تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Novel | داستان های دنباله دار

صفحه  صفحه 64 از 66:  « پیشین  1  ...  63  64  65  66  پسین »  
#631 | Posted: 5 Jan 2016 12:30
پرستار مادرم -قسمت پنجم

سهیلا نگاهی به چهره ی من کرد و بلافاصله گفت:سیاوش؟!!!...حالت خوبه؟!!!

از روی صندلی بلند شدم و بدون اینکه پاسخی به سهیلا بدهم از آشپزخانه خارج شدم و به سما درب هال رفتم.

سهیلا به سرعت دنبالم اومد ودستی رو که بسته بودم گرفت و گفت:با خودت چیکار کردی؟...چرا دستت رو بستی؟...اینهمه خون به این پارچه چیه؟!!!

و بعد آینه ایی که ذرات شکسته شده و خورد شده ی اون کنار دیوار ریخته بود توجهش رو جلب کرد.

دوباره به دستم نگاه کرد و خواست پارچه ی دورش رو باز کنه که دستم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:چیز مهمی نیست...ولش کن...

از درب هال خارج شدم اما سهیلا هنوز دنبالم می اومد و با من وارد حیاط شد و گفت:سیاوش با این اعصاب خراب کجا میخوای بری؟...امید رو آورم کردم...نگرانش نباش...اون بچه اس...ولی حقایقی رو باید بدونی...چیزهایی رو که میخواستم بهت در مورد امید بگم مربوط میشد به رفتاری که چنددقیقه پیش از خودش نشون داد...سیاوش...

به حرفهای سهیلا توجه نمیکردم...فقط نیاز به تنهایی داشتم به یه خلوت امن...به جایی دور از تمام دغدغه هایی که مثل یک عفریت شوم سایه اش رو به روی زندگی من انداخته بود.

به طرف ماشین رفتم اما سهیلا جلوی درب ماشین ایستاد و با قاطعیت گفت:نمیگذارم با این اعصاب خراب سوار ماشینت بشی و از خونه بیرون بری...

. برو کنار سهیلا...

. نمیرم...تو الان عصبی هستی...صورتت رو توی آینه یه نگاه بنداز...به دستت نگاه کن...

. گفتم برو کنار سهیلا...میخوام تنها باشم.

. میخوای تنها باشی باشه...توی حیاط بمون...برو ته حیاط...منم میرم داخل خونه...ولی نمیگذارم با این حالت پشت فرمون بشینی و از خونه خارج بشی...

کلافه شده بودم و اعصابم هر لحظه بیشتر تحریک میشد.

با عصبانیت به سهیلا نگاه کردم و اون هم نگاه جدی و مصمم خودش رو به چشمهای من دوخته بود و بعد گفت:سیاوش تو باید حقیقت رو در مورد امید میدونستی اما نگذاشتی بهت حرفی بزنم..میدونم تحمل و باورش برات سخته اما باید بپذیری که امید...

با عصبانیت به میون حرفش رفتم وگفتم:برام سخته؟!!!...برام سخته؟!!!...تو چی میدونی سهیلا؟...تو اصلا"میتونی بفهمی من الان چه احساسی دارم؟...تو میتونی بفهمی الان که جلوی تو ایستادم این من نیستم...سهیلا تو نمیتونی بفهمی که چقدر دردناکه که بدونی همسرت داره چه کثافتکاریهایی میکنه ولی روزیکه بفهمی پسر کوچولوی8ساله ات شاهد اون اعمال کثیف هم بوده دیگه هیچی ازت باقی نمیمونه...سهیلا من دردم رو برم به کی بگم؟...

و بعد با تمام وجودم فریاد کشیدم و با مشت روی کاپوت ماشین کوبیدم و گفتم:خدایا پس تو کجایی؟

سهیلا با صدایی اروم گفت:سیاوش من واقعا متاسفم...

هر دو دستم رو در لابه لای موهایم فرو بردم و در حالیکه چشم به آسمون آبی و بدون ابر بالای سرم دوختم و سعی داشتم با فشار دندانهایم به روی هم اعصابم رو کنترل کنم گفتم:نیاز به تاسف کسی ندارم...الان تمام وجود خودم پر شده از تاسف...برو سهیلا...برو پیش امید...فقط منو تنها بگذار...بگذار به حال خودم باشم...

سهیلا به آرومی از ماشین فاصله گرفت و گفت:سیاوش پس خواهش میکنم فقط چند دقیقه تحمل کن یه ذره آروم بشی...بعد سوار ماشین بشو...

دیگه توان و تحمل و ادامه ی صبر رو نداشتم دستهایم رو از لابه لای موهایم خارج کردم و به آرومی سهیلا رو کنار زدم و سوار ماشین شدم و در حالیکه نگرانی در چشمهای سهیلا که به من چشم دوخته بود موج میزد از حیاط خارج شدم.

توی شهر شلوغ تهران پیدا کردن جای امن و خلوت که به دور از نگاههای کنجکاو دیگران باشی کار غیر ممکنی به نظر میرسه...ولی من نیاز به تنهایی داشتم...نیاز داشتم به درون خودم فرو برم...

خدایا چقدر احساس بی کسی و تنهایی سخته...تو چطور اینهمه تنهایی رو تحمل میکنی؟...تو چطور اینهمه بدی از بنده هات می بینی و بدون اینکه کسی رو داشته باشی و براش دردو دل کنی داری سر میکنی؟...خدایا غصه های دلم داره خفه ام میکنه...این همه سال مهشید رو تحملش کردم فقط برای اینکه دلم خوش بود امید اسم مادر و سایه ی مادرش روی سرش هست اما حالا چی؟...حالا باید چیکار کنم؟...حالا باید به خودم چی بگم؟...بگم خسته نباشید آقا سیاوش...خسته نباشی...بی غیرت بدبخت...مرتیکه ی بی شرف...این همه سال سعی کردی با همه چیز کنار بیای که این بشه؟...اولش باور نکردی...وقتی هم باور کردی سعی کردی تحمل کنی...اونم فقط به خاطر پسرت...اما وقتی گند کثافتکاریهای مهشید دیگه تمام زندگیت رو داشت به افتضاح می کشوند اونجا هم با وجود اینکه دستت برای خیلی کارها باز بود بازم به خاطر پسرت سعی کردی همه چیز رو در پستوی دلت پنهان کنی و بی سر وصدا و بدون آبرو ریزی طلاقش بدهی...بد بخت...بی غیرت...حالا چی؟...حالا بشین تا آخر عمر بزن توی سر خودت...چرا؟...چون پسرت شاهد تمام اون کثافتکاریها بوده...شاهد بوده که مادرش با مردهای دیگه چه غلطی میکرده...

ماشین رو به گوشه ی بزرگراه هدایت و بعد توقف کردم.

فرمان اتومبیل رو در دست میفشردم...چشمهام رو بسته بودم و اشکهام بی اختیار سرازیر شده بود...

با تمام وجود شروع کردم به فریاد کشیدن:خدایا...خدایا...خدایا...خدایا...

لحظاتی بعد از ماشین پیاده شدم و رفتم کنار ماشین نزدیک گاردیل جاده روی زمین در حالیکه به ماشین تکیه داده بودم نشستم!

حس بدی داشتم...احساس میکردم همه چیز رو از دست دادم...حس میکردم هیچ تعلق خاطری دیگه توی دنیا برام باقی نمونده...فقط به خودم و زندگی تباه شده ی خودم فکر میکردم...

جایی که ماشین رو پارک کرده بودم و موقعیتی که قرار داشتم مکانی نبود که شخصی من رو که با اون حال زار کنار ماشین نشسته بودم رو ببینه...گرچه که اگرم کسی من رو میدید شاید اصلا" برام اهمیت نداشت!

نزدیک به دو ساعت اونجا نشسته بودم و در حالیکه به ماشین تکیه زده بودم فقط به نقطه ایی خیره شده بودم...

هیچ چیزی نمی دیدم و نمی فهمیدم و حتی نمیشنیدم...فقط خاطرات زندگی ده ساله ام بود که درست مثل نمایشی به روی پرده ی سینما بار دیگه برایم تکرار میشد...حال بدی داشتم و به حال خودم گریه میکردم...

لحظه ایی به خودم اومدم که صدای تک آژیر ماشین گشت بزرگراه رو که پشت ماشینم توقف کرد شنیدم...بعد دو افسر از ماشین پیاده شدند و به طرف ماشین اومدند...

میدونستم توقف طولانی ماشینی مثل مدل ماشینم در کناربزرگراه باعث کنجکاوی اونها شده بوده و حالا که وضعیت خود من رو با ون پارچه ایی که به دستم بسته بودم میدیدن براشون جای بسی سوال ایجاد کرده بود...

به آهستگی از روی زمین بلند شدم و کمی لباسم رو از خاکی که به خودش گرفته بود تکان دادم...

هر دو افسر به طرف من اومدن و خیلی محترمانه ولی در ابتدا اندکی با شک و کنجکاوی سوالهایی از من پرسیدن و وقتی کارت شناسایی و کارت ماشین و بقیه ی مدارکی که خواسته بودن رو ارائه دادم و خیالشون راحت شد خواستند بیش از این در کنار بزرگراه توقف نداشته باشم و حتی اگر لازم میدونم و کمکی از دستشون بر می اومد حاضر به همراهی بودند...

تشکر و عذرخواهی کردم سپس سوار ماشین و از اونجا دور شدم.

بعد از ساعتی رانندگی وارد جنگلهای لویزان اطراف تهران شدم و بار دیگه ماشین رودر گوشه ایی پارک کردم.

دلم نمی خواست به خونه برگردم...حس دلتنگی و تنهایی تمام وجودم رو گرفته بود و گریزی از این حس نداشتم.

صدای زنگ موبایلم به گوشم رسید.گوشی رو از جیب خارج و نگاهی به اون انداختم...متوجه شدم از منزل تماس گرفتن...بدون اینکه پاسخی به تماس بدهم گوشی رو خاموش کردم و اون رو روی داشبورد جلوی ماشین پرت کردم...

صندلی ماشین رو به حالت خوابیده دراوردم و دراز کشیدم...حس کلافگی و درماندگی تمام وجودم رو انباشته کرده بود...دوباره از ماشین پیاده شدم و بعد از قفل کردن ماشین بی هدف شروع کردم به قدم زدن...

به هیچ عنوان دیگه متوجه ی گذر زمان نبودم...

باورم نمیشد وقتی دوباره به کنار ماشین برگشتم هوا کاملا" تاریک شدخ بود!!!

به واقع من اون روز از قبل ظهر تا ساعت11:20دقیقه شب توی اون منطقه از جنگلهای لویزان کاری نکرده بودم به غیر از راه رفتن...راه رفتن در یک بیخبری مطلق...در یک دوری عمیق از خونه و خانواده ام...از پسرم...از مادرمریضم...و از...سهیلا...حتی از خودمم دور شده بودم...

وقتی در اون وقت شب خودم رو جلوی ماشین حس کردم برای لحظاتی نمی تونستم بفهمم در ساعات رفته چی به من گشذته...اما میدونستم در تنهایی عمیقی خودم رو غرق کرده بودم...

یکدفعه نگرانی تمام وجودم رو گرفت...نگرانی برای امید...نگرانی برای مادرم...

یاد تلفنی افتادم که در لحظه ی ورودم به این منطقه از منزل به من شده بود...

نکنه اتفاق بدی توی خونه افتاده بوده؟!!!...نکنه توی اون تماس که از خونه وبده میخواستن بهم بگن باید سریع به منزل برگردم؟!!!...

بلافاصله داخل ماشین نشستم و گوشی موبایلم رو روشن کردم و شماره ی منزل رو گرفتم و در همون حال ماشین رو هم روشن و به حرکت در اوردم و به سمت منزل راهی شدم.

بعد از خوردن چند بوق صدای سهیلا رو پشت خط شنیدم:الو؟...بفرمایین؟

. سلام سهیلا...منم سیاوش...

. سیاوش؟...حالت خوبه؟...هیچ معلومه تو کجایی؟...چرا گوشیت رو خاموش کردی؟

. میخواستم چند ساعتی راحت باشم...حالا بگو ببینم امید چطوره؟...مامانم حالش خوبه؟

. آره...امید که خوابیده...مامان هم تازه آماده شده برای خواب ولی الان که تو زنگ زدی میخواد با خودت صحبت کنه...

. به مامان بگو حالم خوبه...الان پشت فرمونم...نمیتونم زیاد صحبت کنم...وقتی رسیدم خونه میبینمش.

دیگه منتظر پاسخ سهیلا نشدم و تماس رو قطع کردم.

وقتی رسیدم خونه مامان هنوز بیدار بود...دقایقی کنارش موندم اونم از موضوع به وسیله ی توضیحاتی که سهیلا داده بود باخبر شده بود...کمی با حرفام سعی کردم بهش تسکین بدهم و از نگرانی های موجود دورش کنم و بعد از اتاق خارج شدم.

سهیلا مقداری از غذای شام برام گرم کرده و توی آشپزخانه روی میز گذاشته بود و خواست که برای خوردن شام به آشپزخانه برم اما میلی به غذا نداشتم برای همین تشکر کردم و به اتاق خوابم رفتم...

خسته تر از اونی که تصورش رو میشد کرد بودم برای همین حتی لباسهامم عوض نکردم و با همون وضع روی تخت دراز کشیدم و نفهمیدم چه موقع به خواب رفتم.

صبح با صدای مهربون سهیلا بیدار شدم که میگفت:سیاوش...بیدار شو...مگه امروز نمیخوای بری شرکت؟



22

از روی تخت بلند شدم وقتی روی پاهام ایستادم سردرد عجیبی رو حس کردم ناخودآگاه با هر دو دستم شقیقه هایم رو گرفتم و چشمام رو بستم...

صدای سهیلا رو شنیدم که با نگرانی گفت:چیه؟!!!...سر درد داری؟

به همون حالتی که ایستاده بودم با حرکت سر جواب مثبت یه سهیلا دادم و بعد به آرامی گفتم:چیز مهمی نیست...احتمالا به خاطر اتفاقات دیروزه...لطف کن از توی قفسه ی داروهای توی آشپزخانه دو تا قرص مسکن برام بگذار...صورتمو که شستم میام میخورم...

. صبحانه ات رو بخور بعدش قرص.

دستهایم رو از کنار شقیقه هایم برداشتم و چشمانم رو باز و نگاهش کردم...

چقدر این دختر مهربون بود و در ابراز علاقه اش هیچ حد و مرزی قائل نبود...بی ریا و پاک احساس خودش رو نشون میداد!

جواب دادم:باشه...صبحانه ام رو میخورم بعد قرصها رو...

لبخند ملیح و زیبایی به لب آورد و برگشت که از اتاق خارج بشه...گفتم:سهیلا؟

دوباره برگشت به سمت من و منتظر بقیه ی حرفم شد.

ادامه دادم:امید دیشب چطور بود؟...دیگه عصبی نشد؟

برای لحظاتی کوتاه سکوت کرد و بعد گفت:سیاوش عصبانیت امید فقط همون لحظه ایی بود که تو هم خونه بودی...بعد از اون انگار به کل همه چیزو فراموش کرد چون نه حرفی در اون مورد زد و نه عکس العملش ادامه داشت...فقط کمی نگران حال تو بود و چندین بار سراغت رو از من میگرفت و میخواست بدونه کجایی و چیکار میکنی و کی برمیگردی...منم چندبار با موبایلت تماس گرفتم ولی اول که گوشی رو جواب ندادی بعد از اون هم که گوشی رو خاموش کردی...برای همین مجبور شدم به دروغ وانمود کنم که در حال صحبت تلفنی با تو هستم...نمیدونم تا چه حد موفق بودم در نقش بازی کردن اما فکر میکنم امید تا حدود زیادی باور کرد و وقتی بهش گفتم که تو حالت خوبه و برای یکی از دوستات مشکلی پیش اومده و منزل اون هستی و شبم دیروقت برمیگردی دیگه بهونه نگرفت و حرفی نزد...شامشم که خورد خیلی راحت رفت و خوابید...الانم هنوز خوابه...

به نقطه ایی خیره شده بودم و حرفهای سهیلا رو گوش میکردم وقتی حرفهاش تموم شد به سمت حوله ام رفتم تا اونو بردارم و وارد حمام بشم که سهیلا گفت:سیاوش؟

برگشتم و بهش نگاه کردم و گفتم:ممنونم که دیروز در نبودن من و اون شرایط عصبی مراقب امید هم علاوه بر مراقبت از مامان بودی...

به طرفم اومد و در حالیکه با نگاهی آکنده از محبت و نگرانی به من نگاه میکرد گفت:سیاوش؟...من اصلا" نمیخوام تو به خاطر این چیزها از من تشکر کنی...فقط این رو بدون که حاضرم هر کاری بکنم تا تو اینقدر چهره ی خسته نداشته باشی...سیاوش باور کن مشکل امید به کمک یک روانپزشک کودک حل میشه...من الان علاوه بر خانم صیفی و امید نگران تو هم هستم...خودت خبر نداری...ولی از دیروز تا حالا به قدری چهره ات ریخته بهم که انگار...

به میون حرفش رفتم و سعی کردم لبخند تصنعی به لب بیارم و گفتم:برای من نگران نباش...هیچ وقت برای من نگران نباش...من پوست کلفت تر از اونی هستم که فکرشو کنی...

قدمی دیگه به سمتم برداشت و تا خواست حرفی بزنه به آرومی بازویش رو گرفتم و به سمت درب اتاق بردمش و درب رو باز کردم و گفتم:حالا هم اگه اجازه بدهی میخوام یه دوش بگیرم و تا به قول تو بهم ریخته نباشم و بعدش بیام صبحانه و اون دو تا قرص مسکنی که قراره برام اماده کنی رو بخورم بعدشم که باید برم شرکت...

لحظاتی به صورتم خیره شد و بعد بدون هیچ کلامی از اتاق بیرون رفت و درب رو بست.

بعد از اینکه دوش گرفتم و صورتم رو اصلاح کردم کت و شلواری که به رنگ نوک مدادی بود و اغلب در جلسات رسمی اون رو به تن میکردم از کمد بیرون آوردم به همراه یک پیراهن طوسی روشن و کراواتی که کاملا با رنگ پیراهن و کتم همخونی داشت انتخاب کردم...خاطرم بود که امروز یک جلسه با چهار مهمان از کشور سنگاپور داشتم که برای عقد قرارداد با شرکت به ایران اومده بودن برای همین باید ظاهرم رو مرتب تر از همیشه نشون میدادم...گرچه خودم میدونستم باطنم چقدر افسرده و پر از درد شده...ظاهری که هیچ همخونی با باطن من نداشت...کی خبر داشت که باطن سیاوش صیفی برعکس ظاهر جوان و به قول خیلی ها بسیار جذاب اینقدر دردآلود باشه!!!...

وقتی به آشپزخانه رفتم کتم رو روی یکی از صندلیها گذاشتم و برای خوردن صبحانه صندلی دیگه ایی رو عقب کشیدم و نشستم.

اشتهای چندانی به خوردن صبحانه نداشتم برای همین بیشتر از یکی دو لقمه نتونستم بخورم اونهم به خاطر اینکه با معده ی خالی مجبور نباشم اون قرصهای مسکن رو خورده باشم.

وقتی قرصها رو خوردم کتم رو برداشتم و میخواستم از آشپزخانه خارج بشم سهیلا گفت:سیاوش برای ناهار میای خونه؟

کتم رو به تن کردم و در حالیکه از آشپزخانه خارج میشدم گفتم:نه...من هیچ وقت ناهار خونه نمیام...فکر میکنم قبلا" اینو گفته بودم...نگفته بودم؟

حرف دیگه ایی نزد و متوجه شدم از آشپزخانه خارج نشد.

قبل از خارج شد از منزل به اتاق مامان و امید هم سری زدم.هر دو خواب بودن...جلوی درب اتاق امید برای لحظاتی به صورت امید نگاه کردم...چقدر امید رو دوست داشتم فقط خدا میدونه...با اینکه یادگاری از یک زندگی فوق العاده مزخرف و پر از طنش همراه با خاطره هایی مشمئز کننده بود اما این بچه از پوست و خون خودم بود...

حس میکردم تمام وجودم در وجود امید خلاصه شده...دلم نمیخواست هیچ وقت کمبودی در زندگی داشته باشه...هیچ وقت غمی به دلش راه پیدا کنه...هیچ وقت اشکی از چشمهاش سرازیر نشه...اما چقدر دردناک بود وقتی به حقیقت امر فکر میکردم...

امید...این پسر کوچولوی8ساله ی من به اندازه ی یک دنیا غم در درون قلب کوچکش انبار کرده بود...فقدان مادر و محبت مادری حتی در زمان حضور مهشید...و حالا...حالا میدونستم که امید با وجود سن کمش شاهد نفرت انگیزترین صحنه های زندگیش بوده...صحنه هایی که کوه رو از پا درمیاره...اما این بچه با تمام کودکی خودش بدون اینکه کلامی در این مورد با من یا هیچ کس دیگه حرفی زده باشه به تنهایی بار غصه هاش رو به دوش کشیده بوده...!!!

از اتاق امید خارج شدم و از خونه بیرون رفتم.



اونقدر فکرم مشغول بود که به کل یادم رفت از سهیلا خداحافظی کنم و بدون اینکه اون رو ببینم سوار ماشین شدم و از حیاط خارج و به سمت شرکت راه افتادم.

اون روز توی شرکت تا ساعت3یعنی زمان بعد از جلسه و خوردن ناهار به قدری گرفتار بودم که حسابی کلافه شده بودم...هر بار که خواسته بودم با منزل تماس بگیرم موضوعی پیش اومد که مجبور شدم از تماس با خونه در اون لحظه منصرف بشم...

ساعت3:20بود که از منزل تماس گرفتن.

وقتی گوشی رو برداشتم صدای شاد و سرحال امید رو شنیدم که گفت:سلام بابا.

. سلام پسر گلم...چطوری بابا؟

. خوبم...بابا...عمو مسعود برام یه ماشین کنترلی گنده خریده که میتونم سوارش بشم...از اونها که شبیه ماشینهای جیپ توی فیلمهای جنگیه...

کمی به فکر فرو رفتم و گفتم:مگه عمو مسعود اومده خونه ی ما؟!!!

. نه بابا...گفت دو روز دیگه میاد...گفت از اهواز برام خریده خودشم الان اونجاس...بابا نمیشه ما بریم اهواز؟

. نه عزیزم...عمومسعود گفته دو روز دیگه میاد ما کجا بریم اهواز؟

. آخه من میخوام زودتر ماشینمو ببینم.

. نه پسرم...بچه بازی در نیار تو دیگه مرد بزرگی شدی صبر کن دو روز دیگه عمو مسعود میاد...چرا ادای بچه ها رو درمیاری؟

صدای اه گفتن امید که با عصبانیت ادا شده بود رو شنیدم و بعد صدای سهیلا رو شنیدم که سلام کرد...

فهمیدم امید گوشی رو با عصبانیت از حرف من به سهیلا داده و خودش رفته...

بعد از اینکه پاسخ سلام سهیلا رو دادم اولین سوالی که به ذهنم رسید این بود:مسعود با تو هم صحبت کرد؟

. نه...امید گوشی رو برداشت اونم فقط با امید صحبت کرد...

. متوجه شد تو اونجایی؟

. نه فکر نمیکنم...تو نگرانی سیاوش؟

. نگران؟

. آره...ناراحتی از اینکه من اینجا هستم؟

. ناراحت نیستم...اما اصلا" دلم نمیخواد مسعود رو هم ناراحت کرده باشم...

. و بودن من در اینجا مسعود رو ناراحت میکنه...درسته؟

. فکر میکنم اینطور باشه.

. و نبودنم در اینجا تو رو ناراحت نمیکنه؟

. من هیچ وقت توی زندگیم سعی نکردم به خودم خیلی اهمیت بدهم...شاید به خاطر این باشه که ناراحتی و دست و پنجه نرم کردن با مشکلات همه ی وجودم رو گرفته...اینقدر که همیشه به دیگران اهمیت دادم شاید یک سومشم به خودم اهمیت نداده باشم...

. من عضو دیگران نیستم برای تو؟...من حتی به اندازه ی دیگران هم ارزش ندارم برات میدونم...میدونم ناراحتی من اهمیتی نداره برات...باشه سیاوش...شاید فکر کنی خیلی بی شخصیت هستم که اینقدر راحت میگم عاشقتم...اما مهم نیست من بازم میگم...دوستت دارم...عاشقتم...اما با وجود این راضی نیستم یک لحظه حضورم باعث ناراحتی و حتی نگرانی تو بشه...میدونی چرا؟...چون عاشقتم...چون دوستت دارم...اما خودت میدونی امید رو نمیتونم اینجوری رهاش کنم...خانم صیفی هم بدون حضور پرستار دچار مشکل میشه...پس فقط تا وقتیکه پرستار مناسب پیدا نکردی توی خونه ات هستم...بهتره همین الان آگهی بدهی برای استخدام یک پرستار...به خدا سیاوش با تمام وجودم دوستت دارم...میدونم قبولم نداری و شاید اصلا" باورمم نداشته باشی...رفتار و حرکاتت نشون میده بودن و نبودنم چقدر برات بی اهمیته...اونقدر که موقع خروج از خونه حتی ارزش نگاه کردن هم نداشتم...ولی با تمام این تفاسیر فقط میخوام اینو بدونی که...

صداش بغض دار شد و کاملا" فهمیدم که دیگه به گریه افتاده!!!

در حالیکه گوشی رو کنار گوشم نگه داشته بودم پیشونی ام رو به دست دیگرم تکیه دادم و با کلافگی گفتم:سهیلا...تو میدونی من چقدر مشکل دارم...توی خونه...توی شرکت...

. اگه تموم مشکلات خونه ات رو به دوش بگیرم بازم حاضر نیستی برای من و عشق من اهمیت قائل بشی؟

. گوش کن سهیلا...خواهش میکنم...حداقل تا یه مدتی نگذار فکرم درگیرتر از اینی که هست بشه...به خدا دیگه دارم حس میکنم کم آوردم...سهیلا...من ادم بی انصافی نیستم...باور کن منم مثل همه ی مردها و ادمهای دیگه احساس دارم...منم تمایلاتی برای خودم دارم...ولی تو که به قول خودت توسط مسعود از تمام مشکلات من خبرداری...دیروز هم دیدی که امید و رفتارش باعث شد پی به چه حقیقتی ببرم...به خدا فکرم مشغوله...سهیلا به جون امیدم که از همه چیز برام باارزش تره نمیخوام اشک و ناراحتی تو رو ببینم...منم شعور دارم...حس تو رو میفهمم ولی حداقل تو اینو درک کن که اصلا" در موقعیتی نیستم که...

. آره...میدونم...در موقعیتی نیستی که به احساس من اهمیت بدهی...من بد موقع وارد زندگی تو شدم...البته نه از نظر موقعیت پرستاری...منظورم موقعیت احساسی تو هست...باشه سیاوش...باشه...تو درست میگی...حق با توئه...برای همینم گفتم آگهی استخدام برای پرستار بدهی...به من فکر نکن...اهمیت هم نده...تو حق داری...مشکلاتت اونقدر زیاد و پیچیده اس که توقع من نابجا شده..

. سهیلا خواهش میکنم...فقط یه ذره به موقعیت من فکر کن...به اینکه در کنار کوهی از مشکلاتم حالا دارم حس میکنم به دختری علاقه مند شدم که صمیمی ترین دوستم قبل از اینکه بدونه این دختر خواهرشه عاشقش شده بوده و حالا هم که موضوع براش حل شده اس نمی تونه بپذیره که من با وجود داشتن16سال اختلاف سنی با اون دختر و داشتن یه زندگی ناموفق در گذشته و داشتن یک پسر8ساله و یک مادر پیر حق علاقه مند شدن به تو رو ندارم...سهیلا اینها رو بفهم...فهمیدن اینها خیلی برات سخته؟

در همین لحظه زنگ موبایلم به صدا در اومد وقتی نگاه کردم متوجه شدم مسعود با من تماس گرفته...!!!

مقصر منم که خیال کردم هیچکس باز عاشق نمیشه
حواسم نبود شاه توی دست آخر یا ماته یا کیشه
     
#632 | Posted: 5 Jan 2016 12:31
ادامه قسمت پنجم

همانطور که به صفحه ی موبایل و شماره ایی که روی اون به نمایش دراومده بود نگاه میکردم منتظر پاسخ سهیلا هم بودم...

سهیلا بعد از لحظاتی مکث با صدایی اهسته گفت:باشه...سعی میکنم بیشتر از قبل بفهمم...هر طور تو دلت بخواد...خداحافظ...

با سهیلا خداحافظی و گوشی رو قطع کردم...

گوشی موبایل هنوز صدای زنگش در فضای اتاق می پیچید...

نمیدونم به چه علت اما حس عجیبی بهم دست داده بود...با تمام منطقی که همیشه سعی داشتم در وجود خودم حفظ کنم اما تماس مسعود برایم حکم از دست دادن سهیلا رو داشت!!!

از طرفی دلم میخواست مسعود رو در جریان واقعیت بگذارم و از طرف دیگه می ترسیدم از اینکه بعد فهمیدن واقعیت سهیلا رو از من دور کنه...

مسخره بود!!!...احساس من درست شبیه به احساس یک پسر نوجوان عاشق شده بود که از رقابت برای به دست اوردن عشقش تمام تلاشش رو میکنه حتی اگر بدونه این عشق فرجام درستی نداره...اما تلاشش هر لحظه مضاعف میشه!!!

تماس قطع شد...به محض اینکه خواستم گوشی رو روی میز بگذارم دوباره مسعود تماس گرفت و باز هم صدای زنگ...

بالاخره به تماس پاسخ دادم...مسعود هیچ حرفی در رابطه با سهیلا عنوان نکرد و هدفش از تماس فقط تشکر به خاطر تهیه ی به موقع بلیطها بود!...

خواستم به میون حرفش برم و بگم که سهیلا توی خونه ی منه اما در همون لحظه کسی مسعود رو صدا کرد و باید تماس رو قطع میکرد و فقط تاریخ برگشتنش رو از اهواز بهم گفت و بار هم تشکر کرد و بعد از خداحافظی ارتباط قطع شد...

در طی دو روز پیش رو که گذشت دیگه هیچ حرفی بین من و سهیلا در رابطه با خودمون مطرح نشد و بیشتر اینطور بود که گویا هر کدوم سرگرم مشغولیات ذهنی خودمون بودیم...اما من باور داشتم که وابستگی و علاقه ام به سهیلا داره رنگ و بوی تازه ایی به خودش میگیره...

وقتی میدیدم امید چقدر از اینکه در کنار سهیلا هست احساس آرامش میکنه شاید صد برابر این احساس به خود من منتقل می شد...

زمانیکه می فهمیدم مامان با حضور سهیلا واقعا" هیچ مشکلی نداره آرامش درونی من بیشتر از هر موقعی در زندگیم قابل درک میشد برام...

روزیکه مسعود از اهواز برگشت با شرکتش تماس گرفتم ولی منشی شرکت گفت که مسعود در جلسه است و نمی تونه صحبت کنه...بعد اون خودم هم درگیر کارهای مربوط به اور روز شدم و دیگه وقت تماس با مسعود رو پیدا نکردم...

بعد از ظهر نزدیک ساعت5بود که تصمیم گرفتم برای عرض تسلیت به منزل پدری مسعود برم و همین کارو هم کردم.

وقتی جلوی درب منزل پدری مسعود رسیدم و ماشین رو در کنار خیابان متوقف کردم برای لحظاتی در همان حالت که هنوز توی ماشین نشسته بودم به یاد نام خانوادگی مسعود افتادم...نام خانوادگی اون کمانی فرد بود و مسعود چقدر ماهرانه توانسته بود نام خانوادگی سهیلا رو از کمانی فرد به گمانی تبدیل کنه!!!

برای لحظاتی به مسعود فکر کردم...به اینکه چقدر کتمان موضوع سهیلا و رابطه ی واقعی اون با سهیلا براش اهمیت داشه!!!

اما در نهایت با تمام تلاشی که کرده بود من این موضوع رو فهمیدم!!!

پدر مسعود چند سالی بود که از فوتش میگذشت و تمام دارایی اش بعد از مرگ تمام و کمال به مادر مسعود رسیده بود!!!

وقتی خوب به قضایا فکر میکردم می تونستم بفهمم چرا مادر مسعود قبل از مرگ همسرش اینقدر اصرار و عجله داشت که تا آقای کمانی فرد نمرده هر چه سریعتر از دفتر خانه افرادی رو به منزل بیاره و تمام دارایی همسرش رو به نام خودش کنه...پس تمام هراس اون از حضور وارث دیگه بوده...و برای اینکه چیزی به اون وارث که در واقع سهیلا بوده از این دارایی تعلق نگیره با دانایی و آینده نگری دارایی رو تماما"در زمانی که آقای کمانی فرد در بستر بیماری بود اما هنوز حالش وخیم و به مرگ نرسیده بود به نام خودش کرد!!!

حتی هنوز هم بعد از گذشتن چند سال از فوت آقای کمانی مادر مسعود مالک این دارایی بود و مسعود به نوعی شرکتی رو اداره میکرد که مالک اصلی اون مادرش بود!!!

از ماشین پیاده شدم و در حالیکه کتم رو از روی صندلی ماشین برمیداشتم و به تن میکردم صدای زنگ موبایلم من رو از افکارم خارج کرد.

به شماره ی روی گوشی نگاه کردم فهمیدم تماس از منزل هست.گوشی رو که جواب دادم با صدای بغض آلود امید مواجه شدم کع گفت:بابا بیا خونه...

. چی شده امید جان؟

. بیا خونه...

. باشه میام...فقط بگو بدونم چی شده؟

. عمو مسعود اومد اینجا...

. خوب؟

. بیا خونه دیگه...

. گوشی رو بده سهیلا...

بعد از گفتن این حرف من بود که بغض امید به گریه تبدیل شد و در همان حال گفت:بابا...عمو مسعود اومد اینجا با سهیلا جون دعوا کرد...اونو کتکش زد...بعدم از اینجا بردش...بابا بیا خونه...

یک دستم که هنوز به طور کامل در آستین کتم فرو نبرده بودم به نوعی برای لحظاتی به همون حالت بی حرکت قرار گرفت...

خدایا من چی می شنیدم؟...مسعود به خونه یمن رفته بود و در حضور امید با سهیلا مشاجره و بعد هم کتکش زده بوده و در اخر هم اون رو با خودش از خونه برده!!!

نفس عمیقی کشیدم و دوباره کتم رو از تنم بیرون آوردم و روی صندلی عقب ماشین انداختم و سوار ماشین شدم...

برای لحظاتی حس میکردم فکرم کار نمیکنه...با کلافگی پیشونی ام رومالیدم...

صدای امید رو دوباره شنیدم که گفت: بابا...سهیلا جون خیلی گریه کرد...ولی عمو مسعود کتکش زد از دماغش خون می اومد...بابا...عمو مسعود چرا اینقدر بد شده؟...بابا بیا خونه...

. باشه پسرم...باشه...میام خونه...مامان بزرگ حالش چطوره؟

. گفت زنگ بزنم خونه ی خانم شکوهی...الان خانم شکوهی اومده پیش مامان بزرگ...

. باشه پسرم...من نهایتا تا دو ساعت دیگه خونه ام...یک کمی کار دارم...اما تا دو ساعت دیگه خودمو می رسونم خونه...الانم دیگه گریه نکن...مامان بزرگ فهمید عم مسعود با سهیلا دعوا میکنه؟

. آره...عمو مسعود خیلی داد کشید سر سهیلا جون...مامان بزرگ همه رو شنید...

. خیلی خوب عزیزم...مامان بزرگ الان ناراحته تو گریه کنی بیشتر ناراحت میشه...پس سعی کن مرد باشی و گریه نکنی تا من برگردم خونه...باشه؟

امید با گریه گفت:باشه اما زودتر بیا...

ماشین رو به حرکت درآوردم و در حالیکه بازم سعی داشتم امید رو آروم کنم به سمت منزل مجردی که مسعود داشت به راه افتادم...

آدرسی از منزل حقیقی سهیلا نداشتم پس باید به منزل مجردی مسعود می رفتم و جلوی درب منزلش منتظر میشدم.

تا اونجا راهی نبود و خیلی زود رسیدم...جلوی درب ورودی پارکینگ اون ساختمان توقف کردم و از ماشین پیاده شدم...زنگ درب رو با علم بر اینکه میدونستم خونه نیست اما فشار دادم...کسی پاسخ نداد و این برام عجیب نبود چون حس میکردم مسعود این موقع هنوز خونه نیومده...هر چی سعی کردم با موبایل مسعود تماس بگیرم اما متوجه شدم موبایل رو خاموش کرده...!!!

میدونستم در اون ساعت محاله به شرکت برگرده...پس حدس میزدم باید خونه ی سهیلا رفته باشه و سهیلا رو به خونه ی خودشون برگردونده باشه...

اما من فراموش کرده بودم آدرس منزل سهیلا رو حتی از خودش هم در این چند روز بگیرم...!!!

نزدیک به یک ساعت نیم کلافه و عصبی در جلوی درب پارکینگ منزل مسعود ایستاده بودم و در نهایت وقتی دیدم از مسعود خبری نشد دوباره سوار ماشین شدم و این بار به سمت خونه ی خودم حرکت کردم.

وقتی رسیدم خونه همانطور که حدس میزدم علاوه بر امید وضع روحی مامان هم خوب نبود!

خانم شکوهی لطف کرده و در این مدت که من نبودم به وضع مامان رسیدگی کرده بود و بعد اینکه من به به منزل رسیدم اون هم خداحافظی کرد و رفت.

امید با دیدن من کمی حالت اضطرابش بهتر شده بود اما غصه از عمق چشمهاش فریاد میزد...

سکوت کرده بود و روی زمین در حالیکه تکیه اش رو به یکی از راحتی های هال داده بود نشسته و به ظاهر کارتونی که از سیستم در حال پخش بود رو نگاه میکرد اما من کاملا" می تونستم متوجه بشم که امید فقط نگاهش به صفحه ی تلویزیون است و اصلا" توجهی به ماجرای کارتون نداره!!!

به آشپزخانه رفتم و دیدم سهیلا برای شام الویه درست کرده بوده...کمی از سالاد الویه در بشقابی کشیدم و با نان باگت و کمی خیار شور و گوجه ی خورد شده در کنارش برای امید بردم و روی میز کوچک وسط هال گذاشتم و خواستم که در حین نگاه کردن به کارتون شامشم بخوره و اون بی هیچ ممانعتی و حتی یک کلمه حرف به سمت سینی حاوی شامش رفت.

برای لحظاتی نگاهش کردم...به قدری چهره اش مظلوم شده بود که تحمل و باورش برام سخت شد...میدونستم تمام وجودش پر از غصه شده...می تونستم حس کنم که چقدر سهیلا رو دوست داره و از بودن اون در خونه چقدر راضی و خوشحال میشده اما حالا مثل بچه ایی بود که از بازی با تمام اسباب بازیهایی که داره محرومش کردن...

بیشتر از این نتونستم دیدنش رو در این وضعیت تحمل کنم روی سرش رو بوسیدم و به اتاق مامان رفتم.

مامان با کمک قرصهایی آرام بخش خودش که خانم شکوهی بهش داده بود حالش بهتر به نظر می رسید ولی بیشتر نگرانیش مربوط میشد به سهیلا و از من میخواست که با مسعود صحبت کنم و این مسئله رو از راه عقلانی و منطقی حلش کنم...

اما کدوم عقل؟...کدوم منطق؟...حس میکردم دیگه عقلی برام باقی نمونده...فکرم دیگه کار نمیکرد و منطقی هم در رفتار اخیر مسعود نمیدیدم...نمی تونستم بپذیرم در شرایطی که خودم فکرم درست کار نمیکنه با ادم بی منطقی مثل مسعود صحبت بکنم!!!

شام مخصوص مامان که اون رو هم سهیلا آماده کرده بود رو به مامان دادم و بعد از انجام کارهای مربوط به مامان به هال برگشتم و امید رو در حالیکه مقدار کمی از شامش رو خورده بود و در همونجا وسط هال به خواب رفته بود در آغوش گرفتم و به اتاقش بردم و روی تختش قرارش دادم.

خسته و عصبی بودم ولی اصلا احساس خواب آلودگی نداشتم...سوئیچ ماشین رو برداشتم و سوار ماشین شده و از خونه بیرون رفتم.

مسیر پیش رویم رو اصلا" متوجه نبودم...لحظه ایی به خودم اومدم که دیدم جلوی منزل مسعود توقف کردم!

به چراغهای واحد آپارتمانش نگاه کردم و دیدم همه روشن هستن...فهمیدم مسعود اومده به خونه اش...

از ماشین پیاده شدم و بعد قفل کردن ماشین به سمت درب حیاط مجتمع رفتم و زنگ واحد مسعود رو فشار دادم.

بدون اینکه پاسخی به زنگ من داده بشه درب حیاط باز شد...وارد لابی ساختمان و بعد به کمک آسانسور به طبقه ی5 رفتم.

وقتی درب آسانسور باز شد درب نیمه باز منزل مسعود نور داخل خونه رو به کوریدور ساختمان هم تابانده بود...

به سمت درب رفتم و چند ضربه ی کوتاه به درب زدم و سپس با فشار اندکی که به درب دادم اون رو بیشتر باز کردم...



24

صدایی به گوش نمیرسید...برای لحظاتی مردد بودم که برم داخل خونه یا نه!!!

با صدای بلند که به خوبی درفضای منزل پیچید گفتم:مسعود؟...خونه ایی؟

و بعد از گذشت چند ثانیه صدای پایی به گوشم رسید و سپس صدای مادر مسعود رو شنیدم که گفت:سیاوش تویی؟!!!...فکر کردم مسعود اومده...

از حضور خانم فرد یا همون مادر مسعود در اونجا تعجب کردم...هیچ وقت ندیده بودم که مادر مسعود به منزل مجردی اون بیاد و همیشه از مسعود هم گله میکرد که چرا برای خودش منزل جدا گرفته!

بعد از سلام و احوالپرسی مختصری که بین من و مادرمسعود صورت گرفت گفتم:ببخشید خانم فرد خبر ندارید مسعود کی میاد خونه یا اصلا" الان کجاست؟

مادرمسعود که همیشه زنی بود با چشمانی بسیار تیز بین و باهوش کمی سرتاپای من رو برانداز کرد و بعد گفت:سیاوش...بین تو و مسعود اتفاقی افتاده؟!!!...این یکی دو هفته ی اخیر احساس میکنم مسعود با تو هم مشکل پیدا کرده...

فهمیدم خانم فرد از ماجرا بی خبره برای همین در حالیکه سعی داشتم چهره ایی بی تفاوت به خودم بگیرم شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:نه...اتفاقی نیفتاده...من و مسعود مشکلی نداریم...

لبخند کنایه آمیزی به لبهای خانم فرد نشست و بعد گفت:خدا کنه که اینطور باشه ولی یه نگاه به ساعتت بنداز...ساعت خیلی وقته از نیمه شبم گذشته و تو این وقت شب که قاعدتا" باید پیش پسر کوچولوت و مادر بیمارت باشی با این وضع آشفته که از سر و ریختت می باره اومدی خونه ی مجردی مسعود بعدم از من میپرسی مسعود کی میاد یا کجا رفته...خوب این چی رو نشون میده؟

میدونستم ناشی تر از اون عمل کردم که بخوام با تظاهر به خونسردی و بی اطلاعی و یا بی تفاوتی خانم فرد رو از اونچه که در ذهنش داشت دور کنم!

مادر مسعود به طرف درب هال که من نزدیک اون بودم رفت و درب رو بست سپس دست من رو مثل مادری که دست پسرش رو گرفته باشه گرفت و با خودش به هال برد و اشاره کرد که روی یکی از راحتی ها بشینم و بعد خودش به سمت آشپزخانه رفت و دو فنجان قهوه ی فوری درست کرد و آورد...

حرفی برای گفتن به خانم فرد نداشتم اما حالتی از درماندگی و بی خبری که از سهیلا بهم دست داده بود شاید اونقدر کلافه ام کرده بود که واقعا"در اون لحظات نیاز به یک هم صحبت داشتم حتی اگر این هم صحبت خانم فرد باشه!!!

خانم فرد که کت و دامن مشکی بسیار شیک و برازنده ایی به تن داشت روی راحتی رو به روی من نشست و یکی از فنجانها رو برای من و دیگری رو برای خودش برداشت و در همون حال گفت:مدتیه به رفتار مسعود مشکوک شدم!...احساس میکنم داره مسئله ایی رو از من پنهان میکنه...تو نمیدونی ولی من به خاطر ضربه ایی که از پدر مسعود خوردم خیلی حساس و محتاط شدم...از مسائل مادی گرفته تا معنوی...برام فرقی نمیکنه...کلا سعی دارم در همه حال جانب احتیاط رو در نظر بگیرم...بعد از فوت پدر مسعود تمام مدارک و اسناد که محضری به نام من شده بود بی کم و کاست پیش خودم بوده تا امروز...هیچ فعالیتی هم بدون اطلاع من انجام نشده...اما نمیدونم چرا چند وقتی بود که نسبت به مسعود شک داشتم ولی سعی میکردم خودم رو راضی کنم که دارم اشتباه میکنم تا اینکه هفته ی پیش وقتی توی خونه خودم وارد کتابخانه شدم حس کردم کمی بهم ریخته شده اونجا...این بهم ریختگی بیشتر مربوط میشد به کمد و کشوهای کنار کتابخانه که معمولا من سندها و مدارک رو در اونجا نگهداری میکنم...وقتی خوب گشتم و همه چیز رو چک کردم متوجه شدم یکی از سندها نیست!

وقتی صحبت خانم فرد به اینجا رسید تعجب کردم...من مسعود رو خوب میشناختم اون آدمی نبود که بخواد به اصطلاح سرمادرش کلاه بگذاره یا از اون دزدی کنه...اصلا" این کارها توی خون مسعود نبود...با اینکه اون لحظه از دست مسعود به خاطر اتفاقات اخیر دلخور بودم اما از طرز فکر مادرش که میخواست اینطوری اونو زیر سوال ببره حال بدی بهم دست داد و گفتم:این چه حرفیه خانم فرد!!!...مسعود رو شما باید بهتر از من بشناسید...اون نیازی نداره به اینکه بخواد سندی رو بدون اطلاع شما برداره و ...

خانم کمانی لبخند عمیقی به چهره آورد وگفت: میدونم...میدونم سیاوش...تو درست میگی...من مسعود رو خیلی خوب میشناسم اما همین باعث تعجب من شد...ببین تو خودت میدونی که مسعود اصلا" نیازی به خونه ی کوچیک من و پدرش که سالهاست توی محله ی باغ فرید خالی افتاده نداره...اصلا" اون خونه به نوعی دیگه از ذهن من پاک شده بود...من و پدر مسعود فقط5سال اونجا زندگی کردیم...وقتی مسعود به دنیا اومد از اونجا بلند شدیم و تا امروز فقط یکی دو بار مستاجر توی اون خونه ساکن بوده بعد از اونم که سالهاست خالی افتاده بود برای خودش...همین منو متعجب کرده که چرا مسعود باید سراغ سند اون خونه رفته باشه!!!...امشب اومدم اینجا که از مسعود همین رو بپرسم اما خونه نبود منم با کلیدی که قبلا بهم داده بود اومدم داخل و کمی فضولی کردم...کار سختی نبود سند رو خیلی زود پیدا کردم همراه با یک قولنامه ی اجاره...ولی حیف که عینکم رو خونه جا گذاشتم و نمی تونم بخونم از چه تاریخی خونه رو اجاره داده و اصلا" به کی اجاره داده...وقتی تو زنگ زدی فکر کردم مسعود اومده و چون ماشین منو جلوی درب حیاط مجتمع دیده و چراغهای واحدشم روشن بوده خواسته با زنگ زدن به من حالی کنه که داره میاد بالا...منم بلافاصله درب رو باز کردم یعنی برام مهم نیست باشی یا نباشی من هر وقت بخوام میام اینجا...اما بعدش دیدم تو اومدی اونم در حالیکه نشون از آشفتگی و مستاصل بودن داشتی و داری به نوعی دنبال مسعود میگردی!!!...

تمام ذهنم من دنبال اون اجاره نامه بود...به خوبی میتونستم حدس بزنم که اون اجاره نامه بی ربط با سهیلا و مادرش نیست و این تنها راه ممکن بود که بتونم جای دقیق محل زندگی سهیلا رو بفهمم و برم اونجا...

رو کردم به خانم فرد و گفتم:با این حساب یعنی مسعود اون خونه رو بدون اطلاع شما به کسی اجاره داده که در واقع نمی خواسته شما بدونید اون مستاجر کیه...درسته؟

به محض اینکه این جملات از دهان من خارج شد چهره ی خانم فرد به نوعی با شنیدنش حالتی از بهت و ناباوری به خودش گرفت و بعد به آرومی زیر لب گفت:نه...این امکان نداره...یعنی مسعود اون زنیکه رو پیداش کرده؟...وای خدای من...

و بعد از روی راحتی بلند شد و به سمت میزناهارخوری که در کنار دیوار بود رفت و سند و چند برگ کاغذی که روی میز بود رو برداشت و دوباره برگشت وکاغذی رو به سمت من گرفت و گفت:سیاوش...اسم مستاجری که اینجا نوشته شده رو برای من بخون...من اعصابم بهم ریخته عینکمم همراهم نیست ببینم این پسره ی بیشعور چه غلطی کرده...

کاغذ رو از دست خانم فرد گرفتم و به نام مستاجر نگاهی انداختم.

من اسم مادر سهیلا رو نمی دونستم اما همین قدر که دیدم مستاجر نام برده در اون اجاره نامه یک زن هست حدسیاتم هر لحظه بیشتر به یقین نزدیک میشد و بعد با صدایی که برای خانم فرد قابل شنیدن باشه اون اسم رو خوندم...

در یک لحظه به قدری رنگ صورت خانم فرد تغییر کرد که احساس کردم هر لحظه ممکنه سکته کنه!!!...و بعد این جمله از دهانش خارج شد:اول اون بابای بی همه چیزش...حالا نوبت این پسره ی بیشعوره...

از روی راحتی بلند شدم و لیوان آبی از آشپزخانه آوردم و به دست خانم فرد دادم و در همون حال گفتم:اتفاق خاصی نیفتاده...فکر میکنم مسعود خونه رو به زنی اجاره داده که شما خاطره ی خوشی از ایشون ندارید...درسته؟...منظورم زنی هست که مدتهاست سایه اش رو روی زندگی خودتون احساس میکنید و مسبب این قضیه هم آقای فرد خدا بیامرزه باید باشه...درسته؟

نمی خواستم علنا"به خانم فرد بگم که من از همه چیز اطلاع دارم اما گویا این زن در اون شرایط نیاز داشت به برملا کردن حقایق و دردها و کمبودهایی که در اثر این اتفاق بهش وارد شده بود...اون مثل تمام زنهای دیگه از این ستمی که بهش شده بود سراسر وجودش رو نفرت و خشم پر کرده بود وتحت هیچ شرایطی حاضر نبود اسمی از سهیلا و مادر سهیلا برده بشه و هر گونه توجه و کمکی رو از طرف آقای فرد و حالا از طرف سیاوش نابجا تصور میکرد و خودش رو محق میدونست...

بعد از اینکه گذاشتم نزدیک به 45 دقیقه حسابی با گفتن ناگفته های درونیش اندکی خودش و اعصابش رو کنترل کنه به آرومی براش جریان سهیلا و ورودش به منزلم و معرفی اون رو از طرف مسعود و وقایع پیش اومده در این چند روز اخیر رو تعریف کردم و در آخر بهش قول دادم سهیلا و مادر سهیلا رو از اون خونه که در واقع ارزش مادی برای خانم فرد هم نداشت خارجشون کنم وبه آپارتمانی که سال گذشته امید در قرعه کشی بانک برنده شده بود ببرمشون...سعی کردم بهش اطمینان خاطر بدهم که مسعود قصدش از این کار کمک به اونها بوده نه پنهان کاری از مادرش ولی چون میدونسته خانم فرد ممکنه از این بابت خیلی عصبی بشه و از طرفی اونها هم واقعا نیاز به کمک داشتن مجبور شده تا حدی مخفی کاری کنه...

خانم فرد که تا حدودی آرامش گرفته بود نگاه دقیقی به صورت من انداخت و گفت:سیاوش...من میدونم تو چه مشکلاتی رو در این چند سال اخیر پشت سر گذاشتی ولی واقعا"فکر میکنی سهیلا دختر مناسبی برای زندگی مجدد تو باشه؟

کمی از قهوه رو خوردم و در حالیکه نفس عمیق و صدا داری که نشان از سردرگمی من بود گفتم:نمیدونم...واقعا" بعضی لحظات توی جواب این سوال درمونده میشم...اما در حال حاضر چیزی که برام مهمتر از خودم شده وابستگی امید به سهیلاست...امید دفعه ی قبل که مسعود خواست سهیلا دیگه به خونه ی من نیاد دچار تب عصبی شد...نمیخوام دوباره این شرایط پیش بیاد...یعنی فعلا" هدفم اینه...دوم اینکه شنیدن این موضوع که مسعود اومده خونه ی من و سهیلا رو جلوی امید کتک زده برام گرون تموم شده...مسعود حق این کارو نداشته...هر جور فکر میکنم می بینم باید مسعود رو ببینم و یکسری توضیح از خودش بخوام و الان که آدرس این خونه رو میبینم و با توجه به اطمینان شما از اینکه این خونه در اجاره ی مادر سهیلاست حدس میزنم مسعود وسهیلا باید اونجا باشن...

. میخوای بری اونجا؟

. آره...باید با مسعود صحبت کنم و سهیلا رو هم ببینم.

. سیاوش...قول بده که اون دختره و مادرش رو از خونه ی من بیاری بیرون...من به بقیه ی قضایا کاری ندارم اما نمیخوام سایه ی این دوتا حتی روی موکت پاره ایی از اونچه که مربوط به من و زندگی من میشه هم بیفته...متوجه میشی منظورم چیه؟

سرم رو به علامت تایید تکان دادم و گفتم:بهتون قول میدم در اولین فرصت اونها رو به جایی که گفتم منتقل کنم...اون واحد آپارتمانی خالی افتاده...ولی فقط امیدوارم حدسم درست باشه و هر دوی اونها الان توی خونه ی شما باشن...

از روی راحتی که نشسته بودم بلند شدم.

همزمان با من خانم فرد هم بلند شد و همراه من تا جلوی درب هال اومد و گفت:سیاوش ممنونم که داری این کابوس رو از من دور میکنی...من همیشه تو رو مثل مسعود می دونستم اما یه چیزی میخوام بهت بگم...شاید زیادم این حرف جالب نباشه اما امیدوارم اگه یه روزی واقعا" خواستی سهیلا رو به زندگی خودت وارد کنی از اون روز به بعد هیچ وقت دیگه جلوی چشم من نیای...چون من واقعا" از این دختره و مادرش متنفرم.

با اینکه شرایط عصبی خوبی نداشتم اما با شنیدن این حرف خنده ام گرفت و گفتم:خانم فرد شما از سهیلا و مادرش متنفرید از من که متنفر نیستید...

خانم فرد نگاه اخم آلود مادرانه ایی به من کرد و پاسخی نداد.

بعد از خداحافظی به آدرسی که از روی اجاره نامه یادداشت کرده بودم نگاهی انداختم و از آپارتمان خارج و سوار ماشین شدم و حرکت کردم...



25

به ساعتم نگاه کردم.دیر وقت بود و باید برمیگشتم به خونه...

دلم بی دلیل نگران خونه شده بود!

از رفتن به آدرسی که نوشته بودم در اون لحظه منصرف شدم و مسیر رو تغییر دادم و به سمت خونه حرکت کردم.

وقتی رسیدم جلوی درب ماشین مسعود رو دیدم که جلوی درب پارک شده!!!

به محض اینکه ماشین رو متوقف کردم مسعود از ماشین خودش پیاده شد و به طرف ماشین من اومد.

ماشین رو خاموش کردم و در حالیکه به مسعود نگاه میکردم از ماشین پیاده شدم.

مسعود سلام کوتاهی کرد و گفت:منتظرت بودم...

به ماشین تکیه دادم و نگاهش کردم.

چهره اش گرفته و خسته بود.

او هم به ماشین تکیه داد و سیگاری از پاکت بیرون کشید و آتش زد...دود غلیظی رو به فضا فرستاد و بعد گفت:این وقت شب کجا رفته بودی؟

جوابش رو ندادم و فقط نگاهش میکردم...شاید هم میخواستم با این کار کمی به اعصابم تسلط پیدا کنم!

مسعود ادامه داد:اومدم جلوی خونه از بالای درب نگاه کردم دیدم چراغهای خونه خاموشه و فقط چراغ خواب اتاق امید و اتاق خانم صیفی روشن بود...ماشین تو هم توی حیاط نبود...فهمیدم خونه نیستی...منتظر شدم تا برگردی...

با کلافگی خاصی که کاملا" در کلامم مشهود بود گفتم:خوب حالا که میبینی اومدم...

دوباره دود غلیظی رو از دهان خارج کرد و در حالیکه به خونه های رو به رو خیره بود گفت:سیاوش میدونم از دستم عصبانی هستی ولی...

. ولی چی مرد حسابی؟!!!...تو هیچ معلوم هست چه مرگت شده؟...از اهواز برگشتی یکباره اومدی خونه ی من جلوی امید گرفتی سهیلا رو کتک زدی بعدم برداشتی بردیش...معلوم نیست کدوم گوری رفتی...مسعود تو فکر نکردی امید از دیدن این صحنه...

. امید کم از این صحنه ها ندیده...مگه تو با مهشید کم درگیر بودی؟

. احمق من با مهشید با تمام مشکلاتی که داشت اگرم درگیر بودم هیچ وقت جلوی چشم امید دست روی مهشید بلند نکردم...از همه ی اینها گذشته مسعود تو چرا اینقدر عوض شدی؟...تو چرا حرکاتت با منی که اینقدر خودم مشکل دارم و تو بهتر از هر کسی از مشکلاتم خبر داره مثل دیوونه ها شدی؟!!!

. سیاوش...

. زهرمارو سیاوش...میخوام بدونم تو اصلا" تکلیف خودتو با خودتم میدونی چیه؟...نه ولله...به خدا قسم اگه خودتم بدونی!...چرا داری بلاتکلیفی خودت با خودت رو به زندگی منم منتقل میکنی؟...مرد حسابی تو یه روز عاشق دختری شدی که بعد فهمیدی خواهرته خوب این...

به محض اینکه این حرف رو زدم مسعود سیگارش رو انداخت و به سمت من برگشت و با دو دست یقه ی پیراهن منو گرفت که بلافاصله با حرکتی سریع هر دو دستش رو از یقه ی پیراهنم جدا کردم و این بار من یقه ی اون رو گرفتم و محکم کوبیدمش به ماشین...!

هیچ وقت فکرشم نمیکردم روزی برسه که چنین برخوردی بین من و مسعود پیش بیاد!!!

در این موقع بلافاصله درب ماشین مسعود باز شد و سهیلا با عجله از صندلی جلوی ماشین پیاده شد و به سمت ما دوید و با صدایی اهسته و نگران رو به من گفت:سیاوش تو رو قرآن...کوتاه بیاین...مسعود بس کن...نصفه شبه...الان مردم از خونه هاشون میریزن بیرون...

دستم رو از یقه ی مسعود جدا و به سهیلا نگاه کردم.

صورتش زیر نور چراغهای خیابان کاملا"مشخص بود که چقدر از برخورد میان من و مسعود وحشت کرده!

وقتی خوب به صورتش نگاه کردم در ابتدا باورم نشد!

از مسعود فاصله گرفتم و قدمی به طرف سهیلا برداشتم...

زیر چشم چپش به شدت کبود شده بود و قسمتی از گوشه ی لبهاش هم ورم کرده و خونمردگی قابل ملاحظه ایی در اون قسمت دیده میشد!!!

چشمهای زیبای سهیلا در زمانی کوتاه به دریایی از اشک تبدیل شد و سپس سیل وار اشکها به روی گونه هاش سرازیر شدند و بعد با همون حال گفت:به جون هم نیفتین...شما ها دوستهای صمیمی هستین...نگذارین فکر کنم حضورمن این دوستی رو داره به گند میکشه...

صدای مسعود رو شنیدم که گفت:تو خفه شو...

برگشتم به سمت مسعود و سرتاپای اون رو نگاهی حاکی از تحقیر کردم و گفتم:تو خجالت نمیکشی؟!...دست روی زن بلند میکنی؟...غیرت و مردونگی به اصطلاح برادرانه ات رو با چی خواستی نشون بدهی؟...با حماقتت؟...کدوم غیرت؟...کدوم مردونگی...مسعود تو مرد نیستی...

مسعود به طرف من اومد و با شدت هر چه تمامتر مشتی به صورت من زد...!

توقع این یکی رو دیگه اصلا" نداشتم و از اونجایی که ناگهانی این حرکت رو کرده بود برای لحظاتی کوتاه تعادلم رو از دست دادم...اما خیلی سریع خودم رو کنترل کردم.

صدای التماس آمیز سهیلا رو شنیدم که رو به مسعود کرد و گفت:مسعود تو رو قرآن بس کن...خدایا...

صاف ایستادم و خونی که از گوشه ی لبم سرازیر شده و طعم گس و نامطلوب اون رو در دهانم احساس کرده بودم رو با دست پاک کردم...به طرف مسعود رفتم و در حالیکه به آرامی با مشت گره کرده ام ضربات پشت سرهمی به سینه ی مسعود زدم گفتم:منتظر من بودی که مشت حواله ی صورتم کنی...آره؟...خیلی خوب...منتظر بقیه اشم...ولی به جون امیدم قسم اگه یکبار دیگه حرکتت رو تکرار کنی همین جا زیر مشت و لگدم خوردتت میکنم.

مسعود برگشت و با کف دست محکم روی سقف ماشین من کوبید و گفت:سیاوش لعنت به تو...لعنت به مرام نداشته ی تو...لعنت به شرف و غیرت نداشته ی تو...

رفتم پشت سرش ایستادم و گفتم:باشه...اما تو که مظهر بامرامی و شرف و غیرتی بگو کجا از من بی مرامی و بی غیرتی و بی شرفی دیدی؟...کجا؟

به سهیلا اشاره کردم و بعد رو به مسعود ادامه دادم:من از کجا این خانم رو میشناختم؟...هان؟...از کجا؟...کی به من معرفیش کرد؟...کی؟...کی گفت یه آدم مطمئن سراغ داره که میتونه بیاد خونه ی من و هم از بچه ام مراقبت کنه هم از مادر مریضم...کی؟

مسعود به سمت من برگشت و گفت:من...من گفتم...ولی فکرشم نمیکردم این کثافتکاری رو شروع کنی...

. کدوم کثافتکاری مرد حسابی؟!!!...چه خطایی کردم؟!!!...این که دست از پا خطا نکردم و مثل تو چنگ به جون هر دختری ننداختم کثافت کاری بوده؟...اینکه حرمت نگه داشتم و دست از پا خطا نکردم و احترامت رو در جایی که لایقش نیستی حفظ کردم نشونه ی بی غیرتی و بی شرفی و نداشتن مرامم بوده؟!!!...از این خانمی که اینجا ایستاده سوال کردی که تا به حال چه حرکتی ناشی ازنامردی و بی مرامی از من سرزده که حالا اینجوری زیر تیغ تهمت داری تیکه پاره ام میکنی؟

سهیلا به طرف من و مسعود اومد و گفت:من براش همه چیزو گفتم به خدا...مسعود من که گفتم سیاوش چقدر پاک و مرد صفته...چرا باز داری حرف خودت رو میگی؟

مسعود دوباره به سمت من برگشت و گفت:سیاوش اومدم فقط بهت بگم نامردی رو در حق من تموم کردی...فکرشم نمیکردم روزی به سهیلا که شاید اگه دو سه سال دیگه کوچیکتر از سن الانش بود میتونست جای دخترت هم باشه اینجوری چشم داشته باشی...من به قبر خودمم می خندیدم اگه حدس میزدم تو همچین آدمی باشی و سهیلا رو به خونه ی تو بفرستم...

سهیلا با صدای بلند گفت:خفه شو مسعود...

به سهیلا نگاه کردم و گفتم:نه...بگذار حرفاش رو بگه...

و بعد رو کردم به مسعود و گفتم:فقط یه سوال ازت میپرسم که اگه راست و حسینی جوابمو بدهی به همون شرفم که از نظر تو ندارمش و بی غیرت عالمم قسم میخورم که تصمیم آخرم رو همین جا میگیرم.

مسعود به چشمهای من خیره شد و منتظر موند تا من سوالم رو بپرسم.

به مسعودنزدیکتر شدم طوریکه فاصله ی خیلی کمی بین من و او ایجاد شد و بعد گفتم:واقعا"این رفتار و حرکات اخیرت از روی غیرت واقعی یک برادر نسبت به سهیلات؟

قطرات درشت عرق که روی پیشونی مسعود نشسته بود یکی یکی سر میخورد و از بالای ابروهاش به کناره های پیشونیش هدایت میشد و از اونجا به پایین صورتش سرازیر میشدن...

نگاهی به سهیلا کرد و بعد دوباره به من نگاه کرد و گفت:آره...

میدونستم داره دروغ میگه...مطمئن بودم...ایمان داشتم که مسعود حس دیگه ایی جدا از احساس یک برادر به سهیلا هنوز در وجودش شعله ور هست...اما نمی تونستم اون حس رو از درونش بیرون بکشم...

نفس بلند و عصبی کشیدم و گفتم:واقعا فکر میکنی اگه من به سهیلا علاقه مند بشم بی غیرت و بی شرفم؟

مسعود سرش رو به علامت تایید حرف من تکان داد اما حرفی نزد.

از مسعود فاصله گرفتم و در حالیکه اعصابم به شدت بهم ریخته بود گفتم:باشه...پس همین الان سهیلا رو از اینجا ببر...بیشتر از این اعصاب منو خراب نکن...مسعود گمشو دیگه نیخوام ریختت رو ببینم...واقعا برات متاسفم...

سهیلا با گریه قدمی به سمت من برداشت و گفت:ولی سیاوش...من کلی التماسش کردم که منو پیش تو برگردونه...

با عصبانیت رو کردم به سهیلا و گفتم:تو خیلی بیجا کردی...مسعود درست میگه...شاید اگه چند سالی از الانت کوچیکتر بودی جای دختر منم می تونستی باشه...مگه نه مسعود؟...شایدم حق با مسعود باشه که اگه به خواهرش علاقه پیدا کنم نهایت بی غیرتی و بی شرفی من باشه...حالا با مسعود از اینجا برین...نمیخوام شرف و غیرتم زیر سوال بره...میفهمی چی میگم مسعود؟...نمیخوام شرف و غیرتم توسط تو یکی زیر سوال بره...

و بعد از هر دوی اونها فاصله گرفتم و به سمت درب حیاط رفتم.

صدای دویدن سهیلا رو پشت سرم شنیدم...برگشتم و سهیلا ایستاد...رو کردم به مسعود و گفتم:نامرد عالمم اگه دیگه اسمت رو بیارم مسعود...فقط اینقدر مرد باش که وقتی از اینجا گورت رو گم کردی بشینی و به غیرت و شرف خودت فکر کنی...حالا دیگه گمشو...

سهیلا به طرف من اومد و گفت:سیاوش تو رو خدا...حداقل جازه بده من حرف بزنم...اجازه بده بیام توی خونه...سیاوش تو که میدونی من...

به میون حرف سهیلا رفتم و گفتم:دیگه نمیخوام یک دقیقه هم نه تو ونه مسعود رو ببینم...

سهیلا با گریه گفت:چرا من؟...من بدبخت چیکار کردم؟...مسعود طرز فکرش اینه تو چرا منو از خودت دور میکنی؟...سیاوش چرا داری اینطوری میکنی؟

با کلیدم درب حیاط رو باز کردم و دوباره به سمت ماشین برگشتم و سوار شدم و ماشین رو به داخل حیاط هدایت کردم.

نور چراغ ماشین که در اون لحظه به انتهای حیاط هم رسیده بود باعث شد متوجه ی حضور امید که بلیز و شلوار خوابش رو به تن داشت و در حالیکه دمپایی هم به پاش نبود و وسط حیاط جلوی درب پارکینگ تیستاده بود نظرم رو به خودش جلب کنه!!!

خدای من...!!!...این وقت شب!!!...امید الان باید قاعدتا"خواب و توی اتاق خودش بود...اما حالا اون با وضعی آشفته در حیاط ایستاده بود!!!

از ماشین پیاده شدم و در حالیکه با شک و تردید چراغهای حیاط رو روشن میکردم به سمت امید رفتم...

سهیلا هم وارد حیاط شده بود و متوجه بودم که پشت سر من به سمت امید داره میاد...

وقتی به نزدیک امید رسیدم متوجه شدم به شدت میلرزه و شلوارش خیس شده...!!!

تمام صورت و موهای قشنگش از عرق خیس بود!!!

امید رو در آغوش گرفتم و تازه متوجه شدم که به شدت تب کرده!!!...وقتی به صورتش نگاه کردم با صدای ضعیفی گفت:بابا...ببخشید...نتونستم خودمو نگه دارم شلوارم خیس شد...

و بعد در حالتی از ضعف و بیهوشی قرار گرفت...

خدایا...چقدر باید خدا خدا میکردم تا صدای منو بشنوی؟

امید رو که حالا کاملا" بی حال شده بود بیشتر در آغوشم فشردم و سرش رو بوسیدم و در حالیکه بی اختیار صورت خودمم از اشک خیس شده بود گفتم:اشکالی نداره عزیزم..اصلا" اشکالی نداره...بابا الان لباست رو تمیز میکنه پسرم...

مقصر منم که خیال کردم هیچکس باز عاشق نمیشه
حواسم نبود شاه توی دست آخر یا ماته یا کیشه
     
#633 | Posted: 5 Jan 2016 12:35
پرستار مادرم -قسمت ششم

امید رو در آغوش گرفتم و بلند شدم.

سهیلا نگران حال امید شده بود و سعی داشت از من بگیرش اما من در اون شرایط به شدت عصبی شده بودم برای همین با عصبانیت و تقریبا" صدایی که به فریاد بیشتر شباهت داشت گفتم:برو کنار سهیلا...

سهیلا قدمی به عقب برداشت و گفت:فقط میخوام کمک کنم حال تنفسی امید بهتر بشه...سیاوش الان وقت احساسی عمل کردن نیست...امید تبش بالاست و بیهوش شده...بگذار کمکت کنم...خواهش میکنم...

نمیدونستم باید چیکار کنم و از طرفی امید در آغوشم کاملا" از حال رفته بود و متوجه بودم که تنفس امید گاهی قطع و زمانی با کشیدن فقط یک نفس عمیق نمایش داده میشه...

خواستم برگردم به سمت ماشین که دیدم مسعود پشت سرم ایستاده و با جدیت در حالیکه امید رو از آغوش من میگرفت گفت:خریت نکن...بگذار سهیلا کارشو بکنه...تا تو بخوای این بچه رو به درمانگاه برسونی شاید هر اتفاقی بیفته...

و بعد امید رو از من گرفت و خیلی سریع به همراه سهیلا وارد هال شدند.

وقتی مسعود امید رو روی زمین قرار داد سهیلا خیلی سریع اقدام کرد به برگردوندن حالت عادی تنفسی امید.

متوجه شدم بعد گذشت چند دقیقه که برای من یک عمر گذشته بود کم کم حالت عادی پیدا کرده و سپس به آرومی چشمهای قشنگش باز شد و با بغض گفت:بابا...

کنار امید روی زمین نشستم و مسعود طرف دیگه ی امید نشسته بود.

سهیلا از روی زمین بلند شد و دیدم که به سمت حمام رفت.

امید رو بار دیگه در آغوش گرفتم و بوسیدم.

به محض اینکه چشمش به مسعود افتاد شروع کرد به گریه کردن و در حالیکه سرش رو به سینه ی من فشار میداد و نمی خواست به مسعود نگاه کنه گفت:بابا بگو سهیلا جون بمونه...بگو اینجا بمونه...

روی سر امید رو بوسیدم و در حالیکه نگاه عصبیم به مسعود خیره شده بود گفتم:باشه میگم...میگم عزیزم.

امید رو در آغوش گرفتم و از روی زمین بلند شدم و به سمت حمام رفتم چون باید لباسش رو عوض میکردم.

سهیلا آب حمام رو آماده کرده بود و خواست در حمام کردن امید به من کمک کنه اما وقتی فهمید نیازی به حضورش ندارم از حمام خارج شد و من به تنهایی امید رو شستم و لباسش رو عوض کردم و این در حالی بود که امید دائم نگران بود نکنه وقتی از حمام خارج بشه ببینه که سهیلا رفته!!!

وقتی از حمام بیرون آوردمش سهیلا هنوز پشت درب حمام به انتظار ایستاده بود و به محض اینکه امید رو دید اون رو در آغوش کشید و بعد به اتاق خوابش برد.

به دلیل اینکه امید رو شسته بودم پیراهن و شلوارم کمی خیس شده بود اما برام اهمیتی نداشت و رفتم به هال و روی یکی از راحتی ها نشستم.

مسعود نبود حدس زدم باید به حیاط رفته و یا جلوی درب منتظر سهیلا باشه.

احساس خستگی تمام وجودم رو گرفته بود اما جسمم نبود که حس خستگیش کلافه ام میکرد بلکه روحم خسته بود.

احساس میکردم بنده ی فراموش شده ی خدا هستم چرا که هر چی صداش کرده بودم جوابی نگرفته بودم!

از روی راحتی بلند شدم و به اتاق مامان رفتم خوشبختانه داروهای آرام بخشی که میخورد خیلی قوی بود و با وجود سر و صداهای ایجاد شده در خانه هنوزم بیدار نشده بود!

به اتاق خودم رفتم و لباسهام رو عوض کردم و دوباره به هال برگشتم.

از پنجره ی مشرف به حیاط نگاهی به بیرون انداختم و دیدم درب حیاط بسته است!!!

مطمئن بودم مسعود درب حیاط رو بسته...پس خودش کجا بود؟!!!...یعنی هنوز توی ماشینش جلوی درب حیاط منتظره؟

به یاد حرفهاش افتادم...از یادآوری اینکه چطور من رو متهم به اون صفات کرده بود دندانهام رو با عصبانیت به روی هم فشار میدادم...

خدیا مسعود چطور میتونست با توجه به شناختی که از من داره اینطور من رو متهم کنه؟!!!

صدای آهسته ی بسته شدن درب اتاق امید باعث شد از افکارم فاصله بگیرم.

به سمت صدا برگشتم و دیدم سهیلا با چهره ایی خسته اما مهربان از اتاق خارج شده و به من نگاه میکنه...

نمی خواستم به عمق نگاهش فکر کنم...

توهینی که از طرف مسعود به خودم شنیده بودم تحمل و باورش در عین بی تقصیر بودنم برام غیر ممکن بود...بنابراین قبل اینکه اجازه بدهم حرفی بزنه با سردی و خشکی مطلق گفتم:سهیلا...مسعود جلوی درب منتظرته...برو...

سهیلا به من نزدیک شد و با صدایی به ظرافت و نرمی حریر گفت:امید خوابش رفت...حالشم بهتره...

به سهیلا نگاه نمیکردم و در حالیکه به نقطه ایی نامعلوم از پشت پنجره به حیاط خیره بودم گفتم:مرسی...حال دیگه برو...

. ساعت میدونی چنده؟...نزدیک5صبح شده...

. شنیدی چی گفتم سهیلا؟

. آره...شنیدم...سیاوش بهتره بری بخوابی...خیلی خسته ایی...

. سهیلا گفتم برو...مسعود منتظرته.

. سیاوش...هیچ متوجه ی حرفم شدی؟...تو خیلی خسته ایی...برو بخواب.

به قدری اعصابم به هم ریخته بود که زمان به کل از دستم خارج شده بود!

سهیلا این رو فهمیده بود...من نزدیک به دو ساعت بود که جلوی پنجره رو به حیاط ایستاده بودم...ولی چطور ممکن بود؟!!!

هنوز کاملا"متوجه ی این حقیقت نشده بودم...مثل این بود که تمام این دو ساعت زمان برای من متوقف شده بود...

برگشتم به سهیلا نگاه کردم و با عصبانیت گفتم:بهت گفتم مسعود جلوی درب منتظرته...چرا نمیری؟

سهیلا باز هم به من نزدیکتر شد و در حالیکه به آرومی یک بازوی من رو گرفت گفت:سیاوش...مسعود رفته...همون موقع که تو امید رو بردی حموم اون رفت...یعنی تقریبا"سه ساعت پیش...تو اعصابت حسابی بهم ریخته...بیا برو استراحت کن...

با تعجب به سهیلا نگاه کردم و گفتم:رفت؟!!!

. آره...وقتی وضعیت امید رو دید مثل اینکه فعلا" دست از سرم برداشته...فقط دیدم که رفت...سیاوش اینقدر به من نگو برو...خواهش میکنم...فقط یه ذره هم منو درک کن...این خیلی برات سخته؟

با بی حوصلگی گفتم:سهیلا بس کن...ندیدی مسعود به خاطر هیچ و پوچ چطوری حرمت دوستی ما رو شکست و منو متهم به بی غیرتی کرد؟...همه اش هم به خاطر..

. میدونم...به خاطر منه...ولی مسعود اصلا" نمی فهمه چی میگه...اون نمیخواد خیلی چیزها رو درک کنه...مسعود فقط حرف خودشو میزنه...این در حالیه که من واقعا" تصمیم خودمو گرفتم...سیاوش این منم که عاشق تو شدم...نه کسی مجبورم کرده نه حتی تو برخلاف خصوصیات بقیه ی مردها به این احساس دامن زدی...تو حتی خیلی جاها با رفتارت سعی کردی منو از خودت دور کنی...ولی من با دلم چیکار کنم؟...هان؟...چیکار کنم؟...از طرفی امید از طرف دیگه نیاز ظاهری وضعیت زندگی تو به حضور من وابسته شده ولی مهمتر از همه علاقه ی خودم به توئه...سیاوش فقط اینو بدون حرفا و دلایلی که مسعود میگه یه ذره هم برای من ارزش نداره و مهم نیست...من واقعا" دوستت دارم و پای احساس و حرفم هستم...مگه اینکه بهم ثابت بشه نه تنها دوستم نداری بلکه از من متنفری...دوست نداشتن رو میتونم با گذر زمان به علاقه برسونم اما اگه بدونم متنفری قضیه فرق میکنه...من کورکورانه عاشق تو نشدم که حالا بخوام مثلا با حرفها و دلایل مسخره ی مسعود پا پس بکشم...سیاوش...من نمی تونم عشقی که از تو توی قلبم به وجود اومده رو بی هیچ دلیل واقعی از بین ببرم...

نگاهم رو از سهیلا به سمت دیگه ایی معطوف کردم و در حالیکه سعی داشتم به افکارم مسلط بشم با کلافگی یک دستم رو لای موهام فرو بردم و گفتم:سهیلا من خسته ام...خیلی خسته ام...تو حرفهایی که میگی شاید پر از صداقت و احساس هم باشه اما بیشتر از اونکه برای من لذت بخش باشه داره خستگی روحی منو بیشتر میکنه...چطوری اینو حالی تو کنم که من...

سهیلا بیشتر به من نزدیک شد و مستقیم به چشمهای من نگاه کرد و در ضمنی که چشمهاش بار دیگه رقص اشک رو در مقابل نگاه من به نمایش میگذاشت گفت:تو چی؟...سیاوش تو چی؟...به من نگاه کن...بگو تو چی؟...سیاوش من قصد آزارت رو ندارم...میخوام فقط بدونی که من به حرف هیچ کسی اهمیت نمیدم...برای من هیچی مهم نیست غیر تو...نه حرف مسعود نه حرف هیچکس دیگه...آره شاید برای خیلی ها عجیب باشه شایدم اصلا" دور از ذهن و منطق باشه که من عاشق مردی شده باشم که به قول مسعود16سال از من بزرگتره و یه پسر کوچولوی8ساله هم داره و همسر اولشم طلاق داده...اما به نظر خودت اینها دلایل خوبیه که کسی عاشقت نشه؟...مگه همه ی وجود تو فقط در این چند مورد خلاصه شده؟...سیاوش به خدا من قصد آزار دوباره ی تو رو ندارم...من میفهمم تو نگران چی هستی...من همه چی رو میفهمم...اما یعنی تو اونقدر منو احمق و بی ثبات فرض کردی که وحشت داری از اینکه نکنه بعد از مدتی از عشق خودم نسبت به تو پشیمون بشم؟...یا وحشت داری نکنه که منم مثل مهشید...

نمیدونم چرا اما وقتی حرفش به اینجا رسید برای لحظاتی احساس کردم سهیلا رو واقعا" دوست دارم...وحشت اینکه نکنه از دستم بره تمام وجودم رو پر کرد...سهیلا دقیقا" به چیزی اشاره کرده بود که از وقتی فهمیدم نسبت به سهیلا بی علاقه نیستم این فکرمثل خوره به جونم افتاده بود...سهیلا کاملا" درست میگفت من بیشتر از هر چیزی از این وحشت داشتم که نکنه روزی اون از این عشق پشیمون بشه و بلایی که مهشید مثل آوار روی سرم ریخت بار دیگه تکرار بشه...

نفهمیدم...اصلا" متوجه ی حرکت خودم نبودم وقتی به خودم اومدم که دیدم سهیلا رو با تمام وجود در آغوشم گرفتم و او هیچ مقاومتی نمیکرد...

لحظاتی بعد سهیلا رو از خودم دور کردم و صورتش رودر میان دستانم گرفتم و گفتم:سهیلا...نمیخوام...نمیخوام خاطره ی مهشید دوباره برام تکرار بشه...سهیلا من داغونم...من خیلی داغون تر از اونی هستم که توی تصور کسی جا بگیره...بهم حق بده که...

این بار سهیلا بود که با محبتی خالصانه دستانش رو به دو طرف صورت من گذاشت و گفت:تو فقط منو باور کن...قول میدهم...قول میدهم کاری کنم که خاطرات بدت نه تنها تکرار نشه حتی از ذهنتم پاک بشن...فقط دیگه به من نگو که برم...خواهش میکنم...

روی سر و موهای سهیلا رو بوسیدم و ازش فاصله گرفتم و به اتاقم رفتم.

اونقدر احساس خستگی میکردم که به محض دراز کشیدن روی تخت به خواب رفتم.

............................

............................

دو هفته از اون شب گذشت و در طی این دو هفته مسعود رو اصلا" ندیدم حتی تلفن هم بهش نکردم...اون هم به دیدنم نیومد و تماسی نگرفت!

امید خیلی زود روحیه ی از دست رفته اش با وجود سهیلا به حال عادی برگشت.

حضور سهیلا و عشقی که خالصانه توی خونه از خودش بروز میداد برای من بزرگترین نعمت شده بود.

در طی اون دو هفته در مورد تصمیمی که در رابطه با خونه ی اونها گرفته بودم هم با سهیلا صحبت کردم...با اینکه در ابتدا قبولش برای اون سخت بود اما وقتی توضیحات منو شنید بالاخره قبول کرد و قرار شد قبل از برگشتن مادرش از سفر مکه کارهای مربوط به اسباب کشی به کمک چند کارگر انجام بگیره...

واحد آپارتمانی که در اختیار سهیلا و مادرش قرار داده بودم به قول سهیلا قابل مقایسه با خونه و محیط قبلی که در اون ساکن بودند نبود...از رضایتی که در چشمان سهیلا می دیدم بی نهایت خوشحال بودم و حس میکردم ذره ایی تونستم محبتهای اخیرش رو جبران کنم و از طرفی هم خوشحال بودم به خاطر عمل به قولی که به مادرمسعود داده بودم.

دیگه از بودن سهیلا توی خونه نه تنها نگران نمیشدم بلکه هر لحظه احساس میکردم نیازم داره به وجودش بیشتر میشه...

حس میکردم محبتهاش چقدر تاثیر گذار بوده چرا که به وضوح تمایلات خودم رو نسبت به اون درک میکردم و این در حالی بود که من و سهیلا از نظر شرعی هنوز مشکل داشتیم و شاید این تنها عامل بازدارنده ی جدی من نسبت به سهیلا میشد...اما احساس میکردم این مقاومت هر لحظه داره به سستی نزدیکتر میشه...!!!

شروع هفته ی سوم بود که وقتی از شرکت به خونه برگشتم...



27

ماشین رو به داخل حیاط بردم...هنوز از ماشین پیاده نشده بودم که دیدم سهیلا در حالیکه دست امید رو گرفته از درب هال خارج شدند و به سمت ماشین اومدن!!!

هیچ وقت سابقه نداشت وقتی به خونه میام با این صحنه رو به رو بشم...در همون لحظات اول متوجه شدم که باید مشکلی توی خونه به وجود اومده باشه!!!

از ماشین پیاده شدم و در ضمنی که درب ماشین رو می بستم به چهره ی امید نگاه کردم...مضطرب بود و تا حدودی رنگ صورتم پریده به نظر می رسید!

به سهیلا نگاه کردم و متوجه شدم او هم دست کمی از امید ندارد!!!

وقتی به نزدیک من رسیدند نگاه دوباره ایی به هر دوی انها کردم و سعی کردم لبخد بزنم و گفتم:چه استقبالی!!!...

سهیلا سلام کرد اما چشمان زیبایش گویای ماجرایی بود که میدونستم قاعدتا" باید مربوط به داخل خونه باشه...

خم شدم و امید رو در آغوش گرفتم و از زمین بلندش کردم و در همون حال که سعی داشتم از اینکه امید سلام نکرده با خنده وشوخی اشتباهش رو بهش تذکر بدهم شنیدم که سهیلا به آهستگی گفت:سیاوش...مهمون داریم...

امید رو بوسیدم و از کنار صورت اون به سهیلا نگاه کردم و گفتم:چه خوب...نمی دونستم اومدن مهمون باعث میشه شما دو تایی به استقبال من بیاین...از این به بعد هر روز قبل از اومدن خودم به خونه یادم باشه چندنفر مهمون بفرستم خونه تا وقتی میام شما دوتایی بیاین به استقبال من!!!

امید با نگرانی که در صداش موج میزد گفت:بابا...مامان مهشید اومده اینجا...

با شنیدن این حرف از دهان امید برای لحظاتی احساس کردم تمام رگهای بدنم یخ بست و در همون حال نشست عرق ناگهانی رو روی پیشونی خودم حس کردم!!!

مدتاه بود شنیدن اسم مهشید هم عصبیم میکرد اما تحمل حضور دوباره اش رو در خونه ی خودم به هیچ وجه نمی تونستم بپذیرم...

امید رو به اهستگی از آغوشم به روی زمین گذاشتم و شونه هاش رو گرفتم و به سمت درب هال بر گردوندمش و گفتم:خیلی خوب بابا...تو برو توی خونه...من و سهیلا جون هم الان میایم داخل خونه...برو داخل عزیزم...

امید نگاه مضطربش رو به سمت صورت من برگردوند و گفت:بابا...با مامان مهشید دعوا نکن...من از صدای دادهای مامان مهشید بدم میاد...فقط بهش بگو بره...من نمیخوام دوستم داشته باشه...فقط بگو بره...

آب دهانم رو به سختی فرو بردم و روی زانو خم شدم و بار دیگه صورت معصوم و دوست داشتنی امید رو بوسیدم و گفتم:باشه پسرم..تو نگران نباش...حالا برو داخل...

امید سرش رو به علامت تایید و موافقت با حرف من تکان داد و سپس نگاهی ملتمسانه اش رو برای لحظاتی به سهیلا دوخت و بعد به طرف درب هال رفت و داخل خونه شد.

از حالت خمیده ایی که روی زانو قرار گرفته بودم خارج و صاف ایستادم...

خستگی یک روز پر مشغله توی شرکت و حالا شنیدن حضور مهشید در خونه کلافگی که شاید نزدیک به دو هفته بود اصلا" حسش نکرده بودم بار دیگر یکباره تمام وجودم رو گرفت.

با عصبانیت به سهیلا نگاه کردم و گفتم:مهشید اینجا چه غلطی میکنه؟

. میگه اومده امید رو ببینه...

. غلط کرده...اصلا" برای چی راهش دادی؟

. سیاوش من اجازه ی این کارو به خودم نمیدم که توی خونه ی تو کسی رو راه ندهم...هر چی باشه اون مادر امید...

. چرا چرند میگی سهیلا؟...اون اگه مادر بود که...

. سیاوش تو رو خدا عصبی نشو...الانم نیومده که بمونه...فقط خواسته امید رو ببینه...از وقتی هم که اومده امید اصلا" طرفش نرفته...عصبی نشو...

. سهیلا اصلا" برای چی میگم راهش دادی؟!!!!

. من توی آشپزخانه بودم...زنگ زدن و امید درب رو باز کرد ولی مطمئنا"اگه خودمم درب رو باز میکردم امکان نداشت این اجازه رو به خودم بدهم که جلوی ورودش رو به این خونه بگیرم...سعی کن به اعصابت مسلط باشی...فکر میکنم خودشم متوجه شده که امید واقعا" نمیخواد ببینش...همین براش کافیه...سیاوش میدونم عصبی شدی حقم داری ولی هر چی باشه اون یه مادره...

عصبی شدن من هر لحظه شدت میگرفت اما سعی داشتم خودم رو کنترل کنم...خواستم جواب سهیلا رو بدهم که مهشید از درب هال خارج و به سمت من و سهیلا اومد.

نگاهش کردم...خدایا چقدر از مهشید و حضورش در خونه ام احساس نفرت میکردم...

به طرفش رفتم...ایستاد و مستقیم به چشمهای من خیره شد...

مانتویی بسیار تنگ و کوتاه و نازک به رنگ صورتی روشن تنش بود...یقه ی باز مانتو در حالیکه لباس دیگه ایی در زیر مانتو به تن نداشت به راحتی خودنمایی میکرد...شلوار سفیدی که تا بالای مچ پاش بود به پا داشت...پاهایی مثل همیشه عریان با ناخنهای قرمز لاک زده...آرایش صورتش به قدری غلیظ بود که انگار عازم یک مهمونی بسیار باشکوه باشه!!!

چقدر از نحوه ی لباس پوشیدن و آرایشهای غلیظش متنفر بودم...

شاید اگر در اون لحظات تسلط به اعصابم دچار تزلزل میشد با هر دو دستم خفه اش کرده بودم...

تا چندی پیش فقط جنگیدن با خاطرات تلخش آزارم میادا اما از وقتی امید با حرفهاش پرده از حقیقت تلخ دیگه ایی در رابطه با رفتار مهشید برایم برداشته بود میزان نفرتم از این موجود که زمانی گمان برده بودم عاشقشم و به قلبم راهش داده بودم و زندگی رو با اون شروع و حتی صاحب فرزند شده بودم به قدری شدت گرفته بود که همیشه در عذابی پنهانی قرار داشتم!

سهیلا به سمت من اومد و با صدایی که التماس گونه بود گفت:سیاوش بهتر با مهشید خانم بیاین داخل...

نگاه کنایه آمیز مهشید به سهیلا رو دیدم و بعد رو کرد به من و گفت: پرستار قابل توجهی اوردی...

قدم دیگه ایی به طرفش برداشتم و در ضمنی که با سختی خودم رو کنترل میکردم که مبادا حرکت ناشایستی بکنم گفتم:برای چی اومدی اینجا؟

. اومدم پسرم رو ببینم.

خنده ایی از روی عصبانیت کردم و گفتم: پسرت؟!!!

و بعد در حالیکه نگاه نفرت بارم هنوز روی مهشید بود با تاسف سرم رو تکان دادم.

چهره ی مهشید هم حالت عصبی به خودش گرفت و گفت:آره پسرم...اگه برای تو زن خوبی نبودم برای اون که مادر بودم...گر چه که اگر من زن خوبی نبودم تو هم مرد مزخرفی بودی...

قدم دیگه ایی به سمتش برداشتم که باعث شد به دیوار تکیه بده و بعد با صدایی عصبی که سعی داشتم به هیچ عنوان بلند نباشه گفتم:خفه شو...خفه شو مهشید..خفه شو وگرنه خودم خفه ات میکنم...

سهیلا به طرف من و مهشید اومد وسعی کرد بین من و مهشید فاصله ایجاد کنه و با التماس رو به من گفت:سیاوش تو رو خدا...بریم داخل...سعی کن به اعصابت مسلط باشی...

بعد رو کرد به مهشی و گفت:مهشید خانم تو رو خدا...خواهش میکنم...شما اومدی فقط امید رو ببینی پس بریم داخل...این رفتار و حرفها اصلا" صلاح نیست...هر چی بوده مربوط به گذشته ی شما دو نفره...الان توی این خونه یه بچه ی8ساله است که با کوچکترین مسئله دچار بحران عصبی میشه...یه مادر مریضم هست که هر گونه تشنجی در فضای خونه روی سلسله اعصاب بیمارش اثر منفی میگذاره...تو رو خدا...

از هر دوی اونها فاصله گرفتم و به دیوار مقابل تکیه دادم و با نفرت به مهشید چشم دوختم...

مهشید لبخند کنایه امیزش رو دوباره به چهره ی کریه و غیر قابل تحملش نشوند و رو به سهیلا گفت:چرا بقیه اش رو نمی گی؟...بگو...بگو توی این خونه یه مرد جذاب و پولدارم هست که دلتو برده...بگو...خجالت نکش...بگو...ولی همین مرد فوق العاده جذاب یه روزی تنها عشق منم بود...اما بعد فهمیدم این مرد به تنها چیزی که فکر نمیکنه و براش اهمیت نداره من و پسرش و زندگیشه...

دوباره با وجود عصبانیت بالای درونیم و شنیدن چرندیات و دروغهای مهشید لبخند نیش داری روی لبم نقش بست...

مهشید لبخند من رو دید و گویا عصبانیتش شدت گرفت...با دست سهیلا رو که تقریبا" جلوی اون ایستاده بود کنار زد و به طرف من اومد و گفت:چیه میخندی؟...دروغ میگم؟...نه آقا دروغ نمیگم...من که میدونم این دختره رو فقط برای پرستاری اینجا نیاوردی از شکل و هیکلش معلومه واسه تو هم دلی باقی نذاشته...اما اینم یه احمقه مثل من...ظاهر جذاب و جیب پرپولت...اخلاق مردم پسندت و احتمالا" موقعیت خوب اجتماعیت باعث شده جذب تو بشه...حقم داره...البته برای من اصلا" مهم نیست چون دیگه توی زندگی تو نیستم اما لازمه یه چیزهایی رو بدونه...

به صورت مهشید که عضلاتش از عصبانیت منقبض شده بود نگاه کردم و در حالیکه خودم هم به شدت از نفرتی که نسبت به مهشید داشتم در اون شرایط به عذابی مضاعف دچار شده بودم با طعنه گفتم:به به...به به...مهشید تو چقدر باهوش بودی و من خبر نداشتم...خوب بگو...هر چی که فکر میکنی لازمه سهیلا بدونه بگو...شاید برای منم خیلی چیزها که تا الان مثل یه سوال گنده داره مغزم رو منفجر میکنه روشن بشه...فقط قبلش به مشتریهات بگو کلاس توجیه برای یکی گذاشتی حداقل موقعی که میخوای موضوعی رو شفاف سازی کنی مزاحمت نشن...

مهشید کاملا" منظور من رو فهمید ولی با وقاحت تمام خنده ی زشتی کرد و گفت:تو نگران اون چیزها نباش...خودم از پس اون مسائل برمیام...

با نفرت و عصبانیت نگاهش کردم و گفتم:آره...مطمئنم برمیای...تو از پس تنها چیزی که بر نیومدی حفظ زندگی و عفت و پاکدامنی خودت بود...

و بعد بی اراده به سمتش رفتم...واقعا" می خواستم زیر مشت و لگدم خوردش کنم...واقعا" به قصد اینکه کتکش بزنم به سمتش رفتم اما سهیلا بار دیگه به سرعت بین من و مهشید قرار گرفت و با فشار دستانش به سینه ی من سعی کرد من رو عقب بفرسته و بعد صورت من رو بین دو دستش گرفت و با صدایی لرزان و التماس آمیز گفت:سیاوش...سیاوش...تو رو قرآن...به خاطر امید...اون پشت پنجره ایستاده داره نگاهتون میکنه...تو رو خدا خودتو کنترل کن...

صدای مهشید به گوشم رسید که گفت:آره راست میگی من به قول تو عفت و پاکدامنی خودمو از دست دادم...قبول دارم...ولی میخوام ببینم از اولی که زن تو شدم اینجوری بودم یا نه بعدها اینجوری شدم؟...چرا یه بار از خودت سوال نکردی مهشید چرا اینطوری شد؟...چرا یه بار به رفتار خودت نگاه نکردی؟...تو مرد زندگی من بودی ولی کی شد توی خونه باشی؟...هان؟...همیشه ی خدایی یا تا بوق سگ توی شرکت بودی یا برای عقد قرار داد توی یه شهر و یه کشور خراب شده ی دیگه بودی...ده سال با هم زندگی کردیم غیر از یکی دو ماه اول یعدش سر جمع ده روز هم برای من وقت نگذاشتی...همه اش کار...همه اش مسافرت کاری...همه اش شرکت...همه اش پروژه تجاری...یه بار هم شد بگی مهشید تو زنده ایی یا مرده؟یا حتی بگی مهشید تو غیر پول چیز دیگه ایی لازم داری یا نه؟...یه بار شد حالمو بپرسی؟...یه بار شد بخوای بفهمی منم به عنوان زن تو کمبودهایی توی این زندگی دارم که با پول جبران نمیشه؟...

چقدر از شنیدن حرفهای بی پایه و اساسش که به نظر خودش بهترین توجیه برای هرزگی هاش بود متنفر میشدم...

تکیه ام رو از دیوار جدا کردم و کلافه و عصبی در حالیکه انزجار از نگاهم به مهشید در اوج قرار گرفته بود گفتم:آهان...یعنی فعالیت من برای اینکه جنابعالی در رفاه صد در صد باشی باعث هرزگی های شما شده..آره؟...من خاک بر سر مثل سگ دنبال کار و تلاش بودم و از این شهر به اون شهر از این کشور به اون کشور از این شرکت به اون شرکت سگ دو میزدم تا خرج و مخارج سرسام آور جنابعالی تامین بشه بعد شما به دلیل کمبود عاطفی و غیبت من مجبور شدی بری هرزگی کنی...آره؟...چه توجیه منطقی و جالبی!!!...پس از این به بعد باید هر زنی که شوهرش در تلاش معاش و رفع نیازهای خانواده و زندگیشه باید بره هرزگی کنه...مگه نه؟...خفه شو مهشید...خفه شو...تو اونقدر هرزه هستی که حتی جلوی چشم پسرمون...

دوباره به سمتش رفتم که باز سهیلا در حالیکه صورتش خیس از اشک شده بود جلوی من رو گرفت و گفت:سیاوش...چرا سعی نمیکنی خودتو کنترل کنی؟...بسه دیگه...بسه...

به مهشید نگاه کردم و گفتم:کثافتکاریهای تو با هیچی توجیه نمیشه...تو اونقدر غرق لجن کردی خودتو که عقلتم از دست دادی...من اگه به قول تو اونهمه خودمو غرق کار کردم برای کی بود؟...برای تو...برای زندگیمون..برای پسرم...تو کمبود عاطفی داشتی پس چرا لحظاتی که خونه بودم اون رفتارو داشتی؟...مگه نمی گی کمبود عاطفی داشتی...هان؟...پس چرا اون روزهایی که می بردمت مسافرت سعی نداشتی به قول خودت با بودن من کمبودت رو جبران کنی؟...نه خانم...نه...تو کمبود عاطفی نداشتی...تو هرزگی تمام وجودت رو گرفته بود وگرنه هیچ زن سالم و پاکی به بهانه هایی که تو اسم بردی اینهمه سال از داشتن هر رابطه ایی با شوهرش دوری نمیکنه و در اتاق خوابشو روی شوهرش قفل نمیکنه...هیچ زنی خودشو غرق اون کثافتکاریهایی که تو کردی نمی کنه...مهشید برو گمشو از خونه ی من بیرون...بیرون...



28

مهشید برای اینکه فریادش رو بلند تر کنه گویا منتظر بود بهانه ایی به دست بیاره...با صدایی که تمام اعصاب من رو بهم می ریخت گفت:برم بیرون؟...برم بیرون؟...بله باید برم بیرون...به قول این خانم من فقط اومدم امید رو ببینم...با آدم آشغالی مثل تو و خونه ی نفرت انگیز تو که حالا شده مثل مراکز نگهداری معلولین هم کاری ندارم...چقدرم خوشحالم از اینکه هیچ تعلق خاطری دیگه به تو و خونه ات ندارم...

در همین لحظه صدای ضربات پشت سرهم که به درب حیاط کوبیده میشد به گوش رسید.

با شنیدن آخرین جمله های مهشید بی توجه به اینکه کسی پشت درب حیاط هست این بار هجوم بردم به سمتش و حتی با وجودی که سهیلا سعی داشت من رو از این کار منع کنه ولی سهیلا رو به کناری فرستادم و کشیده ایی به گوش مهشید زدم که باعث شد تا حدی تعادلش بهم بخوره و بعد گفتم:صدات رو بیار پایین...به اندازه ی کافی چند سال با بی آبرویی هایی که به سرم آوردی سر کردم ولی دیگه نمی تونم تحملت کنم زنیکه ی آشغال...برو بیرون مهشید تا استخوانهات رو زیر مشت و لگدم خورد نکردم.

ضرباتی که به درب میخورد شدت گرفت و بعد صدای مسعود رو شنیدم که گفت:یکی این درب بی صاحاب رو باز کنه ببینم...

سهیلا به سمت درب حیاط دوید و اون رو باز کرد.

مهشید برافروخته تر از لحظات قبل با دیدن مسعود نیشخندی زد و رو کرد به من و گفت:یار غار و دوست جون جونیتم اومد...هم اونکه نمیگذاشت یک ساعت آب خوش از گلوی من پایین بره...هر دوتاتون برای من غیر قابل تحمل بودین...تو که جای خود داشتی ولی این مرتیکه ی عوضی تمام ساعاتی هم که میتونستی توی خونه پیش من باشی مانع میشد و تو رو با خودش به هر قبرستونی میبرد...سیاوش...فکر نکن از عصبانیتت ترسیدم یا حتی برام مهمه که الان مثل وحشی ها توی گوشم زدی تو اصلا" ذاتت کثیفه...ولی اینو بدون که توی شکل گرفتن این وضع زندگی من بی تقصیر نبودی...

فریاد کشیدم:خفه شو...گم شو بیرون...

و بعد بازوی مهشید رو کشیدم و به سمت درب حیاط هلش دادم.

مسعود جعبه ی بزرگ شیرینی به دست داشت و اون رو روی صندوق عقب ماشین من گذاشت و به سمت ما اومد...نگاهی حاکی از نفرت به سر تا پای مهشید انداخت و گفت:زنیکه تو اینجا چه غلطی میکنی؟

مهشید که حالا داشت شال روی سرش رو مرتب میکرد بدون اینکه به مسعود نگاه کنه و یا پاسخی بده رو کرد به من وبا همون صدای نفرت انگیزش خنده ی نیش داری کرد و گفت:غلط نکنم این دختره ی تو دل برو رو هم این مرتیکه برات جور کرده؟...آخه مسعود کارش اینه...اتفاقا"چقدرم به تیپ و ریختش این کاربیشتر میاد تا اینکه مدیر یه شرکت به اصطلاح معتبر باشه...هر دوی شما پشت اون چهره های به اصطلاح مردم پسندتون یه کثافت بی نظیرین...

دوباره به سمت مهشید رفتم که باز سهیلا مانع شد و با التماس و قسم میخواست از نزدیک شدن من به مهشید جلوگیری کنه...

مسعود به طرف مهشید رفت و با صدایی آروم اما عصبی گفت:آره...اصلا" شغل اصلی من همینه که گفتی...چیه میخوای برای تو هم مشتری جور کنم از کسادی بازارت راحت بشی زنیکه ی هرزه؟

مهشید دستش رو بلند کرد که به صورت مسعود بزنه اما مسعود خیلی سریع با قاطعیت تمام مچ دست اون رو گرفت و گفت:برو دیگه...برو نگذارهمین جا سیاوش رو وادارش کنم مدارکی که هنوز پیشش هست و از هرزگیهات براش آورده بودم رو برداره بریم پیش وکیل و پرونده ایی برات درست کنم که تا عمر داری حسرت هر چی مرد و هوس بازیه به دلت بمونه...برو گمشو...بیرون...

و بعد در همون حالی که هنوز مچ دست مهشید رو محکم گرفته بود اون رو به سمت درب حیاط برد و از حیاط بیرون کرد و درب را هم بست.

برای لحظاتی سکوت تمام فضای حیاط رو پر کرد و بعد صدای روشن شدن ماشینی به گوش رسید که از جلوی حیاط دور شد!!!

فهمیدم مهشید با یکی از همون مردهایی که باهاشون رابطه داشته اومده بوده و اون مرد جلوی درب احتمالا در ماشین منتظر مهشید بوده!!!

سهیلا از من کمی فاصله گرفت...با اعصابی بهم ریخته روی پله هایی که به درب ورودی هال منتهی میشد نشستم و سرم رو بین دو دستم که روی زانوهام بود گرفتم.

متوجه شدم مسعود جعبه شیرینی رو از روی صندوق عقب ماشین برداشت و دوباره به سمت من و سهیلا اومد و با غیض وعصبانیت رو به سهیلا گفت:این رو بگیر ببر توی خونه...برو پیش امید...بچه پشت پنجره ایستاده...برو پیش اون...من با سیاوش اینجا هستم...برو...

سهیلا جعبه رو گرفت و به داخل هال رفت و درب را هم بست.

مسعود سیگاری از پاکت بیرون کشید و آتش زد و اون رو به دست من داد یکی هم برای خودش روشن کرد.

من سیگاری نبودم اما گاهی اونهم خیلی به ندرت چند پکی به سیگار زده بودم...در اون لحظه بی اراده و با ولع سیگار رو از دست مسعود گرفتم و شروع به کشیدن کردم.

مسعود که در ابتدا جلوی من ایستاده بود به آهستگی کنارم روی پله ها نشست.

چند پک عمیق به سیگار زدم...مثل این بود که میخواستم تمام حرص و عصبانیت درونیم رو در همون یه نخ سیگار خالی کنم...!

مسعود در حالیکه خودش هنوز سیگارش رو در لای انگشت داشت با دست دیگه اش سیگار من رو گرفت و زیر پا خاموشش کرد و گفت:بسه دیگه...زیادی داری محکم پک میزنی...

هنوز عصبی بودم...نگاهش کردم و گفتم:تو اینجا چه غلطی میکنی؟مگه قرار نبود دیگه...

به میون حرفم اومد و با لبخند کم رنگی که روی لبش نقش بست گفت:خفه...بعد از15روز بلند شدم با یه جعبه شیرینی اومدم اینجا...یعنی اینقدر خنگی که نمیفهمی برای چی اومدم...بعدشم عصبانیت حال حاضرت رو که از دست اون زنیکه اس با چیزهای دیگه قاطی نکن...

غیر از وقایع اخیر مسعود همیشه بهترین دوست و همراه من محسوب میشد و اصلا" در طول زمان دوستی ما سابقه نداشت اینطور دو هفته از هم بی خبر باشیم...همیشه دوست با معرفتی برام بود اما دلخوری اتفاقات اخیر سبب شده بود شکافی در این دوستی ایجاد بشه...گمان میکردم این شکاف اونقدرعمیق باشه که حالا حالا ها من و مسعود همدیگرو نبینیم اما بازم مردونگی و معرفت عمیقی که همیشه در وجود مسعود بود این بار هم خلاف اونچه که انتظارش رو داشتم برام نمایش داد!

مسعود با حرکتی که کرده بود فهمیدم قصد برطرف کردن دلخوری ایجاد شده رو داشته اما خوب درست موقعی رسیده بود که مهشید هم اینجا بود ولی بازم حضور مسعود باعث شد در نهایت از ننگ حضور مهشید در خونه ام خلاص بشم...

مسعود دود غلیظی از سیگارش رو در فضا پخش کرد و گفت:سیاوش خیلی احمقی...اگه همون موقع که اون مدارک رو برات آورده بودم توی دادگاه همه رو علنی کرده بودی الان این زنیکه اصلا" وجود نداشت که بخواد اینجوری با اعصابت بازی کنه و دوباره سرو کله اش توی خونه ات پیدا بشه...خری دیگه...حرف منو گوش نکردی...

کلافه و عصبی عرق روی پیشونیم رو پاک کردم و گفتم:آره...شاید حماقت کردم ولی دیگه نمیخوام در موردش صحبت کنیم...ولی ببینم تو که دو هفته پیش اونقدر با اطمینان به من گفتی شرف و غیرت ندارم چی شد که خودتو راضی کردی به این بی شرف بی غیرت دوباره سر بزنی؟

مسعود به پله ی پشتش تکیه داد و نگاه کوتاهی به من کرد و بعد به مقابل خیره شد و گفت:منم در مورد اون شب دیگه نمیخوام حرف بزنم...رفتارم غلط بود حرف نامربوطم زیاد زدم اما امشب اومدم...حالا چیه میخوای دوباره بحث رو با هم شروع کنیم یا مثل بچه ی آدم رفتار میکنی؟

مسعود درست میگفت حالا که اومده بود خونه ی من نباید بحث دو هفته پیش رو دوباره پیش میکشیدم...کمی پشت گردنم رو مالیدم و دیگه حرفی نزدم.

مسعود با صدایی گرفته در همون حال که به انتهای حیاط خیره بود گفت:سیاوش تصمیمت در رابطه با سهیلا چیه؟

نگاهی به مسعود کردم و گفتم: تو فکر میکنی چه تصمیمی گرفتم؟

. اگه واقعا" دوستش داری و فکر نمیکنی که داری اشتباه میکنی بهتر نیست کار رو یکسره کنی؟

. یعنی عقدش کنم؟

مسعود با حرکت سر جواب مثبت داد.

گفتم:باید صبر کنم مادرش از سفر برگرده...خودت که میدونی مامانش الان نیست...فکر میکنم هفته ی آینده برمیگرده...

. یعنی واقعا" میخوای عقدش کنی؟!!!

. نکنم؟

. نه ولی...نمیدونم ولله چی بگم...ممکنه مادرش مخالفت کنه آخه شرایط تو...

. خوب اون وقت فکر دیگه ایی میکنم...

. مثلا" چه فکری؟

. نمیدونم...مسعود مغزم دیگه کار نمیکنه...واقعا حس میکنم دارم کم میارم...

. فقط خدا کنه هیچ وقت از این غلطی که داری میکنی پشیمون نشی...سهیلا درسته خواهر منه ولی در عمل نقشی توی زندگیش نمیتونم داشته باشم...اینم قبول دارم که دو سه سال پیش اولین دختری بود که واقعا" نظرم رو نسبت به خودش جلب کرد...اما خوب تقدیر چیز دیگه ایی شد...توی این دو هفته خیلی با خودم کلنجار رفتم...خیلی فکر کردم...سعی کردم بهتر حقایق رو درک کنم...اما هنوزم به ازدواج تو و سهیلا خوش بین نیستم...میدونی سیاوش...یه جور غریبی دلم نگران این وضعیته...اصلا" هم نمیدونم چرا؟!!!

. لازم نیست نگران باشی...از دو حال خارج نیست یا همه چی درست میشه یا دیگه واقعا هیچی برام باقی نمیمونه...فعلا میخوام صبر کنم تا مادرش بیاد...فقط همین.

در همین لحظه درب هال باز شد و سهیلا در حالیکه امید در آغوشش بود وارد حیاط شد!

متوجه شدم امید گریه میکنه...از روی پله ها بلند شدم...مسعود هم ایستاد و هر دو به اونها نگاه کردیم.

رو کردم به سهیلا و گفتم:باز اعصابش به هم ریخته؟

سهیلا نگاهی به مسعود کرد و بعد رو به من گفت:ایندفعه همه چی دست به دست داده...اولش که اومدن مامانش نگرانش کرد بعد هم رفتارمامان و باباش رو دید حالا هم از وقتی فهمید مسعود اومده می ترسه که نکنه بخواد دوباره من رو...

مسعود بلافاصله فهمید امید از چه چیزی نگران شده...به طرف سهیلا رفت و در حالیکه امید در ابتدا از رفتن به آغوش او خودداری میکرد بالاخره به اصرار امید رو از سهیلا گرفت و چند بار صورتشو بوسید و گفت:نه عمو...قربونت بشم...نیومدم سهیلا رو ببرم...بهت قول میدم که نمی برمش...خیالت راحت باشه...اصلا" این سهیلا مال خود خودت...من اصلا" باهاش کاری ندارم...

و بعد سعی کرد مثل همیشه با ترفندهای خاص خودش امید رو به خنده وادار کنه سپس رو کرد به سهیلا و گفت:من و امید میریم یه دور با ماشین بزنیم زود برمیگردیم...

و دیگه معطل نکرد به سمت درب حیاط رفت و از خونه خارج شدند.

به قدری اعصابم بهم ریخته بود که بدون توجه به حضور سهیلا برگشتم تا از پله ها بالا برم.

سهیلا هم به آرامی پشت سرم از پله ها بالا اومد و وارد هال شدیم...میخواستم به سمت اتاقم برم که صدای سهیلا رو از پشت سرم شنیدم:سیاوش؟

برگشتم و با نگاهی پرسشگرانه منتظر ادامه ی حرفش شدم.

با دست به سمت اتاق مامان اشاره کرد و با صدایی آهسته گفت:میدونم الان اعصابت بهم ریخته ولی بهتره با پزشک خانم صیفی تماس بگیری.

. چرا؟!!!

. خانم صیفی تمام سر و صداها رو شنیده...قبلشم که از اومدن مهشید خانم کلی عصبانی شده بود...الان فشار خونش رو گرفتم دیدم وضع درستی نداره...بهتره که...

دیگه منتظر نشدم ادامه ی صحبت سهیلا رو بشنوم با عجله به سمت اتاق مامان رفتم.

رنگش به شدت پریده بود...

دستگاه فشار رو برداشتم و این بار خودم فشارش رو کنترل کردم...سهیلا درست میگفت...فشار مامان بهم ریخته بود!!!

با عجله به سمت تلفن رفتم...

مامان با وجودی که مشخص بود حال خوبی نداره اما سعی میکرد من رو به آرامش برسونه و دائم میگفت که نگرانش نباشم و چیز مهمی نیست...

وقتی با دکترش تلفنی تماس گرفتم و شرایط مامان رو گفتم دکتر خواست که سریع مامان رو به بیمارستان برسونم.

قبل هر کاری با مسعود تماس گرفتم و خواستم امید رو مدت بیشتری پیش خودش نگه داره چون من به همراه سهیلا باید مامان رو به بیمارستان میبردیم...مسعود هم به من گفت که از بابت امید خیالم راحت باشه...

به سرعت با کمک سهیلا مامان رو در ماشین گذاشتم و به بیمارستان بردم.

پزشک معالج بعد از معاینات اولیه و لازم تشخیص داد که بهتره مامان رو دو سه روزی در بخش سی.سی.یو بستری کنن تا حالش کمی بهتر از وضع کنونیش بشه...

مقصر منم که خیال کردم هیچکس باز عاشق نمیشه
حواسم نبود شاه توی دست آخر یا ماته یا کیشه
     
#634 | Posted: 5 Jan 2016 12:36 | Edited By: javan
ادامه قسمت ششم

با اجازه ی دکتر به همراه سهیلا دقایقی به اتاق مامان رفتیم.

از اینکه در کنار تمام گرفتاریهام حالا مشکلی که تهدیدش میکرد هم برای من مضاف بر دیگر مسائل شده خیلی ناراحت بود.

سعی کردم با کمی شوخی و خنده بهش اطمینان بدهم که سلامتیش برای من از مهمترین موضوعات پیش رویم است و خواستم به جای اینکه به فکر این مسائل باشه سعی کنه برای بهبودیش همکاری کنه تا اگه واقعا" میخواد نگرانش نباشم هر چه زودتر با کسب سلامتیش بعد یکی دو روز دیگه اون رو به خونه برگردونم...مامان قول داد که به مشکلات من زیاد فکر نکنه گرچه میدونستم این قول فقط در حد یک حرفه چرا که مامان ذاتا" مهربون بود و همیشه نگرانی های خاص خودش رو در مورد من و زندگیم همواره به دوش میکشید.

وقتی از بیمارستان اومدیم بیرون احساس میکردم نیمی از وجودم رو در بیمارستان جا گذاشتم...به شدت احساس تنهایی میکردم...با اینکه سهیلا کنارم بود اما فشار عصبی که از چند ساعت پیش بهم وارد شده بود حسابی من رو بهم ریخته بود...

تمام طول مسیر تا منزل هیچ حرفی بین من و سهیلا مطرح نشد و در سکوتی آزار دهنده تا جلوی خونه رانندگی کردم.

وقتی جلوی درب رسیدم مسعود کنار ماشینش ایستاده و منتظر ما بود!

از ماشین که پیاده شدم دیدم امید روی صندلی جلوی ماشین مسعود که به خواب رفته.

مسعود از وضعیت مامان سوال کرد و وقتی شرایط رو بهش گفتم فقط شنیدم که از روی عصبانیت بار دیگه چند فحش نثار مهشید کرد.

ماشینم رو به داخل حیاط بردم و بعد امید رو که همچنان خواب بود از ماشین مسعود بیرون آوردم و در آغوش گرفتم...رو کردم به مسعود و گفتم:بیا بریم داخل...

نگاهی به ساعتش کرد و گفت:دو ساعت دیگه پرواز دارم برای مالزی وگرنه حتما" امشب می اومدم پیشت می موندم...

با تعجب گفتم:مالزی؟!!!

. آره...دارم یه شرکت اونجا تاسیس میکنم که یکی دو هفته ایی فکر کنم وقتم رو بگیره...امشب اومده بودم اینم بهت بگم که نشد...

سرم رو به علامت تایید حرفهاش تکون دادم و بعد چون باید هر چه زودتر برمیگشت با من و سهیلا خداحافظی کرد و رفت.

امید رو به اتاقش بردم و روی تخت خوابوندمش...نگاهی به صورت معصوم و زیباش کردم...دوباره خم شدم و چندین بار صورتش رو بوسیدم و بعد از اتاق خارج شدم.

ناخودآگاه به سمت اتاق مامان رفتم...روی تختش نشستم...به داروهای روی میز کنار تخت نگاه کردم...به یک یک وسایل مامان که توی اتاق بود خیره میشدم...

بالشتش...پتوش...ویلچر کنار اتاقش...

احساس پسر بچه ی کوچکی بهم دست داده بود که مادرش رو به بیمارستان بردن...به حضور مامان با وجود بیماریها و مشکلات جسمیش محتاج بودم...به محبتش...به نگاه گرمش...به دعاهای گاه و بیگاه هر لحظه اش...

احساس میکردم اگه بلایی سر مامان بیاد دیگه به معنای واقعی تنها میشم...

خدایا چرا مثل بچه ها شده بودم...چرا حس میکردم مشکلات هیچ وقت نمیخواد دست از سرم برداره...

از روی تخت بلند شدم و به اتاقم رفتم...به لبه ی میز آرایشی که گوشه دیوار بود تکیه دادم.

درب اتاق رو نبسته بودم و همین باعث شد سهیلا با احتیاط کمی درب رو بیشتر باز کنه و وقتی دید به اون حالت ایستاده ام اومد داخل...کمی نگاهم کرد و گفت:سیاوش...اینقدر فکر و خیال نکن...نگران نباش...انشالله که حال خانم صیفی هر چه زودتر خوب میشه و برمیگرده...

پاسخی ندادم و فقط به نقطه ایی خیره بودم.

توی مغزم دائم این سوالها تکرار میشد...اگه برنگرده خونه چی؟...اگه اتفاقی براش بیفته چی؟

سهیلا به طرفم اومد و با صدایی که سعی داشت آرامش ذاتی خودش رو به من منتقل کنه گفت:سیاوش خدا رو شکر که به موقع رسوندیش بیمارستان...مطمئن باش خطری تهدیدش نمیکنه...تو رو خدا اینجوری مستاصل و نگران نباش...

بی اختیار چشمهام پر اشک شده بود.

رفتم به سمت تخت و نشستم...سرم رو بین دو دست که به روی زانوهام بود گرفتم و در حالیکه به پاهام که روی زمین بود نگاه میکردم قطرات اشک از چمشهام سرازیر شد...میدیدم که چطور اشکهام پشت سر هم از نوک بینیم به روی کف اتاق می افتاد!

صدایی از گلوم خارج نمیشد...فقط اشک می ریختم...به حال خودم..به حال زندگی مزخرفم...به حال امید...به حال مادرم که در اثر فشارهای زندگی من حالا علاوه بر مشکل جسمی که داشت قلبش هم تهدیدش کرده بود...

سهیلا کنارم روی تخت نشست.

حرکت محبت آمیز دستش رو که سعی داشت شونه ی من رو نوازش کنه احساس میکردم و بعد شنیدم که گفت:سیاوش چرا درست گریه نمیکنی؟...چرا سعی نمیکنی با یه گریه ی کامل خودت رو تخلیه کنی...گریه کن...با صدای بلند گریه کن...اینجوری توی خودت نریز...بگذار راحت بشی...اینجوری که داری به خودت فشار میاری خیلی بدتره...میخوای اصلا" من از اتاقت برم بیرون درب اتاقتم میبندم فکر میکنم تنها باشی راحتتری...

از روی تخت بلند شد که دستش رو گرفتم...

احساس میکردم به آغوش کسی نیاز دارم تا در پناه اون گریه کنم...نیاز داشتم به کسی...به یک نفر...به یک شخص حالا هر کی باشه...فقط اون شخص در اون لحظه من رو تنها نگذاره...نمیدونم چه حسی بود اما هر چی که بود سهیلا کاملا" اون رو درک کرد...کنارم نشست و اجازه داد در آغوشش گریه ی مردانه ایی رو سر بدهم...

به نوازشش نیاز داشتم...سهیلا رو سخت در آغوش گرفته بودم و سهیلا هم در اوج پاکی و محبت سعی داشت با حرفهاش و نوازشهای بی نظیرش هر چه بهتر این امکان رو برای تخلیه ی روحی من فراهم کنه...

صبح که بیدار شدم سهیلا هنوز خواب بود...

شب گذشته در اوج پاکی و بدون اینکه هیچ اتفاق بد و خاصی بین من و سهیلا افتاده باشه تا صبح اون رو در آغوش خودم گرفته بودم و هر دو به همون حالت به خواب رفته بودیم...

سرم سنگین بود...نگاهی به ساعت مچیم انداختم...با حرکت من سهیلا هم بیدار و بلافاصله از روی تخت بلند شد!

نگاه شرمگین و متعجبش رو دیدم...مثل این بود که خودشم باور نداشت شب گذشته رو در آغوش من بدون هیچ اتفاقی به صبح رسونده باشه...

کمی با نگرانی به سر و وضع خودش و اطراف اتاق نگاه کرد...وقتی دید هیچ چیز غیر عادی اتفاق نیفتاده در حالیکه احساس شرم به چشمهای زیباش جذابیت فوق العاده ایی بخشیده بود گفت:میرم صبحانه رو آماده کنم...

و بعد با عجله از اتاق بیرون رفت.

از روی تخت بلند شدم و در حالیکه هنوز لباسهای شب گذشته به تنم بود و احساس خستگی از تنم بیرون نرفته بود به سمت حمام رفتم تا دوش بگیرم و صورتم رو اصلاح کنم...وقتی زیر دوش ایستادم حس میکردم سر دردم کم کم داره به آرامش میرسه...

زمانیکه از حمام اومدم بیرون و لباسهام رو پوشیدم در حال گره زدن کراواتم جلوی آینه بودم که درب اتاقم باز شد و امید با چهره ایی نگران داخل شد...به محض دیدن من گفت:بابا...مامان بزرگ کجاس؟

به طرفش برگشتم و در آغوش گرفتم و بوسیدمش و براش توضیح دادم:دیشب کمی ضربان قلب مامان بزرگ دچار مشکل شده بود برای همین سریع بردمش تا دکترها حالش رو زودتر خوب کنن...چند روز دیگه برمیگرده خونه...

امید با چشمهایی غمزده به من نگاه کرد و گفت: همه اش تقصیر توئه...تو اگه با مامان مهشید دعوا نمیکردی و توی حیاط سر و صدا نمیکردی و مامان مهشید اونقدر داد و فریاد نمیکرد الان مامان بزرگ حالش خوب بود...

لحظاتی کوتاه به امید نگاه کردم و بعد سرم رو به علامت تایید گفته های امید تکان دادم و گفتم:تو درست میگی پسرم...اگه من عصبانی نمیشدم شاید مامان بزرگ اینجوری نمیشد...درست میگی من اشتباه کردم...حالا هم عذر میخوام...قول میدهم دیگه این وضعیت تکرار نشه...مطمئن باش مامان بزرگ هم حالش خوب میشه و به زودی میارمش دوباره خونه...حالا دیگه نگران نباش...باشه بابا؟

امید سرش رو روی شونه ی من گذاشت و با بغض گفت: بابا...به مامان مهشید بگو من اصلا" دیگه دوستش ندارم...بهش بگو دیگه اینجا نیاد...من اصلا" نمیخوام ببینمش...

روی سر و موهاش رو نوازش کردم و گفتم:باشه عزیزم...باشه...

درب اتاق باز شد و سهیلا به داخل اومد...با لبخند به امید نگاه کرد و گفت: ای شیطون...کلی من رو ترسوندی...رفتم توی اتاقت دیدم نیستی...فکر نکردی من چقدر میترسم اگه تو یکدفعه غیب بشی...

امید سرش رو از روی شونه ی من برداشت و با دیدن سهیلا مثل اینکه روحیه ی تازه ایی گرفته باشه با عشقی کودکانه به سمت سهیلا رفت و گفت:بیدار شدم اول رفتم اتاق مامان بزرگ دیدم نیست اومدم از بابا بپرسم کجاس...ترسوندمت سهیلا جون؟

در ضمنی که گره کراواتم رو جلوی آینه مرتب میکردم دیدم که سهیلا خم شد و امید رو از روی زمین بلند و بغل کرد و بوسید و گفت:آره...خیلی ترسیدم...گفتم امید خوشگل من کجا رفته منو تنها گذاشته...مگه یادت رفته من چقدر از بازی قایم موشک می ترسم؟

امید خندید و دست انداخت دور گردن سهیلا و بوسه ی محکمی از صورت سهیلا گرفت و گفت:ولی من این بازی رو خیلی دوست دارم...سهیلا جون قول بده امروز بعد از اینکه کارات تموم شد با هم بازی کنیم اما چون تو میترسی من قایم نمیشم...تو قایم شو من پیدات کنم...باشه؟

سهیلا در حالیکه لبخند زیبایی به لبهاش نشسته بود قول این بازی رو به امید داد و بعد رو کرد به من و در ضمنی که متوجه بودم هنوز از اینکه شب گذشته با وجودی که هیچ اتفاقی بین ما نیفتاده ولی شرم از این موضوع که تا صبح در کنار من خوابیده در عمق نگاهش حس خاصی موج میزد خیلی سریع و کوتاه گفت صبحانه رو آماده کرده و بعد به همراه امید از اتاق خارج شدند.

نگاهی به خودم در آینه انداختم و با یادآوری شرم نگاه سهیلا ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست...چقدر از اینکه در هر شرایطی سعی نکرده بودم مسائل رو با هم قاطی کنم از درون احساس رضایت میکردم.

از اتاق که خارج شدم به این فکر کردم بعد از صبحانه قبل از رفتن به شرکت حتما" یکسر به بیمارستان برم و مامان رو هم ببینم.

وقتی وارد آشپزخانه شدم سهیلا و امید حسابی با هم سرگرم گفتگو و خوردن صبحانه بودند.

چند باری احساس کردم سهیلا مثل روزهای قبل نیست و سعی داره به نوعی از نگاه کردن به من فرار کنه و به همین خاطر خیلی بیشتر از روزهای قبل خودش رو با امید سرگرم کرده بود.

امید بعد از خوردن صبحانه با شعفی کودکانه از روی صندلی بلند شد و به حیاط رفت.

از پنجره دیدم که مشغول بازی با دوچرخه اش شد.

سهیلا هم خودش رو مشغول شستن چند تکه ظرف کرد...

صبحانه رو که خوردم از روی صندلی بلند شدم و کتم رو از پشت صندلی کناریم برداشتم و به تن کردم...وقتی سامسونتم رو برداشتم به سهیلا گفتم:خداحافظ.

بر عکس همیشه که سهیلا موقع خداحافظی تا جلوی درب هال بدرقه ام میکرد متوجه شدم همچنان خودش رو مشغول شستن ظرفها کرده...بدون اینکه به من نگاه کنه پاسخ کوتاهی به خداحافظی من داد...

میدونستم به علت شرایط ایجاد شده در شب گذشته کمی دچار سردرگمی شده...دلم نمیخواست به خاطر یک اتفاق ساده که در اوج پاکی رخ داده بود اینجوری معذب شده باشه!

سامسونتم رو دوباره روی زمین گذاشتم و به طرفش رفتم.

پشت سرش در فاصله ایی خیلی کم ایستادم...عطر موهای مشکی و زیبا و بلندش که مثل آبشار تا کمرش ریخته بود احساس لذت خاصی بهم میداد...

دست از شستن برداشت...فهمیده بود پشت سرش هستم...اما به سمت من برنگشت.

به آهستگی لبهام رو به گوشش نزدیک کردم و گفتم:خودت خوب میدونی که دیشب هیچ اتفاق خاص و بدی بین ما نیفتاده...پس اینقدر خودت رو در عذاب نگذار...فقط من یه تشکر به تو بدهکارم...به خاطر اینکه دیشب با حضورت در کنارم نگذاشتی تنهایی بیشتر از این آزارم بده بی نهایت ممنونتم...

بعد شونه هاش رو گرفتم و به آهستگی سمت خودم برگردوندمش...دیدم تمام صورتش از اشک خیس شده...



30

با تعجب به صورت و چشمهای اشک آلودش نگاه کردم و گفتم:سهیلا؟!!!

بغضش بیشتر شکسته شد و گفت:دست خودم نیست...باور کن دست خودم نیست ولی از صبح که بیدار شدم پاک اعصابم بهم ریخته...

. آخه چرا؟!!!...برای چی؟!!!

. دائم به این فکر میکنم که اگه دیشب در اون شرایط واقعا" اتفاقی افتاده بود و بعد از مدتی می فهمیدم که باید ترکت کنم و هیچ تعلقی بهم نداری اون وقت باید چیکار میکردم؟...دست خودم نیست سیاوش...

سهیلا حق داشت دچار چنین اضطرابی بشه...هر چی باشه اون یه دختر پاک و معصوم بود که در اوج محبت شب گذشته رو در کنار من گذرونده بود...اما من عمیقا" خوشحال بودم که به پاکی و محبت اون خیانتی نکرده بودم و شب گذشته از شدت نیاز به فرار از تنهاییم بود که اون رو فقط و فقط در آغوشم گرفته و در همون شرایط هم به خواب رفته بودم...

صورتش رو میون دستهام گرفتم و گفتم:متاسفم سهیلا...متاسفم که این موضوع اینقدر آزارت داده...ولی تاسف بیشترم به خاطر اینه که هنوز من رو نشناختی و چنین فکری در موردم کردی...من واقعا دوستت دارم ولی قضیه ی شب گذشته یک مسئله ی دیگه بود...یک نیاز روحی بود که به تو پیدا کرده بودم و تو با حضورت بهم آرامش دادی...

دوباره در آغوشم گرفتمش...سپس در حالیکه گریه میکرد بی اراده او را بوسیدم...

برای لحظاتی احساس کردم امید پشت پنجره ی آشپزخانه است نگاهی به پنجره انداختم که باعث شد سهیلا هم به پنجره نگاه کنه و بعد با اضطراب گفت:امید پشت پنجره بود؟

نگاه دقیق تری به پنجره و حیاط انداختم اما امید رو ندیدم و بعد گفتم:نه...برای یه لحظه حس کردم پشت پنجره بود اما مثل اینکه اشتباه کردم...

سپس به سمت سامسونتم رفتم و اون رو برداشتم و برای دومین بار با سهیلا خداحافظی کردم و به حیاط رفتم.

با نگاه حیاط رو در پی امید جستجو کردم...دیدم دوچرخه اش رو کنار باغچه گذاشته و خودش رو با بچه گربه ایی که مدتی بود به حیاط رفت و آمد داشت سرگرم کرده.

گفتم:امید دست به اون گربه نزنی بابا...ممکنه مریض باشه دستتم آلوده بشه...

امید که روی دو زانوش خم شده بود بلند شد و برای لحظاتی به من نگاه کرد و دوباره سوار دوچرخه اش شد و شروع کرد به بازی...

به سمت ماشین رفتم و در ضمنی که سامسونتم رو داخل ماشین میگذاشتم گفتم:رفتی داخل خونه یادت باشه دستهات رو بشوری...

امید پاسخی به من نداد و فقط در حال بازی با دوچرخه اش بود.

گفتم:من دارم میرم بابا...کاری نداری؟چیزی نمیخوای موقع برگشتن برات بخرم؟

امید که با سرعت عجیبی در حال بازی و رکاب زدن به دوچرخه اش بود گفت:نه...هیچی نمیخوام برو...خداحافظ.

سوار ماشین شدم و از حیاط خارج و به سمت شرکت حرکت کردم اما قبل از رسیدن به شرکت سری به بیمارستان زدم و از مامان احوالپرسی کردم.

تا بعد از ظهر که به خونه برگردم دوبار با منزل تماس گرفتم...برعکس همیشه که امید پاسخ تلفنم رو میداد هر دفعه تلفن کردم سهیلا گوشی رو برداشت و وقتی سراغ امید رو میگرفتم میگفت که امید یا توی حیاط داره بازی میکنه یا کارتون میبینه و اصلا در اون روز امید نیومد تا با من تلفنی صحبت کنه...!!! احساس کردم حسابی سرگرم شده و از شدت دلتنگیهاش برای من کاسته شده...

بعد از ظهر وقتی از شرکت به خونه برگشتم امید اصرار داشت که ببرمش بیمارستان تا مامان رو ببینه!

چون ساعت ملاقات در اون موقع از بعد از ظهر تموم شده بود هر چی سعی کردم امید رو متوجه ی موضوع بکنم قانع نمیشد و به شدت اصرار میکرد طوریکه احساس کردم لجاجت کودکانه اش باعث اصرارش شده...!

خودم دراون روز ساعت ملاقات یکبار دیگه به دیدن مامان رفته بودم و مطمئن بودم حالش رو به بهبودی هست اما امید حالا میخواست مامان رو ببینه...بالاخره با اشاره ی سهیلا فهمیدم که باید تسلیم خواسته ی امید بشم.

سهیلا هم خواست همراه ما بیاد ولی بهش یادآوری کردم که الان ساعت ملاقات نیست در ثانی ملاقات بیماران بخش سی.سی.یو شرایط خاصی داره که مسلما"خودش بهتر از من خبر داشت و به این وضع آگاه بود برای همین قرار شد سهیلا در منزل بمونه و من امید رو ببرم...

امید به دلیل اینکه تسلیم خواسته اش شده بودم و از طرفی شوق دیدن مامان رو داشت دیگه به سهیلا اصراری برای اومدن نکرد!

با امید به بیمارستان رفتم و با دادن مبلغی پول به چند نفری که لازم بود از نگهبانی گرفته تا نظافتچی و ...بالاخره تونستم امید رو برای دقایقی به همراه خودم به بخش سی.سی. ی. ببرم تا مامان رو از نزدیک ببینه.

مامان هم از دیدن امید بی نهایت خوشحال شده بود...حدود20دقیقه ایی توی اتاق مامان بودیم و سپس با اومدن پزشک مخصوص جهت معاینه ی آخر شب مجبور به ترک و خداحافظی با مامان شدیم.

وقتی به خونه برگشتیم متوجه شدم در نبود ما سهیلا به حمام رفته بوده...

بلیز سفیدی که آستینهای کوتاهی داشت به همراه یک شلوار کتان مشکی به تن کرده بود.

لباس بی نهایت برازنده اش بود...در قسمت یقه فقط سه دکمه داشت که دو تای بالایی را باز گذاشته بود...موهای مشکی و زیباش که به دورش ریخته بود از اون یک چهره ی رویایی تر از همیشه ساخته بود.

با لبخند نگاهی بهش کردم که خودش متوجه نشد...امید خط نگاه من رو دنبال کرد و بعد رو به سهیلا گفت:سهیلا جون خیلی خوشگل شدی...از همیشه خوشگل تر...

و بعد رو کرد به من و گفت:مگه نه بابا؟

نگاهی به امید و سپس به سهیلا انداختم و با حرکت سر حرف امید رو تایید کردم.

سهیلا به سمت امید رفت و اون رو بوسید سپس به همراه همدیگه به آشپزخانه رفتند.

من به اتاقم رفتم تا لباسم رو عوض کنم...وقتی وارد اتاق شدم از دقت امید خنده ام گرفته بود...امید با تمام کودکی که داشت خیلی خوب نظر من رو در اون لحظات نسبت به سهیلا فهمیده و به زبون آورده بود...اما متوجه بودم که امید وقتی این حرف رو میزد هیچ لبخند و یا شیطنت کودکانه ایی در نگاهش نبود!

دوباره از یادآوری این موضوع خنده ام گرفت...احساس کردم امید در دنیای کودکی خودش دوست نداره من به سهیلا توجهی داشته باشم چرا که حس میکرد سهیلا با تمام محبتهایش فقط به اون تعلق داره...

لباسم رو عوض کردم...آبی هم به دست و صورتم زدم...وقتی به آینه نگاه کردم به یاد واکنش امید که چند روز پیش دیده بودم افتادم...همون واکنشی که از دیدن تمایل من نسبت به سهیلا از خودش بروز داده بود!!!

برای لحظاتی به آینه خیره شدم و به فکر فرو رفتم...

نکنه امید هنوز در هراس و وحشت از رابطه ی میان من و سهیلا باشه؟...امید صحنه هایی رو که اصلا مناسبش نبوده از روابط مهشید با مردهای دیگه دیده...دیدن اون صحنه ها روی ذهن این بچه اثر ناخوشایندی گذاشته...نکنه امید بعدها بخواد برای هر نوع رابطه ی میان من و سهیلا...نه خدایا...دارم اشتباه میکنم...یعنی باید حواسم رو جمع کنم...اگه امید واقعا" با این مسئله مشکل داشته باشه حتما" باید فکری در این مورد بکنم...باید یه چاره ی درست و حسابی پیدا کنم...نه...نه...حتما" دارم اشتباه میکنم...این چه افکار مزخرفیه که داره توی سرم دور میخوره...بسه دیگه...سیاوش بس کن...برای هر چیزی میخوای آسمون ریسمون کنی؟...اه...خدایا...

شیر آب رو بستم و با عصبانیت حوله رو برداشتم و صورتم رو خشک کردم و از دستشویی خارج و به آشپزخانه رفتم.

سهیلا برای شام عدس پلو درست کرده بود که یکی از غذاهای مورد علاقه ی امید بود چون روی عدس پلو شکر می ریخت و از این کار خیلی لذت میبرد و در حالیکه همیشه روی عدس پلوی داخل بشقابش حسابی شکر می پاشید با اشتهایی کامل غذایش رو میخورد.

اون شب سهیلا واقعا" زیباتر از همیشه شده بود...از نگاه کردن بهش لذت میبردم...از اینکه اینقدر با امید روابط خوبی برقرار کرده احساس آرامش میکردم...امید هم از اینکه سهیلا سر میز شام خیلی خوب به حرفهاش گوش میداد و در هر کاری اون رو همراهی میکرد لذت خاصی در رفتارش مشهود بود که همین برای من یک دنیا ارزش داشت.

بعد از شام به هال رفتم...میخواستم کمی با دیدن اخبار و برنامه های تلویزیون خودم رو سرگرم کنم که امید هم بعد از اینکه سهیلا کارهاش رو در آشپزخانه به اتمام رسونده بود به همراه هم در حالیکه ظرف میوه ایی در دست سهیلا و چند بشقاب پیش دستی هم در دست امید بود با هم به هال اومدن.

امید بازهم با لجبازی نگذاشت من به اخبار و برنامه های تلویزون نگاه کنم و خواست که کارتون ببینه!

در ابتدا به امید گفتم برای دیدن کارتون می تونه به اتاق خودش بره و با سیستم اتاق خودش این کار رو بکنه اما وقتی اسم کانال مخصوص کارتون در ماهواره رو برد فهمیدم کمی لجبازی و خواست کودکانه اش است که دوباره بهم آمیخته...هیچ وقت سعی نکرده بودم در مقابل اصرار ورزیهای امید ساز مخالف باشم و این بار هم طبق روال همیشه کوتاه اومدم و اجازه دادم در کنار من و سهیلا توی هال بشینه و کارتون مورد علاقه اش رو دنبال کنه...

زیبایی سهیلا هر لحظه برام خیره کننده تر میشد...هر بار که نگاهش میکردم بیشتر به حقیقت این موضوع که واقعا بهش علاقه مند شده ام پی میبردم.

سهیلا سرگرم پوست گرفتن و آماده کردن میوه برای امید بود و اصلا" متوجه نبود که در اون شب بیشتر از هر وقت دیگه ایی نظر من رو نسبت به خودش جلب کرده...

از نگاه کردن بهش سیر نمیشدم و اون سرگرم کار خودش بود.

در همین موقع متوجه شدم امید به سمت من اومد و خواست که روی پای من بشینه!!!

من هم با علاقه بهش اجازه ی این کار رو دادم و در آغوش گرفتمش...امید دائم با من در مورد شخصیتهای کارتون مورد علاقه اش صحبت میکرد و این در حالی بود که من واقعا" اون شخصیتها رو نمی شناختم و اگر کمکهای یواشکی سهیلا نبود اصلا" نمی دونستم چه جوابی باید در پاسخ به امید میدادم!

اون شب امید برعکس شبهای دیگه اصلا" دلش نمیخواست بخوابه!

وقتی ساعت نزدیک یک نیمه شب شد کاملا" میشد فهمید که دیگه به زور داره خودش رو بیدار نگه میداره واین موضوع باعث تعجب من شده بود ولی پخش کارتونهای پیاپی از اون کانال تنها دلیلی بود که به نظر من سبب بیدار موندن امید تا اون ساعت شده بود...

بالاخره دقایقی از ساعت یک گذشته بود که امید روی یکی از راحتیها به خواب رفت.

سهیلا کمی منتظر شد تا خواب امید عمیق تر بشه و بعد خواست اون رو به اتاقش ببره...بلند شدم و خودم امید رو بغل کردم و به اتاقش بردم.

وقتی از اتاق امید بیرون اومدم نگاهی به هال و بعد آشپزخانه انداختم...

سهیلا ظرفهای میوه رو به آشپزخانه برده بود و در حال شستشو و جمع آوری های آخر شب آشپزخانه بود...

دقایقی ایستادم و نگاهش کردم...اون متوجه ی حضور من در جلوی درب آشپزخانه نبود و به کارهاش می رسید...

احساس میکردم امشب نیز به حضورش نیاز دارم...اما این نیاز با نیاز شب گذشته خیلی فرق میکرد...!

دلم نمیخواست عملی از من سر بزنه که بعد منجر به شرمندگی و خیانت از سوی من محسوب بشه...اما اون شب شبی دیگه بود...

زیبایی تحسین برانگیز سهیلا...خواستهای درونی و نهفته ی من که دیگه در شرایط قبل نبودن...وجود خودم که یک مرد تنها محسوب میشدم...خانه ی ایی ساکت و خلوت...حضور سهیلا...و شاید هزاران وسوسه ی دیگه که ناخودآگاه مثل تندبادی عظیم تمام وجودم رو گرفته بود باعث میشد هر لحظه نیازم به حضور داشتن سهیلا در کنار خودم با شدت بیشتری ابراز وجود داشته باشه!

ایستادن بیشتر از این صلاح نبود...از جلوی درب آشپزخانه رد شدم و به اتاقم رفتم.

جلوی پنجره ی مشرف به حیاط ایستادم...نور مهتاب که روی آب استخر انعکاس خیره کننده ایی داشت گاه با وزش بادی ملایم تصاویر مبهمی از اسمان اون شب رو به نمایش میگذاشت...

دائم سعی داشتم به خودم نهیب بزنم و تلاش میکردم از فکر کردن به سهیلا در اون شب ذهنم رو خالی کنم...

صدای خوردن ضربات ملایمی به درب اتاق و بعد باز شدن اون باعث شد نگاهم رو از حیاط گرفته و به عقب برگردم.

سهیلا بود...روزنامه هایی که هر شب قبل خواب مطالعه میکردم و گوشی موبایلم که در هال روی میز گذاشته بودم رو به همراه لیوانی آب به اتاق آورده بود...اونها رو روی میز کوچک کنار تخت گذاشت.

به آرامی از پنجره فاصله گرفتم و گفتم:سهیلا هنوز به خاطر اتفاق دیشب ناراحتی؟

نگاه کوتاهی به من کرد و گفت:سعی کردم به اعصابم مسلط باشم...تو درست میگی شاید چون هنوز صد در صد نسبت بهت شناخت ندارم باعث شده اینقدر بهم بریزم...اما نمیخوام دیگه در موردش با هم صحبت کنیم...

خواست از اتاق خارج بشه که بی اراده به سمت درب رفتم و اون رو بستم و پشت درب ایستادم...به نوعی راهش رو سد کردم...

ایستاد و متعجب نگاهم کرد.

به طرفش رفتم و یک دستش رو گرفتم...لحظاتی بعد با وجود ممانعتی که در ابتدا سهیلا از خودش نشون داد اما بالاخره اون در آغوش گرفتم...

31

........................

........................

ساعتی بعد از اتفاقی که افتاده بود برای لحظاتی نمی تونستم خودم رو تحمل کنم!!!

سرم به شدت درد میکرد و شنیدن صدای گریه و هق هق های آروم سهیلا که در شرایط خیلی خاص حالا در آغوشم بود بیش از هر چیز دیگه آزارم میداد...

خدایا...این چه کاری بود که من کردم؟...

خدایا من که همیشه به خوددار بودنم در این قضایا افتخار میکردم چی شد یکدفعه همه چیز خراب شد؟

خدایا...حالا من با این گریه ها و این صدای هق هق چیکار کنم؟

خدایا این صدای گریه و هق هق که به گوشم می رسه متعلق به دختری هست که با تمام وجود و خلوص نیت پا به زندگی پرآشوب من گذاشته بود...قصدش فقط رسوندن من و زندگی من به آرامش بود...

چرا اینقدر پست شدم؟

چرا اینقدر حقیر و بی مقدار شدم؟

من الان سهیلا رو در آغوش دارم...این سر سهیلاست که در سینه ام فرو رفته و صدای هق هق گریه های اونه که به گوشم میرسه...خیسی اشکهاش رو به روی پوست بدنم احساس میکردم...تمام بدنش از شدت گریه می لرزید و با هق هق های پیاپی موسیقی دردناک عمل زشت من رو برایم سر داده بود!

تمام صورتش رو غرق بوسه کردم و دائم با هر جمله ایی سعی داشتم معذرت خواهی کنم...اما چه فایده؟...این سیاوش دیگه سیاوش سابق نبود...حالا یک مرد کثیف بودم که بالهای فرشته ایی مثل سهیلا رو شکسته بودم...

خدایا...چرا؟!!!

میدونستم شرایط جسمانی خوبی در اون لحظه نداره...همانطور که سعی داشتم دائم عذرخواهی کنم که صد البته کاری بیهوده و مسخره بود ازش خواستم همون موقع به دکتر مراجعه کنیم اما سهیلا در حالیکه واقعا" شرایط خوبی نداشت با سر پاسخ منفی داد و همچنان گریه میکرد...

از روی تخت بلند شدم و ملحفه ایی روی سهیلا انداختم و بعد که لباس مناسبی به تن کردم رفتم به اتاق مامان و قرص مسکن و آرام بخشی از بین داروهاش برداشتم و به اتاق خودم برگشتم.

کمک کردم سهیلا قرصها رو بخوره...

خدای من چقدر از وضعیت پیش اومده احساس شرم میکردم...

مثل این بود که به پست ترین انسان روی زمین تبدیل شده بودم...

حتی از در و دیوار اتاق خجالت میکشیدم...این برای شخصیت من یک فاجعه بود!

تنها چیزی که در اون لحظه به فکرم رسید این بود که به سهیلا قول بدهم فردا صبح اون رو به یک دفتر خونه خواهم برد و عقدش خواهم کرد...

اما سهیلا جوابی نمیداد و فقط در آغوشم اشک می ریخت.

اون شب تا نزدیک ساعت4صبح سهیلا اشک ریخت و گریه کرد.

به شدت نگران وضع جسمانی او بودم اما به گفته ی خودش کم کم وضعش بهتر شد و بعد از ساعتها گریه در آغوشم به خواب رفت.

اما من تا صبح لحظه ایی نتونستم چشم بر هم بگذارم...به شدت از خودم متنفر و از عملی که انجام داده بودم احساس شرم میکردم.

با تمام وجودم حس میکردم گناهی که مرتکب شدم با هیچ چیز بخشیده نخواهد شد!

خدایا وقتی مادر سهیلا از سفر برگرده چه پاسخی برای اون زن داشتم؟...چه توجیهی برای عمل زشت خودم می تونستم بیارم؟

وقتی آسمون کمی روشن شد به آهستگی از روی تخت بلند شدم.

سهیلا به دلیل دو نوبت قرصهای مسکنی که خورده بود به خواب عمیقی رفته و با بلند شدن من از روی تخت بیدار نشد.

به حمام رفتم و خیلی سریع دوش گرفتم...وقتی از حمام بیرون اومدم سهیلا که برام از همیشه زیباتر بود با چهره ایی معصوم و مژگانی که هنوز از اشک خیس بودند و پلکهایی ورم کرده در خواب بود.

از اتاق خارج شدم و مثل انسانهای مسخ شده به حیاط رفتم.

برای دقایقی شروع کردم به قدم زدن...تصمیم قطعی خودم رو گرفته بودم و با توجه به اینکه سهیلا در گذشته هیچ وقت نسبت به من بی میلی نشون نداده بود مصمم بودم همان روز سهیلا رو به عقد دائم خودم دربیارم.

روی یکی از صندلیهای کنار استخر نشستم و برای لحظاتی چشمهام رو بستم...

چقدر از دست خودم عصبانی بودم...

چقدر از اتفاقی که افتاده بود پیش خدا و سهیلا و خودم شرمنده بودم...

خدایا چرا به جای اینکه مشکلاتم حل بشه هر لحظه داره گره ی بزرگتری به زندگیم می افته؟

دقایق به سرعت سپری شده بود و وقتی به ساعتم نگاه کردم متوجه شدم حدود یک ساعتی هست که در حیاط روی صندلی نشسته ام!

با بدنی خسته و افکاری خسته تر از جسمم که تحملش برایم واقعا سخت شده بود از روی صندلی بلند شدم و به هال برگشتم.

از صدای آب فهمیدم سهیلا به حمام رفته...پشت درب حمام رفتم...نگرانش بودم...ضربات ملایمی به درب زدم و حالش رو پرسیدم...با صدایی غمزده گفت که نگران نباشم و کمی بهتر شده...

به آشپزخانه رفتم و چایی دم کردم و میز صبحانه رو چیدم...

از دیدن دوباره ی چهره ی سهیلا اضطراب داشتم...نمیدونستم با چه برخوردی با من رو به رو خواهد شد...!

به قول مسعود من همه چیز رو به گند کشیده بودم...همه چیز!

سهیلا وقتی از حمام اومد بیرون چهره ی زیباش رنگ پریده بود و میلی به صبحانه نداشت.

متوجه بودم که بغض راه گلوش رو گرفته...

خدایا در اون لحظه چقدر احساس بدی نسبت به خودم داشتم...

دیگه از نگاه محبت آمیز سهیلا خبری نبود...مثل این بود که در دریایی از غم رها شده...

ولی من واقعا سهیلا رو دوست داشتم...حالا نه تنها دوستش داشتم که احساس میکردم عاشقشم!

سهیلا به اتاق مامان رفت و این در حالی بود که لحظاتی قبل بهش گفته بودم صبحانه رو آماده کردم اما با صدایی آهسته گفته بود اشتهایی به صبحانه نداره...

به اتاق مامان رفتم و متوجه شدم سهیلا ساک کوچکی که لباسهاش رو در اون گذاشته و به اینجا آورده بود رو برداشته و حالا لباسهاش رو از داخل یکی از کشوهای اتاق مامان به آرامی جمع میکنه و در ساک میگذاره!!!

نه خدایا...این دیگه نه...امکان نداره بگذارم سهیلا من رو ترک کنه...اونهم با این وضع...

به طرفش رفتم و دست راستش رو گرفتم و گفتم:سهیلا!!!...داری چیکار میکنی؟!!!

بدون اینکه به من نگاه کنه گفت:نمیتونم بمونم...نمی تونم...

و بعد شروع کرد به گریه کردن...

ساک رو از دست چپش گرفتم و روی زمین گذاشتم و گفتم:سهیلا خواهش میکنم...من خودم به اندازه ی کافی داغونم...خودم به اندازه ی کافی خجالت زده از همه چیز هستم...به خداوندی خدا نمیدونم حتی چی باید بگم تا تو رو آروم کنم...اما این کار رو نکن...این خونه ی لعنتی رو ترک نکن...سهیلا...من با تمام وجودم دوستت دارم...همین امروز می برم عقدت میکنم...سهیلا تو که میگفتی دوستم داری...تو که میگفتی میخوای به زندگیم آرامش بدهی...پس حالا این کار چیه؟...سهیلا میدونم کاری که کردم از انسانیت و مردونگی فرسنگها فاصله داشته ولی سهیلا رفتن تو از این جهنمی که داری توی اون من رو رها میکنی هیچ چیز رو درست نمیکنه...سهیلا اگه هنوزم دوستم داری بهم رحم کن...نگذار خرابتر از اینی که هستم بشم...سهیلا خواهش میکنم...میدونم برای توجیه کار غلطی که کردم هیچ بهونه ایی ندارم...هیچی...اما سهیلا اینجوری رهام نکن...

سهیلا اشک می ریخت و من اون رو در آغوش گرفته بودم و التماسش میکردم...میدونستم حق داره...میتونستم حدس بزنم اونهمه عشق و علاقه اش رو با کاری که کرده بودم چطور به افتضاح کشیدم...اما دوستش داشتم...حس میکردم اگر در اون شرایط اجازه بدهم از خونه ام بره دیگه هیچی از من باقی نخواهد موند!

در همین لحظه امید جلوی درب اتاق مامان اومد و وقتی وضعیت رو در اون شرایط دید در حالیکه هنوز خواب آلود بود با نگرانی به سهیلا که در آغوش من گریه میکرد نگاه کرد و گفت:سهیلا جون چرا لباسهات رو از کشوی مامان بزرگ بیرون آوردی؟!!...میخوای بری؟!!!

سهیلا سرش رو از آغوش من بیرون آورد و برگشت به امید که حالا با نگرانی بیشتری وارد اتاق شده و به لباسهای بیرون کشیده شده از کشو و ساک کنار کمد بر روی زمین خیره بود نگاه کرد.

امید با دیدن چهره ی خیس از اشک سهیلا بلافاصله بغض کرد و برای لحظاتی کوتاه به من و سهیلا نگاه کرد و سپس با بغض گفت:چرا گریه میکنی؟!!!...سهیلا جون چرا گریه میکنی؟!!!...عمو مسعود دوباره اومده اینجا؟!!!

و بعد با نگرانی به اطراف اتاق نگاه کرد.

سهیلا به آرومی از من فاصله گرفت و روی تخت مامان نشست و امید رو در بغل گرفت و با صدای بلند تری شروع به گریه کرد...

خم شدم و ساک سهیلا رو برداشتم و لباسهایی که در اون جای داده بود رو بیرون آوردم و دوباره در کشو گذاشتم...چند تکه لباسی هم که روی زمین بود رو برداشتم و در کشو قرار دادم و کشو رو بستم.

دقایقی بعد گریه ی سهیلا آرومتر شده بود و با صدایی آروم در جواب امید که دائم از او سوال میکرد و میخواست اونجا بمونه گفت:باشه عزیزم...باشه امیدجان...پیش تو می مونم...

دلم میخواست دستها و صورت سهیلا رو غرق بوسه کنم...تمام وجود این دختر محبت بود اما من در جواب محبتها با او چه کرده بودم...!!!

بعد از خوردن صبحانه که در بی میلی مطلق از طرف من و سهیلا و اشتهایی کامل از سوی امید بود به شرکت تلفن کردم وگفتم اون روز به شرکت نخواهم رفت و تمام قرار ملاقاتها رو کنسل کردم.

امید بعد از صبحانه طبق معمول از آشپزخانه خارج شد و خودش رو مشغول بازیهای کودکانه ی هر روزش کرد.

میدونستم حال سهیلا خوب نیست برای همین خواستم آماده بشه و اون رو به دکتر ببرم و بعد هم گفتم که اگه مخالف نباشه تا قبل از ظهر به دفتر خونه ایی بریم تا مراتب قانونی و شرعی رو هم برای عقد اجرا کنیم.

با دکتر موافق بود چرا که واقعا حالش مساعد نبود و این رو از رنگ پریده ی چهره اش کاملا" حس میکردم اما برای عقد مخالفت کرد و گفت باید تا برگشتن مادرش صبر کنیم.

همچنان شرمنده ی نگاههای معصومش بودم اما از صمیم قلب خوشحال شدم وقتی برای عقد مخالفت صد در صد نداشت و فقط خواست تا برگشت مادرش صبر کنیم...این یعنی هنوز سهیلا من رو دوست داشت و می تونست گناه و تقصیر وحشتناکی که مرتکب شده بودم رو تحمل کنه...خدایا من چقدر به این دختر پاک مدیون میشدم؟

خدایا یعنی واقعا" لحظه ایی دلت به حالم سوخته که این رحم رو به دل سهیلا انداختی؟...خدایا بازم شکرت...بازم شکرت!

ساعتی بعد به همراه سهیلا و امید از منزل خارج شدم.ابتدا سهیلا رو پیش یک متخصص زنان بردم و بعد از ویزیت دکتر که گمان کرده بود سهیلا همسر من هست بهم اطمینان داد که مشکل خاص و جدی نداره ولی به استراحت نیاز داره و مقداری هم دارو تجویز کرد که بیشتر مسکن بود و اشاره کرد که سهیلا کمی عصبی شده و اینهم با خوردن داروهای موقت اعصاب و آرام بخش حل شدنی است و جای نگرانی وجود نداره.

وقتی از مطب خارج شدیم طوریکه امید متوجه نشه چند بار دیگه از سهیلا عذرخواهی کردم...حرف دیگه ایی نمی تونستم بزنم...شاید گفتن عذرخواهی تنها بهانه ایی بود که سکوت بین خودم و سهیلا رو بشکنم و برای لحظاتی هر قدر کوتاه نگاه زیبای چشمهاش رو به روی خودم احساس کنم...

وقتی به ماشین رسیدیم امید که سوار ماشین شد به سمت سهیلا برگشتم...این بار عذرخواهی نکردم اما مثل اینکه نگاهم اونقدر شرمنده بود که سهیلا لبخند کمرنگی به چهره ی رنگ پریده اش آورد و با صدای آروم گفت:سیاوش...دیگه عذرخواهی کافیه...

طرفش رفتم و بی اراده دست راستش رو گرفتم و بی توجه به اطرافم به سرعت دستش رو بوسیدم و در حالیکه چشمهام ناخودآگاه به اشک نشسته بود گفتم:سهیلا نوکرتم...به خدا قسم تا آخر عمر شرمنده ات هستم...اما قول میدم با تمام وجودم جبران میکنم...به جون امیدم قسم میخورم...

سپس به بیمارستانی که مامان در اون بستری بود رفتیم.

سهیلا و امید در ماشین نشستن و چون ساعت ملاقات نبود فقط خودم به دیدن مامان رفتم.

از سوپروایزر بخش حال مامان رو پرسیدم و گفت:خداروشکر وضعیت مادرتون رو به بهبودی است و فردا اون رو به پست منتقل میکنن و احتمالا"تا دو روز دیگه هم مرخص میشه...

تشکر کردم و به اتاق مامان رفتم.

چهره اش کاملا" مشخص بود که حالش بهتره و از دیدنم خیلی خوشحال شد...بهش گفتم که تا دو روز دیگه حتما مرخص میشه...صورتش رو بوسیدم و بعد از دقایقی وقتی خواستم خداحافظی کنم حال سهیلا رو پرسید!

با پرسیدن حال سهیلا تمام وقایع شب گذشته بار دیگه مثل آواری روی ذهنم خراب شد...چهره ام یکباره درهم رفت...

مامان برای لحظاتی به صورتم خیره شد و بعد با تردید و نگرانی گفت:سیاوش...برای سهیلا اتفاقی افتاده؟!!!

مقصر منم که خیال کردم هیچکس باز عاشق نمیشه
حواسم نبود شاه توی دست آخر یا ماته یا کیشه
     
#635 | Posted: 5 Jan 2016 12:42
ادامه قسمت ششم

در همین لحظه دکتر معالج مامان به همراه دو پرستار وارد اتاق شدن و با دیدن دکتر شروع کردم به سلام و احوال پرسی و به نوعی این عمل من فراری بود از دادن پاسخ به مامان...سپس بوسیدمش و فقط گفتم که نگران هیچ چیز نباشه و خداحافظی کردم و از اتاق خارج شدم اما سنگینی نگاه مامان رو به روی خودم احساس کرده بودم!

وقتی به همراه سهیلا و امید به خونه برگشتم از سهیلا خواستم که استراحت کنه و نگران ناهار و بقیه ی امور منزل نباشه.

امید به همراه چند اسباب بازی به اتاق مامان رفت چرا که سهیلا روی تخت مامان خوابیده بود.

توی هال نشستم و به صدای حرفها و صحبتهای بچه گانه ی امید که با سهیلا گرم صحبت بود گوش میکردم...

به علت بیخوابی همراه با سر دردم روی همون راحتی که نشسته بودم سرم رو به پشت راحتی تکیه دادم و به خواب رفتم.

یک ساعتی از ظهر گذشته بود که با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم.

از شرکت تماس گرفته بودن و برای کاری در خصوص یکی از ملاقاتهام منشی شرکت سوالاتی داشت که پاسخ دادم.

وقتی تماس تلفن قطع شد سکوت عجیبی رو در خونه احساس کردم!

به سمت اتاق مامان رفتم و دیدم سهیلا روی تخت در حالیکه امید هم در آغوش اوست هر دو به خواب رفته اند...

لحظاتی ایستادم و به هر دوی اونها نگاه کردم...امید واقعا" سهیلا رو دوست داشت و به اون وابسته شده بود به طوریکه وقتی حس کرده بود اون کمی مریض احواله از شیطنتهای کودکانه اش دست برداشته بود و درحالیکه یکی از ماشینهاش رو در دست داشت روی تخت به آرامی در کنار سهیلا خوابیده بود!

به سمت تلفن برگشتم و با رستورانی تماس گرفتم و سفارش غذا برای ناهار دادم.

سپس به آشپزخانه رفتم و چند فنجان چای و ظرفهای صبحانه رو شستم...وقتی ناهار رو آوردن به آهستگی سهیلا و امید رو بیدار کردم و هر سه نفر در همون اتاق مامان ناهارمون رو خوردیم.

بعد از ظهر مسعود با من تماس گرفت و از اینکه کارهاش با موفقیت پیش می رفت بی نهایت احساس رضایت میکرد و منهم از موفقیتش خوشحال بودم و گفتم اگه کمکی لازم داره و یا نیاز به سرمایه ی بیشتری داره حاضرم تا هر مقدار که لازم باشه در اختیارش بگذارم...

این کار همیشه ی من و مسعود بود و هر وقت نیازهایی برای شرکت داشتیم حتما به هم کمک میکردیم اما مسعود طبق حرفهای خودش این بار نیاز به سرمایه ی اضافی نداشت ولی قول داد در صورت نیاز حتما من رو در جریان بگذاره.

بعداز ظهر در ساعت ملاقات همراه امید به دیدن مامان رفتم که برخی از اقوام هم به عیادت آمده بودند و هر کدام دو نفر دو نفر به نوبت برای دیدن مامان به اتاقش می رفتند.

به علت حضور اقوام مجبور بودم تا آخر ساعت ملاقات در بیمارستان بمونم و چون امید رو بر خلاف قوانین بیمارستان همراه برده بودم از اینکه مجبور بودم تذکر تک تک پرستارها رو پاسخگو باشم کلافه شده بودم اما چاره ایی نبود و باید به احترام اقوام ساعت ملاقات رو با نقض قوانین بیمارستان و تمام نگاههای معنی دار و تذکرهای دیگران به پایان می رسوندم!

وقتی پس از پایان ساعت ملاقات با مامان خداحافظی کردم خوشبختانه دیگه سوالی در رابطه با سهیلا از من نپرسید.

زمانیکه به خونه برگشتیم غروب شده بود و امید اصرار داشت حالا که در منزل هستم او و سهیلا رو به پارک ببرم...

در ابتدا به خاطر شرایط جسمی سهیلا مخالفت کردم و بعد حاضر شدم فقط امید رو به پارک ببرم...اما امید دست بردار نبود و به شدت لج میکرد!

سهیلا وقتی متوجه شد من کم کم کلافگی ام شدت میگیره به من گفت که حالش بهتر شده و میتونه همراه من و امید به پارک بیاد.

میدونستم به خاطر امید داره این کار رو میکنه اما امید بچه بود و تحت هیچ شرایطی قانع به موندن سهیلا در منزل نمیشد!

تمام مدتی که در پارک بودیم نگران وضعیت سهیلا بودم و دلم میخواست هر چه زودتر امید رضایت بده و به خونه برگردیم تا سهیلا باز هم استراحت میکرد...

سهیلا تمام ساعات رو با مظلومیت و مهربانی خاصی من و امید رو در پارک همراهی میکرد و هر بار که به آرامی حالش رو می پرسیدم لبخند کمرنگ و زیبایی به لب می آورد و از من می خواست نگران او نباشم.

اون شب بعد از خوردن شام در یک رستوران وقتی به خونه برگشتیم ساعت از نیمه شب گذشته بود.

امید به قدری در پارک خودش رو خسته کرده بود که هنگام برگشت روی صندلی عقب ماشین به خواب رفت.

وقتی امید رو به اتاقش بردم و روی تخت قرارش دادم سهیلا روی امید را با پتو پوشاند و بوسه ی مهربانی به صورت امید گذاشت.

از هر عملی که انجام میداد لذت میبردم...کارهایی از او میدیدم که هیچ وقت از مهشید که مادر واقعی امید بود ندیده بودم!

وقتی کنار تخت امید ایستاد بی اختیار او را به خاطر تمام مهربانی ها و گذشت بی مانندش در آغوش گرفتم و بوسیدم...

برای لحظاتی بار دیگه بغض کرد اما با غلبه به خودش اجازه ی شکستن این بغض رو نداد!

اون شب دومین شب مشترک میان من و سهیلا شد...

چقدر این دختر سبب آرامش من شده بود...

احساس میکردم با داشتن سهیلا و ایمان به اینکه او متعلق به من است دیگر تمام مشکلاتم به پایان خواهد رسید...از بودن سهیلا در کنارم احساس لذت و آرامشی به من دست میداد که سالها بود از درک این حس محروم بودم اما حالا با تمام قدرت این احساس رو درک میکردم.

........................

........................

دو روز بعد وقتی از شرکت به خونه برگشتم سهیلا چهره اش گرفته و ناراحت بود!

متوجه بودم که در آشپزخانه خودش رو مشغول کرده و سعی داره زیاد با من رو به رو نشه!

مامان رو به خونه آورده بودم اما هنوز هیچ چیز از رابطه ی خودم و سهیلا به او نگفته بودم...شیطنتهای امید نیز بار دیگه از سر گرفته شده بود.

حدس زدم کارهای خونه و مسئولیتهایی که به دوشش ریخته کمی خسته و کلافه اش کرده!

به آشپزخانه رفتم و سعی کردم ببینم اگه کمکی از من ساخته است بهش کمک کنم اما در حینی که مشغول جمع کردن ظرفهای شسته از جا ظرفی و قرار دادن اونها در کابینتها بود گفت:سیاوش میشه بری توی هال منم به کارهام برسم؟...اینجا کاری نیست که تو انجام بدهی...

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:سهیلا اتفاقی افتاده؟!!!

بلافاصله گفت:نه...هیچی...فقط تو برو توی هال و کمی استراحت کن.

. امید اذیتت کرده؟

. نه...طفلکی امید مگه غیر از بازی کار دیگه ایی بلده؟

. مامان و کارهاش خسته ات کرده؟

. نه سیاوش...هیچی نیست...برو توی هال منم الان کارهای اینجا رو تموم میکنم.

صورتش رو بوسیدم و خواستم زیاد خودش رو خسته نکنه...پاسخی بهم نداد اما مطمئن بودم از چیزی ناراحته ولی چون نخواست حرفی بزنه ترجیح دادم فعلا" راحتش بگذارم.

به هال برگشتم وروی یکی از راحتی ها نشستم...امید که در حال بازی با چند ماشین بود ابتدا نگاهی به آشپزخانه انداخت و وقتی مطمئن شد سهیلا حواسش به ما نیست به بغل من اومد و گفت:بابا امروز سهیلا جون وقتی با مامانش تلفنی حرف زد خیلی عصبانی شد...بعدشم با مامانش خداحافظی نکرد و محکم گوشی تلفن رو قطع کرد...

امید رو بوسیدم و خواستم به بازیش ادامه بده و خودم دوباره به آشپزخانه برگشتم و درب رو بستم.

سهیلا برگشت و به من نگاه کرد.

گفتم:امروز با مامانت تلفنی صحبت کردی...درسته؟...امید همین الان بهم گفت...مثل اینکه با هم حرفتون شده...آره؟

سهیلا نفس عمیقی از روی عصبانیت و کلافگی کشید و بار دیگه خودش رو مشغول ادامه ی کارش کرد.

به طرفش رفتم و بازویش رو گرفتم و گفتم:سهیلا وقتی باهات حرف میزنم دوست دارم جوابم رو بدهی...من واقعا" از اینکه موضوعی تو رو ناراحت کنه فکرم مشغول میشه...اگه فکر میکنی من باید در جریان موضوع باشم خوشحال میشم برام تعریف کنی.

خواست دوباره مشغول بشه که متوجه شد بازویش رو با جدیت گرفتم و منتظر پاسخش هستم!

نگاهم کرد...احساس کردم آماده ی بغض است!...گفتم:با مامانت در مورد چی صحبت کردی؟...در مورد خودمون؟

. نه...

. پس چی باعث شده موقع حرف زدن با مامانت عصبی بشی و حتی بدون خداحافظی گوشی رو روی مادرت که راه دور رفته قطع کنی؟

. به مامان گفتم اسباب کشی کردم و شرایط رو براش گفتم که چرا از اون خونه ی قبلی به خونه ایی که تو در اختیارمون گذاشتی اثاثها رو منتقل کردم...اما عصبی شد و یکسری حرف زد که باعث شد منم عصبی بشم...بعدشم گوشی رو قطع کردم...

. چی گفت؟

. سیاوش...تو رو خدا...ولم کن...بگذار مامان برگرده اون الان به حرفی میزنه دو روز دیگه نظرش برمیگرده...

. یعنی ترجیح میدهی من در جریان کامل موضوع قرار نگیرم؟

. چیز مهمی نیست.

. حرفی هم از خودمون بهش زدی؟

. نه...بهتره بگرده بعد در مورد خودم و تو باهاش صحبت میکنم...

. ممکنه مخالفت کنه؟

سهیلا کلافه شد اما با تمام کلافگی دستش رو به دور گردنم انداخت و من رو بوسید و گفت:سیاوش بگذار به کارهام برسم...خواهش میکنم برو از آشپزخونه بیرون...

جواب بوسه اش رو دادم که در همین لحظه درب آشپزخانه باز شد و امید برای لحظاتی به من و سهیلا نگاه کرد و بعد بدون اینکه حرفی بزنه با خشم به هال برگشت!

از سهیلا فاصله گرفتم و خواستم به هال برگردم و با امید صحبت کنم که سهیلا بازوی من رو گرفت و گفت:سیاوش...هیچی به امید نگو...صبر کن اگه خودش حرفی زد یا واکنشی نشون داد اون وقت باهاش صحبت کن...در غیر این صورت بگذار خودش کم کم با قضیه کنار بیاد...

کلافه و عصبی گفتم:ولی امید باید بفهمه وقتی دری بسته است باید موقع ورود درب بزنه...

سهیلا به آرومی گفت:سیاوش...امید فقط8سالشه...خودت میدونی روی چی حساس شده و چرا...بگذار این چیزها رو من بهش یاد بدهم...نه اینکه الان در این وضعیت بخوای با این حال عصبی بری و بهش یاد بدهی که موقع وارد شدن به جایی که درب بسته است حتما باید درب بزنه...خواهش میکنم سیاوش با این وضعیت هیچی بهش نگو...باشه؟

خواستم پاسخ سهیلا رو بدهم که متوجه شدم امید با عصبانیت یکی از ماشینهاش رو محکم به سمت دیوار پرت کرد و به طرف اتاق مامان دوید.

صدای فریاد امید که با گریه آمیخته شده بود و با مامان شروع به صحبت کرد رو شنیدم...!

به همراه سهیلا به هال رفتم اما با شنیدن حرفهای امید هر دو قبل از ورود به اتاق همونجا توی هال بی حرکت ایستادیم!

. مامان بزرگ من از بابام بدم میاد...بهش بگو از این خونه بره بیرون...من ازش بدم میاد...سهیلا جون قول داده بود شبها پیش من بخوابه اما الان چند شبه دیگه پیش من نمیخوابه میره پیش بابام...از بابام بدم میاد...بهش بگو حق نداره سهیلا جون رو ببوسه...من از بابام بدم میاد...بدم میاد...بدم میاد...امروز صبح خودم دیدم که سهیلا جون از اتاق بابا اومد بیرون...اون شبها دیگه پیش من نیست...

احساس کردم تمام وجودم داغ شد...!!!

سهیلا چشمهاش از نگرانی و تعجب گشاد شده بود و یک دستش رو جلوی دهنش گرفته و خیره به درب اتاق مامان نگاه میکرد...

عرقی که روی پیشونیم نشست رو به خوبی احساس کردم...

پس امید همه چیز رو متوجه شده بوده!!!

و این در حالی بود که من و سهیلا فکر میکردیم اون شبها اصلا" متوجه ی موضوع نمیشه و وقتی من از سهیلا میخواستم اتاق امید رو ترک کنه گمان بر خواب عمیقش داشتیم!!!...اما حالا با شنیدن حرفهای امید هر دوی ما دچار بهت و ناباوری شده بودیم...

تعجب آمیخته به عصبانیت تمام وجود من رو به کلافگی کشیده بود...

مامان تا اون لحظه از واقعیت بین من و سهیلا بی خبر بود اما حالا با حرفهای امید مطمئن بودم که دیگه کاملا به موضوع پی برده!



33

خواستم وارد اتاق بشم که سهیلا دستم رو گرفت!

برگشتم و نگاهش کردم...دستش رو از دستم جدا کردم و گفتم:تو همین جا باش!

به اتاق مامان وارد شدم.

امید با دیدن من به طرفم حمله ور شد و شروع کرد با مشت به پاهای من کوبیدن و دائم فریاد میکشید:دوستت ندارم...دیگه دوستت ندارم...

دستهای امید رو گرفتم و با صدای بلند گفتم:بس کن امید...بسه!!!

ولی امید به هیچ وجه ساکت نمیشد...

اون رو به بیرون ازاتاق بردم و به سهیلا گفتم که امید رو به اتاقش ببره و پیش امید بمونه چرا که میخواستم با مامان صحبت کنم

مقصر منم که خیال کردم هیچکس باز عاشق نمیشه
حواسم نبود شاه توی دست آخر یا ماته یا کیشه
     
#636 | Posted: 5 Jan 2016 12:44 | Edited By: javan
پرستار مادرم- قسمت هفتم

خواستم وارد اتاق بشم که سهیلا دستم رو گرفت!

برگشتم و نگاهش کردم...دستش رو از دستم جدا کردم و گفتم:تو همین جا باش!

به اتاق مامان وارد شدم.

امید با دیدن من به طرفم حمله ور شد و شروع کرد با مشت به پاهای من کوبیدن و دائم فریاد میکشید:دوستت ندارم...دیگه دوستت ندارم...

دستهای امید رو گرفتم و با صدای بلند گفتم:بس کن امید...بسه!!!

ولی امید به هیچ وجه ساکت نمیشد...

اون رو به بیرون ازاتاق بردم و به سهیلا گفتم که امید رو به اتاقش ببره و پیش امید بمونه چرا که میخواستم با مامان صحبت کنم.

امید با گریه خودش رو به آغوش سهیلا انداخت و سهیلا سریع اون رو در آغوش گرفت و همراه او به اتاق امید رفت و درب را بست.

به اتاق مامان برگشتم...به طرف تختش رفتم و روی صندلی کنار تختش نشستم.

هیچ حرفی نمیزد و فقط با نگاهی ناباورانه به من خیره شده بود.

توی ذهنم دنبال جملاتی برای شروع حرفهام میگشتم که مامان گفت:سیاوش...همیشه حس میکردم سهیلا بهت علاقه مند شده اما فکرشم نمیکردم به این راحتی خودش رو در اختیارت بگذاره!!!...این دختره به چه قصدی اومده اینجا؟...هان؟!!!

از جایم بلند شدم و درب اتاق رو بستم و دوباره برگشتم و روی صندلی نشستم...متوجه شدم مامان تصوری غلط نسبت به حقیقت موضوع پیدا کرده...گفتم:صبر کن مامان...

. نه...تو صبر کن...ببین سیاوش تو وضع مالی خوبی داری اصلا" واقعیتش رو بخوای نه اینکه من مادرت باشم و دارم این حرف رو میزنم این رو همه میگن که تو از هر نظر کاملا ایده عالی...فکر نکن که چون زندگی اولت موفق نبوده و الانم یه پسر کوچولو داری دیگه نمی تونی زندگی خوبی داشته باشی...اما اینکه یه دختر به این راحتی بتونه با تو رابطه برقرار کنه خیلی جای بحث داره...مطمئن باش این دختر بعد از مدتی...

. مامان میگذاری برات توضیح بدهم یا هی میخوای...

. توضیح؟...چه توضیحی؟!!...ببین سیاوش تو نه بچه ایی نه بی تجربه...خودت باید بفهمی نمیشه به این جور دخترها که خیلی راحت خودشون رو در اختیار مردی قرار میدهند اعتماد کرد...میفهمی منظورم چیه؟

. مامان داری اشتباه میکنی...سهیلا مقصر نبود...

با گفتن آخرین جمله ام مامان یکباره سکوت کرد و با بهت و ناباوری به من چشم دوخت و با صدایی آروم و متعجب گفت:سیاوش؟!!!...یعنی چی؟!!!...تو چه غلطی کردی؟!!!

حقیقتی که بین من و سهیلا در نبود مامان اتفاق افتاده بود رو برای مامان تعریف کردم...

مامان وقتی حرفهام تموم شد رنگ صورتش از شدت ناراحتی پریده بود...برای لحظاتی سکوت کرد و بعد گفت:خدای من!!!...باورم نمیشه!!!...

. عین واقعیت بود...هر چی که گفتم...خودمم خیلی از این وضع و اتفاق ناراحت بودم اما باور کن مامان قصد سواستفاده از سهیلا رو ندارم...الان فقط منتظرم مادرش از مکه برگرده تا سهیلا رو عقد کنم...

. سیاوش...از اون شب به بعد هم با سهیلا رابطه داشتی؟!!!

هیچ وقت یاد نگرفته بودم به مامان دروغ بگم...سکوت کردم و مامان که سکوت من رو دید برافروخته تر شد و گفت:سیاوش به من نگاه کن ببینم...!

به چهره ی عصبی مامان چشم دوختم...میدونستم به شدت عصبی شده و تا حد زیادی داره به خودش فشار میاره تا صداش رو کنترل کنه...

لحظاتی چشمهاش رو بست و دوباره به من نگاه کرد و گفت:تو میگی اون شب شرایط خاصی برات پیش اومد...خیلی خوب توی شبای بعدش چی؟...برای دو شب بعدش چه بهونه ایی داری؟...سیاوش!!!...فکرشم نمیکردم پسری که من بزرگ کردم تا این حد حیوون صفت باشه...سهیلا هنوز هیچ حرفی در مورد تو طبق گفته ی خودت به مادرش نگفته...تو هنوز اون رو عقد نکردی...پس دیگه چرا این دو شب...وای خدای من...سیاوش تو چی کار کردی؟...چقدر به داشتن پسر پاک و خودداری مثل تو به خودم افتخار میکردم...وای سیاوش...سیاوش تو تمام ذهنیات و افکارم رو نسبت به خودت خراب کردی...نه...این امکان نداره...پسری که من تربیت کردم این نبوده...

از شنیدن حرفهای مامان هم عصبی شده بودم وهم شرمنده...رو کردم به مامان و گفتم:ولی مامان گفتم که میخوام عقدش کنم...

مامان به شدت عصبی شد و با صدای بلند گفت:خفه شو سیاوش...دیگه کافیه...تو از خودت خجالت نمیکشی؟...تو از خدای خودت شرم نمیکنی؟...به دختره دست درازی کردی با وقاحت شبهای بعدشم کارت رو ادامه دادی حالا هم توی چشم من نگاه میکنی میگی میخوای عقدش کنی؟...اونم الان نه وقتی مامانش برگرده...تو بیجا کردی تا عقدش نکردی بهش نزدیک بشی...تو غلط کردی که تا عقدش نکردی وادارش میکنی هر شب خودش رو در اختیارت بگذاره...حیا کن سیاوش...پستی و بی شرمی تا چه حد؟

احساس میکردم حرفهای مامان مثل پتک به سرم کوبیده میشه...

مامان ادامه داد:دختره الان دیگه مجبوره...چی فکر کردی پیش خودت؟...هان؟...من دیگه چطوری میتونم توی چشم این دختر نگاه کنم؟...چطوری؟!!!

عصبانیت مامان شدت گرفته بود و این در حالی بود که دکتر گفته بود اصلا" نباید عصبی بشه!

از روی صندلی بلند شدم و یکی از قرصهای مخصوص مامان که باید زیر زبونش می گذاشت رو از جعبه خارج کردم و به طرفش رفتم اما با شدت دستم رو پس زد به طوریکه قرص از دستم پرت شد!

خودم هم عصبی شده بودم اما سعی کردم به اعصابم مسلط باشم...خم شدم صورتش رو ببوسم و در همون حال گفتم:مامان خواهش میکنم عصبی نشو...به خدا من...

در حالیکه خم شده بودم برای بوسیدن صورتش کشیده ی محکمی به صورتم زد و گفت:سیاوش برو از جلوی چشمم دور شو...

ایستادم و قرص دیگه ایی رو از جعبه خارج کردم و به طرفش گرفتم و گفتم:باشه...میرم...ولی قبلش این قرص رو بخور...

صورتش رو به سمت دیوار برگردوند و در حالیکه به گریه افتاده بود گفت:برو بیرون سیاوش...برو بیرون...تو سیاوشی که من تربیت و بزرگش کردم نیستی...برو بیرون...

قرص رو روی میز کنار تخت گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم.

برای لحظاتی در هال ایستادم و تکرار حرفهایی که از مامان شنیده بودم در ذهنم کلافگی من رو هر لحظه بیشتر میکرد!

به طرف اتاق امید رفتم و درب رو باز کردم...دیدم سهیلا روی تخت نشسته و امید هنوز در آغوش اون داره گریه میکنه...

با عصبانیت گفتم:من دارم میرم بیرون...مامان عصبی شده...قرصشم نمیخوره...ببین میتونی راضیش کنی قرص رو بخوره...اگه حالش بدتر شد با موبایلم تماس بگیر.

برگشتم و از درب فاصله گرفتم...صدای سهیلا رو شنیدم که گفت:سیاوش صبر کن...با این اعصاب خراب کجا داری میری؟

توجهی نکردم و سوئیچم رو به همراه گوشی موبایلم برداشتم و از خونه خارج شدم.

دقایقی بی هدف رانندگی کردم و بعد ماشین رو جلوی پارکی متوقف کردم و پیاده شدم.

شروع کردم به قدم زدن توی پارک و بعد روی یکی از نیمکتهای خالی نشستم.

خدایا چرا مامان نمی خواست به شرایط من فکر کنه؟...چرا دائم من رو آدم پست و بی شرم خطاب میکرد؟...چرا اصلا" نخواست یک در صد هم به موقعیت من و زندگی من حق بده که با وجود اون اتفاق اما در پی اون آرامش دارم میگیرم؟...سهیلا خودش مطمئنه عقدش میکنم...هم من سهیلا رو دوست دارم هم اون من رو...با اینکه هیچ عقد قانونی بین ما انجام نگرفته اما من و سهیلا با تمام وجود خودمون رو متعلق به هم میدونیم...درسته شروع خیلی بدی رو آغاز کرده بودم اما قصد سواستفاده از سهیلا رو نداشتم...سهیلا هم به این قضیه ایمان داره...من و سهیلا بعد از برگشتن مادرش اون صیغه ی عقد مسخره که بینمون جاری هم بشه روابطمون همین خواهد بود...چرا مامان نخواست لحظه ایی هم به من و زجرها و کمبودهایی که چندین سال گریبانگیرم بوده فکر کنه؟...من نه پستم نه بی شرف...منم یک انسانم یک مرد هستم مثل تمام مردهای دنیا...خدایا چرا باید مامان فقط به خاطر جاری نشدن چند کلمه و جمله ی عربی بین من و سهیلا در حالیکه هیچ سو نیتی هم در کار نیست اینطوری من رو بی شرم و پست بدونه؟...خدایا خسته شدم...چرا خوشیهای من اینقدر کوتاه و غصه هام باید اینقدر عمیق باشه؟...چرا؟

یک ساعتی با افکاری خراب روی همون نیمکت نشسته بودم که صدای زنگ موبایلم به گوشم خورد.

نگاهی به گوشی انداختم...فهمیدم از خونه تماس گرفتن...به محض اینکه جواب دادم فهمیدم حال مامان دوباره خراب شده و سهیلا میگفت به اورژانس زنگ زده و میخواست منم هر چه سریعتر خودم رو به خونه برسونم.

با عجله از پارک خارج شدم و به سرعت سمت خونه حرکت کردم.

وقتی جلوی درب رسیدم و از ماشین پیاده شدم دیدم مامان رو دارن به داخل ماشین منتقل میکنن...

سهیلا مانتو و روسری پوشیده بود و امید هم همراهش بود فهمیدم می خواد همراه مامان به بیمارستان بره که با رسیدن من خیالش کمی راحت شد.

از سهیلا خواستم به همراه امید در خونه بمونه و خودم با ماشین پشت سر ماشین اورژانس حرکت کردم.

قبل از حرکت فهمیدم دکتر اورژانس قصد داره مامان رو به بیمارستان طرف قرار داد خودشون ببره اما وقتی جدیت من رو دید که میخواستم مامان به بیمارستانی که قبلا" در اونجا بوده و دکترش هم همونجاست منتقل بشه در ابتدا به شدت مخالفت کرد ولی وقتی مبلغ پول زیادی رو که همه تراول بود کف دستش گذاشتم درست مثل این بود که از ابتدا هیچ قانون و قرار دادی در کار نبوده و به سرعت قبول کرد تا مامان رو به همون بیمارستانی که مد نظر من بود انتقال دهد!!!

وقتی به بیمارستان مذکور رسیدیم تا کارهای مقدماتی و بستری مجدد مامان انجام بگیره و با تماس من دکتر معالجش خودش رو به بیمارستان برسونه و معاینات لازم انجام بشه ساعت نزدیک دو نیمه شب شده بود...!

مامان سکته کرده بود!!!

سریعا" اون رو به بخش مراقبتهای ویژه سی. سی. یو منتقل و با رسیدگی به موقع و حضور دکتر معالجش مامان رو از شرایط بحرانی خارج کردند...

یک بار بیشتر در کنار مامان نرفتم چون میدونستم با دیدن و حضور من بیشتر عصبی میشه اما تا وقتی دکتر کاملا" خیالم رو راحت نکرد بیمارستان رو ترک نکردم.

وقتی به خونه برگشتم خستگی و کلافگی واقعا" من رو به زانو درآورده بود!

امید در اتاقش خواب بود.

سهیلا همچنان بیدار و به انتظار من در هال نشسته بود.

وقتی وارد هال شدم با نگرانی بلند شد و بلافاصله حال مامان رو پرسید.

شرایط مامان رو برایش توضیح دادم...سپس به آشپزخانه رفتم و لیوان برداشتم و کمی آب خوردم.

سهیلا با چهره ایی غمزده به دیوار آشپزخانه تکیه داده و به من نگاه میکرد.

لیوان آب رو روی کابینت گذاشتم و به طرفش رفتم و گفتم:تو رو خدا تو دیگه این قیافه رو به خودت نگیر...سهیلا مامان از دست من عصبی شد...حقم داره...اتفاقی که بین من و تو افتاده همه اش به خاطر بی اراده بودن من و مظلومیت تو بوده...اما ادامه ی رابطه که از روی عشق و علاقه ام به تو بوده برای مامان هضمش سخت بود...چون معتقده قبل از هر کار دیگه ایی اول باید عقدت میکردم...من نمیدونم این چند جمله ایی که اینها اینقدر روی اون تاکید دارن چی رو ثابت میکنه؟...پایبندی به اصول اخلاق رو؟...در اینکه من تو رو عقد میکنم هیچ شکی نیست ولی میخوام بدونم مگه مهشید عقد شده ی من نبوده؟...مگه زن رسمی من نبود؟...پس اینهمه فضاحت که به بار آورد از کجا نشات میگرفت؟...چرا اصول و ضوابط اخلاقی برای اون بعد عقد معنی نداشته؟...نمی فهمم چرا مادر من به جای اینکه اینهمه عصبی بشه و اینجوری سر خودش بلا بیاره نخواست یه ذره به من و موقعیت من فکر کنه؟...به زندگی نکبتی من هم فکر کنه؟...به کمبودهایی که چندین و چند سال باهاش دست و پنجه نرم کردم هم فکر کنه؟...چرا نخواست یه ذره به آرامشی که من طی این دو سه روز با تمام وجودم حسش کردم هم فکر کنه؟...چرا؟!!!...حالا اینم از تو که اینجوری غم داره از سر و صورتت میباره و به دیوار تکیه دادی...یکی این وسط به من بگه گناه من بدبخت چیه؟...چرا باید اینهمه مشکل و بدبختی و کمبود رو به دوش بکشم؟...به چه گناهی باید اینقدر تقاص پس بدهم؟...سهیلا به همون خدایی که بالا سرم هست قسم که در این دو سه شب گذشته اونقدر از وجودت در کنارم احساس آرامش کردم که فکر میکردم همه ی بدبختیهام تموم شده...اما مثل اینکه هنوزم...

سهیلا به طرفم اومد و با عشق و محبت دستانش رو در بین دو طرف صورتم گذاشت و گفت:سیاوش...غصه ی الان من از اینه که تو ناراحتی...سیاوش به خدا بیشتر از قبل دوستت دارم...اینجوری حرف نزن...

عشق و محبتی که سهیلا نثارم میکرد تنها تسکین روح خسته ی من بود...سهیلا عشق و محبت رو به ذره ذره ی وجود خسته ی من منتقل میکرد و من با تمام وجودم عشق اون رو درک میکردم و لذت میبردم.

دو روز از بستری شدن مامان گذشت و در طی این دو روز بارها به ملاقات مامان رفتم اما نگاه سرد و عصبی مامان نسبت به من تغییر نکرده بود!...منم نمیخواستم با دادن توضیح و یا گفتن حرف اضافه ایی بار دیگه شرایطش رو بحرانی کنم بنابراین با سکوت دقایقی که به ملاقاتش می رفتم سپری میشد.

بعد از ظهر روز دوم مسعود از سفر برگشت و به محض ورودش به ایران با من تماس گرفت.

وقتی حال مامان رو پرسید بهش گفتم که مامان دچار سکته قلبی شده و در بیمارستان(؟)بستری است...مسعود خیلی ناراحت شد و بعد که تماس ما قطع شد به من نگفت که از فرودگاه قصد داره که مستقیم به بیمارستان بره و مامان رو ببینه...!!!

دو ساعتی مشغول کارم شده بودم و رسیدگی به دارایی شرکت و قرار دادهای پیشنهادی باعث شد برای ساعتی از همه ی وقایع اخیر دور باشم.

سرم روی ورقه های مربوط به قوانین و ضوابط بود و داشتم برخی از بندهای اون رو نگاه میکردم که درب اتاقم باز شد و منشی شرکت در حالیکه امید در کنارش بود وارد اتاق شدند!!!

از حضور امید در اون وقت روز توی شرکت بی نهایت تعجب کردم!

خودکاری که دستم بود رو روی ورقه ها گذاشتم و از روی صندلی بلند شدم و به طرف امید که چهره ایی اخم آلود و عصبی کودکانه اش در این چند روز به روی من لحظه ایی او را رها نکرده بود رفتم و رو به خانم افشار کردم و گفتم:امید با کی اومده؟!!!!

خانم افشار نگاهی به امید کرد و بعد رو به من گفت:ولله نمیدونم...بدو بدو از پله ها اومد بالا چیزی هم به من نگفت...یعنی منم چیزی سوال نکردم...ولی اینطور که معلومه کسی همراهش نیست شایدم احتمالا کسی که آوردش هنوز بالا نیومده...

از خانم افشار تشکر کردم و به سمت درب سالن رفتم و از همانجا نگاهی به پایین پله ها انداختم...کسی در پله ها نبود!!!

دوباره به اتاقم برگشتم و از خانم افشار خواستم برای امید شیرکاکائو بیاره.

خانم افشار که اتاق رو ترک کرد درب رو بستم و به سمت امید رفتم...میخواستم مثل همیشه بغلش بگیرم که دیدم چند قدم به عقب رفت و بدون هیچ حرفی با اخمی در چهره روی یکی از مبلها نشست!

رو به رویش نشستم و گفتم:امید جان با کی اومدی؟...با سهیلا جون؟

امید سرش رو به علامت پاسخ منفی به بالا حرکت داد و بعد پاهای کوچکش رو که به زمین نمی رسید در هوا با حرکات منظم به بازی گرفت و خم و راستشون کرد...

منتظر شدم خودش بگه با کی به شرکت اومده اما امید اصلا" به من نگاه نمیکرد!

بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم به امید اینکه سهیلا هر کجا بوده حالا باید در سالن باشه اما کسی در سالن نبود به جز چند نفر از کارکنان شرکت که در پی کارهاشون از اتاقی به اتاق دیگر در رفت و آمد بودن!

خانم افشار با لیوان شیرکاکائو از اتاق ته سالن خارج شد.

به طرفش رفتم و لیوان رو از توی سینی برداشتم و گفتم:کسی نیومد بالا؟

او به اطراف سالن نگاهی انداخت و گفت:نه...فکر نمیکنم...کسی نیست...یعنی این بچه تنهایی اومده؟!!!

. امکان نداره...مگه یه ذره راهه که بتونه خودش بیاد!!!

به سمت اتاقم برگشتم و داخل شدم...دوباره درب رو بستم و لیوان شیرکاکائو رو روی میز شیشه ایی وسط اتاق گذاشتم و رو به امید گفتم:امید با کی اومدی؟

. با عمو مسعود و سهیلا جون.

. خوب پس خودشون چرا با تو نیومدن بالا؟

. عمو مسعود اومد خونه به من گفت میخواد سهیلا جون رو ببره ملاقات مامان بزرگ...گفتم منم میام گفت باید با بابات باشی تا اجازه بدهند مامان بزرگ رو ببینی...بعدش جلوی شرکت من رو از ماشین پیاده کرد تا بالای پله ها هم یه ذره اومد ولی بعدش خودش دیگه نیومد تو رو ببینه گفت دیرش میشه...الانم من اومدم تا با شما بریم مامان بزرگ رو ببینیم دیگه...

تا ساعت ملاقات عمومی چندین ساعت باقی بود!!!!

حضور مسعود در خونه ی من و بعد به بهانه ی ملاقات مامان با سهیلا و امید از منزل خارج شدنش و رسوندن امید به شرکت همه و همه حکایت از مسئله ایی دیگه داشت!

از روی مبلی که نشسته بودم بلند شدم و شماره ی موبایل مسعود رو گرفتم...هر چی منتظر شدم پاسخی نداد!

دوباره کلافه شده بودم...

خدایا مسعود که با خودش کنار اومده بود...پس حالا دوباره این حرکتش یعنی چی؟!!!

رو کردم به امید و گفتم:عمو مسعود حرف دیگه ایی نزد؟

امید که در حال خوردن شیرکاکائوش بود با ابرو اشاره کرد یعنی نه...

. سهیلا چی؟...اون چیزی بهت نگفت؟

. چرا گفت...گفت بهت بگم برای شام توی آرام پز مرغ گذاشته رسیدی خونه فقط زیر برنج رو روشن کنی تا بعد نیم ساعت...

با حرکت دستم به امید حالی کردم که دیگه حرفش رو ادامه نده...

از پیغام سهیلا فهمیدم شب برای شام خونه نیست!!!

یعنی مسعود دوباره سهیلا رو به زور از خونه کشیده بیرون؟!!!...ولی اگه برخوردی بین اون و سهیلا صورت گرفته بود حتما امید به من میگفت...

دوباره شماره ی همراه مسعود رو گرفتم و بعد از چند بوق گوشی رو جواب داد:بگو سیاوش...

صداش گرفته و عصبی بود!

برای اینکه امید متوجه حرفهای من و مسعود نشه از اتاق بیرون رفتم و وارد اتاق جلسه شدم و درب رو بستم و گفتم:مسعود؟...دوباره چه مرگت شده؟...سهیلا رو کجا برداشتی رفتی؟

مسعود مکثی کرد و گفت:الان پشت فرمونم نمیتونم صحبت کنم...میام پیشت...

صدای سهیلا رو شنیدم که گفت:مسعود گوشی رو بده من باهاش حرف بزنم...

و بعد صدای مسعود رو شنیدم که گفت:لازم نکرده...

سپس تماس قطع شد!

درب اتاق جلسه باز شد و امید سرش رو از لای درب به داخل آورد و گفت:پس چرا نمیای بریم پیش مامان بزرگ؟

برگشتم و به امید نگاه کردم و گفتم:هنوز وقتش نشده...

عصبی و کلافه شده بودم...معنی کار مسعود رو نمی فهمیدم!

امید به داخل اتاق اومد و گفت:ولی عمو مسعود و سهیلا جون رفتن اونجا...بیا بریم دیگه...

روی زانو خم شدم و به صورت امید نگاه کردم و گفتم:عمومسعود با سهیلا جون پیش مامان بزرگ نرفتن...

امید بلافاصله بغض کرد و گفت:یعنی عمومسعود به من دروغ گفت؟...دوباره سهیلا جون رو برد؟

به چشمهای خیس از اشک امید نگاه کردم و سرش رو در سینه ام گرفتم و گفتم:گریه نکن عزیزم...نه فکر نمیکنم عمومسعود این کارو کرده باشه...

برای لحظاتی از اینکه با کوته فکری حقیقت ماجرا رو به امید گفته بودم به شدت از دست خودم عصبی شدم بنابراین گفتم:شایدم من اشتباه میکنم...صبر کن یه بار دیگه با عمومسعود تماس بگیرم...اگه بیمارستان رفته بودن قول میدهم همین الان ببرمت پیش مامان بزرگ بعدشم با سهیلا جون برگردی خونه...چطوره خوبه؟

امید کمی از من فاصله گرفت و گفت:اگه سهیلا جون دیگه نخواد خونمون بیاد چی؟...همه اش تقصیر توئه...تو اذیتش کردی...میدونم اذیتش کردی...سهیلا جون اگه دلش نمیخواست بره ناراحت میشد مثل اون دفعه که گریه کرد ولی اصلا ایندفعه ناراحت نبود اصلا گریه نکرد...عمومسعود اصلا داد نکشید سهیلا جون رو کتک هم نزد...پس معلومه تو اذیتش کردی اونم دیگه با عمومسعود رفت...

و بعد شروع کرد به گریه!

به طرفش رفتم و با اینکه در ابتدا خواست از من دور بشه اما در آغوش گرفتمش و گفتم:امید جان من هیچ وقت سهیلا رو اذیت نکردم و نمی کنم...منم مثل تو که دوستش داری اون رو دوست دارم...باور کن پسرم...من هیچ وقت اذیتش نمیکنم...مطمئن باش عمومسعود اگرم سهیلا رو برده باشه خودشم برمیگردونش...حالا گریه نکن...بهت قول میدهم سهیلا جون برمیگرده...

امید به شدت گریه میکرد و من واقعا نمیدونستم مسعود چرا سهیلا رو از خونه بیرون برده!!!...شایدم تمام تصورات من غلط بوده...شاید اصلا مسئله ی مهمی نبوده و مسعود برای کار خاصی سهیلا رو از خونه خارج کرده...آره حتما هم همین طوره...سهیلا برمیگرده...حتما هم برمیگرده...خدایا...دیگه دارم دیوونه میشم...

اون روز تا ساعت ملاقات کلی امید با بهونه گیری و شیطنت اعصاب من رو بهم ریخته بود تا جاییکه اگر کمکهای خانم افشار برای سرگرم کردن امید نبود شاید کلافگی و بهم ریختگی اعصابم باعث میشد برخورد تندی با امید داشته باشم!

هر چی منتظر مسعود شدم به شرکت نیومد!

با گوشی همراهش هم تماس میگرفتم پاسخی نمیداد!

به شرکتش هم که زنگ زدم گفتن اصلا به شرکت نرفته!

نزدیک ساعت ملاقات به همراه امید رفتم بیمارستان...عده ایی از اقوام دور و نزدیک که از سکته ی مامان خبردار شده بودن بار دیگه به ملاقات اومده بودند و من مجبور بودم تا پایان ساعت ملاقات در بیمارستان باشم.

نگرانی وضعیت مامان و برخورد سردش با من و از طرفی بی خبری از سهیلا و ندونستن دلیل کاری که مسعود کرده حسابی افکارم رو مشغول کرده بود!

دقایق پایان ملاقات دخترعموی مامان از من خواست که اجازه بدهم امید رو با خودش به منزلشون ببره چرا که بچه ها و نوه هاش شب منزل او بودن و از اونجایی که امید با یکی از نوه های او ارتباط نسبتا" خوبی داشت خود امید هم اصرار میکرد که همراه او بره.

دختر عموی مامان وقتی فهمید سهیلا هم در منزل نیست به اصرارش برای بردن امید شدت بخشید و منهم که واقعا چاره ایی نداشتم بعد کلی سفارش لازم به امید با رفتنش به منزل اونها موافقت کردم.

بعد از اینکه ملاقات کننده های مامان رفتند چند دقیقه ایی بیشتر پیش مامان موندم...

بعد از سکوتی طولانی در حالیکه اصلا به من نگاه نمیکرد گفت:از مسعود خواستم سهیلا رو از خونه ببره بیرون...تا وقتی مادرش از سفر برگرده.

متعجب به مامان نگاه کردم و گفتم:شما مسعود رو کی دیدی؟!!!

. صبح اومد اینجا.

. صبح؟!!!

. آره...میگفت تازه برگشته و مستقیم از فرودگاه اومده بود اینجا.

. شما هم همون موقع که دیدیش همه چیزو بهش گفتی؟!!!

. آره...چیه حتما میخواستی با نبودن من توی خونه و تنها موندنت با اون دختر بازم به...

. مامان!!!...مگه من بچه کوچولوام یا پسر نوجونم که این رفتارو کردی؟...این بچه بازی چیه؟...برای چی به مسعود گفتی؟!!!

. سیاوش برو از اتاقم بیرون...برو بیرون تا دوباره اعصابم رو بهم نریختی...برو

با عصبانیت از روی صندلی بلند شدم و گفتم:متاسفم که شما ذره ایی به موقعیت من فکر نمیکنی و فقط در پی یکسری افکار پوچ مذهبی داری میچرخی...مامان من که به شما گفته بودم قصد سو استفاده از سهیلا رو ندارم...

. سواستفاده یعنی چی؟...ارتباط نامشروع با اون دختر اگه اسمش سواستفاده نیست پس چیه؟...اگه خیلی راست میگی خوب صبر کن تا مادرش برگرده...باید صبر کنی...چیه نکنه دیگه نمیتونی؟

. مامان با من اینجوری حرف نزن...امید رو چیکارش کنم؟...هان؟...مامان چرا اینقدر یکطرفه داری به قضیه نگاه میکنی؟

. خدا بزرگه.

. خدا بزرگه؟!!!...کو؟...پس چرا من نمیبینم؟...همه اش مشکل...همه اش گره پشت گره...این خدای بزرگ شما مثل اینکه فقط برای شما بزرگی کرده...

. خفه شو سیاوش...برو بیرون...

با عصبانیت از اتاق خارج شدم و به سمت درب خروجی بیمارستان حرکت کردم...در همین لحظه پیامکی از مسعود برام فرستاده شد:شب بیا خونه ام...منتظرتم.

نگاهی به پیامک مسعود انداختم و شماره ی موبایلش رو گرفتم اما باز هم پاسخ نداد!

دیگه کاری توی شرکت نداشتم برای همین مستقیم به خونه رفتم.

فضای خونه برام کشنده بود...سکوت خونه مثل یک بمباران عصبی بود که روی مغزم انجام میشد...به آشپزخانه رفتم و دوشاخه ی آرام پز رو از برق کشیدم و سپس به اتاق مامان رفتم...

حدسم درست بود!

سهیلا تمام لباسهاش رو جمع کرده بود!!!

دقایقی روی تخت مامان نشستم اما کلافه تر از اون بودم که تا شب انتظار بکشم.

دوباره از خونه بیرون رفتم!

اول رفتم جلوی درب آپارتمانی که این اواخر خودم به سهیلا و مادرش داده بودم...زنگ واحد اونها رو فشار دادم...میدونستم بی فایده اس اما چند باری زنگ رو فشار دادم و بعد که هیچ پاسخی داده نشد بار دیگه سوار ماشین شدم و به سمت خونه ی مسعود حرکت کردم...اونجا هم وقتی رسیدم هر چی زنگ زدم پاسخی داده نشد!

مسعود گفته بود شب...تا شب دو سه ساعتی باقی بود...

خدایا این دو سه ساعت رو باید چیکار میکردم؟

سهیلا چرا به این راحتی حرف مسعود روگوش کرده و لباسهاش رو از خونه من جمع کرده و برده بود؟

تا شب بشه بارها و بارها بی هدف توی بزرگراههای تهران رانندگی کردم...مسیرها رو چندین بار رفتم و اومدم...خدایا این سردرگمی تا به کی؟...این خدا خدا کردنهای من...این چرا چراهای من به تو کی میخواد تموم بشه؟

دقایقی از9شب گذشته بود که دوباره به منزل مسعود برگشتم...چراغهای واحدش روشن بود...معلوم بود که اومده خونه...زنگ رو فشار دادم و بلافاصله درب باز شد!

وقتی وارد واحد مسعود شدم هیچ استقبالی از من نکرد...حتی درب هال رو باز گذاشته بود تا مجبور نباشه شخصا درب رو به روی من باز کنه!

وارد خونه شدم...در ابتدا با چشم اطراف رو در پی سهیلا جستجو کردم... توقع داشتم سهیلا اونجا باشه!

مسعود روی یکی از راحتی ها نشسته بود و به من نگاه نمیکرد و در حالیکه سیگار میکشید دود غلیظی فضای هال رو پر کرده بود...با صدایی گرفته و عصبی گفت:اینجا نیست...دنبالش نگرد...

به مسعود نگاه کردم و گفتم:مسعود این فیلمی که درست کردی چیه؟...برای چی سهیلا رو بردی؟...مادرمن به تو بگه تو چرا حرفش رو گوش کردی؟...چی به سهیلا گفتی که بدون هیچ حرف و اعتراضی لباسش رو جمع کرده و خونه ی منو ترک کرده؟...هان؟...الان کجاس؟!!!

مقصر منم که خیال کردم هیچکس باز عاشق نمیشه
حواسم نبود شاه توی دست آخر یا ماته یا کیشه
     
#637 | Posted: 5 Jan 2016 12:51 | Edited By: javan
ادامه قسمت هفتم

مسعود نگاه خیره اش رو از فرش وسط هال گرفت و به من نگاه کرد و گفت:

طاقت دوریشو دیگه نداری...نه؟

لحن صحبت مسعود با کنایه بود...دلم نمیخواست اینجوری زیر فشار باشم.

با کلافگی یک دستم رو لای موهام کردم و برای دقایقی به سقف هال چشم دوختم و سپس رو کردم به مسعود و گفتم:مسعود...من و سهیلا حرفامون رو با هم زدیم...میخوام عقدش کنم.

. جدی؟!!!...چه خوش غیرت...نمیدونستم هنوز غیرتی هم برات مونده...

. بس کن مسعود...چرند نگو...

مسعود از روی راحتی که نشسته بود بلند شد و به طرفم اومد.

بوی مشروبی که دقایقی قبل از ورود من خورده بود به مشامم رسید و از استشمام تنفس مسعود که صورتش رو نزدیک صورتم آورده بود چهره ام در هم رفت!

مسعود نیشخندی زد و گفت:مدتها بود لب به مشروب نزده بودم...یادته چرا؟...چون تو همیشه مخالف بودی...میگفتی سر منشا همه ی فسادها از همین مشروب شروع میشه...ببینم اون شب که سهیلا رو توی بغلت گرفتی نکنه تو هم مشروب خورده بودی؟

از شنیدن این حرف ناخودآگاه اعصابم به شدت بهم ریخت و با مشت به صورت مسعود زدم که باعث شد کمی تعادلش بهم بریزه و اگه دستش رو به مبلهای توی هال نگرفته بود حتما به زمین می افتاد...

دوباره به سمت مسعود رفتم و یقه ی پیراهنش رو گرفتم و گفتم:مسعود دهنت رو ببند و دست از چرندگویی بردار...من همین الانشم سهیلا رو ناموس خودم میدونم...با همه ی دوستی و رفاقتی هم که بین ما هست ولی حق نداری پات رو از گلیمت درازتر کنی...الانم اومدم دنبال سهیلا...

مسعود با حرکتی تند و سریع دستهای من رو از یقه ی پیراهنش جدا کرد و در حالیکه حالا این اون بود که یقه ی پیراهن من رو گرفته بود به شدت من رو به دیوار کوبید و با فریاد گفت:خفه شو سیاوش...اون روزی که بهت گفتم بی غیرت ته دلم از گفتن این حرف ناراحت بود...دائم به خودم میگفتم چرا جلوی دهنم رو نگرفتم و به سیاوشی که هیچ وقت در هیچ شرایطی بی ناموسی نکرده این حرف رو زدم...ولی حالا بهت میگم که نامردتر و کثیف تر از تو سراغ ندارم...خانم صیفی وقتی برام گفت چه اتفاقی بین تو و سهیلا افتاده اولش فکر کردم پیرزن بیچاره داره از مریضی هذیون میگه...

با فشار دستهام مسعود رو به عقب هل دادم و گفتم:بروگمشو مسعود...اتفاقی که بین من و سهیلا افتاده به من و اون مربوط میشه...مادرمن حق دخالت توی زندگی من رو نداره...یه مشت اراجیف تحویل تو داده تو هم که خر وامونده اومدی دست سهیلا رو گرفتی و از خونه ی من بردیش در حالیکه من و سهیلا حرفامون رو بهم زده بودیم...منتظر برگشتن مادرشم...یعنی خودش این طور خواست وگرنه الانم عقدش کرده بودم...وقتی مادرش برگرده سهیلا رو عقدش میکنم...اون وقت ببینم مامان و تو چی دارین بگین...

مسعود خنده ایی از روی عصبانیت کرد و سپس با مشت به دیوار کوبید و بار دیگه به سمت من برگشت و گفت:دیگه خوابشو ببینی...دیگه دستت به سایه ی سهیلا هم نمیرسه...مگه توی خواب ببینی سهیلا برگرده خونه ات...

به طرف مسعود رفتم و بار دیگه یقه ی پیراهنش رو گرفتم و گفتم:چرا مزخرف میگی؟...کجا بردیش؟...سهیلا الان کجاس؟

مسعود نیشخندی زد و گفت:بهت که گفتم دیگه خوابشو ببینی...خودشم دیگه نمیخواد برگرده به خونه ی تو...

دستهام از یقه ی مسعود شل شد و به طرفینم افتاد و گفتم:چی؟!!!...خودشم نمیخواد برگرده!!!...چرا؟!!!

مسعود با فشار دستش من رو از خودش دور کرد و رفت روی راحتی نشست و سیگار دیگه ایی آتش زد و گفت:چون مادرش هم مخالفه...

. ولی این مسخره اس...سهیلا نمیتونه به خاطر مخالفت مادرش این تصمیم رو گرفته باشه...یعنی دیگه در شرایطی نیست که مخالفت کسی تاثیری روی تصمیم من و اون داشته باشه...

مسعود دود غلیظی رو از دهانش بیرون فرستاد و نگاه کوتاهی به من کرد و تکیه اش رو به راحتی داد و یک پایش رو روی پای دیگرش انداخت و گفت:چرا؟...فکر کردی با بلایی که سرش آوردی دیگه به هر چی که تو تمایل داشه باشی باید تسلیم بشه؟...نه...سیاوش...وقتی بهش گفتم اگه قراره به این وضع ادامه بده جز بدنامی هیچی براش نداره و مادر تو هم اون رو به چشم یه دختر فاحشه ی خیابونی داره نگاه میکنه و راضی نیست که عروسش بشه نظرش تغییر کرد...میدونی اون تازه فهمید که تو چه بلایی به سرش آوردی...آره جناب سیاوش خان...این بلایی هست که تو سرش آوردی...سهیلا اگه از این به بعد هر بلای دیگه هم سرش بیاد تو مقصری...

. مسعود تو مستی داری چرند میگی...امکان نداره مادر من این حرف رو در مورد سهیلا زده باشه...دارم بهت میگم من سهیلا رو عقدش میکنم...میخوام همسرم بشه حالیت میشه چی میگم یا باز میخوای حرفهای چرند خودت رو تکرار کنی؟...اصلا سهیلا چرا با خود من حرف نزده؟...مادر من نمی تونه برای من تصمیم بگیره...مادر اونم نمی تونه در این شرایط مخالفت کنه...

مسعود از روی راحتی بلند شد و به آشپزخانه رفت.

دیدم که یک گیلاس مشروب برای خودش ریخت و یک نفس اون رو سرکشید...دوباره به هال برگشت و گفت:سهیلا نمی تونه هم با مادرش بجنگه هم با مادر تو که توی خونه ی تو زندگی میکنه...سیاوش مادرت از من خواست سهیلا رو ببرم...منم این کارو کردم ولی وقتی حرفهای مادرت رو به سهیلا گفتم میدونی چه حالی شد؟...دختره کم مونده بود پس بیفته...اما باید میدونست...از اولشم اشتباه کردم فرستادمش خونه ی تو...اون میدونه که تو مادرت رو به خاطر اون دور نمیندازی این یه چیز مشخصیه...مادرت به تو احتیاج داره و این در حالیه که سهیلا رو حتی با توجه به اینکه گناه از تو بوده نمیتونه بپذیره...میدونی چرا؟...چون ادامه ی کار کثیفتون باعث شده ذهن مادرت اینطوری تغییر کنه که سهیلا با نقشه وارد زندگیت شده و از ابتدا هم یه دختر خیابونی بوده...میتونی بفهمی وقتی خانم صیفی با اون عصبانیتش این حرفها رو به من زد چه حالی بهم دست داده بود؟...اگه اون لحظه جلوی دستم بودی به خدا خفه ات کرده بودم...اون روز که گفتم تو گند زدی به رفاقت و غیرت و شرف و دوستیمون شاید ایمان به حرفم نداشتم...ولی حالا قضیه فرق کرده...تو واقعا آدم کثیفی هستی...سیاوش من توی عمرم با زنها و دخترهای زیادی رابطه داشتم اما هیچکدوم با زور نبوده...همه یا خودشون تمایل داشتن یا کلا شغلشون این بود...ولی تو...تویی که همیشه دم از غیرت و ناموس و شرف میزدی...

فریاد کشیدم:خفه شو مسعود...بسه دیگه...من باید سهیلا رو ببینم...باید با خودش حرف بزنم...به تو و مادرش و مادرمم هیچ کاری ندارم...حرف من فقط با خود سهیلاست و بس.

. گفتم که...خودشم نمیخواد دیگه با تو حرفی بزنه...قبول کن ازش سواستفاده کردی...تو که نمیتونی مادرت و ذهنیت خرابش رو به خاطر سهیلا نادیده بگیری...میتونی؟...مطمئنا"نمیتونی...اونم نمی تونه برگرده توی خونه ی تو چون تحمل نگاههای کسی که به اون به چشم یه دختر فریبکار خیابونی داره نگاه میکنه رو نداره...حالا میبینی با بی شرفی چه بلایی به سرش آوردی؟

به دیوار تکیه دادم...هیچ وقت تا این حد احساس درموندگی نکرده بودم...حس میکردم تمام وجودم در حال نابودیه...با صدایی گرفته که گویا از اعماق وجودم خارج میشد گفتم:من باید با خود سهیلا صحبت کنم...مسعود همتون دارین با اعصاب من بازی میکنید...تو...مادرم...

مسعود سیگارش رو در زیرسیگاری خاموش کرد و گفت:سیاوش گفتم که سهیلا خودشم نمیخواد دیگه تو رو ببینه...

با دستهام دو طرف سرم رو گرفتم و سعی کردم به شقیقه هام فشار بیارم بلکه از دردی که در مغزم احساس میکردم اندکی کم کنم...در همون حال گفتم:دارین خوردم میکنین...ولی چرا؟...میخواین صبر کنم تا مادرش برگرده...باشه...صبر میکنم تا مادرش بیاد...

مسعود دوباره نیشخند کنایه آمیزی به لب آورد و گفت:آره...جالب میشه...اتفاقا وقتی مادرش برگرده قضیه خیلی سینمایی خواهد شد...مطمئنا"وقتی مادرش برگرده و از اصل موضوع با خبر بشه اولین کاری که بکنه شکایت از دست توئه...آقای سیاوش صیفی...مهندس تراز اول مملکت...به جرم تجاوز به دختر22ساله...تیتر درشت روزنامه ها میشه...کی باور میکرد مهندس صیفی اینجوری سرزبونها بیفته؟...سیاوش بدبختی که برای فرار از بدنامی و سرزبونها نیفتادن روی گند زنش سرپوش گذاشت...حالا خودش...

و بعد خنده ی بلند ی سر داد...

از شنیدن صدای خنده اش احساس کردم تمام اعصابم بهم ریخته...به سمت مسعود حمله ور شدم و با اینکه مسعود مشروب خورده بود اما درگیری شدیدی بین ما شروع شد!

لحظه ایی به خودمون اومدیم که صدای همهمه و ضرباتی که به درب هال میخورد حکایت از این داشت همسایه ها متوجه زد و خورد در واحد مسعود شدن و با خبر کردن پلیس حالا پشت درب تجمع کرده بودند!

صدای برخی رو به وضوح میشنیدم که در حال صحبت با پلیس بودند...

من و مسعود که هر دو در وضعیت مناسبی نبودیم به هم نگاه کردیم.

مسعود من رو به عقب هل داد و خواست به سمت درب هال بره که یکباره به خاطر آوردم اون مشروب خورده و بوی دهنش کاملا این رو نشون میده و اگه پای پلیس به همراه همسایه ها به داخل خونه کشیده بشه وضع خیلی خرابتر خواهد شد...!

به سمت مسعود رفتم و با حرکتی سریع بازویش رو گرفتم و گفتم:من میرم جلوی درب...تو مشروب خوردی آشغال...

حالا دیگه از حضور پلیس در پشت درب اطمینان داشتم چون با زدن ضربه هایی به درب هال و فشار زنگ میخواستن که هر چه سریعتر درب رو باز کنیم!!!

مشخص بود در این دقایق نسبتا"طولانی که من و مسعود درگیر بودیم همسایه ها در خبر کردن پلیس معطل نکرده بودن!!!

با عجله به آشپزخانه رفتم و شیشه ی محتوی مشروب مسعود رو در محفظه ی خروج زباله ی ساختمان انداختم و به سرعت مقداری آب و به همراه آب لیمو در لیوانی ریختم و به دست مسعود دادم...اون هم به سرعت لیوان رو سرکشید و سپس در کنار راهروی منتهی به درب هال ایستاد.

لباسم رو کمی مرتب کردم و به سمت درب هال رفتم...وقتی درب رو باز کردم جمعیتی حدود هفت تا هشت نفری رو دیدم که جلوی درب تجمع کرده بودن و با کنجکاوی سعی داشتند به داخل خونه سرک بکشند!!!

دو پلیس که جلوی درب بودن با دیدن سر و وضع من اولین سوالی که کردند این بود:داخل این واحد چه خبره؟!!!

درب رو باز کردم تا راه برای ورود پلیسها باز بشه و شکشون کمتر...

لبخند زورکی زدم و گفتم:یه درگیری کوچیک بود...ببخشید مثل اینکه همسایه های وظیفه شناس این ساختمون رو به زحمت انداختیم که مزاحم شما شدن؟

هر دو پلیس وارد منزل شدن و از ورود بقیه به داخل جلوگیری کرده و درب رو بستن.

وضعیت بهم ریخته ی هال کاملا از درگیری چند دقیقه پیش بین من و مسعود خبر میداد...

یکی از افسرها رو کرد به من و گفت:صاحب خونه شما هستی؟

مسعود در جواب گفت:نخیر...بنده صاحب خونه ام.

افسرها که با شک و کنجکاوی به جای جای خونه نگاه میکردند هر دو به طرف مسعود برگشتند...یکی از اونها با تردید گفت:خوب مثل اینکه درگیری و گردگیری شدیدی با هم داشتین...

من گفتم:یه درگیری دوستانه بود...

مسعود خنده ایی مسخره آمیز کرد و این ناشی از مشروبی که خورده بود داشت و گفت:درگیری دوستانه که یه ذره هم چاشنی ناموسی قاطیش شده بود...

هر دو افسر به هم نگاه کردند و سپس با دقت رفتار مسعود رو زیر نظر گرفتند.

یکی از افسرها چند قدمی به مسعود نزدیک شد...!

میدونستم اگه بیشتر از این به مسعود نزدیک بشه حتما بوی مشروب رو متوجه خواهد شد...اما درست در همین لحظه مسعود به خاطر آب و آب لیمویی که چند دقیقه پیش خورده بود حالش بد شد و به دستشویی رفت و درب رو بست!

افسری که به سمت مسعود رفته بود حالا به طرف من برگشت و با نگاهی دقیق که روی من داشت با صدایی آروم گفت:این آقا مشروب خورده درسته؟

میدونستم انکار این موضوع وضع رو خراب میکنه چرا که وضعیت مسعود کاملا مشخص بود که وضعیت چندان عادی نداره...

میدونستم در این مواقع میشه حتی پلیس رو به گونه ایی راضی نگه داشت!

مبلغی تراول چک از جیبم بیرون آوردم و به سمت افسر مربوطه رفتم و گفتم:جناب سروان...دعوا سر همین بود که متوجه شدین...

جوری صحبت کردم که متوجه بشه من چیزی نخوردم و بعد وقتی دستش رو به عنوان موافقت در سکوت در دستم گرفتم تروالها رو در کف دستش گذاشتم و گفتم:شیرینی چشم پوشی شما و همکارتونم محفوظه...باور کنید یه بحث دوستانه بوده...

میدونستم اگر مسعود رو به این جرم ببرن از همه نظر براش بد میشه...!!!میخواستم به هر قیمتی شده شر واقعه رو از سرش دور کرده باشم!

لبخند رضایتی در چهره ی افسر مربوطه نقش بست و بعد رو کرد به افسر دوم که در فاصله ی کمی از ما ایستاده بود و کاملا" متوجه ی حرکت من شده بود گفت:خوب...بریم...آقایون مشکلشون حل شده...یه دعوای دوستانه بوده که خدا رو شکر به خیر گذشته...امیدوارم دیگه سر و صداشون برای ساکنین این ساختمان دردسر ایجاد نکنه...

تا جلوی درب هال همراهیشون کردم و بعد با اونها دست دادم و خداحافظی کردم و درب هال رو بستم.

صدای اونها رو دقایقی از پشت درب شنیدم که از همسایه ها می خواستن به منازلشون برگردن!!!

مسعود وقتی از دستشویی خارج شد با حوله سر و صورت خیس از آبش رو خشک کرد و با تمسخر نگاهی به من کرد و گفت:چقدر پیاده شدی؟

. خفه شو...

. گند من رو اینجوری پوشوندی...گند خودت رو چطوری میخوای بپوشونی جناب مهندس صیفی؟

بار دیگه عصبی شدم و یقه ی مسعود رو گرفتم و گفتم:مسعود اینقدر با اعصاب من بازی نکن...فقط بگو سهیلا کجاس؟

. سهیلا؟...یا همون دختر خیابونی که مادرت گفته؟

. مامان این حرفو نزده...میدونم تو از خودت این حرفو به سهیلا گفتی...تو میدونستی چی بگی که اونو از خونه بکشونی بیرون...مگه نه؟

. برو سیاوش...برو...گفتم که مادرشم مخالفه...خودشم که...

. مسعود فقط بگو کجاس؟

صدای تلفن منزل مسعود بلند شد...مسعود نگاهی به صفحه ی نمایش شماره که روی میز کنار ما بود انداخت و گفت:گوشی رو بردار...سهیلا پشت خطه...ببین حاضره تو رو ببینه یا نه؟

یقه ی مسعود رو رها و به گوشی تلفن نگاه کردم...شماره ایی که روی نمایشگر تلفن نشون داده میشد مربوط به یک شماره ی تلفن موبایل اعتباری بود!

گوشی رو برداشتم و گفتم:الو...سهیلا؟

. الو...الو...؟

. الو سهیلا سلام...کجایی تو؟

. الو مسعود...مسعود صدات نمیاد...نمیدونم تو صدای منو میشنوی یا نه؟...پروازتهران شیراز سه ساعت تاخیر داره...خواستم بهت بگم من هنوز توی فرودگاهم...الو؟

فهمیدم سهیلا صدای من رو نداره و از اینکه فهمیده بودم حالا کجاست کمی خیالم راحت شده بود اما نمی خواستم مسعود متوجه بشه...بنابراین با علم بر اینکه میدونستم سهیلا صدای من رو نمیشنوه گفتم:برای چی از خونه رفتی؟

سهیلا که اصلا" متوجه ی حرفهای من نمیشد در ادامه ی صحبتش گفت:الو؟...مسعود؟...اینجا خوب آنتن نمیده...شنیدی چی گفتم؟...من مجبورم تا سه ساعت دیگه توی فرودگاه باشم...الو؟

و بعد تماس قطع شد...ولی من وانمود کردم که هنوز با سهیلا در حال صحبت هستم و گفتم:اما سهیلا ما که با هم صحبت کرده بودیم...قرار این نبود...باشه...باشه...خیلی خوب...

و بعد رو کردم به مسعود و با حالتی عصبی و ساختگی گفتم:قطع کرد!!!

مسعود که گمان کرده بود سهیلا حرف آخرش رو به من زده نیشخندی زد و گفت:بهت که گفته بودم...حالا چی میگی؟...دیدی نخواست باهات حرف بزنه...برو سیاوش...برو...دیگه تو خوابت سهیلا رو ببینی...دستت به سهیلا نمیرسه...رفت...

در حالیکه کاملا میدونستم سهیلا در اون لحظه کجاست وانمود کردم بی اطلاعم و گفتم:مسعود یعنی واقعا نمیخوای بگی سهیلا الان کجاس؟

مسعود به سمت آشپزخانه رفت...درب یکی از کابینتهای انتهایی رو باز کرد و شیشه مشروب دیگه ایی رو بیرون کشید و گفت:نه...خودش خواسته بهت نگم...حالا هم از خونه ام برو بیرون...باور کن سیاوش به معنی واقعی حالم داره دیگه از ریختت بهم میخوره...

گوشی تلفن رو به عمد طوری سرجاش قرار دادم که تماس اشغال بمونه تا اگه احتمالا سهیلا بار دیگه تماس گرفت شماره ی منزل اشغال باشه...ولی حواسم بود که جوری تلفن رو قرار ندهم که مسعود متوجه ی این موضوع بشه...سپس گفتم:باشه مسعود...مرده شور تو و رفاقتت رو ببرن...بهم میرسیم...

دیگه معطل نکردم و به سرعت از منزل مسعود خارج شدم و درب هال رو به شدت بهم کوبیدم اما از درون خوشحال بودم که بعد رفتن من مطمئنا"مسعود بار دیگه مشغول خوردن مشروب خواهد شد و بعدشم طبق عادتی که داشت به خوابی عمیق می رفت...از تلفن منزلش خیالم راحت بود چون خودم اشغال قرارش داده بودم و سهیلا نمی تونست با منزل تماس بگیره اما نگران گوشی همراه مسعود بودم!...اگه به گوشی همراهش زنگ میزد چی؟!!!

قبل از هر اتفاقی باید عجله میکردم...باید با سرعت به فرودگاه مهرآباد سالن پروازهای داخلی می رفتم...مطمئن بودم حالا می تونم سهیلا رو ببینم...قبل از اینکه واقعا بره...

از ساختمان خارج و سوار ماشین که شدم بلافاصله با دوستم که در حراست فرودگاه بود تماس گرفتم...روزهای کاریش رو میدونستم و مطمئن بودم اون شب هم در فرودگاه هست...بعد از چند بوق گوشی تلفنش رو پاسخ داد...بعد از سلام وعلیک کوتاهی خیلی سریع اسم و فامیل سهیلا رو بهش دادم و گفتم بگه در سالن پچ کنن و بخوان این شخص به دفتر اطلاعات فرودگاه مراجعه کنه ولی هیچ حرفی بهش زده نشه و اسم منم نبرن جلوش تا من برسم اونجا!

دوستم که از این حرکت من بی نهایت تعجب کرده بود گفت:مهندس؟!!!...اتفاقی افتاده؟!!!...این خانم کیه؟...خلافی چیزی کرده؟

در حالیکه عصبی شده بودم در حین رانندگی که سعی داشتم با سرعت به سمت فرودگاه حرکت کنم با حالتی تند و فریاد گونه گفتم:فقط کاری که گفتم رو بکن...دیگه اینهمه سوال جوابم چرا میکنی؟...نخیر این خانم خلافی نکرده فقط من باید حتما ببینمش...

کسی که پشت خط بود فهمید دیگه جای هیچ پرسشی نیست!

سابقه نداشت تحت هیچ شرایطی من با اون اینطوری صحبت کرده باشم...! پسر بامعرفتی بود همیشه اگه توی پروازهای من چه داخلی چه خارجی هر مشکلی پیش می اومد بلافاصله با نفوذ بالایی که در سطح فرودگاه داشت به کارم رسیدگی کرده بود اما حالا مطمئن بودم با رفتاری که از من دیده و شناخت قبلی که از من داره این برخورد براش عجیب و باور نکردنیه...بنابراین سعی کردم کمی به اعصابم مسلط بشم و با صدایی آروم تر گفتم:نوکرتم...منو ببخش...یه مشکل خانوادگیه...فقط زحمت بکش بگو صداش کنن بیاد اطلاعات...من همین الان دارم میام فرودگاه...

اون هم دیگه هیچ سوالی نکرد و اطمینان داد که همین الان این کارو میکنه.

حدود نیم ساعت بعد وارد فرودگاه مهرآباد شدم...به علت ترافیک در مدخل ورودی فرودگاه نمیشد با ماشینم تا جلوی ساختمانهای اصلی برم برای همین بدون کسب اجازه سریع ماشین رو به سمت پارکینگ کارکنان فرودگاه بردم و از اونجایی که در ورود به پارکینگ هیچ مکث و تعللی هم نداشتم و به سرعت واردشده و پارک کرده بودم مسئول نگهبانی پارکینگ گمان کرد باید یکی از کارکنان فرودگاه باشم...خیلی جدی و قاطع بعد پارک ماشین از اون پیاده شدم و بدون دادن هیچ توضیح و حرفی به نگهبانی درست مثل سایر کارکنان فرودگاه از پارکینگ خارج و به سمت ساختمانهای اصلی راه افتادم!

بعد از طی مسیری وقتی وارد سالن شدم دوستم که در همون نزدیکی منتظر من ایستاده بود به محض دیدنم بلافاصله به طرفم اومد و بعد از سلام و احوالپرسی گفت که سهیلا در اتاق خود اوست و به انتظار نشسته...چون هیچ توضیحی برای سهیلا نداشته که دلیل احضارش رو به اطلاعات بگه از وقتی سهیلا اومده بوده اون رو در اتاق تنها گذاشته و خودش به انتظار من در سالن ایستاده بوده!

تشکر کردم و با راهنمایی اون به سمت اتاقش رفتم...خودش دیگه به داخل اتاق نیومد و به بهانه ی انجام کاری من رو جلوی درب اتاق تنها گذاشت و رفت.

درب اتاق رو باز کردم و داخل شدم.

سهیلا روی صندلی نشسته بود...به محض ورود من نگاهش رو از سمت پنجره ی کنارش به سمت من برگردوند...با دیدن من لحظاتی متعجبانه نگاهم کرد و بعد به آهستگی از روی صندلی بلند شد و گفت:سیاوش؟!!!

درب اتاق رو بستم و به پشت درب تکیه دادم...برای لحظاتی نگاهش کردم.

حالا می فهمیدم عشق یعنی چی...من واقعا عاشق سهیلا شده بودم...با تمام گرفتاریهام با تمام مشکلاتم که لحظه ایی رهام نکرده بودن اما درک این حس در درون قلبم غوغایی به پا کرده بود که برای خودمم باورش مشکل بود!!!

سهیلا با بغضی در گلو نشسته نگاه کرد و گفت:تو از کجا فهمیدی من اینجام؟!!...برای چی اومدی؟!!..به مسعود گفته بودم بهت نگه...

به طرفش رفتم و مقابلش ایستادم و گفتم:بلند شدی لباسات رو جمع کردی با مسعود از خونه ی من رفتی که چی بشه؟!!...میخوای چی رو ثابت کنی سهیلا؟...بدبختی من بیشتر از این باید ثابت بشه که اینجوری دنبالت بگردم؟!!!...اونقدر ارزش ندارم که حتی بفهمم برای چی به چه بهانه ایی به خاطر کی یکدفعه داری ولم میکنی میری؟...مگه نگفته بودی تحت هر شرایطی درکم میکنی دوستم داری میخوای کنارم باشی؟...این بود؟

به صورت قشنگ و جذابش نگاه میکردم...اشکهاش یکی بعد از دیگری از چشمش بیرون ریخت..صورتش رو برگردوند و به سمت پنجره نگاه کرد و گفت:سیاوش برو...شاید اشتباه کردم...

بازویش رو گرفتم و با جدیت گفتم:به من نگاه کن...منو نگاه کن...اشتباه کردی؟...چه اشتباهی؟...سهیلا من و تو دیگه در شرایطی نیستیم که این حرفها رو بخوای بزنی...من همین الانشم تو رو زن خودم میدونم...خودت میدونی منظورم چیه...چی باعث شده بگی اشتباه کردی؟...کدوم اشتباه؟

مقصر منم که خیال کردم هیچکس باز عاشق نمیشه
حواسم نبود شاه توی دست آخر یا ماته یا کیشه
     
#638 | Posted: 5 Jan 2016 12:55 | Edited By: javan
پرستار مادرم- قسمت هشتم

سهیلا هنوز به من نگاه نمیکرد و فقط اشکهاش بود که پشت سر هم از چشمهای زیباش سرازیر میشدن...گفت:من عاشقت شدم...آره دوستت دارم...یه اتفاقی هم بین ما افتاد...ولی خوب حالا که میبینم به چشم یه دختر هرزه و خیابونی که با نقشه وارد زندگیت شده دارن بهم نگاه میکنن هیچی ازم باقی نمی مونه...سیاوش...درسته وضع مالی خوبی ندارم و نداشتم...درسته هیچ وقت پدر و برادری بالای سرم نبوده...ولی به همون صاحب قرآن که عشقت رو توی دلم انداخته قسم که هیچ وقت به طمع وضع مالیت نبوده که عاشقت شدم...

از شنیدن این حرفها عصبی شده بودم من صداقت سهیلا رو باور داشتم...

در حالیکه بازوی سهیلا رو هنوز در دست داشتم تکونی بهش دادم و گفتم:این حرفها رو به من نگو...به من نگاه کن ببینم...

سهیلا هنوز از نگاه کردن به من خودداری میکرد...

فریاد زدم:بهت میگم به من نگاه کن.

سهیلا به آرومی صورت خیس از اشکش رو به سمت من برگردوند.

با عصبانیت فریاد زدم:تو خودت رو زن میدونی یا نه؟

گریه ی سهیلا شدت گرفته بود...سعی کرد با دست صورتش رو بپوشونه که این بار هر دو بازوش رو گرفتم و باز هم با عصبانیت و حالتی حاکی از فریاد که واقعا به اراده ی خودم نبود گفتم:زن من هستی یا نه؟

با حرکت سر حرف من رو تایید کرد...از شدت گریه نمی تونست صحبت کنه!

گفتم:این مزخرفاتی که الان گفتی رو من گفتم؟...آره؟...من گفتم؟

سهیلا با گریه گفت:نه...مسعودگفت خانم صیفی...

. مسعود غلط کرده...از همه ی اینها گذشته تو عشق و علاقه ات رو به خاطر حرف یکی دیگه که هنوزم بهت ثابت نشده رو به همین راحتی زیر پا میگذاری...من رو له میکنی خوردم میکنی به هیچ میشماری میخوای بری شیراز که چی رو ثابت کنی؟...که اینکه به قول خودت هرزه و خیابونی نیستی؟...سهیلا من داغونم...خودت میدونی زندگی چه بلایی سر من آورده...یعنی اونقدر ارزش ندارم که حتی دو کلمه در این مورد با خود منم حرف میزدی بعد ولم میکردی؟...سهیلا تو تنهایی من رو توی مشکلاتم دیدی...چرا به خاطر حرف مزخرف مسعود که خودت میدونی دردش چیه یکدفعه همه چی یادت رفته؟...هان؟...

. سیاوش داد نکش...تو رو خدا فریاد نزن...

. فریاد نکشم؟...تو مسعود و مامان هر کدوم به نوعی دارین خوردم میکنین دیگه...اما این وسط به کدوم گناه معلوم نیست!!!...مامان میگه با تو رابطه ی نامشروع داشتم و از تو سواستفاده کردم...مسعود میگه نامرد و بی شرفم...تو میگی نمیخوای عقدت کنم تا مامانت بیاد...می بینی؟...سهیلا اونها خوردم کنن دردش برام زیاد سخت نیست ولی تو چرا؟...تو دیگه چرا؟...تو چرا حرف نگفته ی دیگران رو باور میکنی و اینجوری ولم کردی داری میری؟...سهیلا مادر من این حرف رو نزده ولی تو اونقدر ارزش برات نداشتم که حتی یه سوال از من بکنی...اون پیرزن بدبخت از غصه کاری که من با تو کردم سکته کرده افتاده گوشه بیمارستان و ناراحت از اینه که چرا عقدت نمیکنم بعد چطور ممکنه بیاد بگه تو با نقشه وارد زندگی من شدی؟!!...آخه کدوم عقل سلیمی این رو باور میکنه؟!!!...چرا یه لحظه نخواستی فکر کنی شاید مسعود داره دروغ میگه؟

سهیلا گفت:سیاوش...خواهش میکنم...بگذار منم حرف بزنم...

برای لحظاتی سکوت توی اتاق حکمفرما شد و بعد دوباره سهیلا ادامه داد:مسعود وقتی این حرف رو زد تو فکر کردی من همون لحظه باور کردم؟...نه...به خدا باور نمیکردم...ولی وقتی خودش شماره ی بیمارستان و اتاق خانم صیفی رو گرفت اون وقت بود که باور کردم...

به صورتش خیره شدم و منتظر بودم تا حرفش رو ادامه بده...

به آرومی بازوش رو رها کردم...نمی تونستم باور کنم که سهیلا واقعا این حرف رو از مامان شنیده باشه!

گفتم:خوب؟!!!

. سیاوش...خانم صیفی پای تلفن به خود من گفت که اگه به موندنم توی خونه ی تو با این شرایط ادامه بدهم یه دختر هرزه هستم که...

و دوباره به گریه افتاد.

باورم نمیشد مامان با این صراحت به شخصیت سهیلا توهین کرده باشه...اون در بدترین شرایط سعی کرده بود به مهشید که لایق هیچ چیز نبوده توهینی نکنه حالا چطور میتونستم باور کنم که به سهیلا این حرف رو زده باشه و ازش خواسته باشه خونه ی من و من رو ترک کنه؟!!!

با ناباروی و صدایی که گویا از اعماق وجودم خارج میشد و دیگه قدرتی برام باقی نمونده بود گفتم:امکان نداره...!

. چرا سیاوش باور کن...خانم صیفی گفت حق ندارم پا توی خونه ی تو بگذارم واگه بمونم معنیش اینه که به تمام حدسیات خان صیفی چهره ی واقعیت بخشیدم...سیاوش من اون چیزی که توی ذهن خانم صیفی هست نیستم...من فقط...

. بسه دیگه...دیگه کافیه...

از سهیلا فاصله گرفتم و روی یکی از صندلیهای کنار اتاق نشستم...احساس میکردم مغزم از کار افتاده...برای لحظاتی دلم میخواست دست از تمام تعهداتم می کشیدم و فقط با سهیلا باقی میموندم...

خم شدم و سرم رو در بین دو دستم که از آرنج به پاهام تکیه داشتن گرفتم...به آرومی گفتم:باشه...فعلا نیا خونه ی من تا عقدت کنم...فقط منتظر میشیم تا مادرت از مکه برگرده...تو هم حق نداری از تهران بری جای دیگه نه شیراز نه جای دیگه...میری خونه ی خودت...مادرت که برگشت بعد از عقد دیگه حرفی نیست...

سهیلا کنار من روی صندلی نشسته بود و به آهستگی دستش رو به بازوی من کشید و گفت:اما به این سادگی هم نیست سیاوش...واقعیتش رو بخوای مامان منم به شدت مخالفت کرده...

از حالت خمیده خارج شدم و به پشت صندلی تکیه دادم و گفتم:مادرت نمیتونه مخالفت کنه...خودتم میدونی که چرا نمی تونه...من و تو الان هیچ فرقی با زن و شوهرهای دیگه نداریم...بهش اینو گفتی؟

. نه...جراتش رو ندارم...میدونم قیامت به پا میکنه...



37

مادر سهیلا حق داشت...هر واکنشی هم نشون میداد اجتناب ناپذیر بود...اما این در چه شرایطی بود؟

سهیلا از ازدواج با من ناراضی نبود...اما میدونستم در شرایط عادی من گزینه ی مناسبی برای سهیلا نبودم!

پس مادرش حق داشت هر نوع واکنشی از خودش بروز بده...اما...

برای لحظاتی احساس کردم اگه روزی خودم پدر دختری با شرایط سهیلا میشدم و این اتفاقات برای دخترم پیش اومده بود مسلما مردی که اینجوری میخواست در زندگی دخترم نقش پیدا کنه رو زنده نمیگذاشتم!!!...پس من چه توقعی میتونستم از مادر سهیلا داشته باشم؟!!

اون زن حق داشت هر برخوردی با من داشته باشه...هر برخوردی...باید خودم رو برای مواجه با خیلی از چیزها آماده میکردم...وای خدایا ببین یک اشتباه تا به قعر کدوم چاه میخواد من رو به تباهی بکشونه...خدیا گفته بودی غیاث المستغیثین هستی...واقعا" هستی؟!!

در حالیکه روی صندلی نشسته بودم سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشمهام رو بستم...کلافه و ناامید از هر چی که در اطرافم میگذشت بودم...بعد اونهمه گرفتاری و بدبختی حالا با دستهای خودم هم برای خودم بدبختی به بار آورده بودم...در عشقم نسبت به سهیلا هیچ شکی نداشتم...مطمئن بودم لحظات گم شده و درک نشده ی زندگیم رو با وجود سهیلا همه و همه رو بی کم و کاست میتونم به دست بیارم...اما به چه قیمتی؟...نمیتونستم از واکنش مادرش در این خصوص چیزی در ذهنم بسازم...

از روی صندلی بلند شدم و رو به سهیلا گفتم:بلند شو بریم...

نگاه پر التماسش رو به من دوخت و گفت:سیاوش...من نمیتونم بیام خونه ی...

کلافه و عصبی گفتم:میدونم...منم نخواستم ببرمت خونه ی خودم...بلند شو ببرمت خونه ی خودتون...مثل اینکه فعلا چاره ایی نداریم...باید صبر کنم تا مادرت برگرده...

سهیلا در حالیکه هنوز نگاهش به من بود از روی صندلی بلند شد و چمدان کوچک لباسش رو که هنوز تحویل قسمت بار فرودگاه نداده بود از کنار دیوار برداشت و گفت:باشه...بریم...راستی امید الان کجاس؟!

سرم رو تکون دادم و گفتم:اونم بدتر از باباش آواره اس...میخوای کجا باشه؟...خونه ی دختر عموی مامانم...خنده داره...بچه ی 8ساله ی من توی شرایطی داره زندگی میکنه که در اوج رفاه مادی میشه فقیرترین کودک در زمینه ی معنوی هم حسابش کرد...خدایا دیگه دارم به بودنت شک میکنم!...سر هر طرف رو میگیرم یه طرف دیگه از دستم در میره...

سهیلا نگاهش به روی من ثابت بود و حرفی نزد و فقط در حالیکه چمدان در دستش بود به انتظار من ایستاد...

جلو رفتم و چمدان رو از دستش گرفتم و درب اتاق رو باز کردم و با هم خارج شدیم.

چند قدمی که از اتاق دور شدیم دوستم رو دیدم که در انتهای سالن در حال گفتگو با مرد دیگه ایی بود...دستی براش تکون دادم که باعث شد حرفش رو با دیگری به سرعت تموم کنه و به طرف من و سهیلا بیاد.

وقتی به ما رسید بعد عذرخواهی مختصر و کوتاهی که از سهیلا کرد من رو چند قدمی از سهیلا دور نمود و به آرومی پرسید:مشکل حل شد؟

لبخند کمرنگی به لب آوردم و گفتم:مشکلات من تمومی نداره...یکی حل بشه صد تا دیگه مثل آوار میریزه روی سرم.

دوستم که بچه با خدا و مومنی بود لبخند زد و دستی روی شونه ام گذاشت و گفت:مهندس توکلت به خدا باشه...خدا هیچ وقت بنده اش رو به حال خودشون رها نمیکنه...برو به امان خدا...اگه بازم کاری داشتی در خدمتم.

تشکر کردم و به همراه سهیلا از سالن و سپس محوطه ی فرودگاه خارج شدم.

تمام طول مسیر یک کلمه با سهیلا صحبت نکردم...یعنی نمی خواستم حرفی بزنم...دلم میخواست امشب هم مثل شبهای گذشته اون رو در کنار خودم داشتم...بهم دلگرمی و امید میداد و باعث میشد با حضورش مشکلات رو از یاد ببرم ولی میدونستم تا مدتی این مسئله ممکن نیست!

چند باری در طول مسیر به آرومی صدایم کرد اما وقتی پاسخی ندادم فهمید در اون شرایط سکوت بیشتر کمکم میکنه!

جلوی درب خونه اش که رسیدم ماشین رو نگه داشتم و نگاهش کردم...

چهره ی نگران و غمزده اش از بیخبری نسبت به آینده ایی که پیش رو داشتیم کاملا نمایان بود.

به آرومی دستم که هنوز روی دنده ماشین بی حرکت مونده بود رو لمس کرد و گفت:سیاوش به خدا دوستت دارم...حتی یه لحظه هم دلم نمیخواد تنها بگذارمت ولی...

دستش که بی نهایت ظریف و درست مثل مجسمه های چینی و مرمرین بود رو در دست گرفتم و گفتم:ولی چی؟...اگه مخالفت کنه واقعا تصمیم تو چیه؟...سهیلا؟...نکنه به خاطر مخالفت مادرت من رو توی بدبختی و از همه مهمتر عذاب وجدان بلایی که سرت آوردم تنها بگذاری؟...سهیلا قول دادم با تمام وجودم خوشبختت کنم ولی به جون امیدم لحظه ایی نشده از عمق شرم واقعه راحت شده باشم...به جون خودت که برام خیلی عزیزه حتی یه لحظه هم نمی تونم تصور کنم به بهانه های اینچنینی بخوای از زندگیم بیرون بری...متوجه میشی چی میگم؟

لبخند زیبایی به لبهای خوش ترکیبش نشوند و گفت:سیاوش مرد زندگی من فقط تویی...

. سهیلا سر حرفت هستی؟...حتی اگه مادرت مخالفت کنه؟...ببین من حق میدم مادرت از من ایراد بگیره...شوخی نیست...مردی با شرایط من از دختری مثل تو بخواد که همسرش بشه...طبیعیه مادرت مخالفت کنه...حق داره...ولی در نهایت باید حقیقت رو بهش بگیم...مگه نه؟

. نه...نه سیاوش...نمیخوام از این قضیه که بین خودمون اتفاق افتاده بویی ببره...میتونم تصور کنم واکنشش چیه...مامان بعد از بلایی که از طرف پدرم دیده نسبت به مردهای پولدار و ابرازعلاقه ی اونها به دخترها حساسیت پیدا کرده...همشون رودروغگو و هوسباز میدونه...میخوام باور کنه که بیشتر از اونچه که تو من رو خواسته باشی این خود منم که عاشقت شدم...شاید اینطوری بهتر بتونم رضایتش رو بگیرم...ولی اصلا"نمیخوام از اتفاقی که بین ما افتاده بویی ببره...

سرم رو به علامت تایید حرفهای سهیلا تکون دادم و در همون لحظه به این فکر میکردم که اگر به قول مسعود وقتی مادر سهیلا از حقیقت ماجرا مطلع بشه واقعا" چه عکس العملی میتونه داشته باشه؟!!!...یعنی ممکنه با آبروی شغلی و اجتماعی من بازی کنه؟...اگر این اتفاق بیفته اون وقت چیکار باید بکنم؟!!!

وای خدای من چرا تا کوچکترین راه حلی جلوی پام میگذاری هزار چاه و چاله سر این راهم به چشمم میاری که شیرینی راه حل رو از یادم ببری؟!!!

رو کردم به سهیلا و گفتم:شب تنهایی توی خونه نمی ترسی؟

لبخند با محبتی به لب آورد و گفت:نه...

دلم میخواست بگه آره تا به این بهانه دوباره ببرمش خونه ی خودم...

دست خودم نبود واقعا عاشقش شده بودم اما شرایط حکم دیگه ایی رو در اون لحظات ایجاب کرده بود که ملزم به رعایت اون بودیم!

سهیلا از ماشین پیاده شد و بعد درب عقب رو باز کرد و چمدانش رو که روی صندلی عقب قرار داشت برداشت و با صدایی گرفته و غمگین خداحافظی کرد.

تا با ماشین خیابان رو دور بزنم سهیلا جلوی درب حیاط آپارتمان به انتظار رفتن من ایستاده بود.

وقتی دور زدم جلوی درب آپارتمان توقف کوتاهی کردم و یک بار دیگه از سهیلا خواستم که اگر هر ساعتی از شب مشکلی براش پیش اومد سریع با من تماس بگیره...

در پاسخ ضمن نگاه پر محبتی که بهم داشت خواست نگرانش نباشم...

به محض اینکه ماشین رو در دنده قرار دادم تا حرکت کنم موبایل سهیلا که مسعود همون روز براش خریده بود به صدا در اومد!

ماشین رو از دنده خارج و خاموش کردم و منتظر شدم تا سهیلا به تماس تلفنش پاسخ بده.

سهیلا نگاهی به گوشی کرد و بعد با صدایی نگران گفت:مسعود پشت خطه!!!

. خوب باشه...جوابش رو بده...

. میترسم اگه بفهمه برگشتم خونه بیاد اینجا سر و صدا کنه...

کمی فکر کردم و بلافاصله گفتم:لزومی نداره بهش بگی تهرانی...مگه اون میدونست شیراز پیش کی میخوای بری؟

. نه...فقط بهش گفته بودم میرم خونه ی یکی از دوستام توی شیراز...

. خوب الانم برای اینکه شک نکنه تلفنش رو جواب بده بهش بگو شیرازی...اینجوری حداقل از شر این یکی تا مدتی خلاصیم...تو که تلفن زدی خونه اش گوشی رو من برداشته بودم و تو متوجه نشدی چون صدای منو نداشتی اما من صدات رو می شنیدم...اینجوری فهمیدم سهیلا خانوم من کجاس...ولی مسعود متوجه نشد فکر کرد تو گوشی رو روی من بعد کلی داد و بیداد قطع کردی...

در حین صحبت من و سهیلا تماس مسعود یکبار قطع شد و بعد از مدت کوتاهی دوباره تماس گرفت و صدای زنگ گوشی بار دیگه به گوش رسید!

به سهیلا اشاره کردم و گفتم:گوشی رو جواب بده...بهش بگو شیرازی...

. اگه زنگ زده باشه فرودگاه و از تاخیر پرواز خبردار باشه چی؟

به ساعتم نگاه کردم و دیدم با حساب من و تاخیر اعلام شده ی فرودگاه حدود یک ساعت دیگه پرواز باید انجام بشه...برای همین از سهیلا خواستم قضیه تاخیر پرواز رو به مسعود بگه و اشاره کنه که تا45دقیقه دیگه پرواز انجام میشه!

سهیلا هم بعد ازسلام و علیک کوتاهی با مسعود و جواب دادن به سوالهایی که از اون میکرد و جوابش تنها با یک بله و نه خلاصه میشد حرفی رو که زده بودم به مسعود گفت و سپس خداحافظی کرد و ارتباط قطع شد.

سهیلا وقتی تلفن رو قطع کرد با آرامش به من گفت که مسعود متوجه ی حقیقت نشده بوده و خیالش از این بابت راحت شد.

بار دیگه از سهیلا خداحافظی کردم و بعد از اینکه او به داخل حیاط رفت و درب رو بست ماشین رو روشن و به سمت خونه حرکت کردم.

وقتی رسیدم خونه و ماشین رو به داخل حیاط بردم درب حیاط رو بستم...سکوت حاکم در محیط برای لحظاتی چنان من رو در خودش غرق کرد که تصور میکردم از دنیا دور شدم!

همه جا ساکت بود...حتی نسیمی هم نمی وزید تا برگ درختها رو تکونی بده!!!

انگار زمان متوقف شده بود!

به ساعتم نگاه کردم دقایقی از یک نیمه شب گذشته بود!

روی پله های منتهی به درب هال نشستم...دیدن دوچرخه ی امید در کنار حیاط و توپ بازی قرمز رنگش من رو به یاد شیطنتهای شیرینش انداخت...

چقدر امید با سن کمی که گذرونده بود میتونست بیش از این شادی در زندگی خودش داشته باشه...اما صد افسوس که مهشید تمام آرامش زندگی رو به خاطر هوسبازی خودش به آتش کشیده بود...زندگی من و تنها فرزندمون رو به تباهی برده بود و بعد در اقیانوسی از خاطرات تلخ و تند بادی از عواقب اون رها کرده و رفته بود!!!

آیا واقعا ایراد از من بوده که نتونستم کانون زندگیم رو گرم نگه دارم؟

کجا کم گذاشته بودم؟

هر چی بیشتر فکر میکردم کمتر به نتیجه می رسیدم...

و بعد...حضور سهیلا...دختری که در اوج ناباوری خودم با رفتار و اخلاقش تونست من رو عاشق خودش کنه...

اما چقدر بی اراده و سستی از خودم نشون داده بودم و با یک اشتباه ورق سرنوشت رو بار دیگه برای خودم گنگ و نامفهوم کرده و در این شرایط دست نیاز به سوی خدا بلند کرده بودم!

احساس تنهایی و پوچی به اعصابم فشار می آورد...

چرا من باید اینقدر تنها باشم؟...تاوان کدوم گناهم رو داشتم پس میدادم...نمیدونم...!!!

از روی پله ها بلند شدم و کلیدم رو از جیبم بیرون آوردم و درب رو باز کردم... به محض ورودم به هال متوجه چراغ پیغامگیر تلفن شدم که خاموش و روشن میشد...ضمن باز کردن گره کراوات و دکمه های پیراهنم کلید پخش صوت پیغامها رو هم زدم.

روی یکی از راحتیهای هال نشستم و سرم رو به پشت راحتی تیکه دادم.

اولین پیغام یک تلفن اشتباه بود...دومین پیام از طرف خانم افشار بود که جلسه ی فردا رو بهم یادآوری کرده بود...سومین پیام که می خواست شروع بشه از روی راحتی بلند شدم و پیراهن و کراواتم رو روی یکی از راحتی ها گذاشتم...میخواستم به دستشویی رفته و آبی به صورتم بزنم که صدای پیغام سوم بلند شد:الو؟...سیاوش جان؟...واقعیتش هر چی گوشی همراهت رو گرفتم در دسترس نبودی...خواستم بگم ما همگی داریم میریم پارک امیدم داریم میبریم...اگه یه وقت شب اومدی خواستی بیای ما نبودیم بدون ما رفتیم بیرون و دیر به منزل برمیگردیم...

فهمیدم تلفن از طرف دختر عموی مامان بوده...

شروع به شستن دست و صورتم کردم و در همون حال هنوز به صدای پیغامها هم گوش میکردم...دو پیغام دیگه پخش شد که از طرف دوستان حیطه ی کاریم بود...وقتی صورتم رو با حوله خشک میکردم پیغام دیگه ایی از طرف دخترعموی مامان پخش شد که صداش بی نهایت ناراحت و نگران بود!!!

پیغام حاوی این خبر بود که اونها در پارک متوجه میشن امید به شدت عصبی شده...واضح نگفته بود حال امید چطور بود فقط اشاره ایی داشت که مهشید رو در پارک دیده و امید حسابی اعصابش بهم ریخته و در پایان از من خواسته بود هر وقت به خونه برگشتم حتما برم منزل اونها!!!!!!

سریع حوله رو به گوشه ایی پرت کردم و لباس پوشیدم و از منزل خارج شدم.

ساعت از 2:30گذشته بود که جلوی درب منزل اونها رسیدم...ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم...چراغهای منزلشون در اون وقت شب همه روشن بود!

به علت سکوت حاکم در اون ساعت شب صدای توقف ماشین من به وضوح برای ساکنین منزل قابل شنیدن بود به همین خاطر وقتی از ماشین پیاده شدم متوجه شدم که کسی از اعضای منزل پرده ی پنجره رو کنار زد و با دیدن من گویا به دیگران گفت...چرا که بلافاصله درب حیاط از طریق اف.اف باز شد!



به داخل حیاط رفتم...در همین موقع درب ساختمان باز شد و دختر عموی مامان به همراه دختر بزرگش از ساختمان خارج و به طرف من اومدن.

از دیدن چهره ی مضطرب و نگران اونها فهمیدم که باید اتفاق جدی افتاده باشه...بلافاصله بعد از سلام و احوالپرسی کوتاهی گفتم:امید حالش چطوره؟...همین که پیغامتون رو توی تلفن شنیدم اومدم...الان کجاس؟

دختر او که اسمش شهناز بود سعی داشت آرامشش رو حفظ کنه و گفت:آقا سیاوش...احمدلله امید دو ساعتی هست که تقریبا آروم شده...الانم خوابه...خوب کردین تشریف آوردین...بفرمایین بریم داخل...

رو کردم به دختر عموی مادرم و گفتم:مهشید رو توی پارک دیده...درسته؟

دختر عموی مادرم با سر حرف من رو تایید کرد و بعد به همراه دخترش من رو به داخل خونه بردن.

امید توی هال بالشت و پتوی گذاشته بودن و خوابیده بود...

روی زمین در حالیکه به پایه های مبلی تکیه میدادم نشستم و به امید نگاه کردم در همین لحظه متوجه ی کبودی شدیدی که روی پیشونی اون بود شدم!!!
به صورت مظلوم و معصوم امید که خواب بود نگاه کردم و گفتم:مهشید نیومد این بچه رو آروم کنه؟
دخترعموی مادرم گفت:ولله ما اصلا"مهشید رو ندیدیم...!!! گویا فقط خود امید و لحظه ایی هم سعید اون رو دیدن و بعدش چند کلمه ایی با امید حرف زده...حالا چی به این بچه گفته که اینجوری این طفل معصوم ریخته بهم خدا میدونه؟...به خدا من شرمنده ام بچه رو از شما به امانت گرفتم ولی به امام حسین اگه میدونستم این اتفاق براش میفته یک ثانیه هم تنهاش نمیذاشتم...
گفتم:این حرفا چیه...شما مقصر نیستی اتفاقیه که افتاده...بازم خدا رو شکر که شما اونجا بودین...
شهناز فنجان چایی رو همراه قندان جلوی من گذاشت و گفت:ولی آقا سیاوش شما رو به خدا امید رو پیش دکتر...
به میون حرف شهناز رفتم و گفتم: میشه خواهش کنم اینقدر این حرف رو تکرار نکنید؟
شهناز و مادرش دیگه سکوت کردن...
بعد خوردن چایی که از روی بی میلی بود از اونها تشکر کردم و امید که هنوز خواب بود رو در آغوش گرفتم و با کمک شهناز اون رو روی صندلی عقب ماشین خوابوندم و پتویی رویش انداختم و بعد خداحافظی و تشکر مجدد از دخترعموی مادرم سوار ماشین شدم و به خونه برگشتم.
ساعت نزدیک چهارونیم صبح بود که به خونه رسیدم وامید رو روی تخت کنار خودم خوابوندم.
یک ساعتی طول کشید تا خودم هم به خواب برم...از دیدن صورت و پیشونی کبود امید اعصابم خرابتر از اونی که فکرش رو میکردم شده بود!
از تصور اینکه مهشید باعث آزار روحی امید میشه حالتی از بهت بهم دست داده بود...
مهشید مادر واقعی امید بود اما هیچ بویی از خصلتهای مادرانه در خودش نداشت...
تظاهر به دوست داشتن امید میکرد اما حقیقت امر چیزی متفاوت تر از اصل رو به نمایش میگذاشت!
از به یاد آوردن اینکه مهشید با وقاحت تمام و انجام کارهایی که در خور شخصیت هیچ مادری نیست اینطوری در ذهن امید تاثیر منفی گذاشته بود من رو کلافه میکرد...اما در نهایت به این نتیجه رسیدم که وقتی مهشید برای همیشه از ایران بره و دیگه هیچ وقت سر راه امید سبز نشه مسلما" بچه ی من وضعیتش تغییر خواهد کرد...من آرامش امید رو در حذف حضور مهشید از زندگیش میدونستم و به این امر ایمان داشتم...
از شنیدن اینکه اشخاصی امید رو عصبی و به نوعی بیمار روانی تلقی میکردن تمام وجودم به خشم تبدیل میشد...
امید مریض نیست...سنی نداره که کسی بتونه اسم بیمار روانی و عصبی روی اون بگذاره...فقط یادآوری خاطراتش اونهم با دیدن برخی چیزها یا حتی دیدن خود مهشید هست که باعث بهم ریختگی لحظه ایی در اون میشه...این نمی تونه دلیل محکمی برای بیمار دونستن امید باشه!
صبح ساعت8نشده بود که با زنگ ساعت بیدار شدم...وقتی دیدم امید کنارم نیست از روی تخت بلند و از اتاق خارج شدم.
امید توی هال روی یکی از راحتیها نشسته بود و در حال دیدن یک کارتون بود که از سیستم پخش میشد!
با دیدن من لبخند کودکانه ی قشنگی به لب آورد و با صدایی بلند گفت:سهیلا جون...بابا بیدار شد...
با تعجب به امید نگاه کردم و بعد صدای سهیلا رو که حالا از آشپزخانه خارج شده بود شنیدم که گفت:کم کم میخواستم بیام بیدارت کنم...
حضور سهیلا در اون وقت صبح توی خونه ام با توجه به اتفاقات روز گذشته برام باور کردنی نبود!!!
به همراه سهیلا وارد آشپزخانه شدم و گفتم:تو کی اومدی؟!!!...مگه نگفتی نمی تونی دیگه بیای تا وقتی که مامانت از مکه برگرده؟
سهیلا در حینی که فنجان چای من رو روی میز میگذاشت گفت:آره...هنوزم همین رو میگم...دیشب تا صبح خوابم نبرد...ولی صبح ساعت7اومدم جلوی درب خونه یک تک زنگ کوتاه زدم چون فکر میکردم باید بیدار باشی...اومده بودم بهت بگم امید رو از خونه ی فامیلتون که آوردی یه وقت توی این خونه تنها نگذاریش یا با خودت این طرف اون طرف نکشونی ببریش...اومده بودم بگم که بیاریش خونه ی من...تا وقتی کار داری و شرکت هستی خودم مراقبشم...بعد دیدم بلافاصله درب حیاط باز شد!...نمی خواستم بیام داخل خواستم دوباره زنگ بزنم که امید از درب هال دوید بیرون...بعدشم که خوب معلومه...اومدم داخل دیدم خوابی...صبحانه ی امید رو آماده کردم منتظر شدم بیدار بشی بعد که میخوای بری شرکت منم امید رو ببرم خونه ی خودم...
تمام مدتی که سهیلا حرف میزد با تمام وجودم از حضورش و صداش و رفتارش همه و همه لذت میبردم...خدایا من با این دریای محبت چیکار میتونستم بکنم؟...سهیلا نسبت به امید درست احساس و محبت مادرانه ایی از خودش بروز میداد که مهشید هیچ وقت چنین کششی رو به فرزندش نداشته!
توی همون آشپزخانه آبی به صورتم زدم و با دستمال تمیزی که سهیلا بهم داد صورتم رو خشک کردم وکمی صبحانه خوردم...با اینکه از حضور سهیلا بی نهایت خوشحال شده بودم اما میل و اشتهایی به صبحانه نداشتم که دلیلش می توسنت خستگی جسمی و فکری و بیخوابیم از شب گذشته باشه.
وقتی صبحانه میخوردم سهیلا صندلی رو به روی من رو عقب کشید و نشست و بعد از لحظاتی با صدایی آهسته گفت:سیاوش صورت امید چی شده؟...از خودش نپرسیدم ولی مطمئنم علت خوبی نمیتونه داشته باشه!
نگاهی به سهیلا کردم که باعث شد حرفش رو ادامه نده!
شاید هم بی اراده از یادآوری اینکه دیشب شهناز در لا به لای صحبتهاش اشاره داشت امید بیمار روانیه صورتم چنان به خشم نشسته بود که باعث شد سهیلا لحظاتی سکوت کنه!
فنجان چای رو روی میز گذاشتم و از روی صندلی بلند شدم و گفتم:دیشب رفته بودن پارک...اونجا این اتفاق افتاده...
سهیلا نگاه عمیقی به من کرد و سپس از روی صندلی بلند شد و ظروف صبحانه رو از روی میز جمع کرد...بار دیگه با صدایی آهسته گفت:سیاوش...اگه عاشقت نبودم درکت نمیکردم...اما حالا که واقعا عاشقتم می تونم به خوبی بفهمم که عصبانیت تو در پاسخ به سوال من دلیل خیلی محکمی میتونه داشته باشه...این کبودی که روی پیشونی امید هست نمی تونه در اثر یک سهل انگاری ساده توی پارک اتفاق افتاده باشه...من به خوبی می تونم حدس بزنم چه اتفاقی برای امید افتاده...ولی مشکل اینجاس که تو هیچ وقت نخواستی یعنی بهم اجازه ندادی حرفی بزنم...
سهیلا مشغول شستن ظروف صبحانه شده بود...
به طرفش رفتم و بازوش رو گرفتم و به سمت خودم نگهش داشتم وبا کلافگی گفتم:چی میخوای بگی؟
سهیلا شیر آب رو بست و به چشمهای من خیره شد و گفت:هیچی...تا وقتی که تو نخوای درست حقیقت رو بشنوی نمی تونم حرفی بزنم...فقط بدون که من بی نهایت نگران امیدم...فقط همین...
. امید نیاز به نگرانی کسی نداره...اون بچه اس و یه بچه ممکنه هر واکنشی داشته باشه و هزار و یک بچگی هم بکنه...اون به دل سوختن و نگرانی کسی احتیاج نداره...اون فقط محبت مادرانه میخواد که نمیدونم چطوری اما تو داری این محبت رو بهش میکنی...اون فقط کمبود محبت مادری داره...پس سیرابش کن...فقط همین...
. ولی سیاوش این کافی نیست...تو باید...
دستم رو به آرومی روی لبهای سهیلا گذاشتم و گفتم:بسه...امید توی پارک این اتفاق براش افتاده و اصلا هم ربطی نداره که تو بخوای دوباره بگی اون رو ببرم پیش یه روانپزشک یا روانشناس...ببین سهیلا...امید فقط توجه و مجبت مادرانه میخواد...همین و بس.
سهیلا با حرکت سر حرف من رو تایید کرد و دوباره مشغول شستن باقی ظرفها شد.
از آشپزخانه که خارج میشدم به سهیلا گفتم تا نیم ساعت دیگه خودش و امید حاضر باشن تا وقتی میخوام برم شرکت سر راهم اون دو تا رو هم به خونه ی سهیلا برسونم.
تقریبا یک ساعت بعد که سهیلا و امید رو جلوی درب آپارتمان سهیلا پیاده کردم امید از شدت شوق کودکانه روی پا بند نبود و دائم دست سهیلا رو که در دست داشت می کشید و میخواست هر چه زودتر همراه اون وارد خونه بشه!
در ضمنی که ماشین رو آماده ی حرکت میکردم به سهیلا گفتم اگه مشکلی پیش اومد یا کارم داشت سریع تماس بگیره خودم رو می رسونم.
سهیلا لبخندی زد و گفت:واقعیتش سیاوش من شماره تلفن خونه و موبایل و شرکتت رو روی یه کاغذ نوشته بودم ولی گم کردم...الان هیچ شماره ایی از تو ندارم...امروز صبحم اگه شماره ات رو داشتم که نمی اومدم خونه ات...تلفنی بهت میگفتم که امید رو بیاری پیشم ولی خوب شماره ات رو گم کرده بودم...
در حالیکه شماره ی موبایل و شرکت و خونه رو روی ورقی یادداشت میکردم خندیدم و گفتم:هیچ وقت فکر نمیکردم روزی از شلختگی کسی اینقدر خوشحال بشم...
سهیلا اخم زیبایی به صورت آورد که جذابیتش رو صد چندان کرد و گفت:من شلخته نیستم...توی اسباب کشی نمیدونم اون ورق رو کجا گذاشتم...
دوباره خندیدم و گفتم:به هر حال من میگم این یه نوع شلختگی محسوب میشه...و چقدر لذت داشت که این حواس پرتی و شلختگی باعث شد امروز صبح وقتی بیدار شدم بازم سهیلای خودم رو توی خونه ام دیدم...
امید که حالا جلوی درب حیاط ایستاده بود با اعتراضی کودکانه رو به من گفت:بابا...برو دیگه...
از سهیلا و امید خداحافظی و به سمت شرکت حرکت کردم.
غروب وقتی کارم توی شرکت تموم شد سامسونتم رو برداشتم و زمانیکه قصد خروج از اتاق رو کرده بودم درب اتاق باز شد و مسعود اومد داخل!
نگاه هر دوی ما برای لحظاتی به روی هم ثابت شد...در همون چند لحظه تا عمق نگاهش رو میتونستم حدس بزنم...مسعود از نرفتن سهیلا به شیراز خبردار شده بود!
درب اتاق رو بست و بعد به سمت پنجره ی مشرف به خیابان رفت و کمی به چشم انداز دود گرفته ی تهران نگاه کرد و سپس صورتش رو به سمت من برگردوند و گفت:تو نگذاشتی بره شیراز...درسته؟
سامسونت رو روی میز گذاشتم و به لبه ی میز تکیه دادم و گفتم:آره...ببین مسعود بین من و سهیلا اتفاقی افتاده که خودم باید حلش کنم...تو گفتی مادر من به سهیلا اون حرفا رو زده قبول...اما سهیلا میخواد با من ازدواج کنه...تو میگی مادرش مخالفت میکنه اینم باشه قبول...اما سهیلا خودش به من علاقه داره...من16سال از سهیلا بزرگترم و زندگی اولم موفق نبوده و الانم یه پسر8ساله دارم باشه اینم قبول دارم...اما خود سهیلا...
مسعود عصبی و با فریاد گفت:اه...زهرمارو اما اما اما...سیاوش تو اصلا متوجه واقعیت اتفاقی که بین تو وسهیلا افتاده هستی؟
. به تو مربوط نیست...
. سیاوش اگه مادرش از مکه برگرده و از قضیه بو ببره میدونی چه اتفاقاتی ممکنه بیفته؟
. خفه شو مسعود...گفتم به تو مربوط نیست...قرار هم نیست مادرش بویی از قضیه ببره...
. چه جالب...یعنی میخوای به ظاهر یه مرد مظلوم و شکسته خورده و در عین حال پاک و وارسته بری خواستگاریش...آره؟
. تو مشکلی داری اگه من اینطوری برم خواستگاریش؟
. بحث سر اینه که اگه مادرش مخالفت کنه اون وقت میخوای چی بگی؟...هان؟...میخوای چی بهش بگی؟...بگی ببخشید شما چه راضی باشی چه بناشی بنده قبلا دخل دخترت رو آوردم و به اندازه ی کافی شب تا صبح با دخترتون وقتم رو پر کردم حالا هم مجبوری رضایت بدهی اگرم ندهی که خوب جهنم یه زن خیابونی به آمار زنهای خیابونی تهران اضافه میشه...
عصبی شدم و بی اراده از میز فاصله گرفتم و به سمت مسعود رفتم و بار دیگه درگیری بین من و مسعود شروع شد!
تا به خودم بیام دیدم خانم افشار به همراه دو نگهبان شرکت سراسیمه وارد دفتر شدن...و بعد من و مسعود رو که به شدت با هم درگیر شده بودیم از هم جدا کردن!
مسعود با فریاد گفت:سیاوش تو عقلت رو از دست دادی...داری با آبروی خودت بازی میکنی...چرا نگذاشتی سهیلا شرش رو کم کنه؟...
. خفه شو مسعود...دهنت رو ببند...دارم با آبروی خودم بازی میکنم خوب چرا تو ناراحتی؟...
به اشاره ی من دو نگهبان شرکت دستهای مسعود رو رها کردن و مسعود در ضمنی که سعی داشت لباسش رو مرتب کنه گفت:سیاوش اومدم فقط خبری رو بهت بدهم...اونم اینه که دیشب من حال مساعدی نداشتم مادر سهیلا هم از شانس مزخرف من توی اون شرایط با موبایلم تماس گرفت...به قول خودش دلنگران دخترش شده بود و چون سهیلا تماسی باهاش نگرفته بوده و اونم به سهیلا دسترسی نداشته...
به مسعود اشاره کردم فعلا حرفش رو ادامه نده و بعد از خانم افشار و دو نگهبان خواستم اتاق رو ترک کنن...
نگهبانها و خانم افشار با تردید و نگرانی در حالیکه به من و مسعود نگاه میکردن اتاق رو ترک و درب اتاق رو هم بستن.
دوباره به مسعود نگاه کردم و با عصبانیت گفتم:خوب...حالا بگو...دیشب چه غلطی کردی؟...به قول خودت توی عالم مستی چی به مادر بدبخت سهیلا گفتی؟
مسعود یک دستش رو لای موهاش کرد و بعد سیگاری آتش زد و گفت:خودمم نمیدونم چه زری زدم...فقط این رو میدونم اونقدر خراب کاری کردم که امروز از صبح تا الان سیصد بار به موبایلم زنگ زده...ولی جواب ندادم...الان رفتم خونه دیدم چندین بار هم به خونه ام زنگ زده و هر بارم کلی گریه کرده و پیغام گذاشته...از حرفها و پیغامهایی که گذاشته بود فهمیدم از همه چی باخبر شده...همه و همه هم ناشی از حرفهایی بوده که من در عالم بد مستی بهش دیشب گفتم...
وقتی مسعود حرفش به اینجا رسید حس کردم تمام بدنم داغ شد...روی صندلی نشستم و سرم رو بین دستهام گرفتم و گفتم:خدا لعنتت کنه مسعود...

مقصر منم که خیال کردم هیچکس باز عاشق نمیشه
حواسم نبود شاه توی دست آخر یا ماته یا کیشه
     
#639 | Posted: 5 Jan 2016 12:59 | Edited By: javan
ادامه قسمت هشتم

مسعود روی یکی از مبلهای کنار اتاق نشست.
نگاهش کردم...نمیدونستم چی باید بهش بگم!
مادرسهیلا از ماجرا باخبر شده بود و این درست برخلاف اونی بود که سهیلا می خواست!
از روی صندلی بلند شدم و سامسونتم رو برداشتم و رو کردم به مسعود و گفتم:بلند شو بریم.
. کجا؟
. خفه شو...فقط بلند شو بریم.
مسعود سیگارش رو در زیرسیگاری خاموش کرد و به همراه من از شرکت خارج شد.
جلوی درب خروجی شرکت لحظاتی ایستادم و نگاهش کردم...میتونستم ناراحتیش رو از دهن لقی که کرده بود کاملا"حس کنم اما این فایده ایی به حال و وضعیت پیش اومده نداشت!
گفتم:مسعود...گندی که زدی بر خلاف میل سهیلا بوده...اون به هیچ وجه دلش نمی خواست مادرش از این قضیه مطلع بشه...حالا هم سوار ماشینت شو و دنبال من بیا و خودت همه چیز رو بهش بگو.
. سیاوش...خودت میدونی که من اصلا قصدم این نبوده که تو و سهیلا رو پیش مادرش...
. دهنت رو ببند...هر توضیحی داری بیا به خود سهیلا بگو.
مسعود کلافه و عصبی سوئیچش رو از جیبش درآورد و به سمت ماشینش رفت و منهم سوار ماشین خودم شدم.
تقریبا"نیم ساعت بعد جلوی درب حیاط آپارتمان ماشین رو متوقف کردم و چند لحظه بعد هم مسعود رسید.
وقتی از ماشین پیاده شدم از نرده های درب حیاط دیدم امید مشغول توپ بازی توی حیاط است و اونقدر سرگرم بازی بود که متوجه ی اومدن من و حضورم در بیرون حیاط نشد!
مسعود وقتی از ماشینش پیاده شد نگرانی و تردیدش برای همراه شدن من کاملا در چهره اش مشهود بود!
جلوی درب حیاط وقتی زنگ واحد سهیلا رو فشار دادم مسعود با دیدن امید در حیاط رو کرد به من و گفت:امیدم که اینجاس!!!
. آره...نمی تونستم تنها توی خونه بگذارمش.
صدای سهیلا از اف.اف به گوش رسید و وقتی فهمید من پشت درب هستم بلافاصله درب حیاط رو باز کرد.
با باز شدن درب امید دست از بازی کشید و به محض اینکه من و مسعود رو دید سلام کوتاهی کرد و بعد با اعتراض گفت:بابا من خونه نمیام...میخوام اینجا پیش سهیلا جون باشم.
لبخندی زدم و گفتم:یعنی من رو دیگه تنها میگذاری...آره؟
مسعود که همیشه علاقه ی خاصی به امید داشت قدمی به سمت او برداشت و بلافاصله متوجه کبودی روی پیشونی و صورت امید شد و با تعجب به من نگاه کرد و گفت:سر و صورت این بچه چی شده؟!!!!
امید با شنیدن این سوال سریع پاسخ داد:هیچی...رفته بودیم دیشب پارک...سرم خورد به نرده ها...
برای لحظاتی دلم به حال امید سوخت اونقدر که حس کردم از درون قلبم فشرده شد...امید با تمام کودکی که داشت غرورش مثال نیافتنی بود!
مسعود به طرف امید رفت و طبق معمول همیشه بسته ی بزرگ شکلات کاکائویی از جیبش بیرون آورد و به دست امید داد و سپس اون رو در آغوش گرفت و سه تایی از پله ها بالا رفتیم.
جلوی درب هال سهیلا ایستاده بود و انتظار می کشید...وقتی مسعود رو دید در ابتدا تعجب کرد و بعد از سلام و احوالپرسی کوتاه همگی به داخل خونه رفتیم.
امید در حینی که با مسعود گرم صحبت بود دائم صحبتش رو قطع و به من یادآوری میکرد که همراه من به منزل برنمیگرده!
سهیلا با سینی چایی از آشپزخانه خارج شد و در حالیکه نگاهش بسیار کنجکاو بود با اشاره از من پرسید مسعود چرا اومده؟
نمی تونستم پاسخی به سهیلا بدهم فقط با حرکت سر و دست بهش اشاره کردم که صبر کنه.
امید در همون چند دقیقه که در آغوش مسعود بود کلی حرف برای تعریف داشت و از اینکه در اون روز به همراه سهیلا برای خرید از خونه خارج شده و سهیلا ضمن خرید میوه و نان اون رو هم به مرکز خرید دیگه ایی برده و چند کتاب و دو بازی فکری برای او خریده بی نهایت اظهار خوشحالی میکرد و بعد با اصرار دست مسعود رو کشید و از روی راحتی اون رو بلند کرد و به همراه خود به یکی از اتاق خوابها برد تا اون بازی مورد علاقه اش که ساخت ماکت یک قصر بود و از صبح تا بعدازظهر خودش اونها رو قیچی و بهم چسبونده به مسعود نشون بده.
وقتی مسعود به همراه امید هال رو ترک و به اتاق رفتن سهیلا رو به من گفت:سیاوش...اتفاقی افتاده؟!!!...قیافه ی مسعود خیلی نگران به نظر میرسه!!!...اولش فکر کردم میخواد با من دعوا کنه که چرا نرفتم شیراز ولی مثل اینکه...
به میون حرف سهیلا رفتم و گفتم:سهیلا واقعیتش اینه که دیشب مسعود یه خرابکاری کرده که مطمئنم برخلاف میل تو بعضی چیزها تغییر خواهد کرد....
سهیلا که چشماش از تعجب گشاد شده بود لحظاتی به من نگاه کرد و گفت:یعنی چی؟!!!
. ببین...دیشب این احمق حسابی مشروب خورده و اصلا حال درستی نداشته...توی اون موقع که من اومدم فرودگاه و داشتم تو رو راضی میکردم که شیراز نری مثل اینکه مادرت با مسعود تماس گرفته...
. خوب؟!!!
. خوب که خوب دیگه...اونچه رو که تو دوست نداشتی مادرت بفهمه حالا فهمیده...
. وای...
. ببین سهیلا...مسعود اصلا" حالش خوب نبوده...مطمئنم اگه توی شرایط عادی بود امکان نداشت این افتضاح رو به بار بیاره.
در فاصله ایی بسیار کوتاه تمام صورت سهیلا از اشک خیس شد و بعد با عصبانیتی که اصلا" از اون تا حالا ندیده بودم با صدایی بلند گفت:توی حال خودش نبوده؟!!!...مسعود توی حال خودش نبوده؟!!!...امکان نداره...من مطمئنم اون از روی عمد این کار رو کرده...
و بعد از روی مبل بلند شد و به سمت اتاقی رفت که مسعود و امید در اون بودن.
سریع از جا بلند شدم و به طرفش رفتم وقبل از رسیدنش به درب اتاق بازوش رو گرفتم و گفتم:سهیلا...شرایط شب پیش مسعود رو من میدونم...اون واقعا" وقتی مشروب میخوره حد و اندازه ایی برای خودش قائل نیست.
سهیلا دستش رو از دستم بیرون آورد و با عصبانیت گفت:ولم کن سیاوش...این کثافت از قصد این کارو کرده...گفته بود نمیگذارم با سیاوش ازدواج کنی ولی فکرشم نمیکردم اینقدر احمق باشه که به مادرمم رحم نکنه...مامانم با هزار بدبختی سفر مکه اش رو جور کرده بود...کلی شوق داشت...لااقل میگذاشت برگرده بعد این فضولی رو میکرد نه اینکه حالا زیارت رو کوفت اون بدبخت هم بکنه...
سهیلا به شدت عصبی شده بود و گریه تمام صورتش رو به اشک نشونده بود.
بار دیگه خواست به سمت اتاق بره که دوباره دستش رو گرفتم و در پناه آغوشم نگهش داشتم.
گریه ی سهیلا با ناله همراه شد و دائم تکرار میکرد:مسعود ازت متنفرم...مسعود چرا؟...چرا مسعود تو اینقدر آشغالی...مسعود لااقل میگذاشتی از مکه برگرده بعد...
درب اتاق باز شد و امید با تعجب به سهیلا که در آغوش من گریه میکرد خیره و خارج شد...پشت سر امید مسعود هم بیرون اومد و روی یکی از راحتیهای هال نشست.
امید کنار من و سهیلا ایستاد و گفت:سهیلا جون چرا گریه میکنی؟!!!
از امید خواستم به همون اتاقی که ماکتش در اون بود برده و بقیه ی ماکت رو تکمیل کنه تا سهیلا کمی آروم بشه...
ولی امید با نگاهی نگران به سهیلا چشم دوخته بود.
سهیلا از من فاصله گرفت و در حالیکه هنوز اشک می ریخت صورت امید رو بوسید و از اون خواست به همون اتاق بره تا خودش با مسعود صحبت کنه.
امید با خشم به مسعود و سپس به من نگاه کرد و با عصبانیت به اتاق رفت و درب رو محکم بهم کوبید!
همراه سهیلا به هال برگشتم و هر کدوم روی راحتی دور از هم نشستیم.
سهیلا سرش رو به یک دست تکیه داده بود و قطرات اشک یکی پس از دیگری به روی گونه های زیباش به رقص در اومده بودن!
هر اشکی رو که پاک میکرد لحظه ایی بیش طول نمیکشید که قطراتی دیگه مهمان اون صورت دلنشینش میشدند...
دیدن این حالت از او برای من شدیدا" ناراحت کننده شده بود!
مسعود با صدایی گرفته و ناراحت گفت:سهیلا به قرآن خودمم نمیدونم چی گفتم...اصلا"قصدم خراب کردن اوضاع شما دو تا یا خراب کردن سفر مادرت نبوده...شاید بعضی اوقات توی عصبانیت یه حرفی هم به تو زده باشم ولی به جون خودم به مرگ مادرم هیچ وقت فکرشم نمیکردم توی عالم مستی اوضاع رو اینطوری بهم بریزم...ولی خوب چیکار کنم؟...حرفی رو که نباید بزنم رو زدم...به خدا از صبح تا الان جرات نکردم دیگه با مادرت تلفنی حرف بزنم...میدونم چقدر نگرانش کردم چقدر باعث تلخی سفرش شدم همه رو میدونم اما خوب چیکار کنم؟...کاری که نباید بشه حرفی که نباید زده بشه شده...
سهیلا با گریه گفت:برای خودم فقط نگران نیستم...حالا دیگه نگران سیاوشم هستم...مامان ممکنه با خود من به طور مستقیم برخورد آنچنان بدی هم نکنه گرچه که اینم بعید میدونم اما مطمئنم با سیاوش رفتار درستی نمیتونه داشته باشه...
رو کردم به سهیلا و گفتم:تو اگه نگران برخورد مادرت با من هستی اینو بدون که من خودم رو آماده ی هر برخوردی با مادرت کردم...مادرت حق داره...هر چی هم به من بگه حق داره...تو نگران من نباش من خودم رو آماده کردم...تو اونقدر برای من ارزش داری که بدتر از اینهاشم تحمل میکنم...فقط مسئله ی اصلی اینجا اینه نه تنها ما که خود مسعودم دقیق نمیدونه چی به مادرت گفته...اگه میدونستیم مطلب رو چطوری به مادرت گفته شاید وضعیت بهتر بود...
مسعود با کلافگی سرش رو بین دو دست که از آرنج به روی زانوانش گذاشته بود گرفت و گفت:خاک بر سر من کنن که اگه اون مشروب لعنتی رو نخورده بودم الان...
رو کردم به مسعود و گفتم:بسه دیگه...به جای این حرفا بگو ببینم پیغامهایی که مادرسهیلا تلفنی برات گذاشته چی بوده؟
. چیز خاصی نمی گفت...فقط گریه میکرد و میگفت که نمی تونه باور کنه و همه اش تکرار میکرد که من جواب تلفن رو بدهم وبگم که دروغ گفتم و شوخی کردم...
سهیلا گریه اش شدت بیشتری گرفت و گفت:خدایا...من جواب مامان رو چی باید بدهم؟
به سهیلا گفتم:دقیقا چند روز دیگه مادرت برمیگرده؟
سهیلا که سعی داشت اشکهای پشت سرهمی که از چشمهاش خارج میشد رو پاک کنه گفت:با حساب آخرین تماسی که باهاش داشتم و تاریخی که بهم گفت باید هفت روز دیگه برگرده اما ساعت رسیدنش به ایران رو نمیدونم...یعنی خودشم اون موقع دقیق نمیدونست پروازشون به ایران چه ساعتی انجام میشه و قرار بود توی تماس بعدی از رئیس کاروان سوال کنه و به من بگه...
. خیلی خوب...با این وضعیت که فکر نمیکنم مادرت فعلا بخواد با تو تلفنی حرف بزنه...پس بهتره مسعود بره خونه ی خودش تا اگه احیانا مادرت تماس دوباره ایی گرفت هم جواب تماسهای اون بنده خدا رو بده هم ساعت ورودش رو به ایران بپرسه تا بدونیم چه ساعتی باید بریم دنبالش اگرم به موبایل مسعود زنگ زد که بازم مسعود باید جواب تماسش رو بده...الانم با گریه ی تو هیچی درست نمیشه...مسبب اصلی اینهمه ناراحتی منم و پای همه چی هم ایستادم...حالا این وسط مسعود خواسته یا ناخواسته با کاری که کرده فقط وقوع اتفاقات بدی رو که ممکنه پیش رو داشته باشم رو کمی جلو انداخته...اونم مشکلی نیست پاش وایسادم...فقط نمیخوام اینجوری اشک بریزی...جلوی مسعود دارم میگم به خودتم بارها و بارها گفتم با توجه به اینکه در ازدواجت با من شکی نداری حاضرم هر کاری بکنم و هر توهینی هم که مادرت بهم بکنه به جون میخرم چون سزاوارشم...
مسعود ناراحت و کلافه بلند شد و گفت:سیاوش به مرگ خودم نمی خواستم برای تو مشکلی پیش بیارم...
از روی راحتی که نشسته بودم بلند شدم و لبخند تلخی روی لبم نشست و گفتم:من مدتهاست که بدون مشکل نیستم...این رو هیشکی ندونه تو یکی خوب میدونی...الانم میخوام برم بیمارستان مامان رو ببینم امروز اصلا وقت نکردم برم دیدنش...
مسعود نگاهی به من کرد و گفت:منم میام میخوام خانم صیفی رو ببینم.
با تمسخر بهش گفتم:دیروز به اندازه کافی دیدیش...از دیروز تا الان برکات وجودت عجیب داره توی زندگیم نزول میکنه...خواهشا ایندفعه دست از همراهی من بردار...
به طرف سهیلا رفتم و او هم بلند شد...نگاهش کردم و گفتم:اومده بودم دنبال امید ولی مثل اینکه امشب بردنش از اینجا محاله...اشکات رو پاک کن...فعلا"نگران چیزی نباش...باید صبر کنیم تا مادرت بیاد ببینیم چی میشه...
وقتی به قصد عیادت مامان خونه رو ترک میکردم سهیلا همچنان که هنوز اشک میریخت تا جلوی درب هال دنبالم اومد...جلوی درب امید رو که حالا از اتاق بیرون اومده و کنار سهیلا ایستاده بود بوسیدم و سفارشهای لازم رو بهش کردم و در نهایت از اینکه اون رو همراه خودم نمیبردم چشمهاش از خوشحالی می درخشید!
مسعود هم به همراه من از خونه خارج شد اما دیگه به عیادت مامان نیومد و به خونه ی خودش رفت.
جلوی درب که خداحافظی کرد با سردی بی سابقه ایی پاسخش رو دادم...از دستش دلگیر بودم...مسعود در کمتر از24ساعت یعنی درست از دیروز بعدازظهر تا همون موقع به اندازه ی تمام عمر دوستیمون به من فشار عصبی وارد کرده بود...اما چهره ی ناراحت مسعود گویای پشیمونی او بود ولی این احساس او در حال حاضر به درد من نمیخورد...من حالا در شرایطی قرار گرفته بودم که باید از نظر روحی خودم رو برای آخر همون هفته آماده میکردم...چرا که جمعه مادر سهیلا برمیگشت!
40
وقتی سوار ماشین شدم اصلا" نفهمیدم مسیر رو تا بیمارستان چطوری طی کردم!
تمام طول مسیر به این فکر میکردم که چرا اینقدر چقدر مشکلات با زندگی من گره میخوره!...به این نتیجه رسیدم که گویا خدا از اینکه من در رنج و عذاب باشم لذت میبره وگرنه چه دلیل دیگه ایی می تونست داشته باشه؟
توی زندگیم همیشه سعی کرده بودم به عناوین مختلف دست دیگران رو بگیرم اما هیچ وقت دست یاریگری رو برای خودم ندیده بودم!
قبول داشتم که با اتفاق پیش اومده بین خودم و سهیلا شاید بزرگترین گناه زندگیم رو مرتکب شدم اما مستحق اینهمه عذاب نبودم...من که سهیلا رو نمیخواستم رهاش کنم...من با تمام وجودم دوستش داشتم و طعم عاشقی رو به معنی واقعی داشتم احساس میکردم و با توجه به اینکه سهیلا هم من رو دوست داشت قصد و نیت بدی نسبت بهش نداشتم و در اینکه اون رو به عقد خودم در بیارم مصمم بودم اما حالا در اینکه مادرش با من چه برخوردی خواهد کرد دچار سردرگمی بی اندازه ایی شده بودم که حدی برای اون نمیشد تصور کرد!
زمانیکه وارد پارکینگ بیمارستان شدم بعد از پارک ماشین با اینکه از وقت ملاقات چند ساعتی گذشته بود مثل همیشه با پرداخت پولی اندک به نگهبان و یکی دو نفر دیگه به راحتی تونستم وارد بخش مربوطه بشم و سپس به اتاق مامان رفتم.
مامان به محض دیدن من با دلخوری پرسید که چرا ساعت ملاقات در بیمارستان نبودم و از اونجایی که عده ایی از اقوام برای ملاقاتش اومده بودن از نبودن من در ساعت ملاقات دلخور بود!
پاسخ حرفها و گلایه های مامان رو ندادم و بدون اینکه حرفی بزنم روی مبل کنار دیوار اتاق نشستم و به او نگاه کردم.
حسابی که حرفهاش رو زد سپس برای لحظاتی سکوت کرد و به من خیره شد.
حال ظاهریش به نظر مساعدتر از روز قبل بود...وقتی به دستگاه کاردیوگرافی کنارتختش نگاه کردم متوجه شدم ضربان و فشارخونش هم تنظیم شده...
نگاهم رو از دستگاه به سمت پنجره معطوف کردم...مامان که دید سکوت من طولانی تر از حد معمول شده گفت:امید حالش چطوره؟کجاس؟
دوباره به مامان نگاه کردم و گفتم:پیش سهیلاست.
مامان اخمی به چهره آورد و گفت:مگه سهیلا هنوز توی خونه اس؟
. نخیر...طبق خواست شما از خونه رفته.
. سیاوش ناراحت نشو...اگه گفتم بره به خاطر اینه که صلاح در همین بود...
. جدی؟...اینکه بهش گفتی دیدت به اون دیگه مثل سابق نیست و به چشم یه دختر خیابونی نگاهش میکنی هم صلاح بوده؟
گره ابروانش باز شد و کمی به فکر فرو رفت و سپس گفت:قصد بدی نداشتم...
. جدی؟!!!...چقدر جالب...علنا" بهش بدترین حرف رو زدی و گفتی اگه به موندنش توی خونه ی من ادامه بده هیچ فرقی با زنهای بدکاره نداره اون وقت میگی قصد بدی نداشتی؟...مامان شما مهشید رو دیده بودی از همه چیزشم خبرداشتی ولی هیچ وقت بهش توهینی نکردی...حتی وقتی گاهی من عصبی میشدم و حرفی میزدم با من بحث میکردی که حق ندارم توهین کنم و چه میدونم غیبت و تهمت از گناهان کبیره اس...حالا چی شد که سهیلا ی بیچاره این دختری که با تمام پاکدامنی و محبتی که داره و پا به زندگی من گذاشته رو به این راحتی لهش کردی؟...میدونی مامان باورش برام سخته که کسی مثل شما بخواد حالا با حرفاش و رفتارش نه تنها مشکل من رو حل نکنه که گره روی گره های زندگیمم بزنه...از دیروز تا الان تمام اعصاب من بهم ریخته اونهم فقط به خاطر اینکه شما نمیدونم با چه فکری اینطوری همه چیز رو بهم ریختی...قبول دارم که کار درستی نکردم اما من قصد ازدواج با سهیلا رو دارم ولی کاری که شما و مسعود کردین خواسته یا ناخواسته حالا چنان همه چیز رو بهم ریختین که واقعا نمیدونم چی قراره برام پیش بیاد...
. سیاوش...رفتن سهیلا از خونه ی تو اگرم قصدت ازدواج باشه و اون دختره هم واقعا به قول خودت بی هیچ مقصود و هدف سوئی وارد زندگیت نشده باشه پس همیشگی نیست...دیگه این حرفها چیه میزنی؟...مگه نگفتی که دختره خواسته مادرش از مکه برگرده بعد عقد کنید خوب حالا وظیفه ی هر دوی شماست که صبر کنید دیگه...
. سهیلا نمیخواست ماردش از قضیه باخبر بشه اما حالا به خاطر اتفاقاتی که از دیروز تا الان افتاده ممکنه خیلی چیزها تغییر کنه...
. یعنی چی؟!!!...مادرش خیلی هم دلش بخواد که دخترش همسر مردی مثل تو بشه...
. بس کن مامان...خودتم خوب میدونی که من در شرایط عادی گزینه ی مناسبی برای سهیلا نبودم...اما مسئله اینه که مادرش از خواستگاری باید خبردار میشد نه از اتفاقی که بین من و سهیلا افتاده...هیچ میدونی اگه مادرش بخواد میتونه به راحتی آب خوردن با آبروی من بازی کنه؟...شما چی فکر کردی؟...اصلا" به موقعیت من سر سوزنی فکر کردی؟...بعید میدونم...فقط یک مشت افکار پوچ مذهبی تموم ذهنت رو پر کرده که به اصطلاح چون سهیلا محرم من نیست نباید در خونه ی من باشه غافل از اینکه با حکمی که به اسم مذهب صادر کردی حالا شرایط رو جوری تغییر دادی که بعید نیست پسرت هفته ی دیگه به سادگی تمام با شکایت مادر سهیلا حیثیت و آبروی اجتماعیش در کمتر از یک روز بر باد بره...
. یعنی چی؟!!!...تو که میگی سهیلا راضیه و خودشم میخواد با تو ازدواج کنه...پس دیگه شکایت مادرش چه معنی داره این وسط؟!!!...واضح حرف بزن ببینم...
نیشخندی به لب آوردم و از روی مبل بلند شدم و جلوی پنجره ایستادم و به منظره ی غمزده ی محوطه ی بیمارستان چشم دوختم و گفتم:بله...سهیلا راضی به ازدواج با منه ولی مادرش چی؟...اگه تا قبل از اینکه سهیلا مادرش رو قانع کنه اون دست به شکایت ببره تا بیام قضیه رو به نفع خودم تموم کنم میدونی چه فاجعه ایی در انتظار من و حیثیت شغلی منه؟...میدونی با بازداشت من امید چه ضربه ایی میخوره؟...میتونی حدس بزنی وقتی جراید اخبار مربوط به من رو چاپ کنن که مثلا فلانی به علت شکایت در چه موردی کارش به بازداشت و دادگاه رسیده چه حیثیتی از من رفته؟...میدونی چقدر زمان میبره تا سهیلا بتونه ثابت کنه حتی با وجود اتفاقی که افتاده خودش حالا تمایل به ازدواج با من داره چی از من باقی مونده؟!!!...اصلا" به این چیزها فکر کردی؟...مامان شما و مسعود در اوج ناباوریم دارین زنده به گورم میکنید...ای کاش فقط لحظه ایی...فقط یک لحظه به منم فکر کرده بودین بعد اون حرفها رو میزدین و اون تصمیم رو میگرفتین...خدایا من برم مشکلاتم رو به کی بگم آخه؟
. یعنی واقعا" ممکنه مادر سهیلا از تو شکایت کنه؟!!!!
خنده ی تلخی کردم و گفتم:وقتی مادرم به من رحم نکرد و فقط به افکار مذهبی خودش فکر کرد چطور میتونم شکایت مادر سهیلا رو غیر ممکن بدونم؟...هان؟!!!...تمام خفت و خواری که مهشید به روح و روان و زندگیم وارد کرد رو اول به خاطر امید و بعد به خاطر موقعیت اجتماعی خودم سرپوش روشون گذاشتم ولی نمیدونستم چه بخوام چه نخوام تقدیر این شده که شخصیت اجتماعی و حیثیت فردیم باید بر باد بره...اما باور اینکه مسبب اصلی این قضیه مادر و دوست صمیمی من باشن برام کشنده تر از بی آبرو شدن شده...
مامان سکوت کرده و با حالتی از نگرانی و ناباوری به نقطه ایی خیره بود.
به طرفش رفتم و پیشونیش رو بوسیدم و گفتم:حالا که کار خودت رو کردی اما بازم محتاج به دعاهاتم...از همون خدایی که خودت قبولش داری و به خاطر مذهبی که بهش اعتقاد داری بخواه که پسرت رو نجات بده...فقط همین.
برگشتم به سمت درب اتاق...هنوز خارج نشده بودم که مامان گفت:سیاوش...اگه تا این حد احتمال اینکه مادر سهیلا واقعا" دست به شکایت ببره هست بهتره تا قبل از هر اتفاقی هر چه زودتر سهیلا رو راضی کنی و برین عقدش کنی...اینطوری فکر میکنم دیگه مادرش نمی تونه شکایتی هم از دستت بکنه...
از شنیدن این حرف تمام بدنم داغ شد...حس میکردم ریا و تزویر در پشت مذهب چه قالب خوبی به خودش میتونه بگیره!!!
برگشتم و از همون جلوی درب به مامان نگاه کردم و گفتم:حالا که حس کردی پسرت در یک خطر جدی قرار گرفته دست به ترفند زدنت شروع شد...آره؟...توی این شرایط دیگه به نظرت سهیلا یه دختر خیابونی نیست؟...نه؟...منم میتونم با عقد سهیلا به قول شما روی خطایی که کردم سرپوش بگذارم و دست مادرشم توی پوست گردو بره؟...آره؟...نخیر مادرمن پسر جنابعالی که بنده باشم وظیفه داره صبر کنه تا مادرهمون دختری که شما دیشب یه دختر هرزه ی خیابونی خوندیش برگرده تا با رضایت قلبی اون دخترش رو عقد کنه...اگرم رضایت نده که باید پیه همه چیز از بی آبرویی و بی حیثیتی گرفته تا نابودی کامل به جون بخرم...مگه شما همیشه خودت رو یه زن مذهبی قلمداد نمیکردی؟...پس کو؟...کجاس اون قوانین مذهبی که ازش یاد میکردی؟...مگه توی همون قوانین رضایت والدین در این امور از ارکان تشکیل یک زندگی و جاری شدن عقد به حساب نمیاد؟...چیه پسرت در خطر رفته قوانین از یادت رفت؟...متاسفم...واقعا متاسفم...هم برای خودم هم برای شما...اگه وقت کردی فقط برام دعا کن...همین.
برگشتم از درب خارج بشم که آخرین جمله ی مامان رو هم شنیدم:پس لااقل قبل از هر اتفاقی با وکیلت صحبت کن...
پاسخی ندادم و با گفتن خداحافظی کوتاه از اتاق مامان خارج شدم و بیمارستان رو ترک کردم.
وقتی رسیدم جلوی درب خونه دیدم مسعود کنار ماشینش ایستاده!
بدون توجه به مسعود درب حیاط رو باز کردم و ماشین رو به داخل بردم...مسعود که حالا به داخل حیاط اومده بود درب حیاط رو بعد ورود من به حیاط بست.
نگاهی بهش کردم و با عصبانیت گفتم:کسی دعوتت کرد بیای داخل که اومدی؟
نگاهم کرد و گفت:رفتم خونه نتونستم بمونم...میفهمم الان خیلی ناراحت و عصبی هستی.
. جدی؟...تو مگه اصلا چیزی هم میفهمی؟...الان فقط میخوام تنها باشم بتمرگم ببینم با کدوم مشکلم باید کنار بیام اول به کدوم مشکلم باید برسم...کدوم یکی رو هضم کنم...مریضی مامان رو؟...رفتن سهیلا رو؟...حضور گاه و بیگاه مهشید که داره امید رو عصبی میکنه؟...خاطرات مزخرف زندگی با مهشید رو؟...مشکلات شرکت و کارم رو؟...آوارگی الان امید از خونه رو؟...عقاید و تصمیمات پوچ مادرم رو؟...دوستی با تو رو که نمیدونم چرا بعد اینهمه سال داری به گند میکشیش؟...اومدن مادر سهیلا رو از مکه و اتفاقاتی که پیش رو دارم؟...به کدوم برسم؟...هان؟
مسعود سرش رو پایین انداخت و گفت:هیچ وقت تنهات نگذاشتم حالا هم نمیگذارم...اما اینکه مشکل آخر رو خودم از روی نفهمی و بد مستی برات به وجود آوردم داره مثل خوره وجودمو آزار میده...
. مرده شور خودت و اون بدمستی بی موقعت رو ببرن...
برگشتم به سمت درب هال و با کلیدم اون رو باز کردم...وقتی وارد شدم پشت سرم مسعود هم به داخل اومد و درب هال رو بست!
مسعود درست میگفت...اون بهترین دوست من از دوران دانشجویی تا الان محسوب میشد...هیچ وقت در هیچیک از مشکلاتم تنهام نگذاشته بود...با اینکه از دستش عصبی و دلخور بودم اما قلبا" از اینکه حتی در این شرایط هم تنهام نگذاشته بود ممنونش بودم...من مسعود رو به خوبی میشناختم و مطمئن بودم اگه دیشب حالت عادی داشت محال بود با گفتن اون خبر به مادر سهیلا من رو دچار مشکل بکنه...بهش حق نمیدادم اما درکش میکردم و حالا از حضورش در کنارم خیلی هم ناراضی نبودم!
به اتاقم رفتم و لباسم رو عوض کردم وقتی به هال برگشتم دیدم مسعود دو تا فنجون قهوه ی فوری آماده کرده و توی هال نشسته و خودشم به نقطه ایی خیره شده!
روی یکی از راحتی ها نشستم و سرم رو به پشت تکیه دادم.
مسعود نگاهم کرد و گفت:صورت امید چی شده بود سیاوش؟
ماجرای شب پیش رو براش گفتم که باعث شد عصبی بشه و طبق عادت چندین فحش نثار مهشید بکنه...مسعود خیلی امید رو دوست داشت و به همون اندازه از مهشید متنفر بود و همیشه بارها و بارها به من گفته بود که مهشید لیاقت مادر بودن رو نداره!...در ادامه صحبتهاش خوشبختانه حرفی نزد مبنی بر اینکه امید مشکل روانی داره و یا مثل بقیه نگفت که اون رو باید نزد پزشک ببرم حتی مسعود هم این عقیده رو داشت که با رفتن مهشید از ایران و ندیدن اون همه چیز برای امید به حالت عادی برمیگرده!
از اینکه مسعود مثل دیگران این نظر رو نسبت به امید ارائه نداده بود آرامش پیدا کرده بودم و خوشحال بودم که لااقل یک نفر از اطرافیانم به حقیقت احساسی امید با من هم عقیده است!
برای شام مسعود تلفنی سفارش غذا داد و وقتی غذا رو آوردن در حین خوردن اونم مثل مامان پیشنهاد داد تا قبل از هر اتفاقی با وکیلم در خصوص مسائل پیش اومده ی بین خودم و سهیلا صحبت کنم اما من عقیده داشتم اگر مادر سهیلا بر فرض یک درصد هم هیچ اقدامی نکنه و کار فقط با توهین و مرافه ی لفظی به پایان برسه اون وقت از اینکه برای همچین موضوع خصوصی وکیلم رو در جریان گذاشته بودم هم نوع دیگه ایی بی آبرویی برای من محسوب میشد...مسعود بعد شنیدن حرفام با حرکت سر حرف من رو تایید کرد!
اون شب به خاطر اینکه یکی از قرصهای آرام بخش مامان رو در بدو ورود به منزل خورده بودم با اینکه اعصابم خیلی خراب بود اما خستگی و اثر دارو باعث شد زودتر از مسعود به خواب برم ولی متوجه بودم که مسعود تا دیروقت بیدار و تلوزیون نگاه میکرد و منهم در همون جا روی یکی از کاناپه ها دراز کشیدم و به خواب رفتم.
صبح که بیدار شدم دیدم مسعود روی من پتویی انداخته و خودشم روی کاناپه ایی دیگه در حالیکه هنوز تلویزیون روشن بود به خواب رفته...
از روی کاناپه بلند شدم و به حمام رفتم و بعد هم صبحانه حاضر کردم...وقتی میخواستم مسعود رو بیدار کنم تلفن منزل به صدا در اومد...گوشی رو که برداشتم دیدم مسعود هم بیدار شد.
سهیلا پشت خط بود و میخواست چند دست لباس و حوله ی امید رو به همراه تعدادی از اسباب بازیهاش برایش ببرم.
مسعود که بیدار شد به حمام رفت و یک دست از لباسهای من رو پوشید...من هم وسایلی که سهیلا خواسته بود رو جمع کردم و بعد از خوردن صبحانه به همراه مسعود از منزل خارج شدم...
مسعود به شرکت خودش رفت و منهم اون وسایل رو ابتدا به منزل سهیلا بردم و سپس راهی شرکت شدم.
وقتی به شرکت رسیدم و وارد ساختمان شدم دیدم مهشید در سالن انتظار نشسته!!!
به محض ورودم به سالن مهشید هم من رو دید و از روی مبلی که نشسته بود بلند شد!
از دیدنش در اون روز...اون هم در شروع ساعت کاریم حس کردم امروز از اون روزهایی است که از صبح باید اعصابم بهم بریزه!
بدون اینکه به خودم اجازه بدهم نگاهم به روی او طولانی بشه به خانم افشار که حالا با ورود من از روی صندلی پشت میزش بلند شده و با چند ورق کاغذ به سمت من می اومد نگاه کردم و بعد از دادن جواب سلام و صبح بخیر به خانم افشار بدون اینکه منتظر توضیحی از جانب اون بشم کاغذها رو از دستش گرفتم و در حالیکه به سمت اتاقم حرکت میکردم نگاهی گذرا به محتویات مطالب کاغذها نیز انداختم و تا حدودی از برنامه های کاری و تلفنها و قرار های ملاقاتم در اون روز مطلع شدم.
وقتی وارد اتاقم شدم خانم افشار با حالتی از بلاتکلیفی گفت:آقای مهندس...ببخشید میخواستم بدونم با خانمتون که بیرون توی سالن...
با شنیدن کلمه ی ((خانمتون))از دهان خانم افشار کاغذها رو به روی میز گذاشتم و با عصبانیت به اونگاه کردم و گفتم:خانم بنده؟!!!
خانم افشار که از طلاق من و مهشید قبلا باخبر شده بود کمی دست و پایش رو گم کرد و با صدایی آروم گفت:ببخشید...معذرت میخوام اصلا" حواسم نبود...فقط...فقط میخواستم ازتون کسب تکلیف کنم ببینم امروز کسانی که قبلا" برای ملاقاتتون وقت نگرفتن رو اجازه میدین بفرستم داخل اتاق تا شما رو ببینن یا نه؟
خواستم به خانم افشار بگم اگه منظورش به مهشید است که هر چه زودترباید اون رو بفرسته توی اتاقم چون میدونستم تا کارش رو انجام نده از اینجا نمیره اما قبل از اینکه حرفی زده باشم درب اتاق باز شد و مهشید اومد داخل!
خانم افشار ورقهایی اضافی روی میزم رو جمع کرد و در فایلی که در دست داشت قرارشون داد و سپس بدون هیچ حرفی اتاق رو ترک کرد.
مهشید که گویا به انتظار خروج خانم افشار درب اتاق رو باز نگه داشته بود با بیرون رفتن او درب رو بست و به سمت من برگشت.
نگاهش میکردم...
مهشید از زیبایی ظاهری و اندام واقعا چیزی کم نداشت...تحصیلاتشم در سطح عالی بود...روابط عمومی بالایی هم داشت...میشه گفت فاکتورهای مثبت و قابل توجه زیادی رو در خودش جمع کرده بود...
اما با تمام این محاسن چقدر من از اون متنفر بودم!!!
چقدر تحمل حضورش در اتاقم برایم کشنده بود...احساس میکردم حالا که در اتاقم ایستاده درست مثل اینه که با تمام سنگینی وجودش که همه از قباحت سرچشمه میگرفت روی اعصاب و روان من داره فشار وارد میکنه...!!!
باز هم با ظاهری بسیار زننده اون رو میدیدم...
نمی تونستم درک کنم چرا مهشید با تمام زیبایی که داره با این وضع زننده در جامعه ظاهر میشه؟!!!...چقدر کمبود شخصیت می تونست در وجود این زن شدت داشته باشه که برای جلب توجه مردان دست به انتخاب چنین آرایش و لباسی زده باشه؟!!!
مهشید اونقدر زیبا و جذاب بود که اگه این ظاهر رو هم برای خودش درست نمیکرد به راحتی می تونست جلب توجه کنه اما حالا با توجه به تیپ لباس و رنگ مو و آرایشی که داشت از نظر من بیشتر حالتی از اشمئزاز در عمق وجود هر انسانی به وجود می آورد تا احساس لذت...!!!
شاید هم من به خاطر شناختی که از اعمال اون داشتم این حس رو در خودم میدیدم!
بدون اینکه من بهش تعارف یا اشاره ایی بکنم بعد از بستن درب اتاق اومد و روی یکی از مبلهای نزدیک میز من نشست و بعد از سلام کوتاهی که کرد حال امید رو پرسید!
پاسخ سلامش رو ندادم و بدون اینکه حرفی در جواب سوالش داده باشم فقط نگاهش میکردم!
از دورن کیفش یه نخ سیگار بیرون آورد و با روشن کردن فندکش اون رو آتش زد.
به ساعتم نگاه کردم...هنوز8:30هم نشده بود...با تمسخر و طعنه گفتم:قبلا"سیگار صبحت ساعت10بود...حالا کارت به جایی رسیده که قبل از ساعت8:30صبحم دود راه میندازی؟
دود سیگارش رو به سمت مخالف من از دهانش بیرون فرستاد و گفت:منظورت از قبلا" اون زمانیه که زنت بودم...نه؟
از یادآوری اینکه به راستی زمانی مهشید همسر من بوده و حالا با اون وضعیت جلف جلوی من روی مبلی نشسته بود که کاملا" درکش برای هر کسی دور از ذهن نمی تونست باشه که وضع کنونی مهشید چی هست به شدت عصبی شدم و با صدایی محکم گفتم:مهشید...من فرصت زیادی ندارم...تقریبا یک ساعت دیگه جلسه دارم...زودتر بگو برای چی صبح اول وقت سر و کله ات اینجا پیدا شده؟
خاکستر سیگارش رو در زیرسیگاری خالی کرد و گفت:میخوای با اون دختره ازدواج کنی...درسته؟...همون پرستاره...اسمش چی بود؟...آهان یادم اومد...سهیلا...آره؟
از روی صندلیم بلند شدم و به جلوی پنجره رفتم و اون رو باز کردم...دلم میخواست با باز کردن پنجره در حالیکه سیستم تهویه ی ساختمان هم روشن بود اما بوی عطر و سیگار مهشید رو کمتر احساس کنم...
وقتی متوجه شد میلی به پاسخگویی سوالهاش ندارم خندید و گفت:البته هر مرد دیگه ایی هم جای تو بود از اون دختره خوشش می اومد...هم خوشگله...هم خوش هیکل...تو هم که پولدار و جذاب...ولی خدائیش سیاوش توی انتخاب زن نظیر نداری...من رو هم انتخاب کردی یادته؟...البته نمی تونم کتمان کنم که خودمم واقعا" از جذابیتت مست شده بودم اما بعدش دیدم چه گندی هستی...همه چیز برات مهم و در اولویت بود غیر از من...اما خوب الان دیگه38سالته و انتخاب یه دختر جوون و خوشگل مثل سهیلا حتما باعث تغییراتی در تو هم باید بشه...الان دیگه خوب میدونی اگه بخوای خودت رو غرق کار و اون سفرها و گذروندن ساعتهای بیکاریت با مسعود کنی بعدش باید کلی منت دختری مثل سهیلا رو بکشی بلکه یه ذره تحویلت بگیره...درسته که هنوز به شدت جذاب و در عین حال پولداری اما بالاخره بالا رفتن سن دیگه انکار ناپذیره...واقعا"سیاوش اگه بخوای رفتاری که با من داشتی با سهیلا هم داشته باشی فکر میکنی بتونه که...
از شنیدن اراجیفی که بهم می بافت به شدت عصبی شده بودم...برای همین نگاهم رو از پنجره گرفتم و بهش خیره شدم و با عصبانیت گفتم:مهشید خفه میشی یا خفه ات کنم؟...میگی دلیل اصلی اومدنت به اینجا چیه یا پرتت کنم از اتاق بیرون؟
مهشید که حالا سیگارش رو در زیرسیگاری خاموش میکرد کمی مکث کرد و گفت:توی پارک اون شب وقتی به امید گفتم مامان جدیدش رو دوست داره یا نه...تازه فهمیدم اون بچه رو از موضوع بیخبر گذاشتی...طفلی امید عین دیوونه ها شده بود...وقتی اینو بهش گفتم چنان جیغ می کشید که انگار حنجره اش میخواد پاره بشه...بعدشم که از دور نگاهش کردم دیدم سرش رو چطوری به نرده ها میزد...راستی تو و اون پرستاره اون موقع کجا بودین؟!!!...هیچکدومتون رو ندیدم که بیاین امید رو ساکت کنید!!!...غیر از همون فک و فامیل مادرت کسی دیگه دور و بر امید نبود...
نفس عمیقی از روی عصبانیت کشیدم و گفتم:پس این حرفت باعث اون واکنش امید شده بوده؟!!!
مهشید نیشخندی به لب آورد و گفت:نگفتی تو و سهیلا کجا بودین؟...آهان فهمیدم...حتما بچه رو با اونها فرستاده بودی بیاد پارک تا خودت با اون خوشگل خانم تنها باشی و خلوت کنی...خبر دارم مادرتم که بیمارستان بردیش...خونه ی خلوت...آره دیگه...معلومه حضور امید ایجاد مزاحمت میکرده دیگه...باید یه جوری از شرش خلاص میشدی تا...
و بعد خنده ی کریه و زشتی کرد که باعث شد بی اراده به طرفش برم و با حرکتی سریع مچ دستش رو گرفتم و با شدت از روی مبل بلندش کردم و گفتم:بر فرض اگرم این کار رو میخواستم بکنم شرفم از توی حرومزاده ی بی ناموس بیشتره که تمام کثافتکاریهات رو با صد تا مرد دیگه در حضور امید انجام میدادی...مگه نه؟...حداقل اونقدر شرف دارم که به قول تو امید رو در این جور مواقع از خونه بفرستمش بیرون...اما تو چی؟...هان؟...
مهشید که اوج خشم رو در چشمهای من دید خنده اش رو نیمه کاره در دهان خفه کرد و با شنیدن حرفهای من کمی حالت عادی به خودش گرفت و گفت:مقصر همه ی اینها تو بودی...تو اگه مرد درست و حسابی بودی و به من اهمیت میدادی من هیچ وقت خودم رو با مردهای دیگه مشغول نمیکردم...امید بچه بود...نمی تونستم هر روز و هر ساعت و هر دقیقه منت این و اون رو بکشم که نگهش دارن...مجبور بودم هر جا میرم با خودم ببرمش...
بی اراده دستام رو به دور گردن مهشید گره کردم و در حالیکه به دیوار تکیه داده بود فشار دستم رو به روی گلوش بیشتر کردم و در همون حال با صدایی آروم گفتم:کثافت هرزه...هر روز و هر ساعت و هر دقیقه...آره؟...یعنی تو هر روز و هر ساعت و هر دقیقه خودت رو با مردی به غیر از من مشغول میکردی...آره؟...افتخارم میکنی به این هرزگیت...آره؟...تو اصلا" به چه حقی با اعصاب امید بازی میکنی؟...به تو چه مربوطه که من با کسی رابطه دارم یا نه؟...مهشید من رو به جنون رسوندی دیگه...خودت میدونی که چه مدارکی برای اثبات هرزگیت داشتم اما به خاطر امید فقط به خاطر امید روی کثافتکاریهات رو سر پوش گذاشتم تا روی اعصاب اون بچه اثر بد نگذاره...اما مثل اینکه خیلی خریت کردم...نه؟!!!
فشار دستم روی گلوی مهشید به قدری زیاد شده بود که صدای نفسش تغییر کرد و چشمهاش حالتی غیرعادی به خودش گرفته بود...
یک لحظه به خودم اومد و دیدم به راستی اگه به کارم ادامه بدهم مهشید رو واقعا خفه کردم!!!
دستم رو از روی گلوی مهشید برداشتم و بعد اون به شدت دچار سرفه شد و با زانو روی زمین نشست!
از مهشید فاصله گرفتم...نگاهش کردم...حالا که روی دو زانو افتاده بود عجز و بدبختی از ذره ذره ی وجودش فریاد میکشید...
اما همین موجود ضعیف با چنان قدرتی زندگی من رو خراب کرده بود که تصورش رو هم نمیکردم!!!
به طرف میزم رفتم و از پارچ کمی آب در لیوان ریختم و به سمت مهشید برگشتم...بازوش رو گرفتم و کمک کردم بلند بشه...لیوان آب رو در حالیکه هنوز سرفه میکرد به دستش دادم و بعد دوباره به سمت صندلی پشت میزم رفتم و نشستم و گفتم:مهشید اونقدر از دیدنت متنفرم که اگه جای تو بودم و این نفرت رو درک کرده بودم یک ثانیه دیگه هم توی این اتاق نمی موندم...حالا میگی چیکار داری اومدی یا ترجیح میدی نگفته از اینجا بری؟
مهشید کمی آب خورد و لیوان رو روی میز گذاشت و شال روی سرشم مرتب کرد و گفت:فقط وحشی نبودی که حالا میبینم وحشی هم شدی...
با کلافگی نگاهش کردم و گفتم:مراقب باش این وحشی ممکنه بزنه به سیم آخر قاتل هم بشه...
مهشید به سمت کیفش رفت و بار دیگه سیگاری روشن کرد وگفت:دارم فردا از ایران میرم...سفرم جلو افتاده...پول نیاز دارم...خودت میدونی دارم میرم برای زندگی...قرار نبود رفتنم به این زودی باشه اما خوب جلو افتاده...پولی که بابت مهریه ام گرفته بودم رو دادم دست حاج رضایی باهاش کار کنه و ماه به ماه سودش رو بهم بده...ازش پولم رو خواستم گفت به این سرعت نمی تونه همه رو بهم برگردونه چون انداخته پول رو توی کار...چهارماه وقت خواسته...ولی من به پولم نیاز دارم...مدارکی که از حاج رضایی گرفتم رو آوردم بدهم بهت به جاش پول بهم بدهی...چهارماه بعد که پول من رو از حاج رضایی گرفتی مال تو باشه...
در حینی که حرف میزد مدارکی رو هم از کیفش بیرون آورد و گذاشت روی میز من!!!
بدون اینکه به مدارک نگاه کنم دسته چکم رو از توی سامسونتم بیرون کشیدم ودر حالیکه فکری به ذهنم رسیده بود بی معطلی گفتم:مدارکت رو بگذار توی کیفت...فقط بگو چقدر نیاز داری؟
مهشید با تردید مدارک رو برداشت و مبلغ مورد نیازش رو گفت...

مقصر منم که خیال کردم هیچکس باز عاشق نمیشه
حواسم نبود شاه توی دست آخر یا ماته یا کیشه
     
#640 | Posted: 5 Jan 2016 13:13
پرستار مادرم - قسمت نهم

گفتم:این مبلغی که تو میخوای دو برابر مهریه ی توئه!!!...چکش رو نوشتم...اما یه شرط داره!
چشمهاش برقی زد و گفت:همیشه خصلت دست و دلبازیت بود که برام دوست داشتنی بوده...
دستش رو دراز کرد که چک رو بگیره اما سریع چک رو عقب کشیدم!!!
ابروهاش رو بالا برد و گفت:شرط؟!!!...چه شرطی؟!!!
. گفتی به این پول نیاز داری...منم بدون هیچ معطلی چکش رو نوشتم اما باید یه تعهد بدهی!
. چه تعهدی؟!!!
. این که دیگه تحت هیچ شرایطی امید رو نبینی!
. باشه...قبوله...بده حالا چک رو...
. نه...تعهد زبونی به درد خودت میخوره...بگیر بشین تلفن بزنم وکیلم بیاد.
میدونستم گرفتن پول براش خیلی مهمه اما فکر نمیکردم اونقدر مهم باشه که شرطم رو به راحتی بپذیره!!!
با آرامشی باور نکردنی روی مبل نشست و گفت:زنگ بزن بیاد.
دکمه ی آیفون رو زدم و از خانم افشار خواستم با وکیلم تماس بگیره و بگه خیلی سریع خودش رو به دفتر من برسونه!
در حدود نیم ساعت بعد وکیلم خودش رو به شرکت رسوند.
در حالیکه تعجب رو در چشمهای وکیلم هم میدیدم مهشید در کمال رضایت و آرامش کامل تعهد قانونی با مهر وامضا بر اسناد لازم که وکیلم پیش رویش میگذاشت رو امضا کرد و در نهایت چک مورد نظر رو دریافت کرد و متعهد شد تا برای همیشه به هیچ عنوان امید رو نبینه...حتی در صورت ضرورت باید این دیدار با کسب اجازه ی رسمی از سوی من یا وکیلم و حضور خود من صورت میگرفت!
مهشید چک رو گرفت و مدارک توسط وکیلم تنظیم شد...دقایقی بعد وقتی مهشید میخواست اتاق رو ترک کنه پرسیدم:کی از ایران میری؟
. فردا شب...
وکیلم برای آخرین بار توضیحات شفاف و لازم رو درکمترین زمان یک بار دیگه برای مهشید شرح داد و توضیح داد که اون حتی اگه روزی هم به هر دلیلی دوباره به ایران برگرده به خاطر تعهدی که داده تا پایان عمر حق دیدن امید رو نداره...
مهشید همه رو پذیرفت و بی هیچ تکدر خاطری امضای همه ی مدارک رو تایید کرد و از اتاق خارج شد!
وکیلم بعد از انجام کارهای لازم موقع خداحافظی با صدایی گرفته و ناراحت گفت که چقدر وجود اینگونه مادرها در بین دنیای پرمحبت مادران واقعی باعث تاسف میتونه باشه...و سپس رفت!
اون خبر نداشت که مهشید هیچ بویی از انسانیت و خصلتهای مادران واقعی در وجودش نبرده!
بعد از رفتن مهشید و وکیلم با یادآوری خانم افشار سریع به اتاق جلسه رفتم که البته به علت تاخیر من ساعتی از تشکیل اون گذشته بود اما همچنان تمام اعضا به انتظار من در اتاق نشسته بودند!!!
با تعهدی که از مهشید گرفته بودم احساس رضایت قلبی شدیدی در عمق وجودم حس میکردم...حسی که مدتها بود با اون بیگانه شده بودم اما حالا به وضوح در خصوص روابط و کارهای مربوط به خودم و زندگیم و مهشید و امید حالا به واقع درکش میکردم!

42
بعد از ظهر همون روز وقتی به ملاقات مامان رفتم تونستم خیلی تصادفی در اون ساعت دکتر معالجش رو در بخش ببینم...
وضعیت مامان رو از او سوال کردم که در جواب گفت چون شرایط مامان خیلی خوب جواب داده فردا اون رو به پست منتقل خواهند کرد و اگه مشکل خاصی پیش نیاد تا سه روز دیگه حتما مرخص میشه.
تمام ساعت ملاقات همونطور که پیش بینی کرده بودم مجبور شدم در بیمارستان بمونم چون اقوام دور و نزدیک برای ملاقات اومده بودن و به دلیل اینکه شرایط ملاقات بیماران بستری در سی. سی. یو متفاوت هست و هر فردی طبق زمان بندی مشخص باید اتاق رو ترک میکرد مجبور بودم به احترام اقوام و آشنایانی که یکی یکی برای ملاقات به اتاق می اومدن خودم به طور دائم در اتاق و کنار مامان حضور داشته باشم!
خوشبختانه اونقدر سر مامان شلوغ شده بود که فرصت نکرد در خلوتی که اصلا هم ممکن نشد با من صحبتی بکنه...خودم هم از این وضع راضی تر بودم...البته احساس میکردم مامان صحبت تازه ایی برای گفتن نداره به خصوص که روز قبل حرفهای سنگینی به او زده بودم حس میکردم تا حدود زیادی در وقایع پیش روی من خودش رو مقصر میدونه که البته این موضوع انکار ناپذیر بود!
بعد از پایان ساعت ملاقات مامان رو بوسیدم و خداحافظی کردم و از اتاق خارج شدم...در نگاهش لحظات آخر کنجکاوی همراه با ندامت رو دیدم اما این حالات مشکلی از مشکلات پیش روی من رو حل نمیکرد!
وقتی از بیمارستان خارج شدم در مسیر مقداری خرید کردم و به سمت منزل سهیلا رفتم.
هنگام ورود به خیابان سهیلا و امید رو دیدم...سهیلا دست امید رو در دست گرفته بود و به سمت منزل از کنار خیابان حرکت میکردند.
امید غرق صحبت و لذتی کودکانه در کنار سهیلا راه میرفت!
سرعت ماشین رو کم و اون رو به کنار خیابان هدایت کردم و پشت سر اونها در حین حرکت بوق کوتاهی زدم که باعث شد هر دو به سمت صدا برگشته و من رو دیدن!
لبخند مهربان و برق نگاه سهیلا تمام وجودم رو به لرزه می انداخت و بعد امید رو دیدم که دست سهیلا رو در حالیکه در دست داشت در ضمنی که با اخمی کودکانه به من نگاه میکرد اون رو به سمت پیاده رو کشید و با صدای بلند رو به من گفت:چرا اومدی؟...من و سهیلا جون خودمون دوتایی دوست داریم راه بریم...بیا سهیلا جون...بیا بریم...سوار ماشین بابا نشیم...
ماشین رو کنار خیابان پارک کردم و از اون پیاده شدم و در حالیکه از رفتار امید خنده ام گرفته بود بعد از سلام و احوالپرسی مختصری با سهیلا رو کردم به امید و گفتم:امید تو مثل اینکه جدی جدی دیگه بابا رو دوست نداری...آره؟
امید که در حال ایستادن به سهیلا تکیه داده بود لبهای سرخش رو کمی جمع کرد و بعد موهای خرمایی و خوش حالتش رو که کمی بلند و نامرتب شده و جلوی چشمش رو گرفته بود کنار زد و با اون چشمهای عسلیش نگاه زیبای کودکانه اش رو به من دوخت و گفت:دوستت دارم...اما بیشتر دوست دارم پیش سهیلا جون باشم...دوست ندارم تو بیای پیش سهیلا جون...
روی زانو خم شدم و دستم رو روی موهای امید کشیدم و گفتم:مگه وقتی من میام سهیلا جون رو دیگه دوست نداری؟...یا شایدم فکر میکنی من اگه بیام اینجا سهیلا جون دیگه تو رو دوست نداره؟
امید خنده قشنگی روی لبش نشست و به سهیلا نگاه کرد و گفت:سهیلا جون خودش گفته همیشه من رو دوست داره...مگه نه؟...حتی وقتی شما هستی...مگه نه سهیلا جون؟
سهیلا خم شد و صورت امید رو بوسید و گفت:آره عزیزم...همیشه دوستت دارم...حتی وقتهایی که بابا سیاوش هم باشه من تو رو خیلی خیلی دوستت دارم...
نگاه پیروزمندانه ی امید رو به خودم دیدم...
دوباره خندیدم و گفتم:خوب پس چرا دوست نداری من بیام؟!!!...سهیلا جون که میگه تو رو خیلی دوست داره...حتی وقتی منم بیام تو رو بیشتر از همه دوست داره...
امید دوباره دست سهیلا رو کشید به سمت پیاده رو و در حالیکه نگاهش حالا جدی شده بود گفت:آره سهیلا جون من رو دوست داره ولی من دوست ندارم شما سهیلا جون رو دوست داشته باشی...
وقتی امید جمله ی آخرش رو گفت به یاد حرفهایی که مهشید به امید زده و باعث واکنش شدید اون شده بود افتادم...بی اراده لبخند از روی لبهام محو شد و از حالت خمیده که به روی زانوهام قرار گرفته بودم خارج شدم و ایستادم.
سهیلا در ضمنی که توسط امید به سمت پیاده رو کشیده میشد به صورت من خیره شده بود و با صدایی آروم گفت:سیاوش...سر به سر امید نگذار...
با کلافگی و صدایی آهسته گفتم:خدا لعنتت کنه مهشید...
و بعد رو به سهیلا گفتم:یکسری خرید کردم...من با ماشین میرم جلوی درب آپارتمان تا شما هم برسید...
و بعد برگشتم به سمت ماشین و سوار شدم.
صدای سهیلا که گویا پی به ناراحتی من در اون لحظه برده بود رو شنیدم که با التماس گفت:سیاوش...
ماشین رو روشن و لحظاتی بعد جلوی آپارتمان توقف کردم...کیسه های خرید رو از ماشین بیرون آوردم و جلوی درب حیاط گذاشتم و به انتظار رسیدن امید و سهیلا ایستادم.
از دور هر دوی اون ها رو که با هم حرکت میکردند رو نگاه میکردم...این دو همون دو نفری بودند که تمام زندگی من رو در خودشون خلاصه کرده بودن...امید تنها فرزندم که واقعا"عاشقش بودم و سهیلا...دختری که معنی واقعی آرامش و لذت رو که در کنار دریایی از غصه و مشکلات زندگیم وجود داشت بهم نشون داده بود...دختری که با بی رحمی معصومیتش رو مورد تجاوز قرار داده بودم اما با بزرگواری چشمش رو به روی خطای نابخشودنی من بسته بود و همچنان بهم ابراز عشق و علاقه میکرد...دختری که حس میکردم تمام ذرات وجودم رو با تمام قدرت به سوی خودش جذب میکنه...
طبق عادت همیشگی وقتی خریدی میکردم حتما اسباب بازی هم برای امید می خریدم این بار هم همین کار رو کرده بودم...امید و سهیلا وقتی به فاصله ی دو سه متری من رسیدن امید بلافاصله در یکی از کیسه ها جعبه ی اسباب بازی رو دید و به سمت کیسه ها دوید و اون رو از کیسه خارج کرد و بعد از دیدن اون فریادی از سر شوق کشید و به سمت من پرید و خودش رو در آغوشم انداخت و بوسه ی شیرین کودکانه ایی به صورتم گذاشت و بعد بلافاصله مشغول باز کردن جعبه در همون جلوی درب شد!
سهیلا یکی از کیسه ها رو برداشت و منهم بقیه کیسه ها رو به دست گرفتم و به همراه سهیلا و امید وارد ساختمان شدم.
جلوی درب واحد سهیلا که رسیدیم در حالیکه سهیلا مشغول پیدا کردن کلید توی کیفش بود امید نگاه نگرانی به من کرد و گفت:بابا؟...شما میخوای بیای توی خونه؟
قبل از اینکه من حرفی بزنم سهیلا خم شد و صورت امید رو بوسید و گفت:امید جون...سفارشهایی که توی راه بهت کردم به همین زودی یادت رفت عزیز دلم؟
امید نگاهش رو از سهیلا گرفت و دوباره به من نگاه کرد و گفت:خوب...چقدر میخوای بمونی

به سهیلا که حالا کلید رو در قفل درب قرار داده بود نگاه کردم و گفتم:من دیگه داخل نمیام...کار دارم باید برم.

آرامشی که در چهره ی امید با شنیدن حرف من به یکباره نقش بست از دید من و سهیلا مفخی نموند...

سهیلا به طرف من برگشت و به آهستگی گفت:یعنی حتی نمیای یه چایی بخوری بعدش بری؟

با حرکت سر جواب منفی به سهیلا دادم و خم شدم امید رو بوسیدم و دستی روی کبودی روی پیشونیش کشیدم و گفتم:اگه یه وقت با بابا کار داشتی بهم تلفن کن...باشه پسرم؟

امید با لبخند و حرکت سر جواب مثبت داد و با باز شدن درب هال به سرعت کفشهاش رو از پا در آورد و به داخل خونه رفت...توی هال نشست و سرگرم اسباب بازی جدیدش شد!

به امید نگاه میکردم که چطور در دنیای کودکی با وجود مشکلاتی که داره اما یک اسباب بازی چقدر زیبا اون رو از دنیای واقعی دور میکنه!!!...چقدر دنیای کودکی زیباست!!!

سهیلا به آرومی درب هال رو به حالت نیمه بسته درآورد و رو کرد به من و گفت:خانم صیفی حالشون چطوره؟

نگاهش کردم...این دختر چقدر قلب مهربون و با احساسی داشت!!!...مادر من یعنی همون شخصی که بدترین توهین رو در شرایطی که اصلا" استحقاقش رو هم نداشته بهش کرده بود اما این دختر با بزرگواری حالا داشت احوال همون شخص رو از من سوال میکرد!!!

یک دستم رو به دیوار تکیه دادم و با دست دیگه ام پیشونی ام رو مالیدم و گفتم:سه روز دیگه مرخص میشه...دکتر گفته حالش خوب و رضایت بخشه...

. خدا رو شکر...

. تو چی؟بامادرت امروز تماس گرفتی؟

. نه...میدونم اگرم تماس بگیرم فایده نداره با من حرف نمیزنه الان...اخلاقش رو میشناسم ولی مسعود باهاش حرف زده به اون گفته پروازشون به ایران مشخص شده...افتاده به پنجشنبه و ساعت ورودشم گفته...

. چه ساعتیه؟

. سیاوش تو نیا...نمیخوام پنجشنبه بیای فرودگاه.

نگاهش کردم...حلقه ی اشکی که توی چشمهای جذابش درخشندگی عجیبی به اونها داده بود رو به وضوح دیدم و بعد با انگشتهای ظریف و مرمرینش قبل از سرازیر شدن اونها رو جمع کرد و گفت:نمیخوام بیای چون میترسم بهت توهین کنه...

. اشکالی نداره...تو خودت رو بابت این موضوع ناراحت نکن...

. نه سیاوش...به هیچ وجه دلم نمیخواد به تو توهین بشه...خواهش میکنم اجازه بده پنجشنبه خودم همراه با مسعود برم فرودگاه...باشه؟

سرم رو به علامت موافقت با حرف سهیلا تکون دادم و بعد به آرومی گونه ی سهیلا رو بوسیدم و گفتم:نگران نباش...همه چی درست میشه...

برگشتم از پله ها برم پایین که سهیلا گفت:سیاوش برای شام بیا اینجا...

دوباره به سمتش برگشتم و نگاهش کردم و گفتم:منتظرم نباش...احتمالا"مسعود میدونه تنهام و میاد پیشم...

لبخند غمگینی به روی لبهای خوش حالتش نشست و گفت:خوب با مسعود بیاین اینجا...

. نه...منتظر نباش...همین قدر که توی این شرایط امید رو نگه داشتی بی نهایت ممنونتم...

و بعد از خداحافظی مجدد از پله ها پایین رفتم.

وقتی به خونه برگشتم با مسعود تماس گرفتم ولی چون پشت فرمون و توی اتوبان بود نمی تونست صحبت کنه فقط تونستم در چند جمله بهش بگم که شب برای شام اگه جایی برنامه ی خاصی نداره بیاد خونه ی من که شنیدم در جواب گفت خودش همون موقع داره میاد پیش من!

تقریبا"یک ساعت بعد زنگ درب به صدا در اومد...فهمیدم مسعود پشت درب حیاطه وقتی اف.اف رو برداشتم بهش گفتم ماشینش رو هم بیاره داخل حیاط.

دقایقی بعد مسعود وارد هال شد...در ابتدا کمی به خاطر مشکلاتی که در شرکتش به دلیل یک قرارداد باعث ضرر چندمیلیونی شده بود عصبانی به نظر میرسید اما طبق عادت همیشگی که در اون سراغ داشتم در نهایت با دادن چند فحش به دنیا و پول کلی خندید و همه چیز رو تموم شده تلقی کرد!

به آشپزخانه رفتم و ظرف میوه ایی که در یخچال بود بیرون آوردم و به همراه دو بشقاب به هال برگشتم و از مسعود در رابطه با تماسی که با مادر سهیلا داشته پرسیدم.

نگاه عمیقی به من کرد و بعد به نقطه ایی خیره شد وگفت:زنیکه ی احمق همونطور که پیش بینی میکردم قصد شکایت داره...یکی نیست به این احمق بگه آخه بیشعور دخترت خودش عاشق دوست من شده حالا این وسطم یه اتفاقاتی افتاده مهم اینه که خودشون همدیگرو دوست دارن و میخوان...ولی حرف حساب حالیش نمیشه...اما تو نگران نباش سیاوش بگذار برسه ایران خودم همه چیز رو حالیش میکنم...

. مسعود به مادرش گفتی خود سهیلا هم راضی به ازواج با منه...

. آره بابا...یک ساعت داشتم همینها رو بهش میگفتم ولی زنیکه ی احمق فقط مثل کولی ها گریه و نفرین میکنه...کلی هم دری وری به سهیلای بدبخت میگفت...مرده شور اون زیارتش رو ببرن...خیر سرش حاج خانم شده..

. بسه مسعود...مادر سهیلا حق داره...من پیش بینی بدتر از اینها رو هم کردم...اما قبل از اینکه اقدامی بکنه باید خودم ببینمش و باهاش صحبت کنم...ممکنه با دیدن من و گفتن حرفاش به شخص خودم کمی آرامش بگیره...

. عمرا" بگذارم بهت توهین کنه!!!...تو چی فکر کردی سیاوش؟...فکر کردی من میگذارم اون هر غلطی دلش میخواد بکنه؟!!!

. مسعود تند نرو...لازم هم نیست برای مادر سهیلا که حق هر عکس العملی رو نسبت به این ماجرا داره از خودت واکنش نشون بدهی...به سهیلا هم گفتم به تو هم دارم میگم...من خودم رو آماده ی خیلی چیزها کردم...پس لازم نیست نگران باشید...بعضی اتفاقها واقع شدنش اجتناب ناپذیره منم...

. چرند نگو سیاوش...امکان نداره بگذارم شکایتی از تو بکنه!

لبخند کم رنگی روی لبهام نشست و به مسعود نگاه کردم.

اون واقعا" همیشه و در همه حال کنارم بوده...با اینکه پیش اومدن مشکل اخیر باعث اصلیش دهن لقی خود مسعود بود اما به وضوح حس میکردم تا چه حد روی دوستی عمیقی که بین ما وجود داشت تعصب داره و از این بابت قلبا" به رفاقت با مسعود حتی با وجود پیش اومدن فراز و نشیبهای این اواخر به خودم افتخار میکردم.

اون شب مسعود خونه ی من خوابید و تا نیمه های شب کلی با هم صحبت کردیم و قرار شد پنجشنبه من به فرودگاه نرم و فقط سهیلا و خودش در ابتدا با مادر سهیلا صحبت کنن...

روزهای پیش رو مثل برق گذشتند...مثل این بود که زمان هم برای رسیدن وقوع وقایع پیش روی من عجله داشت!

درست همون روز که مامان از بیمارستان مرخص شد شبش مادر سهیلا هم از مکه برگشت!

امید رو از صبح به خونه آورده بودم و در همون ساعات اولیه ی برگشتنش به خونه متوجه ی ناسازگاری ولجبازیهای کودکانه ی اون شده بودم!

به مسعود گفته بودم اگه اتفاق خاصی افتاد و یا برخوردی بین مادر سهیلا و سهیلا صورت گرفت سریع با من تماس بگیره تا من خودم رو به اونجا برسونم!

مامان متوجه ی کلافگی و عصبانیت من بود اما کاملا" حس میکردم که با اتفاقات پیش اومده که مسبب اصلی اونها خودش بود توان سوال کردن و یا زدن حرفی در این خصوص رو نداشت...من هم سعی میکردم خودم رو متوجه ی تماشای تلویزیون نشون بدهم و کمتر به اتاق مامان میرفتم.

ساعت تقریبا" نزدیک3:30نیمه شب بود که هنوز نتونسته بودم بخوابم!!!

مامان و امید هر دو خواب بودن و من تنها توی هال در حالیکه تلویزیون با صدایی کم روشن بود نشسته و به فکر فرو رفته بودم.

درست در همین لحظه صدای تک زنگ کوتاه منزل بلند شد!!!

وقتی اف.اف رو جواب دادم فهمیدم مسعود اومده!!!...

درب رو باز کردم و لحظاتی بعد مسعود به تنهایی وارد هال شد.

چهره ی خسته و عصبی داشت...روی یکی از مبلهای کنار هال تقریبا" ولو شد و بی مقدمه گفت:زنیکه ی آشغال...

فهمیدم منظورش مادر سهیلاست!

به طرف اتاق مامان رفتم و درب رو بستم و برگشتم به هال و رو به روی مسعود نشستم و گفتم:اومد؟

. آره...حاج خانم تشریف گندش رو آورد.

از لحن صحبت مسعود بی اراده خنده ام گرفت و گفتم:خوب؟...چی شد؟

مسعود نگاهی از روی کلافگی به من کرد و گفت:دیوونه نمی رفت خونه...میگفت توی خونه ایی که تو به اونها دادی پا نمیگذاره!...نمیدونی با چه بدبختی راضیش کردیم بره خونه...به جون سیاوش چاره ام بود گیسش رو میکشیدم پرتش میکردم توی ماشینم...اگه التماسها و اشکهای سهیلا نبود به مرگ خودم چند تا از اون فحشهایی که نباید بگم رو بهش گفته بودم...

از شنیدن اینکه سهیلا گریه میکرده ناخودآگاه چهره ام در هم رفت و گفتم:به سهیلا توهین هم کرد؟

. نه...ولی بعید نمیدونم الان توی خونه درگیر شده باشن...من که دیگه حوصله دیدنش رو نداشتم بعد کلی معطلی توی فرودگاه بالاخره راضیش کردیم بره خونه تا جلوی درب آپارتمان رسوندمشون بعدم یکراست اومدم اینجا دیدم چراغ هال روشنه فهمیدم بیداری زنگ زدم...

سکوت کردم و به نقطه ایی خیره شدم.

مسعود از پارچ روی میز وسط هال کمی برای خودش آب ریخت و یک نفس اون رو سر کشید و بعد گفت:سیاوش...ولی فکر نکنم بتونه جرات کنه بره برای شکایت...سهیلا درسته که خیلی گریه میکرد اما قبل از اومدن مادرش وقتی توی فرودگاه بودیم خیلی با من صحبت کرد...میگفت تحت هیچ شرایطی اجازه نمیده از تو شکایتی بکنه...

در همین لحظه تلفن مسعود زنگ خورد!

نگاهی به گوشیش انداخت و با تعجب گفت:سهیلاست!!!

و سپس به تماس پاسخ داد...من که به مسعود نگاه میکردم کاملا" متوجه ی حرفهای اون شده بودم...بعد از سلامی کوتاه دیدم چهره ی مسعود برافروخته و عصبی شد و با عصبانیت گفت:به درک که داره وسایلش رو جمع میکنه...بگذار هر قبرستونی میخواد بره ببینم این وقت شبی کدوم گوری میخواد بره...

سریع گوشی رو از مسعود گرفتم و شنیدم سهیلا با التماس و گریه گفت:مسعود...تو رو قرآن بیا...

گفتم:گریه نکن...الان من میام...

سهیلا مکث کوتاهی کرد و با اضطراب گفت:سیاوش!!!...نه...تو نیا...

گوشی رو به مسعود دادم و از روی مبل بلند شدم و سوئیچم رو برداشتم و به سمت درب هال رفتم.

مسعود سریع با سهیلا خداحافظی و گوشی رو قطع کرد و سریعتر از من جلوی درب هال ایستاد و گفت:دیوونه شدی سیاوش...لازم نکرده تو بری...این زنیکه دیوونه است...یک عمر زندگی من و مادرم رو به گند کشیده حالا نوبت توئه...من خودم میرم تو نمیخواد بیای...

مسعود رو کنار زدم و درب هال رو باز کردم و گفتم:برو کنار...باید برم...

مسعود دنبال من از درب هال خارج شد و گفت:حماقت نکن سیاوش...
مسعود که با عصبانیت دنبال من وارد حیاط شده بود دوباره جلوی من رو گرفت و گفت:باشه...باشه...حالا که اصرار داری به جهنم بریم ولی پس دیگه تو ماشین نیار با ماشین من میریم.

با حرکت سر حرف مسعود رو تایید کردم و سوار ماشین مسعود شدم و به همراه او به سمت منزل سهیلا حرکت کردیم.

تمام مسیر کلافگی رو میتونستم از نحوه ی رانندگی مسعود کاملا"متوجه بشم اما اهمیتی برام نداشت...فقط شنیدن صدای گریه و التماس آلود سهیلا در پای تلفن بود که توی گوشم می پیچید!

وقتی به چند متری سر خیابانی که منزل سهیلا در اون بود رسیدیم متوجه ی حضور سهیلا در کنار خانم چادری دیگه ای که مشخص بود با او در حال گفتگو است شدم و مسعود نیز بلافاصله اونها رو دید و بعد ماشینش رو به سمت کنار خیابان هدایت و پارک کرد و با عصبانیت گفت:ایناهاشن...زنیکه ی روانی ببین این وقت شب چطوری همه روعنتر و منتر خودش کرده!

قبل اینکه از ماشین پیاده بشم رو کردم به مسعود و گفتم:ببین مسعود...اگه میخوای به مادرش توهین کنی یا عصبی باشی اصلا"لازم نکرده تو از ماشین پیاده بشی!

مسعود ماشین رو خاموش و سوئیچش رو خارج کرد و با عصبانیت گفت:چرند نگو سیاوش...ساعت نزدیک4:30صبحه...آخه ببین چطوری با رفتارش همه ی ما رو کلافه کرده...

و بعد سریعتر از من از ماشین پیاده شد!

سپس من پیاده شدم...با پیاده شدن ما از ماشین سهیلا بلافاصله متوجه ی ما شد و به من نگاه کرد...

مادرش که تا اون لحظه پشتش به من و مسعود بود از طرز نگاه سهیلا و سکوتی که یکباره کرده بود به سمت ما برگشت و درست در همین لحظه نگاه من و او به روی هم ثابت موند!

به سمت اونها رفتم و جلوی مادر سهیلا ایستادم...به محض اینکه خواستم حرفی بزنم مادرسهیلا که کاملا"مشخص بود قبل از رسیدن ما بحث مفصلی با سهیلا داشته در حالیکه تمام صورتش از خشم فریاد میکشید سر تا پای من رو با نفرت برانداز کرد و گفت:چی بهت بگم که لیاقتش رو داشته باشی؟!!!...مرتیکه ی بی همه چیز...

سهیلا و مسعود بلافاصله سعی کردن بین من و او قرار بگیرند که با دست مسعود رو کنار نگه داشتم...

سهیلا دوباره رو کرد به مادرش و گفت:مامان تو رو قرآن...مامان خواهش میکنم...

می تونستم احساس مادرش رو درک کنم و خودم رو مستحق هر حرفی از جانب او میدونستم...با صدایی آروم رو به او گفتم:شما حق داری...هر چی هم بگی حق داری...

مادر سهیلا با فشار دستش سهیلا رو کنار زد و در حالیکه صداش بی شباهت به فریاد نشده بود گفت:حق دارم؟!!!...حق دارم؟!!!...به روز سیاه میشونمت...فکر کردی چون پول و ثروت داری هر غلطی دلت بخواد میتونی بکنی؟!!!...آره؟...فکر کردی چون سری توی سرها داری هر کثافتکاری که بخوای میتونی بکنی؟!!!...آره؟...فکر کردی مملکت قانون نداره و هر بلایی که دلت بخواد سر دختر مردم میاری و بعدشم انگار نه انگار؟!!!...به همون خونه ی خدایی که رفتم اگه صد برابر بی آبرویی که سر دختر بدبخت و بی پدر من آوردی سر خودت و زندگیت نیارم اگه به آواره گی و خاک سیاه نشونمت زن نیستم...

مسعود با عصبانیت رو کرد به او گفت:صدات رو بیار پایین...الان مردم میریزن از خونه هاشون بیرون...این آپارتی گری و کولی بازی الان وقتش نیست...

با کلافگی رو کردم به مسعود و گفتم:مسعود تو دخالت نکن...

مادر سهیلا با صدایی فریاد گونه گفت:مردم از خونه هاشون میریزن بیرون؟...بگذار بریزن...مگه دیگه برای من و این دختر خاک برسرم آبرویی هم مونده که از ریختنش بترسم؟

و بعد در حالیکه با کف دست راستش به سینه ی من ضربه میزد گفت:اینم که اینجا میبینی ایستاده بی آبروتر از همه ی عالم و آدمه...اگه آبرو داشت که سر دختر من بلا نمی آورد و بعدش اینجوری با وقاحت رو در روی من نمی ایستاد...

سهیلا بازوی مادرش رو کشید و گفت:مامان بسه دیگه...

مقصر منم که خیال کردم هیچکس باز عاشق نمیشه
حواسم نبود شاه توی دست آخر یا ماته یا کیشه
     
صفحه  صفحه 64 از 66:  « پیشین  1  ...  63  64  65  66  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Novel | داستان های دنباله دار بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites