تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Novel | داستان های دنباله دار

صفحه  صفحه 65 از 66:  « پیشین  1  ...  63  64  65  66  پسین »  
#641 | Posted: 5 Jan 2016 13:16
ادامه قسمت نهم

چراغهای چند تا از واحدهای آپارتمانی که در سر خیابان بود یکی بعد از دیگری روشن شده بود و نگاه کلافه وعصبی مسعود هر لحظه شدت بیشتری به خودش می گرفت!

بازوی سهیلا رو گرفتم و سعی کردم با آرامش اون رو از مادرش دور کنم و گفتم:سهیلا اجازه بده مامانت حرفهاش رو بزنه...راحتش بگذار...

مادر سهیلا از دیدن اینکه من بازوی سهیلا رو گرفته بودم برافروخته تر از قبل گشت و با هر دو دست محکم به سینه ی من کوبید و با فریاد گفت:بهش دست نزن...دستت رو بهش نزن کثافت...

مسعود به طرف مادر سهیلا اومد که با کف دستم سدی شدم برای رسیدن مسعود به او و گفتم:مسعود گفتم تو دخالت نکن...

سهیلا با گریه و التماس رو کرد به مادرش و گفت:مامان تو رو قرآن...مامان الهی قربونت بشم بیا بریم خونه...اصلا" بیا من رو بزن ولی اینجا سر و صدا نکن...توی خیابون زشته...بیا بریم خونه هر کاری دلت خواست بکن...

مادرش دوباره با فریادی که حالا با گریه درآمیخته بود رو به سهیلا گفت:خاک بر سرت...خاک بر سر بد بختت...این مرتیکه ی آشغال هر غلطی دلش خواسته با تو کرده بعدش یه خونه بهت داده که مثل بدبختهای عالم بری توش زندگی کنی و جیکت در نیاد...آخه کثافت چرا نمی فهمی؟...چرا نمی فهمی این مرتیکه با تو و زندگیت چه کرده؟...

سهیلا عصبی و با گریه و حالتی حاکی از فریاد گفت:اصلا" خوب کرده...آره خوب کرده...اصلا" خودم خواستم...دلم خواسته...اینقدر بی آبرویی نکن مامان...بسه دیگه...

و درست در همین لحظه بلند شدن دست مادر سهیلا رو دیدم که به قصد زدن کشیده به صورت سهیلا بلند شد!

سریع مچ دست سهیلا رو گرفتم و قبل از اینکه کشیده ایی به صورتش بخوره اون رو به عقب و پشت سر خودم کشیدم...بین مادرش و اون ایستادم و گفتم:اگه بنا باشه کسی این وسط سیلی بخوره این منم نه سهیلا...

مادر سهیلا که برای لحظاتی کوتاه دستش هنوز در هوا مونده بود در حالیکه از نگاهش انزجار و نفرت شعله میکشید دو کشیده ی پیاپی به صورت من زد و گفت:تو سیلی حقت نیست...تو رو باید زنده زنده پوستت رو کند مرتیکه ی بی همه چیز...

مسعود هجوم آورد به سمت مادر سهیلا که باز اون رو گرفتم و از هر حرکتی قبل از وقوعش جلوگیری کردم...

ضربات مشت محکمی که مادر سهیلا از پشت به کتفهای من میزد رو حس میکردم اما سعی داشتم مسعود رو از اون دور کنم...

مسعود با فریاد گفت:سهیلا...مادرت رو خفه کن...وگرنه همین جا...

با فریاد گفتم:مسعود تو خفه شو...

سعی میکردم مسعود رو که به شدت عصبی شده بود کنترل کنم و در همون حال صدای گریه و التماس سهیلا رو هم از پشت سرم می شنیدم که تلاش میکرد تا مادرش رو از من دور کنه!

در همین لحظه صدای آژیر ماشین گشت راهنمایی و رانندگی که در خیابان توقف کرد و دو افسر از اون پیاده شدند باعث سکوت ناگهانی بین ما شد!!!

درب همون آپارتمانی هم که چراغهای واحدهای اون حالا به سبب سر و صدای ما یکی در میون روشن شده و سرهای ساکنین اون با کنجکاوی از پنجره ها بیرون اومده بود باز شد و دو سه مرد از اون خارج شدند!!!

مادر سهیلا نگاهی به دور و اطرافش انداخت و سپس رو کرد به یکی از اون دو افسر و با فریاد گفت:شما رو خدا رسوند...آقا من از دست این مرد شکایت دارم...

و با انگشت به من اشاره کرد!!!

مردهایی که از ساختمان خارج شده بودند با چهره هایی خواب آلود و لباسهایی که معلوم بود از رختخواب برخاسته و به خیابان اومده اند حالا دور ما ایستاده بودند...یکی از اونها رو به افسرها کرد و گفت:آقا الان دو ساعته صدای داد و بیداد این خانمها و با این دو تا مرد آرامش ما رو بهم زده...

مسعود با کلافگی رو کرد به او و گفت:چرا چرند میگی مرد حسابی ما الان ده دقیقه نیست اینجاییم اون وقت تو دو ساعته بیخوابی؟...علت بیخوابیت حتما چیز دیگه بوده...

یکی از افسرها رو کرد به مسعود و گفت:آقا چه خبره؟

به محض اینکه مسعود خواست حرفی بزنه مادرسهیلا دوباره با فریاد گفت:از اون نپرس...از من بپرس...از من که مادر این دختر خاک بر سر هستم...از من که وقتی خبر مرگم رفته بودم مکه این مرتیکه ی بی همه چیز سر دخترم هزار تا بلا آورده...از من...از من بپرسین...من از دست این مرتیکه ی کثافت شکایت دارم...

با شنیدن حرفهای مادر سهیلا که به من اشاره میکرد و با گریه و فریاد حرف میزد تمام نگاهها به سمت من برگشت...

احساس کردم تمام بدنم داغ شده...حس بی آبرو شدن شاید بدترین عذابی بود که تا اون لحظه با تمام وجودم داشتم درکش میکردم...احساس میکردم ستون فقراتم در فشاری وحشتناک قرار گرفته به طوریکه زانوانم هر لحظه توان تحمل خودشون رو رو به سستی می دیدند!

صدای سهیلا رو شنیدم که با گریه و التماس گفت:مامان تو رو قرآن بس کن...

یکی از افسرها رو کرد به من و مسعود گفت:این خانم چی میگه؟!!!

قدرت حرف زدن رو از دست داده بودم...اصلا" گویا جمله بندی فراموشم شده بود...دست چپم رو به روی پیشونی ام گذاشته بودم...احساس درموندگی رو با تموم وجودم حس میکرد!!!

مسعود بلافاصله گفت:جناب سروان این زند چرند میگه...یه دعوای خانوادگیه...حلش میکنیم خودمون...

و بعد به من و سهیلا اشاره کرد و گفت:این دو تا نامزدن...ولله دعوا خانوادگیه...

صدای فریاد مادر سهیلا بار دیگه بلند شد که با التماس رو کرد به یکی از پلیسها و گفت:آقا به قرآن داره دروغ میگه...به همون مکه ایی که رفتم داره دروغ میگه...دختر من با این مرتیکه هیچ نسبتی نداره...من از دست این مرد شکایت دارم...گفتم که بهتون سر دخترم بلا آوردن...چرا باور نمیکنید؟!!!...حالا هم برای خفه کردن دختر بدبختم یه خونه دادن بهش تا صداش درنیاد...

یکی از اون دو افسر که درجه ی سرهنگی داشت با چهره ایی عصبی و گرفته رو کرد به من و گفت:آقا شما همراه ما بیا...

و برگشت به سمت ماشین خودشون...

خواستم به طرف ماشین پلیس برم که مسعود با کف دست کوبید توی سینه ی من و نگهم داشت و گفت:صبر کن ببینم...کجا داری میری؟!!!

و بعد رو کرد به افسری که هنوز کنار ما ایستاده بود و با عصبانیت گفت:جناب سروان شما مامور راهنمایی و رانندگی هستین...اگه اون جناب سرهنگ نمیدونه شما بهش بگین که رسیدگی به این مسائل اصلا" در حیطه ی انجام وظیفه ی شما نیست...

سرهنگی که دو سه قدم از ما دور شده بود دوباره به سمت ما برگشت و با عصبانیت رو به مسعود گفت:خیلی قانون حالیته...آره؟!!...ماشین مدل بالا سوار هستین و کیسه کیسه پول پارو میکنید فکر کردین هر کثافتکاری که دلتون بخوادم میتونین انجام بدین؟

و بعد رو کرد به افسر دیگه و گفت:جناب سروان سروری حالا که این آقایون اینقدر قانون مدار تشریف دارن مشکلی نیست...ما اینجا می مونیم...شما بی سیم بزن مرکز اطلاع بده موقعیت رو بگو تا مامورین ویژه ی رسیدگی به این امور رو بفرستن و این آقا رو ببرن...

سهیلا با التماس رو کرد به اون سرهنگ و گفت:آقا تو رو قرآن برو...هیچی نیست... ولله به خدا مشکل خانوادگیه...کسی شکایتی نداره...مامانم الان عصبیه...

مادر سهیلا با فریاد گفت:نه آقا...تو رو جون بچه ات نرو...به همون خونه ی کعبه ایی که الان چند ساعت بیشتر نیست ازش برگشتم دارم راست میگم...ولی این دختر احمق من گول وعده و وعیدهای این مرتیکه رو خورده...

و باز انگشتش رو به سمت من نشونه گرفت!!!

خدایا خفت و خواری رو هر لحظه بیشتر از ثانیه ی قبل با تمام وجودم احساس میکردم...

سیاوشی شده بودم که هر لحظه در سیاهی چاهی ژرف بیشتر سقوط میکرد و هیچ دست کمک و فریاد رسی هم در اطرافم نمی دیدم!!!



44

سروان سروری بدون توجه به حرف مسعود و با توجه به اینکه افسر مافوقش به او دستوری داده بود و باید اطاعت امر میکرد به سمت ماشین پلیس برگشت!

به طرف مسعود رفتم و گفتم:باهاشون بحث نکن...

سرهنگی که از طرز حرف زدن مسعود بی نهایت دلخور و عصبی شده بود رو کرد به مادر سهیلا و گفت:خانم شما تشریف ببرید توی ماشین ما بنشینید تا سروان سروری بی سیم میزنه و بچه ها میان درست نیست شما با این وضع اینجا بایستید...

مادر سهیلا به سمت ماشین پلیس رفت و سهیلا با دو دست صورتش رو گرفت و با صدای بلند شروع به گریه کرد.

به طرف سهیلا رفتم و به آرومی گفتم:بسه دیگه...اینجوری گریه نکن...برو توی ماشین مسعود بشین.

رو کردم به مسعود و گفتم:من اینجا پیش جناب سرهنگ ایستادم تو سهیلا رو ببر توی ماشینت بشینه...

مسعود به طرف سهیلا رفت و بازوی اون رو گرفت و به طرف ماشین برد وقتی سهیلا در ماشین نشست خودش دوباره پیش من برگشت و کنار سرهنگ ایستاد.

متوجه بودم که سروان سروری با بی سیم به مرکز گزارش داد!

سرهنگ رو به ساکنین اون آپارتمان که هنوز ایستاده بودن کرد و از اونها خواست که به منزلشون برگردن...اونها هم که گویا تا حدودی خیالشون از بازگشت سکوت به خیابان راحت شده بود لحظاتی تامل کردن ولی در نهایت یکی بعد از دیگری به داخل ساختمان رفته و درب رو بستند!

مسعود پاکت سیگارش رو از جیب بیرون آورد و یکی آتش زد و یکی هم به من داد!

وقتی سیگارم رو روشن کردم به انتهای خیابان خیره شده بودم...نمی تونستم افکارم رو متمرکز کنم...

صدای مسعود رو شنیدم که گفت:سیاوش با توحید تماس بگیر بگو بیاد...

نگاه گیج و مبهوتم رو به مسعود دوختم و گفتم:توحید؟!!!...توحید کیه دیگه؟!!!

مسعود کلافه و عصبی گفت:وکیلت رو میگم دیگه بابا...حواست کجاس؟...اون گوشیت رو بده به من باهاش تماس بگیرم...

تازه یادم اومد که توحید نام خانوادگی وکیلم هست که مسعود به زبون آورده بود!

با دست جیبهای شلوارم رو جستجو کردم و تازه یادم اومد که موقع خروج از منزل گوشی رو فراموش کردم بیارم!!!

سیگارم رو زیر پا انداختم و خاموشش کردم وگفتم:گوشی رو همراهم نیاوردم...

مسعود کلافه تر از لحظاتی قبل گفت:ای مرده شور این شانست رو ببرن...

متوجه شدم موبایلش رو از جیبش بیرون آورده و شروع به گرفتن شماره ایی کرده!!!

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:تو مگه شماره ی توحید رو داری؟!!!

. نه...دارم به خانم افشار زنگ میزنم.

. به خانم افشار؟!!!...مگه شماره ی اون رو داری؟!!!

. آره...خبر نداری چند بارم خونه اش رفتم...

جمله ی آخرش رو با خنده های شیطنت آمیر همیشگی اش به لب آورد!

با تعجب رفتارش رو دنبال میکردم و او که هنوز سعی در گرفتن تماس با شماره ی مورد نظرش رو داشت متوجه ی نگاه من نبود!

دوباره گفتم:مسعود دست از مسخره بازی بردار...میگم این وقت صبح به کی داری تلفن میکنی؟!!!

مسعود که گویا موفق به برقراری تماس شده و منتظر بود تا از آن سوی خط گوشی رو بردارن به من نگاه کرد و گفت:مسخره بازی چیه؟...دارم زنگ میزنم افشار...مگه منشی شرکتت نیست؟...خوب قاعدتا"وظیفه اشه که شماره تماسهای خیلی مهم افراد مرتبط با تو رو یا حفظ باشه یا یه جایی توی اون دفتر تلفن کوفت گرفته ایی که توی کیفش داره یادداشت کرده باشه...

با کلافگی گفتم:مسعود تلفن رو قطع کن درست نیست این وقت صبح مزاحم کسی بشی...اونم خانم افشار...زشته...ساعت5:10صبحه...

. برو بابا...جهنم که خوابه...درک که صبح زوده...خوب بیدار میشه نترس چشمش که چپ نمیشه...چشمش کور...مگه منشی تو نیست؟...باید وظیفه اش رو خوب انجام بده دیگه...

خانم افشارکه پاسخ تماس رو داد مسعود به من اشاره کرد که دیگه صحبت نکنم و خودش ازمن و سرهنگ فاصله گرفت!

در همین لحظه ماشین پلیس دیگه ایی وارد خیابان شد و پشت ماشین مسعود توقف کرد!

سرهنگی که کنار من ایستاده بود با دیدن اونها لبخند رضایتی به لب آورد و سپس از اینکه ارگان مورد نظر در کمترین زمان ممکن چند افسر رو به محل رسونده بود حالت فاتحی از یک مبارزه به خودش گرفت و رو به من گفت:اینم از افسرهایی که دقیقا" مربوط میشن به مشکل شما...بفرمایید...

سه افسر دیگه از ماشینی که تازه اومده بود پیاده شده و به طرف ما اومدن!!!

سهیلا سریع از ماشین پیاده شد و به طرف من دوید!

مسعود که تلفنی در حال صحبت بود کلافه وعصبی و تند تند حرف میزد و چشمش به من و سه افسر تازه وارد هم بود و لحظاتی بعد تماسش رو قطع و به طرف ما برگشت.

سرهنگ و سروان سروری توضیحات مختصری از وقایع دادند و با اشاره به مادر سهیلا که تازه از ماشین پیاده شده بود تا حدود زیادی تونستن موقعیت رو برای اونها شرح دهند!

اونقدر سیر وقایع سریع طی شد که وقتی به خودم اومدم دیدم در ماشین پلیس نشسته ام و به همراه اونها به کلانتری ناحیه ی مربوطه وارد شدم!

مسعود و سهیلا و مادرش رو برای دقایقی در اتاق افسر مخصوص دیدم...

تنها چیزی رو که می فهمیدم اصرار بیش از حد مادر سهیلا در شکایتش از خودم بود...

متوجه بودم که مسعود و سهیلا چقدر تلاش در منصرف کردن اون دارن اما خشم و نفرتی که از ذرات وجود اون زن به فریاد در اومده بود با هیچ چیز مهار شدنی نبود!

گریه ها و التماسهای سهیلا...عصبانیت و پرخاشگری مسعود و حتی صحبتهای افسری که در حال تشکیل پرونده بود هیچیک خللی در تصمیم اون زن نداشت!

وقتی به خودم اومدم که متوجه شدم افسر مربوطه با عصبانیت از سربازی که به دفتر صدا کرده بود خواست تا من رو به بازداشتگاه منتقل کنه!!!

تمام مدت غیر از پاسخهای کوتاهی که مجبور میشدم به اون افسر بدهم دیگه هیچ حرفی نزده بودم...سرم به شدت درد میکرد و اصلا" نمی تونستم به موضوع خاصی فکر کنم!

لحظه ایی که در حال خروج از اتاق به همراه دو سرباز دیگه بودم آقای توحید با عجله وارد کلانتری شد و به سمت من اومد!

وقت و زمانی برای اینکه توضیح کافی به او بدهم نبود و به ناچار فقط رو کردم به مسعود و گفتم:مسعود سهیلا و مادرش رو که از اینجا بردی یه سر بزن خونه...امید و مامان تنها هستن...

و بعد در ضمنی که یکی از سربازها بازوی من رو گرفته بود و همراه خودش تقریبا" می کشید و قصد داشت مانع توقف من بشه ادامه دادم:مسعود توضیحات لازم رو به توحید بده...

آقای توحید که قصد وارد شدن به اتاق افسر پرونده رو داشت با صدای بلند طوریکه بشنوم گفت:مهندس نگران نباش...

در همین لحظه خانم افشار رو هم دیدم که سراسیمه و نگران وارد کلانتری شد!

مسعود به طرف خانم افشار رفت...متوجه بودم که تند تند با او در حال صحبت هست!

نگاههای متعجب و پر از پرسش خانم افشار به روی من فشار مضاعف دیگه ایی بود که باید تحمل میکردم!

مادر سهیلا با چهره ایی گرفته روی یکی از صندلیهای کنار راهرو نشست و به من خیره شد!!!

سهیلا هنوز اشک می ریخت و به طرفم اومد و گفت:سیاوش چقدر اینجا میخوان نگهت دارن؟

. نمیدونم...بسه سهیلا اینقدر اشک نریز...گریه ی تو بیشتر اعصاب من رو خورد کرده...به مسعود گفتم شما ها رو ببره برسونه خونتون...

اون دو سرباز بیش از این اجازه ندادند که دیگه در راهرو توقفی داشته باشم و من رو به همراه خودشون از ساختمان خارج وبه حیاط کلانتری بردند...ساختمان رو تقریبا دور زدیم و به پشت ساختمان که رسیدیم جلوی پله هایی که به زیر زمین ساختمان راه داشت توقف کردند...حدود10یا11پله رو به همراه یکی از اونها پایین رفتم و جلوی یک درب آهنی کوچک زنگ زده ایستادم و بعد اون سرباز درب رو باز کرد و با اشاره ی دستش به من حالی کرد که باید داخل بشم...

وقتی وارد شدم و درب رو بست لحظاتی طول کشید تا به تاریکی اونجا عادت کنم و چشمش محیط اونجا رو ببینه!!!

خدای من؟!!!...اینجا بازداشتگاه بود یا...؟!!!

یک سالن بزرگ که بوی نم و نا از همه جا به مشام می رسید...موکت پاره و کثیفی رو در انتهای اون سالن پهن کرده بودن که حتی با کفش هم نمیشد روی اون راه رفت چه برسه به اینکه بخوام روی اون بنشینم!!!

دو سه قدمی راه رفتم...خدایا...چرا من باید اینجا باشم؟!!!

به دیوار سرد و سیاه و دود گرفته ی اونجا تکیه دادم...

خدایا الان امید از خواب بیدار شده کسی نیست صبحانه اش رو براش آماده کنه...

مامان چی؟!...نکنه به من نیاز داشته باشه؟!!!

یعنی مسعود تا الان سهیلا و مادرش رو به خونشون برگردونده؟...یادش میمونه یه سر بره خونه ی من؟!...اگه یادش بره چی؟!!!

اگه وسط روزامید به شرکت زنگ بزنه و خانم افشار بهش بگه من کجا هستم چه حالی پیدا میکنه؟!!

اگه مامان نیاز به کمک برای دستشویی داشته باشه چی؟!!...امید که نمی تونه به اون کمک کنه...پس چیکار میکنه؟!!!

خدایا...من که قبول دارم اشتباه بزرگی کردم اما نگذار تاوان اشتباه من رو دیگران بدهند...

کم کم احساس میکردم زانوهام دچار ضعف و سستی شده اند و بی اراده وادارم کردند همونطور که به دیوار تکیه دادم آهسته آهسته روی زمین بنشینم...

صورت گریان سهیلا و چهره ی امید یک لحظه از نظرم محو نمیشد...

و بعد هجوم افکار پریشانی که هر لحظه تمام مغزم رو در فشار عجیبی قرار داده بود باعث شد از روی عجز و درموندگی فریاد بلندی بکشم و بگم:خدایا...بسه دیگه...تا کی میخوای عذابم بدهی؟

ثانیه ها و دقایق به کندی می گذشتند...بی خبری از وقایع بیرون اون سالن کثیف و افرادی که هر یک به نوعی برام مهم بودن کلافگی عجیبی بهم داده بود...

گرسنگی و خستگی رو به کل فراموش کرده بودم و فقط در فکر این بودم که آیا توحید میتونه کاری از پیش ببره و من رو از این وضع نجات بده یا نه؟!!!

تقریبا2یا3ساعتی از ظهر گذشته بود که درب کوچک و زنگ زده ی آهنی اون سالن کثیف با صدای اعصاب خوردکنی باز شد...!!!

به همراه دو سربازی که جلوی درب ایستاده بودند از اون پله ها بالا رفته و به داخل ساختمان کلانتری وارد شدم...

بلافاصله مسعود رو دیدم که به همراه توحید به طرف من اومدن...

توحید یکسری اوراق و پوشه در دستش بود و سریع به من گفت که همراهش باید به اتاق افسرپرونده برم...

در این لحظه مسعود به شدت عصبی شد و با پرخاشگری رو کرد به یکی از سربازها و گفت:مگه دزد یا قاتل داری جابجا میکنی که از زیر زمین تا اینجا بهش دستبند زدی؟!!!...باز کن این ماسماسک رو از دستش...

توحید رو کرد به مسعود و از اون خواست که خودش رو کنترل کنه...

اونقدر تا اون لحظه افکارم درگیر بود که حتی متوجه ی این موضوع هم نشده بودم...آره اصلا نفهمیده بودم که به هنگام خروج از اون سالن لعنتی و انتقالم به داخل ساختمان کلانتری دستهام رو دستبند زدن!!!

نگاهم تازه به روی دستبند فلزی و نقره ایی رنگ روی مچ دستم افتاد!!!

از دیدن خودم در اون وضع درد عجیب و بی سابقه ایی رو در قلبم احساس کردم...خدایا...تقاص کاری که کردم رو تا به کجا باید پس بدهم؟...من...کسی که اینهمه همیشه از بی آبرویی وحشت داشته حالا چه راحت دستبند به دستش زده بودن و از جایی به جای دیگه می بردنم!!!

بی اراده لبخند تلخ و دردناکی روی لبهام نقش بست و رو کردم به مسعود و گفتم:مسعود داد و بیداد نکن...

توحید که من رو به سمت اتاق افسر مربوطه می برد با صدایی آهسته گفت:فعلا"یه وثیقه گذاشتیم بیای بیرون تا مراحل بعدی...

سرم رو به علامت تاسف تکون دادم و وارد اتاق شدیم.

به محض ورودمون افسری که چند ساعت پیش در همون روز رفتاری بسیار توهین آمیز و خشن با من داشت حالا با رویی باز و گشاده از روی صندلیش بلند شد و به سربازی که پشت سر ما وارد اتاق شده بود گفت که دستبند من رو باز کنه و بعد هم با احترام از من خواست که روی صندلی بنشینم!!!!!!

من و توحید و مسعود وقتی روی صندلیهای کنار اتاق نشستیم اون افسر که درجه ی سرهنگ2داشت دستی به ریش انبوه توی صورتش کشید و گفت:آقای مهندس صیفی...واقعا" از پیش آمدی که رخ داده متاسفم ولی امیدوارم موقعیت ما رو هم درک کنید...به هر حال ما هم وظایفی داریم...بنده صبح اصلا نمی دونستم افتخار دیدن چه کسی رو دارم...اما خوب به لطف آقای توحید متوجه شدم...نگران نباشید فعلا" با سپردن وثیقه ی لازمه شما آزاد هستین...انشالله که آقای توحید هم در جلب رضایت اون خانم تمام تلاششون رو خواهند کرد و قضیه ختم به خیر خواهد شد...فعلا" شما لطف کنید این برگه ها رو امضا کنید...

و سپس چند برگ کاغذ رو به طرف من گرفت...

مقصر منم که خیال کردم هیچکس باز عاشق نمیشه
حواسم نبود شاه توی دست آخر یا ماته یا کیشه
     
#642 | Posted: 5 Jan 2016 13:20
پرستار مادرم- قسمت دهم

توحید سریع بلند شد و کاغذها رو گرفت و به من داد و منهم جاهای لازم رو امضا کردم...در حین امضا از حرفهایی که بین توحید و اون افسر رد و بدل میشد فهمیدم توحید در رابطه با معرفی شخصیتی من به او توضیحات لازم رو هم قبلا داده بوده...

برام جالب بود...تا وقتی این افسر شناختی از من و پدر مرحومم و موقعیت اجتماعی من نداشت دونسته یا ندونسته بدترین برخورد رو در صبح با من کرده بود و حالا همون فرد180درجه تغییر اخلاق داده بود!!!

هنگام خداحافظی حتی به دلیل اینکه برای ناهار از من پذیرایی نشده بود عذرخواهی هم کرد!!!

لبخند تلخی که به روی لبهام نقش بسته بود هر لحظه تلخیش بیشتر در کامم می نشست...واقعا" دنیا چه بازیها و چه بازگیرهایی رو در خودش جمع کرده!!!

از اتاق که خارج شدیم رو کردم به مسعود و سراغ امید و مامان رو گرفتم و در جواب گفت که صبح به خونه رفته بوده و طبق خواست مامان با دخترعموی او تماس گرفته و نیاز به نگرانی نیست...

میشم می بینم از وقتی مامان اومده اینجوری اوضاع بهم ریخته...

با لبخند چونه اش رو گرفتم و گفتم:کسیکه این وسط باید بخشیده بشه منم نه تو...

مسعود که هنوز کلافه و عصبی بود رو کرد به سهیلا و گفت:تو چرا عذرخواهی میکنی؟...اون مادر زبون نفهمت باید بفهمه که بدبختانه فعلا" کرکره ی مخش رو پایین کشیده...الان کجاست؟

سهیلا که حالا داشت اشکهاش رو پاک میکرد گفت:توی تاکسی نشسته...

مسعود ادامه داد:هنوز از درد نمرده؟

با تعجب به مسعود نگاه کردم و سپس رو به سهیلا گفتم:درد؟!!!

مسعود پاسخ داد:آره...از صبح تا حالا بعد اینکه تو رو بردن داره از درد مثل مار به خودش می پیچه...

. برای چی؟!!!...مشکلی پیش اومده؟!!!

سهیلا گفت:مامان سابقه ی سنگ کلیه داره...کلیه سمت راستش همیشه مشکل داشته...الانم از صبح شدید درد گرفته...

در این لحظه توحید با من و مسعود و سهیلا خداحافظی کرد و از ما که حالا همگی در محوطه ی حیاط کلانتری زیر بارون ایستاده و بی توجه به بارش باران تا حدود زیادی هم خیس شده بودیم دور شد و در همون حال تذکرهایی که فعلا" لازم میدونست رو بار دیگه برایم تکرار کرد و منهم بعد تشکر از زحماتش تا وقتی با ماشین از حیاط کلانتری خارج بشه ایستادم و سپس رو کردم به مسعود و سهیلا وگفتم:الان مامانت توی کدوم تاکسیه؟

سهیلا با دست خارج حیاط رو نشون داد و گفت:من دیگه برم...سیاوش اگه امید بی قراری میکنه بیارش پیشم...

مسعود خندید و گفت:سهیلا میخوای مادرت امیدم تیکه تیکه کنه؟

سهیلا بدون اینکه حتی لبخندی به حرف مسعود بزنه در پاسخ گفت:مامان خونه نمیاد...میخواد بره خونه ی یکی از دوستاش که توی تولیدی با هم کار میکنن...

مسعود با صدایی آروم گفت:جهنم...بهتر...خر چه داند قیمت نقل و نبات...

نگاه جدی به مسعود کردم که باعث شد دیگه به حرفش ادامه نده و بعد رو کردم به سهیلا و گفتم:مگه نمیگی کلیه اش درد میکنه؟...خوب اگه منزل دوستش نیاز به دکتر و بیمارستان پیدا کنه چی؟

مسعود دوباره کلافه و عصبی رو به من گفت:سیاوش خیلی احمقی...این زنیکه از دیشب تا الان همه ی ما رو دیوونه کرده اون وقت تو نگران دکتر و بیمارستانشی حالا؟

برگشتم به سمت مسعود وگفتم:میشه تمومش کنی؟...بسه دیگه...برو ماشینت رو بیار...کدوم گوری پارکش کردی؟

مسعود با عصبانیت برگشت و از ما دور شد...

به سمت سهیلا رفتم و دست در جیبم کردم و دو تا تراولی که فقط همراهم بود رو بیرون آوردم و دادم دستش و خواستم فعلا" اونها رو داشته باشه تا اگه برای مادرش نیاز شد استفاده کنه...

سهیلا قبول نکرد و دوباره پولها رو برگردوند و گفت:نه سیاوش...مامان سالهاست با این درد کنار اومده...فقط وقتی عصبی میشه دردش شدت میگیره...مشکلی نیست...نیازی ندارم...

بارون کاملا خیسش کرده بود...با اینکه واقعا" از دیدنش سیر نمیشدم و به حضورش نیاز داشتم اما میدونستم باید فعلا"ازش چیزی بنا به میل خودم نخواهم و همینکه بتونه در کنار مادرش باشه واون رو متوجه ی حقیقت و اصل قضیه بکنه از هر چیزی واجب ترو مهمتره...بنابراین بهتر دیدم در این موقعیت فقط از کمکهایی که به توحید کرده بود تشکر کنم و خواستم برگرده پیش مادرش...

سهیلا خداحافظی کرد و از حیاط کلانتری خارج شد ولی به علت ازدحام خیابان نتونستم متوجه بشم تاکسی مورد نظرش دقیقا"کجا پارک شده بود.

مسعود با ماشین جلوی پای من توقف کرد و با زدن یک تک بوق از من خواست که سوار ماشین بشم...

وقتی به همراه مسعود رسیدم خونه به قدری خسته بودم که ترجیح دادم قبل از اینکه چیزی بخورم اول دوش بگیرم...

بعد اینکه از حمام بیرون اومدم مسعود هم چون واقعا نیاز به استراحت داشت خداحافظی کرد و به منزل خودش رفت.

بین من و دخترعموی مامان هیچ حرفی به غیر از سلام و علیکی که با هم کردیم رد و بدل نشد...او تمام وقت توی اتاق مامان کنارش بود و با هم صحبت میکردند....

سپس توحید اشاره کرد به درب خروجی و گفت:سهیلا خانم منتظرتونه...اونجا ایستاده...

به سمت درب خروجی نگاه کردم...

صدای رعد و برق و پشت اون شروع رگبار باعث شد متوجه بشم هوای تابستان دیگه جدی جدی از حال و هوای خودش داره خارج میشه و نزدیک شدن فصل پاییز رو به یاد آوردم!

سهیلا با چشمانی سرخ شده و پلکهایی ورم کرده از گریه جلوی درب ایستاده بود و با دیدن من به طرف ما اومد...

رو کردم به مسعود و گفتم:برای چی دوباره سهیلا رو آوردی اینجا؟!!...با گریه ها و اعصاب خرابی که این پیدا کرده دیگه اومدنش لزومی نداشته...

توحید به آهستگی گفت:ایشون و مادرشون هم باید برای امضا بعضی چیزها حضور داشتن...اما خوب به جرات میشه گفت که حرفهای سهیلا خانم و اظهاراتش واقعا کمک من کرده اما امان از مادرشون...ولی نگران نباش رضایت اون رو هم میگیرم...

در این لحظه سهیلا به ما رسید و در حالیکه دوباره گریه اش گرفته بود با صدایی غمزده سلام کرد و گفت:تو رو خدا سیاوش منو ببخش...به قرآن دارم دیوونه

دقایق کوتاهی به اتاق مامان رفتم...چهره ی ناراحت و نگرانش رو متوجه بودم اما به قدری کلافه و خسته بودم که وقتی خواست سوالی بپرسه گفتم:مامان خواهش میکنم فعلا راحتم بگذار...

و سپس از اتاق خارج شدم.

امید متوجه ی موضوع نشده بود و از این بابت خیلی خوشحال بودم...مثل همیشه غرق بازی بود و فقط بوسه ایی روی سر و موهای قشنگش گذاشتم و ازش خواستم کمی از سر و صداهاش موقع بازی کم کنه تا من ساعتی بتونم بخوابم.

نگاه دقیقی به من کرد و بعد گفت:بابا امروز سر کار نرفته بودی؟

کمی نگاهش کردم و دستی به پیشونی ام کشیدم و گفتم:آره بابا...امروز یه کاری پیش اومد که مجبور شدم صبح خیلی زود برم از خونه بیرون ولی شرکت نرفتم...

با سر حرف من رو تایید کرد و دیگه حرفی نزد.

وقتی به اتاق خودم رفتم و روی تخت دراز کشیدم دقایقی بیشتر طول نکشید که به خواب عمیقی فرو رفتم.

صدای زنگ گوشی موبایلم که روی میز کوچک کنار تخت بود بیدارم کرد!

وقتی به ساعت نگاه کردم فهمیدم حدود6ساعته که خوابیدم!!!

باورم نمیشد...دوباره به ساعت مچیم نگاه کردم و دیدم ساعت نزدیک10شب شده!!!

گوشی موبایل رو برداشتم و دیدم شماره ی سهیلا روی اون افتاده...بلافاصله جواب دادم:جانم؟

صدای نگران سهیلا رو شنیدم که گفت:سلام سیاوش...تو رو خدا ببخشید مزاحمت شدم...میخواستم ببینم مسعود پیش تو نیست؟...خونه اش هر چی زنگ میزنم جواب نمیده موبایلشم خاموش کرده...

. چی شده؟!!!

. هیچی فقط بگو مسعود پیش توئه یا نه؟

. میگم چی شده؟

صدای گریه ی دردآلود سهیلا رو شنیدم!!!

احساس میکردم این صدا قلبم رو با شدت زیر فشار می بره...

می تونستم به خوبی درک کنم عاشقی چه بلایی داره به سرم میاره...

من احساسی نسبت به سهیلا داشتم که هیچ وقت این حس رو در زندگی با مهشید تجربه نکرده بودم!

کلافه شده بودم و مجددا" گفتم:میگم چی شده؟...سهیلا گریه نکن...حرف بزن بگو ببینم با مسعود چیکار داری؟

سهیلا در حالیکه گریه میکرد گفت:آخه با چه رویی به تو بگویم؟

از روی تخت بلند شدم و چند قدمی از روی عصبانیت توی اتاق راه رفتم و گفتم:سهیلا با اعصاب من بازی نکن...بگو ببینم چی شده؟

یکدفعه به یاد مادرش افتادم که قبلا" بهم گفته بود کلیه اش درد میکنه...

سهیلا هنوز گریه میکرد و حرفی نزده بود گفتم:مامانت حالش خوبه؟

گریه ی سهیلا شدت گرفت و گفت:سیاوش...مامانم حالش بده...آوردمش بیمارستان...باید600هزارتومن پول به حسابداری...

به میون حرفش رفتم و گفتم:خیلی خوب...خیلی خوب فهمیدم...کدوم بیمارستانی؟

سهیلا در حالیکه دائم عذرخواهی میکرد بالاخره اسم بیمارستان رو گفت!

بلافاصله لباسم رو عوض کردم و از اتاق خارج شدم.

سکوت همه ی خونه رو پر کرده بود!

امید روی یکی از کاناپه های توی هال به خواب رفته بود!!!

سریع و با احتیاط بغلش کردم و به اتاقش بردم و روی تخت گذاشتمش و روی اون رو با پتو پوشوندم و صورتش رو بوسیدم...برگشتم که از درب اتاق خارج بشم اما با شنیدن صدای خواب آلود امید که صدایم کرد دوباره به سمت اون برگشتم.

. بابا...شما شام نخوردی...من برات توی بشقاب خودم شام نگه داشتم...برو بخورش...

و بعد دوباره به خواب رفت!

خم شدم و یکبار دیگه صورتش رو بوسیدم و از اتاق خارج شدم سپس به اتاق مامان رفتم و دیدم مامان و دختر عموش هر دو خواب هستند.

قبل خروج از خونه به دلیل اینکه ساعتها بود چیزی نخورده بودم معده ام به شدت ضعف کرده بود بنابراین به آشپزخانه رفتم و یک لیوان برداشتم تا کمی شیر از یخچال بردارم...فرصت خوردن چیز دیگه ایی رو نداشتم...در یخچال رو که باز کردم بشقاب امید رو دیدم که مقداری از شام خودش رو نخورده و در یخچال برای من گذاشته!!!

به روی گاز نگاهی انداختم و دیدم غذا به اندازه ی کافی برای من هست اما امید در دنیای پر مهر کودکانه ی خودش خواسته برای من کمی از غذاش رو نگه داشته باشه...

با اینکه برای رفتن عجله داشتم اما چون میدونستم امید روی اهمیت دادن من به کارهای خودش حساسه خیلی سریع تکه نانی برداشتم و محتویات اندک بشقاب امید رو لای نان گذاشتم و سپس در ضمنی که از منزل خارج میشدم اون لقمه رو هم خوردم...

پول به اندازه ی کافی برداشته بودم و با سرعت راهی بیمارستانی که سهیلا گفته بود حرکت کردم...تقریبا"نیم ساعت بعد در بیمارستان بودم.

با توضیحات سهیلا فهمیدم که هدفش از پیدا کردن مسعود این بوده که مقداری پول از اون جهت بستری کردن مادرش قرض بگیره...

معطل نکردم و بلافاصله کارهای حسابداری رو جهت واریز کردن پول انجام دادم و در ادامه متوجه شدم درد اون روز مادر سهیلا از کلیه نبوده و بنا به تشخیص دکتر دچار آپاندیسیت شده و شرایط خوبی هم نداره و باید به صورت اورژانسی عملش کنند!

تمام مدتی که اقدامات لازم رو انجام میدادم از سهیلا خواستم پیش مادرش بره و اصلا" هم صحبتی از اینکه من اومدم نکنه و سهیلا در حالیکه بغض سبب دریایی شدن چشمهای زیباش شده بود با سر حرف من رو تایید کرد و پیش مادرش رفت...

واریز کردن پول و انجام کارهای لازم خیلی طول نکشید و تقریبا" ساعت11:30 بود که روی نیمکتی در سالن بیمارستان نشستم و به فکر فرو رفتم...هنوز چند دقیقه بیشتر طول نکشیده بود که متوجه شدم سهیلا هم کنارم نشست.

نگاهش کردم...خدایا چقدر من این دختر رو دوست دارم...یعنی واقعا"عاشقی اینقدر لذت داشته و من تا به حال از این لذت محروم بودم؟!!!

به چشمهاش نگاه کردم...بازهم گریه کرده بود!

دستم که به روی لبه ی تکیه گاه نیمکت بود رو به دور شونه های سهیلا انداختم و اون رو کاملا" به خودم نزدیک کردم و گفتم:دیگه گریه ات برای چیه؟!

با گریه گفت:سیاوش تو خیلی انسانی...خیلی مردی...هر کی دیگه جای تو بود امکان نداشت برای مامانم این کار رو بکنه...اینهمه افتضاح برات به بار آورده...از دیشب تا الان اینهمه اعصابت رو خورد کرده...حالا ببین خدا چطوری بلا سرش آورد که اینطوری محتاج بشه و تو تنها کسی باشی که...

پیشونی سهیلا رو بوسه ی تند و سریعی کردم و بیشتر به خودم فشردمش و گفتم:بس کن سهیلا...بس کن...من اصلا" از این حرفها خوشم نمیاد...بگو ببینم الان حالش چطوره؟

سهیلا اشکهاش رو پاک کرد و گفت:وضعیتش اورژانسی بود برای همین تقریبا نیم ساعت پیش که تو داشتی کارهای پذیرشش رو انجام میدادی با نظر دکترش سریع منتقلش کردن اتاق عمل...

و دوباره به گریه افتاد...

. نگفتن عملش چقدر طول میکشه؟

. از یه پرستار پرسیدم گفت تا عمل تموم بشه و بیاد بیرون و ببرنش توی ریکاوری و به هوش بیاد و منتقلش کنن توی بخش نزدیک سه ساعتی طول میکشه...شایدم کمتر...

. شام خوردی؟

. نه...اشتها ندارم...از صبح هیچی نخوردم ولی کلا" سیرم...

. همین جا بشین من برم از بیرون برات غذا بگیرم...نمیشه ببرمت بیرون ممکنه حین عمل لازم باشه اینجا باشی و صدات کنن...برای همین تو اینجا باش من میرم شام بگیرم برات بیارم اینجا...

. نه سیاوش...سیرم...

از روی نیمکت بلند شدم و منتظر حرف دیگه ایی نموندم...

از رستوران شبانه روزی که نزدیکی همون بیمارستان بود و بارها و بارها با مسعود نیمه شب برای خوردن غذا به اونجا رفته بودیم دو پرس غذا گرفتم و به بیمارستان برگشتم...

خوشبختانه تریای بیمارستان هم24ساعته بود و برای خوردن غذایی که گرفته بودم به شرط سفارش دادن نوشیدنی یا چای یا قهوه میشد برای نشستن از میز و صندلی اونجا استفاده کرد!!!

به همراه سهیلا وارد تریای بیمارستان که در طبقه ی همکف بود شدیم و شامی که گرفته بودم رو به انضمام سفارش چای به اون تریا خوردیم...

سهیلا اشتهای چندانی به غذا نداشت ولی من واقعا" احساس گرسنگی میکردم و بعد از خوردن غذا نسبتا" میشه گفت از اونهمه فشار عصبی که در خودم میدیدم اندکی کاسته شد.

ساعت تقریبا"نزدیک4صبح بود که به سهیلا اطلاع دادن مادرش از ریکاوری خارج و به بخش منتقل شده...

زمانیکه مادرش رو به اتاق منتقل کردن کاملا" به هوش نبود اما وقتی سهیلا با او حرف میزد می تونست پاسخ بده ولی دائم چشمهاش بسته بود...

لحظاتی در اتاق موندم و وقتی مطمئن شدم سهیلا تا حدودی خیالش راحت شده دیگه حضورم لزومی نداشت بنابراین با سهیلا خداحافظی کردم و به منزل برگشتم...



46

سه روز از وقایع تلخ و آزار دهنده ی اون شب گذشت و در مدت این سه روز مادرسهیلا در بیمارستان بستری بود و صبح روز چهارم مرخص شد و به منزل دوستش رفت!

در مدتی که بیمارستان بود هر بار که به ملاقات می رفتم وارد اتاق نمیشدم و فقط دقایقی کوتاه سهیلا رو که بسیار هم در این مدت خسته شده بود میدیدم و از اون احوال مادرش رو هم جویا میشدم.

مسعود وقتی فهمید هزینه ی بیمارستان رو پرداخت کرده ام طبق معمول این مدت چند فحش نثار مادرسهیلا کرد و در نهایت من رو به خریت محکوم کرد اما برایم اهمیتی نداشت!...مادرسهیلا یا هر شخص دیگه ای هم بود اگه در این شرایط نیاز مالی داشت حتما" نیازش رو برطرف میکردم اما احساسم نسبت به سهیلا شاید در انجام این عملم بی تاثیر نبود!

در طی این چند روز توحید بارها و بارها به شرکت آمد و کاملا" من رو در جریان امر قرار داد...

اینطور که او تعریف میکرد فهمیدم با شهادت و اظهاراتی که سهیلا در کلانتری در حضور توحید و مسعود به ثبت رسونده بوده هر گونه تهمتی در رابطه با تعدی به وی که متوجه من میشده از من مبراه نموده و در حال حاضر تنها شکابتی که مادرسهیلا از من داشته بسیار مضحک و پیش پاافتاده جلوه کرده و اون هم به این صورت بوده که وقتی میبینه شکایتش در این خصوص که من سهیلا رو مورد تعرض قرار داده ام راه به جایی نمی بره و سهیلا با توجه به سن خودش و میل خود در اتفاق پیش اومده نقش داشته و در نهایت اظهارات و مدارکی که نفهمیدم مسعود چطور تونسته بود از یک عاقد محضردار تهیه کنه مبنی بر اینکه بین من و سهیلا برای مدتی کوتاه صیغه ی محرمیت جاری شده بوده در نتیجه اون بند از شکایت مادرسهیلا به طور خودکار بی پایه و اساس قلمداد گشته و لذا دست به شکایت دیگری می بره و اون هم این بوده که در زمانی که وی در مکه بوده بدون رضایت وی منزل اون رو تغییر مکان داده ام و اسباب و اثاثیه ی منزلش رو به همون آپارتمانی که هم اکنون سهیلا در اون ساکن است انتقال داده ام!!!!

توحید معتقد بود این زن دچار یک عقده ی نهفته است و از اونجایی که خودش زندگی موفقی نداشته اعصاب درستی نداره و چون سهیلا نیز در طرح شکایت وی اون رو حمایت نکرده تنها خواسته از این طریق روی حرف خودش باقی بمونه و سبب آزار من بشه که این هم مقطعی بوده و با توجه به کمکهای اخیر من او به زودی متوجه اشتباه و غرض ورزی بی موردش خواهد شد و دست از شکایت برخواهد داشت!

توحید بسیار مطمئن بود و کاملا"با اعتمادی راسخ حرفهاش رو میزد و حتی خاطرنشان کرد که در دیدار اخیرش با مادرسهیلا اون رو اندکی نرمتر از قبل یافته...اما به هر حال غرور و یکدندگیش ممکنه اندکی اظهار رضایت و بازپس گیری شکایت مضحک اون رو به درازا بکشونه که البته برای این مورد هم نگرانی جایز نبود!

در طول روزها که توی شرکت بودم به علت قراردادهای جدید و جلسات متعدد حسابی افکارم درگیر و مشغول شده بود تا حدی که اگه یادآوری خود امید جهت نام نویسیش در مدرسه نبود این مورد رو هم فراموش میکردم!

یکی از روزهای آخرشهریور ماه جهت نام نویسی امید سری به مدرسه اش زدم که تا حد زیادی بی مورد بود چرا که مدیر مدرسه به من گفت شاگردانی که شناخته شده هستن و از دانش آموزان سال قبل خود این مدرسه می باشند به طورخودکار در لیست دانش آموزان سال آینده درج میشوند مگه اینکه اولیا قصد جابجایی اونها از این مدرسه به مدرسه ی دیگه ایی رو داشته باشند که در این خصوص شرایط نام نویسی لغو و پرونده به اولیا تحویل داده میشه و از اونجایی که من قصد چنین کاری رو نداشتم امید طبق قوانین مدرسه به طور خودکار در لیست دانش آموزان سال آینده قرار گرفته بود...تنها پرداخت مبلغ تعیین شده ی شهریه بود که اون رو هم انجام دادم.

برای آخرهفته امید که شوق شروع سال تحصیلی جدید رو داشت خواست که عصر پنجشنبه برای خرید ببرمش تا اونچه رو دوست داره برای سال تحصیلی جدیدش از کیف و کفش و لوازم التحریرو...خریداری کنه...

برنامه ها رو تنظیم کردم و روز پنجشنبه بعد از ظهربه شرکت نرفتم و از دخترعموی مامان خواهش کردم به منزل بیاد و پیش مامان بمونه تا من امید رو به خرید ببرم و او نیز با کمال میل پذیرفت...کلا" رابطه ی خوبی که از قدیم بین او و مامان بود باعث میشد از کنار هم بودن و هم صحبتی با هم در هر شرایطی لذت ببرند!

وقتی با امید از منزل خارج شدم به امید گفتم:موافقی سهیلا جون هم با ما بیاد؟

امید که برق شوق بعد از چندین روز در چشمهاش کاملا" قابل مشاهده بود بلافاصله موافقت کرد.

وقتی با موبایل شماره ی سهیلا رو گرفتم قبل از اینکه گوشی رو کنار گوشم قرار دهم امید خیلی سریع گوشی رو از دست من گرفت و زمانیکه سهیلا پاسخ تماس رو داد از مکالمه ایی که امید انجام داد فهمیدم سهیلا موافقت کرده بنابراین ماشین رو به سمت منزل سهیلا هدایت کردم.

زمانیکه جلوی درب حیاط آپارتمان رسیدیم سهیلا هم همون موقع از حیاط خارج شد و امید که روی صندلی جلو نشسته بود بلافاصله خودش رو روی صندلی عقب انداخت و با خنده و جیغی کودکانه انتظار سوار شدن سهیلا به ماشین رو کشید...وقتی سهیلا داخل ماشین نشست امید دوباره به صندلی جلو برگشت و با عشق و محبتی کودکانه چنان سهیلا رو غرق بوسه میکرد که فرصت سلام و احوالپرسی رو از من و سهیلا گرفته بود!!!

با لبخند به هر دوی اونها نگاه میکردم و سپس ماشین رو به حرکت در آوردم...

از اینکه بعد از مدتها بار دیگه سهیلا و امید رو همزمان کنار خودم داشتم بی نهایت خوشحال بودم...

درگیریهای کارهای شرکت در این چند روز اخیر باعث شده بود زیاد به سهیلا فکر نکنم اما حالا که توی ماشین روی صندلی جلو و نزدیک به خودم نشسته بود تازه میفهمیدم که چقدر دلتنگش بوده ام...دلتنگ محبتهاش...نگاهش...صداش...لبخندهای زیباش...و...

تمام مدتی که برای خرید در فروشگاه بنا به میل و خواست امید از جایی به جای دیگه می رفتیم به محض اینکه میخواستم با سهیلا حرفی بزنم امید بدون اینکه خودداری کنه سریع اعتراض میکرد و با حرفهای کودکانه و خواسته های گاه غیرمنطقی خودش برای خرید بعضی از وسایل باعث میشد من و سهیلا فرصت صحبت با همدیگرو پیدا نکنیم!!!

وقتی خرید اونچه رو که امید میخواست به پایان رسید و از فروشگاه خارج شدیم در حینی که سوار ماشین می شدیم رو کردم به سهیلا و گفتم:مامانت حالش چطوره؟...الحمدلله بهتر شده؟

لبخند زیبایی روی لبهای سهیلا نقش بست و گفت:امروز صبح بهم تلفن کرد...شماره ی تو رو می خواست...

چشمام از تعجب گشاد و ابروهام بالا رفت و ناخودآگاه گفتم:یا علی...دوباره...

سهیلا خندید و گفت:نه...برای جر و بحث شماره ات رو نخواست...البته من شماره رو بهش ندادم ولی فکر کنم قصدش عذرخواهی اگه نباشه حتما" هدفش تشکره...

هر دو در ماشین نشستیم و امید هم که سرگرم و ذوق زده از خریدهایی که کرده بود روی صندلی عقب با بازبینی مجدد محتویات درون کیسه های خریدش سرگرم شده بود.

ماشین رو روشن و به حرکت درآوردم و گفتم:تشکر؟!!!...برای بیمارستان؟!!!...مگه نگفته بودم بهش نگو؟

. آخه سیاوش بالاخره چی؟!...مامان میدونست خرج بیمارستانش یه قرون دوزار که نشده...منم که پولی ندارم...خودشم که بدتر از من...خوب با توجه به این مسائل میخوای وقتی ازم پرسید پول بیمارستان رو از کجا آوردم چی جوابش رو بدهم؟...از همه ی اینها گذشته باور کن مشکل آپاندیس مامان خواست خدا بوده...چون من هر جور فکر میکنم هیچ طور دیگه ایی نمی تونست شرایط تغییر کنه تا مامان از خر شیطون بیاد پایین...الانم این شکایت مسخره ایی که هنوز پس نگرفته فکر کنم به قول قدیمی ها گردن گیرش شده...ولی گمونم کافیه یه بار دیگه ازش خواهش کنم شکایتش رو پس بگیره...مطمئنم نه نمیاره...

لبخند عمیقی روی لبم نشست و دست چپ سهیلا که روی پاش بود رو برای لحظاتی در دستم گرفتم و گفتم:یعنی دیگه جنگی با من نداره؟...میتونم دختر خوشگلش رو عقد کنم؟

نگاه مهربون سهیلا برای لحظاتی روی من ثابت موند و بعد گفت:صبر کن شکایت مسخره اش رو پس بگیره...سر فرصت عقد میکنیم...

به آهستگی گفتم:خیلی دوستت دارم سهیلا...خیلی.

. منم همین طور.

اون روزعصربه همراه امید و سهیلا ساعتی هم به پارک رفتیم و شام هم با هم بودیم...

امید بی نهایت شاد بود و این از رفتارش کاملا"مشخص بود.

موقعی که سهیلا رو جلوی درب خونه اش رسوندم امید بدون اینکه اجازه ایی از من بگیره و یا سوالی از سهیلا بکنه کیسه های خریدش رو برداشت و همزمان با او از ماشین پیاده شد و گفت:بابا من میخوام پیش سهیلا جون باشم...خودت تنها برو خونه.

از ماشین پیاده شدم و به محض اینکه خواستم با امید مخالفت کنم و اون رو راضی به برگشتن همراه خودم بکنم توقف یک تاکسی جلوی درب آپارتمان توجه هر سه نفر ما رو به خودش جلب کرد...

درب عقب تاکسی باز شد...در ابتدا متوجه نشدم اما لحظاتی بعد مادر سهیلا رو شناختم!

تاکسی بعد از پیاده شدن مادرسهیلا از اونجا رفت.

من که تا حدودی از دیدن دوباره ی او جا خورده بودم همونجا کنار ماشین ایستادم!

سهیلا در حالیکه دست امید رو هم در دست داشت کمی مضطرب شد اما متوجه بودم که خیلی سریع تونست به خودش مسلط بشه...شایدم چهره ی مادرش برای اون شناخته شده تر بود و حالتی از خصم و کینه ی شدید قبل رو در اون ندیده بود که به خودش اجازه داد به طرف او بره...

مادرسهیلا در حالیکه سهیلا رو در آغوش گرفت و بوسید متوجه بودم که نگاهش رو هم از من برنمیداره!!!

دو سه قدمی از ماشین فاصله گرفتم و به سمت اونها رفتم و با تردید گفتم:سلام حاج خانم...انشالله رفع کسالت شده؟

مادرسهیلا خم شد و صورت امید رو بوسید و کمی با او احوالپرسی کرد سپس ایستاد و به من نگاه کرد...هنوز در عمق نگاهش دلخوری رو میشد حس کرد اما به قول توحید نرم شدن و هضم قضایا رو هم نگاهش همزمان به نمایش میگذاشت!

بدون اینکه پاسخ سلام من رو بدهد نگاهی به سهیلا کرد و سپس دوباره به من نگاه کرد و گفت:می خواستین تشریف ببرین یا تازه اومدین؟!!!

سهیلا بلافاصله گفت:رفته بودیم بیرون...امید خرید سال تحصیلی جدید داشت خواست منم باهاشون برم...همین الان برگشتیم...

رو کردم به سهیلا و گفتم:من دیگه مزاحم نمیشم...باید برگردم خونه...

مادرسهیلا رو کرد به من و گفت:اینجا هم که خونه ی شماست...مگه غیر اینه؟

سهیلا با نگرانی رو کرد به مادرش و گفت:مامان...باز میخوای شروع کنی؟

از تصور اینکه یکبار دیگه درگیری پیش بیاد کلافه شدم و نفس عمیق و بلندی کشیدم و نگاهی سریع و گذرا به انتهای خیابان انداختم سپس رو کردم به مادر سهیلا و گفتم:حاج خانم این خونه متعلق به خودتونه...الانم اگه اجازه بفرمایید مرخص بشم؟

مادر سهیلا نگاه عمیقی به صورت من داشت در همون حال با خشکی و جدیت گفت:خدا زنده نگه داره صاحبشو...من این خونه رو میخوام چیکار؟...اگه عجله ندارین بیان بالا...من دو سه کلام با شما حرف دارم...زیاد وقتتون رو نمیگیرم...خودمم قصد ندارم اینجا زیاد بمونم...صبح از سهیلا خواستم شماره ی تماس شما رو بهم بده که نداد...الان اومده بودم شماره ی تلفنتون رو ازش بگیرم...اما خوب چه بهتر که خودتون رو دیدم...اینجوری حرفام رو بزنم خیالمم راحتتره...

با حرکت سر موافقتم رو نشون دادم و سهیلا هم با عجله کلیدش رو از کیف خارج و به سمت درب حیاط رفت...

امید که حضور این زن برایش غریبه و سوال برانگیز بود به طرف من اومد و ترجیح داد دستش رو من بگیرم...نگاه نگران امید رو به مادر سهیلا کاملا" حس میکردم!!!

ماشین رو قفل کردم و بعد همگی وارد حیاط شدیم.

زمانیکه از پله ها بالا می رفتیم متوجه نگاه نگران سهیلا هم شدم که چند بار برگشت و به من نگاه کرد و من که پشت سر مادرش از پله ها بالا می رفتم با اشاره به او گفتم نگران چیزی نباشه!

وقتی وارد خونه شدیم سهیلا به طرف آشپزخانه رفت و این درحالی بود که امید هم دنبال او بود...صدای محکم مادر سهیلا که اون رو صدا کرد باعث شد دوباره به هال برگرده و منتظر ادامه ی صحبت او شد...

مادرسهیلا که دیگه در طی این مدت چند روز می دونستم اسم کوچکش مریم است در حالیکه روی یکی از مبلها نشسته بود چادرش به روی شونه هایش افتاد...روسری کرم رنگی به سر داشت که با رنگ پیراهنش همخونی میکرد...چهره ایی که حالا از او میدیدم در هر خط از چینهای صورتش رد سالها غم و حسرت به وضوح نمایش داده میشد...رو کرد به سهیلا و گفت:لازم نیست چیزی بیاری...نه میوه نه چیز دیگه...چایی هم نمیخوام دم کنی...فقط با این بچه برو توی یکی از اتاقها من میخوام با این آقا صحبت کنم...

با حرکت سر به سهیلا اشاره کردم اونچه رو مادرش گفته گوش کنه و سهیلا با نگرانی و تردید دست امید رو گرفت و کیسه های خریدی که امید با زحمت زیاد همراه خودش بالا آورده بود رو از روی زمین برداشت و از امید خواست تا با همدیگه به یکی از اتاق خوابها رفته و اونها رو دوباره با هم ببینن...

امید نگاه نگرانش رو به من و مریم خانم دوخته بود سپس دستش رو از دست سهیلا بیرون آورد و به طرف من دوید!

من که روی مبلی نشسته بودم امید رو در آغوش گرفتم!

امید لبهاش رو به گوش من نزدیک کرد و به آرومی گفت:بابا...این خانم میخواد دعوا کنه؟

. نه پسرم...میخوایم با هم صحبت کنیم...

دوباره لبهاش رو به گوشم نزدیک کرد و گفت:میگذاره من پیش سهیلا جون بمونم؟

. آره پسرم...نگران نباش...حالا با سهیلا جون برو توی اتاق...برو پسرم...

امید از من فاصله گرفت و نگاه کوتاه و نگرانش رو دوباره به مادر سهیلا انداخت و سپس رفت و همراه سهیلا وارد یکی از اتاق خوابها شده و درب رو بستند.

مادر سهیلا که کاملا" شبیه دخترش بود و فقط گذر زمان اون رو شکسته و غمزده تر از حد معمول کرده بود نگاهش رو به روی من ثابت و خیره نگه داشت و بعد از لحظاتی کوتاه گفت:دنیا بازیهای زیادی سر من درآورده...اما این بازی آخرش اونهم وقتی که توی زیارت خونه ی خدا بودم دیگه سرآمد همه ی بازیها شد...درسته که مادر سهیلا هستم اما دستم به جایی بند نیست...کاره ایی نیستم و قدرت تصمیم گیری براش ندارم...دونسته یا ندونسته با حقه یا با کلک...با پستی یا هر چیزی که اسمش رو میگذاری زندگیش رو به تباهی کشیدی...نگو نه که گناهت سنگین تر از اینی که هست میشه...براش هزار و یک آرزو داشتم...یه ازدواج موفق...حداقل یه ازدواجی که هیچ شباهتی به زندگی خودم نداشته باشه رو همیشه از خداش براش خواسته بودم...اما مثل اینکه هیچ وقت دعا و آرزو کردن درست رو بلد نبودم چرا که خدا بهش زندگی کاملا" متفاوت با زندگی من بخشیده ولی بدبختی که بهش داده بیشتر از منه...شاید از دید خدا مفهوم متفاوت بودنش با زندگی من از دعایی که میکردم همین بوده...نمیدونم...اما خوب سهیلا یا نمی فهمه یا نمیخواد که بفهمه...میگه دوستت داره...میگه عاشقته...خنده داره...نه؟!!!...یه دختر22ساله عاشق مردی بشه با شرایط تو...حالا از سر بدبختی یا هر چیزی که تو میخوای اسمش رو بگذاری یکی از دعاهام همیشه این بوده که زن کسی بشه که اونقدر پول داشته باشه تا هر چی چشم بچه ام دید و دلش و خواست بتونه براش بخره...خوب این دعام مثل اینکه مستجاب شده اما یادم رفته بود توی بقیه ی دعام از خدا بخوام شوهرش کسی باشه که لیاقت دخترم رو داشته باشه نه مردی مثل تو که یک ازدواج ناموفق از قبل داشتی و الانم یه پسر بچه داری بعلاوه یه مادر مریض...اگه یه سر سوزن عقل توی سر سهیلا بود خودش میفهمید که زن تو شدن یعنی چی..یعنی اینکه بچه ات رو نگه داره...مادر پیر و مریضت رو نگه داره...مثل کلفت به کار خونه ات برسه...از همه ی اینا گذشته باید تو رو هم راضی نگه داره...وقتی هم که خریت خودش به اوج برسه و از تو حامله بشه و بچه دنیا بیاد دیگه واویلا...تعجب نکن اگه دارم اینطوری رک و پوست کنده حرفام رو میزنم چون این اولین و آخرین باریه که تو رو میبینم...مطمئن باش شنبه که با آقای توحید برم و شکایتم رو پس بگیرم شاید فقط یک بار دیگه تو رو ببینم اونم وقتیه که مطمئن بشم سهیلا رو عقدش کردی...اینم فقط به خاطر اینه که یه ذره خیالم راحت بشه...کاری که توی بیمارستان برام کردی تا حد زیادی منو مدیون خودت کردی اما این باعث نمیشه از بلایی که سر دخترم آوردی قلبا" چشم پوشی کنم...اما چیکار کنم که اون مسعود خیر ندیده با یکسری کاغذ پاره ایی که آورد کلانتری دهن منو بست و سکه ی یه پولم کرد....چه کنم که دستم بسته است و به هیچ جا هم راهی ندارم...ولی اینو بدون بعد اینکه دخترم رو عقد کردی تا آخر عمرمم نمی خوام چشمم به ریختت بیفته...فقط یه سوال دارم...

تمام مدتی که مادرسهیلا حرف زده بود در سکوتی دردناک به فرش زیر پام خیره شده بودم وعمق درد و غصه ایی که در کلام این زن بود رو حس میکردم...آهسته سرم رو بلند کردم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم:خانم گمانی...شما نگرانی که سهیلا در زندگی با من خوشبخت نشه اما به شرفم قسم میخورم که خوشبختش میکنم...گرچه میدونم برای باور این قسمم از طرف شما به زمان نیاز هست...شما توی صحبتهاتون حرفهای سنگینی به من زدین که امیدوارم به مرور زمان بهتون ثابت بشه که لایق اینهمه توهین نبودم...ولی خوب شما الان در شرایطی هستی که حق داری اینطوری قضاوت کنی...حالا هم در خدمتتونم...هر سوالی داشته باشید جوابگو هستم...

نفس عمیق و پر غصه ایی کشید و گفت:میخوام بدونم چرا زن اولت رو طلاق دادی؟

سرم رو به علامت تایید سوال مریم خانم تکان دادم و گفتم:این حق شماست که دلیل این امر رو بدونید...باشه چشم...همه چیز رو براتون میگم...اگه لازم بدونید مدارکی هم دارم که حرفام رو در مورد زندگی قبلم و مشکلاتی که پیش اومد رو ثابت میکنه...همه رو بخواین در اختیارتون میگذارم...فقط به خاطر اینکه باور کنید مرد بوالهوسی نیستم و از روی هوسبازی یه زندگی رو شروع نکرده بودم که بعد بخوام به طلاق برسونمش و حالا چشمم دنبال دختر دیگه ایی مثل دختر شما باشه...

مقصر منم که خیال کردم هیچکس باز عاشق نمیشه
حواسم نبود شاه توی دست آخر یا ماته یا کیشه
     
#643 | Posted: 5 Jan 2016 13:22
پرستار مادرم- قسمت یازدهم


تمام مدتی که من صحبت میکردم مریم خانم سکوت کرده بود و گوش میکرد...وقتی داشتم خاطرات تلخ گذشته ی زندگیم رو تعریف میکردم فشار عصبی که روی خودم بود رو به وضوح احساس میکردم...تکراربیان اون خاطرات برای من انرژی زیادی می خواست که حالا با وقوع این امر متوجه بودم چقدر در این قضیه ناتوانم...بارها و بارها مجبور میشدم در بین حرفهام برای دقایقی سکوت کنم...لحظاتی میشد که احساس میکردم تنها هستم و دارم خاطرات رو برای خودم مرور میکنم و در خلال تعریفهام بی اراده از خودم سوال میکردم و با هزار اگر و اما پاسخگوی سوالهام میشدم...اما مریم خانم فقط گوش میکرد!

وقتی حرفهام تموم شد نگاهم رو که تا اون زمان به نقطه ایی نامعلوم خیره نگه داشته بودم به سمت مادرسهیلا برگردوندم و دیدم اون هنوز به من خیره است...و سکوت بود و سکوت!!!

در این لحظه درب اتاقی که سهیلا و امید در اون بودند به آرومی باز شد و سهیلا از اتاق بیرون اومد و نگاهی به مادرش و سپس به من انداخت و با صدایی آروم گفت:امید خوابش برده...براش قصه گفتم و خوابید...

و بعد رو کرد به مادرش و گفت:حالا برم چایی دم کنم؟

عرقی که روی پیشونیم در این مدت نشسته بود رو با دستمالی پاک کردم و در پاسخ سوال سهیلا گفتم:من چایی نمیخورم...فقط اگه ممکنه یه لیوان آب به من بده...

سهیلا بلافاصله به آشپزخانه رفت و با لیوانی آب برگشت و اون رو به من داد...

وقتی آب میخوردم متوجه بودم که مادرسهیلا به آهستگی چادرش رو دوباره روی سرش کشید و مرتبش کرد و بعد رو به سهیلا گفت:شماره تلفن آژانس نزدیک این محل رو داری تلفن بزنی بیاد دنبال من؟

سهیلا با التماس رو به مادرش گفت:مامان...دیروقته...بمون همین جا...به خدا اونجوری که فکر میکنی نیست...اگه دیدی در نبود شما من به کمک سیاوش خونه رو تغییر دادم فقط و فقط دلیلش این بود که مادر مسعود خواسته بود از اونجا بلند بشیم...شما هیچ وقت اجازه ندادی من بهت بگم اما باید از اونجا بلند میشدیم...شما حتی نمیدونستی یعنی هیچ وقت هم نخواسته بودی بفهمی مسعود اون خونه رو چطوری به ما اجاره داده بوده...ولی سیاوش موضوع رو به من گفت...شما اصلا" خبرداشتی این یکی دو سال توی خونه ی زن اول بابای من بودی؟...یعنی بودن توی اون خونه بهتر از زندگی توی این خونه اس؟!!!

مریم خانم که از شنیدن این حرف تعجب کرده بود با چشمانی که از این امر گشاد شده رو کرد به من و گفت:واقعا؟!!!...سهیلا راست میگه؟!!!...مسعود خیر ندیده این مدت من رو توی خونه ی زنی نشونده بود که حق همه چیز رو با سنگدلی تموم از من گرفته بوده؟!!!...همون زنی که باعث شد پدر سهیلا بعد از پایان محرمیت بینمون بره و دیگه پشت سرشم نگاه نکنه و تنها لطفی که کرد این بود که برای دخترش شناسنامه بگیره بعدم حتی یکبار نیاد حالش رو بپرسه؟!!!...

با حرکت سرم پاسخ مثبت سوالی که در رابطه با حقایق گفته های سهیلا بود رو به مریم خانم دادم...

از شدت غصه و عصبانیت رنگ چهره ی این زن به وضوح پریده بود و فشار بغض در گلوش رو میشد حس کرد...

سهیلا کنار مادرش روی مبل نشست و با تردید کمی به او نزدیک شد و وقتی مریم خانم بغضش به گریه نشست اون رو در آغوش گرفت...

متوجه شدم که هر دو از درد و غصه به گریه افتاده اند!!!

از روی مبلی که نشسته بودم بلند شدم و به اتاقی که امید در اون خوابیده بود رفتم و درب رو بستم.

امید به آرومی روی تخت یک نفره ی گوشه ی اتاق خوابیده بود و تمام وسایلی که اون روز بعدازظهر خریده بود رو به طرز جالبی کنار دیوار چیده بود...

چقدر چهره اش آروم بود...میدونستم از بودن کنار سهیلا بی نهایت لذت میبره...امید تمام کمبودهای عاطفی خودش رو در وجود سهیلا جستجو میکرد و چقدر این دختر در پاسخ به کمبودهای اون موفق عمل کرده بود!!!

کنار تخت روی زمین نشستم و به دیوار تکیه دادم...سرم درد میکرد...تعریف وقایع تلخ زندگیم و تکرار اونها من رو دوباره به همون لحظات برده بود...لحظاتی که خیانت مهشید بهم ثابت شده بود...لحظاتی که احساس میکردم چقدر خوار و ذلیل شدم...دقایقی که از شدت فشار عصبی با مشت به دیوارهای زیرزمین منزلم کوبیده بودم رو به یاد می آوردم...ساعاتی که توی اون زیرزمین در بدترین شرایط احساسی گریه هایی از روی بدبختی با صدای بلند سر داده بودم رو به یاد می آوردم...به یاد روزی که مسعود مدارک لازم برای اثبات خیانت مهشید که شامل عکس و مکالمات تلفنی و حتی یک حلقه فیلم کاست میشد و برام آورده بود به ذهنم می اومد...وقتی عکسها رو دیدم به قدری عصبی شدم که بی اراده یقه ی مسعود رو گرفتم و چند مشت پیاپی به صورتش زده بودم...اما اون هیچ عکس العملی نشون نداده بود و در کمال همدردی و رفاقت وقتی اونجوری با وضعی که از سر بدبختی بود به زانو افتادم و گریه کردم من رو در آغوش گرفت و درست مثل یک برادر فقط سعی کرده بود آرومم کنه...

سرم رو بین دو دستم که از آرنج روی زانوانم گذاشته بودم گرفتم و چشمام رو بستم!

دقایقی بعد صدای باز و بسته شدن درب اتاق رو شنیدم و بعد متوجه شدم سهیلا کنارم روی زمین نشست و یک دستش رو به آرومی لای موهای من کرد و نوازش کوتاهی به سرم داد و بعد دستش رو کشید و گفت:سیاوش...حالت خوبه؟!

سرم رو بلند کردم و بدون اینکه پاسخ سوالش رو داده باشم گفتم:مامانت چطوره؟...آرومش کردی؟

. آره...رفته دستشویی صورتش رو بشوره...

. نگذار شب بره...هر طور شده راضیش کن شب اینجا بمونه...

و بعد بدون اینکه منتظر حرف دیگه ایی از سوی سهیلا بمونم از روی زمین بلند شدم و لباسم رو مرتب کردم و گفتم:من دیگه باید برم...امید اینجا بمونه...ممکنه بغلش کنم بخوام ببرمش بیدار بشه و بدقلقی کنه...از قول من با مامانت خداحافظی کن.

سهیلا که حالا رو به روی من ایستاده بود با مهربونی دونه های عرقی که بار دیگه روی پیشونیم نشسته بود رو با دست پاک کرد و گفت:سیاوش حالت خوبه؟!...به نظر میاد خیلی عصبی شدی!!!...یه ذره تحمل کن بهتر که شدی بعد برو...

دستش رو گرفتم و سپس صورتش رو به آرومی بوسیدم و گفتم:هر چی هست مربوط به گذشته ی منه...ولی آینده فرق داره...وقتی قرار کسی مثل تو شریک زندگیم بشه همه چی رنگ عوض میکنه...فقط...حیف که شروعش با تو خیلی متفاوت بود...میتونست به مراتب قشنگتر از هر اونچه که توی ذهن جا میگیره آغاز بشه...ولی من...

سهیلا در این لحظه به من نزدیکتر شد به طوریکه تقریبا در آغوشم بود و نگذاشت حرفم رو ادامه بدهم و با دستهای ظریفش جلوی دهنم رو گرفت و گفت:سیاوش...ادامه نده...خواهش میکنم دیگه نگو...نمیخوام هیچ وقت در رابطه ی خودت با من به ولی و اماهای اولین رابطمون فکر کنی...هر قدر تو خودت رو مقصر بدونی واقعیت امر اینه که منم بی تقصیر نبودم اما پشیمونم نیستم...چون عاشقتم...با تموم وجودم...

میدونستم حرفهاش از روی بزرگواری ذاتی که در وجودش هست سرچشمه میگیره...خدایا چقدر به این دختر بدهکارم کردی!!!

بار دیگه گونه های زیبا و لطیفش رو بوسیدم و سپس خداحافظی کردم...وقتی از اتاق خارج شدیم مریم خانم هم از دستشویی خارج شد...خداحافظی کوتاهی هم با او کردم و از منزل بیرون اومدم.

وقتی به خونه رسیدم مامان و دخترعموش خواب بودند...به آشپزخانه رفتم و قرص مسکنی از قفسه ی داروها برداشتم و با لیوانی آب اون رو خوردم و سپس به اتاقم رفتم.

ساعتی طول کشید که در جنگ با یادآوری خاطراتم پیروز بشم و بتونم بخوابم وقتی هم که خوابم برد تا زمانیکه بیدار بشم دائم دچار کابوس میشدم و صبح جمعه وقتی چشم باز کردم خستگی هنوز در وجودم موج میزد!

به ساعتم نگاه کردم...حدود10صبح بود!

از صداهایی که می اومد فهمیدم شهناز و پسرش هم به اونجا اومدن و مطمئن بودم امروز برای مامان با حضور اقوام در منزل روز خوبی خواهد بود!

از روی تخت بلند شدم و وقتی حوله ام رو برداشتم که به حمام برم موبایلم زنگ خورد...نگاهی کردم و شماره ی توحید رو روی گوشیم دیدم.

بعد از سلام و احوالپرسی گفت که مادر سهیلا راضی به رضایت و بازپس گیری شکایتش شده و قراره فردا برای لغو شکایت اون رو همراهی کنه...

از خبری که داده بود تشکر کردم...با اینکه موضوع رو شب گذشته خود مریم خانم بهم گفته بود اما جای تشکر زیادی داشت که از زحمات توحید به جا بیارم...در مدت این چند روز توحید و مسعود هریک به اندازه ایی بسیار زیاد برای فیصله دادن به این شکایت تلاش و دوندگی کرده بودن...توحید که به عنوان یک وکیل انجام وظیفه و محبت کرده بود و مسعود هم طبق معمول با ترفندهای خاص و کمک از افرادی که من هیچ وقت نمی فهمیدم چطوری با اونها طرح دوستی تا این حد ریخته که به راحتی مدارک عجیب و غریب برای خلاصی در این شرایط جور کرده رو ریخته باعث خلاصی من از مشکلی به این بزرگی شده بود!!!

کاملا" ایمان داشتم که اگه مسعود اون مدارک مبنی بر محرمیت کوتاه مدت میان من و سهیلا رو جور نکرده و ارائه نداده بود شرایطم حالا زمین تا آسمون با هم فرق میکرد...

وقتی هم که در این خصوص از اون تشکر کرده بودم کلی خندیده و گفته بود که در جواب محبتهایی که من همیشه در حقش کردم این کوچکترین کاری بوده که میتونسته انجام بده و از طرفی خیلی راضی بود بابت این موضوع که با جور کردن اون مدارک به قول خودش حسابی حال مریم خانم رو گرفته بوده!!!

مسعود دوست با معرفتی بود و اینکه خودش رو مدیون محبتهای من میدونست هم از سر لطفش بود چرا که من فقط چند باری در خصوص مسائل مالی کمکش کرده بودم و به یاد نداشتم کار خاص دیگه ایی در رابطه با اون انجام داده باشم اما مثل اینکه همین هم برای مسعود حائز اهمیت بوده که در چنین شرایطی تونسته بود به تلافی اون روزها اینطوری آبروی من رو حفظ کنه!

صبح روز شنبه وقتی به شرکت رسیدم حدود ساعتهای11توحید بهم تلفن کرد و گفت با گذروندن مراتب قانونی لازم پرونده ی کلانتری مختومه شد و با رضایت مریم خانم و کارهای لازمی که توحید باید انجام میداده و همه رو هم صورت داده بود دیگه هیچ مشکلی وجود نداشت!

به قدری از شنیدن این خبر خوشحال شده بودم که با وجود مطلع بودن از اصل قضیه و اینکه خود مریم خانم هم بهم گفته بود شنبه رضایت خواهد داد اما حالا شنیدن تحقق این امر برام لذت بیش از اندازه ایی داشت که تصورش برام ممکن نبود!

برای انجام برخی امور مجبور بودم تا ساعت2حتما" در شرکت بمونم و این بیشتر کلافه ام کرده بود...دلم میخواست هر چه زودتر کارم رو تموم میکردم و به دیدن سهیلا می رفتم...اما به هر حال داشتن جلسه و رسیدگی به دو قرارداد باعث شد تا بعداز ناهار در شرکت بمونم.

ساعت نزدیک2بود که مسعود با یک سبد بزرگ گل به شرکت اومد...البته تا بیاد به اتاق من کلی طول کشید چرا که صدای صحبتها و شوخیهاش رو در بیرون اتاق با خانم افشار می شنیدم...

میدونستم مسعود با خیلی ها رابطه داره ولی حس میکردم رابطه اش با خانم افشار این اواخر متفاوت شده...میتونستم از لحن صحبتها و نگاهش بفهمم که نگاه مسعود به خانم افشار تغییر کرده...اما باور اینکه واقعا" مسعود نسبت به اون نظر خاصی مبنی بر دلبستگی داشته باشه و روی اون به طور جدی فکر کنه کمی برام غیر ممکن بود ولی وقتی بعد کلی صحبت و خنده به اتاق من اومد و اون سبد بزرگ گل رو روی میز کنار اتاق گذاشت و برای سلام و گفتن تبریک از خلاصی مشکل اخیرم به طرفم اومد متوجه شدم که برق نگاه مسعود مثل همیشه نیست!!!

زمانیکه خانم افشار هم به اتاق اومد و به من تبریک گفت باور نگاه مسعود به اون برام صد در صد شد!

وقتی خانم افشار اتاق رو ترک کرد نگاه مسعود که هنوز اون رو دنبال میکرد باعث شد بی اراده لبخند روی لبم نقش ببنده وگفتم:آهای مسعود...حواست کجاس؟

نگاه مسعود به طرف من برگشت و بی پرده و بی هیچ حاشیه ایی گفت:دیگه وقتشه..این یکی با همه برام فرق داره...

خدیدم و گفتم:از تو بعیده یکدفعه اینقدر تغییر مسیر داده باشی...دست از سر این یکی بردار جون سیاوش...کاری نکن منشی به این خوبی رو از دست بدهم....به جون مسعود من مثل تو از اون آشناها ندارم که اگه پات به کلانتری و دادگاه بیفته بتونم برات کاغذ صیغه جور کنم...مجبوری عقدش کنی اون وقت دیگه مسعود سابق نیستی...

مسعود لبخندی زد و گفت:نه به جون سیاوش دارم راست میگم...بد جور ذهنم رو درگیر کرده...با مامان هم دو هفته پیش در موردش صحبت کردم یه بارم بردمش خونه مامان دیدش...

با تعجب به مسعود نگاه کردم و گفتم:جدی؟!!!

. آره...اتفاقا"مامان هم بدش نیومده...

. پس خیلی وقته توی نخشی و از من پنهون کردی...آره؟!!!

مسعود یکی از شکلاتهای روی میز رو برداشت و به دهان گذاشت و گفت:پنهون کاری در بین نبوده سیاوش...راستش باور این قضیه که دارم تغییر میکنم برای خودمم مشکل بود از طرفی این اواخر تو اونقدر ماشالله هزارماشالله درگیری فکری درست کرده بودی که وقتی به تو می رسیدم دیگه خودمم یادم می رفت...اما جدی جدی فکر یه منشی دیگه باش...

و بعد با خنده اضافه کرد:ببینم اصلا" تو خجالت نمیکشی زن دوست صمیمی خودت رو منشی شرکتت کردی؟

خندیدم و گفتم:بسه بابا هنوز که زنت نشده...ولی مسعود مرده شورت رو ببرن که هر وقت میخوام امیدوار بشم همیشه برام مفیدی یکدفعه یه کاری میکنی که می فهمم نه بابا تو آدم بشو نیستی و در پس هر منفعتی که به آدم برسونی کلی ضررم دنبالشه...

دوباره با صدای بلند خندید و گفت:خوب اگه اینطور نباشم که دیگه قدر منو نمیدونی...باید اینطوری باشم...مگه نه؟

در همین لحظه دوباره درب اتاق باز شد و خانم افشار همراه با یک سینی حاوی دو فنجان قهوه وارد اتاق شد و به طرف میز وسط اتاق اومد...

مسعود که همیشه با خانم افشار شوخی میکرد نگاهی به اون کرد و گفت:ببخشید عروس خانم شمایی که با سینی اومدی داخل اتاق؟

نگاه شرمگین و مضطرب خانم افشار رو که ابتدا به مسعود و سپس به من خیره شد رو متوجه شدم و بعد بلافاصله گفت:آقای مهندس گمانی من اصلا" از اینطور شوخی ها خوشم نمیاد...

مسعود خندید و از جا بلند شد و سینی رو از دست خانم افشار گرفت و گفت:غزاله جون قربونت بشم دیگه لازم نیست جلوی سیاوش فیلم بازی کنی...همین الان داشتم به سیاوش میگفتم باید به فکر یه منشی جدید برای خودش باشه...از این به بعد هم یادت باشه عروس سینی چایی میاره نه قهوه...

و بعد بی هیچ معطلی گونه ی خانم افشار رو بوسید!

من که هر دو دستم روی میز بود از دیدن رفتار و شنیدن حرفهای مسعود خنده ام گرفته و با یک دست سعی داشتم لبخندم رو پنهان کنم و به اونها نگاه میکردم...

خانم افشار صورتش از خجالت سرخ شد و نگاه مضطربش رو به من دوخت و سپس با عجله گفت:ببخشید آقای مهندس اگه فرمایشی ندارین من برم...

قبل از اینکه من حرفی بزنم مسعود رو به او گفت:الهی قربون اون سرخ شدن صورتت بشم...چرا یه کار داره باهات...اونم اینه که ترتیب یه آگهی برای استخدام یه منشی واجد شرایط برای این شرکت رو توی روزنامه بدهی...همین...الانم برو کارهات رو زود انجام بده که وقتی من و سیاوش از این اتاق اومدیم بیرون و ایشون خواست بره دنبال کار خودش بنده هم تو رو ببرم یه جایی دنبال کارهای خودمون...

خانم افشار در حالیکه هنوز شرم خاصی که ازشنیدن حرفهای مسعود در حضور من باعث سرخی صورتش شده کاملا هویدا بود برگشت تا از اتاق خارج بشه که من گفتم:خانم افشار؟

ایستاد و به سمت من برگشت و گفت:بله؟...بفرمایید؟

. بهتون تبریک میگم...امیدوارم خوشبخت بشین...در ضمن آگهی که مسعود گفت هم یادتون نره...حتما" ترتیبش رو بدهید...

خانم افشار که حالا لبخندی روی لبهاش نقش بسته بود با صدایی آروم گفت:باشه چشم...

و بعد از اتاق خارج شد.

سپس رو کردم به مسعود و گفتم:واقعا" خوشحالم مسعود...میتونم به جرات بگم انتخاب درستی کردی..الان چند ساله که خانم افشار منشی این شرکته ولی هیچ مورد غیراخلاقی من از اون ندیدم...

مسعود لبخندی زد و سیگاری از پاکت بیرون کشید و روشن کرد و گفت:مسعود رو دست کم گرفتی؟...اینهمه خودم رو به آب و آتیش میزدم و با هزارتا زن و دختر رابطه داشتم واسه یه همچین روزی دیگه...فقط و فقط این همه شیطونی کردم تا بتونم اونی رو که تمام خصوصیات ظاهری و اخلاقیش برام ارزش داره رو پیدا کنم که کردم...

خندیدم و گفتم:خوب خدا رو شکر که دیگه عاقل شدی...اما مسعود فقط یه چیزی...اونم اینکه به لطفی به من بکن و تا منشی خوبی پیدا نکردم که جایگزین خانم افشار بشه رضایت بده به کارش ادامه بده...خودت میدونی نمیشه هر کسی رو منشی شرکت کنم...

مسعود با صدای بلند خندید و با شوخی گفت:باشه اینم اشکالی نداره به شرطی که حقوقش رو دو برابر کنی یکی از شرکتهاتم به عنوان کادوی عروسی تقدیم ما کنی...

خندیدم و گفتم:مسعود جان دیگه اونجوری میترسم هر دو تای شما دل درد بگیرین...خوب نیست شروع زندگیتون با مریضی باشه...

اون روز مسعود تا ساعت2:30با من در شرکت موند و کلی با هم شوخی و صحبت کردیم...احساس میکردم خدا واقعا" دربهای رحمتش رو به روی من باز کرده و آرامش آغوشش رو داره بهم نشون میده...

ساعت2:30از شرکت اومدیم بیرون...مسعود به همراه خانم افشار سوار ماشینش شدند و رفتند و من هم به سمت خونه ی سهیلا حرکت کردم...



48

وقتی سوار ماشین بودم و به سمت منزل سهیلا حرکت میکردم جلوی شیرینی فروشی توقف کردم و یک جعبه شیرنی هم گرفتم...

با تمام وجودم خوشحالی رو درک میکردم...احساس خوبی بود...آسودگی خیال از تمام گرفتاریهایی که فکر میکردم به مراتب سختتر از این می تونست برام پیش بیاد باعث میشد احساس کنم زندگی داره بهم لبخند میزنه.

زمانیکه جلوی درب حیاط آپارتمان رسیدم جعبه ی شیرینی رو از روی صندلی برداشتم و بعد از قفل کردن ماشین به سمت درب حیاط رفته و زنگ زدم.

زمان زیادی طول نکشید که صدای امید رو در پای اف.اف شنیدم و اونهم وقتی فهمید من پشت درب هستم ضمن اینکه درب حیاط رو باز کرد شنیدم اومدن منم به سهیلا خبر داد.

وقتی از پله ها بالا رفتم امید درب هال رو باز کرده و در جلوی پله ها به انتظار من ایستاده بود...بعد از اینکه صورتش رو بوسیدم و پاسخ سلامش رو دادم نگاهی به جعبه ی شیرینی کرد و گفت:از کدوم شیرینی ها خریدی؟

خندیدم و گفتم:از همون شیرینی ها که تو دوست داری...

. نون خامه ایی؟!!!

. آره پسرم...

خنده ایی از روی رضایت کرد و جعبه رو از من گرفت و به داخل هال رفت.

در حینی که کفشهایم رو از پا در می آوردم شنیدم که سهیلا گفت:امیدجون جعبه رو بده به من تا همه رو توی ظرف بچینم...

بعد صدای امید رو شنیدم که گفت:میذارم توی آشپزخونه...

وارد هال شدم...به سهیلا نگاه کردم...یک بلیز لیمویی آستین کوتاه به همراه یک دامن تنگ مشکی به تن داشت...موهای بلند و زیباشم این بار برعکس همیشه پشت سرش جمع کرده بود...ملاحت و زیبایی از تمام وجودش شعله میکشید...آرایش ملایم صورتش باعث شده بود زیبایی خدادادیش هزاران برابر بشه...واقعا" از دیدن این همه زیبایی در وجودش سیر نمیشدم!

امید جعبه شیرینی رو روی یکی از کابینتها گذاشت و گفت:سهیلا جون بیا دیگه...

سهیلا با لبخند به من خیره شده بود و سلام کرد و گفت:خدا رو شکر...بعد از چند روز دارم چهره ی خوشحالت رو می بینم...

با لبخند نگاهش کردم و در حالیکه بی اختیار به طرفش می رفتم تا ببوسمش سریع قدمی به عقب گذاشت و با صدایی آروم گفت:مامانم خونه اس...

با تعجب نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:جدی میگی؟!!!

در همین لحظه درب یکی از اتاق خوابها باز شد و مریم خانم در حالیکه پیراهن ماکسی و آستین بلند و راحتی به تن داشت و شال بزرگی هم روی سر و شونه هاش رو پوشانده بود وارد هال شد.

بلافاصله با او سلام و علیک کردم و گفتم:واقعا" از لطفتون ممنونم...به خاطر رضایتی که دادین...به خاطر گذشتی که کردین و به خاطر همه چیز...

پاسخ سلام من رو در حالیکه هنوز می تونستم در عمق نگاهش غم و دلخوری رو حس کنم داد و گفت:خدا کنه به قولی که دادی پای بند باشی...من جز خوشبختی سهیلا هیچ آرزوی دیگه ایی توی این دنیا ندارم...

صدای امید دوباره از آشپزخانه به گوش رسید که با اعتراض گفت:اه...سهیلا جون بیا دیگه...من نون خامه ایی میخوام...بیا من این بند روی جعبه رو نمیتونم باز کنم...بیا کمک...

سهیلا به آشپزخانه رفت و مریم خانم نیز به دنبال او وارد آشپزخانه شد.

میدونستم تمایلی نداره زیاد من رو ببینه تا این حد که حتی منتظر جواب من هم نشد...برای اینکه کمترباعث ناراحتی اون شده باشم ترجیح دادم توی هال روی یکی از راحتی ها بنشینم و به آشپزخانه نرم.

صدای مریم خانم رو شنیدم که به سهیلا گفت:من جعبه رو برای امید باز میکنم تو فقط چند تا بشقاب پیش دستی و یه ظرف بده تا من شیرینی ها رو توی اون بچینم...

بعد از چند دقیقه هر سه نفر اونها از آشپزخانه خارج شدند و در هال هر یک روی یکی از راحتی ها نشستند.

امید که همیشه عاشق نون خامه ایی بود در همون ابتدا با ولع و اشتهایی کودکانه چند نون خامه ایی در بشقابش گذاشت و مشغول خوردن شد.

مریم خانم که روی یکی از راحتی های نزدیک من نشسته بود با صدایی گرفته رو به سهیلا گفت:سهیلا جان بلند شو چند تا چایی هم بریز بیار...

سهیلا بلند شد و به آشپزخانه برگشت.

در همین لحظه مادر سهیلا رو کرد به من و با همون صدای گرفته و غمدارش گفت:کی سهیلا رو عقد میکنی؟

نگاهم رو از امید به سمت مریم خانم برگردوندم و گفتم:هر زمان که شما امر کنید...

مریم خانم که به گلهای ظریف و زیبای گلدان بلور روی میز وسط هال خیره بود گفت:سهیلا گفته هیچ جشن و مراسم خاصی نمیخواد...اینم از سر بدبختیشه...واقعا" نمیدونم...یعنی نمی تونم حرفی بزنم...خودش اینطور میخواد که بدون هیچ جشنی و سر و صدایی و فقط با عقد توی محضر بیاد به خونه ات...دائم میگه نمیخوام این ازدواج اثر بدی توی ذهن امید بگذاره...نمی فهمم منظورش از این حرف چیه ولی من که توی این دو روز چیزی رو که خوب فهمیدم اینه که امید بی نهایت به سهیلا علاقه داره...حالا منظور سهیلا از اثر بد توی ذهن این بچه چی هست رو خودش میدونه...حالا هم که سهیلا هیچ مراسم و جشنی نمیخواد دیگه حرفی این وسط نیست بقیه اشم من حرفی نزنم مثل اینکه سنگین ترم...

. اختیار دارید حاج خانم...شما هر امری داشته باشید من در خدمتتونم...من خیلی به شما و خیلی خیلی به سهیلا بدهکارم و هر کاری بکنم جبران هیچ چیز رو نکردم...برای مهریه امر امر شماست و منم منتظر فرمایشتون هستم...

مریم خانم نگاهی به امید و سپس به سهیلا که توی آشپزخانه بود کرد و بعد رویش رو به سمت من برگردوند و گفت:سهیلا حتی با مهریه هم مخالفه...میگه مگه خرید و فروش توی بازاره که مهریه به ازای عقد از شما بخواد...اما من قلبا" با این عقیده مخالفم...من معتقدم مهریه برای هر زن می تونه یه پشتوانه محسوب بشه...اونم انتخابی که سهیلا کرده...هر کسی شنیده زیاد به عاقبتش خوشبین نبوده...اما خوب حرف کسی رو گوش نمیکنه...

. شما لطف کنید نظرتون برای مهریه ی سهیلا به من بگین...

در همین لحظه سهیلا با سینی چای از آشپزخانه خارج شد و در حالیکه سینی رو ابتدا جلوی مادرش نگه داشته بود تا او یکی از استکانهای چای رو برداره با دلخوری به مادرش گفت:مامان مگه من و شما قبلا" در این مورد حرف نزده بودیم؟

مریم خانم به من نگاه کرد و گفت:بدبختی من اینه که حتی حق ندارم در مورد مهریه اشم حرف بزنم...

سهیلا سینی چای رو جلوی من گرفت و رو به مادرش گفت:شما نگران فردای منی...من میگم لازم نیست...مهریه اگه مال منه...من میگم نمیخوام...

در حالیکه استکان چایی رو از سینی بر میداشتم و روی میز کنارم گذاشتم به حرفهای مریم خانم گوش میکردم که گفت:سهیلا نمیخوام حرفام رو دوباره تکرار کنم...تو تصمیمت رو گرفتی و هر چی هم من میگم یا دیگری میگه اصلا" برات ارزش نداره...حداقل این مهریه رو رووش فکر کن...ولله به خدا اگه من میگم مهریه تعیین بشه فقط و فقط به خاطر خودته...دنیا هزار جور بازی سر آدم در میاره...به قول معروف یه سیب رو که میندازی بالا تا برگرده بیاد توی دستت هزار چرخ میخوره...

امید از روی راحتی بلند شد و در حالیکه به سهیلا نگاه میکرد گفت:اگه سه تا دیگه نون خامه ایی بردارم بخورم دندونم خراب نمیشه؟!!!

سهیلا لبخندی زد و به امید گفت:نه...ولی به شرط اینکه بعدش زود بری دندونهات رو مسواک کنی...

امید با خوشحالی سه نون خامه ایی دیگه برداشت اما این بار برای بازی بشقابش رو هم با خودش به یکی از اتاق خوابها برد و در حالیکه درب رو می بست گفت:باشه...قول میدم بعد که همه رو خوردم برم مسواک بزنم...

وقتی امید درب اتاق رو بست رو کردم به مریم خانم و گفتم:شما به سهیلا کاری نداشته باشین...اصلا" فکر کنید در این زمینه تام الاختیارید...برای مهریه ی سهیلا هر چیزی که شما امر کنید من همون کار رو انجام میدم...

مریم خانم به سهیلا نگاه کرد.

متوجه ی اشاره ی التماس آمیز سهیلا شدم که اون رو از جواب دادن به من منع میکرد.

رو کردم به سهیلا و گفتم:سهیلا میشه خواهش کنم چند دقیقه بری داخل اتاق پیش امید بمونی و اجازه بدهی مامانت در این خصوص راحت باشه؟

سهیلا با اکراه از روی راحتی که نشسته بود بلند شد و در حالیکه به سمت اتاق میرفت به مادرش گفت:من مهریه نمیخوام...

وقتی سهیلا وارد اتاق شد و درب رو بست دوباره رو کردم به مریم خانم و گفتم:حالا بهتر شد...بفرمایید...من در خدمتتونم...

مریم خانم نگاه عمیق و دقیقی به من کرد و گفت:خودت خوب میدونی که به هیچ چیز این وصلت قلبا" راضی نیستم...نگرانیمم نمیتونه الکی باشه...شرایط شما شرایطی نیست که برای دختر من ایده آل باشه...من فقط ترسم از فردای این وصلته...فردایی که شاید خیلی هم دور نباشه...هیچ تضمینی نمی بینم که بتونم از شما در ازای خوشبخت کردن دخترم بگیرم...واقعیتش رو بخوای وقتی خوب فکر میکنم میبینم زمانیکه شما ومسعود با کمک وکیلت و با اتکا به پول و موقعیت اجتماعیت به این راحتی تونستی از اون وضعیت و شکایت اصلی من خلاص بشی پس تعیین هر مهریه ایی هر قدر هم سنگین نمی تونه بهم این امیدواری رو بده که مثلا با تعیین مهریه تونسته ام به قول معروف پشتوانه ایی برای دخترم ساخته باشم...هر حرفی هم میزنم سهیلا نه حاضره گوش کنه نه اهمیت میده...قبلا" هم گفتم اونقدر توی زندگیم ستم کشیدم و بدبختی دیدم که واقعا" نمی تونم به هیچ چیز این دنیا امیدوار باشم...حالا هم فقط امیدم به خداست...کاره ایی نیستم که مهریه ایی تعیین کنم...مطمئنم اگرم حرفم خریدار داشت و مهریه هم تعیین میکردم به وقتش چه بسا پرداخت اون رو هم به همون راحتی که مسعود خیر ندیده تونست مدرک صیغه ی شما و سهیلا رو جور کنه میتونین از پرداخت مهریه هم با همون حقه بازیها شونه خالی کنید...مهریه ی سهیلا مال من نیست...خودشم که میگه مهریه نمیخواد...من فقط دعا میکنم هیچ وقت از این تصمیمی که گرفته پشیمون نشه...تو هم اگه واقعا" مرد باشی سر قولت بمونی و خوشبختش کنی...این وسط اگه مهریه ایی هم باید باشه خودت تعیین کن...این گلی هست که به سر خودت زدی...آدم وقتی حرفش خریدار نداره حتی اگه مادر باشه سکوتش و نگه داشتن بغض و غمش توی سینه سنگین تر از ابراز عقیده اش میتونه باشه...شبی که از مکه برگشتم حس میکردم میتونم تقاص ستمی که کردی رو ازت بگیرم...ولی زهی خیال باطل...نشد...چرا...چون سهیلا نخواست...حالا هم فقط منتظرم عقدش کنی و بعد از این کار به کار هیچکدومتون ندارم و از خدا میخوام هیچ وقت سهیلا پشیمون نشه...

بعد از این حرف از روی راحتی که نشسته بود بلند شد.

کاملا" فهمیده بودم که فشار بغض در گلوش اون رو وادار کرده که برای ریختن اشکهاش احتمالا" یا به دستشویی و یا به یکی از اتاق خوابها بره...

از روی راحتی که نشسته بودم بلند شدم و جلوی مریم خانم ایستادم و گفتم:خانم گمانی...به جون امیدم قسم میخورم که خوشبختش میکنم...شما نگران مهریه اش هم نباشید خودم میدونم چی مهرش کنم و همون سر عقد هم مهریه اش رو خواهم داد...میدونم که برای نشون دادن مرام خودم به شما خیلی خیلی باید زحمت بکشم...شایدم تا آخر عمرم...اما واقعا" مدیون سهیلا و بزرگواری شما هستم...

و بعد بی اراده دستش رو خواستم ببوسم که ممانعت کرد و عقب رفت و در حالیکه صورتش از اشک خیس شده بود با گریه گفت:بد کاری کردی...با زندگی دخترم بد کاری کردی...

. جبران میکنم...قول میدهم...به جون تنها پسرم قسم میخورم...

در همین هنگام درب اتاق باز شد و امید با عجله به هال دوید و دو تا نون خامه ایی دیگه برداشت و بار دیگه به اتاق برگشت و سپس سهیلا از اتاق خارج شد.

مریم خانم بلافاصله به دستشویی رفت و درب رو بست.

سهیلا نگاهی به درب بسته ی دستشویی انداخت و سپس رو به من کرد و گفت:دوباره توهین که نکرد بهت؟

با حرکت سر جواب منفی به سهیلا دادم و گفتم:تو چرا مهریه نمیخوای؟!!!

. چون اعتقادی به مهریه ندارم...زنی که زندگیش به طلاق بکشه به نظر من هستی خودش رو باخته و این باخت با پرداخت مبلغ مهریه جبران نمیشه...سیاوش من تو رو دوست دارم و میخوام باهات زندگی کنم...این یعنی زندگی من تویی...حالا اگه به هر دلیلی این زندگی خراب بشه هیچ پشتوانه ایی نمیتونه زندگی دوباره ایی برای من بسازه...

از شیرینی کلامش که تا عمق وجودم اثر میگذاشت لبخندی به لب آوردم و چونه اش رو گرفتم و گفتم:اما مهریه هدیه ی من به تو هست...پس خواهشا" در این زمینه دخالت نکن...

. مامانم برای مهریه و مقدارش حرفی بهت زده؟!!!

. نه...اصلا"...اتفاقا" خیلی دلم میخواست این کار رو بکنه اما هیچ حرفی در مورد مقدار مهریه نزد...پس مطمئن باش مهریه ایی که سر عقد تعیین میشه فقط و فقط از طرف خودمه و یک هدیه محسوب میشه...

. اما سیاوش...

انگشتهام رو روی لبهای خوش ترکیبش گذاشتم و اون رو وادار به سکوت کردم و گفتم:دیگه حرف نباشه...

بعد با صدای بلند رو به اتاقی که امید در اون بود گفتم:امید...بابا دیگه حاضر شو با هم بریم خونه...

مقصر منم که خیال کردم هیچکس باز عاشق نمیشه
حواسم نبود شاه توی دست آخر یا ماته یا کیشه
     
#644 | Posted: 5 Jan 2016 13:26
پرستار مادر- قسمت دوازدهم و سیزدهم

به طرفش رفتم و به آرومی پشت سرش قرار گرفتم و در آغوش کشیدمش و گفتم:خوش اومدی به زندگی پر از درد سر من...

به همون حال که ایستاده بود سرش رو به سینه ام تکیه داد و به ماه بالای سر نگاه کرد و گفت:اونقدر دوستت دارم که اگه حتی زندگیت جهنم محض هم بود حاضر بودم کنارت بمونم...

به صورت زیباش که حالا به سمت چپ سینه ام تکیه داده و به آسمون خیره شده بود نگاه کردم...

درخشندگی ماه در چشمهای زیباش گویا قویترین جادوی بشریت رو به رخ می کشید...

سرم رو نزدیک بردم و روی گونه و کنار گوشش رو بوسه ی آرومی گذاشتم و گفتم:سهیلا...تو به سرمای تلخ زندگیم گرمایی بخشیدی که تصورش برام همیشه محال بوده...زندگیم اونقدر دستخوش تلاطم بوده که عذاب رو با تمام وجود حس کردم...داشتم به معنی واقعی کم می آوردم...ولی حضور تو و عشقی که بهم هدیه داری میکنی باعث شده حس کنم وجودت و بودنت توی زندگیم سبب میشه بتونم سختتر از اینها رو هم تحمل کنم...

. نه...دیگه نه...سیاوش...دوست ندارم هیچ وقت دیگه حرفی از سختی زندگی بزنی...خدا دیگه نمی خواد تو سختی بکشی...قول میدهم همیشه تمام سعیم رو بکنم که آرامش رو در زندگیت حس کنی...نمیخوام هیچ وقت دیگه کلافگی که در این مدت بارها و بارها توی نگاه جذابت دیدم تکرار بشه...

در این لحظه صدای امید از داخل خونه به گوش رسید که سهیلا رو صدا میکرد!!!

با تعجب به سهیلا نگاه کردم و گفتم:امید مگه هنوز بیداره؟!!!

. نه...خواب بود...احتمالا"دستشویی داره...باید برم کمکش کنم...

. امروز خیلی خسته ات کرد...دائم صدات میکرد...

. نه...اینطوری فکر نکن...اون الان شرایطی داره که باید کمکش کنم...چند وقت دیگه که دکتر بهش اجازه ی راه رفتن بده و دوره ی فیزیوتراپی رو شروع کنه دیگه اینقدر من رو صدا نمیکنه...

با حرکت سرم حرف سهیلا رو تایید کردم سپس خودش رو از آغوشم بیرون کشید و به سمت درب هال رفت و داخل شد.

اون شب اولین شبی بود که سهیلا رو بی هیچ منع و عذاب وجدانی با یک دنیا عشق و مالکیت کامل احساسی حضورش رو تا صبح در کنار خودم احساس کردم.

.........................

.........................

شروع مجدد زندگی مشترک من در شرایط نه چندان مطلوب آغاز شده بود اما میدونستم سهیلا با بردباری و محبت تمام ناملایمات رو در کنار دریایی از عشق تحمل میکنه...

به پیشنهاد سهیلا به مدرسه ی امید رفتم و شرایط اون رو به مدیر گفتم و خواستم برای اینکه امید زیاد از درس عقب نیفته معلمی رو به طور خصوصی به منزل بفرسته تا در طول مدتی که امید وضعیتش بهتر بشه و دکتر بهش اجازه ی رفتن به مدرسه رو بدهد خیلی از درس عقب نباشه و به کمک معلم بتونه ساعات غیبت در مدرسه رو جبران کرده باشه...

روزها تا شب در شرکت بودم و زمانیکه به منزل برمیگشتم این سهیلا بود که توضیحات لازم رو در رابطه با امید و فعالیتهاش به من میداد چرا که خود امید از بعد تصادف به شدت اخلاقش تغییر کرده بود و با تنها کسی که میونه ی خوبی داشت فقط خود سهیلا بود!!!

امید خیلی بهانه گیر شده بود و تا وقتی که بخوابه دائم میخواست سهیلا در اتاق کنار او باشه و فاصله ی شب تا صبح هم هر وقت بیدار میشد با فریاد سهیلا رو صدا میکرد و اگه احیانا" من به اتاقش می رفتم حاضر نمیشد برای انجام کارهاش هیچ کمکی بهش بکنم!!!

دوران فیزیوتراپی امید هم شروع شده بود و چند روزی بود که دکتر اجازه داده بود امید با کمک چوبهای زیربغل به آرومی در منزل راه بره...

سهیلا چندباری به من گفت که امید برای فیزیوتراپی همکاری نمیکنه و هر جلسه رو با سختی تحمل میکنه!!!

یکی دو بار با خود امید در این مورد صحبت کردم و بهش توضیح دادم که اگه همکاری لازم رو نکنه ممکنه تا آخر عمرش نتونه مثل یک آدم سالم راه بره و مثال و توضیح های زیادی براش زدم که در فراخور درک سن و سالش باشه اما تمام مدتی که من صحبت میکردم امید با اخم به نقطه ایی خیره بود وحتی نگاهمم نمیکرد...میدونستم لجاجت یکی از خصلتهاش به حساب میاد و سعی میکردم تمام رفتارش رو برای خودم مرتبط با شرایط جسمانیش در اون روزها بدونم!!!

اواسط آذرماه هوا به شدت بارونی شده بود.

یکی از روزهای وسط هفته وقتی به شرکت رسیدم از همون ساعات اولیه احساس سردرد شدیدی داشتم بنابراین پس از اینکه کارهای مهم رو انجام دادم بعد ناهار راهی منزل شدم...زمانیکه رسیدم تقریبا" دقایقی از ساعت3گذشته بود.

وقتی وارد خونه شدم صدای امید رو که مشخص بود طرف صحبتش سهیلاست از اتاقش شنیدم که گفت:چندبار صدات کنم؟!!!...بیا دیگه...

صدای سهیلا رو از اتاق مامان شنیدم که در پاسخ گفت:الان...الان میام عزیز دلم...چند لحظه صبر کن کار مامان بزرگ رو انجام بدهم...

وارد هال شدم و درب رو بستم و به سمت آشپزخانه رفتم و به صحبتهای اونها هم گوش میکردم.

صدای امید بار دیگه از اتاقش به گوشم رسید:از مامان بزرگ متنفرم...از خانم معلمم بدم میاد...

سهیلا:نه عزیزم...اینطوری حرف نزن...مامان بزرگ که اینقدر تو رو دوست داره اینجوری نگو دیگه ناراحت میشه...خانم معلمتم خیلی خوبه ولی رفتار امروزت ناراحتش کرد...

امید:به جهنم...ازش بدم میاد...تو همه اش پیش مامان بزرگی...خانم معلمم که میاد من رو تنها میگذاری...بابامم دیگه دوست ندارم...بهش بگو اگه بازم این خانم معلم رو بیاره من اصلا درس نمیخونم...من میخوام تو بهم درس یاد بدهی...

سهیلا:عزیزم تو الان ناراحتی...باشه بعد که یه ذره آروم تر شدی در مورد معلمت با هم صحبت میکنیم...

لیوانی برداشتم و از پارچ روی میز کمی آب برای خودم ریختم و خوردم...گره ی کراواتم رو هم باز کردم...سرم به شدت درد میکرد و عصبی شده بودم!

صدای امید رو بار دیگه که هنوز در اتاقش بود شنیدم:تو حق نداری شبها من رو تنها بگذاری...من اصلا" دوست ندارم تو بری توی اتاق با بابا بخوابی...باید پیش من باشی...من نمیخوام شبها تنها بخوابم...

سهیلا:امید جان...باز که شروع کردی عزیزم!!!...باشه...برای اینکه تنها نباشی میخوای شب توی اتاق من و بابا بیای و کنار ما بخوابی؟

در این لحظه سهیلا از اتاق مامان خارج شد و دید که من توی آشپزخانه ایستاده ام.

ابتدا کمی تعجب کرد و بعد به آشپزخانه اومد و سلام کرد...نگاهش کردم...کمی عصبی بودم و گفتم:این چه حرفیه که به امید میگی؟!!...یعنی چی که شب بیاد توی اتاق ما بخوابه؟...امید از بچگی توی اتاقش خوابیده...

سهیلا کمی به من نگاه کرد و با صدایی آروم گفت:عصبانی نشو سیاوش...تو خودت خوب میدونی امید سر این قضایا و مسائل مربوط به مهشید مشکل روحی داره...پس...

فشار سر درد که قبلا" سبب عصبانیتم شده بود با شنیدن این حرف از سهیلا که امید مشکل روحی و روانی داره باعث شدت عصبانیتم شد...به سمت سهیلا رفتم و با صدایی آهسته اما به شدت عصبی گفتم:باز شروع کردی؟...مگه نگفته بودم اسم بیمار روانی روی امید نگذار؟

سهیلا نگاه خیره اش رو به صورت من دوخت و گفت:چرا گفته بودی...خیلی هم خوب یادمه...ولی تو باید قبول کنی...چرا مثل یه بچه روی این قضیه لج میکنی؟...من که بد برای امید نمیخوام...از همه ی اینها گذشته امروز تمام عصبانیتش رو روی سر معلمش خالی کرد...تمام دفتراش رو پاره کرد و گفت که نمیخواد اون بهش درس یاد بده...حرفهایی گفت که اصلا"قابل تحمل نبود ولی اون خانم با بزرگواری هیچی نگفت و فقط وسایلش رو برداشت رفت...سیاوش باید قبول کنی امید مشکل...

. بسه سهیلا...بسه...اینهایی که میگی یعنی نشونه ی روانی بودن یه بچه اس؟!!!...بس کن...خوب دوست نداره اون بیاد...این که نشد دلیل تا تو بهش بگی بیمار روانی...

. سیاوش آخه تو اجازه بده من حرف بزنم...

فریاد زدم:نه...بسه دیگه...یک کلمه ی دیگه هم نمیخوام در این مورد بشنوم...فهمیدی؟...ببینم این که تو رو دوست داره و میخواد پیش اون باشی دلیل بیمار بودنش میدونی؟...بسه دیگه...حالا به جای گفتن این حرفها برو ببین چیکارت داره...

سهیلا لحظاتی ایستاد و به من نگاه کرد...سپس بدون اینکه حرفی بزنه از آشپزخانه خارج شد و به اتاق امید رفت و درب رو بست!

عصبی و کلافه از فریادی که سر سهیلا زده بودم و سردردی که داشتم با بی حوصلگی به سمت قفسه ی داروها رفتم و قرص مسکنی برداشتم و خوردم...لحظاتی بعد به اتاق خواب رفتم و کت و کراواتم رو به گوشه ایی پرت کردم و روی تخت دراز کشیدم...



54

دقایقی به سقف بالای سرم خیره شدم...از اینکه اون برخورد رو با سهیلا کرده بودم به شدت احساس ناراحتی میکردم!

سکوتی که سهیلا پس از فریاد من از خودش نشون داده بود من رو به یاد مهشید و واکنشهای اون هنگام بحثهامون انداخت!!!

سهیلا درست نقطه ی مخالف مهشید بود!

هیچ وقت نشده بود در زندگی با مهشید هنگام بحث و جدل چنین برخوردی رو از اون دیده باشم...فریادها و بد دهنی هایی که کرده بود...بعد از هر جیغ و فریادش شکستن ظروف رو به دنبال داشت...و دست آخر به بهانه های پوچ امید رو مورد حمله و کتک قرار میداد و در این لحظات بود که اگه در منزل بودم میتونستم امید رو از دسترس مهشید دور نگه دارم و اگه هم خونه نبودم هنگام برگشت به منزل از آثار کبودی در صورت و یا دستهای امید پی میبردم که بار دیگه مهشید تلافی تموم دلخوریهای خودش رو سر بچه خالی کرده!

اما سهیلا...واقعا با مهشید متفاوت جلوه کرده بود!

در همین افکار بودم که خوابم برد...نفهمیدم چه مدت زمانی طول کشید اما لحظه ایی بیدار شدم که سهیلا به آرومی پتویی رو روی من می انداخت!

متوجه بیداری من نشده بود و به آهستگی پتو رو مرتب میکرد تا به اصطلاح کاملا" روی من رو پوشانده باشه!!!

دستش رو گرفتم و اون رو به طرف خودم کشیدم...بی هیچ ممانعتی به راحتی در آغوشم قرار گرفت...اما حرفی نمیزد!

تمام صورتش رو غرق بوسه کردم و سپس به چشمهاش خیره شدم.

در عمق چشمهاش دلخوری رو احساس میکردم...نگاهش و مظلومیت نهفته در چشماش دیوانه ام میکرد!!!

بار دیگه بوسیدمش و سختتر در آغوش گرفتمش و گفتم:دلخوری؟

با صدای غمگین و آهسته گفت:مهم نیست...

. چرا مهمه...خیلی هم برام مهمه...به جون سهیلا اصلا" نمی خواستم سرت داد بکشم ولی آخه تو بعضی اوقات در رابطه با امید چیزهایی میگی که اعصابم رو بهم میریزه...

. سیاوش...چرا نمیای یه ذره فقط یه ذره درباره امید و مشکل روحی که داره...

لبهاش رو بوسیدم و اجازه ی ادامه ی صحبت رو از اون گرفتم...سپس گفتم:تمومش کن سهیلا...بسه...امید مشکل روحی نداره...چرا میخوای با این حرفت اوقات من رو تلخ کنی؟

سهیلا به آرومی خودش رو از آغوشم بیرون کشید و گفت:باشه...دیگه هیچی نمیگم...حالا ولم کن برم آشپزخونه کار دارم...برای شام باید غذا درست کنم...مامان صبح تلفن زد گفت شام میاد اینجا...

میدونستم هنوز از دستم دلخوره بنابراین دوباره در آغوشم گرفتمش و گفتم:سعی میکنم دیگه دلخورت نکنم...وقتی اومدم خونه یه ذره سردرد داشتم...حالا هم تا مطمئن نشم که دلخوریت از بین رفته امکان نداره بگذارم از بغلم بیرون بری...

خواستم بار دیگه لبهای خوش ترکیبش رو ببوسم که صدای زنگ درب بلند شد!

لبخند زیبا و شیطنت آمیزی روی لبهاش نقش بست و سپس با فشار دستاش من رو به عقب فرستاد و گفت:اف.اف از دیروز خراب شده...باید برم درب رو باز کنم...برات متاسفم...مامان اومد و وقت نکردی دلخوری من رو برطرف کنی...

دستام رو که به دور کمرش حلقه کرده بودم آزاد کردم و با خنده گفتم:شانس آوردی...وگرنه به این سادگی ول کنت نبودم...اما خوب اشکالی نداره...وقت برای برطرف کردن دلخوریت هم پیدا میکنم...

سهیلا از روی تخت بلند شد و به سمت درب اتاق رفت.

روی تخت نشستم وقتی دید قصد دارم از روی تخت بلند بشم گفت:تو استراحت کن...نمیخواد بیای بیرون..به مامان میگم خوابی...مگه نگفتی سردرد داری؟...پس استراحت کنی بهتره...

چون قرص مسکن خورده بودم هنوز نیاز به خواب و استراحت داشتم اما با تردید رو به سهیلا گفتم:مادرت ناراحت نمیشه اگه نیام بیرون و بهش بگی که خوابم؟

. نه...نگران نباش...بخواب استراحتت رو بکن...

با سر حرفش رو تایید کردم و بار دیگه روی تخت دراز و پتو رو روی خودم کشیدم و سهیلا از اتاق بیرون رفت و درب رو هم بست.

صدای امید که با سهیلا صحبت میکرد و سپس ورود مریم خانم به هال رو متوجه شدم ولی کم کم خوابم برد.

دو سه ساعتی خواب عمیقم طول کشید اما با شنیدن فریاد امید از خواب بیدار شدم!!!

همونطور که روی تخت دراز کشیده بودم صدای گریه و فریاد امید که با سهیلا حرف میزد از هال به گوشم می رسید:تو همه اش به مامان بزرگم توجه میکنی...تو همه اش میری توی اتاق اون...هر وقت باهات کار دارم میگی صبر کن...میگی صبر کن کار مامان بزرگ رو انجام بدم...تو همه اش اون رو دوست داری...اون رو دوست داری و بابا رو...تو اصلا" من رو دوست نداری...مامان بزرگ که حرف نمیزنه تکون هم نمیخوره...پس چرا نمیمیره؟...اون باید بمیره...اون بمیره دیگه هر وقت صدات کنم نمیگی صبر کن...

صدای گریه ی امید و فریادهاش هر لحظه شدت میگرفت!!!

از روی تخت بلند شدم و به سمت درب اتاق رفتم...وقتی درب اتاق رو باز کردم صدای روشن شدن جاروبرقی رو شنیدم!!!

الان چه وقته جارو برقی کشیدن بود؟!!!

به ساعتم نگاه کردم...تقریبا"دقایقی از7غروب گذشته و هوا به علت شرایط فصل کاملا"تاریک بود...برگشتم نگاهی به پنجره ی اتاق انداختم و متوجه ی قطرات باران روی شیشه ها که انعکاس نور چراغهای حیاط درخشندگی عجیبی به قطرات روی شیشه ها داده بود سبب شد متوجه بشم بارندگی هنوز ادامه داره...

وقتی وارد هال شدم دیدم سهیلا داره شیرینی هایی که کف هال پخش شده رو با جاروبرقی جمع میکنه...حدس زدم باید امید ظرف شیرینی رو از روی میز به زمین انداخته باشه...مریم خانم هم در همین موقع از اتاق مامان خارج شد.

امید کنار هال در حالیکه به چوبهای زیربغلش تکیه کرده بود با گریه و فریاد رو به سهیلا صحبت میکرد...

صدای جاروبرقی و گریه و فریاد امید شلوغی عجیبی به فضا داده بود!

به طرف مریم خانم رفتم و با او سلام و احوالپرسی کردم و در همون حال حواسم بود که پام رو روی شیرینی های پخش شده ی کف زمین نگذارم!!!

سهیلا هیچ صحبتی نمیکرد و فقط سرگرم کشیدن جاروبرقی بود!

مریم خانم بعد از سلام و احوالپرسی با من در حالیکه مشخص بود فریاد و گریه ی امید او را کلافه کرده رو به سهیلا کرد و با صدایی که برای سهیلا قابل شنیدن باشه گفت:سهیلا؟...زیر آب برنج رو روشن کنم؟

سهیلا با حرکت سر پاسخ مثبت به مریم خانم داد و او نیز وارد آشپزخانه شد.

به طرف امید رفتم و او را همراه چوبهای زیر بغلش در آغوش گرفتم و بلندش کردم و در حالیکه هنوز جیغ می کشید و گریه میکرد او را به اتاق خودش بردم و به آرومی روی زمین قرارش دادم و درب اتاقش رو بستم و گفتم:امید...بسه دیگه پسرم...گریه نکن و آروم با بابا صحبت کن بگو ببینم از چی دلخوری؟

امید با گریه و فریاد گفت:از مامان بزرگ بدم میاد...خیلی ازش بدم میاد...سهیلا جون فقط مواظب اونه...همه اش میره توی اتاقش...هیچ وقت پیش من نیست...از مامان بزرگ بدم میاد...

جمله ی آخرش رو همراه با جیغ و فریاد گفت!!!

در تمام مدتی که به یاد داشتم تا این حد از جیغ و فریاد و حرفهایی که امید اون لحظه به زبان آورد عصبی نشده بودم!

بازوهاش رو در حالیکه هنوز چوبهای زیر بغلش رو نگه داشته بود گرفتم و به شدت تکانش دادم و با فریاد گفتم:خفه شو...اینقدر جیغ نکش...بسه دیگه...بسه...

چوبهای زیربغلش افتاد و من هنوز بازوهاش رو رها نکرده بودم و همچنان با فریاد گفتم:اینقدر خودت رو لوس نکن...تو باید بفهمی تا وقتی مامان بزرگ زنده اس و نمرده باید تحمل کنی...شنیدی؟

امید صداش قطع شده بود و فقط با چشمانی گشاد شده از وحشت به من خیره بود!

در همین لحظه درب اتاق امید باز شد و سهیلا و پشت سرش مریم خانم به داخل اتاق وارد شدن...

امید رو در همون حال رها کردم و نتونست تعادلش رو حفظ کنه و چون چوبهاش زیر بغلش نبودن به زمین افتاد!

مریم خانم با هراس به سمت امید اومد و با تعجب و نگرانی نگاهی به من کرد و سپس سعی کرد امید رو از روی زمین بلند کنه و در همون حال گفت:خدا مرگم بده...چرا با بچه اینطور میکنی؟

سهیلا به طرف امید رفت و وقتی دید مادرش در حال بلند کردن او از زمین است برگشت و به من نگاه کرد!

من هنوز عصبی بودم و نگاهم رو به امید بود گفتم:شنیدی چی بهت گفتم امید؟...حالا دیگه خفه شو...

سهیلا به طرف من اومد و با صدایی نگران و آهسته گفت:سیاوش!!!...تو امروز چت شده؟!!!...به امید چیکار داری؟!!!...این چه رفتاریه با بچه کردی؟!!!

هنوز نگاه خشمگین من به روی امید ثابت بود و ادامه دادم:اگه یک بار دیگه...فقط یک بار دیگه این رفتار و حرکات رو ببینم حسابی تنبیه میشی...فهمیدی امید؟

امید هنوز وحشت زده به من نگاه میکرد!

سهیلا باز هم به من نزدیکتر شد و رو به روی من ایستاد طوریکه سد نگاه من به امید شد...به چهره ی نگران و تا حدودی متعجب سهیلا نگاه کردم.

سهیلا به آهستگی گفت:سیاوش بسه دیگه...اون بچه اس...برو از اتاقش بیرون تا یه ذره آروم بشی...من خودم میدونم چه رفتاری با امید داشته باشم...این کار هر روزشه...چرا تو اینطوری میکنی؟

با عصبانیت گفتم:غلط کرده...بیجا کرده که هر روز این رفتار رو داره...بهش گفتم باید از این به بعد تا وقتی مامان بزرگش زنده اس و نمرده همه چیز رو تحمل کنه وگرنه خودش میدونه ایندفعه...

سهیلا به میان حرفم اومد و در حالیکه با دو دست به آرومی به سینه ی من فشار می آورد تا از اتاق امید خارج بشم گفت:خیلی خوب...بسه دیگه...فهمید...فریاد نکش...برو بیرون...خودم آرومش میکنم...

و سپس به سمت مادرش و امید برگشت و گفت:مرسی مامان...خودم پیش امید هستم...شما و سیاوش بهتره به هال برین...

برگشتم و از اتاق خارج شدم...پشت سر من مریم خانم هم از اتاق خارج شد و سهیلا که با امید در اتاق مونده بود درب رو بست.

توی هال روی یکی از راحتیها نشستم و کلافه و عصبی به نقطه ایی خیره بودم.

مریم خانم فنجانی چای برایم آورد و خودش هم روی یکی از راحتیها نشست و گفت:از شما بعیده...امید فقط یه پسر بچه اس...الانم به خاطر مشکل پاش بهانه گیری میکنه...گناه داره...اینطوری که شما سرش فریاد کشیده بودی طفلک داشت از ترس سکته میکرد...قلبش مثل گنجشک تند تند میزد...بچه طفلکی لال شده بود...خدا رو خوش نمیاد باهاش اینطوری کنید...

پاسخی به حرفهای مریم خانم ندادم و او هم دقایقی بعد جهت رسیدگی به وضع برنج برای شام به آشپزخانه رفت.

اون شب سهیلا شام امید رو با زحمت بهش داد و امید اصلا از اتاقش بیرون نیومد...سهیلا هم دائم با نگاه از من به خاطر رفتاری که با امید کرده بودم گله میکرد!

ساعتی بعد از شام مریم خانم با تمام اصراری که سهیلا کرد اما ترجیح داد به خونه اش برگرده و با آژانسی که براش خبر کردم به منزل برگشت.

سهیلا به خاطر امید خیلی ناراحت بود و شب با تمام مخالفتی که من کردم اما اصرار داشت شب پیش امید بخوابه...با اینکه حتی از تصمیمش عصبی هم شدم اما گفت که شرایط روحی امید خوب نیست و بهتره شب تنها نخوابه و در نهایت به اتاق امید رفت و شب در کنار اون خوابید.

صبح وقتی راهی شرکت بودم حال امید رو از سهیلا پرسیدم که در جوابم گفت امید اصلا تا صبح خواب درستی نداشته و دائم با ترس از خواب می پریده...!!!

خواستم به اتاقش برم که سهیلا خواست چون امید تا نزدیکیهای صبح خوب نخوابیده و تازه خوابش عمیق شده وقتی به اتاقش میرم بهتره بهش دست نزنم و حتی نبوسمش چون ممکنه دوباره بیدار بشه!!!...بنابراین فقط درب اتاقش رو باز کردم و نگاهی به صورت معصوم و رنگ پریده اش انداختم و سپس راهی شرکت شدم.

در شرکت تمام مدت درگیر کارهای روزانه شدم و به کل قضایای شب گذشته رو از یاد بردم.

حدود ساعت2:30بعد از ظهر بود که به همراه چند نفر در جلسه بودم...یکی از قوانین شرکت و معمولترین اونها این بود که در حین جلسه به هیچ تلفنی پاسخ نمیدادم و خانم افشار کاملا" به این امر واقف بود و وقتی در اون ساعت با حالتی مستاصل وارد اتاق شد و رو به من گفت که تلفن دارم با تعجب نگاهش کردم و گفتم:یعنی چی تلفن دارم؟!!!...شما که میبینی الان جلسه دارم...هر کی هست بگو یک ساعت دیگه تماس بگیره...

خانم افشار مردد سر جایش ایستاده بود و سپس گفت:ولی آقای مهندس...فکر میکنم بهتره جواب بدین...!!!

نگاهم برای لحظاتی روی خانم افشار ثابت ماند...دلشوره و نگرانی خاصی به تموم وجودم چنگ انداخت...نمیدونم به چه علت اما در اون دقایق به شدت نگران امید شدم و گفتم:از منزل تلفن شده؟

خانم افشار گفت:مجبور شدم وصل کنم به تلفن این اتاق...گوشی رو بردارین لطفا"...پشت خط منتظرتون هستن...

گوشی تلفن روی میزم کنارم رو برداشتم و با شنیدن صدای مضطرب دخترعموی مادرم بیشتر متعجب شدم!!!

. الو؟...سیاوش جان؟...نمیدونم توی خونه ات چه خبر شده!!!...ولی خانم شکوهی همسایه ات که قبلا" برای مواقع اضطراری شماره خونه ام رو بهش داده بودم تا هر وقت به تو دسترسی نداشت به من زنگ بزنه همین چند دقیقه پیش زنگ زد اینجا و گفت از توی حیاط خونه ات صدای جیغ و فریاد و کمک خواستن شنیده...زنگ زده110بعدشم به من زنگ زده...فکر کنم برای سهیلا اتفاقی افتاده...من همین الان آژانس اومده جلوی درب خونه ام دارم میرم خونه ات...تو هم خودت رو برسون...

با بهت و تردید گفتم:شما مطمئنی؟!!!

. آره عزیزم...زود باش...خدا به خیر کنه...

بعد از خداحافظی گوشی رو قطع و روی به اعضای جلسه عذرخواهی کردم و خواستم که روز دیگه جلسه رو ادامه دهیم...سپس با شک و دو دلی و نگرانی عجیبی که تمام وجودم رو پر کرده بود راهی خونه شدم.

وقتی جلوی درب حیاط رسیدم ماشین پلیس110جلوی درب بود!!!...زمانیکه از ماشین پیاده شدم ماشین اورژانش هم جلوی درب منزلم متوقف شد!!!

خدایا...چه اتفاقی افتاده؟!!!

وارد حیاط شدم...

سهیلا با رنگی پریده در حالیکه لباس خونه به تن داشت و هیچ حجابی هم به سرش نبود با دیدن من به طرفم دوید...سه افسر پلیس با چهره هایی نگران و ناراحت به من نگاه کردند...درب هال باز بود و حکایت از این داشت که دقایقی قبل اون رو شکسته و وارد هال شده اند!!!...امید کجا بود؟!!!

سهیلا وقتی به من رسید به وضوح لرزش تمام بدنش که از هیجان و سرما بود رو احساس کردم!!!

سریع کتم رو در آوردم و به اون دادم تا دور شونه هاش بندازه...سپس گفتم:اینجا چه خبر شده؟!!!

با گفتن این جمله ی من سهیلا به گریه افتاد و در همون حال گفت:سیاوش..امید...مادرت رو کشته...

برای لحظاتی فکر کردم اونچه رو که شنیدم تماما" اشتباه بوده...

با ناباوری رو کردم به پلیسها و دوباره به سهیلا نگاه کردم و گفتم:چی؟!!!

سهیلا با گریه در حالیکه نمی تونست درست صحبت کنه ادامه داد:سیاوش...امید...مادرت رو خفه کرد...

. چی میگی؟!!...این مزخرفات چیه سر هم میکنی؟!!!

در همین لحظه دخترعموی مامان از درب هال خارج شد و با دیدن من به گریه افتاد!!!

اعضای اورژانس به سرعت وارد حیاط شده و به داخل خانه می رفتند...

بار دیگه رو کردم به سهیلا و گفتم:چرا مزخرف میگی؟!!...درست حرف بزن ببینم چی شده؟

مزخرف نمیگم سیاوش...مزخرف نیست...امید خانم صیفی رو کشته...

مقصر منم که خیال کردم هیچکس باز عاشق نمیشه
حواسم نبود شاه توی دست آخر یا ماته یا کیشه
     
#645 | Posted: 5 Jan 2016 13:27
پرستار مادر- قسمت دوازدهم و سیزدهم ۲

گیج و متحیربه سهیلا چشم دوخته بودم!!!

خدایا سهیلا چی میگفت؟!!!...امید؟!!!...پسر من؟!!!...قتل...مادرم؟!!!

برای لحظاتی مغزم هیچ فرمانی به من نمیداد!!!

هر چی تلاش میکردم فکر کنم راه به جایی نداشتم!!!

دهنم خشک خشک شده بود و نفسم به سختی یاری ام میکرد!!!

نمی تونستم اونچه رو که شنیده ام باور کنم!!!

خدایا دارم کابوس میبینم...کمکم کن...چرا بیدار نمیشم؟!!!

در همین لحظه مسعود رو دیدم که با عجله وارد حیاط شد!

به محض اینکه نگاهم با مسعود تلاقی کرد به طرفم اومد...

یارای گفتن هیچ حرفی رو نداشتم...هنوز منتظر بودم از خواب بیدار بشم و ببینم اونچه رو که شنیده ام در خواب بوده...من دچار کابوسم و بس!!!

وقتی مسعود به کنار من و سهیلا رسید متوجه بودم که با چند سوال کوتاه که از سهیلا کرد ماجرا رو فهمید!

بلافاصله بازوی من رو گرفت و به آرومی گفت:سیاوش؟!!...حالت خوبه؟!!

بدون اینکه پاسخ مسعود رو بدهم رو کردم به سهیلا که صورتش از اشک خیس شده بود و گفتم:امید کجاس؟

در همین لحظه متوجه نگاه مسعود و سهیلا شدم که به سمت درب هال نگاه کردند...

به سوی درب هال برگشتم و دیدم سرباز وظیفه ایی از درب هال خارج شده در حالیکه امید رو درآغوش گرفته!!!...

امید بدون چوبهای زیر بغل هنوز یارای راه رفتن رو به خوبی نداشت...به قدری رنگ صورتش پریده بود که گویی هیچ خونی زیر پوستش جریان نداره...لبهاش می لرزید و چشمهاش از شدت هیجان همراه با ترس گشاد شده بود...با دیدی مبهم و آکنده از وحشت به محیط اطرافش نگاه میکرد!

خدایا...این پسر8ساله ی منه...امید من...

صدای سرباز وظیفه رو شنیدم که رو به یکی از افسرها گفت:جناب سروان...پیداش کردم...

نه...خدایا...چرا میگه پیداش کردم؟!!...مگه امید من مجرمه؟!!!...نه...اون فقط8سالشه...مگه قاتل گرفته که اینطوری فاتحانه داره حرف میزنه؟!!!

امید لحظاتی گیج و متحیر چشم به اطراف گردوند و به محض اینکه من رو دید دستانش رو به طرف من دراز کرد و فریادکشید:بابا...بابا...

و بعد به گریه افتاد!

با قدمهایی تند و شتابزده به سمت اون سرباز رفتم و امید رو از او گرفتم و در آغوشم جای دادم...

صورتش مثل یخ سرد سرد شده بود و چونه ی ظریفش می لرزید!!!...پلک نمیزد و چشمانش پر از وحشت بود...اشکهای پشت سرهمی که از چشمهای خوشرنگش به روی صورت سفیدش می چکید همراه با پلک نزدن غیرعادی او نشان از وحشتش داشت!!!

در حالیکه صورتش رو غرق بوسه میکردم گفتم:گریه نکن بابا...گریه نکن عزیزم...نترس...نترس...

مسعود هم به کنار من اومد...متوجه بودم که صورت مسعود از دیدن امید در اون شرایط خیس از اشک شده...دائم روی سر امید دست می کشید و اون رو می بوسید و میگفت:نترس عموجون...چیزی نشده...اتفاقی نیفتاده...

اما چهره ی امید به گونه ایی بود که گویی از وحشت در حال انفجار است...هیچ حرفی نمیزد...فقط با چشمانی گشاد شده از ترس و وحشت بدون هیچ حرکتی از پلکهایش بی محابا و پشت سر هم اشک می ریخت...

کاملا میشد فهمید که شرایط روحی و عصبی امید به شدت بهم ریخته است!!!

در همین لحظه صدای توحید رو از پشت سرم شنیدم که در حال سلام و علیک با افسرها بود.

میشد حدس زد که بعد از خروج من از شرکت خانم افشار با توجه به اینکه قبل از من اطلاعات بیشتری پای تلفن از دخترعموی مادرمرحومم گرفته بوده خیلی سریع با مسعود و توحید تماس گرفته و اونها رو در جریان گذاشته بوده!

در حالیکه امید رو در آغوش داشتم به سمت توحید رفتم و با حالتی مستاصل گفتم:توحید...به دادم برس...چیکار باید بکنم؟

توحید رو کرد به من و با خونسردی گفت:تو فقط آروم باش...همه چی رو بسپار به من...

و بعد رو کرد به مسعود و گفت:امید رو از آقای مهندس بگیر من باید با مهندس صحبت کنم...

مسعود به طرف من اومد تا امید رو بگیره که امید شروع کرد به جیغ کشیدن و با تمام قدرت دستش رو به دور گردن من حلقه کرد!

یکی از افسرها رو کرد به مسعود و گفت:بچه رو راحت بگذارید...اون الان ترسیده و هیچ جایی براش امن تر از آغوش پدرش نیست.

در همین لحظه دکتر اورژانس از درب هال خارج شد و رو به همون افسر کرد و گفت:متاسفانه کاری از دست ما برنمیاد غیر از صدور تایید مرگ مقتوله در اثر خفگی...

دو افسر دیگه که کنار ما بودن به سمت درب هال رفته و داخل شدند!

مسعود گفت:بریم داخل...توی حیاط چرا ایستادیم؟

امید همچنان فریاد می کشید و هر چی سعی داشتم ساکتش کنم بی نتیجه بود!

سهیلا به طرف من اومد...چشمهاش از شدت گریه کاملا" سرخ شده بود اما با اون وضع هم شروع کرد به حرف زدن با امید...

امید در ابتدا به خاطر جیغهایی که می کشید متوجه ی سهیلا و حرفهای اون نمیشد اما بعد از لحظاتی که حضور سهیلا رو فهمید دستانش رو از دور گردن من آزاد کرد و آروم شد سپس با وحشت و هراس از محیط به تندی خودش رو در آغوش سهیلا انداخت!

افسری که در کنار من بود و سرهنگ یونسی نام داشت با توجه به حرفی که مسعود زده بود خواست که همگی به داخل خونه بریم.

وقتی وارد خونه شدیم گذر زمان برام زجر آور شده بود!

با خبر کردن افسرهای مرتبط با این واقعه سریعا" صورت برداری از صحنه و ترتیب تنظیم گزارش مکتوب داده شد...کارهای قانونی جهت انجام مراتب اولیه شکل می گرفت!

امید در آغوش سهیلا که روی یکی از راحتیها نشسته بود خودش رو جمع تر از معمول کرده بود به طوریکه دیگه نمیشد برای یک فرد تازه وارد به خونه قابل تشخیص باشه که اون یک پسربچه ی8ساله اس...خیلی کوچکتر به نظر می رسید...یا شاید من این طور فکر میکردم!

زمانیکه شنیدم باید امید رو تا رسیدن موعد مقرر و طی مراحل قانونی برای مدتی به یک مرکز بازپروری یا نگهداری کودکان بزهکار منتقل کنند کنترل خودم رو از دست دادم و به سمت توحید حمله ور شدم و یقه ی لباس اون رو گرفتم و با فریاد گفتم:لعنتی مگه تو وکیل من نیستی؟...پس چرا هیچ غلطی نمیتونی بکنی؟...امید پسر منه...منم تنها اولیای دم مادرم محسوب میشم...مگه نه؟...تو به قانون واردی پس اگه نتونی با ترفندهایی که بلدی همین الان جلوی بردن امید رو بگیری زیر مشت و لگدم خوردت میکنم...امید فقط8سالشه...میفهمی؟

مسعود سریع به سمت من و توحید اومد و دستان من رو به زور از یقه ی پیراهن توحید جدا کرد و گفت:سیاوش بس کن...توحید به کارش وارده...دیوونه بازی در نیار...

و بعد من رو که هر لحظه از فشار عصبانیت به جنون نزدیکتر میشدم محکم به دیوار کوبید و نگهم داشت.

توحید لباسش رو مرتب کرد و با آرامشی که خاص رفتار همیشگی اش بود دوباره به طرف من اومد و گفت:مهندس میدونم توی چه شرایطی هستی...ولی الان ازت میخوام که فقط24ساعت به من مهلت بدهی...مطمئن باش امید با یک شب رفتن به اون مرکز هیچ اتفاقی براش نمی افته...مراحل قانونی در بعضی جاها راه فرار نداره...حتی برای منی که وکیلم...باید امید رو ببرن...تازه ممکنه در اون مرکز دکترها بیماری روحی رو در امید تشخیص بدهند که اگه اینطور بشه اون وقت دست من باز میشه...باید اینو متوجه بشی...باید تحمل کنی...در غیر این صورت مشکلاتمون مضاعف میشه...سعی کن اینو بفهمی...

فریاد زدم:خفه شو...دهنت رو ببند...امید از این خونه هیچ کجا نمیره...

توحید لحظاتی سکوت کرد و سپس نگاهی به افسر ویژه ی قتل که نیم ساعتی میشد به اونجا اومده بود انداخت و گفت:جناب سرگرد طلوعی شما مراحلی رو که باید طی بشه انجام بدهید...

مسعود من رو محکم به دیوار چسبونده و نگهم داشته بود و اجازه نمیداد حرکتی بکنم!!!...و من در تلاش بودم تا هر طور هست توحید رو به چنگ بیارم و جلوی بردن امید رو بگیرم...

تمام تلاش من در اون لحظات برای نگه داشتن امید نتیجه نداد!!!

حتی زمانیکه به توحید گفتم هر ضمانت و هر سند به میزان هر قیمتی که بخواهند و لازم باشه در اختیارش میگذارم تا امید رو بتونه در خونه نگهداره اما افسر ویژه ی قتل توضیح داد که هیچکاری در این لحظه نمیتونم بکنم و بهترین کار همینه که به حرف وکیلم یعنی توحید گوش بدهم!

نمیتونستم باور کنم که پسر8ساله ام رو به چه دلیلی و به کجا دارن انتقال میدهند!!!

افسرویژه ی قتل خواست که به همراه اونها امید رو تا جلوی مرکز ببریم چرا که امید از سهیلا جدا نمیشد!

جیغها و فریادهای امید زمانیکه جلوی اون مرکز به همراه افسرهایی که با تاسف به صحنه نگاه میکردن و سعی در جدا کردن اون از آغوش سهیلا رو داشتند به اوج خود رسیده بود!!!

ساعتی قبل دیدن پیکر بیجان مادرم رو که در منزل درون کاور گذاشته و از خونه خارج کرده بودن و حالا دیدن این صحنه که چطور امیدی که حتی هنوز نمیتونه به علت تصادف اخیر روی پاش بایسته و التماس میکرد تا اون رو از من و سهیلا جدا نکنند تمام وجودم رو به درد آورده بود...

توحید دائم در کنارم ایستاده بود و تند تند توضیح میداد تا اطمینان من رو جهت نجات امید تامین کنه...

اما من احساس میکردم از نظر روحی هر لحظه به سقوطی هولناک نزدیکتر میشم!

مسعود به همراه دو افسر و یک سرباز در حالیکه امید رو از سهیلا گرفته و در آغوش داشت وارد اون مرکز شد و سپس توحید هم به داخل رفت و از من خواست همونجا منتظر بمونم...

به دیوار تکیه دادم و احساس میکردم زانوانم دیگه یارای نگه داشتن بدنم رو ندارن!!!

من چطور پدری بودم؟...چطور پدری بودم که نمی تونستم جلوی این اتفاق رو بگیرم؟...چرا نمی تونستم کاری برای امید بکنم تا اون رو به داخل اون مرکز لعنتی نبرن؟...من...سیاوش صیفی...مهندس تراز اول این مملکت...با اینهمه ثروت...چطور قدرت هیچ کاری رو در اون لحظات نداشتم؟!!!

زمانیکه مسعود و توحید از ساختمان خارج شدن من روی زانوهام در حالیکه به دیوار تکیه داشتم نشسته بودم!

سهیلا کنارم ایستاده بود و اشک می ریخت!

وقتی مسعود و توحید به کنارم رسیدن سهیلا رو کرد به مسعود و گفت:ساکت نشد نه؟...چطوری تونستن از بغلت بگیرنش؟

صدای ناراحت مسعود به گوشم رسید که به آرومی به سهیلا گفت:طفلک دچار تشنج شد و دکترها گرفتنش...

به دهان مسعود خیره بودم که شنیدم توحید گفت:اتفاقا" اینطوری خیلی بهتر شد...اینطوری روند تایید پزشک این مرکز به داشتن مشکل روانی امید تسریع میشه و خیلی کمک میکنه...کارمونم جلو می افته...

از شدت عصبانیت سریع بلند شدم و بار دیگه یقه ی توحید رو گرفتم و فریاد کشیدم:مرد حسابی بچه ی من توی این خراب شده دچار تشنج شده بعد تو میگی بهتر...خوشحالی؟

مسعود سریع من رو از توحید دور کرد و در همون حال گفت:سیاوش بس کن...توحید درست میگه...هیچ میدونی تایید بر اینکه امید مشکل روانی داره چقدر میتونه در نجاتش از این فاجعه کمکش کنه؟...بس کنه دیگه...هی مثل سگ میپری یقه ی توحید رو میگیری...میدونم تحملش برات سخته غیر ممکنه ولی دقیقا" حرف توحید رو یکی از دکترهایی که امید رو از من میگرفت هم زد...سعی کن به خودت مسلط باشی...میدونم سخته ولی بگذار توحید کاری که میدونه درسته انجام بده...

اون شب به معنی واقعی طعم بدبختی و استیصال رو حس کردم...

نمیدونستم به حال پسر8ساله ام گریه کنم یا برای مادر از دست رفته ام؟

بر خلاف قولی که توحید به من داده بود بیرون آوردن امید از اون مرکز لعنتی بیش از24ساعت طول کشید...

در تمام مدتی که امید اونجا بود مسعود دائم سعی داشت رابط بین من و توحید باشه و از رو به رو شدن توحید با من جلوگیری میکرد چرا که میدونست اگه دستم به توحید برسه زیر مشت و لگدم زنده نمیگذارمش!!!

اعصابم به شدت خراب شده بود...تحمل خونه رو نداشتم...نمیتونستم توی خونه دوام بیارم...از سهیلا خواستم مدتی به خونه ی مادرش بره و خودم تمام مدت در شرکت بودم حتی برای خوابیدن هم به منزل نمیرفتم!

جسد مامان رو به سردخانه سپرده بودم تا در فرصت مناسب مراسمی در خور شخصیت و حالش ترتیب بدهم...فشارهای روحی و عصبی که از همه طرف به خودم حس میکردم توانم رو هر لحظه به نقطه ی پایان نزدیکتر میکرد!

در نهایت با تایید پزشک قانونی دال بر اینکه امید مشکل روانی داره و در زمان ارتکاب قتل در شرایط عادی نبوده سبب شد دادگاه رایی صادر کنه که من خواهانش بودم!

در طی زمانیکه به موعد دادگاه برسیم سهیلا برام توضیح داد که اون روز وقتی با امید در اتاق مامان بودند زنگ درب به صدا درمیاد...اف.اف خراب بوده و زمانیکه سهیلا از درب هال خارج و به حیاط میره تا درب رو باز کنه امید درب هال رو میبنده!!!...سهیلا بعد از اینکه درب حیاط رو برای مامور برق باز میکنه واو عدد کنتور برق رو یادداشت و از حیاط خارج میشه سهیلا قصد برگشتن به داخل خونه رو میکنه که متوجه ی بسته بودن درب هال میشه!!!...به سمت پنجره ی اتاق خواب مامان که رو به حیاط بوده میره تا از اونجا به امید بگه بیاد درب هال رو باز کنه...و درست در همون لحظه میبینه امید بالشتی روی صورت مامان گذاشته و...

دیگه کم کم احساس میکردم با تمام ثروتی که دارم غم و درد و غصه و گرفتاری بخش لاینفک زندگی من شده!

احساس پوچی و درماندگی اعصابم رو به شدت تحریک کرده بود و حکم یک آدم بی عرضه ایی رو برای خودم داشتم که قدرت هیچ مبارزه و ایستادگی در مقابل حوادث نداره...چقدر درک حقایق تلخ زندگیم برام غیر ممکن شده بود!

بالاخره توحید فرصت مناسب رو برای توجیه من پیدا کرد!!!

اون برام توضیح داد که در ایران مجازات کودکی در سن امید معلق خواهد موند تا به سن قانونی برسه...اما مجازات قصاص این جرم و اجرای اون منوط به خواست ولی دم است.

من که تنها ولی دم مادرم محسوب میشدم راضی به قصاص نبودم و در نتیجه امید قصاص نمیشد...

اما جنبه ی عمومی جرم مورد رسیدگی دادگاه قرار میگرفت و در این شرایط امید محکوم به حبس تا ده سال میشد...

ولی این حکم به علت شرایط و اوضاع و احوال متهم یعنی امید در موضوع مطروحه در دادگاه سبب عفو او شد چرا که امید توسط پزشک قانونی بیماریش نوعی جنون ادواری تشخیص داده شده بود و یک قاتل صغیر غیر ممیز شناخته میشد...

به همین جهت دادگاه حکم عفو او را در نهایت صادر کرد!

زمانیکه بعد از گذروندن دوران پرتنش دادگاه و اخذ رای نهایی دال بر عفو امید و رضایت من که تنها اولیای دم محسوب میشدم به منزل برگشتیم تمام وجودم از درد و غصه فریاد میکشید...

حالا در شرایطی بودم که بعد از دست دادن مادرم و تایید پزشک قانونی باید این حقیقت رو قبول میکردم که امید یک بیمار روانی است و باید تحت معالجه ی یک پزشک قرار بگیره...



56

به دلیل طول کشیدن کارهای مربوط به امید ناچار شدم در همون زمانیکه به دنبال مسائل پیش اومده و دادگاه امید بودم مراسم خاکسپاری مامان رو هم به انجام برسونم!

در شرایط بسیار بد روحی این کار رو انجام دادم و در تمام طول مراسم از اونجایی که همه پی به موضوع برده بودند رو به رو شدن با دوست و فامیل برام دشوار بود و از طرفی مجبور به تحمل همه چیز بودم!

مراسم به کمک مسعود و خانم افشار و سهیلا و حتی مریم خانم و کمکهایی که بی دریغ انجام میدادند در حدی که شخصیت مامان لازم داشت به انجام رسید...اما من واقعا از نظر عصبی و روحی تضعیف شده بودم.

سهیلا تمام سعی و تلاشش رو میکرد تا محیط رو برای من آروم نگه داره اما این درون من بود که به غوغایی سرسام آور تبدیل شده بود...

بیشتر ساعاتی که می گذروندم بی اراده با سکوتی که اختیار میکردم در فکر فرو می رفتم و به زندگی پر از فراز و نشیب خودم می اندیشیدم!

تا وقتی امید رو تونستم از اون شرایط به کمک توحید خارج کنم یکی دو بار بیشتر به خونه نرفتم اونهم برای کار ضروری بود وگرنه اصلا" پا به خونه نمیگذاشتم!...سهیلا رو هم فرستاده بودم به همون آپارتمانی که قبلا" به سهیلا داده بودم و حالا مادرش بعد از ازدواج ما در اون ساکن شده بود...گاهی خودم هم به اونجا می رفتم و فقط ساعتی در کنار اونها بودم...در غیر این صورت دائم در دفتر کارم و شرکت لحظاتم سپری میشد!

سهیلا به شدت نگران وضع روحی من شده بود...میدونستم تمام تلاشش رو میخواد بکنه تا من آرامش برباد رفته ام رو دوباره به دست بیارم...اما خودم از همه چیز فرار میکردم!

روزی که امید رو به خونه برگردوندم و به همراه سهیلا وارد خونه شدم گویا تمام ابهت و زیبایی اون ساختمان و حیاط مجلل مثل آوارروی سرم خراب میشد!

اتاق خالی مامان...شرایط امید که حالا به علت تشخیص دکتر روانپزشک داروهایی قوی از خانواده ی فنوباربیتال میخورد و دائم ساکت وافسرده یا در خواب بود یا توی اتاقش می رفت کلافه ام کرده بود!

سهیلا بیشتر سعی داشت به امید رسیدگی کنه و یا به کارهای خونه که چون مدت زیادی بود در خونه نبودیم نیاز به رسیدگی و نظافت داشت!

اون روز وقتی امید و سهیلا رو به خونه رسوندم نتونستم بیشتر از یک ساعت در خونه بمونم و سپس بدون هیچ حرفی از خونه بیرون رفتم و بی هدف در خیابانها رانندگی میکردم!

دقایقی بعد موبایلم زنگ خورد...

ماشین رو به گوشه ی خیابان هدایت کردم و بعد از پاسخگویی به تلفن فهمیدم مسعود پشت خطه...

مشخص بود سهیلا نگران شده و با تماس تلفنی از مسعود خواسته بود من رو به خونه برگردونه!

حوصله ی حرف زدن با مسعود رو هم نداشتم و فقط بهش گفتم که باید ساعتی تنها باشم و بعد به خونه برمیگردم.

مسعود میخواست برای شام همراه غزاله به خونه ی ما بیاد که ازش خواستم این کار رو نکنه چون تازه امید رو به خونه آورده بودم و از طرفی خودم هم واقعا"حوصله نداشتم و میخواستم در شب آرامش خونه حفظ بشه...

مطمئن بودم هدف مسعود از این پیشنهاد کمک به وضع روحی من و حتی امید بود اما نمی خواستم در شب اول با توجه به کسالت شدید روحی که در خودم احساس میکردم حضور شخص دیگه حتی مسعود رو در خونه تحمل کنم!

شب وقتی به خونه برگشتم همونطور که تصور میکردم امید خواب بود و سهیلا تنها توی هال نشسته و با صدایی بسیار پایین تلویزیون تماشا میکرد.

وارد هال که شدم از روی راحتی بلند شد و به طرفم اومد.

کتم رو که از تنم در آوردم گرفت و گفت:شام میخوری؟

. نه...اشتها ندارم...فقط میخوام بخوابم.

. سیاوش رنگ صورتت پریده...اینجوری از پا در میای...بیا توی آشپزخونه حتی به زور هم شده چند تا قاشق غذا بخور...

. نه...خسته ام...تو برو شامت رو بخور.

لحظاتی ایستاد و به من نگاه کرد و من بی تفاوت به انتظارش به سمت اتاق امید رفتم!

صدای سهیلا رو از پشت سر شنیدم که گفت:سیاوش...میشه باهات حرف بزنم؟

. نه...میخوام برم امید رو ببینم.

و بعد وارد اتاق امید شدم و درب رو بستم.

چقدر امید لاغر شده بود...رنگ صورتش اصلا" شادابی گذشته رو نداشت...صندلی کنار تختش رو جلو کشیدم و نشستم و بهش چشم دوختم.

قفسه ی سینه اش که به علت تنفس حرکتی بسیار آروم داشت نشون میداد در اثر خوردن داروها چقدر سست و بی حاله...دستهای کوچکش نحیف و لاغر شده بود...موهای سرش بلند و نامرتب بودن...اما مشخص بود قبل از خواب به حمام رفته بوده!

میدونستم سهیلا بهش رسیده و چقدر حضور سهیلا رو در این شرایط ضروری تر از همیشه احساس میکردم...دیگه کمتر به خودم و خواسته هام اهمیت میدادم و وجود سهیلا رو فقط برای به آرامش رسیدن خودم نمی خواستم.

مطمئن بودم امید بیش از من به سهیلا احتیاج داره...امید...پسرم...تنها موجودی که حس میکردم ذره ذره ی وجودش از خودمه و به من تعلق داره...حالا با یک بیماری روانی در سن8سالگی باید دست و پنجه نرم میکرد...

به آهستگی دست کوچکش رو در دستم گرفتم...نوازشش میکردم و گاهی تک تک انگشتهای کوچکش رو می بوسیدم...

دلم میخواست بیدار بود و مثل گذشته خواسته های کودکانه اش رو از من طلب میکرد...دلم میخواست مثل تمام همسن و سالهاش فردا راهی مدرسه میشد و پشت میز و نیمکت می نشست و مثل سابق به علت هوش فوق العاده اش مورد تحسین همگان قرار میگرفت...اما حالا!!!

به علت گذروندن اون دوران تلخ جلسات فیزیوتراپیش به تعویق افتاده بود و هنوز از چوبهای زیر بغلش استفاده میکرد و به نوعی یک وابستگی غیرمعمول هم به اونها پیدا کرده بود!

وقتی به خونه آورده بودمش نگاه مات و پر از غصه اش قلبم رو به آتش میکشید...زمانیکه وارد خونه شدیم مثل این بود که هیچ چیز رو به یاد نداشت!!!...شاید هم داشت و نمیخواست آشکار کنه!!!...به محض ورود به خونه وارد اتاقش شد و در یک ساعتی که من توی خونه بودم از اونجا خارج نشد!

نمیدونم چه مدت گذشته بود اما صورتم از اشک بی صدایی که ریخته بودم کاملا"خیس بود!

دست کوچک امید در دستم بود و اون رو به پیشونیم گذاشته بودم و سرم پایین بود...قطرات اشک رو میدیدم که از نوک بینی ام به روی زمین میچکید!

احساس کردم سهیلا کنارم ایستاده و نوازش دستهاش که به آرومی در لابه لای موهایم حرکت میکرد رو حس کردم...

به آرومی دست امید رو در زیر پتویش قرار دادم و صورتم رو پاک کردم و از روی صندلی بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم...

بی توجه به حضور سهیلا اتاق رو ترک کرده بودم...شاید میخواستم از سهیلا هم فرار کنم...نمیدونم چرا...اما حس میکردم تمام وجودم زیر بار غم داره له میشه!

به اتاق خواب رفتم و کراواتم رو باز کردم و روی تخت دراز کشیدم.

دقایقی بعد سهیلا به اتاق اومد...لباس خوابش رو پوشید و کنارم روی تخت نشست.

یک دستم روی پیشونیم بود و به سقف خیره بودم.

صدای سهیلا رو شنیدم که به آهستگی شروع کرد به صحبت:سیاوش...میخواستم یه خواهشی بکنم...

نگاهم رو از سقف گرفتم و به او خیره شدم...

ادامه داد:این خونه...دیگه جای مناسبی برای زندگی نیست...امید الان توی شرایطی هست که باید از این محیط دور باشه...خاطرات قبلش از مامانش و حالا هم با اتفاقی که افتاده و دیدن اتاق خالی مادربزرگش...اصلا" به صلاح وضع روحی اون نیست...خود تو هم توی این خونه مشخصه که دیگه راحت نیستی...باور کن فقط به خاطر امید و تو دارم این حرف رو میزنم...سیاوش؟...صلاح نمیدونی خونه رو عوض کنیم؟

پاسخی به حرفش ندادم...شاید توان حرف زدن نداشتم...دوباره نگاهم رو به سقف اتاق دوختم...

یادآوری خاطرات گذشته از زمان زندگی با مهشید تا امروز...همه و همه در این خونه اتفاق افتاده بود...

سهیلا پیشنهاد بدی نداده بود...درست میگفت...اما در اون لحظه برای چند دقیقه مرور اون خاطرات سبب شد ناخواسته بار دیگه صورتم مهمان اشکهام بشه...اشکهایی که از گوشه ی چشمام سرازیر شده بود و در لابه لای موهای بالای گوشم خودشون رو پنهان میکردند!

سهیلا که به من چشم دوخته بود با دستهای نرم و لطیفش اشکهام رو در دو سوی شقیقه هام پاک کرد و گفت:سیاوش...اینقدر با فکر کردن به گذشته خودت رو عذاب نده...

در اون لحظه احساس تنهایی و غم تمام وجودم رو گرفته بود...سهیلا رو در آغوش گرفتم و در حالیکه سرم رو به سینه اش میفشردم به گریه افتادم...گریه ایی عجیب و ناخواسته...

بوسه ها و نوازشهای سهیلا گویا به گشوده شدن بغضهای فرو خورده ام در طول چندین سال گذشته تا اون شب کمک میکرد...لحظاتی که چشمهای خیس از اشک سهیلا رو میدیدم ضعف خودم رو بیشتر احساس میکردم...سهیلا تمام زندگی و عشق خودش رو به من هدیه کرده بود و من غیر از مشکل و دردسر چیزی در زندگیم نتونسته بودم تا اون لحظه بهش نشون بدهم...حالا هم با این وضع سبب شده بودم تا چشمان زیبا و پر محبتش رو هم از غم و گرفتاری خودم به گریه وادار کنم!

اما گریه کردن در آغوش سهیلا گویا تنها مسکن دردها و غصه هام و بهترین عقده گشای بغضهای نهفته ام شده بود!

نزدیک به یک ساعت مثل کودکی که در آغوش مادرش پناه گرفته گریه کردم!

در تمام این مدت با نوازش و بوسه و حرفهای تسکین دهنده و حتی همراهی من در اشکهایم سعی در آروم کردن من داشت.

زمانیکه کمی آروم شدم از من فاصله گرفت و به بیرون اتاق رفت...وقتی برگشت یک عدد قرص آرام بخش به همراه لیوانی آب آورده بود و به من داد.

قرص رو خوردم و دوباره دراز کشیدم...کمی احساس سبکی میکردم...مثل این بود که نیاز به گریستن بیش از هر چیزی در از پا درآوردن من نقش داشته و حالا اندکی به آرامش رسیده بودم!

زمانیکه بار دیگه سهیلا رو در آغوش گرفتم احساس میکردم چقدر به وجودش نیاز دارم...سهیلا آرامشی به من میداد که مثال نیافتنی بود و من با تمام مشکلات و غصه هام بیش از گذشته نیاز به اون رو در خودم احساس میکردم.

صبح وقتی بیدار شدم سهیلا رو کنار خودم ندیدم!!!

به ساعتم نگاه کردم...نزدیک7صبح بود!!!

از روی تخت بلند شدم و لباسم رو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم.

فکر میکردم باید سهیلا در آشپزخانه باشه اما با کمال تعجب دیدم روی یکی از راحتی های هال در حالیکه امید در آغوشش است هر دو به خواب رفته اند!!!

وقتی درب اتاق خواب رو بستم از صدای بسته شدن درب سهیلا به آرومی چشمهاش رو باز کرد...خستگی از جای نامناسبی که خوابیده بود کاملا" در چهره اش هویدا بود!

با اینهمه از دیدن من لبخندی به لب آورد!

به طرفش رفتم و خم شدم و بوسیدمش و به آهستگی گفتم:چرا اینجوری اینجا خوابیدین؟!!!

با صدایی آهسته طوریکه امید بیدار نشه گفت:دیشب نصفه های شب احساس کردم امید از اتاقش اومده بیرون...آروم از کنار تو بلند شدم اومدم بیرون دیدم داره تنهایی توی هال راه میره...وقتی من رو دید گریه اش گرفت...خواستم ببرمش توی اتاقش قبول نکرد خواستم بیارمش پیش خودمون توی اتاق بخوابونمش بازم قبول نکرد و گفت اصلا" نمیخواد بخوابه و فقط میخواد توی بغلم بگیرمش...به نظرم ترسیده بود...گرفتمش توی بغلم و اینجا نشستم براش قصه گفتم...بعد دوتایی خوابمون رفت...تو چرا زود بیدار شدی؟...امروز که همه جا تعطیله...فکر کردی باید بری شرکت؟

تازه یادم اومد سهیلا درست میگه و اون روز با اینکه وسط هفته بود اما یکی از تعطیلات عمومی و رسمی هم بود.

ساعتی بعد همراه امید و سهیلا صبحانه خوردم...در تمام مدت صبحانه سهیلا سعی داشت به امید برسه اما امید لجبازی میکرد و صبر و تحمل سهیلا برام تعجب آور بود چرا که اون خیلی بیشترازاونچه که میشد ازش توقع داشت تحمل نشون میداد!

زمانیکه از آشپزخانه خارج شدم دقایقی بعد حس کردم حضور من در آشپزخانه و بودنم سر میز بیشترین دلیل لجبازی امید بوده!!!...چرا که با خروج من از اونجا امید کاملا"تغییر رویه داد و خیلی نرم و ملایم تمام حرفها و خواسته های سهیلا رو گوش میکرد و انجام میداد!!!

در ابتدا فکر کردم شاید من اشتباه میکنم اما این حالت امید در روزهای و هفته های بعد تاییدی بود بر برداشت من از حضورم در کنار او و سهیلا که برای امید قابل تحمل نبود و بازتاب این حس در رفتارش کاملا" مشخص بود!!!...امید حضور من رو در کنار سهیلا نمی تونست بپذیره!!!

وقتی با دکترش در این مورد صحبت کردم گفت چنین چیزی از امید بعید نیست و کاملا" امکان پذیره اما جای نگرانی نیست و با پیگیری و معالجات روان درمانی از شدت این حساسیتها کاسته خواهد شد!

در طی یک ماه پیش رو طبق خواست سهیلا و حتی تشخیص خودم و دکتر معالج امید خونه رو عوض کردم!...یک واحد آپارتمان شیک و مجلل در یکی از برجهای تهران خریداری کردم و به اونجا نقل مکان کردیم و خونه ی پر از حکایت و دردم رو به حال خود رها و با قفل کردن درب اون منزل به امید اینکه از تمام مصائب دور خواهم شد پا به منزل جدید گذاشتیم.

این تغییر مکان در روحیه ی خودم و سهیلا و تا حدی امید کاملا" اثر مثبت گذاشته بود و از این بابت راضی بودم.

رسیدگی سهیلا به خواست و تمایلات امید شدت گرفته بود به طوریکه با حضور من نیز امید دائم سهیلا رو سرگرم کارهای خودش میکرد...

معمولا ساعاتی که در شرکت بودم سعی میکردم چندین بار در زمانهای مختلف با منزل تماس بگیرم و از حال امید و وضعیتش جویا بشم.

کاملا" میتونستم احساس کنم سهیلا با تمام صبوری و بردباریهاش گاه دچار سردرگمی و خستگی و حتی کلافگی میشه اما زودگذر بود و خیلی سریع می تونست موقعیت امید رو بهتر از قبل درک کنه!

اوایل هفته ی کاری بود و وقتی به شرکت رسیدم بعد از انجام کارهای اولیه حدود ساعت10بامنزل تماس گرفتم...برخلاف همیشه هیچکس پاسخگوی تلفن نشد!!!

به هیچ وجه سابقه نداشت سهیلا بیخبر و بدون اطلاع من به جایی بره...حتی برای خرید جزئی هم که از خانه خارج میشد حتما با من تماس میگرفت!

چند بار دیگه توسط خانم افشار با منزل تماس گرفتم اما کسی پاسخگو نبود!

در نهایت از خانم افشار خواستم تا با موبایل سهیلا تماس بگیره و به محض برقراری تماس به اتاق من پارالل کنه...اما خانم افشار دقایقی بعد به اتاق من وارد شد و گفت هیچکس به تلفن همراه هم پاسخگو نیست!

تمام وجودم رو بار دیگه اضطراب فرا گرفت!!!

با اینکه امید در این مدت نشون داده بود آرامش نسبی در اثر خوردن داروها و مراقبت سهیلا کسب کرده اما به هر حال با توجه به بیماریش و تجربه ی تلخ چند ماه پیش اضطراب من بی علت نمی تونست باشه!

نتونستم دیگه در شرکت دوام بیارم...با عجله به سمت خونه حرکت کردم.

وقتی رسیدم زنگ درب رو زدم اما باز هم کسی پاسخگو نبود...با عجله وارد کوریدور و سپس آسانسور شده و به طبقه ی مورد نظر رفتم و با کلید درب خونه رو باز کردم...همه جا سکوت بود!!!

به اطراف نگاهی انداختم...هیچکس توی خونه نبود!!!

وارد آشپزخانه شدم...وای خدای من!!!...این خون چیه؟!!!

با صدای بلند سهیلا و امید رو صدا کردم...اما کسی پاسخگو نبود!!!

خون زیادی روی سرامیکهای کف آشپزخانه ریخته شده بود...چاقوی بزرگ آشپزخانه به خون آغشته و روی زمین افتاده بود...

جای دمپایی های سهیلا و پاهای کوچک امید رو که به روی خونها راه رفته بودند رو میتونستم تشخیص بدهم!!!

اعصابم به شدت بهم ریخته بود...

نمی تونستم تصور اتفاق ناگوار دیگه ایی رو در ذهنم داشته باشم!

کلافه و دستپاچه دوباره جای جای خونه رو گشتم...

موبایل سهیلا روی میز وسط هال بود...

قطرات بزرگ خون که روی سرامیکهای هال و فرشها تا اتاق خواب رفته بود رو دنبال میکردم...اما توی اتاق خواب قطرات تموم میشدن!!!

درمونده و نگران با مسعود تماس گرفتم و به محض اینکه گوشی رو برداشت گفتم:مسعود سریع خودت رو برسون خونه ی من...فقط عجله کن...دارم دیوونه میشم...

مقصر منم که خیال کردم هیچکس باز عاشق نمیشه
حواسم نبود شاه توی دست آخر یا ماته یا کیشه
     
#646 | Posted: 5 Jan 2016 13:31
پرستار مادر- قسمت دوازدهم و سیزدهم۳

مسعود کمی مکث کرد و بعد گفت:چته سیاوش؟!!!

. بلند شو بیا اینجا...همین الان...

. باشه میام ولی حداقل بگو چه مرگت شده؟!!...یکباره زنگ زدی فقط داری میگی بلند شو بیا...باشه میام ولی حداقل بگو چی شده؟!!...با سهیلا دعوات شده؟...امید حالش خوبه؟

. مسعود سوال نکن...فقط بلند شو بیا...

جمله ی آخرم رو تقریبا" با فریاد گفتم و بعد هم گوشی رو قطع کردم!

مثل دیوونه ها توی خونه راه میرفتم و هر بار که به کف آشپزخانه چشمم می افتاد اعصابم بیشتر تحریک میشد!

خونه ی جدیدی که گرفته بودم با منزل و محل کار مسعود فاصله ی کمی داشت به همین خاطر کمتر از20دقیقه بعد وقتی مسعود زنگ زد و از آیفون تصویری صورتش رو دیدم بلافاصله درب رو باز کردم...درب هال رو هم باز گذاشتم و خودم هنوز کلافه و سردرگم توی هال از یک طرف به طرف دیگه حرکت میکردم!

مسعود وقتی وارد هال شد و درب رو بست با نگاهی کنجکاو و گیج به اطراف هال نظری انداخت و بعد از سلام کوتاهی که کرد گفت:بچه ها کجان؟!!!...سهیلا...امید...چرا هیشکی خونه نیست؟!!!...این وقت روز تو توی خونه چیکار میکنی؟!!

بازوی راستش رو گرفتم و اون رو به سمت آشپزخانه هدایتش کردم و گفتم:مسعود اینجا رو نگاه کن...دارم دیوونه میشم...ایندفعه دیگه نمیدونم چه خاکی توی سرم ریخته شده...

مسعود به آهستگی بازوش رو از دست من خارج کرد و با احتیاط وارد آشپزخانه شد و به خونهایی که روی میز و کف آشپزخانه ریخته شده بود نگاهی کرد و بعد با تعجب به من خیره شد و گفت:یا امام رضا!!!...این خونها چیه؟!!!

. نمیدونم...نمیدونم...

. از امید و سهیلا خبر نداری؟!!...اون دو تا الان کجان؟!!!

. لامذهب نمیدونم...نمیدونم که دارم دیوونه میشم...اگه میدونستم که این حالم نبود...

. خوب زنگ بزن به موبایل سهیلا...

. موبایلش اینجاس...همراهش نبرده!

و به میز وسط هال اشاره کردم.

مسعود متحیراما با احتیاط طوریکه پاش روی خونها نره از آشپزخانه خارج و رد قطرات خون رو گرفت و متوجه شد که قطرات تا اتاق خواب من و سهیلا امتداد یافته و سپس قطع شده!!!

جلوی درب اتاق خواب ایستاد و رو کرد به من و با صدایی مضطرب گفت:سیاوش؟!!!...نکنه برای سهیلا اتفاقی افتاده؟!!!...نکنه امید به سهیلا صدمه زده باشه؟!!!

با فریاد گفتم:خفه شو مسعود...خفه شو...امکان نداره امید به سهیلا صدمه بزنه...اون عاشق سهیلاست...

مسعود به طرف من اومد و رو به روی من ایستاد و گفت:سر من فریاد نکش مرد حسابی...خودتم خوب میدونی که امید چه مشکلی داره...اینهمه خون توی آشپزخونه و بعدم قطرات خون تا اتاق خواب...اون چاقویی که کف آشپزخونه افتاده...جای پاها...بلایی که قبلا" امید سر مادرت آورده...همه و همه نشون میده ممکنه امید باز ناخواسته دسته گلی به آب داده...ولی ایندفعه با متکا نبوده بلکه با چاقو بوده...اونم سر سهیلای بدبخت...

به قدری از شنیدن حرفهای مسعود عصبی شده بودم که بی اراده یقه ی اون رو گرفتم و کوبیدمش به دیوار و گفتم:امید سر خودش بلا بیاره سر سهیلا بلا نمیاره...اینو مطمئنم...

مسعود خواست حرفی بزنه که صدای چرخیدن کلید در قفل درب هال سبب شد نگاه مضطرب و متعجب هر دوی ما به سمت درب هال خیره بمونه!!!

درب هال به آرومی باز شد و امید سپس سهیلا پشت سرش وارد هال شدند!!!

از دیدن امید که سالم هست بی نهایت خوشحال شدم و یقه ی مسعود رو رها کردم و به سمت اونها رفتم...

چند روزی بود که امید چوبهای زیربغلش رو به گفته ی دکتر کنار گذاشته بود...وقتی به امید رسیدم سریع در آغوش گرفتمش و از روی زمین بلندش کردم و گفتم:کجا بودین؟!!!

و بعد به سهیلا نگاه کردم!...رنگش به شدت پریده بود!!!

با نگاهی سریع به سر تا پای سهیلا بلافاصله دست باندپیچی شده اش رو دیدم!

امید رو به آهستگی روی زمین گذاشتم و گفتم:هیچ معلوم هست کجا رفتین؟!!...دستت چی شده؟!!

سهیلا درب هال رو بست و مانتو و روسریش رو به جالباسی آویزان کرد...ضعف و بیحالی زیادی در رفتارش میدیدم!!!

جوابم رو نداد و به هال وارد شد و روی اولین راحتی که بهش رسید نشست و سرش رو به پشت اون تکیه داد و چشمهاش رو بست!

مسعود لباسش رو که در اثر حرکت چند دقیقه پیش من نامرتب شده بود صاف کرد و به سمت امید رفت و اون رو در آغوش گرفت و به هال برگشت و با نگاهی پرسشگر و متعجب به سهیلا خیره شد!

از اینکه امید سالمه خوشحال بودم اما دیدن دست باندپیچی شده ی سهیلا و اینکه با بیخبر گذاشتن من از ماجرایی که نمیدونستم چی بوده و حالا سکوتش کلافگیم نه تنها از بین نرفته بود که شدت هم گرفت!

با صدایی عصبی در حالیکه به سهیلا نگاه میکردم گفتم:مثل اینکه دو تا سوال کردم...چرا حرف نمیزنی؟!

سهیلا به همون حالتی که نشسته بود حتی چشمهاش رو باز هم نکرد و گفت:رفته بودم کلینیک دستم رو بخیه بزنن...

. خوب نمی تونستی از همون خراب شده ایی که رفته بودی یه تلفن به من بزنی که اینقدر نگران نشم؟...هیچ میدونی چقدر اعصابم ریخته به هم؟...تو اصلا حالیت میشه که من چطوری مسیر شرکت تا خونه رو اومدم؟...وقتی هم اومدم خونه اینهمه خون توی آشپزخونه بود...میفهمی چه اعصابی از من خورد شده یا نه؟

صدای من به فریاد شبیه شده بود!!!

مسعود در حالیکه امید رو در آغوش داشت به سمت اتاق خواب امید رفت و در همون حال رو به من گفت:یه ذره آرومترم میتونی حرف بزنی...

و در ضمنی که وارد اتاق امید میشد به سهیلاگفت:تو هم نشین اینجا...بلند شو برو یه لیوان آب قند برای خودت درست کن...با این خونی که از دستت رفته معلومه هم فشارت افتاده هم قند خونت...

و بعد وارد اتاق شد و درب رو هم بست.

فهمیدم مسعود برای دور کردن امید از جو پیش اومده این کار رو کرد.

رو کردم به سهیلا و گفتم:با یه بی احتیاطی که معلوم نیست میخواستی چه غلطی بکنی ببین چه صدمه ایی به خودت زدی...چه اعصابی از من خورد کردی...مگه تو بچه ایی؟ یا تا حالا با چاقو کار نکرده بودی که اینطوری زدی دستت رو بریدی؟...اونم اینطوری که اینهمه خون از دستت رفته...حالا چند تا بخیه زدن؟

هنوز چشمهاش بسته و سرش به پشت راحتی تکیه داده شده بود و در همون حال گفت:9تابخیه خورده...

چشمهام از تعجب گشاد شدن و گفتم:9تابخیه؟!!!

به آشپزخانه رفتم و در لیوانی چند تا قند و مقداری آب ریختم و با یک قاشق شروع کردم به هم زدن محتویاتش...

به هال برگشتم...هنوز عصبی بودم...گفتم:چطوری این اتفاق افتاد؟

. میخواستم مرغ خورد کنم...

. کدوم مرغ؟!!!...من که همیشه مرغ خورد شده و آماده میگیرم.

. امید خواست براش مرغ سرخ کرده درست کنم...توی فریزر مرغمون تموم شده بود...هر چی بهش گفتم صبر کنه تا به تو تلفن کنم و شب که میای مرغ بخری بیاری قبول نکرد...با هم رفتیم خرید کردیم و اومدیم...وقتی خواستم مرغ رو تیکه کنم...

به میون حرفش رفتم و گفتم:ولی من مرغی توی آشپزخونه ندیدم!!!

. توی یخچاله...قبل اینکه بریم کلینیک گذاشتمش توی یخچال...

لیوان شربت قند رو به طرف سهیلا گرفتم و گفتم:حواست بوده مرغ رو توی یخچال بگذاری ولی حواست نبوده به من تلفن کنی؟...بار آخرت باشه که اینطوری من رو بیخبر میگذاری...در هر صورت تو وظیفه داشتی یه تماس با من بگیری...هیچ میدونی چقدر نگران امید شدم؟

در این لحظه چشمهاش رو باز کرد و به من نگاه کرد...نگاهی که این باردرعمق چشمهاش خشم رو دیدم!!!...گفت:پس تو فقط نگران امید هستی...درسته؟

لیوان شربتی که هنوز در دستم بود و سهیلا از من نگرفته بود با عصبانیت روی میز کنارش گذاشتم و گفتم:خوب مسلمه...پس میخوای نگران تو باشم؟...چرا؟!!!...چه دلیلی داره که نگران تو باشم؟

. واقعا نگران من نشدی؟!!

. نه...تو سالمی...مشکلی نداری...ولی امید...

. آره...درست میگی...امید مریضه...اونه که مشکل داره...اونه که بیماری روانی داره...اونه که به علت بیماریش هر لحظه ممکنه یه حرکت غیرمنطقی بکنه...اونه که به علت تشخیص دکترش هر لحظه ممکنه دست به یه دیوونه بازی بزنه...و من هم هیچ اهمیتی برات ندارم که چه...

با عصبانیت بی سابقه ایی که در این مدت اصلا" در برخورد با سهیلا از من سر نزده بود فریادکشیدم:خفه شو...خودت خوب میدونی که امید هیچ بلایی سر تو نمیاره...تو اگه دستت بریده به خاطر دست و پا چلفتی بازیت بوده که از خودت درآوردی...جون و عمر امید تو هستی...خودتم خوب میدونی...پس این مزخرفات رو نگو...نخواه من نگران این باشم که نکنه امید به تو صدمه برسونه...چون این غیر ممکنه...

سهیلا از روی مبل بلند شد و رو به روی من ایستاد و گفت:تو واقعا" نگران من نیستی؟!!...صبح تا شب من و امید توی این خونه تنها هستیم...اون قبلا" مادرت رو کشته...یعنی حتی یک درصدم احتمال نمیدی به خاطر روانی بودنش ممکنه به منم صدمه ایی بزنه؟!!!

. خفه شو سهیلا...مادر من یک بیمار بستری فلج بود بعدشم سکته مغزی کرد و هیچ حرکتی نداشت...خودت که اینارو خوب میدونی...امید به راحتی میتونست سر اون هر بلایی بیاره...چرا شعورت نمیرسه که اگه اون اتفاق هم افتاد فقط و فقط به خاطر علاقه ایی بود که امید به تو داشت و ناراحت بود از اینکه تو به مامان داری رسیدگی میکنی و برای اون وقت کمتری میگذاری...

صدای سهیلا بر خلاف من آروم اما عصبی بود و گفت:نخیر...نخیر...سیاوش چرا سعی نمیکنی پرونده ی پزشکی پسرت رو یک بار با دقت بخونی؟!!...اون روانیه...یک بیمار روانی...کشتن مادربزرگشم هیچ ربطی به علاقه اش نسبت به من نداشته!

با صدایی بلند فریاد کشیدم:بسه دیگه...خفه میشی یا خفه ات کنم؟

در این لحظه درب اتاق امید باز شد و مسعود و پشت سرش امید از اتاق خارج شدن...

سهیلا چشمانش از اشک پر شد و به سمت اتاق خواب رفت و وارد شد و درب رو هم محکم بست!

امید نگاه حاکی از خشمی به من کرد و بعد به طرف اتاق خواب رفت و داخل شد.

مسعود لحظاتی به من نگاه کرد و با طعنه گفت:داشتی طلبت رو از سهیلا وصول میکردی که اینطوری سرش داد میکشیدی؟...مردحسابی به جای دست درد نکنه گفتنت به اونه...حالا که الحمدلله هر دو تاشون سالم برگشتن خونه...دستش بریده خوب با اینهمه خونی که داریم میبینیم حتما خودشم شوک بوده یادش رفته تلفن کنه...این که دیگه اینهمه بچه بازی نداره...دنیا که به آخر نرسیده...

با عصبانیت به مسعود نگاه کردم و گفتم:تو اگه بفهمی من توی همین یک ساعت چقدر اعصابم خورد شده الان نمیخوای که آروم باشم...دستش رو بریده بعدش رفتن درمانگاه من احمقم بیخبر گذاشته...اومدم خونه و دیدن این وضعیت توی آشپزخونه به مرز جنون رسونده من رو...باور کن فکر کردم امید سر خودش بلایی آورده...حالا هم که دارم باهاش حرف میزنم یه مشت خزعبلات تحویلم میده...

مسعود به طرفم اومد و گفت:خیلی خوب بسه...الان عصبی هستی...برگرد شرکت...منم باید برگردم به کارم برسم...اونطوری که تو تلفن زدی و حرف زدی ولله منم داشتم سکته میکردم...بسه دیگه...حالا که به خیر گذشته...بیا بریم بیرون...شب که برگشتی خونه آروم شدی تا اون موقع...سهیلا هم الان حتما" درد و خونریزی دستش عصبیش کرده...فعلا" جلوی چشم هم نباشید بهتره...شب که اومدی خونه از دلش دربیار...

و بعد بازوی من رو گرفت و هر دو از خونه خارج شدیم.

تا شب که برگردم خونه دیگه حوصله ی انجام هیچ کار و ملاقاتی رو در شرکت نداشتم و از خانم افشار خواستم هیچ تلفن و ملاقاتی رو برای من ترتیب نده...تمام ساعات در دفترم نشسته بودم و به رفتارم فکر میکردم...حق اون برخورد رو با سهیلا نداشتم...اون واقعا" توی زندگیم داره تمام تلاشش رو میکنه که من آرامش داشته باشم...مصمم شدم که شب دلجویی مناسبی از اون به عمل بیارم و عذرخواهی کنم به همین خاطر در راه برگشت هدیه ی قابل توجهی براش تهیه کردم و به همراه یک سبد بزرگ از گلهای مورد علاقه اش به خونه برگشتم.

ساعت نزدیک10:30بود که رسیدم خونه...وقتی زنگ زدم و درب هال رو باز کرد برعکس همیشه چهره اش به شدت گرفته و هنوز رنگ پریده بود...وقتی سبدگل و هدیه رو بهش دادم با صدایی گرفته تشکر کرد و اونها رو روی میز ناهارخوری گذاشت و به آشپزخانه برگشت!

حق داشت دلخور باشه...به دنبالش وارد آشپزخانه شدم و گفتم:سهیلا؟...معنی اون سبدگل و جعبه ی کوچیک هدیه ایی که برات گرفتم رو فهمیدی یا باید با کلام صریح هم بابت رفتار امروزم عذرخواهی...

به میون حرفم اومد و گفت:سیاوش...من نیازی به عذرخواهی ندارم...من فقط میخوام بدونم چقدر برای تو ارزش دارم؟...زنتم یا فقط به چشم پرستار مادرت و حالا هم بعد از مرگش به چشم پرستار پسرت و یک معشوقه داری نگاهم میکنی؟...میخوام بدونم اصلا" واقعا" من برای تو جایگاه یه همسر رو دارم یا...

و بعد به گریه افتاد!

به طرفش رفتم و با تمام ممانعتی که میکرد در آغوش گرفته و بوسیدمش و گفتم:سهیلا...این حرفها چیه میزنی دیوونه؟...حتما" باید اعتراف کنم؟...یعنی خودت نمیدونی که اگه تو توی این چند ماهه اخیر کنارم نبودی به چه فلاکتی افتاده بودم؟...هان؟

سهیلا که هنوز گریه میکرد سرش رو به سینه ی من فشرد و گفت:سیاوش...وقتی من عاشقتم میخوام یه ذره هم تو عاشقم باشی...این حق منه که این رو از تو بخوام...من زنتم مگه نه؟...ولی تو اینقدر که عاشق امید هستی در عوض من هیچ ارزش و جایگاهی برای تو ندارم جز یه پرستار برای بچه ات و شایدم معشوقه ات...نه یه همسر...تو امروز فقط نگران امید بودی...نگران بودی نکنه سر امید بلایی اومده باشه...حتی یک درصدم به من فکر نکردی نگرانمم نبودی...در حالیکه فرصت ندادی من برات توضیح بدهم که همون امید باعث بریدگی دست من شد...

از شنیدن جمله ی آخر سهیلا سوزشی در ستون فقراتم احساس کردم...خدای من...باورم نمیشد!!!

صورت سهیلا رو با دو دست گرفتم وبه چشمهای اشک آلودش نگاه کردم و ناباورانه گفتم:چی؟!!!...یعنی امید با چاقو به تو...

سهیلا سرش رو به علامت تایید حرف من تکون داد و گفت:آره...چاقو رو گذاشته بودم روی میز آشپزخونه و تا خواستم مرغ رو از یخچال بیرون بیارم امید چاقو رو برداشت...اول فکر کردم میخواد چاقو رو به من بده...وقتی دستم رو دراز کردم تا چاقو رو ازش بگیرم با شدت اون رو کشید روی دستم...سیاوش...امید وقتی این کار رو کرد اصلا" توی حال خودش نبود...چون بعدش وقتی خونی که از دستم سرازیر شده بود رو دید به شدت ترسید و شروع کرد به گریه کردن...سیاوش...امید چرا به من حمله کرد؟...چرا؟!!!

و بعد دوباره به گریه افتاد...

سهیلا رو سخت در آغوش گرفته بودم و مات و بهت زده به نقطه ایی خیره بودم!

در این لحظه درب اتاق خواب امید باز شد و در حالیکه بلیز وشلوار خواب به تنش بود و چهره اش نشون میداد که از خواب بیدار شده رو به سهیلا گفت:سهیلا جون شب میای پیش من بخوابی؟...



58

سهیلا با حرکتی سریع خودش رو از آغوش من بیرون کشید و صورت خیس از اشکش رو پاک کرد و گفت:آره عزیزم...میام...چرا بیداری شدی؟!

امیدجوابی نداد و فقط با حالتی خواب آلود شروع کرد به مالیدن چشمهاش...

از آشپزخانه خارج شدم و به طرف امید رفتم...به آهستگی اون رو از روی زمین بلند کردم و در آغوشم گرفتم و گفتم:حالت خوبه پسرم؟

امید با حرکت سر پاسخ مثبتی به من داد و بعد سرش رو روی شونه ام گذاشت...

چقدر سبک شده بود...میدونستم اشتهاش مدتهاست کم شده و این لاغر شدن و کم شدن وزنشم به علت بی اشتهایی های چند ماه اخیرش بود!

با اینکه همراه با داروهای اعصابی که دکتر براش تجویز کرده بود دارویی هم جهت تقویت اشتها براش نوشته و سهیلا همیشه داروهاش رو سر وقت بهش میداد اما اشتهای امید تغییر نکرده بود!

در حالیکه امید رو در آغوش داشتم روی یکی از راحتیها نشستم و امید بدون اینکه حرفی بزنه و یا اعتراضی بکنه همچنان سرش روی شونه ام بود...صدای نفسهاش توی گوشم می پیچید و ضربان قلبش رو به وضوح احساس میکردم.

خدایا...امید تنها فرزند منه...چرا باید اینطوری دچار بیماری روانی بشه؟...چرا باید این اتفاقات یکی بعد از دیگری زندگی من رو دستخوش حوادث بکنه؟....حوادثی که واقعا" تحمل و هضمش برای هر انسانی چه بسا غیرقابل باور هم باشه؟...اما من اینطوری درگیر باشم...بسان انسانی که توی یک دریای طوفانی دائم در حال دست و پنجه نرم کردن با موجهای سهمگین هست و دائم اون رو در خودشون غرق میکنن و باز تلاش میکنه تا با شنا لحظاتی سرش رو از آب بیرون نگه داره تا فقط نفسی بکشه برای زنده موندن...آیا این انصاف بود که من اینقدر درگیر باشم؟

سهیلا به طرفم اومد و به آرومی دستی روی سر امید کشید و گفت:امید جان...نکنه میخواستی بری دستشویی که بیدار شدی...آره عزیزم؟

امید با حرکت سر پاسخ منفی به سهیلا داد و دیگه حرفی نزد!

شروع کردم به نوازش کمر امید و در همون حال گفتم:روی تخت تو جا فقط برای تو هست...سهیلا جون اگه بخواد کنار تو بخوابه سختشه...نمی تونه راحت بخوابه...امشب تو هم بیا توی اتاق ما سه تایی روی تخت بخوابیم...باشه پسرم؟

امید پاسخی نداد...

سهیلا خم شد و در حالیکه صورت امید رو می بوسید گفت:آره...سه تایی روی یه تخت گنده میخوابیم...خیلی خوبه...مگه نه امید جون؟

اما امید باز هم حرفی نزد!!!

به سهیلا گفتم:تو برو بالشت وپتوی امید رو ببر توی اتاق ما...جای اون رو روی تخت بین خودمون درست کن تا من بیارمش...

سهیلا بلافاصله به اتاق امید رفت وچیزهایی که امید لازم داشت رو برداشت و به اتاق خواب خودمون برد و روی تخت رو آماده کرد...میتونستم درک کنم از اینکه خواستم امید در اتاق پیش ما بخوابه سهیلا هم خیلی راضی تر شده...اینطوری خودمم خیالم تا حد زیادی راحت شد چرا که با توجه به حرفهایی که سهیلا از اتفاق صبح گفته بود نمیتونستم در اون شب تصمیم دیگه ایی بهتر از این بگیرم!

به آرومی از روی راحتی بلند شدم و در حالیکه هنوز امید در آغوشم بود به اتاق خواب رفتم و اون رو روی تخت قرار دادم.

سهیلا روی امید رو با پتو پوشاند و کنارش به حالت نیمه درازکش قرار گرفت و شروع کرد به دست کشیدن روی سر و موهای اون...

کتم رو از تنم درآوردم و کراواتم رو باز کردم و اونها رو روی صندلی جلوی میزآرایش گذاشتم...وقتی میخواستم از اتاق خارج بشم شنیدم سهیلا به آرومی روبه امید گفت:بابا شام نخورده...برم براش غذاشو آماده کنم دوباره برمیگردم پیشت میخوابم...باشه عزیزم؟

برگشتم وبه هر دوی اونها نگاه کردم...

امید چشمهاش رو باز کرد وبا دو دست کوچکش دست سهیلا رو گرفت و گفت:نه...نه...پیشم بمون...

و بعد رو کرد به من و گفت:شما خودت میتونی شام بخوری مگه نه؟

با سر جواب مثبت به سوال امید دادم...

امید ادامه داد:پس برو..درب اتاقم ببند...

نمیدونم به چه علت ولی با شنیدن اینکه امید میخواست از اتاق بیرون برم و درب رو هم ببندم اضطراب بار دیگه به وجودم چنگ انداخت!

لحظاتی به امید که نگاه منتظرش روی من ثابت مونده بود خیره شدم و بعد با جدیت گفتم:نه...درب اتاق بسته نمیشه...میرم شام بخورم...اما درب اتاق رو نمی بندم...راستی سهیلا تو خودت شام خوردی؟

سهیلا که به صورت امید خیره بود نگاهش رو به سمت من امتداد داد و گفت:نه...خودت که میدونی من همیشه منتظر میشم شبها باهم شام بخوریم...

با اینکه میدونستم امید در اون لحظه دوست نداره سهیلا از کنارش دور بشه گفتم:پس بلند شو تو هم بیا با هم شام بخوریم...بعد برگرد پیش امید...امید که میدونم شامش رو خورده ولی اگه دوست داره بیاد سه تایی با ما دوباره شام بخوره...اگرم دوست نداره بیاد پس منتظر بمونه تا ما شاممون رو بخوریم...

امید با عصبانیت دست سهیلا رو رها کرد و سپس سرش رو به زیر پتو برد و حرفی نزد!

با اشاره به سهیلا گفتم از کنار امید بلند بشه و همراه من به آشپزخانه بیاد.

سهیلا با تردید و به آهستگی از کنار امید بلند شد و به سمت درب اتاق اومد...

صدای عصبانی امید که از زیر پتو حرف میزد به گوش رسید:هر دوتاتون برین...درب اتاقم ببندین...نمیخوام هیچکدومتون اینجا باشین...

با جدیت گفتم:اگه میخوای اینجا تنها بخوابی بهتره برگردی توی اتاق خودت...چون اینجا اتاق خواب تو نیست.

سهیلا به من اشاره کرد که اینطوری با امید صحبت نکنم و سپس با فشار ملایم کف دستش به سینه ام من رو به سمت درب اتاق فرستاد...زمانیکه از اتاق خارج میشدیم سهیلا قبل از اینکه درب اتاق رو ببنده رو کرد به امید و گفت:شام رو که خوردیم سه تایی با هم همین جا میخوابیم...باشه عزیزم؟

امید پاسخی نداد!

به همراه سهیلا وارد آشپزخانه شدم و با اینکه سهیلا مقدار زیادی غذا برام توی بشقاب کشیده بود اما اشتهایی به خوردن نداشتم!...اون شب با شنیدن اصل واقعیت ماجرای صبح حالا نگرانیم مضاعف شده بود...واقعا" چرا امید به سهیلا صدمه زده بود؟!!!...باید با دکترش صحبت میکردم...خدایا این گرفتاریهای من پس کی تموم میشه؟

سهیلا هم اشتهایی به غذا نداشت و خیلی زود سیر شد.بعد از غذا ظرفها رو در ماشین ظرفشویی قرار داد ومشغول انجام بعضی کارها در آشپزخانه بود و من در هال روی راحتی نشسته بودم...به ظاهر تلویزیون تماشا میکردم اما در واقع فکر و ذهنم هزار جای دیگه بود به غیر از موضوع در حال پخش از تلویزیون!

در این لحظه درب اتاق خواب ما باز شد و امید با حالتی عصبی بالشت و پتوش رو که روی زمین کشیده میشد به دست گرفته و به اتاق خودش رفت و با صدایی بلند گفت:نمیخوام توی اتاق شما بخوابم...میخوام توی اتاق خودم بخوابم...سهیلا جونم نمیخوام بیاد پیشم بخوابه...

و بعد درب اتاقش رو محکم بهم کوبید و بست!

سهیلا که در حال خشک کردن دستهاش با دستمال بود نگاه نگرانش رو به سمت من امتداد داد و سپس سمت اتاق خواب امید رفت.

بلافاصله گفتم:سهیلا..دنبالش نرو...ولش کن...حالا که میخواد توی اتاق خودش بخوابه بگذار بخوابه...اصلا" اینطوری بهتره...اگه بری پیشش ممکنه ازت بخواد شب پیش اون بخوابی...

سهیلا ایستاد و گفت:راضیش میکنم بیاد پیش خودمون بخوابه...واقعیتش خودمم یک کم میترسم پیش امید تنها بخوابم...

. لزومی نداره راضیش کنی...میدونی که خیلی لجبازه...ولش کن احتمالا" خودش تا نیم ساعت دیگه میاد بیرون.

سهیلا با نگرانی سرش رو به علامت قبول حرف من تکان داد سپس روی راحتی نزدیک درب اتاق امید نشست.

ساعتی بعد وقتی خواستیم برای خواب آماده بشیم سهیلا با احتیاط به اتاق امید رفت و وقتی بیرون اومد گفت که امید به خواب رفته...

زمانیکه روی تخت دراز کشیدم به سهیلا که در حال عوض کردن لباس و پوشیدن لباس خوابش بود نگاه میکردم...متوجه بودم که با وجود جراحتی که به دستش وارد شده هنوز دستش درد میکنه...از روی میز آرایش دو قرص مسکن برداشت و با لیوان آبی اونها رو خورد!

وقتی روی تخت کنارم دراز کشید در آغوش گرفتمش و به چشمهاش نگاه کردم...نوعی اضطراب و نگرانی خاص در چشمهاش موج میزد...بنابراین گفتم:نگران نباش...فردا میبریمش پیش دکترش و تموم ماجرا رو میگیم...حتما" دکترش راه چاره ایی برای این وضع پیشنهاد میکنه...مطمئن باش نمیگذارم دیگه این وضع تکرار بشه...هر قدر که عاشق امیدم مطمئن باش تو هم برام مهمی و وجودت برام ارزش داره...

سهیلا حرفی نمیزد اما از اشکی که توی چشمهای جذابش جمع شده بود بغض غصه و وحشت ناخواسته اش رو احساس میکردم...

بوسیدمش و دوباره تکرار کردم:نگران نباش...بهت قول میدهم مراقب تو هم باشم...نمیگذارم توی خونه تنها بمونی باهاش...حداقل تا وقتی مطمئن نشدم از وضعیتش نمیگذارم تنها باشین توی خونه...

ساعتی بعد هر دو به خواب رفتیم...

نیمه های شب حدودساعت3بود که نمیدونم به چه علتی اما بیدار شدم!

همونطور که سرم روی بالشت بود برای لحظاتی احساس کردم صدای نفس کشیدنی غیر از صدای نفس سهیلا رو دارم میشنوم!!!...سرم رو از روی بالشت بلند و به سهیلا نگاه کردم...خواب بود و بدنش از زیر پتو بیرون مونده بود...پتو رو روی سهیلا کشیدم و وقتی خواستم اون رو درآغوش بگیرم باز هم همون صدای نفس کشیدن به گوشم رسید!!!...اما این بار واضح تر!!!

سرم رو برگردوندم و دیدم امید در فاصله ی بسیار کمی از تخت کنار من ایستاده و به من نگاه میکنه!!!

گفتم:امیدجان...اینجا چیکار میکنی پسرم؟!!!...کی اومدی توی این اتاق؟!!!...چرا اینجا وایسادی؟!!!

از حرف زدن من سهیلا هم بیدار شد و در حالیکه چشمهاش رو کمی می مالید گفت:سیاوش بغلش کن بیارش روی تخت بین خودمون بخوابونیمش...حتما"تنهایی ترسیده اومده اینجا...

امید رو بغل کردم...از سردی دست و پاش فهمیدم مدت زیادیه که کنار تخت ایستاده بوده...بنابراین سریع اون رو زیر پتو قرار دادم و در آغوش گرفتمش...سهیلا هم به ما نزدیکتر شد و به نوعی هر سه در آغوش همدیگه به خواب رفتیم.

صبح که بیدار شدم امید هنوز توی بغلم خواب بود ولی سهیلا توی اتاق نبود...از سر و صدایی که می اومد فهمیدم به آشپزخانه رفته و احتمالا" در حال تهیه ی صبحانه بود.

به آرومی از کنار امید بلند شدم و حوله ام رو برداشتم و به حمام رفتم.

زمانیکه سر میز توی آشپزخانه به همراه سهیلا مشغول خوردن صبحانه بودم امید هنوز بیدار نشده بود...از سهیلا خواستم برای اینکه توی خونه با امید تنها نباشن با مادرش تماس بگیره و بخواد که چند روزی مریم خانم به اونجا بیاد.

اون روز بعدازظهر امید رو پیش دکترش بردیم و ماجرا رو زمانیکه امید در اتاق دیگه ایی سرگرمش کرده بودن برای دکتر تعریف کردیم...دکتر معتقد بود امید باید مراحل درمانش رو طی کنه و روند درمان به طور طبیعی کند صورت میگرفت و ما فقط باید صبور باشیم و مراقب...روی کلمه ی مراقب تاکید زیادی میکرد و خواست داروهای جدیدی که برای امید تجویز میکنه حتما" مرتب و سروقت بهش داده بشه و سهیلا که در این مدت نهایت همکاری و محبت رو کرده بود باز هم قول مساعدت داد.

آخر اون هفته چند روز تعطیلی بود که پیشنهاد دادم حالا که مریم خانم هم اومده بهتره همه با هم چند روزی به شمال بریم...

سهیلا پذیرفت و مریم خانم هم بعد از اینکه کلی بهش اصرار کردیم راضی شد در این سفر ما رو همراهی کنه...اما امید اصلا"حرفی نمیزد...از وقتی داروهاش تغییر کرده بود ساکت تر از قبل شده بود...نه شکایتی داشت و نه حرفی میزد...درست مثل یک رباط شده بود که هر چی میگفتیم و میخواستیم بدون هیچ جنجالی انجام میداد و این بیشتر باعث نگرانی من بود چرا که احساس میکردم امید رنج و عذاب روحی شدیدی رو داره تحمل میکنه اما قدرت بیان نداره...دلم میخواست تمام ثروتم رو از من میگرفتن اما امید رو با خصوصیات چند ماه قبل که بچه ایی شاد و شیطون بود به من برگردونده میشد...ولی این دیگه از محالات شده بود و من تا به کی باید این وضعیت رو برای دردانه ام تحمل میکردم فقط خدا میدونست و بس!

قرار شد برای دوری از ترافیک جاده صبح زود حرکت کنیم.

شب قبل از حرکت حال و شرایط جسمانی سهیلا کاملا" بهم ریخته بود!...فشارش افت داشت و دائم حالت تهوع بهش دست میداد که حسابی کلافه اش کرده بود و از اونجایی که به گفته ی خودش در خوردن هندوانه زیاده روی کرده بود مریم خانم معتقد بود احتمالا" دچار سردی مزاج شده و اون شب با خوردن عرق نعنا و نبات تا صبح سر کرد!

مسیر تهران تا چالوس هم تا به مقصد برسیم دائم مجبور بودم به علت شرایط سهیلا ماشین رو متوقف کنم!

در یکی از توقفها وقتی سهیلا از ماشین پیاده شد خواستم منهم پیاده بشم که مریم خانم به آهستگی گفت:فکر میکنم سهیلا حامله باشه...این حالت تهوع ها یک کمی دیگه غیرعادی شده...هر قدرم هندونه اذیتش کرده بوده دیگه تا الان نمی تونه اثر اونها وادار به تهوع بکنش...

برگشتم و به مریم خانم که روی صندلی عقب نشسته بود نگاه کردم...متوجه ی امید شدم که سرش روی پای مریم خانم قرار داشت و به خواب رفته بود...گفتم:خودمم کم کم داشتم به همین نتیجه می رسیدم...

در این لحظه سهیلا درب ماشین رو باز کرد و در حالیکه با دستمال جلوی دهنش رو گرفته بود روی صندلی جلو نشست و با کلافگی گفت:اه...این راه لعنتی چرا تموم نمیشه؟...این پیچ و خمهای هزارچم دیگه داره دیوونه ام میکنه...اون از دیشب که تا صبح نخوابیدم...اینم از الان که اینجوری با هر پیچ جاده حالم بد میشه...

مریم خانم گفت:سهیلا تو که هیچ وقت سابقه نداشته توی ماشین حالت بد بشه...سردی مزاجتم بابت هندونه خوردن هر چی بوده تا الان دیگه باید تموم شده باشه...نکنه این عق زدنهات مال چیز دیگه باشه؟

سهیلا سکوت کرد و برگشت به سمت عقب و مادرش رو نگاه کرد و سپس نگاهی هم به من انداخت بعد بدون اینکه حرفی بزنه به حالت عادی نشست و کمربندش رو بست!

ماشین رو روشن کردم و دوباره به راه افتادیم.

سکوت عجیبی توی ماشین حکمفرما شده بود!

مریم خانم گفت:رسیدیم چالوس امروز که نمیشه ولی فردا برو یه آزمایش خون بده...شاید داری بچه دار میشی!

سهیلا با کلافگی و عصبانیت گفت:بس کن مامان...من فقط سردیم کرده الانم جاده حالمو خراب کرده...همین...

من حرفی نمیزدم...اما منم مثل مریم خانم حدسم بر این بود که سهیلا باردار شده!

وقتی رسیدیم به ویلا یکی دو ساعتی حال سهیلا خوب بود اما زمانیکه برای ناهار از بیرون کباب گرفتم و به ویلا برگشتم به محض اینکه مریم خانم کبابها رو روی میز گذاشت سهیلا به شدت حالش بد شد و به سمت دستشویی دوید...

برای من و مریم خانم مسلم شد که سهیلا حامله اس!

از مریم خانم خواهش کردم وقتی سهیلا ار دستشویی خارج شد حرفی در این مورد به سهیلا نگه و اجازه بده فردا که بردمش آزمایش بعد از نتیجه خودش متوجه موضوع بشه...احساس میکردم سهیلا یا به علت معذورات اخلاقی در حضور مامانش و یا اینکه واقعا" از داشتن بچه در اون زمان راضی نیست...برای همین نمیخواستم با ایجاد بحث بین اون و مریم خانم اعصابش تحریک بشه!

ساعتی بعد وقتی خواستم امید رو برای گردش به ساحل ببرم سهیلا احساس کسالت و خستگی میکرد و نتونست همراه ما بیاد و ترجیح داد در ویلا بمونه.

امید و مریم خانم رو به کنار ساحل بردم...امید مشغول بازی با شن ها شده بود...شرایط آب وهوا و تا حدودی طوفانی بودن دریا اجازه ی آب بازی به امید رو نمیداد برای همین با ماسه ها سر خودش رو گرم کرده بود.

مریم خانم کنار من روی حصیری که پهن کرده بودیم نشست و به آرومی گفت:آقا سیاوش...مثل اینکه زیاد خوشحال نیستی از اینکه سهیلا میخواد برات یه بچه بیاره؟!!!

مقصر منم که خیال کردم هیچکس باز عاشق نمیشه
حواسم نبود شاه توی دست آخر یا ماته یا کیشه
     
#647 | Posted: 5 Jan 2016 13:33 | Edited By: javan
پرستار مادر- قسمت دوازدهم و سیزدهم۴


در حالیکه هم به امید و هم به امواج نسبتا" خروشان دریا چشم دوخته بودم گفتم:ناراحت نیستم اما خوشحالم نیستم...بچه ی اولم نیست که ذوق زده بشم...از طرفی ما هنوز در مرحله ی حدس هستیم شاید اصلا"بچه ایی در کار نباشه...در ثانی احساس میکنم خود سهیلا هم زیاد از این وضعیت راضی نیست...از همه ی اینها گذشته در حال حاضر امید و بیماریش به قدری فکر من رو مشغول کرده که جایی برای ذوق کردن واسه یه بچه ی دیگه باقی نمونده برام...نمیدونم اگه واقعا"سهیلا باردار باشه واکنش امید چیه؟...امید شرایط روحی و روانی مناسبی نداره...میترسم به سهیلا و یا حتی بچه ایی که احیانا" تازه میخواد شکل بگیره آسیب برسونه...

تمام این صحبتها رو سعی داشتم با صدایی آهسته گفته باشم تا امید متوجه نشه...اون هم همچنان مشغول شن بازی بود!

مریم خانم سکوت کرد و نگاهش رو به سمت امید امتداد داد.

وقتی به خونه برگشتیم امید شام مختصری خورد و خیلی زود به خواب رفت...اون رو به اتاقی که مخصوص خودش بود بردم و روی تخت قرارش دادم و به هال برگشتم.

مریم خانم هم خسته بود و خیلی زود برای خواب آماده شد.

سهیلا به خاطر عق زدنهای پی در پی سر معده اش درد گرفته بود و وقتی شب کنارم خوابید و اون رو در آغوش گرفتم زمانیکه به خواب رفت در خواب گاهی از درد ناله میکرد...کم کم خودمم به خواب رفتم.

بار دیگه نیمه های شب لحظاتی خوابم سبک شد به آهستگی چشمم رو باز کردم...سهیلا هنوز در آغوشم بود...حس کردم امید کنار تخت ایستاده!!!

در تاریکی نیمه شب با نور کم یکی از چراغهای حیاط که اندکی فضای اتاق رو روشن کرده بود دقت کردم و دیدم درست می بینم...امید کنار تخت ایستاده و به من و سهیلا چشم دوخته بود!!!

به آهستگی از سهیلا فاصله گرفتم و گفتم:امید جان؟!!!...چرا اینجا ایستادی؟!!!

سهیلا بیدار شد و با دیدن امید در کنار تخت تعجب کرد و رو به من گفت:سیاوش چرا معطلی؟!...بغلش کن بیارش بین خودمون بخوابه...

بار دیگه وقتی امید رو در آغوش گرفتم از سرمای صورت و دست و پاش فهمیدم مدت زمان زیادیه که کنار تخت ایستاده بوده!!!

صبح روز بعد همراه سهیلا به یک بیمارستان رفتیم و در آزمایشگاه اونجا به طور آزاد از سهیلا آزمایش خون گرفتن و یک ساعت بعد نتیجه رو به ما گفتن...بله حدس من و مریم خانم کاملا" درست بود...سهیلا باردار شده بود!

نمیدونم به چه علت اما مسیر بیمارستان تا ویلا رو در سکوتی سنگین که در ماشین حکمفرما شده بود طی کردیم!

وقتی وارد ویلا شدیم مریم خانم توی ایوان جلوی ویلا به انتظار ایستاده بود...با اشاره از من سوال کرد نتیجه چی بوده و منم با حرکت سرم به او درست بودن حدسمون رو گفتم.

در این لحظه امید از درب ویلا خارج شد و به طرف سهیلا اومد و گفت:رفته بودین دکتر؟...تو میخوای برای بابام یه بچه بیاری؟

سهیلا با تعجب نگاهی به من و سپس به مادرش کرد...بعد خم شد و امید رو بوسید و گفت:تواز کجا فهمیدی؟!!!

امید گفت:بابا و مریم جون توی ماشین با هم داشتن اینو میگفتن...دیروزم لب دریا داشتن همین رو به همدیگه میگفتن...

سهیلا صورت امید رو بوسید و گفت:آره عزیزم...چند وقت دیگه تو یه برادر یا یه خواهر کوچولو داری...

امید از سهیلا فاصله گرفت و عقب عقب رفت دوید به سمت ویلا...

رو کردم به سهیلا و با عصبانیت گفتم:کاش بهش نمیگفتی...

سهیلا با حالتی حاکی از کلافگی و خشم گفت:کاش تو و مامانم توی ماشین حرفی نزده بودین یا دیروز لب آب...خودت دیدی که قبل ازاینکه من بگم امید از حرفهای شما دوتا همه چی رو فهمیده بوده...

. حرفهای من و مامانت برای این بچه مثل خود ما در حد یک حدس بوده ولی تو میتونستی با گفتن نه خیالش رو راحت کنی...

. بعدش که بچه دنیا می اومد چی؟...حتما اون موقع هم توقع داری بچه رو قورتش بدهم که نکنه امید ناراحت بشه...آره؟...سیاوش...اینی که الان توی شکم منه بچه ی تو هستش...درست عین امید...

در این لحظه امید با صدای بلند من رو صدا کرد:بابا...بابا...من رو نگاه کن...

به دنبال صدای امید به سمت ویلا نگاه کردم...

ویلا سه طبقه بود و در طبقه ی سوم بهارخواب بزرگی قرار داشت که معمولا" تابستانها از اون طبقه استفاده میشد و با پله هایی بسیار شکیل به حیاط هم راه داشت...

امید از پله ها بالا رفته بود و در بهار خواب درست بالای نرده های رو به حیاط ایستاده بود!!!

با دیدن امید روی نرده ها درست مثل این بود که می تونستم کاملا" حدس بزنم کمتر از یک دقیقه ی دیگه چه فاجعه ایی رخ خواهد داد...

فریاد زدم:برو عقب...امید...از نرده ها برو پایین...آروم...

امید با صدای کودکانه ی خودش گفت:ببین...من بلدم بپرم...من از اون بچه ایی که سهیلا جون میخواد بیاره خیلی بهترم...من همه کار بلدم...من از اون خیلی بزرگترم...ببین چه خوب می پرم...

و بعد از این حرف...خدای من...باورم نمیشه!!!

این امید قشنگ من بود که از اون بالا خودش رو به حیاط پرت کرد...نه...خدایا...نه...

وقتی بالای سرش رسیدم از بینی و گوشش همزمان خون بیرون ریخت و بعد به آرومی چشمهای روشنش بسته شد!

صدای جیغ و فریاد سهیلا رو می شنیدم...صداهای زیادی توی گوشم می پیچید و من امید رو در آغوش گرفته بودم...و چه بیهوده به دنبال صدای ضربان گم شده ی قلب کوچکش میگشتم...امید من...صدای قلبش برای همیشه خاموش شده بود و من در تلاشی بس عبث سر میکردم!

فاجعه ایی که از اون می ترسیدم واقع شد!

باورم نمیشد که به این راحتی امیدم رو از دست دادم!!!

ضربه های روحی یکی بعد از دیگری چنان من رو در خودم خورد کرد که تصور زندگی برایم غیر ممکن شده بود!

از همه چیز و همه کس متنفر شده بودم!!!

احساس میکردم دیگه به هیچکس نیازی ندارم و بودن هر فرد رو در نزدیکی خودم مزاحمی میدونستم که سعی داره من رو بیشتر از پیش در درماندگیم نظاره کنه!

بعد از انتقال جسم کوچک و بی جان دردانه ام و طی مراتب قانونی لازم به تهران در اوج بهت و ناباوری فامیل و دوست و آشنایانم مراسم عزاداری امید رو برگزار کردم...

زمانیکه امید رو در منزل ابدیش قرار میدادن به هیچ چیز جز بدن کوچکش که در لباس سفید سفر پوشانده شده بود نگاه نمیکردم...امید کودک8ساله ی من بسان پرنده ایی زیبا بود که برای همیشه پرواز کرد و من رو تنها گذاشت...تنها...تنهای تنها...

حضور دیگران برام اهمیتی نداشت...گریه های سهیلا برام بی معنی بود...از حرف زدن با هر کسی فراری شده بودم...دلم میخواست هیچکسی رو نبینم و در تنهایی غریب خودم غرق بشم...

به دنبال مقصرمیگشتم و هر کسی از نظرم در بروز تمام این اتفاقات کوچکترین نقشی رو براش متصور میشدم نسبت به او احساس تنفر پیدا میکردم...و در این میان سهیلا...

در تمام طول مراسم عزاداری روابطم با سهیلا به شدت سرد و خشک شده بود...دلم نمیخواست نگاهش کنم...احساس میکردم در اون روز اگر تنها یک((نه))به امید گفته بود هرگز این اتفاق نمی افتاد...ناخواسته تمام تقصیرها رو متوجه ی سهیلا میدیدم...برام مهم نبود که حالا در بطن اون کودکی داره شکل میگیره که از وجود خود من است...تنها میخواستم دیگه کسی رو در اطرافم نداشته باشم...حتی بودن سهیلا هم آزارم میداد!!!

همه ی مراسم زیر نظر مسعود انجام میشد...حضور فامیل و دوست و آشنا و تمام افرادی که من رو میشناختن در مراسم جمعیت زیادی رو شامل شده بود که اگه درایت و کاردانی مسعود در اون شرایط نبود واقعا" خودم در وضعیتی نبودم که به تمامی امور رسیدگی کنم...اما مسعود از پس مسئولیت تمام کارها به نحو احسنت بر اومد.

پس از پایان مراسم شب هفت وقتی به منزل برگشتیم مریم خانم و مسعود و غزاله نیز همراه من و سهیلا به خونه اومدن...

سرم به شدت درد میکرد و حوصله ی هیچکس و هیچکاری رو نداشتم...

بی توجه به بقیه قرص مسکن قوی رو خوردم و فقط از مسعود به خاطر زحماتی که در این یک هفته متحمل شده بود تشکر کردم و بعد به اتاق خواب رفتم و بدن خسته ام رو روی تخت انداختم...اشکهام بی اختیار از گوشه ی چشمام بیرون میریخت و در لابه لای موهای سرم گم میشدن...

درب اتاق به آرومی باز شد و سهیلا به داخل اومد...هنوز کاملا"وارد نشده بود که با صدایی محکم و جدی گفتم:برو بیرون...میخوام تنها باشم.

لحظه ایی ایستاد و من رو نگاه کرد سپس بی هیچ حرفی از اتاق خارج شد و درب رو بست!

دراز کشیده به سقف اتاق خیره بودم و بی صدا اشک می ریختم...لحظه ایی صورت امید از نظرم محو نمیشد...لحظه ایی صحنه ی پریدنش از بالای نرده ها رو فراموش نمیکردم...و از اینکه هیچ کاری از دستم بر نیومده بود و شاهد مرگ پسرم شده بودم لحظه ایی عذاب رهایم نمیکرد...

نمیدونم چه مدت به اون حال دراز کشیدم و گریه میکردم و سپس خوابم برد!

زمانیکه بیدار شدم همه جا رو سکوت پر کرده بود...ساعت10صبح رو نشون میداد...باورم نمیشد!!!...یعنی حدود12ساعت خواب عمیق من رو از دنیای پرغصه ایی که در اون غرق شده بودم دور کرده بود!!!

بلند شدم ولبه ی تخت نشستم...پاهام روی زمین بود و با یک دستم که از آرنج به روی پام قرار داشت سرم رو گرفته و به کف اتاق خیره بودم...خدایا ای کاش تمام وقایع رو در خواب دیده بودم...یه کابوس...ای کاش هیچیک از اون اتفاقات وحشتناکی که در یک سال گذشته به سرم اومده بود واقعیت نداشت...ای کاش همین الان صدای خنده ی امید به گوشم می رسید...ای کاش...ای کاش...اما افسوس همه چیز با تمام قوت به وضعیت تلخ خود پا برجا بود!

از جا بلند شدم و به بیرون اتاق رفتم...همه جا ساکت بود و فقط صدای کتری روی گاز بود که در فضای سنگین خونه طنین انداز شده بود...

به آشپزخانه رفتم و در یک لیوان برای خودم چای ریختم و روی میز آشپزخانه قرار دام و صندلی رو عقب کشیدم و نشستم...سکوت خونه آزارم نمیداد...نیاز به این سکوت داشتم...نمیدونستم سهیلا کجاست اما از اینکه نبود خوشحال بودم!!!

احساس خوبی نداشتم اما باور کرده بودم که نمیخوام کنارم باشه!!!

چند حبه قند در لیوان انداختم و شروع کردم به هم زدن چای...

صدای چرخیدن کلید در قفل درب هال رو شنیدم اما برام مهم نبود...

لحظاتی بعد سهیلا وارد هال و سپس آشپزخانه شد و کیسه ی کوچکی که حاوی کره و پنیر و خامه و عسل به همراه یک بسته نان بود به روی میز گذاشت و گفت:سلام...صبح بخیر...کی بیدار شدی؟

نگاهش نمیکردم و پاسخی هم ندادم!

کمی نگاهم کرد و سپس مانتو و شال روی سرش رو درآورد وروی یکی از صندلیها گذاشت...به سمت کتری و قوری روی گاز رفت و در همون حال گفت:دیدم توی خونه کره و پنیر برای صبحانه نداریم...تو هم که خواب بودی...برای همین خودم رفتم خرید...

تنهایی و خلوتم رو بار دیگه بهم ریخته بود...و این عصبیم میکرد!!!...حرفی نمیزدم و فقط با قاشق چایخوری توی لیوانم بازی میکردم و به اون خیره بودم!

سهیلا به محض اینکه برای خودش چایی در فنجون ریخت بار دیگه حالت تهوع به سراغش اومد و در ضمنی که خیلی سریع فنجانش رو روی میز گذاشت به سمت دستشویی دوید...

وضعیتش نه تنها نگرانم نمیکرد بلکه بی تفاوت هم بودم...حس میکردم سهیلا در مرگ امید نقش اصلی رو داشته و به شدت از این بابت عذاب میکشیدم!

احساس خوبی نداشتم چرا که در طول هفته ایی که گذشت نه تنها به سهیلا فکر نکرده بودم بلکه از نگاه کردن به او هم اجتناب میکردم...دیگه دیدن صورت زیباش و اندام بی نظیرش و زیبایی های خیره کننده اش برام جذابیت نداشت!!!...در طول هفته ایی که گذشته بود هر بار که به طرفم اومده بود حتی زمانیکه تنها بودیم با جدیت ازش خواسته بودم من رو تنها بگذاره و چه صبورانه حرفم رو گوش کرده بود...بی هیچ اعتراضی!!!

زمانیکه از دستشویی خارج شد رنگش پریده بود و برای لحظاتی روی یکی از راحتی ها نشست...

بی تفاوت به او و حالش چایی درون لیوانم رو سر کشیدم و سپس از روی صندلی بلند شدم و در حالیکه به سمت اتاق خواب میرفتم گفتم:تا من یه دوش میگیرم تو صبحانه ات رو بخور بعدش هر چی لازم داری جمع کن...

صدای متعجب سهیلا رو از پشت سرم شنیدم که گفت:یعنی چی هر چی لازم دارم جمع کنم؟!!

وارد اتاق خواب شدم و حوله ام رو برداشتم...متوجه شدم که سهیلا پشت سرم وارد اتاق شد و گفت:سیاوش؟!!

. لباس...پول...کیف...کفش...چه میدونم هر چی که لازم داری...

. برای چی؟!!

. میخوام ببرمت خونه ی مادرت...

. ولی من نمیخوام برم اونجا...دلیلی نداره که برم...

. من میخوام که بری...

. برای چی؟!!

فریاد زدم:برای چی نداره...نمیخوام اینجا باشی...میبینمت اعصابم داغون میشه...نمیخوام ببینمت...

بهت زده به من خیره شده بود و بعد گفت:من رو میبینی اعصابت داغون میشه؟!!...نمیخوای ببینیم؟!!

. آره...وسیله هات رو جمع کن...از حموم که اومدم بیرون میبرمت پیش مامانت...

برگشتم که به حمام برم خیلی سریع اومد جلوی درب حمام ایستاد و جلوی راهم رو گرفت...به من نگاه کرد و گفت:سیاوش یعنی چی؟!!...چرا از وقتی امید فوت کرده توی این یک هفته تو اینقدرعوض شدی؟!!...ببین میدونم فوت امید وحشتناک بود...میدونم اعصابت خرابه...ولی به خدا منم از غصه دارم دق میکنم...منم امید رو دوست داشتم...

. اگه دوستش داشتی اون روز دهنت رو میبستی و بهش نمیگفتی که چه اتفاقی قراره بیفته...همون حرف تو همه چیز رو خراب کرد و باعث شد امید دست به اون کار بزنه...حالا هم دیگه تحمل دیدنت رو ندارم...میفهمی؟

سهیلا با چهره ایی بهت زده و ناباور به من خیره شده بود و من بی توجه به حالتش اون رو از جلوی درب کنار فرستادم تا برم به داخل حمام...

صدای غمزده و متعجب سهیلا رو شنیدم که گفت:سیاوش یعنی چی که تحمل دیدنم رو نداری؟!!...منظورت چیه که حرف من باعث شد امید از اون بالا خودش رو به...

به میون حرفش رفتم و گفتم:همین که گفتم...وسایلت رو جمع کن... دیگه تحمل هیچکسی رو ندارم...حتی تو رو...

سپس بدون معطلی وارد حمام شدم و درب رو بستم...وقتی زیر دوش آب رفتم چشمهام رو بستم و سعی داشتم با کشیدن نفسهای عمیق افکارم رو متمرکز کنم...اما اعصاب به هم ریخته ی من مجال هیچ تمرکز فکری رو بهم نمیداد!

وقتی که از حمام خارج شدم و لباس پوشیدم از اتاق رفتم بیرون و دیدم سهیلا روی یکی از مبلهای پذیرایی کنار پنجره نشسته و به نقطه ایی خیره شده...

گره کراواتم رو جلوی آیینه ی قدی توی راهرو مرتب کردم و گفتم:پس چرا هنوز نشستی؟...مگه نگفتم...

نگذاشت حرفم تموم بشه و با صدایی گرفته گفت:نیازی نیست تو من رو به خونه ی مامانم ببری...برو شرکت...منم تا یکی دو ساعت دیگه میرم...

سامسونتم رو برداشتم و به سمت درب هال رفتم که سهیلا دوباره گفت:سیاوش؟

به طرفش برنگشتم و همانطور که به درب هال خیره بودم گفتم:چیه؟

. مطمئنی که تحمل دیدن من رو نداری؟...واقعا" میخوای که برم؟

. آره...

. باشه...شب که برگشتی خونه مطمئن باش از اینجا رفتم...اما سیاوش...

فهمیدم داره گریه میکنه!!!...دیگه معطل نکردم و از درب هال خارج شدم و به شرکت رفتم.

محیط شرکت هم برام زجرآور شده بود...تلفن پشت تلفن چه از داخل کشور و چه از طرف دوستان و آشنایان خارج از کشور که همه برای عرض تسلیت مجدد بود...چند سبد بزرگ گلهای گلایل سفید با روبانهای مشکی همراه با کارتهای بزرگ تسلیت در جای جای اتاقم و سالن انتظار شرکت بود...سکوت کشنده ی فضای شرکت...چهره های غمگین و در عین حال نگاههای پر از ترحمی که کارمندان شرکت به من داشتن...همه و همه بر سنگینی غم لانه کرده در وجودم نه تنها تسلایی نبود بلکه فشار مضاعفی بود که بر تمام اعصابم با بی رحمی من رو به نابودی میکشوند!

بعد از پایان کار شرکت ساعتها در خیابانها رانندگی کردم و زمانیکه وارد پارکینگ محل زندگیم شدم ساعت از12گذشته بود!

وقتی با آسانسور به طبقه ی مربوطه رفتم و از اون خارج شدم دیدم مسعود با چهره ایی گرفته جلوی درب واحد من ایستاده و انتظار من رو میکشه!!!



60

مسعود که به دیوار تکیه داده بود با دیدن من از دیوار فاصله گرفت و با صدایی گرفته و ناراحت گفت:سلام...تا الان کجا بودی؟...چرا موبایلت رو خاموش کرده بودی؟

درب منزل رو باز کردم و بدون اینکه به مسعود نگاه کنم و یا حتی پاسخ سلامش رو بدهم گفتم:حوصله ی خودمم ندارم چه برسه به اینکه بخوام جواب تلفن بدهم...

وارد خونه شدم و مسعود هم پشت سرم به داخل اومد و درب رو بست.

سکوت مرگباری تموم خونه رو پر کرده بود و چراغها همه خاموش بودن!

سهیلا رفته بود و دیگه مثل شبهای گذشته کسی به استقبالم نیومد تا با لبخند زیباش و گفتن خسته نباشید و با بوسه ایی گرم خستگی روزانه رو از من دور کنه...

سهیلا نبود که کتم رو از من بگیره و همراه با سامسونتم هر دو رو به اتاق خواب ببره و من دنبالش برم و با در آغوش گرفتن و بوسیدنهای پی در پی اون لذت زندگی پر از آرامشی که خدا بهم هدیه داده بود رو با تمام وجود احساس کنم.

امید در خونه حضور نداشت...دیگه ماهها از اون روزهایی که وقتی از سر کار می اومدم به طرفم می دوید و با شوق کودکانه ایی می پرسید((بابا چی برام خریدی))خبری نبودی!

چراغها رو یکی بعد از دیگری روشن کردم...سامسونتم رو روی میز ناهارخوری گذاشتم و در حالیکه گره ی کراواتم رو کمی شل کردم روی یکی از راحتی های کنار دیوار نشستم.

مسعود به میز ناهارخوری تکیه داده بود و به من نگاه میکرد...

با بی حوصلگی گفتم:حالا چیکار داشتی که اینطوری تا این وقت شب پشت درب خونه منتظرم وایساده بودی؟

مسعود سیگاری از پاکت بیرون کشید و آتش زد...چند قدمی راه رفت سپس یکی از صندلیهای میزناهارخوری رو عقب کشید و نشست و گفت:تا کی میخوای تنها باشی؟...سهیلا میگفت ازش خواستی یه مدت بره خونه ی مادرش تا تو اعصابت آروم بشه...کلی باهاش دعوا کردم و گفتم چرا تنهات گذاشته؟...ولی گفت تو گفتی یه مدت کوتاه خواستی که تنها باشی...آخه الاغ جون تو فکر نمیکنی تنها موندن خودش چقدر برات بدتره؟...از این گذشته خود سهیلا هم با توجه به اینکه حامله اس نگرانی براش خوب نیست خودتم میدونی که اگه پیش تو نباشه دائم برات نگران و دلواپسه...خوب این چه کار احمقانه ایی هست که میخوای بکنی؟...به جای این کار دو سه هفته دست سهیلا رو بگیر با هم برین یه...

به میون حرفش رفتم و گفتم:مسعود میشه خفه شی؟...من از سهیلا نخواستم یه مدت کوتاه بره خونه ی مادرش...بلکه بهش گفتم کلا: بره پیش مامانش...نمیخوام ببینمش...تحمل دیدنش رو ندارم...اگه اون روز توی شمال...لا اله الا الله...اصلا" میدونی چیه؟...تحمل دیدن نه سهیلا نه تو نه هیچکس دیگه ایی رو ندارم...الانم زودتر بلند شو گورت رو گم کن میخوام راحت باشم...

مسعود که در این لحظه چشماش از فرط تعجب گشاد شده بود سیگارش رو در زیرسیگاری کریستال بزرگی که کنار میز ناهارخوری بود خاموش کرد و گفت:صبر کن ببینم...صبر کن...بگذار ببینم...تو چی گفتی؟!!!...تو به سهیلا گفتی چی؟!!!!

عصبی و کلافه از جایم بلند شدم و گفتم:ببین مسعود من حوصله ی سر و کله زدن با هیچکسی رو ندارم...من حتی حوصله ی تحمل خودمم دیگه ندارم...بلند شو برو بیرون بگذار با درد و غم خودم بمیرم...

مسعود که هنوز روی صندلی نشسته بود سر تا پای من رو نگاه کرد و گفت:تو به سهیلا گفتی کلا" بره پیش مادرش؟!!!...من نمیفهمم!!!...یعنی چی کلا" بره پیش مادرش؟!!!...تو مثل اینکه جدی جدی دیوونه شدی؟

یک دستم رو لای موهای سرم کردم و سپس پیشونیم رو فشار دادم و گفتم:ببین مسعود...دیوونه شدم یا نشدم هر اسمی که میخوای روی رفتارم بگذار اصلا" برام مهم نیست...فقط دیگه نمیخوام ریخت...

مسعود از روی صندلی بلند شد و با کف دست ضربه ی ملایمی به سینه ی من زد و میون حرفم اومد و گفت:صبر کن...صبر کن تند نرو...پیاده شو با هم بریم...سهیلا در حال حاضر حامله اس...از وقتی هم که وارد زندگی نکبتی تو شد غیر از محبت و از خودگذشتگی و عشق فکر نکنم چیز دیگه ایی ازش دیده باشی...ببین سیاوش چندین ساله که با هم دوستیم و هر حرف مفتی تا الان زدی خواسته یا ناخواسته به دل نگرفتم و یا اصلا" نشنیده گرفتم و ازش گذشتم...ولی کاری نکن که در نهایت به این نتیجه برسم که هر بلایی تا الان به سرت اومده حقت بوده...کاری نکن فکر کنم که لیاقتت همون مهشید هرزه بود که اونجوری حیثیت و آبروت رو به بازی گرفته بود...نمیدونم نمیخوامم بدونم که توی اون مغز خرابت چرا فکر میکنی که سهیلا توی مرگ امید مقصر بوده...ولی چیزی که هست الان سهیلا بچه ی تو رو توی شکمش داره...همون بچه ایی که وقتی سهیلا رو شبها توی بغلت گرفتی و از جسمش نهایت لذت رو بردی درستش کردی...

عصبی شدم و دستم که هنوز به پیشونیم بود رو به حالت مشتی گره کرده با شتاب به سمت صورت مسعود بردم اما خیلی سریع مشتم رو نرسیده به صورتش گرفت و با لبخندی طعنه آمیز گفت:نه بابا...پس هنوز غیرتی هم مونده برات...سیاوش یادت باشه تو پدر اون بچه ایی هستی که الان سهیلا داره با خودش حمل میکنه...مشتتم به صورت من نشونه نرو...بهتره به جای اینکه به خاطر حرف حقم یقه ی من رو بگیری یه ذره به خودت بیای...اگه واقعا سهیلا رو میخوای از خودت دور کنی مطمئن باش کسی که ضرر میکنه خود احمقتی...اگرم فکر میکنی مشکلات اخیر توان ادامه زندگی رو از تو گرفته و میخوای خودکشی کنی خوب بکش به درک اما چرا قبل از کشتن خودت سهیلا رو داری نابود میکنی؟!!!...الاغ چرا نمیفهمی؟...اون به قدری دوستت داره که مطمئنا" با وجود همه ی ناراحتی که از دستت داشته به خاطر اینکه با سنگدلی تموم فرستادیش بره خونه ی مادرش اما وقتی من بهش تلفن زدم تا حال تو آدم احمق رو بپرسم نه تنها یک کلمه از اینکه بیرونش کردی چیزی بهم نگفت که خیلی هم نگرانت بود و از من خواست هر طور شده شب تو رو تنها نگذارم...اون وقت من الاغ کلی سرش داد و بیداد کردم و بهش دری وری گفتم که چرا تو رو تنها گذاشته؟...اگه میدونستم توی بیشعور اون رو از خونه ات بیرون کردی به قبر خودم می خندیدم اونطوری باهاش حرف بزنم...

بعد از این حرفها با شدت دست من رو به سمت پایین انداخت و رها کرد!...سپس از من فاصله گرفت و چند قدم شروع کرد به راه رفتن در هال...

با عصبانیت گفتم: مسعود من نیازی به موعظه ندارم...گمشو بیرون...

برگشت به طرف من و گفت:بله...میدونم...تو نیازی به من نداری...تو فقط به یه جو شعور نیاز داری...حالا هم میرم تنهات میگذارم...توی تنهایی بتمرگ و به خودت و رفتارت فکر کن...به روح امید قسم که اگه سهیلا رو از خودت دور کنی نهایت حماقت رو کردی...اون دیگه الان نه تنها زنت شده که مادر اون تحفه ایی هم که براش توی شکمش کاشتی هست...

فریاد کشیدم:خفه شو مسعود...گمشو برو از خونه ی من بیرون...

مسعود سرش رو به علامت تایید همراه با تهدید تکونی داد و سپس بدون هیچ حرفی از خونه بیرون رفت و درب رو محکم به هم کوبید!

با رفتن مسعود سکوتی مرگبار تمام خونه رو پر کرد...حالا دیگه من مونده بودم و دنیایی از غم و اندوه...من مونده بودم و دریایی از خاطرات غم انگیزم...من مونده بودم و مرور تمام وقایعی که از سرم گذشته بود...وقایعی که نقطه ی شروعش مهشید بود...زندگی با اون...رفتارهای نادرستش...خراب کردن زندگیم توسط مهشید...زنی که مادر امیدم بود...امیدی که به چه راحتی از دست داده بودمش...امید پسر کوچولویی که در سن اون تمام کودکان جز خنده و شادی چیزی تجربه نمیکنن اما اون در اثر فشارهای عصبی بیمار شد...بیماریی که هیچ وقت نفهمیده بودم یا شایدم نخواسته بودم که بفهمم...و در نهایت حضور سهیلا و دلبستگی امید به محبتهای اون...دلبستگی که در آخر منجر به قتل مادرم توسط امید شد...دلبستگی که خود امید از باور اینکه به زودی کودک دیگه ایی در آغوش سهیلا قرار خواهد گرفت رو مجبور به...به وقوع اون فاجعه کرد...

یکباره تمام وجودم از درد پر شد و فریاد کشیدم:خدایا...خدایا...خدایا...

و بعد همراه با گریه و زانوهایی لرزان به زمین افتادم...

گریه میکردم و با صدایی بلند فریاد میکشیدم!!!

نمیدونم چند ساعت به همون حال بودم...

صبح وقتی چشم باز کردم لحظاتی نمی تونستم تشخیص بدهم که کجا هستم؟!!!

توی هال...روی زمین...بدون هیچ پتو یا بالشتی!!!

در ابتدا فکرم کار نمیکرد اما وقتی کمی به ذهنم فشار آوردم تونستم حدس بزنم که احتمالا" شب گذشته از شدت گریه در همون هال یا از هوش رفته بودم و یا اینکه خوابم برده بوده...نمیدونم...چیز دیگه ایی نمی تونست باشه!

با بدنی خسته و کوفت رفته از روی زمین بلند شدم...به ساعت نگاه کردم حدود9صبح بود...زنگ تلفن منزل به صدا در اومد!

با حالتی گیج و سرخورده به سمت تلفن رفتم و گوشی رو برداشتم...

خانم افشار پشت خط بود و بعد از سلام یادآوری کرد که جهت عقد یک قرارداد بعد از ظهرپروازی دارم به دبی و از اونجا هم به کشوری دیگه...

چیزی از اون قرار داد و یا پروازهایی که در پیش داشتم به یادم نبود!!!

با بیحوصلگی گفتم:خانم افشار همه رو کنسل کن...

صدای متعجب خانم افشار رو از پشت خط شنیدم که گفت:ولی آقای مهندس!!!...این قرارداد مربوط میشه به سرمایه گذاریتون روی برجهای مسکونی که به طور مشترک با دو مهندس ایرانی مقیم دبی میخواین توی کشور اسپانیا...

به میون حرفش رفتم و گفتم:کنسل کن خانم افشار...کنسل...

. آخه نمیشه...مگه یادتون رفته؟...سه هفته پیش دو قرارداد اول رو در ایران امضا کردین...این قرارداد آخر رو باید حتما"تشریف ببرین وگرنه بیش از سه چهارم کل سرمایه ی شرکتهاتون...

یکباره همه چیز یادم اومد...خانم افشار درست میگفت این سفر و قرارداد چیزی نبود که به راحتی بتونم فسخش کنم...یعنی هرطور بود باید میرفتم...یا باید می رفتم یا اینکه قید تمام سرمایه ام رو به عبارت دیگه میزدم...سرمایه!!!...ثروت!!!...اینها دیگه به چه درد من میخوره؟!!!...من که دیگه نه پسری دارم و نه همسری برام مونده...نه زندگی درستی دارم...سرمایه و ثروت من چیزهایی بود که همه رو قبلا" از دست داده بودم...

سکوت کرده و به نقطه ایی مبهم خیره شده بودم...

صدای خانم افشار رو از پشت خط شنیدم:الو؟...الو؟...آقای مهندس؟!

با صدایی گرفته و غمزده گفتم:کنسلش کن خانم افشار...

صدای نگران و مضطرب خانم افشار رو شنیدم که گفت:آقای مهندس!!!...البته من وظیفه دارم هر چی شما میگین بدون هیچ حرفی گوش کنم...ولی هیچ به این موضوع فکر کردین که ورشکستگی شما در اثر این تصمیم سبب بدبختی چه تعداد از کارمندان هر سه تا شرکتتون میشه؟!!!...کارمندهایی که بعضیهاشون نزدیک به12ساله دارن صادقانه برای شما کار میکنن و خرج زندگی و زن و بچه ی اونها از راه حقوقی که شما بهشون میدین تامین میشه؟...حالا به همین راحتی همه چیز رو دارین ندید میگیرین؟!!!...نمیدونم دیشب شما و مسعود چی به همدیگه گفتین...اما مطمئنم با هم حرفتون شده...این رو از رفتار مسعود فهمیدم...ولی تو رو خدا آقای مهندس خواهشا" از روی عصبانیت تصمیم نگیرید...این تصمیم شما یعنی بازی کردن با زندگی نزدیک به200نفرکارمندی که توی هر سه شرکت شما مشغول به کار هستن...خواهش میکنم اقای مهندس...

برای لحظاتی فکر کردم و دیدم خانم افشار کاملا" درست میگه...من با یک تصمیم غلط داشتم زندگی تمام کارمندهای خودم رو هم به تباهی می کشوندم...

با تمام فشارهای روحی که روی خودم احساس میکردم اما در نهایت اون روز بعدازظهر به فرودگاه رفتم و عازم خارج از کشور شدم.

بر خلاف تصورم که فکر میکردم در نهایت دو یا سه روز بیشتر کارم طول نخواهد کشید اما حدود4هفته از ایران دور بودم.

در تمام این مدت هیچ خبری از سهیلا و بقیه نداشتم و نمی خواستم که داشته باشم...چند باری هم که با خانم افشار در شرکت تماس گرفتم فقط جهت انجام برخی کارها بود که الزام به تماس تلفنی داشتم و هیچ صحبت و سوالی غیر از مسائل کاری بین من و خانم افشار مطرح نشد!

زمانیکه وارد فرودگاه ایران شدم نیمه های شب بود... دوباره احساس دلتنگی و هجوم غصه ها آزارم میداد...درست مثل این بود که با ورود دوباره ام به ایران محکوم هستم که خاطراتم رو مرور کنم!

وارد خونه که شدم بغضی ناشناخته عذابم میداد...دلتنگ بودم...به دنبال چیزی میگشتم که نمیدونستم چی هست!!!...به اتاقها سرک میکشیدم...خلوت و سکوت خونه...گرد وغباری که در طول این مدت به روی وسیله ها نشسته بود رو نگاه میکردم...من فقط حدود یک ماه نبودم اما درست مثل این بود که سالهاست کسی قدم به این خونه نگذاشته!!!

چمدان و سامسونتم رو در همون هال روی زمین گذاشتم و به اتاق خواب رفتم و روی تخت دراز کشیدم و لحظاتی بعد به خواب رفتم.

صبح روز بعد زمانیکه به شرکت رفتم حدود ساعت11بود که خانم افشار با چهره ایی نگران و مضطرب به دفترم وارد شد و گفت:ببخشید آقای مهندس...خانم سابقتون اومده میخواد شما رو ببینه...

نگاهم رو از روی کاغذهای گزارش کار شرکت برداشتم و با تعجب به خانم افشار نگاه کردم و گفتم:کی میخواد من رو ببینه؟!!!

. خانم سابقتون...

درست در همین لحظه مهشید هم وارد اتاق شد!!!

چهره اش به شدت رنگ پریده بود و برعکس همیشه آرایش چندانی نداشت اما ظاهر لباس پوشیدنش تغییری نکرده بود...چشماش متورم و سرخ و نشان از گریه ایی داشت که شاید ساعتها طول کشیده بوده...وقتی نگاهم به روی صورتش ثابت موند با صدایی بغض دار و عصبی گفت:کجا دفنش کردی؟!!!



61

از روی صندلی بلند شدم و به سمت مهشید رفتم و با خشم به اون خیره شده بودم...

به خانم افشار اشاره کردم از اتاق بیرون بره و اون که با نگاهی نگران به من و مهشید خیره بود از اتاق بیرون رفت و درب رو بست.

مهشید به گریه افتاده بود و با اینکه دائم اشکهاش رو پاک میکرد اما بلافاصله صورتش بار دیگه در زیر باران اشک قرار میگرفت!

برگشتم و دوباره پشت میزم نشستم...دستهام رو روی میز گذاشتم و به هم گره کردم و زیر چونه ام قرار دادم...

دیدن چهره ی گریان مهشید برام درست مثل دیدن یک تئاتر بود...هیچ احساسی جز تنفر نسبت به این بازیگر و نقشش در قلبم احساس نمیکردم...کسیکه تمام زندگی من رو به تباهی کشونده بود...کسیکه هیچ وقت احساس مسئولیتی نسبت به تنها فرزندمون نداشت و تمام اعمال کثیفش رو در مقابل دیدگان پاک و معصوم اون انجام داده بود...زنی که بارها و بارها با بی رحمی امیدم رو مورد تنبیه بدنی قرار داده بود...از یادآوری آثارکبودی که گاه و بیگاه روی صورت و دست و بدن امید دیده بودم تمام اعصابم بار دیگه به هم ریخته بود...

مهشید رو به روی من ایستاده بود و فقط اشک می ریخت و من به او و رفتارش خیره بودم!

بعد از دقایقی که برای من یک قرن گذشته بود کم کم آروم گرفت و روی یکی از مبلهای نزدیک میزم نشست و پاکت سیگارش رو از کیف خارج کرد و یک نخ از اون رو با فندک آتش زد و دود حاصل از اون رو بیرون فرستاد و گفت:دو روز پیش برگشتم ایران...رفتم جلوی خونه تا امید رو ببینم...البته میدونم تعهد داده بودم که دیگه هیچ وقت با امید رو به رو نشم اما میخواستم وقی از خونه میاد بیرون و سوار سرویس مدرسه اش میشه فقط نگاهش کنم...اما فهمیدم کسی توی خونه زندگی نمیکنه!...از در و همسایه سوال کردم گفتن چند ماهی هست که دیگه اونجا زندگی نمیکنید...دو هفته ایی بود که هر شب خواب امید رو میدیدم...خیلی دلتنگش شده بودم...میدونم شاید از نظر تو این حس من مسخره باشه...اما دست خودم نبود...فقط میخواستم از دور نگاهش کنم به خدا فقط همین...

بار دیگه به گریه افتاد!

نفس عمیقی از روی کلافگی کشیدم و هنوز بهش نگاه میکردم...

ادامه داد:فکر کردم برم خونه ی دخترعموی مامانت و از اون آدرس جدید محل زندگیتون رو بگیرم...همین کارم کردم...اما وقتی برام تعریف کرد که توی این چند ماه چه اتفاقاتی افتاده دیگه توانم رو از دست دادم...نمیدونستم خدا اینجوری حسرت یک دیدار رو به دلم میگذاره...ازش نشونی قطعه و ردیف امید رو توی بهشت زهرا خواستم که گفت خاطرش نیست!...فکر کردم تو بهش سپردی اگه یه روزی منو دید آدرس اونجا رو بهم نده ولی قسم خورد که اینطور نیست و واقعا"آدرس دقیق رو نمیدونه...اومدم شرکتت اما گفتن نیستی و رفتی سفر...امروزدوباره با ناامیدی کامل اومدم وقتی دیدم برگشتی خواستم فقط یک خواهشی ازت بکنم...اونم این که آدرس امید رو توی بهشت زهرا بهم بده...

دوباره به گریه افتاد...

برای لحظاتی حس کردم دلم براش میسوزه...گاهی دیدن فردی که در عین حال از اون متنفری و دقت میکنی که چقدر بدبخته ممکنه حس ترحم و دلسوزی هم در انسان به وجود بیاد و من هم از این قائله مستثنی نبودم...

احساس میکردم خودم هم دچار بغض شده ام...بغضی دردناک به حال امید از دست رفته ام...به حال مادربی گناهم که دیگه وجود نداشت...به حال زندگی سراسر دردم...به حال خودم و در نهایت به حال زنی که حالا با درد گریه میکرد و در وضعی که سیگاری لای انگشتش بود لرزش دستانش و هق هق حاصل از گریه اون رو در نظر من به یک انسان مفلوک و بدبخت تبدیل کرده بود!

مهشید اشکهاش رو پاک کرد و ته سیگارش رو در زیرسیگاری روی میز جلوش خاموش کرد و گفت:سیاوش...میدونم هیچ وقت کسی نبودم که تو میخواستی...اما اگه فقط9ماه بارداری من رو درنظر بگیری...فقط همون9ماه نه بیشتر...میتونی بپذیری که برای 9ماه که زحمت امید رو کشیدم مگه نه؟...سیاوش خواهش میکنم...من فردا باید برگردم دبی...فقط آدرس رو بده...میخوام برم سرمزارش...خواهش میکنم...

بار دیگه نفس عمیق و پرغصه ایی از اعماق وجودم کشیدم و با حرکت سر بهش جواب مثبت دادم و کاغذ یادداشتی رو برداشتم و شروع کردم به نوشتن آدرس جایی که امیدم رو برای همیشه به اونجا سپرده بودم...

مهشید از روی مبل بلند شد و به کنار میزم اومد و با صدایی گرفته و غمگین گفت:یه چیز دیگه...

سرم رو از روی یادداشت بلند و نگاهش کردم و گفتم:بگو...

. سیاوش...من هیچ عکسی از امید ندارم...میدونم تو خیلی عکس از امید داری...میشه خواهش کنم چند تا از عکساش رو بهم بدهی تا با خودم ببرم؟...فقط همین...فقط همین...خواهش میکنم...

لبخند تمسخرآلودی به لبم نشست و گفتم:اگه نمرده بود هم اینقدر مشتاق داشتن عکسش بودی؟...یا الان که دیگه مطمئنی امید وجود نداره عکسش رو میخوای؟...مهشید حالم بهم میخوره از این تئاتری که داری بازی میکنی...چطور میتونی اسم خودت رو مادر بگذاری؟...هان؟...چطور؟

دوباره اشکهاش سرازیر شد و گفت:باشه قبول دارم...هرچی بگی حقمه...ولی التماست میکنم...فقط دو سه تا از عکساش...خواهش میکنم سیاوش...این خواسته ی خیلی بزرگی نیست...فقط دو سه تا...

به آدرسی رو که روی ورقه ی یادداشت نوشته بودم نگاه کردم و بعد کاغذ رو به سمت مهشید گرفتم و گفتم:بگیر...حالا هم از جلوی چشمم گمشو بیرون...تو لیاقت داشتن عکس امید رو هم نداری...

مهشید کاغذ رو از دستم گرفت و میز رو دور زد و اومد کنار صندلیم ایستاد...به شدت گریه میکرد و در همون حال روی دو زانوش نشست روی زمین و گفت:التماست میکنم سیاوش...به پات می افتم...من چیز زیادی نخواستم...فقط دو سه تا از عکساش...من اینجا نیستم که بخوام مزاحمی باشم برای زندگی تو...به زودی باید برگردم دبی...التماست میکنم...فقط دو سه تا عکس...خواهش میکنم...

سرم رو میون دو دستم گرفتم و به صندلیم تکیه دادم و چشمهام رو بستم...

با تمام نفرتی که از مهشید داشتم اما دلم برای اون در این حالت هم میسوخت...

اون التماس میکرد و من به همون حالت نشسته بودم!

بعد از دقایقی گفتم:بسه دیگه بلند شو مهشید...باشه بهت میدهم...اما اینجا عکسی از امید ندارم... فقط همین یه دونه اس که توی قاب روی میزم میبینی...

مهشید تند تند اشکهاش رو پاک کرد و بلند شد ایستاد و گفت:ممنونم...مرسی سیاوش...باشه...فقط بگو کی بیام عکسها رو بگیرم؟...من فردا باید برگردم دبی...

. فردا صبح...فردا صبح بیا شرکت دو سه تا از عکساش رو برات میارم...بگیرو برو...

مهشید از میز فاصله گرفت و کیفش رو برداشت و در حالیکه به نوشته ی روی یادداشتی که در دستش بود نگاه میکرد دوباره تشکر کرد و از اتاق خارج شد.

وقتی مهشید اتاق رو ترک کرد نفس راحتی کشیدم...بودنش در اتاق برام عذاب آور بود و حالا با رفتنش احساس راحتی میکردم...بعد از مدتها دلم هوای سهیلا رو کرد...شاید دیدن مجدد مهشید و مقایسه ی این دو با هم برای لحظاتی باعث شد دلتنگی عجیبی برای سهیلا پیدا کنم!!!

تقریبا" یک ماه بود که هیچ خبری از سهیلا نداشتم...و حالا بعد از این مدت یکباره تمام وجودم جای خالی اون رو احساس میکرد!!!

ساعت3بعدازظهر که کارم تموم شد تصمیم داشتم به دیدن سهیلا برم...

میتونستم حدس بزنم که چقدر از دستم دلخور و ناراحته اما باید از دلش در می آوردم...من در بدترین شرایط روحیم زشت ترین برخورد رو با سهیلا کرده بودم...با کسیکه در مدتی کوتاه تونسته بود آرامش و عشق رو به زندگی من بیاره...وظیفه داشتم به معنی واقعی بابت قضاوت غلطم که ناشی از کوته فکریم بود از سهیلا عذرخواهی کنم و بار دیگه خود رو در دریای عشق و محبتش غرق کنم...خدایا کمکم کن!

از پشت میر بلند شدم و کتم رو پوشیدم و سامسونتم رو برداشتم و به محض اینکه از اتاق خارج شدم دیدم مهشید باردیگه وارد سالن شرکت شد!

درب اتاق رو بستم...مهشید به طرفم اومد و گفت:سیاوش...طاقت نیاوردم تا فردا صبر کنم...میشه همراهت بیام و عکسها رو بگیرم؟...خواهش میکنم...تو رو خدا...

خانم افشار از اتاق دیگه ایی خارج شد و با دیدن مجدد مهشید چشمهاش از تعجب گشاد شدن و به طرف من اومد و در حالیکه هنوز نگاه متعجبش به مهشید بود رو کرد به من و گفت:دارین تشریف میبرین آقای مهندس؟!!

با حرکت سرم پاسخ مثبت به خانم افشار دادم و سپس به مهشید گفتم:بیا بریم...

مقصر منم که خیال کردم هیچکس باز عاشق نمیشه
حواسم نبود شاه توی دست آخر یا ماته یا کیشه
     
#648 | Posted: 5 Jan 2016 13:42
پرستار مادر- قسمت دوازدهم و سیزدهم۵


کلافه و عصبی در حالیکه مهشید همراهم بود از شرکت خارج شدم.

وقتی مهشید کنارم توی ماشین نشست باز هم تشکر کرد...

با عصبانیت گفتم:عکسها رو که دادم بهت گورت رو گم میکنی...برای همیشه فهمیدی؟...مهشید نمیخوام تحت هیچ شرایطی دیگه چشمم به ریختت بیفته...شنیدی چی گفتم؟

. آره...آره...به خدا عکسها رو میگیرم و میرم...فقط همین...قسم میخورم...

تا برسیم خونه دیگه یک کلمه با مهشید صحبت نکردم و اون هم حرفی نزد.

وقتی ماشین رو در پارکینگ پارک کردم مهشید هم پیاده شد و به همراه من وارد کوریدور و سپس آسانسور گشت و به طبقه ایی که واحد من در اون بود رفتیم...

به محض اینکه درب آسانسور باز شد و از اون خارج شدیم رو کردم به مهشید و گفتم:نمیخوام زیاد معطل کنی...حضورت اعصابم رو بهم ریخته...بهت اجازه نمیدهم عکسها رو انتخاب کنی خودم دو سه تا رو جدا میکنم و بهت میدهم...یه وقت هوس نکنی بشینی همه ی آلبومهاش رو نگاه کنی...میدونی که اصلا" تحمل معطل شدنت رو ندارم...

مهشید در حالیکه با سرش پاسخ مثبت و قبول حرف من رو نشون میداد همراه هم به سمت درب خونه رفتیم و با کلیدم درب رو باز کردم...

وارد راهرو شدم و پشت سرم مهشید هم به داخل اومد...راهرو رو طی کردم و به محض اینکه وارد هال شدم دیدم سهیلا روی یکی از راحتیهای هال در حالیکه مانتو به تن و روسری به سر داشت نشسته و بعد با دیدن من از جا بلند شد!!!...

لبخند ملیح و زیباش که به روی لبهای خوش حالتش زیبایی همیشگیش رو به رخم میکشید بار دیگه نقشبند صورتش شده بود...

از دین سهیلا برای چند ثانیه دچار شوک شدم!!!

مهشید پشت سر من وارد هال شد!!!

لبخند سهیلا با دیدن مهشید از روی لبش محو شد!!!

نگاهی به من و بعد به مهشید کرد...

به فاصله ی کمتر از چند ثانیه چشماش از اشک پر شد و بعد گفت: نیومدم بمونم...اومده بودم چند دست لباس دیگه بردارم...الان میرم...

بلافاصله فهمیدم سهیلا پیش خودش چی فکر کرده...به طرفش رفتم و تا خواستم حرفی بزنم با حرکت دستش بهم نشون داد که نزدیکش نشم و گفت:نه...هیچی نگو...هیچی...حالا میفهمم که چقدر احمق بودم و خبر نداشتم...مامانم حق داشت...

برگشتم و با عصبانیت به مهشید نگاه کردم...

مهشید دو سه قدم به سمت من و سهیلا نزدیک شد و گفت:اشتباه نکن...بگذار برات بگم که...

سهیلا بدون اینکه به مهشید نگاه کنه خیلی سریع کیفش رو برداشت و از بین من و مهشید عبور کرد و گفت:من واقعا" احمقم...واقعا"...سیاوش این حق من نبود...به خدا این حق من نبود...

و بعد با عجله از درب هال بیرون رفت!

رو کردم به مهشید و فریاد کشیدم: مهشید ازت متنفرم...تو همیشه باعث خراب کردن زندگی من بودی...حتی الان که...

خواستم به طرف درب هال برم که جلوم رو گرفت و گفت:سیاوش قسم خوردم که فقط عکسها رو از تو بگیرم و بعدش برم...من وقت زیادی ندارم...خواهش میکنم فقط دو سه تا عکس امید رو به من بده بعد برو دنبالش...من میرم...به قرآن میرم...

مثل دیوانه ها شده بودم...فقط میخواستم هر چه زودتر شر مهشید کم بشه و برم دنبال سهیلا...بنابراین با عجله وارد اتاق امید شدم و چند تا ازعکسهای آلبومش رو جدا کردم و به دست مهشید دادم...سپس بازوش رو گرفتم و با خودم به سمت درب هال و بعد بیرون خونه کشیدم و از خونه بیرون رفتیم و درب هال رو بستم و گفتم:حالا دیگه گورت رو گم کن...برای همیشه...گمشو...

به طرف آسانسور رفتم و خیلی سریع وارد شدم و بدون اینکه منتظر مهشید باشم درب آسانسور رو بستم و به طبقه ی پایین رفتم...خدایا...نمیخوام سهیلا رو از دست بدهم...من حالا به سهیلا بیشتر از هر وقت دیگه ایی احتیاج دارم...

وقتی از آسانسور خارج شدم سریع سوار ماشین و از پارکینگ بیرون رفتم.

تمام مسیر تا منزل مادر سهیلا دائم دقت میکردم ببینم سهیلا رو میتونم کنار خیابون یا توی تاکسی ها ببینم!!!

وقتی جلوی آپارتمان مریم خانم رسیدم از ماشین پیاده شدم...هر چی زنگ زدم کسی درب رو باز نکرد!!!

حدس زدم شاید سهیلا هنوز نرسیده...چند دقیقه به انتظار ایستادم...اما سهیلا نیومد...باز هم زنگ رو فشار دادم اما کسی پاسخگو نبود!!!

در همین لحظه درب حیاط باز شد و یکی از همسایه های مریم خانم که چند باری دیده بودمش از حیاط خارج شد...با دیدن من شروع کرد به سلام و احوالپرسی و وقتی دید من به انتظار ایستادم گفت که مریم خانم تقریبا دو هفته میشه که با تور به مشهد رفته بعد هم اضافه کرد که سهیلا رو دیده یکی دو ساعت پیش از خونه خارج شده بوده!!!

مسلما" سهیلا یکی دو ساعت قبل به خونه ی خودمون رفته و منتظر من بوده...خدایا چرا همه چی داره خراب میشه؟!!...خدایا نگذار از این درمونده تر بشم...پس چرا سهیلا هنوز نرسیده؟!!!

موبایلم رو از جیبم بیرون آوردم و شماره ی سهیلا رو گرفتم...موبایلش خاموش بود!!!

بی اراده شماره ی مسعود رو گرفتم...جواب نداد...

عصبی و کلافه گوشی رو قطع کردم...شماره ی خانم افشار رو گرفتم...چون میدونستم اون میتونه مسعود رو برام پیدا کنه...اما گوشی خانم افشار هم در دسترس نبود!!!

خدایا...چرا همه چی برام به بن بست داره میرسه؟!!!...خدایا...

شماره ی شرکت رو گرفتم...آبدارچی شرکت گوشی رو برداشت...تعجب کردم و گفتم:مگه خانم افشار نیست که تو گوشی رو برداشتی؟!!!...هنوز که ساعت5نشده...شرکت که تعطیل نشده...

با فریاد صحبت میکردم و کلافگی در تمام وجودم موج میزد!!!

آبدارچی شرکت با کمی من و من و دستپاچگی گفت:ولله چی بگم؟...خانم افشار چند دقیقه پیش از شرکت رفتن...حتما کاری براشون پیش اومد که رفتن...من چه میدونم؟...میخواین آقای سعیدی رو صدا کنم؟

سعیدی یکی دیگه از کارمندهای شرکت بود اما در اون لحظه این سعیدی نبود که به درد من بخوره برای همین گفتم نه و خداحافظی کردم!

با سرعت به سمت شرکت مسعود رفتم اما وقتی رسیدم فهمیدم ساعت کاری شرکت تموم شده و مسعود هم نبود!

هر چی با موبایلش تماس میگرفتم جواب تلفنم رو هم نمیداد!!!...خدایا!!!

به سمت خونه ی مسعود رفتم اما اونجا هم هر چی زنگ میزدم کسی به زنگهام پاسخ نمیداد!!!...خدایا من باید چیکار کنم؟!!!

مثل دیوانه ها شده بودم...

دوباره سوار ماشین شدم و به سمت خونه ی مریم خانم حرکت کردم...اما باز هم بی نتیجه بود!!!

دیگه واقعا" نمیدونستم باید چیکار کنم؟!!!

تنها چیزی که با تمام وجودم احساس میکردم این بود که تحت هیچ شرایطی نمیخوام سهیلا رو از دست بدهم...نه...خدایا نه...اگه سهیلا رو هم از دست بدهم دیگه هیچی برای من باقی نمیمونه...هیچی...چقدر زندگی برام پوچ میشه...با ذره ذره ی وجودم احساس میکردم همه ی زندگیم و ادامه ی نفس کشیدنم فقط و فقط به حضور دوباره ی سهیلا در زندگیم بستگی داره...سهیلا...سهیلا و اون...اون بچه ایی که در راه داریم...بچه ایی که اصلا" بهش فکر نکرده بودم...بچه ایی که نتیجه ی عشق بود...بچه ایی که می تونست رنگ دیگه ایی به تمام هستی من ببخشه...سهیلا...خدایا...خدایا سهیلا رو دیگه از من نگیر...خدایا التماست میکنم...دیگه چطوری عجز و ناتوانی خودم رو بهت ثابت کنم؟...خدایا هنوزم فکر میکنی که زجر کشیدن برام کافی نیست؟...یعنی بازم باید عذاب بکشم؟...

در حدود3ساعت بی هدف و گیج رانندگی میکردم...گاهی کنار خیابون و گاهی کنار یک بزرگراه توقف میکردم و باز دوباره راه می افتادم... با هر کی تماس میگرفتم هیچکس پاسخ تلفنم رو نمیداد...نه خانم افشار و نه مسعود!!!...موبایل سهیلا هم که خاموش بود!!!

بار دیگه جلوی منزل مریم خانم رفتم...اما هیچکس در منزل نبود!!!...سهیلا تو کجایی؟!!!

ناامید و مستاصل دوباره به طرف منزل مسعود راهی شدم...

وقتی از ماشین پیاده شدم قبل اینکه زنگ درب رو بزنم یک بار دیگه با موبایل مسعود تماس گرفتم...بعد از زدن دو بوق گوشی رو برداشت!!!

. الو؟...مسعود؟

. بیا بالا...خونه ام...

و بعد بلافاصله درب حیاط رو با اف.اف باز کرد...فهمیدم از پنجره ی خونه اش ماشین من رو دیده...!

از پله ها بالا رفتم و وقتی جلوی درب خونه اش رسیدم دیدم درب هال بازه!!!

رفتم داخل و درب رو بستم...دود سیگار فضای هال رو پر کرده بود...مسعود روی یکی از مبلهای پذیرایی نشسته بود و به من نگاه میکرد!

به دیوار تکیه دادم وسرم رو به دیوار گذاشتم و گفتم:مسعود...سهیلا رو برام پیداش کن...خواهش میکنم...

. چرا باید این کار رو بکنم؟

. امروز مهشید اومده بود شرکت...مسعود...سهیلا دچار سوتفاهم شد...به کمکت احتیاج دارم...فقط برام پیداش کن...

مسعود دود غلیظی از سیگاری که بهش پک زده بود رو به سمت سقف فرستاد و گفت:مهشید شرکت تو چه غلطی میکرد؟...سهیلا کجا بود؟...سوتفاهم برای چی؟

. مهشید چند تا عکس از امید میخواست...بردمش خونه عکسها رو بگیره و بره گورش رو گم کنه...نمیدونم چقدر باید بدشانس باشم که وقتی وارد خونه شدیم دیدم سهیلا اونجاس...

. بدشانس؟...چرا؟...برگشتن سهیلا به خونه ات از بد شانسیت بوده؟

. اومده بود لباس برداره بره...

. خوب؟

. وقتی دید مهشید همراه من اومد داخل خونه فکر کرد...فکر کرد که...من احمق دوباره با مهشید...

. تو بودی این فکر رو نمیکردی؟

. مسعود تو دیگه این حرف رو نزن...سهیلا میدونه من چقدر از مهشید متنفرم...چرا باید دچار این سوتفاهم بشه؟!!...چرا؟!!!

. حق داره...اگه من جای سهیلا بودم که هر دو تای شماها رو با هم آتیش زده بودم...یک ماهه که هیچ خبری از سهیلا نگرفتی...رفتی برای خودت خارج از کشور...نگفتی سهیلای بدبخت زنده اس یا مرده...از همه ی اینها گذشته مگه تو خودت سهیلا رو بیرون نکرده بودی؟...مگه نگفته بودی دیگه نمیخوای ریختش رو ببینی؟...مگه نگفته بودی توی مرگ امید مقصره؟...پس حالا دیگه چه مرگته؟...بر فرضم سهیلا دچار سوتفاهم شده باشه...خوب شده که شده...تازه همونی میشه که خودت میخواستی میره تا دیگه ریختش رو نبینی...

فریاد زدم:بس کن مسعود...کاش یه ذره درکم کنی...آره گفتم...آره قبول دارم بد کردم...قبول دارم بدترین رفتار ممکن رو با سهیلا داشتم...اما مسعود فقط یه ذره درکم کن...من توی شرایط خوبی نبودم اون روزها...ولی حالا میفهمم چه غلطی کردم...من به سهیلا نیاز دارم...بیشتر از هر وقت دیگه...دوستش دارم...اون زن منه...مادر بچه ایی هست که من پدرشم و قرار به دنیا بیاد...مسعود فقط یه ذره درکم کن...التماست میکنم...تو همیشه در بدترین شرایط از یک برادر برای من مهربون تر بودی و دستم رو گرفتی...رهام نکن...کمکم کن...درکم کن...من سهیلا رو میخوام...بهش نیاز دارم... به بودنش...به عشقش...به محبتش...

و بعد بی اراده بغض فروخورده ام در طول این چند ساعت مرگبار شکسته شد و همونطور که به دیوار تکیه داده بودم آهسته آهسته روی زمین نشستم

مقصر منم که خیال کردم هیچکس باز عاشق نمیشه
حواسم نبود شاه توی دست آخر یا ماته یا کیشه
     
#649 | Posted: 5 Jan 2016 13:44
پرستار مادرم - قسمت آخر

مسعود لبخند طعنه آلودی به روی لبهاش نقش بست و گفت:خوبه...خوبه...تا حالا اینجوری ندیده بودمت...البته چرا دیده بودم اما راستش رو بخوای هیچ وقت لذت نبرده بودم...اما الان دارم کیف میکنم...میدونی چرا؟...چون در حق سهیلا بد کردی...خوردش کردی...داغونش کردی...بهش ثابت کردی که ازدواجش با تو حماقت بوده...

. نه...مسعود این حرف رو نزن...من با تمام وجودم سهیلا رو دوست دارم...به خاک امیدم قسم که بدون سهیلا نمیتونم زندگی کنم...

. خوب...الان از من چی میخوای؟

. برام پیداش کن...هر چی باهاش تماس میگیرم گوشیش خاموشه...صد بار رفتم جلوی درب خونه ی مریم خانم...ولی هیچکس اونجا نیست...نمیدونم کجا رفته...

. من چطوری باید پیداش کنم؟...گندی که خودت زدی خودتم باید درستش کنی...برداشتی اون زنیکه ی هرزه رو بردی توی خونه ات خوب منم جای سهیلا...

با فریاد گفتم:مسعود...بس کن...گفتم مهشید اومد فقط دو سه تا عکس امید رو بگیره چرا حالیت نمیشه؟

مسعود از روی مبلی که نشسته بود بلند شد و به طرف من اومد...

تمام صورتم از درد غصه ایی که به دلم نشسته بود با اشک هم آغوش شده بود...

مسعود رو به روی من ایستاد و دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت:بلند شو...

دستم رو در دست مسعود گذاشتم و با کمک اون از روی زمین بلند شدم و روی یکی از راحتی های کنار دیوار نشستم.

مسعود گفت:اومدیم و پیداش کردم...گیریم دیگه خودش نخواد با تو زندگی کنه...اون وقت چی؟...تو اونقدر در حقش ظلم کردی که منم جای سهیلا باشم حالم از دیدنت به هم میخوره...این گند آخرتم که دیگه...

سرم رو بین دو دستم که ازآرنج روی زانوهام بود گرفتم و گفتم:مسعود...فقط برام پیداش کن...برای برگردوندنش و اینکه من رو ببخشه حاضرم هر کاری بکنم...هر کاری...حالا میفهمم دیگه تنها کسی رو که دارم توی این دنیا سهیلاست و اون بچه ایی که توی شکم داره...مسعود من عاشق سهیلام...من واقعا" بهش نیاز دارم...زندگیم به سهیلا بسته است...

سرم پایین بود و قطرات اشکی که از چشمام خارج میشد سرمیخوردن و از نوک بینی ام به روی پارکت کف هال می افتاد...

دیگه توان هیچ چیز رو در خودم نمی دیدم و ذره ذره ی وجودم بود که سهیلا رو فریاد میزد...

لحظاتی گذشت...

شنیدم مسعود گفت:بلند شو دست زنت رو بگیر برو خونه ات...بگذار منم به زندگی خودم برسم...

سرم رو بلند کردم و برگشتم به سمت مسعود...

دیدم مسعود درب یکی از اتاق خوابها رو باز کرده و داره با لبخند به من نگاه میکنه!!!

غزاله رو دیدم که از اتاق خواب خارج شد و کنار مسعود ایستاد...

سپس سهیلا در حالیکه تمام صورتش از اشک خیس شده بود از اتاق بیرون اومد!!!

از روی راحتی بلند شدم و سهیلا رو در آغوش گرفتم و تمام صورتش رو غرق بوسه کردم...

سهیلا با بزرگواری و دریایی از عشق خطای من رو نادیده گرفت و دوباره به زندگیم برگشت...

بعدا" فهمیدم اون روز مهشید وقتی متوجه ی خراب شدن اوضاع میشه به شرکت مسعود میره و تمام وقایع رو برای مسعود میگه و همراه اون به خونه اش میرن...از طرفی سهیلا بعد از خروج از منزل من که در شرایط بسیار بد روحی قرار گرفته بوده با مسعود تماس میگیره و میگه قصد جدا شدن از من رو داره...مسعود از سهیلا میخواد که به شرکت من بره و همراه با غزاله به خونه ی مسعود بیاد...در منزل مسعود وقتی سهیلا واقعیت رو از زبان مسعود و مهشید میشنوه از تصمیمش منصرف میشه...اما مسعود به قول خودش برای گوشمالی دادن حسابی من و برای اینکه ساعاتی در درد بیشتر بسوزم از سهیلا و غزاله میخواد که پاسخ تلفنهای من رو ندهند...زمانیکه با اون حال به خونه ی مسعود رفتم دقایقی قبل مهشید برای همیشه خداحافظی کرده و رفته بود...مسعود سهیلا و غزاله رو به یکی از اتاق خوابها می فرسته و میخواد که از اونجا خارج نشن تا با من صحبت کنه و...

امروز چند سالی میشه که از تمام وقایع تلخ زندگیم فرسنگها دور شده ام...

زندگی در کنار سهیلا نهایت خوشبختی رو برای من به ارمغان داشته و داره و خواهد داشت...

حالا صاحب دو فرزند هستیم...پسرم نوید که همیشه برام نوید یک زندگی همراه با عشق است...و دختر نازنینم نغمه که اون هم برام زیباترین نغمه ی دل انگیز زندگی شده...

و حضور سهیلا...

این فرشته ی بی نظیر زندگی من...

کسی که با نام پرستار مادرم وارد زندگی من شد...

اما امروز تمام زندگی و هستی من در وجودش خلاصه شده...

همسری که مظهر پاکی...صداقت...نجابت...و عشق است...

سهیلای من...عشق من...هستی من...با تمام وجودم دوستت دارم...

سیاوش زمستان1389

مقصر منم که خیال کردم هیچکس باز عاشق نمیشه
حواسم نبود شاه توی دست آخر یا ماته یا کیشه
     
#650 | Posted: 27 Aug 2016 22:54
ماجراهای شاهین و ویدا - 1
همه‌ی این ماجرا کاملا واقعی است ولی نام‌های اشخاص تغییر کرده است.
شاهین به سر خیابون ویدا اینا رسیده بود، با موبایلش با ویدا تماس گرفت و باهاش صحبت می‌کرد. شاهین بعد از یه غیبت طولانی از سفر برگشته بود و حدود 6 ماه بود که ویدا رو ندیده بود. خیلی دلش برای اون زن دوست داشتنی تنگ شده بود. ویدا الان دیگه متأهل بود و مادر دختر کوچولوی 2 ساله‌ی خوشگلی بنام ندا بود. شاهین و ویدا سال 76 توی دانشگاه با هم آشنا شده بودند. از همون نگاه اول شاهین توی قلبش احساسی شیرینی نسبت به ویدا داشت ولی هیچوقت نتونست این حس خودش رو بیان کنه. روزها می‌گذشتند و طی این روزها ویدا همچنان بعنوان یک دوست خوب و دوست‌داشتنی و همینطور سنگ صبور شاهین در کنارش بود. شاید ویدا در طی این مدت انتظار داشت تا شاهین بهش پیشنهاد بده ولی هیچوقت این اتفاق نیافتاد شاید هم شاهین از این ترس داشت که با پیشنهادش ویدا رو از دست بده این کار رو نمی‌کرد. بعد اتمام تحصیلشون در مقطع کارشناسی بود که ویدا ازدواج کرد. دیگه اونا نمی‌تونستند مثل قبل با هم در ارتباط باشند ولی یه حس درونی باعث می‌شد تا اونا تمام تلاششون رو بکنند تا به هر بهانه‌ای همدیگر رو ببینند و با هم در تماس باشند.
زمستون 83 بود که شاهین تو سفر بود که پیغامی دریافت کرد که توش نوشته شده بود «شاهین دوستت دارم، خیلی دوستت دارم.» فرستنده‌ی پیغام کسی نبود جز ویدا، ویدا برای اولین بار بعد هفت سال عملا به شاهین گفت که دوستش داره. شاهین شوکه شده بود، حس خوبی داشت، قلبش به تپش افتاده بود، حالا دیگه بهانه‌ای برای شاهین نمانده بود چون این ویدا بود که اولین قدم رو برداشته بود. شاهین از خوشحالی توی پوست خودش نمی‌گنجید و در جوابش نوشت «منم دوستت دارم فرشته‌ی مهربان من». از اون به بعد شاهین ویدا رو فرشته‌ی خودش صدا می‌کرد. زندگی شاهین رنگ و روی دیگه‌ای بخودش گرفته بود. همش ثانیه‌شماری می‌کرد هرچه زودتر برگرده پیش فرشته‌ی خودش. اون دوست داشت بعد هفت سال از طلسمی که ویدا شکسته بود استفاده کنه تا پیش عشق سالیان دور خودش باشه، کسی که همیشه در خواب و رویاهاش به سراغ شاهین میومد. شاهین توی این مدت آشنایی لحظه لحظه‌ی زندگیش همش ویدا رو در کنارش تصور می‌کرد. در خیالش با اون می‌خوابید، بغلش میکرد و با تصور تن بلورین و گرمای وجود ویدا لذت می‌برد.
دیگه طلسم شکسته بود. الان شاهین دیگه توی خیابان ویدا اینا به سمت منزلشون قدم بر می‌داشت. از اونجایی که زمان خواب بعد از ظهری ندا کوچولو رو خوب می‌دونست توی ساعاتی خودش رو به دم در ویدا اینا رسوند که ندا خواب باشه. توی تلفن به ویدا گفت پشت در خونتونم، در و برام باز کن ولی ویدا باور نکرد، شاهین گفت در رو باز می‌کنی یا زنگ در رو بزنم؟ ویدا که هنوز باور نکرده بود شاهین پشت در باشه گفت: اگه راست میگی در رو بزن. شاهین در خونه رو زد و ویدا یه واای گفت و در رو جواب داد و با شنیدن صدای شاهین پشت آیفون در رو براش باز کرد. وقتی شاهین دم در آپارتمان رسید با در نیمه‌باز روبرو شد. برای اینکه همسایه‌ها بویی نبرند سریع وارد خونه شد و در رو پشت سرش بست و کفشاش رو درآورد. هنوز خبری از ویدا نبود و شاهین سر پا منتظر بود، بعدها فهمید بخاطر اینکه تو خونه خیلی راحته و فقط با یه شورت و تاپ می‌گرده رفته بوده شلوار بپوشه. بعد چند لحظه ویدا اومد. چشاش با دیدن شاهین گرد شده بود و حسابی ذوق‌زده بود. اومد جلو و باهاش دست داد و خوش‌آمد گفت. و دعوتش کرد تو پذیرایی. هنوز سعی می‌کرد اون فاصله‌ی سابق رو حفظ کنه. شاهین هم به دنبال ویدا راه افتاد روی یه مبل دو نفری نشست و ویدا هم برای آوردن شربت و شیرینی به سمت آشپزخونه رفت. ویدا دختری تقریبا قد بلند با پاهای کشیده بود، اندامش متناسب و خیلی سکسی بود. شاهین همیشه با دیدن اون پاهای کشیده و سینه‌ی برجستش حسابی تحریک می‌شد. ویدا با یه سینی شربت و شیرینی‌هایی که مخصوص شهر خودشون بود برگشت و کمی اون‌ورتر از شاهین روی یه مبل سه نفره نشست. ویدا از همون اول دختری کنجکاو (نمیگیم فضول تا شاید اگه روزی این نوشته‌ها رو خوند بهش بر نخوره) بود. همه وسایل شاهین رو اعم از کیف و گوشی و کیسه‌های که همراهش بود رو وارسی کرد تا رسید به کیسه‌ای که توش یه بسته‌ی کادو پیچ شده بود و با تعجب پرسید این چیه؟ شاهین که توی مسیر برگشتنش از سفر برای ویدا یه کادو گرفته بود گفت: هدیه‌ای ناقابل که برات گرفتم ولی الان باز نکن. اونا مدتی رو با هم حرف می‌زدند. ویدا دختری جذاب و خوش مشرب بود طوری که از صحبت کردن باهاش هیچوقت سیر نمی‌شدی، ولی اینبار با همیشه فرق داشت. چشاش درخشش خاصی داشت، سفیدی چشاش یواش یواش به قرمزی میزد. شاهین میدونست که ویدا حسابی داغ کرده ولی هنوز جرات این رو نداشت که قدمی اشتباه برداره چون اصلا دوست نداشت برای همیشه از دستش بده. دیگه وقتش بود، وقت اینکه هدیه‌ی ویدا رو بهش بده، این بهترین فرصت بود تا ذوق‌زدش کنه. شاهین کادو رو از کیسه درآورد و به ویدا داد. ویدا هم با اون چشم‌های قرمزش اومد و رو زمین زیر پای شاهین نشست و با هیجان کادو رو باز کرد، خیلی ذوق داشت و با دیدن هدیه‌ای که براش گرفته بودم خیلی خوشحال شد. برگشت و یه واااای گفت و به شاهین نگاه کرد و بابت سارافونی که براش آورده بود کلی تشکر کرد. دیگه سرخی چشماش به گونه‌هاش رسیده بود و عرقی روی پیشونیش نشسته بود. آروم جلو اومد و لباش رو رو لبای شاهین گذاشت و یه بوس از لباش کرد. لباش حسابی داغ و شیرین بود. شاهین که منتظر همچین لحظه‌ای بود تا خود ویدا چراغ سبز رو نشون بده به آرومی از روی مبل پایین اومد و همینطور که لبای شیرین ویدا رو می‌خورد اون رو روی مبل سه نفره‌ای که ویدا قبلا روش نشسته بود کشید و همینطوری که ویدا به پشتی مبل تکیه داده بود شروع به خوردن لباش کرد. همینطور که لباش رو لبای ویدای حشری گذاشته بود کیر سیخ شده‌اش رو که داشت شلوار جینش رو پاره می‌کرد از رئ شلوار رو کس ویدا گذاشت، ویدا که با عجله شلوارش رو تنش کرده بود چند تا از دکمه‌های شلوار جینش رو نبسته بود و این باعث می‌شد شاهین بتونه قسمتی از شورت نخی سفید ویدا رو که کُس بلوریش رو توش جا داده بود رو ببینه. شاهین حسابی حشری بود، از اونجایی که اولین باری بود که توی همچین موقعیت استثنایی قرار گرفته بود، دقیقا نمیدونست چه کاری باید انجام بده! (تا به ویدا بر نخوره) در حالی که کیرش رو هنوز از رو شلوار روی کُس ویدا فشار می‌داد سرش رو از لبای شیرین ویدا دور کرد و نگاهی کلی به ویدا که با چشمانی خمار و لبانی که از شهوت آویزون بود انداخت و از این حالت لذت می‌برد و دوباره شروع کرد به خوردن لباش و گردنش و توی همین حالت سعی کرد دستش رو از روی لباس به سینه‌های ویدا برسونه ولی ویدا دست شاهین رو پس زد، شاهین یکم دیگه به خوردن گردن و لب ویدا ادامه داد و هر از چن گاهی گوشای ویدا رو با دندوناش فشار میداد و این ویدا رو حشری تر میکرد و دوباره دستش رو از روی لباس نزدیک سینه‌های درشت و خوردنیه ویدا کرد، اینبار مقاومت زیادی در کار نبود و شاهین سینه‌ها رو از روی لباس میمالید، سینه‌هاش نرمی خاصی داشت که شاهین رو دیوونه می‌کرد. دیگه تحمل نداشت و دوست داشت هرچه زودتر خودش و ویدا رو لخت کنه و کیر تشنه‌اش رو که خیلی وقت بود طعم کُس نچشیده بود رو توی کُس ویدا فرو جا بده ولی می‌دونست زوده و شاید جواب نده، مجبور بود صبور باشه. از اونجایی که شامّه‌ی شاهین خیلی قوی بود (حداقل در حدی بود که بوی کُس رو از یه متری تشخیص بده) و دکمه‌ی شلوار ویدا باز بود میتونست بوی کس ویدا رو احساس کنه، معلوم بود حسابی خودش رو خیس کرده بود (بعدها متوجه شد که ویدا خانمش چقدر کُس آبداری داره) دوست داشت کس ویدا رو با اون ترشحات روش براش لیس بزنه. یواش یواش دستاش رو به زیر تاپ ویدا رسوند و سینه‌هاش که زیر سوتین گیپورش محصور بود رو چنگ زد، ویدا همچنان دست شاهین رو پس می‌زد ولی شاهین دست بردار نبود و میخواست هرچه زودتر ممه‌های ویداجونش رو دست بگیره و لب بزنه، با هر زحمتی بود سوتین عشقش رو بالا زد ممه‌ی سمت چپیش رو دست گرفت، لبای ویدا رو همچنان می‌خورد، لباش اونقدر شیرین و خوش فرم بود که نمی‌تونست ازشون دل بکنه. التماس رو می‌شد از چهره‌ی افروخته‌ی ویدا خوند ولی شاید اندکی خجالت باعث شده بود خودش رو بطور کامل در اختیار شاهین قرار نده. کم‌کم داشتن به لحظه‌ی موعود نزدیک می‌شدند و دل تو دلشون نبود، دوست داشتند هرچه زودتر گرمای تن هم رو حس کنند، شهوت تمام وجود ویدا رو تسخیر کرده بود و دوست داشت تا شاهین هرچه زودتر لختش کنه (اینارو بعدا خودش گفت) و کُس تنگ و آبدارش رو براش حال بیاره، دوست داشت تا شاهین هرچه زودتر کیر کلفتش رو که از رو شلوار حسش کرده بود رو توی بهشتش فرو کنه و اون رو به اوج برسونه. همه چی فراهم بود و اونا داشتن مقدمات عملیاتشون رو آماده می‌کردند ولی همه‌ی این لحظات شیرین با سرو صدای ندا کوچولو که از اتاق خواب به گوش رسید به آخر رسید، حدود یک ساعتی از اومدن شاهین می‌گذشت و اگه قرار بود کاری انجام بشه باید هرچه زودتر تمومش می‌کردند.
هر دوشون تو کف کیر و کُس همدیگه بودند. ویدا رفت و سعی کرد ندا رو بخوابونه و برگرده ادامه بده ولی کمی طول کشید تا ندا خوابش ببره و ساعت دیگه نزدیکای 4:30 بود و از اونجایی که ویدا مهمون داشت شاهین هرچه زودتر باید اونجا رو ترک می‌کرد.
اونا همدیگر رو خیلی عاشقانه بغل کردند و لب تو لب شدند، شاهین از روی شلوار از پشت دستش رو رو باشن خوش فرم ویدا می‌کشید و لبای اون رو می‌خورد و به آرومی دستش رو از اون پشت از چاک کون ویدا به کُسش رسوند، وای که ویدا جون چقدر خودش رو خیس کرده بود، انگشتای مرطوبش رو از کُس ویدا جون بیرون کشید و بو کشید و لیس زد. از اینکه نتونست تا اون رو بکنه ناراحت بود ولی همینکه تونسته بود تا اینجا پیش بره براش یه موفقیت بزرگ بود. حالا دیگه وقت جدا شدن بود. شاهین رفت و ویدا رو با حشرش تنها گذاشت. ولی ویدا باید با کُس ناکام و پر آبش یه کاری می‌کرد والا نمیتونست به کاراش و مهموناش برسه (اینها رو بعدا ویدا به شاهین گفت)، بهمین خاطر روی همون مبل دراز کشید دکمه‌ی شلوارش رو باز کرد و دست کرد توی شورت خیسش و انگشتش رو آروم روی چوچولش کشید. دستاش خیس خیس شده بود و روی کُسش لیز می‌خورد. همه‌ی اون لحظه‌ها رو توی ذهنش مرور می‌کرد، کیر شاهین رو تصور می‌کرد که دهن گرفته و براش ساک می‌زنه، دستاش رو که سینه‌ها و کسش رو براش میماله، تصور می‌کرد که چطور لختش می‌کنه و کیرش رو توی کس تنگ و آبدارش فرو می‌کنه. دیگه در اوج شهوت بود و تخمای شاهین رو تصور می‌کرد که با هر ضربه کیرش به سوراخ کونش برخورد می‌کنه. حسابی داغ کرده بود، یه لحظه احساس کرد که داره منفجر میشه، بدنش به لرزه افتاد و کُسش منقبض و منبسط می‌شد، یه لحظه آآآآه بلندی کشید و کمرش رو از رو مبل بلند کرد. آبش تمام دست و شورتش رو خیس کرده بود و نوک سینه‌هاش سیخ شده بودند.
اون ارضا شده بود ولی هنوز کیر می‌خواست.

ادامه دارد...
     
صفحه  صفحه 65 از 66:  « پیشین  1  ...  63  64  65  66  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Novel | داستان های دنباله دار بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites