد که حد نداشت. بند کفشم را در دست گرفته بودم و کفش هایم را در هوا تاب می دادم. انرژی کافی برای بلند شدن نداشتم. دوست داشتم همان جا روی زمین بخوابم. چشم هایم تازه روی هم رفته بود که صدای گریه ی آروشا بلند شد. هق هق کنان می گفت:
چرا همه اجازه دارن برن به جز من؟
زیرلب گفتم:
باز شروع شد.
صدای مامانم را می شنیدم که می گفت:
تو مثل اون دخترها نیستی. من از کجا بدونم این دخترها که با تو بیرون می یان چی کارن؟
آروشا بلافاصله جواب نداد. انگار هق هق گریه اش امانش نمی داد. سرم را در دستم گرفتم. آروشا می نالید:
خسته م کردی مامان به خدا!
من زیرلب گفتم:
منم خسته شدم به خدا!
مش رجب به سمتم آمد و گفت:
چی شده آقا؟
نگاهی به او کردم. چشم هایم از خستگی تار می دید. مش رجب باغبانمان بود. از وقتی چشم باز کرده بودم او برایمان کار می کرد. مرا جای پسر نداشته اش دوست داشت. من هم آن پیرمرد خمیده و چشم آبی را دوست داشتم. خمیازه ای کشیدم و گفتم:
هیچی. باز دارن توی سر و کله ی هم می زنن.
مش رجب گفت:
نه آقا! اون رو نمی گم. می گم شما چرا روی زمین نشستی؟
گفتم:
حال ندارم پاشم. تو برو سر کارت. من خوبم.
مش رجب نگاه مهربانش را از من گرفت و به سمت حیاط باصفا و زیبایمان رفت. به زور از جایم بلند شدم. هنوز صدای گریه های آروشا را می شنیدم. با بیحالی وارد خانه شدم. مامانم با عجله به سمتم آمد و گفت:
سلام! نباید توی این دو روز یه زنگ به من می زدی؟ مردم و زنده شدم.
در حالی که تلو تلو خوران به سمت اتاقم می رفتم گفتم:
چیه؟ فکر کردی از بالای کوه افتادم تو دره؟ یا فکر کردی توی جاده چپ کردم؟
مامانم به صورتش چنگ زد و گفت:
خدا نکنه!
لبخندی به صورت نگرانش زدم. با وجود اینکه پنجاه سال سن داشت بسیار زیبا بود. چشم های گرد عسلی و موهای قهوه ای روشن داشت. قدش به نسبت کوتاه بود. خم شدم و صورتش را بوسیدم و گفتم:
قربونت بشم که این قدر نگرانمی.
بعد به آروشا نگاه کردم که روی مبل نشسته بود و زانوهایش را بغل کرده بود. درست شبیه مامانم بود با این تفاوت که قدبلندتر بود. موهای خوش حالت قهوه ایش روی شانه هاش ریخته بود و چشم های زیبایش قرمز شده بود. به طرفش چرخیدم و گفتم:
باز چی شده کوچولو؟
آروشا به طرفم آمد و بغلم کرد. چنان گریه می کرد که انگار مادرش مرده است. چون می دانستم برای موضوع مهمی گریه نمی کند، خنده ام گرفت. نگاهی پرسش گر به مامانم کردم. مامانم دست به کمر زد و سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد. آروشا کمی که آرام گرفت گفت:
مامان دیوونه م کرده. نمی ذاره برم کنسرت.
اخم کردم و گفتم:
کنسرت؟
آروشا سر تکان داد و گفت:
کنسرت فرزاد فرزینه. همه دوستام دارن می رن.
مامانم گفت:
لا الله اله الله! باز شروع کرد! دوستام دوستام! من اصلا نمی دونم این دوستات کی ان؟
آروشا فریاد زد:
خب وقتی نمی ذاری برم خونشون و باهاشون بیرون برم چه جوری می خوای بشناسیشون؟
گوشم از صدای بلند آروشا سوت کشید. برای اینکه دعوایشان را تمام کنم گفتم:
خیلی خب! من باهات می یام.
آروشا با ناباوری پرسید:
چی؟ با من می یای؟
گفتم:
آره! عصر می رم بلیط رزرو می کنم. چند نفرید؟
آروشا که صورتش از خوشحالی باز شده بود گفت:
من و سه تا از دوستام.
بعد روی پنجه ی پا بلند شد و گونه ام را محکم بوسید. گفتم:
برو یه چایی برام بیار.
مامانم تلویزیون را روشن کرد و گفت:
وا؟ پس ماهرخ توی این خونه چی کارس؟
خدمتکارمان را می گفت. در حالی که به سمت اتاقم می رفتم گفتم:
می خوام از دست خواهرم چای بگیرم. عیبی داره؟
خودم را روی تختم انداختم. نگاهی سرسری به اتاق بزرگم انداختم که ماهرخ تازه مرتبش کرده بود. مامانم با نهایت سلیقه و دست دلبازی آن جا را چیده بود. کف اتاقم سرامیک درجه یک بود. طبق خواسته ی من هیچ فرشی توی اتاق نبود. میز کامپیوتر، یک کتابخانه ی تقریبا خالی، سیستم صوتی تصویری آخرین مدل، یک تختخواب دونفره، یک دست مبل چرم و یک پیانو دورتادور اتاق چیده شده بود. دکور اتاق تقریبا کرم قهوه ای بود و مامانم نمی گذاشت آن را به مشکی تغییر بدهم. آروشا چای را روی میز کوتاه کنار تختم گذاشت. بهش گفتم:
اون پرده های لعنتی را بکش! کور شدم از این نور.
آروشا سریع پرده ها را کشید. گوشی موبایلم را به طرفش پرت کردم و گفتم:
اینو بزن به شارژ.
آروشا اطاعت کرد. فریاد زدم:
مینا! قندون بیار!
آروشا گفت:
وای قندون یادم رفت. ببخشید.
گفتم:
بدم می یاد این قدر معذرت خواهی می کنی. دیگه نگو.
مینا خدمتکار دیگرمان بود. زن چاق و عبوسی بود که به هیچ وجه آبش با من توی یک جوی نمی رفت. لخ لخ کنان آمد و غرغرکنان قندان را روی همان میز گذاشت. آروشا لبه ی تخت نشست و گفت:
خیلی خوب شد که تو اومدی! آخه من نمی دونم کنسرت رفتن چه عیبی داره؟ کی با کنسرت رفتن خراب شده؟ اصلا چرا این قدر مامان به من گیر می ده؟ به خدا دخترهای همسن من خیلی آزادن ولی خرابم نیستن. همه موبایل دارن. آرایش می کنن. ابروهاشون رو اصلاح می کنن. هرجا بخوان می رن. هیچ کدومم خراب نیستن. یعنی فقط من این قدر بی جنبم که از راه راست منحرف می شم؟
لیوان خالی را کنار قندان گذاشتم و گفتم:
چاییت خیلی تلخ بود. کی یاد می گیری؟ ... مامان دوستت داره ولی به شیوه ی خودش. اگه دوستت نداشت و نگرانت نبود که این قدر خودش رو خسته نمی کرد. آسون ترین کار این که بچه ات رو ول کنی تا هرکاری می خواد بکنه.
آروشا آهی کشید و با نارحتی پرسید:
تا کی؟
دراز کشیدم و سرم را روی پایش گذاشتم و گفتم:
دو سال صبر کن. کنکورت رو بده همه چیز درست می شه.
آروشا که دید خسته ام دیگر حرفی نزد. موهای قهوه ای تیره ام را آن قدر نوازش کرد تا خوابم برد.
******
با صدای ویبره ی موبایلم بیدار شدم. هوا تاریک شده بود. گوشی را برداشتم. صدای باربد را شنیدم . از صدای ماشین هایی که از آن طرف خط می آمد فهمیدم خیابان است. باربد گفت:
چرا تلفن اتاقت رو جواب نمی دی؟
چشم هایم را مالیدم و گفتم:
یه هفته س که از پریز کشیدمش بیرون. شبنم هی زنگ می زنه آخه.
باربد گفت:
شبنم کیه؟ چشم سبزه؟ پیچوندیش؟
گفتم:
آره! همونی که تو مهمونی اردلان دیدیم. آره دیگه پیچوندمش. خوشم نیومد ازش. خیلی آویزونه.
باربد گفت:
من الان دارم می رم بام. می خوام نازی رو ببینم. فردا می یام بریم خونه ببینیم. بابات که مشکلی نداره؟
گفتم:
مگه قراره بفهمه؟ به هیچکی نمی گم. دفعه ی پیش مامانم جلوش سوتی داد شر شد.
باربد گفت:
صبح می یاما! خواب نباشی.
در دل گفتم:
می دونی که هستم.
تماس را قطع کردم. لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم. اول از همه بلیط کنسرت گرفتم. بعد بنزین زدم و به سمت خانه ی دوستم علی رفتم. یک خانه ی مجردی شیک نزدیک خانه یمان داشت. با آسانسور به طبقه ی سوم رفتم و در زدم. علی در را باز کرد. لباس خانه به تن داشت. مثل همیشه رکابی و شلوارک تنش بود. وارد خانه شدم و گفتم:
بچه! توی این سرما با این لباسا می گردی سرما نمی خوری؟
علی خندید و گفت:
چیزیم نمی شه.
روی کاناپه نشستم و سیگاری آتش زدم. علی جاسیگاری روی میز را توی سطل خالی کرد و جلویم گذاشت. به گردنبندی که گردنش بود اشاره کردم و پرسیدم:
این از کجا اومده؟
علی خندید و پرسید:
از کجا فهمیدی خودم نخریدم و از جایی اومده؟
بهش خندیدم و گفتم:
علی جون! من و تو از بچگی رفیقیم. می شناسمت دیگه. حالا بگو از کجا اومده؟
علی گفت:
دوست دخترم بهم داده!
با تعجب نگاهش کردم. زیاد اهل دختربازی نبود. هیچ وقت با کسی آن قدر صمیمی نشده بود که بگوید دوست دختر دارد. علی که دید تعجب کرده ام گفت:
توی کلاس گیتارمه. اسمش پانیذه. من بهش می گم پانی. دختر خوبیه. سوم دبیرستانه ولی بچه نیست. خوشگلم هست. ببینش!
موبایلش را به دستم داد. عکس دختری با چشم های کشیده ی قهوه ای و موهای بلند و صاف خرمایی بود. با اینکه آرایش چندانی نداشت بسیار زیبا و جذاب بود. به علی لبخندی زدم و گفتم:
خوشگله!
علی گوشیش را گرفت و عکس او را نگاه کرد. لبخندی صورتش را پر کرد و گفت:
دوستش دارم. خیلی ماهه! از این دخترهایی نیست که دوست پسر عوض کنه. از این دخترهای بی بند و بارم نیست. با کسی تا حالا رابطه نداشته. منظورم اینه که دختره. برای همین دوستش دارم . اسگل نیست در عین حال خرابم نیست.
نمی دانستم باید چه بگویم. اولین کسی بود که این قدر توجه علی را به خودش جلب کرده بود. برای همین شانه بالا انداختم و گفتم:
خیلی خوبه! یه برنامه کن ببینمش.
علی گفت:
زیاد اهل بیرون رفتن نیست. مامانش یه کم گیره.
سیگارم را خاموش کردم و به آشپزخانه رفتم تا قهوه درست کنم. دو سال بود که مامان و بابای علی به آمریکا رفته بودند. قرار بود علی هم بعد از گرفتن لیسانسش پیش آنها برود. آرزو می کردم هیچ وقت درس علی تمام نشود. او بهترین و عزیزترین دوستم بود. پسر خوش قیافه ای بود. چشم ابرو مشکی بود و موهای مشکی خوش حالتی داشت. خیلی از دخترهای دانشگاه دنبالش بودند ولی او اهل دوستی نبود. درسش از همه بهتر بود و به من هم توی درس ها کمک می کرد. بعد از مدتی که مطمئن شدم امکان ندارد علی مشروط شود و مدرک نگیرد تصمیم گرفتم خودم هم بعد از گرفتن مدرکم به آمریکا بروم. بابام حرفی نداشت و قبول کرد. فقط این شرط را گذاشت که برای ادامه تحصیل به آن جا بروم. دانشجوی دانشگاه آزاد بودم. به رشته ی معماری علاقه ی خاصی نداشتم. در واقع به درس خواندن علاقه ای نداشتم. فقط برای اینکه با علی همکلاسی باشم این رشته را انتخاب کردم.
برای علی هم قهوه آوردم. نشستیم و فیلم سینمایی تماشا کردیم. علی تعارف کرد که برای شام بمانم ولی وقتی پانی به او زنگ زد و دیدم که علی دارد در رویا سیر می کند خنده کنان خداحافظی کردم و رفتم.
******
با اشتها مشغول خوردن غذا شدم. مامانم گفت:
آروشا تو هم بعضی وقت ها کنار دست ماهرخ وایستا و آشپزی یاد بگیر.
با دهان پر گفتم:
این هنوز بلد نیست چای بریزه. آشپزی رو عمرا یاد بگیره.
سرم را بالا آوردم و بلند فریاد زدم:
ماهرخ نمکش کمه!
بابام که درست رو به رویم نشسته بود با همان لحن متین همیشگیش گفت:
نمکش خوبه. نمک چیز خوبی نیست. نباید زیاد توی غذا ریخت.
گفتم:
ای بابا! نمک خوب نیست. چربی خوب نیست. شکر خوب نیست. پس چی خوبه؟ زندگی رو به آدم زهر می کنید.
بابام خنده اش را خورد و گفت:
به تو که بد نمی گذره.
بابام مردی خوش قیافه و قد بلند بود. خوشبختانه قد بلند من هم به او رفته بود. هرچند که دوست داشتم چشم های آبی او را هم داشتم. او موهای کم پشت قهوه ای رنگی داشت که همیشه آن را به طرف بالا شانه می کرد. او جراح قلب موفقی بود و با اینکه از خانواده ای ثروتمند بود به تنهایی برای خودش وضع مالی بسیار خوبی به هم زده بود.
بابام با لحن سرزنش آمیزی گفت:
دو روز مارو ول کردی رفتی اسکی به کنار. وسایلت رو نباید از توی ماشین در می اوردی؟
یک لیوان آب خوردم و گفتم:
وقتی دوباره آخر هفته می خوام برم برای چی وسایلم رو در بیارم.
به چهره ی نگران مامانم نگاه کردم و گفتم:
نمی ریم دیزین خیالت راحت! همین توچال خودمون می ریم.
در دل گفتم:
گیر داده به این دیزین ها!
بابام قاشق چنگالش را توی بشقاب گذاشت و با دستمال دور دهانش را پاک کرد. خیلی جدی نگاهم کرد و گفت:
اگر این ترم معدلت از چهارده کمتر بشه هر دو تا ماشینت رو ازت می گیرم.
جدی نگرفتم و گفتم:
بگیر! مال خودت را ور می دارم.
آروشا آهسته خندید. به بابام نگاه کردم. وقتی نگاه سرزنش آمیزش را دیدم گفتم:
آخه پدر من! آخر ترم که شد می گی؟
مادرم گفت:
توی ایام فرجه به جای اینکه هی دنبال اسکی و رفیق بازی باشی بشین درست رو بخوان.
از جایم بلند شدم و گفتم:
چشم!
از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم. اس ام اس های دوستانم را خواندم. برای هفته ی بعد از امتحانات برنامه چیده بودند. اس ام اس ها یشان را جواب دادم. بعد با بیحالی نشستم و جزوه هایی را که از روی علی کپی کرده بودم، مرتب کردم. تازه کارم تمام شده بود که صدای ویبره ی موبایلم بلند شد. پارمیدا بود. لبخندی زدم و با ملایمت جواب دادم:
چی می خوای که زنگ زدی؟
پارمیدا با صدای لطیفش گفت:
تو رو می خوام عزیزم.
پوزخندی زدم و گفتم:
تو که با اردلان خوش بودی. چی شد سراغ من رو گرفتی؟
پارمیدا خندید و گفت:
هیچ کس به جز تو منو راضی نمی کنه عزیزم. مامانم اینا رفتن باغ کرج. شب بیا اینجا.
خنده ی شیطنت آمیزی کرد و ادامه داد:
می دونی که از تنهایی می ترسم.
خندیدم و گفتم:
تا یه ساعت دیگه اونجام. بای.
از جایم برخاستم. لباس بیرون پوشیدم و از اتاق خارج شدم. رو به بابام کردم و گفتم:
می رم خونه علی.
بابام که سرش به روزنامه اش گرم بود فقط سرش را تکان داد.
وارد خانه شدم. پارمیدا تاپی سفید و بدن نما با دامن کوتاه خاکستری به تن داشت. پوستش را با سولاریوم به رنگ کاکائو در آورده بود. چشم های خاکستریش پر از آرایش بود. موهای نقره ای پرپشت و بلندش را دورش ریخته بود. تا پایم را در خانه گذاشتم دستش را دور گردنم انداخت و لب هایم را با اشتیاق بوسید. خندیدم و گفتم:
دختر! بذار بیام تو بعد شروع کن.
روی کاناپه نشستم و پارمیدا برایم نوشیدنی ریخت. نچ نچی کردم و گفتم:
اصلا پذیرایی بلد نیستی. جاسیگاریت کجاست؟
پارمیدا خنده کنان به آشپزخانه رفت و با جاسیگاری برگشت. نوشیدنی را سر کشیدم. ویبره ی موبایلم را که حس کردم گوشی را از جیب شلوارم در آوردم. پارمیدا کنارم نشست. گوشی را از دستم قاپید و روی میز انداخت و گفت:
وقتی کنار منی فقط حواست رو به من بده.
با لبخندی نگاهی به سرتا پایش کردم و گفتم:
حواسم پیشته... .
     
#3 | Posted: 15 Dec 2012 19:32
رمان نقاب عشق(2)
نور چشمانم را زد. از خواب پریدم. موهای پارمیدا را از توی صورتم کنار زدم. چشم هایم را مالیدم. ساعت ده صبح بود. پتو را کنار زدم و ایستادم. به دستشویی اتاق پارمیدا رفتم و آبی به صورتم زدم. به صورت خیس خودم در آینه نگاه کردم. کششی که دخترها به سمتم داشتند ثابت می کرد که جذاب هستم. چشم های عسلی مامانم را به ارث برده بودم. مدل موهایم و ته ریش صورتم درست همان جوری بود که آخرین مد روز بود.
نگاهی به ساعتم انداختم. ناگهان یاد قرارم با باربد افتادم. بهش زنگ زدم و گفتم که خودم دنبالش می روم. پارمیدا هنوز خواب بود. بدون توجه به او از خانه خارج شدم و سوار ماشین شدم. یکی از آهنگ های متال محبوبم را گذاشتم و پایم را روی گاز گذاشتم. جلوی در خانه ی باربد که رسیدم برایش میس کال انداختم. دو دقیقه ی بعد سر و کله ی باربد پیدا شد. لبخند شیطنت آمیزی بهم زد و سوار ماشینم شد. باربد گفت:
چی شده؟ سحر خیز شدی!
خندیدم و نگاهش کردم. پسر خوش قیافه ای نبود ولی خوش تیپ بود. با زبان چرب و نرمش دل هر دختری را به دست می آورد. گفتم:
خانه ی پارمیدا بودم. خدایی شد که از خواب بیدار شدم. مگه نه تا ظهر خواب بودم.
باربد اخم کرد و گفت:
شنیدم که با اردلان روی هم ریخته بود. چی شد دوباره اومد سراغ تو؟
پوزخندی زدم و گفتم:
کی منو ول می کنه می ره سراغ اردلان؟
باربد خندید. ماشین را روشن کردم. باربد گفت:
بریم سمت زعفرانیه. این یارو آشنامه. یه آپارتمان ده دوازده طبقه ایه و دو واحدیه. صاحب خونه بهم اطمینان داده که بمب بترکونیم هم همسایه ها پلیس خبر نمی کنن. در مورد قیمتش هم... پول پیشش زیاده. از پس اجاره اش برمی یایم. یه ده پونزده میلیونی برای پول پیش کم می یاریم. علی داره قرض بده؟ بابام دیگه یه قرون بیشتر نمی ده.
شانه بالا انداختم و گفتم:
از علی می پرسم.
خانه ای که باربد در نظر داشت یک خانه ی هشتاد متری نوساز و شیک بود. بعد از اینکه همه جا را دیدیم سوار ماشین شدیم و به سمت خانه ی علی رفتیم. من گفتم:
باربد اینجا پارتی نمی شه گرفت. کوچیکه!
باربد گفت:
پارتی باشه برای ویلای لواسون ما و ویلای میگون شما! اینجا نهایتا دور همی بگیریم.
شانه بالا انداختم.
علی که تازه از خواب بلند شده بود چشم هایش را مالید و گفت:
پانزده میلیون؟ دارم ولی... می خوام ماشینم رو عوض کنم.
باربد گفت:
بهت می دم. دو سه ماه دیگه بهت می دم. واجب نیست که ماشینت رو عوض کنی.
علی روی کاناپه دراز کشید و گفت:
خیلی خب! سر ماه سوم می یاری ها!
باربد گفت:
می یارم. قول می دم.
علی گوشیش را در آورد و شماره ای را گرفت. شنیدم که گفت:
پانی... ظهر صبر کن خودم می یام دنبالت... به مامانت بگو کلاس تقویتی داری... بیا دیگه اذیت نکن... می بینمت.
باربد پوزخندی زد و گفت:
شنیدم با بچه مدرسه ای ها دوست می شی.
علی با عصبانیت رو به من کرد و گفت:
آرسام بهش بگو خفه شه و درست در مورد پانی حرف بزنه.
روی پای باربد زدم و گفتم:
ولش کن! گیر نده. عاشق شده خب!
باربد خنده اش را خورد و ادایم را در آورد:
عاشق شده خب!
علی که رویش به ما نبود شکلک هایی که باربد در می آورد را ندید. با دلخوری چشم غره ای به باربد رفتم. باربد صورتم را محکم بوسید و گفت:
ناراحت نشو دیگه. می دونی که من عاشقتم.
با کف دست جایی که او بوسیده بود را پاک کردم و گفتم:
اَه اَه اَه! می دونی از اینکه پسرا بوسم کنند بدم می یاد.
باربد خندید و گفت:
برای همین بوسیدم.
به گردنم اشاره کرد و گفت:
جای یه رژ صورتی روی گردنته.
به سرعت سمت دستشویی رفتم. صدای خنده های بلند باربد و علی را می شنیدم. باربد راست می گفت. خودم هم خنده ام گرفت. در حالی که آن را پاک می کردم گفتم:
بمیری پارمیدا!
******
من و آروشا از بین صندلی ها گذشتیم تا به دوستان آروشا رسیدیم. آروشا دوستانش را بهم معرفی کرد:
نغمه... شادی... نینا... بچه ها! برادرم آرسام.
با دوستان آروشا دست دادم و سعی کردم به نگاه هیجان زده و تحسین آمیز آنها به صورت جذابم نخندم. با این حال وقتی رو به آروشا کردم لبخند کمرنگی صورتم را پوشانده بود. گفتم:
خب! من دیگر بروم. تمام که شد بیا پایین منتظرت هستم.
آروشا با تعجب پرسید:
مگر تو نمی مونی؟
دستی به صورت زیبایش کشیدم و گفتم:
نمی خوام معذبتون کنم. اونجوری به مامان گفتم که راضی بشه بیایی.
آروشا با خوشحالی صورتم را بوسید. خداحافظی کردم و از سالن خارج شدم. سوار ماشین شدم و به سمت یکی از سفره خانه های معروف تهران رفتم.
من، علی، آرتین، باربد، عسل، پارمیدا و ساناز روی یک تخت نشستیم. علی در گوشم گفت:
به پانی گفتم با ما بیاد ولی نتونست مامانش رو بپیچونه.
کوتاه گفتم:
عیب نداره.
قلیان میوه ای و چای سفارش دادیم. باربد گفت:
هفته ی بعد رو بگو! نه! امتحانا!
آرتین قلیان را به سمت ساناز کشید و گفت:
زهرمار کردی! حتما باید یادآوری می کردی.
عسل گفت:
علی خوش به حالت که خیالت راحته.
باربد خنده ای کرد و گفت:
خیال آرسام هم راحته.
عسل پرسید:
خیالت راحته چون می دونی مشروط می شی؟
خندیدم و گفتم:
نه!... بهاره رو می شناسید؟
پارمیدا با تحقیر گفت:
همونی که حتی ابروهاش رو هم برنداشته؟
با سر جواب مثبت دادم. رو به علی کردم و گفتم:
رقیب تو توی خرخونی.
علی خندید و مشغول قلیان کشیدن شد. ادامه دادم:
می دونید که چشمش دنبال منه. منم فقط می خوام یکم باهاش گرم بگیرم و براش فیلم بازی کنم.
پارمیدا لب برچید. خندیدم و گفتم:
ای بابا! فکر کردی می خوام باهاش ازدواج کنم که این قدر ناراحت شدی؟
پارمیدا گفت:
نه! ناراحت شدم چون نقشه ی منو جلوی علی لو دادی.
همه زدیم زیر خنده. علی گفت:
شاید بتونید مخ بهاره رو بزنید ولی نمی تونید مخ منو بزنید.
باربد شروع کرد به تعریف کردن خاطره ای. قبلا شنیده بودم. پارمیدا خودش را بیشتر به سمت من کشید و در گوشم گفت:
امشب می یای؟
به چشم های خاکستریش نگاه کردم و گفتم:
دوست داری بیام؟
پارمیدا نگاهی خریدارانه بهم کرد و گفت:
آره!
خندیدم و گفتم:
امشب نمی تونم آخه! می دونی که دوست دارم پیشت باشم.
پارمیدا با مشت ضربه ای آهسته به بازویم زد و گفت:
دروغ گو!
قلیان را به دستش دادم و گفتم:
می دونی که راسته!
آرتین بلند گفت:
بعد امتحانا اولین مهمونی مال منه.
عسل دستش را بالا گرفت و گفت:
دوم!
همه خندیدند. باربد چشمکی به آرسام زد و گفت:
اولین دورهمی هم برای من و آرسامه.
من گفتم:
به مناسبت خونه ی جدیدمون.
پارمیدا تقریبا از خوشحالی جیغی کشید. ساناز بلند گفت:
من شیرینی می خوام.
گفتم:
بیا اونجا بهت می دم دیگه! الان بهت بدم سرهم بندی می شه.
ساناز خندید و گفت:
باز داری می پیچونی!
خندیدم. به ساعت نگاه کردم. دیگر وقت رفتن بود. از هم خداحافظی کردیم و من دنبال آروشا رفتم. کمی دیر کرده بودم ولی آروشا که سرش به حرف زدن با دوست هایش گرم بود متوجه گذر زمان نشده بود. دوست هایش با دیدن ماشین بنز من تعجب کردند. احتمالا حدس نمی زدند وضع ما این قدر خوب باشد. اصرار کردم تا همه یشان را برسانم. آنها هم با خوشحالی قبول کردند. در نگاه آروشا می دیدم که بسیار ازم متشکر است. دوستانش را رساندم و بعد با آروشا به خانه رفتیم. آروشا داخل خانه دوید و صورت بابام را بوسید. شروع کرد به تعریف کردن هر چیزی که آن روز برایش اتفاق افتاده بود. از اینکه من پیششان نبودم حرفی نزد. من سریع به اتاقم پناه بردم تا لباسم را عوض کنم. می ترسیدم بوی قلیان کار را خراب کند. به حمام رفتم و یک دوش سریع گرفتم. بعد نگاهی به ساعت کردم. دیرم شده بود. آروشا بدون در زدن وارد شد. بلافاصله گفتم:
نیا تو!
او بیرون رفت و من حوله را دور خودم پیچیدم. بعد بلند گفتم:
بیا تو.
آروشا جست و خیزکنان وارد اتاق شد. روی پنجه هایش بلند شد و صورتم را بوسید. گفتم:
دیگه این قدر خجالتم نده.
آروشا خندید و گفت:
خیلی خوش گذشت. ممنون.
چشمکی بهش زدم و گفتم:
خواهش!
صدای زنگ موبایلم که آمد آروشا با کنجکاوی به صفحه ی موبایلم نگاه کرد. پرسید:
پارمیدا کیه؟
گفتم:
از دوست های دانشگاه.
آروشا ابرو بالا انداخت و گفت:
دوست مخصوص؟
خندیدم و گفتم:
یه جورایی.
صورت آروشا را بوسیدم و او از اتاق بیرون رفت تا لباس بپوشم. با عجله حاضر شدم. سوییچ ماشین و گوشی موبایلم را برداشتم و از اتاق خارج شدم. وارد هال شدم و گفتم:
بابا می رم خونه ی علی.
بابام لب تابش را بست و گفت:
یک شب هم خونه ی خودمون بخوابی بد نیست. بگو او بیاد اینجا.
گفتم:
می دونی که علی خجالتیه. مامان هم حساسه.
به آروشا اشاره کردم. بابام گفت:
عیبی نداره. شما دو تا توی اتاقید. به آروشا کار ندارید.
به سمت در رفتم و گفتم:
می گم دفعه ی بعد او بیاد.
سوار ماشین شدم و به طرف سعادت آباد رفتم. زنگ خانه را زدم و داخل شدم. با آسانسور به طبقه ی چهارم رفتم. در باز شد و عسل بهم لبخند زد. گفت:
فکر نمی کردم بیای.
به نیم تنه و دامن کوتاهی که پوشیده بود نگاه کردم. صورتش آرایش کرده بود و موهای مش کرده اش را دورش ریخته بود. در دل گفتم:
از قیافه ات معلومه که چی فکر می کردی.
وارد خانه شدم و گفتم:
مگر تا حالا دیدی زیر قولم بزنم؟
عسل برایم نوشیدنی ریخت و گفت:
هیچ وقت!
کنارم نشست و گفت:
دلم برات تنگ شده بود. این چند وقت پارمیدا مثل کنه بهت چسبیده بود.
نوشیدنی را سر کشیدم و گفتم:
باربد هم به تو چسبیده بود.
عسل پشت چشمی نازک کرد و گفت:
خودت خوب می دانی که هیچ کس مثل تو نمی شود.
نگاهم را به چشم های مشکی رنگش دوختم. بوی عطر خوبی می داد. به طرفش رفتم و خودم را در عطرش غرق کردم.
******
باربد از رو به رو می آمد. با دیدن دختری قدکوتاه و به نسبت محجبه با صدای بلندی گفت:
این قدر بدم می یاد صورتشون رو اصلاح نمی کنند.
نگاهی به دختر کردم. رو به باربد کردم و گفتم:
زشته باربد. به تو چه؟ نگاه نکن.
باربد گفت:
یعنی چه؟ این چه طرزشه؟
گفتم:
بعضی ها نجابت دارند. به فکر جلب توجه نیستن.
جلوی خنده ام را گرفتم. رو به دختر کردم و گفتم:
ببخشید خانم!
دختر سرش را پایین انداخت و سمت حیاط دانشگاه رفت. چند قدمی که رفت برگشت و وقتی دید محو تماشایش هستم سرخ شد و به حالت دو به حیاط رفت. چشمکی به باربد زدم و به حیاط دانشگاه رفتم. دختر را دیدم که روی نیمکتی نشسته و کتابی را جلویش باز کرده بود. پرسیدم:
می تونم اینجا بشینم؟
او با صدای لرزانی گفت:
بفرمایید.
با فاصله کنارش نشستم و سرم را به دستم تکیه دادم. جزوه را بالا پایین کردم و آه کشیدم. سرم را میان دستانم گرفتم. بعد صاف نشستم و جزوه را ورق زدم. چشم هایم را مالیدم. خودم را کلافه نشان می دادم. بهاره سرش را از روی کتاب بلند کرد و پرسید:
اتفاقی افتاده آقای ارجمند؟
آهسته گفتم:
نه... فقط ... فقط... .
آهی کشیدم و گفتم:
نتونستم بخونم... فکر می کنم صفر بگیرم... لعنت به این میگرن!
سرم را میان دست هایم گرفتم. بهاره با نگرانی پرسید:
شما میگرن دارید؟
سرم را بلند کردم و گفتم:
بله... راستش... مادرم سکته کرده و بیمارستانه... تمام این مدت پیش او بودم... نشد لای جزوه را باز کنم... همه اش برای دیشب مانده بود. دیشب هم که این میگرن لعنتی عود کرد. تا صبح چشم روی هم نذاشتم.
     
#4 | Posted: 15 Dec 2012 19:33
بهاره گفت:
ای وای! ان شاءالله مادرتون زودتر خوب بشن. کمکی از دست من بر می یاد؟
سرم را تکان دادم و گفتم:
چه کمکی؟ کسی نمی تونه برام کاری بکنه. مگه اینکه تقلب بکنم که وجدانم قبول نمی کنه. به هر حال باید بین من و کسی که درس خونده فرقی وجود داشته باشه.
خودم هم از حرف هایم خنده ام گرفته بود. داشت خنده ام می گرفت ولی به زور خودم را کنترل کردم. بهاره گفت:
خب شما که می خواستید بخوانید نشد. عذاب وجدان چرا؟ شما پشت سر من بشینید. من دستم رو باز می ذارم و درشت می نویسم. شما از روی من بنویسید.
سریع گفتم:
نه خانم معرفتی! این کار رو نکنید. دیگه نمی تونم توی روی شما نگاه کنم.
بهاره با مهربانی لبخندی زد و گفت:
به هر حال همکلاسی هستیم.
با خجالت سرش را پایین انداخت و گفت:
دوست دارم ترم بعد هم همکلاسی باقی بمونیم.
منظورش را فهمیدم. لبخندی زدم و گفتم:
من هم دوست دارم با شما همکلاسی باشم.
به ساعتم نگاه کردم. دیگر باید برای امتحان می رفتیم. به سمت دانشکده به راه افتادیم. توی راه به بهاره گفتم:
بابت حرفی که باربد به شما زد معذرت خواهی می کنم. هنوز بچه س.
بهاره شانه بالا انداخت و گفت:
شما چرا معذرت خواهی می کنید؟ نیازی به عذر خواهی شما نیست.
سر کلاس درست پشت سر بهاره نشستم. علی آن واحد را ترم پیش پاس کرده بود. پارمیدا و عسل هم وارد کلاس شدند. سرم را پایین انداختم تا جلوی بهاره آنها بهم آشنایی ندهند. خوشبختانه به خیر گذشت. ورقه ها که پخش شد یک دور سوال ها را خواندم. اگر می خواستم با اطلاعات خودم بنویسم از نه بیشتر نمی شدم. به ورقه ی بهاره نگاه کردم. سوال اول را پاسخ داده بود. بعد از خواندن جوابش کمی جمله ها را عوض کردم و سوال را پاسخ دادم. جواب سوال دو را خودم بهتر از بهاره می دانستم. به این ترتیب سوال ها را جواب دادم. مراقب کنارمان ایستاد. با ناامیدی به سوال آخر که دو نمره داشت نگاه کردم. نمی توانستم با حضور مراقب به آن سوال پاسخ بدهم. موبایلم هم روی ویبره بود و زنگ می خورد. وقت امتحان تمام شد و نتوانستم آخرین سوال را بنویسم. از کلاس بیرون آمدم و رو به بهاره کردم و گفتم:
خیلی ممنون. نمی دونم اگه شما نبودید چی می شد. فقط سوال آخر را ننوشتم. نخواستم نمره ام مثل شما بشه. به هر حال باید یه فرقی بین من و شما باشه.
بهاره گفت:
این حرفا چیه؟ ای کاش می نوشتید. مطمئن هستید که پاس می کنید؟
با لبخند گفتم:
اگه شما به جواب هایی که دادید مطمئن هستید منم به پاس شدنم مطمئنم.
آهی کشیدم و گفتم:
من دیگه باید برای ملاقات مادرم برم. اجازه بدید اول شما رو برسونم.
بهاره خجالت زده گفت:
مرسی ولی بابام می یاد دنبالم.
با صدایی آهسته ولی در حدی که او بشنود گفتم:
حیف شد.
بهاره از خوشحالی سرخ شد. از او خداحافظی کردم و قبل از اینکه پارمیدا و عسل مرا پیدا کنند از دانشگاه خارج شدم. به باربد و علی زنگ زدم و آن دو را دعوت کردم که به خانه یمان بیایند. آنها هم قبول کردند. به خانه زنگ زدم و به ماهرخ سفارش کردم که برای ناهار لوبیاپلو درست کند. بعد از آن با سرعت به سمت خانه رفتم. مادرم برای ملاقات خاله ی مریضش رفته بود. فقط بابام خانه بود. آروشا هم مدرسه بود. خودم را روی مبل چرم مشکی رنگمان انداختم و گفتم:
امتحانم رو خوب دادم. هفده می شم فک کنم. شایدم هجده.
بابام سرش را از روی کتابش بلند کرد و پرسید:
چه درسی؟
گفتم:
تاریخ اسلام.
بابام گفت:
خوبه. امتحان بعدیت چیه؟
گفتم:
ساختمان. باربد و علی می یان اینجا که دور هم بخونیم.
بلند شدم و به اتاقم رفتم. دوش گرفتم و لباسم را عوض کردم. باربد و علی نیم ساعت بعد رسیدند. علی گفت:
چرا یه دفعه غیبت زد؟
ماجرای بهاره را تعریف کردم. باربد از خنده غش کرده بود. علی گفت:
حالا تا آخر ترم چه طوری می خواهی پارمیدا رو از خودت دور کنی؟
شانه بالا انداختم و با بی قیدی گفتم:
اون خودش هم دوست نداره خیلی به من بچسبه.اگه بچسبه پسرهای دیگه سراغش نمی یان.
علی مشغول اس ام اس بازی شد و من و باربد در حالی که برای انتخاب وسایل خانه یمان صحبت می کردیم سیگار می کشیدیم. باربد روی تخت ولو شد و گفت:
علی دست از سر کچل این دختره بردار. بیا کتاب باز کنیم و درس بخونیم. حوصله ندارم ساختمون رو بیفتم.
علی گوشی موبایلش را کنار گذاشت. با شوخی و خنده تا ظهر درس خواندیم. بعد از آن پایین رفتیم و در کنار بابام ناهار خوردیم. بابام علی را خیلی دوست داشت. باربد هم که خوب بلد بود فیلم بازی کند بابام را به خودش علاقه مند کرده بود. بعد از اینکه ناهار را خوردیم دوباره به اتاق من برگشتیم و مشغول درس خواندن شدیم. بعد از اینکه دو ساعت بی وقفه درس خواندیم تصمیم گرفتیم استراحت کوتاهی بکنیم. من و باربد بلافاصله سیگار روشن کردیم و علی سراغ گوشی موبایلش رفت. به علی گفتم:
آدرس کلاس موسیقیتون رو بده. می خوام برم کلاس پیانو. خیلی وقته ولش کردم.
علی خندید و گفت:
اگه به هوای دختر های اون جا می خوای بیای بدون که بهترینشون همین پانی بود.
باربد گفت:
خب یه بار این دختر رو نشون ما بده دیگه.
علی گفت:
کم می بینمش. هم درس داره هم مامانش گیره.
ناگهان در اتاق باز شد و آروشا با سر و صدا وارد اتاق شد. با دیدن علی و باربد جا خورد. علی بلافاصله سرش را پایین انداخت ولی باربد محو تماشای آروشا شد. آروشا با عجله سلام کرد و بعد از اتاق خارج شد. علی به روی خودش نیاورد ولی باربد گفت:
عجب خواهر خوشگلی داری. چرا تا حالا نشونمون نداده بودی.
آهسته توی صورت باربد زدم و گفتم:
هو! شتر دیدی ندیدی. فکر خواهر من رو از سرت بیرون کن.
باربد پوزخندی زد و گفت:
بهت نمی یاد غیرتی باشی.
عصبانی شدم. در حالی که خودم را کنترل می کردم با باربد درگیر نشوم گفتم:
می خوای نشونت بدم که چه قدر غیرتیم؟
علی مداخله کرد و گفت:
بسه! آرسام ! باربد شوخی کرد.
باربد پرید و صورتم را محکم بوسید و گفت:
ای بابا! پسر من عاشق توام. دلگیر نشو ازم. ناراحت می شم.
جای بوسه ی آبدارش را پاک کردم و گفتم:
عسل رو هم همین طور می بوسی؟ چه طور از دستت فرار نمی کنه؟
باربد خندید. به شانه ام زد و گفت:
نه! این بوسه ها فقط مخصوص توست عزیزم.
صورتم را با لباسم پاک کردم و گفتم:
عجب موهبتی!
علی و باربد خندیدند. تا ساعت هشت شب درس خواندیم. بعد از آن سوار ماشین من شدیم و برای دور دور به خیابان رفتیم. ویبره ی گوشیم را روی ران پایم حس کردم. گوشی را در آوردم و دیدم عکس عسل روی صفحه افتاده است. باربد به صورت غیر منتظره ای گوشی موبایل را از دستم قاپید. قلبم در سینه فرو ریخت. چنان به عکس روی صفحه خیره شده بود انگار چیزی که می دید را باور نداشت. من با خونسردی ظاهری گفتم:
خب تلفن رو جواب بده دیگه!
باربد گیج و منگ جواب داد. نفهمیدم عسل چی بهش گفت. امیدوار بودم قضیه را جمع و جور کرده باشد. قلبم محکم در سینه می زد. فکرم هزار جا می رفت. در دل مشغول طرح دروغی بودم که تحویل باربد بدهم. باربد تماس را قطع کرد و گوشی را روی پایم انداخت. اخم کرد و پرسید:
تو این عکس رو از کجا آوردی؟
به خودم لعنت فرستادم که عکس عسل با آن وضعیت را روی اسمش تنظیم کرده بودم. با خونسردی گفتم:
نمی دونم. تو مگه به من ندادی؟
با کنجکاوی به صورت باربد نگاه کردم. از کارم پشیمان شدم. صورت عصبانی باربد اعتماد به نفسم را از بین برد. باربد با لحنی شمرده شمرده که می دانستم ندا دهنده ی انفجاری فراموش نشدنی است گفت:
من همچین عکسی از عسل ندارم. از کجا این عکس رو اوردی؟ خودش بهت داد؟
ادای فکر کردن را در آوردم و گفتم:
نه! فکر نکنم... ازش خواسته بودم یه عکس بهم بده نداد.
بعد خندیدم و گفتم:
آهان! یادم اومد. از توی لب تابش کش رفتم تا حرصش رو در بیارم ولی چون زیاد بهم زنگ نمی زنه یادم رفته بود که این عکس رو دارم.
گوشی را روی پای باربد انداختم و گفتم:
بیا! پاکش کن.
باربد که خیالش تا حدودی تخت شده بود آن را روی پایم انداخت و گفت:
نمی دونم کجای گوشیته. خودت پاکش کن.
باربد سرش را به طرف پنجره چرخاند. با خنده پرسیدم:
چی شده؟ ناراحت شدی؟ ماچت کنم آشتی می کنی؟
باربد خندید و گفت:
آره.
زدم روی ترمز و محکم صورت باربد را بوسیدم.
شام را بیرون خوردیم. ماشین را دم در خانه ی خودمان نگه داشتم تا باربد ماشینش را بردارد. بعد با او خداحافظی کردیم و علی شب برای خواب به خانه ی ما آمد. بعد از اینکه لباس عوض کردیم و مسواک زدیم هر کداممان یک طرف تخت دونفره ی من دراز کشیدیم. علی دستش را زیر سرش زد و گفت:
آرسام خیلی خری! اگه باربد می فهمید می کشتت.
خنده ام را خوردم. موبایلم را در آوردم و به عسل زنگ زدم. گفتم:
خدا کنه باربد پیشش نباشه.
علی گفت:
نه! باربد تا از اینجا برسه خونه ی عسل ساعت دوازده می شه.
علی موبایلش را در آورد و گفت:
بذار یه زنگ به پانی بزنم ببینم فردا چی کارس.
عسل جواب داد:
الو؟ آرسام؟ چرا باربد گوشی تو رو جواب داد.
خندیدم و گفتم:
تازه عکست رو هم دیدی.
عسل وحشت زده پرسید:
کدوم عکس رو؟
گفتم:
همونی که یه ماه پیش ازت گرفتم دیگه! نگران نباش. ماست مالیش کردم. باربد هم راضی شد.
عسل گفت:
خونتون خالی نمی شه؟
گفتم:
امتحانای خواهرم که تموم شه همه می رن مسافرت. اون وقت می گم بیای پیشم.
کمی دیگر حرف زدیم و بعد خداحافظی کردیم.
تازه لباسم را عوض کرده بودم و منتظر آمدن عسل بودم که موبایلم زنگ زد. گوشی را برداشتم و دیدم آرتین است. دودل بودم که جواب بدهم یا نه. می ترسیدم قصد داشته باشد که به خانه یمان بیاید. همه می دانستند که خانواده ام مسافرت رفته اند. گوشی را جواب ندادم و کناری انداختم. با بدبینی از پنجره ی بزرگ اتاقم به کوچه نگاهی انداختم. حداقل مطمئن شدم که آرتین توی کوچه نیست. وقتی دوباره زنگ زد فکر کردم که می خواهد قرار بیرون رفتن بگذارد. ترسیدم نتوانم دلیل مناسبی برای نرفتنم پیدا کنم. برای همین جواب ندادم. در دل گفتم:
آرتین فکر می کنه خوابم و اوکی می شه.
به ساعتم نگاه کردم. عسل قاعدتا تا نیم ساعت دیگر می رسید. چون می دانستم مینا دهان لقی دارد او را پی نخود سیاه فرستادم ولی خیالم از بابت ماهرخ و مش رجب تخت بود. با بی خیالی روی کاناپه لم دادم و مشغول سیگار کشیدن شدم. اس ام اس برایم آمد. از طرف آرتین بود. نوشته بود:
زود خودت رو برسون. حال علی خوب نیست.
از جا پریدم. سریع به آرتین زنگ زدم. هنوز سلام نکرده بودم که صدای وحشت زده ی آرتین را شنیدم:
آرسام زود بیا! علی خل شده. داره خودش رو می کشه.
با تعجب پرسیدم:
جریان چیه؟
آرتین با عصبانیت گفت:
با این دختره ی نکبت بهم زده. فکر کنم علی قرص خورده. تو رو خدا خودت رو برسون.
حال خودم را نمی فهمیدم. نفهمیدم چطوری از جایم پریدم و سوار ماشین شدم. به خودم که آمدم جلوی در خانه ی علی بودم. بدون توجه به آسانسور پله ها را دو تا یکی بالا رفتم و دستم را روی زنگ گذاشتم. آرتین بلافاصله در را باز کرد. با دیدن وضعیت خانه قلبم در سینه فرو ریخت. آباژور روی مبل افتاده بود و شیشه ی میز ناهارخوری شکسته بود. کف زمین پر از شیشه خورده بود. ظاهرا هیچ ظرفی در آشپزخانه سالم نمانده بود. صندلی های اپن واژگون شده بود. آرتین با رنگی پریده تر از همیشه در میان این آشفته بازار ایستاده بود. او را کنار زدم و در حالی که قلبم در دهانم بود با چشم دنبال علی گشتم. صدای هق هق گریه اش را از سمت اتاقش شنیدم. با عجله خودم را به او رساندم. لباس بیرون بر تن داشت. موهایش آشفته بود و دستش زخم عمیقی برداشته بود. خودش را روی تخت نامرتبش انداخته بود و شانه هایش می لرزید. اتاقش از همیشه نامرتب تر بود. کتاب هایش روی زمین ریخته بود و پرده ی اتاقش شکافته شده بود. کیبورد کامپیوترش روی زمین افتاده بود و صندلی میز تحریرش روی زمین افتاده بود. به سمت علی رفتم. او را به طرف خودم برگرداندم و گفتم:
داری با خودت چی کار می کنی؟
     
#5 | Posted: 15 Dec 2012 19:33
رمان نقاب عشق(3)
علی صورت خیس از اشکش را به شانه ام چسباند و گفت:
من پانی رو از خودم روندم... ولم کرد.
فریاد زدم:
به درک! چرا داری با خودت این کار رو می کنی؟
علی در میان هق هق گریه اش گفت:
از وقتی مامان بابام ولم کردن تنها زمانی که احساس خوشبختی کردم اون زمانی بود که با پانی دوست شدم... تحمل نبودنش رو ندارم.
گفتم:
مامان بابات ولت نکردن. یکی دو سال دیگه می ری پیششون.
علی مشتی به سینه ام زد و گفت:
چرا ولم کردن.
اشک هایش را پاک کردم و گفتم:
خودم آشتیتون می دم.
علی با بی حالی گفت:
آرسام... من... من... قرص خوردم... حالم داره بد می شه.
رو به آرتین که در چهارچوب در ایستاده بود فریاد زدم:
چرا وایستادی؟ زنگ بزن به اورژانس.
رو به علی کردم و در حالی که از اضطراب به تته پته افتاده بودم پرسیدم:
چه کوفتی خوردی؟
علی آب دهانش را قورت داد و گفت:
سه تا از اونایی که اردلان بهم داده بود.
با تعجب نگاهش کردم. علی دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:
دارم می میرم. یه کاری بکن.
دوباره به پشت سرم نگاه کردم. آرتین داشت با تلفن حرف می زد. گفتم:
علی تو رو خدا قوی باش. چیزی نیست. الان آمبولانس می یاد. آخه بیشعور! این چه کاری بود که کردی؟
علی لباسم را چسبید و گفت:
من که نمی میرم هان؟ من فقط می خواستم توجه پانی رو جلب کنم... به خدا فقط برای همین خوردم... وای! یه کاری کن آرسام... .
پنج دقیقه ی بعد آمبولانس رسید. من و آرتین با سرعت به دنبال آمبولانس رفتیم. آن قدر هول کرده بودم و دستانم می لرزید که آرتین با ماشینم رانندگی می کرد. با حواس پرتی پوست لبم را می کندم و زیرلب به عالم و آدم ناسزا می گفتم. قلبم آن قدر محکم می زد که ضربانش از روی لباس چسبانم هم معلوم بود. در دل خدا خدا می کردم که به خیر بگذرد.
علی را با برانکارد می بردند. خیلی ترسیده بود. صورتش عرق کرده بود. با دست های سردش چنگی به دستم زد و گفت:
آرسام من نمی خوام بمیرم... نمی خواستم بمیرم... فقط خوردم که توجه پانی رو جلب کنم... .
تقریبا فریاد زدم:
مزخرف نگو! نمی میری. فردا هممون می یایم دیدنت به خریت می خندیم.
او را به اتاقی بردند و به من اجازه ی ورود ندادند. با کلافگی موهایم را بهم ریختند. موبایلم بی وقفه زنگ می زد. با خشونت آن را از جیبم در آوردم. شماره ی عسل را که دیدم آن قدر عصبانی شدم که گوشی را محکم به سمت دیوار پرت کردم. جنازه ی گوشی گران قیمتم روی سر آرتین افتاد. آن قدر عصبی بودم که آرتین جرئت نمی کرد صحبت کند. دوست بابام دکتر زمانی را که دیدم به طرفش دویدم. با دست های سردم دستش را گرفتم و گفتم:
تو رو خدا کمکش کنید دکتر! نذارید بمیره.
دکتر زمانی نگاه ناامیدکننده ای از پشت عینکش بهم انداخت. بازویم را گرفت و با مهربانی گفت:
امیدت به خدا باشه.
وقتی او رفت کنار آرتین نشستم. با کلافگی خودم را روی صندلی عقب جلو می کردم. در ذهنم برای پانی و اردلان خط و نشان می کشیدم. آرتین دهانش را باز کرد تا دلداریم بدهد ولی چنان نگاهش کردم که دهانش را بست و سرش را پایین انداخت.
در اتاق که باز شد با عجله به سمت دکتر زمانی رفتم. با دیدن صورت او وا رفتم. روی زمین نشستم و سرم را میان دستانم گرفتم. دیگر قلبم آن طور محکم نمی زد. گویی هزار پاره شده بود. اشک به چشم هایم هجوم آورد. چانه ام از بغض می لرزید. دکتر زمانی دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:
هر کاری می تونستیم کردیم ولی... قلبش... سه تا قرص کم چیزی نبود... فقط می تونم بگم متاسفم.
چیزی برای گفتن نداشتم. بازوی آرتین را گرفتم و از جایم بلند شدم. آرتین مرا در آغوش کشید و هر دو به شدت گریه کردیم. باورم نمی شد که شاهد رفتن علی باشم. از وقتی خودم را می شناختم علی کنارم بود. بهترین دوستی بود که می توانستم داشته باشم. هزار تا چرا و ای کاش و اگر توی ذهنم بود. نگاه متاثر دکتر زمانی بیشتر حالم را بد می کرد. چشم هایم را بستم و آرزو کردم ای کاش می شد زمان به عقب برگردد. صدای علی را می شنیدم که با ترس می گفت:
نمی خوام بمیرم... .
دکتر زمانی اجازه داد علی را ببینم. تقریبا بلافاصله پشیمان شد. من خودم را روی جسد علی انداختم و هق هق گریه ام اتاق را پر کرد. فریاد می زدم:
علی خیلی نامردی! به خاطر اون دختره ی بیشعور منو تنها گذاشتی. مگه قرار نبود تا آخرش باهم باشیم؟ علی! پاشو. من جواب مامان بابات رو چی بدم؟ علی پاشو مگرنه به خدا خودم رو می کشم.
دکتر زمانی و آرتین مرا از علی جدا کردند. تقلا می کردم که خودم را به او برسانم ولی آن دو مرا محکم گرفته بودند. نمی خواستم باور کنم این علی است که با چشم های بسته روی تخت دراز کشیده است. بلاخره دکتر زمانی و آرتین مرا از اتاق بیرون کردند. دکتر زمانی با لحن محکمی گفت:
آرسام اگر آرام نشوی مجبور می شوم بهت آرامبخش بزنم.
نگاه متاثر و پر از سوال چند نفر از پرستارها را که دیدم بیشتر آتش گرفتم. با مشت محکم به دیوار سنگی رو به رویم زدم. صدای شکستن استخوان های دستم را شنیدم. روی زمین نشستم و دستم را در آغوش کشیدم. نمی دانستم درد دستم بیشتر است یا قلبم.
دکتر زمانی مرا با ضرب و زور به خانه فرستاد. ماهرخ به بابام زنگ زد و آرتین باربد را خبر کرد. اصلا حال خودم را نمی فهمیدم. با اینکه باور نمی کردم علی مرده باشد دیوانه شده بودم. روی تخت دراز کشیده بودم و با بی قراری خودم را به این طرف و آن طرف تاب می دادم. ناگهان از جا پریدم و بازوی آرتین را چنگ زدم و گفتم:
شاید هنوز شانسی باشه نه؟ بهش شوک دادن؟
آرتین که از من بیشتر می ترسید تا اتفاقی که افتاده بود گفت:
دادن. آرسام!... علی دیگه بر نمی گرده.
با دست هایم سرم را گرفتم و فریاد زدم:
پانی خودم می کشمت. قسم می خورم که زنده نذارمت. توی کثافت علی رو ازم گرفتی. مادر پدرت رو به عزات می شونم.
آرتین شانه هایم را گرفت و گفت:
آرسام بس کن! به خدا علی هم راضی نیست این طور عذاب بکشی.
مشتی به سینه ی آرتین زدم و گفتم:
علی راضی نیست؟ علی اصلا به من فکر می کرد؟ به مامان باباش فکر می کرد؟ یا همه ی ذهنش شده بود اون دختره؟
آرتین را کنار زدم و از جایم بلند شدم. آرتین شانه هایم را گرفت و گفت:
کجا می ری ؟
فریاد زدم:
دارم می رم پانی رو بکشم.
در همین موقع در اتاقم باز شد و باربد با چشم هایی سرخ وارد شد. آرتین گفت:
به دادم برس. این پسره دیوونه شده.
باربد جلو آمد و گفت:
بشین کارت دارم.
او را کنار زدم و گفتم:
از سر راهم برو کنار.
باربد که پسر قوی هیکلی بود من را با یک حرکت روی تختم انداخت و گفت:
آروم بگیر. چرا خل شدی؟
ماهرخ با یک سینی کوچک وارد شد. صورت کک مکی اش از ترس سفید شده بود. یک لیوان آب و یک قرص توی سینی بود. باربد شانه ام را گرفت و گفت:
جون هرکی دوست داری این قرص را بخور و خیال همه رو راحت کن.
سرم را کج کردم و از خوردن امتناع کردم. باربد گفت:
به خاطر علی. خواهش می کنم... جون مادرت... جون بابات... جون خواهرت.
اشک هایم دوباره سرازیر شد. کمی آرام گرفتم و قرص را خوردم. باربد سرم را در آغوش کشید و گفت:
انتقام علی رو می گیریم. نگران نباش.
با اینکه مسکنی قوی زده بودم از درد دستم صورتم در هم رفت. باربد یک ریز حرف می زد. حرف هایش آرامم می کرد. لحنش خشمگین و عصبی بود. حرف هایش بوی خون و انتقام می داد. کم کم ضعفی که وجودم را پر کرده بود جایش را به خشم داد ولی قبل از اینکه نقشه ای بکشم خواب چشم هایم را ربود.
******
چشم هایم را که باز کردم بابام را دیدم. چند بار چشم هایم را به هم زدم. در رختخواب نیم خیز شدم. بدنم کرخت شده بود. سرم گیج می رفت. دستی به صورتم کشیدم. آروشا لبه ی تختم نشسته بود. باربد کمی دورتر روی یکی از مبل های چرمی نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود. با دیدن او همه چیز یادم آمد. انگار دنیا روی سرم خراب شد. خودم را دوباره روی تخت انداختم. صورتم را با دست پوشاندم. آرزو کردم که ای کاش هرگز از خواب بیدار نمی شدم. ای کاش توی خواب می مردم. باز چشم هایم پر از اشک شد. درد دستم هم از یک طرف آزارم می داد. آهسته زمزمه کردم:
علی خیلی نامردی.
خواستم از جایم بلند شوم ولی توان نداشتم. بابام مرا در آغوش کشید. نمی خواستم مثل دختر بچه ها گریه کنم. بغضم را به سختی فرو دادم. چیزی از حرف های بابام نمی فهمیدم. چشم هایم را بستم. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. اشک هایم دوباره سرازیر شد. چشم هایم را باز کردم و در دل به خودم گفتم:
آرسام قوی باش! گریه نکن!
لب پایینم را گزیدم. باربد را دیدم که خیلی متفکر سرش را پایین انداخته بود. حرف هایش را به خاطر آوردم. حق با او بود. باید انتقام علی را می گرفتیم. دست هایم را مشت کردم. بغضی که گلویم را پر کرده بود از بین رفت. همه ی آن ناراحتی جای خودش را به خشم داد. بابا مرا از خودش جدا کرد. آروشا با مهربانی اشک هایم را با دستش پاک کرد. لیوانی آب به دستم داد. با عصبانیت گفتم:
من دوباره قرص نمی خورم ها!
آروشا بازویم را گرفت و گفت:
منم ازت نخواستم که قرص بخوری.
آب را از دستش گرفتم و کم کم آن را نوشیدم. حالم بهتر شده بود ولی سرم خیلی درد می کرد. یاد حرفی افتادم که به بهاره زده بودم. گفته بودم که میگرن دارم. پوزخندی زدم. چه قدر آن روزها دور می نمود.
آروشا همان طور که به بازوی من چسبیده بود مرا به هال برد. بعد به باربد تعارف کرد که برای شام پایین بیاید. نگاهی به میز شام انداختم ولی چیزی ندیدم. بی اراده قاشق به دهانم می بردم ولی نمی فهمیدم چی می خورم. گیج و منگ بودم. نمی دانم کی غذا خوردنم تمام شد. از نگاه ترحم آمیز مامان بابام متنفر بودم. دندان هایم را با عصبانیت روی هم فشردم. نمی خواستم کسی این طوری به من نگاه کند. آهی کشیدم و میز را ترک کردم. سرگیجه ام باعث شد یکی از پله ها را نبینم و سکندری بخورم. آروشا دوان دوان خودش را به من رساند و بازویم را گرفت. مرا به اتاقم برد. بدون هیچ حرفی روی تخت افتادم. آروشا دوباره لبه ی تخت نشست. سرم را روی پایش گذاشتم. با دست های کوچکش موهایم را نوازش می کرد. خوشحال بودم که چیزی نمی گفت. نمی خواستم هیچ چیز بشنوم. در همان سکوت و آرامش به خواب رفتم.
به انبوه قبرهای خالی نگاه کردم. مو به تنم راست شد. احساس می کردم کسی دستم را گرفته و من را دنبال خودش می کشد. صدای گریه های زن ها در اطرافم شدت گرفت. به اندامی پیچیده در کفن خیره شدم. جدا این علی بود؟ بهترین دوستم... برادرم... علی... نه! نمی تواند راست باشد. علی برای رفتن خیلی جوان بود. اصلا وقت رفتنش نبود. وقت پروازش الان نبود. چرا علی؟ چرا؟
انگار آروشا بود که بازویم را گرفته بود. نگاهش کردم. او هم گریه می کرد. بابام کمی آن طرف تر ایستاده بود. او هم گریه می کرد. فقط من بودم که اندوهم فراتر از اشک و آه بود. باورم نمی شد. چطور ممکن بود؟ شبیه یک شوخی می ماند. علی که تا چند روز پیش شاد و سرحال بود. کدام قرصی او را به دست های سرد خاک تقدیم کرد؟
کنار اندام لاغر و باریک کفن شده ی او ایستادم و آهسته گفتم:
این علی نیست... علی نیست... نمی تواند علی باشد.
به تندی سرم را چرخاندم و اطرافم را نگاه کردم. انتظار داشتم علی را در همان اطراف پیدا کنم. دوباره به کفن نگاه کردم. زیرلب گفتم:
علی پاشو! مسخره بازی بسه.
بابام دستم را کشید. نگاه خیره ام به کفن ماند. منتظر بودم که علی بلند شود. بابام من را می کشید ولی چشم های من هنوز به کفن بود. منتظر بودم که علی بلند شود. داشتم از کفن دور می شدم. اشک به چشم هایم هجوم آورد. پس چرا علی بلند نمی شود؟
کنترلم را از دست دادم. ایستادم و فریاد زدم:
علی پاشو! علی بلند شو.
بابام مرا از پشت گرفت و گفت:
آروم باش پسرم.
فریاد زدم:
علی خواهش می کنم پاشو. بهم بگو همه اش دروغه... علی بگو که دروغه... تو نرفتی... من می دونم.
صدای گریه ی زن ها شدت گرفت. آروشا روی دو زانو نشسته بود و نمی توانست برای آرام کردنم جلو بیاید. گریه امانش نمی داد. بابام و یکی از فامیل های علی من را گرفتند و عقب کشیدند. من می خواستم خودم را آزاد کنم و به علی برسانم ولی آن قدر ضعیف شده بودم که توانی در خودم احساس نمی کردم. لبه ی جدول نشستم. کسی یک لیوان آب دستم داد. نگاهش کردم. باربد بود. اخم کرده بود و صحبت نمی کرد. چشم های سرخش او را لو می داد. می خواست به روی خودش نیاورد که گریه کرده است. خواستم آب را بنوشم ولی گویی گلویم مسدود شده بود. بغض چنان راه گلویم را بسته بود که داشتم خفه می شدم. چانه ام می لرزید. دست هایم هم چنان لرزشی داشت که کمی آب روی لباسم ریخت. لیوان از دستم روی زمین افتاد و آبش زمین را خیس کرد. سرم را روی دستم گذاشتم و چشم هایم را بستم. تصویر علی پیش چشم هایم جان گرفت. انگار هر دو تایمان دوباره کوچک شده بودیم و روی نیکمت آبی کلاس اول دبستان نشسته بودیم. علی با آن چشم های درشت و مشکی رنگ که از نگرانی گرد شده بود به سمتم آمد. دست لطیفش را روی بازویم گذاشت و گفت:
آرسام چرا گریه می کنی؟
هق هق گریه هایم تصویر علی را از پیش چشمانم شست. زیرلب گفتم:
علی تنهام نذار... خواهش می کنم... اگه تو بری تنها می شم.
صدای بابام را از دور دست ها شنیدم که گفت:
آرسام پاشو. بریم برای نماز.
اصلا نمی توانستم خودم را میلی متری جا به جا کنم. سرم را بلند کردم. بابام که حال خراب من را دید نگاه منتظری به باربد انداخت. باربد گفت:
شما بفرمایید آقای دکتر. ما بیایم برای نماز خدا قهرش می گیره.
بابام گفت:
لا الله اله الله... باربد بینیت خون می یاد.
بابام دستمالی به باربد داد و بعد به سمت صف منظم نماز میت رفت.
بعد از نماز با قدم هایی آهسته به سمت جایی رفتیم که از آن پس خانه ی سرد علی می شد. به ردیف قبرهای خالی نگاه کردم. لرزه به اندامم افتاد. پاهایم سست شد و روی بلوک هایی که کنار قبر تلنبار کرده بودند نشستم. عموی علی او را در قبر گذاشت. کسی با صدای بلند قرآن می خواند. دیگر نمی توانستم ادامه بدهم. می خواستم به عالم خوش کودکیم سفر کنم. به هر زمانی که فرار می کردم خاطرات علی به سمتم هجوم می آورد. پسری که از وقتی خودم را شناختم کنارم بود، رفته بود. انگار خودم را گم کرده بودم. علی... نمی فهمی چطور تنها شدم. نمی فهمی... .
گره سر کفن را باز کردند. بابام و آرتین بازویم را گرفتند و مرا به سمت قبر علی بردند. خم شدم و صورت او را دیدم. صورت رنگ پریده اش به کبودی می زد. دوست داشتم همه جا سیاه شود و بمیرم. او نمی توانست علی باشد. آرتین ترجیه داد من را به جای اولم برگرداند. روی بلوک ها نشستم. مامان علی توی سر خودش می زد. صدای فریادهایش آزارم می داد. یاد حرف علی افتادم که می گفت مامان و بابام ولم کردند. انگار تازه داشتم به این موضوع فکر می کردم که علی چه قدر همیشه کم حرف می زد. چه قدر رنج می کشید و دم نمی زد. همیشه من بودم که برایش از مشکلاتم می گفتم ولی او هیچ وقت چیزی نمی گفت. همه را توی خودش می ریخت. خودش را در درس هایش غرق می کرد که چیزی نفهمد و من... چه قدر دوست بدی بودم. هیچ وقت کمکش نکردم. هیچ وقت برایش برادری نکردم. چه قدر بهش مدیونم... .
مامان و بابای علی جلو آمدند و من را در آغوش کشیدند. صدای گریه هایشان گوش هایم را پر کرد. قلبم در سینه سنگینی می کرد. بوی پدر و مادری بینیم را پر کرد که چند سال محبتشان را از پسرشان دریغ کرده بودند و حالا من را به جای او در آغوش می فشاردند. دوست داشتم هر چه زودتر از آنها دور شوم و دیگر نبینمشان.
******
روی زمین نشستم. به اتاق علی نگاه کردم که میلی متر به میلی مترش بوی او را می داد. دیگر اشک نمی ریختم. دیگر فریاد نمی زدم. کم کم داشت باورم می شد که تنها شده ام. مامان علی تک تک لباس های فرزندش را می بویید و اشک می ریخت. سرم را به زانویم تکیه دادم. مامان علی صندوق روی میز تحریر علی را برداشت. با صدای دورگه ای گفتم:
به وسایل شخصی علی دست نزنید.
باربد آهسته گفت:
دمت گرم. آفرین!
آرتین از آن طرفم گفت:
چی می گی؟ مامانشه.
بلند گفتم:
مامانشه که مامانشه! این دو سال کجا بود؟ پسرش رو ول کرد رفت سراغ عشق و حال خودش. اون موقع مادر نبود؟
بابام بهم اخم کرد و گفت:
آرسام بلند شو بریم.
گفتم:
می دونی که از جام تکون نمی خورم.
اشک هایم را ریخته بودم و عصبانیتم باقی مانده بود که می خواستم سر کسی خالی کنم. مامان علی صندوق را روی میز برگرداند. چیزی نمی گفت. او هم پشیمان بود که پسرش را تنها گذاشته بود. با سری افکنده از اتاق خارج شد. بابام و آروشا دنبالش رفتند تا از او عذرخواهی کنند. کار همیشگی آروشا! چیزی که ازش متنفر بودم.
از جایم بلند شدم. گشتی در اتاق نیمه تاریک زدم. چراغ را روشن کردم و با حسرت به اتاق نگاه کردم. به تخت خواب علی... کمد لباس هایش... میز تحریرش... همه را یک دل سیر تماشا کردم. می دانستم آخرین باری است که پایم را در آن خانه می گذارم. آهی کشیدم. ناگهان چشمم به کارتی که روی میز بود افتاد. کارت را برداشتم:
کلاس موسیقی (...) .
لب هایم را روی هم فشردم. به باربد نگاه کردم. از جایش بلند شد و به سمتم آمد. پشت سرم ایستاد و به کارت خیره شد. در گوشم گفت:
آماده ای؟
کارت را در جیبم گذاشتم و گفتم:
برای علی حاضرم هر کاری بکنم.
     
#6 | Posted: 15 Dec 2012 19:34
رمان نقاب عشق(4)
دندان هایم را از عصبانیت روی هم می سابیدم. حوصله ی دانشگاه را نداشتم. با این حال به زور باربد و آرتین آمده بودم. با اخم و تخم آخر کلاس نشستم. قبل از اینکه استاد سر کلاس بیاید باربد در گوشم گفت:
با اردلان چی کار کنیم؟
نگاهم را از زمین به باربد دوختم و گفتم:
نمی دونم علی از کی ازش قرص می گرفت.
باربد با عصبانیت گفت:
اونو ولش کن. کی اهمیت می ده؟ مهم اینه که قرص می داد.
به باربد گفتم:
دماغت داره خون می یاد.
باربد دستمال را از جیبش در آورد و گفت:
چند وقتیه که این طوری می شه. نمی دونم چرا.
با بی تفاوتی سرم را چرخاندم. با دیدن پارمیدا و عسل سرم را پایین انداختم. حوصله یشان را نداشتم. به باربد گفتم:
آمار این پسره اردلان رو باید در بیاریم. باید ببینیم کلا توی کار پخش قرص هست یا نه. بعد نقشه بکشیم.
باربد گفت:
خیلی خب! پس تا آخر کلاس وقت داریم که به این موضوع فکر کنیم.
پرسیدم:
اصلا چه درسی داریم الان؟
باربد نگاه دلسوزانه ای به من انداخت و کوتاه گفت:
حقوق معماری.
دست به سینه نشستم و به سخنرانی کسل کننده ی استاد گوش دادم. همان پنج دقیقه ی اول کلاس خسته شدم. فکرم به سمت نقشه هایی که با باربد می کشیدم پرواز کرد. نگاهی به آرتین که سمت چپم نشسته بود انداختم. سرش را روی میز گذاشته بود. او خبر نداشت که من و باربد تا چه حد مشتاق انتقام گرفتن هستیم. ساناز می گفت که آرتین توی مهمانی ها مواد مصرف می کند. با خودم فکر کردم شاید به گوش اردلان رسیده باشد. منتظر ماندم تا کلاس تمام شود.
وقتی بالاخره استاد از کلاس خارج شد بهاره به سمتم آمد. در دل نالیدم:
ای خدا! چه جوری شر اینو از سرم کم کنم؟
بهاره بابت فوت شدن علی بهم تسلیت گفت. لب هایم را روی هم فشردم و خیلی خشک و رسمی تشکر کردم. بهاره با دیدن تغییر رفتارم جا خورد. باربد پیش دستی کرد و برای او پشت سر هم بهانه آورد. سرم را پایین انداختم و زمانی آن را بالا آوردم که بهاره از کلاس خارج شده بود. باربد به صورت غیر منتظره ای پس سرم زد و گفت:
چرا ناراحتش می کنی؟ آخر ترم به دردت می خوره.
با ناراحتی گفتم:
دیگه برام مهم نیست که حتما واحدام رو پاس کنم. به خاطر اینکه با علی برم آمریکا می خواستم نمره هام خوب شه.
باربد نگاه سرزنش آمیزی بهم کرد. با بی حوصلگی از جایم بلند شدم و گفتم:
تو این یکی نمی خواد منو امر به معروف کنی.
باربد بلند شد ولی قبل از اینکه چیزی بگوید رو به آرتین کردم و گفتم:
پاشو بیا کارت دارم.
خیلی خشک و رسمی جواب سلام پارمیدا را دادم و بی توجه به او از کنارش رد شدم. سه نفری به بوفه رفتیم. یک لیوان نسکافه جلویم گذاشتم و نقشه یمان را برایش شرح دادم. یک جرعه از نسکافه ام خوردم و گفتم:
تو برو سراغ اردلان. ازش بخواه برات مواد بیاره.
آرتین با چشم های گشاد شده نگاهم کرد و گفت:
شرمنده داداش! تو دانشگاه ازم بگیرن شر می شه.
باربد گفت:
پسر تو چه قدر خری! لازم نیست که ازش حتما جنس رو بگیری. فقط ببین برات می یاره یا نه. اگه اوکی داد فرداش برو بزن زیرش.
آرتین آهی کشید و گفت:
خیلی خب! فقط به خاطر علی.
باربد با پایش به پایم زد و با سر به جایی اشاره کرد. اردلان بود.از عصبانیت با دستم لیوان یک بار مصرف را خرد کردم. مشت محکمی روی میز کوبیدم. زیرلب گفتم:
پدرتو در می یارم.
باربد گفت:
این قدر خودتو تابلو نکن. یه جوری نشون بده انگار نمی دونستیم علی قرص مصرف می کنه.
پوزخندی زدم و گفتم:
مگه می دونستیم؟
با خودم فکر کردم:
چرا علی هیچ وقت بهم نگفت؟ خدایا! کم کم دارم به این فکر می افتم که انگار هیچی از علی نمی دونم.
با حالتی عادی برای اردلان سر تکان دادیم. او دانشجوی عمران بود و توی مهمانی های بچه های دانشگاه با او آشنا شده بودیم. یک سال از ما بزرگتر بود. پسری بلندقد و لاغر اندام بود. موهای مشکی خوش حالت و چشم های کشیده ی مشکی رنگ داشت. پسر خوش قیافه ای بود. نگاهم را از او گرفتم. باربد به ساعتش اشاره کرد و گفت:
انقلاب اسلامی داریم ها!
از جایمان بلند شدیم و به سمت کلاسمان رفتیم.
******
رو به آرتین کردم و گفتم:
بیا دیگه! کلاس شروع شده ها!
آرتین سرش را خاراند و گفت:
چی داریم؟
باربد گفت:
روستا.
آرتین دستش را در هوا تکان داد و با بی حوصلگی گفت:
ولش کن! حسش نیست. یکم دیر می یام.
بجه های کلاس نگاهی گذرا به ما کردند. شانه بالا انداختم و همراه باربد به طرف کلاس رفتم. نیم ساعت از کلاس گذشته بود که سر و کله ی آرتین پیدا شد. بلافاصله کنارم نشست. با بی قراری پرسیدم:
چی شد؟ تو که حوصله نداشتی.
آرتین گفت:
اوکی شد. اردلان رو دیدم. نقشه رو اجرا کردم.
غریدم:
یعنی چی اوکی شد؟
آرتین گفت:
بعد کلاس برات تعریف می کنم.
با بی قراری به باربد نگاه کردم. داشت اس ام اس بازی می کرد. اخم هایش در هم رفته بود. وقتی نگاه پرسش گرم را دید پوزخندی زد و صفحه ی موبایلش را جلوی چشمم گرفت. اس ام اس از طرف عسل بود. نوشته بود:
آره معلوم نیس شما دو تا سرتون به کجا گرم شده. از وقتی خونه گرفتید دیگه من و پارمیدا رو تحویل نمی گیرید. هرچیزی جنبه می خواد.
خنده ی کوتاهی کردم. سرم را به طرفین تکان دادم و زیرلب گفتم:
از دست این دخترها!
باربد بدون اینکه به اس ام اس عسل جواب بدهد گوشی را در جیبش گذاشت. زیرلب گفت:
همه ی این حرف ها از گور پارمیدا بلند می شه.
خندیدم و گفتم:
می دونم.
باربد آهسته گفت:
تو که بلدی خرش کنی. یه کاری کن که ساکت شه.
شانه بالا انداختم و گفتم:
وقتی الان بهش نیازی ندارم برای چی خرش کنم؟ هر وقت بهش احتیاج داشتم می دونم چه جوری دلش رو به دست بیارم.
پوزخندی زدم و ادامه دادم:
وقتی من نباشم می ره سراغ اردلان. این جوری بهتر می شه. اگه نقشمون با آرتین نگرفت می تونیم از یه در دیگه وارد شیم.
باربد سرش را پایین انداخت و خندید.
بعد از کلاس بدون اینکه به پارمیدا و عسل نگاه بکنیم سوار ماشین آرتین شدیم و به سمت یکی از رستوران های معروف رفتیم. بعد از فوت شدن علی اولین بار که چنین با اشتها غذا می خوردم. برش سوم پیتذا را که برداشتم گفتم:
تعریف کن دیگه! نفهمیدیم چی شد.
آرتین نوشابه اش را روی میز گذاشت و گفت:
وقتی اردلان داشت از بوفه بیرون می اومد جلوشو گرفتم و دست دادم. احوال پرسی کردم و اون بهم تسلیت گفت. منم یه کم ابراز ناراحتی کردم. بعد بهش گفتم که برای اینکه از این ناراحتی در بیام پسرخاله ام می خواد برام یه مهمونی بگیره. گفتم که مطمئن نیستم بتونه جنس جور کنه. اگه نتونست می تونم رو تو حساب کنم؟ گفت باشه حرفی نیست. بهش گفتم اگه خواستم می تونه جنس رو توی دانشگاه تحویل بگیرم؟ گفت نه.
آهی کشیدم و با ناامیدی به باربد نگاه کردم. آرتین یک جرعه از نوشابه اش خورد و گفت:
بهش گفتم برای این می گم که ممکنه زیاد وقت نداشته باشم که بیام ازت بگیرم. گفت حرفش را نزن. نمی شه تو بیای از من جنس بگیری. می خوای منو جلو همسایه ها تابلو کنی؟ خودم برات می فرستم. منم گفتم نه! اگه بفرستی خونه مامانم اینا می فهمن. بعد پرسید چه قدر می خوام منم یه مقدار نسبتا بالایی گفتم. اونم گفت باشه. برات می یارم دانشگاه.
باربد گفت:
ای ول! پس می شه این جوری انداختش توی دام.
آرتین گفت:
ولی روی من حساب نکنید. اگه بگیرنش و بپرسن برای کی می خواستی جنس ببری و اون منو لو بده چی؟
باربد با کلافگی به صندلی تکیه داد. لبخندی شیطانی روی لب هایم نقش بست. باربد پرسید:
باز چی به فکرت رسیده؟
گفتم:
این مشکل یه راه حل خیلی ساده داره... پارمیدا!
بعد از سه تا بوق پارمیدا گوشی را برداشت. بلافاصله با کنایه گفت:
چه عجب!
آهی کشیدم و گفتم:
منتظر بودم تو اول زنگ بزنی. انتظار داشتم متوجه بشی که مرگ علی چه بلایی سر من اورده. انتظار داشتم تو همش کنارم باشی و... کنارم باشی و... بتونم به تو تکیه کنم. ولی تو هم مثل علی نامردی. تو هم تنهام گذاشتی. ازت این انتظار رو نداشتم. غم علی کم نبود که این کم محلی های توهم بهش اضافه بشه.
پارمیدا که کمی نرم شده بود گفت:
عزیزم خب من بهت زنگ می زدم ولی تو جواب نمی دادی.
صدایم را بلند کردم و گفتم:
زنگ می زدی؟ واقعا فکر کردی در شرایطی بودم که بتونم جواب تلفنات رو بدم؟ من احتیاج داشتم تو کنارم باشی. می خواستم پیشم باشی تا همه چی یادم بره. تو که می دونی وقتی دور و برمی دیگه توی این دنیا سیر نمی کنم. چرا تنهام گذاشتی؟ من فکر می کردم تو تنها دختری هستی که با معرفتی و دوستم داری. درست زمانی که بیشتر از همیشه بهت احتیاج داشتم تنهام گذاشتی.
پارمیدا گفت:
آرسام نمی دونم چی بگم. منم برای علی خیلی ناراحت شدم ولی واقعا نمی دونستم چی کار کنم. منم می خواستم پیشت باشم ولی نمی تونستم واکنش خانوادت رو حدس بزنم.
گفتم:
خانواده؟ من مهمم که چشم انتظارت بودم.
پارمیدا آهی کشید و گفت:
ببخشید ولی تو هم خیلی این چند روز بهم کم محلی کردی.
گفتم:
برای اینکه از دستت دلخور بودم... ولی... امروز دیگه طاقت نیوردم... دلم برات تنگ شده.
باربد زد زیر خنده. چشم غره ای بهش رفتم. خودم هم به خنده افتاده بودم. پارمیدا گفت:
منم دل تنگتم.
مکثی کردم و گفتم:
اگه دوستم داری بیا اینجا. الان بهت احتیاج دارم. مامانم اینا تا شب نمی یان.
پارمیدا بعد از مکثی گفت:
باشه میام. فعلا بای... بازم معذرت می خوام.
گفتم:
عیبی نداره. می دونی که من نمی تونم از دست تو ناراحت بشم. زود بیا عشقم. فعلا بای عزیزم.
تماس را که قطع کردم باربد گفت:
بابا تو دیگه کی هستی؟ در عرض سه دقیقه ماست مالیش کردی. همچین مزخرفاتی رو تو تمام عمرم نشنیده بودم.
از روی تخت بلند شدم و گفتم:
خودمم تا حالا همچین جملات تهوع آوری نگفته بودم. پاشید برید سر کار و زندگیتان. الان پارمیدا می یاد.
باربد و آرتین را بدرقه کردم. بعد یک لیست بلند و بالا برای مینا نوشتم و او را بیرون فرستادم. نیم ساعت بعد پارمیدا رسید. سعی کردم غم در چهره ام منعکس شود. پارمیدا که وارد خانه شد دستش را گرفتم و ثانیه ای بعد او را محکم در آغوش کشیدم. خنده ام گرفته بود ولی پارمیدا تحت تاثیر قرار گرفته بود. صورتش را با محبت بوسیدم. با دستانم صورتش را قاب کردم. لبخندی پر مهر بهش زدم و گفتم:
دلم برای این صورت زیبا تنگ شده بود.
پارمیدا که خوشحالی از چهره اش پیدا بود گفت:
منم دلم برات تنگ شده بود.
او را به اتاقم بردم. یک بسته ی کادو شده به دستش دادم. پارمیدا ذوق زده بسته را گرفت و گفت:
این کارا برای چیه؟
دستش را گرفتم و بوسیدم. باز او را در آغوش کشیدم و گفتم:
دوست داشتم خوشحالت کنم.
پارمیدا بسته را باز کرد و با دیدن گردنبند گرانبهایی که برایش خریده بودم خندید. او رو به روی آینه ایستاد. من گردنبند را از دستش گرفتم و پشتش ایستادم. گردنبند را به گردنش بستم. چشم های پارمیدا از خوشحالی درخشید. او را از پشت بغل کردم و صورتش را بوسیدم. توی آینه به صورت ذوق زده اش خندیدم و گفتم:
خیلی بهت می یاد.
پارمیدا به طرفم چرخید و گفت:
من اشتباه کردم... نباید تنهات می ذاشتم... این کارات شرمنده ام می کنه.
انگشتم را روی لب های سرخابیش گذاشتم. احساس کردم انگشتم رژی شد و چندشم شد ولی خودم را کنترل کردم و گفتم:
دیگه این حرف رو نزن. من اشتباه کردم که پای تلفن این طوری باهات حرف زدم.
پارمیدا دستم را گرفت و هر دو روی تخت نشستیم. دستم را دراز کردم و کلیپس بزرگ و مشکی رنگ را از موهای نقره ای پارمیدا باز کردم و گفتم:
می دونی که دوست دارم موهات رو دورت بریزی.
پارمیدا موهایش را دورش ریخت. بلافاصله خودش را برایم لوس کرد. سرش را روی سینه ام گذاشت. موهایش را نوازش کردم. در دل گفتم:
چه قدر این دختر بی جنبه س. منتظر به اشاره س.
گفتم:
هفته ی بعد پنجشنبه و جمعه به بهونه ی اسکی می خوام برم خونه ی خودم. باربدم نیست. بیا با هم باشیم.
پارمیدا گفت:
باشه. منم به مامان اینا می گم دارم می رم اسکی.
چند لحظه سکوت کردم. نمی دانستم چطور منظورم را بیان کنم. سرانجام گفتم:
بیا یه چیزی بزنیم که کل این دو روز رو با هم خوش باشیم.
پارمیدا سرش را بلند کرد و گفت:
یعنی مواد مصرف کنیم؟
اخم کردم و گفتم:
مواد نه! شیشه.
پارمیدا گفت:
بی خیال! معتاد می شیم.
با بی قیدی گفتم:
خب بشیم! مگه چه عیبی داره؟ شیشه که عوارض نداره. تا کی باید مراعات این حرف های مادربزرگی رو بکنیم؟ بیا با هم خوش بگذرونیم. بابا دنیا دو روزه. علی رو ببین! عمرش تمام شد و رفت. توی زندگیش چی فهمید؟ عمر من و تو ام همینطوره. معلوم نیست فردا باشیم. تا وقتی زندگی می کنیم باید حال کنیم.
چانه اش را گرفتم و سرش را رو به روی صورتم قرار داد. نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کردم و گفتم:
کی با یه بار مصرف معتاد می شه؟ دیگه این موقعیت برامون پیش نمی یادها! فوقش دو ماه دیگه به بهونه ی عید با هم چند روز تنها بشیم و شیشه بکشیم. کی این جوری معتاد می شه؟
پارمیدا گفت:
نمی دونم. می ترسم.
بوسیدمش و گفتم:
باشه هر جور تو بخوای.
پارمیدا سکوت کرد. می دانستم در عرض چند دقیقه متقاعد می شود. انتظارم طولی نکشید. چند دقیقه ی بعد پارمیدا سرش را بلند کرد و گفت:
باشه! ولی اگه خوش نگذشت دیگه نمی کشیم. اگه هم خوش گذشت می ذاریم برای عید.
سرش را بوسیدم و گفتم:
مرسی عزیزم. مهمون من هستی... فقط... من کسی رو جز اردلان نمی شناسم... اردلان که از من خوشش نمی یاد چون دوست پسر تو هستم. تو رو هم که نمی تونم بفرستم ازش جنس بگیری.
پارمیدا ابروهای باریکش را بالا برد و پرسید:
چرا؟
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
این قدر بی غیرتم؟
پارمیدا گفت:
چیزی نمی شه آرسام. اردلان خودش چند بار بهم گفت که هر بار چیزی خواستم بگم برام می فرسته دم خونه.
ابرو بالا انداختم و گفتم:
دم خونه که نمی شه دختر! اگر پیکش رو بگیرند چی؟ اون وقت مامانت اینام می فهمن.
پارمیدا پرسید:
پس چی کار کنیم؟
حالت خونسردی به خودم گرفتم و گفتم:
هیچی! بگو برات بیاره دانشگاه. کسی نمی فهمه که!
پارمیدا لبش را گزید. اخم کردم و گفتم:
تو که این قدر بچه مثبت نبودی.
پارمیدا گفت:
خب آخه... .
سعی کردم با پوزخندی که برلب داشتم به خاطر نگرانیش تحقیرش کنم. لپش را کشیدم و گفتم:
عیب نداره بچه مثبت! اصلا بی خیالش.
پارمیدا که از کلمه ی بچه مثبت بدش می آمد گفت:
اگه تو دانشگاه بگیرن... .
وقتی پوزخند روی لبم را دید کمی فکر کرد و گفت:
باشه.
دستش را گرفتم و او را به سمت خودم کشیدم. زیر گوشش زمزمه کردم:
دیگه به هیچی فکر نکن. مهم همین لحظه ست که با همیم.
رو به رویم آن دختر زیبا نشسته بود. موهای خرمایی رنگ صاف و بلندش از زیر شال مشکی رنگش بیرون ریخته بود. چشم های کشیده ی قهوه ای رنگش را آرایش ملایمی کرده بود. پوست صورتش را با لوازم آرایش کمی تیره کرده بود که بهش می آمد. آهنگ غم انگیزی می نواخت. آن طرف اتاق نشستم و گیتارم را در آوردم. نگاهی به نت هایم کردم. آهنگی را انتخاب کردم که وقتی می نواختم همه تحسینم می کردند. با صدایی نه چندان بلند شروع به نواختن کردم. سعی کردم حواسم را به آکوردها بدهم ولی پرنده ی خیالم به سمت آن دختر پرواز می کرد. وقتی آهنگ تمام شد سرم را بلند کردم و دیدم که دختر نگاهم می کند. مودبانه گفتم:
ببخشید! مزاحم تمرین شما شدم.
دختر سرش را به طرفین تکان داد و گفت:
نه! ... قشنگ می زنید. همین آموزشگاه کار می کردید؟ تا حالا شما رو ندیدم.
گیتار را روی پایم خواباندم و گفتم:
راستش دو سالی می شه که کلاس نمی رم. قبلا هم آموزشگاه (...) می رفتم. تعریف این آموزشگاه رو زیاد شنیده بودم ولی ساعت هایی که اینجا بهم وقت می دادند با کلاس های دانشگاهم تداخل داشت. این دفعه که زنگ زدم ظاهرا شانس آوردم.
دختر سرش را پایین انداخت و زیرلب گفت:
شانس!
در باز شد و مردی قدبلند با موهای جوگندمی وارد اتاق شد. من و دختر به احترامش ایستادیم. مرد جلو آمد و با من دست داد و گفت:
سلطانی هستم... شما باید آرسام ارجمند باشی.
با خوشرویی گفتم:
بله! خوشبختم.
او با دست مرا به نشستن دعوت کرد. بعد از من فاصله گرفت و گفت:
خب پانیذ! تمرین کردی؟
پانی سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و گفت:
بله!
سلطانی روی صندلی مخصوصش نشست و گفت:
خب! بزن ببینیم.
     
#7 | Posted: 15 Dec 2012 19:34
رمان نقاب عشق(5)
پانی خیلی مرتب سر جایش نشست و مشغول نواختن شد. من سرم را پایین انداخته بودم تا با سلطانی چشم تو چشم نشوم. با بی حوصلگی به آهنگ پانی گوش دادم. متوجه شدم که تازه کار است.با خوشحالی لبخندی زدم. با استعدادی که در نواختن گیتار داشتم می توانستم او را تحت تاثیر قرار بدهم.
سلطانی اشتباهات پانی را برایش توضیح داد. بعد رو به من کرد و گفت:
خب! آقای ارجمند... می تونم آرسام صدات کنم؟
با سر جواب مثبت دادم. نگاه خیره ی پانی را روی خودم احساس می کردم. نگاهش کردم. هیچ اثری از محبت در نگاهش وجود نداشت. نگاهش رنگ کنجکاوی داشت. قلبم در سینه فرو ریخت. با خودم فکر کردم:
نکنه منو شناخته ؟ شاید علی عکس منو نشونش داده.
افکار منفی را از ذهنم دور کردم. حواسم را به سلطانی دادم. کتاب هایی را که کار کرده بودم برایش نام بردم و نت هایم را نشانش دادم. سال ها بود که به صورت حرفه ای گیتار کار کرده بودم. با این حال نمی خواستم خودم را در حدی که بودم نشان بدهم. تعدادی از نت هایم را رو نکردم و چند تا از کتاب ها را نام نبردم. سلطانی ازم خواست که آهنگی را به دلخواه برایش بزنم. من هم آهنگی در حد متوسط انتخاب کردم و برایش زدم. باز هم نگاه خیره ی پانی را روی خودم حس کردم. حواسم پرت شد و قسمتی را اشتباه زدم ولی با اعتماد به نفس آهنگ را به پایان رساندم. سلطانی برایم دست زد و گفت:
جدا که عالی بود. به جز اون اشتباه کوچیک... .
لبخندی زد و من گفتم:
آخه خیلی وقته گیتار نزدم.
سلطانی مرا به سمت میز کارش راهنمایی کرد. ازم خواست که یکی از آهنگ ها را انتخاب کنم. من هم بعد از کمی فکر کردن و نگاه کردن به نت ها غمگین ترین آنها را انتخاب کردم. همه ی آن آهنگ ها را قبلا زده بودم. برایم ملال آور بود ولی حوصله نداشتم که آهنگ های جدید امتحان کنم. نمی خواستم پانی خودش را خیلی پایین تر از من ببیند. سلطانی یک دور آهنگ منتخبم را برایم زد و نکاتی را برایم توضیح داد. من هم که خوابم گرفته بود فقط سرم را تکان می دادم. سابقه نداشت آن قدر کم حرف بشوم ولی خواب آلودگی حوصله ی چندانی برایم باقی نگذاشته بود. بعد از آن سلطانی سراغ پانی رفت. من با بی حوصلگی آهنگ را تمرین می کردم. خنده ام گرفته بود. اگر فقط نیم ساعت تمرین می کردم می توانستم آن را بدون نقص بزنم. لازم نبود که برای تحویل آن سه روز صبر کنم. نگاهی دزدکی به پانی انداختم. با دقت به حرف های سلطانی گوش می کرد. به نظرم آمد به موسیقی علاقه مند باشد. از اینکه در مورد او اطلاعات بیشتری به دست می آوردم خوشحال بودم. وقتی کار سلطانی با او تمام شد پانی مشغول تمرین آهنگش شد. سلطانی به میزش تکیه داد و گفت:
خب آرسام چی شد که تصمیم گرفتی دوباره سراغ موسیقی بری؟
لبخندی زدم و گفتم:
نمی دونم... راستش این چند وقته خیلی تنها بودم و حس بدی نسبت به زندگی پیدا کرده بودم... یعنی هنوز هم خیلی ناامیدم و بیشتر لحظاتم به ناراحتی می گذره... وقتی موسیقی کار می کردم این حس رو نداشتم. برای همین دوباره به سمتش برگشتم که یه بار دیگه منو نجات بده.
کلاس که تمام شد پانی نگاهی بهم کرد و خیلی خشک گفت:
خداحافظ.
من با خوشرویی به او لبخند زدم و گفتم:
خدانگهدار.
وسایلم را جمع کردم. سلطانی به شانه ام زد و پرسید:
روز اول چطور بود؟
لبخند زدم و گفتم:
خوب! ... فکر می کنم پانیذ خانوم از من خوششون نیومد.
سلطانی آهی کشید و روی صندلیش نشست. نگاه اندوهناکی بهم کرد و گفت:
راستش... پسری به اسم علی قبلا جای تو به این کلاس می یومد.
قلبم با شنیدن اسم علی در سینه فرو ریخت. سلطانی ادامه داد:
خیلی پسر ماهی بود. او و پانیذ به هم علاقه داشتند ولی... یه ماه پیش علی فوت شد... پانیذ دوست داره وقتی به اون صندلی نگاه می کنه علی رو ببینه... بهش فرصت بده که با این موضوع کنار بیاد.
سرم را به نشانه ی درک کردن تکان دادم. خداحافظی کردم و از اتاق بیرون آمدم. منشی آموزشگاه با لبخندی تصنعی ازم خداحافظی کرد و وارد اتاق شد. کمی خودم را به در اتاق نزدیک کردم و شنیدم که منشی می گفت:
اگه پسر خوبی نیس کلاسش را عوض کنم... نمی خوام پانی دوباره ضربه بخوره.
سلطانی گفت:
نه! پسر خوب و نجیبیه.
خنده ام گرفت. سلطانی خواب آلودگیم را پای نجابتم گذاشته بود. داشتم با خنده از آموزشگاه خارج می شدم که چشمم به صندلی ای افتاد که تا چند لحظه پیش رویش نشسته بودم. صندلی ای که تا یک ماه پیش علی روی آن می نشست. غمی عظیم به سراسر وجودم چنگ زد. احساس کردم که علی را می بینم که روی آن نشسته است. سرش را پایین انداخته و گیتار مشکی رنگش را در دست دارد. موهای مشکی خوش حالتش توی پیشانیش ریخته و با حالتی غمگین به نت هایش خیره شده است. نگاهم را به زمین دوختم و گفتم:
انتقامت رو می گیرم علی... قول می دم.
مصمم تر شدم. از آموزشگاه خارج شدم و سوار ماشینم شدم. سر خیابان که رسیدم پانی را دیدم. آهنگ متالی که گذاشته بودم را خاموش کردم. آهسته جلوی پایش ترمز کردم. پانی نگاهی شگفت زده به ماشینم کرد. شیشه را پایین دادم و مودبانه گفتم:
اجازه بدید برسونمتون.
پانی لبخندی تصنعی زد و گفت:
ممنون. با تاکسی می رم.
من هم لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
هر طور میلتونه. فعلا خداحافظ.
شیشه را بالا کشیدم و با سرعت کم به راه افتادم. در آینه دیدم که پانی محو تماشای ماشینم است. لبخندی پیرزومندانه زدم و گفتم:
دختر کوچولو بالاخره رامت می کنم.
پایم را با حالتی عصبی تکان می دادم و مشغول بازی با کامپیوتر بودم. در باز شد و بابام وارد شد. دستش را از پشت روی شانه هایم گذاشت و گفت:
خوشحالم که می بینم بهتری.
پوزخندی زدم. نمی دانست در دلم چه غوغایی به پاست. نمی دانست که حس انتقام جویی چگونه روحم را تسخیر کرده است. بابام گفت:
اینکه تصمیم گرفتی دوباره گیتار بزنی خیلی خوبه. خوشحالم که دوباره دانشگاه می ری.
شانه ام را فشرد و گفت:
خوشحالم که این قدر قوی هستی.
بابا در اتاق را باز گذاشته بود و به خوبی می توانستم صدای داد و بیداد آروشا و مامانم را بشنوم. با کلافگی به سمت اتاق آروشا رفتم. در اتاقش را با خشونت باز کردم و فریاد زدم:
وای! باز چطونه؟
مامانم گفتم:
هیچی عزیزم! تو به کارت برس.
آروشا با عصبانیت فریاد زد:
تو بهش بگو که نینا چطوریه.
با تعجب پرسیدم:
نینا کیه؟
آروشا گفت:
همون دوستم که توی کنسرت دیدی. همونی که موهای مشکی لخت داشت.
یادم آمد. رو به مامان کردم و گفتم:
دختر خوبی بود. یه چیز تو مایه های همین آروشا بود.
آروشا گفت:
مامان نمی ذاره برم خونشون. هفته ی بعد پنجشنبه مامان اینا می خوان برن میگون و شب می مونن. من شنبه امتحان دارم. می خوام برم پیش نینا و شب بمونم.
مامان چشم غره ای به او رفت و گفت:
تو اول منو راضی کن که اونجا بری بعد حرف شب موندن رو بزن.
من با بی حوصلگی گفتم:
بذار بره. نینا دختر خوبیه. خودم می رم دنبالش و می یارمش.
مامان نگاهی نگران به من کرد و گفت:
مطمئنی؟
با سر جواب مثبت دادم. آروشا گفت:
به من که اعتماد نداری ولی حرف آرسام برات آیه ی قرآنه.
مامان چشم غره ای به او رفت و از اتاق خارج شد. به آروشا گفتم:
برو سر درست دیگه! این قضیه هم حل شد.
به اتاقم برگشتم و در را بستم. کامپیوتر را خاموش کردم و خودم را روی تخت انداختم. موبایلم زنگ زد. پارمیدا بود. جواب دادم:
سلام عزیزم.
پارمیدا که خوشحالی را می شد از صدایش خواند گفت:
سلام عشقم. چطوری؟
سعی کردم لحنم را ملایم کنم. گفتم:
خوبم . تو خوبی؟
پارمیدا گفت:
من خوبم. یه خبر خوب. اردلان فردا برام اونا رو می یاره.
خندیدم و گفتم:
ای ول! آفرین دختر! قربونت برم که همه کاری از دستت بر می یاد.
پارمیدا گفت:
من برای تو هر کاری می کنم.
گفتم:
فردا دوست داری برای ناهار کدوم رستوران ببرمت؟
پارمیدا با خوشحالی گفت:
همون جایی که می دونی دوست دارم.
در دل گفتم:
باز می خواد منو سرکیسه کنه. به همین خیال باش.
گفتم:
پس فردا می ریم اونجا و برای آخر هفته مون برنامه ریزی می کنیم... من باید برم برای شام. فردا دیر نکنی ها! ... خداحافظ عسلم.
تماس را قطع کردم و به باربد زنگ زدم. گوشی را که برداشت از سر و صدایی که می آمد فهمیدم خیابان است. گفتم:
الو! فردا اردلان جنس ها رو می یاره.
باربد گفت:
خیلی خب! به نظرت کی رو مسئول خبرچینی کنیم؟
شانه بالا انداختم و گفتم:
به نظرم اگه من نباشم بهتره.
باربد گفت:
اِه؟ بچه زرنگ بازی؟
گفتم:
خب این جوری پارمیدا فکر می کنه با اون مشکل داشتم نه اردلان.
باربد گفت:
خب فکر کنه!
کمی فکر کردم و گفتم:
به عسل بگو که بره بگه.
باربد گفت:
آرسام! قضیه رو پیچیده نکن. برو بگو و برای همیشه شر پارمیدا و اردلان رو از سرت کم کن.
عصبانی شدم و گفتم:
ای بابا! اون وقت اردلان با من چپ می یوفته. می دونی که بالاخره می فهمه کی خبرچینی کرده.
باربد گفت:
فهمیدم کی باید بره بگه... بهاره!
******
تنها روی نیمکت نشسته بودم و برفی که آرام آرام روی شانه هایم می نشست نگاه می کردم. آن نیمکت، نیمکت محبوب بهاره بود. نگاهم به آسمان خاکستری و برفی که از دل آن به زمین می آمد بود. احساس کردم کسی کنارم نشست. سرم را چرخاندم. بهاره بود. او که این چند وقت دنبال فرصتی بود تا سر صحبت را با من باز کند از اینکه می دید تنها هستم خوشحال شد. گفت:
سلام آقای ارجمند.
رو به او کردم. چهره ای غمگین به خودم گرفتم و گفتم:
سلام خانم معرفتی.
بهاره گفت:
این چند وقت خیلی ناراحت و گرفته بودید.
اول سکوت کردم. بعد آهی کشیدم و گفتم:
از بچگی با علی دوست بودم... هیچی رو از هم مخفی نمی کردیم... مثل دو تا برادر بودیم... قرار بود تا آخرش با هم باشیم... ولی... اون وسط راه منو بین چیزهایی تنها گذاشت که خاطرش رو برام زنده می کنه... این دانشگاه... دوستام... از همه چی بدم می یاد. همه چی منو یاد اون می اندازه.
بهاره گفت:
آقای مومنی خیلی پسر خوب و با شخصیتی بودن. تسلیت می گم.
لب هایم را روی هم فشردم و گفتم:
چیزی که بیشتر از همه عذابم می ده این که اون رازش رو بهم نگفت... می تونستم کمکش کنم... موقع مرگش فهمیدم.
پوزخندی زدم و گفتم:
حالا اون رفته و قاتلش باید جلوی من رژه بره.
سرم را میان دست هایم گرفتم و گفتم:
لعنت به این زندگی!
بهاره با تعجب پرسید:
قاتل؟
سر تکان دادم و گفتم:
بله! اردلان بهش قرص داده بود... نمی دونم علی می دونست چیه یا نه... نمی دونید چه حالی می شم وقتی اردلان رو می بینم که راحت و آزاد این طرف و اون طرف می ره و به بچه ها قرص و دارو می فروشه. به بهونه ی اینکه این قرص ها حافظه رو بیشتر می کنه... امروز هم جنس اورده... از طرفی می خوام برم لوش بدم که دستش از این بچه ها کوتاه بشه از طرفیم دلم براش می سوزه. نمی دونم چرا!
بهاره قیافه ی حق به جانبی گرفت و گفت:
دل سوزی چرا؟ بچه های مردم و به کشتن می دن اون وقت شما براش دلسوزیم می کنید؟
شانه بالا انداختم و گفتم:
مجازات عادلانه ای نیست که از دانشگاه اخراج بشه... حراست حرف منو قبول نمی کنه.
نگاهی زیرچشمی به او کردم و گفتم:
می شه شما بهشون گزارش بدید؟
بهاره با تعجب پرسید:
چرا من؟
سرم را پایین انداختم و گفتم:
چون شما ظاهر موجه تری دارید. حرف شما رو قبول می کنن. اگه من بگم فکر می کنن به خاطر خصومت شخصی دارم این حرفا رو از خودم در می یارم.
بهاره گفت:
این که ربطی به ظاهر نداره.
در دل گفتم:
ای بابا! نشسته داره با من بحث عقیدتی می کنه.
کوتاه گفتم:
همه مثل شما نیستن. بعضی ها همه چیز رو در ظاهر خلاصه می کنن.
بهاره دودل بود. آهی کشیدم و سرم را محکم چسبیدم و آهسته گفتم:
این میگرن لعنتی!
بهاره وحشت زده پرسید:
حالتون خوبه؟
گفتم:
خوبم... نگران نباشید... ببخشید که مزاحمتون شدم... مرسی که به درد و دلم گوش دادید... آروم تر شدم.
بهاره که حال به ظاهر خرابم را دید گفت:
آقای ارجمند! اسم فامیل اردلان چیه؟ من الان کلاس ندارم. می رم حراست.
سعی کردم خوشحالیم توی صورتم منعکس نشود. غم را به صورتم راندم و گفتم:
عباسی... فقط به خاطر بقیه ی بچه ها این حرف رو زدم... نمی خوام کسی راه علی رو بره.
بهاره سر تکان داد و گفت:
می دونم.
وقتی بهاره رفت جست و خیزکنان به سمت باربد رفتم. باربد توی دانشکده بود و بی هدف توی راهروها می گشت. با دیدن من خندید و گفت:
مخشو زدی؟
سرم را گرفتم و گفتم:
آخ میگرنم!
باربد خندید و گفت:
خیلی فیلمی!
خندیدم و گفتم:
نه بابا! دختره خیلی ساده س.
با خنده و شوخی به سمت بوفه رفتیم. در راه پارمیدا را دیدیم. لبخندی بهش زدم. پارمیدا به سمتمان آمد و در گوشم گفت:
دارم می رم پیش اردلان.
به ابرو اشاره به باربد کردم و گفتم:
نمی تونم بات بیام. ببخشید.
پارمیدا گفت:
نیای بهتره. اردلان از تو خوشش نمی یاد.
لبخندی بهم زد و رفت. باربد گفت:
بعدا جواب این دخترها رو چی می خوای بدی؟
خندیدم و گفتم:
فعلا این شکلی می گذرونیم.
باربد پرسید:
با پانی چطور پیش می ری؟
گفتم:
بد! از من خوشش نمی یاد.
باربد پوزخندی زد و گفت:
خدا رو شکر! بالاخره یکی پیدا شد که از تو بدش بیاد. بعضی وقت ها فکر می کنم عسل هم از تو خوشش می یاد.
لبخندی زدم و گفتم:
کیه که من رو ببینه و عاشقم نشه؟
باربد گفت:
داداش دست ما رو هم بگیر.
چشمکی بهش زدم و گفتم:
ما که هرچی داریم از شماست.
     
#8 | Posted: 15 Dec 2012 19:35
رمان نقاب عشق(6)
خنده کنان به بوفه رفتیم. لیوان نسکافه ام را روی میز گذاشتم و گفتم:
پنجشنبه مامانم اینا می رن میگون. می یای خونمون؟
باربد سرش را به نشانه ی جواب منفی تکان داد و گفت:
می رم خونه خاله م.
خندیدم و گفتم:
اه؟ می ری خونه خاله کوچولو؟ آخی! می ری با دختر خاله ها عروسک بازی کنی؟
باربد اخمی کرد و گفت:
زهرمار! خاله م مریضه. می رم دیدنش.
لیوان خالی را مچاله کردم و گفتم:
آرتین کجاست؟ نکنه رفته مارو لو بده؟
باربد خندید و گفت:
نه بابا! کسی خونشون نبود با ساناز رفتن اونجا. دانشگاه نمی یان امروز.
گفتم:
دماغت دوباره داره خون می یاد.
باربد با عجله بینیش را پاک کرد و گفت:
تو یادت می یاد که من مشتی چیزی خورده باشم؟ چرا این جوری شده دماغم؟
شانه بالا انداختم. با بی قراری به ساعتم نگاه کردم. کمی از چیپس و پنیر باربد خوردم. دیدم که عسل به تنهایی وارد بوفه شد. نگاهی معنادار به باربد کردم. باربد شانه بالا انداخت. عسل به سمت ما آمد. کنار باربد نشست. دیدم که رنگش پریده است. خیالم راحت شد که نقشه ام درست پیش رفته است. عسل گفت:
پارمیدا و اردلان رو بردن حراست.
اخمی مصنوعی کردم. باربد مخفیانه چشمکی به من زد و از عسل پرسید:
چرا؟
عسل شانه بالا انداخت و گفت:
خودم هم گیج شدم. نمی دونم.
تا ظهر این خبر مثل توپ در دانشگاه صدا کرد. در حالی که لبخندی پیروزمندانه روی لب داشتم به دنبال باربد وارد کلاس شدم. سرم را به نشانه ی تشکر برای بهاره تکان دادم و آخر کلاس نشستم. صدای زمزمه ی بچه ها را می شنیدم که در مورد این اتفاق صحبت می کردند. باربد در گوشم گفت:
ای ول! این از اردلان. حالا دیگه نوبت اصل کاریه. پانی رو می گم.
چشمکی بهش زدم و گفتم:
زمان می بره ولی نشد نداره.
عسل کنار من نشست و گفت:
مثل اینکه می خوان اخراجشون کنن.
پرسیدم:
برای چی؟
عسل لبش را گزید و گفت:
اردلان برای پارمیدا مواد اورده بود.
باربد سوتی کشید. عسل با مشت روی میز کوبید و گفت:
صد بار به پارمیدا گفتم که از این غلطا توی دانشگاه نکن.
نگاهی متعجب به باربد کردم. رو به عسل کردم و پرسیدم:
مگه چند بار از این کارا کرده بود؟
عسل گفت:
اردلان براش می اورد. صد بار گفتم که توی دانشگاه نکنید. تو گوشش نرفت. یه بار یکی از بچه های حراست دید و به پارمیدا تذکر داد.
پوزخندی زدم و گفتم:
ظاهرا اردلان و پارمیدا از اون چیزی که فکر می کردم صمیمی تر بودن.
عسل با تعجب پرسید:
برای پارمیدا ناراحت نیستی؟
شانه بالا انداختم و گفتم:
برای چی باید برای کسی ناراحت باشم که بهم خیانت کرده؟
استاد آمد و عسل دیگر چیزی نگفت.
کلاسمان که تمام شد عسل مثل کنه به باربد چسبید و گفت که می خواهد خانه مجردی ما را ببیند. من هم سردرد را بهانه کردم و به خانه رفتم. احتیاج داشتم با باربد حرف بزنم ولی می دانستم عسل او را تا شب ول نمی کند. دوست نداشتم پارمیدا اخراج بشود. فکر می کردم فقط بهش اخطار بدهند. با این حال با بی قیدی شانه بالا انداختم و در دل گفتم:
حقشه! بار اولش که نبود!
وارد اتاق شدم و با خوشرویی سلام کردم. پانی نگاهی بی تفاوت از بالای نت هایش بهم کرد و سلام گفت. نشستم و بی توجه به پانی آهنگم را تمرین کردم. آقای سلطانی وارد شد و بیشتر از همیشه تحویلم گرفت. وقتی آهنگم را تحویل دادم تشویقم کرد و بهم گفت:
توی این چند جلسه خیلی پیشرفت کردی. پسر باهوشی هستی.
محجوبانه لبخند زدم. سلطانی گفت:
راستش ما قراره یه کنسرتی برگذار کنیم. پانیذ شما که در جریان هستی!
پانی با سر جواب مثبت داد. سلطانی گفت:
حالا که علی نیست من فکر می کنم بهتره آرسام جای خالی اونو پر کنه.
نمی دانستم خوشحال باشم که دارم به پانی نزدیک می شوم یا ناراحت باشم که قرار است جای علی را بگیرم. سلطانی گفت:
نظرت چیه؟
و مشتاقانه بهم لبخند زد. شانه بالا انداختم و با فروتنی گفتم:
آخه من تازه کارم. خیلی کارم خوب نیست.
سلطانی گفت:
کارت که خیلی خوبه. نسبت به اینکه جلسه ی چهارمت هست خیلی خوب راه افتادی.
سر تکان دادم و گفتم:
اگه نظر شما اینه من مخالفتی ندارم. خوشحال می شم همکاری کنم.
آن روز سلطانی من را در گروهی قرار داد که پانی هم بود. سلطانی دو تا از آهنگ هایی که باید برای کنسرت می زدیم را بهم داد تا تمرین کنم. قیافه ی پانی نشان می داد که از پیوستن من به گروه راضی نیست. برای همین وقتی کلاس تعطیل شد و سلطانی بیرون رفت تا سیگار بکشد به سمت پانی رفتم و گفتم:
ببخشید! می تونم چند لحظه باهاتون صحبت کنم؟
پانی با بی حوصلگی گفت:
نمی شه. الان اینجا کلاسه.
شانه بالا انداختم و گفتم:
باشه. بیرون کلاس صحبت می کنیم.
پانی با کلافگی پرسید:
خیلی واجبه؟
خیلی محکم گفتم:
آره.
و زودتر از او از آموزشگاه خارج شدم. چند دقیقه منتظر ماندم تا پانی هم از آموزشگاه بیرون آمد.
شب شده بود. دانه های درشت برف روی شانه ام می نشست. نگاهی به پانیذ کردم. از صورت درهم رفته اش مشخص بود که سردش است. پالتوی قهوه ای نازکی به تن داشت که خیلی بهش می آمد. در دل گفتم:
این دختر کوچولو واقعا خوشگله!
حالتی جدی به خودم گرفتم و پرسیدم:
شما با من مشکلی دارید؟
پانی سرش را به طرفی دیگر برگرداند و گفت:
نه!
با لحن خشکی گفتم:
می شه مثل بچه های دوازده سیزده رفتار نکنید و وقتی باهاتون صحبت می کنم توی چشمام نگاه کنید؟
پانی با تعجب نگاهم کرد و گفت:
بچه؟
گفتم:
خب آره! رفتارت شبیه بچه هایی می مونه که با آدم قهر می کنن.
جلوتر رفتم و بهش گفتم:
سلطانی یه چیزهایی در مورد همکلاسی قبلیت بهم گفته. من توی این ماجرایی که پیش اومده بی تقصیرترین آدم دنیام. بهتره توی رفتارت تجدیدنظر بکنی. یا من رو به عنوان همکلاسی جدیدت قبول کن یا کلاست رو عوض کن.
پشتم را به او که با تعجب مرا نگاه می کرد کردم و سوار بنزم شدم. ماشین را روشن کردم و دنده عقب رفتم. چند متر آن طرف تر ماشین را نگه داشتم و از سوپر مارکت یک بسته سیگار خریدم. به ماشین تکیه دادم و مشغول سیگار کشیدن شدم. در دل گفتم:
این دختره فکر می کنه کیه؟ صد تا از این خوشگل ترش رو پیچوندم. فکر می کنه مالیه!
با عصبانیت سیگار دومم را روشن کردم. کمی اعصابم آرام گرفت. با خودم فکر کردم:
نکنه تند رفته باشم؟
بعد به خودم دلداری دادم و در دل گفتم:
نه! حالا می فهمه که بهش نظری ندارم. بعدش کم کم بهم توجه می کنه. دخترها وقتی می رن توی این توهم که کسی دوستشون داره کم محلی می کنند و طرف رو نادیده می گیرن.
انگشت های دستم یخ کرده بود. یاد مامانم افتادم که همیشه اصرار می کرد دستکش دستم کنم ولی من از دستکش متنفر بودم. سیگار سوم را روشن کردم. چشم هایم را تنگ کردم و پانی را دیدم که انتهای کوچه ایستاده است. سیگار را زیر پایم خاموش کردم و زیرلب گفتم:
ببین منو مجبور به چه کاری کردی علی!
سوار ماشین شدم و به سمت پانی رفتم. شیشه را پایین دادم و با اخم گفتم:
بفرمایید برسونمتون. توی این برف تاکسی گیر نمی یاد.
پانی قدری این پا اون پا کرد و بعد در ماشین را باز کرد. نتوانستم جلوی پوزخند صدادارم را بگیرم. دخترها را خوب می شناختم. می دانستم که پانی تا قبل از حرف های آن شبم فکر می کرد بهش نظر دارم. با زدن آن حرف ها متوجه شده بود که بهش به چشم یک همکلاسی نگاه می کنم و به این ترتیب حاضر شده بود سوار ماشینم بشود. پرسیدم:
خونتون کجاست؟
پانی سرش را در یقه اش فرو برد و گفت:
فرمانیه.
بخاری را روشن کردم و به راه افتادم. پانی گفت:
ببخشید بهتون زحمت دادم.
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
زحمتی نیست. خیلی از خونه ی خودمون دورتر نیست.
ضبط را روشن کردم. آهنگ ملایم و بی کلامی گذاشتم. بدون حرف ماشین را می راندم. توی ترافیک گیر کردیم. پانی هر از گاهی نگاهی به من می کرد ولی من اصلا نگاهش نمی کردم. می دانستم برای اولین بار است که من را زیر نظر گرفته است و احتمالا در ذهنش ظاهر و اخلاقم را نقد می کند. ولی من هیچی نمی گفتم. بهش فرصت دادم که فکر کند. نگاهش هم نمی کردم. اخم را از چهره ام زدودم. نمی خواستم بداخلاق به نظر بیایم. پانی بالاخره طاقت نیاورد و پرسید:
هنوز از دست من عصبانی هستید؟
نیم نگاهی بهش کردم و گفتم:
نه!
پانی گفت:
ببخشید! رفتارم دست خودم نبود. راستش... بعد علی زیاد دل و دماغ سر کلاس اومدن رو ندارم... نمی دونم چه طور توضیح بدم.
کمی فکر کردم. دنبال جمله ای مناسب می گشتم. حرفش را درک می کردم. یاد خاطرات دوران کودکی و نوجوانیم افتادم. در دل گفتم:
چه چیزی بهتر از یک داستان واقعی!
آهی کشیدم و گفتم:
لازم نیست توضیح بدید. می دونم چی می گید...راستش... من از ده سالگی پیانو می زدم. یه دختری توی کلاسمون بود که دو سال ازم کوچک تر بود... من خیلی دوستش داشتم... اولین باری بود که همچین احساسی رو نسبت به جنس مخالف تجربه می کردم... توی پیانو زدن خیلی پیشرفت می کردم. حتی تصمیم داشتم یه روز پیانیست بزرگی بشم. دیگه درس و تفریح برام معنی نداشت... همه ی عشقم این بود که تمرین کنم و کلاس برم.
مکثی کردم. تصویر کلاس موسیقی و پیانوی قهوه ای رنگ کلاسمان پیش چشمم جان گرفت. آن دختر مو طلایی و چشم آبی را یاد آوردم. بی اختیار لبخند زدم. در دل گفتم:
چه قدر اون روزا با این روزا فرق می کنه.
خودم هم باورم نمی شد که آن پسر ده ساله ی عاشق پیشه همین آرسام بازیگر و بی احساس باشد. انگار تازه داشتم می دیدم که چه قدر عوض شده ام. باز به یاد آن دختر با آن موهای فرفری و طلایی افتادم. برق چشم های آبیش و لبخند پر مهر و محبتش را به خوبی به یاد داشتم. تصویر آن روزها پیش چشمم جان گرفت. دیدم که او پشت پیانوی قهوه ای نشست و پیراهن آبی آسمانیش را روی صندلی مرتب کرد. بعد نت هایش را مرتب کرد. شروع کرد به نواختن. نور آفتاب یک ظهر تابستانی چشم هایم را می زد. دختر پشت به من بود و نوای خوش سازش من را غرق لذت کرده بود. ناگهان تصویر آن دختر محو شد. لبخند روی لبم خشکید. انگار همه جا تاریک شد. به همان شب تاریک و بارانی برگشتم. کنار دختری نشسته بودم که باعث مرگ دوستم شده بود. به دست هایم نگاه کردم. انتظار داشتم دست های یک پسر ده ساله را ببینم ولی دست های پسری جوان را دیدم که به فرمان ماشین چنگ زده بود. از شیشه ی ماشین که قطرات باران روی آن نشسته بود به ماشین های اطرافم نگاه کردم. آهی کشیدم و گفتم:
وقتی دیگه کلاس نیومد منم دیگه از پیانو زدن خوشم نیومد... بعد یه مدت هم ولش کردم. الان می فهمم که هیچ وقت به پیانو علاقه نداشتم. به اون دختر علاقه داشتم.
چند لحظه ای سکوت برقرار شد. تلاش کردم که باز آن دختر را به یاد آورم ولی موفق نشدم. پانی پرسید:
چرا دیگه کلاس نیومد؟
شانه بالا انداختم و گفتم:
هیچ وقت نفهمیدم.
پانی مکثی کرد و سرش را پایین انداخت. گفت:
خیلی بده که آدم از کسی که دوستش داره جدا بشه... این که بفمه دیگه به هم تعلق ندارن خیلی سخته... ولی هیچ چیز سخت تر از این نیست که کسی رو که دوستش داری از دست بدی... هنوز باورم نمی شه علی دیگه نیست.
انگشتانم را محکم به فرمان قفل کردم و دندان هایم را روی هم فشردم. در دل گفتم:
ببین چه فیلمی بازی می کنه.
نفسی به نسبت عمیق کشیدم و سعی کردم عصبانیتم را کنترل کنم. پرسیدم:
چی شد که فوت شد؟
پانی گفت:
خودکشی کرد.
می ترسیدم انقباض عضلات فکم دستم را رو کند. در دل گفتم:
آروم باش پسر! تو که بازیگر خوبی بودی. چرا این قدر زود کنترلت رو از دست می دی؟
پرسیدم:
می تونم بپرسم چرا؟
مطمئن نبودم که بخواهم جواب پانی را بشنوم. پانی گفت:
نمی دونم. اون خیلی حساس و احساساتی بود. زیاد صحبت نمی کرد ولی از موقعیتی که داشت خیلی رنج می کشید. یکی دو هفته قبل از خودکشیش فهمیدم که مواد مصرف می کنه. نتونستم با این موضوع و رفتارهای عجیبش کنار بیام. وقتی خودش رو کشت ما قهر بودیم... این خیلی عذابم می ده.
خیلی سخت می تونستم خودم را در برابرش کنترل کنم. بدنم از خشم داشت به لرزه در می آمد. لحظه ای که علی را آن طور آشفته در خانه اش دیده بودم پیش چشمم آمد. دندان هایم را روی هم می ساییدم و سعی می کردم روی هدفم متمرکز شوم. با خودم گفتم:
این بحث رو تموم کن.
بدون اینکه به پانی نگاه کنم گفتم:
ببخشید ناراحتتون کردم... می تونم سیگار بکشم؟ راستش ترافیک منو عصبی می کنه.
پانی گفت:
هرجور راحتید.
پک دوم را که به سیگار زدم آرام شدم. ذهنم کمی باز شد. در دل گفتم:
علی! چرا بهم نگفتی که مواد مصرف می کردی؟ اصلا جدا مصرف می کردی؟ بعضی وقت ها حس می کنم هیچی در موردت نمی دونم.
سیگار را که تا ته کشیدم دوباره به همان آرسام همیشگی برگشتم. پرسیدم:
این گروهی که برای کنسرت توش هستیم چند نفره ست؟
پانی که از تغییر موضوع صحبت خوشحال شده بود گفت:
چهار تا دختریم چهار تا پسر. بچه های خوبی هستند. حالا شنبه می بینینشون.
سر تکان دادم. این بار پانی سر صحبت را باز کرد و پرسید:
دانشجوی چه رشته ای هستید؟
گفتم:
معماری.
پانی سر تکان داد و گفت:
منم رشته ام ریاضیه. از معماری خوشم می یاد.
لبخند زدم و گفتم:
ان شاءالله همکار می شویم.
پانی لبخند زد. در دل گفتم:
بالاخره این دختره رو آدم کردم. ای خدا! تازه اول کارم که!
یک ربع بعد پانی را رساندم و با خوشرویی ازش خداحافظی کردم. خوشحال بودم که بالاخره با او هم کلام شده بودم. به خانه که رسیدم بدون اینکه شام بخورم به اتاقم رفتم و خودم را روی تخت انداختم. گوشی موبایلم را برداشتم و به باربد زنگ زدم. خمیازه کشان گوشی را برداشت. پرسیدم:
عسل رفت؟
باربد گفت:
آره یه ساعت پیش رفت. کلاس چطور بود؟
برایش تعریف کردم که چطور پانی را به طرف خودم جلب کرده ام. باربد گفت:
دختری پیدا نمی شه که تو قاپش رو نزنی.
     
#9 | Posted: 15 Dec 2012 19:35 | Edited By: shirin2520
رمان نقاب عشق(7)
کتم را از تنم در آوردم و گفتم:
ما اینیم دیگه! از پارمیدا چه خبر؟
باربد گفت:
نمی دونم. عسل که دوست صمیمیشه تا یه ساعت پیش آویزون من بود و عین خیالش نبود.
گفتم:
نمی خواستم اخراج شه.
باربد گفت:
ناراحت نباش. دیدی که عسل چی گفت! پارمیدا تمام این مدت از اردلان جنس می گرفته. اونم ما رو سیاه کرده بود.
خندیدم و گفتم:
پس فقط من نیستم که این قدر فیلمم.
باربد گفت:
نه داداش! هیچکس به اندازه تو فیلم نیست.
خندیدم و خستگی را بهانه کردم و تماس را قطع کردم. لباسم را عوض کردم و خودم را توی پتو پیچیدم. داشتم نخ دندان می کشیدم که عسل زنگ زد. جواب دادم. عسل گفت:
آرسام! پاشو بیا اینجا! مامانم اینا نیستن امشب.
با تعجب گفتم:
یه ساعت پیش از پیش باربد اومدی. راضی نشدی؟
عسل با شیطنت گفت:
هیچکس به جز تو منو راضی نمی کنه.
در دلم گفتم:
خفه بابا!
گفتم:
نمی تونم. خوابم می یاد. باشه برای یه شب دیگه... راستی! فردا کسی خونه نیست. فردا بیا اینجا.
عسل گفت:
فردا منو نپیچونی ها!
گفتم:
نه عزیزم این حرفا چیه؟
عسل پرسید:
برای پارمیدا ناراحتی؟
خندیدم و گفتم:
پارمیدا؟ تا وقتی تو رو دارم چرا باید به پارمیدا فکر کنم؟
عسل که راضی شده بود گفت:
باشه. فردا می بینمت. می بوسمت عزیزم. فعلا بای.
تماس را که قطع کردم سر جایم دراز کشیدم. صدای دعوای مامانم و آروشا را می شنیدم. با خودم فکر کردم:
پس کی دعواهای این دو تا تموم می شه؟
به اتاق آروشا رفتم. آروشا پاهایش را بغل کرده بود و روی تخت نشسته بود. مامانم با کلافگی به من نگاه کرد. پرسیدم:
باز چی شده؟
آروشا با چشم های پر از اشک گفت:
نمره ام کم شده... همین.
مامانم فریاد زد:
همین؟ دختری که همیشه نمره ی بیست می گرفت الان این قدر وضعیت درسیش خراب شده که من رو از طرف مدرسه خواستن.
آروشا گفت:
خسته شدم. به خدا خسته شدم... از این گیر دادن های تو خسته شدم. زندگیم شده فقط درس... دارم دیوونه می شم. به خدا از این خونه و در و دیواراش متنفرم. همه ی زندگیم رو بدون هیچ تفریحی بین همین دیوارا گذروندم. دیگه به این جام رسیده.
با دست های لرزانش به گردنش اشاره کرد. مامانم گفت:
انتظار داری چی کارت کنم؟ ولت کنم که هر کاری می خوای بکنی؟
آروشا گفت:
چطور آرسام می تونه؟
مامانم گفت:
آرسام پسره... فرق می کنه. این جامعه برای دخترها امن نیست. تو یه چیزی بگو.
مامانم با حالتی طلب کارانه در برابرم ایستاد. آروشا گفت:
آرسام! یه چیزی بهش بگو. نمی ذاره برم خونه ی نینا. می گه درست بد شده به خاطر اینه که با این نینا صمیمی شدی.
مامانم گفت:
بابا من این دختره رو نمی شناسم. چطوری بذارم تو بری شب اونجا بخوابی؟ آرسام تو که توی این جامعه هستی و از همه چیز خبر داری قضاوت کن.
در حالی که به سمت در می رفتم تا از اتاق خارج بشم گفتم:
بذار بره. دختر خوبیه. من دیدمش... شما هم خیلی سخت می گیری مامان جان!
مامانم نگاهی پر شک و تردید به آروشا کرد. من گفتم:
مسئولیتش با من! راست می گه دیگه! هیچ وقت فکر نکردی که بد شدن درسش به خاطر این همه سخت گیری و فشار عصبیه؟ بیا بریم مامان جان! بذار آروشا آروم بشه و درسش رو بخونه.
از اتاق خارج شدیم. مامانم با صدایی آهسته طوری که آروشا نشنود گفت:
آرسام جان من یه چیزی می دونم که می گم نره پسرم! مادر بچه ی خودش رو از همه بهتر می شناسه. آروشا بی ظرفیته. جنبه ی آزادی گشتن رو نداره. به خودت نگاه نکن. این دختر ساده و زودباوره.
گفتم:
خدا رو شکر که در مورد من این همه نگران نیستی.
مامانم چشم غره ای بهم رفت و گفت:
تو هر وقت بیرون می ری من بیشتر نگران دخترهایی هستم که باهات بیرون می یان.
سری تکان دادم و خنده کنان به اتاقم رفتم.
آروشا با ظاهری مرتب تر از همیشه دم در منتظرم بود. شال طلایی رنگی به سر داشت که خیلی بهش می آمد. سوار ماشینم شد و به طرف خانه ی دوستش به راه افتادیم. آروشا با هیجان مرتب حرف می زد و من به این فکر می کردم که این دختر چه قدر محدود شده است که با یک لطف کوچک این طور خوشحال می شود. دم خانه ی دوستش او را پیاده کردم و به خانه ی خودمان برگشتم. مینا و ماهرخ مرخصی گرفته بودند. به جز من فقط مش رجب خانه بود. به او توصیه کردم که در مورد مهمانم چیزی به بابام نگوید و او هم مثل همیشه با خوشرویی قبول کرد.
دوش گرفتم و خودم را آماده ی آمدن عسل کردم. عسل سر ساعت مقرر رسید. در را برایش باز کردم. عسل با چشم هایی که می درخشید به خانه ی بزرگ و زیبایمان نگاه کرد. روی مبل نشست و من برایش نوشیدنی آوردم. عسل گفت:
چه خونه ای دارید!
لبخندی زدم و پرسیدم:
خوشت اومده؟
عسل خندید و گفت:
آره. خیلی قشنگه!
در دل گفتم:
چیزی از این خونه به تو نمی ماسه. دلت رو خوش نکن.
چشم های عسل از روی بوفه های پر از کریستال به لوستر عظیم پذیرایی چرخید. پرسید:
دوبلکسه؟
پوزخندی زدم و در دل گفتم:
فقط به فکر پوله.
گفتم:
آره! اتاقا بالاست. یه هال کوچیک و یه آشپزخونه ی فسقلیم اون بالا داره.
با کلافگی دستم را جلوی چشم های عسل که به تابلوی نقاشی گران بهایمان خیره شده بود، تکان دادم و گفتم:
یه کم هم منو تحویل بگیر. اومدی من رو ببینی یا خونه رو؟
عسل لبخندی زد و گفت:
می دونی که من از دیدن تو سیر نمی شم.
در دل گفتم:
برو خودت رو فیلم کن!
آن شب را با عسل خوش گذراندم و صبح روز بعد از او خداحافظی کردم. خبری از آروشا نبود. در دل گفتم:
این هم از مشکلات نداشتن موبایل! حالا من این دختره رو از کجا گیر بیارم؟
برای اینکه نگرانیم را کاهش بدهم به اتاقم رفتم و روی مبل محبوبم نشستم. گیتارم را به دست گرفتم و آهنگ هایی که سلطانی بهم داده بود را تمرین کردم. حرف های پانی به ذهنم هجوم آورد و بیش از پیش ذهنم را بهم ریخت. با بی حوصلگی گیتار را روی تختم انداختم.
ساعت دوازده بود که آروشا باهام تماس گرفت و گفت که دنبالش بروم. با بی حوصلگی لباس بیرون پوشیدم و دنبال آروشا رفتم. زیاد سرحال به نظر نمی رسید. تا سوار شد پرسیدم:
چرا اخمات توهمه؟
آروشا سرش را با دست های کوچکش چسبید و گفت:
سرم درد می کنه. چیزی نیست.
با زیرکی پرسیدم:
خوش نگذشت؟
آروشا شانه بالا انداخت و گفت:
بد نبود... آرسام حوصله ندارم. سوال نپرس.
فهمیدم بیش از این نمی خواهد صحبت کند. خودم هم حوصله نداشتم. وقتی وارد خانه شدیم او بدون هیچ حرف اضافی به اتاقش رفت و در را بست. من هم خودم را روی تخت انداختم و مشغول سیگار کشیدن شدم. چشمم به عکس دونفره ام با علی افتاد. غم غریبی به دلم چنگ زد. احساس تنهایی می کردم. احساس می کردم یکی از دوست داشتنی ترین اعضای بدنم را از دست داده ام. خیلی زود اشک هایم را صورتم را پوشاند. هنوز صدایش را می شنیدم که وحشت زده می گفت:
آرسام من نمی خوام بمیرم.
تصویر پدر و مادر علی که به جای پسرشان مرا سر قبر در آغوش می فشردند پیش چشم هایم جان گرفت. آهسته گفتم:
علی منو تنها گذاشتی! نامرد!
و بعد تصویر آن دختر زیبا با موهای خرمایی لخت پیش چشمانم آمد. نالیدم:
می کشمت لعنتی!
از سر جایم بلند شدم. کمدم را باز کردم و یکی از نوشیدنی های محبوبم را باز کردم. قدری نوشیدم. دوباره بطری را به داخل کمدم برگرداندم. ماهرخ که تازه به خانه رسیده بود، در زد و وارد شد. گفت:
آقا! مادر و پدرتون دارن می یان. ناهار سفارش دادن ماهی درست کنم.
صدایم را بلند کردم و گفتم:
بی خود کردن. من ماهی دوست ندارم. برو قورمه سبزی درست کن.
ماهرخ مظلومانه گفت:
ولی خانوم خودشون گفتن... .
فریاد زدم:
تا اونا خونه نیستن من صاحب خونه ام. من بهت می گم چی درست بکنی و چی درست نکنی. حالا برو بیرون. زود باش. می خوام تنها باشم.
ماهرخ رفت. نیم ساعت بعد مامان و بابام رسیدند. صدایم زدند که پایین بروم. من هم نرده ی چوب اعلایمان را چسبیدم و از پله های عریض سنگی پایین رفتم. تا شروع به راه رفتن کردم بابام گفت:
باز تو نوشیدنی خوردی؟
سر جایم ایستادم و با لحن کشداری که مخصوص زمان مستیم بود گفتم:
نمی دونم هر دفعه از کجا می فهمی.
بابام آهی کشید. صورتش از ناراحتی در هم رفت و گفت:
آخ که تو آدم نمی شی.
خودم را روی کاناپه انداختم و سرم را روی پای مامانم گذاشتم و گفتم:
آدم شدن تمام لذت های زندگی رو از آدم می گیره. چیز خوبی نیست.
ماهرخ وارد سالن شد و اطلاع داد که به دستور من قورمه سبزی درست کرده است. مامانم که می دانست منتظر هستم تا جنجال به پا کنم چیزی به او نگفت ولی وقتی ماهرخ رفت تا میز ناهار را بچیند گفت:
من با تو چی کار کنم؟ آرسام دیگه خیلی لوس شدی!
******
وارد اتاق شدم. دیگر فضایش برایم آشنا بود. دیوارهای سبز رنگی داشت و نور لوستر خیلی کم بود. یک میز بزرگ قهوه ای سوخته در کنار اتاق بود. در طرف دیگر یک آب سرد کن وجود داشت. به دیوارها عکس نوازندگان بزرگ آویخته شده بود. وسط کلاس آقای سلطانی ایستاده بود. با دیدن من با خوشحالی جلو آمد و مرا به همه معرفی کرد. فقط یکی از دخترها همسن پانی بود که الناز نام داشت. دو دختر دیگر کمی بزرگتر بودند و لیلا و شیما نام داشتند. نگاه هرسه دختر با اشتیاق به من دوخته شده بود. الناز در گوش پانی صحبت می کرد و خوب می دانستم که موضوع صحبتش هستم. یکی از پسرها همسن پانی بود که اسمش مهیار بودم. آرمین و سینا هم یکی دو سالی از من بزرگتر بودند. تا روی صندلی کنار مهیار نشستم و گیتارم را از کیفش در آوردم فهمیدم که با آرمین و سینا مشکل خواهم داشت. آن دو مرتب مزه پرانی می کردند و سعی می کردند توجه دخترها را به خودشان جلب کنند. آرمین پسر قدبلند و چهارشانه ای بود و برخلاف او سینا لاغر و ظریف بود. از آن پسرهایی بود که موهایش را سیخ سیخی می کرد و چسب مو می زد. با انزجار صورتم را به طرفی دیگر چرخاندم. در دل گفتم:
جای باربد خالی! اگر بود چه قدر این پسره رو دست می انداختیم.
مهیار را هم دوست نداشتم. ابروهایش را هشتی برداشته بود و موهایش را تا زیر شانه هایش بلند کرده بود. در دل گفتم:
عیبی نداره. تنها و بی دوست می مونم. این جوری شانس بیشتری برای جذب کردن پانی دارم.
الناز که دختری سبزه و قدکوتاه بود گهگداری زیرچشمی به من نگاه می کرد و پانی هم به او سقلمه می زد تا از این کار منعش کند. با خودم گفتم:
چه خنده ای شه این کنسرت!
سلطانی گفت:
خب بچه ها! این هم از آرسام عضو جدید گروهمون. حالا که با هم بیشتر آشنا شدید... .
موبایلش زنگ زد و از اتاق خارج شد. سینا کنار من نشست و گفت:
خب خوش تیپ! بلدی گیتار رو دستت بگیری تازه کار؟
آرمین هر هر به حرف او خندید. لبخندی زدم و به سینا گفتم:
می دونستی این مدل مو چهار پنج ساله که دمده شده؟ همین جوری هم کسی حاضر نبود نگات کنه لازم نبود این قدر خودت رو تابلو کنی.
سینا سرخ شد و قبل از اینکه جوابی دندان شکن بهم بدهد سلطانی وارد شد. الناز سرش را پایین انداخته بود و می خندید. در دل گفتم:
آرسام! خودت رو کنترل کن! تو باید پسر مودب و با شخصیتی به نظر برسی.
سلطانی راهنمایی های لازم را کرد و شروع به تمرین کردیم. یک ساعت بی وقفه تمرین کردیم. سینا خیلی مراقب بود تا بتواند از من آتو بگیرد ولی چون سطحم خیلی بالاتر از آن گروه بود هیچ خطایی مرتکب نشدم. سلطانی اجازه داد بیرون برویم تا استراحت کوتاهی بکنیم. وارد سالن اصلی آموزشگاه شدیم که پر از هنرجو بود. همه ی آنها برای تمرین کنسرت آمده بودند. من که حواسم را روی پانی متمرکز کرده بودم حتی سرم را بلند نکردم تا دخترها را ببینم. از روی میز یک لیوان یک بار مصرف برداشتم و برای خودم چای ریختم. سرم را پایین انداخته بودم و بی صدا چایم را می نوشیدم. وقتی چایم تمام شد و آن را داخل سطل آشغال انداختم سرم را بلند کردم و دیدم که سلطانی به همراه چند نفر از استادها و منشی آموزشگاه مرا نگاه می کنند و زیرلب صحبت می کنند. روی لب هایشان لبخند بود. نمی دانستم در مورد چی صحبت می کنند. پانی کنارم ایستاد و خنده کنان گفت:
ظاهرا خیلی ها شما رو پسندیدن. می دونید تا حالا چند نفر بهم پیشنهاد کردن که ساعت کلاسم رو باهاشون عوض کنم؟
لبخند زد و گفتم:
امیدوارم شما قبول نکرده باشید.
پانی گفت:
نه خب! منم هر ساعتی نمی تونم کلاس بیام.
در دل گفتم:
خدا رو شکر!
به چشم های پانی نگاه کردم که خندان بود. در دل گفتم:
توجهش بهم جلب شده. این دخترها تا می بینن یه پسری که دور و برشونه برای دیگرون مهمه توجهشون بهش جلب می شه. جالبه!
شیما را در حالی غافل گیر کردم که نگاهی تحسین آمیز به لباس هایم می کرد. پشتم را به او کردم و سرم را به دیدن اطلاعیه های آموزشگاه گرم کردم.
بعد از یک ربع دوباره به آن اتاق برگشتیم و مشغول تمرین شدیم. بعد از یک ساعت تمرینمان تمام شد و همه از آموزشگاه خارج شدیم. من با خستگی به سمت بنز مشکی رنگم رفتم. سوار ماشینم شدم و با دیدن صورت های متعجب لیلا و شیما لبخندی پیروزمندانه زدم. در دل گفتم:
همه شیفته ی من می شن به جز این پانی مارمولک!
******
در حالی که خنده کنان از در دانشگاه خارج می شدم با پارمیدا رو به رو شدم. در دل گفتم:
لعنت به این شانس!
پارمیدا با قبل فرق کرده بود. موهایش را خیلی ساده بالا زده بود و آرایش نداشت. در دل گفتم:
وای خدا! چه قدر بدون آرایش زشته! خاک بر سر من که با این دختره دوست بودم.
با بداخلاقی پرسیدم:
چی می خوای؟
پارمیدا که مشخص بود عصبانیتش را کنترل می کرد گفت:
برای چی برای من فیلم بازی کردی؟ چرا دروغ گفتی که دوستم داری؟
پوزخند زدم و گفتم:
خوشم می یاد ملت رو اسگل کنم. خیلی حال می ده.
پارمیدا که برق اشک در چشم هایش نمایان بود گفت:
همه اش به خاطر مواد بود؟
شانه بالا انداختم و گفتم:
ارزش هرکسی در یه حد مشخصه! ارزش تو هم در این حد بود. تو فکر می کنی بیشتر از این می ارزی؟
پارمیدا گفت:
من به خاطر تو اخراج شدم. آرسام واقعا نامردی. تو گولم زدی. تمام این مدت ادعا کردی که دوستم داری. مرتب قربون صدقه ام رفتی ولی وقتی اخراج شدم حتی یه زنگ هم بهم نزدی.
با کلافگی گفتم:
تمومش کن. دروغ گفتم. می خوای همین رو بشنوی؟ دروغ گفتم. من هیچ وقت ازت خوشم نمی اومد. فقط می خواستم باهات خوش بگذرونم.
     
#10 | Posted: 15 Dec 2012 19:37
همین!... تو که با اردلان دوست بودی و اون برات مواد می اورد برای من ادعا نکن که به خاطر من از دانشگاه اخراج شدی.
اشک از گوشه ی چشم های پارمیدا روی گونه اش ریخت. گفتم:
آبغوره نگیر. خودت رو هم برای من کوچیک نکن. من حرفم رو زدم. هیچ راه برگشتی هم نیست. در ضمن!... من از دخترهایی که گدایی محبت می کنند بیزارم... می فهمی؟
پارمیدا عقب عقب رفت و گفت:
باورم نمی شه با همچین موجود نفرت انگیزی همبستر می شدم.
پوزخندی زدم و گفتم:
منم باورم نمی شه با همچین دختر زشتی... .
دست پارمیدا بالا آمد و محکم توی صورتم خوابید. چنان با خشم به او نگاه کردم که از ترس از جا پرید. دستش را گرفتم و پیچاندم. صورتم درد گرفته بود. خون جلوی چشم هایم را گرفته بود. در حالی که دندان هایم را از خشم روی هم می سابیدم گفتم:
یه بار دیگه چشمم بهت بیفته روزگارت رو سیاه می کنم دختره ی (...) . فهمیدی؟ گم شو از جلوی چشمم.
او را به عقب هل دادم و با گام هایی بلند به سمت ماشینم رفتم. پایم را روی گاز گذاشتم و به سمت آموزشگاه موسیقی راندم. کمی دیر رسیدم. با عجله وارد اتاق شدم و به سلطانی گفتم:
ببخشید!... می دونم دیر کردم.
سلطانی نگاهی موشکافانه به صورت در هم رفته ام انداخت و گفت:
مشکلی نداره. بیا تو.
بچه های دیگر تمرین را قطع کرده بودند و با کنجکاوی نگاهم می کردند. وقتی به سمت صندلی خالی می رفتم دست الناز ناخوآگاه به سمت شالش رفت و آن را مرتب کرد. روی صندلی نشستم و گیتارم را در آوردم. هنوز عصبانی بودم و اخم هایم توی هم بود. با کمترین علاقه ی ممکن نت ها را نواختم. آن قدر فکرم مشغول بود که حتی پانی را هم فراموش کرده بودم. فقط در ذهنم نقشه می کشیدم که چطور شر پارمیدا را برای همیشه از سرم بکنم. سلطانی بهم چند بار تذکر داد که بیشتر دقت کنم ولی در جوابش چنان اخمی بهش کردم که ساکت شد. آن روز همه داشتند آن رویم را می دیدند. کنترلی روی رفتارم نداشتم.
سلطانی اجازه ی استراحت داد. به سمت من آمد و کنارم نشست. با مهربانی پرسید:
مشکلی پیش اومده؟ مثل همیشه نیستی؟
از جایم برخاستم و گفتم:
چیز قابل گفتنی نیست. یه مشکل کوچیکه که به زودی حل می شه.
سلطانی خواست چیزی بگوید که گفتم:
ببخشید! من می رم بیرون که سیگار بکشم.
به او مهلت ندادم که حرف بزند. از اتاق خارج شدم و روی یکی از صندلی های رو به روی میز منشی نشستم. سیگاری روشن کردم و بدون توجه به اطرافم مشغول کشیدن آن شدم. پانی را دیدم که کمی آن طرف تر ایستاده بود و با الناز صحبت می کرد. به پانی خیره شدم. آن قدر نگاهش کردم تا متوجه نگاه من شد. نیم نگاهی بهم کرد و چون نگاه خیره ام را دید سرش را پایین انداخت و لبخند کمرنگی زد. در دل گفتم:
نه! مثل اینکه دارم موفق می شم.
نگاهم را به جایی دیگر دوختم. سیگار را تا ته کشیدم. برگشتم تا آن را در سطل بندازم که نگاه خیره ی پانی را روی خودم احساس کردم. این بار من بودم که سرم را به طرفی دیگر چرخاندم و لبخند زدم. شیما کنارم نشست و گفت:
اتفاقی افتاده؟ امروز خیلی تو خودتی.
نگاهی گذرا بهش کردم. دوست داشتم بهش کم محلی کنم ولی مجبور بودم که او را وسیله ای قرار بدهم تا حسادت پانی را برانگیزم. برای همین لبخندی زدم و گفتم:
نه اتفاقی نیفتاده... یه کم خستگی و ... یه کم هم کلافگی از یه زندگی یکنواخت.
شیما سر تکان داد و گفت:
می فهمم. برای منم پیش اومده.
نگاهی به پانی کردم. با کنجکاوی به من و شیما خیره شده بود. بلافاصله سرش را به طرف الناز چرخاند. شیما به صورتم اشاره کرد و گفت:
یه طرف صورتت قرمز شده.
دستی به صورتم کشیدم و خندیدم. شیما هم خندید و گفت:
کتک خوردی؟
گفتم:
تقریبا!
شیما چشمکی زد و گفت:
جریانش چیه؟
نیم نگاهی به پانی انداختم و دیدم که هنوز زیرچشمی من را زیر نظر دارد. خودم را با شیما صمیمی تر نشان دادم و گفتم:
شوخی یکی از دوستام بود.
شیما گفت:
شوخی دردناکی به نظر می رسه.
لبخند زدم و گفتم:
نه! خیلی هم درد نداشت.
بلند شدیم و به سمت اتاق برگشتیم. با صدای نسبتا بلندی می گفتیم و می خندیدم. پانی که پکر به نظر می رسید از کنارمان گذشت و وارد اتاق شد.
وقتی روی صندلی نشستم و گیتارم را به دست گرفتم احساس بهتری داشتم. موبایلم زنگ زد. گوشی را برداشتم و چشمم به شماره ی خانه یمان افتاد. با تعجب جواب دادم:
الو؟ سلام.
مامانم با صدایی که کمی مضطرب به نظر می رسید گفت:
سلام. آرسام کی می یای خونه؟
گفتم:
می دونی که تا دو ساعته دیگه می یام. چیزی شده؟
مامانم که کاملا مشخص بود عصبانی است با صدای بلندی گفت:
نه! می خواستی چی بشه؟ چیزی نشده!
با تعجب گفتم:
خب بگو چی شده!
مامانم گفت:
هیچی! فقط زود بیا که کارت دارم.
بعد هم ارتباط را قطع کرد. با تعجب گوشی را در جیبم گذاشتم. یک ساعت دیگر تمرین کردیم. تمرین که تمام شد. گیتارم را برداشتم و بدون اینکه از کسی خداحافظی کنم به سمت در رفتم. از آموزشگاه که بیرون می رفتم پانی را دیدم که منتظر تاکسی بود. چرخید و مرا دید. صدا زد:
آرسام! کارت دارم.
در دل گفتم:
اوه! چه صمیمی شده!
گامی به سمتش برداشتم و گفتم:
جانم؟
پانی گفت:
مشکلی پیش اومده؟ امروز خیلی توی خودت بودی. اگه چیزی شده روی من به عنوان یه دوست حساب کن.
لبخندی زدم و گفتم:
مرسی از لطفت. چیز خاصی نبود... راستش من خیلی دیرم شده. فعلا با اجازه!
به او مهلت ندادم که صحبتی بکند. در دل گفتم:
یه مقدار کم محلی برات لازمه.
سوار ماشینم شدم و به سمت خانه رفتم. نمی توانستم حدس بزنم که چه اتفاقی افتاده است. در دل گفتم:
باز چه چیزی از من کشف کردند که می خوان بازخواستم کنند؟
با وجود ترافیک سنگین کمی دیر به خانه رسیدم. در حالی که سیگار می کشیدم به سمت اتاقم رفتم. مامانم در هال طبقه ی بالا منتظرم بود. روی صندلی گهواره ای نشسته بود و اخم کرده بود. متوجه شدم که خیلی عصبانی است. با دیدن من از جایش برخاست و گفت:
کجا بودی؟
جبهه گرفتم و گفتم:
می خواستی کجا باشم؟ کلاس موسیقی.
مامانم دست به کمر زد و گفت:
تا این وقت شب؟
صدایم را بلند کردم و گفتم:
نکنه باید مثل بچه دبستانی ها بهت جواب پس بدم.
مامانم هم صدایش را بلند کرد و گفت:
خیلی پررو و وقیح شدی.
در اتاق آروشا باز شد و آروشا از اتاقش خارج شد. گفتم:
برو اتاقت درست رو بخون. چیزی نیست.
آروشا از جایش تکان نخورد. به چهارچوب در تکیه داد و محو تماشای دعوای ما شد. یک لحظه به صورت گذرا از ذهنم گذشت که او چه قدر لاغر و رنجور شده است. در اتاق مامان و بابام هم باز شد و بابام از اتاق خارج شد. او هم خیلی عصبانی به نظر می رسید. مامانم گفت:
هر کاری دلت می خواد می کنی و هر جا که دوست داری می ری. شورش رو در اوردی. با این دخترهای آشغالی که دور و برت جمع کردی شب رو صبح می کنی. آرسام دیگه شورش رو در اوردی. هرچیزی حدی داره.
با کلافگی گفتم:
مادر من باز چی شده؟ درست حرف بزنید.
بابام عینکش را در آورد و با همان لحن متین همیشگیش گفت:
امروز دوستت اومده بود دم در خونه. پارمیدا رو می گم.
قلبم در سینه فرو ریخت. بابام اخم کرد و گفت:
یه چیزهایی می گفت که ... آرسام! تو با این دخترها چی کار می کنی؟ اصلا این چرا با این دخترها می گردی؟ حیف تو نیست؟
مامانم گفت:
ریخت و قیافه اش عین... استغفرالله!... همچین دختری رو از کجا گیر اوردی؟ با اون موهای سفید و چشم های گود افتاده! اینا کین که تو باهاشون می گردی؟
گفتم:
رابطم با اون تموم شده. حالا اومده بود دم در چی می گفت؟
مامانم گفت:
می گفت گولش زدی و بهش دروغ گفتی.
خنده ی عصبی کردم و گفتم:
آخ آخ! چه پسر بدیم من!
بابام گفت:
مسخره بازی در نیار. آرسام این کارها آخر و عاقبت نداره. مگه تو مرد نیستی؟ تصور کن همین بلاها رو یکی سر خواهرت بیاره.
صدایم را بلند کردم و گفتم:
هیچکس حق نداره به خواهر من چپ نگاه کنه.
آروشا که چشم هایش پر اشک شده بود به اتاقش برگشت. نگاهم به در اتاقش که با شدت بسته شد ماند. گفتم:
حالا از من می خواهید چی کار کنم؟ برم باهاش ازدواج کنم؟
مامانم گفت:
من همچین حرفی نزدم. فقط دوست ندارم پسر دست گلم با همچین دخترهایی بگرده. می فهمی؟
گفتم:
چشم! گفتم که دیگه باهاش دوست نیستم.
مامانم گفت:
تو چی بهش گفتی که می گه بهش دروغ گفتی؟
گفتم:
هیچی بابا! خالی می بنده. این دختره به جز من با یکی از بچه های دانشگاه به اسم اردلانم دوست بود. چند وقت پیش جفتشون رو به خاطر رد و بدل کردن مواد از دانشگاه اخراج کردند. حالا که اوضاعش خراب شده اومده آویزون من شده. شما چرا هر حرفی رو باور می کنید؟
می دانستم که نقطه ضعف مامانم در این حرف هاست برای همین ادامه دادم:
مگه بهم اعتماد ندارید؟ مگه من رو بزرگ نکردید؟ چرا با حرف یه آدم معلوم الحال به بچه ی خودتون شک می کنید؟
حنام پیش بابام رنگی نداشت. او چشم غره ای بهم رفت ولی مامانم گفت:
پسرم! صد بار بهت گفتم. تو ماشاءالله هزار ماشاءالله خوش قیافه و خوش تیپی. با وضع مالی خوبی که بابات داره خیلی ها آرزوی یه نگاهت رو دارند. نباید بهشون اجازه بدی که فکر کنند می تونند ازت سوء استفاده کنند.
بابام گفت:
خانوم دست بردار! تو این مار خوش خط و خال رو نمی شناسی؟ این سر هزارتا آدم عاقل و بالغ رو شیره می ماله. این خودش از عالم و آدم سوء استفاده می کنه. چرا حرفاش رو باور می کنی؟
با عصبانیت گفتم:
بسه دیگه بابا! این حرف ها چیه؟ فکر می کنی من دروغ گفتم که پارمیدا معتاده؟ باورت نمی شه برو از علی بپرس.
برای یک لحظه هر سه نفرمان ساکت شدیم. بی اختیار این حرف را زده بودم. لبم را گزیدم. بابام به علی خیلی اعتماد داشت و همیشه در مورد من از او سوال می کرد. یک لحظه یادم رفته بود که مدت ها بود علی من را تنها گذاشته بود. نتوانستم طاقت بیاورم. پشتم را به بابام کردم و به سمت اتاق آروشا رفتم. بدون اینکه در بزنم وارد اتاقش شدم. روی تختش نشسته بود و سرش را روی زانویش گذاشته بود. دیدم که گریه می کند. بغلش کردم و گفتم:
تو برای چی گریه می کنی عزیز دلم؟
آروشا آهسته بینیش را بالا کشید و گفت:
هیچی! فقط بحثتون عصبیم کرد... آرسام تو جدا این دختره رو گول زدی؟
اخم کردم و گفتم:
این چه حرفیه؟
آروشا گفت:
راستش رو بگو!
گفتم:
نه!
آروشا گفت:
جون من؟
نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:
فقط خالی بستم که دوستش دارم. همین!
آروشا سرش را روی سینه ام گذاشت و گفت:
این کم چیزی نیست. دختر نیستی که بفهمی... نمی تونی بفهمی.
گفتم:
تو برای چی ناراحتی؟
آروشا ازم فاصله گرفت. از روی تختش بلند شد و اشک هایش را پاک کرد. همان طور که پشتش بهم بود گفت:
برای اینکه دوست ندارم آدمی که بیشتر از همه توی دنیا دوستش دارم آدم بدی باشه.
از جایم بلند شدم. دستی به موهایش کشیدم و پیشانیش را بوسیدم و گفتم:
من آدم بده نیستم عزیزم.
آروشا روی صندلی میز تحریرش نشست و گفت:
باشه! امیدوارم این طور باشه... می خوام درس بخونم. می شه بری؟
بدون حرف از اتاقش خارج شدم. مامان و بابام هنوز توی هال بودند. در دل گفتم:
حالا مگه ول می کنند؟
به سمت اتاقم رفتم. بابام گفت:
آرسام!
بلند گفتم:
باز چی شده؟
بابام گفت:
می خوام بهم قول بدی که دیگه از این کارها نمی کنی. اگه یه بار دیگه دختری بیاد دم در خونمون و از این حرف ها بزنه باید از این خونه بری.
بدون حرف به سمت اتاقم رفتم. بابام با صدای بلندی گفت:
فهمیدی؟
زیرلب گفتم:
نه! نفهمیدم ولی الان به شماها می فهمونم چه طوری باهام رفتار کنید.
کوله پشتیم را برداشتم و چند تا از لباس هایم را در آن گذاشتم. از توی کشوی میزم مقداری پول برداشتم و با شارژر موبایلم در کوله پشتیم انداختم. از اتاقم خارج شدم. مامانم پرسید:
کجا؟
گفتم:
می رم که از شرم خلاص شید.
     
صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / نقاب عاشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites