تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Novel | داستان های دنباله دار

صفحه  صفحه 5 از 66:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  66  پسین »  
#41 | Posted: 5 Feb 2013 01:38

نگهبان دم در وقتی با این چهرۀ آشنا مواجه می شد لبخندی بر لبمی راند. هفته ها بود که او را هر روز در حال پرسه زدن در آن حوالی می دید. ابتدا به حرکات و رفتارش مشکوک شده بود. سوءظن چنان وجودش را پر کرده بود که تصمیم داشت با مقامات پلیس تماس گرفته و رفع شر نماید. اما دلش برای این پیرمرد ژنده پوش می سوخت. ظاهر قاسم جداً رقت انگیز بود.
قاسم با او به راز دل پرداخت و مرد دانست که او گم کرده ای در بیمارستان دارد. قاسم عنوان کرد کهاز بستگان دکتر است ولیکن شرمحضور مانع از ملاقات وی می گردد بنابراین از او پرسید به چه طریقی می تواند دورادور دکتر را ملاقات کند؟ قاسم به همین دیدار پنهانیدل خوش بود.
مرد نگهبان در پاسخش اظهار داشت که دکتر معمولاً ساعت 3 بعدازظهر از بیمارستان خارج می شود و او می تواند وی را در هنگام خروج ببیند. و مشخصات اتومبیل دکتر را داد و در پایان افزود:
- وقتی دکتر خواست خارج بشه بهت اشاره می کنم تا اونو بهتر ببینی.
اشک در دیگان قاسم حلقه زد. چیزینمانده بود از فرط شعف دستان مرد را بوسه باران کند. در کنجیپناه گرفت و به انتظار ایستاد. چه انتظار کشنده ای! ثانیه ها بر جانشنیشتر می زدند. زمان در نظرش به کندی حرکت می کرد. آرام و قراراز وی سلب شده بود.
اندکی به ساعت 3 مانده مرد نگهبان با اشارۀ دست به او فهماند که لحظۀ انتظار به پایان رسیده است. اتومبیلی از دور نمایان شد. مرد نگهبان هم دچار هیجان شده بود. وقتی زنجیر را برای عبوراتومبیل پایین می آورد دستش می لرزید! قاسم با قامتی خمیده و لرزان خود را اندکی جلو کشید.
مردی شیک پوش و با صلابت پشت فرمان اتومبیل مذکور نشسته بود و به آرامی پیش می آمد. قاسم به چشمان خود اعتماد نداشت. آیا این مرد کاظم بود؟ همانکاظم دلبند او! پس چرا چنین شکسته و...
اتومبیل به آرامی از کنارش گذشت، قاسم دنبالۀ افکارش را برید. نزدیک بود سر به دنبال اتومبیل نهاده و خود را زیر پاهای برادر قربانی کند، افسوس که اتومبیل دور شده بود. قاسم چنان به گریه درآمد که رهگذران دقایقی از حرکت باز ایستاده و حیرت زده نگاهش کردند. مرد نگهبان او را کناری کشید و گفت:
- به خودت مسلط باش مرد! بیا چند دقیقه روی صندلی بشین تموم تنت داره می لرزه.
قاسم قلب خود را در مشت فشرد و گفت:
- خدایا شکرت، بالاخره نمُردم و تونستم یه بار دیگه کاظمِ عزیزتراز جانم رو ببینم. خدایا امروز بهترین روز زندگی منه.
سپس این بیت شعر را زیر لب زمزمه کرد:
ز هجر تو نخفتم تا شب تارم سحر گردید
که بالین من از اشک فراق تر گردید
مرد لیوانی آب به دستش داد و با همان لحن گفت:
- پدر آمرزیده نزدیکه سکته کنی! اگه به خودت رحم نمی کنی لااقل به زن و بچۀ بیچاره ات رحم کن! تو که خودت یه پامجنونی!
قاسم آب را لاجرعه سر کشید و گفت:- دوازده سال در آرزوی دیدن چنین روزی سوختم و آتیش گرفتم، بهم حق بده اختیار از دست بدم و از خود بی خود بشم. هیچ کس از درد درونم باخبر نیست.
در صبحی سرد و بارانی بار دیگر همان راه را تکرار کرد. پالتوی مستعملی را روی تن پوش مندرسش کشیده بود که او را از گزند سرما مصون بدارد. باد به صورتش شلاق می زد. آفتاب بی رمق از پس ابرها سر به در آورده بود اما هیچ گرمایی از خود نداشت.
قاسم این بار مصمم تر از پیش گام برمی داشت. از یادآوری خاطرۀ روز گذشته خنده ای بر لبانش نقش بست. خنده ای دردآلود!دیروز هنگامی که اتومبیل کاظم از در خارج می شد قاسم خود را سر راه او قرار داده و با عجز به برادر نگریسته بود. از وی تقاضا کرده بود دقایقی چند درنگ نماید. کاظم که از دیدن این پیرمرد نحیف و ژنده پوش متحیر مانده بود به تصور این که با گدای بینوایی مواجه شده است اسکناسی رابا تحقیر به سمت او گرفته بود...
قاسم چنان از این برخورد غافلگیر شده بود که زبان در دهانش قفل شده و از ادامۀ گفتار باز مانده بود. یعنی تا این حد تغییر کرده بود که برادرش او را نشناخته بود!کاظم وقتی امتناع او را از دریافت پول دیده بود پا روی پدال گاز نهاده و از آنجا دور شده بود! اینک قاسم تصمیم داشت هر طور که شده با او مواجه گشته و خود را بهوی معرفی کند.
مرد نگهبان با مهربانی او را پذیرفت و قاسم تا خروج کاظم بهانتظار نشست. همین که لحظۀ مقررفرارسید مرد نگهبان دوان دوان خود را به دکتر رساند و قبل از این که وی سوار اتومبیل شده و از در خارج گردد به شرح ماوقع پرداخت و بدون این که از ماجرای دو برادر آگاه باشد به او اطلاع داد که این پیرمرد بیچاره دو ماه آزگار است که در انتظار دیدار او می باشد و درخفا وی را تحت نظر دارد.
کاظم سخت در حیرت فرو رفت. قیافۀ پیرمرد از ذهنش گذشت. او چنین آشنایی را به خاطر نمی آورد. با این همه در اثر اصرار بیش از حد مرد نگهبان موافقت کرد که مرد ناشناس را چند لحظه ملاقات کند و از مقصودش آگاه گردد. وقتی خبر به گوش قاسم رسید با چنان شعفی به سمت مدخل ورودی بیمارستان گام برداشت که نزدیکبود با سر بر زمین سقوط کند.
وقتی مقابل کاظم رسید زبانش بند آمده بود. از دیدن برادر دلش لرزید. کاظم با دقت چهرۀ برافروختۀ قاسم را ارزیابی کرد، فرد مزبور از نظرش بیگانه می نمود. هیچ نشانه ای از آشنایی در سیمای تازه وارد ندید. با لحن قاطعی پرسید:
- چه فرمایشی داشتید؟
صدای کاظم چون غرش تندر در فضا طنین افکند. قاسم بار دیگر لرزید. قطرات اشک از دیدگانش چکید و بر گونه نشست. کاظم به عمق رنج پیرمرد پی برد و دانست که رازی نهان در سینه داردلذا با لحن مهربانتری پرسید:
- شنیدم مایل به دیدار من بودید، آیا مشکلی دارید؟ آیا می توانم کمکتان کنم؟
لبخندی بر پهنای صورت قاسم نشست. سکوتش به درازا کشیده بود. به آرامی لب جنباند و گفت:
- دوازده ساله که آرزوی چنین روزیرو داشتم، خوشحالم که برگشتی.
کاظم بار دیگر با دقت سر تا پای او را از نظر گذراند. او که بودکه از خاطرات 12 سال پیش سخنمی گفت؟! هنوز از بهت و حیرت خارج نشده بود که قاسم افزود:
- حق داری که منو نشناسی، آخه تو الان واسه خودت کسی هستی ولیمن چی؟ من هنوز هم همون پینه دوز زحمت کشم! یه کفاش بی مقدار!
آه از نهاد کاظم برآمد. غفلتاً تکانی خورد و گامی به عقب نهاد. دهانش از فرط حیرت باز مانده بود.
- قاسم؟!!
- بله خودم هستم. چیه تعجب می کنی؟ اصلاً انتظار دیدن منو نداشتی؟ شایدم فکر کردی تا حالا مُردم؟
ضربه چنان ناگهانی بود که هنوز کاظم از شوک آن خارج نشده بود.به لبهای بی رنگ و چهرۀ آفتاب سوختۀ برادر خیره ماند. آری حقیقت داشت خود او بود. با وجودی که چهره اش را انبوهی از ریش پوشاندهبود هنوز هم جلا و شفافیت چشمان جذابش را حفظ کرده بود. نمی دانست چه عکس العملی نشان بدهد. آیا از یافتن برادر خوشحال باشد یا افسرده و نگران! پاک گیج شده بود. لبش به آرامی جنبید:
- چه جوری منو پیدا کردی؟
- احتیاجی به جستجوی زیاد نبود. تو اون قدر معروف و مشهور شدی که پیدا کردنت چندان هم مشکل نیست.
تا آن لحظه هر دو چند قدمی با هم فاصله داشتند. هر دو در دیدگان یکدیگر خیره ماندند. گردش نی نی چشمانشان شتاب زده بود. ناگهان قاسم اختیار از کف داد و بادیده ای اشک آلود برادر را تنگ در آغوش کشید:
- کاظم عزیزم به وطن خوش اومدی!
یخ غرور کاظم آب شد و یکباره فرو ریخت. او نیز بی هیچ ملاحظه ای برادر را در آغوش فشرد و گفت:
- قاسم خوشحالم که می بینمت.
قاسم صورت برادر را بوسه بارانکرد. بر موهایش بوسه نهاد، برشانۀ مغرور و استوارش بوسه زد، چنان او را غرق بوسه کرد که لبهایش از شوق تیر می کشید. وقتی هر دو بر احساسات خود فایقآمدند، کاظم در ماشین را گشود و گفت:
- سوار شو بریم.
قاسم بی هیچ مقاومتی در کنار او نشست و در را بست. اتومبیل محوطه را طی کرد و به سمت در خروجی به راه افتاد. قاسم از فرط مسرت روی پاهایش بند نبود. احساس می کرد قلبش در حال انفجاراست. مرد نگهبان که از دقایقی پیش هر دو نفرشان را زیر نظر داشتبا شادمانی زنجیر را پایین کشید. کاظم اسکناس درشتی را کف دستش نهاد و گفت:
- تو امروز گم شدۀ منو بهم برگردوندی و لایق مژدگانی هستی.
آنگاه پا روی پدال گاز نهاد و از آنجا دور شد. در دیدگان مرد نگهبان برق شادی و شعف می درخشید. چقدر از عمل انسان دوستانه اش خرسند بود. تازه به اهمیت کاری که کرده بود پی می برد، از این جهت احساس رضایت می کرد.


روزگار غریبی ست نازنین ...
     
#42 | Posted: 5 Feb 2013 01:42

مدتی در سکوت گذشت. قاسم باولع و مشتاقانه چشم از کاظم برنمی گرفت. گویی با نگاهش می خواست او را ببلعد! کاظم پرسید:
- هنوز هم تنهایی یا این که عائله مند شدی؟
قاسم شانه هایش را بالا انداخت و جواب داد:
- مثل سابق، هیچ چیز تو زندگی من فرق نکرده، به جز یک چیز!حالا که تو رو دیدم احساس می کنم تازه از مادر متولد شدم. تو چی؟ ازدواج کردی؟
- بله، یه دختر 5 ساله دارم.
- وای خدا جون! چرا زودتر حدس نزدم. راستی که من چقدر
احمقم! راست می گن که آدم وقتی پیر می شه خرفت و کودن می شه!
کاظم سیگاری آتش زد و گفت:
- اولش اصلاً نشناختمت، آخه خیلی عوض شدی!
- تو هم همین طور، تو ذهنم تو رو جوونتر از حالا مجسم کرده بودم.ولی تو چرا؟
- خُب دیگه، هر کسی به نحوی با زندگیش کنار می آد. خُب تعریف کن ببینم تو این سالها چیکار کردی؟
- نه بهتره تو تعریف کنی. منهیچ زندگی پرماجرایی نداشتم که قابل ذکر باشه.
- یعنی می گی من داشتم؟ چه چیزی باعث شده این فکر رو بکنی؟!
- خُب هرچی باشه تو 12 سال دور از وطن بودی، لابد چیزهایی تعریف کردنی زیاد داری ولی من که مسافرت نرفتم تا از خاطراتم بگم!
- هرچی از اون سالها گفته نشه بهتره.
قاسم احساس کرد یادآوری خاطرات گذشته برای برادرش چندان خوشآیند نیست لذا دیگر سخنی از این مقوله به زبان نیاورد. ساعتی در خیابانها چرخیدند، آنگاه کاظم پرسید:
- آدرس منزلت کجاست؟ خودم می رسونمت.
سپس ادامه داد:
- ساعت 6 یه جلسۀ مشاوره دارم و ناچارم که خُلف وعده نکنم. آدرس مطبم رو می دم که اگه خواستی بعدازظهرها بیا اونجا دیدنم، ولی سعی می کنم هر وقت فرصت شدخودم بیام بهت سر بزنم.
قاسم آدرس منزلش را داد و در سکوت با افکار خود کلنجار رفت.رفتار کاظم برایش تعجب آور بود. انتظار داشت برادر او را به خانه اش دعوت کند. دلش می خواست با همسر و دختر خردسال برادرش آشنا شود ولی کاظم هیچ تمایلی از خود نشان نداده بود. از خود می پرسید: چرا؟... و پاسخی نمی یافت. هنگامی که نزدیک منزل رسید دستور توقف داد و پرسید:
- نمی خوای بیای تو؟
کاظم دزدانه نگاهی به ساعتش انداخت و جواب داد:
- چرا فقط چند دقیقه.
- پس پاشو بریم.
هر دو پیاده شدند. قاسم در خانه راگشود و او را به درون دعوت کرد و گفت:
- چند ساله که تو این خونه مستأجرم، البته صاحبخونه جای دیگهای زندگی می کنه و کاری به کارم نداره و هر چند ماه یک دفعه می آد و اجاره خونه اشو می گیره و می ره. همین طور که می بینی اینجا فقط یه اتاق داره که اونم در اختیار منه. نه رفت و آمدی دارم و نه سر و صدایی. منم و سایه ای از گذشته هام.
کاظم حیرت زده و کمی تحقیرآمیز زوایای اتاق را از نظر گذراند و با شگفتی پرسید:
- چه جوری می تونی تو این خرابهزندگی کنی؟
قاسم لبخند تلخی زد و گفت:
- بین زندگی من و تو زمین تا آسمون فرقه! می خوای جلال و جبروت یه آقای دکتر رو با یه پینه دوز مفلس مقایسه کنی؟
- تو رو خدا دست بردار! یعنی تو این همه سال تو همچین جایی زندگی می کردی؟ اینجا مثل خونۀ ارواحه!
- انتظار داشتی با حقوق کارگری، تو کاخ زندگی کنم؟! همینم که دارم از سرم زیادیه!
- اینجا خیلی ترسناکه! اصلاً قابل زندگی نیست. بوی نا آدمو خفه می کنه!- می بینی که تا حالا خفه نشدم! من تنها نیستم. اولاً که خدا رو دارم و اون تنها حامی منه، وانگهی، نگاه کن، عکستو می بینی؟ بعد از خدا تموم دلخوشی من به اون عکسه. همیشه کنارش می شینم و باهاش درددل می کنم.شاید باور نکنی ولی اون عکس جون داره و باهام حرف می زنه.
کاظم ناباورانه نگاهش کرد. از صحت عقل او دچار تردید شده بود. بین عقاید او و افکار برادرش فرسنگها فاصله بود. لحظه ای به قاب عکس خود خیره ماند. چقدر نسبت به گذشته ها فرق کرده بود! اصلاً همه چیز عوض شده بود.
- می خوای برات چایی دم کنم؟
- نه دیرم می شه باید برم.
- من هنوز از دیدنت سیر نشدم.
- بازم فرصت هست، وعدۀ دیدار مافردا شب تو مطب.
- می ترسم بازم تو رو از دست بدم. می ترسم همۀ اینا خواب و خیال باشه.
- نگران نباش من دیگه فرار نمی کنم. وقتی برگشتم ایران فکر می کردم حتی یه روز هم نتونم اینجا دوام بیارم ولی حالا به اینجا عادت کردم. همسرمم از اینجا خوشش اومده.
- پس دیگه برنمی گردی امریکا؟
- فعلاً نه، ولی خُب فردا رو چه دیدی؟ هیچ کس از آینده خبر نداره ونمی دونه چی به سرش می آد...
بعد از رفتن کاظم، کنجی نشست و به ملاقات آن روز خود با برادر اندیشید. در نگاه کاظم حالتی به چشم می خورد که قاسم از مفهوم آن سر در نمی آورد. او به کلی دگرگون شده بود. البته قاسم از جهاتی به وی حق می داد. کاظم اکنون مردی مشهور و پرآوازه بود، و به همان نسبت می بایست از زندگی گذشته اش فاصله می گرفت اما نه بدان پایه که احساسات و عواظف برادرانه را هم فدای موقعیت فعلی خود نماید.
بعدازظهر فردا طبق آدرسی که از کاظم داشت سوار تاکسی شد و خود را به مطب رساند. منشی دکتردختر خانم زیبا و شیک پوشی بود و وقتی قاسم در برابر میزش ایستاد و گفت که با دکتر ملاقات خصوصی دارد شگفت زده و حیران سر تا پایش را برانداز کرد، ابتدا نامش را پرسید آنگاه گوشی تلفنرا برداشت و به دکتر اطلاع داد که فردی به نام قاسم به ملاقاتش آمده است.
لحظات پایانی ساعات کار مطب بود و خانم منشی که قصد ترک مطب را داشت به قاسم اجازۀ دخول داد و با دیدگانی کنجکاو و پرسشگر او را که در حال وارد شدنبه اتاق دکتر بود از نظر گذراند. اکثراً و شاید تمامی مراجعه کنندگان و بیماران دکتر را افرادیدر سطح بالا تشکیل می دادند و تاکنون پیش نیامده بود که فردی با چنان هیبت و ظاهری مندرس به آنجا مراجعه کند به خصوص که از نزدیکان دکتر هم باشد! منشی جوان نمی توانست در ذهن خود توجیهی در این رابطه بیابد.
قاسم لبخندی زد و هم چنان کنار در اتاق ایستاد و با حالتی تحسین آمیز قامت رعنای برادر را نگریست. کاظم در آن روپوش سفید و بیش ازحد تمیزش چه جذاب و پرصلابت به نظر می رسید! کاظم سر بلند کرد و متوجۀ او گشت. دست از کارکشید و گفت:
- خوب کردی اومدی، بیا روی صندلی بشین تا من حاضر شم. معمولاً در این ساعت مطب رو تعطیل می کنیم.
قاسم مطیعانه روی صندلی نشست. دکتر روپوشش را روی جارختی آویزانکرد، پس از شستن دست و روی و مرتب کردن خود کتش را به تن کرد. در تمام این لحظات قاسم با ولع به او خیره بود. به رأی العین می دید که یگانه آرزویش برآورده شده است.
دکتر که آمادۀ رفتن بود بار دیگر اطراف را از نظر گذراند، سپس کیف سامسونیت خود را به دست گرفت و گفت:
- بیا بریم.
قاسم بدون هیچ مخالفتی به دنبالشبه راه افتاد. سوار اتومبیل که شدند قاسم پرسید:
- کجا می خوای بریم؟
- می ریم خونۀ ما، قبلاً تلفنی با همسرم صحبت کردم و گفتم که تو رو با خودم می آرم خونه. خیلی دلش می خواد تو رو از نزدیک ببینه و باهات آشنا بشه.
- منم خیلی دلم می خواد با خانمت آشنا بشم مخصوصاً اون دختر کوچولوت! راستی اسمشو چی گذاشتی؟
- سونیا.
- سونیا! چه اسم قشنگی! حتماً خودشم مثل اسمش خوشگل و قشنگه؟
- آره همین طوره که می گی. شایدبه خاطر اون بود که حاضر شدم برگردم ایران. تو خوشبختانه امریکارو ندیدی و با محیط اش آشنا نیستی، دلم نمی خواست دخترم تو اون محیط بزرگ بشه و مثل اونا...
کاظم کلماتش را فرو داد و سکوت کرد. قاسم دقیقاً نگاهش کرد و گفت:
- ولی من همیشه فکر می کردم تو امریکا رو به کشورت ترجیح می دی ولی حالا می بینم نظر دیگه ای داری!
- می دونی اونایی که تا حالا پاشونو به اونجا نذاشتن و فقط از دیگرون چیزهایی شنیدن فکر می کنن امریکا بهشت برینه! ولی وقتی پاشون به اونجا کشیده می شه می فهمن که همه چیز سرابه.سراب محض!
آپارتمان کاظم در بهترین نقطۀ شهر قرار داشت. از آنجا می شد مناظر دلپذیر و زیبای شمال شهر را دید. قاسم حقیقتاً خودش را گم کرده بود. ماریا همسر کاظم برخلاف انتظارش چندان هم زیبا و جذاب نبود. چهره اش آرام و بی روح بود. با غرور خاصی با قاسمدست داد. یک لبخند آبکی بر لب راند و با فارسی دست و پا شکسته به او خوش آمد گفت. اما قاسم یقین داشت که تمام این تشریفات پوچ و تو خالی است. زنکه او را غیر از این تصور می کرد با اکراه با وی سخن می گفت. درنظر قاسم او موجود غیرقابل تحملی بود که تسلط کاملی به زندگی و همسرش داشت. او سمبل و نمونۀ یک زن خودخواه و متکبر بود.
قاسم در نظر ماریا ناخوشایند می آمد.یقین داشت که با همسرش قابل مقایسه نیست. او کجا و کاظم کجا؟! هیچ وجه اشتراکی بین آن دووجود نداشت و قاسم از نگاههای سرد و بی اعتنای زن احساس کرد با حضور اجباری خود جمع خانوادگی آنها را به هم زده است و از این بابت خود را ملامت می کرد. اشتیاق دیدار زن و فرزند برادر در او فروکش کرده بود.


روزگار غریبی ست نازنین ...
     
#43 | Posted: 5 Feb 2013 01:47

سونیا دختری زیبا و ملوس بود اما هیچ به زبان پدری تسلط نداشت و قادر نبود حتی یک کلمۀدیگر به جز سلام را به فارسی ادا کند. او هم از قاسم دوری می جست و تمام مدت یا با اسباب بازیهایش سرگرم بازی بود یا با زبانی که برای قاسم نامفهوم بود با مادرش گفتگو کرده و به دامانش می آویخت.
وقتی قاسم او را بوسید جیغی کشیدو از دستش گریخت و قاسم خجل زده گوشه ای ایستاد. برای انتخاب جا جهت نشستن دچار تردید بود. کاظم دستی به شانه اش کشید و گفت:
- چرا غریبی می کنی؟ بیا روی یکی از این مبلها بشین تا من برگردم. باید لباسمو عوض کنم.
قاسم با احتیاط روی مبل نشست. زن طوری براندازش کرد که گویی ویروس ناقلی را به همراه دارد. قاسم دست و پایش را گم کرد. ناگهان به یاد ایام کودکیافتاد. به یاد روستای زادگاهش، خانۀ پدری، اتاقی که در آن زندگی می کردند... همه و همه از مقابل دیدگانش رژه رفتند. اگر مادر اکنونزنده بود می توانست تصورش رابکند که پسرش در چنین وضعیتی زندگی می کند؟ پدر چه؟ راستی آیا پدر اکنون زنده است؟
صدای کاظم افکارش را قیچی کرد:
- الان شام حاضر می شه. خُب چرا این قدر رسمی نشستی؟ راحت باش.
- من راحتم!
- داشتی فکر می کردی؟
- چطور مگه؟
- هیچی احساس کردم تو فکری.
- آره، راستش داشتم فکر می کردماگه مادر زنده بود و تو رو تو چنین شرایطی می دید چه احساسی بهش دست می داد؟
ناگهان چهرۀ کاظم درهم فرو رفت. سیگاری روشن کرد و از کناراو برخاست. به سمت پنجره رفت و پشت به او ایستاد. در حالیکه از پنجره چشم انداز اطراف را می نگریست با سکوت خود عدمرضایتش را از ادامۀ بحث اعلام کرد.قاسم مثل افرادی که دچار خبط و خطا گشته باشند دست و پایش را گم کرد. باید با آنها با احتیاط رفتار می کرد تا دلخوری به وجودنیاید.
ماریا اعلام کرد که شام حاضر است.همگی دور میز شام گرد آمدند. شام در سکوت صرف شد. قاسم داشت احساس خفقان می کرد. چند بار لقمه در گلویش گیر کرد. او اصلاً با آن محیط جور نبود. چقدر احساس بیگانگی می کرد! چند لقمه ای که خورد خودش را کنار کشید. حتی غذایشان هم با غذای او توفیر داشت.
بعد از شام ماریا با قهوه از آنها پذیرایی کرد. قاسم از طعم تلخ قهوه هیچ خوشش نیامد. زورکی آن را بلعید. نزدیک بود بالا بیاورد.برایش از هر دارویی ناگوارتر آمد. آرام در گوش برادر خواند که برای ادای نماز سجاده می خواهد. کاظم به قهقهه خندید و گفت:
- متأسفانه این یک قلم جنس رو توخونه نداریم!
چشمان قاسم از حیرت گشاد شد و گفت:
- حتی یه مُهری چیزی هم ندارین که من نماز بخونم!
- نه متأسفم، من و ماریا هیچ کدام اهل نماز نیستیم!
قاسم به حال برادر تأسف می خورد. او حسابی خود را فراموش کرده بود. کاظم با طعنه گفت:
- حالا اگه یه شب نماز نخونی چطور می شه؟ عوضش فردا
که رفتی خونه دوبله بخون.
چیزی نمانده بود قاسم از کوره دربرود. حاضر بود گردنش را بزنند اما به معتقدات مذهبی اش بی حرمتی نکنند. خواست چیزی بگوید اما لب فرو بست و کلماتش را بلعید. ای کاش به آنجانمی آمد. ای کاش آرزو نمی کرد با خانوادۀ برادرش آشنا شود. کاظم که ناآرامی او را احساس کرده بودگفت:
- مثل این که با ما راحت نیستی؟
- نه نه نگران نباش.
- ولی من احساس می کنم زیاد خوشحال نیستی!
- خُب می دونی حسابی غافلگیر شدم. آخه می دونی طرز زندگی کردن من با شما خیلی فرق داره.
- اگه ناراحتی می تونم برت گردونم خونه. ما معمولاً شبها تا دیروقت بیداریم و از نظر من اشکالی نداره برسونمت.
- اگه این کار رو بکنی ممنون می شم.
- باشه پس من می رم لباس بپوشم.
قاسم آهی کشید و به وسایل لوکس برادر خیره ماند و کاظم برای تعویض لباس از سالن خارج شد. چیزی قاسم را رنج می داد اما نمی دانست آن احساس مجهول کداماست! وقتی کاظم با لباس مبدل بازگشت او از ماریا تشکر کرد و پس از خداحافظی هر دو از در بیرون آمدند. در طول مسیر کمتر با هم سخن گفتند. هر کدام غرق در افکار خود بودند.
وقتی کاظم اتومبیل را مقابل منزل قاسم متوقف کرد دستی به جیب برد و در حالی که مقداری اسکناس از آن خارج می کرد آن را به طرف برادر گرفت و گفت:
- بهتره با این پول واسه خودت یه دست لباس آبرومندانه تهیه کنی، آخه با این سر و وضع...
ناگهان حرفش را فرو داد. این سخنتحقیرآمیز به قدری به قاسم گران آمد که قلبش تیر کشید. دست او را پس زد و گفت:
- ماهیت انسان با لباس تغییر نمی کنه من این جوری راحت ترم.
کاظم پولها را در مشت او فرو کرد و گفت:
- تو باید اینا رو از من بگیری. هرچی باشه من از بابت گذشته ها به تو مدیونم.
قاسم حرف او را قطع کرد و گفت:
- تو هیچ دینی به من نداری. اگه کاری برات کردم وظیفه ام بود وحالا هم هیچ چشمداشتی ازت ندارم. من که بهت گفتم زندگی ما با هم فرق داره. من با اون درآمد اندکم نمی تونم مثل تو لباسهای رنگ و وارنگ بپوشم و مجلش آرایی کنم. می دونم که تو از داشتن چنین برادری خجالت می کشی، من نمی خوام مایۀ آبروریزی تو باشم. خودم درک می کنم که نباید در انظار در کنار تو آفتابی بشم، لااقل اینو امشب فهمیدم که در کنار تو و با تو اصلاً جور نیستم. اگه خواستی منو ببینی خودت به دیدنم بیا. تو خونۀ من هیچ کس متوجۀ این تفاوتها نمی شه.
کاظم در سکوت به او خیره شد وهیچ نگفت. قاسم پس از خداحافظی به اتاقش پناه برد. دیر وقت بود و برای نخستین بار در طول عمرش نمازش قضا شده بود. مدتی با خدا راز و نیاز کرد، سپس به بسترش رفت. کاملاً بی قرار بود و روحش آرامش نداشت. دل شکسته و محزون پتو را روی سرش کشید تا سرمای اتاقآزارش ندهد.
از آن پس کمتر به دیدار برادر می رفت. از بام تا شام در مغازه مشغول کار بود. چشمان کم نورش با او هماهنگی نمی کرد. خصوصاً شبها دید چشمانش مختل می گشت و قادر نبود اطرافش را به خوبی تشخیص دهد. بیماری قلبی اش هم افزون بر همه آزارش می داد.
پزشک معالجش او را از کار و فعالیت جسمی منع کرده بود و دستور داده بود حتی الامکان بیشتر به استراحت بپردازد و از خستگی مفرط بپرهیزد. اما قاسم زیر بار نمی رفت و از دستورات دکتر سرپیچی می کرد. هیچ توجهی به سلامتی خود نداشت.
گاهگداری کاظم به دیدارش می آمد اما چنان سرش شلوغ بود که کمتر فرصت می یافت ساعاتی رابا او بگذراند. اوقات بیکاریش هم صرف پذیرایی از میهمانانش می شد. میهمانانی که به قشر خاصی اختصاص داشتند و افرادی نظیر قاسمرا در میان آن جمع راهی نبود. خودش هم تمایلی نسبت به آنها احساس نمی کرد. در واقع خانۀ محقر خود را به ویلاها و آپارتمانهای لوکس آنها ترجیح می داد.
گاهی به صرافت می افتاد تهرانرا ترک کرده و به زادگاه خود بازگردد و روزهای آخر عمر خود را در همان مکان بگذراند اما سالها بود که از خانواده اش خبری نداشت.نمی دانست آیا پدر زنده است؟ خالهنساء چطور؟ پوران و بقیه چه؟ یقیناً اکنون برادران و خواهران ناتنی اش در خانۀ پدری زندگی میکردند و هر کدام برای خود زندگی مستقلی داشتند.
طبعاً هیچ کس او را نمی شناخت واز دیدنش خوشحال نمی شد. هیچ قلبی به خاطر او در سینه نمی تپید. لابد گور مادر هم به ویرانه ایمبدل گشته بود. با خود می اندیشید که اگر روزی عمرش به پایان برسد هیچ کس در فراقش قطره اشکی نخواهد ریخت. نه همسری، نه فرزندانی، نه کس و کاری، هیچ کس را نداشت که برایش فاتحه بخواند و از خدا برایش طلب مغفرت کند.
یک روز کاظم از او پرسید:
- تو چرا در طی این همه سال به فکر زن گرفتن نیفتادی؟ بالاخره هر مردی باید سر و سامون بگیره و برای روزهای پیری خودش زنی رو کنارش داشته باشد.
او لبخندی زد و در پاسخش گفت:
- درختی کاشتم و به امید به ثمر نشستنش سالها انتظار کشیدم اما ندانستم که به نهال خشکیده ای دل بسته ام که بی بار و براست!
- ولی من بی بار و بر نیستم می بینی که همسر و فرزندی دارم و فرزند بعدی هم تو راهه.
- کاش عمیق تر فکر می کردی.
کاظم با دلخوری جواب داد:
- از من انتظار داری چیکار کنم؟ چه جوری باید زندگی کنم؟
- چرا از من ناقابل راه و رسم زندگیکردن رو می پرسی؟
- آخه مثل فلاسفه شعار می دی و پند و اندرز می کنی!
- من هرگز ادعای فیلسوفی نکردملااقل در برابر برادری دانشمند و فاضل مثل تو قدرت عرض اندام ندارم!
- پس بگو حرف حسابت چیه؟ چرا هر وقت با من رو به رو می شی با طعنه باهام برخورد می کنی، طوری که انگار من به تو بدهکارم!
- درد من اینه که تو کاملاً عوض شدی، اون کاظمی نیستی که من می شناختم. انگار جادوت کردن، به من بگو تو خارج چی به سرت آوردن؟ چیکارت کردن؟ یادته چه حرفای شیرینی می زدی؟ یادته چه آرزوهایی در سر داشتی؟ می خواستی به مردمت خدمت کن، می خواستی بیماران رو مجانیمداوا کنی، ولی حالا چی؟ تو خودتوگم کردی، خودتو و گذشته اتو فراموش کردی. یادت رفته کی بودی و چی شدی؟ تو اون موقع ها قلبت با خدا بود ولی الان از خودت هم بیگانه شدی. همیشه شعار میدادی که می خوای باصفا و صداقت به کشورت خدمت کنی! می خواستی مرهمی بر قلب مجروح همین مردم باشی! مردمی که خودت از اون طبقه برخاسته بودی. آیا زرق و برق یک کشور بیگانه تا این حد انسان رو از اهداف والایش دور می کنه که حتی خودشم نشناسه!


روزگار غریبی ست نازنین ...
     
#44 | Posted: 5 Feb 2013 01:52

قاسم به او خیره شد، شاید می خواست تأثیر این گفتار را در نگاه بی تفاوتش بخواند ولی او چشم از قاسم برگرفت و به نقطۀ دیگرینگریست. سعی داشت از ادامۀ بحث خودداری کند اما قاسم دست بردار نبود. او ترجیح می داد از گفتگو در مورد گذشته ها پرهیز کند از طرفی هم خود را ملزم به جوابگویی می دانست لاجرم پاسخ داد:
- تو انتظار داری من چیکار کنم؟ چرا موقعیت منو درک نمی کنی. موقعیت اجتماعی من ایجاب می کنهکه این طور باشم. اگه دیگرون بدبخت هستن این چه ارتباطی به منداره؟ من که مسئول بدبختی اونا نیستم. من کاری به کار تو ندارمتو هم سعی نکن برام نقش یه قدیس رو بازی کنی. تو با اعتقادات و افکار قرون وسطایی خودت سرگرم شو و کاری به منو نحوه زندگی کردنم نداشته باش.
- تو پاک عقلتو از دست دادی، رحمو شفقت در تو مرده. بوی نفرت آور پول چشماتو کور کرده. این همه زرق و برق دنیا به پشیزی نمی ارزه. اونچه که اهمیت داره ایمان و انسانیته. این دو تا رو نمی شه با پول خرید و فروش کرد. تو دکتر باش، پرفسور باش، قارون باش، صاحب همۀ دنیا باش وقتی ایمان نداشته باشی، وقتی انسانیت و نوع دوستی سرت نشه هیچ فرقی با حیوون نداری. پول مقام مادی تو رو بالا می برهاما ارزش واقعی تو رو به عنوان یه انسان متقی و خدادوست به اندازۀنوک سوزن پایین می آره. الان در چنین شرایطی من به گذشته ها افسوس می خورم. خودمو ملامت میکنم از این که گذاشتم درس بخونی و آقای دکتر بشی. می دونیچرا؟ چون که اگه مثل من فقیر و بی چیز بودی لااقل ایمانت رو حفظمی کردی، انسانیت رو از خودت دورنمی کردی. افسوس که پشیمونی سودی نداره.
کاظم به فکر فرو رفت. برای نخستین بار نشانه ای از توجه و علاقه مندی در وی دیده شد. تبسم آرامی کرد و گفت:
- تو برادر منی، من تو رو دوستدارم و برات ارزش زیادی قایلم. شاید از بعضی جهات حق با تو باشه، من احساس تو رو می فهمم تو هم سعی کن احساس منو متقابلاً درک کنی. سالها زحمت کشیدم و رنج ها بردم تا توانستم به این مقام برسم. هرگز باورت نمی شه که چه روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم. الان همه چیز دارم، احترام، پول، ثروت، خانواده، فقط از یه چیز رنج می برم می دونی از چی؟ نه نمی تونی حدس بزنی، می تونی؟ بذار برات بگم. از گذشته ها رنج می برم. دلممی خواد اون روزهای نکبت بار رو دور بریزم و از صفحۀ اوراق سرنوشتم محو کنم.
- منطق تو خودخواهانه است. یعنیمی گی این همه پول و ثروت غرور مردانه تو رو ارضاء می کنه؟
- بله، بله.
- در دنیا چیزهایی بالاتر از پول هم وجود داره و اون وظیفه است.
- وظیفه در قبال کی؟ چی؟ من وظیفه دارم بیماران رو مداوا کنم، خُب مگه نمی کنم؟
- منظورم این نیست.
- هان فهمیدم! منظورت اینه که برم تو روستاهای دور افتاده و از همۀاین امکانات چشم بپوشم و تارک دنیا بشم درسته؟ تو اصلاً خودتم نمی دونی چی ازم می خوای. حتماً که نباید تو روستا زندگی کرد، اینم یه جور خدمته. بیمار شهری وروستایی که نداریم. هر کسی که بیمار باشه من وظیفه دارم معالجه اش کنم حالا چه تو تهرون باشم چه شهرستان. حالا اگه بیام چهار تا مریض رو مجانی معالجه کنم می شم امامزادۀ متبرک! هان منظورت همینه؟ خُب این هیچ تغییری تو اوضاع نمی ده. باز من همون کاظم هستم و مردم هم همون مردم. من به تنهایی نمی تونم ناجی این ملت باشم.
کاظم یک لحظه سکوت کرد و به تفکر پرداخت. قاسم احساس کرد او فشار روحی شدیدی را متحمل می شود. بنابراین خواست از بحث در این مورد اجتناب ورزد، اما کاظم یک باره سر بلند کردو با دقت چهرۀ افسردۀ برادر را نگریست. موهایش را از روی پیشانی عرق کرده اش پس زد و سپس لب به سخن گشود:
- من تا حالا این حرفا رو به هیچ کس نگفته بودم ولی بذار برات بگم و خلاصت کنم. وقتی رفتم امریکا خیلی به خودم امیدوار بودم. فکر می کردم اونجا هم مثل ایران خودمونه. فکر می کردم اگه روزی به مشکلی برخوردم می تونم خیلی راحت از همسایه ای،رفیقی، رهگذری تقاضای کمک کنم، ولی افسوس نمی دونستم که وارد چه جنگل مولایی شده ام! دوستی داشتم که همیشه می گفت من گدایی در اینجا رو به پادشاهیدر ایران ترجیح می دم! از حرفاش سر در نمی آوردم. اونو احمق و خائن به وطن می پنداشتم. بهش می گفتم ای مرد کمی شرفداشته باش تو چه جور آدمی هستی! ای بیگانه پرست خائن! هرگز فکرشو نمی کردم که روزی با چه مشکلاتی روبرو می شم. اولین مشکلم مسأله زبان بود. مجبور شدم تو یه کلاس زبان ثبت نام کنم و انگلیسی رو با لهجۀ امریکایی یاد بگیرم. البته این کار هزینۀ هنگفتی لازم داشت. می دونستم که تو توانایی پرداخت اون همه مخارج سنگین رو نداری، من هم فقط یه دانشنامۀ دکترا داشتم، مدرکی که اونجا ظاهراً کاربرد چندانی نداشت. اونا بین من و یه عمله هیچ تفاوتی قایل نبودند. اگر غیر از این بود کهنمی رفتم اونجا تخصص بگیرم! در اینحا بود که فهمیدم سطح تحصیل تو دانشگاه ایران چقدر ضعیف و سسته. چیزهایی رو که منآموخته بودم در آنجا از عهده هر پرستار دون پایه ای برمی اومد. با مشتی پرفسور و نابغه در ارتباط بودم که به من به چشم یه جوجه دانشجو نگاه می کردند. تصمیم گرفتم خودی نشون بدم و به مرتبۀ اونا برسم. مگه من چه چیزم از اونا کمتر بود؟ امریکایی هاذهنیت خوبی نسبت به ما ایرانی هانداشتند. در نظر اونا ما ملتی وحشی وعقب افتاده بودیم! تصور می کردند هنوز هم در دوران بربریت زندگی می کنیم. حرمسرا داریم و گربه پرورش می دیم. باید به اونا ثابت می کردم که از لحاظ فرهنگ و تمدن کمتر از اونانیستیم. پس تصمیم گرفتم با همت و پشتکار، خودمو بالا بکشم و یه جراح موفق بشم. بدون پشتوانۀ مالی شروع به کار کردم. در نامه هام برات می نوشتم که در بیمارستان استخدام شده و علاوه بر طی دوره، حقوق همدریافت می کنم ولی همش کذب محض بود. برای هزینۀ تحصیلی و هزینۀ مخارج روزانه و پرداخت اجارۀ سوئیت و غیره مجبور شدم تن به خفت و خواری بدم. از پست ترین شغلها آغاز کردم. ظرفشویی تو رستورانها، نظافت حمام و توالت هتلهای معروف تا...هرگز نمی تونی درد و رنج اون روزها رو درک کنی. گاهی از فرطخستگی و گرسنگی ضعف می کردم. تازه من در بین بعضی ازایرانیان بی پول و مستمند از همه خوشبخت تر بودم. بودند کسانیکه به خاطر یه لقمه نون تن به ذلت و خواری می دادند و حتی از فروش ناموس خودشون هم ابایی نداشتند. وقتی ذخایر مالیم تموم شد چند بار از فرط بی پولی مجبور شدم خون خودمو به معرض فروشبذارم تا شرافتم از تعرض و تجاوز مصون بمونه. آره تعجب نکن! می دونم شنیدن این حرفها واست دردناکه ولی مجبورم باهات بی پرده صحبت کنم تا بفهمیچرا دیگه اون انسان ده بیست سال پیش نیستم. جبر و احتیاج انسان رو روباه صفت می کنه. داشتم می گفتم، بودند افرادی که از فرط درماندگی و استیصال به بانک خون بیمارستان مراجعه کرده و در ازای دریافت مبلغ ناچیزی خونشون رو می فروختند. یک ایرانی معتادی رو سراغ داشتم که برای مخارج اعتیادش مجبور شد یکی از کلیه هاشو در ازای دریافت پول بفروشه! ظاهراً از خونوادۀ محترم و ممتازی هم بود. وقتی بهش گفتمکه چرا برنمی گرده ایران و در آغوش خانواده اش زندگی نمی کنه جواب داد که روی بازگشت به وطن رو نداره و حاضره اینجا بمیره اما رو سیاه برنگرده چون که اون بیچاره هم دانشجویی بود که با غرور و افتخار از کشورش خارج شده بود تا با غرور و افتخاری مضاعف به کشورش برگرده اما نتونست ازدام آلودگیها رها بشه.
کاظم آهی کشید و خودش را روی صندلی جابجا کرد. سیگار دیگری آتش زد و به چهرۀ برادر نگریست. قاسم به آرامی اشک میریخت و گوشۀ دستمالش را به دندان می گزید. کاظم ادامه داد:
- اگه بخوام بلاهایی رو که سرم اومده برات بگم جگرت آتیش می گیره. پس بی سبب نیست که حالا که به اینجا رسیدم یک باره خودم و گذشته ها رو فراموش کنم. من این چیزها رو آسون به دست نیاوردم و قیمت گزافی بابت اون دادم. اون وقت تو برام دم از انسانیت و انسان دوستی می زنی! از صفا و صداقت می گی! از مردم محروم می گی! بله خود من هم از همین مردم محروم بودم. ما تنها به این دلیل که فقیر آفریده شده بودیم محکوم به ستم کشیدن بودیم. گوش کن برادر، تو درست می گی، من دیگه اون انسان قبلی نیستم. به جای قلب تو سینه ام فولاد کار گذاشتن. مغزم رو شستشو دادن و توش فقطکلمۀ پول رو هجی کردن، من یه مجسمۀ سنگی هستم. من در ارادۀ خودم نیستم حالا دیگه چی می گی؟ بازم می خوای نصیحتم کنی و بگی جاه طلبی رو بذارم کنار و بشم آلبر شوایتزر ثانی!...
"پايان قسمت چهارم"


روزگار غریبی ست نازنین ...
     
#45 | Posted: 5 Feb 2013 02:04


صبح پشيمانى {قسمت آخر}

وقتی کاظم از سخن گفتن باز ایستاد اشک از چشمان قاسم فرو میچکید. با این که سالها با یک دیگر ارتباط روحی و عاطفی داشتند لذا نتوانسته بود او را به درستی بشناسد. دلش برایش می سوخت. احساس کرد کاظم چون درخت توفان زده می لرزد. در خانۀ چشمهایش ترسیم یک درد بود، دردی عمیق و ناگفتنی.
از آن روز به بعد ارتباط دو برادر با هم کمتر گردید. این تصمیمی بود که قاسم گرفته بود. دلش نمی خواست با سخنانش باعث رنج و عذابش گردد. از طرفی هم از وضعیت او نگران بود. مردی که روزی انسان متقی و انسان دوست و پرهیزکاری بود اینک گرد کارهایی می گشت که قاسم آن را گناه می پنداشت. همسرش بدون در نظر گرفتن مسأله حجاب در انظار ظاهر می گشت. با مردان اجنبی مراوده داشت. در میهمانی ها مراعات شئون را نمی کرد. کاظمشراب می نوشید و با دوستانش بساط قمار بر پا می کرد. این اعمال از نظر قاسم ناپسند و کریه بود ولی کاظم افکار او را ارتجاعی و فناتیک می پنداشت. قاسم به مرور از دنیای پوچ و توخالی برادر فاصله گرفت. قهراً برای این کار خود دلیل داشت. او برای این گونه زندگی ها ساخته نشده بود. همان نان و پنیر بی مقدار، همان کلبۀ متروکه، همان دنیای پاک و نورانی خود را به تمامی آنچیزهایی که در نظر کاظم تجدد طلبی و عیش و عشرت بود ترجیحمی داد. اگر تنها بود، خدا را داشت و فقط به پروردگار قهارش متکی بود.
ماهها گذشت. قاسم دیگر آن جستو خیز روزهای پیشین را نداشت. از ناراحتی شدید قلبی رنج می برد و درآمدش کفاف خرجش را نمی داد. قادر نبود از عهدۀ مخارج دوا و درمانخود برآید. روزهایی که کار نمی کرد اجرتی دریافت نمی کرد. دیگر کمتر مشتری به سراغش میآمد. گاه میخی به ته کفشی می کوبید، واکسی به آن یکی می زد، اما اینها برای گذران زندگیش کافی نبود.
وقتی داروی مصرفی اش تمام می شد ماتم می گرفت. هزینۀ دارو و درمان زیاد بود و او با آن درآمد اندک فقط می توانست اجارۀ اتاقشرا بپردازد و نانی در سفره اش بگنجاند. کاظم هرگز در فکر او نبود که چگونه و از چه طریق امرار معاش می کند. انتظار داشت قاسم شخصاً به او رجوع کرده و تقاضای پول و مساعدت مالی کند. تاکنون چند بار قاسم دست کمک وی را پس زده بود و این امر بر کاظم گران آمده بود. لابد نزد خود می اندیشید برادر پولی در جایی ذخیره دارد که کمکهای او را رد می کند!
قاسم تنها و بی کس چون تک درختی توفان زده در دل صحرایی خشک و بی آب و علف روزگار میگذراند. تا این که یک روز... بعدازظهر بود که تصمیم گرفت به دیدن زن برادرش برود. شنیده بود که او آخرین روزهای بارداری رامی گذراند. مدتها بود که از نزدیک وی را ملاقات نکرده بود. وقتی به آنجا رسید، با آن که می دانست وجودش چون خاری در چشم آن زن فرو می رود لهذا به خاطر سونیا تحقیر را به جان خرید. او سونیا را مثل نوۀ خود دوست داشت.
وقتی زنگ آپارتمان را فشرد خانمی موقر و آراسته در را به رویش گشود. قاسم با دیدن او متعجب گشت و با دستپاچگی گفت:
- اومدم ماریا خانم رو ببینم. برادرشوهرش هستم، تشریف دارن؟
زن پس از ادای سلام لبخندی زد و جواب داد:
- تشریف بیارین تو. من همسایۀ ماریا خانم هستم. مگه شما خبر ندارین؟
- چی رو خبر ندارم؟
- ماریا خانم برای وضع حمل رفته بیمارستان. من اومدم اینجا تا مراقب سونیا باشم که تنها نمونه. حال ماریا خانم خیلی بد بود و نمی تونست تا اومدن آقای دکتر صبر کنه. یه تاکسی تلفنی گرفت وخودش تنهایی رفت بیمارستان.
قاسم با شعف گفت:
- چه خبر خوبی! به آقای دکتر خبر دادین؟- متأسفانه ایشون تو مطب جلسه داره، نتونستم بهشون اطلاع بدم ولی ماریا خانم رفته تو همون بیمارستان، لابد تا حالا آقای دکتر ازجریان آگاه شدن.
- پس من می رم بیمارستان، شاید به کمکم احتیاج داشته باشن.
او از زن ناشناس خداحافظی کرد و به راه افتاد. مقابل خانه سوار تاکسی شد و خود را به بیمارستان رساند. به او اطلاع دادند که همسر دکتر تازه از اتاق عمل خارج شده و در بخش بستری می باشد. چون ماریا بیهوش بود به قاسم اجازۀ ملاقات داده نشد.
از باجۀ تلفن داخل کریدور شمارۀمطب کاظم را گرفت. خانم منشی گوشی را برداشت. قاسم ضمن معرفی خود عنوان کرد که باید فوراً با دکتر تماس بگیرد. منشی با لحنی پوزش خواهانه اظهار داشت که آقای دکتر در مطبخود جلسه دارد و نمی تواند تا پایان جلسه به تلفنها جواب بدهد. هرچه قاسم اصرار کرد خانم منشی عذر و بهانه آورد و گفت دکتر اکیداً دستور داده که کسی مزاحمش نشود.
به محض این که قاسم گوشی را گذاشت خانم پرستاری به جانبش آمد و به وی گفت که دکتر معالجماریا او را احضار کرده است. اکثر پرسنل بیمارستان من جمله پزشکان، قاسم را می شناختند و میدانستند که او یکی از بستگان نزدیک دکتر عادل است لذا تا حدیبرایش احترام قایل بودند.
قاسم بی چون و چرا به دنبال خانم پرستار حرکت کرد. وقتی مقابل اتاقدکتر رسید ضربه ای به در زد و پس از این که دکتر اذن دخول داد با احترام وارد شد. سلام کرد و همانجا ایستاد. دکتر با حالتی متفکرانه یک صندلی به او تعارف کرد. قاسم نشست و به دهان دکتر خیرهماند.
- فرموده بودید با بنده امری داشتید؟
- بله، مطلبی بود که باید به عرضتون می رسوندم.
- در خدمتم امر بفرمایین.
دکتر اندکی این پا و آن پا کرد وسرانجام بیشتر از آن صلاح ندید قاسم را در نگرانی نگهدارد لذا لب به سخن گشود و گفت:
- لابد اطلاع دارین که بانو عادل وضع حمل کردن؟
- بله آقای دکتر، خبرشو چند لحظهپیش شنیدم. آقای دکتر حالشون چطوره؟ چون که به من گفتن بیهوشه و نمی تونه کسی رو ملاقات کنه.
- بله همین طوره، البته حال بانو عادل رضایت بخشه و جای نگرانی نیست ولی...
باز دکتر سکوت کرد. قاسم احساس کرد حادثۀ ناگواری اتفاق افتاده است. چهرۀ درهم رفتۀ دکتر ومکث های کوتاهش خود گویای مطلب بود. او با دلشوره و نگرانی پرسید:
- آقای دکتر اتفاقی افتاده؟
- متأسفانه بله، البته همون طور که در ابتدا عرض کردم بانو عادل در صحت و سلامتی کامل وضع حمل کردن ولی متأسفانه خلقت بچه دوراز انتظار و تصور ما بود. راستش همه مون شوکه شدیم و من نمی دونم چطور این خبر ناگوار رو به سمع دکتر عادل برسونم. در هر صورت ناچارم حقیقت رو به شما بگم. متأسفانه این بچه که پسر هم هست دچار نقص عضوه، ما در اصطلاح پزشکی به این قبیل کودکان می گیم ناقص الخلقه!
- آه خدای من!
- بله واقعاً جای تأسف خوردن داره. این بچه ناگزیره تا آخر عمرش این ناهنجاری رو تحمل کنهو از دست هیچ کس هم کاری ساخته نیست. این یه ضایعه مادر زادیه. واقعاً متأسفم.
این خبر چون پتکی بر سر قاسم فرود آمد. همۀ امیدها و آرزوهای برادرش را بر باد رفته می دید. کاظم چقدر آرزو داشت فرزند دومش یک پسر باشد! دکتر از او خواست که هر جوری شده دکتر عادل را بیابد و این موضوع تأسف بار را به اطلاع وی برساند.
قاسم با تنی خسته و نیمه جان از بیمارستان بیرون آمد. هوا کاملاً تاریک شده بود. خواست به وسیلهتلفن مجدداً تماس بگیرد اما ترجیح داد خود شخصاً به دیدار کاظم رفته و وی را در جریان آن اتفاق شوم بگذارد. بی تأمل خود را به مطب رساند. کاظم بارها به او تذکر داده بود که با آن ظاهر ژولیده و پریشان به مطب مراجعه نکند اما اکنون جای این صحبتها نبود.
به ساختمان نزدیک گردید و مقابل در ایستاد و فشاری به آن داد. در بسته بود، خواست زنگ را بفشارد اما در همان لحظه شخصی در را گشود و از ساختمان خارج شد. او منشی مطب بود. با دیدن او فوراً وی را شناخت و با او احوالپرسی کرد و گفت:
- در ورودی مطب رو به دستور آقایدکتر قفل کردم ولی اگه قول بدین تا ختم جلسه مزاحم آقای دکترنشین حاضرم در رو براتون باز کنم. می تونین تو اتاق انتظار منتظر بمونین تا آقای دکتر از جلسه خارج بشن.
هر دو از پله ها بالا رفتند. خانم منشی با کلیدی که به همراه داشت در را گشود و خود برای باردوم آنجا را ترک کرد. قاسم مدتی در سالن نشست و سرش را به دستهایش تکیه داد. اضطرابش شدت گرفته بود. از اتاق مجاور صدای گفتگو و قهقهه شنیده می شد. صدای برادرش را از میان صداهای دیگر به خوبی تشخیص می داد.
دقایقی بعد تحملش را از دست داد و از جا برخاست و بدون تأمل به اتاق دکتر نزدیک گشت. تلنگری به در زد و بدون این که منتظر پاسخ بماند دستگیره را پایین کشید و وارد شد. از شنیدن صدای باز شدن در یک باره سکوتی حاضران را فرا گرفت.


روزگار غریبی ست نازنین ...
     
#46 | Posted: 5 Feb 2013 02:12 | Edited By: rezassi7

سرها به سوی او چرخید و نگاه متعجب کاظم بر او خیره ماند. قاسم جلوتر آمد و خطاب به برادر گفت:
- سلام، می بخشی که مزاحم شدمولی یه کار ضروری باهات دارم. لطفاً یه لحظه بیا بیرون.
کاظم با ناراحتی نگاهی به او انداخت و به سردی گفت:
- مگه نمی دونی الان جلسه دارم؟ بیرون باش تا کارم تموم بشه.
- ولی یه کار فوری پیش اومده، بیشتر از چند لحظه وقتتو نمی گیرم.
کاظم به ناگاه صدایش را بلند کرد و گفت:
- گفتم برو بیرون، ندیده بودیم پیش خدمتها به اربابشون دستور بدن!
چشمان قاسم از فرط تعجب گشادشد. یکی از اطبا پرسید:
- ایشون پیشخدمت شماست؟ آه چقدر جسور و گستاخه!
آن دیگری گفت:
- باید ادب و نزاکت یادش بدین.
- باید تنبیه بشه.
- چرا اخراجش نمی کنین؟
کاظم به آرامی جواب داد:
- بله حق با شماست، تا حالا هم از روی ترحم و دلسوزی نگهش داشتم ولی دیگه شورشو درآورده.
تمام بدن قاسم از ناراحتی می لرزید. عرق سردی روی پیشانیش نشست. همگی با تحقیر سر تا پایش را برانداز می کردند. بوی نامطبوع شراب و آثار و علایمش رویمیز مشهود بود. به آرامی در را گشود و سرافکنده و خجل خارج شد. در همان لحظه کاظم گامی به طرف در نهاد و با صدایی بلندخطاب به حضار گفت:
- آقایون با عرض پوزش اگه اجازه بفرمایین من چند دقیقه ای از حضورتون مرخص می شم. برم ببینم این پیرمرد خرفت با من چه کاری داره!
وقتی از اتاق بیرون آمد قاسم هم چنان سر به زیر در کنارش ایستاده بود. کاظم بازوی او را گرفت و به شدت به طرف خود کشید و بالحن زننده ای گفت:
- واسه چی اومدی اینجا؟ داشتی آبرویمنو می بردی. صد دفعه بهت گفتم دوست ندارم با این حال و روز کسی تو رو کنار من ببینه. به خودت نگاه کن! به سر و وضعت نگاه کن! آخه این چه وضعیه؟! چرا لباسای نو نمی خری؟تو هر قدر پول درخواست کنی من در اختیارت می ذارم ولی خواهش میکنم با این سر و وضع اینجا نیا. مخصوصاً تو چنین موقعیتی. من پیش مردم آبرو دارم. تو اون اتاق ده تا دکتر و پرفسور متشخص و بانفوذ نشسته! می خوای جلوی اونا تحقیر بشم! می خوای اونا بفهمن که برادرم یه...
ناگهان از سخن گفتن باز ماند و ازوی فاصله گرفت به کنار پنجرهرفت و به نقطه ای خیره شد. او جوانمردی را هرگز از برادر نیاموخته بود. حس خودبینی و جاه طلبی، حب جاه و مقام چنان در وجودش قد برافراشته بود که برای مهر و محبت برادری پشیزی قایل نبود.
پس از دقایقی که از هیجان و عصبانیتش کاسته شد به جانب قاسم که چون مجسمۀ سنگی ایستاده بود آمد. دست در جیب کردو مشتی اسکناس کف دست او فروبرد و با لحن ملایم تری گفت:
- از وضعی که پیش اومده متأسفم. سعی کن حال منو بفهمی. خودخواهی رو بذار کنار و برو با این پول واسه خودت لباس تهیه کن. می دونم که به اندازۀ کافی پول داری ولی پس انداز کردن چه فایده ای داره! این دو روز دنیا رو بایدخوش بود. مردم عقلشون تو چشمشونه. حالا دیگه برو من کار دارم. اگه خواستی فردا شب می آمدیدنت.قاسم به او خیره گشت اما چیزی نگفت. دهانش قفل شده بود و مسأله زایمان ماریا و تولد بچۀ ناقص به کلی از ذهنش پریده بود. بر لبانش زهرخندی دیده می شد و دیدگانش از اشک پر بود. کاظم با بی اعتنایی به او پشتکرد و از همان دری که خارج شده بود داخل شد. رعشه ای بر اندام قاسم مستولی گشت. پاهایش را به زور از جا کند. پولها در کف دست عرق کرده اش مچاله شده بود. آنها را با نفرت روی میز پرت کرد. با خود زمزمه کرد:
- فردا به دیدنم می آی! ولی فرداخیلی دیره!
با گام هایی ناموزون از پله ها سرازیر شد. بغض گلویش را می فشرد. در پایین پله ها مقاومتش را از دست داد. روی سکوی در نشست و زار زار گریست.
- خداوندا، اون هنوز جوون و غافله، خودت به راه راست هدایتش کن. من از روی تو شرمسارم که نتونستم اون طور که باید و شاید خوب تربیتش کنم. خدایا اگه در این راه کوتاهی کردم منو ببخش.
احساس کرد قلبش از دهانش بالا می آید. نفسش تنگ شده بود. قلبش را در مشت فشرد و ادامه داد:
- خدایا به اون رحم کن. اونو در پناه خودت حفظ کن. اون غافله نمی فهمه چیکار داره می کنه خودت کمکش کن. کمکش کن تا خودشو پیدا کنه. خدایا من از اون هیچ رنجشی به دل ندارم، اگه خطایی کرده می بخشمش. تو هم به بزرگی خودت اونو ببخش. خدایا این بندۀ خاطی و گنه کار را هم عفو بفرما. مرا از دریای بیکران لطف و کرمت بی نصیب نگردان...
نفسش گلو گیر شده بود. نگاهش را به آسمان دوخت. ابرهایتیره ستاره ها را در خود مستور داشتهبود. دیدگانش تار بود و زمین و آسمان دور سرش می چرخید. عرق ازستون فقراتش راه افتاد. چهره اش چون قیر کبود گردید. زیر لب شهادتین را زمزمه کرد. دیدگانش راروی هم نهاد و سرش به سمتی خم شد. یک باره از روی سکو روی زمین افتاد...
- اونجا رو نگاه کنین چه راحت خوابیده!
- انگار معتاده!
- نه بابا مثل این که مُرده؟!
- مُرده؟
حیرت و اندوه در نگاه رهگذران حک شده بود. یکی از آنها نزدیکتر آمد و گفت:
- بهتره تکونش بدیم شاید زندهباشه!
- آره شاید حالش بهم خورده و غشکرده.
- ولش کن بابا به ما چه مربوطه.
- نه گناه داره خدا رو خوش نمی آدباید کمکش کنیم.
مرد اولی دست قاسم را گرفت و انگشتش را به نبض وی چسباند. دقایقی بعد با نگرانی گفت:
- بدنش هنوز گرمه ولی نبضش نمی زنه. شاید هنوز نمُرده باشه.
- مگر تو دکتری آقا جان!
- دکتر نیستم ولی یه چیزایی سرممی شه. نخوردیم نون و گندم اما دیدیم دست مردم.
- بهتره وقتو تلف نکنیم شاید راهی داشته باشه.
- ببین چقدر خوش شانسه! درست جلوی مطب دکتر از حال رفته!
- انگار در مطب بازه!
- آره اون بالا رو نگاه کنین چراغ های مطب هم روشنه!
- آقایون بیاین کمک کنیم اونو ببریم بالا، شاید امیدی به نجاتش باشه، ثواب داره. وقت داره می گذره.
کاظم سیگاری روشن کرد و گوشۀلب نهاد اما با اولین پک، صدای گوشخراش زنگ او را از جا پراند. ابتدا توجهی نکرد اما صدای ممتدو بی وقفۀ زنگ چنان کلافه اش کرد که با عصبانیت سیگار را در زیرسیگاری خاموش کرد، از روی مبل راحتی بلند شد و خطاب به دوستانش گفت:
- با پوزش مجدد، گویا این پیشخدمت احمق باز هم دسته گل به آب داده، باید حسابی گوشمالیشبدم. الساعه برمی گردم.
سپس به جانب در رفت و با خشم آن را گشود. امادهانش هم چنان نیمهباز ماند. افراد بیگانه ای را مشاهده کرد که مردی را روی دست حمل می کنند. با عصبانیت غرید:
- چه خبر شده؟
- آقای دکتر یه مریض اورژانسی داریم، لطفاً یه نگاهی بهش بندازین.
- آقای دکتر به گمونم که مرده باشه. همین پایین دم در افتاده بود.
کاظم بدون این که نگاهی به بیمار بیندازد گفت:
- خُب اگه مرده ببریدش مرده شورخونه! مگه نمی بینین مطب تعطیله؟ من که نمی تونم مرده روزنده کنم!
خواست در را ببندد اما صدای عجز و لابۀ یکی از همراهان بیمار او رااز حرکت باز نگهداشت.
- آقای دکتر لطفاً صبر کنین. فقط یه لحظه، شاید نمرده باشه، شاید امیدی به زنده موندنش باشه. تو رو خدا کمکش کنین.
کاظم با حالتی عصبی دستش را در هوا چرخاند و گفت:
- امان از دست شماها! بسیار خُب ببرین رو اون تخت بخوابونیدش تامعاینه اش کنم.
آنها کشان کشان جنازه را روی تخت معاینه نهادند. کاظم با اکراهدر حالی که چهرۀ عبوسی به خود گرفته بود با کبر و غرور پیش آمد. اندکی تلوتلو می خورد. سعی کرد مستی شراب تعادلش را برهم نزند. به محض این که به بالین مرده رسید و چشمش به چهرۀنورانی و رنگ پریدۀ قاسم افتاد در جا میخکوب شد. آه از نهادس برآمد. لبانش لرزید و تنش گر گرفت. ناخودآگاه فریاد زد:
- برادر...
افسوس، چقدر دیر این کلمه را بر زبان رانده بود. برادر دیگر زنده نبود تا شاهد شنیدن این کلمۀ شیرین و با ارزش از زبانش باشد. گویی خودش نیز می دانست که فردا خیلی دیر است...

درین فیروزه کاخ دیر بنیاد
عجب غافل نهادست آدمیزاد!
نباشد دأب او نعمت شناسی
نداند طبع او جز ناسپاسی
به نعمت گر چه عمری بگذراند
نداند قدر آن تا در نماند
بسا عاشق که بر هجران دلیر است
به آن پندار کز معشوق سیر است
فلک چون آتش هجران فروزد
چو شمعش تن بکاهد جان بسوزد

پـــایـــان


روزگار غریبی ست نازنین ...
     
#47 | Posted: 15 Feb 2013 15:06




من دختر نیستم( ۱)
نمی داند چند ساله است. لهجه اش ترکی است. نصف لغت ها را هم ترکی می گوید. کارش در خانه ی خانم سرهنگ تمام شده. وقتی برای تمیز کردن خانه ی سرهنگ می آید، سری هم به زیرزمین کوچک من می زند. سر و ته کارهای خانه ی من یک ساعت بیشتر طول نمی کشد. قبلا، خانه ی من تمیز بود. حالا، بد عادت شده ام. وقتی او می آید زیرزمین و کاری برای انجام دادن هست، خوشحال تر می شود. بعد از تمیز کردن خانه ی درندشت جناب سرهنگ، و مستاجر دیگر او، پلکیدن در خانه ی کوچک من را دوست دارد. ماه رمضان، بعد از کار می آید پایین. افطارش را می خورد. نمازش را می خواند. می رود. مدتی است کلید یدکی را داده ام دستش تا هر وقت دلش خواست، بیاید و برود. فنجان خالی چای را که می گذارد روی نعلبکی، می گوید:"سَنَ گوربان، می چسبه چای اینجا".

خوشم می آید که گوشه ی اتاقکم خواب باشم. بیدار شوم و ببینم آمده، اتاق و آشپزخانه را تمیز کرده. چیزی خورده. چرتی زده. مهر کوچکی از محراب کوچکم برداشته، نمازش را خوانده و رفته.
اگر شمع کوچکی هم برایم روشن کرده باشد، بیشتر خوشم می آید.
همیشه لیوان، فنجان یا پیشدستی خودش را نشسته روی پیشخوان آشپزخانه می گذارد تا بدانم چیزی خورده. از شستن آن چند تکه ظرف خوشم می آید. امروز، کلید را که انداختم و آمدم تو، شمع را روشن کرده بود و داشت می رفت.
گفتم:"سَنَ قربان. بشین با هم چای بخوریم."
کتری را که پر می کردم تا بگذارم روی اجاق، بوی صابون و وایتکس و چادر کدری را، مثل عطر بهار نارنج، یکجا، کشیدم در سینه. گفتم:"سَنَ قربان!"
دو لیوان چای ترکی گذاشتم روی میز. پرسیدم عجله دارد یا نه.
"نه بالام. بچه م گیریه می کنه مگه؟"
نمی گذارد زیاد سیگار بکشم. می گوید گاهی دلش برای بوی سیگارم تنگ می شود. می گوید در خانه ی خودشان نمی تواند بوی سیگار شوهرش را تحمل کند. می گوید که شوهرش خیلی پیرتر از خودش است. امروز دلم می خواهد او را بیشتر کنار خودم نگه دارم. از سن و سال و وقت شوهر کردنش، می پرسم. وقتی جواب می دهد، از سئوال هام پشیمان می شوم. لابد همه ی صاحبخانه ها از همین جور سئوالها می پرسند که مثلا پسرش کی از سربازی برمی گردد یا سینه پهلوی شوهرش خوب شده یا نه؟ طوری نگاهم می کند که یعنی به من نمی آید از او سئوالهای خانمانه بکنم. خنده ام می گیرد. می خندم. نقش خانم سرهنگ ها به من نمی آید. می گویم همان بهتر که نفهمیده شوهر کی بوده و چی بوده. خنده اش می گیرد. باز از آن حرفهای خانم سرهنگی زدم. چرا رک و پوست کنده نمی گویم که ماندنش را دوست دارم.
"شوهر چی می دانستم چی پخی یی؟!"
یادش می آید یک روز در یک میهمانی بزرگ در محله شان در اسکو، بازی می کرده. دنبال خاله قزی ها می دویده تا از آنها بپرسد، چه خبر است؟ دختر بچه ها هورا کشیده اند و گفته اند:"عروسی، عروسی!"
"آخ جون شیرینی!"
مادرها، بچه ها را صدا زده اند و برده اند حمام. موقع پوشاندن لباس های نو، قربان صدقه ی کلثوم رفته اند.
"سینه ام صاف صاف بود."
دو دست بزرگش را می کشد روی سینه های بزرگ و افتاده اش.
لباس کلثوم از همه خوشگل تر بود. مثل حالا تُپل بود. عمه خانم گوشهایش را سوراخ کرده بود. گوشواره انداخته بود گوشش. اولین عروسی یی بود که کلثوم می رفت. مش صالح از مشهد براش چادر آورده بود. می گفتند، دست پیر مرد، آمد دارد. هر وقت از مشهد می آمد، برای اهالی، چیزهای متبرک می آورد. کلثوم چادرش را خیلی دوست داشت. مادر نمی گذاشت آن را سرش کند. چادر را گذاشته بود توی صندوق. کلثوم یواشکی می رفت سر صندوق چادر را می کشید بیرون و سرش می کرد. عروسک پنبه ای ش را زیر چادر، بغل می کرد. دو گوشه ی چادر را می گرفت به دندان. عروسک را توی دستهاش تکان می داد. عمه خانم برای همه ی خاله قزی ها عروسک می دوخت.
"همچی که صدای پای ننه م می اومد، گُزَل چادر می تپوندم توی صندوق در می رفتم."
چادر خوشگل ها را از صندوق در آورده بودند. مال کلثوم را آویزان کرده بودند به میخ. کلثوم می خواست بپرد و چادر را بردارد. مش صالح آمد تا دست بکشد به تنش، تا متبرکش کند.
"سر تا پام رو. از موی سرم گیریفتی نوک کفشهام!"
کلثوم دوید تا لباسش را، کفشهای زری دوزی اش را، نشان خاله قزی ها بدهد. گوشواره هاش می کوبید به گردنش.
"کیف می کردم، بالام!"
کلثوم تا غروب با خاله قزی ها، گوشه ی حیاط، پشتِ چادر کهنه ای که بسته بودند به سه گوش دیوار، خاله بازی می کرد. مادرها،‌ دخترها را صدا زدند. وقتش رسیده بود بروند به آن حیاط، به عروسی. دختر ها عروسک های پنبه ای را پرت کردند، دویدند به آن حیاط.
"نُگل و نبات بود که می بردند بالام. آما معلوم نبود کی عروس بود کی دوماد!"

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#48 | Posted: 15 Feb 2013 16:26




من دختر نیستم(۲ )
یادش می آید که یکدفعه خودش را در یک اتاق، تنها، دیده.ترسیده. چادرش را در اتاق غریبه آویزان دیده به میخ.
"آخی چادری من اینجا چی کار می کنی؟"
یک مرد ریشو با سبیل آویزان آمد تو. وقتی کلثوم می دویده تا چادرش را از میخ بردارد، به سرش زده که نکند عروس خودش باشد. خودش را پیچیده در چادر متبرک و چسبیده به کنج اتاق.
"چی می دونستم این غول بیابونی لندهور کی بودی اومدی اینجا!"
کلثوم دلش می خواست برگردد پیش خاله قزی هاش. هنوز خاله بازی شان تمام نشده بود. مرد ، نزدیک که شد کلثوم رفت از پنجره جیغ کشید. عمه خانم آمد تو. لپش را چنگ زد. در گوش کلثوم گفت اگر جیغ و داد راه بیاندازد، مردم خیال می کنند او دختر نیست. کلثوم یک نگاه انداخت به مرد، یک نگاه به عمه خانم. رفت از پنجره جیغ کشید و هی گفت:"من دختر نیستم!" ، "والله! من... "
وقتی شکمش باد کرد و آمد جلو خیال کرد انگل گرفته.
"رفتم از عطاری یه گوطی دوای انگل گیریفتم. صاب مرده شیکم هی گلمبی تر می شد."
وقتی زنها آجرها را می چیدند دور هم، وسط اتاق، کلثوم از درد می پیچید به خودش.
فنجان من و خودش را با قندان و زیر سیگاری، چهارگوش می چیند دور هم، روی میز، تا به من حالی کند چطوری زنها مجبورش کردند بنشیند روی آجرها و انگل را دفع کند.
پسر اولش فلج به دنیا آمد.
"خلاصه، چی سرت درد بیارم؟ دو تا پستان شد دو تا کوه. یکی چرک و یکی خون. چشمم که می افتاد به انگلم می زدم به سرم کی آخی چیطوری من این رو آدم کنم؟"
بچه از گرسنگی جیغ می کشید، کلثوم از درد سینه. عمه خانم قاشق چای خوری را می گرفت زیر سینه ش تا یک قطره شیر، جدا از قطره های چرک، بگیرد و بریزد توی دهان بچه.
بچه ی دوم سالم به دنیا آمد، تا بچه ی نهم شوهر زمین گیر شد و کلثوم کاری و زبر و زرنگ.
"بالام، مردی تا جاوان بود سرباز بود بعدیش می رفت تهرون فهلگی. می اومد یه بچه می ذاشت تو این شیکم صاب مرده می رفت."
یک مشت می زند به شکمش. می رود آشپزخانه. خوب قهوه درست می کند. آمپول هم بلد است بزند. زخم بندی را در درمانگاهی که در آن کار می کرده یاد گرفته. می پرسم فال هم بلد است بگیرد یا نه؟ می گوید که خدا پیغمبر خوشش نمی آید. با پسرم تلفنی حرف می زنم که بوی خوش قهوه ترکش خانه را بر می دارد. تلفنی با پسرم درسهای انگیسی اش را کار می کنم. طعم قهوه حرف ندارد. تا پسرم چند تا جوکِ جدید تعریف کند، کلثوم خانم نمازش را می خواند. گوشی را می گذارم. از او می خواهم برایم دعا کند. چشم می گرداند طرف محراب تا شمع روشن را ببیند. به کلی از صرافت سخنرانی فردا گذشته ام. یک ساعتی از نیمه شب گذشته و کلثوم خانم داستان بزرگ کردن نوه هایش را هم برام تعریف کرده. وقت خوابیدن اسم همه ی بچه ها و نوه هاش را به خاطر دارم. به اسمِ کوچک صدایم می زند. با همان پسوند خوش آهنگ که جانم را گرم می کند.
"شهرزاد، بالام! منیم عادت دارم شب پنجره باز می ذارم. سردیت نمی شی؟"
"نه سَنَ قربان. سردم نمی شه."
کلثوم خانم زود خوابش می برد. سردم می شود. خوابم نمی برد.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#49 | Posted: 15 Feb 2013 16:37




حرومزاده (۱)
خیلی خوب می دونم که باید منتظر روزرستاخیز می موندم تا اگه خیلی از برخورد ها و قضاوت ها عادلانه بود، انوقت به بهشت می اومدم.اما پرونده من چنان پاک و سبک بود، که با چشم بسته هم می تونستن درموردم قضاوت کنن. خدا خودش گفته بود که از هرکسی به قدر دانشش باز خواست می کنه! ومن روی زمین، فرصت کسب ذره ای دانش رو پیدا نکردم. برای همین منو به دادگاه عدل الهی نکشوندن. با پادر میونی چندتا از فرشته های مهربون، والبته قدرت شهود، چند دقیقه بیشتر طول نکشید که پرونده ام مهر بهشت خورد.چون شاهدم، یکی از دوازده فرشتهء هیئت منصفه بود.عزرائیل!
برای اونائی که اطلاعات ناقصی دارن عرض می کنم که عزرائیل یکی از وظیفه شناس ترین و زرنگ ترین مامورهای دستگاه الهیه ! وقتی سمی تو بدن کسی اثر می کنه، یا به کسی گلوله ای اصابت می کنه، همیشه درست سر وقت حاضره تا وظیفه اش رو انجام بده! با در نظر گرفتن تعداد مرگ و میر های زمینی و کار سنگینش تو این بالا، مطمئن باشین که جناب عزرائیل داره حلال ترین نون هر دو عالم رو می خوره!
عمر من رو زمین، اونقدر کوتاه بود که فقط چند لحظه تونستم آب، هوا، صدا ، آسمون و علف رو حس کنم و بعد مردم.از قضا ، وسط روز بود و عزرائیل کمی فراغت داشت. واسه همین زودتر رسیده بود و شاهد تولد، زندگی و مرگ من شد. خودش تو راه بهم گفت که شبها ، وقت سر خاروندن نداره. چون وقتی تو کشور ما در شرق زمین شبه، اونور زمین روزه! و وقتی من متولد شدم، غرب زمین سراسر توی جنگ و خونریزی بود. البته همه خاطراتم از زمین ، محدود به همون چند لحظه نمی شه. چون من خیلی قبل تر از اون ،درک و حس داشتم و می تونستم همه چیز رو به خاطر بسپارم.دورترین خاطراتم ، مربوط به لحظه ای می شه،که آغشته به یک ماده لزج و نرم، با یه تلنگر عجیب، از خوابی طولانی بیدار شدم. جائی رو نمی دیدم و فقط صداهائی رو می تونستم بشنوم که منبع اونا به قدر کافی بهم نزدیک بودن. صدای مردی رو به خاطر می آرم که همیشه داد می زد. بعدها متوجه شدم که این مرد پدرمه! و به هزار دلیل، که هرروز یکی از اونا رو می گفت، نمی خواد کسی متوجه این مسئله بشه! حدس زدم که احتمالا کسی از تولدم خوشحال نخواهد شد. برای شناختن مادرم مشکلی نداشتم. این شناخت با من زاده شده بود. مادر، خانه من بود. و با تکه گوشتی که از نافم بیرون زده بود، جزئی از تنش بودم. می تونستم تماس دستش رو با تنم ، که هر روز چند بار تکرار می شد ، حتی از روی پوست خودش احساس کنم و حرفاش رو به طور واضح بشنوم. بدون این که منو دیده باشه عاشقم شده بود. خب... منم وضع بهتری نداشتم. منم ندیده عاشقش شده بودم، اما من دنیا ندیده کجا و یه زن عاقله کجا!
اینجا تو بهشت نمی شه از حق گذشت . واسه همین وقتی صحبت مادرم می شه ، حتما باید از لطافت و شاعرانگی حرفاش هم بگم. لطافتی که حتی تو صدای حوری ها هم ندیدم.آخه می دونین ... اینجا همه چی یه جور هائی مصنوعیه! البته نمی گم بهشت دروغه،خدائی نکرده نمی خوام عشق بهشت رو از سر کسی بیرون کنم. بله... هر چی که قولش داده شده هست. هم نهرهای پر از شراب، هم حوریان پستان درشت و پسران جوان! اما می دونین... اون نجواهای مادرانه، یه عالم دیگه ای داشتن. وقتی هنوز داخل مایع لزج بودم وهمه صداهای محیط خفه می شد ،غیر از صدای تاریکی - این هم از استعداد جنین هاست که می تونن صدای تاریکی رو بشنون- مادرم دستش رو می کشید رو سر و تنم، و شروع می کرد به زمزمه:
"عروسکم... گلم... نازنازی مامان... بخواب که ستاره ها خوابیدن... بخواب که جنگل خوابیده... بخواب که گرگ ها خوابیدن... بخواب عزیزکم، که همه شهر خوابیده. اما مامان بیداره،ماه... ماه نگهبان بیداره... پس نترس عروسکم، تو بخواب که مامان بیداره... بخواب... بخواب..."
می بینین. به این میگن بهشت واقعی! باور کنید این آوای جادوئی رو جای دیگه ای نمی شنوین! شاید فکر می کنین خوشی زده زیر دلم! نشستم تو بهشت و دارم قمپوز در می کنم. اما دارم بهتون می گم،خوش به حالتون اگه هرشب با همین لالائی می خوابین،خوش به حالتون اگه اون دست جادوئی هنوز هم رو سر و گوشتون کشیده می شه!
حالتونو به هم زدم نه؟ دارم احساسات بازی در می آرم؟
آره ... بیائید رو راست باشیم. فحش بدین ، منو امل فرض کنین، اما نمی تونین یه چیزی رو منکر بشین ، اونم این که من این بالا نشستم و دارم همه لحظه های همه اتون رو می بینم . امروزتون، فرداتون و همه روزاتون رو که خواهند اومد. از یه بهشتی چیزی رو نمی تونین مخفی کنین! یه بهشتی به همه چی واقفه. پس از یه بهشتیه دل سوخته، اینو قبول کنین که دارین از خیلی چیزا غافل می شین . مثلا از همون لمس و صدا. دیگه نمی دونم به چه زبونی بهتون بگم . می دونم فردا پس فردا ،اگه جهنم رفتین که هیچ! اما اگه اومدین اینجا، بد جوری افسوس می خورین. گفته باشم!
من از تربیت زمینی بی بهره ام. همه خصوصیات زمینی به صورت ژنی بهم رسیده! به دلایلی که نمی دونم، به پدرم کشیدم و پدرم زیاد احساساتی نبود.یا حداقل تو اون پنج ماهی که گاه به گاه دادی می زد، هیچ حرف احساسی ازش نشنیدم.پس هر چی رو که بهتون می گم ، سرسری ازش نگذرین!درسته که الان کنار این نهر و زیر این درخت توت، آدم نمی تونه
احساساتی نشه. اما بر خلاف شما زمینی ها که همه چی رو شرایط براتون مشخص می کنه ، بهشتیا اختیارشون دست خودشونه!البته نه اونقدر که کار دست دم و دستگاه الهی بده! اینجا برای هر کاری فرشته مخصوصی هست. برای کنترل افکار هم یکی هست که اسمش خیلی طولانیه!اگه بخوام بنویسم بیست سی صفحه میشه. البته کنترل افکار نه به اون معنی بد زمینیش! افکار کنترل می شه ، فقط به خاطر این که هیچ فکر ناراحت کننده ای نتونه روند لذت بردن رو مختل کنه! کافیه یه کم به گذشته های خوبت فکر کنی و چون همیشه بعدش باید حسرت بخوری، فرشته نگهبان زود خودش رو می رسونه و هر چیزی دلت بخواد برات مهیا می کنه . جوری که اصلا ندونی روزت رو چطوری گذروندی! حتما می پرسین، پس من چطوری این همه نوستالژی دارم؟ چطوری این همه دارم حسرت می خورم و خبری از فرشته نگهبان نیست؟
بهتون می گم.
چون امروزاصلا هیچ فرشته ای اینجا نیست . همه فرشته ها رفتن درگاه الهی برای جلسه. تو غذای ما هم داروی خواب آور ریختن تا برمی گردن ما خواب باشیم. اما من غذام رو نخوردم. فرشته نگهبان همه چیز رو فهمید ، آخه نمی شه از فرشته ها چیزی رو مخفی کرد. اما به روی خودش نیاورد.وقتی می رفت، از همون دم در بهشت ، یه نگاه بهم کرد ، لبخند زد و رفت! چرا منو لو نداد؟

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#50 | Posted: 15 Feb 2013 16:39




حرومزاده (۲)
نمی دونم! شاید به همون دلیلی که شما ها بعضی وقت ها علیه خودتون کار می کنین، بدون این که دلیلی داشته باشه. مثل مامان من. چرا قبل از این که عروسی کنه حامله شد؟ چرا با این که می تونست خیلی راحت جلوی تولدم رو بگیره ، این کار رو نکرد و دلش خواست برای یک بار هم که شده صدای گریه منو بشنوه و پیه همه چی رو به تنش مالید؟ چرا ؟ واسه این چرا هاست که من الان، تنها بیدار بهشت، زیر این درخت و کنار این نهر شراب، خلوت کردم و نا پرهیزی می کنم وبدجوری قاطی کردم.
شاید مامانم تا حالا مرده و همین بغل گوش من ، توی دوزخ منتظره روز رستاخیزه! احمقانه است برای دیدنش منتظر اون روز بمونم. چون اولا اون روز اینجا اونقدر شلوغ می شه که سگ صاحبش رو نمی شناسه، ثانیا،بهشت قانونه مزخرفی داره، برادر خواهرشو نمی شناسه، مادر فرزندشو، و شوهر همسرشو!
خدایا...
انگار همه چی دست به دست هم دادن تا من هیچوقت نتونم اون لالائی رو رودوباره بشنوم. اه... حالم از این تقدیر به هم می خوره! حالا ما که بهشتیشیم اینیم ، وای به حال جهنمی هاش! آره ...از دور که نگاه کنی حق با شماست، نشستم و دارم چشم صاحب خونه رو درمی آرم. قدر شناس نیستم. همه جام نعمت و لذته ومن دارم زار می زنم! اصلا چطوره بگین عقده ائیم. آره ... من یه عقده ائیم! یه بهشتیه عقده ای ! چون حق حیات زمینی ازم گرفته شده.حق داشتن یه مادر ، صدا کردنش، بوسیدنش، و گریه کردن تو دامنش. مادر همیشه برام یه فقدانه. یه آرزو.و من اگه ده تا بهشت دیگه هم برم، همینو می گم.من مادر نداشتم و اجازه ندادن محبتش رو بچشم. چرا؟...
×××

جلسه الهی کم کم داره تموم میشه. دارم زور می زنم از فرصت استفاده کنم و چهرهء مادرم رو به خاطر بیارم تا حداقل با این خیالات کمی آروم بگیرم.البته من فقط یه عکس توذهنم دارم.همون نگاه اول. کنار نهر بود.
بوی لجن خفه ام می کرد. زور می زدم تا اولین نفسم رو که دلمه شده بود
تو گلوم بیرون بدم.لحظه حساسی بود.تازه از اون دنیای لزج بیرون زده
بودم. حس داشتم اما قلبم هنوز کار نمی کرد. مادرم به زحمت بلندم کرد و
چند ضربه نجات بخش به پشتم زد . همه هوای پنج ماه مونده تو سینه ام رو قی کردم تو صورتش . پس فاجعه از همون لحظهء تولد اتفاق می افته! مادر زندگی می ده و عوضش هوای بد بوی مونده تحویل می گیره. اینجا بالاخره یکی ضرر می کنه! یا مادر پاداش مناسبی نمی گیره، یا اگه دنیا یه جهنم باشه ، بچه مادرو به قدر کافی تنبیه نمی کنه! خلاصه که بی عدالتی با آدم زاده می شه. واسه همین یه جورهائی سنگ عدالت رو به سینه زدن کشکه! فقط کشف مهمه. این که تا وقت داری سرت رو تو هر سوراخی بکنی و تا ته اش بری. مثل من که از اولین لحظه شروع کردم به کشف! داشتم ذره ذرهء بدنم رو تو محیط تازه، کشف می کردم.
تا چشم باز کردم ، نور تندی تو چشمام زد که مجبور شدم برای لحظه ای پلک رو پلک بزارم. اگه می دونستم عمرم اونقدر کوتاهه ، امکان نداشت یه لحظه رو هم از دست بدم. بعد که با هزار مصیبت تونستم چشم باز کنم، چهره مادرم رو تور هالهء نور شدید، تشخیص دادم. به دلایلی که قبلا گفتم، شک نکردم که خود خوشگله شه! وحشت زده و شکسته بود. لبای خشکش می لرزید و چشماش به گود نشسته بود. منو تو دستاش، تا روبروی صورتش بالا آورد. بعد دو نهر کوچیک اشک از گونه هاش جاری شد و من کم کم آب خنک رود رو با نوک انگشتام حس کردم. فکر کردم اوضاع زیاد عادی نیست. چون آروم آروم داشتم توی آب می رفتم. خب انتظار داشتم مادرم منو ببوسه، دست رو سرم بکشه، بغلم کنه،... آره . می دونم قاطی چرک و خون بودم. اما مادر فرق می کنه ، مگه نه؟ مادر از گند وگه بچه اش هم خوشش می یاد. حالا بهم حق می دین عقده ای باشم؟ من حتی از یه بوسه هم محروم بودم.
آب تا سینه ام بالا اومده بود. تا اون لحظه منتظر بودم مادرم مکث کنه، یه
لحظه تو کاری که می کنه شک کنه! آخه من که اولین و آخرین حرومزاده نبودم! تازه خیلی از این حرومزاده ها آدم های بزرگی شدن! چرا فقط مادر من باید سرم رو زیر آب کنه؟ در حالی که مثل همه مادرها، عشق تو نگاش موج می زد؟ اون از محبت و عاطفه چیزی کم نداشت. خب ، مشکل پدرم بود؟ گور بابای پدرم. می تونستیم دو تائی باهم خوشبخت بشیم. از این بالا که نگاه می کنم، خیلی ها رو زمین بی پدرن! انگار نه انگار! اما بی مادری بد دردیه!
من هم که قرار نبود برای همیشه یه توله بمونم. بزرگ می شدم و عصای دستش می شدم.کافی بود یه چند سالی بالا سرم باشه. آب و دونم بده.
اما اون تصمیم خودش رو گرفته بود.
آب تا زیر گلوم بالا اومد.وقتی کاملا از مادرم نا امید شدم ، فقط تونستم نیم چرخی به سرم بدم و در فرصتی که داشتم، آسمون و علف رو حس کنم. درست در همین لحظه با چشم های باز داخل آب فرو شدم.آب رو با تموم وجودم لمس کردم و در آغوش عزرائیل جا گرفتم.
×××
خب...
حالا شما جیک وپیک منو می دونین! شاید از این که این همه مدت، گوش به دهن یه حروم زاده بودین، زیاد خوشحال نباشین! اما برای من مهم بود، که در اولین فرصت خودم رو خالی کنم. جا داره از فرشتهء نگهبان مهربون هم تشکر کنم که این فرصت رو در اختیارم گذاشت.اون می تونست به وظیفه اش عمل کنه و تا منو نخوابونه از اینجا نره. اما مصیبتش رو به جون خرید و ندیده گرفت. البته این فداکاری براش گرون تموم میشه! خدا بر همه چیز آگاهه ، و به فرشته ها ازرگ گردنشون نزدیک تره! شاید هم خودش یه درد مشابهی داره! فرشته بودن که آخر خوشبختی نیست. کافیه همین قدر بدونین که فرشته ها رو، با تموم معصومیت و خوبی هاشون، مجبورکردن در برابر آدم - که پدر گند من
یکی از نوادگانشه!- زانو بزنن! همین درد برای اونا کافیه. یه چیزی بهتون می گم فراموش نکنین، همه فرشته ها ته دلشون عاشقن. عاشق کی؟ خب معلومه، عاشق شیطان!
شیطان نماد عظمت و احترام اوناست. بیچاره خیلی زور زد تا به أدم ، اختیاری رو که لایقش نیست داده نشه، اما کو گوش شنوا. أخرش هم زمان
ثابت کرد که ملک طاووس راست می گفت. نمی شه روآدما زیاد حساب کرد. مادر من کرد و نتیجه اش شد من!
فرشته ها دارن دسته دسته از درگاه الهی بیرون می یان. حالا باید خودم رو به خواب بزنم تا برای فرشته نگهبان دردسر درست نشه. نمی دونم باز هم فرصتی میشه تا باهم حرف بزنیم یا نه! اما ازتون یه خواهشی دارم ، در اولین فرصت مادرتون رو پیدا کنین و گوش به لالائی هاش بدین .مهم نیست فاحشه باشه یا نجیب ، مومن باشه یا بی خدا، زشت باشه یاخوشگل، کافیه مادر باشه، همین.هر مادری به زبون خودش لالائی می گه!
یه چیزی رو هم فراموش نکنین، این بیخوده که می گن "بهشت جای حروزاده ها نیست"
امیدوارم به زودی همین جا ببینمتون.


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 5 از 66:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  66  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Novel | داستان های دنباله دار بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites