تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

بانوان عمارت میسالونگی

صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین »  
#1 | Posted: 3 Mar 2013 15:45 | Edited By: andishmand






با سلام خدمت مدیران عزیز و عرض خسته نباشید:

درخواست : رمان در تالار داستانهای ادبی
نام داستان : بانوان عمارت میسالونگی
نویسنده : کالین مک لو
تعداد فصول : ۱۲ فصل

کلمات کلیدی
بانوان عمارت میسالونگی/ترجمه ی رمان بانوان عمارت میسانلونگی/ رمان کامل بانوان عمارت میسالونگی/کالین مک لورمان های کالین مک لو_بهترین آثار کالین مک لو/کالین مک لو و رمان بانوان میسالونگی/زیباترین رمان های کالین مک لو/رمان های عاشقانه/متن و ترجمه ی رمان های خارجی/رمان های خارجی

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#2 | Posted: 4 Mar 2013 23:19 | Edited By: andishmand




مقدمه


کالین مک کالو نویسنده موفقی است که در سه اثر معروفش؛ بانوان عمارت میسالونگی، مرغان شاخسار طرب و آخرین پرنده در شاخه ای تنها به واکاوی تفکرات و چالش های زندگی زنان در دهه 1900میلادی پرداخته است.مک‌کالو این رمان کوتاه را در سال ۱۹۸۷ میلادی و با نام «The Ladies of Missalonghi» نوشته و منتشر کرده است. داستان این کتاب در شهر کوچکی در استرالیا، درست یک سال قبل از آغاز جنگ جهانی اول اتفاق می‌افتد. نویسنده داستان کار سخت زنانی سخت‌کوش را در خانواده‌ای نقل می‌کند که مردان مال و قدرت را به دست دارند. و با جلب اعتماد زنان خانواده و سلب اعتماد به نفس آنها به راحتی تمامی حقوق مالی شان را تصاحب کرده و خود را قیم بی چون و چرای آنها معرفی کرده اند.
حکایت دیرینه ی انفعال زنان و قدرت سلطه گرانه ی مرد !


«فصل اول »


خانم دروسیلا رایت از خواهرش پرسید: اوکتاویا، می تونی به من بگی چرا هیچ وقت اقبال به ما رو نمی آره؟ سپس آهی کشید و اضافه کرد: ما به یک شیروانی تازه احتیاج داریم.
دستان دوشیزه اوکتاویا هرلینگ فورد روی پاهایش افتاد و سرش را تکان داد و به طرز حزن انگیری آه خواهرش را پاسخ داد: وای خدای من مطمئنی؟
- دنیس مطمئنه
از آن جا که بردرزادۀ آنها دنیس هرلینگ فورد، صاحب فروشگاه آهن آلات، در زمینه لوله کشی و سرب کاری بسیار موفق بود، حرف او در چنین مواردی حکم قانون را داشت.
-قیمت شیروانی جدید چقدره؟!یعنی تمام اون باید عوض بشه؟ نمی تونیم فقط قسمتهای پوسیده اش را عوض کنیم؟
-دنیس می گه حتی یک تکه آهن که ارزش نگهداشتن داشته باشه باقی نمونده؛ بنابراین، متاسفانه پنجاه پوند برامون خرج بر می داره
سکوت غم انگیزی برقرار شد، هر یک از خواهرها به دنبال راهی برای به دست اوردن هزینه های ضروری می گشت. آنها روی نیمکتی که از موی اسب پر شده بود، نشسته بودند. نیمکتی که روزهای بهروزی خود را در سال هایی آنچنان دور گذرانده بود که کسی آن را به یاد نمی آورد.
خانم دروسیلا رایت حاشیه یک پارچه کتانی را با مهارت و هنرمندانه ژوردوزی می کرد و دوشیزه اوکتاویا هرلینگ فورد سرگرم قلاب دوزی بود. کارش را به همان زیبایی و ظرافت ژوردوزی انجام می داد. سومین شخص درون اتاق گفت: ما می تونیم از پنجاه پوندی که پدرم هنگام تولد برام توی بانک گذاشته بود استفاده کنیم.
او می خواست این حقیقت را که حتی یک پشیز از پول تخم مرغ و کره را پس انداز نکرده بود جبران کند. او نیز به کاری مشغول بود، بر روی چهارپایه ای کوتاه نشسته بود و با قیطان و یک کلاف نخ زرد تور می بافت، انگشتانش با کفایت هرچه تمام تر حرکت می کرد و کارش را با مهارتی که به توجه و فکر نیازی نداشت انجام می داد. دروسیلا گفت: متشکرم ولی قبول نمیکنم.
و بدین ترتیب تنها تبادل کلامی در طی دو ساعت کار بعدازظهر جمعه پایان یافت زیرا هنوز مدتی نگذشته بود که ساعت دیواری راهر.
و چهار ضربه نواخت. در حالی که ارتعاش آخرین ضربه هنوز در فضا مانده بود، خانم ها بنابر عادت همیشگی هنرهای خود را کنار گذاشتند. هر یک از آن ها کار خود را در کیسه های پشمی مشابه هم قرار دادند ، و بعد آن را در قفسه قهوه ای رنگ و از شکل افتاده ای در زیر پنجره گذاشتند. این جریان هرگز تغییر نمی کرد. هر روز ساعت چهار بعدازظهر، دو ساعت کار دستی در اتاق نشیمن پایان می یافت و دو ساعت کار بعدی اما از نوع دیگر آغاز می شد. دروسیلا به طرف ارگ که تنها گنجینه و وسیلۀ لذت او بود می رفت و اوکتاویا و میسی به سوی آشپزخانه روانه می شدند تا شام شب را آماده کنند و کارهای خارج از خانه را به انجام رسانند.
هنگامی که مانند سه مرغ در درگاه ایستاده بودند، تشخیص دروسیلا و اوکتاویا به عنوان خواهر آسان بود. هردو بلند قد بودند، با چهره هایی بی رنگ، استخوانی بود و کشیده. در حالی که دروسیلا خوش بنیه و عضلانی بود، اوکتاویا به خاطر بیماری مزمن استخوان، درهم پیچیده و ترشرو به نظر می رسید؛ میسی در بلندی قد با آن ها شریک بود، گرچه نه به اندازۀ آنها، زیرا نسبت به ۱۸۳سانتی متر قد خاله اش و ۱۸۹سانتی متر قد مادرش، فقط ۱۷۵ سانتی متر قد داشت، اما در هر چیز دیگری به آنها نمی مانست، زیرا به همان اندازه که آنها سفید بودند او سبزه بود، در صورتی که سینه های انها برجسته بود سینه او تخت، و به همان اندازه که اجزای صورت آنها بزرگ بود، طرح چهره او ظریف می نمود.
آشپزخانه بزرگ و خالی در پشت سالن تیره و تار مرکزی قرار داشت، دیوارهای قهوه ای چوبی آن با دیگر اجزای دلگیر خانه شریک بود، اوکتاویا در حالی که پیش بند بزرگ قهوه ای خود را می بست تا هنگام آشپزی از لباس قهوه ای رنگش محافظت کند، گفت: قبل از این که برای چیدن لوبیا بری بیرون، سیب زمینی ها را پوست بکن میسی!
هنگامی که میسی سه سیب زمینی را که گمان می رفت برای شام شان کافی باشد پوست می کند، اوکتاویا زغال های درون کورۀ اجاق سیاه و آهنی را که جلوی سرتاسر دودکش آشپزخانه را گرفته بود، به هم زد و چوب تازه
به آن افزود و هواکش را تنظیم کرد تا جریان هوا بیشتر شود، سپس کترس بزرگ آهنی را روی آن گذاشت تا جوش بیاید. چند لحظه بعد در حالیکه بیرون می آمد پاکت قهوه ای رنگی را که ته آن سوراخ بود نشان داد که دانه های جو صحرایی مانند دانه های متورم برف از آن بر زمین می ریختند. او فریاد برآورد: وای خدایا! این جا را نگاه کن!موش!
میسی با بی علاقگی گفت: نگران نباشیدن. امشب تله موش میذارم. سپس سیب زمینی ها را در یک قابلمه پرآب گذاشت و کمی نمک به آن افزود.
- تله موش امشب، صبحانه فردای ما را آماده نمی کنه، برای همین مجبوری به مادرت بگی باید برای خرید مقداری جو به مغازۀ دایی ماکس ول بری
میسی که از جو صحرایی متنفر بود، گفت: نمیشه برای یک بار بدون حلیم سر کنیم؟
- توی زمستون؟! اوکتاویا طوری به میسی خیره شد که گویی او دیوانه شده است.
یک کاسۀ بزرگ حلیم خوب ارزون تموم میشه، ضمناً تمام روز تو را راه می بره. حالابه خاطر خدا عجله کن.
صدای ارگ در اتاق پذیرایی کرکننده بود. دروسیلا به طرز وحشتناکی نوازنده بدی بود و کسی هم غیر از تعریف چیزی به او نگفته بود، اما نواختن به این هنجاری نیاز به تمرینات سخت داشت، بنابراین از ساعت چهار تا ساعت شش بعدازظهر تمام روزهای هفته دروسیلا تمرین می کرد. علتی وجود داشت که هر یکشنبه، بی استعدادی خود را به جماعت هرلینگ فورد در کلیسای انگلستان شهر بایرون تحمیل می کرد؛ خوشبختانه هیچ یک از اعضای خانوادۀ هرلینگ فورد ذوق موسیقی نداشتند، بنابراین همۀ انها گمان می کردند که موسیقی مراسم مذهبی آن ها به اندازۀ کافی مناسب است.
میسی به داخل اتاق خزید، نه اتاقی که در آن کاردستی انجام می دادند، بلکه اتاقی که برای موقعیت های مهم نگهداری می شد و ارگ نیز در آنجا می زیست، آنجا دروسیلا با کمر راست، چشمان بسته، سر یک وری و دهان جمع نشسته بود و با حداکثر سر و صدای رعدآسا، مانند شوالیه ای نیزه به دست که بر رقیب خود حمله میبرد، به باخ یورش برده بود.
- مادر؟
این آهسته ترین زمزمه بود، رشته ای باریک در مقایسه با طنابی فولادی. دروسیلا چشمانش را گشود و سرش را برگرداند، بیشتر حالت تسلیم داشت تا خشم.
- بله
- متاسفم که مزاحم شدم، ولی مقداری جو لازم داریم، قبل از اینکه دایی ماکس ول مغازه اش را تعطیل کنه. موش توی پاکت رفته بود.!
دروسیلا آه کشید: پس کیف پولم را بیار.
میسی کیف پول را اورد و شش پنی از گوشۀ چروکیدۀ آن بیرون آمد.
- حواست جمع باشه، جو معمولی! تمام پولی که برای یک بسته جو بسته بندی شده می دی به خاطر جعبه تجملی اونه.
- نه مادر! مزۀ جو بسته بندی شده خیلی بهتره و لازم نیست اونو تمام شب بجوشونیم تا پخته بشه.
سوسوی امیدی رد سینه میسی درخشید.
- در حقیقت اگه شما و خاله اوکتاویا ترجیح میدین جو بسته بندی شده بخورین، من با کمال میل حاضرم از سهم خودم صرف نظر کنم تا تفاوت قیمتش جبران بشه.
دروسیلا همیشه به خود و خواهرش می گفت که برای روزی زنده است که دختر کمرویش مخالفتی از خود بروز دهد، اما این پیشنهاد متواضعانه برای کسب استقلال، تنها به دیواری نیرومند که مادر نمی دانست خود برپا کرده استبرخورد کرد. بنابراین با حالتی وحشت زده گفت: صرف نظر کنی؟ چنین چیزی ممکن نیست! حلیم غذای زمستانی ما است و به مراتب از زغال سنگ ارزونتره. سپس آهنگ صدایش دوستانه تر شد و به گفتگوی دو زن همسان نزدیک گشت.
- درجه هوای چنده؟
میسی به گرماسنج راهرو نگاه کرد و با صدای بلند گفت: پنج درجه بالای صفر!
دروسیلا فریاد زد: پس توی آشپزخانه غذا میخوریم و شب رو همونجا می گذرونیم! سپس یورش دیگری را به باخ آغاز کرد.
میسی خود را در پالتوی فاستونی قهوه ای، دستکش قهوه ای و کلاه بافتنی قهوه ای پیچید، شش پنی را که از مادرش گرفته بود در دستکش قهوه ای خود گذاشت و با عجله از خانه بیرون رفت و جاده آجرفرش تمیز به طرف دروازه جلویی به راه افتاد.در یکک کیف خرید کوچک، کتاب کتاب خانه اش قرار داشت. موقعیت هایی که بتواند بطور اضافی، دزدانه به کتابخانه برود بسیار کم بود و اگر کمی تندتر می رفت، نیازی نبود کسی بداند بجز مغازه دایی ماکس ول به جای دیگری هم رفته است.
امشب خاله لیویلا خودش کتابخانه را اداره می کرد، بنابراین باید به جای رمان یک کتاب آموزنده کرایه می کرد، اما از نظر میسی هر کتابی بهتر از بی کتابی بود و دوشنبه آینده یونا انجا بود، بنابراین می توانست یک رمان به امانت بگیرد.
هوا از مه اسکاتلندی پر شده بود. مهف مردد بین ابر و باران، لبۀ پرچین مرز خانه، به نام عمارت میسالونگی را با قطره های درشت اب پوشانده بود. لحظه ای که میسی قدم بیرون گذاشت و وارد جاده گوردون شد، شروع به
دویدن کرد، اما سر پیچ قدم هایش را آهسته تر کرد، چرا که درد شدید پهلوی چپش بازگشته بود و حقیقتاً دردی آزاردهنده بود. بطور یقین آهسته رفتن دردش را کاهش می داد، هرچند هنگامی که با ارامش بیشتر و قدم های در معمولی پیش رفت، درخشش شادی را در خود احساس کرد، زیرا موقعیت فرار از محدوده میسالونگی به تنهایی، به ندرت دست می داد. لحظه ای که درد از میان رفت بر سرعت قدم هایش افزود و به تماشای مناظر آشنای بایرون مشغول شد. همه چیز شهر بایرون از روی نام یا جنبه های مربوط به شاعر نام گذاری شده بود، حتی خانه مادرش میسالونگی به نام محلی بود کهه لرد بایرون درانجا درگذشت.
گناه این صورت اسامی عجیب و غریب به گردن جد میسی، جناب ویلیام هرلینگ فورد اول بود، که روزی مشغول خواندن قطعه ای از اشعار بایرون به نام هارولد کوچک بود و از اینکه یک شاهکار ادبی قابل فهمش را کشف کرده بود، چنان به وجد آمد که از آن به بعد مقدار زیادی بایرون غیر قابل هضم را به حلق هر کسی که می شناخت فرو کرده بود. بدین ترتیب عمارت میسالونگی در جاده گوردون قرار داشت؛ جاده گوردون به خیابان نوئل که خیابان اصلی شهر بود به خیابان بایرون می رسید؛ حتی یک کوچه بن بست وجود داشت که محله برۀ کارولین نام داشت و در آنجا چند زن بدنام ساکن بودند که در سه خانه زندگی می کردند و بسیاری از کارگران کارخانه بطری سازی و مردان دیگر به آنجا سر می زدند. همین مسئله به ناحیه جنوبی شهر آسیب رسانده بود.
وای چقدر زیباست! میسی ایستاد تا با حیرت به یک تار عنکبوت بزرگ که دانه های شبنم بر ان نشسته بود خیره شود. میسی به این عنکبوت ماده غبطه می خورد. چه این موجود خوشبخت صاحب دنیای خودش بود.
زمان! میسی شروع به دویدن کرد، به خیابان بایرون پیچید و به سوی ردیف فروشگاه هایی روان شد که در مرکز شهردرست پیش از اینکه خیابان بایرون قسمت اشرافی خود، پارک و ایستگاه راه آهن، هتل مرمرین و نمای مجلل حمام بایرون برسدف در دو طرف خیابان قرار داشتند.
بقالی و فروشگاه تولیدی متعلق به ماکس ول هرلینگ فورد بود، صاحب فروشگاه آهن الات، دنیس هرلینگ فورد بود؛ فروشگاه کلاه زنانه به اورلیا مارشال تعلق داشت – که نام دوشیزگی اش هرلینگ فورد بود-؛ صاحب آهنگری و پمپ بنزین توماس هرلینگ فورد بود؛ نانوایی را والتر هرلینگ فورد اداره می کرد؛ مالک فروشگاه بزرگ لباس هربرت هرلینگ فورد بود، خبرگزاری و نوشت افزار فروشی به سپتیموس هرلینگ فورد تعلق داشت؛ صاحب قهوه خانه بید مجنون جولیا هرلینگ فورد بود. کتابخانه متعلق به لیویلا هرلینگ فورد بود؛ قصابی را راجر هرلینگ فورد می گرداند؛ صاحب آبنبات فروشی و توتون فروشی پرسیوال هرلینگ فورد بود و کافه اولیمپوس به نیکوس تئودروس هرلینگ فورد تعلق داشت.
در بخش مرکزی بایرون تعداد معدودی خانه مسکونی وجود داشت. درامد شهر از مسافرانی تامین می شد که علاقه مند بودند در تابستان های گرم و شرجی دشت های ساحلی بگریزند، و مسافران دائمی که می خواستند دردهای روماتیسمی خود را با اسحمام در آب گرم معدنی بایرون تسکین بخشند. بدین جهت در سراسر خیابان بایرون مسافرخانه های شبانه روزی دایر شده بود که با حمام های آب گرم اکثراً توسط هرلینگ فوردها اداره می شد.
حتی برای کسانی که آن قدر فقیر بودند که اصلاً نمی توا ستند به شهر بایرون بیایند، فکری شده بود.
جناب ویلیام دوم بطری بایرون را که در سراسر استرالیا و جنوب اقیانوس آرام شهرت داشت اختراع کرده بود. بطری های نیم لیتری پرشده از بهترین چشمه های بایرون کاملاً خوش طعم و به طرز هنرمندانه ای باریک و قلمی ساخته شده بود. خرید عاقلانه سهام کارخانه بطری سازی، جلای آخر را به این صنعت ارزان قیمت داخلی اما فوق العاده پرسود داده بود و مبالغ هنگفتی را به جیب اخلاف ذکور جناب ویلیام دوم سرازیر کرده بود. جناب ویلیام سوم، نواده اولی و پسر دومی، سرپرستی امپراطوری بایرون را با تمام سنگدلی و غارتگری اجداد خود بر عهده داشت.
ماکس ول هرلینگ فورد، سلاله مستقیم جناب ویلیام اول، اصالتاً مردی بسیار ثروتمند بود که نیازی به ادارۀ بقالی نداشت. اگرچه غریزه تجارت به سختی در خاندان هرلینگ فورد فروکش می کرد و ادراکات کالوینیستی نیز که بر طایفه حکومت می کرد، نظر به این داشت که انسان برای یافتن فیض خداوندی باید کار کند. اعتقاد سخت به این قانون از ماکس ول هرلینگ فورد یک فرشته خیابانی و شیطان خانگی ساخته بود.
هنگامی که میسی وارد فروشگاه شد، زنگی با صدای ناهنجار به صدا درآمد که ماکس هرلینگ فورد آن را برای خشنودی احساسات زاهدمنشانه و هم چنین احتیاط کاری خود ساخته بود.به محض اینکه صدای زنگ او را از منطقه زیرین فروشگاه فرخواند فوراً ظاهر شد. ماکس ول هرلینگ فورد نه تنها نیاز غذایی سکنه انسانی بایرون را براورده می کرد، بلکه سور و سات اسب ها، گاوها، خوک ها، گوسفندها و ماکیان را نیز فراهم می کرد.
صورتش مانند همیشه عبوس بود، ملاقه بزرگی در دست داشت که رشته های علوفه از ان آویزان شده بود. در حالی که ملاقه اش را با حاتی جدی تکان می داد با غرغر گفت: به این نگاه کن همه جا را شپش گرفته!
- وای خدا حتی جو صحرایی؟!
- همه چیز رو!!
- پس بهتره یک جعبه جو صبحانه به من بدین دایی ماکس ول
او در حالی که ملاقه اش را زمین می گذاشت و به پشت پیشخوان بقالی می رفت، غرغرکنان گفت: همون بهتر که اسب ها وسواسی نیستن
زنگ خشمگین بار دیگر به صدا درآمد و یک مرد همراه کوران سردی از هوای مه آلود، با عزمی راسخ وارد شد. شخص تازه وارد دست هایش را بهم زد و در حالیکه بریده بریده نفس می کشید، گفت: لعنت به این هوا، از پستان های زن پدر هم سردتره!
- آقا! جلوی خانم ها درست حرف بزنین.
شخص تازه وارد گفت: اوهو!! و بدون عذرخواهی این تذکر را نادیده گرفت، در عوض روی پیشخوان لم داد و خنده شرارت آمیز به میسی که دهانش از حیرت باز مانده بود تحویل داد.
- مرد چرا خانم را جمع می بندی؟ من که اینجا فقط یک نصفه می بینم!
میسی و دایی ماکس ول هیچکدام نفهمیدند آیا این اظهارنظر تنها یک اشاره تحقیرآمیز به قد میسی در شهر غول ها بود، یا می خواست با اشاره ضمنی به اینکه او را یک خانم واقعی نمی داند به او توهین کند. بنابراین تا دایی ماکس ول بر زبان برنده مشهور خود فائق آید، بیگانه فهرست اجناس مورد نیاز خود را تا نیمه عنوان کرده بود.
- شش جعبه سبوس و ارد سبوس دار؛ یک کیسه شکر؛ یک جعبه دوازده تایی فشنگ؛ یک شقه گوشت خوک دودی؛ شش بسته بیکیگ پودر؛ یک حلب روغن پنج کیلویی کره؛ دوازده قوطی شربت طلایی؛ شش قوطی مربای آلو؛ و یک جعبه پنج کیلویی بیسکوییت مخلوط به من بده
دایی ماکس ول با لحنی خشک گفت: ساعت پنج دقیقه به پنجه و سر ساعت پنج تعطیل می کنم
غریبه بدون حس همدردی گفت: پس بهتره بجنبی، مگه نه؟
جعبه جو روی پیشخوان بود؛ میسی شش پنی را از انگشت دستکش خود دوشید و ان را تقدیم کرد و بیهوده انتظار کشید تا دایی ماکس ول بقیه پولش را برگرداند، ولی جرأت نداشت بپرسد آیا مقدار ناچیزی کالای اساسی حتی اگر در جعبه تزیینی باشد- این قدر گران می شود؟ و نهایتاً جعبه جو را برداشت و فروشگاه را ترک کرد، ااما نه پیش از آنکه نگاه دزدانه دیگری به غریبه بیندازد.شهر بایرون کتابخانه عمومی ندشت؛ در آن روزها تنها چند شهر کتابخانه داشتتند. اما یک کتابخانه خصوصی برای پر کردن این فاصله آنجا بود که کتاب کرایه می داد. لیویلا هرلینگ فورد، بیوه و صاحب پسری ولخرج بود؛ نیاز مالی در کنار نیاز به آبرومند جلوه کردن، او را بر آن داشته بود تا کتابخانه ای پر و پیمان باز کند. عوام پسندی و سودآوری باعث شده بود تا او قانون ضمنی شهر بایرون، مبنی بر بستن فروشگاه ها در ساعت 5 بعدازظهر را نادیده بگبرد.
کتاب تنها تسلی و تنها وسیله تجملی میسی بشمار می رفت. او اجازه داشت پولی را که از فروش کره و تخم مرغ اضافه میسالونگی به دست می آورد، برای خود نگه دارد. و او تمام این مقرری اندک را صرف کرایه کتاب از کتابخانه خاله لیویلای خود می کرد. این کار به هیچ وجه مورد تایید مادر و خاله اش نبود، اما چون چند سال قبل اعلام کرده بودند که میسی باید موقعیت پس انداز مبلغی به غیر از 50 پوندی که پدرش هنگام تولد به او بخشیده بود را داشته باشد، بنابراین دروسیلا و اوکتاویا عادل تر از این بودند که حکم خود را تنها بدین دلیل که میسی ولخرج از کار درآمده بود لغو کنند. با توجه به اینکه میسی کارهای محولۀ خود را بدون آنکه مو لای درزش برود انجام می داد، کسی به کتاب خواندن میسی اعتراض نمی کرد، اما اگر ابراز می داشت که میل قدم زدن در بیشه زار را دارد، شدیداً مورد مخالفت قرارمی گرفت. قدم زدن در بیشه زار او را در معرض قتل و غارت قرار می داد و تحت هیچ شرایطی مجاز نبود.


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#3 | Posted: 5 Mar 2013 00:36





«فصل دوم»

بدین ترتیب، دروسیلا به دختر عموی خود لیولا فرمان داده بود که فقط کتاب های مناسب در اختیار میسی بگذارد: رمان مطلقاً؛ هیچ گونه نامه های وقیح و مبتذل؛ هیچگونه کتابی که در مورد جنس مذکر باشد نباید به دست میسی میرسید. خاله لیولا که خود در مورد کتاب هایی که خانم های ازدواج نکرده باید مطالعه کنند با دروسیلا هم عقیده بود، این حکم را با دقت زیاد اجرا می کرد.اما در این یک ماه اخیر میسی یک راز گناه آلود را در دل خود می پروراند، رمان های فراوانی در اختیار او قرار گرفته بود. خاله لیویلا برای خود دستیاری یافته بود که روزهای دوشنبه، سه شنبه، و شنبه، کتابخانه را اداره می کرد و بدین ترتیب خاله لیویلا را قادر ساخت که در یک مهلت چهار روزه، از شر ناله و شکایت همشهریانی که تمام کتاب های او را خوانده بودند و مسافرانی که کتاب های مورد علاقه خود را در قفسه های او نمی یافتند، در امان بماند. البته دستیار جدید یک هرلینگ فورد بود، گرچه از هرلینگ فوردهای بایرون محسوب نمی شد. او از خانواده های مرفه سیدنی بود. مردم به ندرت به میسی رایت زبان بسته که بطور غم انگیزی مهار شده بود توجه می کردند، اما یونا که دستیار جدید بود، به نظر می رسید که همیشه مایه یک دوست خوب را در میسی کشف می کند. بنابراین از آغاز تصدی خود به میسی کمک کرده بود تا بر احساس خجالت و کناره گیری خود به حد حیرت انگیزی فائق بیاید؛ او عادات، شرایط، نقطه نظرات، مشکلات و رویاهای میسی را می دانست. هم چنین روشی ابداع کرده بود که میسی را قادر می ساخت میوه ممنوعه را بدون اطلاع خاله لیویلا کرایه کند. لذا انواع رمان های گوناگون، از ماجراجویانه ترین آن ها گرفته تا عاشقانه ترین آنها را در اختیار میسی قرار می داد. البته امشب نوبت خاله لیویلا بود، بنابراین کتاب او باید از نوع قدیمی انتخاب شود. ولی هنگامی که میسی درب شیشه ای را گشود و قدم به درون کتابخانه گرم و مطبوع گذاشت، یونا پشت میز نشسته بود و از خاله لیویلای وحشتناک خبری نبود. بیش از نشاط غیر قابل یونا، درک و مهربانی اش او را برای میسی عزیز ساخته بود؛ او حقیقتاً زن فوق العاده زیبایی نیز بود. اندام عالی داشت، قدش آنقدر بود که او را یک هرلینگ فورد واقعی بنمایاند.
لباس هایش، میسی را به یاد لباس های دخترخاله آلیسیا می انداخت، همیشه با سلیقه، همیشه طبق آخرین مد روز و همیشه بسیار فریبنده. با وجود پوست سفید، چشمان روشن و موی بور که به مردم شما می مانست، یونا به هیچ وجه بی رنگ و رو و بی نمک نبود، سرنوشتی که تمام زنان هرلینگ فورد، جز آلیسیا که آنقدر زیبابود با مژه ها و ابروهایی مشکی،و میسی، که کاملاً سبزه رو بود را شامل می شد.آنچه بیش از روشنی پوست یونا شگفت انگیز می نمود، کیفیتی غریب و درخشان بود؛ سرخی دلپسند گونه هایش که بیشتر از درون پوست مایه می گرفت تا از بیرون آن؛ ناخن های بادامی و بلندش این جوهر نورانی را منعکس می کرد، همچنین گیسوانش طبق آخرین مد، حلقه حلقه روی تمام سرش ریخته بود و یک کاکل پر تلالؤ می مانست که آنقدر بور بود که تقریباً به سفیدی میزد.فضای اطراف او را هاله ای نورانی فراگرفته بود که هم بود و هم نبود.
چقدر سحرآمیز! یک عمر همنشینی با هیچکس بجز هرلینگ فوردها، میسی را برای پذیرش اشخاص برجسته عاجز ساخته بود؛ اکنون فقط در طی یک ماه دو تن از آنها را ملاقات کرده بود، یونا با هاله نورانی خود و امروز آن غریبه در مغازه دایی ماکس ول با ابرهای آبی جوشان انرژی که اطراف او را پوشانده بود.
یونا به محض دیدن میسی فریاد زد: چه خوب عزیزم! یک رمان برایت دارم که عاشقش می شوی! درباره یک زن نجیب زاده جوان ولی فقیر که بالاجبار در خانه یک دوک معلم سرخانه میشه. او عاشق دوک میشه و دوک براش دردسر درست می کنه، ولی بعد رهایش میکنه، زیرا تمام ثروت به همسرش تعلق داره. بنابراین دخترک رو با کشتی به هندوستان می فرسته، جایی که فرزند او پس از تولد در اثر وبا می میره. سپس یک مهاراجه بسیار زیبا و برازنده اونو می بینه و همون نظر اول در دام عشقش اسیر می شه، چون موهاش قرمز طلایی و چشمانش سبز عسلی است، در حالیکه هر دوازده همسر و زنان صیغه ای او سبزه رو بودن. مهاراجه دختر را میدزده و می خواد اونو بازیچه خودش بکنه، اما وقتی اونو توی چنگش می بینه، می فهمه که احترام زیادی براش قائله، بنابراین دختر را عقد می کنه و زنان دیگرش رو رها می کنه، چون اعتقاد داره این دختر جواهر کمیابی که نباید رقیبی داشته باشه. و در دختر در مقام همسر مهاراجه خیلی قدرتمند می شه. بعد دوک با قشون خود به هندوستان میاد تا شورش محلی رو در تپه ها آرام کنه و موفق هم میشه، ولی در جنگ زخم مهلکی بر میداره. دخترک دوک رو به کاخ مرمر سفید خود می بره. جایی که دوک بالاخره در میان بازوان او میمره، ولی پس از این که دختر گناه ظالمانه اون رو می بخشه. مهاراجه می فهمه که دختر اونو خیلی بیشتر از دوک دوست داره... این واقعاً یک داستان فوق العاده نیست؟ من به تو قول می دم عاشق می شی!
میسی هیچوقت از این که تمام داستان را شنیده بود، از کتاب خسته نمی شد، بنابراین کتاب عشق سیاه را فوراً گرفت و در ته کیف خرید خود قرار داد و دنبال کیف کوچک خود گشت، اما آنرا نیافت. به یونا گفت: متاسفانه کیف پولم را تو خونه جا گذاشتم!
آنقدر وحشت زده بود که تنها یک شخص بسیار فقیر و در عین حال بسیار مغرور می توانست باشد.
- وای خدای من! مطمئن بودم که اونو توی کیفم گذاشتم! خوب، بهتره دوشنبه بیام و کتاب رو بگیرم
- خدای من، دنیا که به آخر نرسیده که تو کیفت را جا گذاشتی! کتاب رو همین الان ببر، وگرنه کس دیگه ای اونو میگیره؛ اونقدر خوب هست که ماه ها به دستت نمی رسه. دفعه بعد که اومدی می تونی پولش را حساب کنی
- متشکرم
می دانست نباید به کاری دست می زد که کاملاً با قوانین میسالونگی مغایرت داشت، اما در مقابل عشق به کتاب ناتوان بود. لبخند ناشیانه ای بر لب آورد و با سرعت هر چه تمام به سمت در روان شد.یونا با لحنی ملتمسانه گفت: حالا نرو عزیزم، بمون با من حرف بزن، خواهش می کنم!
- متاسفم، واقعاً نمی تونم
- فقط چند دقیقه! از حالا تا ساعت 7 اینجا مثل قبر آرومه، وقت خوردن عصرونه است
میسی که می دانست رد خواهش کسانی که انسان مرهون آنهاست کاملاً غیر ممکن است، تسلیم شد.
- خوب باشه، اما فقط چند دقیقه
یونا گفت: من می خوام بدونم تا حالا جان اسمیت را دیدی یا نه؟
ناخن های درخشانش در مقابل کاکل پرجلوه او بالا و پایین می رفت و چشمان آبی روشن او می درخشید.
- جان اسمیت؟ جان اسمیت دیگه کیه؟
- مردی که هفته پیش دره تو را خرید
البته دره میسی واقعاً دره او نبود، بلکه فقط در انتهای جادهه گوردن قرار داشت، اما او همیشه به عنوان دره خودش به آن فکر می کرد؛از اشتیاقش برای قدم زدن در میان آن با یونا صحبت کرده بود. قیافه اش درهم رفت.
- وای چه حیف!
- اتفاقاً اگر نظر منو بخوای می گم خیلی هم خوبه. زمانش رسیده که کسی پاش رو توی کفش هرلینگ فوردها بکنه.
میسی گفت: خوب من هیچ وقت اسم جان اسمیت را نشنیدم و مطمئنم تا به حال اون رو ندیدم. و برگشت تا برود.
- از کجا می دونی که ندیدیش در حایلکه صبر نمیکنی تا من بگم چه شکلیه؟
خیال غریبه ای که درمغازه دایی ماکس ول دیده بود، جلوی چشم میسی ظاهر شد؛ چشمانش را بست و با اعتماد به نفسی بیش از حد معمول گفت:
اون خیلی قد بلند و هیکلی قوی داره، موهایش بور و مجعده؛ریشی بور با دورگه سفید دارده؛ لباس هاش خشنه و مانند یک سواره نظام فحش می ده؛ قیافه اش دل پسند و مهربونه، اما چشماش از اون هم مهربونتره
یونا جیغ کشید: خودشه!خودشه! پس تو اونو دیدی! همه اش رو برام تعریف کن!
- اون چند دقیقه پیش به مغازه دایی ماکس ول آمد و مقدار زیادی جنس خرید.
یونا خنده ای شیطنت آمیز تحویل میسی داد: واقعاً پس حتماً مشغول اسباب کشی به دره اش است؛ من فکر می کنم از اون خوشت اومده، مگه نه میسی، ناقلا؟
میسی در حالی که خون به صورتش می دوید گفت: بله، همینطوره
یونا با بی توجهی گفت: من هم وقتی برای اولین بار دیدمش، ازش خوشم اومد
- کی اونو دیدی؟
- سال ها پیش! در حقیقت سال ها پیش توی سیدنی
- اون میشناسی؟
یونا آهی کشید و گفت: خیلی خوب، خیلی خوب
سیل رمان های یک ماه گذشته معلومات احساسی میسی را بطور وسیعی گسترش داده بود، بنابراین به قدر کافی اعتماد به نفش پیدا کرد و پرسید :
عاشقش بود؟
اما یونا خندید: نه عزیزم، در این مورد می تونی کاملاً مطمئن باشی. من هرگز عاشقش نبودم.
میسی نفس راحتی کشید و پرسید: اهل سیدنی است؟
- اهل سیدنی هم هست
- دوست تو بود؟
- نه دوست شوهرم بود
میسی از این حرف واقعاً حیرت کرد.
وای متاسفم یونا! من نمی دونستم تو بیوه هستی
یونا دوباره خندید
- عزیز من، شوهر من نمرده! خدا نکنه من لباس سیاه بپوشم! والاس شوهرم زنده است. بهترین توصیف ازدواج سابق من اینه که بگم شوهرم خودش و منو از شر اون ازدواج خلاص کرد
میسی در تمام عمرش زن مطلقه ندیده بود؛ هرلینگ فوردها طلاق نمی گرفتند، حال اگر زندگیشان بهشت، دوزخ، یا برزخ بود، تفاوتی نمی کرد. میسی در حالی که تمام همت خود را به کار می برد تا وحشت زده یا خشک و رسمی به نظر نرسد، به آرامی گفت: حتماً برای تو خیلی سخت بوده است؟
برق چشم یونا از میان رفت: هیچکس نمی دونه که چقدر سخت بود. در حقیقت یک ازدواج مصلحتی بود. او - در واقع پدرش - موقغیت اجتماعی منو می خواست و من پول اونو می خواستم.
- دوستش نداشتی؟
- عزیزم تمام مشکل من، که گرفتاری های زیادی هم برام به وجود آورد، اینه که من تا حالا هیچکس رو بیشتر از خودم دوست نداشتم.
او قیافه ای گرفت و نور درونی اش دوباره ظاهر شد و حالت طبیعی خود را به دست آورد
- البته بگم، والاس آدم تحصیل کرده ای بود و قیافه خوبی داشت. ولی پدرش، آه! مرد کوچک وحشتناکی بود که بوی پارافین بد و توتون ارزان می داد و از آداب معاشرت چیزی نمی دونست. هرچند جاه طلب بود و می خواست پسرش رو درست بر بام استرالیا ببینه، بنابراین ثروت و زمان زیادی صرف کرد تا پسرس تربیت کنه که مورد قبول یک هرلینگ فورد باشه. اما حقیقت این بود که پسرش زندگی ساده رو دوست داشت، نمی خواست بالای بام بشینه و فقط مذبوحانه تلاش می کرد، چون اون پیرمرد هولناک رو عاشقانه می پرستید.
میسی پرسید: بعد چی شد؟
- پدر والاس مدت کوتاهی پس از بهم خوردن اون ازدواج مرد. عده زیادی علت مرگش رو دلشکستگی می دونستن و والاس از اون جمله بود. اما والاس! کاری کردم که طوری از من متنفر شد که هیچ مردی نباید اونطوری از زنش متنفر بشه.
میسی صادقانه گفت: من که نمی تونم باور کنم
- می دونم از روی خلوص اینطور فکر می کنی. اما واقعیت داره.طی سال ها پس از اون اتفاق مجبور شدم بپذیرم که من یک هرزه خودخواه طماع بودم که باید در همون لحظه تولد منو غرق می کردن.
- وای یونا اینطور حرف نزن
یونا که دوباره سخت و رخشان شده بود، گفت: برای من اشک نریز عزیزم، من ازشش را ندارم. حقیقت، حقیقته، فقط همین. و حالا من اینجا هستم، برای آخرین بار به ساحل مردابی مثل بایرون افتادم و دارم تقاص کارام را پس می دم.
- شوهرت چی شد؟
- وضعش روبراهه. بالاخره موقعیتی پیدا کرده تا اونچه رو که می خواد انجام بده
میسی می مرد که اقلاً صد سئوال دیگر بپرسد.درباره تغییر عقیده آشکار یونا، درباره امکان اشتی او با والاس گمشده و درباره جان اسمیت، جان اسمیت مرموز. اما مکث کوتاهی که بعد از اتمام صحبت یونا ایجاد شد، زمان را به یاد میسی آورد. با سرعت خداحافظی کرد و قبل از اینکه یونا او را دوباره به حرف بگیرد، خارج شد.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#4 | Posted: 5 Mar 2013 12:26




تقریباً تمام 8 کیلومتر راه را تا خانه دوید، حال با درد پهلو یا بدون آن، می بایست بال درآورده باشد، چرا که وقتی نفش زنان از در آشپزخانه وارد شد، دریافت که مادر و خاله اش کاملاً آمادگی دارند تا داستان خرید کلان جان اسمیت را به عنوان بهانۀ تاخیر بپذیرند. دروسیلا شیر گاو را دوشیده بود، چرا که استخوان های اوکتاویا قدرت انجام چنین کاری را نداشت، لوبیا چشده شده و و روی شعله عقب اجاق می جوشید و سه تکه گوشت بره در ماهی تابه جزجز می گرد. بانوان میسالونگی برای صرف شام به موقع پشت میز نشستند و پس از آن، زمان آخرین کار روز، رفوکاری جوراب ها، لباس زیر و لباس هایی که بارها شسته و فرسوده شده بود، رسید.
در حالی که افکار میسی نیمی بر داستان دردناک یونا و نیمی بر جان اسمیت متمرکز شده بود، خواب آلوده به تجزیه تحلیل شبانۀ دروسیلا و اوکتاویا در مورد هر خبری که ممکن بود به گوش های تشنۀ خبر آنها رسیده باشد، گوش می داد.
امشب یک دوره اولیه گفتگوی پرابهام درباره غریبه مغازه ماکس ول هرلینگ فورد بود میسی اخباری را که از یونا شنیده بود بازگو نکرده بود- ادامه صحبت به جالب ترین واقعه که سال نمای اجتماعی بایرون را تحت الشعاع قرار داده بود، کشیده شد. ازدواج آلیسیا.
اوکتاویا گفت: من مجبورم همون پیراهن ابریشم قهوه ای رو بپوشم. و مژه بر هم زد تا اشکی را که از اندوهی عمیق در چشمانش جمع شده بود، کنار زند.
دروسیلا ناله کنان گفت: من هم باید پیرهن تافته قهوه ای خودمو بپوشم و میسی هم لباس قهوه ای کتانی اش را می پوشه. خدای من! همه اش قهوه ای، قهوه ای،قهوه ای، من که دیگه خسته شدم.
اوکتاویا بدون کسب موفقیت کوشید خواهرش را آرام کند: ولی خواهر، در شرایطی که مادریم قهوه ای عاقلانه ترین رنگ برای ماست.
دروسیلا به طرز وحشیانه ای گفت: فقط برای یک بار. و سوزن را بهه قرقره نخ فرو کرد و رو بالشی را که به طور نامرئی رفو شده بود با حرارتی بیش از آنچه در تمام عمر به خود دیده بود تاکرد.
بیشتر ترجیح میدم احمق باشم تا عاقل! فردا شنبه است و مجبورم به حرف های ناتمام اورلیادر این مورد که نمی دونه برای عروسی ابریشم سرخ بپوشه یا مخمل یاقوتی- گوش بدم، چون اقلاً ده-دوازده بار نظر منو در این مورد می پرسه و من واقعاً واقعاً دلم می خواد خفه اش کنم!
میسی برای خود اتاقی داشت، قاب پنجره هایش چوبی بود و مانند بقیه اتاق های خانه قهوه ای رنگ. کف اتاق با کف پوش قهوه ای رگه دار فرش شده بود. رو تختی قهوه ای و کرکره ها نیز قهوه ای بودند؛ یک میز کشودار زشت و کهنه و یک کمد کهنه تر از ان آنجا وجود داشت. اتاق فاقد آیینه، صندلی و قالیچه بود. اما سه قاب عکس دیوارها را مزین کرده بود. یک عکس رنگ و رو رفته، حنایی رنگ و چروکیده از جناب ویلیام اول که در دوران جنگ های داخلی آمریکا گرفته شده بود؛ دیگری یک تابلوی برودوری دوزی شده از کارهای اولیه میسی که بسیار زیبا دوخته شده بود و می گفت: دست بیکار به کارهای شیطانی کشیده می شود. و آخرین قاب، تصویری از ملکه الکساندرا را در خود داشت، شق و رق و بی لبخند، که از نظر میسی که با دیدی غیر انتقادی به آن می نگریستهنوز زن زیبایی بود.
در تابستان، اتاق همچون تنور بود و در زمستان به یخچال می مانست. واگذاری این اتاق خاص به میسی به خاطر ظلم عمدی صورت نگرفته بود، اما او جوانترین عضو خانواده به شمار می رفت و کم ترین سهم نصیبش شده بود. در حقیقت هیچکدام از اتاق های میسالونگی راحت نبودند.
میسی در حالی که از سرما کبود شده بود، لباس قهوه ای، دامن فلانل، جوراب های پشمی و بلوز و زیر دامنی خود را از تن بیرون آورد، لباسهای زیرش را قبل از اینکه در کشو بگذارد تا کرد و لباسش را به قلاب روی سقف کمد آویخت. فقط لباس قهوه ای کتانی روزهای یکشنبه اش چنانکه باید و شاید آویزان شده بود، چراکه جالباسی وسیله ای بسیار گران به شمار می رفت. مخزن آب میسالونگی فقط 500 گالن ظرفیت داشت، که بدین ترتیب آب با ارزش ترین کالا محسوب می شد و سه خانم هر روز مشترکاً با مقدار اندکی آب حمام میکردند، اما لباس های زیر می بایست هر دو روز یکبار شسته می شد.لباس خواب او از پارچه زبر و خاکستری فلانل بود، که یقه بلند تا زیر گردن و آستین بلند داشت و روی زمین کشیده می شد، زیرا یکی از لباش های دست دوم دروسیلا بود. اما رخت خوابش گرم بود. مادر میسی در سال روز سی سالگی او اعلام داشته بود که او در هوای سرد می تواند یک آجر داغ در رخت خواب خود بگذارد، چراکه دیگر در عنفوان جوانی نیود.هنگامی که این اتفاق افتاد، گرچه خوشایند بود، اما میسی امید اینکه روزی بتواند یک زندگی جدا از محدودۀ میسالونگی را برای خود بیابد، برا ی همیشه از دل رانده بود.خواب به سرعت بر او چیره شد، چراکه زندگی اش سراسر فعالیت های بدنی سخت بود، اگرچه از لحاظ عاطفی خشک و بی بار بود، اما لحظات اندکی بین دراز کشیدن در این بستر گرم و هجوم نا آگاهی، تنها زمان آزادی کامل او به شمار می رفت، بنابراین میسی همیشه تا جایی که می توانست با خواب مبارزه می کرد.
پیش از هر چیز در حیرت می ماند که قیافه واقعی اش چگونه است. خانه تنها یک آینه در حمام داشت، و ایستادن و خیره شدن در آن ممنوع بود. بنابراین تصورات میسی از خودش بسیار محدود بود، زیرا احساس می کرد با خیره شدن به بازتاب خودش در آینه مرتکب گناه بزرگی می سود، می دانست که موهایش صاف و تیره و چشمانش قهوه ای مایل به سیاه است؛ و بینی اشبه خاطر زمین خوردن در کودکی ، به طرز غم انگیزی از قاعده بیرون است. می دانست دهانش در گوشه چپ، پایین می افتد و در طرف راست بالا می رود، اما نمی دانست این حالت چگونه لبخندهای نادرش را فریبنده و قیافه گرفته او را یک تراژدی کمدی می کند. زندگی به او آموخته بود که خود را بسیار ساده و زشت بینگارد، با این حال چیزی در درونش این اعتقاد را بطور کامل نمی پذیرفت و با وجود تمام شواهد منطقی متقاعد نمی شد. بدین ترتیب هر شب در حیرت می ماند که چگونه سیمایی دارد.
به داشتن یک بچه گربه فکر می کرد، دایی پرسیوال که صاحب مغازه آب نبات و توتون فروشی بود و مهربان ترین فرد خانواده هرلینگ فود به شمار می رفت، در یازدهمین سالگرد تولدش یک بچه گربه سیاه و قشنگ به او هدیه داده بود. اما مادرش فوراً آن را گرفته و مردی را پیدا کرده بود تا ان را غرق کند. سپس این واقعیت غیر قابل انکار را اینطور برای میسی توصیف کرده بود که ان ها قدرت سیر کردن شکمی دیگر، حتی شکمی به آن کوچکی را ندارند؛ دروسیلا این کار بدون احساس همدردی برای عواطف دخترش، همچنین بدون پشیمانی انجام نداده بود، با این وصف کاری بود که باید صورت می گرفت. میسی اعتراض نکرده بود. حتی در رخت خواب نیز اشک نریخته بود. به عبارت دیگر این بچه گربه هرگز به قدر کافی حقیق نبود که اندوهی سخت تولید کند؛ اما در تمام این سال های خالی دستانش هنوز می توانستند احساس پوست نرم و لطیف و ارتعاش بدنش را که از لذت در آغوش او بودن ناشی می شد به یاد آورد، تنها دستانش هنوز به یاد داشتند، تک تک اعضای بدنش توانسته بود فراموش کند.
به تازگی مرگ را به اندیشه هایش راه داده بود، که در نظرش منتها درجه کمال معنوی جلوه گر میشد. مرگ به هیچ وجه چشم انداز نا خوشایندی نبود. مرگ هرگز برای آنان که به جای زندگی کردن فقط زنده اند ناخوشایند نیست.
اما امشب علی رغم خستگی مفرطی که از شتاب در دویدن به سوی خانه احساس می کرد و درد پهلویش که به نظر می رسید بیش تر و بیش تر آزاردهنده می شود، هنگام گذر از اندیشه قیافه ظاهری، بچه گربه، قدم زدن در بوته زار و مرگ، همچنان بیدار مانده بود، چراکه خود را وادار ساخته بود زمانی را هم صرف فکر کردن به آن غریبه بزرگ وحشی به نام جان اسمیت کند که به گفته یونا، دره او را خریداری کرده بود. یک باد متفاوت، نیروی جدیدی در بایرون.او حرف یونا را باور داشت. دره ای که دیگر به او تعلق نداشت؛ حالا درۀ جان اسمیت بود. در حالی که پلکهایش بسته می شد، او را پیش خود مجسم کرد. بلند قد؛ درشت هیکل و نیرومند؛ موهای انبوه قرمز تیره که تمام سر و صورت را گرفته بود و دو رگه سفید و شگفت انگیز در ریش. تشخیص سن او به علت آفتاب سوختگی غیر ممکن بود. هرچند میسی حدس می زد که از چهل سالگی گذشته باشد. رنگ چشمانش مانند آبی بود که از روی برگ های پوسیده می گذرد، شفاف و کهربایی رنگ، چه مرد فوق العاده ای!
و هنگامی که زیارت شبانه خود را به پایام رساند، بار دیگر به رویای قدم زدن در بوته زار پردااخت و غریبه تا دنیای خواب با او همگام شد.



بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#5 | Posted: 5 Mar 2013 14:27 | Edited By: andishmand




فصل سوم

فقری که آن چنان با ثبات بر میسالونگی حکم فرما بود گناه جناب ویلیام اول به شمار می رفت که هفت پسر و نه دختر به وجود آورده بود و بیش تر آن ها آن قدر زنده ماندند تا بازماندگان بیش تری به بار آورند.
سیاست جناب ویلیام اول بر این پایه بود که دارایی های دنیوی خود را بین پسرانش تقسیم کند و فقط برای جهیزیه هر یک از دخترانش خانه ای با دو هکتار زمین مرغوب باقی گذارد. این سیاست ظاهراً بسیار خوب بود، زیرا شکارچیان ثروت را دلسرد می ساخت، در حالی که موقعیت دختران را به عنوان مالک زمین تثبیت می کرد و هم چنین تا اندازه ای به آن ها استقلال می بخشید. از آن جا که این سیاست به معنای تخصیص پول بیش تری به پسران آن ها هم در زمان خود به همین ترتیب. اما با گذشت چندین دهه، پیوسته از راحتی و استحکام خانه ها کاسته شد و دو هکتار زمین مرغوب به دو هکتار زمین نه چندان مرغوب تبدیل شد.
در نتیجه خاندان هرلینگ فورد در دو نسل بعد به چندین گروه تقسیم شدند؛ مردها که همگی ثروتمند بودند، زنانی که بر اثر ازدواج های مناسب زندگانی مرفهی داشتند و گروهی از زنان که با حیله و نیرنگ زمین هایشان را از دست شان درآورده، یا مجبور شده بودند آن ها را با قیمتی کمتر از ارزش واقعی شان بفروشند و یا مانند دروسیلا هرلینگ فورد رایت هنوز تلاش می کردند به هر ترتیب که شده از طریق زمین خود امرار معاش کنند.
دروسیلا با مردی به نام یوستاس رایت ازدواج کرده بود، وارث مسلول یک شرکت بزرگ حسابرسی در سیدنی که در ضمن سهام دار بعضی از کارخانجات صنعتی نیز بود.
طبیعتاً در ازدواج نه او و نه یوستاس، هیچ یک به بیماری سل گمان نداشتند، اما هنگامی که یوستاس تنها دو سال بعد از ازدواج درگذشت، پدرش که بعد از او زنده مانده بود، به جای این که دارایی خود را به بیوه اش واگذار کند که وارثی به جز یک دختر بچه ضعیف نداشت، آن را تمام و کمال در اختیار پسر دوم خود قرار داد. بنابراین ازدواجی که با دورنمایی خوش آغاز شده بود، از هر جهت با فلاکت به پایان رسید. آقای رایت بر این گمان بود که دروسیلا صاحب خانه و دو هکتار زمین خود است و عضو خانواده ای ثروتمند که حتی برای حفظ ظاهر هم شده از او مراقبت خواهند کرد. آن چه را که آقای رایت مورد توجه قرار نداد، این بود که طایفه هرلینگ فورد برای آن دسته از زنان خانواده که تنها، فقیر و بی قدرت بودند ارزشی قایل نمی شد.
بدین ترتیب دروسیلا به زندگی ادامه داد. او خواهر ازدواج نکردۀ خود اوکتاویا را که خانه و دو هکتار زمین خود را به برادرش هریرت فروخته بود تا کمک خرج او باشد، به خانه آورده بود. مشکل از همین جا آغاز شد؛ فروش خانه به اشخاص بیگانه در تصور نمی گنجید، به همین علت مردهای خاندان هرلینگ فورد از این موضوع کمال استفاده را می بردند. مبلغ ناعادلانه ای که هربرت بابت ملک اوکتاویا تعیین کرده بود، فوراً به نیابت از طرف او به کار انداخته شد و مطابق معمول این سرمایه خاص هیچ سودی دربرنداشت. پرسش های محجوبانه اوکتاویا از برادرش اوایل با بی توجهی بی جواب ماند، سپس با تغییر و رنجش پاسخ داده شد.
البته، همان طور که واگذاری املاک زنان طایفه هرلینگ فورد به افراد بیگانه غیرقابل تصور بود، هم چنین تصور کردنی نبود که آن ها با کار کردن در بیرون از خانه باعث خفت خانواده شوند، مگر این که کاری در آغوش امن افراد بلافصل خانواده پیدا می شد. بدین ترتیب دروسیلا، اوکتاویا و میسی در خانه ماندند، کمبود سرمایه مانع می شد که خود صاحب کار باشند، کمبود استعدادهای مفید بدین معنا بود که افراد بلافاصل خانواده آن ها را غیر قابل استخدام تلقی کنند. هر گونه امید واهی که امکان داشت در وسیلا درباره میسی در سر بپروراند که روزی بزرگ شده و بانوان میسالونگی را از طریق یک ازدواج چشم گیر از بینوایی برهاند، قبل از این که میسی به ده سالگی برسد از میان رفت؛ او هیچ گونه زیبایی یا جذابیتی نداشت. زمانی که به بیست سالگی رسید، مادر و خاله اش خود را با این فکر که تمام راه را تا گورهای آبرومند خود با همین شرایط ناهنجار سپری خواهند کرد، آشتی داده بودند. میسی در زمان خود، خانه و دو هکتار زمین مادرش را به ارث می برد، اما خود چیزی نداشت که به آن بیفزاید، زیرا از طرف پدری عضو خانواده ای هرلینگ فورد نبود و بنابراین فاقد شرایط لازم به شمار می رفت.
البته آن ها به هر ترتیب به زندگی ادامه می دادند. یک گاو جرسی داشتند که شیری فوق العاده چرب و غنی و هم چنین گوساله های بی نظیر تولید می کرد.
یک ماده گوساله جرسی، سه دو جین ماکیان سرخ رود آیلند و یک دو جین اردک و غاز داشتند و ماده خوک تازه پروده سفید رنگ که بهترین خوک های خوراکی منطقه را می زاییدند، چرا که آن ها را نمی بستند و می توانستند آزادانه چرا کنند، و علاوه بر ته مانده غذای میسالونگی و باغ سبزیجات، ته مانده غذای جولیا را نیز می خوردند.
باغ سبزیجات که حوزه میسی به شهر می رفت، در تمام طول سال محصول داشت؛ میسی در امور باغبانی موفق بود. تعداد معدودی درخت میوه نیز آن جا بود - ده درخت سیب از انواع گوناگون و یک درخت هلو، یک گیلاس، یک آلو، یک زردآلو و چهار درخت گلابی.
از آن جا که بایرون در زمستان بسیار سرد یک درخت مرکبات نداشتند. آنها میوه، کره و تخم مرغ خود را با نرخی به مراتب کم تر از آن چه می توانستند در جای دیگر به دست آوردند، به ماکس ول هرلیاورد می فروختند، اما غیر قابل تصور بود که محصول خود را به کسی به جز هرلینگ فورد بفروشد.
تنها از لحاظ مواد غذایی کمبودی نداشتند، فقط کمبود پول آن ها را عاجز کرده بود. از آن جا که اجازه نداشتند کار کنند، حقوق بگیرند و توسط افرادی که قانوناً می بایست بزرگ ترین حامی شان باشند، برای به دست آوردن وجه نقدی که برای تهیه لباس و اسباب زندگانی و سقف جدید لازم داشتند، باید بر فروش یک گوسفند یا گوساله قطعه ای از گوشت یک بچه خوک تکیه می کردند و هرگز نمی توانستند، آسایشی به خود روا دارند. عشقی که دو زن مسن تر به میسی داشت، تنها به یک طریق نشان داده می شد؛ او را آزاد گذاشته بودند تا پول حاصل از تخم مرغ و کره خود را در راه کرایه کتاب بر باد دهد.
بانوان عمارت میسالونگی برای آن که روز خالی خود را پر کنند به طور پایان ناپذیری می بافتند، می دوختند و قلاب دوزی می کردند. به خاطر نخ، کاموا و پارچه هایی که هر سال در کریسمس و سالروز تولد به رسم هدیه به سویشان می آمد شاکر بودند و در عوض مقداری از محصول کارشان را به عنوان هدیه باز پس می دادند و مقدار بسیار بیش تری را در اتاق خالی انبار می کردند.
از دلسردی روحیه یا کم جرأتی آن ها نبود که چنان فرمانبردارانه به آن نظام و قوانین گردن می نهادند، قوانینی که توسط افرادی تحمیل می شد که از تنهایی و رنج تلخی که فقط از مناعت طبع آن ها ناشی می شد هیچ نمی فهمیدند. تنها این که در عصری به دنیا آمده و زندگی می کردند که هنوز جنگ های بزرگ، انقلاب صنعتی را تکامل نبخشیده بود. در آن زمان کار کردن و مزد گرفتن و آسایشی که به دنبال داشت، نسبت به مفهموم زندگی، خانواده و زنانگی آن ها خیانت محسوب می شد.
فقرِ بانو منشانۀ دروسیلا رایت بیش از هر زمانی، روزهای شنبه باعث آزارش بود. هنگامی که پای پیاده به بایرون می رفت، از میان شهر می گذشت و به سوی دامنه های باشکوه تپه ها، بین شهر و یک بازوی درۀ جامیسون اقامتگاه اغلب هرلینگ فوردهای نیک بخت رهسپار می شد. او صبح شنبه را با خواهرش اورلیا می گذراند و هرگز هنگام این راهپیمایی هفتگی فراموش نمی کرد، زمانی که آن ها هر دو جوان بودند و نامزد داشتند، این دورسیلا بود که به نظر می رسید در بازار ازدواج معامله بهتری انجام داده است. و این سفر را به تنهایی انجام می داد. چرا که پاهای علیل اوکتاویا قدرت پیمودن ده کیلومتر راه را نداشت و تفاوت بین میسی و آلیسیا، دختر اورلیا، دردناک تر از آن بود که قابل تحمل باشد. نگهداری اسب امکان نداشت، چرا که اسب مرتع را نابود می کرد و دو هکتار زمین میسالونگی باید در تمام طول سال محافظت می شد. اگر زنان میسالونگی قادر به راه رفتن نبودند، باید در خانه می ماندند.
اورلیا نیز با شخصی بیرون از دایره خانوادگی ازدواج کرده بود، اما نهایتاً معلوم شد که ازدواجی خردمندانه تر کرده است. ادموند مارشال مدیر کارخانه بطری سازی، استعدادی ذاتی در اداره امور اجرایی داشت، استعدادی که هرلینگ فوردها فاقد آن بودند.
بنابراین اورلیا در خانه ای بیست اتاقه که به سبک معماری تئودور ساخته شده بود زندگی می کرد، خانه ای که در میان دو هکتار زمین مشجر بنا شده بود و درختان گوجه، آزالیا، گل کاغذی و گیلاس تزیینی، پاییز هر سال محوطه را به سرزمین پریان تبدیل می کرد. اورلیا صاحب مستخدم، اسب، کالسکه و حتی یک اتومبیل بود. پسرانش تد و راندولف که زیر دست پدر در کارخانه بطری سازی کارآموزی می کردند استعداد بسیار خوبی از خود نشان می دادند، تد در حسابرسی و راندولف در نظارت، آتیه ای خوش را انتظار می کشیدند.
اورلیا یک دختر نیز داشت، دختری که آن چه را که دختر دورسیلا نداشت دارا بود. این دو دختر تنها یک وجه مشترک داشتند؛ هر دو سی و سه ساله و ازدواج نکرده بودند. اما در جایی که هرگز کسی تصور درخواست ازدواج از میسی را نمی کرد، آلیسیا به دلایلی کاملاً فریبنده و غم انگیز هنوز مجرد مانده بود. خواستگاری که در نوزده سالگی پذیرفت، توسط یک فیل کارگر خشمگین، تنها چند هفته پیش از ازدواجش کشته شد و آلیسیا در بیرون آمدن از لباس عزا و فراموشی این مصیبت شتابی به خرج نداد. مونتگمری ماسی تنها فرزند یک خانواده مشهور از چای کاران جزیزه سیلان و بسیار بسیار ثروتمند بود. آلیسیا کاملاً مطابق با مقام اجتماعی او عزاداری کرد...
به مدت یک سال تمام لباس عزا پوشید. سپس دو سال دیگر فقط لباس خاکستری با بنفش کم رنگ به تن کرد؛ رنگ هایی که به عنوان نیمه عزا به شمار می رفت؛ آن گاه در بیست و دو سالگی با افتتاح یک فروشگاه کلاه فروشی پایان دوران کناره گیری خود را اعلام کرد. در آن زمان پدرش یک مغازه خرازی قدیمی را خرید و فروشگاه بزرگ لباس هربرت هرلینگ فورد رونق زیادی یافت و آلیسیا استعداد واقعی خود را به کار انداخت. سنت حکم می کرد که فروشگاه به نام مادرش ثبت شود. اما هیچ کس، بخصوص مادرش گمان بیهوده نمی برد که فروشگاه واقعاً متعلق به کیست. فروشگاه کلاه فروشی آلیسیا از لحظه ای که درهایش را گشود موفقیتی چشم گیر به همراه آورد و از راه های دوری چون سیدنی مشتریان را به سوی خود می کشید؛ زیرا کلاه های ابریشم، توری و حصیری آن بسیار زیبا، پر زرق و برق و مد روز بود. او دو تن از زنان خانواده را که فاقد ملک و جهیزیه بودند برای کارگاه و خاله کورنلیای شوهر نکرده خود به عنوان فروشنده اشرافی فروشگاه استخدام کرد و سهم خود را از کار به طراحی کلاه و انباشتن سود محدود کرد.
سپس درست زمانی که همه گمان می کردند او دیگر تا آخر عمر لباس عزای منتگمری ماسی را از تن بدر نخواهد کرد، نامزدی خود را با ویلیام هرلینگ فورد، پسر و وارث جناب ویلیام سوم اعلام کرد. او سی و دو ساله بود و داماد آینده فقط نوزده سال داشت. تاریخ ازدواج آنها برای اولین روز اکتبر همین سال تعیین شده بود. هنگامی که گل های بهاری به اوج شکوفایی خود می رسیدند، انتظار طولانی نهایتاً به پایان می رسید. گناه این انتظار طولانی به گردن همسر جناب ویلیام سوم، بانو بیلی بود که با شنیدن این خبر می خواست آلیسیا را زیر شلاق بگیرد. لذا جناب ویلیام سوم مجبور شد ازدواج را تا زمانی که داماد به سن بیست و یک سالگی برسد به تعویق بیندازد.


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#6 | Posted: 6 Mar 2013 13:54




فصل چهارم

بدین ترتیب، دروسیلا رایت بی آنکه نشاطی در خود احساس کند از جاده منظم شنیِ مون ریپوز بالا رفت و کوبه در جلویی منزل خواهرش را با شدتی که ناشی از عجز و حسادت بود نواخت. دربان در را گشود، مغرورانه به دروسیلا اطلاع داد که خانم مارشال در اتاق پذیرایی کوچک هستند و با خونسردی او را به آنجا راهنمایی کرد.
قسمت درونی مون ریپوز به همان زیبایی نما و باغچه های آن بود؛ قاب هایی از چوب های کم رنگِ وارداتی، کاغذ دیواری های ابریشم و مخمل، تابلوهای زربفت، قالی های دستباف گران بها و مبلمان سلطنتی، در نظم کامل چیده شده بودند، به طوری که تناسب زیبای اتاق ها را به بهترین نحو به نمایش می گذاشتند. این جا نیاز به استفاده از رنگ قهوه ای نبود، چرا که آشکارا احتیاط اقتصادی حکم فرمایی نمی کرد.
خواهرها که از هر جهت بیش تر به هم شباهت داشتند تا به اوکتاویا، جولیا، کورنلیا، آگوستا، یا آنتونیا، چرا که هر دو حالت خاصی از سردی متکبرانه عرضه می کردند و لبخند هایشان همانند هم بود، گونه های هم دیگر را بوسیدند. علی رغم موقعیت متضاد اجتماعی، بیش تر از بقیه خواهرها به هم علاقه داشتند؛ و تنها غرور سر سختانه دروسیلا بود که مانع کمک مالی اورلیا به او می شد.
پس از احوال پرسی اولیه، هر یک در دو طرف یک میز کوچک خاتم کاری روی صندلی هایی با روکش مخمل نشستند و تا لحظه ای که خدمتکار با چای سبز چینی و مقدار زیادی کیک های خامه ای از آن ها پذیرایی می کرد، ساکت بودند. اورلیا با لحنی محکم گفت: «ببین دروسیلا، فایده ای نداره که مغرور باشی، من می دونم چه قدر به پول نیاز داری، می تونی یک دلیل خوب به من نشون بدی که چرا تمام اون کارهای دستی قشنگ توی صندوق خونۀ تو انبار شده، در حالی که می تونه جزو جهیزیه آلیسیا باشه؟ نمی تونی ادعا کنی اونا رو برای جهیزیه میسی می خوای، چون هر دو می دونیم میسی سال ها پیش نماز آخر خودشو خونده. آلیسیا می خواد ملافه ها و رومیزی های خودشو از تو بخره و منم کاملاً باهاش موافقم.»
دروسیلا با خشکی گفت: «البته باعث خوشحالی منه، اما نمی تونم اونا رو به تو بفروشم، هر چیزی رو که آلیسیا دوست داره می تونه به عنوان هدیه او ما قبول کنه.»
بانوی خانه به مخالفت برخاست: «چرند می گی! بذار هر چی می خواد انتخاب کنه و در عوض صد پوند بگیر.»
«خوشحال می شیم هر چی می خواد انتخاب کنه، اما فقط به عنوان هدیه.»
«یا صد پوند می گیری، یا چیزهایی رو که اون می خواد با چند برابر این قیمت از بیرون تهیه می کنه، چون من اجازه نمی دم لوازمی به این گرونی رو به عنوان هدیه از تو قبول کنه.»
مباحثه تا مدتی نیز ادامه یافت، اما در آخر دروسیلا بیچاره مجبور به تسلیم شد، چرا که آسودگی خاطر عمیق و نهایی او با غرور سرسختانه اش به جنگ برخاست و برآن غلبه کرد و پس از آن که سه فنجان چای خوش عطر چینی نوشید و شکم گرسنه خود را تقریباً با تمام کیک های خامه ای سفید و صورتی پر کرد، او و خواهرش از حالت ناهنجاری که تضاد اجتماعی آنها ناشی می شد گذشتند و به آرامشی که نسبت خونی آنها موجب می شد رسیدند.
اورلیا گفت: «بیلی می گه اون یک مجرم بوده.»
«توی بایرون؟ خدای من! چه طور بیلی گذاشته چنین چیزی اتفاق بیفته؟»
«هیچ کاری از دست بیلی بر نمی اومد تا مانعش بشه، خواهر، تو هم مثل من می دونی که این فقط یک افسانه است که هرلینگ فوردها صاحب وجب به وجب اراضی بین لورا و لاسون هستن. اگه مردک تونسته باشه دره رو خریداری کنه، که ظاهراً کرده و اگر دین خودشو به جامعه پرداخته باشه، که ظاهراً اونو هم پرداخته، پس برای بیرون کردنش کاری از دست بیلی یا هیچ کس دیگه بر نمی آد.»
«تموم این چیزها کی اتفاق افتاده؟»
«اون طور که بیلی می گه هفته پیش. البته دره هیچ وقت جزو املاک هر لینگ فوردها نبوده. بیلی گمان می کرده که زمین خالصه است؛ اشتباهی که به نظر می رسه زمانش به جناب ویلیام اول می رسه، بنابراین با کمال تأسف به فکر هیچ یک از افراد فامیل نرسیده بود که صحت و سقم اونو ثابت کنن. فقط اگر می دونستیم یکی از هرلینگ فوردها مدت ها پیش اونو می خرید. در حقیقت این یارو هفته پیش زمین رو توی حراج سیدنی خریده، بدون این که حتی ما بدونیم اونو به حراج گذاشتن، با اجازه شما سرتاسر دره مفت و مسلم از دست ما رفت! بیلی که داره از عصبانیت می ترکه.»
دروسیلا پرسید: «شما چطوری ازش اطلاع پیدا کردین؟»
«مردک دیروز درست وقت تعطیل فروشگاه به مغازه ماکس ول رفت، ظاهراً میسی هم اون جا بوده» .
چهره دروسیلا از هم باز شد.
«که این طور! پس خودش بوده!»
«بله.»
«حتماً ماکس ول ماجرا رو کشف کرده؟ اون می تونه از یک کر و لال هم اطلاعات به دست بیاره.»
«همین طوره. البته یارو خیلی رک و راست حرف می زده، از نظر ماکس ول زیادی هم رک و راست بوده. اما تو که ماکس ول رو می شناسی، از نظر اون هر کسی که راجع به کسب و کارش راحت حرف بزنه، دیوانه است!»
« چیزی که من نمی فهمم اینه که چرا کسی به غیر از یک هرلینگ فورد بخواد دره رو بخره! منظورم اینه که تملک اون برای یک هرلینگ فورد اعتبار داره، برای این که در شهر بایرونه. اما اون جا قابل کشت کاری نیست. ده سال طول می کشه تا اون بتونه اونجا رو برای شخم زدن آماده کنه و اونقدر مرطوبه که نمی تونه زمین رو از گیاه و علف پاک کنه. حتی نمی تونه درختان دره رو قطع کنه و الوارش رو بفروشه چون جاده اش خیلی خطرناکه. پس چرا...؟»
«اون طور که ماکس ول می گه، مردک گفته می خواد در بیشه زار تنها زندگی کنه و به صدای سکوت گوش بده. خوب، اگه واقعاً یک مجرم نبوده، پس باید قبول کرد که مطمئناً آدم عجیب و غریبیه!»
«دقیقاً چی باعث شده بیلی فکر کنه اون یک مجرم بوده؟»
اورلیا با لحنی تمسخرآمیز گفت: «به محض این که یارو گاری اش رو پر کرد و رفت ماکس ول به بیلی تلفن زد و بیلی هم فوراً پرس و جو رو شروع کرد. با اجازه شما، مردک اسم خودشو جان اسمیت گذاشته! تو به من بگو دروسیلا، ممکنه کسی که توی کار خلاف نباشه اسم خودشو جان اسمیت بذاره؟»
دروسیلا منصفانه جواب داد: «ممکنه این اسم واقعیش باشه.»
«بله! آدم همیشه درباره این جان اسمیت ها مطلب می خونه، اما تو واقعاً تا به حال یکی از اونا رو دیدی؟ بیلی فکر می کنه، جان اسمیت یکی... یکی از اون آدم های... آمریکایی ها چی بهش می گن؟»
«اصلاً نمی دونم.»
«خوب، مسئله ای نیست. این جا هم آمریکا نیست. در هر حال این یک اسم مستعاره. تحقیقات بیلی نشون داده که مردک هیچ سابقه ای توی ادارات رسمی نداره و قیمت دره رو به طلا پرداخته. تمام چیزی که تونسته بفهمه همین بوده.»
«شاید یک معدن چی خوش شانس باشه.»
«نه، بیلی می گه سال هاست که تمام معادن طلای استرالیا در دست دولته و هیچ کسی هم معدن بزرگی کشف نکرده.»
هم چنان که دروسیلا بی اختیار به طرف یکی از دو کیک باقی مانده دست می برد گفت: «چه عجیب! ماکس ول یا بیلی چیز دیگه ای نگفتن؟»
«خوب، جان اسمیت مقدار زیادی مواد غذایی خریده و پولشو به طلا داده. از یک کیف کمری زیر پیراهنش پول ها رو درآورده، در ضمن زیرپوش هم نداشته! خوشبختانه تا اون موقع میسی از فروشگاه رفته بوده بیرون، چون ماکس ول قسم می خوره اگه میسی هم بود اون باز هم پیراهن خودشو بالا می زد. جلوی میسی فحش داده چیزی گفته که به طور ضمنی این معنی رو می داده که میسی یک خانم به تمام معنا نیست! به تو اطمینان می دم که هیچ انگیزه ای هم نداشته.»
دروسیلا به خشکی گفت: «باور می کنم.» و آخرین کیکی را از بشقاب برداشت. در همان لحظه آلیسیا مارشال وارد اتاق شد. چهره مادرش از غرور درخشید و خاله اش لبخندی کوچک و کج به او زد. با خود فکر کرد، چرا، وای چرا میسی نباید مثل آلیسیا باشد؟
آلیسیا مارشال، موجودی واقعاً دلپسند بود. بلند قد و دلربا. با این حال خطوط بدنش طبق قاعده بود، هم چون فرشتگان، پوست، مو و چشمانی روشن داشت، دست و پاهایش زیبا بود. گردنش به قو می مانست. همچون همیشه، با سلیقه لباس پوشیده بود و پیراهن ابریشمین آبی کم رنگ خود را به تن داشت. دامن روییِ پف دار و مد روز او به طرز زیبایی برودری دوزی شده بود، آراستگی و فراست او با هیچ کسی قابل مقایسه نبود. یکی از کلاه های فروشگاه خودش، با توده ای از گل های رز ابریشمی سبز و آبی روشن گیسوان پر پشت و طلایی رنگش را زینت بخشیده بود. ابروان و مژگانش به طرز معجزه آسایی به رنگ قهوه ای نمودار بودند! چرا که طبیعتاً آلیسیا مانند یونا، به هیچ قیمتی حاضر نبود اعتراف کند که ابرو و مژگانش را تیره می کند.
اورلیا با لحنی پیروزمندانه اعلام کرد: «خاله دروسیلا با کمال میل حاضره ملافه ها و رومیزی هایی که تو می خوای، در اختیارت قرار بده.»
آلیسیا کلاهش را از سر برداشت و با دقت دستکش های آبی کم رنگ خود را از دست هایش بیرون آورد و تا زمانی که بر این کارهای فوق العاده خطیر تمرکز داشت قادر به پاسخ گویی نبود. فقط هنگامی که لباس ها از تن درآوردۀ خود را دور از هر گزندی بر روی میزی قرار داد و روی یک صندلی نشست، صدایش را به نحو نا امید کننده ای یکنواخت و بی آهنگ بود، به کار انداخت.
گفت: «چقدر لطف کردین خاله جون!»
دروسیلا به خشکی گفت: «دخلی به لطف نداره، خواهرزاده عزیزم، چون مادر تو مصمم هست به من پول بده، بهتره شنبۀ آینده تو بیای به میسالونگی و هر چی می خوای انتخاب کنی. چای صبح رو مهمان من هستی.»
«متشکرم، خاله جون.»
اورلیا با نگرانی از آلیسیا پرسید: «می خوای بگم چای تازه بیارن؟» او کمی از دختر جاه طلب، با استعداد و متکبر خود می ترسید.
لب های زیبای آلیسیا پیچ خورد: «نه، متشکرم مادر، فقط اومدم ببینم چیزی درباره این غریبه میان ما، اون طور که ویلی اصرار داره صداش کنه، کشف کردین.»
بدین ترتیب خبرها دوباره بازگو شد و دوباره مورد بحث قرار گرفت و پس از آن دروسیلا به قصد ترک آنجا، از جا برخاست. مجدداً به خویشاوندانش یادآوری کرد: «صبح شنبۀ هفتۀ بعد توی میسالونگی.» و به دنبال دربان به سوی در خروجی رفت.
دروسیلا در تمام طول راه محتویات صندوق خانه و کمدهای مختلف را در مغزش فهرست می کرد. وحشت زده بود که مبادا تعداد و تنوع آن ها به اندازه ای نباشد که به پیشنهاد درستکارانه یکصد پوند بیارزد. یکصد پوند! چه ثروت باد آورده ای! البته نباید آن پول را خرج کرد. باید آن را به بانک می سپرد تا بهره ناچیزی به آن تعلق گیرد و تا روز مبادا همان جا بماند. حال روز مبادا کی بود، دروسیلا نمی دانست؛ اما در هر گوشۀ کور جادۀ زندگی بلایی نهفته بود - بیماری، خرابی وسایل منزل و هزینه تعمیر، افزایش نرخ ها و مالیات، مرگ.
مطمئناً بخشی از آن می بایست صرف پرداخت سقف جدید می شد؛ اما لااقل اکنون مجبور نبودند برای پرداخت آن، گوساله جرسی را بفروشند؛ آن گوساله با بچه های زیادی که در آینده به دنیا می آورد، برای بانوان میسالونگی بسیار پیش تر از پنجاه پوند ارزش داشت. پرسیوال هرلینگ فورد، آن مرد مهربان با همسر مهربانش همیشه به آنها اجازه داده بودند که بدون پرداخت وجه از خدمات گاو نر او استفاده کنند؛ به علاوه هدیۀ اولین گاو جرسیِ آنها هم به عهده او بود.
بله، واقعاً رضایت بخش بود! شاید آلیسیا، این دختر برجسته، آغازگر رسمی جدید در میان دختران خانوادۀ هرلینگ فورد باشد؛ شاید در آینده عروسان دیگری برای خرید جهیزیۀ خود به بانوان میسالونگی مراجعه کنند. این کار به عنوان نوعی شغل آبرومندانه و خانمانه مورد قبول واقع می شد، در حالی که خیاطی لباس هرگز مورد تائید نمی گرفت؛ چرا که آن ها را در معرض هوی و هوس هر کسی خارج از محدودۀ خانواده قرار می داد.
آن شب پس از اتمام کارهای دستی، در حالی که میسی سرش را در یک کتاب فرو برده بود، دروسیلا در آشپزخانه به خواهر چلاق خود گفت: «خوب اوکتاویا، بهتره هفته آینده تمام کارهای خودمون رو دسته بندی کنیم تا مطمئن بشیم برای بازدید اورلیا و آلیسیا مناسب هستن. میسی، او باید به تنهایی کارهای خونه و باغچه و حیوانات رو انجام بدی و چون دست تو از همه سبک تره، شیرینی های چای صبح رو هم تو باید درست کنی، باید شیرینمربایی با خامه، کیک اسفنجی، کیک های کوچک پروانه ای و کلوچه سیب ترش بپزی.»
تقسیم کار به این صورت رضایت خاطر دروسیلا را فراهم کرد، سپس رشته کلام را به موضوعات پر آب و تاب تری کشاند، ظهور جان اسمیت.
برای اولین بار مطلب مورد گفتگو نظر میسی را بیش از کتاب به خود جلب کرد؛ گرچه تظاهر کرد به خواندن ادامه می دهد. و هنگامی که به رختخواب رفت این اطلاعات اضافی را با خود برد تا با مطلبی که یونا به او گفته بود ارتباط دهد و آنها را تکمیل کند.
چرا نام اصلی او جان اسمیت نباشد؟ مسلماً پایه و اساس این همه بی اعتمادی و ظن هرلینگ فوردها، دست یابی او به دره بود. میسی اندیشید: بسیار خوب، جان اسمیت، آفرین! دیگر زمانش رسیده است که کسی مقابل هرلینگ فورد در بیاید. و در حالی که لبخند بر لب داشت به خواب رفت.
وسواسی که برای تهیه و تدارک سور و سات میهمانی، پیش از بازدید دو بانوی مارشال صورت گرفت کاملاً بیهوده بود، حقیقتی که هر سه خانم میسالونگی به آن واقف بودند. هر چند برای هیچ یک از آن ها افزایش سرعت گام ها اهمیتی نداشت چرا که خاصیتی خارج از قاعده و نوظهور در آن وجود داشت.
میسی که بالاجبار در خانه مانده بود احساس اندوه می کرد و این احساسش آمیزه ای بود از بی کتابی و ترس از این که مبادا یونا فکر کند او نخواسته است کرایۀ رمانی را که جمعه گذشته گرفته بود، بپردازد.


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#7 | Posted: 7 Mar 2013 11:28




فصل پنجم
شیرینی هایی که میسی با آن زحمت تهیه کرده بود، میهمانان دست نخورده باقی گذاشتند؛ آلیسیا آن طور که اظهار داشت، مواظب اندامش بود و مادرش نیز هم چنین! چرا که می خواست در عروسی دخترش اندامی مطابق مد روز داشته باشد. هر چند، شیرینی ها حرام نشد و آن ها را جلوی خوک نریختند، زیرا دروسیلا و اوکتاویا بعداً آن ها را بلعیدند، اگرچه هر دوی آن ها شیرینی را بسیار دوست داشتند، اما به علت هزینۀ اضافی به ندرت چیزی نصیبشان می شد.
تعداد کارهای دستی که در مقابل اورلیا و آلیسیا به نمایش گذاشته شد آنها را به سرگیجه انداخت و پس از ساعتی دلپذیر که به بحث درباره انتخاب نهایی گذشت، اورلیا نه یک صد، بلکه دویست پوند در دست ناخشنود دروسیلا قرار داد و با لحنی کاملاً آمرانه گفت: «لطفاً بحث نکن، آلیسیا خیلی از این معامله سود برده.»
پس از این که میهمانان با اتومبیل خود، که راننده آن را هدایت می کرد، دور شدند، دروسیلا گفت: «فکر می کنم، اوکتاویا، حالا همگی می تونیم برای عروسی آلیسیا لباس نو داشته باشیم. یک پیراهن کرپ بنفش که بالاتنه و پایین دامنش منجوق دوزی شده باشه برای من، منجوق های مناسبش رو دارم! یادت می آد منجوق هایی که مادرم قبل از فوتش خرید تا روی لباس نیمه عزای خود بدوزه، همونه که می خوام و فکر می کنم تو می تونی اون پارچه ابریشمی آبی کم رنگ رو که توی پارچه فروشی هربرت پسندیده بودی بخری. میسی می تونه برای لبۀ یقه و آستینش حاشیۀ توری ببافه. خیلی قشنگ می شه!» دروسیلا مکث کرد تا فکر کند، به ابروها چین انداخته بود و به دختر تیره و تار خود نگاه می کرد. «انتخاب برای تو واقعاً مشکله، میسی. پوست تو برای رنگ های روشن زیادی تیره است، بنابراین فکر می کنم لباس تو باید...
میسی دعا کرد، خدایا کاری کن که قهوه ای نباشد. من یک لباس قرمز می خواهم! یک لباس توری به رنگ قرمز که هنگامی که به آن نگاه می کنی، چشمانت به رقص در بیاید! این چیزی است که من می خواهم.
«قهوه ای باشه.» دروسیلا نهایتاً به صحبت خود خاتمه داد و آهی کشید: «می فهمم که چه قدر مأیوس شدی، اما واقعیت اینه که هیچ رنگی به اندازه قهوه ای برازنده تو نیست، میسی! رنگ نیلی تو رو مثل مریض ها نشون می ده، وقتی سیاه می پوشی، مثل بیماران یرقانی می شی، رنگ سورمه ای تو رو در آستانه مرگ نشون میده و با رنگ های گرم روشن مثل سرخ پوست ها به نظر می رسی.»
میسی سخنی بر لب نیاورد، این منطق غیر قابل بحث بود. او نمی دانست این سر به راهی به قدر باعث رنج دروسیلا است و چه قدر از شنیدن پیشنهادی از سوی او خشنود می شود. اگرچه رنگ سرخ به هیچ وجه در تحت هیچ شرایطی مورد موافقت قرار نمی گرفت، این رنگ فقط برازنده زنان بی بند و بار بود، همان طور که قهوه ای، رنگ آدم های فقیر ولی آبرومند به شمار می رفت.
هر چند، هیچ چیز نمی توانست به مدت طولانی روحیۀ امشب دروسیلا را زیر فشار قرار دهد، بنابراین به سرعت نشاط خود را باز یافت، با خوشحالی گفت: «در حقیقت فکر می کنم همه ما می تونیم پوتین نو هم داشته باشیم، وای، چه قدر تو عروسی شیک می شیم.»
میسی ناگهان گفت: «کفش!»
دروسیلا بهت زده نگاه کرد: «کفش؟»
«خواهش می کنم، مادر، پوتین نه! بذار کفش بخریم، کفش های ظریف پاشنه بلند که جلوش پاپیون داشته باشه.»
امکان داشت این اظهار عقیده مورد توجه دروسیلا قرار بگیرد، اما اوکتاویا، که با وجود علیل بودن، بسیاری از قوانینِ خانه ای را که میسالونگی نامیده می شد وضع می کرد، فریاد میسی که از ته دلش برخاسته بود، فوراً در گلو خفه کرد. خرناس کشید: «عقلت کم شده دختر؟ ما آخر جاده گوردون زندگی می کنیم. فکر می کنی کفش در خاک و گل چه قدر دوام میاره؟ چیزی که ما باید بپوشیم پوتینه، پوتین های خوب و محکم با پاشنه و بندهای خوب و محکم. پوتین دوام داره. کفش مال کسانی نیست که باید پای پیاده راه برن.»
و همان بود و همان.

تا دوشنبه پس از بازدید اورلیا و آلیسیا مارشال، زندگی در میسالونگی به حالت عادی خود بازگشته بود، بنابراین میسی اجازه یافت تا مطابق معمول به کتابخانۀ بایرون برود. البته این سفر تماماً از لذتی خودخواهانه ناشی نمی شد؛ او با دو ساک بزرگ خرید، هر کدام برای تعادل وزن در یک دست، خرید هفتگی را نیز انجام می داد.
درد پهلوی میسی که در طول هفته ای که در خانه مانده بود، آرام بود. با شدت هر چه تمام تر بازگشت؛ عجیب این که، به نظر می رسید این درد فقط هنگام راهپیمایی طولانی باعث آزار او می شود و دردناک بود. به طرز رقت باری دردناک!
امروز کیف پول خودش هم نشین کیف پول مادرش شده بود و کیف پول مادرش به طرزی غیر عادی چاق بود، چرا که میسی مأموریت یافته بود پارچۀ کرپ بنفش، ابریشم آبی و ساتن قهوه ای خودش را از فروشگاه لباس هرلینگ فورد خریداری کند.
نسبت به تمام فروشگاه های شهر بایرون، میسی از فروشگاه دایی هربرت بیش از همه نفرت داشت. زیرا او کارکنان آن را فقط از میان مردان جوان - طبیعتاً پسران و نوه ها - انتخاب می کرد؛ حتی خریدار شکم بند یا لباس زیر نیز مجبور بود خنده های استهزارآمیز شخصی بی نزاکت را که این خرید را بسیار مسخره و مشتری پریشان را هدف لودگی خود یافته بود، تحمل کند. هر چند، این نوع رفتار به هر کسی تخصیص نمی یافت، فقط آن هایی که دستشان به اندازه کافی تنگ بود تا نتوانند خرید خود را در کاتومبا یا - خدای نکرده! - در سیدنی انجام دهند، و این رفتار به طور خاصی برای زنان هرلینگ فوردی بود که مردی نداشتند تا حساب آن ها را تصفیه کند. پیرزنان شوهر نکرده و بیوه زنان تهیدست خانواده همگی سرگرمی خوبی محسوب می شدند.
هم چنان که میسی ایستاده بود و به جیمز هرلینگ فورد که توپ های پارچه های مورد نظر او را پایین می آورد، نگاه می کرد، در عجب ماند اگر به جای ساتن قهوه ای، پارچۀ توری سرخ سفارش می داد عکس العمل او چگونه می بود. نه این که فروشگاه بزرگ لباس چنین جنسی را موجود داشته باشد، تنها رنگ سرخی که فروشگاه می توانست عرضه کند، ابریشم های مصنوعی پست و ارزان قیمتی بود که برای ساکنین محلۀ برۀ کارولین حفظ می شد. بنابراین میسی همراه با کرپ بنفش و ابریشم آبی، یک قواره ساتن پر زرق و برق بسیار زیبا به رنگی که به عنوان رنگ فیتله ای شناخته می شد نیز خرید. اگر این پارچه هر رنگ دیگری می بود میسی آن را دوست می داشت، اما از آن جا که به رنگ قهوه ای بود، اگر به جنس گونی نیز بود تفاوتی نمی کرد. هر لباسی که میسی تا آن زمان داشته بود قهوه ای رنگ بود؛ آخر رنگ قهوه ای بسیار قابل استفاده بود، هرگز چرک را نشان نمی داد، هرگز از مد نمی افتاد، هرگز رنگ و رفته نمی شد و هرگز بی ارزش و عامیانه به نظر نمی رسید. جیمز مؤدبانه پرسید: «لباس نو برای عروسی؟»
میسی پاسخ داد: «بله.» در عجب بود چرا جیمز همیشه موفق می شد او را آزار دهد؛ شاید علت آن رفتار زنانۀ اغراق آمیز آن پسر بود.
جیمز با لحنی تمسخرآمیز گفت: «حالا بذار ببینم، چه طوره کمی حدس بزنم؟ پارچه کرپ مال خاله دروسی و ابریشم مال خاله اوکتی و ساتن، ساتن قهوه ای! - حتماً مال دختر خاله میسی کوچولوی قهوه ای است!»
حتماً مغز مترقبه چیزی به جز رنگ سرخ ندید و از زوایای خاطره اش، تنها جملۀ توهین آمیزی را که می دانست بیرون کشید. با خشم فریاد زد: «برو به جهنم جیمز!»
اگر مانکن چوبی فروشگاه زنده می شد و جیمز را می بوسید به این اندازه حیرت نمی کرد، او پارچه ها را با چابکی ای که تا کنون برایش بی سابقه بود، اندازه گرفت و برید و ندانسته مقدار بیش تری از هر پارچه به او داد. نمی توانست با آن سرعتی که مایل بود میسی را از فروشگاه بیرون کند. تأسف در این جا بود که می دانست نمی تواند راز این تجربۀ وحشتناک را برای هیچ یک از برادران و عموزادگانش افشا کند، چرا که آن ها احتمالاً آن داستان را بر سر هر کوی و برزن بازگو می کردند، حرامزاده ها.
کتابخانه فقط دو مغازه آن طرف تر بود. بنابراین وقتی میسی وارد شد هنوز بیرق های خشم خود را روی گونه هایش در اهتزاز داشت، در کتابخانه را به دنبال خودش به شدت بر هم کوبید.
یونا حیرت زده سر خود را بالا گرفت و به قهقهه خندید.
"چقدر خوشگل شدی عزیزم! ما تو جبهه ی جنگیم؟"
میسی چند نفس عمیق کشید تا خود را آرام کند.
"نه، فقط به پسر داییم جیمز هرلینگ فورد گفتم، بره به جهنم."
یونا خندید و گفت: "آفرین، زمانش رسیده بود که کسی او نو سر جایش بنشونه. آفرین بر تو."
لحن پر از شادی یونا کار خود را کرد و میسی نیز خود را قادر یافت تا بخندد.
پرسید: " وای خدای من! کارم اصلاً خانمانه نبود، درسته؟" صدایش بیشتر حیرت زده بود تا وحشت زده." یک دفعه نفهمیدم چطور شد!"
چهره ی درخشنده، ناگهان با حالتی مرموز به او نگاه کرد، حالتی که از نادرستی سرچشمه نمی گرفت، بلکه به حوریانی می مانست که از آینده خبر دارند.
یونا با صدایی آواز مانند خواند: "زمان ضربه نهایی نزدیک می شه، ماه همیشه پشت ابر نمی مونه، شتر پشت در خونه می خوابه. خیلی چیزها تو داری میسی رایت، چیزهایی که حتی خودت هم نمی دونی." سر جایش نشست و مانند بچه های شاد و شیطان با خودش زمزمه کرد: " ولی حالا که شروع شده نمی تونه متوقف بشه."
میسی داستان لباس توری قرمز را تعریف کرد، اشتیاقش برای این که رنگی به جز قهوه ای بپوشد، محرومیتش را از این که باید می پذیرفت هیچ رنگی به جز قهوه ای مناسب او نیست، بنابراین در این روز با شکوه که می توانست حقیقتاً لباسی به رنگ دیگر داشته باشد، هنوز مجبور بود قهوه ای بپوشد.
یونا که حالت روشن بینی فرشته مانندش از میان رفته بود با شفقت گوش می داد و هنگامی که میسی عقده دلش را خالی کرد، سر تا پایش را تعمق نگاه کرد: "رنگ قرمز واقعاً به تو برازنده است، چه قدر حیف! ولی عیبی نداره." آنگاه موضوع صحبت را عوض کرد: «یک رمان جدید برایت کنار گذاشتم، دو صفحه از اونو که بخونی بهت قول می دم لباس قرمز رو هم فراموش کنی. درباره ی یک زن خلافکاره که خانواده طردش کردن، تا روزی که می فهمه به علت بیماری قلبی در حال مرگه. اون سالهاست عاشق جوانی است و البته اون مرد جوان هم با دختر دیگه ای نامزد شده. بنابراین دختر نامه ای رو که پزشک متخصص قلب در مورد مرگ قریب الوقوعش نوشته می بره پیش این جوان و ازش استدعا می کنه به جای اون دختر با او ازدواج کنه، چون فقط شش ماه زنده است و در هر حال، پس از مرگش اون دختر مورد علاقه اش ازدواج کنه. جوان کمی هرز رفته و منتظر کسی است که بتونه اصلاحش کنه، اما طبیعتاً خودش به این موضوع واقف نیست. در هر صورت پیشنهاد ازدواج دختر رو می پذیره و اونا شش ماه بهشتی رو با هم می گذرونن. جوان متوجه می شه که علی الرغم ظاهر خلافکار، دخترک شخصی فوق العاده فهمیده است و عشق او جوان رو کاملاً اصلاح می کنه. بعدش یک روز هنگامی که خورشید در آسمان می درخشه و پرندگان آواز می خونن، دختر در بازوان شوهرش می میره! – من عاشق کتاب هایی هستم که آدم ها توی آغوش هم می میرن! تو چی؟ - و نامزد سابق جوان بعد از مراسم تدفین به دیدن اون می آد، چون نامه ای از همسر فوت شده اش داشته که علت بی وفایی اونو توضیح داده و می گه اونو بخشیده و به محض این که از عزا در بیاد حاضره باهاش ازدواج کنه. اما جوان که از شدت رنج و غم دیوانه شده از جا می پره، به سوی رودخونه می ره و در حالی که اسم همسرش رو صدا می زده خودشو توی رود خانه می اندازه. سپس نامزد سابقش اونو صدا می زنه و به دنبالش خودشو توی رودخونه می اندازه و غرق می کنه. – اوه، میسی خیلی غم انگیزه! من چند روز گریه می کردم.»
میسی بی تأمل گفت: «من برش می دارم.» سپس تمام بدهی های خود را پرداخت که حالش را خیلی بهتر کرد و کتاب «قلب بیمار» را ته کیف خرید خود قرار داد.
یونا گفت: «دوشنبه ی هفته آینده می بینمت.» سپس به طرف در رفت و تا زمانی که میسی از نظر ناپدید شد برایش دست تکان داد.


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#8 | Posted: 8 Mar 2013 21:45 | Edited By: andishmand




فصل ششم
اگر میسی به تنهایی راه می پیمود، هشت کیلومتر راه از فروشگاه های بایرون تا میسالونگی طولانی به نظر نمی رسید، زیرا در حین راهپیمایی در رویا فرو می رفت، خودش را در نقش، حوادث و شخصیت هایی ورای وجود واقعی اش می دید. تا قبل از این که یونا به کتابخانه بیاید تمام این شخصیت ها دقیقاً به شکل آلیسیا بودند و حوادث در دایره ی کلاه فروشی یا فروشگاه لباس یا اتاق های پذیرایی مجلل روی می داد و مردان این رویاها ترکیبی از جوان های خوش پوش و سطح بالای هرلینگ فورد بودند که پوتین، کلاه لبه دار و کت وشلوار و جلیقه بر تن داشتند. این روزها تصورات او مواد بهتری برای آسیاب داشت و شخصیت ها و حوادث به آخرین رمانی که یونا به او داده بود بسیار بیشتر شبیه بودند تا جنبه های مختلف زندگی شهر بایرون.
بنابراین در نیمه ی اول پیاده روی به سوی خانه در آن دوشنبه روز، میسی خود را در قالب یک حوری زیبای بلوند با چشمان سبز  روشن خیره کننده گذاشت، یک دوک زیبا و سفید رو و یک شاهزاده ی سرخپوست زیبا و تیره پوست عاشق او بودند. در این نقش او بدون دستیار، ببرها را از روی هودج پر زرق و برق زره فیل ها با گلوله می زد و به زیر می انداخت، بدون دستیار، لشگری از سربازان زیر دست شوهرش را در مقابل غارت گران رهبری می کرد، بدون دستیار، مدرسه، بیمارستان و پرورشگاه می ساخت، در حالی که دو معشوق او به زمینه ی مه آلود صحنه رانده شده بودند، مانند دو عنکبوت نر کوچک که اجازه ی ورود به اتاق پذیرایی همسر خود را نداشتند.
اما نیمه ی دوم راه، آن جا که جاده ی گوردون، از خیابان طولانی نوئل انشعاب می یافت، دره ی او شروع می شد. در این نقطه میسی همیشه می ایستاد، به اطراف خود نگاه می کرد و در رویا فرو می رفت. روز زیبایی بود، آن طور که روزهای پایانی زمستان می تواند بر روی کوهستان آبی جلوه نماید، هنگامی که باد زمانی را به استراحت می گذراند. در پاسخ به نوای فریبنده ی دره، از عرض جاده ی گوردون گذشت، چهره اش را به سوی آسمان پرعطوفت بالا گرفت و رایحه ی پر نشئه ی بیشه را به سینه کشید.
هرگز کسی نامی بر دره نگذاشته بود، گر چه بدون تردید از این به بعد طبق رسم بایرون به عنوان دره جان اسمیت شناخته می شد. این دره در مقایسه با دره ی جامیسون یا دره ی گروس یا حتی دره ی مگالونگ چندان بزرگ به شمار نمی رفت ، اما به مظهر کمال می مانست، گودالی که در حدود 450 متر از دامنه ای که بایرون و شهرهای دیگر کوهستان آبی در آنجا قرار داشتند، پایین تر بود. از لحاظ شکل یک بیضی کامل به شمار می رفت، یک سوی آن درست پشت انتهای جاده ی گوردون قرار گرفته بود و طرف دیگر هشت کیلومتر به سوی مشرق کشیده می شد ، جایی که تنها یک شکاف، دیوار پیوسته ی آن را از هم جدا می کرد تا رودی بی نام، راه خود را برای پیوستن به رودخانه ی دشت ساحلی بپیماید.
دور تا دور حاشیه آن را پرتگاه های سنگی خیره کننده ای به رنگ نارنجی کدر به بلندای سیصد متر گرفته بود و در پایین این سراشیبی تند دامنه ای از تخته سنگ های پوشیده از درخت به سوی بستر رودخانه ای می پیچید که از ازل این دره را به وجود آورده بود، و دره از جنگل طبیعی انبوه پوشیده شده بود، اقیانوسی از درختان صمغ که پیوسته آه می کشیدند و زمزمه می کردند.
در صبح های زمستانی، دره با ابرهای سفید درخشانی پر می شد که مانند شیر بریده در زیر پرتگاه قرار می گرفت و ناگهان با بر آمدن آفتاب بالا می رفت و در یک لحظه ناپدید می شد. هر از گاهی ابرها از بالا به زیر می آمدند، نوک درختان از آن زیر پنجه بیرون می آوردند، تا زمانی که ابر موفق می شد آنها را زیر پتویی خیالی از دیده بپوشاند. در زمستان و تابستان هنگامی که غروب نزدیک می شد، تخته سنگ ها رنگ های عمیق تر و غنی تری به خود می گرفتند، رنگ خیره کننده ی گل سرخ و سپس لاکی و نهایتاً ارغوانی که در میان نیلی پر رمز و راز شب رنگ می باخت. شگفت انگیز تر از همه برف بود که به ندرت می بارید، هنگامی که نوک بر جسته و رگه ی تخته سنگ ها از میان سفیدی رخ می نمودند و درختان پر جنب وجوش، گرد نمناک یخ زده را به محض این که بر آنها فرو می افتاد می تکاندند، چرا که نمی توانستند تماس دستی چنین غریبه را بر خود بپذیرند.
تنها راه رسیدن به دره یک گذرگاه سراشیب وحشتناک بود که عرض آن تنها عبور یک گاری بزرگ را اجازه می داد، گذرگاهی که تا بالای لبه ی دره، درست آن سوی جاده ی گوردون پیش می آمد. پنجاه سال پیش شخصی این گذرگاه را ساخته بود تا چوب درختان سرو و سقز جنگل های آن زیر را غارت کند، اما پس از این که یک تیم کامل متشکل از هشتاد گاو نر، راننده ی آن ها، دو کرجی و یک گاری که درختی تنومند را حمل می کرد از پرتگاه پایین افتادند، چپاول درختان فورا پایان یافت. جنگل های دیگری نیز وجود داشتند که بهره برداری از چوب آن ها آسان تر بود و بدین ترتیب گذرگاه به تدریج از یادها رفته بود، همان طور که در واقع خود دره فراموش شده بود، بازدید کنندگان ترجیح می دادند به جنوب و به دره جامیسون بروند تا به دیدن پسر عمویی کم هیبت تر به شمال بیایند، گر چه آن دره از کوشک و چشم اندازهای زیبا عاری بود.
درست هنگامی که میسی جاده را، نه چندان دور از میسالونگی دور زد، آن درد وحشتناک بازگشت و ده دقیقه ی بعد هم چون ضربه ی تبر به سینه اش کوفت.
پایش لغزید و کیف های پر از بار را به زمین انداخت. بازوانش بالا رفت تا به این درد هولناک پنجه اندازد، سپس از میان وحشت خود پرچین های مرتب میسالونگی را دید و به سوی خانه دوید.

دقیقا همان لحظه جان اسمیت از طرف دیگر جاده ظاهر شد، گام های بلند بر می داشت، سرش را به زیر انداخته بود و در افکار خود غوطه ور بود. تنها ده قدم به دروازه مانده ، میسی با سر به زمین افتاد.
کسی از داخل میسالونگی او را ندید، چرا که ساعت پنج بود وغرش تارهای ارگ دروسیلا هم چون ریزش خفه کننده ی خاکستر آتشفشان در فضای خارج فوران می کرد.
اما جان اسمیت او را دید و به سویش دوید. اول گمان کرد که هنگامی که خم شد و صورت او را بالا آورد، با یک نگاه به پوست خاکستری و موهای خیس از عرق او فهمید که اشتباه کرده است. میسی را به حالت نیمه نشسته در آورد و به پایش تکیه داد، با درماندگی پشتش را می مالید. آرزو می کرد راهی می دانست تا هوا به ریه های او برسد. آن قدر آگاهی داشت که نباید او را به پشت روی زمین بخواباند. اما دانشش از این پیش تر نمی رفت. میسی دستانش را بالا آورد، تا به بازوان او که به نرمی شانه هایش را نگاه داشته بود، چنگ اندازد، تمام بدنش در جنگ برای نفس کشیدن می لرزید، چشمانش را به سوی او گرفته بود و در سکوتی ملتمسانه کمک می خواست، کمکی که او نمی توانست عرضه کند. جان اسمیت که بر اثر تماشای موکبی استثنایی از وحشت درونی و درد و حیرتی که در میان آن چشم ها می گذشت، هیپنوتیزم شده بود، فکر کرد میسی در حال مرگ است.
سپس با سرعتی شگفت آور رنگ خاکستری از میان رفت، رنگی گرم تر و سالم تر زیر پوست میسی دوید و دستانش بر روی بازوان او آرام گرفت.
میسی نفس زنان، در حالی که برای بر خواستن تقلا می کرد گفت: «خواهش می کنم!»
او فوراً بلند شد، یک دستش را زیر پاهای میسی گذاشت و او را بلند کرد. گرچه به هیچ وجه نمی دانست کجا زندگی می کند. اما مطمئناً کسی برای کمک در این خانه ی تیره رنگ پشت پرچین زندگی می کرد. بنابراین میسی را از دروازه به درون برد، با صدایی بلند کمک خواست و دعا کرد صدایش از پس صدای کر کننده ی ارگ شنیده شود.
ظاهراً صدایش را شنیده بودند، زیرا هر دو خانم فوراً از خانه خارج شدند، هر دو برایش ناشناخته بودند هیچ کدام سر و صدای بیهوده نکردند که عمیقاً موجب قدردانی او شد، یکی از آن ها بدون این که کلامی بر لب آورد در جلویی را نشان داد، در حالی که دیگری جلو خزید و او را با بارش به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد.
دروسیلا با لحنی تند و کوتاه گفت: «براندی.» و خم شد تا لباس های دخترش را شل کند. او شکم بند نپوشیده بود، چرا که نیازی به آن نداشت. اما لباسش یقه ی بلند و کمربند داشت.
جان اسمیت پرسید: «شما تلفن دارین؟»
«متاسفانه خیر.»
«پس آدرس بدین، من همین الساعه دنبال دکتر می رم.»
دروسیلا گفت: «نبش خیابان بایرون و نوئل، دکتر نویل هرلینگ فورد. به او بگین میسی مریضه، اون دختر منه.»
جان اسمیت فوراً آنجا را ترک کرد و دروسیلا و اوکتاویا را تنها گذاشت تا از براندی که هر خانوادۀ با تدبیری برای استفاده در هنگام ناراحتی قلب در خانه داشت، استفاده کنند.
تا هنگامی که دکتر نویل هرلینگ فورد، حدود شصت دقیقه بعد برسد، میسی تقریباً بهبود یافته بود. جان اسمیت با دکتر باز نگشت.
دکتر هرلینگ فورد در آشپزخانه به دروسیلا گفت: «خیلی عجیبه.»
اوکتاویا برای رختخواب رفتن به میسی کمک کرد.
این تجربه، دروسیلا را به شدت تکان داده بود، زیرا گمان می کرد تمام افرادی که می شناسد دارای همان علامت جسمانی خودش هستند، استخوان های دردناک اوکتاویا چنان دوستان قدیمی شده بودند که دیگر به حساب نمی آمدند. بنابراین آرام و متین چای آماده کرد و پیش از دکتر هرلینگ فورد، شاکرانه از فنجان خود نوشید.
پرسید: «آقای اسمیت به شما گفت چه اتفاقی افتاده؟»
باید بگم، دروسیلا، که علی رغم داستان های زیادی که دربارۀ اون می گن، از نظر من آقای اسمیت مرد خوبیه، کارآزموده و عاقل. اون طور که می گفت میسی به سینه اش چنگ انداخته، با وحشت از جاده گذشته و زمین خورده. رنگش خاکستری شده، عرق کرده و با اشکال نفس می کشیده. حمله در حدود دو دقیقه طول کشیده و کاملاً سریع بهبود یافته. رنگ و رویش برگشته و تنفسش به حال عادی برگشته. فکر می کنم همون موقع آقای اسمیت اونو آورده خونه، من که چند دقیقه پیش اشکالی در میسی ندیدم، اما ممکنه کمی بعد که دقیق معاینه اش کردم چیزی پیدا کنم.»
دروسیلا که احساس می کرد به او خیانت شده است گفت: «همان طور که می دونین در این شاخه از خانوادۀ ما تا حالا بیماری قلبی وجود نداشته.»
« از لحاظ ساختمان بدنی میسی کاملاً به خانوادۀ پدرش رفته، بنابراین ممکنه ناراحتی قلبی رو هم از اون به ارث برده باشه. حمله دیگه ای مثل این قبلاً نداشته؟»
دروسیلا چنان که باید توبیخ شده بود، گفت: «تا جایی که ما خبر داریم نه. یعنی از قلبشه؟»
«راستش رو بگم، نمی دونم. امکانش هست!» اما مردد بود.
«بهتره برم و دوباره معاینه اش کنم.»
میسی روی تخت کوچک و باریک خود دراز کشیده بود و چشمهایش را بسته بود، اما به محض این که صدای پای نا آشنای دکتر هرلینگ فورد را شنید چشم هایش را گشود و به او نگاه کرد، سپس با حالتی غیر قابل توصیف، نومید به نظر می رسید.
دکتربا احتیاط کنار او نشست و گفت: « حالا میسی، به من بگو چه اتفاقی برات افتاد؟»
دروسیلا و اکتاویا پشت اتاق می پلکیدند، دکتر از صمیم قلب مایل بود آنها را بیرون کند، چرا که احساس می کرد حضور آن ها میسی را معذب می کند. اما آداب و عادت مانع او می شد.
در تمام مدت زندگی میسی تنها دو یا سه بار او را دیده بود، بنابراین از او همان را می دانست که دیگران می دانستند، تنها هرلینگ فورد سبزه روی تاریخ که پیش از این که حتی به سن نو جوانی برسد محکوم به ترشیدگی شده بود.
میسی به دروغ گفت: «نفهمیدم چه اتفاقی افتاد؟»
«دست بردار. حتما چیزی به خاطر می آری؟»
«فکر می کنم نفسم بند آمد و بیهوش شدم.»
«این چیزی نیست که آقای اسمیت می گه.»
«پس آقای اسمیت اشتباه می کنه! اون کجاست؟ این جاست؟...»
دکتر هرلینگ فورد بی آن که راضی شده باشد، اصرار ورزید: «آیا دردی هم داشتی؟» او زحمت پاسخ دادن به سوال میسی را به خود نداد.
در خیال میسی منظرۀ هولناکی از وضعیت خودش به عنوان یک بیمار علیل در میسالونگی مجسم شد، از لحاظ مالی فشار وحشتناکی به خانواده اش تحمیل می شد و به خاطرش احساس گناه کرد. خود را می دید که محکوم است هر روز در بستر بماند و دیگر نتواند کنار دره اش قدم بزند و به کتابخانۀ بایرون برود، «من هیچ دردی احساس نکردم.»

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#9 | Posted: 10 Mar 2013 11:08




دکتر هرلینگ فورد طوری نگاه کرد که گویی سخن او را باور نکرده است، اما او نسبت به هرلینگ فوردها از قوه درک خوبی برخوردار بود و نیز می دانست از لحظه ای که بیماری میسی ناراحتی قلبی تشخیص داده شود، چه نوع زندگی در انتظار او خواهد بود. بنابراین دختر بی چاره را دیگر تحت فشار نگذاشت. فقط گوشی از مد افتادۀ قیف مانند خود را بیرون آورد و به قلب او که ضربانی کاملاً طبیعی داشت و ریه اش که صاف بود، گوش داد. در حالی که بلند می شد گفت: «امروز دوشنبه است، بهتره جمعه برای معاینات بیشتر به مطب بیایی.» و با حالتی اطمینان بخش موهای میسی را نوازش کرد، سپس به راهرو رفت، جایی که دروسیلا به حالت انتظار، در کمین نشسته بود.
به او گفت: «من نمی تونم اشکالی پیدا کنم، خدا می دونه چه اتفاقی افتاده، من نمی دونم! اما یادت باشه اون باید روز جمعه به مطب من بیاد و اگه تا آن موقع اتفاق دیگه  ای افتاد فوراً دنبال من بفرست.»
«هیچ دارویی تجویز نمی کنین؟»
«دروسیلای عزیزم، چه طور می ونم برای این بیماری مرموز دارویی تجویز کنم؟ میسی مثل یک گاو انگل دار لاغر، اما سالم به نظر می رسه. فقط کاری به کارش نداشته باش، بذار بخوابه و مقدار زیادی غذای مقوی بهش بده.»
«باید تا روز جمعه توی رختخواب بمونه؟»
«فکر نمی کنم. بذار امشب رو استراحت کنه، اما فردا می تونه بلند شه، در صورتی که فقط کارهای سبک انجام بده، ضرری نمی بینم که یک زندگی طبیعی و فعال داشته باشه.»
دروسیلا مجبور بود خود را با این حرف راضی کند. عموی دکترش را تا بیرون از خانه راهنمایی کرد، با نوک پنجه پا راهرو را پیمود و داخل اتاق میسی نگاهی انداخت، دید او خوابیده است و به آشپز خانه بازگشت، جایی که اوکتاویا پشت میز نشسته بود و آن چه از چای دکتر در قوری مانده بود را تمام می کرد.
در واقع اوکتاویا خیلی هول زده به نظر می رسید، دستانش، که برای بلند کردن فنجان چای به هر دوی آن ها نیاز داشت، به شدت می لرزید.
درو سیلا در حالی که با سنگینی می نشست گفت: «عمو نویل فکر می کنه چیز جدی نباشه. میسی امشب باید توی رختخواب بمونه، اما می تونه فردا بلند بشه و به کارهایش برسه، البته فقط کارهای سبک، تا وقتی که عموجان روز جمعه دوباره اونو ببینه.»
«خدای بزرگ!» هم چنان که اوکتاویا به انگشتان گره دار خود می نگریست یک قطره اشک بی رنگ بزرگ به روی گونه بی رنگ بزرگ او غلتید: «من کارهای باغچه رو انجام می دم، دروسیلا، اما واقعاً نمی تونم شیر گاو را بدوشم.»
دروسیلا گفت: «من شیر می دوشم.» سپس دستش را روی سر او گذاشت و آه کشید: «نگران نباش خواهر، یک طوری از عهده اش بر می آییم.»
مصیبت! دروسیلا می دید که دویست پوند با ارزشش برای درمان و مراجعه به پزشکان و بیمارستان های گوناگون آهسته آهسته تمام می شود که البته برای لحظه ای هم موجب ناراحتی او نمی شد، آن  چه او را می آزرد این بود که درست در لحظه ای که گمان می کرد اوضاع بر وفق مراد شده است همه چیز خراب شده بود. اگر هم اکنون کرپ بنفش و ابریشم آبی و ساتن قهوه ای را نبریده بود، روز بعد آن ها را به فروشگاه هربرت بر می گرداند.
دروسیلا برای شام کاسۀ بزرگ آش جو و گوشت برای میسی آورد و تا زمانی که میسی برای قورت دادن محتویات ظرف تقلا می کرد کنار او نشست، اما شکر خدا پس از آن او را تنها گذاشت. خواب طولانی سر شب موجب شده بود که بیدار بماند، بنابراین با خیال راحت به فکر فرو رفت. درباره درد و معنایی که می توانست داشته باشد. دربارۀ جان اسمیت. دربارۀ آینده. میان درد و آینده دو صحرای مخوف و ملالت بار- جان اسمیت، روشن و با شکوه ایستاده بود، بنابراین تمام افکار درد یا آینده را کنار گذاشت و بر روی جان اسمیت تمرکز کرد.
چه مرد نازنینی! و چه قدر جالب توجه. چه آسان او را از زمین بلند کرده و به خانه آورده بود. بهمن آگاهی هایی که رمن های قاچاق یونا اخیراً بر سر او فرو ریخته بود ناگهان منفعتی واقعی نصیبش کرده بود، نهایتاً میسی دریافته بود که دل در گرو عشق نهاده است، اما در این مسلسل شیرین و جذاب افکار که از تجسم عشق ناشی می شد، جایی برای امید وجود نداشت. آلیسیاهای این دنیا می توانستند برای تحقق اهداف خود طرح ریزی کنند و توطئه بچینند، اما میسی ها قادر به چنین کاری نبودند. آن چه میسی ها ازمردان می دانستند کافی نبود و آن چه جسته و گریخته شنیده بودند، کلی به شمار می رفت. تمام مردان، حتی مجرمین، غیر قابل لمس بودند. تمام مردان حق انتخاب داشتند، تمام مردان قدرت داشتند، تمام مردان آزاد بودند، تمام مردان از امتیاز خاصی بر خوردار بودند، و از قرار معلوم بزه کاران از هر چیز بهره بیش تری می بردند تا مردانی نظیر ویلی هرلینگ فورد بی چاره که در مقابل هر باد مخالفی که ممکن بود کمی سخت تر به سوی او بوزد، حفاظت شده بود. نه این که میسی واقعاً باور کند جان اسمیت یک بزه کار زندانی بوده باشد، یونا طی سال هایی که در سیدنی زندگی می کرده، او را می شناخته است و احتمالاً این بدان معنا بود که او لااقل در حاشیۀ طبقات درجه اول اجتماع رفت و آمد می کرده است. مگر این که با وجود دوستی با شوهر یونا، متصدی تحویل یخ، نان یا ذغال بوده باشد.
اما او نسبت به میسی مهربان بود! نسبت به شخص بی اهمیتی چون میسی رایت، میسی حتی میان درد مهیب و هولناک از حضور او آگاه بود، هم چنین تصور می کرد از گذرگاهی غریب نیرویی از او به وجودش دمیده می شود که مرگ را هم چون پر کاهی به کناری می راند.
با خود گفت: «جان اسمیت، فقط اگر زیبا و جوان بودم راهی برای فرار از من نمی یافتی، همان طور که ویلی کوچک بیچاره راهی برای فرار از دست آلیسیا نیافت! بی رحمانه دنبالت می کردم تا تو را به چنگ آورم، هر کجا که می رفتی آن جا می بودم و تمام تلاشم را به کار می بردم تا تو را در بند کشم و هنگامی که اسیرت می ساختم آن چنان به تو عشق می ورزیدم که هرگز، هرگز نمی خواستی از من دور شوی.
جان اسمیت روز بعد آمد تا جویای احوال میسی شود، اما دروسیلا جلوی در پاسخ او را داد و اجازه نداد میسی را ببیند و صدایش را بشنود. همان طور که دروسیلا کاملا متوجه بود، تنها ادب باعث شده بود که او به ملاقات آنها بیاید، بنابراین با رویی خوش و درحد اعتدال از او تشکر کرد و سپس ایستاد و از او پشت سر او را نگریست که در حالی که دست هایش را تاب می داد و آهنگی را با سوت می زد به سوی دروازه گام بر می داشت.
اوکتاویا از جایی که پنهان شده بود تا از کنار پرده پشت پنجره جان اسمیت را ببیند بیرون آمد و گفت: «می خوای به میسی بگی اون آمده بود؟»
دروسیلا با تعجب پرسید: «چه طور مگه؟»
«خوب...»
«اوکتاویای عزیزم، مثل این که تو هم اون داستان های عاشقانه وحشتناکی رو که میسی اخیراً از کتابخونه می آره، خوندی!»
«راستی؟ میسی چنین کتاب های آورده؟!»
دروسیلا خندید: «می دونی، تا قبل از این که متوجه بشم که چه قدر سعی داره جلد کتاب هاش رو بپوشونه، مقررات خودمونو در مورد نوع کتاب هایی که می تونه بخونه، فراموش کرده بودم. آخه، ماجرا مربوط به پونزده سال پیشه! و من فکر کردم، اگه دخترک بی چاره رمان های عاشقانه دوست داره چرا اونا رو نخونه؟ اون چی داره که ازش لذت ببره، اون طور که من از موسیقی لذت می برم؟»
دروسیلا با بزرگواری از افزودن این مطلب که اوکتاویا نیز برای لذت بردن رماتیسم خود را دارد، خودداری کرده و اوکتاویا که ممکن بود تحت شرایط دیگری با صدای بلند اظهار دارد که از هر چیزی برای لذت بردن محروم است، عاقلانه تصمیم گرفت بحث لذت را کنار بگذارد. در عوض پرسید: «نمی خوای بهش بگی که آزاده رمان های عاشقانه بخونه؟»
«البته که نه! اگه بگم، بیش تر کیفش از بین می ره. آزادی کامل برای خوندن کتاب فقط این فرصت رو بهش می ده که به پوچی اونا پی ببره.» دروسیلا اخم کرد: «چیزی که منو به تعجب وا می داره اینه که میسی چه طور تونسته لیویلا رو قانع کنه که اونا رو بهش کرایه بده. اما نمی تونم بدون افشا کردن موضوع، چیزی از لیویلا بپرسم و به خاطر دنیا هم حاضر نیستم عیش میسی رو به هم بزنم. من این مسئله رو به عنوان نوعی جسارت تلقی می کنم و همین به من امیدواری می ده که بالاخره در وجود میسی هم جوهری هست.»
اوکتاویا هوا را به بینی کشید و گفت: «من که چیز قابل تحسینی در مرد جسارتی که پنهان کاری و حقه بازی رو ایجاب کنه، نمی بینم!»
صدای کوتاهی، بین صدای خرناس سگ و صدای گربه، از میان لبای دروسیلا خارج شد، ولی بد لبخند زد، شانه هایش را بالا انداخت و به سوی آشپزخانه رفت.
صبح روز جمعۀ بعد دروسیلا میسی را تا مطب دکتر همراهی کرد. آنها پای پیاده و سر فرصت راه می رفتند، لباس های گرم و طبیعتاً قهوه ای رنگ به تن داشتند.
اتاق انتظار، تاریک و خفه و خالی بود. خانم نویل هرلینگ فورد که به عنوان پرستار شوهرش خدمت می کرد، با کلماتی خوش برای دروسیلا و نگاهی پریشان خیال برای میسی آن ها را به درون دعوت کرد. لحظه ای بعد دکتر سرش را از اتاق معاینه بیرون آورد.
«بیا تو میسی. نه، دروسیلا، تو می تونی همون جا بمونی و با زن عمویت صحبت کنی.»
میسی وارد شد، نشست و در حالت دفاعی، با احتیاط منتظر ماند.
دکتر از جناح جلو حمله رو آغاز کرد: «من باور نمی کنم فقط نفس تو تنگ شده باشه. حتما دردی هم بوده و می خوام از اول تا آخرش رو برام تعریف کنی، چرند هم نگو.»
میسی تسلیم شد، در مورد درد پهلوی چپش توضیح داد. در مورد این که درد هنگام راهپیمایی های طولانی و سریع باعث آزارش می شده است و در مورد این که چگونه آن حملۀ سخت ناگهانی و هولناک و به صورت درد شدید و نفس تنگی به سراغش آ مده است.
بدین ترتیب دکتر دوباره او را معاینه کرد، سپس آهی کشید: «من مطلقاً نمی تونم اشکالی در تو پیدا کنم. وقتی دوشنبه گذشته معاینه ات کردم هیچ نشونه ای حاکی از ناراحتی قلبی ندیدم و امروز هم همین طور.
هر چند با توجه مسائلی که آقای جان اسمیت به من گفت، مسلماً دچار یک حملۀ واقعی شده بودی. بنابراین برای احتیاط، تو رو نزد یک متخصص در سیدنی می فرستم. اگه یک وقت ملاقات برات بگیرم، می تونی در سفر هفتگی آلیسیا در روزهای سه شنبه همراهش بری شهر؟ بدین ترتیب مادرت مجبور نمی شه همراه تو بیاد.»
آیا در حالت چشمانش حالتی از درک وجود داشت؟ میسی مطمئن نبود، در هر حال از روی حق شناسی به او نگاه کرد: «متشکرم، می تونم با آلیسیا برم.»
در حقیقت، جمعه روز خوبی بود، چرا که یونا با درشکۀ تک اسبۀ لیویلا به میسالونگی رفت و شش رمان با خود برد که محتاطانه در کاغذ قهوه ای ساده بسته بندی کرده بود.
اوکتاویا در حالی که از زیبایی و متانت او حیرت زده شده بود به اتاق پذیرایی بزرگ راهنمایی اش کرده بود.
یونا نشست وگفت: «تا امروز صبح که خانم نویل هرلینگ فورد رو توی کتابخونه دیدم نمی دونستم تو مریض هستی.»
دروسیلا و اوکتاویا هیچ کدام دو زن جوان را ترک نکردند تا به تنهایی صحبت کنند، نه بدین علت که آگاهانه می خواستند عیش آن ها را ضایع کنند، بلکه از این رو که تشنۀ دیدار یک هم نشین بودند، به خصوص که این هم نشین چهره ای کاملا تازه داشت. چهره ای به این دلنشینی! زیبایی اش مانند آلیسیا نبود، با این وجود - گرچه این فکر جنبه بی وفایی داشت - به نظرشان می رسید که زیبایی یونا اغوا کننده تر باشد. حضور او به خصوص باعث خوشحالی دروسیلا شد، چرا که پرسش آزار دهندۀ او را که چگونه میسی ناگهان توانسته است رمان کرایه کند، پاسخ می داد.
میسی در حالی که لبخند بر لب داشت به دوستش گفت: «به خاطر کتاب ها متشکرم، کتابی که دوشنبۀ پیش گرفتم اون قدر خوندم که تقریبا فرسوده شده.»
یونا پرسید:« ازش لذت بردی؟»
« خیلی زیاد!» و واقعا لذت زیادی از آن برده بود. قهرمان زن داستان با قلب ضعیفش در مناسبترین لحظه رسیده بود. درست که او توانسته بود ترتیبی دهد تا در بازوان دلدار خود بمیرد، اما میسی نیز آن قدر خوش اقبال بود که تقریبا در بازوان دلدار خود بمیرد.
رفتار یونا در حد کمال بود. تا زمانی که به صرف دومین فنجان چای و مقداری بیسکویت سادۀ خانگی برسد، دل دروسیلا و اوکتاویا را کاملا برده بود. خفت بار بود که آنها چیز بهتری برای تعارف نداشتند، اما یونا طوری قدردانی می کرد که گویی به آنها الهام شده است از میهمان خود با آنچه با ذائقۀ او سازگار است پذیرایی کنند.
او با لبخندی که تاثیری خیره کننده بر میزبانان خود داشت، اظهار داشت: «من از کیک خامه ای و کلوچه خسته شدم! چقدر لطف کردین! این بیسکویت های کوچک خیلی خوشمزه و زود هضم است! بیشتر خانم های بایرون مهمون رو توی یک دریا خامه و مربا غرق می کنن و آدم نمی تونه دست میزبان رو رد کنه، چون ممکنه برنجه.»
پس از عزیمت یونا، دروسیلا گفت: «چه زن نازنینی.»
اوکتاویا گفتۀ او را تایید کرد: «خیلی با صفا است.»
دروسیلا به میسی گفت: «باز هم می تونه بیاد اینجا.»
اوکتاویا که بیسکویت ها را درست کرده بود، گفت: «هر وقت که بخواد.»



بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#10 | Posted: 12 Mar 2013 10:49







فصل هفتم

یکشنبه بعد از ظهر، میسی اعلام کرد مایل به مطالعه نیست و به جای آن برای قدم زدن به بیشه زار می رود. لحن صدایش به قدری آرام و مصمم بود که مادرش مات و مبهوت به او خیره شد. نهایتاً پرسید: «برای قدم زدن؟ توی بیشه زار؟ به هیچ وجه! معلوم نیست با چه کسی برخورد کنی.»
میسی صبورانه گفت: «با کسی برخورد نمی کنم. تا به حال توی بایرون هیچ نوع آزار و اذیتی یا مزاحمتی برای زنان به وجود نیامده.»
اوکتاویا با حالتی خشمگین حمله کرد: «از کجا می دونی تا حالا مزاحمتی برای زنان به وجود نیامده، خانم؟ هرگز فراموش نکن که علاج واقعه رو قبل از وقوع کردیم. اگه مزاحمی در این اطراف پیدا بشه، کسی رو پیدا نمی کنه که باعث آزارش بشه، برای همینه که ما هرلینگ فوردها دخترهامون رو امن و امان توی خونه نگه می داریم، همون جایی که تو هم باید باشی.»
دروسیلا با لحن یک شدید گفت: «اگه تصمیمت رو گرفتی، فکر کنم مجبورم با تو بیام.»
میسی خندید: «مادر، چطور می تونی همراه من بیای، وقتی تا این حد مشغول منجوق دوزی هستی؟ نه، من تنها می رم، این حرف آخره.»
میسی از خانه خارج شد بی آن که برای محافظت از باد، کت و شال گردن بپوشد. دروسیلا و اکتاویا به هم دیگر نگاه کردند.
اوکتاویا با لحن غم انگیزی گفت: «امیدوارم به مغزش ضربه ای وارد نشده، باشه.»
دروسیلا نیز همین فکر را می کرد، ولی دلیرانه با صدای بلند گفت: «لااقل دیگه نمی تونی بگی این یک کم جسارت پنهان کاریه.»
در این اثنا، میسی از دروازه خارج شد و به جای راست به چپ پیچید، جایی که جادۀ گوردون رفته رفته باریک می شد و دو خط کم رنگ چرخ به قلب بیشه زار می پیچید. با نگاهی به پشت، متوجه شد کسی در تعقیبش نیست، بی قوارگی عمارت میسالونگی پشت در بسته از نظر پنهان شده بود.
روزی آرام و روشن بود، آفتاب گرم حتی از میان درختان نیز می گذ شت. در این بالا روی بر آمدگی، بیشه زار انبوه نبود، چرا که خاک کم بود و هر آنچه رشد می کرد بیش تر مجبور بود در خاک زبر سنگ ها برای یافتن دستاویزی بی محبت پنجه اندازد. بدین ترتیب رشد درختان اکالیپتوس و صمغ کم بود و بوته ها پراکنده. بهار فرا رسیده بود، حتی آن بالا در کوهستان آبی زود آمده بود و دو یا سه روز گرم کافی بود تا اولین گل های اقاقیا را به صورت گلوله های زرد کرک مانند در آورد.
دره در طرف راست او قرار داشت و از میان درختان دیده می شد. خانۀ جان اسمیت کجا بود؟ آیا خانه ای داشت؟ رفتن مادر به خانه خاله اورلیا در روز گذشته اطلاعات بیشتر از جان اسمیت در اختیارش قرار نداده بود. به جز این که طبق یک شایعۀ داغ، او یک شرکت ساختمانی را به کار گرفته بود تا از سنگ هایی که از محل استخراج می شد، یک ساختمان عظیم در ته صخره ها بنا کند. اما میسالونگی هیچ شاهدی بر این مدعا نداشت و میسالونگی در مسیر تنها جاده ای قرار گرفته بود که چنین کارگرانی می توانستند از آن استفاده کنند. به علاوه، ظاهراً خاله اورلیا نگرانی های مهم تری از جان اسمیت داشت، به نظر می رسید ستون های اصلی شرکت بطری سازی بایرون به خاطر حرکات مرموزی که در سهام شرکت به وجود آمده بود، لرزان شده است. میسی انتظار نداشت در بالای دره جان اسمیت را ملاقات کند، چرا که آن روز یکشنبه بود، بنابراین تصمیم گرفت جادۀ او را در کنار دره پیدا کند.
زمانی که نهایتاً به آن نقطه رسید، آن چه را که برایش مجهول مانده بود دریافت، در یک ریزش بزرگ کوه سنگ های ساییدۀ صخره ها از بالا تا پایین پرتگاه به صورت سراشیب ریخته شده بود و بدین ترتیب تندی شیب را کاهش می داد، در حالی که در ابتدای جاده ایستاده بود می توانست پیچ و خم مسیر را که روی سنگ ها به صورت زیگزاگ درآمده بود ببیند، شیب خطرناکی بود، بله، اما برای کالسکه ای مانند کالسکۀ جان اسمیت عبور از آن جا نمی توانست غیر ممکن باشد.
هر چند، میسی ترسوتر از آن بود که قصد پایین رفتن از آنجا را به دل راه دهد، نه از ترس افتادن، بلکه از ترس قدم گذاردن به لانۀ جان اسمیت، در عوض از روی بر آمدگی، در کنار گذرگاهی که به نظر می رسید توسط حیواناتی که به سوی آب رفته اند، ایجاد شده باشد، به سمت داخل بیشه زار به راه افتاد.
هم چنان که پیش می رفت، صدای جریان رودخانه، کلام آهسته، گله آمیز و خستۀ درختان صمغ در روزهای آرام را تحت الشعاع قرار می داد، صدای آب، بلند و بلند تر، به غرش حیرت انگیزی تبدیل شد، سپس هنگامی که به کنار آن رسید، رود پاسخی برایش نداشت، اگر چه کاملاً عمیق و پهن بود، اما بدون جوش و خروش در میان بستر خود پیش می رفت. با این حال صدای غرش طغیان آب هم چنان پا بر جا بود.
به راست پیچید، مسیر رودخانه را در پیش گرفت و نهایتاً وارد رویای فریبنده خود شد، خورشید با هزاران هزار جرقۀ نور بر سطح آب نورافشانی می کرد و سرخس ها قطرات ریز آب را می افشاندند، سنجاقک ها با بال های شیشه ای رنگین کمانی خود در جا پر می زدند، و طوطی های درخشان از شاخسار درختان یک سوی ساحل به سوی دیگر می چرخیدند.
ناگهان رودخانه ناپدید شد. در یک لبۀ خمیدگی کوچک در نیستی از میان رفت. میسی که دهانش از حیرت بازمانده بود، به سرعت قدم به عقب نهاد، اکنون علت غرش آب را درک می کرد. او درست به نوک دره رسیده بود و جریان آب از تنها طریق ممکن به آن وارد می شد، به وسیله فرو ریختن به پایین، پایین و پایین تر. محتاطانه چندین متر در لبۀ دره پیش رفت و به محلی رسید که صخره ای عظیم روی پرتگاه پیش رفته بود. میسی درست بر روی لبۀ انتهایی آن نشست، پاهایش رو آویزان کرد و با ترس و احترام به آبشار خیره شد. ته آن را نمی توانست ببیند، تنها پرواز زیبای درهم پیچیده آن را در میان باد و رنگین کمانی در مقابل صخره های خزه گرفتۀ پشت آبشار را می دید و رطوبت سرد آن را احساس می کرد که هنگام فرو ریختن، هم چون فریادی برای کمک شنیده می شد. ساعت ها هم چون گذر آب به سادگی می گذشتند. آفتاب به آهستگی آن بخش از پرتگاه را ترک کرد.
میسی به لرزه افتاد، زمانش فرا رسیده بود که به خانه - میسالونگی- باز گردد.
آنگاه در جایی که گذرگاه او به جادۀ درۀ جان اسمیت می پیوست با خود جان اسمیت می پیوست با خود جان اسمیت روبه رو شد، در حالی که او کالسکۀ خود را از مسیر بایرون به آن سو می راند، میسی با حیرت دید که کالسکه پر از ابزار، جعبه، کیسه و ماشین آلات آهنی است. حتما فروشگاهی در روز یکشنبه باز بود!
جان اسمیت فوراً دهانه را کشید و در حالی که لبخندی گشاده بر لب داشت پایین پرید و گفت: «سلام، حالت بهتره؟»
«بله، متشکرم.»
«خوشحالم که تو رو این طوری می بینم. چون داشتم فکر می کردم هنوز توی زمین زنده ها هستی یا نه؟ وقتی به خونۀ شما اومدم مادرت اطمینان داد که حالت خوبه! اما نذاشت به چشم خودم ببینم.»
«شما به خونۀ ما اومدین که حال منو بپرسین؟»
«آره، سه شنبۀ پیش.»
میسی با حرارت گفت: «از این بابت متشکرم.»
ابروان جان اسمیت بالا رفت، اما او را به باد تمسخر نگرفت. در عوض کالسکه خود را همان جا که بود رها کرد و برگشت تا میسی را به طرف میسالونگی همراهی کند. پس از لحظاتی که آن ها بدون سخن گفتن در کنار هم راه رفتند، جان اسمیت گفت: «امیدوارم ناراحتی عمده ای نداشته باشی.»
میسی اثر ترحم و همدردی را که آشکارا از سلامت کامل او نشأت می گرفت، در کلامش درک کرد و گفت: «نمی دونم، باید فوراً به یک پزشک در سیدنی مراجعه کنم، گمان می کنم متخصص قلب باشه.»
حال چرا آن را بیان کرده بود، خود نمی دانست!!
جان اسمیت حیرت زده گفت: «اوه!»
میسی برای تغییر موضوع پرسید: «آقای اسمیت، شما دقیقاً کجا زندگی می کنین؟»
او بدون راز پوشی گفت: «خوب، کمی اون طرف تر از همون مسیری که تو اومدی یک آبشار هست.» - ولحن صدایش به میسی می گفت که یا به خاطر شرایط جسمی ضعیف او یا به این علت که رفتارش آشکارا بی ضرر بود، تصمیم گرفته است میسی را یک دوست محسوب کند - «نزدیک ته اون آبشار یک کلبۀ چوبی است و من فعلاً اون جا زندگی می کنم، اما می خوام، از بلوک های ما سه سنگی که از محل استخراج می کنم خونه ای بسازم که به خود آبشار نزدیکتر باشه، رفته بودم سیدنی تا موتوری بخرم که یک اره بزرگ رو به حرکت بیندازه، چون این طوری می تونم بلوک ها رو خیلی بهتر و سریع تر ببرم و چوب ها رو هم خرد کنم.»
میسی چشمانش را بست و نا خودآگاه آهی بلند از سینه برآورد: «چه قدر به شما حسودی می کنم!»
او با کنجکاوی به میسی خیره شد: «خیلی عجیبه که یک زن اینو بگه.»
میسی چشمانش را گشود: «عجیبه؟»
« معمولاً زن ها دوست ندارن از مغازه ها و خونه ها و زنان دیگه دور باشن.»
لحن صدایش سخت بود.
میسی با تعمق گفت: «احتملاً در بیشتر موارد حق با شماست! اما از این نظر من واقعاً یک زن محسوب نمی شم، بنابراین به شما حسودی می کنم، آرامش، آزادی و تنهایی، رویاهای من هستن!»
انتهای جاده ظاهر شد - هم چنین بام آهنی سرخ و رنگ و رو رفتۀ میسالونگی.
میسی برای این که حرفی زده باشد، پرسید: «شما همۀ خریدتون رو از سیدنی می کنین؟» سپس خودش را برای پرسیدن این سوال احمقانه لعنت کرد، مگر او را برای اولین بار در فروشگاه دایی ماکس ول ندیده بود؟
او گفت: «هر موقع که بتونم.»- ظاهرا او را با دایی ماکس ول ربط نداده بود.
« ولی بالا آمدن از کوه ها با بار سنگین خیلی مشکله و من فقط همین اسب ها رو دارم. با این وجود خرید از سیدنی قطعاً به بایرون ارجحیت داره، من تا حالا جایی نبودم که این قدر آدم فضول داشته باشه.»
نیش میسی باز شد: «خیلی هم اونا رو سرزنش نکنین، آقای اسمیت! نه تنها شما یک شخص نو ظهور هستین، بلکه چیزی رو که همیشه به عنوان ملک انحصاری خود فرض می کردن - حتی اگه هرگز بهش فکر نکرده بودنیا اونو نخواسته بودن - ازشون دزدیدین.»
جان اسمیت به قهقهه خندید. ظاهراً از این که میسی این موضوع را مطرح کرده است، به خنده افتاده بود.
«منظورت درۀ منه؟ خودشون می تونستن اونو بخرن، فروشش سری نبود - توی روزنامه های سیدنی آگهی شده بود. ولی اونا آن قدر هم که فکر می کنن زرنگ نیستن، فقط همین.»
«اون پایین شما حتماً احساس یک پادشاه رو دارین.»
«همین طوره دوشیزه رایت.» و به او لبخند زد، به کلاه درب و داغان خود دستی کشید، چرخید و دور شد.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / بانوان عمارت میسالونگی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites