تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Ghazaleh |غزاله

صفحه  صفحه 3 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین »  
#21 | Posted: 6 Mar 2013 16:52

‎فصل سوم! ادامه!‏‎
محمود تشکر آمیز و سپاسگزار گفت:بچه ها اگه زن و شوهر واقعا عاشق هم باشن نوک زبانی نه ها اگه از ته دل خاطر همدیگه رو بخوان چشماشون برای همدیگه میشه آینه اونوقته که خیلی راحت و بدون زحمت میفهمن طرف مقابلشان چه فکری داره غم و غصه هاش چیه؟شاید باور نکنید ولی بارها برای منو نیره پیش آمده مثلا عصری برگشتم خانه یه میوه ای به قول قدیمیا شب چره ای خریدم آوردم بلافاصله تا رسیدم خانه نیره گفته کاش مثلا برایم ذغال اخته میخریدی.
صدای خنده های غزاله و فریدون فضای اتاق را پر کرد نیر طناز و امیخته به حال قهر گفت:کی من ازت ذغال اخته خواستم حرف میذاری تو دهنم.
مثلا گفتم نیره جان مگه قرار نذاشتیم امشب بگیم بخندیم و شوخی بکنیم؟
غزاله قلم خودنویس را از دست فریدون بیرون کشید در حالیکه با نوعی لذت آب دهانش را قورت میداد گفت:مامان نیری یه سوال قره قورت زیاد میخوردی یا ذغال اخته؟
سر تو همه اش دلم چیزای شیرین میخواست.
البته به اضافه گل سر شوی
فریدون ناباورانه به دهان محمود نگاه کرد.
این جوری تعجب زده نگام کنه مطمئن باش تو هیچکدام از کتابای فلسفه رابطه علمی میان بارداری و خوردن گل سرشور نمیتونی پیدا کنی هر چی ام که حرف زدم همه اش شوخی بود.
فریدون با یک حرکت تند و بدون مقدمه خودنویس را از دست غزاله خارج کرد
این بجای اون که خودنویسو از دستم قاپ زدی.
نیره بو کشید محمود که دست خودش را به شکل بادبزن حرکت میداد و با لحنی به ظاهر امید باخته گفت:سوخت که سوخت دود از نهاد او بر آمد نیره بانو دریابید ماکیان سوخته و بریان شده را.
دسته جمعی خندیدند با عجله بطرف اشپزخانه رفت محمود در حالیکه برای پیدا کردن پاکت سیگارش روی میزهای عسلی را تماشا میکرد از روی مبل بلند شد.
سیگارم ندارم امروز خیلی کشیدم.
برم بخرم عمو محمود؟
نه خودم میرم میخوام یه هوایی بخورم دو روز میشه که پامو نذاشتم تو کوچه.
محمود از اتاق پذیرایی خارج شد.
نگاه فریدون و غزاله چند لحظه بهم گره خورد سایه غم کمرنگی روی مژه های فریدون سنگینی کرد غزاله در حالیکه از روی صندلی بلند میشد شرمزده نگاهش را دزدید.
فریدون متعجبانه پرسید:کجا؟
هدیه تولدتو بیارم نمیخوای؟دیگه داری پیر میشی.
غزاله از اتاق خارج شد .فریدون آهسته و نرم نوک قلم خودنویس را رویناخن انگشت شصت چپش فشار داد.دوباره با دقت سر قلم را بست و انرا همانند قلم مو در فضای اتاق روی پرده های خیال گردش داد.سایه کمرنگ قلم خودنویس و دستش روی پرده نیایش شیرین افتاد بلند شد بطرف دیوار رفت .مقابل پرده نیایش شیرین ایستاد و با دقت به زمینه سرمه ای رنگ نقاشی خیره شد.شیرین در لباس بانویی سر پوشیده و خشته چشم شکسته دل به تنها ستاره ای که در دورترین نقطه دیدش میدرخشید نگاه میکرد حالت دستهای به دعا برداشته و آنگونه قلم گیری شده بود که فریدون ناباورانه لرزش دستهای شیرین پرده نشین را احساس کرد میدید دانه اشک گوش نشین چشمان شیرین روی مژه های او سنگینی میکند.حال درد دل ازار و هم خانه چشمان سورمه ریز و نجیب شیرین روی چشم و نگاه فریدون سایه انداخت بی صدا و خاموش ناب ترین کلمه هایی را که میشناخت روی پرده های ذهن خیالش نقاشی کرد.
عمو محمود...شیرین پرده نشین قلمت نقش و نگار نیست جان و حوهر صدای سخن عشق است کیست این دلبر و دلدار؟کجا و کدامین روز یا شب یغماگر صدف سینه پر مهر تو شد؟
صدای نیره را شنید:مادر بیا این درو باز کن.
حال درد چشمان شیرین پرده نشین از روی چشم و نگاه فریدون پرواز کرد چند لحظه بهت زده به در ورودی اتاق مهمانخانه خیره شد و شتاب زده گفت:الانه میام.
شما زحمت نکشید غزاله جان دستم بنده مادر بیا درو وازش کن.
فریدون در را باز کرد سینی بزرگی را که روی آن بشقاب قاشق چنگال و لیوانو بشقابهای سبزی و پنیر چیده شده بوداز دست نیره گرفت.
کجا بذارمش زن عمو؟
بذارش روی همون میز بزرگه دستت درد نکنه مادر.
غزاله نیست.
نگاه نیره میان فضای اتاق پذیرایی گردش کرد.
غزاله در حالیکه بسته کوچکی را پشت خودش پنهان کرده بود وارد اتاق شد فریدون نگاهش کرد نیره با اشاره پرسید:چیه؟
چشماتو ببند. نیره تعجب زده پرسید:چرا؟برای چی؟
شما نه مامان.
منو میگی؟
بله چشماتو ببند تو رو خدا باز نکنی ها باشه؟
نیره وسایل سفره را روی میز چید غزاله در حالیکه پاورچین قدم برمیداشت زیرنگاههای تعجب زده مادرش از کنار او گذشت.فریدون با چشمهای بسته سرشرا برای پیدا کردن مسیر راه رفتن غزاله حرکت داد.غزاله بدون صدا و آهسته و ارام بسته ای را که میان کاغذ آسمانی رنگی پیچیده شده بود کنار جعبه خودنویس روی میز گذاشت.
ادامه دارد
فریدون بدون اینکه چشماتو باز کنی روی میز دست بکش.
کجا؟
همون جایی که جعبه خودنویسو گذاشتی.
نیره کنار فریدون و غزاله ایستاد فریدون دست دراز کرد قوطی جا خودنویس را کنار زد و جعبه ای را که غزاله روی میز گذاشته بود برداشت.
خب.
حالا چشماتو باز کن.
فیردون چشمهایش را باز کرد و در حالیکه تعجب زده بسته ای را که از روی میز برداشته بود نگاه میکرد خندید.
حالا اگه بتونی بگی توی این جعبه چیه به جان مامان نیری کتاب تاریخ فلسفه رو برات میخرم.
فریدون نافذ و دقیق به جعبه نگاه کرد برای اندازه گیری وزن بسته آنرا روی دست سبک و سنگین کرد.کنار گوشش جعبه را تکان داد ابعاد و حجم جعبه با اشیایی که در ذهنش شکل میگرفتند یکسان و هم اندازه نمیشد برای لحظه ای گذرا متوجه کتابهای قطع جیبی شد.
کتاب که نیست؟
نه.
بمن مربوطه؟
هم آره هم نه.
نیره با خوشحالی گفت:خب بازش کن بالاخره معلوم میشه چیه.
هم مربوط بمن میشه هم نمیشه کتابم نیست کراواتم به این سنگینی نمیشه ادوکلن نیستش؟
شیشه ادوکلن انقدر بزرگ میشه؟
مثلشو من دیدم؟
حتی خودشم دیدی.
دیدم؟
اوهوم.
فریدون مقوای جعبه را با انگشت فشار داد.
کی دیدمش؟
نمیگم.
اذیت نکن غزاله فریدون بازش کن.
فریدون با نگاه اشاره وار از غزاله اجازه گرفت.
     
#22 | Posted: 6 Mar 2013 16:59

‎فصل سوم! ادامه!‏‎
لفاف آسمانی رنگ و در جعبه را باز کرد چند لحظه بدون چشم به هم زدن به داخل جعبه خیره شد و بهت زده ماشین اسباب بازی آبی رنگی را از درون جعبه بیرون کشید.آنرا روی میز گذاشت ابروهایش را بهم نزدیک کرد و بر خلاف انتظار غزاله بدون هیجان آرام و با فاصله زری لب نجوا کرد.
مدرسه نمیرفتم گمانم نزدیکی های ظهر بود ظهر یکی از روزهای تبدارتابستان...
فریدون نگاهش را متوجه غزاله کرد غزاله دلگیر مغموم و سرخورده پرسید:خوشت میاد؟
حالت چهره فریدون یکباره عوض شد نگاه مغموم و دلگیر غزاله را با نگاهی سپاسگزار نوازش کرد و با لحنی گرفتار میان حالت خنده و گریه شوق نجوا گونه زیر لب گفت:بوته خار آرزویی 20 ساله میان باغ دست غزاله گل مراد شد.
نیره به بهانه چیدن سفره شام بشقابهای دسته شده را از روی میز برداشت و در لحظه ای که آنها را روی میز گذاشت کوتاه و گذرا چهره فریدون و غزاله را تماشا کرد.
نگاههای بهم گره خورده غزاله و فریدون زیر سایه درخت به روی گلهای اطلسی گلدان لب شکسته وارونه بجای پاک نشده یکدانه اشک چرخ خوردند نیره از اتاق خارج شد.
فریون دسته کوک ماشین اسباب بازی را چرخاند .آنرا روی صفحه میز گذاشت ماشین اسباب بازی با سرعت و صدایی یکنواخت و کشدار روی میز دور خودش چرخید نزدیک لبه میز در حالیکه یکی از چرخهای عقبی اش از میز جدا شده بود متوقف شد فریدون با صدایی خسته و بریده بریده گفت:واقعا ممنونم اینهمه سال اینو چه جوری نگهداری کردی؟
تو زیاد خوشحال نشدی درسته؟
نه برعکس اونقده خوشحالم که نمیتونم خوب حرف بزنم.
اگه خوشحالی چرا چشمات حالت بغض گرفتگی پیدا کرده؟
فریدون ساکت ماند ماشین کوکی را از لبه میز به وسط صفحه آن حرکت داد .
غزاله!
ها؟
اگه خجالت نمیکشیدم اگه تنها بودم حتما گریه میکردم میدونی چه احساسی دارم؟میدونی به چی فکر میکنم؟
غمگینت کردم؟
این حالی که اسمشو میذاری غمگینی خیلی بیشتر از اونی که میشه یا میتونی تصور کنی برای من خوشحالیه یه خوشحالیه بخصوص یه احساسیه که اولین باره اونو حس میکنم.
فریدون با هر دو دست ماشین اسباب بازی را گرفت کودکانه آنرا روی سینه اش فشار داد دوباره سرش را پایین انداخت و نجوا گونه گفت:داغی و شوریدانه های اشکو پشت دستها و گوشه لبام حس میکنم.
روی گلدان لب شکسته ای که عمو محمود اونو وارونه لب باغچه گذاشته بود نشسته بودم پاشنه کفشای کتابمو به بدنه خزه گرفته گلدان لب شکسته میزدم رنگ بنفش مایل به صورتی و آبی اطلسی های توی باغچه قشنگ یادمه تو یادته خودت کجا نشسته بودی؟
زیر سایه درخت به...
عروسکتو پرت کردی روی گلای اطلسی زن عمو نیری اونو برداشت با خودش برد تو اتاق.
بلند شدی آمدی کنارم وایسادی.
اونقدر غمگین بودم که قلبم داشت میترکید .تنها مانده بودم دومین هفته ای بود که بابام مادرمو طلاق داده بود عمو محمود این ماشین کوکی رو برام خریده بود که کمتر بهانه مادرمو بگیرم شبا که میخوابیدم پیش مادربزرگ اینو می انداختمش زیر بالشم.
ماشین اسباب بازی را نوازش کرد یک دانه اشک گوشه چشمان مرطوبش برق زد غزاله پشیمان و ناخرسند پوزش خواه گفت:متاسفم فریدون.
چرا؟
باعث ناراحتیت شدم فکر نمیکردم اینجوری غمگین بشی.
چی داری میگی تو یه گمشده بیست ساله منو بهم برگردوندی نشنیدی گفتم تو باغ دستات بوته خار آرزویی بیست ساله شد یه درخت گل پربار و برگ باور نمیکنی؟حتی توی این سن و سال بام هروقت ازجلو یه مغازه اسباب بازی فروشی رد میشم وایمیسم ماشینهای اسباب بازیو نگاه میکنم خیلی ساله که دنبال این میگشتم.
چرا اون روز اینو بهم دادی؟
گریه میکردی اشکاتو که دیدم اومدم پیشت.
صدات تو گوشم زنگ میزنه.
بیا برای خودت بازی بکن نمیخوامش بابا فرخ خودش برام میخره عروسکتم نمیخام دیگه برای مامان فرخنده ام گریه نمیکنم آخه گریه نداره اصلا ماشینم نمیخوام.
بغض کرده بودی.
وقتیکه ماشینو بهت دادم تو همون عوالم بچگی اینجوری خیال میکردم که چنگ انداختم میان سینمو و قلبمو در آوردم و دارم میدمش بتو.
گونه های غزاله سرخ شد با زحمت بغض گلوگیری که حنجره اش را به درد انداخته بود فرو برد و پرسید:اینقدر برات مهم بود؟
اینقدر که نزدیکه بیست ساله دنبالش مییگردم.
بخاطر من اینجوری حرف میزنی میخوای نشون بدی که ناراحت نشدی تو یاد مادرت افتادی.غزاله هیچوقت بهت دروغ نگفتم حالا هم دروغ نمیگم بذار بگم چه حالی دارم اونوقت میفهمی که خوشحالم یا غمگین.
فریدون به چشمهای مرطوب و شرمزده غزاله نگاه کرد و بدون آنکه مخاطبش غزاله باشد ادامه داد:آدمها همیشه دنبال اسباب بازیهای گمشده خودشون میگردن.
غزاله احساس کرد به سبکی پروانه ها در فضایی لبریز از امواج نور پرواز میکند میدید میان زورقی ساخته شده ازنورهای شفاف و پر جلال مقابل فریدون نشسته است.
فریدون مفتون و شیدا زده نگاه میکرد صدای افتادن ماشین اسباب بازی و برخوردش با پایه میز بلور ترد و شفاف حال محبتی نجیبانه را شکست هم زمان دستهایشان را برای برداشتن اسباب بازی دراز کردند انگشتانشان با فاصلهکمی روی ماشین اسباب بازی ماندگار شد.نگاهشان درهم گره خورد از گوشه چشم غزاله دانه اشک روی دست فریدون چکید فریدون اسباب بازی را رها کرد دستش را مقابل چشمهاش گرفت سرش را خم کرد و با احترامی لبریز از محبتی نجیب جای فرو چکیدن دانه اشک را بوسید.
غزاله ماشین یادگاری را از روی فرشبرداشت فریدون دستش را پیش برد غزاله ماشین را بدست فریدون داد و ذوق زده فریاد زد:فراموش...فراموش...یاداز منو فراموش.
فریدون چند لحظه بهت زده نگاه کرد و در حالیکه میله کوک ماشین اسباب بازی را میچرخاند با لحنی جدی و هشدار دهنده آهسته گفت:فراموشم بکنی میمیرم راست میگم غزاله.
غزاله زیر لب با صدای خسته و آمرانه گفت:بدونم فراموش کردی آنوقت منم...
محمود وارد اتاق شد و فاتحانه گفت:بالاخره منه پیرمرد برنده شدم این دفعه ام مثل همیشه نازگل خانم رضا داد تو اتاق دم دستی سفره بندازیم یا علی بابا خانم خانما برو کمک مادرت ماام میایم سر سفره و مهمانتون میشیم.
     
#23 | Posted: 6 Mar 2013 17:02

‎فصل سوم! ادامه!‏‎
ببین بابا زندگی خیلی چم و خم داره حال آدمیزاد یه جور که نیستش یه وقت خوشحاله یه وقت غصه دار میشه یه وقتی مثلا خیال میکنه دیگه حسابی به ارزوهاش رسیده و غم و غصه ای نداره درست یه ساعت بعدش یه قضیه ایپیش میاد که ورقو کلا برمیگردونه خودمنم خیلی رنگ به رنگ شدم.یه وقت داشتمیه وقت نداشتم یه سال عین یه پرنده آزاد آزاد هر کجا دلم میخاست پر میزدمو میرفتم خودت که خبر داری یکیدو سه سالم موندم گوشه زندان ...حالا توام یواش یواش داری پاتو میزاری تو زندگی یه زندگی که حال و هواش بادوران بی خیالی خیلی توفیر داره.
فریدون روی پوست سیبهای داهل بشقاب دست کشید.
اگه اون مسئله پیش نیامده بود امسال درسم تمام میشد راحت میتوانستم برای خودم کار پیدا کنم.
محمود دیگر و عتاب آلود نگاه کرد.
بازم که برگشتی سر خانه اول.
آخه درسته که منو بگیرن ببرن زندان بگن غلط کردی شدی دانشجو.
محمود حرف زدن فریدون را قطع کرد.
بابا اونی که علاج نداره مردنه حالا شاید خدا خواست و یه جوری ورق برگشت دوباره شدی همون دانشجوی سابق.فریدون ناامید و دلمرده شانه هایش را بالا انداخت.
محاله عمو محمود.
ارژنگ خندید میان حال خنده د ر حالیکه با انگشت صورت و نگاه فریدون را نشانه میگرفت محکم و بی تردید گفت:نشنیدی که میگن خدا از سلطان محمود بزرگتره خدا را چه دیدی؟بابا از این ستون به اون ستون فرجه.
من بریدم عمو محمود دارم کلافه میشم.
سرخوردگی فلسفی؟آره بده آدم گنجشک دل باشه آدمیزاد اگه بتونه دریا دلی خودشو بشناسه.اگه بفهمه راست راستی باور بکنه بیهوده خلق نشده قبول داشته باشه همین جور الکی و بیخودی نیامده که بی خودی ام بره اونوقته که دیگه نظر تنگ نمیشه سیمش وصل میشه یه جایی که فقط خدا عالمه اونجا چه جور جاییه .ببین بابا تو توکلت علی الله و پاتو بذار تو دایره زندگی من از این دستامو زبانم التزام میدم و کارت می افته غلطک و خودبخود درای بسته به روت وا میشه امتحان کن ضرر که نمیکنی.
هر دو تایی شما جوونید شعور دارید.
فریدون به بهانه پوسن کندن سیب سرش را پایین انداخت نگاهش را از میدان دید محمود کنار کشید و ناباورانه پرسید:عمو محمود برای زندگی کردن همین که آدم شعور و جوانی داشته باشه بسه؟
آره که بسه.
خونخ خورد خوراک کفش لباس.
محمود هم آهنگ با صدای فریدون ادامه داد:
یخ تابستان ذغال زمستان پسر جان اگه یه سر سوزن دین و ایمان خودتو خدایی قرص و محکم بکنی اونوقت محکم قدم ورمیداری و قبولم میکنی هر آن کس که دهد نان دهد.حالا سربازی یا درست هر کدومشون که تمام شد غزاله ام دانشگاه رفتنش تمام میشه دوتایی که دست همدیگرو بگیرین و برین بنشینین سر زندگیتون بالاخره یه لقمه نون میتونین در بیارین بذارین سر سفره .
فریدون خجالت زده و دلگیر به صورت محمود نگاه کرد.
عمو محمود من هیچی ندارم.
محمود با تغیر و حالتی شماتت بار نگاه خجالت زده فریدون را پس زد.
اگه از هیچی غرضت پوله اونو داری خوبشم داری.
فریدون تکان خورد کردد بهت زده و گنگ نگاهش را میان فضای اتاق مهمانخانه چرخاند بی رمق و ناباور پرسید:من؟
آره تو...
رنگ خنده روی حالت بهت زدگی چهره فردون پرده انداخت.
بازم باهام شوخی میکنی عمو محمود!سرباز آشخور پولش کجا بود؟
محمود نیمه سیب پوست کنده میان بشقاب فردون را برداشت چند لحظه نگاهش را روی در اتاق مهمانخانه گردش داد و خم شد و بم و آرام کنار گوش فریدون گفت:برای اینکه خیالتو راحت بکنم خودمم راحت بشم دیگه مجبورم بهت بگم ببین بابا...
حمود دوباره نگاهش را روی در اتاق مهمانخانه گذاشت و برداشت فریدون کنجکاوانه مسیر نگاههای او را تعقیب کرد.
ببین بابا دیگه وقتشه بهت بگم البته به یه شرط فعلا حرفمو پیش هیچ کسی وا نمیکنی!خدا بیامرز ننه آقات چتد تا یادگاری برات جا گذاشته پیشم امانتی های اون خدا بیامرز اونقدر قیمت دارن که تو و غزاله بتونین پای سفره تون چراغ بزارین سقفی رو سرتون باشه خلاصه پر و پوش خانه و زندگیتونو راحت راحت میتونین بخرین یاد و خاطرات گذشته میان مردمک چشمهای فریدون نشست صدای زن سالخورده پرده گوشهایش را نوازش داد.
اقا فریدون جان قربان اون قد و بالات برم کسی میشه تو حیاط لب حوض زیر سایۀ درختان به،برات تخت دامادی بزنم خنچۀ رخت دامادی تو بچینم رو فرش،تو بشینی رو صندلی و عروست،نازگل خودم خانم خانما،غزاله خانم با دستای حنا گرفته بشینه پیشت،نقل بپاشیم رو سرتون،رونما،زیر لفظی بدم به عروس خودم،خنکای سایۀ درخت به،همراه نسیم دم خوشی که پاورچین و آهسته رو آب زلال حوض پرخ می زد صورتش خورد به دوران کودکی بازگشته بود و احساس می کرد گرمای نفسهای خسته مادربزرگ سرمای تب ولرزی را که میان مغز استخوانهایش نشتر می زدند دانه ورچین می کند.
سایه دستهای محمود را می دید،با دستمال سفیدی دانه های عرق روی پیشانی اش را پاک می کرد.صدای حرف زدن سایه ها را می شنید.
-محمود جان تو میگی این طفل معصوم خوب میشه؟!ناخوشی زده به استخواناش.
-ننه آقاجان فریدون که چیزیش نیست،الحمدالله خطر از سرش رفته چی بگم محمود جان بد جوری بچه ام افتاده میان کورۀ تب دست بزن پیشانیش از سرش داره آتیش در میان،مادر که نداره فرخ ام که ول کرده رفته اون سردنیا صدای محمود روی آینه یادنمای گذشته پرده کشید.
-کجایی بابا؟
-یاد اون وقتی افتادم که دیفتری گرفته بودم.
-خدا رحمتش کنه ننه آقات خیلی عذاب کشید،تا ناخوشیت سبک شد.
-شما بغلم می کردین و می بردین دکتر،قشنگ یادمه.زن عمو نیری قاشق قاشق غذا بهم می داد می بردم مطب دکتر کوشکی که برام آمپول بزنن.
رگه های اندوهی دیرینه سال روی حالِ نگاه و چهره محمود رنگ و نقش افسرده حالی را قلم زد،پیش نگاه فریدون پیشانی،گونه وچشمهای محمود پس پردۀ غم پیر و شکسته حالت شد.پژواک صدای مادربزرگ فریدون و صدای ضربه های ساعت دیواری بهم گره خوردند.
     
#24 | Posted: 6 Mar 2013 17:07

‎فصل سوم! ادامه!‏‎
«فرخ لیاقت رفاقت با تو رو نداره،کاری نماند که براش نکردی اگه لیاقت داشت می افتاد رو دست و پات میذاشت تو بری فرنگ دختر اسفندیارو براش عقد بکنی بیاری ایران به خودش که اجازه نمی دادن بره خدا بیامرز ابراهیم خان پدر خدابیامرز تو میگم داشت ترو راهی می کرد که بری فرخ نذاشت،یعنی حاضر نشد بیاد دو تا کلام رو کاغذ بنویسه بده دستت،به جای دست درد نکنی اون قشقرقوراه انداختبا مادر این طفل معصوم ام نساخت اونم دربدر شد فرخ بدقلقه.
فریدون با لبۀ کارد پوست ریزه شدۀ سیب گلاب نوبرانه را وسط بشقاب روی هم کپه کرد و بدون آنکه نگاهش را از روی بشقاب بردارد خجالت زده گفت:
-ببخشید عمو محمود بدموقع حرف زدم حقش نبود امشبو که به خاطر من این همه شما،زن عمو نیری و غزاله افتاده بودید زخمت اینجوری خرابش می کردم خودم نفهمیدم که چه جوری شد یاد اون وقتا افتادم.
نگاه محمود روی پرده های نقاشی آویخته شده به دیوار گردش کرد که برای پوشاندن رگه های غمی که روی مردمک چشم هایش پیدا شده بود نگاهش را از روی پردۀ نیایش شیرین برداشت.چهرۀ شرم زده و چشمان مرطوب فریدون را زیر نظر گرفت با لحنی مهربان و دلجویانه پرسید:
-حالا چی بازم قبول داری انسان فقط یه موجود مادیه؟
فریدون تند و گذرا به چشم های محمود نگاه کرد وقتی که سایۀ نگاههای دزدیده اش را از چهرۀ محمود بر می داشت شرم روی گونه هایش غلیظ و پر رنگ تر شد دوباره نگاهش را با چشمان خسته حال شیرین پرده نشین و هم خانه کرد محمود پرسید:
-جوابمو ندادی؟!بازم درگیر همون حرف و حکایتی؟!سرتو برگردون بذار ببینم چشمات چی میگه؟!
حال لبخندی آشتی طلب روی صورت فریدون منزل گرفت حال نگاه خجالت زدۀ چشمانش عوض شد.برق و درخشش کم نمود و شکننده ای کنار مردمک چشمهایش نشست و بر خاست.
-بازم آدمیزاد!فقط و فقط زمینی و مادیه؟!آره!
-زیاد نه؟!
-یعنی یه کمی مادی نیستش؟اون بقیه اش مادیه؟آره بابا؟
-عمو محمود اگه بگم واقعا برام ثابت نشده،حرفمو باور می کنی؟
-چی برات ثابت نشده؟
-همون حرفی که شما می زدید.
-کدوم حرف؟
فریدون روی صندلی جابه جا شد نگاهش با حالتی سردرگم و تنها مانده میان فضای اتاق چرخید،محمود با لحنی تحکم آمیز و بازخواست گونه دوباره پرسید:
-پرسیدم کدوم حرف؟نشنیدی؟
بی اراده وبا حرکتی تند وناخواسته دستهایش تکان خوردند،نگاهش روی انگشتان محمود نشست!
-شما میگید روح آدم یه چیز بخصوصیه،یه امانته.
-نیستش؟!
-باید باشه؟!
محمود خندید،فریدون نفس بلندی کشید با حالتی که نشان می داد وزنه ی سنگینی را زمین گذاشته است شانه ها،و دستهایش را لخت ورها کرد،محمود باحالتی مشتاق مهربان ودلجویانه پرسید:
-می تونی بهم بگی آدم عاشق متعلق به کدام طبقۀ اجتماعیه ؟
حال نگاههای نجیب،مهربان و با صداقت چشم های غزاله با آرامشی شادی آور روی پرده های ذهن و خیال فریدون دست نوازش کشید.
-آقا فریدون عشق سرو سراغ کیا میاد؟مال بورژواهاست یا آدمای از خود بیگانه!
-مال هیچکدام.
-مگه میشه؟!نکنه این حرفو و حدیث عاشقی ام جزءهمون افیون توده باشه؟!
دست یاد و خیال غزاله رنگ و نقش،شرم،مهر صداقت وصفایی عاشقانه راروی چهر ه فریدون قلم زد.
-دارم باور می کنم عشق یه چهره دیگه ای عمو محمود،ردپای غمی آمیخته با حال و قال لطف،مهر،شادی و آسوده حالی،لابلای چین های پیشانی،روی گونه و چشمهای خسته حال محمود جا ماند.زمزمه و صدای کم توان محمود قوت گرفت،فریدون آرنجش رابه صفحه می عسلی تکیه داد،چانه اش را روی کف دستهایش گذاشت،محمود چشمهایش را بست و زمزمه کرد:
«فلک جز عشق محرابی ندارد»
«جهان بی خاک عشق آبی ندارد»
«غلام عشق شو کاندیشه این است»
«همه صاحبدلان را پیشه این است»
«کسی کز عشق خالی شد خردست»
«گردش صد جهان بودبی عشقم مُردست»
«نروید تخم کس بی دانه عشق»
«کس ایمن نیست جز در خانه عشق»
«زسوز عشق بهتر در جهان چیست؟»
«که بی او گل نخندید ابر نگریست»
صدای آواز و طنین تحریرهای پخته و دلکش محمود فرود آمد،رو به طرف فریدون برگرداند،غزاله وارد اتاق شد.محمود ردپای آخرین رگه های حال غمزدگی چشم هایش را با سایه لبخند خوش حالتی پاک کرد،غزاله با نگرانی پرسید:
-غمگین می خواندی بابا!چرا؟
فریدون چکار کردی؟به بابام چه گفتی.نگاه کن گوشۀچشمای بابا گل غم واشده،لحن و حرف صمیمی و نگران غزاله حال بغض سبکی را میان گلوی محمود و فریدون نشاند.محمود دستش را پشت گردن فریدون انداخت،گونه های او را نوازش داد وپیشانی
اش را بوسید،فریدون لبهایش را به دست محمود نزدیک کرد تا پشت دست محمود راببوسد،محمود شتاب زده دستش را کنار کشید. غزاله نزدیک پدرش روی راحتی نشست،فریدون مچ هر دو دست محمود را گرفت دوباره صورتش را روی دستهای محمود گذاشت.
-تو این دنیا،هیچ آدمی صفای عمو محمود منو نداره.هنرش،مهربانیهاش،ایمانش،بزرگواری اش،خوبیاش دومی نداره.
محمود آرام وآهسته مچ دستهایش را از میان حلقۀ انگشتان فریدون بیرون کشید،نگاه غزاله مغرور،خوش نگاه،مهربان و صمیمی روی چهره و لابلای چین های پیشانی محمود نوازش داد،فریدون به پشتی مبل تکیه زد و وقتی که نگاهش با حال نگاه غزاله هم خانه شد سایۀ نگاه مغرور و خوشحالت غزاله روی پیشانی و گوشۀ ابروهایش نشست.
غزاله سایۀ نگاه مغرور و خوش حالت چشمهایش را روی پیشانی و گوشه یکی از ابروهای بهم پیوسته اش نشاند.
-پس چی خیال کردی؟تو دنیا فقط و فقط یک نفر استاد محمود ارژنگ هست و اونم بابای ناز خودمه.
-برای من داری میگی؟!صد سال ام که بیاد وبره ماها که هیچی،استادای به نام دنیا هم به گرد پای عمو محمود نمیرسن.
محمود حالت عتابی مهرآمیز و هشدار دهنده روی نگاهش نشاند.
-آقا فریدون خان،سرکار خانم خانما،اینجوری حرف نزنین بابام،من پیرمرد قابل این جور حرفا نیستم به خداوندی خدا راست میگم،منم مثل این خلق الله یه آدم معمولی معمولیم حالایک کمی هم با قلم درشتی،مرکب رنگچه می دونم قلم مو ور میرم وخودمو سرگرم میکنم.
     
#25 | Posted: 6 Mar 2013 17:13
غزاله مهربان و سپاسگزار به چهر فریدون خیره شد،فریدون پشت دست محمود را با نوک انگشت نوازش کرد.
-می دونی غزاله،از اون بچگی از اون وقتایی که یادمه عمو محمود بی مضایقه بهم محبت کرده،محبت عمو محمود و زن عمو نیری منو اینجا نشونده،اگه بهم نمی رسیدن به قول یکی از سربازای هم خرجم هتل کارتون می خوابیدم وآدرس تو جوب می شدم.نگاه محمود متواضع و مددخواه کلمه های خط نوشتۀ سوره اخلاص را بوسید و نجواگونه زمزمه کرد:
-اگه شماها خیال می کنین کاری از زیردستام در می آد و تو کارو کردارم عطر گل محبت نشسته به قول حافظ،هر چه هست همه از دولت قرآن خداست.سکوتی بی ملا ل و پر از آوای نغمه هایی دلکش روی ذره به ذرۀ فضا،در،پنجره ودیوارهای اتاق مهمانخانه نشست و غزاله و فریدون همزبان و با هم احساس کردند اشک دانه درشت گوشۀ چشم شیرین پرده نشین فرو می چکد،محمود یکباره تکان خورد،تند و بی وقفه حال چهره و نگاههای غزاله و فریدون را زیر نظرگرفت بی مقدمه،شاد و خرسند خندۀ بلندی کردو با حالتی که می خواست نشان بدهد قوت خنده نفسش را گرفته است بریده بریده گفت:
-حالا یادم افتاد بالاخره یکی از شما دو تا نپرسیدین منو نیره یاد چی افتادیم که اونجوری بهم نگاه کردیم و خنده نفس برمون کرد؟!نفهمیدن چرا اثر صدا و حال خنده های محمود روی صورت فریدون منزل گرفت،غزاله دوباره نگران و پرسش آمیز هشیارانه به چشم های پدرش نگاه کرد.
-چی غصه دارت کرده بابا؟می خندی که حرف غصه دار نزنی.
محمود تلاش کرد بازتاب و اثر حرفهای غزاله را از روی نگاه،حالت صورت و لحن حرف زدنش جدا کند اما نتوانست،نگاههای هر دوی آنها سبک بار و رها دست در دست هم،میان فضایی غریب و ناشناخته جایی که از سردی و سنگینی آهن و سیمان خالی بود،در یک دنیای رنگ به رنگ اثیری پرواز می کردند،نگاههای محمود و غزاله روی چشمهای سورمه ریز شیرین پرده نشین بهم گره خوردند،نوعی احساس غبطه خوردن حالتی شبیه حسادت کردن،زیر پوست گونه های شاداب و پرخون غزاله دوید.از تصور اینکه نسبت به پرده نقاشی حسادت نشان می داد بی کلمه وبی صدا خودش راسرزنش کرد.
دوباره رنگ سکوتی لبریز از کلمه و صدا به شکل پرده ای نازکتر از حباب میان اتاق مهمانخانه پهن شد.بغض گلوگیری که به صورت لرزش گوشه های لب و چشم غزاله خودنمایی می کرد مغناطیس وار فریدون را به دایره حالو نگاههای درهم گره خوردۀ غزاله و محمود کشاند که احساس حسادتی نامرئی و پنهانی مانده در غریب ترینگوشه های ذهن غزاله بی اراده و ناخواسته به شکل کلمه روی لبهایش نشست:
-یه ذره جا برای آدمای غربیه باز کنید!آخه منم که اینجا نشستم دختر این خانه ام.
محمود متوجه کنایه زدن غزاله شد،برای پوشیدن حال حسادتی که میان حرفهای غزاله نشسته بود،روی سینۀ خودش به محل جیب کوچک نزدیک یقه کت مردانه اشاره کرد.
-فریدون خان وقتی قلم خودنویستو جوهرمی کنی یادت نره درشو محکم ببندی خُب.
-در شیشه جوهر و یا خودنویسو؟!
-غزاله خانم بذار بابات حرفشو بزنه،دختر بگم عین بچه گیات داری به فریدون حسودی می کنی؟!
غزاله خجالت سر به زیر انداخت،فریدون متوجه کنایه و اشاره محمود شد،برای رها کردن غزاله اززیر فشار احساس خجالت زدگی شتاب زده جواب داد:
-غزاله منظور عمو محمود خودنویسه نه در شیشه جوهر!
محمود در حالی که از روی مبل بلند می شد گفت:
-آره باباجون،در خودنویستو محکم ببند که سر سفره عقد اینجای لباس دامادیتو نقاشی نکنی،متوجه شدی بابا؟
تصویر سفره عقد روی مردمک چشم های غزاله نقاشی شد،نور و روشنایی شمع هایی که روبه روی آینه تاب می خوردند پشت پلکهای روی هم افتاده اش می رقصیدندوحرارتی تند و تب آلود لابلای طپشهای مداوم و نفس گیر قلب غزاله خانه کرد،بی اراده دستش راروی سینه اش گذاشت،خیال فریدون روی انگشتان کشیده و ظریف غزاله حلقه ای پر نگین های سرخ اناری،سبز،سبزقبایی،آبی آسمانی،سفید سحری،نقاشی کرد.غزاله نغمه وصدای طپش های آرام و رخوت آور قلب کودکی خواب برده را شنید.فریدون خیال کرد گرمایی لطیف وگیرا که روی انگشتان غزاله گردش می کرد میان چشمانش سرازیر شد،سرخی گونه های غزاله،به سبکی نشستن و برخاستن شاپرکی سُرخ و طلایی پرواز کرد وکنار گوش فریدون ماندگار شد،چشم های غزاله خندید.حال خندۀ چشم های غزاله لابلای مژه های بلند و برگشته فریدون خانه گرفت غزاله میان خنده گفت:
-فریدون،مواظب باش زیر لاله گوشت،گل لاله سبز شده،اونم چه لاله قرمزی!!
فریدون نگاهش را از روی انگشتان دست غزاله برداشت،غزاله احساس کرد نگاهفریدون با حالی سرگردان روی چشمهای شیرین پرپر می زند، برای لحظه ای کوتاه نگاه سرگردان و تبدار فریدون با دانۀ اشک گوشۀ چشم محمود هم خانه شد،اشک روی مژه های چشم خسته محمود سنگینی کرد.
نگاه تبدار فریدون همراه اشک،نرم و سبک روی گونه های محمود لغزید،اثر گردش اشک و نگاه فریدون روی گونه های گل انداخته محمود جا ماند.
دودل و مردد برای صحبت کردن،چند بار لبهایش را حرکت داد.غزاله متوجه حالت چهرۀ او شد و بدون کلمه با اشاره پرسشگرانه به صورت فریدون و حالت وپدرش نگاه کرد.محمود رطوبت روی مژه هایش را پاک کرد و لاقیدانهگفت:
-تازگیها که نور می خوره تو صورتم از این یکی چشم طرفِ راستم یه ذره اشک میاد.
-بابا چشمات پُر حرفه،بعدِ شام که منو مامان نیری داشتیم ظرف می شستیم با هم چی گفتید برگشتم پیشتون هم بابا هم تو یه حال گرفته ای داشتید.راجع به چی حرف می زدید؟!بحث مریضی من بود؟1
محمود امیدوار ودلجویانه با مهربانی گفت:
-خانم خانما،غزاله خانم تو خوب شدی!یک ماهه دواتو دکتر قطع کرده،آزمایش ده روز پیش هم که پاک و پوک بود دیگه لیلی نداره در مورد ناخوشی حرف بزنیم.
یاد بچگی هامون افتاده بودم.عمو محمود داشت از مادربزرگم حرف می زد،به این خاطر یکمی هر دوتامون دلگیر شدیم،به خدا حرف دیگه ای پیش نیامد!فریدون زیر چشمی دزدانه به پردۀ نقاشی نیایش شیرین نگاه کرد محمود برای عوض کردن حال جمع پرسید:
     
#26 | Posted: 6 Mar 2013 17:18

‎فصل سوم! ادامه!‏‎
-راستی مرخصیت کی تمام میشه،اصلا چند روز مرخصی داری.
-هشت رو زدیگه اش مونده.
نگاه غزاله روی پردۀ نقاشی جای نگاه فریدون نشست محمود گفت:
-نمی خوای بری پیش فرخ،اصلا خبر داره که اومدی تهران؟
-نه،تا از اتوبوس پیاده شدم یه سر آمدم اینجا؟!
-یه سری بهش بزن،برو ببینش،حتما باهات کاری داشته که برات مرخصی گرفته.
-عمو محمود قضیه مرخصی دادن بهم خیلی جالبه،بعد صبگاه با بلندگو صدام کردن که برم فرماندهی،یه خورده بگی نگی ناراحت شدم آخه نمی دونستم برای چی باید برم دفتر فرماندهی تا وارد دفتر فرماندۀ پادگان شدم منو که دید یه دفعه از پشت میزش بلند شد،کلی تعارف کرد،دیگه نرفت پشت میزشمنو نشاند پیش خودش مودبانه گفت:
-چرا زودتر به من خبر ندادید که شماپسر تیمسار دهدشتی هستید؟
-تو هم هاج واج نگاهش می کردی؟
-آره.
-بعدش.
-هیچی برگۀ مرخصی منو امضا کرد،مهرزده تحویلم داد وگفتش:یک سر برید تهران و به محض رسیدن برید دیدن پدرتون سلام منو خدمتشون برسانید،از قول من هم بگید فلانی گفت هر امری داشته باشند اطاعت می کنم،احتمالا باید موضوع خاصی باشه،چون که تیمسار تلفنی فرمودند بگم که بلافاصله و به محض رسیدن به تهران حتما برید خدمتشون،خواهش می کنم فراموش نکنید تیمسار تاکید فرمودند.
همه با صدای بلند خندیدند،غمی که روی چهرۀ محمود و فریدون سایه انداخته بود محو شد.محمود جدی پرسید:
-اول چرا نرفتی پیش فرخ؟
فریدون شانه هایش را بالا انداخت و با بی خیالی گفت:
-خیال می کنی باهام چکار داره عمو محمود؟
-من نمی دونم،حتما کاری چیزی پیش آمده که برات مرخصی گرفته.
-صد در صد می دونم چرا برام مرخصی گرفت.
-می خواد اون خونه قدیمی رو خراب بکنه،برام مرخصی گرفته بیام وسایل و کتابامو از توی یک و نصفی اتاق طبقه بالا جمع کنم.روش نیامده بگه برای چی مرخصم بکنن گفته کار واجبی دارم.
-اون جارو خالی می کنی؟!
-اگه بخواد بکوبه خوب مجبورم جابجا بشم،همۀ کتابامو و وسایلمو پرت می کنه تو کوچه.
-فکر نمی کنم برای این موضوع فرخ برات مرخصی گرفته باشه برو ببینش.
-فردا میرم شرکت بالاخره معلوم میشه چه کاری باهام داره.
فریدون به عقربه های ساعت لنگردار دیوارکوب نگاه کرد،دلگیر و بداخم زیر لب گفت:
-داره میشه دوازده،دُرست کار می کنه؟!
غزاله لبخند زد:
-خیال می کردی ساعت چنده؟
هر دو خندیدند،محمود پرسید:
-می خوای بری؟شب اینجا نمی خوابی؟
-برم بهتره حالا اتاقا سر جاشه،کلیدشم دست منه،برم یه کمی گردو خاک کتابارو پاک کنم،شش ماهه اونجا پا نذاشتم.الانه یه خروار خاکو گرد و توز نشسته رو کتابا و وسائلم.
-بمان صبح برو.
آخه می خوام فردا دیر از خواب بلند شم.
-فردا که می یای اینجا؟
-میشه نیام!عمو محمود مهربا ن ونازنین؟
-دیر وقته داری میری!بابا بمان برو اون اتاق آخری راحت بگیر بخواب هر وقت ام که دلت خواست بیدار شو.
-هوا خیلی خوبه یه خورده ام می خوامراه برم.
غزاله پرسید:
-ساکتو می بری.
-نه سنگینه،حوصله ندارم بگیرمش رو کولم،چیزی ام توش ندارم،همه اش لباسو چند تا هم کتابه.
-اگه لباسای تو ساکو می خوای درشونبیار ببرم بدم اتوشویی.
فریدون به حال خبردار نظامی ایستاد،دستش را به نشانه ادای احترام بلند کرد و محکم وقاطع گفت:
-دستت درد نکنه سرکار خانم غزاله خانم ارژنگ.
فریدون نگاهش را روی چهرۀ محمود و غزاله گردش داد،غزاله خندید محمود نظامی وار اشاره کرد.
-آزاد.
فریدون دستش را پائین آورد،رو به روی محمود ایستاد سرش را به نشانه ادای احترام حرکت داد.با لحنی رسا و گزارش دهنده گفت:
-اینجانب سرباز وظیفه فریدون دهدشتی برای تحویل داد تخت نصرتم که در ملک زرخرید تیمسار دهدشتی قرار دارد احضار شده ام مرخص می فرمایید قربان.
صدای خنداه های شاد وسرخوش غزاله ومحمود فضای اتاق را پر کرد.
فریدون چشم های خسته اش را باز و بسته کرد وبا لحنی خواب زده گفت:
-احتیاجی نبود صبح به این زودی خودتون زحمت بکشید بیاید اینجا،به عمو مصیب می گفتید بیاد بالا خبرم بکنه،کلیدو می دادم می آوردمش براتون،همین امروز و فردا اینجا رو خالی می کنم.
فرخ خشمگین و عصبانی نزدیک در اتاق ایستاد و در حالی که با موهای جو گندمی پشت لبش بازی می کرد گفت:
-مزخرف نگو،من نیامدم اینجا کلید ازت بگیرم،آمدم باهات حرف بزنم،می تونی مثل بچۀ ی آدمیزاد بگیری بشینی یه گوشه و گوش بدی ببینی چی بهت میگم؟فریدون کرخ و خسته از لبۀ تختخواب بلند شد،فرخ فریاد زد:
-کجا؟
می خوام براتون صندلی بیارم.ببخشید یکمی اینجا ریخته پاشیده اس،دیشبم خیلی دیر خوابیدم.
فرخ کف دستش را به چهار چوب در اتاقت کیه داد،تند و گذرا وسایل داخل اتاق،کتابهای چیده شده روی صفحۀ میز و داخل قفسه های فلزی را زیر نظر گرفت،با نوک کفش ریشه های فرش رخ باخته ای را که قسمتی از کف اتاق را پوشش می داد کنار زد،تمسخرآمیز شانه هایش رابالا انداخت،فریدون در حالی که نگاهش را روی زمین انداخته بود یکی از صندلیهای فلزی دسته دار و کهنه را نزدیک جایی که پدرش ایستادهبود گذاشت.
-بشینید،می دونم نمی تونید زاد سرپا بایستید.
حالت خشم آلود چهره و نگاه های فرخ تغییر کرد،روی صندلی نشست،دودل و مردد حرکات فریدون را زیر نظر گرفت،فریدون ساکت و بهت زده به لبۀمیز تحریر تکیه داد،فرخ آرام و آمرانه گفت:
-حالا خودت چرا سرپا وایسادی بگیر بشین،معلوم دیشبو نخوابیدی که به سر ظهر میگی اول صبح،چند روزه آمدی تهران؟!من باید می آمدم سراغت؟
فریدون پشتی صندلی کنار میز تحریر را برگرداند.
-اون صندلی بیار جلوتر و بگیر بشین.
فریدون صندلی را جایی که پدرش نشسته بود قرار داد و روی آن نشست.
حالت برافروختگی و عصبی عضلات صورت فرخ،زیر خوشحالی آمیخته به مهربانی پنهان ماند.
فریدون نگاه تنها مانده و بی لنگرگاه خودش را روی ناخن دستهایش به آرامی گردش داد.
     
#27 | Posted: 6 Mar 2013 17:21

‎فصل سوم! ادامه!‏‎
-تو دیگه بچه نیستی که اینجوری ناخوناتو تماشا می کنی،مردباش،بیست و پنج سالته.
فریدون سنگین و پرسشگر به چشم های خیره ماندۀ پدرش نگاه کرد.
-چی می خوای بگی چرا این جوری سرد و سنگین بهم خیره شدی؟
-چی دارم که بگم.
-آهای جوان،می دونی که دهدشتی سالیان سال چندین و چند سربازخانه،پادگان نظامی،یه تیپ،یه لشکر،یه ارتشو اداره کرده،این آدمی که اسمشو گذاشتی عقاب پیر،راحت می فهمه چشمای پسرش چه جوری جای لبایاون داره حرف می زنه،درست میگم؟روی حرفاتو واکن،مردانه حرف بزن،بالاخره یه روزی ما باید سنگامونو باهام واکنیم.
لبخند کم رمق غم آلودی گوشۀ چشم های خسته و سرخ شدۀ فریدون خانه گرفت و بالحنی مردد و دودل پرسید:
-واقعا می دونین چشمام چی میگن؟
-آره.
-خُب؟!
فرخ با سرعت حرف فریدون را قطع کرد،برای نشان ندادن و پوشیده ماندن حالت تسلیم شده نگاهش،روی خوشحالی و احساس محبتی که میان چشمانش نشسته بود پرده کشید و با لحنی تهاجمی پرسید:
-خُب که چی؟
حال لبخند گوشۀ چشم های فریدون قوت گرفت،بی توجه به بازی و ظاهر آرایی نگاه پدرش،بدون آن که لحن تردیدآمیز حرف زدنش را تغییر بدهد ادامه داد:
-...که یه پدری می دونه پسرش چی میگه،ولی خودشو پشت پردۀ نمی دانم و نشنیدم پنهان می کنه،برای اینکه باپسرش غربیه وار رفتار می کنه،گفتی مردانه حرف بزن اینارو گفتم.
فرخ با صدای بلند و حالت تمسخر آمیزی به خنده افتاد.از روی صندلی بلند شد به طرف میز تحریر رفت،عصبی و پر خاشگرانه کتابها و یاد داشتهای روی میز را کف اتاق ریخت.
فریدون آرام و خونسرد حرکت های عصبیو شتاب زدۀ پدرش را زیر نظر گرفت.فرخ با قدم های کشیده وبلند به طرف قفسۀ فلزی کتابها حرکت کرد،قبل از آن که قفسه را برگرداند فریدون از روی صندلی بلند شد،روبه روی پدرش ایستاد و شانه هایش را به قفسه کتابها تکیه داد.
-بابا بنشینید،شما گفتید آمدید باهام حرف بزنید،چرا اتاقو بهم می ریزید؟
فرخ لخت و خسته سرش را به لبۀ فلزی کتابخانه تکیه داد،دانه های ریز عرق روی پیشانی اش پیدا شد و با صدایی خفه که سخت و غمگین کلمات را از میان دندانهای بهم فشرده اش بیرون می کشید گفت:
-این کتابا،اون آدم جلمبر یه لاقبا،او دخترۀ... .
گرۀ تلخ و عتاب آلودی ابروهای سیاه و براق فریدون را پیوسته تر کرد،فرخ ساکت ماند و چشم هایش رابست،فریدون زیر بازوی او را گرفت،فرخ تسلیم شده به شانه و بازوی پسرش تکیه داد،فریدون در حالی که پدرش را به طرف تختخواب می برد خواهشگرانه و التماس آمیز گفت:
-با کی داری لج می کنی؟به کی داری ناسزا میگی؟
فرخ لبه تختخواب نشست،سنگین و دل زده پلکهایش را نیمه باز کرد و نجواگونه پرسید:
-آخه میگی من چکار کنم با تو؟!
فریدون در حالی که برای برداشتن جعبه دستمال کاغذی از روی میز پایه کوتاه کنار تختخواب خم می شد صمیمانه با تانی و تحکم وار گفت:
-فقط پدرم باش،یه پدر مهربان،پدری که به پسرش پدرانه علاقه داره،فقط همین.
-من نیستم؟!من نمی تونم پدرانه به تو علاقه داشته باشم.
-اگه انصاف داشته باشی خودت میگی نه.
-چرا؟
-من باید بگم،بابا؟!اگه همان آدم جلمبری که مثل چماق می کوبیش تو سرر پسرتون نبود،حالا اون پسر اینجوری مودبانه باهاتون حرف می زد؟اینجوری احترامتون رو می گرفت؟خودتون بگید اگه اون منو تربیت نکرده بود این همه بدو بیراهی که بهم گفتین همین طور بدون جواب می ماند؟
-خیلی خُب،تو یه آدم درس خواندۀ با سوادی،محمودام برات زحمت کشیده.اون تربیتت کرده... .
-همین جور ساده،فقط زحمت کشیده؟
-خُب بگم چکار کرده.
-نذاشته پسر شما بشه یه دزد،بشه یه قاتل،بشه... .
-حالا چی میگی برم بگیرمش روسرم حلوا حلوا...باشه.
هر جوری که تو بخوای من زحمتای اونا رو،هم محمود و هم زنشو تلافی می کنم،خبر داری که تلافی ام کردم خودتم اینو خوب می دونی،اگه موقعیت خودمو به خطر نمی انداختم الانه جناب محمود خان ارژنگ هفت کفن پوسانده بود.آقای فریدون خان اونو از تو دهن شیر در آوردمش،این کم کاریه؟به خاطر رفع گرفتاری تو و محمود از گرفتن آخرین درجۀ امیری صرفنظر کردم.
-چرا پا پیش گذاشتید؟بخاطر من این کارو کردید؟
-هی مرد،من و محمود یه وقت با هم رفیق جان در جانی بودیم،نمی تونستم بذارم نابود بشه.وضع اون از تو هم بدتر بود.تو که خبر نداری آقای محمود خان ارژنگ دستتو گذاشته بود.میان دست مسلمانای دو آتیشه.
-پس اینو نباید به حساب من بذارید،شما برای دوست خودتان یه کار مهمی انجام دادید،ولی خود من به اون بدهکارم،اینو چه جوری باید تلافی کنم؟
متا سفانه کار یاز دستم برنمیاد و توانی ندارم.
فرخ پیشانی اش را روی مشت های گره کرده اش فشار داد و با لحنی بغض آلود و درمانده فریاد کشید:
-فریدون دست بکش،ولشون کن این حرفا رو صد دفعه بهت گفتم بازم میگم،تو می تونی یه زندگی عالی و بی دغدغه داشته باشی.فریدون خوب نگام کن،پدرت مریضه،مجبور شدم که بهت بگم،تو خبرداری؟می دونی منی که به هر جهت پدرتم چقدر می تونم دوام بیارم؟چقدر زنده می مونم؟!
فرخ ساکت مانده،بریده بریده و به سختی نفس می کشید،فریدون کنارش نشست،گره کراوات او را باز کرد،فرخ روی تختخواب بهم ریخته دراز کشید و ناله وار گفت:
-فیروزی تو ماشین دم دره،برو کیفمو ازش بگیر بیار.
-بگم فیروزی بیاد بالا؟
-نه،نمی خوام منو اینجوری ببینه،می بینی به چه روزی افتادم؟
-می خوای ببرمت دکتر؟
-نه،قضیه ناخوشیم دیگه از دوا و درمان گذشته.
فریدون با عجله از اتاق خارج شد،بعد از گذشتن از راهرو و پایین آمدن از پله ها روی آجر فرش کف حیاط شروع بهدویدن کرد،وارد کوچه شد به طرف اتومبیل پایین آمد.
-چی شده آقا فریدون؟
-کیف دستی بابا رو بیار.
فیروزی به طرف اتومبیل برگشت،از روی صندلی عقبی اتومبیل کیف دستی سیاه رنگی را برداشت.
-بیارمش؟
-نه خودم می برمش.
-نفس آقا گرفته؟
فریدون بدون آنکه جواب سوال فسر.زی را بدهد کیف دستی را از او گرفت و درحالی که نفس نفس می زد به داخل ساختمان برگشت.
یک نفس از پله ها بالا کشید،وارد اتاقشد،فرخ ناله وار زیر لب گفت:
-بیارش اینجا.
     
#28 | Posted: 6 Mar 2013 17:44

‎فصل سوم! ادامه!‏‎
فریدون شتاب زده محتویات کیف دستی را روی فرش ریخت.
-چی می خواید؟!دواتون کدومه؟!
فرخ با اشاره به سمت گلویش،با صداییکه به زحمت می توانست کلمات را اداکند گفت:
-اونه ها،بدش به من،با عجله لوله کوچک آبی رنگ را برداشت به دست پدرش داد.
فریدون نگران و وحشت زده به چهرۀ کبود شدۀ پدرش نگاه کرد،فرخ در حالی که دستهایش به لرزش افتاده بود،خسته و ناتوان،دهانۀ لولۀ کوچک وآبی رنگ را به لبهایش گرفت.با انگشت شصت کف آن را فشار داد،فریدون کنار پدرش نشست.
-چی به روزگار خودت آوردی بابا؟!برای چی این همه ... .
فرخ لولۀ آبی رنگ را از دستش روی زمینرها کرد،کم کم نفس های مقطع و حرکات نا منظم قفسۀ سینه اش به حال عادی برگشت و نفس های بلندی کشید فریدون شانه های او را گرفت،کمکش کرد که روی لبۀ تختواب بنشیند.
-فریدون!بالاخره یکی از همین روزا،چه می دونم یه شب،یه روز،اینجوری نفسم بند میاد خفه میشم،اون وقت... .
-بابا فکر نمی کنم ناخوشیتون... .
فریدون ساکت ماند،فرخ ادامه داد:
-دیدی!متوجه شدی پدرت چه حال و روزگاری داره!اگه بهم گوش بدی،اگه با پدرت راه بیایی حرفشو قبول کنی یه برنامه هایی برات دارم.
-حالا نمی خواد حرف بزنی،می خوای باهات بیام برسونمت خونه استراحت بکنی؟
حالت تمنا و درخواست روی نگاه فرخ سایه انداخت،فریدون بغض کرده و ساکت به چشم های پدرش خیره شد،اولینباری بود که پدرش را در چنان وضع ترحم انگیزی می دید.
فرخ از روی لبۀ تختخواب بلند شد،فضای اتاق را زیر نظر گرفت.
-چی می خوای.
لبخند کم رنگ و ماتی حال خستگی و اثر درد را روی چهرۀ کبود شدۀ فرخ سبکتر کرد.
تو اتاقت آینه نداری؟نه!آخه این چه زندگیه برای خودت درست کردی مرد؟
-آینه می خوای الان برات می آرم.
-نمی خواد،ببرم طبقه پایین.
-باشه بذار زیر بغلتو بگیرم؟!
-نه حالم خوبه می تونم راه برم باهام می آیی؟!بیا حداقل اتاقای طبقه پایین ساختمونو ببین،خنده داره که یه پسر بیست و چند ساله خونۀ باباشو،خونه ای که باید مال خودش باشه ندیده،چرا این همه فاصله میان ما افتاده فریدون؟آخه چه جوریه که تو با منی که پدرتم اُخت نمیشی؟!
فریدون ساکت ماند.حرکات سنگین و قدم های لرزان پدرش را زیر نظر گرفت وبی صدا با خودش گفت:
-با این آدم درماندۀ مریض من چکار می تونم بکنم.خدا خوش نمی آد
     
#29 | Posted: 6 Mar 2013 18:01

‎فصل چهارم!‏‎
عذابش بدم.
فرح دستش را گرفت،فریدون تسلیم شده همراه پدرش به راه افتاد.فرخ در یکی از اتاقها را باز کرد فریدون وارد اتاق شد،وارد سر سرای طبقه پایین ساختمان قدیمی شدند.گیج و بهت زده فضای اطرافش را زیر نظر گرفت،رنگهای تیره ی اشیا داخل اتاق،پرده های گران قیمتی که روی دیوارها نصب شده بودند،عتیقه های ریز و درشت که روی طبقه های شیشه ای ویترین خوش تراش چوبی چیده شده بودند،فرشهای ریز بافت،میز و صندلیهای منبت کاری شده،مثل اشیایی خیالی روی مردمک چشم و نگاهش سنگینی می کردند،احساس می کرد در فضایی مربوط به گذشته های دور و کهنه شده قرار گرفته است،فرخ صندلی ظریف و خوش تراشی را نشانه گرفت.
ـ بشین میرم سر و صورتمو بشورم.
وقتی که صدای قدمهای فرخ محو شد،سکوت وهم انگیز ودلهره آور حاکم بر فضای اتاق،احساس ترسی مبهم و ناشناخته را در ذهنش پدید آورد.تصویر نقاشی شده ی تمام قد و رنگی پدرش با لباس رسمی نظامی روی دیوار،سر دو عبوس نگاهش می کرد،به طرف در خروجی اتاق رفت،سست و بی رمق روی مبل نزدیک در نشست.لبخند تلخ و درد باری روی صورتش پیدا شد،نگاه خسته و بهت زده اش از فضای خالی میان در نیمه باز اتاق سنگین و صبور راهی گذشته ها شد،زیر لب نجوا کرد:
ـ شب سرد و ترس آوری بود،آسمان اونقدر صاف بودش که آدمو می ترساند،ماه لنگر انداخته بود،زیر نور ماه،سایه ی شاخه های لخت درخت مو،تیرک ها و پایه های داربست چوبی با شکل کشیده و ترسناکی کف حیاط و روی دیوارهای یخ زده پهن شده بود.صدای زوزه ی سگهایی که زیر سقف سر در آجری پشت در حیاط جمع شده بودند،تن سرد شبو را می لرزاند،یک تکه از برف های یخ زده ی روی داربستم و کند شده صدای خفه ی برخورد تکه ی یخ با تخته های روپوش حوض،مثل صدای تنوره کشیدن دیو قصه های مادربزرگ سایه هارو ترساند.
خودش را دید،کودکی تنها،هراس زده وسرگردان روی برفهای پا خورده و یخزده ی کنار دیوار می دوید و لبه های تیز و برنده ی یخ خای شیشه ای نوک انگشتان و پاشنه ی پاهایش را آزار می داد اون شب مهتابی...
از سایه ها می ترسیدم،چشمهایم را بسته بودم،نوک انگشتان کرخ شده ی دستم را به دیوار تکیه داده بودم،مثل همیشه خودشو به خواب زده بود که فردا بگه:
ـ دیشبی آ...سرمو گذاشتم رو متکا...آها...عین یه تکه سنگ افتادم میان جا.
شبایی که آقاجان داد و فریاد می کرد و مادر فرخنده جیغ می زد و هوار می کشید،مادربزرگ چراغ اتاقشو همون اولای شب خاموش می کرد.
پاهام یخ کرده بود،برای اینکه برسم پشت پنجره ی اتاق مادربزرگ باید از زیر داربست مو و از کنار حوض رد می شدم،جرات نداشتم رو سایه های درخت مو پا بذارم سایه ی شاخه های مو مثل مارهای سیاه و بلند،دور سایه ی پایه های چوبی و تیرک های داربست مو تاب خورده بودند.دلم می خواست گریه بکنم،گریه ام نمی آمد.یه دفعه خیال کردم میان یه رختخواب گرم و تمیز خوابیدم،دیگه سرما پاهامو اذیت نمی کرد،داشت خوابم می برد.یه ذره لای چشمامو باز کردم،جیغ زدم.یه سایه ی بلند و پهن زیر داربست مو راه می رفت،صورتمو گذاشتم روی دیوار و خودمو گلوله کردم.یه نفر بغلم کرد،نفسهای گرم و بریده بریده اش روی صورت یخ کرده ام راه می رفت،داغی دستهای استخوانی مادربزرگ رو پیشانیم ماند.دیگه نمی ترسیدیم،می خواستم دستامو بندازم دور گردن مادربزرگ نشد،اشکهای مادربزرگ روی صورتم افتاد.
ـ خدا بگم چکارتون بکنه،عین سگ و گربه افتادین به جان هم،قد یه سر سوزنم یاد این طفل معصوم نمی افتین،خدا ببره آخه این چه جور زن و شوهریه؟تو این خونه ی دراندشت براییه جوجه ی آدمیزاد برای بچه تون یه ذره جا نمیذارین،که طفل معصوم سرشو بذاره رو متکا راحت بخوابه ار یه شبه که نیست کار هر شب تونه،آخه نامسلمونا چی از جون هم می خواین!به خودتون رحم نمی کنین جهنم،به این یه الف بچه برسین.به پیر،به پیغمبر،به خدا،والا...بالله خدا قهرش می آد.
اون آخرین زمستانی بود که پیش اونا موندم،عید نیامده،اونا رفتن محضر خودشونو راحت کردن،،اون وقت من موندم پیش مادربزرگ،صدای مادربزرگش را می شنید قصه ی بلبل سرگشته را تعریف می کرد.
ـ منم بلبل سرگشته،صد کوه و کرگشته.
ـ چی میگی فریدون؟کجا رو داری نگاهمیکنی؟
صدای پدرش روی پژواک صدای مادربزرگ افتاد،تند و گذرا چندبار پلکهایش را بهم زد،خستگی شدیدی روی شانه هایش سنگینی می کرد،حالت مسافری را پیدا کرده بود که بعد سفری دور ودراز به خانه رسیده باشد.فضایی که در خیالش جان گرفته بود،فضایی که چشمهای خسته و به اشک افتاده اش می دید،حالت سردرگم و گیج کننده ای برایش ساخته و پرداخته بود،سوز سرما،سوزش بریدگی های کف پاهایش،داغی دستهای مادربزرگ،صدای بیمارگونه ی پدرش...اتاق وهم انگیز،سایه های داربست مو،صدای افتادن تکه های یخ روی تخته ی روپوش حوض روی پرده های خیالش به هم گره می خوردند.خیال می کرد باز هم پدرشرا از پشت پرده ای کدر و ضخیم تماشا می کند،بیگانگی کهنه و ریشه داری که مثل دره ای عمیق دهان باز کرده بود اجازه ی کوچکترین حرکتی را به او نمی داد.فقط بهت زده نگاه می کرد.
فرخ احساس کرد نگاه های سرد و سنگینفریدون مثل گلوله های سربی که در تن شکار تیرخورده می لغزد و از میان رگو پی شکار تیر خورده می گذرد،مردمک چشم هایش را سوراخ می کنند زانوهایش می لرزید.برای فرار از زیر فشار نگاههای سرد و سنگین پسرش چشمهایش را بست.
فریدون از فضاهای خیالی،از آدمها وصدای گذشته ها گریخت،دوباره نگاهش سنگین و صبور از گذشته،از شب سرد و ماهتابی و از اتاق گرم مادربزرگ برگشت،پرده ی ضخیم و کدری که چهره ی پدرش را از پشت آن می دید،از پیش نگاهش برداشته شده بود،چشمهای بسته،چهره ی کبود شده و دردآلود پدرش را می دید،احساس ناشناخته و غریبی که رنگ ترحم داشت،حال سردی و سنگینی نگاهش را عوض کرد،به جای سردادن فریادی که میان حنجره اش گلوله شده بود با لحنی نرم و مهربان پرسید:
     
#30 | Posted: 6 Mar 2013 18:04

‎فصل چهارم! ادامه!‏‎
ـ بهتر شدی بابا؟
ـ آره.
ـ بیا بشین.
از دستشویی که برگشتم دیدم اینجا نشستیو خیره شدی به در اتاق،منم وایستادم و تماشات کردم.
فریدون هراس زده با دلهره گفت:
ـ خیلی وقته؟حرفی ام زدم؟
فرخ ناباورانه و تعجب زده پرسید:
ـ چی خیلی وقته؟!
ـ وایساده بودی تماشا می کردی؟
فرخ خندید،با تانی روی مبل نشست به صورت و چشمهای خسته فریدون خیره شد.
ـ از بس که کتاب خوندی فکر می کنم یهخورده خیالبافم شدی،فقط داشتم نگات می کردم.
فریدون تکان خورد،فرخ ادامه داد:
ـ یه کمی خیالاتی شده بودی.چه جوری بگم قیافه ات یه حالی داشت که برام غریبه بود.
فیادی که گلوله وار میان حنجره فریدون نشسته بود روی لبهایش لرزید وبی اراده سرش را برگرداند،لحن صدایش سرد و دلمرده شد و گفت:
ـاون ادم غریبه ای که وارد خیال شماشد پسرت بود،خودمو میگم فریدون،ولی نه این فریدون بیست و پنج ساله.اون فریدونی که دیدی پنج سالش نشده بود،تو به شب سرد مهتابی از دست تنهایی فرار کرد،از پله ها پایین آمد،تو حیاط پا برهنه راه رفت.ترسید،صورتشو گذاشت روی دیوار،بعدش مادربزرگش آمد بغلش کردو بردش،می دونی!اون شب چه حالی داشتم؟!
فرخ با مشت روی دسته مبل کوبید و آمرانه و تحکم آمیز گفت:
ـ خیلی خب،هر چی بگی قبول!گذشته رو ولش کن حالا یه قرار تازه ای میذاریم یواش یواش همه چیزو فراموش کنیم. می ریزیمشون تو آب رودخونه.
ـ گفتنش آسونه بابا!!
ـ بازم که داری می افتی روی دنده ی لجبازی،چیکار باید بکنم که تو مثل پسرای مردم با پدرت راه بیای.
ـ می خوام اونی باشم که تو می خوای،ولی...
فرخ عتاب آلود نگاه کرد.
ـ ولی چی،می خواستی بیفتم رو دست و پات؟!می خوای بهت التماس کنم؟!
ـ نه.
ـ پس چی؟
ـ نمی دونم،شاید گذشت زمان منو عوض بکنه.
ـ فریدون!من وقت صبر کردن ندارم،چه جوری بهت بگم عمر زیادی برام نمونده بیا با هم بریم،یه خونه ی بزرگ وعالی ساختم،یه خونه ای که سالهای سال اونو تو خیالم می ساختم و خرابش می کردم،بیا حداقل ببین پدرت چه جوری خونه ای را که دلش می خواسته درست کرده،گمانم خوشت می آد.اتاقای زیاد و بزرگی داره.هر کدوم از اونارو که می خوای وردار،اگه از اینجا خوشت میاد اینجا زندگی بکن،میدم برات یه طرف دیوار اتاقو سرتاسر بکنن کتابخانه،یه کاراییام دارم می کنم که اون پرونده کذائی گم وگور بشه،از فردا میرم دنبال اینکار بالاخره اون پرونده لعنتی رو از بین می برم دلم می خواد دوباره برگردی دانشگاه و درستو ادامه بدی.
ـ چرا؟
فرخ بهت زده نگاه کرد.
ـ چرا؟برای اینکه لذت ببری،برای اینکه درستو تمام بکنی.برای اینکه بمانی پیشم صاحب خونه و زندگی بشی.
ـ من تو این ساختمان قدیمی به اون دو تا اتاق بالا خونه عادت کردم،خیلی راحتم،اگه ساختمانو خرابش نکنی اگه نخوای بکوبیش اینجا برای منجای خیلی دنجیه بابا.مصیب و زنش احترامالسادات خانم نمیذارن تنها بمانم.من اینجا راحتم،احتیاجی ندارم جامو تغییر بدم.همین یه اتاقو نصفی بسمه.
ـ دیوانه آخه همدم پسر فرخ دهدشتی باید یه زن و شوهر اجاق کور سرایدار باشن،آره؟نمی خوای با پدرت راه بیای؟
ـ چی شده که اینجوری حرف می زنی می خوای من چیکار بکنم.
ـ نفهمیدی؟آخه با چه زبانی باهات حرف بزنم،زبان منو حالیت نمیشه؟!مگه فارسی حرف نمی زنم؟بعد قضیه زندان چند ساعت باهات حرف زدم اون شبی که فرداش می فستادنت قوچان چقدر با هم کلنجار رفتیم چه جوری بگم تو زبان منوحالیت نمیشه می خوای انگلیسی حرف بزنم فریدون به جز این قضیه ی رفت و آمدت با اونا حرفی زدم چیزی ازت خواستم؟گذاشتم جیبت خالی بمانه.
ـ دستتون درد نکنه فیروزی برام پول می فرسته،جا و مکان بهم دادید کاریام به کارم ندارین دیگه چی باید بخوام،چه حرفی باید بزنم.
ـ به این خاطر کاربه کارت نداشتم که خیال میکردم بالاخره تو یه جوری سرعقل می آی،متوجه می شی.پسر چه جور آدمی هستی،من با این سن و سال عوض شدم ولی تو اصلا و ابدا نمی خوای عوض بشی.
ـ مگه اتفاقی افتاده!چی شده که منم باید خودمو عوض کنم؟چرا؟روزگار عوض شده؟
فرخ مسخره وار نگاه کرد.
ـ پسرجان دیوار موش دارن،موشا هم گوش،می خوای شترسواری بکنی اونم دولا دولا،خب نمیشه.
ـ من بچه نیستم،خیلی ام جوان و به قول شما نپخته ام نیستم،احتیاجی ام نیستش با گوشه و کنایه باهام حرف بزنید.صاف و پوسیده کنده بگید ازم چی می خواهید.گوشه و کنایه نمی زنم،صاف و ساده میگم،نمی خوام با دختر محمود عروسی بکنی.این یکی،بعدش می خوام پاتو از زندگی اونا بکشی کنار،فهمیدی؟!
فریدون تکان خورد،دهانش را باز کرد،فرخ انگشتش را روی لبهایش فشار داد.
ـ ساکت حرف نباشه،حالا یه اشاره ای می کنم بعدا مفصلا باهات حرف می زنم،دیروز یعقوب زاده عتیقه فروش،بهم زنگ زد.گفتش یه کار لامی باهام داره رفتم بهم گفت ارژنگ بهشگفته که می خواد خونه بخره بعدش اونجوری که یعقوب زاده بهم خبر داد،راستی راستی کار تو و اونا بیخ پیدا می کنه،محمودام افتاده وسط به این و به اون داره پرده های نقاشی رشوه میده که کار پسر منو سرو سامان بده،خنده داره یه بابایی که اصلا با ما نسبت قوم و خویشی دور دورم نداره شده وکیل وصی پسر یکی یکدانه فرخ دهدشتی داره،به آدمای زیر دست پدرت رشوه میده که براش کارچاق کن بشن.قراره پرده های نقاشی خسرو و شیرینو بفروشه،می خواد با پولش برات خونه بخره،خفت آور نیستش؟به جای تو من که دارم از خجالت آب میشم.
فریدون بی اراده و شتاب زده از روی صندلی بلند شد ناباورانه با صدای خفه فریاد زد:
ـ پرده های خسرو و شیرینو بفروشه؟نه!ون راه بیفته نمیذارم.اون پرده های نقاش فروش بره!
ـ بله حضرت آقای فریدون خان دهشتی لیاقتت همینه که اینجوری صاحب خونه بشی و دست عروستو بگیری بیاری تو خونه ای که هر کدام از آجرای اون خونه یه تیکه از سوی چشم محمود ارژنگه،اگه خیلی سنگ اونارو به سینه می زنی یه کاری نکن محمود دار و ندارشو برای تو بده بر باد فنا،یه خورده غیرت داشته باش،بذار این قضیه مسکوت بمانه،من یه فکرای دیگه ای دارم.تو تحمل می کنی پدرت کاراتو فیصله بده
     
صفحه  صفحه 3 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Ghazaleh |غزاله بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites