تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Ghazaleh |غزاله

صفحه  صفحه 2 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین »  
#11 | Posted: 5 Mar 2013 20:35

‎فصل دوم! ادامه!‏‎
کهزاد بر خلاف همیشه برابر برابر نگاههای تعجب زده و ناراضی فرخ نی پیچ را دور تنه قلیان تاب داد و بجای شادی و صدای قهقهه رگه های غمی سنگین و ریشه دار لابلای خطوط پیشانی و روی مردمک چشمهای خسته اش با حالتی خزنده گردش کرد پیرمرد آه سرد و بلندی کشید.
نه مش یدالله اسفندیار خیلی ساله غربیلاش گل میخه خیلی ساله که...
پیرمرد مغموم و کسل لب گزه کرد و ادامه داد:یدالله تو آدم صافو صادقو خیلی خوش قلبی متوجه ام اره دلتمیخواد یه آدم پیرمردو که تو خونه خودش زندانیه بخندونی ممنون ولی..
یدالله قلیان رو از دست کهزاد گرفت آنرا میان مجمعه گذاشت یکی از بشقابها را با دستمال سفید تا خورده پاک کرد و مقابل پیمرد روی میز گذاشتبا پشت دست بدنه قوری را لمس کرد.
سرد نشده خان میلتان چای میطلبه؟
نه برای میرزا بریز از مهمان ما تااونجا که میتونی حسابی پذیرایی بکن این افسر نظام فقط یه امشبو پیش ما مهمانه فردا که برن سر خدمت امر بر جناب سرهنگ ذوالفقاری یه پاکت لاک و مهر شده ای میاره خدمتشون.
فرخ لرزید اسفندیار شماتت بار گفت:هی هی آدم نظامی که اینجوری دست و پاش لغوه نمیگیره با این دل و جرات اومدی حرف عروس بردن بزنی؟
صدای گریه ارام و لبریز از درد صفورا فرخ را از فضای گذشته ها بیرون کشید بصورت مرطوب و گریه آلود او خیره شد صفورا میان هق هق گریه هایش حالت خنده ای سنگینتر از درد گریه نشاند و با لحنی که نشان میداد میخواهد راز پنهان مانده ای را واگو کن پرسید:اون شب تو از رفتار و حرفای پدرم خیلی عصبانی شده بودی.
نباید عصبانی میشدم؟
ظاهرا چرا ولی اگه صدای دل اونو میشنیدی اونوقت میفهمیدی چی شده از این به بعدشو من برات تعریف میکنم.
شب مهتاب بود آمدی رو چمن همین جایی که نشستیم کنار تاب وایسادی لالو گیج بهم خیره شدی من گریه میکردم پدرم روی مهتابی تفنگ بدست به نرده های چوبی مهتابی تکیه داده بود.
یادمه اسفندیار خان فریاد میزد:
بهتون دارم میگم همون جوری که اون پسره دیلاقو مثل یه کفتر کز وامانده از تو اتاق پرتش کردم بیرون هر کی ام که بیاد بگه خواستگار صفوراس هر 5 تا گلوله این 5 تیر پران لوله ورشویی را رو میکارم میان تخت سینه اش حالا میخواد پسر برادرم باشه یاپسر خان دونقز اباد.
عطش داشت میکشتم نمیتونستم قدم بردارم رفتی برام از سر قنات آب خوردن بیاری.
تو فریاد میزدی...
آره داد میزدم فرخ یا از اینجا برو یا هر جا که وایسادی خودتو لابلای درختا گم و گور کن.
عجب روزگاریه بعد سی سال بازم رو مهتابی سایه اش جا مونده مثل سربازایی که بالای زاغه مهمات نگهبانی میدن راه میرفت و فریاد میزد:یکی نیستش به این جوانک جوالق بگه برو سرو سراغ فکو فامیلای خودتهی بچه جان مرغی که انجیر میخوره نوکش کجه آدم نا حسابی چی خیال میکنی؟از قدیم و ندیم گفتن اگه به گدا رو بدی میاد تو خونه سراغ مطبخو میگیره آدمیزاد اول بفهم سر کدام سفره اون شکم وامانده تو سیر کردی بعد جای اروق زدنتو پیدا کن.
فرخ با حالتی عصبی روی میز ضربه زد و با غیظ و نفرت گفت:صفورا پدرم یه گل کار بود یه مردی که خان خیلی احترامشو میگرفت خب پسرشم یه باغبان زاده ای بودش که اسفندیار خان نامیاو را میفرستدش مدرسه بعدشم میندازش مدرسه نظام و دست آخر یه افسر چهارشانه بالا بلندی میشه که انگار روی ابرای آسمان قدم برمیداره.اونوقت اون آدمی که رو شانه هاش ستاره برق میزنه و خیالم میکنه که از همه یه سر و گردن بالاتره پیش همه میگه خان عین پسرش خاطر اونو میخواد این آدم خیالاتی بایه دنیا ارزو میره پیش خان میگه عاشق دختر یکی یک دانه خان شدم میگه دختر خان هم خاطر منو میخواد پدرتم منو میکنه سکه یه پولو پرتم میکنه یه جایدوری صفورا مگه ما دوتایی با هم بزرگ نشده بودیم پدرت جوری با من رفتار میکرد که اصلا خیال نمیکردم پسر یه گلکار خانه اربابیم .بعد از سی سال هنوزم باورم نمیشه که پدرت منو اونجوری از خانه ای که تو اون بزرگشده بودم انداخت بیرون من بچه بودم که زندگی مارو عوض کرد اون باغ اربابیو پدرت خودش بخشیده بودش به ما خان برای پدرم تو تهران اونوقت یه مغازه دو دهنه تخم گل فروشی باز کرده بود همه اونایی که بابامو میشناختن زیر گوشی بهم میگفتن بی برو برگرد پسر میرزا آخرش میشه داماد خان هر کی یه چیزی از پدرت میخواست پدرمو واسطه میکرد سر زبانافتاده بود که خان روی پدر منو زمیننمیندازه چی شده چه اتفاقی افتاد چرا پدرت یه دفعه زیر و رو شد و ...
صفورا با دلگیری و حالتی عصبی حرف فرخ را قطع کرد.
پدرم بهت جواب رد داد ولی علتشو ندونستی روزای آخر زنده بودنش از دو تا درد ناله میکرد یکی درد غربت یکی ام درد جدایی افتادن میان ما دوتا...آخرشم با گریه برام تعریف کرد پدرتو دایی اش بوده اولای جوانی پدربزرگم عمه تو رو که دختر خوشگل وجوانی بود صیغه میکنه پدرم که دنیا میاد مادرو و خانواده اونو میفرستن یه ابادی دیگه بالاخره پدرم از قضیه باخبر میشه میاد سراغ پدر تو و شمارو میاره پیش خودش از اون موقع به بعد تو باغ اربابی ماندگار میشین.
فرخ بهت زده پرسید:یعنی من پسردایی پدرت بودم!
آره برای همین بود که عموهام پدرمو دوره کردن اونا باعث شدن پدرم با عروسی من و تو مخالفت کنه اونا با هم قسم خورده بودن اگه بابام رضایت بده تو بشی دامادش هر دو تای مارو با تیر میزنن پدرم کاری کرد که تو رو بفرستن یه جای دوری و ابراهیم ارژنگ رفیق جان در جانی بابا خیلی تقلا کرد که منو مادرو بابا راهی فرنگ بشیم رفتیم اونجا که ماندگار شدیم من خیلی بیتابی میکردم بابا گفتش اگه دلباخته و عاشقه دنبالت میاد و تو نیامدی ولی من برگشتم.
فرخ دردمندانه پرسید:صفورا داری برام قصه میگی که تلخی گذشته ها رو از بین ببری.
     
#12 | Posted: 5 Mar 2013 20:45

‎فصل دوم! ادامه!‏‎
نه پدرم چند تا یادگاری ام که از ایران با خودش آورده بود داد بهم که اگه دیدمت بدمشان بتو با خودم آوردمشون پدرم ازم خواست اگه مای لبودم این باغو بدم بتو حالام برای سر و سامان دادن به زمینا املاک پدرم برگشتم ایران وکیلی که با پدرم صیغه برادری خونده آدم با ایمانیه خیلی از کارارو روبراه کرده اومدم سندایی رو که آماده شدن امضا کنم.
فرخ ناامیدانه پرسید:حالا کارت که تمام بشه دوباره برمیگردی؟خستگی حرف زدن و زحمت یادآوری گذشته ها روی چهره صفورا سایه انداخته بود ملیح و آرام با صدایی گرفته که رگه های کم نمود دلبرانه ای میان آن پنهان کرده بود پرسید:تو میخوای برگردم یا بمانم؟
فرخ خندید عمیق و نافذ به چشمان مرطوب صفورا خیره شد.
بمان شاید بشه جوانی های گمشده خودمانو پیدا کنیم دیگه نرو ولایت غربت.
خود منم از غربت نشینی خسته شدم اگه ثریا بیاد ایران بمانه منم میمانم اینجا راحت ترم.
دخترت مثل جوانیهای خودت خوش آب و رنگه؟آره؟
دوباره گره ملیح و کم نمودی میان ابروهای صفورا خودنمایی کرد.
پیر شدنمو به رخم میکشی.
تو برای من اصلا پیر نشدی همون صفورای جوان و خوش آب و رنگی .
حال التماس و خواهشی ریشه دار روی چشمها و میان صدای به لرزش افتاده فرخ خانه کرد.
بمان!میمانی؟
صفورا گرفتار مانده میان حالتی شبیه بیم و امید گریه و خنده نگاه کرد.
اون چی؟اگه اون نخواد بمانه من نمیتوانم ماندگار اینجا بشم.
بیاد ایران از اینجا خوشش میاد دلم میگه بیاد ماندگار میشه.
اونجا خانه زندگی دارم یه مغازه فرش فروشی بزرگو اداره میکنم ریشه کن شدن از اونجا همچین اسون و بیزحمت نیستش.
مگه احتیاج داری؟
اونجا خرج گرانه بعدش آدم زنده که نمیتونه بیکار بمانه.
یه مدتی بمان بذار دخترت بیاد ایران اگه خوشش آمد بمانید.میشه اون فروشگاهو بفروشی با پولش اینجا یه کاری بکنی بیا ایران از اینجا فرش صادر کن.
همینطوری بی حساب کتاب که نمیشه بی گدار به اب بزنم.
حالا کی میخوای برگردی؟
خیال نمیکنم بیشتر از یکماه دیگه تو ایران کار داشته باشم کارام که تمام بشه یکی دو ماهی ام میرم شیراز اصفهان طرفای همدان و کرمانشاه میخوام خستگی در کنم.
حالا فکر رفتن نباش برای فریدون مرخصی گرفتم حتما ببینیش خوشحال میشی.
صفورا با صدای بلند خندید شاد و سرخوش بطرف درختان سالدیده چنار دوید.فرخ چند لحظه بهت زده نگاه کرد بلند شد تند و تیز براه افتاد وقتیکه شانه به شانه صفورا ایستاد هر دو نفس نفس میزدند صفورا میان خنده گفت:مثل همون وقتا احساساتی و عجول یادمع وقتی که یه قضیه ای برات دلپسن دبود همینجوری لحظه ای تصمیم میگرفتی و به هیچ چیز الا اون قضیه فکر نمیکردی فرق نکردی همونطور موندی؟
نه تو زندگی عادیم اونجوری نیستم بذار یه چیزی بهت بگم از هومن روزیکه دیدمت حالم عوض شد راست میگم.
واقعا عوض شدی؟اونم به این زودی؟
آره اصلا اتفاق نیفتاده بود که من یه روز رفتن به شرکتو نادیده بگیرم اونقدر تند و عصبی حرف میزدم که کارمندای شرکت میان خودشون اسممو گذاشتم سرکه فروش.
صفورا خندید.
حالا حتما بهت میگن شکر فروش یا نهعسل فروش مگه تو ارتش نیستی.
یک ساله و نیمه که بازنشسته شدم سر قضیه فریدون و جریان محمود یه جوری محترمانه گذاشتنم کنار ولی بازم همون بیا بروی قدیمو دارم.
فرخ به آسمان نگاه کرد.
فکر کنم میخواد بارون بیاد .
برگردیم؟
میخوای برگردی خوب برگردیم.
صفورا به اسمان نگاه کرد ابرهای غلیظ و تیره قسمتی از چشم انداز آبی رنگ اسمان را پوشانده بودند یک قطعه ابر باران زا نیمی از روی خورشید را گرفت.
بوی باران می آد دلم میخواد برم روی مهتابی صندلی بذارم اون گوشه که بابام مینشست و شاهنامه میخواند بعدش بنشینمو بارونو تماشا کنم.
صفورا بدور دستها فضایی بالاتر از ابرها و خورشید خیره شد و نجواگونه پرسید:چی شد؟فرخ سی سال از زندگیمونو چی جوری گذراندیم؟باور نمیکنم سی سال گذشته باشه تو باور میکنی؟
خانمو که تعمیر بکنن اونوقت میشه با خیال راحت بری روی مهتابی صندلی بذاری بنشینی بارانو تماشا کنی بهاراین دیار تازه شروع شده.
دانه های پر طراوت خنک و شفاف باران روی گونه ها و دستهایشان فرو ریخت صفورا زیر لب نجوا کرد.
باور نمیکردم که یه روز دوباره بیام اینجا و بارش باران فصل بهارو تو باغ خاطرها تماشا کنم.نگاهش را از روی صفحه کتابی که میخواند برداشت برگه مهر خورده مرخصی اش را با دقت لای کتاب گذاشت و زیر لب نجوا کرد:صفحه 243.
لبه کاغذ را تا زد.کتاب را بست آنرا روی زانوهایش گذاشت سرش را به پشتی صندلی تکیه داد .پرده ضخیم و ارغوانی پشت پنجره را کنار کشید خم شد آهسته وارام شقیقه اش را به شیشه چسباند سردی و خنکی گوارایی صورتش را نوازش داد لبخند غمباری که گوشه لبهایش نشسته بود آرام آرام روی صورت و پیشانی اش گردش کرد به دور دستها خیره شد میان روشنایی کم قوت خروسخوان کوهستانها به شکل اشباح کوتاه و بلندی سر در گریبان و خاموش از مقابل نگاهش میگذشتند.
جاده را نگاه کرد راه آسفالته پر پیچ و خم شیبدار و باریک مثل زنجیری سیاه از کف دره تا کمرگاه قله روی تن کوهستان سرسبز چنبره زده بود.
اتوبوس که ناله کنان از گرده کوه بالا میرفت وارد دهانه تونل شد نور زرد رنگ چراغهای جلوی اتوبوس سیاهی غلیط و سنگین فضای داخلی ابتدای تونل را بهم ریخت.
ناخواسته و بی اراده چشمهایش را بست ترس مبهمی همراه دلهره ای چندش آور مثل اثر سرما روی شانه و میان مغز استخوانهای ستون فقراتش ماندگار شد صدای ممتد و کشیده گردش چرخهای اتوبوس روی سطح سیمانی ترک خورده کف تونل گوشهایش را ازار میداد.کند و خسته پلکهای روی هم افتاده اش را نیمه باز کرد مقابل نگاهش انعکاس و روشنایی گلوله وار و کم سوی چراغهای سقفی تونل مثل ستارههای فروغ مرده با فواصلی یکنواخت پیدا و پنهان میشدند بنظرش رسید چراغها را داخل توری های سیاه رنگ زنگ زده روی سقف سنگی تونل زندانی کرده اند.سردی فشار حلقه های فلزی روی دستبند را روی مچ دستهایش احساس کرد عطش کهنه و ریشه داری میان گلویش چنگ انداخت.خودش را جمع کرد
     
#13 | Posted: 5 Mar 2013 21:12

‎فصل دوم! ادامه!‏‎
کتاب از روی زانوهایش افتاد.صدای برخورد لبه کتاب قطور با پوشش کف اتوبوس مثل صدایی انفجاری سنگین و ترسآور میان گوشهایش پیچید به دسته صندلی چنگ زد.برای آنکه فریادش را خفه کند لبهایش را میان دندان گرفت عرق سرد و لزجی روی پوست تنش نشست.اتوبوس از تونل بیرون آمد روشنایی اول صبح چشمهایش را زد لبخندی که روی صورتش پهن شده بود گوشه لبهای خشکیده و پوسته پوسته اش زیر لایه ای از رطوبت عرق سرد و شور رنگ باخت.
پیرمرد مسافری که تمام مدت شب روی صندلی کنار او آرام و بی صدا خوابیده بود بیدار شد .پیرمرد کرخ و خسته به پشتی صندلی تکیه داد پاکت کوچک و قهوه ای رنگی را که از جیب کتش بیرون آورده بود مقابل دستهایش همسفرش گرفت.
آب نباته بذار دهنت خشکی گلوتو میگیره مضایقه نکن بردار.
متشکرم.
یعنی میخوری یا نمیخوری؟کدومش؟
برمیدارم.
این شد یه چیزی خورن اب نبات اونم صبح اول وقت به آدم قوت میده بذار دهنت. وقتی که برای برداشتن اب نبات دستش را دراز میکرد با عجله روی زانو و کناره های صندلیها را زیر نظرگرفت.
چیزی گم کردی؟
الانه یه کتاب دستم بود.
پیرمرد مسیر نگاههای او را تعقیب کرد.
ببین زیر پات نیفتاده ؟یه صدایی خورد بگوشم صدای افتادن کتابت بود.
از روی صندلی بلند شد پیرمرد پاهایشرا بالا گرفت با دقت زیر صندلیها را جستجو کرد بعد از چند لحظه پیرمرد با انگشت زیر صندلی مقابلش را نشان داد.
اوناها زیر اون صندلیه بذار من بیام این طرف تا بتونی راحت دولا بشی ورش داری.
پیرمرد از روی صندلی بلند شد در حالیکه برای نگه داشتن تعادل خودش با هر دو دست تکیه گاههای صندلیهای پشت سر هم را محکم گرفته بود میان راهروی باریک اتوبوس ایستاد.
پسر بچه ای که در ردیف پشت سر آنها روی زانوهای مادرش ایستاده بود با حالتی عصبی و پرخاشگرانه دستهای پیرمرد را کنار زد پیرمرد خندید.
چشم اقا پسر بذار این آقا کتابشو ورداره اونوقت منم دستمو برمیدارم بهم میگی اسمت چیه آقا پسر؟
پسر بچه با مشتهای گره کرده روی دستهای پیرمرد کوبید پیرمرد که زیر چشمی حرکات همسفرش را زیر نظر گرفته بود دست چپش را از روی دستگیره صندلی برداشت آرام و مهربان انگشتان بهم گره خورده پسر بچه را نوازش داد و با لحنی حماسی گفت:مرد مبارز کاوه وار مشت گره کرده ای آفرین!زها مرحبا.
پسر بچه روی زانوی مادرش نشست همسفر پیرمرد بعد از برداشتن کتاب روی صندلی جابجا شد و گرد و خاک جلد کتاب را پاک کرد.
پیرمرد موهای پسر بچه را نوازش داد و آمرانه گفت:پاینده باشی دلاور مرد خرد بالا.
پیرمرد سر جایش نشست کف دستهایش را لخت و سبک روی زانوی پایش کوبید نفس بلندی کشید و زیر لب افسوس کنان نجوا کرد:کجایند آن دلاور مردان مرد...!؟
پیرمرد سرش را برگرداند مستقیم و نافذ به چشمان همسفرش نگاه کرد بم و محکم پرسید:هان مرد جوان خبرت است؟کجایند آن دلاور مردان مرد هان؟
نگاه خسته و چشمان گود افتاده همسفر پیرمرد با حالتی خرسند و شادمان نگاه نافذ و چشمان سیاه و خوش حالت پیرمرد را پاسخ داد.
و آهسته و مودبانه گفت:آن دلاور مردان مرد در بطن مادرن و پشت پدرانند.
پیرمرد بهت زده و تعجب آمیز نگاه کرد قبل از آنکه همسفرش کتابی را که در دست گرفته بود باز کند نگشتان استخوانی اش را روی جلد کتاب گذاشت سرش را کنار گوش همسفرش برد و گفت:به رخساره جوانی و به زبان پیر وپخته!از کدام ولایتی؟نام و نشان از که داری؟به چه نامی بخوانمت؟همسفر ساکت و مغموم این پیردل شکسته!
اسمم فریدونه فریدون دهدشتی.
صورتت آفتاب گزیده است و سبزه مینماید نباید اهل این محال باشی هستی؟
نه.
خب جناب فریدون خان اینجا به چه کارآمدی؟رهگذری؟زیارت آمدی؟یا که راه گم کرده ای؟
پیرمرد دستش را روی شانه فریدون گذاشت و ادامه داد:چرا غربت اشیان شدی؟کجا بودی؟از کجا میایی و سودای کجا بسر داری؟لحن گرم و مهربان پیرمرد توجه فریدون را جلب کرد.در حالیکه روی صندلی جابجا میشد با لحنی مهربان و حالتی مودبانه جوابداد:یه ساله که ماندگار یه گوشه پرتی شدم.
چرا؟
چراش مفصله.
حالا داری برمیگردی ولایت خودی؟آره؟
نه دارم میرم مرخصی.
کارمندی؟
دوره سربازیمو دارم تموم میکنم.
گفتی که یه ساله از سربازیت رفته ها؟
اره یه سالش گذشته.
پس حالا حالاها 12 ماه 365 روز اینطرفا ماندگاری؟
آره مجبورم بمانم.فریدون ساکت ماند سرش را برگرداند و از پشت شیشه مناظر اطراف جاده را تماشا کرد نور زرد و کم جان افتاب دم صبح از روی قله کوه تا نزدیک دامنه هه گسترده شد پیرمرد با انگشتته جاده را نشان داد و پرسید:داری اونجارو نگاه میکنی؟
کجارو؟
ته دره اونجا که یه گله گوسفند چاق و قبراق دان چرا میکنن اونجارو میگم.
فریدون نگاهش را از روی دامنه ها به سمت کف دره گردش داد دره خاموشو آرام در آغوش کوهستان و زیر پوشش سبز بهاری بخواب رفته بود.به هر نقطه ای که خیره شد اثر و نشانی از گوسفندان در حال چرا ندید برگشت ناباورانه به چشمان و چهره همسفرش خیره شد چشمان غبار گرفته و شکسته حال پیرمرد پشت پرده نازک اشک حالتی ماتم زده پیدا کرده بود.پیرمرد سربزیر انداخت و نگاهش را پنهان کرد فریدون پرسید:چیه پدر؟
پیرمرد در حالیکه اشکهایش را پاک میکرد دوباره به سینه کش دره چشم دوخت.
اون گله گوسفندان رو ندیدی نه؟اونجا نیستن از دره زدن به بیراهه باید برم دنبالشان آخه بجز من همه رفتن ییلاق و تو ییلاق گم شدن.
پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به نقطه نامعلومی خیره شد نفس بلندی کشید و ادامه داد:اول ماه آخر بهار اونا هی کردن و رفتن به ییلاق من ماندم باید از بچه ها امتحان میگرفتم آخه من دبیر بودم.
از حرف زدنتون مشخصه حالا چکار میکنید؟
مسافرم یه مسافر سرگردان سرگردان زدم یه سیر آفاق آخه سفر غمه آدمو سبکتر میکنه غمی زلال و صاف روی نگاه پیرمرد سایه انداخت چشمهایش را بست سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.
فریدون با لحنی پوزش خواه گفت:ناراحت شدید؟
     
#14 | Posted: 5 Mar 2013 21:18

‎فصل دوم! ادامه!‏‎
پیرمرد در حالیکه با اشاره دست نشان میداد که از سوال کردن و حرفهای فریدون دلگیر نیست گلایه امیز پرسید:مرد جوان چرا زود مهر لبتو برنداشتی ما از اول شب همسایه شدیم اونوقت تو تازه داری با من پیرمرد همکلام میشی ؟راه و رسم همسایگی اینه خانه آباد.
وقتی که اتوبوس راه افتاد شما خوابیدیددلم نیامد بیدارتون کنم.
پیرمرد صورتش را بسمت فریدون برگرداند با حالتی که نشان میداد روی چهره همسفرش دنبال پیدا کردن نشانی های آشنایی گمشده میگردد نگاهش را روی صورت فریدون رها کردچند لحظه بدون آنکه مژه بزند به چشمان فریدون خیره شد.
راستشو بخوای خواب خوابم نبودم برای این باهات حرف نزدم که دلم رضا نمیداد خلوتتو آشفته بکنم عوضش زیر همون یه ذره روشنایی حسابی نگاه کردم حالا اگه چشامو ببندم خیلی راحت میتونم چهره و حالت نگاهتو روی پرده های خیالم نقاشی کنم.اولش وقتی که پیش تو نشستم تا نگاهت کردم خیال ورم داشت که تو رو خیلی جاها دیدم خیلی ام باهات دم خور بودم حالا کی و کجا هیچی یادم نمی آد دلم بهم دروغ نگفته و نمیگه چشمای الهی ام بهش دروغ نمیگن تو چی؟یادت نمی آد ما همدیگرو کجا دیدیم؟
فریدون ناباور و متعجب چهره پیرمرد را تماشا کرد پیرمرد چشمهایش را بست فریدون کنجکاوانه موهای بلند رنگ باخته سرو صورت پیرمرد را زیر نظر گرفت.
روی صورت تکیده پیشانی بلند و استخوانی پیرمرد خطوط حالتهای غم و ارامش بهم گره خوردند با دیدن چهره پیرمرد لبخند رضایت آمیزی روی صورت فریدون خانه گرفت چهره پیرمرد با تصاویری که از سیمای بزرگان اندیشه و فلسفه در ذهنش شکل گرفته بودند شباهتهای بسیاری داشت فریدون خطوط چهره حالت نگاه و گردش چشمان پیرمرد را با تصاویر خیالی اندیشمندانی که میشناخت مقابل نهاده بود و فکر میکرد.هر دو ساکت بودند اتوبوس به علت عبور از روی قسمتهای سیل برده جاده بشدت تکان خورد بر اثر خم و راست شدن اتوبوس ماشین اسباب باز ی پسر بچه ای که پشت سر آنها نشسته بود از میان فاصله پشتی صندلیها روی زانوی پیرمرد افتاد پیرمرد با عجله دستش را روی ماشین اسباب بازی گذاشت پسر بچه از همان مسیری که اسباب بازی اش افتاده بود گردن کشید و گریه کنان با دست روی شانه پیرمرد زد.پیرمرد خندید اسباب بازی پسر بچه را از روی زانوهایش برداشت .
پسر بچه که از صندلی پایین آمده بود بغض کرده دسته صندلی پیرمرد را گرفت وتکان داد نگاه فریدون روی ماشین اسباب بازی میخکوب شد.
پیرمرد آنرا روی دست گرفت و با دقت نگاهش کرد پسر بچه در حالیکه پاهایش را روی زمین میکوبید با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن مادرش خم شد یقه لباس او را گرفت با ترس و تردید یک دستش را از صندلی جدا کرد که ماشین اسباب بازی را از دست پیرمرد بگیرد.
فریدون بی اراده دستش را بطرف ماشین اسباب بازی دراز کرد پیرمرد تند و گذرا بصورت و دستهای فریدون نگاه کرد مادر پسر بچه بازوی پسرش را گرفت او را بطرف خودش کشاند پسر بچه از صندلی جدا نشد فریدون خجالت زده دستش را عقب کشید پیرمرد اسباب بازی پسر بچه را برگرداند پاکت قهوه ای رنگ آبنبات را از لای توری پشت صندلی برداشت آنرا هم بدست پسر بچه داد و دوباره به پشتی صندلی تکیه زد.
آدمیزاد جماعت تو هر سن و سالی باشه به یه جور اسباب بازی احتیاج داره اینطور نیست مرد جوان؟
چرا.
پیرمرد با لحن و حالتی که نشان میدادتظاهر به نصیحت گویی میکند در حالیکه با انگشت اشاره روی جلد کتاب دست فریدون ضربه میزد گفت:ولی دیگه ماشین اسباب بازی بدرد تو نمیخوره!برای چی میخواستی اونو ازم بگیری؟
فریدون خجالت زده نگاهش را روی انگشت دست پیرمرد و جلد ابی رنگ کتاب گردش داد.
جوان نذار خستگی خجالت روی چشمات بمونه خود منم دلم میخواست اونو نگاهش بکنم برای همینم نگهش داشتم.
فریدون ساکت ماند پیرمرد انگشتان او را از روی نوشته های طلایی رنگ پشت جلد کتاب کنار زد و با لحنی تشویق آمیز و دلجویانه ادامه داد:آفرین!مقدمه ابن خلدون!آفرین!کمتر جوانی به سن و سال تو دیدم که اینجور کتابارو بخونه علی الخصوص که مقدمه ابن خلدونه تهران دیدمش تازه چاپ شده آفرین.
فریدون برای پوشاندن اشتیاقی که نسبت به ماشین اسباب بازی نشان داده بود با حالتی آمیخته به غرور و لابلای پوششی از فروتنی گفت:این کتابو یکی از بستگانم برام فرستاده.نه.
چرا؟
یه اتفاقاتی برام افتاد که نتوانستم درسمو تمام کنم .فریدون ساکت ماند.
پیرمرد اخم کرد و با لحنی ناراضی پرسید:چی شد که درستو نیمه کاره گذاشتی؟
فریدون دلزده و با خستگی سرش را حرکت داد پیرمرد متوجه حالت بی رغبتی فریدون شد پوزش خواهانه نگاهکرد.
ناراحتت کردم؟دوست نداری هیچی نگو.
چی بگم درس خوندن برام شده یه آرزو یه ارزوی محال.
خیلی خب زیاد نمیخواد سخت بگیری منم از خودم برات میگن جوان تا دیگه خیال نکنی توی این دار دنیا فقط تویی که یه آرزوی محال داری گوش بده فریدون اصل و نسبم مال ولایت خراسانه تو چند سالته؟
24 سال.
ها اونوقتا که سن و سال تو رو داشتم توی دانش سرای عالی درسم تمام شد و منم شدم دبیر ادبیات تو عرش سیر میکردم از تهران برگشتم ولایت آخه دلم اونجا بود دلم آرامم اونجا بود جای دیگه بند نمیشدم وای از این کج آیین دهر بی پیر.
پیرمرد چند بار پی در پی نفسهای بلندی کشید:برگشتم و ماندگار ولایت شدم و به دلدار رسیدم حجله اراستیم با عشق و مهربانی تقسیم کردیم خدا مراد ما رو داد . گلابتون گیسو کتایونم متولد شد فرود شاخ شمشادم بدنیا آمد در اینه چشمان کتایون و فرودمان عکس تمام شادیهای دنیارو تماشا میکردیم شاد و سرخوش بودیم و مثل کبک خوشرام غزل حافظه قهقهه میزدیم و از سر پنجه شاهین قضا غافل بودیم تا اونشب شبی که زمین دیوانه شدلرزید اونارو عزیزانمو ازم گرفت.
     
#15 | Posted: 5 Mar 2013 21:25

‎فصل دوم! ادامه!‏‎
نازنین نگارم فرود و کتایونم با اهل فامیل با پدر و مادرم راهی ییلاق شدن ییلاق ما یه جای خوش آب و هوایی بود یه دره سرسبز و زنده یع کوه بالابلند و قد کشیده من مانده بودم که از دانش آموزان سال آخر دبیرستان امتحان انشا و دیکته بگیرم یه شب یه شب شوم و بدقدم یه شب تلخ وقتی که اونا با خوشحالی و سرمستی تو سینه کشدره میان چادر خوابیده بودند کوه دیوانه میشه تکان میخوره از اون بالا بالاها سنگای قد این ماشین غلت میخوره می افته رو سر اونا و الهی بخت برگشته برای همیشه گمشون میکنه.
دانه های درشت اشک که از گوشه چشمان پیرمرد فرو میچکید لابلای موهای سپید صورتش گم شد دستش را به شانه پیرمرد تکیه داد آزرده خاطر گفت:متاسفم استاد واقعا متاسفم.پیرمرد نگاهش را از روی تن کوهها و دامندره ها برداشت کف دستهایش را به شکل کتابی نیمه باز مقابل صورتش گرفت و مردمک چشمهای پیرمرد واژه های خیالی کتاب دستهایش را گلچین کرد.
اگر زمین دیوانگی نمیکرد و فرودم را کتایونم را نازنین نگارم را از مننمیگرفت آواره ام نمیکرد.حالا وقت اون بود که فرودم را بر تخت دامادی بنشانم و سفره بخت کتایونم رابگسترانم وای من !وای از این تنهایی سرد و سنگین وای از این آوارگی هی جوان کتایون دخت دلبندی که من داشتم زیبا بود!فرودم فراخ استخوان بود و دلیر بود و گشاده روی.
نفسهای پیرمرد به شماره افتاد صدای فریادی خفه از لای دندانهای کلید شدهاش خارج شد.پیرمرد میان بغضی نفس گیر و هق هق مداوم و پی در پی ناله وار میگفت:گم شدن گم شدن.
پیرمرد خم شد فریدون دلگیر و متاثر سر پیرمرد مرد را روی شانه گرفت وقتیکه صدای گریه خفه و ضجه دارش تحلیل رفت زن و مرد جوانی که در صندلیهای هم ردیف فریدون و پیرمرد نشسته بودند نگران و آشفته حال از جای خود بلند شدند کنار صندلی ایستادند مرد جوان آشفته و نگران پرسید:حال این آقا بهم خورده؟مسئله ای پیش آمده؟
نه چیز مهمی نیست متشکرم شما بفرمایید بنشینید.
با هم داشتید حرف میزدید یه دفعه چی شد؟
عرض کردم که مهم نیست.
پیرمرد سست و بی رمق به شانه فریدون تکیه داد اتوبوس بالای گردنه مقابل قهوه خانه متوقف شد.
اتوبوس از بالای گردنه سرازیر شد پیرمرد آرام و افسرده کنار فریدون نشسته بود و از پشت شیشه منظره اطراف را تماشا میکرد.
حالا بهتر میتونی بیرونو تماشا کنی جاتونو عوض کردید بهتر نشد؟
آره بهتر میتونم تماشا بکنم ولی کوه و کمر این طرفا دار و درختش دره هاش دیگه برام تازگی نداره خیلی ساله که تو این این جاده ها رفت و آمد میکنم راننده های اتوبوس باری نفت کش جاده های این طرفا منو میشناسن هیچوقتم تا آخر مسیر باهاشون همسفرنمیشم .امروزم میخواستم همون بالای گردنه که پیاده شدیم دیگه سوار نشم بزنم برم اون دهکده ای که بهت نشون دادم یکی دو سه نفر آشنا دارم مدیر مدرسه اونجا خیلی بهم محبت میکنه منم زیاد میرم پیش اون.
خب چرا دوباره سوار شدی؟
دلم میخواست با تو باشم اگر فرود منم گم نشده بود الانه به سن و سال تو بود ابروهات و چشمات به اون شباهت داره.پیرمرد نگاهش را روی بلندیها رها کرد و با لحنی که نشان میداد برای عده ای قصه میگوید زیر لب نجوا کرد.
کتایون بزرگ شده حالا یه خانم خوشگل بالا بلندی شده گیسای بلندشو بافته یه پیراهن سبز سبز پوشیده صورتش مثل پره گل نازکه خیلی بهش نگاه نکنید جای نگاهتون روی چهره اون جا میمونه.
پیرمرد با حرکتی تند و سریع مچ دست راست فریدون را محکم گرفت و با لحنیعاجزانه و حالی درمانده التماس کرد:تو با کتایون عروسی میکنی میدونم تو عاشق کتایونی نگاهش کن اونجا اون بالای ابرارو میگم وایساده کتایون لبخند میزنه میبینی چقدر خوشگله.
فریدون بدون آنکه مچ دستش را از میانپنجه استخوانی پیرمرد خارج کند آرام و آهسته با دست چپ انگشتان بهم قلاب شده پیرمرد را نوازش داد انگشتان استخوانی پیرمرد مثل ساقه های خشکیده گل نیلوفر از هم باز شد سرش را روی شانه فریدون گذاشت و گریه آلود گفت:جوان تو باید منو ببخشی من یه دیوونه بی آزار بی ازارم خیال نکنی با همه اینجوری حرف میزنم نه باآدمای دیگه فرق داری تو برام یه جور دیگه ای باهام حرف میزنی دروغ نمیگم دلم میخواد پیشم بمانی .تهران یه خونه دو اتاقی جمع و جور دارم نشانی اونجارو بهت دادم اگه بیایی پیشم خیلی خوشحال میشم میای؟بیا نمیذارم بهت بد بگذره چشمات به صفای نازی داره آبشخور آهوی چشمات صاف و زلال بوده تو به خیالات من پیرمرد نمیخندی من خودم میدونم دارمخیال بافی میکنم ولی وقتی میرم تو عالم خیال اونجا میمونم عین آدمایی که تو خواب راه میفتن زندگی هشیاری و بیداری یادم میره پاری وقتا که اونا میان جلو چشام دور و بریام بهم میخندن تقلیدمو در میارن منم عاصی میشم دیوانه میشم داد میزنم سنگ پرت میکنم تو سر و صورتشان به جلال و عزت خدا آدم بی آزاریم ولی مردم اذیتم میکنن.
فریدون محبت آمیز و افسرده حال به چشمهای خسته حال پیرمرد نگاه کرد.
غم غریب و سنگینی که میان چشم خانه و روی مردمک غبار گرفته چشمان پیرمردنشسته بود دلگیرش کرد پیرمرد ادامه داد:ببین درسته که کارام با عقل جور در نمیاد قبول دارم که دیوونه بازی در میارم ولی منم یه آدمم از تنهایی دارم میترکم هیچکس مثل تو اینجوری باهام اخت نمیشه با هر کی حرف میزنم زودی میزارنو میرن اونشب که سوار ماشین شدیم میخواستم سر حرفو باهات وا کنم ترسیدم داد و فریاد راه بندازی خودمو زدم بخواب اون کتابو که دستت دیدم دلم قرص شد آخه آدمای اهل کاب سر به سرم نمیذارن تو به حرفم گوش دادی مسخره ام نکردی خیلی ساله که یه نفر مثل تو باهام گپ و گفت نداشته.
از خودت بگو همه زندگیتو برام تعریف کن هنوز تو بیابانیم خیلی مانده برسیم تهران برام تعریف کن باهام که حرفمیزنی خیال میکنم فرود خود منی که ازیه سفر دور و دراز برگشتی دروغ نمیگم میان خیالاتم میشی فرود.
     
#16 | Posted: 5 Mar 2013 21:28

‎فصل دوم! ادامه!‏‎
باشه پدر برات تعریف میکنم.
چشمهای پیرمرد برق زد ذوق زده و ناباور نگاه کرد و ناباورانه پرسید:راست میگی؟از دست خل بازیهای من دیوانه دلگیر نشدی؟
چرا باید دلگیر بشم حرفات خیلی قشنگه.
پیرمرد با ارامش به پشتی صندلی تکیه داد به دهان فریدون خیره شد و محبت آمیز گفت:حالا برام حرف بزن هی چی بگی گوش میدم هر وقتم که خسته شدی نمیخوام حرف بزنی باشه؟
یادمه تو قهوه خانه بهم گفتی که...
پیرمرد برای بیاد آوردن حرفای همسفرش ساکت ماند بعد از چند لحظه بهت زده نگاه کرد و با خوشحالی ادامه داد:آها!گفتی ماندی پیش مادربزرگت درسته؟
خاطرات حوادث و اتفاقات سالهای گذشته پیش نگاه خیال فریدون به شکل پرده های نقاشی که کنار هم چیده شده باشه جان گرفتند بدون آنکه مخاطبش پیرمرد شکسته بالا باشد آرام و با تانی نجواگونه گفت:پدرم از روی اجبار با مادرم ازدواج میکنه بیشتر از چهار سال زندگی اونا دوام نمیاره بالاخره از همدیگه جدا میشن من میمونم و تنهایی و مادربزرگ پدری اون زن مهربان و خوش خلقی بود کوره سوادی داشت روخوانی قرآنو خیلی خوب بلد بود خدا رحمتش کنه اولین بار خوندن قرآنو اون بهم یاد داد دست و دلش برای درس و مشق و مدرسه رفتن من میلرزید یه نیمچه اب و ملکی ارثیه پدربزرگم براش مانده بود درآمدش انقدر بود که ما دو نفری راحت و اسوده زندگی کنیم.
پدرم افسر ژاندارمری بود سال به سال اونو نمیدیدم وقتی ام که یه سری می آمد پیش ما زیاد باهام گرم نمیگرفت مادربزرگم کار درس و مشق منو از همون روزای اولی که گذاشتم مدرسه سپرد به یکی از دوستان پدرم بچه که بودم بیشتر وقتا توی خونه اونامیماندم.
تصاویر گذشته ها و فضاهایی که دوران کودکی خود را در آنها طی کرده بوددایره وار روی مردمک چشمهایش گردش کردند صدای مادربزرگش را شنید.آقا محمود تو خیلی در حق من و فریدون اقایی کردی اگه تو زحمت نمیکشیدی فریدون به این مراتب نمیرسید.
صورت پیر شده پیشانی چین برداشته نگاه مطلوم و مهربان مادربزرگ مثل بوی عطر گلهای باغ و باغچه خانه مادربزرگ پنهانی ترین زوایای ذهنش را نوازش داد یادش آمد در آخرین روزهای زندگی انگشتان لاغر و لرزان مادربزرگ صورت و گونه های شاداب جوان و زیبای غزاله را ناز کرد یادشآمد غزاله و مادرش کنار رختخواب مادربزرگ نشسته بودند چشمان پیرزن با حالت انتظاری سنگین و زجر آور روی در اتاق پر پر میزد.
سال آخر دوره دوم دبیرستان بودم یکماه از سال تحصیلی گذشته بود که مادربزرگ سخت و سنگین بیمار شد در آخرین روزهای زندگی بهانه پدرم رامیگرفت پدرم نیامد مادربزرگ مرد هفته های اخر زندگی با صدایی خسته واز نا افتاده کند و بی رمق ناله میکرد.
محمود جان فرخ لیاقت پسر داری نداره منم که زمین گیر شدم جوری حرفمیزد که خیال میکردم فقط برای گفتن اون حرفاست که داره با سایه مرگ جدال میکنه .اون روزا حال چهره مادربزرگ خیلی نورانی شده بود دو حالت متفاوت شادی و غم روی صورت خسته اون جا خوش کرده بودند مادربزرگ بیشتر از همه با پدر غزاله حرف میزد.
محمود جان فریدون یه امانیته که فقط میدمش دست تو خودت بزرگش کن بهش سر و سامان بده محمود جان قربان قد و بالات برم اگه میخوای خیلی زیاد زیاد ازت راضی باشم بذار فریون بشه دامادت.
خیال چشمهای درشت و سیاه غزاله نرمو گیرا نگاهش کردند گرمای رخوت آوری زیر پوست تنش دوید.
نگران و آشفته حال به ساعتش نگاه کردپیرمرد خوشحال و خندان پرسید:حالا تو عاشق غزاله ای نه؟
ما دو تایی از چهار پنج سالگی با هم بزرگ شدیم.
پس بهم عادت کردین؟درست نمیگم؟
بالای بیست ساله که همدیگرو دیدیم میشه بهم عادت نداشته باشیم؟
پیرمرد با حالتی مصمم و نگاهی که بجای پریشان حالی و آشفتگی هشیارانه و تجربه دیده جلوه میکرد موقر و جدی گفت:فریدون خان دهدشتی !عادت کردن با همدیگه بزرگ شدن یه آشنایی دور و دراز داشتن نمیتونه عاشقی رو معنی کنه گل عشق باید یکباره اونم بی مقدمه بی سابقه تو باغ قلب آدم ریشه بگیره تو کی فهمیدی داری عاشق میشی؟هان؟یادت میاد؟
صدای پیرمرد ارام آرام رنگ باخت فریدون نگاهش را از روی چهره خسته حال الهی برداشت برای سومین بار دست نوشته خوش خط او را که روی حاشیه برگ اول کتاب مقدمه ابن خلدون قلم خورده بود زیر نظر گرفت پلکهای چشم الهی روی هم افتاد
     
#17 | Posted: 6 Mar 2013 00:12

‎فصل سوم!‏‎
ا دقت ماشین آبی رنگ کوکی را کنار یکی از عروسکهای چیده شده روی طاقچه قرار داد از دیوار فاصله گرفت.از دور حالت و ترکیب چیده شدن اسباب بازیها را نگاه کرد.
چرخ خیاطی بچه گانه کمد چه چوبی عروسکهای بزرگ و کوچیک پارچه ای و پلاستیکی تختخواب نرده داری که با میله های نازک آهنی ساخته شده بود دیگ سفالی شرابه و آفتابه لگن مسی دیواره ها و کف طاقچه را پوشانده بودند.
دوباره بطرف طاقچه حرکت کرد ماشین کوکی را از کنار عروسک پارچه ای برداشت نگاهش را روی سطح باریک کف طاقچه گردش داد جای مناسبی برای گذاشتن ماشین کوکی پیدا نکرد روی لبه تختخواب نشست حال خنده یا شیرین وسبک گوشه چشم و کنار لبهایش ماندگار شد.
دسته کوچک فلزی فنر کوک ماشین اسباب بازی را چرخاند فنر کوک اتومبیل بچه گانه با صدای خشک و کشیده ای جمع شدچروکهای پارچه ضخیم رو تختی را صاف کرد و ماشین کوکی را روی آن گذاشت دستش را کنار کشید ماشین اسباب بازی با صدایی یکنواخت و حالتی جهنده براه افتاد.با نوک انگشت مسیر حرکت انرا تغییر داد.ماشین کوکی به دیوار برخورد کرد و در حالیکه چرخهای عقبی اش با سرعت روی پارچه صاف روی تختی میچرخید متوقف شد ماشین را برداشت نگاهش کرد آنرا روی زانوهایش گذاشت حالت خنده ای که روی صورتش پیدا شده بود قوت گرفت.روی سقف ماشین کوکی دست کشید خاطرات دوران کودکی پیش نگاه خیالش جان گرفتند.سوزش و سنگینی فرو چکیده دانه های اشک را روی گونه ها و دستهایش احساس کرد دستهایش را حرکت داد جای اشکهای دوران کودکی روی دستهایش خالی بود چشمهایش را بست .خودش را دید گوشه حیاط زیر سایه خنک درخت به کز کرده بود بریده بریده نفس میکشید با صدایی بغض گرفته وخسته آرام گریه میکرد صدای جوانیهای مادرش را شنید.
بابا محمود برای تو عروسک خریده برای فریدون ماشین فریدون پسره اونکه نمیتونه عروسک بگیره بغلش تو باید با عروسک بازی کنی نه اون بده اینجوری داری گریه میکنی بیا اشکاتو پاک کن حالا عروسکتو بگیر بغلت باهاش بازی کن دیدی چه موهای قشنگی داره مث دخترای خوب بیا موهای عروسکتو شانه بزن براش گیسای خوشگل بباف گناه داره اسباب بازی فریدونو ازش بگیری.
سنگینی عروسکی را که مادرش روی زانوهایش گذاشته بود حس کرد بی اراده با حرکتی عصبی دستهایش را تکان داد.
ماشین کوکی از روی زانوهایش افتاد بجای صدای افتادن ماشین کوکی صدای پرتاب شدن عروسکش را شنید.
پیش نگاه خیالش عروسک پارچه ای روی گلهای اطلسی میان باغچه افتاد پاهای کوچک و گوشت آلود فریدون را دید .از روی کف گلدان لب شکسته بزرگی که وارونه لب باغچه افتاده بود پایین آمد.
با هر دو دست ماشین اسباب بازی را روی سینه اش گرفته بود.
دستهای مادرش اشکهایی را که روی گونه های فریدون جا مانده بود پاک میکرد صدای بغض آلود فریدون را شنید.
زن عمو نیری عمو محمود برام ماشین خریده که برای مامان فرخنده گریه نکنم آره؟
دستهای مادرش با احتیاط عروسک را از روی گلهای اطلسی که بعضی از شاخه های ترد آنها را سنگینی عروسک شکسته بود برداشت خرده ریزها و برگهایی را که به لباس و موهای مشکی رنگ عروسک چسبیده بود جدا کرد عروسک را همراه خودش برد و از پله ها بالا رفت.
نفسهای فریدون را روی صورتش احساس کرد جای چکیدن یکی از دانه های اشک روی گونه راست فریدون پاک نشده جا مانده بود چشمهای اشک زده فریدون خندیدند ماشین را از روی سینه اش جدا کرد.
بیا برای خودت بازی کن نمیخوامش بابا فرخ خودش برام میخره عروسکتم نمیخوام پسر که عروسک بازی نمیکنه عیبه تازه زن عمو نیری ام مامانته مثل مامان فرخنده نرفته لانه بلبل سرگشته رو پیدا کنه دیگه گریه نکنی هاباشه خب چشمای منم دیگه گریه ندارن همه گریه مو زن عمو نیری پاکشون کرد.
صدای باز شدن در اتاق روی نقشهای خاطره ها پرده کشید با عجله خم شد ماشین اسباب بازی را از روی فرش برداشت صدای مادرش را شنید:غزاله میخوای بری حمام برو اب گرم کن جوشه جوشه.
بطرف طاقچه رفت مادرش را صدا زد:مامان مامان نیری بیا تو.
کار دارم میخوام برنج صاف کنم.
جان بابا بیا اتاقمو یه نگاه بکن.
نیره خم شد از میان چهار چوب و لای در نیمه باز فضای داخل اتاق و غزاله را زیر نظر گرفت خنده ای معنی دار گوشه لبهای نیره پیدا شد غزاله از طاقچه فاصله گرفت.
خوب چیدمشون مامان نیری؟نیره وارد شد روبروی طاقچه ایستاد و خندید.
روز عقدم اسباب بازیاتو بیار بچین روی سفره عقد یادت نره ها!!
سرخی شرم دخترانه ای روی گونه های غزاله خانه گرفت.
دستشون نزنی مامان همینجوری که چیدمشون بذاری بمانه خب.
چکار با اسباب بازیهای تو دارم نی نی کوچولو.
نگاه ذوق زده و شاد غزاله روی ماشین کوکی آبی رنگ نشست.
زیر لب نجوا کرد:عالی شد.
نیره در حالیکه از اتاق خارج میشد دو دل و مردد پرسید:غزاله مطمئنی واقعاامشب جشن تولدشه.
سرخی رنگ گل شرم دخترانه روی گونه های غزاله غلیظ تر شد با حرکت دادن سر به اشاره فهماند که اشتباه نمیکند.بعد از چند لحظه ماندن با صدایی ارام و خجالت زده پرسید:نگفت کی میرسه تهران؟
منکه باهاش حرف میدزم یادم بپرسم کی میرسه.
صدای تلفنم خیلی بد بود درست نمیفهمیدم چی میگفت از بابات بپرسم حتما به بابات گفته.
نیره با صدای بلند پرسید:محمود فریدون گفتش کی راه میفته؟نمیدونی.
خدا بخواد طرفای عصر میرسه.
قلم مو را پاک کرد با دقت رنگهایی را که روی میز چیده بود زیر نظر گرفت اشفتگی و خستگی ذهن فرصت نمیداد رنگ دلخواهش را پیدا کند قلم مو را کنار جعبه رنگها گذاشت .از تابلوی نیمه تمام فاصله گرفت نیره صدایش کرد.
خسته شدی محمود بیا یه چای بخور.
بلند شد سرش گیج رفت فشار و دردی که مردمک چشمهایش را ازار میداد قوت گرفت وارد آشپزخانه شد بوی غذا اشتهای کور شده اش را بیدار کرد.
چی درست کردی نیره بانو؟بوی خوشی میاد نگار؟
     
#18 | Posted: 6 Mar 2013 00:24

‎فصل سوم! ادامه!‏‎
مرغ بار گذاشتم برای شب میخوام چلومرغ درست کنم مایه شامی کبابم گرفتم.
نازگل اگه پخته یه ذره برام بیار بخورم دلم داره مالش میره نمیدونم چرا چشام درد میکنه؟
از ظهر به این طرف فقط چای خوردی وپشت سر هم سیگار کشیدی مگه آدمیزاد چقدر قوت داره؟ظهری ام سر سفره یکی دو تا لقمه خوردی و کشیدی کنار.
ظهری اشتها نداشتم.
مال سیگار و فکر و خیاله خیلی خودتو عذاب میدی محمود نکن.
محمود میان اشپزخانه نزدیک آب گرم کن روی تشکچه تکه دوزی شده نشست به متکا تکیه داد نیره لیوان چای را کنار دستش گذاشت عینکش را از روی سینی برنج برداشت شیشه های آنرا پاک کرد ودر حالیکه دسته عینک را میان موهای نزدیک گوشهایش جابجا میکرد پرسید:تمام نشد؟
محمود روی جیب پیراهنش دست کشید.
اون سیگار منو از روی میز برام بیار.
حالا چاییتو بخور سیگار دیر نمیشه با این حالی که تو داری حقش نیست اصلا سیگار بکشی.
نیره مقدای از برنج پاک نشده را برداشت و با فاصله کمی آنها را روی قسمت خالی وسط سینی ریخت وقتیکه صدای برخورد دانه های برنج با سطح سینی را شنید پرسید:برنجش خوبه؟نیره؟
برای ظهر از همین برنج دم کردم مزهاش خوبه به قاعده ام ری داره.
اگه پسندش میکنی به اقا رمضان بگم دو تا کیسه برامون بذاره کنار؟
کیسه هاش بزرگه؟
اونایی که روی هم چیده بود اونجوری که من دیدم ای...حدودا هر کدومش یه 15 کیلویی میشد نیره خانم تا اول تابستان حدودا چند کیلو برنج میخوایم؟
نیره با لبه دست برنجهای پاک نکرده را کنار زد دانه هایی را که ورچیده بود با لیوان دسته دار خمره ای شکل پیمانه کرد.
برای شام بسه.
چی بسه؟
برنجو میگم حوصله ندارم بقیشو ورچینم دست و دلم خوب بکار نمیره پارسالی که سال خیلی بدی بود خدا کنه امسال برامون خیر و برکت بیاره.
هر چی خدا بخواد اون خیره تا حالاش که گذشته بعدشم باز خدا کریمه مگه تا حالا لنگ موندیم؟محمود آرام و با تانی چایی اش را سر کشید نیره چند مشت نمک نیم کوب دانه درشت داخل کیسه سفید رنگ ریخت کیسه را روی دانه های برنج خشک روی قابلمه گذاشت.
یه ماه به یه ماه برنج خیس میکردم همیشه برنج نمک خورده حاضر داشتم.
نیره آه بلندی کشید محمود لیوان خالی چای را روی فرش رخ رفته کف آشپزخانه گذاشت.
نیره سرم داره گیج میره نمیتونم بلند شم برو سیگارمو برام بیار.
نیره کند و بی حوصله از آشپزخانه خارجشد.
سیگارتو کجا گذاشتی؟
بغل رنگا باید باشه دستت نخوره به اون پرده روی سه پایه رنگاش خیسه.
نیره سیگار را از روی میز برداشت پاکت نیمه پر آنرا ارام و آهسته فشار داد و با لحنی اعتراض آمیز گفت:امروز خیلی زیاد سیگار کشیدی اذییت میکنه محمود!بازم میفتی رو تختبیمارستان .محمود ساکت ماند نیره پاکت سیگارو فندک ظریف سبز رنگ را بدست محمود داد ته سیگارها و خاکستر زیر سیگاری را خالی کرد آنرا مقابل شوهرش گذاشت و لیوان خالی چای را برداشت.
بازم چای میخوای؟
داره بریز برام.
تمامش نکردی؟
رنگارو که تماشا میکنم چشام درد میگیره دردش یه جوریه که خیال میکنم یه نفر با چکش میکوبه رو تخم چشام.
بالاخره یه جوری باید تمامش بکنی مگه آخره هفته قرار نیستش اونارو ببری تحویل بدی.
خدا کریمه حالا یه سه روز و نصفی وقت دارم.
تمامش کن بره پی کارش برای موزه که نقاشی نمیکنی هر چی ام که از زیر دستت در بیاد به سرشونم زیاده.
محمود نیمه قهر امیز نگاه کرد.
امضای من که پاش هست.
آخه اونا چی حالیشونه یه چیزی سر هم بندی بکن بده دستشون.
بهمین اسونی و راحتی؟
آره به همین راحتی.
نیره اونا دندونشون خیلی گرده حسابی ام حواسشون جمعه مطمئن نقاشی ها رو حتما به آدمای خبره که دست ماها زیر سنگ اوناست برای راضی کردنشون نشان میدن اونوقت دیگه کارمون میشه قوز بالا قوز باید خیلی دقیق کار بکنم یعقوب زاده یه گوشه ای بهم زد سربسته یه جوری حالیم کردکه برای پرده باید سنگ تمام بذارم.آخرشم گفت طرف پیغام داده و گفته پرده های نقاشی رو برای اتاق پذیراییش میخواد.
غزاله وارد آشپزخانه شد ناراضی و دلگیر حلقه های دود سیگار پدرش را با دست کنار زد و تحکم آمیز گفت:بابا تو رو بخدا انقده سیگار نکش مگه قولندادی دو ساعت به دو ساعت سیگار روشن کنی.محمود پوزش خواه و مهربان به چهره دخترش نگاه کرد غزاله شوخی امیز سیگار را از دست پدرش گرفت آنرا میان زیر سیگاری له کرد مادرش عتاب آلود ناراضی گفت:غزاله..
چیه مامان چرا اینجور ی نگاه میکنی ؟بابا نباید سیگار بکشه ریه هاش ناراحته همین!دروغ که نمیگم.
بابا جان حالا خودت سرتو برگردان اون طرف که دود سیگار نخوره به دماغت.
محمود با نوک انگشت سیگار نیم سوخته را روی کف زیر سیگاری له کرد.باشه بابا کمش میکنم چه جوری بگم خودمم بدم میاد این بدکردار سیگار شده برام یه سرگرمی وقتی لای انگشتان نیست انگاری یه چیزیو گم کردم.
غزاله شاد و سر خوش کنار پدرش نشست دیدن نگاه شاداب و حالت سرزنده صورت غزاله نوعی ارامش و خوشحالی لذت آوری برایش پدید اورد.غزاله تشویق آمیز گفت:بابا پرده زیر دستتو نگاه کردم بخدا محشر کردی این یکی پرده چهارمیه!اره بابا تا آخر هفته بیشتر کار نداره اگه خدا بخواد جمعه بعد از ظهر قلم گیریش میکنم.
غزاله سپاسگزار و خجالت زده و با لحنی بغض گرفته و مهربان اهسته گفت:بابا دستت درد نکنه این همه زحمتومیدونم بخاطر چی داری میکشی!اونم با این چشمای خسته اگه بزاری منم روی پرده ها قلم میزنم هر جا گیر کردم ازت میپرسم باشه ؟بابا؟
محمود موهای بلند و مواج غزاله رانوازش داد.
     
#19 | Posted: 6 Mar 2013 10:09

‎فصل سوم! ادامه‎
چه زحمتی دارم بکشم بابا جان کار بابات نقاشی کردنه این سه چهار تا پرده ام رو بقیه کارا کار نکنم دستام کرخ میشه.
دعا کن بابا کار اون جوانو خدا راست بیاره خستگی ماها مسئله نیستش توکل بخدا اگه قولی که یعقوب زاده از اونا گرفته راست باشه کاری صورت بدن و بذارن بقیه درسشو بخونه تو مطمئن باش تمام خستگی های من و مادرت از بین میره این یکی پرده ام تمام بشه قلم گیرش بکنم میگم یعقوب زاده بیاد چهارتاشو با هم ببره به یعقوب زاده میگم یه کاری بکنه که او بابارو ببینم اگه ام بشه این چند روزه ای که فریدون میاد مرخصی دوتایی بریم پیش اونی که قراره واسطه بشه فکر میکنم نتیجه بهتری بگیریم یعقوب زاده که محکم حرف میزد.
نیره با غیظ و ناراحتی ملاقه توی دستش را به لبه قاابلمه زد و گفت:ناسلامتی پدر خود فریدون قده ده تا تیمسار و آدمای کله گنده توی اداره های حرفش برو داره اونوقت یه آدم خانه نشین شده سوی چشماشو باید بریزه روی پرده نقاشی و اونارو رشوه بده خدارو خوش میاد؟
غزاله خجالت زده گونه های سرخ شده اش را میان دستهایش پنهان کرد.
محمود تلخ و سنگین زیر چشمی به نیره نگاه کرد با عجله بلند شد کناره نیرهایستاد و با لحنی شکوه امیز گفت:نیره فریدونو بزرگ کردیم اون خودشو اهل این خونه حساب میکنه اگه اینو قبول داری پس ما هم باید جور اونو بکشیم.خدایی حرف بزنم فرخم بالاخره کار خودشو کرد از اون بیشتر نمیتونست موقعیت خودشو به خطر بیندازه همین که اونو از زندان کشیدش بیرون خودش خیلی کاره.
نیره عاصی و خسته ملاقه را داخل کاسه ظرفشویی رها کرد و با صدای خفه ای ناله وار گفت:کی جوی شکسته حالی و غصه های مارو میکشه حرف خورد و خوارکو نمیگم غصه کم . زیادم ندارم درد یه جای دیگه تلمبار شده محمود من کور نیستم دارم میبینم بیکاری و خانه نشینی مثل شمع داره ابت میکنه اگر فریدونو تو خونه ما نگرفته بودن اینهمه دردسر برامون درست نمیشد.
قضیه من به فریدون مربوط نیست درسته اونو تو این خونه گرفتن ولی بیکار شدنمن یه جای دیگه ریشه داره.
غزاله برای پنهان ماندن حالت بغض گرفته و گریه آلود چشمهایش از آشپزخانه بیرون رفت محمود روی شانه نیره دست گذاشت و امیدوارنه گفت:خانمخانما اگه سر کار مانده بودم فوقش دو سال دیگه بازنشسته ام میکردن فکر کن حالا بازنشسته شدم تازه فرصت و وقت بیشتری برای کار کردن دارم غیر از اینه؟الحمدالله که محتاج مواجب دانشگاه هم که نیستیم.
اون فرق میکرد محمود قضیه پول و درآمد دانشگاه نیستش تو برای شاگرداتبرای اتاقای دانشگاه برای حرف زدن با دانشجوها دلت پر پر میزنه .تو داری دق مرگ میشی خیال میکنی ماها خبر نداریم.به خداوندی خدا فقط بخاطر خودت میگم.محمود نیره داره مثل شب اب میشه و منم تماشا میکنم محمود!به جلال قدر خدا به حرمت همون خانه ای که دلم برای دیدن و چرخ زدن دو اون پر پر میزنه غم تو رو دارم نه غصه کم و زیادی زندگیمونو.
باغ دلت بی خزان باشه نازنین نگار مهر تو حال اون گل وفایی که گوشه چشمت کاشتی قد یه ارزن جالی خالی توسینه محمودت نذاشتن که غصه بیاد و اونجا پاگیر شه گاه گداری میرم یه سری بهشون میزنم حالا بیا بریم بشینیمتو اتاق پذیرایی با هم گپ بزنیم معلومه یه خورده دلت گرفته.
دارم غذا درست میکنم.
محمود دوباره روی تشکچه نشست و تمنا گونه گفت:یه سیگار روشن کنم نیره؟
نیره ساکت ماند محمود با ارامش و حالتی لذت بار سیگارش را روشن کرد آرام به سیگار پک زد و با لحنی دلداری دهنده گفت:نازگل محمود نیره بانو دیگه چیزی نمانده که غزاله دوره شو تمام کنه اگه خدا بخواد فریدونم دوباره برگرده سر درس و دانشگاهش خیلی که حدت بکنه فوقش یک سال و نیم طول میکشه که اونم فارغ التحصیل بشه چشم بگردانی یک سال و نیم آمده و رفته.
بعدش؟
بعدش اونم خدا بزرگه اگه دلت رضا بده دو تاییشونو میفرستیم برن خارج فریدون درسو کامل بخونه تا دکتری پیش بره غزاله ام پی گیر هنرش باشه بد میگم نازگل خانم؟
خودمون چی؟
خودمون کوچ میکنیم میریم اونجایی که دلمون خوش باشه تو خانه باغ زندگی میکنیم مگه تو خودت اینو نمیخوای؟اون کیه که میگه دلم میخواد شبای مهتابی نور و ماهو از لابلای برگ و بار درختان حاج دایی تماشا کنم .اینا خیاله محمود پیر شدیم نمیشه با خیال زندگی کنیم دیگه وقت گپ و گفتگوی شاعرانه نداریم.
خب ما دو تایی هم همراه بچه ها میریم اونور اب پرده های نقاشی من وغزاله اون طرفا خیلی طالب داره اینو که قبول داری خبرم دار یکه شوهرت تو فرنگ اسم و رسمی داره پیرارسال که رفته بودم فرانسه روسای بخش هنر دانشگاههای اونجا ازم خواستن که ماندگار پاریس بشم خب میریم فرانسه اونجا زندگی میکنیم!
محمود به حلقه های دود سیگار خیره شد و آمرانه گفت:نیره قضیه رشوه و پرده های نقاشیو حالا ولش کن این جوان بعد 6 ماه داره میاد مرخصی ازطرف پدرش که روی خوش نمیبینه کس و کاریم که نداره لااقل ما یه کاری بکنیم که خوشحال برگرده سرخدمت به غزاله ام سفارش بکن اسم پرده ها رو پیش فریدون نیاره به فریدون نگه من با یعقوب زاده صحبت کردم جوانه خجالت میکشه اگه خدا خواست و کارا جور شد خب بعدا خودش میفهمه.اینجوری هم اونو خجالت زده نکردیم هم مزه اش بیشتره!باشه؟اینجوری ام اخم نکن نازگل خانم؟بهر کشتن محمود همان خنجر مژگان بسه.
محمود بلند شد نیره مهربان و همدل پرسید:کجا؟میخوام برات غذا بکشم.
اشتهام کور میشه وایمیسم با شما شاممیخورم کم و کسری نداری؟
نه.
میره یه کمی رو پرده سومی رو قلم گیری کنم.
ذوق زده و با عجله کاغذ صورتی رنگ لفاف جعبه کوچک را باز کرد غزاله در حالیکه با خوشحالی میخندید به شوخی گفت:چرا مثل آدمای هدیه ندیده هول میزنی.
     
#20 | Posted: 6 Mar 2013 11:31

‎فصل سوم! ادامه!‏‎
فریدون با حرکاتی کودکانه جعبه را بوسید یه قطعه از چسب بسته بندی هدیه روی لبش چسبید وقتی که جعبه را از لبهایش دور کرد قسمتی از کاغذ پاره شده صورتی رنگ از چانه اش آویزان شد محمود و نیره به خنده افتادند فریدون باریکه کاغذ آویزان شده را فوت کرد غزاله عتاب آلود صورتش را برگرداند فریدون با اخم ساختگی ابروهایش را بهم گره زد تکه کاغذ چسبیده شده روی چانه اش را کند.
بی خودی به خودت زحمت نده اخم کردن به صورتت نمیاد.
عمو محمود میینی تا میام جم بخورم این غزاله خانم شما میزنه تو ذوقم شما یه چیزی بهش بگید.
پر بدکم نمیگه بابا اخم کردن به صورتت نمیاد منم با غزاله موافقم.
قراره شما طرف منو بگیرید آخه مهمانم و تازه رسیدم.
برای من هیچکدومتون فرق ندارین منتهی هر کدامتونو یه جور بخصوصی دوست دارم.
غزاله فاتحانه به فریدون نگاه کرد واز پدرش پرسید:اون جور بخصوص چی جوریه بابا که منو دوست داری؟
این جوریه که تا حالا یه تلنگر به صورتت نزدم خدایی راست بگو دختر به این سن و سال رسیدی شده یه دفعه کج کج بهت نگاه کنم؟
غزاله بلند شد فریدون تعجب زده نگاهش کرد بر اثر برخورد دست غزاله با ارنج فریدون جعبه هدیه روی فرش افتاد غزاله کنار پدرش نشست و در حالیکه شتاب زده گونه های او را میبوسید گفت:دلت بسوزه فریدون شنیدی بابا چی گفت؟
فریدون برای برداشتن جعبه خم شد جعبه را برداشت قبل از آنکه بلند بشود تندو گذرا به غزاله نگاه کرد غزاله دستهایش را از روی شانه های پدرش برداشت سرش را بطرف فریدون برگرداند حالت ذوق و شادی چهره فریدون مثل تکه های یخ که داخل آب جوش افتاده باشد اب شده بود.نیره لبگزه کرد فریدون سست و بی رمق باقی مانده کاغذ لفاف جعبه را پاره کرد محمود مهربان و پوزش خواه در چشمهای فریدون خیره شد و در حالیکه پشت دست دخترش را نوازش میکرد گفت:غزاله خانم یادت باشه که بابات این جناب آقای فریدون خانو مردانه دوست داره.
فریدون لبخند زد و با اشتیاق جعبه هدیه را تماشا کرد.
بازش کن بابا.
فریدون برای باز کردن جعبه مشکی رنگ مخملی آن را وارسی کرد غزاله پرسید:حالا فهمیدی توی جعبه چی؟که داری بازش میکنی؟
فریدون با سر اشاره کرد.غزاله برای عوض کردن حال سرد نگاه و چهره فریدون با حالتی مسخره وار گفت:قفلش سریه...ابن رشدم که بیاد کمکت کنه بازم نمیتونی بازش کنی فیلسوف قرن بیستم.
فریدون برای آنکه جعبه دوباره از دستش نیفتد لبه آنرا با انگشت شصتش محکم فشار داد در جعبه به حالت فنری باز شد خرسند و مغرور به چشمهای شاد و خوش نگاه غزاله چشم دوخت محمود خندید نیره برای بها دادن به کار فریدون در حالیکه بی صدا میخندید و عضلات صورت و ابروهایش را حرکت میداد کف زد غزاله گفت:آفرین...آفرین چی جوری فهمیدی باید لب جعبه رو فشار بدی؟
فریدون روی قلم خودنویس داخل جعبه دست کشید و با طعنه گفت:تو ندیدیش غزاله؟
چی رو؟
فریدون در حالیکه سرش را تکان میداد با لحن و حالت تعجب زدگی عاریه ادامه داد:چشم بصیرت نداری تا اسم ابن رشدو اوردی یه دفعه روحش ظاهر شد و آهسته کنار گوشم گفتش که چکار بکنم تا در جعبه باز بشه متوجه شدی خانم غزاله خانم مینیاتوریست و معمار قرنهای اینده.
همه با هم خندیدند.
غزاله به قلم خودنویس داخل جعبه نگاه کرد و با لحن جذاب و پر کششی پرسید:خوشت میاد؟
اگه اونجوری اخم نکنی اره عالیه واقعا عالیه ممنونم دستت درد نکنه عمو محمود.
فریدون جعبه را روی میز گذاشت قلم خودنویس را از زیر گره کش قیطانی داخل جعبه بیرون کشید قاب فلزی نقره ای رنگ خودنویس زیر نور چراغهای سقفی اتاق پذیرایی برق زد محمود و نیره خاطره امیز بهم نگاه کردند محمود به نشانه فهمیدن معنای نگاه همسرش زیر لب آهسته گفت:اره نیره بانو یادمه چه اتفاقی افتاد.
فریدون از روی مبل بلند شد مقابل محمود روی فرش نشست صورتش را روی زانوهای محمود گذاشت.
نیره خوشحال و راضی به چشمهای ذوق زده فریدون نگاه کرد.
ایشاالله مبارکت باشه امیدوارم به حق 5 تن همیشه با شادی باهاش بنویسی.
محمود گونه های فریدون را نوازش داد و گفت:به امید خدا بی حرف پیشکی انشاالله کارا درس میشه و رساله دکتری خودتو باهاش مینویسی.
فریدون مهربان و سپاسگزار به چشمهای محمود نیره و غزاله نگاه کرد شرمی دخترانه صورت و نگاه غزاله را ارایش داد.محمود و نیره دوباره خاطره آمیز بهم نگاه کردند.
فریدون اولین هدیه ای که یار بمن داد یه قلم خودنویس بود یه خودنویس سناتور.
فریدون به صورت نیره نگاه کرد نیره چشمهایش را بست و با حرکت دادن آرام سر حرف محمود را تایید کرد.
نیره در کوچه پس کوچه های خاطرات گم شد مقابل نگاه محمود لکه آبی رنگ کوچکی دایره وار چرخید صدای لی لی کشیدن دختران جوانی را میشنید که اطراف نیره حلقه زده بودند.
نیره برای لحظه ای کوتاه از فضای غبار گرفته گذشته ها دور افتاد وقتی که چشمهایش را باز میکرد نگاهش با نگاه محمود گره خورد محمود نقطه هایی سرگردان و نامعلوم را تماشامیکرد.حال نگاه محمود برایش حالی اشنا بود میدانست هر وقت نقطه هایی نا معین میان یک فضای خالی لانه پرنده نگاه شوهرش را پیدا میکند محمود تصویری از روزگاران گذشته را بر پرده های خیال خود نقش میزند.
فریدون در خودنویس را باز کرد حال مجلس چهار نفره سرد شد.
نگاه فریدون و غزاله روی نوک طلایی رنگ قلم خودنویس بهم گره خوردند نیره برای برگرداندن حال مجلس پرسید:بچه ها شما میدونید استاد محمود ارژنگ به چی داره فکر میکنه؟
فریدون لبخند زد غزاله هشدار دهنده گفت:فریدون خیلی خوب خوب یادت باشه مامان نیری فکر آدما رو میخونه یه وقت نکنه فکرای بد بد تو مغزت لول بخوره ها!
فریدون تسلیم شده نگاه کرد سنگینی سایه یاد گذشته ها روی پلکهای محمود و نیره افتاد.
غزاله شاد و کودکانه گفت:بابایی جان شما یواشکی بیخ گوش فریدون بگید به چی فکر میکردید مامانی نیری ام به من میگه باشه؟
     
صفحه  صفحه 2 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Ghazaleh |غزاله بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites