تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Ghazaleh |غزاله

صفحه  صفحه 10 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین »  
#91 | Posted: 7 Mar 2013 16:05

‎فصل دوازدهم! ادامه!‏‎
صبح که بهم گفتی می خوای تنهایی باهام حرف بزنی هم خوشحال شدم هم ترسیدم.
چرا؟صبر کن برات می گم قرار شد گوش بدی وسطای پاییز دقیق تر بگم چهاردهم آبان بود همین جا توی همین اتاق داشتیم با همدیگه حرف میزدیم آن روز برای اولین بار دیدم چشمات فریاد می زنه دلباخته ثریا شدی؟می دونی از کجا فهمیدم؟
فریدون ساکت ماند صفورا نگاهش دوباره میان سیاهی غلیظ رنگ شب رها کرد.
آن روز حالت نگاهت صورت رنگ باخته وچشمهای خسته تو منو همراه خودشانبرگرداندند به سی وچند سال پیش, رفتارت حرف زدن حتی یک سر سوزن با جوانیهای پدرت تفاوت نداشت تو با ثریا همون جوری حرف میزدی که پدرت سی سال پیش با من حرف میزد کم کم منم با پدرت هم عقیده شدم داشتم باور می کردم که دیگه تو خونه محمود ریشه نداری حالا چی؟من چی کارکنم به فرح چی بگم؟
نمی دونم بلاخره باید بدونه.
خودت می خوای چکار کنی؟!
هیچی.
هیچی که معنا نداره می خوای برگردی خونه محمود؟برگردی پیش اونا؟
نمی دونم.
صفورا دلگیر ونگران صورت فریدون را تما شا کرد.
گوش کن تو خیلی خسته ای بیا یه چند روزی برو سفر با فرح حرف می زنم میگم یه کاری بکنه که تا عید نری سر کلاس...
فریدون به جان خودت به جان ثریا مادرانه باهات حرف زدم مادرانه کنار وایمیستم فقط بهم دروغ نگو.
مطمئن باشین دروغ نمی گم.
نگاه صفورا خشمگین ودردمند روی دیوار خانه گرفت زیر لب کم صدا وخفه گفت:
مادرمرده ثریا!چی به روزگارش می آید خدا می دونه.
فریدون خجالت زده از اتاق خارج شد.
سرما سرد وسنگین بختک وار روی درختان بی برگ وبار افتاده بود میان فضای مه آلود ودمسرد رنگ ارغوانی تندوخاکستری تلخ شاخه های عریان وسرمادیده درختان چشم انداز دلمرده و ترسآوری را نقاشی می کرد صدای یک نواخت وزوزه مانندی روی سر شاخه هاپیچ وتاب می خورد ولابلای صدای قار قار وپرواز دسته جمعی کلاغها گم می شد.
صفورا دلگیر , آشفته حال وخسته روبروی فرخ ایستاد بلند شو بریم خیلی هوا سرده فرح لبه های پالتئیش رو بالا زد.
بچه ها لباس گرم تنشون نیست سرما می خورن.
صبر کن.
فرخ تند وگذرا بروبالای فریدون وثریارو تماشا کرد فریدون صورتش را به تنه درخت چنار تکیه داد ثریا پره سرما دیده گل کوکی را روی جوی حاشیه چمن انداخت غمگین وخاموش چندلحظه به چهره مات وبی روح فریدون خیره شد آرام وبی صدا از کنار بوته های خزان زده گل محمدی به سمت دالان بهشت راه افتاد.
فرخ عصبانی وناراحت دوباره فریاد کشید:
نامردی کردی ...حرف دیگه ای ندارم که بهت بگم دیگه حرفی برام نمونده که بگم.
فرخ دور شدن ثریا را زیر نظر گرفت بهسمتی که فریدون ایستاده بود خیز برداشت صفورا بازوی او را گرفت.
آرام باش فرخ قرار گذاشتیم که تو منطقی باشی
فرخبا لحنی دلزده چندش آور ومسخره گونه ادامه داد:
زیبایی, هنر , اندیشه , تفکرات والای انسانی عشق شکوه زندگی.... الدنگ مسخرهمفت خور با این مزخرفات منو خر کردی, استادت خوب یادت داده بود برو جلواون داره بهت روی خوش نشون می ده توام معطلش نکن ماهیتو بگیر آب حسابیگل آلوده یلا...تلافی در بیار..بدوش..جمع کن بیار...
دوباره فرخ به سمت فریدون هجوم برد صفورا بازویش را گرفت فریدون شانه اش را از تنه درخت چنار برداشت, مطیع حرکن کرد.روبروی فرخ وصفورا ایستاد.
فرخ دستش را برای سیلی زدن بالا برد.
صفورا با سرعت خودش را میان فضا خالی فریدون وفرخ قرار داد وآمرانهگفت:
فرخ چه خبره؟
فرخ دستش را نیمه تمام پایین آورد باانگشت به ثریا اشاره کرد و با لحنی غم زده پرسیدک
اون دختر چه گناهی داشت؟دست پرورده محمود آقای ارژنگ سر دسته...
گرفتگی نفس فرخ فرصت نداد حرف زدنش رو ادامه دهد.
صفورا حال بغض وگریه ای را که میان گلویش پنجه انداخته بود پنهان کرد وشکست خورده گفت:
اونا چه گناهی کردند ما این بازی مسخره رو شروع کردیم.
فرخ دلگیر وعصبانی به چشمهای خسته فریدون نگاه کرد وبا لحنی آرام تر پرسید:
میگی همه حرفایی که به صفورا گفتی دروغ بوده؟میگی..!
فریدون در حالی که سعی می کرد صدایش آرام ومطمئن باشد بعد از چند لحظهای که به چشم های صفورا وپدرش خیره ماند گفت:
من دروغ نگفتم الانم میگم واقعا صادقانه حرف می زنم اولش می خواستم دروغ بگم, به قول شما می خواستم ازآب گل آلود ماهی بگیرم ولی بعدش نتونستم.
فریدون حق به جانب وبغض کرده نگاهش را روی چهره صفورا ثریا وپدرش گیرداد وگفت:
خیلی بد زندگی کردم خیلی سال جز محبتهای اونا هیچی نداشتم اون وقت شما یه دفعه زیرو رو شدید خب من ازتون بدم می آمد.
فرخ موهای پشت لبش را با حالتی عصبی به دندان گرفت.
فریدون ادامه داد:می خواستم یه جوری به خیال خودم اذیتت بکنم چه میدونم حقمو ازت بگیرم نتونستم راست می گم.
فرخ با حالتی عصبی دوباره فریاد کشید:
از اینجا میری بیرون وهیچ وقتم جلو چشام سبز نمی شی هر چی ام دله دزدی کردی وردار برای خودت گم شو.
فرخ ساکت ماند به سختی نفس کشید
فریدون ساکت ومتوحش پرسید:
دوات همراهته؟
صفورا واهمه زده به چهره رنگ پریده فرخ نگاه کرد.
کجاست؟
فرخ با صدای خفه ای گفت:
چیزی نیست.
فریدون با توجه به نگاه های اشاره وار پدرش دوباره پرسید:
میگم کجاست؟
فرخ به صفورا تکیه داد صفورا شتاب زده پرسید:
دوا داری بگو کجاست.
فرخ به سمت ماشین اشاره کرد.
درد امانمو بریده آخرش مکشتم.
فریدون با سرعت به طرف اتومبیل که درمحوطه باز مقابل باغ متوقف شده بود دوید کیف دستی فرخ را برداشت اشیاء داخل کیف را روی تشک صندلی اتومبیل خالی کرد بعد از پیدا کردن قوطی کوچک استوانه ای شکل با قدمهایی بلند وکشیده برگشت.
صفورا فرخ را به طرف چمن برد کمک کرد روی صندلی پارچه ای بنشیند فریدون دهانه قوطی استوانه ای شکل را نزدیک لبهای فرخ قرار داد صفوراتشکر آمیز نگاه کرد فرخ در حالی که کف قوطی را فشار می داد چند بار نفسهای بلند وپی در پی کشید.
وقتی که نفس های فرخ به حال عادی برگشت فریدون به راه افتاد صفورا تمنا گونه به چشم های فرخ خیره شد.
صداشکن فرخ اون مریضه
مریضه به جهنم بذار بره یه چند وقتیصورت نحسشو نبینم.
     
#92 | Posted: 7 Mar 2013 16:06

‎فصل دوازدهم! ادامه!‏‎
فرخ از روی صندلی بلند شد وبا صدایی بلند وخشمناک فریاد زد:
هیچ وقت دیگه پیش ما نیا هیچ وقت بروگورتو گم کن برو نامرد.
با فاصله , آهسته ودلگیر راه می رفتند صدای جریان کند آب میان نهر خاشیه خیابان گاه به گاه صدای حرکت سریع اتومبیل هایی که با سرعت می گذشتند پنهان می ماند آخرین برگهای مرده ولب سوخته درختان بالا بلند لابلای سوز سرما با پیچ وتاب های خسته واز نا افتاده فرو می ریختند.
غزاله ساکتو غم زدهنگاهش را روی سطح ناهموار آجر فرش کف پیاده رو رها کرده بودفریدون درمانده شکست خورده به حوادثی که سیلاب وار زندگیش را آشفته وبهم ریخته کرده بود می اندیشید.
طرح وخطوط چهره های پدرش ثریا صفورا نیره وغزاله با سزعتی گیج کنندهروی پرده های خیالش چرخ می خوردند چشمان اشک گرفته نفس کشیدنهای تند وبیمار وار غزاله نگاه سرزنش کننده محمود سنگینی تلخ و گزنده نیره لحظه ای رهایش نمی کردند.
برگ خشکیده ای روی صورتش افتاد بی اراده سرش را کنار کشید احساس می کرد سایه های محمود را می بیند بر اثر حرکت تند وناخواسته شانه اش با شانه غزاله برخورد کرد غزاله خودش را کنار کشید بی توجه به ایستادن ناگهانی فریدون راه رفتنش را ادامه داد, فریدون بهت زده دور شدن غزاله را تماشا کرد غزاله تند وگذرا سرش را برگرداند فریدون با قدمهای کشیده به راه افتاد خفه و کم توان او را صدا کرد غزاله با حالتی عصبی گوشهایش را با دست گرفت تند تر قدم برداشت فریدون با حرص پایش را روی آجر فرش کف پیاده رو کوبید و تحکم آمیز دوباره غزاله رو صدا کرد.
غزاله ساکت وخسته ایستاد به دیوار کاهگلی حاشیه پیاده رو تکیه داد:
فریدون راه افتاد ومقابل غزاله ایستاد وبغض آلود پرسید:
چرا گوش نمیدی؟چرا حرف نمی زنی؟
غزاله نگاهش را از روی آجر فرش کف پیاده رو جمع کرد وبا لحنی تلخ وسرزنش بار پرسید:
حرفی ام مانده به هم بگیم؟
فریدون نگاهش را میان فضای خلوت پیاده رو رها کرد.
بد جایی وایستادیم سرما صورتتو کبود کرده می زنه مغز استخاونات.
غزاله شانه هایش را بالا انداخت و بیتفاوت گفتمجبور نیستی بمانی اگه خیال می کنی بد جایی وایستادی برو اون جاهای خوبی که تازه پیدا کردی برو باغ برو آلمان برو فرانسه , هلند...
می دونی چقدر سرکوچه وایستادم که بیای ببینمت.
خب حالا که دیدی؟!
صبر می کنی حرف بزنم می خوام بگم چیشده چکار کردم چکار دارم می کنم مگه قرار نذاشتیم یه مدتی من بمونم پیش اونا خودت قبول کردی, عمو محمودو زن عمو نیری بهم اجازه ندادن بااونا زندگی کنم؟
قرار بود با پدرت زندگی کنی نه با نامزد تحفه فرنگیت تا وقتی که بابام فهمید تو هیچی به ما نگفتی؟
اون نامزد من نیست چند دفعه بگم به خدا دارم خفقان می گیرم چرا هیچکدومتون اجازه نمی دید راحت بگم چه خبره؟تو اصلا برای چی آمدی؟
غزاله عصبانی ومسخره وار خندید.
اولش هیچ خبری نیست جناب فریدون خان دهشتی بعدش برای این اومدم که رو به روت بگم ازت بدم میاد آمدم بهت بگم تو به همه دروغ گفتی فریدون.
فریدون در هم شکسته فرو ریخته و غمگین تا شد و با کلماتی که به سختی ادا می کرد بریده بریده وبیمار گونهگفت:
حقه بازی می خواستم حقه بازی کنم!ولی نتونستم واموندم به خدا راستمیگم.
فریدون شانه هایش را به دیوار کاهگلی تکیه داد زن ومرد میان سالیاز کنارشان گذشتند با حالتی معنادار خندیدند فریدون آمرانه به صورت غزاله خیره شد.
از اینجا بریم.
کجا بریم.
یه جایی که بتونیم راحت با هم حرف بزنیم دیدی اونا چجوری مسخرمون کردن.
غزاله در حالی که دور شدن سایه های بلند ومتحرک زن ومرد میانه سال را تماشا می کرد بدون آنکه به صورت فریدون نگاه کند سرد وبی روح پرسید:
تو چی می خوای به من بگی؟
می خوام بگم تنهام, می خوام بگم له شدم می خوام بگم از خودم از کارایی که کردم بدم میاد می خوام حرفامو که زدم از تو عمو محمود زنعمو نیری واقعا خداحافظی کنم برم دنبال کار وزندگی خودم.
همین؟آمدی ادای آدمای قدر شناسودر بیاری حرف تحویلمون بدی و بری دنبال زندگی خودت, بفرما برو ماکه باهات کاری نداریم برو.دیگه نمی خواد حرفای صد تا یه غاز وتکراری وقلابی تحویل ما بدی...
فریدون حرف غزاله رو قطع کرد,التماسآمیز وشکست خورده گفت:
باشه قبول مطمئن باش به قول خودت دیگه هیچ وقت مزاحمتی براتون به وجود نمیارم به خاطر اینکه یه وقت همبازی بودیم صادقانه میگم متشکرم که خواهش منو قبول کردی وآمدی که باهات حرف بزنم.
غزاله مسخره وار شانه هایش را تکان داد ودر حالی که به راه می افتاد بالحن تلخ وسردی گفت:
صادقانه!متشکری نه؟آفرین آقای قدرشناس.
غزاله واهمه زده تند وگذرا پشت سرش را نگاه کرد وادامه داد:
معنی کلمه صادقانه رو بلدی.
فریدون لخت وسرکوفت خورده قدم برداشت روبه روی غزاله ایستاد وبا لحنمحکم وحالتی مصمم گفت:
نمی خواد مسخره بکنی باید گوش بدی حق دارم ازت بخوام که گوش بدی.
غزاله یکه خورد عصبی وپرخاشگرانه پرسید:
دستور میدی؟
آره بهت دستور میدم بایدم اطاعت کنی.
چشم؟جناب فریدون خان!چیه؟داشتی التماس می کردی حالا...
فریدون حرف غزاله رو قطع کرد.
به خاطر تو به خاطر عمو محمود به خاطر مادرت خودمو انداختم تو یه آتشی که حالا خاکستر نشین شدم راست میگی شدم یه آدم حقه باز,دروغگو,کلاش...
غزاله سرد وبی روح خندید.
آفرین خیلی خوب قدرت نمایی می کنی دیگه چی؟بازم شعار بده.
من بلد نیستم قدرت نمایی بکنم شعار هم نمی دم می خوام بهت بفهمانم که نتونستم حقه بازی کردنمو ادامه بدم حالاام از هیچ کسی ام انتظار ندارم که برایم دلسوزی بکنه.
خب از این انشاء میتوان نتیجه گرفت.
نتیجه اش اینه به خاطر من آمدی منم می رسونمت در خونتون اونجا که رسیدیممیگم خداحافظ تمام...
فصل دهم
ابتدای کوچه بن بست ایستاد شانه هایش را به لبه دیوار سیمانی تکیه داد غزاله بی توجه وعصبی از کنارش گذشت نگاه تنها مانده وسرگردان فریدون قدمهای تند ولرزان غزاله را شمار کرد میان هوای مه گرفته دمسرد وخاکستری رنگ نزدیک غروب غزاله به سرعت در میدان نگاهش گم شد,
     
#93 | Posted: 7 Mar 2013 16:13

‎فصل دوازدهم! ادامه!‏‎
بی اراده وناخواسته به راه افتاد با قدمهایی کشیده وبلند به طرف انتهای کوچه بن بست حرکت کرد مقابل در ورودی خانه با غزاله روبرو شد.
غزاله شتاب زده وعصبی انگشتش را تکمهزنگ در حیاط گذاشت بدون آنکه دستش راپایین بیاورد تکمه را فشار داد فریدون کنارش ایستاد غزاله با صدایی خفه وپرخاشگرانه گفت:برو...برو...
فریدون از در فاصل گرفت ساکت وغرور باخته به دیوار تکیه داد غزاله دستش را پایین آورد وبا مشتهای گره کرده روی در کوبید لابلای صدای ضربه های غزاله در باز شد شتاب زده قدم برداشت که از میان در نیمه باز خودشرا به داخل حیاط برساند نتوانست صدای پدرش را شنید حمود هراسان ووحشت زده در حالی که فضای مه آلود ونیمه کوچک را زیر نظر گرفته بود پرسید:
تویی بابا؟چی شده نازگل خانم!
غزاله در میان فضای خالی نیمه باز در ایستاد محمود میان کوچه سرک کشید فریدون را دید از در کناره گرفت غزاله روی آجرفرش کف حیاط به سمت ساختمان دوید محمود وارد کوچه شد فریدون لبه در را گرفت وبا فشار آنرا باز کرد و بالحنی سرد ورسمی گفت:
بذارید بیام تو.
محمود خشمگین دست فریدون را از لبه در کنار زد.
فریدون میان در نیمه باز ایستاد
باید بزارید بیام توکار دارم.
محمود برای پنهان ماندن حال نگاهمشتاق وچشمان مایل به گریستن پیشانی اش را به لبه در تکیه داد وبا لحنی که وانمود می کرد با فرد بیگانهای حرف میزند پرسید:
چی می خوای؟راهتو گم کردی در این خونه عوضی نیامدی؟!
باید باهاتون حرف بزنم اگه نذارید بیام تو شبو اینجا می مانم.
مگه تو با غزاله حرف نزدی؟مگه اون جوابتو نداده؟
اون نمی خواد به حرفام گوش بده باید با شما حرف بزنم.
محمود کنار کشید فریدون بدون آنکه نگاهش را از روی زمین بردارد واردحیاط شد محمود فاصله در حیاط تا پاگرد پله ها را زیر فشار سکوتی سنگین طی کرد وقتی خواست از پله ها بالا برود صدای نیره را شنید:
محمود می دونم طاقت نیاوردی در رو روش ببیند بمانید توی حیاط هر حرفی هم دارین همون جا بزنید اون حق نداره پاشو تو اتاقای این خونه بذاره.
فریدون روی پله نشست محمود کند وخستهاز پله ها بالا رفت وسط پله ها ایستاد دستش رو به دیوار تکیه داد نیره دوباره گفت:
محمود بهش بگو از اینجا بره خیلی ام که می خوای بهش عزت بذاری همون دم در وایسته به قول غزاله حرفای صدتا یه غازشو تحویل بده.
محمود آمرانه و تحکم آمیز با صدایبلند گفت"نیره خانم برو پیش غزاله.
محمود برگشت حالت به هم ریخته ومچاله شدن فریدون را دید وبا صدای لرزان گفت: بلند شو بيا.
فريدون يكباره با سرعت از پله ها بالا كشيد، محمود پله هاي باقي ماندهرا طي كرد، نيره كه دلگير و عصباني رفت، وسط راهرو ايستاد، نگاهش روي در اتاقهاي پذيرايي و اتاق كارش جابجا شد، فريدون كه روي آخرين پله شقيقه اش را به ديوار پاگرد تكيه داد،محمود بدون آن كه به چهره ي فريدون نگاه كند بيگانه وار گفت:
- برو تو پذيرايي.
فريدون وارد اتاق پذيرايي شد، چند لحظه بهت زده و دلتنگ فضاي اتاق را زير نظر گرفت، آرامشي لذت آور و اطمينان بخش ذهن آشفته و اعصاب خسته اش را نوازش داد، آخرين بقاياي روشنايي سرد و مه زده اوايل شب كه از پشت پنجره ها ميان اتاق سرك مي كشيد نرم و سبك روي مردمك چشم هايش نشست، گرماي دلچسب و يكنواخت اتاق پوست صورت و دستهاي كرخ شده اش را نوازش داد، روي مبل هميشگي نشست، رخوت و حالتي همانند خوابزدگي ميان رگهايش حركت كرد، به نظرش آمد از فضايي سرد و تاريك از ميدان كابوس هايي دهشتبار و پهنه ي خوابي ترسناك برگشته است، صداي گردش چرخهاي ماشين اسباب بازي را همراهبا صداي يكنواخت ضربه هاي ساعت ديواري شنيد، سياهي كم جان ابتداي شب، اتاق را پر كرد، پلكهايش روي هم افتادند. سايه ي لبخندي ريشه دار روي صورتش پنجه انداخت.
بوي گلهاي اطلسي، بوي كاه گل آب خورده، بوي خزه هاي اطراف گلدان لب شكسته به مشامش رسيد. صداي چرخهاي ماشين كوكي ميان صداي گريه هاي حسادت بار غزاله گم شد. لابلايرنگ هاي صورتي، آسماني، بنفش و كبود گلهاي اطلسي عروسك پارچه اي را مي ديد كه قد مي كشيد، صورت غزاله روي تنه عروسك نشست عروسك با چشم، لب و گونه هاي غزاله به صورتش لبخند مي زد خطوط چهره، سايه روشن و موج دارلباس هاي غزاله را مي ديد، غزاله پريوار بر بالشهاي رنگارنگ تكيه زد، روي پيشاني اش نيم تاج جواهر نشاني با نگين هاي آبي لاجوردي سرخ شنگرفي و سبز يشمي مي درخشيد، هاله اي از نور را مي ديد نور درخشان با چرخشهاي نرم و چشم نواز اطراف صورت و روي بر و بالاي غزاله گردش مي كرد، سواراني را مي ديد كه از جايي دور مي آمدند برق سر نيزه ها وكلاهخود سواران لابلاي گرد راه، مثل ستاره هاي دم صبح پنهان و پيدا مي شدند، پيشاپيش سواران خودش را مي ديد زخم خورده و نيم مرده روي زين افتاده بود.
***************
محمود روي صندلي نشسته بود و با نگاهي خسته و دلگير چهره ي فريدون را تماشا مي كرد احساساتي متفاوت و گونه به گونه ذهنش را زير فشار گرفتهبود چند بار دستش را براي بيدار كردن فريدون حركت داد. دلش رضا نمي داد خواب فريدون را بر هم بزند نگاه مهربان، محزون و خسته حال محمود براي چيدن گل بغضي كه گوشه لب، چشم و گونه هاي فريدون جوانه زده بود گردش كرد.
- نمي دونم با تو چكار بكنم فريدون!؟ آخه وفانشناس نامهربان چراباهام بد كردي! چرا؟
دستش را آرام و سبك روي پيشاني فريدون گذاشت و نجواگونه گفت:
- فريدون، فريدون.
احساس كرد روي لب، چشم و گونه هاي فريدون حال خواب و رويايي غم آلود پرپر مي زند، با حركتي خسته و آرام سرش را از روي شانه اش برداشت چند لحظه بهت زده فضاي اطرافش را زير نگاه گرفت سنگيني بازگشتن از فضاي رؤياها و پهنه ي بي مرز خواب به قلمرو و واقعيت و زندگي روي چشمهاي فريدون افتاد.
محمود پرسيد:
- خيلي خسته بودي؟
     
#94 | Posted: 7 Mar 2013 16:15

‎فصل دوازدهم! ادامه!‏‎
محمود چراغ سقفي اتاق را روشن كرد، روشني چشمهايش را آزار داد لخت و كند روي مبل جا به جا شد نگاهش با نگاه محمود روي صفحه و عقربه هاي ساعت ديوار كوب گره خورده خجالت زده حالت نشستن اش را روي مبل مرتب كرد در لحظاتي كوتاه تمام سنگيني و زحمت حوادث ماههاي گذشته را از ياد برد.
- ببخشيد عمو محمود خيلي خوابم مي آمد.
- داشتم تماشات مي كردم ديدم چه جوري خوابيدي دلم نيامد بيدارت بكنم.
فريدون خجالت زده نگاهش را از روي عقربه هاي ساعت ديواري جمع كرد و باحالتي سرگردان دوباره فضاي اتاق را زير نظر گرفت.
- خيلي وقته اينجارو نديدم دلم واقعاً تنگ شده.
محمود دلگير و حسرت زده سر تكان داد.
- بالاخره هيچي نباشه بيست سال تو اين فضا آمد و شد كردي همديگرو ديديم با هم حرف زديم صورتت بدجوري رنگ باخته، گرسنه كه مي شدي اينجوري رنگت مي پريد گرسنه ات نيست؟
فريدون ساكت ماند.
- خيلي خب برو يه آبي به سر و صورتت بزن، ميگم نيره يه لقمه غذا برات بياره.
- نه عمو محود، نمي خوام زن عمو نيري بيفته تو زحمت لياقت محبت ندارم.
- غريبي نكن جوان، بلند شو دفعه ي اولشنيستش كه مي خواي تو اين خونه بشيني كنار سفره.
- عمو محمود تروبخدا اينجوري حرف نزن.
- خيلي خب به خير آمده باشي فرخ چطوره؟ جا و مكانت راحته؟ با اونا زندگي مي كني؟
فريدون كم طاقت و گرفتار مانده زير فشار هاي گوناگون و احساسات متفاوت خسته و شتاب زده، پي جوي راهي شد كهبتواند زير باران آن فشارها فرار كند با زحمت نگاه سرگردانش را روي پرده نقاشي رستم و سهراب نشاند و با حالتي كه نشان مي داد براي سبك كردنفشارهاي ذهني اش راهي پيدا مي كرده است تمنا گونه گفت:
- عمو محمود مي دوني همين الان كه اينجا نشستم چه آرزويي دارم؟
محمود مهربان و دلجويانه نگاهش كرد و فريدون ادامه داد:
- دلم مي خواد جاي اون بودم و شما منو... .
فريدون ساكت ماند محمود مسير نگاهشبراي رسيدن به منزلگاه نگاه تمنا بار فريدون تغيير داد، روي پرده نقاشي ميدانگاه نبرد رستم و سهراب چند بار نگاه محمود ميان چشمان غمزده ي رستم و چشمان درد آشنا و اميد مرده ي سهراب نشست و برخاست محمود زانو و پاشنه هاي در خاك و گل فرو رفته ي رستم را با انگشت نشانهگرفت و دردمندانه ناله كرد.
- مي دوني چرا پاهاي رستمو خاك و گل نشين شده قلم زدم.
محمود ساكت ماند نگاهش را از روي پرده نقاشي برداشت به چشمهاي فريدون خيره شد و ادامه داد:
- هي جوان سنگيني اندام رستم اونو خاكنشين نكرده زمين طاقت نياورده سنگيني درد و غصه هاي رستمو رو دوشش بگيره.
فريدون بغض آلود و بريده بريده گفت:
- اگه منو يكي مي كشت راحت مي شدم و اينجوري عذاب نمي كشيدم.
محمود آرام و كم صدا خنديد، عميق و نافذ به چشم هاي خسته و قرمز شده ي فريدون نگاه كرد.
- چي شده فريدون؟ دلت مي خواد غصه هاي رستمو ورداري بذاري رو تخم چشاي محمود ارژنگ، فكر شو نكن چه بخواي چه نخواي اينكارو كردي.
- عمو محمود به خداوندي خدا درمانده شدم افتادم تو يه آتشي كه خودم اونو با بدبختي روشنش كردم .
- خاموشش كن خب!
- بخدا توانشو ندارم.
- چرا اينقدر قسم مي خوري حرفتو بزن! چيه؟ با فرخ نتونستي كنار بياي؟ صفورا؟! يا اون... .
فريدون شتابزده حرف محمود را بريد.
- نه، بابا خيلي بهم محبت مي كنه خيلي عوض شده، اصلاً يه جور بخصوصي شده مثل شما بهم نگاه مي كنه صورتش حرف زدنش چه جوري بگم شده همون آدمي كه خيالشو به اسم پدر براي خودم نقاشي مي كردم.
- خيلي خب اگه اينجوره كه ميگي بايد خوشحال باشي.
- خوشحاليم شده يه خرمن آتشو منم افتادم ميان شعله هاش، عمو محمود توروبخدا يه كاري برام بكن .
- چي مي خواي؟ ميخواي چكار كنم؟
- يه اشتباهي كردم ببخشم غلط كردم بخاطر خودم نبود كه... .
حال نگاه محمود عوض شد، رگه هاي دلگيري و ناخرسندي روي نگاهش سنگينيكرد.
- براي من اهميتي نداره به خاطر چي خودتو انداختي تو آتيش، يادته با زبان بي زباني بهت نگفتم رسيدن به مراد، اونجوري كه تو خيال مي كني راه و وسيله اش اهميتي نداره! غلطه، اشتباه محضه؟
فريدون پلكهايش را روي هم گذاشت چند لحظه تند و گذرا خيال چهره و نگاه ثريا روي مردمك چشم هايش افتاد، واهمه زده و عصبي چشمهايش را باز كرد.
- عمو محمود آمدم تا تمام حرفامو از اولش كه آمدم مرخصي براي شما، زن عمو نيري و، اسم غزاله روي زبانش يخ زد.
محمود متفكرانه نگاه كرد، سيگار خاموش لاي انگشتانش را گوشه ي لبش گذاشت.
فريدون خم شد فندك را از كنار جاسيگاري برداشت.
- همين جوري مي گيرم دستم نمي خوام روشنش بكنم بوش مي پيچه تو خونه.
فريدون سركوفت خورده پرسيد:
- به خاطر غزاله!؟
- محمود با حركت تند و عصبي فندك را از دست فريدون گرفت، شتاب زده سيگارش را روشن كرد و سرزنش آلود گفت:
- براي يه بيمار قلبي بوي سيگار بدتراز هواي سرد وسط كوچه و خيابان نسيتش، هست؟ !
- غزاله چيزي بهم نگفت، دوباره... .
- حرفي نداشته كه بزنه، خيلي بهش اصرار كرديم كه تو هواي سرد نره بيرون، بهمون گوش نداد. خدا كنه مشكلي براش پيش نياد.
فريدون خجالت زده تند و گذرا به صورت خسته حال محمود نگاه كرد چشم براه و منتظر نگاهش را ميان فضاي اتاق گردش داد.
محمود براي تغيير دادن حال و هواي حرفهاي سرد و كنايه آميز دوباره پرسيد:
- اگه اشتهات برگشته بگم برات غذا بيارن.
از شنيدن لحن صداي خشك و آمرانه ي محمود يكه خورد، عقب عقب به سمت مبل رفت و بهت زده به دستهاي محمودخيره شد، محمود كنار ميز نهار خوريروي صندلي نشست، گره بسته اي را كه در دست گرفته بود روي ميز گذاشت، فريدون گرفتار حالتهاي بيم و اميد، مردد و دو دل گره بسته را زير نظر گرفت.
- يادگاري مادر بزرگته! اون دفعه گفتم ببرش نبردي حالا ديگه بايد حتماًاونو ببري.
فريدون بلند شد به طرف ميز ناهارخوري رفت نزديك محمود ايستاد وذوق زده دستش را به طرف گره بسته برد.
- صبر كن.
فريدون خجالت زده دستش را پايين انداخت محمود ادامه داد:
- فريدون يادت باشه تو سهراب نيستي.
     
#95 | Posted: 7 Mar 2013 16:16

‎فصل دوازدهم! ادامه!‏‎
منم رستم نيستم اگه بخوايم خيلي به خودمان احترام بذاريم اي بگي نگي ميشه مثلاً بگيم تو پسر همون پدري هستي كه حاضر بود صد تومن بده بچه اش يه شب دور از خونه نخوابه. شبي كه ازش حرف مي زنم اون شبي كه چشم براهت ماندم كه برگردي خونه وبگي عمو محمود ديگه حقه بازي نمي كنيم، اون شبي رو ميگم كه غروبش آمدم پيش بابات اون برام از دختر صفورا حرف زد چيزي كه اصلاً تو يه كلمه ازش حرف نزده بودي! منم هيچي به روت نياوردم!
فريدون بهت زده، گنگ و گيج نگاه مي كرد.
- هي جوان من اون دخترو ديدم ميان درياي چشماش طوفان به پا شده بود نامردي كردي، اونم يه جوري كه نامردي تو جيگر منم آتيش زد.
فريدون آشفته حال و درهم شكسته از ميزنهار خوري فاصله گرفت روي مبل نشست.
- هي جوان بدكردار مي دوني چرا اجازه دادم بياي اينجا؟ به خاطر سهمسئله اين كارو كردم دلم براي فريدون خودم، فريدون شش هفت ماه پيشوميگم تنگ شده بود اونم خيلي زياد حالا ام كه تو آمدي بازم دل تنگم آخر فريدون خودمو نمي بينم.
فريدون خم شد پيش از اونكه بتواند صورتش را روي پاهاي محمود بگذارد محمود شانه هاي او را فشار داد.
- گفتم بشين.
- عمو محمود ببخشيد.
محمود حال و احساسات خودش را پشت پرده ي خشم و كنايه اي بي ريشه و ظاهري پنهان كرد و پرخاشگرانه گفت:
- حرفام تمام نشده، گوش بده هم اجازه مي دادم بياي تو خونم كه اين گره بسته رو بهت بدم و آخرشم ازت بپرسم.
محمود مكث كرد فريدون خسته و كند ميان حال بغض كرده نفس نفس زد محمود بلند شد با حركتي عصبي گره بسته را از روي ميز برداشت آنرا به سمت فريدون پرتاب كرد و فرياد زد.
- هي جوان كي من به تو نامردي ياد داده بودم، كي به تو گفته بودم چند تا دلو بشكن، تا يه دلو به دست بياري، نامرد تو دو تا دل شكسته روي دست ماها گذاشتي آخه من بخت برگشته كي به تو گفته بودم برو برام گدايي كن.
صداي قدم هاي تند و شتاب زده نيره و غزاله ميان راهرو و اتاق پذيرايي پيچيد محمود به طرف در رفت از پشت دركليد داخل قفل اتاق پذيرايي را بيرون آورد قبل از آنكه بتواند در اتاق را از داخل قفل بكند نيره وارد اتاق شد غزاله پشت در به ديوار تكيه داد نيرهبالاي سر فريدون ايستاد و با صدايي گرفته و عصبي گفت:
- چرا شما بلند نميشيد بريد دنبال كارو زندگيتون.
محمود بي تفاوت كليد را روي فرش كفاتاق انداخت.
- تو ساكت باش، نمي خوادم اينجا وايسي برو بيرون بذار حرف آخرمو به اين آقا بگم.
نيره روي صندلي نشست، محمود ادامه داد:
- من ازت خواستم پيش فرخ نقش بازي كني؟ اينو من بهت ياد دادم ماها گذاشتيمت لاي منگنه كه يالا بلند شو برو از باباي پولدارت اخاذي بكن؟ همدستات ماها بوديم؟
فريدون با مشت روي تشك و دسته مبل كوبيد و فرياد زد:
- نه، نه به خدا نه، كي اينا رو گفته؟ بخدا من خبر ندارم.
نيره خشمگين نگاه كرد.
- يواش نصفه شبه مردم خوابيدن داد نزن آبرومون پيش در و همسايه مي ره! مي خواي بدوني كي گفته؟ پدرت ايناروگفته، تو خبر نداري! بابات چه جوري خوارمون كرد. محمود نشست، غزاله باحرص و حالتي عصبي در اتاق را محكم از و بسته كرد نيره بند شد مقابل غزاله ايستاد محمود آرام و زير لب گفت:
- نيره اونو ببر تو اتاقش.
غزاله نيره را كنار زد.
محمود تحكم آميز نگاه كرد.
- مگه نميگم ببرش، برو غزاله.
نيره همراه غزاله از اتاق خارج شد محمود ادامه داد:
- اون درم پشت سرتون ببنديد.
فريدون شكست خورده، پشيمان و درمانده بلند شد.
- بذاريد منم برم.
- ميري، ولي نه حالا، باهات كار دارم بشين.
- نمي تونم، به خدا نمي تونم، داريد شكنجه ام مي ديد، به خدا منم آدمم.
- اگه آدمي، حتماً يادته به خاطر تو به خاطر دختر خودم سه دفعه خودم كردم سنگ رو يخو آمدم پيش فرخ، يادت اومد خودتم بودي، با گوشاي خودتم شنيدي كه فرخ چه جوري بي حرمتم كرد، دفعه ي اول حرمت ترو گرفت زياد بهم زخم زبان نزد ولي دفعه ي دوم و سوم اونچي رو كه نبايد بگه گفت و منم سرمو انداختم پايين، يادته از بابات خواهش كردم گفتم به خاطر دوستي به خاطر زحمتي كه به پاي پسرش كشيدم نذاره قلب دخترم بشكنه.
پدرت دوست دوره هاي جوانيم تلخ و ذلتبار بهم گفت:
- محمود، فريدون ديگه نمي خواد بدبخت زندگي كنه، توام اگه خيال مي كني خيلي بهش علاقمندي ولش كن بذار اون جوري كه خودش مي خواد زندگيشو تغيير بده، من نمي تونم مجبورش كنم بياد با غزاله عروسي بكنه، من اونو آزاد گذاشتم، اگه مي خواست خب مي آمد پيشتون.
حرفاي من و پدرتو مي شنيدي ولي از ديوار صدا در مي آمد از تو نه، چرا؟ براي چي لال شده بودي؟
فريدون حق به جانب با لحني صادقانه گفت:
- اون وقتي كه شما آمده بوديد قرار بود فرداش بريم دفتر خانه.
- مزد حقه بازيتو بگيري آره؟
- حقه بازي نكردم، مي خواستم... .
- من به جهنم، پدر تو، اون دخترو، مادرشو چرا بازي دادي، اينجوري براي غزاله مي خواستي خونه بخري، به دست مريزاد جوان به آبروي خانواده اي كه تو اون بزرگ شدي خوب جوري چوب هراج زدي، هي اينايي كه ميگم قصه و مثل و متل نيستش، از پيش فرخ كه برگشتم چشمم ماند روي در، به غزاله به نيره گفتم:
- امروز مياد، امروز نياد فردا حتماً پيداش ميشه، نيامدي وعده هام دروغ شد.
اينا هيچكدامش درد محمود نيستش يه درد ديگه اي ام افتاده تو اين سينه واموندم پدرت به يعقوب زاده يه پول زيادي داده كه تمام پرده هاي نقاشي منو هر جايي كه سراغ داره پيدا بكنه و به هر قيمتي ام كه شده اونا رو بخره، به قول يعقوب زاده اينجوري داره مزد بچه داري منو بهم بر مي گردونه، حالا غزاله، مادرش، هر كي مو مي شناسه،
استاد مهدوي، دانشجوا تا چشمشون بهمن ميفته زيرچشمي بهم نگاه مي كنن وپشت سرم ميگن محمود پرده هاي نقاشياشو با دل دخترش عوض كرد، برو فريدون، برو.
امانتي مادربزرگتو مي بري، اون پرده ي نقاشي ام نميذاري اينجا بمونه با ديگران كار ندارم حرف خودمو مي زنم. باهات داد و گرفتي ندارم. قرضو طلبيم پيش همديگه نداريم هر چي ام كه خرجت شده، يه قرونش مال اهل اين خونه نبوده اينو بهت گفتم كه يه وقتي خيال ورت نداره گردنت زير دين محمود ارژنگ، نا وقتو وبد موقع اس و گرنه چمدانارو ميذاشتم رو كولت، ميرم در خونه ي فيروزي ميگمبياد اونا رو ببره حالا خود داني.
محمود به طرف در رفت هردو لنگه ي آن را باز كرد ميان چهار چوب در ايستاد، كف دستش را روي كليد چراغ سقفياتاق مهمانخانه گذاشت بدون آن كه سرش را برگرداند خشك و بي روح گفت:
- درا بازه توام بلدي چه جوري از در حياط بري بيرون، ميري در حياطو پشت سرت ببند ديگه هيچ وقتم به باز شدن در اين خونه فكر نكن، محمود كف دستش را روي كليد برق فشار داد شب سرد و سياه ميان اتاق پذيرايي ماندگار شد.
مقابل در باغ از اتومبيل پياده شد درعقب را باز كرد پرده نقاشي سياوش درآتش را از روي صندلي برداشت آن را به لبه ي جرز آجري ديوار تازه ساز تكيه داد به طرف اتومبيل برگشت رانندهي تاكسي هم پياده شد، به در اتومبيلش تكيه زد چند بار نفس عميق كشيد.
- عجب هوايي حيف يه خورده سرده بهارش اينجا ميشه عينهو هواي بهشت باغ خودتونه آقا؟
- نه مال زنه پدرمه.
چه فرقي ميكنه بالاخره يه جوري مال خودتون حساب ميشه ديگه، اينطرفا علي الخصوص بهار وتابستان زياد مسافر ميارم بيشتر صاحب باغارو مي شناسم ولي خدمت حضرت آقا نرسيدم، كيف بغلي اش را از جيب پالتويش در آورد لبه ي اسكناس ها را بيرون كشيد. كيف را نزديك دستهاي راننده نگاهداشت.
- بفرماييد آقا كرايه تونو بردارين.
راننده بي توجه، سوار اتومبيل شد، پشت فرمان نشست سر و گردنش را از پنجره بيرون آورد.
هموني كه طي كردم، نه يه قرون بالا نه يه قرون پايين اگه دو تا بيست تومني، با يه دونه ده تومني بديمعامله جوش مي خوره حواست باشه پولي ام كه ميدي دشت اوله صبه نادل گردان پول ندي كه كاسبيمونو از بركت مي اندازه، اسكناس درشتم ندي كه دخلم خالي خاليه، فريدون سه برگ اسكناس بيست توماني بدست راننده داد.
- بقيه اشم بمونه.
     
#96 | Posted: 7 Mar 2013 16:20

‎فصل سیزدهم!‏‎
- نه آقا جون گفتم دخلم خاليه، جيبمون كه تار عنكبوت نبسته ده تومني دارم.
راننده در حالي كه اسكناس قرمز رنگ ده توماني را به دست فريدون مي دادبا لحني هشدار دهنده گفت:
- حلالمون كن جوان خدا را چي ديدي شايد بازم همديگرو ديديم ولي از من مي شنوي زياد تو نخش نرو، زندگي همينه، اگه رو راس باشي، اگه نارو نزني قد یه سر سوزن توکارات گره نمی افته اینو از من پیرمرد یادگاری پیش خودت نگهدار برو به امان خدا هوای خودتو داشته باش. مقابل در باغ ایستاده وقتی که تاکسی از محوطه باز وارد کوچه باغ شددر بزرگ اهنی و ماشین روو دیوارهای آجری تازه ساز باغ را تماشا کرد با کف هر دو دست در آهنی را فشار داد احساس کرددستهایش را میان دیگ آبجوش فرو برده است عصبی و خشمگین ازدر فاصله گرفت با نوک و کف کفش روی در ضربه زد ارتفاع و صاف بودن دیوارها مجال نمی داد که از روی دیوار وارد باغ بشود اطرافش را نگاه کرد انتهای دیوار آجری تند و شاخه های یک درختبید توجهش را جلب کرد. خسته و کم جان به سمت درخت رفت پالتو کفشهایش را در آورد برای پیدا کردن جای دست با دقت تنه و شاخه های درخت را تماشا کرد روی پنجه پا ایستاد به شاخه ای که از همه پایین تر بود آویزان شد از درخت بالا رفت با احتیاط روی دیوار نشست بعد از چند لحظه در حالیکه دستهایش می لرزیدند
به لبه دیوار چنگ زد نوک و پاشنه کفشهایش را به فاصله رگه های آجر تکیه داد دست راستش از لبه دیوار کندهشد با دست چپ نتوانست سنگینی خودش را تحمل کند روی علفهای پای دیوار داخلباغ سقوط کرد از روی زمین بلند شد فضای باغ را با نگاههای خسته و سرد تماشا کرد بطرف در آهنی به راه افتاد در حالیکه نفس نفس می زد بازوهایش را دور چوب ضخیمی که پشت در افتاده شده بود قلاب کرد سینه اش را روی چوب گذاشت با زحمت آنرا از پشت در جدا کرد ضامن آهنی در را چرخاند.
در با صدای خشک و کشیده ای باز شد رمق باخته و خسته روی چوب ضخیمی که از پشت در برداشته بود نشست خم شد از لای در نیمه باز کوچه باغ را نگاه کرد به سرفه افتاد هوای سرد و خشک وارد ریه هایش شد درد و سوزش آزاد دهنده ای به قفسه سینه و ریه هایش چنگ زد. کند و خسته بلند شد از میان در نیمه باز مانده وارد کوچه باغ شد انگشتان سرما دیده اش را بهمگره زد آنها را مقابل دهانش گرفت بخار و حرارت نفسهایش سنگینی و کرخی انگشتانش را سبکتر کرد کت و پالتویش رااز روی زمین برداشت پوشید پرده هاینقاشی را زیر بغل گرفت به طرف درختان سیب به راه افتاد وقتی که نردیک نیمکتهای آهنی رسید پرده نقاشی را به لبه پایه نیمکت تکیه داد دستش را روی تسمه های پشتی نیمکت گذاشت سرمای چندش اوری را احساس کرد روی سطح نیمکت دست کشید خستگی لختش کرده بود دلش می خواست جایی بنشیند و فکر کند آفتاب دم صبح پاییزی گرمای کم جانی را از لابلای شاخه های بی برگ و بار درختان سیب روی سنگ ریزه های کف خیابان دالان بهشت یله کرده بود به سمت آفتاب رفت اما سرمای گزنده هم چنان آزارش می داد روی شاخه های دور از دست رس درخت گردو یک دسته کلاغ وحشت زده و عصبانی اطراف یکی از لانه کلاغها پرواز می کردند صدای در هم پیچ خورده کلاغها تلخ و دل آزار میان فضای سرد بی روح دالان بهشت می پیچید به طرف درخت گردو دوید انتهای مسیر دالان بهشت خم شد چند دانه ریگ صاف و صیقلی را ازمیان خرده سنگهابرداشت وقتی نزدیک درخت گردو رسید در حالیکه با صدای بلند و لحنی عصبی فریاد می کشید سنگها را به طرف شاخه هایی که کلاغها رویآن نشسته بودند پرتاب کرد. صدای فریادهایش و صدای برخورد کردن سنگ ریزه ها با شاخه های عریان درخت گردو کلاغها را فراری داد تعدادی از آنها با حالتی ترس آور دورتر از درخت گردو و در ارتفاعی کم دایره وار بالای سرش پرواز کردند با دیدنمسیر و حالت کلاغها دچار ترس و دلهره شد احساس کرد کلاغها به طرفشحمله ور شده اند، بقیه سنگها را دوباره پرتاب کرد کلاغها دوباره روی شاخه های درخت گردو نشستند. به تنه درخت گردو تکیه زد و به دور دستها خیره شد.
هوای سردو مه آلود همانند رنگی خاکستری و غلیظ سر شاخه های بیشتر درختان باغ را از میدان دیدش پنهان کرده بود، به راه افتاد با نوک کفش به دانه های درشت سنگ های کف خیابان ضربه زد، سنگها روی علفهای زرد غلت خوردند، به طرف نیمکت برگشت پالتویش را در آورد آنرا روی نیمکت
گذاشت سوز خشکه سرمای هوای مه آلود لا بلای مفصلها و مغز استخوانهایش می چرخید دستهایش را دور قفسه سینه اش قلاب کرد چانه اش دچار لرزش شد، یک باره با حالتی عصبی نیمی از فاصله دالان بهشت تا خانه باغ را با دویدن طی می کرد. درحالیکه نفس نفس می زد نزدیک بوته های سرما دیده گلهای محمدی ایستاد،چکمههای سنگین و ساقه بلند پاهایش را خسته کرده بود،کند و آهسته به راه افتاد، بوی دود آتش هیزم به دماغش خورد اطرافش را نگاه کرد، مخروط نوک تیز و بلند دود را دید که در نزدیکی حوضچه سنگی قنات کوتاه و بلند می شد، با دیدن دود نشست انگشتان کرخشده و کف دستهایش را روی شعله های کم ارتفاع و لرزان کومه آتش حرکت داد گرمای آتش روی پوست دستها و صورتش گردش کرد. نگاه خسته اش از روی کومه آتش به سمت درختان صنوبر لغزید لابلای درختان بالا بلند صنوبر پیرمرد باغبان با لبه بیل ذوزنقه شکل خاشاک و برگهای خزان شده مسیر حرکت آب از پای درختان صنوبر را کنار می زد حالت ترس و دلهره اش فروکش کرد. با صدایی خسته پیرمرد را صدا کرد.سرما را بیشتر حس کرد دستهایش را بهم گره زد، مشتهای بهم پیچیده اش را نزدیک دهانش نگاه داشت، هوای گرم ریه هایش را درون حفره پنجه های سرما دیده اش انتقال داد سرما،تنهایی،سردرگمی،احساس واخوردگی،سرشکستگی و غریب ماندن آزارش می داد به طرف حوضچه به راهافتاد، نزدیک حوضچه بوی دود و طعم تلخ سوختن سر شاخه ها و برگهای خزان زده مرطوب چشم هایش را به اشکانداخت.
_ عمو احمد
پیرمرد باغبان صدایش را نشنید با یک چوب بلند و باریک کپه هیزم های نیم سوخته را بهم زد شعله های آتش قوت گرفت به رخوتی خلسه مانند دچار شد
     
#97 | Posted: 7 Mar 2013 16:21

‎فصل سیزدهم! ادامه!‏‎
احساس کرد پشت پلک چشم هایش دانه های ریز شن جمع شده است، سرش گیج می رفت تلخی ناگوار روی زبان اطرافو داخل دهانش پخش شد.یادش امد وقتیکه به بیماری دیفتری مبتلا شده بود گلو و دهانش همانتلخی آزاردهنده را پیدا کرده بودند، دلش می خواست کنار آتش بخوابد نمی توانست از جایی که نشسته بلند بشود دوباره پیرمرد را صدا کرد:
_ عمو احمد
پیرمرد شتاب زده و با تعجب به سمت صدا برگشت فریدون را دبد دسته بیل رابه تنه درخت تکیه داد به سمت آتش به راه افتاد و وحشت زده پرسید:
_ کجا بودی آقاجان قربانت برم چرا یه لاقبا آمدی میان سرما نمیگی « سقو» می کنی، چه جور آمدی تو، پشت در باغ رو انداخته بودم، بلند شید بریم میان ساختمان یا علی! فریدون بیرمق و کند نیم خیز شد اما نتوانست سرپای خودش بایستد تسلیم شد، به پیرمرد تکیه داد
._ آه، باریکلا لم بده رو سینه ام، آها بخیر آمده باشی، آقاجان این وقتروز خیر بوده آمدی باغ؟ بی خبر چرا؟ اتاقای خانه باغ یخچاله بریم خانه؟ سر فریدون روی شانه پیرمرد خم شد.
****
_ خدا خواهی بالاخره خوابش برد!
_ نگاه نیره به سمت دریچه کولر چرخید.
_ خیلی گرمه! برق قطعه؟!
_ کنترو زدم.
_ برای چی؟
_ به خاطر زنگ در حیاط. دو شاخه تلفونم در آوردم بذار بی سروصدا بخوابه نازگل بابا عزیزم، قوت چشمامخیلی پریشانه احواله بگی بگم یه کوره آتش یه خزانه سرب داغ تو سینه وا مونده لانه کرده حال من اینه حالاو چه جور طاقت بیاره خوبه! می ترسمگلم و بهارمو خزان...
_ توکل به خدا؟ بالاخره بایدببینیم خدا چی می خواد، نیره با نگاه خسته حال و ماتم زده چمدانهای روی هم چیده شده گوشه اتاق مهمانخانه را نشانه گرفت، نگاه محمود سرگردان میان حال شادی و غم همسایه نگاه تیره شد.
_ می خوای چکارشون کنی؟ برش می گردونی؟ در چمدونا رو وازش می کنی؟! نگاه محمود از پشت پرده هایسیاهو ضخیم درد واخوردگی، شکسته حالی و غمی سرد و سنگین، مشتاق و شیدازده، در چمدانها را باز کزد؛ خط نوشته ها و پرده های نقاشی را برگ و دانه به دانه از درون بسته بندی های داخل چمدان ها بیرون کشید خط نوشته های هفت پیکر، منطق الطیر، شاهنامه،همانند رشته هایی از روشنایهای رنگ به رنگ گردبادواره بهم پیچیدند و سوی آسمان رفتند زبانه های نور روی پرده آسمان ما میدانگاه هم آورد خواهی سهراب و طشت طلایی خون آلود میانه مجلس افراسیاب لحظه فرو غلطیدنفرود از اسب خالی بودن دست رستم از نوشدارو را نقاشی کردند.
سیاوش را می دید بر اسب سپیدی نشسته بود کومه های آتش از هر سو راه سوار و مرکبش را بسته بودند.
دستهای محمود فضای خالی اتاق را نوازش داد نیره ساکت و بهت زده حرکت دستهای لرزان و نگاه خیره مانده شوهرش را تماشا کرد حال لبخند روز آلودی از گوشه چشمهای محمود روی گونه و لبهایش لغزید.
حرارت کومه های آتش روی مردمک چشمها نشست یال بلند ابریشم وش اسب سپید را نوازش کرد. _ هی سوار آتش پیشرو داری مرو
_ از این آتش مرا بر دل هراسی نیست این سوی آتش درد و داغ و نام و ننگ است.
_ پیش نگاهش روی رخ زیبای سیاوش زبانه کم جان و دود آلود آتش صورت فریدون را نقاشی کرد آتش بی پروا زبانه کشید، فریاد زد.
_ هی سوار آتش است این باغ نیست، آتش پیش رو داری مرو. محمود خفه و کم رمق فریاد کشید:
_ فریدون در آتش مانده سوخت،داره خاکستر میشه.
نیره هراسان و با شدت شانه های محمود را تکان داد و فریاد زد.
_ محمود جان ارژنگ ارژنگ محمود.
پلکهای خسته محمود روی هم افتاد خستهناتوان و دلمرده به لبه صندلی تکیه داد و کم صدا و ناله وار گفت:
_ سیاوشم سوخت، دیدمش نیره.
نیره بازوی شوهرش را گرفت.
_ بلند شو بشین روی صندلی. دانه های درشت عرق لابلای شیارهای پیشانی محمود لغزید.
_ راحتم، راحتم نگار.
_ یکی تو راحتی دو تا... بلند شو بریم کگار دلخسته ... محمود تکیه بهم بده.
محمود ایستاد آرام و سپاسگزار بازویش را از دست نیره جدا کرد.
_ میرم خودم نیرجان یکی می خواد زیربازوی تو رو بگیره.
صدای بهم خوردن در اتاق مهمانخانهرا شنیدند هم زمان و با م نگاههایشان متوجه در دو لختی اتاق شد غزاله میان یکی از لنگه های درهای نیمه باز ایستاده بود.
نیره به سمت در حرکت کرد محمود مهربان و دلجویانه پرسید:
_ چیه بابا جان؟ بیا تو نازگل.
نیره رو به روی غزاله ایستاد، غزاله گله مند و پرخاشگرانه پرسید:
_ چی شده چرا فریاد می زدی مامان؟
نیره تکان خورد، ناخواسته و سرگران نگاهش را از روی چهره آشفته حال و پریده رنگ غزاله برداشت از در فاصله گرفت وپرسشگرانه به چشم های شوهرش نگاه کرد.
_ بیا تو بابا، اونجا چرا وایسادی.
غراله خجالت زده نگاهش را روی قالیچه نزدیک در اتاق مهمانخانه رهاکرد و آهسته پرسید:
_ تازه داشت خوابم می برد،
_آخه بابات...
نیره ساکت ماند. محمود بطرف در حرکت کرد مقابل غزاله ایستاد با نوک انگشت چانه دخترش را فشار داد خنده غمزده ای روی صورت غزاله پیدا شد. محمود دستهایش را روی شانه و پشت گردن غزاله بهم قلاب کرد.او را به داخل اتاق کشید و در حالیکه شاد و آهنگین پنجه و پاشنه پایش را روی فرش می کوبید زمزمه کرد
_ یوسف، یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور .
دستهایش را از روی شانه غزاله برداشت روی پاشنه پا چرخید، پهلو به پهلوی دخترش ایستاد دوباره دستش را دور کمر غزاله حلقه کرد سرش را روی شانه دخترش گذاشت کم صدا و نوازشگر زمزمه کرد.
ای عروس هنر از بخت شکایت منما
حجله حسن بیارای که داماد آید.
نیره نگاهش را روی چهره محمود و غزاله گردش داد و در حالیکه روی لبه صندلی می نشست دلگیر و سرزنش آلود گفت:
_ کاش چنین بود حرف حافظ از خواهد آمد نبود. به غزل حافظ دستبرد نزن اون آید نیست. غزاله شتاب زده حرف مادرش را قطع کرد.
_ قربان صفای بابام برم . بابا ! به خاطر دل غزاله آمد و آید کردی؟
غزاله سرش را روی شانه محمود تکیه داد با هم به طرف راحتی رفتند، غزاله نزدیک مادرش نشست محمود با حالتی مردد چند لحظه راحتی و صندلیهای اتاق مهمانخانه را زیر نظر گرفت نیره تعجب زده پرسید:
_نمیشینی؟
     
#98 | Posted: 7 Mar 2013 16:24

‎فصل سیزدهم! ادامه!‏‎
محمود کنار غزاله نشست نگاه نیره و غزاله روی چمدانهای گوشه اتاق بهمگره خوردند، غزاله بدون آنکه مسیر نگاهش را تغییر بدهد در حالیکه پشت دستهای پدرش نوازش می داد بی تفاوت و عادی گفت:
_ بابا چشم براه کسی نیستم که آمد یاکه خواهد آمد برام فرقی نداره.
محمود انگشتان غزاله را میان کف هر دو دستش گرفت نگاه تمنا زده اش روی مژه های نیره پرپر زد و مژه های نیره روی هم افتاد محمود آسوده خیال زمزمه وار گفت:
_ اگه تو بخوای که بیاد ستاره ام بشه از تو آسمان میارمش پایین.
نیره پوشیده و پنهانی لب گزه کرد. غزاله لاقید و بی تفاوت سر تکان داد،محمود دلگیر، گله مند نفس کشید.
_ اگه می خوای پای اون وایسادم و اگه یه جوری زیر خفت...
محمود ساکت ماند نیره ردپای پوزخندش را پاک کرد غزاله انگشتانش را از میان دستهای محمود بیرون کشیدو در حالیکه دستش را پشت گردن و روی شانه های پدرش می گذاشت گونه اش را به صورت محمود چسباند نیره لبخند زد خجالت زده و دلجویانه گفت:
_ منم مادرم، دایه نیستم که آتش افتادهباشه محمود مهربان همدل و راضی نگاه کرد نیره ساکت ماند.
_ نه خیال بکنی بی خبرم نگار.
محمود صورتش را کنار کشید، مستقیم و نافذ به چشمهای خسته حال و شب زده غزاله نگاه کرد. نیره بلند شد به سمت چمدانها رفت محمود تحکم آمیز گفت:
_ کاریشون نداشته باش حالا وقتش نیست.
نیره ایستاد حالت چخرخ و نگاه محمود عوض شد.
_ بیا بشین نگار.
غزاله دلواپس و بهت زده چند بار نگاهش را روی چهره نیره و چمدانهای گوشه اتاق جابه جا کرد نیره برگشت روی راحتی نشست نگاه محمود بی هوا و یکباره سنگین و سرد چند بار روی صورت نیره و غزاله نشستو برخاست.
_ نگا ما سه تاییمون فقط می دونیم توی اون چمدانها خط نوشته و پرده نقاشیه نمی دونم که اونا مثل پدر سیاوش در آتش بدلیه یا کار محمود ارژنگه هر چیه من یکی دلم داره پرپرمی زنه اونا رو تماشا کنم ولی در اون چمدانها و از نمیشه تا غزاله خانم حرف آخر شو بزنه.
نیره و غزاله همزمان با هم تکان خوردند، غزاله پرسشگرانه به چشم هایمادرش نگاه کرد، میان ابروهای نیره گره اخم کم نمودی پیدا شد ناراضی و دلگیر پرسید:
_ یعنی چی؟
غزاله نوک انگشتانش را قلاب وار بهم گره زد.
_ نقاشی های داخل چمدان چه کار محمود ارژنگ باشه و چه نباشه برام فرقی نمی کنه یعنی دیگه اهمیتی نداره، غزاله انگشتانش را روی هم فشار داد طپشهای قلبش قوت گرفت حالت اخم زدگی چهره نیره نمود بیشتری پیدا کرد.
_ این چه جور حرف زدنیه محمود؟ اونمحالا؟ اسمشو چی میذاری؟
_ محمود چند لحظه فکر کرد شاید اسمش بذاریم تیغ جراحی.
غزاله احساس کرد یکی، رگهای قلبش راقطع می کند، درد سنگین و کسالت بار روی شانه و میان قفسه سینه اش چنگ می زد.
خودته عذاب نده نارگل، همین حالا که نمی خواهم که بگی، هر موقع که واقعا تصمیم گرفتی اون وقت یا بگو آره یا بگو نه، رو راست به خاطر اونایی که تو چمدانه این بساز راه افتاده حالا من فریدونو از توی این خونه بیرونش کردم اومده بود بمانه،من نخواستم..
اشک روی چشم های خسته حال سرخ رنگ شده غزاله پرده کشید محمود ساکت ماند. لبهای نیره بهم خورد و محمود سرد و سنگین سر تکان داد
_ ما هیچ حرفی نمی زنیم نگار، نازگلممیگه ما دو تایی چی باید بگیم غزاله،هیجان زده و عصبی بلند شد و در حالیکه به سمت در اتاق مهمانخانه می دوید فریاد زد:
_ من میگم نه،میگم نه.
نیره مسیر حرکت او را زیر نظر گرفت صدای گریه غراله میان سرسرا پیچید.
نیره خشمگین ناراضی و عصبی سر تکان داد وقتی که صدای گریه های غزاله لابلای بازو بسته شدن در گم شد محمود حال نگاهش را تغییر داد.
_ نگار بد نگفتم، سنگین نگام نکن خاکپای شاه مردان عالم، مردم و زنده شدم.
_ اگه بخوای این جوری باهاش...
نیره ساکت ماند، دقیق پرسشگر و مهربان به چهره شوهرش نگاه کرد.
_ گمان نمی کنم الان وقتش بود.
_ اگه سر زخم دل نازکش وا نمی کردم.
محمود ساکت ماند از پشت شیشه بخار گرفته خم و راست شدن سر شاخه های درختان را تماشا کرد باد سرد خزان با گل چه ها کرد نمی خوام بذارم نازگل تو پژمرده بشه خبرداری چشم گریان چشمه لطف خداست محمود زمزمه کرد.
تا نگرید طفل کی نوشد لبن
تا نگرید ابرکی خنده چمن
****
فرخ شتاب زده و عصبانی و گرفته از اتاقکارش خارج شد زن آراسته و جوانی که پشت میز نعلی شکلی نشسته بود به دستهای فرخ نگاه کرد.
_ ببخشید نامه ها رو...
_ باشه برای بعد، خانم دارم میرم بیمارستان.
_ بیمارستان؟! _قرار ساعت یازده رو کنسل کنم؟ فرخ ساکت ماند.
_ اتفاقی افتاده؟
_ خانم اکبری، فیروزی برگشته؟
_ اجازه بدید بپرسم.
اکبری گوشی تلفن را برداشت سه شماره گرفت و منتظر برقراری ارتباط شد، دستش را روی دهانی گوشی گذاشت.
_ برای جلسه دستوری نمی دید؟
_ فیروزیو پیداش کنید خانم جلسه بخوره...
اکبری دستش را از روی دهانی گوشی تلفن برداشت، فرخ مضطرب و آشفته با نوک پنجه پایش روی موکت سبز رنگ و ضخیم کف اتاق ضربه زد. دستهایش را از پشت بهم قلاب کرد از میز نعلی شکل فاصله گرفت در حالی که با اضطراب تصاویر نمودارهای آماری نفشه های پیچیده ساختمانی و دستگاههای فنی نصب روی دیوار را تماشا می کرد با صدای خشک و لحن فریاد گونه ای گفت:
_ فیروزی چی شد خانم؟ مرده؟
_ گوشی تلفونو بر نمیداره آقا.
_یعنی چی، کسی گوشیو برنمی داره مگه اونجا طاعون آمده؟!
علی مرادی رو صدا کنید خانم.
لحظه ای که اکبری می خواست گوشی تلفن را از کنار گوش خودش دور کند ارتباط برقرار شد، فرخ به سمت میز برگشت قبل از آن که فرخ دوباره بازخواست کند اکبری با لحنی دلهره آمیز گفت:
_آقای فیروزی سریع بیایید بالا.
_ فیروزی بود؟
_ بله آقا.
چه ساعتی به آقای ولیدی وقت دادی؟
_ ساعت یازده آقا.
اکبری ساعت مچش خودش رو از روی میز برداشت با دقت صفحه آن را نگاه کرد، نگاه فرخ روی عقربه های ساعت دیواریبالای سر اکبری ماندگار شد.
_ بیست دقیقه مانده.
_ متوجه شدم برای جلسه ساعت دوازده آقای افراسیابی ام دعوت شده؟
     
#99 | Posted: 7 Mar 2013 16:25

‎فصل سیزدهم! ادامه!‏‎
اکبری پوشه سبز رنگ را از لای پوشه هایی که روی هم چیده شده بودند برداشت آن را باز کرد و با نوک خودکار کنار اسامی ماشین روی کاغذ داخل پوشه علامت زد.
_ بله آقا.
_ سریع به دفترشون خبر بدید، بگید برای تیمسار گرفتاری پیش آمده.
_ چشم آقا.
صدای ضربه های آرامی که به در اتاقوارد می شد توجه فرخ را جلب کرد، اکبری از پشت میز کارش بلند شد، به طرف در اتاق رفت.
_ فیروزیه؟
اکبری در اتاق را نیمه باز کرد آهسته و نجوا گونه گفت:
_ کجا بودی، تو رو به خدا مواظب باش آقا خیلی عصبانیه.
اکبری از در فاصله گرفت، دهدشتی پشت به در ورودی رو به روی نقشه پیچیده دستگاههای فنی ایستاد، فیروزی رنگ پریده و از نفش افتاده در حالی که نگاهش را به موکتهای کف اتاق دوختهبود وارد اتاق شد، اکبری بدون آن که راه رفتنش صدایی داشته باشد برگشت پشت میز کارش نشست، تلفن زنگ زد دهدشتی با تحکم گفت:
_ خانم اکبری هر کسی پشت خطه بگید بعدا زنگ بزنه.
_ چشم آقا.
اون صدای زنگ تلفونم کمش بکنید فیروزی؟
فیروزی مردد و درمانده دستهایش را بهم مالید و با نگاهی پرسشگرانه به صورت اکبری خیره شد، اکبری با حرکت دادن دست و اشاره سر فیروزی را به طرف دهدشتی هدایت کرد. فیروزی در حالی که هم چنان نگاهش را متوجه اکبری کرده بود به راه افتاد. دهدشتی که سایه حرکات او را روی شیشه های براق و پاکیزه قاب نقشه هازیر نظر گرفته بود بدون که برگردد با حالتی تنبیه گونه پرسید:
_چیه داری قایم موشک بازی می کنی؟
فيروزي با قدمهاي كشيده تري به سمت دهدشتي حركت كرد، با فاصله يك قدم كنار شانه راست او ايستاد، دستهايش را در هم قفل كرد و به نشانهاداي احترام سرفرود آورد و مودبانه پرسيد :
- امري داريد آقا؟
- يه بنزين پركردن اين همه دنگ و فنگ داره.
- آخه آقا بايد مي دادم...
دهدشتي حرف فيروز را قطع كرد و با لحني نزديك به لهجه و حال حرف زدن فيروزي گفت :
- بله بايد مي دادي شمع و پلاتين عوض مي كردن، رفته بودي براي خانم...
فيروزي دستهايش را از هم باز كرد، پابه پا شد، موازي شانه هاي دهدشتي ايستاد. دهدشتي روي پاشنه پا چرخيد. فيروزي براي فرار از زير سنگيني نگاهعقاب وار دهدشتي سرش را پايين انداخت و با لحني صادقانه گفت :
- شمع و پلاتين عوض كردم ولي براي خانم...
- خيلي خب.
به طرف ميز نعلي شكل حركت كرد.
پشت دست مشت كرده اش را روي شيشه ميز تكيه داد.
- فيروزي.
- بله آقا.
- نزديك بيمارستان يه مريض خونه هست. مي دوني كجاست؟!
- اگه درست بگم اونجا بايد.
- بذار حرفم تمام بشه.
تلفن زنگ زد، اكبر گوشي را برداشت، دهدشتي از ميز فاصله گرفت و به راه افتاد، مقابل در نيمه باز توقف كرد دستگيره در را گرفت.
- اونجا سر اون سه راهيه از پل چوبيكه بري پايين مي شه سمت چپ.
- بله آقا.
- سريع برو پيش مدبري، مقداري پول ازش بگير.
- چقده بگيرم آقا؟
- ميگم بهش، پولو مي گيري سريع مي ريبيمارستان.
- خداي نكرده اتفاقي افتاده آقا؟!
دهدشتي در حالي كه وارد دفتر كارش مي شد گفت :
- خانم اكبري بگيد مدبري بياد.
- بياد بالا آقا؟
- بگير تلفني حرف مي زنم.
دهدشتي وارد اتاق شد، پشت ميز كارش نشست. فيروزي ميان آستانه در ورودي منتظر ماند و با لحني نگران و منتظر پرسيد :
- ببخشيد آقا، به خدا نمي خوام فضوليبكنم، به دلشوره افتادم، جريان بيمارستان چيه؟
- بيا تو.
فيروز وارد اتاق شد. آهسته و بي سر و صدا در ورودي را بست.
- بيا اينجا.
فيروزي مقابل دهدشتي ايستاد.
- آقا تو رو به خدا قضيه بيمارستان چيه؟
حالت اضطرابي كه روي چهره سياه چرده فيروزي نشسته بود براي لحظاتي گذرا تحت تاثيرش قرار داد، روي صندلي نيم خيز شد.
فيروزي از ميز فاصله گرفت آهسته و آرام ميز بزرگ و مجلل را دور زد، فرخ براي پنهان نگه داشتن تغيير حال نگاه و صورتش صندلي گردان را چرخاند، صداي اكبري را شنيدند.
- آقاي مدبري.
دهدشتي نگاه مضطربش را زير نقاب حركات خشك و روابط كاري پنهان كرد. فيروزي قاطع و محكم گفت :
- آقا به بان مرتضي علي دارم جان به سر مي شم، يه كلام به من بخت برگشته بگيد چي شده؟
گل خنده اي پژمرده و ماتم گرفته گوشه لبهاي فرخ ريشه زد، دكمه دستگاه كنار تلفن را فشار داد.
- مدبري، اگه پول نقد داري حدود هفتاد هشتاد هزار تومن بده به فيروزي.
فيروزي دستهايش را بهم كوبيد و ناخواسته فرياد زد :
- يا مرتضي علي.
روي ميز خم شد و صورتش را مقابل چهره دهدشتي گرفت.
- كي بيمارستانه آقا؟
فرخ وارفته و بهم پيچيده تكمه اي را كه فشار داده بود رها كرد.
- برو پولو بگير.
فيروزي متعجب از ميز فاصله گرفت، دوباره صداي اكبري را شنيدند.
- آقاي مدبري.
دهدشتي از پشت ميز كنار آمد، دستهايشرا به هم قلاب كرد و با قدمهاي بلند فاصله دار به طرف پنجره اي كه رو به خيابان باز مي شد رفت، پيشاني اش را روي شيشه گذاشت فيروزي مردد و شتاب زده پرسيد :
- خودتا چي نمي خواين تشريف بيارين. اصلا چي شده؟
- رسيدي بيمارستان بهم تلفن بزن، پاهام جون نداره راه برم.
- چشم آقا!
- رسيدي اونجا ديگه نمي خواد برگردي. بمون پيش اونا.
دهدشتي از پنجره فاصله گرفت. از كنارفيروزي گذشت. فيروزي دلگير و ناراضي نگاهش را روي كفش هاي نوك باريك و براق دهدشتي پله كرد. وقتي دهدشتي مقابل در رسيد ايستاد و با نوك پنجه هايش روي فرش خوش نقش و ريز بافتي كه زاويه دار كنار در اتاق پهن شده بود ضربه زد. فيروزي در فاصله يك قدمي در منتظر ماند كه دهدشتي كنار برود، فرخ در را نيمه باز كرد، ميان آستانه در ايستاد، كف دستش را به چارچوب در اتاق تكيه داد.
- مدبري همراه فيروزي مي ري بيمارستان.
مدبري بهت زده پرسيد :
- بيمارستان براي چي آقا؟
دست فرخ به سمت پايين لغزيد و از چارچوب جدا شد هراسان و وحشت زده روي سطح صيقلي در پنجه كشيد لرزش و حركت كند و كم نمودي در چانه، گوشه هاي لب و زير گونه اش پيدا شد مدبري به سمت در خيز برداشت اكبري فرياد زد.
- يا فاطمه زهرا.
     
#100 | Posted: 7 Mar 2013 16:26

‎فصل سیزدهم! ادامه!‏‎
سر فرخ روي شانه اش خم شد مچ دستش سنگين و با ضربت به دستگيره كره اي شكل و قهوه اي رنگ در اصابت كرد مدبري وحشت زده با صدايي لرزان و خفه گفت :
- فيروزي افتاد بگيرش.
شانه هاي فرخ روي سينه فيروزي افتاد، فيروزي فرياد كشيد :
- يا مرتضي علي.....
فصل يازدهم
روزهاي دمسرد و كوتاه پاييز به شبهاي بلند و پر ستاره پيوستند، فرداها امروز، امروزها ديروز شد، زمستان آمد. سرما بيداد مي كرد، لايه هاي ضخيم يخ و برف سرد و سنگين، بختك وار رمق شهر را گرفته بود، خيابانهاي خلوت و مه گرفته، كوچه هايبي آمد و شد، فريادهاي چندش آور كلاغها، عابران تنها و گريزان از سرما كه در پناه ديوارها و سر در گريبان راه مي رفتند، كبوترهاي سرما ديده و گرسنه كه پنجه هاي ارغوانيشانروي پرده ي سفيد برف شعر گرسنگي، سرما و گلوله هاي ريز و داغ سرب را مي نوشت.
آرام و دقيق و با حوصله سيني، سماور، چاي دان، قوري، استكان نعلبكي، قندان و كله قندهاي اسباب بازي را داخل چعبه هاي مقوايي چيد. لبه هاي در جعبه را روي هم تا زد و جعبه را زير تختخواب گذاشت. كند و خسته حال بلند شد، نگاه سرگردان و غصه دارش را ميان فضاي طاقچه ي خالي رها كرد، روشنايي لرزان و گرماي رمق باخته يخورشيد وقت غروب از لب طاقچه روي فرش كف اتاق افتاد، مسير حركت روشنايي كم قوت آفتاب پاييزي را زير نظر گرفت. وقتي كه نور خورشيد از روي نقش و نگار قاليچه ريز بافت كنار رختخواب مي گذشت، سايه ي چارچوب و قيدهاي پنجره ي چوبي اتاق، شكلهاي مربع مانندي را روي سطح قاليچه نقاشي كرد، حال خنده ي خاطره آميزي نگاه سرگردان و غصه دارش را نوازش داد شتاب زده و با عجله به طرف رختخواب رفت. لحافچه ي تكه دوزي شده اسباب بازي را از روي عروسك دست دوز پارچه اي كنار زد. روي لبه ي تختخوابنشست، عروسكش را از روي تشكچه برداشت. چين و چروك حاشيه ي چارقد و لبه هاي دامن پرچين آن را صاف كردپارچه ي زري دوزي شده نيم تنه حاشيه ي يقه پيراهن عروسك زير نور خورشيد برق زد. حال خنده خاطره آميزي كه روي نگاه غصه دار و سرگردانش نشسته بود قوت گرفت. عروسك را روي زانوهايش نشاند با نوك انگشت قاليچه كنار تختخواب را نشانه گرفت، دست و پاي عروسك را ناز كرد وبا لحن كودكانه گفت :
- آي خانم خانوما نغمه خانم، گلابتون مو .... خورشيد خانم برات رو قاليچه خانه، خانه هاي لي لي بازي كشيده ميياي بريم بازي كنيم؟! اونجا رو مي گمتماشا كن.
خوشحال و ذوق زده نگاهش را روي نقش و نگار قاليچه ريز بافت رها كرد. مردمك چشمهايش را زير فشار گرفت حال خنده اي خاطره آميز روي لبهايشآرام و كند رنگ باخت. سايه ي پنجره از روي قالي دور شد دلگير و غصه دار نگاهش را از روي قاليچه و جاي خالي سايه ي پنجره چوبي برداشت. به منجوقهاي سياه رنگي كه جاي مردمك چشم روي صورت بزك كرده ي عروسك دوخته شده بود خيره شد. آهنين و غم آلود نجوا كرد :
- عروس ناز عزيزي، آي خانم خانما، نغمه خانم، تو كه چارقد ململ سرته، تو كه رو ناخنات رنگ و حنا گذاشتي، نغمه خانم! بيست ساله پيش مني، بازم مي گي دروغ مي گم؟ اين دفعه رو خودت ديدي! سايه ام با غزاله، ديگه بيگانه شده، بازم بگم! بسه ديگه؟!
پلكهاي سنگين و خسته حالش روي هم افتاد يك دانه اشك از لا به لاي مژه هاي سياه و برگشته اش روي گونه هايسرخابي رنگ عروسك پارچه اي چكي، جايغلطيدن اشك مثل اثر و نشان زخم ناسور شده، روي گونه عروسك جا ماند.
پيش چشم خيالش صورت خوش تركيب عروسك پارچه اي جان گرفت.
حال نگاه مهربان و نوازشگر چشمهاي مادربزرگ فريدون روي منجوقهاي سياه رنگ سايه انداخت. عروسك قد كشيد، بزرگ شد. چهره ي خندان، چشمهاي درشت سرمه ريز، ابروهاي پهن و به هم پيوسته، انگشتان باريك و كشيده، چارقد ململ حاشيه زري، چادر نماز گلريز صورتي رنگ مادربزرگ فريدون را مي ديد. عطر پرده هاي خشك شده ي گل گلاب بوي تربت اصل به مشامش مي خورد خنكي دلچسب شبهاي اول ماه پاييز روي صورتش نشست، خودش را مي ديد روي زانوهاي عزيزي نشسته بود و آسمان صاف و پر ستاره را تماشا مي كرد صداي عزيزي را شنيد :
- بله خانم خانما، اونجا رو بهش مي گن راه مكه.
- كه كجاس عزيزي؟ رفتي اونجا؟
- اگه خدا بخواد بي حرف پيشكي پاييز كه تموم بشه زمستانم بياد و بره عيد بشه، درختا گل بدن ايشالا مي رم زيارت.
- منم با خودت مي بري؟
- نميشه! مامان نيري و بابا محمودت نميذارن! حالا كوچولويي.
- فريدونم مي خواي ببري؟ آره.
- نه اونم كوچولو، نگاهش بكن اونم قد خودته.
- خب اينجا نباشي، فريدون پيش كي مي مونه؟
گرما و آرامش خواب رخوت آوري زير پوست تنش گردش كرد، دست و پاهايش سنگين و كرخ شد. عروسك پارچه اي از روي زانوهايش كف اتاق افتاد. با شانهي راست روي تشك تختخواب غلت خورد. نرمه خنده ي خوش حالتي گوشه هاي چشم، كنار لبها و روي گونه هاي پريده رنگش پيدا شد، خواب مي ديد و لبهايش بي صدا حركت مي كردند.
زير سايه سار درخت پر بار و برگ به،كنار عزيزي نشسته بود. گره گوشه ي چارقد ململ او را باز مي كرد. صداي مادرش را شنيد.
- غزاله جان، شانه ي عزيزي خسته شده. مي شه سرتو برداري يا ذره بيا اين طرف تر بشين.
قهر آلود و حسادت بار صورت گل انداخته ي فريدون را نشانه گرفت دلگيرو بغض آلود پرسيد :
- چرا همش فريدون سرشو بذار رو زانوي عزيزي؟ خب عزيزي منم هستش.
حال خنده اي پوشيده و پنهان روي نگاههاي بهم گره خورده ي نيره، محمود و مادربزرگ فريدون خانه گرفت.
چشمهاي درشت و براق غزاله با حالي بهت زده نگاههاي معني دار محمود، نيره و عزيزي را تماشا كرد. حق به جانب و با لحني گلايه اميز گفت :
- خب عصري كه منم ماشين خودشو بهش دادم عروسك خودمم دادم باهاش بازي بكنه. اگه منم ناخوش بودم همش مي خوابيدم روي پاهاي عزيزي! الانم منم ناخوش مي شم.
سر انگشتان كشيده و حنا گرفته زنه ميانهسال موهاي بلند و بافته شده غزاله را نوازش كرد.
- خدا نكنه تو ناخوش بشي. نازگل خودم.
     
صفحه  صفحه 10 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Ghazaleh |غزاله بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites