تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Novel | داستان های دنباله دار

صفحه  صفحه 11 از 66:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  65  66  پسین »  
#101 | Posted: 9 Jul 2013 19:38
_دیروز.ثبت نامت کردم از هفته دیگه باید بری.
جیغی زدم پریدم بغلش دراز کشید روی مبل منم روش فاصله صورتمون خیلی کم بود بهش گفتم:
_دوست دارم.
_من بیشتر دوست دارم.
_نه خیر من...
نذاشت حرفم و کامل کنم لبام وبا لبش قفل کرد...
امروز اولین جلسه کلاس اموزش رانندگی م بود.داشتم با اژانس میومدم خونه.روز خوبی بود کسی که بهم اموزش می داد دختر جوونی بودکه چون هم سن خودم بود بیشتر با هم صمیمی شدیم.البته امروزم بیشتر محض اشنایی بود تا اموزش .
غرق درافکارم بودم که صدای گوشی موبایلم از تو کیفم دراومد.همه کیفم وزیر ورو کردم تا گوشی موپیدا کنم.
جواب دادم:
_بله بفرمایید؟
_ماهان؟
_شما؟
_فرشادم .ماهان بایدببینمت.
اخه فرشاد با من چی کار داشت؟
جواب دادم:
_فرشاد خان .من نمی تونم ...
دلم نمی خواست ببینمش از یه طرف ازش بدم اومده بوداز یه طرف می ترسیدم با بی گدار به اب زدن زندگی مونابود کنم.
پرید وسط حرفم وملتمسانه
گفت:
_ماهان خواهش می کنم.به این ادرسی که الان برات می فرستم بیا یه کافی شاپه ...
دلم نیومد روش وبندازم زمین. ده دقیقه ای می رم ببینم چی می گه بعد بر می گردم.ادرسی و که فرشاد بهم اس ام اس داده بود و به راننده دادم.مقابل کافی شاپ بزرگی نگه داشت.
فرشاد یه گوشه نشسته بود وضعش هم خیلی خراب بود لباسای چروک صورتش هم که پر از پشم وپیلی پشده بود.از اون جذابیت قبل چیزی نمونده بود.
با دیدن من انگار دنیارو بهش داده باشن ذوق زده شده بود از جاش بلند شد و سلام کرد لبخند عمیقی روی لبش بود.جوابش و دادم .نشستم اونم نشست.
پرسیدم:
_خب؟چی کار داشتی...
_چقدر عوض شدی؟
_فرشاد من باید برم الان رهام می ره خونه من نیستم.
_خوش به حال رهام...
_نمی گی چیکار داری؟
_ماهان بیا..بیا...
_بیا چی؟
_بیا فرار کنیم.
الان بالای سرم یه شاخ گاو در سایز بزرگ ایجاد شد
داد زدم:
_جـــــــان؟چیز دیگه ای نمی خوای؟
همه برگشتند وبه ما نگاه کردن واقعا هم تعجب داشت.به یه زن شوهر دار گفت بیا فرار کنیم...
_ماهان...
_فرشاد تو دیوونه شدی من شوهر دارم شوهرم و هم دوست دارم.تو هم داری زن می گیری.پس کلا دست از سر من بردار و من وبی خیال شو..
_ماهان من بدون تو می میرم.خواهش می کنم.التماست و می کنم.
دیگه داره عصبانی ام می کنه.خب به من چه بدون من می میری.مشتم وکوبیدم به میز و با جدیتی که از خودم بعید می دونستم
از جام بلند شدم خواستم برم سمت در خروجی که دیدم رهام با عصبانیت اومد طرفمون .رفت سمت فرشاد خواست یه مشت نثار دهنش کنه که بینشون وایسادم و دستم و گذاشتم روسینه اش و
گفتم:
_رهام توروخدا قسمت می دم.
رو به فرشاد
گفت:
_برو خداتو شکر کن.که زنم قسمم داد.واگرنه همچین بلایی سرت میاوردم که مادرتم نشناستت.
حرفش که تموم شد دستم و محکم گرفت واز کافی شاپ خارج شدیم.
توراه اصلا حرفی نمی زد.ولی از فشار دستش روی فرمون معلوم بود که حسابی جوشیه.من هم که اصلا جرئت نمی کردم حرفی بزنم می ترسیدم دهنم واسفالت کنه.به خونه که رسیدیم خواستم پیاده شم اما با ملایمت گفت:
_صبر کن باهات کار دارم.
برگشتم ونگاهش کردم .
گفت:
_نمی خوام دعوات کنم.حق تصمیم گیری داری.اما قبلش دوتا سوال دارم.
ادامه داد :
_امروز با فرشاد تو کافی شاپ چی کار داشتی؟
_هیچی به خدا گفت کار مهمی داره .
سوال بعدیش و با من من
پرسید:
_تو...هنوزم.فرشاد و دوست داری؟
_نه نه نه من من.
چرا زبونم بند اومده؟من که فرشاد و دوست نداشتم.من رهام ودوست دارم.
گفت:
_خوبه دیگه.می تونی بری.
سرخورده از ماشین پیاده شدم اما اون نیومد داخل.چند دقیقه ای هم روی مبل نشسته بودم خبری ازش نشد.
وقتی مطمئن شدم نمیاد رفتم بالا لباسام وعوض کردم.از شیشه پنجره به بیرون نگاه کردم روی صخره ای نشسته بود که از ساحل دور تر بود و تقریبا تو قسمت های عمیقی دریا قرار داشت. دستش هم داشت تکون می خورد .فکر کنم داره سیگار می کشه.
البته خب چون فاصله پنجره تا صخره زیاده نمی شه تشخیص داد.
یعنی برم سراغش؟نرم سراغش؟
یه شال انداختم روی شونه ام از خونه خارج شدم به سمتش رفتم.هر چقدر فاصله ام باهاش کتر می شد قلبم تند تر می زد.استرس گرفته بودم.
سیگارش و که کشید پرتاب کرد تو اب.رفتم بالا روی صخره پشت به دریا مقابل رهام وایسادم.تو چشمای ابیش زل زدم اونم همین کار و کرد
بهش گفتم:
_بی فرهنگ چرا سیگار می ندازی تو اب؟
جوابی نداد.
ادامه دادم:
_رهام به جون خودم قسم می خورم تو داری اشتباه می کنی.
وقتی دیدم داره مشتاق به من نگاه می کنه
ادامه دادم:
_رهام من هیچ علاقه ای به فرشاد ندارم.من. من.
بازم بی جوابم گذاشت عصبانی شدم
گفتم:
_اصلا به جهنم.
برگشتم خواستم از صخره بیام پایین که پام لیز خورد داشتم میوفتادم تو اب که رهام اسمم و صدا کرد خواست من و بگیره که اونم با من افتاد تو اب
داشتم دست وپا می زدم.پس رهام کجاست؟
_رهام؟رهام؟
اسمش و صدا می زدم اما جوابی نمی داد.دستم به یه چیز نرم خورد بازوش بود.محکم تر بازوش وگرفتم وتا ساحل کشیدمش.
چرا نفس نمی کشه؟چرا سینه اش تکون نمی خوره؟نکنه؟
چند بار صداش کردم:
_رهام؟خوبی؟
جوابم ونداد نفس نمی کشید .اشک هام پشت سر هم می ریخت گونه سردم می سوخت.نفس نفس می زدم.چند تا مشت زدم به سینه اش تا اب های که تو شش هاش جمع شده رو تخلیه کنه.اما فایده ای نداشت.
هرچقدر جیغ می زدم جواب نمی داد. دهنم و پراز هوا کردم و گذاشتم روی دهنش.لباش خیلی سرد بود.لبای من از اون بدتر.
یک بار...دوبار...سه بار...بهش تنفس مصنوعی دادم اما باز هم فایده ای نداشت.
_خدایا کمک کن.خدایا اون و بهم برگردون .
چند بار با مشت زدم تو سینه اش که همه اب هارو بالا اورد و نفس عمیقی کشید.منم مثل اون نفس عمیقی کشیدم.اما نفس من از روی اسودگی بود.
خدایا شکرت.ممنونم که اون وبهم برگردوندی.
می خندیدم.از تمام وجودم می خندیدم.پریدم بغلش دستش و دور کمرم حلقه کرد کل صورتش و بوسیدم.
سرم وبرد عقب .زل زد تو چشمام.منم همین کار و کردم.
گفت:
_این دومین باریه که داری جونم ونجات می دی...
_چون بدون تو می میرم.
_دوتا طلبت.
_عاشقتم به خدا...
_من بیشتر ...
_نه من...
دوباره حرفم قطع کرد.
پایان

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#102 | Posted: 9 Jul 2013 19:41
رمان عشق کشکی ( طنز و اکشن)


  • نویسنده:رویا
  • تعداد:۹ قسمت
  • خلاصه : داستان در مورد یه دختر به اسم آیسانه که موهاشو از زمان تولد کوتاه نکرده ... اون از طریق یه پسر سارق عتیقه وارد این کار میشه ولی غافل از اینکه ..

.

................
رمان عشق کشکی1
زن همه اش دو و بر یک گهواره ی کوچک می پلکید و مراقب به موجود کوچک داخل گهواره بود.
ناگهان صدای در بلند شد و مرد عرق ریزان داخل شد.
زن با چهره ای پریشان ولی لبخندی آرامش بخش ، پرده ی حریر گهواره را کنار زد و نور آفتاب به صورت موجود کوچک داخل گهواره تابیده شد.
نوزاد کوچک چشم هایش را باز کرد و به صورت پدر و مادرش لبخند زد.
بله ... او زیبا ترین نوزادی بود که تا به حال در دنیا دیده اید. موهایش به رنگ خورشید ، چشمانش به رنگ دریا و رنگ پوستش همچون مروارید بود . ( یا خدا چه تیکه ای )
پدرش لبخند زنان نوزاد کوچک را در آغوش گرفت و بوسه باران کرد .
نوزاد گریه ای سر داد و مادرش او را در آغوش گرفت .

بلههههههههه این کوچولوی تیکه منم دیگه . میخواستین کی باشه ؟ یکی یدونه چراغ خونه لوس دیوونه .
اسم من آیسانه . از اون اسمای عجق وجق که مامی جونم برام انتخاب کرده .
خوب مادره دیگه . شما هم اگه 7سال عقده ی بچه داشته باشید وقتی به دنیا بیاد میاید یه اسم مزخرف عجق وجق روش میزارید دیگه .
مشخصات ظاهریمو که میدونید . از خودم بگم . امروز تولد 18 سالگیمه. بالاخره 18 ساله شدم . آخ جون .پدرم یکی از وُکلای معروف کشوره و مادرم هم تک دختر خان اُرومیه است.
بله درست فهمیدید مادر من ترکه . من رنگ موها و پوستمو از مامانم و رنگ چشمای به قول پانی ( دوستم ) وزقیمو از پدرم به ارث بردم.
پانی همش بهم میگه چشم وزقی . خوب حق داره بیچاره من همیشه بهش میگم چشم گاوی اونم تلافی میکنه . کرم از درخته .
پانی بهترین دوستم و همسایمونه . ما توی یه آپارتمان توی یکی از منطقه های بالاشهر تهران زندگی میکنیم .خوبی بابای مایه دار همینه دیگه .
ما توی واحد پنجمیم و اونا توی واحد چهارم.
راستی با خودتون فکر کردید که چرا میگم داستان من عجیب ترین داستان دنیاست ؟ معلومه که نه.خوب الان میگم
شما تا حالا یه دختر رو دیدید که موهاش دو برابر قد خودش باشه و وقتی راه میره رو زمین کشیده میشه ؟
خوب معلومه که ندیدین.حالا این بدبخت بیچاره که موهاش دو برابر قدشه ... اگه گفتین کیه ؟ آهاااااااا منم دیگهههههههه.
چون بابا جونم عاشق موهامه دستور داده که از زمان تولد کسی حتی بهشون یه ناخونک هم نزنه.
اونوقت تصور کنید که دیگه من چقدر بدبختم.البته خودم هم موهامو دوست دارم هاااا.ولی اگه به منه که همین فردا میرم کچل میکنم.
خوب دیگه زیادی از خودم گفتم.حالا خودتون برید داستان منو بخونید و قضاوت کنید که این داستان عجیب ترین داستانی نیست که تاحالا خوندید؟
داستان یه دختر که سرنوشتش از قبل بدجوری رقم زده شده!!!!!!!! مطمئنم که هیچوقت دلتون نمیخواست که جای من باشید . میگید نه ؟
برید داستانو بخونید...

روز اول دانشگاه تو خونه :
مامان : آیسااااااااان آیساااااااااان بیا این ظرف غذاروببر اونجا ضعف نکنی
من : مامان آخه کی توی 3-4 ساعت ضعف میکنه ؟ ها ؟
مامان : آیسان اول یه نگاه به خودت بکن ،شدی یه مشت پوست و استخون
از اونجایی که حوصله بحث با مامان رو نداشتم ظرف غذارو ازش گرفتم و به سمت واحد پانی اینا به راه افتادم تا با هم بریم دانشگاه.
موهامو هم گیس کرده بودم و از پشت انداخته بودم تو مانتوم که یه جور ناجوری عذاب آور بود .
زنگ خونه پانته آ رو زدم و منتظرش موندم .
چند ثانیه بعد پانی اومد بیرون و گفت : اووووووف خانوم با کلاس خوشتیپ کردی لااقل بزار به ما هم یه نیگا میگایی بندازن.
باز داشت چرت و پرت میگفت.
رو کردم بهش و گفتم : پانی الان وقت مسخره بازی نیست زود باش که دیرمون شده.
پانته آ: ای به چششششششششششششم
سوار ماشین من شدیم و به سمت دانشگاه به راه افتادیم.جلوی دانشگاه نگه داشتم و گفتم : پانی میگم پارکینگ دانشگاه کجاست ها ؟
پانته آ : پارکینگ فقط مخصوص اساتیده و ما حق نداریم اونجا پارک کنیم.
پوفی کردم و به سمت یکی از کوچه های اطراف دانشگاه به راه افتادم.
ماشینمو که پارک کردم همراه پانی به سمت حیاط دانشگاه به راه افتادم.
پانی : اوه اوه خدا بده برکت ببین چه حیاط با صفایی داره اینجا .
من : آره بابا فکر کردی همه مثله ما گداگودولن ؟
پانی : نه که شما هم خیلی گداگودولی والا عجایب هفت گانه رو تو اتاقت داری کرکره برقی ،سینما ،پله برقی،کمد تمام اتوماتیک ...
من : پانی اونا کرکره برقی نیستن پرده ان .
پانی : واسه ما ندید بدیدا همون کرکره برقی ان .
من : که چی سه ساعت موندیم اینجا شر و ور میگیم ؟ زود باش که دانشگاه دیر شد .
از توی حیاط تمام گلکاری شده ی دانشگاه گذشتیم و به سمت سالن به راه افتادیم .
خدارو شکر حراست از قیافه مون ایراد نگرفت هرچند که من و پانی هم قیافه هامون خوب بود ولی خوب حراسته دیگه ...شده از زیر سنگ هم از قیافه ات ایراد پیدا میکنه و میگیره.
داشتیم به سمت کلاس راه می افتادیم که احساس کردم یکی داره دستمو میکشه . برگشتم و با دیدن پانی که دهنش باز مونده بود تعجب کردم .
رد نگاه پانی رو گرفتم و با دیدن چیزی که دیدم تقریبا باید بگم دوتا شاخ خوشگل رو سر کچلم که انگار روش پیاز کاشته بودن سبز شد.
مامورای پلیس اینجا چیکار میکردن آخه ؟
چندتا مامور داشتن با مدیر دانشگاه صحبت میکردن وچند تا هم داشتن کلاسارو میگشتن .
دست پانی رو کشیدم و گفتم پانته آ بیا بریم این به ما ربطی نداره.
پانی : واااااااااااای نهههههههه مادررررررر آخ قلبمممممممم
من : چته پانی چی میگی تو ؟
پانی : این افسره چه جیگریه !تا حالا پسر ندیدم به این خوشتیپی !
من : خاک تو سر ندید بدیدت کنن بیا به جای این حرفا بریم کلاس مردم به چی فکر میکنن این دوست خل و چل من به چی !!!
داشتم پانته آ رو میکشیدم به سمت کلاس که به یه پسر تنه زدم .
برگشتم تا ازش عذر خواهی کنم که با دیدن یه پسر خوشتیپ اسپرت با عینک دودی که روی چشماش گذاشته بود جا خوردم . حس شیطنتم گل کرد.عینک تو سالن دانشگاه ؟؟؟
گفتم: آفتاب بدم خدمتتون ؟؟؟؟؟
پسر عینکشو برداشت و من چشماشو دیدم . یه جفت چشم خاکستری دور مشکی درشت . انگار خیلی عجله داشت چون سریع عذر خواهی کرد و از طرف مخالف پلیسا از در دانشگاه دویید بیرون .
پانی : وا خاک عالم این چش شد ؟ عقرب نیشش زد مثل الاغ پرید بیرون؟
من : چه میدونم ولی هرچی که هست ایشاالله خدا شفاش بده.
بالاخره با ربع ساعت تاخیر وارد کلاس شدیم .
استاد با دیدن ما اخمی کرد و گفت : بفرمایید . چون جلسه ی اوله مشکلی نداره ولی از جلسات بعد هرکی بعد از من بیاد بیرون میمونه.
چشمی گفتم و با پانی به سمت آخر کلاس به راه افتادیم.
پانی هم نشست کنار من .
استاد حضور غیابو شروع کرد. به اسم من رسید : آیسان احتشام.
گفتم حاضر.فقط یه نفر غایب بود که اسمش مانی بهرادبود.فکر کنم همون پسر خله بود که از دانشگاه زد بیرون . آخه پلیسم ترس داره ؟
بالاخره دانشگاه تموم شد و من و پانی به سمت خونه به راه افتادیم.
پانی : میگم آیسان این پسره زیاد فکر منو به خودش مشغول کرده .
من : کدوم پسره ؟ همون که عقرب زدش ؟
پانی : اره همون . میگم چرا تا پلیسا رو دید رم کرد ؟ نکنه خبر مبرایییه؟
من : فوقشم باشه خوب به ما چی ؟ تو درستو بخون واسه من هم کاراگاه بازی در نیار.
پانی : خیلی بی ذوقی میمون . دلتم بخواد. من به این شیرینی . ماهی.
من : اره تو راست میگی.
پانی : خوب دیگه من برم خونه سه ساعته دم در وایسادیم داریم ور میزنیم الان پسر مشدی حسین ( بقالی سرکوچه) میبینتم یک دل نه صد دل عاشقم میشه بعدش هم من بهش جواب رد میدم بعدشم اون میره خودکشی میکنه . بعدشم پدر و مادرش ازم شکایت میکنن و... نه بابا من حوصله دردسر ندارم . بیا بریم خونه.
من : اره بیا بریم بدبخت که تو لیاقت همون پسر مشدی حسینو هم نداری.
پانی : وااااا خیلی هم دلش بخواد.
من : دلش که میخواااااااااد . فقط تو لیاقت نداری و کرکر زدم زیر خنده.
پانته آ که اعصابش وزوزی شده بود بدون هیچ حرفی به سمت پله ها به راه افتاد. دوبارهههههه قهر کرده بود . من نمیدونم این بشر چرا اینقده بی جنبه است آخه ؟ ها؟
بی توجه بهش به سمت واحد خودمون به راه افتادم میدونستم که فردا خودش دوباره دوست میشه.نا سلامتی خرس گنده است نه بچه دبستانی.
کفشامو گذاشتم تو جا کفشی و به در خونه رو باز کردم . هوووووم. بوی غذای مورد علاقه ی من میومدددد. برنج و مرغ و سوپ (کاملا راست میگم غذای مورد علاقه ی من اینهههههه)
سلام بلندی گفتم و به سمت اُتاقم به راه اُفتادم. میدونستم که الان بابا پلاسه پا اخبار و اگه پشت گوشمو دیدم تلویزیون رو هم میبینم .
لباسامو عوض کردم . حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم . تصمیم گرفتم برم بیرون کنار بابا حداقل اخبار گوش کنم . هرچند از اخبار متنفر بودم ولی چاره چی بود ؟ سریال که ممنوع ،فوتبال ممنوع ، آهنگ ممنوع، آخه به من دختر جوون فکر نکردی پدر من؟
درحالی که زیر لب غرغر میکردم به سمت کاناپه به راه افتادم تا کنار بابا بشینم که طبق معمول اخبار گوش میکرد.
بابا : به به چه عجب ما شما رو زیارت کردیم شما که همش تو اتاقت لنگر انداختی بابایی.
من : خوب شما که همش اخبار اخبار اخبار.منم حوصله ندارم . امروزم استثناان اومدم.
بابا : مطمئن باش خوشت میاد بابایی. خبرایی که میده جالبه.
در همین حال خبر جدید پخش شد :هم اکنون نیروی انتظامی پلیس در جستجوی سارق حرفه ایه عتیقه در تمام شهر در گردش است . این دزد حرفه ای جوان موزه ی ... تهران را غارت کرده و اکنون در شهر تهران در گریز است. تصویری که هم اکنون مشاهده میکنید تصویر این دزد جوان است .لطفا در صورت مشاهده ی این دزد جوان هم اکنون به شماره ی ... تماس بگیرید. جایزه ی دستگیری یک میلیون تومان.
با خودم فکر کردم : این جوجه سارق حرفه ای کیه که اینقدر ازش حرف میزنن ؟ و طولی نکشید که جواب سوالمو گرفتم...
تصویر دزد جوان در صفحه پخش شد...
اوه خدای من ... خدای من ... نههههههههههه این که..........

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#103 | Posted: 9 Jul 2013 19:41
عشق کشکی2


بلهههههههه... دزد جوان کسی نبود جز همون پسر خوشتیپه ی دانشگاه خودمون ...
بقیه ی خبر رو نشنیدم چون در حالی که در حالت کله پا شدن بودم با شلوار گل گلی مامان دوز و یه شال سرسری به سمت واحد پانی اینا به راه افتادم یا بهتر بگم دوییدم.
زنگ رو زدم و با کلافگی منتظر موندم. پانته آ در رو باز کرد .
پانی :دختر چته ؟ زنگو سوزوندی . این چه ریختیه ؟ نکنه خبر مهمیه ها؟شیطون برات خاستگار اومده ؟ و ابروهاشو با حالت بامزه ای بالا پایین کرد.
من : پانته آ دو دیقه خفه خون بگیر یه خبر دست اول برات دارم .
پانته آ: چی؟ پسر مشتی حسین ازت خواستگاری کرد؟ ای بمیره اللهی خیر از جوونیش نبینه . هی به من چشمک چشمک میزد . نگو میخواست تورو تور کنه .
یکی زدم پس کله اش و ماجرا رو سریع السیر براش تعریف کردم.
قیافه اش دیدنی بود .چشماش وزقی شد . زبونش هم از دهنش بیرون موند. دقیق عین این سگا که دارن له له میزنن.وااااااای اگه بفهمه چی درباره اش فکر کردم منو میکشه.
پانی : تو...تو...توتو مطمئنی ؟
من : صد در صد تزمینی .
پانی : خاک تو گورم الان ما باید بریم لوش بدیم ؟ ها؟
من: نهههههههه به ما چه ؟ پس فردا دادگاه و شاهد و هزار کوفت و زهرمار دیگه ... وللش بابا
پانی : موزمار پس بگو چرا عینک زده بود.با دیدن پلیسا هم تقریبا فرار کرد.
من : خوب دیگه من باید برم . نتونستم این خبر دست اولو بهت ندم. بابای شبت شوکولی.
پانی : بزنم فرق سرت ؟ها ؟ فارسی رو پاس بدار. شوکولی چیه ؟
من : شرمنده . من شب خوبی را برای شما آرزومندم.راستی یادت نره دندون مصنوعیتو بزاری تو آب نمک ننه گلی .
پانته آ دیگه نتونست خودشو نگه داره و پقی زد زیر خنده.
شب بخیری گفتم و راه اُفتادم به سمت تخت خواب . حوصله مسواک بسواک هم نداشتم .
تموم شب رو داشتم به آقای سارق فکر میکردم.هه.چه زود به زود هم اسماش عوض میشه .اول پسر خله ،بعدش پسر خوشتیپ ، حالا هم آقای سارق . دیگه حوصله فکر کردن نداشتم . به من چه آخه ؟ هرکه بامش بیش برفش بیشتر.ربطی نداشت هااااا فقط گفتم یه چیزی گفته باشم.
و خوابیدم.
فرداش ندیدمش... و فرداش ... و فرداش ... و... انگار آب شده بود رفته بود توی زمین.
پانته آ بهم میگه : آخه احمق ، شناسایی شده ، عکسش پخش شده ، تحت تعقیب هم که هست ، اونوقت پاشه بیاد علم آموزی کنه؟
راستم میگفت هاااااا من یه نمه کند ذهن بودم.
خلاصه زندگی ادامه داشت ... تا اینکه ... اتفاقی اُفتاد که سرنوشت منو عوض کرد و از یه دختر خوب تبدیل شدم به یه دختر اِبلیس.حالا جوگیر نشید اومدم خودمو یکم ترسناک نشون بدم ... ها ها ها
قرار بود پدر و مادرم برای مدت یک ماه برن سوریه . یه موقعیت شغلی خوب برای پدرم پیش اومده بود.
منم که این وسط چغندر ... قرار شد برم خونه ی مادر بزرگم بمونم. همیشه از خونه ی مادر بزرگم می ترسیدم. یه خونه ی بزرگ با اُتاقای زیاد.که سال ها بود بی استفاده مونده بود.
وقتی بچه بودم هیچوقت جرئت نمیکردم از پیش مادربزرگم جُم بخورم. چون احساس میکردم هر لحظه ممکنه یه موجود عجیب به اسم روح یک چشم که موهاش تمام صورتشو پوشونده بود و فقط یک چشمش معلوم بود بیاد و منو بخوره.
هنوزم همین حس رو دارم ( آره به خدا اینو راست گفتم من هنوزم از این موجود میترسم فکر کنم فیلمشو دیدید)
حالا من باید برم یه ماه شبا بخوابم تو اون خونه که روح پدربزرگمم توشه؟ خاک بر سرم کنن با این خرافاتم. در هر صورت به هر طریقی که بود مامان و بابا منو راضی کردن یا بهتر بگم خر کردن که برم خونه ی اشباح. مادربزرگم وقتی شنید سر از پا نمیشناخت چون تنها بود بیچاره. راستی مامان بزرگم شنواییش ضعیف بود یه مقدار. ( اینم راست گفتم )
پانته آ وقتی شنید حدودا یک ساعت گریه زاری گرد و مفشو با لباسش پاک کرد ( اخخخخخخ) چون ما همیشه با هم بودیم طاقت دوری همو نداشتیم.
به هرجون کندنی که بود مامان بابا بلیت گرفتن و قرار شد فردا صبح برن سوریه . منم قرار بود وسایلامو جمع کنم و برم خونه ی مامان بزرگ .
بابا چمدونمو گذاشت تو ماشین و منتظر من بود که سوار بشم . پانته آ مثل اَبر بهاری گریه میکرد . یه نگاه به خونه انداختم ، یه نگاه به مادرم و یه نگاه به پدرم و بهترین دوستم .
احساس میکردم که این آخرین باریه که این چیزارو میبینم.( زهر مار حالا انگار میخواد بره سفر قنده هار هه قافیه رو داشتین )
سوار ماشین شدم و به پیش به روی زندگی جدیدی که بهم دهن کجی میکرد راه اُفتادم.غافل از اینکه این آخرین نگاه به عزیزانم بود....

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#104 | Posted: 9 Jul 2013 19:42
عشق کشکی3

پدر ماشین رو جلوی خونه ی اَشباح نگه داشت . پیاده شدیم و بابا چمدون رو برام در اُورد و به دستم داد.
داشت میرفت سوار ماشین بشه که یه لحظه برگشت و سریع السیر پیشونیمو بوسید .واااااای خدا سابقه نداشت .
احساس میکردم پدرم هم حس کرده که قراره یه اتفاق بد بیفته. منم پدر رو بوسیدم و بعد از کلی سفارش و چیزای دیگه خداحافظی کردم و رفتم که وارد خونه ی مادر بزرگ بشم . واااااای حتی قفل در خونه که به شکل سر شیر بود هم دلمو به تاپ توپ مینداخت.
نمای خونه مشکی قدیمی بود با یه کلی آجر ریخته و دیوار خرابه. دقیقا عین این خونه های اشباح. درحالی که داشتم به سمت در میرفتم این شعر رو زمزمه میکردم تا از ترسم کم بشه . خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره ، خونه ی مادر بزرگه شادی و غصه داره.( خرس گنده )
البته صدام چنان میلرزید که انگار داشتم میخوندم خونه ی مادر بزرگه جن های تازه داره ، خونه ی مادر بزرگه دستگاه سلاخی داره.
دستگیره یه در رو با صدا در اوردم . منتظر موندم . 10 دقیقه گذشت ولی کسی نیومد.وااا مادر بزرگ که همیشه در رو باز میکرد. عجیبه.
چاره ای نبود . باید از بالای دیوار میرفتم.چمدونم رو پرت کردم اونور دیوار . مطمئنم که هرچی توش بود شکست .
حالا نوبت خودم بود . پام رو گذاشتم لبه ی دیوار و توی یه حرکت سریع از روی دیوار پریدم بالا. حالا روی دیوار نشسته بودم. خداروشکر کسی تو اون حوالی نبود که منو ببینه .
صبر کن ببینم . سکوت اینجا خیلی غیر عادی بود. پس مامان بزرگ کجا بود ؟ با ترس و لرز از روی دیوار پایین پریدم.چمدونم رو برداشتم و در خونه رو باز کردم . عجیبه . قفل نبود.
وارد شدم و به سمت پذیرایی رفتم . سرد و بی روح بود . اگه مامان بزرگ بود نمیذاشت خونه اش یه لحظه هم سرد باشه.
به آشپزخونه هم سر زدم. اونجا هم نبود. با ترس و لرز طرف اتاق ها به راه افتادم . درشون رو یه چیکه باز میکردم و سریع السیر میبستم .
هیج جایی نبود. نبود که نبود که نبود.دیگ هداشتم نگران میشدم . تلفن رو برداشتم تا به بابا زنگ بزنم . اههههههه. این که سیمش بریده بود.
نه انگار اینجا یه خبرایی بود.ولی من شجاع تر از این حرفا بودم. (آررررره جون دماغم ) خیلی دوست دارم بهتون بگم ریلکس روی صندلی لمیدم و خوابیدم . ولی من شجاع نبودم.
واسه همین یه جیغ بنفش کشیدم و به سمت در خروجی به راه افتادم. ولی نه .من نباید میرفتم. مامان بزرگ به کمک من نیاز داشت. ( اوه اوه شد شنل قرمزی )
واسه همین دوباره برگشتم تو خونه و وسط پذیرایی رو زمین ولو شدم. خیلی خسته بودم . و تو این لحظه همون کاری رو کردم که بدترین کار توی اون شرایط بود. مثل مرغ خوابیدم . اونم ساعت 7 عصر.
وقتی که بیدار شدم ساعت10 بود.خیلی گرسنه ام بود.رفتم تا از توی آشپزخونه یه چیزی پیدا کنم بخورم .عجیبه ! مامان بزرگ هنوز هم نیومده بود.
دیگه کم کم داشتم نگران میشدم . توی یخچال هم که به جز تخم مرغ هیچی نبود . چاره چیه ؟ اُملت درست کردم و خوردم. البته یه مقدار اضافه اومد و منم اضافه شو گذاشتم توی ماهیتابه و روشو با یه ظرف پوشوندم.
رفتم و روی مبل لم دادم و تلویزیون رو روشن کردم . ههههههه. تلویزیون مامان بزرگ ما رو باش .کانال رو فوتبال بود . هوووووم. مامان بزرگ که فوتبال نگاه نمیکرد . (اَه کشتی ماروبا این مامان بزرگت)
دیگه شکم به یقین تبدیل شد.یکی توی این خونه بود.آرهههههه یکی به جز من. تصمیم خودمو گرفتم. شلوارمو کشیدم بالا و به سمت آشپزخونه رفتم. یه قابلمه ی بزرگ برداشتم با یه گوشت کوب از اون سنگیا (یا قمر بنی حاشم میخواد چیکار کنه ؟)
رفتم و پشت مبل نشستم جوری که پیدا نباشم. حدود نیم ساعت بعد خواب تو چشمام لنگر انداخت . داشتم چشمامو میبستم که یه دفعه صدای تالاق تولوق پا از توی راه پله اومد. یه دفعه میخ شدم و گوشامو مدل گرگی کردم. مطمئن بودم که مامان بزرگ نیست چون مامان بزرگ آهسته آهسته راه میره . این معلوم بود جوونه.( ای ول به رد یاب صوتیت )
وارد سالن شد . منم یواش نگاه کردم . یه پسر جوون خوش هیکل بود . نهههه انگار من اشتباه نمیکردم.
یه دفعه مثل برق پریدم بیرون تا گوشت کوب رو بزنم تو سرش که کش شلوارم وا رفت و شلوار مامان دوزم سرخورد پایین . از بدبختی لباس زیرم خیلی نازک بود . پسر هم داشت با تعجب به من نگاه میکرد.
توی یه دستم گوشت کوب و توی یه دست دیگم هم قابلمه بود. یا خدا حالا چیکار کنم ؟ شلوار ؟ گوشت کوب ؟ شلوار ؟ گوشت کوب ؟
...
بالاخره تصمیم گرفتم شلوارمو بردارم . تا حداقل اگه این پسره منو به قتل رسوند بگن با حیا مرده .
گوشت کوب رو انداختم و سریع السیر شلوارمو بالا کشیدم .پسره هم عین ماست وایساده بود و منو نگاه میکرد.
منم از فرصت استفاده کردم و دوباره زرتی گوشت کوب رو برداشتم و مستقیم کوبیدم تو سرش.البته خیلی محکم هم نزدم. پسره هم چون اون لحظه تو شوک بود اصلا نفهمید من کی گوشت کوب رو برداشتم و کی زدم تو سرش.
حالا من باید با یه سارق چیکار میکردم؟ لوش میدادم؟نه نمیشد آخه یه جورایی وجدان درد میگرفتم. خوب پس باید چیکار میکردم ؟ چاره چی بود ؟
من چیکار کردم؟؟؟؟؟ حالا چی میشه؟ وااااااای خدا من چقدر خنگم . حالا چیکار کنم ؟ یه دفعه یه فکری به ذهنم رسید.!!!
دست و پاشو با یه طناب بستم و پرتش کردم روی مبل وسط پذیرایی. یا خدا عجب وزنی هم داشت. فکر کنم 150 کیلویی باشه . ولی خیلی خوش هیکل بود.حالا تو این هیر و ویری منم دارم هیکلشو دید میزنم .
دو دستی کوبیدم تو سرم و وسط پذیرایی ولو شدم. حالا باید ازش حرف میکشیدم و بعد میزاشتم بره . آره باید ازش میپرسیدم که مامان بزرگ منو چیکار کرده ؟ بعدش هم ولش میکردم . ولی نه . شاید اون میومد و منو گیر میاورد و چون شناساییش کردم منو میکشت . وووووووی بدنم شروع کرد به لرزیدن.
بالاخره یه کاریش میکردم دیگه . حالا تا چه پیش بیاد. تصمیم گرفتم بگیرم بخوابم . فوقش به هوش میومد.با دستای بسته میخواست چیکار کنه مثلا ؟؟؟؟؟؟؟
ساعت 11 شب شده بود . منم گرفتم خوابیدم .خیلی خسته بودم.
صبح با صدای داد پسره از خواب پریدم .
مانی : تو کی هستی ؟ من کیم ؟ اینجا کجاست ؟ هاااااااا؟ من اینجا چکار میکنم ؟
وااااااااااای نه همین رو کم داشتیم حتما فراموشی گرفته بود . یعنی اینقدر محکم زده بودم .
دودستی زدم تو سر خودم و شروع کردم به گریه با صدای بلند.
پسر:وا خانوم حالتون خوبه ؟ ای وای تو ... تو ... تو با من چیکار داری ها من باید برم این عتیقه ها رو تحویل بدم زود باش منو باز کن همین الان.
نه انگار فراموشی نگرفته .اشکامو پاک کردمو و گفتم : مامان بزرگم کجاست ؟ چیکارش کردی؟بگو تا بزارم بری.
مانی : من از کجا بدونم ؟ میگم منو باز کن اصلا تو اینجا چیکار میکنی ؟
من : سوال اینجاست که تو اینجا چیکار میکنی؟ اینجا خونه ی مادر بزرگ منه منم اومدم اینجا .
مانی : ببین به من ربطی نداره که مامان بزرگ تو کیه چیه و تو کی هستی . تو فقط منو باز کن من عجله دارم دیرم شده.
من : کور خوندی فکر کردی من نمیدونم تو کی هستی ؟ یا بهم بگو مامان بزرگم کجاست یا زنگ میزنم پلیس.
مانی : استغفر ا... بابا میگم من نننننننننن مییییییییی دوووووووووو نمممممممم .
گوشت کوب رو آماده کردم که دوباره بکوبم تو سرش که زبون وامونده اش بالاخره باز شد:
باشه باشه نزن میگم میگم .
من : خوب ...
مانی : ببین من دیشب اومدم اینجا تا عتیقه های به قول تو دزدیمو تو زیرزمین قایم کنم که مامان بزرگت اومد تو زیر زمین منم گفتم الان اگه منو ببینه منو لو میده منم با چماق زدم تو سرش. و یه لبخند کج بهم زد.
پقققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققق.
زدم تو سرش. بچه پررو صاف زل زده تو چشام میگه زده تو سر مامان بزرگم. واااااای مامان بزرگ مامان بزرگ
دوییدم توی زیرزمین واااااااای خاک تو سرم اینکه بیهوش اُفتاده رو زمین. بلندش کردم و با جون کندن آوردمش بالا توی اُتاق گذاشتمش وبا دستمال گرم رو پیشونیشو پاک کردم .
باشه مانی خان منو دست کم گرفتی ؟حالا نشونت میدم به من میگن آیسان نه چغندر.
بدوبدو پله هارو پایین دویدم و بالا سر مانی ایستادم.هنوز بیهوش بود. هوووووووم یه فکر بکر.......
وان حموم رو پر آب یخ یخ کردم . رفتم از توی فریزر همه ی یخارو در آوردم و ریختم توی وان.
دستوپای مانی رو محکم تر بستم و اونو رو زمین کشیدم و به سمت حموم بردم . وقتی رسیدم به وان با جون کندن اونو بلند کردم و یه دفعه پرتش کردم تو وان آب یخ.
بدبخت مثل این جن زده شده ها داد بلندی کشید و خواست خودشو از توی وان در بیاره ولی دست و پاش بسته بود.چه زجری هم میکشید.(خدا ازت نگذره دختر)
منم وایساده بودم و با یه لبخند اِبلیسی نگاش میکردم.آخی بیچاره ،ولی حقش بود.نزدیک بود بزنه مامان بزرگمو درب و داغون کنه.هی داد میزد و کمک میخواست.
بالاخره دلم به رحم اومد و از وان اوردمش بیرون .
مانی با صدایی لرزان : فکر کنم حالا دیگه بی حساب شدیم. حالا میشه منو باز کنی ؟
نمیتونستم بهش اعتماد کنم شاید بعدا میومد سراغم و دخلمو میورد شایدم منو به قتل میرسوند !!!
من : قول میدی اگه دستاتو باز کردم بری گم شی و دیگه پیدات نشه ؟ (زرشک)
مانی : آره قول میدم .
من: قسم بخور
مانی : این بچه بازیا چیه ؟ بابا بازم کن برم تو هم شتر دیدی ندیدی.
من : نمیشه . قسم بخور.
مانی با حالتی کلافه : قسم میخورممممممممممممم.
بعد از یه کمی تامل و تفکر و بصیرت (اوه اوه) بازش کردم ولی گوشت کوب رو همونجور به حالت آماده باش قرار دادم.
مانی : خیلی خوب خیلی خوب الان میرم وسایلمو جمع میکنم و گورمو گم میکنم.
من با حالت دفاعی : زود تند سریع. منم میام دنبالت.
مانی پوفی کرد و به سمت زیرزمین به راه اُفتاد. منم عین بادیگارد با چماق دنبالش بودم اااااا منظورم همون گوشت کوب بود.
بالاخره وسایلشو جمع کرد و آماده شد که از در بره بیرون . منم پشت سرش.
جلوی در وایساد . داشت بارون میومد . با یه حالت مظلوم نگام کرد.
من : خوب دیگه هری.
مانی : داره بارون میاد.
من : خوب به من چه ؟ هرکی خربزه میخوره پای لرزش هم میشینه.
مانی دوباره چشماشو مظلوم کرد.دلم طاقت نیورد. اما نه من نباید به یه سارق جا میدادم.
من : اهههههههه داری دیوونه ام میکنی برو بیرون تا زنگ نزدم پلیس.
با شنیدن صدای پلیس دوپا داشت دوتای دیگه هم قرض کرد و از خونه زد بیرون . عمدا آهسته راه میرفت تا من ببینمش و مثلا دلم بسوزه راهش بدم تو خونه.
این بشر چه رویی داشت آخه ؟
در رو بستم . اما دلم طاقت نیورد و در باز کردم تا بهش بگم بیاد تو که دیدم نیست . وااااااااا این که همین الان اینجا بود.
اومدم برم تو که احساس کردم یکی دستمالی گذاشت رو بینیم و دیگه هیچی نفهمیدم...

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#105 | Posted: 9 Jul 2013 19:43
عشق کشکی4


چشمامو که باز کردم توی یه چادر بودم . وااااااای من کجام اینجا کجاست؟
یه جیغ بنفش یا بهتر بگم قرمز کشیدم که مانی که هیچی خودمم زهره ام ترکید.
مانی با سرعت اومد تو چادر و با دیدن قیافه ی من که سالم بودم اخماشو کرد تو هم و گفت : چه خبرته ؟ فکر کردم عقربی ماری چیزی دیدی.
با دیدنش خون جلوی چشمامو گرفت به طرفش حمله بردم و موهاشو با تمام قدرت کشیدم . اونم دادش رفت هوا. سعی میکرد منو از خودش جدا کنه ولی من زالو تر از این حرفا بودم . گازش میگرفتم و موهاشو میکشیدم.
یه دفعه دستامو گرفت و با یه حرکت سریع منو تو بغلش زندانی کرد.
مانی : هوی چته وحشی موهامو کندی .
من : وحشی ننته .
مانی : خواهرته .
من : خواهر ندارم هه هههههههههههه.
مانی : منم ننه ندارم هه هههههههههههه.
چشمام گرد شد . یا خدا این دیگه کیه ؟
من : به چه جرئتی منو دزدیدی؟ ها ؟ بگو تا دوباره موهاتو نکندم.
مانی : فکر کردی میزاشتم خوش و خرم زندگی کنی؟تو منو شناسایی کرده بودی و ممکن بود منو لو بدی. یک میلیون تومان هم همچین چیزکمی نیست ها.
من : ولی تو قسم خوردییییییییییییییییی.
مانی : خیلی بچه ای که قسم یه سارق رو باور میکنی.
راست میگفت هااااااااا واااااای من چقدر احمق بودم باد لوش میدادم.
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم : حالا میخوای با من چیکار کنی؟
مانی : هیچی تو هم میشی شریک جرم من.
تقریبا هوار کشیدم : چییییییییییییییییییییییییییییییی؟
مانی : چه خبرته ؟ آبرومونو بردی آره درست شنیدی قراره منو تو از این به بعد با هم کار کنیم.
هنگ کرده بودم . من.این.شریک.جرم.نهههههههههههه یعنی منم میشدم یه دزد به تمام معنا ؟ نه من نباید میزاشتم ... این زندگی من بود نه اون ...
من : ولی من نمیخوام با تو کار کنم.
مانی : مگه دست توئه ؟
من : پ ن پ دست توئه.
مانی : خوبه که فهمیدی.
من : من میخوام برم خونهههههههههههههههههههههههه.
مانی : به من چه ؟ تقصیر خودته اگه تو کار من فضولی نمیکردی الان این بلا سرت نمیومد.
من : قول میدم که هیچ وقت لوت ندم قسم میخورم .حالا بزار برم خونههه.
مانی : از کجا بفهمم دروغ نمیگی؟
من : خوب ... امضا میدم .
واااااااای من چقدر احمق بودم آخه امضاء به چه دردش میخورد ها؟
بلافاصله یکی زدم تو سر خودم و گفتم : منظورم اینه که ... اینه که ... اه من چرا هنگ کرده بودم ؟ هیچی به فکرم نمیرسید.
مانی :زور نزن هیچ کاری نمیتونی بکنی.اگه دختر خوبی باشی بعد از اجرای یک عملیات ولت میکنیم بری خونه.
من : مگه دیوونه شدی؟خوب اونموقع عکسم میره تو تلویزیون . چطوری برگردم خونه ؟
مانی : نگران نباش ما نمیزاریم شناسایی بشی.
صبر کن ببینم ؟یه جای کار میلنگید ولی من نمیفهمیدم کجاش بود. یکم غیر معمولی بود. مگه میشه ؟ بعدش میزاشت برم خونه ؟
چاره ای نداشتم .باید فعلا به حرفش گوش میکردم.خواننده های محترم میدونم که الان به من میگین احمق و کلی حرص میخورین ولی باید بگم که حرص نخورین! اگه من اینکارو نمیکردم الان شما این داستانو نمیخوندین پس اینقدر غر نزنین و برین سر ادامه داستان...
من اونقدرام احمق نبودم . حداقلش اگه ولم نمیکرد فرار میکردم. پس تصمیم گرفتم باهاش همکاری کنم . ولی.... یه فکر اِبلیسی هم تو سرم ورجه وورجه میکرد.
من : باشه قبوله .
مانی با چشمای گرد شده پرسید به این زودی قبول کردی.
من با یه لبخند اِبلیسی : آره قبوله فقط به یه شرط !
مانی با حالتی مشکوک : چه شرطی ؟
من : اول بگو ببینم چقدر گیرت میاد ؟
مانی : چرا میپرسی؟
من : میخوام بدونم .
مانی : حدود 100 میلیون .
من : خوبه پس %10 پول مال من (بابا ای وللللللللللللل)
هه هههههههه فکر کردی مانی خان بیشتر از این هم برات دارم.
مانی : چرا این پولو میخوای ؟
من : اونش دیگه به تو ربطی نداره.
مانی : باشه پس شراکتمون شروع شد . و دستشو به طرفم دراز کرد .
منم یه لبخند فوق شیطانی زدم و دستمو با زیرکی کوبوندم تو دستش : قبوله
مانی دستشو از تو دستم کشید بیرون و گفت : ولی یه چیزی این وسط مشکوکه ... تو چرا %10 از پول رو میخوای ها ؟ نمیفهمم.
من : تو کاری به این کارا نداشته باش بعدا دلیلشو میفهمی.
مانی چشماشو ریزکرد و گفت : وای به حالت اگه نقشه ای چیزی داشته باشی.
من با نیش باز : من ؟؟؟؟؟؟ نقشه؟؟؟؟ اصلا از من بعیدههههههههه ولی خودم خوب میدونستم که چه نقشه ی شیطانی تو سرمه.
قرار شد بریم موزه ی شوش توی خوزستان رو بزنیم . خیلی چیزای عتیقه داشت . من نمیدونستم که چرا مانی دزدی میکنه و برای کی میکنه ؟ و اینو هم هیچ وقت ازش نپرسیدم .(بس که خنگی دیگه)
مانی داشت وسایلاشو جمع میکرد تا فردا راه بیفتیم . فقط چادر رو گذاشته بود تا شب توش بخوابیم . دقت کنین . بخوابییییییییییییییییم.
هه کور خونده .. آیسان نیستم اگه با لگد از چادر پرتش نکنم بیرون . درسته که من به زور راضی شدم باهاش همکاری کنم ولی باید حداقل سعی میکردم که این دوران بهم خوش بگذره. شاید فقط تعداد کمی از دخترا این شانسو داشتن که توی دزدی به این بزرگی شرکت کنن. سعی میکردم با دید مثبت به این قضیه نگاه کنم .
خیلی هیجان داشتم . دیگه هیچی برام مهم نبود . مامان و بابام که سفر بودن . حالا حالا ها هم نمیومدن . مامان بزرگم هم که چیزی نمیفهمید .
فوقش فکر میکرد اصلا نرفتم خونشون . ولی چمدونم چی ...
نه بابا اون که توی زیرزمین بود ...
مامان بزرگم که با اون پاهای خرابش بلند نمیشه بره 365 تا پله رو پایین بره.
خوب پس مشکلی نبود . این عملیات هم که تا یک ماه دیگه تموم میشد .
البته اُمیدوار بودم .
*************************************************************
شب شده بود . و مانی کنار چادر آتیش درست کرده بود . البته اگه بشه اسمشو چادر گذاشت . یه تیکه پارچه ی پاره و به هم دوخته شده .
منم که قربون خدا مثلا دزدیده شده بودم ولی انتظار داشتم تلویزیون هم داشته باشن . خداییش عجب رویی داشتم من .
چادرمون توی یه پارک مثلا سرسبز تو شمال تهران بود . خدا میدونه مانی چقدر هزینه داده بود که گذاشته بودن یه شبو اونجا بمونیم .
مانی : بگیر بخواب فردا تیم دزدی میان میبرمون که توی این یک ماه تو رو آماده کنن.
جیغم رفت هوا : چییییییییییییییییییییییییییییییی؟ ولی تو که گفتی من هیچ نقشی توی این عملیات ندارم .
مانی : من همچین حرفی زدم ؟
من : خودت گفتییییییییییییییییییییییییییی.
مانی : منظورم توی عملیات دزدی بود ولی توی مراقبت و نگهبانی که نبود ؟
اههههههه خدای من این چی داشت میگفت ؟ من ؟ نگهبانی ؟ تازه دوزاریم اُفتاد . یعنی من باید آدم بکشم ؟ نه بابا نگهبانی یعنی اینکه ... یعنی .. اه یعنی چی اصلا ؟
من : مانی نگهبانی یعنی چی ؟
مانی : ببین یعنی اینکه وقتی ما داریم دزدی میکنیم تو بمون کنار در ورودی و مراقب اوضاع باش و اگه کسی اومد به ما خبر بده .
من : یعنی نمیخواد بکشمش ؟ (لعنت بر شیطوننننننننن )
مانی خنده ی بلندی کرد و گفت : آخه دختره دیوونه اگه با تفنگ بهش تیر بزنی که کل شهر خبردار میشن .
راست میگفت ها ولی برای این که ضایع نشم گفتم منظورم با چاقو بود.
مانی یه دفعه دو متر پرید هوا : ببینم چاقو کشی هم بلدی ؟
نه بابا انکار از من میترسید منم واسه اینکه یکم با جذبه بشم گفتم : آره بابا چی فکر کردی داداش چه جورم بلدم . من تا حالا با چاقو یه نفرو نفله کردم (زرشک)
مانی چشماشو تا آخرین حد باز کرد و دو قدم از من فاصله گرفت .
ه ههههههه انگار جدی جدی ترسیده .
مانی : خوب دیگه بهتره بریم بخوابیم .(بخوابیییییییییییییم)
من: آره من میرم بخوابم تو هم میتونی کنار آتیش دراز بکشی و بخوابی. شب بخیر.
مانی : هه زرنگی ؟ نخیر من ترجیح میدم تو چادر بخوابم . تو اگه خیلی از آتیش خوشت میاد میتونی کنارش بخوابی .
دندونامو به هم ساییدم و گفتم : مگه تو خواب ببینی .
مانی خنده ای کرد و گفت : من تو بیداری هم میبینم .
رفتم توی چادر نشستم و زیپ چادرو تا ته بستم . پتو رو هم تا ته رو خودم کشیدم .
که صدای داد مانی بلند شد : آیسان کمککککککککک . کمکککک
فکر کردم داره شوخی میکنه تا من در چادرو براش باز کنم منم اهمیتی ندادم .
صداش داشت ضعیف و ضعیف تر میشد تا جایی که دیگه نمیشنیدمش. نه انگار یه خبرایی بود.
زیپ چادر رو باز کردم و با چیزی که دیدم کپ کردم ...
یه مرد سیاه پوش چاقوشو گذاشته بود رو گلوی مانی و میخواست اونو بکشه .
مرد پشتش به من بود و داشت با مانی یه چیزایی میگفت که نمیشنیدم. نباید معطل میکردم . جون یه انسان در میان بود.
دور و برم رو نگاه کردم . چیز بدرد بخوری نبود .یه زنجیر زنگ زده ته پارک افتاده بود . آره فکر بدی هم نبود .
گاماس گاماس راه اُفتادم سمت زنجیر . شرمنده حرف زدنم لوتی شده . زنجیر رو آهسته برداشتم .
رفتم پشت مرد وایسادم . دستامو بردم بالا. یه نفس عمیق کشیدم . مانی با چشمای گرد شده داشت نگام میگرد ولی مرد حواسش به من نبود .
من داشتم چی کار میکردم ؟ نه من نباید منصرف میشدم جون مانی در میون بود .
دستامو بالاتر گرفتم و دوباره یه نفس عمیق کشیدم (ای بترکی تو نفس کم نیاری )
زنجیر رو تو سر مرد کوبیدم . مرد یه لحظه شکه وایساد و بعد ...
افتاد زمین . خدارو شکر سرش نشکست فقط بیهوش شد .
مانی مثل فشنگ از جاش بلند شد و به سمت من هجوم اُورد ... واااااااااااااااا این میخواست چی کار کنه ؟
نههههههههههه ........................

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#106 | Posted: 9 Jul 2013 19:43
عشق کشکی5
دووید سمتم و بعد ...
وقتی به خودم اومدم تو بغلش بودم . یعنی این میخواست بغلم کنه ؟ چه حس خوبی داشتم .(دختره ی کله خرااااااااااااااب حرسم رو در آورده)
منو از تو بغلش در اورد و گفت : تو بخاطر من ... به خاطر من ... آدم کشتی ؟
من : هوی جوگیرنشو اولا به خاطر تو نبود . دوما نکشتمش بیهوشش کردم.
مانی : حالا هر چی مهم اینه که تو اینکارو کردی . تو خیلی دختر شجاعی هستی هر کس دیگه ای هم بود اینکارو نمیکرد.
چشمامو لوچ کردمو گفتم : خوب من هرکسی نیستم . حالا هم زر زر نکن خوابم میاد .
مانی پوفی کرد گفت : اصلا تعریف به تو نیومده . باشه بریم بخوابیم. فکر کنم خودش فهمید چی گفت چون بلافاصله برگشت و منو نگاه کرد منم بهش یه نگاه کردمو ...
البدوووووووووووو . دوتامون دویدیم سمت چادر . تقریبا سرعتمون یکی بود .
تو قسمت ورودی چادر دو تامون گیر کردیم چون جا نبود دو تامون رد بشیم . حالا هرکی سعی میکرد خودشو زودتر بندازه تو چادر .
یه دفعه دوتامون با هم اُفتادیم تو چادر من اُفتادم زیر و اون اوفتاد روم . احساس کردم صورتش به صورتم اصابت کرد چون دماغامون خورد به هم . ( هه هه بقیه اش سانسور ... شوخی کردم بابا)
داد بلندی زدم و گفتم : چته وحشی ؟ دماغمو شکستی .
مانی هم دماغشو گرفته بود و زل زده بود به من
من : هان چیه ؟ چته ؟ آدم دماغ شکسته ندیدی ؟
یه دفعه به خودش اومد و گفت پاشو برو دماغتو بشور ازش خون میاد .
پر رو پر رو زل زدم تو صورتش و گفتم : اول ازم معذرت خواهی کن .
مانی با چشمای گرد :تقصیر خودت بود به من چه ؟
جیغ زدم : معذرت خواهی کن تا جیغ نزدم .!!! (یا الله )
مانی : باشه باشه ببخشید ببخشید خوب شد ؟ تو فقط اون دهنتو ببند .
خیلی بهم برخورد واسه همین یه دفعه پریدم روش و یه نیشگون محکم از بازوش گرفتم (آخخخخخخخخخخخخ نه تو آدم نمیشی )
مثل برق گرفته ها برگشت و گفت : هوی چته پاچه میگیری ؟
من : اولا خودت سگی دومن خودت گالتو ببند . من تا فردا میخوام حرف بزنم .
با چشمای گشاد شده بهم نگاه کرد و گفت : بگیر بخواب اژدهای کومودو.
رفتم زیر پتو و تا خواستم زیپ چادرو بکشم سر و کله اش پیدا شد . منم میخوام بخوابم .
پتو رو محکم دور خودم پیچوندم جوری که همه ی پتو روی من باشه: خوب بیا بخواب .
با حالتی مشکوک اومد و با 50 سانت فاصله از من دراز کشید . یه دفعه احساس کردم صدای قیچی میاد . چشمامو باز کردم و دیدم داره نصف پتو رو قیچی میکنه تا بزاره رو خودش.
یا خدا این دیگه کی بود . با چشمای گشاد شده بهش نگاه میکردم . که یه دفعه زل زد بهم و یه لبخند کج زد و چشماشو لوچ کرد و گفت : بچرخ تا بچرخیم .
منم نصفه ی پتوی مونده رو روی خودم کشیدم و گفتم : میچرخیم . فقط اگه بالا اوردی دستشویی اون ته پارکه .
صدای قه قهه اش رو به گوش شنیدم . ایش . عقده ای .
و گرفتم و خوابیدم .
فردا صبحش با صدای ماشین یا بهتر بگم ترامتور از خواب بیدار شدم . مانی همونطور دراز به دراز اُفتاده بود و انگشت شستش تو دهنش بود . موهاش هم یه حالت ژولیده ای داشت .
درست شبیه این بچه ننه های تخس . یه فکری به ذهنم رسید ! من مردم آزار خوبی بودم .
از چادر زدم بیرون و رفتم از توی وسایلای مانی یه ماهیتابه با یه قابلمه در آوردم . بالا سرش وایسادم و یه لبخند شیطانی زدم .
ماهیتابه و قابلمه رو کوبیدم رو هم که از صداش مانی که چه عرض کنم خودم هم زهره ام ترکید . مانی مثل برق گرفته ها بلند شد و از چادر دویید بیرون .
وا این یه هو چش شد ؟
مانی : هرکی که هستی بیا بیرون ! ببینم جن و روحی چیزی نیستی ؟ با اون دختره که اونجا خوابیده کاری نداشته باش .
نزدیک بود کف چادر ولو بشم از خنده ولی جلوی خودمو گرفتم و گاماس گاماس از در پشتی چادر زدم بیرون . حالا دقیقا پشت سر مانی قرار گرفته بودم.معلوم بود داره میلرزه . از سرما بود آخه با یه تاپ نازک از چادر زده بود بیرون .
آخی ، یه لحظه دلم براش سوخت شبیه این جوجه پنبه ای ها شده بود . ولی اون منو دزدید . با این فکر خون جلوی چشمامو گرفت . یه دفعه چادر رو انداختم روش و خودم هم پریدم روی چادر . آخی بیچاره .
دادش بلند شد : به خدا من هنوز جوونم ، هزار تا آرزو دارم ببین اون دختر خوشگله تو چادر از من خیلی بهتره . هم جوونه هم خوشگله . هم ...
چادر از روی سرش برداشتم و با یه حالت طلبکارانه جلوش وایسادم . که بیاد منو بخوره هاااااااان ؟ (هه هه بخوره ؟ چه جوگیر هم شده )
مانی : نه بابا میدونستم تویی داشتم شوخی میکردم .
یکی زدم پس کله اش و گفتم : آره جون عمه ات .
مانی : به جونه عمه ی نداشته ام . بعدش بدوبدو بلند شد و گفت : که تو منو از خواب میپرونی ها ؟ جوجه ؟ الان نشونت میدم .
بلندم کرد و انداختم روی شونه هاش . منم با مشت میکوبیدم رو کمرش : ولم کن . ولم کن بی حیا .
****************************************************************اهان راستی یه نکته ی مهم : من جلوی مانی روسری نمیزدم البته زدن یا نزدن روسری فرقی نداشت چون در هر صورت موهام میریخت بیرون . خیلی برام عجیب بود . مانی اولین کسی بود که زیاد به موهای من توجه نمیکرد . خوب دیگه همین . من آدم اصلا مذهبی نبودم
****************************************************************هر چی که بود اون یه مرد بود و من زن بودم . اون زورش از من بیشتر بود دیگه .
بردم سمت این فواره های توی حوض .
من : مانی تو رو جون مادرت غلط کردم سرده به خدا من لباس ندارم .
اصلا انگار نه انگااااااااااااار . یه نگاه به من کرد و یه نگاه به آب یخ صبحگاهی . یه لبخند کج زد و بعد ...
پرتم کرد توی آب . احساس یخ زدن شدیدی رو داشتم . البته مانی هم با من افتاده بود چون من یقه اش رو چسبیده بودم . ما اینیم دیگه.
موهام تو آب پخش شد و بعد احساس کردم موهام داره دورم پیچیده میشه . ای وای نه الان دیگه خفه میشم به تمام معنا .چشمامو بستم تا راحت تر بمیرم که احساس کردم یکی داره موهامو از دور گردنم کنار میزنه .
مانی بود . واااااااای توی آب چه معصوم و زیبا شده بود . یه لحظه نگاهمون تو هم گره خورد . از دهنش حباب در میومد .
زل زده بود به من . بهم نزدیک شد . نزدیک و نزدیک تر . با دستش پشت گردنمو گرفت و احساس کردم که ...
موهامو از دور گردنم باز کرد (هه هه حالا فکر کردین چی ؟ من سانسورش میکردم اگه هم چیزی داشت )
بالاخره منو از آب در آورد . (اوه ناز نفستتتتتتت چه نفسی هم داشتی)
بلندم کرد و گفت : خودت خواستی .
لبخند ژیگولی زدم و گفتم : تو هم با من اُفتادی .
بهم نگاه کرد و گفت : بس که زالویی دیگه به من میچسبی .
لبخند پررنگ تری زدم و گفتم : شما لطف داری باید عادت کنی .
منتظر نشسته بودیم سر سکوهای پارک . که یه هو صدای یه ماشین امد.
برگشتم و با چیزی که دیدم دهنم باز موند : آآآآآآآآآآآ یه ماشین بزرگ با چند تا سوییت که بهش وصل بود و دنبال خودش میکشید (مثل این ماشینای سیرک )
فکر کنم حدود 5 تا سوییت بود . نه بابا یه خونه ی درست و حسابی میشد . من نمیدونم مانی این چیزا رو از کجاش درمیورد . آآآآآآآآآآ
ماشین جلوی پارک نگه داشت و یه بوق زد . دیدم مانی بلند نشد . برگشتم و دیدم که بلههههههههه آقا نشسته خواب رفته .
یکی محکم کوبیدم تو سرش . مثل برق گرفته ها بلند شد و گفت : چته وحشی ؟ مرض داری ؟ خوب مثله آدم بیدار کن نمیتونی ؟
من : نه متاسفانه هم نشینی با تو روم اثر گذاشته . ما همینیم که هستیم . مشکل داری برم گردون خونه .
مانی : مگه دیوونه ام که همچین کاری بکنم ؟ نه من به همینت راضی ام . تو فقط کم تر فک بزن دیرمون شد ماشین الان میره .
بعد بلند شد و وسایلارو که شامل دو تا چمدون و یک چادر بود گرفت تو دستش البته چادر رو داد به من (چادرتا شده بود ها )
خودش هم دوتا چمدون رو میکشید . به سمت ماشین رفتیم . مانی در یکی از سوییت ها رو باز کرد و چمدونامو توش گذاشت . وااااای مثل یه اتاق کامل بود . خواستم سوار بشم که مانی گفت : کجا ؟ اول بیا به راننده نشونت بدم ببینه چه کسی رو واسه این عملیات انتخاب کردم .
زیر لب غرغری کردم و به سمت راننده به راه اُفتادم . یا الله این دیگه کدوم غولی بود . سبیل در حد تیم ملی . عضله در حد گورخر . هیکل در حد فیل و قد در حد ضرافه . (باغ وحشه ؟؟؟؟؟؟؟؟ )
مرد نگاهی به من کرد و رو به مانی گفت : این دیگه چیه ؟ لک و لاغره . حاضرم شرط ببندم نمیتونه بند کفششو هم ببنده .
خیلی بهم برخورد . مثلا من تو تیر اندازی و اسب سواری رکورد اول رو تو شهر خودمون داشتم . (اااااااااا نه بابا ؟ )
رو کردم بهش و گفتم : شرط میبندی ؟
مرد با چشمای گرد شده : چیییییییییی ؟ آره میبندم .
من : سر چی ؟
مرد : اگه تونستی30 ثانیه تو دستشویی این ماشین دووم بیاری میفهمم که واسه این کار مناسبی .
مانی رو کرد به مرد و گفت : چی میگی واسه خودت ؟ این خیلی ضعیفه . اگه بلایی سرش بیاد چی ؟
دستم رو گذاشتم رو دهن مانی و با یه لبخند شیطانی رو به راننده کردم و گفتم : قبوله . (یا خدا این دیگه کیه ؟)
راننده با دست محل دستشویی رو نشونم داد و گفت اوناهاش ظاهرش که خوبه . داخلش خوفناکه .
من نمیترسیدم . حداقلش اینطوری به خودم تلقین میکردم . مانی هر کاری کرد نتونست منصرف کنه .
مرده و حرفش .
وارد دستشویی شدم . مانی داشت با چشمای نگران بهم نگاه میکرد .اوخی چه معصوم شده بود .
در دستشویی رو بستم و برگشتم .
اااااااااااااااااااااااه خدای من . به غلط کردن اُفتاده بودم . این چی بود آخههههههههههههههههههه؟

اون بزرگترین و زشت ترین سگی بود که تا حالا به عمرم دیده بودم . خواستم جیغ بزنم ولی مطمئنن این طوری بیدار میشد و دیگه اون موقع کارم ساخته بود .
گاماس گاماس راه افتادم به سمت در دستشویی که تا وقتی 30 ثانیه ام تموم شد از در بزنم بیرون . یا بهتر بگم بدوم بیرون.
در حالت سکته بودم . سگ از نژاد بولداگ بود . از اونایی که پوزه ی پهن و آرواره های محکمی دارن . بسم الله آب دهنش هم از دهنش میریخت بیرون .
در حال لرزیدن بودم که یه دفعه پام خورد به یه قوطی غذای سگ و تلق ... سگ چشماشو باز کرد ...
بی حرکت چسبیده بودم به در . س هم با چشمای قرمز داشت نگام میکرد . یه دفعه در باز شد و مرد گفت 30 ثانیه ات تمو ...
و با چشمای گرد به سگ نگاه کرد .
گفت : این با تو کاری نداشت ؟
تو دلم عروسی بود نمیدونست که اگه 1 ثانیه دیر تر میرسید من بیهوش شده بودم . با جذبه گفتم :
خوب آره . که چی مثلا حالا ؟ من خودم 5 تا از اینا داشتم تو تهران . (زرشکککککککک )
مرد نفسشو با حرس فوت کرد بیرون و گفت : بیا بیرون . تو امتحان قبول شدی .
و از در رفت بیرون .
منم پشت سرش بشکن زنون داشتم میرفتم که یه دفعه سگه بهم چشم غره رفت . البته از نوع سگی.
منم خودمو جمع و جور کردمو مثل برق از دستشویی زدم بیرون .
مانی با دیدنم یه نفس راحت کشید و گفت : از اینم شانس نداشتم سگه بخوردش من ازش راحت شم .
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم : ایششششش خیلی هم دلت بخواد .
سوار کابین خودم شدم و خودمو پرت کردم روی تخت . وای چه تخت گرم و نرمی داشتتتتتت . لباسامو عوض کردم و گرفتم خوابیدم . از صداهای ماشین معلوم بود که ماشین حرکت کرده .
صبح با صدای شیپور از خواب بیدار شدم . (اوه اوه شیپور )
همونطور سرسری یه لباس آستین بلند بادمجونی پوشیدم با یه شلوار جین تنگ زانو پاره . اینا توی کمد سوییت بودن .
از سوییت اومدم بیرون و دیدم که ...
یا الله . ما کجاییم ؟ اینجا کجاست ؟ مانی کجاست ؟ من کیم اصلا ؟
ما توی یه کوهستان درندشت بودیم . خبری از مانی نبود . تصمیم گرفتم برم بگردم ببینم تو کدوم سوییت خوابیده . 5 تا بیشتر که نبودن ؟ با یه دستشویی روش .
اولین سوییت که مال راننده بود . دومی هم که مال من بود . آخری هم که دستشویی بود .
میمونه 2 تا سوییت . اول در سومی رو باز کردم . یه مقدار اسلحه و یه عالمه عتیقه های گرون قیمت .
پس حتما توی سوییت چهارمیه . در سوییت چهارمی رو باز کردم . بله درست حدس میزدم . رو تختش لمیده بود و خواب خواب بود .
دلم میخواست بترسونمش ولی گناه داشت . اول صبحی بعدشم خودم هم خاطره ی خوبی از اون روز توی پارک نداشتم .
تصمیم گرفتم یه کار دیگه بکنم .
رفتم بالا سرش و پتو رو یواش از روش کشیدم پایین فقط یه شلوار تنش بود .
منم که عند بی حیایی . زل زده بودم بهش . چه عضله هایی داشت . انگشتمو کردم توی چال لپش . بیدار نشد . خواستم بکنم تو دماغش ولی خودم هم چندشم شد . خم شدم روش و فوت کردم رو دماغش ...
بیدار نشد ... محکم تر فوت کردم ... بازم بیدار نشد ... اعصابم خورد شد و جفت پا پریدم تو شکمش .
آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
صدای دادش کل کابین رو برداشت . منم افتاده بودم روش یا بهتر بگم خوابیده بودم روش .
مانی هم چشماشو به هم فشار میداد و سعی میکرد منو بزنه کنار .
منم هی داشتم به شکمش فشار میوردم . (وحشی مردم آزار )
یه دفعه بلند شد و منو با دستاش محکم گرفت بین بازوهاش و فشارم داد . آخخخخخخخ صدای شکستن استخونای خودو شنیدم .
یه گاز محکم از بازوش گرفتم که دادش رفت هوا .
مانی : چته مردم آزار ؟ببین خودت داری کرم میریزی . منم تلافی کردم .
با حرص پریدم سمتش که پیشونیمون خورد به هم و دوتامون افتادیم رو هم . (اوووووووووف هندی شد )
مانی خودشو کشید کنار و گفت : تو خیلی علاقه داری که همش بیفتی تو بغل من ؟ها ؟
با حرص گفتم : من ؟ هههههههههه . دقیقا برعکسه .
مانی رو کرد به من و گفت : پس چرا همش ما میفتیم تو بغل هم ؟ ها ؟
راست میگفت . ما همش میفتادیم تو بغل هم .
دستامو به حال تمیدونم باز کردمو گفتم به من چه ؟ از خودت بپرس .
مانی دستمو گرفت و منو کشید بیرون . توی راه پاهام گیر کرد تو موهام و دوباره اُفتادم تو بغلش .
یه لحظه به همدیگه ذل زدیم و ...
پقققققققق دوتامون زدیم زیر خنده .

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#107 | Posted: 9 Jul 2013 19:44
عشق کشکی6
با هم به سمت سوییت راننده رفتیم .
من : مانی اینجا کجاست ؟ ما چرا اومدیم اینجا ؟
مانی : اومدیم تا تو رو آموزش بدیم .
دادم توی کوهستان پیچید : چیییییییییی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مانی :هیس آرومتر آره همین که شنیدی .
من : اما آخه چرا اینجا ؟ اینهمه جای بهتر بود چرا ما اومدیم کوهستن ها؟ مانی : خوب برای اینکه اینجا هیچکی پیدامون نمیکنه .
راست میگفت ها . اینم بد نبود .
موهامو از پشت گلوله کردم و انداختم تو یقه ی لباسم . اینجا هوا سرد بود . خوب کوهستان بود دیگه .
من : مانی از کی شروع میکنیم به تمرین ؟ هوم ؟
مانی : از همین امروز بعد از ناهار .
دادم رفت هوا : نمیشههههههههه من هنوز اماده نیستم که ...
مانی : خوب ما هم اوردیمت که آماده ات کنیم دیگه .
حالا خدا میدونست چه جوری قرار بود آماده ام کنند .
من : حالا کی میریم ناهار میخوریم ؟ (ای کارد بخوره تو اون شیکمت )
مانی : یه ربع ساعت دیگه .
با صدای راننده که میگفت بیاین غذا حاضره به سمت سفره ای رفتیم که روی زمین پهن شده بود .
برنج و یه مقدار خورشت سبزی . که من ازش متنفر بودم .
مانی شروع کرد به خوردن . یعنیا من موندم چطور نمیپرید تو گلوش . مثل چی میخورد .
منم با زور یه نصف بشقاب کم تر خوردم که صدای دوتاشون بلند شد
راننده که بعدا فهمیدم اسمش ساواشه گفت : ببین چقدر لاغری ؟ اگه نخوری از دره پرتت میکنیم پایین ها ....
منم که باورم شد یه بشقاب پر کشیدم و تند تند خوردم .
دوتاشون یه نگاه به هم انداختن و زدن زیر خنده . منم که اعصاب ندارم . حتما تا حالا فهمیدین دیگه نه ؟ بلند شدم و ظرف غذا رو پرت کردم تو سفره و جیغ جیغ کنان از اونجا دور شدم .
رفتم نشستم لب صخره و به پایین نگاه کردم . ای خدا کاش من الان خونه بودم . اما فوری به خودم گفتم : تو که قرار نیست همیشه اینجا بمونی ؟ زود زود زود میری خونه . ولی با این حرف خودم هم قانع نشدم .
پاهامو جمع کردم تو شکمم و سرم رو گذاشتم روشون که احساس کردم دارم سرمیخورم پایین . بیا نگا تو رو خدا ما میخوایم دو دیقه تفکر کنیم این بلا سرمون میاد .
خودم رو بالاتر کشیدم و به سمت سوییت یا همون ماشین که نمیدونم چطوری از کوها ها اومده بود بالا رفتم .
در سوییت خودم رو باز کردم و خودم رو پرت کردم رو تخت . داشتم خواب میرفتم که احساس کردم یکی محکم اُفتاد روم .
چشمامو باز کردم و با دیدن مانی که یه لبخند کج رو لبش بود ودقیقا روی شکم من نشسته بود هنگ کردم .
مانی با همون لبخند ژیگول : خودت گفتی بچرخ تا بچرخیم و فشنگی بلند شد چون میدونست من اعصاب ندارم الان میپرم بهش . در حال خروج گفت : زود باش تمرین داریم .
منم که از عصبانیت قرمز شده بودم گفتم : اللهی بخوری زمین دلم خنک شه . و دندونامو به هم ساییدم.
مانی با همون لبخند ژیگولش داشت میرفت بیرون که پاش گیر کرد به در و تلپی خورد زمین .
پقققققققققققققققققققققققققق خنده ی من تا آخر کوهستان هم رسید .
مانی اخماشو تو هم کرد و گفت : زهر مار پاشو بریم دیگه .
در حالی که از خنده چپ و راست میشدم به سمتش رفتم .
دستمو گرفت و با هم از یه راه خاکی به سمت یه زمین صاف یه جایی رو کو ها برد . واااااااااای باور نکردنی بود .
مثل یه زمین گلف بود که وسط کوه درست شده باشه . مثلش نبود خود خودش بود .
با دهن باز به سمت زمین رفتم و وسطش وایسادم .سمت راست زمین چند تا چیز مثل نشونه بود که تیر اندازا با تفنگ وسطش گلوله میزنن .
ذوق کردم و دست مانی رو گرفتم : مانی زود باش دیگه من میخوام تیر بزنم . بدو بهم یه تفنگ بده بدو بدو .
مانی گفت : چته بچه ؟ یکم صبر داشته باش . بزار ساواش بیاد اسلحه ها رو بیاره بعد بهت میدم .
با ذوق و شوق یه گوشه وایسادم تا ساواش بیاد .
ساواش اومد . یا خداااااااا اینا اسلحه ان یا گرز رستم ؟ ساواش یکی شونو رو هوا پرت کرد طرف من و گفت بگیرش ...
اسلحه رو گرفتم ولی از بس سنگین بود تلپی اُفتادم زمین .
صدای خنده ی دوتاشون بلند شد .
پوفی کردم و بلند شدم و اسلحه رو درست تو دستم گرفتم .
ساواش : نه بابا بلدی اسلحه هم بگیری و دوباره زد زیر خنده .
بهش محل ندادم و رو به مانی گفتم : مانی من کجا رو باید تیر بزنم ؟
مانی نزدیک ترین نشونه رو بهم نشون داد و گفت اول از اون شروع میکنیم .
و خودشو ساواش نشستن سر دو تا صندلی و منو تماشا کردن .
منم اسحه رو فیگوراتور گرفتم دستم و آماده شدم که تیر بزنم . دوتاشون ذل زده بودن به دست من .
نشونه گرفتم . ماشه رو کشیدم و بعد ....
پقققققققققققققققققققققققققققققق
درست خورد وسط نشونه . دوتاشون با دهنای باز به من زل زده بودن .
یه لبخند موفقیت آمیززدم و گفتم : بعدی ...
مانی به خودش اومد و نشونه ی دور تر رو بهم نشون داد .
اونم دقیق خورد به هدف .
سومی و چهارمی و ... شیش تا بودن که من همشون رو ترکوندم .
حالا صدای دستای دوتاشون بلند شده بود . دوتاشون داشتن کف میزدن .
ساواش : نه بابا میبینم خودت یه پا استادی و ما نمیدونستیم .
مانی : بله چی فکر کردی من خوبکسی رو انتخاب کردم .
چپ چپ بهش نگاه کردم و گفتم : انتخاب کردی یا ؟؟؟؟؟
مانی یه جوری با التماس بهم نگاه کرد که خفه شدم .
ساواش : خوب این از این حالا فقط مونده اسب سواری .
من : آخه اسب سواری دیگه برای چی ؟ ما که تو تهران قرار نیست تو خیابونا سوار اسب بشیم .
ساواش چپ چپ به مانی نگاه کرد و گفت : بهش نگفتی ؟
مانی با یه حالت التماس آمیز به ساواش نگاه کرد .
نهههههههههه انگار یه خبرایی بود ها .
ساواش داد زد : مانی ده حرف بزن یا بهش میگی یا خودم بگم ؟
مانی رو به ساواش گفت : خودت بهش بگو . من نمیتونم .
ساواش دست منو گرفت و با خودش به سمت یکی از صندلی ها برد .
برگشتم و با دستم رو به مانی علامت پخ پخ رو انجام دادم یعنی میکشمت .
مانی نتونست جلوی خنده شو بگیره و بی صدا کف زمین ولو شد .
وااااااااا این بشر مشکل داره به تمام معنا .
ساواش نشست روی صندلی منم نشستم رو به روش . و گفتم : خوب .
ساواش : ببین ... ببین وقتی ما عتیقه ها رو دزدیدیم باید ببریمشون ترکیه تحویلشون بدیم خوب ؟
من با بی اعتنایی : خوب ببرید به من چه ؟
ساواش : خوب تو هم باید با ما بیای دیگه .
این دفعه جیغ بلندی زدم : چیییییییییییییی ؟ ولی من ؟ شما ؟ نمیشه ... مانی ... خودش گفت ..که ...
نفسم بند اومده بود . بعدش چی میشد ؟ ها ؟ نه دیگه من به اندازه ی کافی بهشن رو داده بودم . نه دیگه نمیشد ...
بلند شدم و گفتم : من نیستم . شماها خیلی نامردین .
ساواش : آروم باش ببین من بهت قول میدم که خودم با اولین پرواز میفرستمت ایران پیش خانواده ات تو فقط با ما بیا ترکیه .
تو دلم عروسی بود . ولی بی اعتنا گفتم : من دیگه حرف شما رو باور نمیکنم .
ساواش رو کرد به من و گفت : قسم میخورم به جون مادرم .
به جون مادرش ؟ پس یعنی داشت راست میگفت ؟
بی اعتنا گفتم : حالا تا ببینم . کی حرکت میکنین ؟
ساواش : بعد از این که موزه ی شوش رو زدیم .
من : حالا کی قراره موزه ی شوش رو بزنیم ؟
ساواش : پس فردا شب .
جیغم بلند شد : چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ؟
ساواش گفت : باید زودتر کار رو تموم کنیم . تا بریم ترکیه .
من : خیلی خوب ولی این وسط اسب دیگه واسه چی بود ؟
ساواش : اگه با اسب بریم راحت تریم . وقتی موزه رو زدیم با اسب فرار میکنیم چون اینطوری رد کم تری از خودمون میزاریم .
من نفهمیدم چی گفت فقط با یه حالت گنگی سرم رو به علامت تایید تکون دادم و گفتم : خوب دیگه وقت نداریم بریم که من باید اسب سواری یاد بگیرم .
ساواش : باشه بریم .
به سمت مانی رفتیم . مانی پریشون بود و هی ناخوناشو می جوید با دیدن ما از جاش جهید و نگاه نگرانشو بین من و ساواش گردوند و گفت : چی شد .
ساواش گفت : قبول کرد . البته به شرط اینکه با اولین پرواز بفرستیمش تهران خونه اش .
مانی نفس راحتی کشید و گفت : خوب دیگه بده من ببرم اسب سواری بهش یاد بدم .
منم با یه حالت بی اعتنایی به دنبالش به راه اُفتادم موهام هم توی باد پخش شد و منظره ی قشنگی ایجاد کرد .
ساواش نگاهی نگران بهم انداخت و به موهام نگاهی کرد و گفت : مراقب اینا باش . کریم به هیچی رحم نمیکنه .
منظورشو نفهمیدم . کریم کی بود ؟ چه ربطی به موهای من داشت . شونه هامو بالا انداختم . به من چه ؟ (خوب احمق نمیدونی چی در انتظارته دیگه ... ببخشید ببخشید دیگه پارازیت نمیندازم )
مانی منو به سمت یه روستا وسط کوه ها برد و دم یه اسطبل وایساد . با نگاهی مشکوک وارد اسطبل شدم و با دیدن اسبای زیبا و سلطنتی اونجا دهنم باز موند .
من : مانی اینا به این خوشگلی ، اینجا چیکار میکنن ؟ چطوری خریدیشون ؟
مانی: کریم اینا رو فرستاده . اون برای عتیقه ها هرکاری میکنه .
نپرسیدم کریم کدوم خریه فقط با دهن باز به اسبا خیره شدم .
حدود 10 تا بودن . اسماشونو هم میدونستم .
1 -اسب ابلق سفید مشکی
2-اسب سیاه پا پردار
3-اسب خال خالی آپالوزا
4 -اسب کرند سفید
5 -اسب کوآرتر قهوی ای براق
6- اسب لیپزانر سفید مشکی پا پر دار (واقعا زیباست )
7-اسب اسلیپنر مشکی براق با موهای موج دار
8- اسب سمند قهوه ای روشن با موهای طلایی
9-اسب پالومینو سفید قهوه ای با موهای بلند سفید و پاهای پر دار و دم دراز سفید (عااااااااااشقشم )
همه شون اسبای سلطنتی 100 میلییونی بودن . دهنم باز باز بود . ( عکساشونو گذاشتم آخر متن برید ببینید واقعا زیبان )
مانی : خوب کدومشون رو میخوای ؟ یه لبخند خوشگل هم تحویلم داد .
بدو بدو به سمتشون رفتم . یکی از یکی جیگر تر . اما یکی شون بد جوری چشممو گرفت . لیپزانر پا پردار سفید مشکی . از همه شون زیبا تر بود .
رو به مانی کردم و گفتم اینو میخوام.
مانی به سمت اسب رفت تا افسارشو باز کنه . که بهش گفتم : تو کدومو میخوای ؟
با دست به اسب پالومینو اشاره کرد . سلیقه اش حرف نداشت . اسبه ماه ماه بود ولی لیپزانر یه چیز دیگه بود .
آآآآآآآآآآی مادر من چه پُزی بدم با این اسبه تو تهران .
مانی افسار اسبو باز کرد و اونو به دستم داد . منم اُستاد اسب سواری بودم .اومدم با یه حرکت سریع بپرم روش که دیدم نخیر قدش بلنده .
داشتم ضایع میشدم که احساس کردم دستای قوی دور کمرم پیچید و منو بلند کرد و گذاشت رو اسب .
به جای این که ازش تشکر کنم گفتم : خودم میتونستم حالا .
مانی یه لبخند جذاب تحویلم داد و گفت : مگه بهت بد گذشت ؟
اخمامو کردم تو هم و گفتم زود باش دیگه مثلا اومدی به من اسب سواری یاد بدی ها .
اونم سوار اسب پالومینوش شد و رفت بیرون . بچه پر رو چی فکر کرده ؟
افسار اسب رو کشیدم و بیرون تاختم . مثل باد میرفت . از مانی جلو زدم . مانی هم یه لبخند زد و تاخت که مثلا از من جلو بزنه .
سرعت دوتامون هم اندازه بود . منم که موهام از پشت پخش شده بود تو هوا . منظره ی فوق العاده ای بود .
دستمو به یال اسب کشیدم . موهای طلایی نرم . باید ببافمشون (خاک بر سرت کنن ... باشه دیگه پارازیت نمیندازم شرمنده )
محوطه رو دور زدیم و نگه داشتیم . تقریبا من از مانی جلو زدم . یوهو . تو همین احساس شادی بودم که حس کردم موهام خیس شده .
وااااااااااااای اسبه داشت موهای منو میخورد . ( ههه ههههههههه من که پوکیدم از خنده )
سریع جیغ زدم و موهامو از تو دهنش بیرون آوردم . آخخخخخخ . باید برم حموم .
مانی هم که دلش رو گرفته بود و ریسه میرفت که یه دفعه اسبه خودشو تکون داد و مانی افتاد پایین .
حالا من بودم که ریسه میرفتم . قیافه ی دوتامون دیدنی بود .
من موهام خیس بود و مانی چمن رفته بود تو دهنش . خودمون رو سر و سامون دادیم و دوتامون به سمت سوییت هامون به راه اُفتادیم .
من که خودمو پرت کردم تو حموم . 6 دست سرمو شامپو زدم تا دلم راحت شد .
گرفتم واسه خودم خوابیدم. فردا حرکت میکردیم بریم شوش . اصلا هیجان نداشتم . احساس گناه میکردم .
بیخیال دنیا . گرفتم خوابیدم .
صبح با صدای شیهه ی اسبا از خواب بیدار شدم. ای واااااااااای نمیزارن بخوابیم . داشتن اسبا رو میزاشتن تو سوییت تا با خودمون ببریمشون . پاشدم . لباس پوشیدم و دست و صورتمو شستم .
رفتم بیرون . وااااااا اینجا که فقط 4 تا اسب بود . پس بقیه کجان ؟ رو کردم به مانی و گفتم : مانی بقیه ی اسبا رو نمیبریم ؟
مانی : نه فقط به حد نیازمون میبریم .
من : ولی ما که سه نفریم چرا 4 تا میبریم ؟
مانی : یکیشون هم زاپاسه .
واااااااااا . زاپاس ؟ به اسبا نگاه کردم . اسب لیپزانر من و پالومینوی مانی و اسلیپنر که حتما مال ساواش بود و یه اسب دیگه ...
اینو من تو اسطبل ندیده بودم . خیلی خوشگل بود . اسمش آندالوزین بود . یک اسب اصیل اسپانیایی. رنگش سفید مشکی بود و موهاش خیلی خوش حالت بود .
دیگه نتونستم بهش نگاه کنم چون اسبا رو گذاشتن توی سویییت و منم وارد سویییت خودم شدم تا راه بیفتیم .

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#108 | Posted: 9 Jul 2013 19:45
عشق کشکی7

با صدای ساواش بیدار شدم . فکر کنم دیگه رسیده بودیم شوش . از سوییتم بیرون اومدم .
وااااااااای ما توی یه پارک سرسبز بودیم . فکر کنم ساعت 5 عصر بود . آفتاب میتابید .
ساواش داشت اسبا رو بیرون میورد تا علف بخورن . منم با ذوق و شوق رفتم کنارش وایسادم .
من : ساواش میشه مال منو بدی خودم بهش علف میدم .
ساواش یه نگاه بهم انداخت و گفت : این گاز میگیره .
من : نه خودم حواسم هست .
ساواش : باشه ولی گازت گرفت به من ربطی نداره ها .
من : مانی کجاست ؟
ساواش یه نگاه مشکوک بهم انداخت و گفت : خوابه . وای به حالت اگه دوباره بری اذیتش کنی .
از یاد آوری اون روز خنده ام گرفت . افسار اسبمو گرفتم و به سمت چمنا بردم . دیگه روسری زده بودم .
هرچی که بود ما توی تهران بودیم و ممکن بود کسی ما رو ببینه . شب ساعت 3 عملیات داشتیم .
یه مقدار برگ درختو کندم و گرفتم جلوی دهن اسبه . داشتم رو به رو رو نگاه میکردم و حواسم به اسبه نبود .
که احساس کردم دستم خیس شد . اااااااااااااااا گازم گرفتتتتتتتتت . اومدم یکی محکم بزنم تو سرش که دلم نیومد . چشماش خیلی مظلوم بود .
واسه همین دستمو با لباسم پاک کردم و بیخیالش شدم . داشتم واسه خودم سیر میکردم که صدای شیهه ی اسبه بلند شد .
واااااااای نمیشه این دودقیقه خفه بشه . برگشتم و با دیدن پسر جوونی که یه سنگ تو دستش بود نگاه کردم .
پسر هم ذل زده بود به من . حدودا 21-22 ساله میزد .
اعصابم خورد شد و با داد گفتم : آقای نسبتا محترم مگه مرض داری حیوون آزاری میکنی ؟ چرا بهش سنگ پرت میکنی ؟ ها ؟
پسر جوون : شرمنده من فقط خواستم قیافه شو ببینم میدونید این اسب یکی از کم یاب ترین اسبای دنیاست ؟
من : خودم میدونم لازم نکرده شما بهم بگید حالا هم راتو بکش برو.
پسر با یه حالت بی اعتنایی دوباره سنگشو پرت کرد به طرف اسبم و افراررررررررررر .
من کفشامو در اوردم و بدو بدو دنبالش تو پارک . حالا اون بدو من بدو اون بدو من بدو .
آخرش هم از دستم در رفت . لعنتی . برگشتم سمت اسبم . آخ بمیرم برات مادر چه محکم هم زد . دستش بشکنه الهی .
سوارش شدم و به سمت سوییت هامون به راه اُفتادم . آخه کسی نیست به من بگه دو قدم راهو چرا با اسب میری عقده ای ؟ خو پیاده برو .
ولی دست خودم نبود . وقتی یه چیز جدیدی داری دوست داری همش ازش استفاده کنی مگه نه ؟
از روش پریدم پایین و گذاشتمش کنار بقیه ی اسبا . خسته و کوفته رفتم سمت صندلی هایی که ساواش گذاشته بود زیر سایه بون .
یه سایه بون درست کرده بود و زیرش هم 4 تا صندلی . دقیق شده بودیم عین این لرا .
خودم رو پرت کردم روی یکشون . مانی هم با موهای ژولیده روی اون یکی صندلی نشته بود و چایی میخورد و چُرت میزد .
حوصله نداشتم دلم میخواست بخوابم (بترکی تو چقدر میخوابی ؟ )
ولی تازه از خواب بیدار شده بودم .
مانی : برو بگیر بخواب که شب سرحال باشی با این وضعت نمیتونی تفنگو هم بلند کنی .
آخ حرف دله منو زد . سرمو مثل بُز انداختم پایین و رفتم رو تخت خوابم . گرفتم مثل خرس خوابیدم .
با صدای مانی از خواب بیدار شدم : زود باش دیگه خوش خواب ساعت 1 شبه .
مثل برق گرفته ها از خواب پریدم . من از ساعت 6 عصر تا حالا خواب بودم .
دست و صورتمو شستم و اومدم روسریمو بزنم که مانی گفت : شنل برات اوردم . روسری که حریف موهای تو نمیشه .
یه شنل مشکی بود . خیلی قشنگ بود . ازش گرفتمشو پوشیدمش .
من : حالا کجا میریم .
مانی : اول میریم کافه .
من : اونجا برای چی ؟
مانی : میریم به نزدیک ترین کافه به موزه و نقش نوازنده ها رو در میاریم تا کسی بهمون شک نکنه بعدش سر ساعت 3 از کافه بیرون میریم و موزه رو میزنیم .
داشتم بیرون میرفتم که گفت : کجااااااا اینجوری که شناسایی میشی بیا این نقاب رو هم بزن .
یه نقاب ساده به رنگ طلایی .وااااااااای تیریپم خفاش شبی شد خفننننننننننن .
چه دلبری شدم من . ووووووووی داشتم با خودم کیف میکردم که مانی گفت زود باش دیگه سوار اسبت شو بریم .
آآآآآآآآآه مادر خوشی زیر دلم رو زد . من با اسب . میشم خانم زورو . در حالت خرکیف به توان 2 بودم .
مانی خودش یه نقاب سفید و جدی زد . ساواش هم که قربونش برم بس که گنده بود نمیشد نقاب بزنه . نقابش داشت میترکید .
من سوار اسبم شدم و مانی هم همین طور . ولی ساواش گفت ساعت 3 کنار موزه منتظرم و از ما جدا شد .
هیچکس تو خیابونا نبود . فقط صدای ترق توروق سم های اسبای ما میومد که با سرعت به سمت کافه میرفتن .
من که مسیر رو بلد نبودم داشتم دنبال مانی میرفتم . به کافه رسیدیم . همه با دیدن ما روی ما کلید کردن . خدا رو شکر ماسک داشتیم وگرنه شناسایی شده بودیم .
مانی رفت و توی گوش کافه چی چیزی گفت . بعد اومد کنار من و گفت : من میرم گیتار بزنم . تو هم برو بشین روی آخرین صندلی .
همه داشتن با تعجب نگامون میکردم . بیا اینجوری که بیشتر جلب توجه میکردیم .
رفتم اون ته توی قسمت تاریک کافه روی یک میز دو نفره نشستم .
احساس کردم کسی کنار من نشست . برگشتم و ...
برگشتم و با دیدن مردی که کلاه مشکیش سایه ای روی صورتش انداخته بود و چشماش معلوم نبود یه مقدار شوکه شدم .
مرد هیچ حرفی نمیزد ولی برق چشماش از زیر اون سایه ی مشکی کلاهش معلوم بود . به من ذل زده بود و لبخندی بر لب داشت .
نمیدونم چرا ولی ازش ترسیدم . احساس سرما میکردم . نقابم رو روی صورتم محکم کردم و یه مقدار صندلیمو عقب کشیدم . شنلمو هم جلوتر کشیدم .
مرد همونطور ساکت به من ذل زده بود . انگار میخواست ببینه عکس العمل من چیه . منم ساکت به سمت مانی برگشتم که دیدم مانی چشماشو ریز کرده و به مرد کنار من نگاه میکنه .
انگار میشناختش. ولی نگاهش اصلا خوشبینانه نبود . لیوان نوشیدنی مو برداشتم و یه مقدار خوردم .


" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#109 | Posted: 9 Jul 2013 19:45
مانی سرفه ای کرد وشروع به گیتار زدن کرد .
خیلی قشنگ میزد . یه صدای ملایم . شروع کرد به خوندن : (عاشق این آهنگم )
قصه ی عشقی که میگم .... عشق لیلای مجنونه
با یه روایت دیگه .... لیلی جای مجنونه
مجنون سر عقل اومده ... شده آقای این خونه
تعصب و یه دندگیش ...کرده لیلی رو دیوونه
(صداشو برد بالا )اما لیلی بی مجنونش ... دق میکنه میمیره
با یه اخم کوچیک اون ... دلش ماتم میگیره
میگه باید بسازم ... این مثله یه دستوره
همین یه راه مونده واسش ... چون عاشق مجبوره
زووووره عشق تو زوووووووووره ... احساس همیشه کوووووووووره
هر جا خود خواهی بااااااااشه ... انصاف از اونجا دوووووووووووووره
عاقبت لیلی ما ... مثل گل های گلخونه
تو قاب سرد شیشه ای ... پژمره و دلخونه
حکایت عشق اونا ... مثه برف زمستونه
اومدنش خیلی قشنگگگگگگگ ... آب کردنش آسونه
(صداشو برد بالا ) قلب تو خالی از عشقوووو ... بی نوره سوتو کوره
عاشق کشی مرامت هستتتتتتت .... نگات سرده و مغروره
عشقو ببین توی نگااااااااش ... از کینه ی تو دورههههههه
یه کاری کن تو هم براااااااااااش ... چرا عاشقیتم زورههههههههههه ؟
زوووووووره ... عشقه تو زوووووووووووووووره
احساااااااااااااااااااس همیشه کووووووووووووووره
هر جااااااااا خود خواهی بااااااااااشه
انصاف از اونجا دووووووووووووووووووووره
گیتارشو کنار گذاشت و بلند شد .
اولین کسی که بلند شد و براش کف زد من بودم . بعدش همه بلند شدن و کف زدن . از روی اون نقاب بی تفاوت نمیتونستم چهرشو تشخیص بدم .
فقط لباش مشخص بود . با چشماش که حالا سرد و بی روح شده بود .
برگشتم ... هیییییییی اون مرد شنل پوش کجا رفت ؟ عطر سردش هنوز همونجا مونده بود . خیلی سرد بود . خیلی سرد .
مانی به سمت من اومد و بدون اینکه حرفی بزنه دستمو کشید و منو دنبال خودش کشوند .
گروهی از مردم دنبالمون اومدن ولی ما از قسمت پشتی کافه بیرون رفتیم .
مانی سوار اسبش شد و رفت . منم داشتم سوار اسبم میشدم که احساس کردم یه سایه روی دیوار افتاد .
برگشتم و مرد شنل پوش رو دیدم . بی تفاوت به من ذل زده بود .
پریدم روی اسب . مرد کلاهش رو در اورد و تعظیمی کرد و شاخه گلی به طرف من پرت کرد و ...
یه لحظه بعد ندیدمش . چی شد ؟ این مرد مشکوک کی بود ؟ رفت ... عطرش رو جا گذاشت .
توی حالت شوک بودم که مانی اومد کنارم و گفت : چی شده ؟ و با دیدن شاخه گل جلوی پای من چشماش گرد شد .
ولی چیزی نگفت . فقط با یه حالت مشکوک نگام کرد و گفت : زود باش . دیر شد .
با اسب به راه اُفتادیم . من تموم فکرم درگیر این مرد شنل پوش بود . نمیدونم چرا ولی احساس میکردم برام آشنا بود . احساس میکردم توی زندگی من حضور داشت . احساس میکردم که همه جا عطرش به مشامم رسیده .
یه احساس آشنا نسبت بهش داشتم . احساسی که ... واااااای بیا خول شدم رفت ... دختره مونگول .
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و با خودم گفتم : لابد ازت خوشش اومده دیگه . اما از تصور اینکه ازم خوشش بیاد بیشتر ترسیدم تا اینکه لذت برده باشم .
بیخیال . جلوی موزه نگه داشتیم . مانی رو کرد به من و گفت همینجا بمون . جلوی در منتظر موندم . مانی داخل شد و گفت : ما الان میایم .
نیم ساعت جلوی در کشیک دادم . احساس میکردم بوی عطر مرد ناشناس رو احساس میکنم . با این تصور به خودم لرزیدم .
یه دفعه مانی و ساواش با عجله از در بیرون اومدن . تو دستشون کیسه های بزرگی بود که مطمئن بودم از عتیقه پر شده .
مانی با داد : فرار کن آیسان فرار کن پلیسسسسسسسسس .
لحظه ای بعد صدای آژیر های پلیس شنیده شد . مثل برق پریدم رو اسب و تا اومدم فرار کنم نقابم افتاد رو زمین . لعنتییییییی لعنت به تو . ولی معطل نکردم و سریع تاختم .
پشت سرم رو نگاه کردم . واااااااای نه چی میدیدم ؟
یه سایه روی زمین خم شد و نقابم رو برداشت و توی تاریکی محو شد . دیگه میخواستم جیغ بزنم . این کی بود ؟
مامورهای پلیس گممون کردن . با اون اسبای 100 میلیونی که مثل باد میرفتن انتظار دیگه ای هم نمیشد داشت .
توی پارک توقف کردیم . مانی با دیدن صورت من که ماسک روش نبود دادش رفت هوا : پس ماسکت چی شد ؟؟؟؟؟؟
منم مثل خودش داد زدم : اُفتاد زمین از بس که شما هول هولی داد زدید نفهمیدم چطوری پریدم رو اسب .
نفس راحتی کشید و گفت : پس شناساییت نکردن .
بی اعتنا شونه بالا انداختم و رفتم تو سوییت خودم . حالا باید میرفتیم ترکیه . قرار بود فردا صبح حرکت کنیم .
من آخرش نفهیدم چرا میخواستن منو با خودشون ببرن ؟ ولی تصور اینکه برم تو یه کشور تازه خیلی شیرین بود .
دانشگاه هم دیگه پرررررر . این ترم اُفتادم حسابی . بیخیال . ترکیه رو عشقههههه .
گرفتم واسه خودم خوابیدم . ماشین داشت با سرعت رانندگی میکرد . سرعتش خیلی زیاد بود . اونطور که شنیده بودم قرار بود از یه راه مخفی بین کوه ها از مرز رد بشیم و بریم آنکارا پایتخت ترکیه .
تا اونجا 5 روز راه بود . من میمردم پنج روز تو ماشین سر کنم . دیگه نتونستم فکر کنم چون خواب رفتم .
****************************************************************این پنج روز به هر جون کندنی بود گذشت . اتفاق خواصی هم نیفتاد به غیر از اینکه اسب فرانسوی شلوار مانی رو جوید و پاره اش کرد . که مانی به خاطرش تا 3 ساعت افسردگی مزمن گرفته بود چون شلوار یادگاری ننه اش بود .
ساواش هم دستش آسیب دید چون نزدیک بود کنترل ماشین از دستش در بره و این محکم فرمون رو چرخوند .
بالاخره سالم رسیدیم آنکارا . سالم سالم هم نه . ولی بالاخره رسیدیم دیگه .
برای ناهار به یه رستوران رفتیم . من زبون ترکیم فول فول بود هرچی نباشه من یه رگه ام ترک بود .
3 پرس جوجه سفارش دادیم . نشستیم نوش جان کردیم . چه حالی داد . بعد از غذا مانی گفت : ساواش تو با من بیا بریم عتیقه ها رو تحویل کریم بدیم . یه بلیط هم برا آیسان بگیریم . آیسان تو هم توی ماشین بمون .
احساس میکردم دوست نداره من برم . یه چیزی تو چشماش بود که من درکش نمیکردم .
منم دلم خیلی براش تنگ میشد . بهش عادت کرده بودم . ما با هم خیلی خاطره داشتیم . خاطره های خنده دار. چیزایی که هیچوقت یادم نمیرفت .
من تو ماشین موندم و اون دوتا زدن بیرون . نمیدونم چرا ولی هوس کردم برم یه مقداری ترکیه رو بگردم . خاک بر سر حرف گوش نکن من .
حالا ترکیه رو هم بلد نبودماااااا کرم درونیم برخواسته بود . بیخیالش من که قرار بود فردا برم . پس چه عیبی داشت ؟ زیاد دور نمیشدم .
شنل مشکیمو پوشیدم و زدم بیرون . تو کوچه های اطراف بودم . داشتم واسه خودم میرفتم . خیلی قشنگ بود . دست فروشا . مغازه ها . همه چیز جالب بود . چیزایی که من تا به حال ندیده بودم .
وقتی به خودم اومدم توی یه کوچه ی تاریک بودم . واااااااای من کجام ؟ خاک تو سرم شدددددد گم شدممممممم .
سرم رو به دیوار تکیه دادم و به زمین و زمان فحش دادم . که احساس کردم بوی عطر آشنایی داره میاد .
یه بوی عطر سرد که تا ته استخوان آدم نفوذ میکرد . سرم و بلند کردم و با دیدن مرد شنل پوش هنگ کردم .
چشمامو چند بار باز و بسته کردم و دوباره بهش نگاه کردم . این اینجا چیکار میکرد ؟
اومد کنارم ایستاد . یه نقاب روی صورتش بود . حدس میزدم ترک باشه . دستاشو باز کرد و چیزی توی دستاش درخشید .
اون نقاب من بود . همون نقاب طلایی رنگ .با حالتی مشکوک نقاب رو از دستش گرفتم . بلند شدم و رو به روش ایستادم .
یه لبخند روی لباش بود که نمیدونم خبیسانه بود یا معمولی بود .
sen fazla afet به موهام و چشمام نگاه کرد و به زبون ترکی گفت :
(ترجمه : تو خیلی زیبایی )
فقط با سکوت بهش ذل زدم .که ایندفعه به زبون فارسی گفت : تو ترک نیستی ؟
فکر کنم فکر کرده بود من نفهمیدم که با سکوت بهش ذل زدم . بهش نگاه benim Çapraz ben کردم و گفتم :
(ترجمه : من دورگه ام )
benim bir Öneri için sen ben سرش رو تکون داد و گفت :
( ترجمه : من یک پیشنهاد برای تو دارم .)
با یه حالت مشکوک بهش نگاه کردم و به فارسی گفتم : نمیتونم بهت اعتماد کنم .
بهم نزدیک شد . یه سیگار تو دستش بود . پکی به سیگارش زد و دودشو توی صورتم پخش کرد .
چشمامو تنگ کردم و تک سرفه ای کردم .
نقابش رو در اورد . یه جوون خوش چهره . خیلی زیبا بود . ابرو های مشکی تمیز ، چشمای آبی تو دل برو و موهای مشکی پر کلاغی .
یه دور دور من چرخید و گفت : تو خیلی زیبا و با هوشی . آهسته دم گوشم زمزمه کرد : آینده ی درخشانی در انتظارته .
برگشتم و گفتم : از من دور شو . من فردا برمیگردم به ایران .
ایندفعه بهم نزدیک تر شد و سرش رو به گوشم چسبوند و گفت : چرا ؟ وقتی میتونی مشهور باشی ؟ وقتی میتونی ثروتمند باشی؟ من برای تو خیلی نقشه ها دارم .
دوباره دور من چرخ زد و دستی به موهام کشید : بازم میگم . تو خیلی زیبایی . میتونی بیای پیش من کار کنی. تو میتونی یه مدل باشی . یه مدل لباس . فکرشو بکن .
دم گوشم زمزمه کرد : شهرت ، ثروت ، زیبایی .
و مثل دفعه ی قبل کلاهش رو بلند کرد و تعظیمی کرد و دود سیگارشو تو هوا پخش کرد .(آآآآآآآآه چه جنتلمن و خفنننننن )
لحظه ای بعد ... نبود . دستمو باز کردم . یه کارت توی دستم بود . شوی لباس ... تلفن تماس ... .
کلمات رو با خودم هجی کردم : شهرت ، ثروت ... آره من زیبام . چرا برگردم ایران ؟ وقتی اینجا میتونم محبوب بشم ؟ چرا ؟ چرا برگردم ایران ؟ ها ؟ برگردم پیش کی ؟ از زندگی عادی خسته شدم .
منم میتونم محبوب باشم . میتونم مشهور باشم . آره من میتونم . من زیبام . من باهوشم . (باشه دیگه فهمیدیم خوشگلی )
چرا از فرصت ها استفاده نکنم ؟ ها ؟چرا ؟ آره منم میتونم .
باورم نمیشد همین کلمات کوتاه زندگی منو عوض کرد . باعث شد من از جنس سنگ بشم . یه سنگ .
آروم آروم قدم برمیداشم . نمیدونستم دارم کجا میرم . فقط میرفتم و به تصمیمی که گرفته بودم فکر میکردم .
گاهی پشیمون . گاهی مصمم . ولی قدرت وسوسه توی من بیشتر بود . این بود که تصمیم گرفتم پیشنهادشو قبول کنم ...

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#110 | Posted: 9 Jul 2013 19:46
عشق کشکی8
وارد سوییت خودم شدم . دیگه اتاق کرایه نکرده بودیم چون اونا فکر میکردم من فردا برمیگردم تهران .
من تصمیم خودمو گرفته بودم . وسوسه ی بزرگی بود . کارت رو دراوردم تا زنگ بزنم . یه لحظه پشیمون شدم .
مادر، پدر ، پانی چشم گاوی ، مادر بزرگم و ... مانی .
آره مانی . چرا دقت نکرده بودم ؟ من دلم براش خیلی تنگ میشد . خیلی . صدای در اومد . از سوییت خودم بیرون اومدم . اینجا هم توی یه پارک سرسبز بودیم که پرنده توش پر نمیزد .
از توی سوییت مانی صدای گیتار میومد . گوش وایسادم :
یه آهنگ ملایم و بعد ...میرم که
اگه یه روز بری سفر ... واااااااای من عاشق این آهنگ بودم . گوشمو بیشتر به در چسبوندم :
اگه یه روز بری سفر ... بری ز پیشم بی خبر
اسیر رویاها میشم ... دوباره باز تنها میشم
به شب میگم پیشم بمونه ... به باد میگم تا صبح بخونه
بخونه از دیار یاری ... چرامیری تنهام میزااااااااااااااااااااااااااااری ؟
اگه فراموشم کنی ... ترک آغوشم کنی
پرنده ی دریا میشم .. تو چنگ موج رها میشم
به دل میگم خاموش بمونه ... میرم که هرکسی بدونه
میرم به سوی اون دیاری ... که توش منو تنها نزااااااااااااااری .
(صداشو برد بالا) اگه یه روزی نوم تو بااااااااااااااااااااااااااااااااز
تو گوش من صدا کنههههههههههههه
دوباره باز غمت بیاد ... که منو مبتلا کنه
به دل میگم کاریش نباشه ... بزاره درد تو دواشه
برهههههههههه توی تموم جونم ... که باز برات آواز بخوووووووووونم
که باز براااااااات آواز بخوووووووونممممممممم
اگه بازم دلت میخواد ... یار یکدیگر باشیم
مثال ایوم قدیم ... بشینیم و سحر پاشیم
باید دلت رنگی بگیره ... دوباره آهنگی بگیره
بگیره رنگ اون دیاری ... که توش منو تنها نزااااااااااااااااااری
اگه میخوای پیشم بمونی ... بیا تا باقی جوونی
بیا تا پوست به استخونه ... نزار دلم تنها بمونه
بزار شبم رنگی بگیره ... دوباره آهنگی بگیره
بگیره رنگ ...
*********************************************************
مثل وحشی ها پریدم تو و گفتم به منم یاد بدههههههههه
مانی مثل این عقرب زده ها از جاش پرید و گیتارو پرت کرد به من . آخه پشتش به من بود .
گیتار خورد تو صورتم و پخش زمین شدم . آخخخخخخخخخ
جیغم در اومد : چته وحشی ؟
مانی : ببخشید خوب تو مثل وحشی ها پریدی تو .
آوخی بیچاره . پس ترسیده بود . پاشدم و بلوزمو تکوندم و گفتم : به منم یاد بده .
مانی : کاره یه روز دو روز نیست که . نمیشه بچه .
جیغ زدم : منم میخواااااااااااااااااااام .
مانی خنده ای کرد و گفت : خیلی بچه ایبیا بشین تا بهت یاد بدم .
شونه بالا انداختم و رفتم نشستم رو صندلی کنارش . برام مهم نبود چی درباره ام فکر میکنه . یعنی مهم بود ولی من سعی میکردم بهش اهمیت ندم . گیتارو گرفتم تو دستم و سعی کردم سیماشو تکون بدم .
صدای مزخرفی ازش بلند شد . مانی خنده ای کرد و گفت بیا اینجا .
رفتم و نشستم روی پاش . دستشو گذاشت رو دستم و گرفت رو سیمای گیتار . یه لحظه نگاهم توی نگاهش گره خورد .
چیزی تا ته وجودم لرزید . نمیدونم اون چی بود . شاید قلبم بود . مهم نیست . حداقل الان دیگه خیلی دیره .
تک سرفه ای کرد و انگشتامو روی سیم تکون داد . یه صدای ملایم ایجاد شد . خیلی قشنگ بود . نیشم تا بناگوش باز شد .
مانی : خوب حالا یه چی بخون .
چشمامو ریز کردمو به یه نقطه روی سقف نگاه کردم . من اینجوری فکر میکردم .
اممممممممم چی بخونم ؟ هیچی به ذهنم نمیرسید .
من : خودت بخون من بلد نیستم .
مانی دستمو روی سیم های گیتار محکم کرد و شروع به زدن کرد . چند لحظه بعد صدای خوشگل دختر کششش بلند شد :
حال من دسته خودم نییییییییییییییست . و توی چشمام ذل زد :
دیگه آروم نمیگیرم .
دلم از کسی گرفتهههههههههههه
که میخوام براش بمیرمممممم . * منم توی چشماش ذل زده بودم . یه چیزی توی چشماش بود که من احساس میکردم تا حالا ندیدمش*
بااااااااااااااااااااااااز سرنوشتوووو انتهاااااااای اشنایییییییی
باز لحظه های غم انگیزهههههههه جداییییییییییی
بااااااااااز لحظه های نا گزیرررررررر دل بریدن .
بازم اول راهوووووو حس تلخههههههههه نرسیدنننننننن
*احساس میکردم یه ارتباط مستقیمی با این آهنگ داره . خیلی بهش نزدیک بودم . دستاش دور کمرم بود و یه دستش روی گیتار (بچه ها خیلی خز شد نه ؟ ) *
پای دنیای تو مووووندممممممممم . مثه عاشقای عااااااااالم
تا منو ببخشی آخررررررررررر
(صداشو برد بالا و توی چشمام ذل زد ) تا دلت بسوووووووووزه کم کم
مثه آینه رو به رومه . حس با تو بودن من
دارم از دست تو میرممممم عاشقی کنننننننننن
منو نشکننننننننن ... منو نشکننننننننننن
نمیدونم چرا اینکارو کردم ولی بهش نزدیک شدم . یه نیرویی منو به سمت اون میکشید . گیتارو کنار گذاشت . به چشمای من ذل زده بود .
به هم نزدیک شدیم . نفس هاش به صورتم اصابت میکرد . منم به چشماش ذل زدم . خاکستری . توشون غرق شدم .
نفهمیدم کی رطوبت لبهاشو رو لبام احساس کردم . (دلم سوخت میخواستم سانسور کنم دلم نیومد . یوخده هندی هم بد نیست )
و به دنبال اون یه حس لذت بخش . نمیخواستم ازش جدا شم . اوه خدای من . من خیلی کثیفم . لعنت به من .
سریع از توی بغلش بلند شدم و از در زدم بیرون . اشکام روی صورتم جاری شده بود .
چرا الان ؟ چرااااااااااا ؟ چرا الان که دارم ازش جدا میشم . آسمون رعد و برق زد . بارون گرفت .
هیچی برام مهم نبود . من یه احمقم . لعنت به من . لعنت به تو .
توی بارون جیغ زدم : لعنت به همتووووووووووووون .
هق هقم بلند شد . روی زمین نشستم و دوباره داد زدم : لعنت به همتوووووووون .
خیلی از سوییت دور شده بودم . من باید میرفتم . باید قبل از اینکه این احساس منو از رفتن نگه داره میرفتم .آره .
بی سر و صدا وارد سوییت خودم شدم . شنلمو برداشتم . کارت شوی لباس رو هم برداشتم .
آروم رفتم سمت اصطبل . اسب خودمو برداشتم . داشتم از جلوی سوییت مانی رد میشدم . یه چیزی وادارم کرد درشو باز کنم و برای آخرین بار بهش نگاه کنم .
درو باز کردم . اوه خدای من خوابیده بود . چه معصوم . نتونستم مقاومت کنم . رفتم روی تخت خوابش خم شدم . نفساش به صورتم خورد .
وسوسه ی عمیقی داشتم که دوباره اون کارو تکرار کنم . خم شدم و کاری که نباید رو کردم . چشماشو باز نکرد . یه قطره اشک از روی صورتم چکید و روی صورتش ریخت .
من یه عوضیم . منو ببخش . منو ببخش . از در زدم بیرون و سوار اسب شدم و بی هدف به سمت خیابونا تاختم .
در حالی که احساس میکردم تیکه ای از وجودم رو توی اون ماشین جا گذاشتم ...
رسیدم کنار یه تلفن عمومی . کارت رو از دستم در اوردم و تماس گرفتم . آره من تصمیم خودمو گرفته بودم . من امروز رو فراموش میکنم .
هر اتفاقی که بین منو مانی اُفتاد رو فراموش میکنم . اصلا خوده مانی رو هم فراموش میکنم . آره . من اینکارو میکنم . و از این لحظه بود که من سنگ شدم .
یه صدای مردونه و بم تو تلفن پیچید : بفرمایید .
من : ببخشید . شوی لباس .
مرد : بله کاری داشتید ؟
من : با مدیر اینجا کار دارم .
مرد : نوبت قبلی دارید ؟
من : خیر . کار مهمی دارم .
مرد : اسمتون .
یکم تامل کردم . چی بهش میگفتم آخه ؟
من : بهش بگین دختر نقاب دار (وای وای وای چه آدرس دقیقی )
مرد : چشم چند لحظه .
چند ثانیه بعد یه صدای زیبا و مردونه تو گشی پیچید : به به خانوم نقاب دار . پس بالاخره تصمیم خودتو گرفتی نه ؟
یه نفس عمیق کشیدم . مشتمو محکم فشار دادم و به زحمت گفتم : آره .
مرد : الان کجایی ؟
ادرس رو نگاه کردم و بهش گفتم خیابون ...
مرد : من تا 10 دقیقه ی دیگه یه نفرو میفرستم دنبالت (اوووووه سرعت عملت تو حلقم .)
بدون هیچ حرفی گوشی رو قطع کردم . به باجه ی تلفن تکیه دادم و تو افکار خودم غرق شدم . این یه راه درسته ؟
نمیدونم نمیدونم . سرم و تکون دادم و گفتم : معلومه که راه درستیه . معروفیت ، ثروتمند بودن . مشهور بودن .
10 دقیقه بعد یه ماشین آخرین مدل جلوی پام نگه داشت . درش باز شد و همون مرده شنل پوش از توش اومد بیرون .
کلاهشو به علامت احترام در اورد و گفت : حیفم اومد خودم نیام استقبالت . تو برام خیلی ارزشمندی .
پوزخندی زدم و سوار ماشین شدم . راه اُفتاد و جلوی یه ساختمون بزرگ 5 طبقه توقف کرد . یا خدااااااااااااا چه بزرگ بود .
روی سردرش نوشته بود : خانه ی مُد تایتان .
چه اسم عجیبی . پیاده شد و درو برام باز کرد . منم یواش پیاده شدم . وارد شدیم و به طبقه ی پنجم رفتیم .
یه خانوم نسبتا مسن اما خوشهیکل با چهره ای که آثار زیبایی جوانی توش بود در یه اتاق رو باز کرد .
مرد منو داخل هل داد و گفت : نگران نباش قراره از اینجا شروع کنی .
با چشمایی نگران وارد شدم . زن دستمو گرفت و به فارسی که خوب هم نمیتونست صحبت کنه گفت : اسم من کاملیاست . من مدیر بخش طراحی هستم .
بعد بدون هیچ حرفی دست منو کشید و به سمت یه میز برد که روش انواع و اقسام لوازم آرایش و سشوار و هر چی که بگی اونجا بود .
شنلمو در اورد و نگاهش رو به موهام دوخت . چند لحظه ساکت موند و گفت : تو تک ستاره میشی .
بعد دور کمرو بازو ها و همه جامو اندازه گرفت و توی یه دفتر یادداشت کرد .
ترجیح میدادم هیچ حرفی نزنم . از این آدما خوشم نمیومد . زن بعد از این که همه ی کرارشو انجام داد یه اتاق رو بهم نشون داد و گفت : اونجا محل استراحتته . میتونی بری .
سرم و تکون دادم و به سمت اُتاق رفتم .
****************************************************************1 ماه از اون موقع میگذشت . بهترین لباس ها در اختیارم بود . دستمزد خیلی بالایی هم بهم میدادن . در عرض یه روز عکسای من توی همه ی مجله ها پخش شد .
رژ لبای مارک دار . بهترین آرایشگر های شهر . لباسای شیک و عجیب و آخرین مُد .
همه چیز خوب پیش میرفت . تا اینکه ...
داشتم توی اُتاق پرو یه لباس میپوشیدم . خیلی خوشگل بود . فقط بدیش این بود که باید باهاش نقاب میزدم . مُدلش بود .
از نقاب متنفر بودم . اما همیشه مجبور بودم بزنم . چون آتایمان میگفت . آتایمان همون مرد شنل پوش بود .
آتایمان میگفت نمیخواد من شناسایی بشم . نمیزاشت از ساختمون بیرون برم در عوضش بهترین چیزا رو برام فراهم میکرد .
دخترای دیگه بهم میگفتم بهت علاقه داره . ولی من احساس میکردم دیگه چیزی تو وجودم ندارم که به کسی هدیه بدم . من خیلی وقت پیش قلبمو یه جایی جا گذاشته بودم .
این بود که همیشه توی اعلامیه ها از من با اسم مُدل نقاب دار تعریف میشه . از این اسم متنفرم ولی چاره چیه ؟
امشب قرار بود یه لباس مشکی بپوشم که یه پاپیون جلوش داشت و جنسش از تور بود . کوتاه بود ولی خیلی شیک بود .
با یه نقاب مشکی که کنارش یه پر بلند بود .نقاب زیبایی بود .حیف که سرنوشتش بعد از امشب به سطل آشغالی مربوط میشد .
موهامو که هم طبق معمول کاملیا درست میکرد . میگفت من اونو یاد دخترش میندازم . اینم از شانسه من .
موهامو بلند مارپیچی درست کرد که از پشتم آویزون بود . داخلشون هم گُلای ریز مشکی گذاشت .
امشب خبری بود ؟ خیلی خوشگلم کرده بود .
پشت پرده وایساده

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
صفحه  صفحه 11 از 66:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  65  66  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Novel | داستان های دنباله دار بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites