تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

ملکه عشق

صفحه  صفحه 12 از 16:  « پیشین  1  ...  11  12  13  14  15  16  پسین »  
#111 | Posted: 9 Jan 2013 14:49
-آره...اینا یه چیزیشون میشه...
کمی دیگه هم حرف می زنیم.پامو جابه جا می کنم که درد می گیره.چهرم کمی میره تو هم و ابروهام به هم نزدیک میشن.دیگه نمی تونم بشینم.زیادی به خودم فشار اوردم.
نگاهم تو چشمهاش قفل میشه.داره با نگرانی بهم نگاه می کنه.
ناخوداگاه لبخند کم جونی میاد رو لبم و پلکامو به نشونه ی این که حالم خوبه،میذارم رو هم.
نگاهی به بقیه میندازم.خدارو شکرفهیچ کس حواسش به من نیست.
دستامو می ذارم رو دسته ی صندلی و از جام بلند میشم.پام می سوزه و درد می کنه ولی نمی خوام به روی مبارکم بیارم.
به سختی میگم:من میرم بالا استراحت کنم.زیاد نشستم.شب به خیر.
می خوام برم بالا که هرسه تاشون از جاشون بلند میشن و فربد میگه:ما هم بریم دیگه.امروز به لطف این تحفه،حسابی خسته شدیم.
موقع راه رفتن کمی لنگ می زنم.می خوان کمکم کنن ولی بازم نمیذارم.
سینا:باید ببندیمش.اینجوری بهتر میشه.
فربد:صبح به خیر.باید زودتر می بستیمش.
باربد:حالا الآن می بندیم.
رو به فربد میگه:بپر برو پایین و جعبه ی کمکهای اولیه رو بیار.
فربد شونه ای بالا میندازه ومیگه:
-نوکر بابای محترمت،غلام سیا.به من چه.
دستمو میارم بالا و می کوبم تو سرش و همزمان میگم:خاک دوعالم تو سر پوکت.یه جو عرضه هم نداری.من نمی دونم این ساحل به چیه تو دل خوش کرده.
سکوت فضا رو می گیره.تازه متوجه سینا می شم که داره با لبخند به فربد نگاه می کنه.فربد با چشم و ابرو به سینا اشاره می کنه و با چشمهای مشکیش،برام خط و نشون می کشه.خنده ی سینا با حالت فربد بیشتر میشه.
نگاهی به سینا میندازم و رو به فربد میگم:قبلا مخالف نبود.بهش گفته بودم تو و ساحل همدیگه رو دوست دارین.
ادامه میدم:برو...برو که جلوی خانواده ی همسر آیندت آبروی نداشتت رفت.حداقل جلوی برادر عروس حفظ آبرو کن.نذار وقتی رفتی خواستگاری،بهت زن ندن.برادر عروسه ها.می دونی که چقدر رو خواهرش حساس بوده.مطمئنم اگه ساحلو ببینه،بازم همون تعصب و حساسیتو روش پیدا می کنه.مثه آدم دمتو بذار رو کولتو و برو پایین!!
فربد دستشو می کشه به چونش و با حالتی متفکر و مسخره میگه:مثه آدم دممو بذارم رو کولمو و برم پایین؟؟!!
دستشو رو چونش می کشه و در حالی که به کنج سقف نگاه می کنه،میگه:
-مگه آدم دم داره؟؟!!
خودمم متوجه سوتیم شدم.می خوام بپوشونمش که میگم:
-نشنیدی میگن طرف چه دمی داره؟؟خودتو داخل آدما حساب نکن.خیلی بهت لطف کردم که گفتم مثه آدم.تو که آدم نیستی!!چرا خودتو داخل آدما حساب می کنی؟؟



نگاهی به سینا میندازه و میگه:در شرایطی نیستم که جوابتو بدم.از چشم خانواده ی همسرعزیز میفتم وگرنه...
باربد:چقدر چرت و پرت میگی فربد.برو پایین دیگه.مسخره.
دستشو به علامت تسلیم شدن می گیره بالا و در حالی که از پله ها می ره پایین،میگه:
-خب بابا.رفتم.چرا همتون دارین سنگ رو یخم می کنین؟؟یکی میگه آدم نیستی و دم داری،یکی می گه چرت و پرت میگی،دوباره یکی از همون دوتا میگه خاک دو عالم تو سرتدوباره همون میگه آبرو داری کن تا بهت زن بدن.ای خداااا...من چقدر بدبختم!!
سریع برمی گرده طرفمون و رو به سینا میگه
-ببین...من دارم میرم جعبه رو بیارم.بعد نگی کار نمی کنه.جون این باران نذار ساحل بگه نه.ببین دارم میرم براش باند و گاز بیارم.جون همین نذار بگه نه.بهش بگو من نمونه ام و چقدر کار بلدم.
باربد خم می شه و با حرص لنگه ای از دمپایی رو فرشیشو در میاره و پرت می کنه سمت فربد و با داد میگهکچقدر مزخرف می بافی.برو دیگه.مگه نمی بینی پاش درد می کنه؟؟
فربد خودش می کشه کنار و دمپایی رو تو هوا می گیره و از پله سرازیر میشه و تو همون حال میگه:
-سینا...بهش بگو به خاطرش نزدیک بود کتکم بخورم.
باربد:بریم بالا.وایسیم می خواد گوشامونو کار بگیره و تا صبح مخمونو بخوره.
سینا خنده ای می کنه و میگه:چندوقته همدیگه رو می خوان؟؟
درحالی که آروم آروم از پله ها بالا میرم،جاب میدم.
-فکر کنم نزدیک یه سال بشه.
سینا:دوسش داره؟؟
-آره...
هرسه تامون میریم تو اتاق من.سریع می شینم لب تخت و پامو جوری میارم بالا که اذیت نشم.
سینا می شینه رو صندلی و باربد هم کنارم.
با یاداوری گوشیم،سریع از جام می پرم و رو به باربد میگم:کجاست؟؟
با تعجب نگام می کنه و میگه:اون دیوونه رو تو هم اثر گذاشته ها.چی کجاست؟؟
-حواسم نبود.منظورم گوشیمه.
-آها.داشتم ازت نا امید میشدم.گفتم این دیوونه رو تو هم...
-باربد...گوشیم...
-تو حیاط دیگه.
محکم می زنم به بازوش و میگم:یعنی چی که تو حیاطه؟؟برو بیارش ببینم!!
از جاش بلند میشه و میگه:خب بابا.رفتم.
با بسته شدن در،نگام به سینا میفته و تازه یادم میاد که تو اتاقه.فقط بهش نگاه می کنم.
با لبخند روی لبش،از جاش بلند میشه و میاد کنارم.درست کنارم می شینه.خودمو نمی کشم اونورتر.حتی یه ذره.اگه کیان بود این کارو می کردم ولی این...این کیان نبود...سینا بود...پسری که من با تموم وجودم بهش اعتماد داشتم و دارم کنارش آروم می شدم...پسری که باهاش زندگی کردم و درک کردم زیر اون همه شیطنت،چیه و چجور آدمیه.شاید یادم نیاد ولی با خوندنشونم می تونم اون اعتمادو تو دونه دونه از گلبول ها و سلول های بدنم حس کنم.
سینا مال من بوده و...هست!!سینا مال منه؟؟یعنی سینای منه؟؟!!
با فکری که می کنم،چشمهام گرد میشه و سرمو میارم بالا و نگام تو نگای خوشگل و آرومش قفل میشه.
سرش از من بالاتره و من مجبورم سرمو کمی بگیرم بالا تا نگاش کنم.با لبخندش،صدباره بغض می کنم.برای بار چندم،نمی دونم.واقعا نمی دونم.آمارش از دستم در رفته ولی این گریه،گریه ی شادیه و من با هیچی عوضش نمی کنم.با اون گریه ها فرق می کنه.این گریه به من ثابت می کنه که من فقط عذاب وجدان نداشتم.این بغض به من ثابت می کنه که وجودش برام مهمه.خیلی مهم.می دونم اگه یه بار دیگه،فقط یه بار دیگه اتفاقی براش بیفته،منم نابود میشم.منم دیگه نیست و محو می شم.این احساس یه شبه شکل نگرفته.می دونم از قبل بوده ولی من...شاید همون موقع که آلن گرفته بودمون،من این حسو ته قلبم حس کردم.شاید قبل تر و شاید بعد تر از اون...نه...بعد تر نمیشه...شایدم بشه...شایدم من با خوندن خاطراتم و با دید شخص سوم،عاشق شخصیت مرد داستان شدم...مرد خودم!!..
مهم نیست کی بود و کی این اتفاق افتاد.مهم اینه که من الآن دارم ته دلم حسش می کنم و ازش ترسی ندارم.مهم اینه که سینا کنارمه.مهم اینه که من از ته دلش خبر دارم.مهم اینه که اون زندست.مهم اینه که من با وجود اون تونستم این حسو تجربه کنم و بفهمم عشق چشه؟؟چیه که همه والا می دوننش.چیه که نفسا رو به هم وصل می کنه.چیه که دوری و جدایی باهاش معنای قشنگتر و تلخ تری پیدا می کنه.این یه کلمه ی تشکیل شده از سه حرف چیه.چیه که خیلیها رو تو دام خودش کشونده.بالاخره فهمیدمش.
سینا زودتر از من این حسو تجربه کرد.زودتر از من همه ی اینا رو فهمید.زودتر از من به مقام والای عاشق رسید و تونست عاشق بشه.از همه مهمتر این که تونست خودشو کنترل کنه.سخته...خیلی سخته.کنار معشوقت باشی،محرمت باشه ولی...ولی نتونی هیچ جور خودتو بهش ثابت کنی و باهاش حرف بزنی.اون تورو مثه دوست خودش بدونه و تو براش بی قرار باشی.
سینا مرد به تمام معناست.کسی که من باهاش به بالاترین مقام رسیدم.



آروم میگه:باران؟؟
تازه از هپروت میام بیرون.با خیره شدن تو چشمهاش رفته بودم تو فکر.خجالت می کشم.نگامو سر میدم رو گردن و سیب گلوش.
سینا:صدات نزدم که نگاتو ازم بدزدی.می خوام باهات حرف بزنم.
دوباره سرمو میارم بالا.با بالا اوردن سرم،اشکمم سر می خوره رو گونم.
دستشو میاره سمت صورتم.دستش چندسانت با صورتم فاصله داره.سریع مشتش می کنه و میذاره رو پاش.
شرمنده نگام می کنه و میگه:من نمی خوام به اعتقادات بی احترامی کنم.ببخشید.حواسم نبود.حالا هم خودت پاکش کن.
لبخند می زنم و دستمو می کشم رو صورتم.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#112 | Posted: 9 Jan 2013 14:49
سینا:تو چرا اشکت دم مشکته؟؟همش داری گریه می کنی.آخه چرا اشک می ریزی؟؟به خدا بهاشون خیلی بیشتر از اینه که بریزن زمین.بذار همونجا باشن.جاشون خوبه.
با صدایی لرزون میگم:ممنون...ممنون که بهم احترام میذاری...ممنون که زنده ای و سالم برگشتی...مرسی....ازت ممنونم خیلی ممنونم...مرسی یکه نذاشتی تنها بمونم و....
دستشو آروم میاره جلوی صورتم و آروم میگه:هیسسسس...لازم نیست تشکر کنی...من خیلی خوشحالم....می دونی،روز اول که اومدیم اینجا،از جسارت و زبونت خوشم اومد.دختری نبودی که اجازه بدی کسی بهت توهین کنه.خیلی از رفتارت خوشم اومد.خودساخته بودی.قشنگ جواب میدادی و منو میذاشتی تو جیبت.
خنده یا کرد که دلم ضعف رفت.هم واسه صداش و هم واسه چالش.
-نمی دونی چقدر از دستت حرص خوردم.دوست داشتم تو رو هم حرص بدم و کمی بهت بخندم.وقتی پیشنهاد کوهو دادم،قافت دیدنی بود.می دونستم می خوای منو با دیوار یکی کنی و اگه امکانش بود،این کار و هم می کردی.البته بعدش خوب جبران کردی و با زمین یکیم کردی.
شاکی نگاش می کنم و میگم:خب اون عمدی نبود که.من ناخودگاه...
-بله.می دونم.ولی دلتم از دستم بد پر بود.
-اون که آره.
-دوست داشتم بیشتر بشناسمت.دایی بهم گفته بود تصادف کردی و حافظت یاریت نمی کنه و رفته خونه ی همسایه و معلوم نیست کی برگرده!می خواستم ببینم این کیه که من باید باهاش سر کنم.خیلی خوشحال شدم وقتی گفتی تو از من خوشت نیومده.نه...نمیشه گفت خوشحال شدم.تو همون فرودگاه و چندباری که رفته بودم بیرون،نگاه خیلی ها رو رو خودم حس کرده بودم و می دونستم مقبول هر دختریم.
حرفشو قطع می کنم و میگم:بعد از ضربه ای که به سرت خورده،خودشیفتگیت بیشتر شده.ادامه بده.
مظلوم میگه:خودم از خودم تعریف نکنم،کی می خواد ازم تعریف کنه؟؟من از این شانسا ندارم که یکی ازم تعریف کنه...
تو دلم میگم:خودم به موقعش ازت تعریف می کنم عزیز دلم!!
بلند بگم پررو میشه.
منتظر به من چشم دوخته ب.ود.
من:خب...آخه قابل تعریفم نیستی که بخوان ازت تعریف کنن.
-دست شما درد نکنه دیگه.
-ادامه بده.
-شالت داشت از سرت میفتاد و من تو همون مدت کوتاه،فهمیده بودم چجور آدمی هستی و محرم و نا محرم سرت میشه.اومدم جلو تا شالتو درست کنم که تو جو گیر شدی.فکرشو هم نمی ردم با این جثه،اون ضربه رو بزنی.من اصلا آمادگیشو نداشتم و پخش زمین شدم.شاید اگه سرعت عملت انقدر بالا نبود،منم می تونستم دفاع کنم.نمی دونم.
-خب چرا صدام نزدی؟
-نمی دونم.دوست داشتم خودم شالتو درست کنم و نذارم بیفته.دوست نداشتم کسی نگاش بیفته به موهات.اونجا خلوت بود ولی من نمی دونم چرا اونجوری شده بودم.البته الآن می دونم دلیلش چی بوده.
-وقتی افتادم،تا چندثانیه تو هنگ حرکت تو بودم.وقتی برگشتی،شالت افتاده بود و من محو برق تارهای طلایی موهات شدم.بین اون تارهای مشکی،تارهای طلایی نمایی داشت که ناخوداگاه همه ی وجودم چشم شد و بهت خیره شدم.برق موهات چشممو می زد و از طرفی،نمی تونستم به خودم حرکت بدم.هم محو چهره ی تو شده بودم و هم...مونده بودم تو حرکتت.



-چیز آشنا و قشنگیو تو قلبم حس کردم.حس کردم قبلا هم باهاش بودم و زندگی کردم.نمی دونم چجوری بگم.وقتی صدام کردی،می شنیدم چی میگی ولی تو فکر اون برق و ذرخشندگی خیره کننده و حس غریبه و آشنای قلبم بودم.وقتی نشستی کنارم و دستتو گذاشتی رو شونم،با گرمای دستات به خودم اومدم و تونستم از فکر بیرون بیام.من نمی دونستم چرا اونجوری شدم ولی...
نگاش به من میفته و ساکت میشه.مطمئنم گونه هام رنگ خون گرفتن.حرصم از خودم در میاد.من به اون پررویی و خونسردی،الآن باید رنگ به رنگ بشم.
می خونده و میگه:گونه هاشو.چرا خجالت؟؟
با لذت بهم خیره میشه.
صدام در میاد:ا.....خب چرا زوم کردی رو من؟؟سنگینه...
می خنده و میگه:ا...سنگینه؟تازه می فهمی من چی می گفتم.خوشم میاد اینجوری قرمز میشی.حیف...حیف که نمی تونم و نمی خوام پا رو عقایدت بذارم وگرنه از خجالتت در میومدم و...
با همون گونه های سرخ،سرمو بلند می کنم و تو چشمهای شیطونش خیره میشم.
خودمو کنترل می کنم تا دوباره سرم نیاد پایین:
-می فرمودیم.دیگه چی؟؟
-دیگه همین دیگه.حیف که فعلا نمیشه کاری کرد.
چشم غره ای بهش می رم.
میگه:من توحال خودم نبودم.باهات میومدم بالا ولی فکرم اساسی درگیر بود.حتی من نفهمیدم تو هندزفری گذاشتی تو گوشت.با خودم گفتم کمی باهات حرف بزنم تا از فکر بیرون بیام.کمی درباره ی آب و هوا و ایران حرف زدم ولی وقتی ازت جواب خواستم،دیدم انگار نه انگار که من دارم سخنرانی می کنم.هیچی نمی گفی.برگشتم سمتتو دیدم خانوم هندزفری تو گوششه و داره با آهنگ زمزمه می کنه.تو هم انگار تو فکر و محو آهنگ بودی.من کلی به خودم خندیدم ول تو اصلا حواست نبود خدارو شکر.شانس اوردم خلوت بود وگرنه مردم به عقلم شک می کردن.
با تعجب برمی گردم سمتش و میگم:تو داشتی با خودت حرف می زدی؟؟آخه چجوری نفهمیدی من حواسم بهت نیست و...
زدم زیر خنده.فکرشم خنده دار بود.یعنی اگه من اون موقع می فهمیدم،براش دستی می گرفتم که خودشم حض کنه ولی حیف که من نفهمیدم.
دستمو میارم بالا و میذارم جلو دهنم تا صدای خندم کاهش پیدا کنه.ببین چقدر فکرش درگیر بوده که اصلا نفهمیده داره با خودش و کوه و صخره حر می زنه.
آروم آروم خندم کمتر میشه و نگامو سر میدم رو سینا.گردنشو کج کرده و داره با یه حالت خاصی نگام می کنم.سعی می کنم دهنمو ببندمو و دستمو از جلوش بردارم.نگامو ازش می گیرم و دهنمو می بندم ولی بازم خندم داره میاد.من بد می خندم.متأسفانه اگه خندم بگیره،دیگه قطع شدنی نیست و باید حسابی تخلیه بشم.
سعی می کنم صاف بشینم سرجام.سینا تو همون حالت مونده و داره نگام می کنه.منتظرم حرف بزنه ولی...دریغ از یه کلمه.هیچی نمی گه.فقط با همون حالت و نگاهی خیره که از سنگینیش لذت می برم،نگام می کنه.
می خوام یه حرفی بزنم.این سکوتو دوست دارم ولی نه در این شرایط...
نگاهی به ساعتم میندازم...دور و اطرافمو نگاه می کنم و میگم:این دوتا کجان؟؟چرا نمیان؟؟
نخیر.این دوباره رفته تو هپروت.
دوباره به در و دیوار نگاه می کنم.منتظرم این سکوتو بشکنه و منو نجات بده.
بهش نگاه می کنم که میگه:می دونی خیلی خوشگل و معصومی؟؟چشات تا عمق وجودتو نشون میده.داری دنبال یه راه می گردی تا خودتو نجات بدی و نگاهم ازت برداشته بشه.
دوباره سرمو میندازم پایین و حرفی نمی زنم.
آهی می کشه و میگه:ببخشید معذب شدی ولی من نمی تونم به چشمهات نگاه نکنم.تنها چیزی بود که من به خاطر میووردمشون.
دستی به سرش می کشه و میگه:دردت زیاده؟
-نه...الآن خوبم.وقتی راه میرم کمی اذیتم می کنه.
-اینا کجان؟؟مگه رفتن موبایل و گاز بسازن که انقدر طول کشید؟؟
از لای در صدای فربد میاد که میگه:بد کردیم خواستیم کمی با هم حرف بزنین؟؟
با حرص میگم:مارمولک،چه مدته که پشت دری؟؟
-به جون تو نباشه،جون شما،تازه اومدیم.
-جون بی مصرف خودتو قسم بده.به جون من چی کار داری؟؟
باربد یکی می زنه تو سر فربد و میگه:فقط کافی بهش میدون بدی،دیگه ول نمی کنه.
گوشیو می گیره سمتم و می گه:با هزار بدبختی پیدا کردمش.نور حیاط کمه.زنگم که خاموش بود.با ضربه ای که خورده،خاموش شده.
دستشو می کشم سمت خودم و گونشو می بوسم و آروم میگم:مرسی داداشی...
فربد مثه بچه ها می پره جلو و میگه:پس من چی؟؟کی منو می بوسه؟؟من که خوب بودم و رفتم از داروخونه برات گاز و باند گرفتم.
چشم غره ای بهش میرم و می گم:داروخونه؟
-آره...باندا تموم شده بود،مجبور شدم برم برات بخرم.بیا بوسم کن تا خستگیم در بره.تازه بهتون وقت دادیم دوتایی خلوت کنین.
-سرتو بیار جلو تا آرزو به دل نمونی.مردم دایی داریم،ما هم داریم.از دایی هم شانس نیووردیم.
اشاره ای به خودش می کنه:دایی به این خوبی،خوشتیپ تر و جنتلمن تر از من کجا پیدا می کنی؟؟
نگاهی به هرسه تاشون میندازم و میگم:متأسفانه مسریه.همه مبتلا شدین بهش.مرض خودشیفتگی،بد مرضیه و درمانی هم نداره.
فربد:من حسودم.چطور این باربد خیر ندیده رو می بوسی ولی منی که انقدر دوست دارم و می خوام برم خونه ی بخت نمی بوسی؟؟!!
با خنده دستمو میارم بالا و حلقه می کنم دور گردنش.آروم گونشو می بوسم و میگم:دیووونه...خونه ی بخت بهت خوش بگذره!
فربد نگاهی به سینا میندازه و میگه:ببخشید،ولی فعلا باید تو صف وایسی تا...
قبل از این که حرف دیگه ای بزنه،حرفشو قطع می کنم و میگم:خیر سرم مجروحما.چقدر حرف می زنی تو.باندو رد کن بیاد.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#113 | Posted: 9 Jan 2013 14:51
فربد:خب بابا.چرا وحشی شدی؟؟
فقط نگاش کردم.باندو از جیب شلوارشو اورد بیرون و گفت:برو پاتو بشو.
-اومدیم خونه،رفتم و یه آب بهش زدم.
دستمو میبرم بالا و میگم:حالا هم همه بیرون.خودم پانسمان می کنم.
فربد:
-انیشتین،ادیسون،نیوتن،عقل کل محل،تو چجوری می خوای پاتو پانسمان کنی؟؟وقتی خمش می کنی که دردت میاد،رراستش هم که می کنی،اذیتت می کنه.مگه مرض داری که خودتو اذیت کنی؟؟بده من.برات پانسمانش می کنم.
دیدم راست میگه.نه می تونستم پامو خیلی خم کنم ونه می تونستم صافش کنم.یه چیزی میون این دوحالت خوب بود و اذیتم نمی کرد.
فربد:زیاد فکر نکن.رو به باربد و سینا میگه:هردو بیرون.خوش اومدین.
باربد و سینا نگاهی به هم و بعد به من میندازن و میرن بیرون.
فربد:پاچه ی شلوارتو بزن بالا.
پاچه ی شلوارمو تا بالای زانوم میدم بالا.خدارو شکر که سینا تو اتاق نیست.
بالاخره فربد پامو پانسمان می کنه و میگه:اون دوتا چلمنو میندازم اونور تا با دزداشون سر و کله بزنن،منم اینجا مخ تو رو گیر میارم و...
-برو گمشوووو...مزاحم نمی خوام.به اندازه ی کافی سرم درد می کنه،تو دیگه بدترش نکن خواهشا...
با دست به در اشاره می کنم و میگم:خوش اومدی..
-میرم.دوباره میام.
فربد میره بیرون و درو محکم می بنده.دستم میره سمت گوشیم.برش میدارم و روشنش می کنم.بلافاصله بعد از روشن شدنش،زنگ می خوره.با تعجب به شماره نگاه می کنم.ساحله...
-بله؟؟
-باران؟
-جانم عزیزم؟؟
-راست بود؟؟من خواب نبودم؟؟من اشتباه نکردم؟؟اونی که با من حرف زد،سینا بود؟؟درسته؟؟
-اشتباه چیه عزیزم.درسته درست بود.الآنم حالش خوبه خوبه.نگران نباش.
پوفی می کنه و می گه:آدرس بده.
-چی داری میگی ساحل؟؟!
-میگم آدرس بده.من الآن رشتم.آدرس بده شما کجایین.ویلاتون کجاست.می خوام بیام پیشتون.باید ببینمش تا باورم بشه هست و خودش بوده.اینجوری نمی تونم.باور کنم باران.نمی تونم.به گوشام بی اعتماد شدم.
با تعجب و لحنی سرزنش وار میگم:ساحل...الآن نزدیک 4 صبحه...تو چجوری این موقع شب یا صبح،پاشدی از تهران اومدی اینجا؟؟خیلی بی فکری...نگفتی بلایی سرت میاد؟؟تو می دونی کارت چقدر خطر داره؟؟
با بی حوصلگی میگه:موعظه نکن باران.خودم بهتر از تو می دونم.با آژانسم.آدرس بده.همون موقع که بهم زنگ زدین،پاشدم و اومدم.فقط یه کیف دستمه و هیچی با خودم نیووردم.
آدرسو به خوبی می دونستم.تو این چند روز،اطراف و تمام خیابونای مربوط به ویلا رو می شناختم.بهش آدرس میدم و سریع از رو تخت میام پایین.امشب خوابیدن به من بدبخت نیومده.
انقدر هیجان دارم که خیلی سریع از رو تخت میام پایین و پام تیر می کشه.دستمو می ذارم رو کشکک زانوم و میگم:آخ...بمیری ساحل...
در حالی که لنگ زدنم بدتر شده،از اتاقم میرم بیرون و جلوی در اون یکی اتاق وایمیسم.درش بستست.به خودم زحمت نمیدم در بزنم.سریع درو باز می کنم.دوباره هیجان،باعث میشه درد فراموشم بشه.یهو می پرم تو اتاق و می گم:بچه ها...
سرمو میارم بالا تا ادامه بدم ولی نگام رو سینا خشک میشه.هیچی تنش نیست و منم دارم عین بز،بر و بر نگاش می کنم.نگاهم بین صورت و بالا تنش می چرخه.چه بدن عضله ای.اون شب خیلی سعی کردم نگامو ازش بگیرم،چون اون موقع کیان بود ولی الآن...سیناست...کیان نیست...این جای ستبر و پر عضله،جایی که همیشه آرومم می کرده.جایی بوده که بهش تکیه می کردم ولی حالا...می دونم نگاهم با اون موقع خیلی فرق کرده...خیلی...فرقش از زمین تا آسمونه...
فربد:اون در لامصبو گذاشتن تا تو در بزنی و بیای تو،نه این که عین گاو،سرتو بندازی و بیای داخل.
بز بودیم،گاوم شدیم!!
نگاهم به سمت فربد کشیده میشه.واااا...اینا چرا همه کشف حجاب کردن؟؟نه فربد لباس داره و نه باربد.
فربد:چیه؟؟چرا اینجوری نگاه می کنی؟؟می خواستیم کپمونو بذاریم که عین عجل معلق اومدی تو...تازه طلبکارم هستی؟؟منم گفتم اینجا باشم بهتره تا توی چغندرو تحمل کنم.
سریع می چرخم سمت در و میگم:من...من عذر می خوام.نمی دونم چی شد ولی یادم رفت در بزنم.واقعا...
فربد:زهرمار.چقدر تو من من می کنم.سه تا پسر خوش تیپ دادی.خب این طبیعیه که به من من بیفتی.
با فربد و باربد مشکل نداشتم.اینا خیلی اوقات که گرمشون میشد،همینجوری تو خونه می رفتن و میومدن ولی بحث سینا فرق می کرد.به کل از اینا جدا بود.من حرفامو به اون می زدم.یعنی طرف صحبتم سینا بود و باربد و فربد هم به خوبی اینو می دونستن.

تو همون حالت،یادم میفته ساحل چی گفته و من اصلا برای چی اینجام.دوباره یادم میره سینا تو چه وضعیتی.دستمو می ذارم رو دهنمو و سریع برمی گردم سمتشون و میگم:بچه ها...
ولی دوباره...بادیدن همون چیزی که قبلا دیدم،سریع پشتمو بهشون می کنم.یه شلوار ورزشی هم پاشه که فوق العاده بهش میاد...
من چقدر هیز شدم!!
فربد با حرص و شوخی رو به سینا میگه:بپوش اون لامصبو تا این زر بزنه.هی برمی گرده و می گه:بچه ها...ولی هی مستفیض میشه و دوباره پشت می کنه.
سینا:از نظر من که اشکالی نداره!!
چقدر پررو این بشر!!

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#114 | Posted: 9 Jan 2013 14:51
فربد:اون که بله...از نظر تو مشکلی نیست ولی خود باران...
باربد:باران برگرد...
فهمیدم اوضاع درست شده ولی بازم شک داشتم.با چشمهایی بسته بر میگردم سمتشون.
فربد:دیووونه...چشاتو باز کن.به جان تو تی شرتشو پوشید.
آروم لای پلکامو باز می کنم.واقعا لباس وسیده ولی فربد و باربد هنوز تو همون حالت قبلی هستن.
فربد:بنال دیگه...
دستمو دوباره میذارم جلوی دهنم و میگم:وای....بچه ها...
فربد:ای مرض...ای درد بی درمون.سوزنت گیر کرده ها...خب بمیر و بقیشو بگو...این که برای جلب توجه...توجه ما هم جلب شد.حالا ادامشو بنال.
چشم غره ای بهش میرم و میگم:مهمون داریم؟؟
باربد:چی؟؟
-میگم مهمون داریم.
فربد:ما رو مسخره کردی کله ی صبی!!!
-به جون تو راست میگم.همین الآن بهم زنگ زد و آدرس خواست.
فربد:کوم آدم احمقی این وقت صب پامیشه میره خونه ی مردم؟؟
-هوی...همونی که برادرش کنارته...
به دور و برش نگاهی میندازه و میگه:برادرش کنارمه.خب باربد که برادر توئه و سینا...
عین برق میاد طرفم و میگه:ساحل که نیست؟؟نه؟؟اون که این موقع پانشده بیاد اینجا؟؟
-مگه سینا خواهر دیگه ای هم داره؟؟
با صدایی بلند میگه:چرا پاشده اومده اینجا؟؟دختره ی احمق.نباید بهش می گفتیم.نگفته بلایی سرش میاد؟؟من چی بگم آخه.یعنی چی؟دختره ی بی فکر.
رو به من میگه:تو چقدر احمقی که بهش آدرس دادی...تو بیشعورتر از اون...
با عصبانیت میگم:حرف دهنتو بفهم فربد.ساحل اینجا بود که از من آدرس گرفت...
دستشو می کنه لای موهاشو حرفی نمی زنه...
باربد:جدی ساحل داره میاد ینجا؟؟آخه چرا؟؟اون نمی دونه جاده چه خطرایی داره؟؟همین جوریش امن نیست،چه برسه به این ساعت و این موقع...
سینا:آخه چرا پاشده اومده اینجا؟؟جاده پر از گرگه...
چشم غره ای به هر سه تاشون میرم و میگم:اگه شما سه تا اجازه بدین هی حرف بیخود نزنین،بهتون میگم چرا اومده و با چی اومده...
مثه بچه های سرتق که دعواشون کرده باشی،ساکت میشن و منتظر بهم نگاه می کنن.
می خندم و میگم:آفرین پسرای گل.تاز اول مثه آدم می شستین تا براتون بگم.
فربد با اعصابی داغون میگه:مزه نپرون باران.ادامشو بگو...
-ساحل همین اطرافه و به زودی می رسه.می خواد بیاد سینا رو ببینه.
فربد دست مشت شدشو می کوبه به دیوار و با حرص و تقریبا داد میگه:د آخه همینجوری باید پاشه بیاد اینجا؟؟چی میشد فردا میومد؟؟سینا که بال در نمیاره...من می دونم باتو ساحل...من می دونم با اون...اگه یه مو...فقط یه مو از سرش کم بشه،من چیکار کنم؟؟خدایا من چیکار کنم؟؟حفظش کن.نذار بی عقلیش کار دستش بده.
با حرص رو به فربد میگم:هی نپر وسط حرف من.بذار کاملش کنم.داره با آژانس میاد.
باربد:وضع بهتر شد.حداقل اون امنیت داره.
فربد با صورتی سرخ میاد سمتم و با داد میگه:می مردی زودتر می گفتی؟؟می دونی من فکرم به کجاها رسید؟؟می فهمی اینو؟؟نمی دونی من تو این چندثانیه چی کشیدم؟؟ذهنم تا بدن تیکه تیکه شدش هم رفت.چرا انقدر بی فکری باران؟؟چرا همه چیزو با مسخره بازی عنوان می کنی و ما رو مسخره ی خودت می کنی؟؟چرا اینجوری می کنی؟؟چرا از همون اول نگفتی چی شده؟؟خجالت نمی کشی از خودت؟؟باید می مردم و زنده می شدم تا حرف اصلی از تو دهنت بیاد بیرون؟؟
با چشمهایی گرد شده به صورت قرمز و پر از عرق فربد نگاه می کنم؟؟سر من داد زد؟؟فربد؟؟فربد سر من داد زد؟؟کسی که تا حالا با صدای بلند باهام حرف نزده بود،حالا داره سر من داد می زنه؟؟برای چی؟؟برای کی؟؟برای آروم گرفتن اعصاب خودش؟؟چرا داره داد می زنه؟؟
صدای آروم باربدو می شنوم که با حیرت میگه:فرررربد؟؟؟!!!
تو چشمهای مشکیش خیره میشم.دیگه نمی تونم بمونم و بیشتر از این شاهد فرو ریختن غرورم جلوشون باشم.من،منی که یه نفرم سرم داد نزده،حالا باید برای اعصاب خورد آقا،آبروم بره و غرورم بشکنه.
یادم میفته طبق نوشته هام،یه بارم سینا داد زده سرم.
چشمهام پر از اشک میشه.دیگه نمی تونم اونجا وایسم.نمی خوام جوابشو بدم.
با دو از اتاق می زنم بیرون و میرم تو اتاق خودم.خودمو پرت می کنم رو تختم.پام بدجور گز گز و درد می کنه ولی برام اهمیتی نداره.درد سرم به مراتب بدتر شده.
به چه حقی به خودش اجازه میده که سر من داد بزنه؟؟می زنم زیر گریه.نازک نارنجی نیستم ولی...ولی فکرشو هم نمی کردم این برخوردو از فربد ببینم.آخه من که کاری نکردم.
سرمو می کنم تو متکا و بغضمو آزاد می کنم.


دیگه جلوشو نمی گیرم و با تموم وجودم گریه می کنم.لحظه به لحظه سرم سنگین تر میشه.ضربه هایی به در می خوره و من به خوبی می شنوم ولی جواب نمی دم.دوست دارم تنها باشم.رفتارشو درک نمی کنم.
صدای باربد و سینا رو می شنوم که دارن فربدو سرزنش می کنن و سرش داد می زنن.فربد حرفی نمی زنه،یعنی من صدایی نمی شنوم.
صدای پاهاشونو می شنوم که دارن با دو از پله میرن پایین.می فهمم ساحل رسیده و دارن می رن استقبالش.با هزار بدبختی خودمو از رو تخت بلند می کنم و میرم سمت بالکن.آروم پرده رو می زنم کنار.زاویش طوریه که می تونم ببینمشون.نور ماه بهم کمک می کنه تا بهتر ببینم.چشمهای ناباور و گرد شده ی ساحل به خوبی معلومه.یه حرفایی می زنه ولی من هیچ کدومشونو نمی شنوم.دستشو میذاره رو صورت سینا و خودشو پرت می کنه تو بغلش.سینا با تردید دستاشو میاره بالا و دور ساحل حلقه می کنه.
دیگه نمی تونم رو پام وایسم.سرم رو بدنم سنگینی می کنه و می کوبه.از طرفی ضعف هم کردم.هیچی نخوردم و حسابی فشارم اومده پایین.می خوام خودمو نگه دارم ولی گریه ها باعث تشدید درد و سرگیجه شده.دستمو می گیرم به در بالکن ولی نمیشه و سر می خورم رو زمین و چشمهام بسته میشه.
با تقه هایی که به در می خوره،به زور چشمهامو باز می کنم.
باربد:باران،عزیزم،درو باز کن....ساحل خانوم میاد پیش تو.
نا ندارم از جام بلندشم.صدامم در نمیاد.نمی تونم به خودم حرکت بدم.انگار همه ی انرژیم تحلیل رفته.صدای تقه هایی که به در می خوره و صدای نگران سینا که اسممو صدا می کنه،تو گوشم می پیچه و دوباره به دنیای بی خبری کشیده میشم.
***
پیشونیم می خاره.دستمو میارم بالا تا بخارونمش که سوزشی رو احساس می کنم.آروم چشمهامو باز می کنم.چشمهامو با یه چیزی بستن.اون یکی دستمو می کشم به چشمم.چشم بند بستن.
صدای باز و بسته شدن در میاد.
ساحل:بیدار شدی؟؟
همه ی اتفاقات میاد جلوی چشمم.سرم دیگه درد نمی کنه.بغضمو قورت میدم و میگم: کجام؟؟
-تو اتاق.
-شماها چجوری اومدین تو اتاق؟؟
با صدایی پشیمون میگه:ببخشید باران.من احمق باعث شدم فربد...
دستمو به علامت سکوت می گیرم بالا و میگم:خواهشا بس کن ساحل.
همون موقع تقه ای به در می خوره و بعدش صدای سینا میاد:
-خوبه ساحل؟؟
احساس می کنم ساحل بلندمیشه و میگه:آره.بیدار شده.
ساحل میرخه بیرون.سعی می کنم بشینم رو تخت.می خوام پارچه رو از رو چشمهام بردارم.دستاشو میذاره دور کتفم و کمک می کنه بلندشم.
-ببخشید ولی باید کمکت می کردم.
-نه...اشکال نداره.
دستم میره سمت چشمم که سینا دستشو میذاره رو دستمو میگه:وایسا.
بلند میشه و پرده ی اتاقو می کشه.
-حالا چشم بند رو بردار.
چشم بندو برمی دارم و نگام تو چشمهای مهربون و قرمز سینا قفل میشه.
-خوبی خانومی؟؟
نور کمی چشممو می زنه.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#115 | Posted: 9 Jan 2013 14:52
-ممنون.ساعت چنده؟؟
نگاهی به مچ چپش میندازه و میگه:4 بعد از ظهر.
-جدی؟؟یعنی من انقدر خوابیدم؟؟اصلا شماها چجوری اومدین تو اتاق؟؟


-وقتی فربد سرت داد زد،منو و باربد واقعا شکه شده بودیم.توقعشو نداشتیم.تو که رفتی،تازه به خودمون اومدیم و افتادیم به جون فربد.پشیمون بود و خودشو لعن و نفرین می کرد.اومدم پشت در اتاقت و ازت خواستم درو باز کنی ولی...
-همون موقع ساحل اومد.هرسه تامون رفتیم پایین.من به خوبی سنگینی نگاتو حس می کردم.خیالم راحت شد که حالت خوبه.وقتی اومدیم بالا،باربد ازت خواست درو باز کنی تا ساحل بیاد پیشت.می دونستیم قبول می کنی.تو با ساحل مشکل نداشتی،مشکلت با فربد بود.هر چی صدا زدیم،جواب ندادی.باربد کلید زاپاس اتاقتو اورد.خواستیم درو با کلید باز کنیم ولی نشد.از اون طرف کلید تو قفل مونده بود.با صدای بلندتری صدات زدیم ولی جواب ندادی.دیگه مطمئن شده بودیم یه چیزیت شده.فربد کم مونده بود گریش بگیره.خواستیم درو بشکنیم که یاد بالکن افتادیم.درش کمی باز بود و نیازی به شکستن شیشه نبود.پرده رو زدیم کنار و تورو دیدیم که روی زمین افتادی.
-احتمالا وقتی می خواستم خودمکنترل کنم،در بالکن کمی باز شده.
-خیلی خوب شد که در باز بود وگرنه ما باید در و یا شیشه رو می شکستیم.
-پس اینجوری شد که اومدین تو اتاق.
-آره.می خوای بیای پایین یا تو اتاق می مونی.
-میام پایین.خیلی گشنمه.
-باشه.می تونستم برات بیارم بالا.پات درد نمی کنه؟؟
-نه...خوبه...
نگاهم رو صورتش می چرخه.ته ریش دراورد.فوق العاده بهش میاد.
-چرا چشمات قرمزه؟؟
لبخند ملایمی می زنه و میگه:مگه وقتی اون شب که پیشم موندی،من ازت پرسیدم چرا چشات قرمزه؟؟
با تعجب میگم:کدوم شب؟؟
-همون شبی که من تب و لرز کرده بودم و تو تا صبح کنارم بودی.
با کمی فکر میگم:نمی خوای بگی که تا صبح بیدار بودی؟؟
-آخه مگه می تونستم بخوابم وقتی تو حالت بد بود؟؟
با خجالت میگم:ببخشید سینا.
چشمهاش برق می زنه و با شیطنت میگه:اشکال نداره..بعدا جبران می کنی...اگه میشد،همین جا سرمو میذاشتم رو پات و کمی استراحت می کردم...
سرمو میندازم پایین.می خنده.
-راستی،مامانی نمی دونه که رابطتت با فربد شکرآبه.بهش گفتیم ضعف کردی.
سینا نگاهی به سرم میندازه و خم میشه و سوزنشو از تو دستم درمیاره و پنبه ی الکی رو میذاره روش.
-خب...اینم تموم شد.خوبی؟؟می تونی بیای پایین؟؟
-ممنونم.میام.
-راستی مهمون می خواد براتون بیاد؟؟
-کی؟؟
-خانواده ی من.ساحل بهشون نگفته برای چی،فقط گفته اون اتفاق انقدر مهمه که خودش نزدیکای صبح پاشده اومده اینجا.
زیرلب میگم:می خواسته حس کنجدرولیشونو تحریک کنه.
سینا:چی؟؟
جملمو براش تکرار می کنم.
-حالا این حس یعنی چی؟؟
-ترکیبی از کنجکاوی،همدردی و فضولی.خودمون ساختیمش.من و تو.
لبخند کجکی می زنه و میگه:جدی؟؟ما چقدر خلاق بودیم!!
رو به من ادامه میده:
-ساحلو صدا می کنم بیاد.
می خوام بگم نه که میگه:نه نداریم.حالا که نمیذاری خودم پیشت باشم و کمکت کنم،باید بذاری ساحل بیاد.
سرشو کج می کنه و با لحن محکمی میگه:باشه؟؟
نه به گردن کجش که عین بچه های شیطونش می کنه .و نه به لحن محکمش.
خندم می گیره و میگم:باشه.
با خنده میگه:قربون خندت.
هردو دستشو می بره سمت لبش و روشون بوسه می زنه.صدای بوسش تو اتاق می پیچه.دستاشو به طرفم می گیره و فوت می کنه.قبل از این که عکس العملی نشون بدم،می خنده و میره بیرون.
خندم گرفته و خجالت می کشم.شرم و لذت،تمام وجودمو در برمی گیره.
بالاخره باید عادت کنم.
میرم سمت لباسام.دیگه نمی خوام بیام بالا و لباسامو عوض کنم.یه دامن بلند سفید رنگ با یه لباس آستین بلند سفید و یه شال مشکی میندازم رو سرم.
با فکری که تو ذهنم میاد،ناراحت میشم و می شینم رو تخت.نگاهم به آینه و چهره ی خودم میفته.غمبرک زدم.ناراحتی از چهرم می باره.خوب می دونم هر کی ببیندم،می فهمه از یه چیزی ناراحتم.

تقه ای به در می خوره و ساحل میاد داخل.نگاهش بهم میفته و آروم میگه:خوشگل کردی.
لبخند کم جونی بهش می زنم.
ساحل:می بینی باران چشمهای سینا چه برقی می زنه؟؟دیشب داشت دیوونه میشد.تو درو باز نمی کردی و سینا اساسی ریخته بود به هم.نمی دونی چیکار می کرد.من تا حالا سینا رو تو این وضع ندیده بودم.خیلی خوشحالم باران.خیلی.باورم نمیشد که دیشب بیدار بودم.اومدم تا به چشم ببینم.ببینم سالم و سرحال.خیلی براتون خوشحالم.چشمهای هردوتون از عشق می درخشه.
سرمو میندازم پایین.
ساحل:از چی ناراحتی؟؟چهرت رفته تو هم.
-ما...ما که نمی تونیم با هم باشم،می تونیم؟؟من می دونم سینا باید با یکی دیگه ازدواج کنه.خیلی خوب می دونم.
ساحل هم میره تو فکر و بعد آروم میگه:هر چی می خواد بشه بشه.سینا الآن نمی دونه باید چیکار کنه.حافظش یاریش نمی کنه.دیگه نمی ذارم از هم دور بیفتین.مطمئن باش مامانم اینا هم طرف مان.سینا نمی تونه قمار کنه و بره با دختری که حتی تا حالا ندیدتش.البته هیچ کدوم از ما ندیدیمش.
ادامه میده:تو از کجا فهمیدی؟؟
-سینا خودش بهم گفته بود.
مکث می کنه و میگه:فعلا بیخیال این حرفا.من کلی فربدو دعوا کردم!!
-به سلامتی.
-باران؟؟ناز نکن دیگه.
-خواهش می کنم ساحل.راجع به فربد حرفی نزن.
گوشیمو برمیدارم.
دستشو دراز می کنه سمتم و با کمکش از اتاق میرم بیرون.
ساحل:باشه.من دیگه حرفی نمی زنم.
کینه شتری نیستم ولی حرکت دیشب فربد،شک بدی برای من بود.می دونم حالا حالا ها دلم باهاش صاف نمی شه.نه این که نبخشمش.نه.همون دیشب بخشیدمش ولی...ولی فعلا دلم باهاش صاف نمیشه.
با کمک ساحل میرسم پایین.نگاهم به باربد میفته که در ورودی رو باز می کنه و میاد تو.دستاش پره.رفته خرید.
نگاش به من میفته.لبخند گشادی تحویلم میده و میگه:
-آبجی خوشگل من بیدار شده؟؟
گونمو می بوسه و وسایلو می بره تو آشپزخونه.
رو به ساحل میگم:مامانت اینا کی می رسن؟؟
-باید تا یکی دوساعت دیگه برسن.
سینا و فربد نشستن رو مبل و دارن با هم حرف می زنن.متوجه ما نشدن.میرم و می شینم رو یکی از مبلا.سرهردوشون می چرخه سمتم.نگاه فربد پر از حرف و پشیمونی.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#116 | Posted: 9 Jan 2013 14:56 | Edited By: yemard1
بیخیال نگامو ازش می گیرم و به سینا نگاه می کنه.دلم برای چشمهای سرخش کباب میشه.خیلی خستست.
حواس فربد رفته پیش ساحل.
با حرکت لبام میگم:برو بخواب.
لبخند می زنه و با همون حالت میگه:نمی خوام.وقت واسه خواب زیاده.
-خسته ای.
-به این که سالمی و جلوم نشستی،می لرزه.اگه میومدی اینجا،کاملا در می رفت.
-پررو.
لبخندش گشاد تر میشه.
باربد میاد کنارم میشینه و دستشو میندازه پشتم.سرمو می بوسه و میگه:احوال دردسر؟؟
-قربونت قل دردسر.

کمی با باربد حرف می زنم.مامانی از آشپزخونه ماد بیرون و با دیدن من،سرعتشو بیشتر می کنه و میگه:چطوری مادر؟؟خوبی عزیزم؟؟می خواستم بیام بالا...
بغلش می کنم و گونشو می بوسم:قربونت مامانی خوشگلم.خوبم.لازم نبود با این پاهات بیای بالا.
اخم می کنه و میگه:داری پیریمو به رخم می کشی؟؟پدر سوخته...
خنده ای می کنم و میگم:خدا نکه.شما به این خوشگلی و جوونی.
-از دست تو باران.بیا برات سوپ درست کردم.
بلند میشم و میرم تو آشپزخونه.بوی سوپ که به دماغم می خور،دلم قیلی ویلی میره.دارم از گشنگی می میرم.سریع میرم سمت یخچال و یه لیمو ترش برمی دارم و می شورم.می شینم سر میز و مامانی دو کاسه سوپ می ریزه و میذاره رو میز و خودش میره پشت سرم.
با تعجب میگم:چرا دوتا؟؟
صدای سینا رو از پشت سرم می شنوم:یعنی من اینجا آدم نیستم؟؟
برمی گردم سمتش.دست به سینه پشتم ایستاده و داره حرف می زنه.
-تو غذا نخوردی؟؟
ابروهاشو میندازه بالا.
مامانی وقتی کاسه ها رو گذاشت رو میز،از آشپزخونه رفت بیرون ولی من تفهمیدم.
-چرا اونوقت؟؟
-پیش جنابعالی بودم و غذا از گلوم پایین نمی رفت.
میشینه رو به روم.نصف لیمو ترشو من برمی دارم و نصف دیگه رو سینا.
موضوع بحثو عوض می کنم.
من:چه حسی داری که می خوای خانوادتو ببینی؟؟
لباشو با دستمال کاغذی پاک می کنه و میگه:خودمم نمی دونم.هم خوشحالم وهم یه استرس عجیب دارم.نمی شه بهش گفت استرس...نمی دونم چیه...
-من درکت می کنم.احساس می کنه همه برات غریبه ان و بینشون شناخته شده نیستی.
-دقیقا.خوبه که منو درک می کنی.
-تو یه شرایطیم.باید همو درک کنیم.
-اگه همه هم غریبه باشن،تو برام آشنایی.
حرفی نمی زنم و ادامه میده:
-من از همون روز اول حس کردم دوست دارم ولی می ترسیدم.از اون چشمهای طوسی که عین مال تو بود،می ترسیدم.می ترسیدم یکی مثه تو و هم اسم تو،در گذشته با من بوده باشه.می ترسیدم باران.وقتی اون روز می خواستم ازت خداحافظی کنم،غم عالم به دلم ریخته بود.
-نمی دونی وقتی اون روز،عکس العمل فربد و باربدو دیدم،چقدر شکه شدم.یعنی به کل هنگ کرده بودم.نمی فهمیددم چی میگن.وقتی بهم گفتن سینا و بعدش حالت تورو دیدم،قلبم فشرده شد.اصلا تو حال خودت نبودی.انگار تو این دنیا سیر نمی کردی.
-وقتی رفتی سمت ماشین،کلی به خودم بد وبیراه گفتم که بهت اجازه دادم خودت بری کیفتو بیاری و سوئیچ تو دستت موند.باید ازت می گرفتمش.
-با ماشین اومدیم دنبالت.هرسه تامون نگران بودیم ولی فربد از همه بی خیال تر یود.
می گفت:من به رانندگیش اعتقاد و اعتماد دارم.هیچیش نمیشه.بریم دتبالش تا خارج از ماشین کاری دست خودش نده.
-فربد راست می گفت.خیلی خوب تورو می شناخت.تو همون حالت هم رانندگیت بیست بیست بود.به جایی رسیدیم که سرعت تو خیلی رفت بالا و ما برای چند لحظه تو ترافیک موندیم و همین کارو خراب کرد.نگران بودیم گمت کنیم.فربدم نگران شده بود ولی وقتی ماشینتو کنار جنگل دیدیم،کمی از نگرانیمون کاسته شده.
-بچه ها کمی برام از تو گفتن.من خیلی گیج بودم.با این که دنبال تو بودیم ولی من بازم ازشون توضیح می خواستم.باید دلیل رفتارای تورو می فهمیدم.از تو و گذشتمون گفتن.کمی از خانوادم گفتن.البته توضیحشون خیلی مختصر بود ولی منو از اون حالت گیجی،دراورد و دلیل کر تورو فهمیدم.
-وقتی فهمیدم اون دختر تویی،اونی که من باران خودم می دونمش،تویی،انگار دنیا رو بهم دادن.هیچی لذت بخش تر از این برام نبود و نیست.
-موقع خداحافظیمون،با خودم عهد بسته بودم برم دنبال باران،همون دختری که چشمهاش تو رویاهام بود.می خواستم برم دنبالش.با خودم گفتم،اگه پیداش کردم که با بدبختی از تو چشم پوشی می کنم ولی اگه پیداش نکردم،بیام پیشت و اعتراف کنم که دوست دارم.
با کلمه ی آخرش،سوپ می پره تو گلوم.حالا سرفه نکن کی کن.یه آمادگی هم به آدم نمیده.یهو می گه دوست دارم.


می خواد بزنه پشتم که دستمو به نشونه نزن،خوبم میارم بالا.همون سری که زد پشتم،واسه هفتصد و بیست پشتم بس بود!!
هم نگرانه و هم از عکس العمل من خندش گرفته.سریع یه لیوان آب می خورم تا حالم بهتر بشه.آروم هوا رو می فرستم تو ریم و چشمهامو می بندم و نفس نفس می زنم.
سینا:انقدر خوش حال شدی؟؟
با حرف و لحنش حرصم درمیاد.جوابشو نمیدم.فکر کنم این خاطره سازترین غذایی که تا الآن خوردم.تا ابد این لحظه یادم می مونه.
دستمو از جلوی دهنم برمی دارم.نگاهمو به کاسه ی سوپم می دوزم و چندقاشق دیگه ازش می خورم،بدون این که حرفی بزنم.اشتهام باز شده.با این که کلی سرفه کردم ولی غذام کوفتم نشده.
درسکوت سوپمونو می خوریم.بعد از این که تموم میشه،رو به سینا میگم:
-دیگه نمی خوری؟؟
انگار نه انگار که حرفی زده!
-نه...ممنون.
میزو جمع می کنم و ظرفا رو می ذارم تو سینک ظرفشویی.فکر کنم سینا رفته بیرون و تو پذیرایی.آخه صدایی نمی شنوم که نشون بده اینجاست.از طرفی هم نمی خوام برگردم.
با خیال راحت دارم ظرف می ورم که صداشو کنار گوشم می شنوم.ناخوداگاه دستام از حرکت وایمیسن و بهش گوش میدم.
-فکر نکن شوخی کردما.به زودی برای اعتراف میایم خونتون.
برمی گرده و میره.میان خونمون؟؟کیا؟؟
کمی فکر م کنم ولی دوباره مشغول کارم میشم.
شستن ظرفا تموم میشه.شیر آبو می بندم.چندبار دستمو تو سینک می تکونم.شالمو درست می کنم و میرم بیرون.ساحل و مامانی دارن با هم حرف می زنن.اون سه تا هم کنار هم نشستن.دایی هم داره با تلفن حرف می زنه.وقتی اومدم پایین،ندیدمش.لبخندی بهش می زنم و سلام می کنم.دستشو برام تکون میده و میره تو حیاط.
کنار ساحل و مامانی میشنم.نگاهم به سینا میفته که دقیقا رو به رومه.یه تیشرت شیری و یه شلوار کتان به همون رنگ پوشیده.موهای خرماییشو به طرف بالا ژل زده و حسابی به خودش رسیده.
باربد هم یه جین مشکی و یه تیشرت به همون رنگ پوشیده.از فربد خبر ندارم.نگاش نکردم تا بفهمم چی پوشیدی.قطعا خیلی به خودش رسیده.ساحل اینجاست و خانوادش هم تو راهن،حتما خودکشی کرده.
از ذوقش خندم می گیره و ریز ریز می خندم.
باربد:نه...تو هم یه چیزیت شده...خود درگیری داری مگه آخه؟؟!!
خندمو قورت میدم و میگم:چشم نداری خنده ی منو ببینی؟؟
-آخه داری بیخود و بی جهت می خندی!
-بیخود نیست.دلیل داره.
-دلیلش چیه؟؟
-به فضولا نمی گیم.
-ا...اینجوری.
تا میام جواب بدم،صدای زنگ آیفون بلند میشه و خبر میده مهمونامون رسیدن.
ساحل نگاهی به ساعتش میندازه و میگه:زود رسیدن.
رو به ماها میگه:به نظرتون چیکار کنیم؟؟یعنی آروم آروم بهشون بیم یا اینکه سینا همینجوری اینجا باشه و اونا یهو ببیننش؟؟
باربد:به نظرمن آروم آروئم بگیم.پدر و مادری ممکنه شوکه بشن و قلبشون کار دستمون بده.
یه زنگ دیگه.
ساحل هول هولکی سرشو تکون میده و میره سمت آیفون.نگاه سینا پر از همون حس غریبه.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#117 | Posted: 9 Jan 2013 14:57
فصل بیست و پنجم


باربد رو به سینا میگه:تو برو تو اتاق.
سینا نگاهی بهم میندازه.سعی می کنم نگاهمو پر از آرامش کنم و بهش منتقل کنم.سخته،چون خودمم استرس دارم.می ترسم بعد از این دیدار،سینا بره و با اون دختره....
ول کن.بهتره بهش فکر نکنم.لبخندی بهش می زنم و اونم میره تو اتاق.
میرم دم پنجره.دوتا ماشین میان داخل.پشت سر هم.نگاهی به سرنشینا میندازم.نور خورشید رو شیشه ی ماشینا افتاده و به سختی میشه افرادو دید.شاهین و سیما تو یه ماشینن،پدر و مادر ساحل هم باهمن.یکی هم عقب نشسته.چشمهامو ریز می کنم تا دقتم بیشتر بشه و بهتر ببینم.یه خانوم مسنه که نمی شناسمش.
فربد و باربد رفتن استقبال.مامانی داره شربتا رو آماده می کنه تا بعد از اومدن مهمونا پذیرایی کنه.از کنار پنجره میام کنار تا برم پیش اون دوتا بی مصرف.ساحل هم داره میره پایین.همراه هم از ویلا میایم بیرون بالای پله ها می ایستیم.
رو به ساحل میگم:اون خانوم کیه؟؟
-مامان لادنمه.مامان مامانمه.
نگاهی به جثه ی ظریف لادن خانوم میندازم و میگم:دربارش حرفی نزده بودی.
-آخه تا حالا بحثی پیش نیومده بود.وای باران.منم دستام داره می لرزه،چه برسه به سینا.
با هم از پله ها می ریم پایین.یه کوچولو پام اذیت میشه.نگاهم یه مامان و بابای سینا میفته.
ساحل منو بهشون معرفی می کنه.مامانش با محبت بوسم می کنه.مادر بزرگشم خانوم خوبیه.دستمو می گیره تو دستش و فشار میده.حس می کنم یه غم بزرگ ته چشمهاشه.
با چشم دنبال دایی رسول می گردم ولی نیست.نگاهم می ره سمت پنجره ی اتاقی که سینا توشه.از پشت پرده داره نگامون می کنه.
میرم سمت سیما و باهاش روبوسی می کنم.دوتا فنچولاش تو بغلشن.وای که چقدر این دوتا شیرین و نازن.هر دو رو می گیرم تو بغلم.گریه ی پرهام بلند میشه و دستاشو برای مامانش دراز می کنه ولی پدرام،می خنده.
پرهامو می گیرم طرف سیما و میگم:پسر غرغروتو بگیر.این آقا خوشگله هم پیش من می مونه.دوماد خودمه.
سیما دستشو دراز می کنه و میگه:بیا مامان جان.فدای آقا پسر خوشگلم بشم من.
رو به من ادامه میده:اول باباشو پیدا کن،بعد بشین نقشه ی پسر خوشگله ی منو بکش.
تو دلم میگم:خبر نداری که پیدا شده.
خودم از فکرم خندم می گیره.
نگاهی به پدرام میندازم.داره تو بغلم دست و پا میزنه و شیطونی می کنه.ای جان.لثه هاشو.دوتا از دندوناش تازه دراومده.صورتشو می چسبونم به صورتم و محکم می بوسمش.
غش غش می خنده.چقدر خوش روئه،برعکس پرهام که بغل همه بهونه می گیره و فقط تو بغل مامان و باباش آرومه.
کم کم میریم بالا.
رو بهشون میگم:ببخشید که مامانی نیومد اینجا.داره وسایل پذیرایی رو آماده می کنه.شرمنده
لادن خانوم:دشمنت شرمنده مادر.ما باید عذرخواهی کنیم که شرمنده ی شما شدیم دخترم.
صدای مامانیو می شنوم که تند تند میگه:اومدم،اومدم.
در ورودی ویلا کشیده میشه عقب و مامانی جلوی در ظاهر میشه.
سلام می کنه و نگاهی کلی به مهمونا میندازه.نگاش رو مامان لادن خشک میشه و رنگش کمی می پره.
نگاهمو سر میدم رو مامان لادن.وضعیت اونم بهتر از مامانی نیست.نگاهم به شاهین میفته.قیافه ی اونم دیدنی.دهانش نیمه باز مونده و داره به مامانی نگاه می کنه.چشمهامو دوباره می چرخونم.مامان وبابای ساحل هم قیافشون فرق کرده.نگاهم می چرخه رو ساحل.مثه من گیجه و داره رفتار بقیه رو حلاجی می کنه.سیما هم دست کمی از ما دوتا نداره.فربد و باربد هم با تعجب دارن به مامانی و بقیه نگاه می کنن.
با خنده ی بلند و بازیگوشانه ی پدرام،همه تو جاشون تکون می خورن و به خودشو میان.
دست لادن خانوم به طرف عینکش می ره و کمی جابه جاش می کنه و با تردید میگه:رضوان؟؟!!!!
مامانی تو همون حالت و با لحنی که پر از تعجبه،میگه:لا..دن؟؟!!!

--------------------------------------------------------------------------------

چندثانیه طول می کشه تا اسامی رو تو ذهنم حلاجی می کنم.لادن،رضوان...لادن و رضوان...اردلان بین این دوتاست...
سرپدرامو میذارم رو شونم.
تازه دارم دلیل اون نگاه متعجب شاهینو تو شرکتش می فهمم.همون نگاهی که من فکر کردم حاصل از دیدار دوبارست.خب اون موقع من فکر می کردم شاهین همون پسری که منو تو پارک گرفته.منظورم از دیدار دوباره،همینه.
دلیل اون نگاه،شباهت من به مامانی بوده.همون چشمها و همون ترکیب صورت.نوشتنم خوبه ها.آدم می فهمه مجهولات زندگیش کجاست!!
مامانی دستی به روسریش می کشه.سرشو میندازه پایین و از جلوی در میره کنار.
با صدایی لرزون میگه:بفرمایین داخل...
من و ساحل نگاهی به هم میندازیم.نمی دونم چرا هم متعجب و هم داره از خوشی پس میفته.چشمهاش داره برق می زنه.تعجبم دوبرابر میشه و میگم:چیزی شده؟؟
-نه...نه...یعنی تو میشی دختر دایی ناتنی من؟؟
سرمو با تردید تکون میدمو میگم:فکر کنم اینجوری باشه...
فربد و باربد هاج و واج دارن نگامون می کنن.خب اون بدبختا از هیچی خبر ندارن.
جمع سکوت کرده و کسی حرف نمی زنه.همه انگار تو شوکن.فقط صدای با نمک پرهام و پدرامه که سکوتو می شکنه.
رو مبل نشستیم.مامانی و لادن خانوم به هم خیره شدن.انگار دارن از راه چشمهاشون با هم حرف می زنن.دوتا دوست که به خوبی حرفای همو می فهمن.دوتا دوست قدیمی که سر یه ازدواج به ظاهر ساده و عشق دوطرفه و یه طرفه،به کل دوستیشون از هم پاشید و شدن هووی همدیگه.به همین راحتی.
یعنی سینا میشه پسرعمه ی من؟؟چه جلب و جالب!!!ازدواج فامیلی.اه...چیزی که همیشه ازش متنفرم.مسخرست.فامیل باید فامل بمونه.منظورم اینه که نسبتا بهتره که تغغر نکنه ولی من نمی تونم دست بکشم.هرکاری می کنم تا....
با صدای فربد به خودم میام.سینی شربتو گرفته جلوم و آروم صدام می کنه.سرمو می گیرم بالا و چشمهام میفته به چشمهای غمگینش.یه لیوان برمی دارم و زیرلب تشکر می کنم.واقعا نمی دونم چجوری باید باهاش برخورد کنم.
نگاه لادن خانوم رو دیوارای اطراف می چرخه و رو عکس بابا اردلان ثابت می مونه.بابا بزرگ ما هم خوشتیپ بوده ها.حق داشته دخترا براش سر و دست بشکنن.با این که عکس خیلی قدیمیه،ولی اقتدار و زیبایی از چهرش می باره.دقت که می کنم،می بینم چقدر شبیه سیناست.
ساحل دم گوشم میگه:انقدر تو این مدت شوکه شدم،راحت تر تونستم با این موضوع کنار بیام دختر دایی.
-آره به خدا.من دیگه آماده ام تا بهم بگن همه ی اینا یه خواب دراز مدته.انقدر اتفاقای عجیب و غیر منتظره برام افتاده که این یکی برام عادیه.رفتنم به کانادا،موضوع خانوادم،رفتن پیش سینا،اتفاقی که براش افتاد،تصادف و فراموشی من،دیدار دوبارمون و هزار تا چیز دیگه.من نمی دونم چه حکمتیه.زندگی یکی آروم آروم و با آرامش کامله،زندگی یکی دیگه،مثه من پر از اتفاق و حادثست.
یهو سر مامانی میاد بالا و خیره به من نگاه می کنه.وا...چرا اینا اینجوری شدن؟؟تو چهرشون،تعجب و خوشحالی ترکیب شده.
سرمو نزدیک می کنم به سر ساحل و میگم:طفلکی مامانت،باید شوک زنده بودن سینا رو هم تحمل کنن.
ساحل با لبخندی خوشحال حرفمو تائید می کنه.
جو سنگینه.تنها من و ساحل با هم حرف می زنیم و کسی هم کاری به کارمون نداره.من نمی دونم چه جوری می خوان بحث سینا رو بکشن وسط.
سوالی رو می پرسم که خیلی وقته ذهنمو مشغول به خودش کرده.
-ساحل؟؟
-هووم؟
-شهرام کیه؟؟
اخماش میره توهم و میگه:تو از کجا اسمشو شنیدی؟؟
-میگم بهت.تو فقط...

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#118 | Posted: 9 Jan 2013 14:58
حرفمو قطع می کنم و با چشمهایی گرد شده به چیزی فکر می کنم که به ذهنم رسیده.(نوه های بزرگ دو طرف)(من از بقیه شنیدم پسره فوت شده)
ولی....نوه ی لادن خانوم که سیناست...فکر می کردن مرده ولی بعدش...
پدرامو کمی جا به جا می کنم و با بهت به ساحل نگاه می کنم.
ساحل:چی شده؟؟
قبل از این که حرفی بزنم،صدای مامانی رو می شنوم.
-خیلی خوش اومدین.ما نمی دونستیم خانواده ی ساحل جان و دوست باران،از آشناهای ما هستن.
همون موقع در ویلا باز میشه و دایی میاد تو.سرش پایینه.سرشو که بلند می کنه،نگاش رو مهمونا و چهره ی لادن خانوم خشک میشه.
رنگ دایی کمی پریده.ته چشمهاش،یه حس قدیمی رو می بینم.تو دلم به خودم آفرین می گم.آخه مگه میشه؟؟یعنی دایی عاشق زن دوستش بوده؟؟واااای...خدای من...چه حس بدی...


--------------------------------------------------------------------------------


قطعا بقیه هم فهمیدن،آخه خیلی تابلوئه...نگاهی پر از دلتنگی...پر از حرف...جدید و قدیمی...
بعد از چندثانیه،دایی اخم می کنه و سرشو میندازه پایین.
مامانی:خوش اومدی رسول جان.لادن جان هستن با خانوادشون.
دایی:بله...به جا اوردم.
-اقوام ساحل جونن.
دایی سرشو بلند می کنه و با تعجب میگه:جدی؟؟
نگاهی به جمع میندازه و می شینه رو یکی از مبلا.نمی دونم ازدواج کرده یا نه.دایی رو می گم.نشده بپرسم.احتمالا مجرده که حرفی از خانوم و بچه هاش نزده دیگه.یعنی به خاطر علاقش به لادن تا الآن مجرده؟؟اسطوره ی عشقه!!!...
مامانی رو به لادن خانوم میگه:پاشو...پاشو بیا بریم،با هات حرف دارم لادن.
لادن خانوم با کمی مکث از جاش بلند میشه.دوتا دوست قدمی،دست در دست هم وارد اتاق مامانی میشن.
دایی نفسشو میده بیرون.فربد و باربد همچنان گیج می زنن.
ساحلنگاهی به ما میندازه و سرش تکون میده.می دونم می خواد بگه.ما هم سرمونو براش تکون میدیم.
ساحل رو به مامانش،بابش،سیما و شاهین میگه:راستش...راستش من گفتم بیاین اینجا تا یه خبری رو بهتون بدم.می دونم شوکه می شین.می دونم باور نمی کنین ولی به خدا راسته.من اومدم تا با چشمهای خودم ببینمش.دیدمش و فهمیدم که...
ساحل مکث می کنه و شاهین میگه:چی شده ساحل؟؟اتتفاقی افتاده؟؟
ساحل دیگه نمی تونه ادامه بده.به من نگاه می کنه.منم هنوز سر فکری که به ذهنم رسیده،قدرت حرف زدن ندارم،ولی آب دهنمو قورت میدم و سعی می کنم نهایت تلاشمو بکنم تا صدام نلرزه و درست حرف بزنم.
رو به جمع میگم:اتفاق خیلی خوبی افتاده.
نگاه کنجکاوشون رو منه.
-سینا...
شاهین هول هولکی میگه:چی شده؟؟جسدش پیدا شده؟؟
لبخند آرومی می زنم و میگم:خدا نکنه...زبونتو گاز بگیر.سینا زندست...
نفسمو با فشار میدم بیرون.بالاخره گفتم.گفتم و یه جمع و راحت کردم.
همه ساکت شدن.ساحل میره کنار مامانشو و شونه هاشو می گیره تو دستش.
شاهین با صدایی لرزون میگه:چی داری میگی باران؟؟
-به خدا راست میگم شاهین.سینا زندست و الآن هم پیش ماست.تو یکی از اتاق های همین ویلاست.باور نداری،بگیم بیاد تا با چشمهای خودت ببینیش.
بهار خانوم با گریه میگه:دارین دروع می گین،نه؟؟
فربد:نه به خدا.الآن صداش می کنیم.
باربد بلند اسم سینا رو صدا می زنه.همه سکوت کردن و تمام بددنشون چشم شده تا در اتاق باز بشه و سینا بیاد بیرون.
دستگیره ی در کشیده میشه پایین و در باز میشه.سینا رو به روی در ظاهر میشه.چشمهای همه با دیدنش گرد شده.هیچ کس حرف نمی زنه.صدای ناله ی بهار خانوم میاد و بعد...غش می کنه و چشمهاش میفته رو هم دیگه.
ساحل سریع دستاشو میذاره دو طرف صورت بهار خانوم و صداش می زنه:مامان.مامان بهار.
باربد سریع می ره تو آشپزخونه و با یه لیوان آب قند و یه بطری آب برمی گرده.کمی آب می پاشن رو صورت بهار خانوم و بهش آب قند می دن.به هوش اومده و زیرلب اسم سینا رو صدا می کنه.پدرامو می بوسم و جابه جاش می کنم.سینا با قدمهایی محکم،خودشو به بهار خانوم می رسونه.بهار خانوم رو مبله و تکیش به ساحل.چشمهاش نیمه باز و با دیدن سینا،هوشیار میشه.چشمهاش بازتر میشه.سینا می شینه کنار بهار خانوم و با تردید،دستاشو تو دستش می گیره.بهار خانوم کمی به صورت سینا نگاه می کنه و خیلی آروم:اسمشو صدا می زنه:سینا!!!!
سینا با شنیدن اسمش از زبون مادرش،آروم می کشدش تو بغلش و سرشو می بوسه.بهار خانوم تو بغل سینا گم میشه و بعد از چند ثانیه،صدای گریش بلند میشه.بلند بلند گریه می کنه و سینا رو به خودش فشار میده.اشک تو چشمم حلقه می زنه.همون موقع در اتاق مامانی باز میشه و لادن خانوم با عجله میاد بیرون.چشمهای هردوشون قرمز و ملتهبه.معلومه گریه کردمن ولی لبخند هم می زنن.
لادن خانوم به سینا نگاه می کنه و شروع می کنه به گریه کردن.مامانی سرشو بغل می کنه تا آرومش کنه.
بعد از چند دقیقه،بهار خانوم خودشو می کشه عقب و با شوق به سینا خیره میشه.
همه سینا رو بغل می کنن و جو کم کم عوض میشه.حالا همه از شوک بیرون اومدن و من خیلی خوشحالم.خوشحالم،چون فهمیدم من و سینا،از همون اول مال هم بودیم!!

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#119 | Posted: 9 Jan 2013 14:58
فصل بیست و ششم


پدرام کم کم داره بداخلاق میشه.سیما پرهامو که خوابش برده،میذاره تو بغل ساحل و میاد سمتم.اشکای رو گونشو پاک می کنه.بینیشو می کشه بالا و میگه:بدش من باران.خوابش میاد،عنق شده.
گونشو می بوسم و میدمش به مامانش.
سینا همچنان رو مبل نشسته و شاهین همینجوری داره نگاش می کنه.اروم از جاش بلند میشه و میاد جلوی سینا.دستشو میذاره رو شونش.سینا دست بهار خانومو ول می کنه و آروم از جاش بلند میشه.
شاهین:کجا بودی عمویی؟؟
عمو از برادرزاده کوچکتره.جالبه ها!!
آروم تو بغل هم فرو می رن.شاهین خودشو کنترل می کنه تا اشکاش سرازیر نشن.
ساحل:جمع کنین بابا.یه ساعته زدیم تو خط فیلم هندی.تورو خدا دیگه بیخیال بشین.چقدر آبغوره می گیرین.بسه.باید یه مغازه باز کنیم.
فربد بعد از کلی پچ پچ با باربد،از جاش بلند میشه و به مامانی میگه:مامانی،میشه یه لحظه بیاین؟؟
مامانی نگاهی به جمع میندازه و میگه:ببخشید.میرم ببینم چیکارم داره.
فضولیم گل کرده.اگه با فربد مشکلی نداشتم،الآن در جریان بودم و می دونستم چرا چشمهای باربد داره می خنده ولی حالا نمی دونم!!چه بد...
مامانی و فربد میرن تو یکی از اتاقا تا فربد حرفشو بزنه.بهار خانوم همچنان داره گریه می کنه.سیما میاد کنار شاهین میشینه و میگه:خوابیدن.بچه هام خیلی خسته بودن.
-مادر نمونه.
-پس چی که نمونه ام.
شاهین:خانوم من همتا نداره.
سیما با لبخند نگاش می کنه.شاهین هم جوابشو با یه لبخند مردونه و دوست داشتنی میده.
آروم میگم:خدا بده شانس.
صدای سینا رو کنار گوشم می شنوم که میگه:یه شانس خوش تیپ و خوشگل پشتت وایساده باران.
سرمو می چرخونم سمتشو می گم:کمی از خودت تعریف کن.
آرنجشو گذاشته رو مبل و کمرشو خم کرده...
-خب تعریفی هستم.
گوشامو تیز می کنم.همه ساکت شدن و فقط من و سینا هستیم که داریم با هم حرف می زنیم.سرمو می چرخونم و نگام به بهارخانوم میفته.داره با لبخند معنی داری نگامون می کنه.
وای...خاک برسرم.چقدر من ضایعم.سرمو میندازم پایین تا بیشتر از این ضایع نشم.کمی فاصلمو از سینا بیشتر می کنم.
صدای در اتاق باعث میشه سرمو بلند کنم.فربد لبخند آروم و شادی می زنه و مامانی هم خوشحاله.یعنی چی شده؟؟
همون موقع گوشیو باربد زنگ می خوره.با نگاه کردن به شماره،سرشو میاره بالا و به فربد نگاه می کنه.فربد چشمک بهش می زنه و باربد با یه ببخشید از جاش بلند میشه.
خداااا...چرا اینا انقدر مشکوکن؟؟؟باربد که اینجوری نبود!!!
سینا:نمیر از کنج...کنج...
کمی فکر می کنه و چیزی یادش نمیاد.
سینا:چی بود باران؟؟
-چی،چی بود؟؟
-همون کلمه ای که گفتی با هم ساختیمش.
-آها...کنجدرول...
-آره...همین...نمیر از کنجدرولی...
-دوباره بهت رو دادم؟؟
با خنده میگه:من که می دونم داری به رفتار باربد فکر می کنی...
شونمو بالا میندازم و میگم:خب...که چی؟؟
-که این که....دوست دخترش بود!!...
با صدایی تقریبا بلند میگم:چیییی؟؟!!!تو چی گفتی؟؟!!
با صدای من،دوباره سر همه به طرفمون می چرخه.لبخندی مصنوعی می زنم.باربد و دوست دختر؟؟باربد؟؟آخه باربد که تو این خطا نبود....چند روز رفت پیش این فربدا...از راه به درش کرد...چه چشمکی هم زد...چشاتو از کاسه در میارم فربد...منو بگو که فکر می کردم سر دادشم بی کلاه مونده،نگو نخیر،ایشون زیرزیرکی کاراشو انجام می داده و ما هم بی خبر بودیم.
فربد میشینه سرجاش و مامانی هم کنارش.
مامانی:شاید الآن درست نباشه که من...
صدای باربد،حرف مامانی رو قطع می کنه:ببخشید که جمعو ترک کردم.یکی از همکارام بود،باید جواب می دادم.
تو دلم میگم:آره جون عمه ی نداشتت...همکارت بود!!!
رفت نشست کنار فربد و نفسشو داد بیرون.چه دروغگو هم شده.
سینا:ای مارمولک.چه چرت و پرتایی هم می بافه.
زیرلب میگم:تو از کجا می دونی پشت خط کی بوده؟؟شاید اشتباه میگی.
-خودشون بهم گفتن.از نگاه باربد و چشمک فربد،معلوم بود فرد پشت خط،مونثه...
-من می دونم با این دوتا.
باربد رو به مامانی میگه:ببخشید مامانی که حرفتونو قطع کردم.

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
#120 | Posted: 9 Jan 2013 14:58
مامانی:اشکال نداره پسرم.
رو به جمع ادامه میده:راستش فربد من دیگه نمی تونه طاقت بیاره ساحل جان ازش دور باشه!!!تو این مدت هم خیلی خودشو نگه داشته بود.وقتی فهمیدیم سینا جان زندست،فربد تو آسمونا سیر می کرد.هم به خاطر زنده موندن دوستش و هم به خاطر کمتر شدن عذاب خانواده ی شما.خیلی هول که هر چه سریع تر خواستشو بیان کنه.الآن به خواهرش و شوهر خواهرش که جای پدر و مادرشن و حق پدر و مادری رو براش تموم کردن،زنگ زد و ازشون اجازه گرفت که ما،همینجا ساحل جانو برای فربد،خواستگاری کنیم!!
همه سکوت کردن.فکم درحال افتادن.آخه مگه میشه؟؟یعنی فربد نمی تونه چندروز دیگه صبر کنه؟؟چرا انقدر یهویی و بی مقدمه؟؟
فربد خم میشه و از روی میز دستمال کاغذی برمیداره و عرقای رو پیشونیشو پاک می کنه.انگار این صحنه خیلی برام عجیبه.حس می کنم فربد با این رویی که داره،تا حالا تو این موقعیت قرار نگرفته.!!!شرشر از سر و روش عرق می ریزه و هی پاک می کنه.لرزش دستاشو به خوبی می بینم.
نگاهم می چرخه رو ساحل.کنار مامانش نشسته.سرش پایینه و موهای خوشگلش ریخته دورش.داره با انگشتای دستش بازی می کنه و سرخ سرخ شده.
یعنی فربد اینقدر هوله؟؟پس بگو جریان چی بوده...اون از باربد و اینم از این...
مامانی:البته می دونم ما باید خدمت برسیم ولی گفتم اینجا مطرح بشه و ساحل جان فکراشونو بکنن.
بهار خانوم:والا ما شوکه شدیم رضوان خانوم...
-می دونم دخترم.می دونم.شما باید ببخشی که ما تو این موقعیت اینو بیان کردیم.
لادن:نه رضوان جان.خوب کردی.
لادن خانوم نگاهی به مادوتا میندازه و میگه:من فکر کنم علاوه بر فربد و ساحل،دو نفر دیگه هم اینجا هستن که نیاز به این مراسم داشته باشن.
با اعتماد به نفس و خونسردی تمام میگم:چه مراسمی؟؟
لادن خانوم خنده ای می کنه و میگه:حواست کجاست دختر جون.خواستگاری دیگه...
تازه می فهمم منظورش چی بوده و من خرفت،نفهمیدم.سرمو با شرمی دخترونه میندازم پایین و آروم لبمو گاز می گیرم.
سینا با صدایی که ته مایه ی خنده داره،میگه:نکن....خون میاد...چیکار به کار لب بدبختت داری عروس خانوم من؟؟
لبمو محکمتر گاز می گیرم...
صدای ریز خنده از گوشه و کنار سالن بلند میشه.حالا منم دست کمی از ساحل ندارم.چشمهامو محکم رو هم فشار می دم تا کمی از هیجانم کاسته بشه.انگشتای دستم دارن با هم بازی می کنن.سینا با فربد فرق می کنه.کلا خجالت سرش نمی شه که بخواد عرق بریزه.

--------------------------------------------------------------------------------


چشمهامو آروم باز می کنم.از واکنشم حرصم گرفته.من نباید اینجوری برخورد می کردم.این رفتار نشون دهنده ی ضعف منه.دستامو آروم می کنم.نفس عمیق می کشم تا از التهاب درونم کاسته بشه.
بهار خانوم با خنده میگه:یه دختر میدیم بهتون،یکی هم ازتون می گیریم.
باربد:عادلانست.
عادلانست و زهرمار.خودش شارژ شارژ و من بیچاره دارم از استرس می میرم.
لادن خانوم:از قیافه ی هرچهارتای اینا معلومه تو دلشون چی می گذره و چی می خوان.
بهار خانوم:من خیلی خوشحالم که سینا و باران،از قبل عاشق هم شدن.اگر عاشق هم نمیشدن،مطمئنا" زندگی خوبی نداشتن چون اینا از قبل مال هم بودن.
مامانی:ماهم امروز متوجه شدیم که آقا سینا،همون پسر شماست.
لادن خانوم:خوشحالم که سینا هست و من دیگه شرمنده ی شما نمیشم.
مامانی:دشمنت شرمنده عزیزم.
رو به جمع ادامه میده:حالا شما اجازه میدین حرفاشونو با هم بزنن؟؟
لادن خانوم:اجازه ی ما هم دست شماست.
مامانی:پاشین برین حرفاتونو بزنین.برین تو حیاط.
هرچهارتامون راه میفتیم سمت در خروجی.برام جالبه...اصلا فکرشو هم نمی کردم امروز اینجوری بشه...منو برای سینا خواستگاری کنن و ساحلو برای فربد...
به پله ها می رسیم.بدون این که به فربد نگاه کنم،برای ساحل سر تکون میدم.اونم استرس داره.می دونممثه منه.سرتکون دادنم یه جورایی برای همدردیه.
فربد رو به سینا میگه:ما می ریم این طرف حرفامونو بزنیم.
سینا سرشو تکون میده و بعد از پایین رفتن از پله ها،میره سمت چپ حیاط.منم بدون هیچ حرفی دنبالش می رم.
آروم میرم سمت تابی که وسط درختاست و روش می شینم.دستمو به زنجیرش آویزون می کنم وسرمو میذارم رو دستم و آروم چشمهامو می بندم.بعد از چند ثانیه،احساس می کنم تاب داره حرکت می کنه.چشمهامو باز می کنم.سینا پشتم وایساده و داره هلم میده.
سینا:چه حسی داری باران؟؟فکرشو می کرید امروز و انقدر ناگهانی و بی برنامه ازت خواستگاری کنن؟؟
با صدایی آروم میگم:نه...
بعد از مدتی میگه:تو حرفی نداری؟؟ما نیومدیم اینجا تا سکوت کنیم.حرفاتو بزن.
تابو با پام نگه میدارم و ازش پیاده می شم.میام پایین و رو به روش می ایستم و میگم:من...من نمی خوام کسی از رابطه ی قبلی ما با خبر بشه.من طبق یه شرایطی و برای زندگیم مجبور شدم به تو...
سکوت می کنم.برام سخته بگم.
خودش میگه:به من محرم بشی،آره؟
-آره...
-نگران نباش خانومم.موضوع بین همینایی که می دونن می مونه.
-ساحل می دونه ولی بقیه...
-نگران نباش.نمیذاریم بفهمن.
سرمو میندازم پایین و صداش می کنم:سینا...
سرشو میاره پایین و روبه روی صورتم قرارش میده.با یه لبخند شیطون بهم نگاه می کنه ومیگه:جون سینا...
نفسای گرمش به صورتم می خوره.مور مور میشم.
یهو یاد اون قسمت از خاطراتم میفتم که سر سینا جان و باران جان با هم بحث کردیم.اون کسی که بحث می کرد،من نبودم.سینا و باران بحث می کردن چرا که هیچی یادم نیست.
لبخندی کنج لبم می شینه.خجالت می کشم ولی با جسارت بهش خیره میشم.
-من می خوام بعد از برگشتن حافظمون ازدواج کنیم.
جدی میشه و با صدایی گرفته میگه:چی داری میگی باران؟؟شاید حافظه ی تو تا 10 سال دیگه هم برنگشت،اون وقت تکلیف ما چیه؟؟
-زوجی می شیم که بعد از 10 سال به هم می رسن.بدم نیستا.
سرشو می کشه عقب.کلافه به موهای خوشگلش چنگ می زنه و به درختی که نزدیکمون تکیه میده و میگه:شوخی ندارم باران.تو می دونی چی از من می خوای؟؟من برای یه لحظه داشتنت دارم بال بال می زنم.اون جوری خیالم راحت نیست و نمی تونم یه شب با آرامش سرمو رو بالش بذارم.بفهم داری چی از من می خوای.
با خجالت می گم:من...من نمی تونم قبل از به دست اوردن حافظم،باهات باشم سینا.می فهمی؟؟من می خوام با یاداوری تمام خاطرات گذشته...
حرفمو قطع می کنه و میگه:باران؟؟؟
سرمو بلند می کنم و میگم:بله؟
تو همون حالتی که تکیش به درخته،دستاشو مشت می کنه و میذاره رو تنه درخت و میگه:من و تو...چجوری بگم؟
بعد از کمی مکث و نگاه کردن به زمین،سرشو بلند می کنه و میگه:بین من و تو...
--------------------------------------------------------------------------------


-چرا انقدر من من می کنی سینا.حرفتو بگو دیگه.
با درموندگی میگه:آخه می ترسم ناراحت بشی.
چشمهامو ریز می کنم و می گم:مگه چی می خوای بگی؟؟
-درباره ی خودمونه.
-خب بگو دیگه.
نفسشو میده بیرون و خیلی تند میگه:بین من و تو رابطه ای بوده؟؟منظورم خارج از دوستی و...
حرفشو قطع می کنه و دست مشت شدشو می کوبه به تنه ی درخت.سرم خود به خود میره تو یقه ی لباسم!!آخه مرد حسابی،اینم سوال که می پرسی؟؟

YEMARD

ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
     
صفحه  صفحه 12 از 16:  « پیشین  1  ...  11  12  13  14  15  16  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ملکه عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites