تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Ghazaleh |غزاله

صفحه  صفحه 7 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین »  
#61 | Posted: 7 Mar 2013 09:19

‎فصل هشت! ادامه!‏‎
سوز سرمای گزندهای از لا به لای پنجرهها وارد اتاق شد، صدای برخورد پی در پی دانههای درشت تگرگ روی شیروانی و شیشه پنجرهها همراه صدای وزش باد تندی که دانههای تگرگ را میان هوا و روی زمین جارو میکرد فرصت نمیداد حرفهای یکدیگر را بشنوند.
احساس تنهایی ، همراه با دلهره و ترسی ناشناخته ، حالت خوش و رخوت آوری را که روی پلکهایشان افتاده بود کنار زد. روبدشامبر ارغوانی رنگ ،زانوهای پدرش ، فضایی که نگاهش رامیان آن گردش میداد، آن فضای آشنای گذشتههای دور نبود ، رنگها و اشیا درون آن همه یکباره برایش بیگانه شده بودند، دیگر خیال نمیکرد که زمانی دور و نا معلوم همان فضا را با همان رنگها و زوایا که برابر نگاهش بیگانه جلوه میکرد دیده باشد ،احساس نیاز گنگ و نا شناختهای که وادارش میکرد سرش را روی زانوهای پدرش بگذارد ، مثل دانه های تگرگی که روی سر پوش آهنی بخاری افتاده باشد ذوب شد.
سوز سرما آزارش میداد ، هر دو دستش را زیر بغل گرفت و با حرکت دادن زانوهایش از روشنایی دایره شکل چراغ گرد سوز که روی فرش افتاده بود خارج شد . گوشه اتاق به دیوارهای تازه گچکاری شده تکّیه زد. فرخ ناباورانه و بهت زده حرکات پسرش را نگاه میکرد.
بلند شد ، به طرف رختخواب مرتبی که روی تخت خواب پهن شده بود رفت ، کنارههای یکی از پتوها را از زیر تشک بیرون کشید ، آن را بر داشت و به سمت فریدون بر گشت . بالای سر او ایستاد ، شانههای پسرش به شدت میلرزیدند ، پتو را روی گردن و سینه فریدون پهن کرد و با نگرانی پرسید :
_تو همیشه اینجور میشی بابا ؟ قضیهاشچیه که یه دفعه دور از جان تو مثل ادمهایی که نا خوشی صرع داران حالت عوض میشه ؟
حرف زدن را ناتمام گذاشت ، چند لحظهسکوت کرد وقتی که لرزش شانههای فریدون کمتر شد ، فرخ با لحنی که میخواست مهربان و دلجویانه باشد ، درحالی که مو های سر پسرش را نوازش میداد گفت :
_خودت بگو من برات چیکار باید بکنم ؟ دور از جان تو خدایی نکرده تو مریضی بابا ؟ از چیزی میترسی ؟ چی به روزگارت آمده فریدون جان ؟
فریدون سرش را بالا گرفت ، برای آن که چهره پدرش را ببیند صورتش را برگرداند ، فرخ احساس کرد حالت سرزنش آلودی که تحمل کردن آن برایشدشوار بود دوباره و با غلظت بیشتری میان چشمهای پسرش خانه کرده است. به طرف تخت خواب رفت ، روی لبه آن نشست و زیر لب آهسته با خودش گفت :
_فرخ برای چی داری با خودت کلنجار میری ؟ چی میخوای ؟ تو گوشه این اطاق لکنتی مثل یه آدم مچاله شده نشستی لب این تختخواب که چی ؟ داری ادای یه پدر رو در میاری .
فریدون پتو را کنار زد و بلند شد ، فانوس را از کنار در ورودی اتاق برداشت ، فتیله آن را بالا برد بدون آن که پدرش را نگاه کند از اتاق خارج شد ، و قبل از آن که در را پشت سر خودش ببندد صدای فرخ را شنید :
_نمیخوای تو این اتاق پیش من بخوابی ؟
_نه ...!!
_نرو حالا ، بیا با هم حرف بزنیم ، منم خوابم نمیاد ، صدای cین باد لعنتی اذیتم میکنه ، نمیذاره بخوابم.
روشنایی کم رنگ فانوس که از میان چهار چوبه در ورودی به درون اتاق میتابید با لرزشهای پی در پی محو شد، سوز سرمای نا وقت بهاری با شدت و سنگینی از میان در بازمانده اتاق به داخل سرازیر شد ، فرخ عصبانی و خشمگین دستهایش را از پشت بهم قلاب کرد و در حالی که با قدمهای بلند و کشیده راه میرفت و کفّ پاهایش را محکم روی فرش میکوبید با صدای خفه زیر لب گفت :
_چند ماهه داری باهاش سر و کله میزانی ، هر چی میگه میگی باشه چشم ، اون وقت اینجوری بهت کم محلی میکنه،
_این مسخره بازیها چیه در آوردی ؟ منتر یه الف بچه شدی که چی ؟ پسره خجالت هم نمیکشه ، عین بچه ننههای دو سه ساله ادا اصول در میاره ، محمود دلش خوشه که آدم عمل آورده دیگه ، کسی که زیر دست و بال ارژنگ نقّاش بار بیاد میشه این تحفه نطنز ، ولش کن بذار بره دنباهر یللی تللی خواندنش از اون بچه گیش معلوم بود آخر عاقبتش چی از آب در میاد ، رفته بهمادرش ، خلق و خوی اونو داره .
کنار روشنایی دایره شکل چراغ گرد سوز ایستاد ، فاصله چراغ تا جایی را که ایستاده بود با طول قدمهایش ذهنی اندازه گرفت ، دندانهایش را روی هم فشار داد .
_بزنم چراغه لهٔ و لورده بشه همه جا آتش بگیره ، و بشه یه مشت خاکستر ، خودتو مسخره کردی فرخ ؟!روشنایی سفید رنگ صاعقه میان اتاق و راهروی خانه باغ پهن شد ، بر اثر وزش باد و صدای پر هیبت رعد در باز مانده اتاق بشدت و با ضربه بسته شد، کلید داخل قفل در تازه ساز روی فرش افتاد ، خم شد ، صورتش را روی دستگیره گذاشت ، ترس مبهم و ناشناختهای را احساس کرد . داخل حفره تاریک و کوچک جای کلید را زیر نظر گرفت . نور دلمرده و کم سوی فانوس روی دیوارهای رهرو افتاده بود یک بارهو خجالت زده خود را کنار کشید.
_پسره تورو هم دیوانه کرده بگیر بخواب مرد حسابی ، تو هم که داری ادا و اصول در میاری.
به طرف تختخواب حرکت کرد ، قبل از رسیدن به تختخواب ایستاد، برگشت و در اتاق را قفل کرد ، برای اندازه گیری نفت داخل چراغ آن را آهسته و آرام تکان داد ، فتیلهاش را پایین کشید چراغ را روی میز کوچک کنار تختخواب گذشت ، پتوی مچاله شده را از گوشه اتاق برداشت دراز شد ریزش باران همچنان ادامه داشت پتورا روی سینهاش کشید و چشمهایش را بست.
     
#62 | Posted: 7 Mar 2013 09:36

‎فصل نهم!‏‎
باران شبانه چهره باغ را شسته بود ، بوی دوباره برگشته فصل بهار همه جاموج میزد، صدای پرندههایی که دیده نمیشدند شنیده میشد. خنکی دم صبح همراه بوی علفهای شبنم زده به مشامش خورد احساس شادابی و طراوت میکرد، سبک بال به راه افتاد ، سنگ ریزههای خیابان تازه شن ریزی شده ، زیر پاهایش صدا میکردند ، ابتدای خیابانی که هر دو طرف آن درختان سیب شاخ و برگهایشان را به هم گره زده زده بودند ایستاد ، تگرگ میوههای نورس را ریخته بود سیبهای سبز و رنگ گرفته کفّ خیابان و روی علفهای بارانخورده و سنگ ریزههای رنگ به رنگ پهن شده بود ، وارد خیابان شد ، بعد از چند قدم به یکی از درختان تکّیه داد ، قطرههای آب بارانی که روی شاخ و برگ درختان باقی مانده بود روی صورتش ریخت ، میخواست بنشیند ، اطرافش را نگاه کرد، اما جایی براینشستن به نظرش نیامد. به عمق خیابان خیره شد ، احساس کرد چند شبح در انتهای خیابان راه میروند ، شانههایش را از روی تنه درخت برداشت ، دوباره قطرات آب باران باقی مانده میان شاخ و برگ درختان روی سر و صورتش ریخت ، از کار خودش خندهاش گرفت خیالش میان فضای خالی انتهای خیابان دنبال اشباح گردش میکرد، به جای اشباح طرح صورت غزاله را دید ، سرزنش آلود و شماتت بار نگاهش میکرد ، خیال غزاله محو شد ، دوباره حرکت لغزنده وار اشباح را حس کرد ، اشباح طرحی از ثریا را داشتند با موهای بلند و موّاج ، قامتی کشیده و موزون ، نگاهی شاداب و سر زنده ، صدای پیر مرد همسفرش را شنید :
_"الفت گرفتن ، عادت کردن ، با همدیگهبزرگ شدن و خاطر همدیگرو خواستن اسمش عشق نیست ! این جوری مونس شدن وخاطر همدیگه رو خواستن اسمش مهر و محبت ، مثل دوست داشتن مادر و فرزندی مثل علاقه خواهر و برادری ، حواست باش جوان اهل فلسفه ، عشق بی مقدمه تو قلب آدم جوانه می زنه ، یه وقتی میاد که اصلا و ابدا فکرشو نمیتونیم بکنیم ، هی جوان ، اون چیزی که خرده خرده باعث میشه آدم به کسی علاقه پیدا کنه ، سوای عشقه ، عشق یه لحظه ، درست یه لحظه ، چه جور آسمان برق میزنه ، اونجوری دل آدمو روشن میکنه ، بعدش دیگه ماندگار میشه تو سینه آدم و عین کبوتر سفید اون گوشه دل آدمعاشق لانه میکنه، اطرافش را نگاه کرد ، سایه غزاله را دید که همراه پیر مرد لا به لای درختان سیب پرسه میزنه به خیالش رسید غزاله با پیر مرددرد دل میکند ، سنگینی سایه نگاههای سرد و سرزنش آلود غزاله را روی قفسه سینهاش روی مردمک چشمهایش احساس کرد.فریاد کشید :
_به جز تو هیچ کسی رو نمیخوام.
لا به لای پژواک صدای فریادش ، صدای پرواز دسته جمعی گنجشکها را شنید. فضای شاداب و پر طراوت باغ برایش حالت قفس تنگ و تاریک را پیدا کرد ، دچار لرزش خفیفی شد ، حرارت و داغی تب زمانی که در کودکی به دیفتیری مبتلا شده بود روی پیشانیاش نشست، تمنا گونه به نقطه نامعلومی در انتهای خیابان خیره شد و بی صدا با خودش گفت :
_کاش میتوانستم برگردم به اون سالهایی که ننه آقا زنده بود ، اون وقت که دبیرستان میرفتم اون وقتا که پیشاون بودم و نمیفهمیدم تنهایی یعنی چی بد جوری تنها شدم ، سر در گم شدم چه اتفاقی داره میافته ؟
مدتی طولانی بی حرکت ماند ، یکباره مصمم و جدی شانههایش را از روی تنه درخت سیب جدا کرد روی علف های مرطوب و سنگ ریزههای کفّ خیابان شروع کرد به دویدن و فریاد کشید :
_تو این باغ لعنتی نمیمونم ، میرم پیش اونا ، میگم آخرین بارم بود که به یه دختر دیگهای فکر کردم ، میرم دستهای عمو محمود رو ماچ میکنم میگم نمیخوام بابام بره دنبال کارای پروندهام ، خودت برو ، میگم عمو محمود ، شدم اسباب بازی دست فرخ دهدشتی.
یک نفس تا نزدیک خانه باغ دوید ، وقتی که به محوطه باز مقابل در ورودی ساختمان رسید نفس زنان ایستاد ، چند لحظه مردد و بهت زده به ساختمان نگاه کرد . خانه باغ همانند قلعهای که مادر بزرگ در قصههایش تصویر کرده بود پیش نگاهش فرو ریخته شد ، پدرش را میدید که مثل ، پدر بلبل سر گشته خسته و دلگیر با پشتی خمیده میان خرابهها و کنار دیوارهای فرو ریختهقلعه راه میرود صدای پدرش را شنید :
_بیا ، تو این قلعه من برات گنج قایم کردم ، بیا ورش دار و برو ، برو با دختر شاه پریان عروسی کن ، دیگه نگو منم بلبل سرگشتهٔ صد کوه و کمر گشته.
مژههایش را بهم زد ، از دیدن تصاویری که بر پردههای خیالش جان گرفته بود به خنده افتاد به جای واردشدن به ساختمان به طرف حوضچه سنگی قنات حرکت کرد ، احساس تازهای ذهنشرا زیر فشار قرار داد ، پدرش که پیر و خسته میان ویرانهها گردش میکرد دوباره پیش نگاهش سبز شد. نزدیک حوضچه به تنه یکی از درختان صنوبر تکّیه داد ! پژواک صدای پدرش را شنید با حالتی التماس آمیز بریده بریده حرف میزد.:
_فریدون نمیخوام بری پیش غزاله ، نمیخواد بری پیش عمو محمود ، میدونممنو زمین نمیاندازی مطمئنم تو اینجامیمانی ، میمانی پیش صفورا ، پیش ثریا ،پیش پدرت ....
خیال چهره ثریا روی سطح صاف و شفافحوضچه به صورتش لبخند زد. خیال پیر مرد همسفرش را دید پیر مرد با ثریا حرف میزد.
_ثریا... فریدون عاشقت شده ، تو هم به اون دلبستگی پیدا کردی ... فریدون خودش خجالت میکشه بهت بگه ، من بهتمیگم ، اون وقت که از زیر دالان بهشترد میشدید ، اون میخواست بهت بگه که عشق تو درست مثل روشنایی برق تو قلبش ماندگار شده.تو چی ؟.... تو ... کی میخواستی بگی که دلباخته فریدون شدی ؟! همون وقتی که شعلههای آتش میان آب برکه غوطه میخورد؟
کنار حوض آب نشست ، با نوک انگشتان دستش سطح صاف آب زلال را نوازش داد موجهای کم نمود و آرامی روی سطح آب را لرزاند ، وقتی که دست مرطوبش را روی صورتش میکشید حالت رویا گونهای که میان چشم و روی چهرهاش نشسته بود پاک شد با بی اعتنایی شانههایش را بالا انداخت ،
_بیچاره بابا راست میگه ، خیالاتی شدیفریدون ! این فکرای عجیب و غریب چیه که ذهنتو بهم ریخته ؟
اطرافش را نگاه کرد ، یک قدم دورتر از جایی که نشسته بود چند دانه سنگریزه نظرش را جلب کرد ، خم شد

     
#63 | Posted: 7 Mar 2013 09:38

‎فصل نهم! ادامه!‏‎
سنگریزهها را از لا به لای علف هایبه هم پیچ خورده لب نهر آب برداشت ،سنگریزهها را دانه دانه درون حوضچهانداخت و زیر لب گفت :
_هی آدمیزاد نقش بر آب نقش خیال و رویا ، تصاویر ذهنی ، خیلی آسان خراب میشه ! اره جناب فریدون دهدشتی ، این واقعیته که پایدار میمونه ، تو دنیای ماشینی امروز دیگه جایی برای رویاهای شاعرانه نمیشه پیدا بکنیم.
با حالتی عصبی پنجههایش را میان آب حوضچه حرکت داد ، برخورد تند آب به لبههای گلناک حوضچه آب را گل آلود کرد ، خندید ، فضای اطرافش را زیر نظرگرفت ، با حالتی که نشان میداد قصد دارد موضوع محرمانهای را واگو کندآهسته و با صدائی خفهای گفت :
_فریدون متوجه هستی آب خیلی خوب گل الود شده تو ماهیتو بگیر چیکار به کار غریبهها داری حالا که بابات داره عین حاتم طایی بذل و بخشش میکنهو صفورا خانم سکه طلا رو سرت میریزه و دلش لک زده که تو و ثریا....
ابرونش را بهم گره زد و با لحنی پرسش گونه و هشدار دهنده از خودش پرسید :
_تو و ثریا چی ...؟!ها ! یاد الله بگو...! میگم تو و ثریا...؟!
بعد از چند لحظه سکوت حق به جانب و راضی ادامه داد :
_تو و ثریا می شید عاشق و معشوق ! برای چی ؟ برای اینکه ....
محکم و عصبی لبهایش را به دندان گرفت .
_چکار میخوام بکنی فریدون ؟ مغزت تکان خورده ؟
_نه میخوام حقمو بگیرم . همین الان خودش منو کشاند میان قلعه خرابه ، خودش گفت برام گنج قایم کرده ، حالا جناب فریدون خان سوار اسب مراده یه مدتی خوش میگذرونم ، اون چیزایی روکه عمو محمود میخواد با نوک قلم مو برای من و غزاله تهیه کنه از بابام می گیرم ، صد برابرشو می گیرم ، وقتی که حسابی پولدار شدم رو به روی اونا وای میستم میگم.
_حالا دیگه بازی تمام شده شماها برام اسباب بازی بودید.
از کنار حوضچه بلند شد ، با خستگی تب آلودی صورتش را روی پوست تنه بالا بلند درخت صنوبر گذاشت ، خنکی پوست خاکستری رنگ تنه درخت صنوبر روی گونههایش گردش کرد، مدتی ساکت و بیحرکت ماند ، رخوتی خواب آور روی گونههایش گردش کرد ، دستهای فرخ راروی شانههایش حس کرد ، تند و با دلهره صورتش را از روی تنه درخت صنوبر بر داشت به طرف پدرش برگشت . فرخ تعجب زده نگاهش کرد.
_رفته بودی تو هپروت ، آره وایساده بودم تماشات میکردم ، بد جوری تو فکر بودی ؟ خیالتو کجا فرستاده بودی مرد اهل فلسفه.
فریدون حالتی خجالت زده میان نگاه ، لحن کلام و روی صورتش نشاند و آهسته گفت :
_داشتم به صفورا خانم و دخترشون فکر میکردم.
فصل هفتم
نسیم با طراوت صبح آرام و نوازشگر از روی سبزههای تازه چیده شده چمن و بوتههای پر پشت و بهم پیچ خورده گل محمدی میگذشت و همراه عطر گل گلاب ، اطلسیهای میان پر ابلق و رنگ به رنگ و بوی سبزه به صورتش میخورد، شادمان و با اشتیاق نفس کشید.قفسه سینهاش را از هوای لطیف و عطر آلود بهاری پر کرد و آسوده خیال و سبک بال قدم میزد، روی بوتههای گل محمدی دست میکشید ، گلهای صورتی رنگ و نیمه باز را نوازش میداد ، گاه بهگاه خم میشد صورتش را نزدیک گلها میبرد و همراه با کشیدن نفسهای عمیقو بلند ، عطر گلها را میبلعید. بوی گل وگلاب برایش بویی خاطره انگیز بود ، هم زمان با آن که روی گلها خم شده بود چندلحظه چشمهایش را بست ، ذهنش را جستجو کرد میخواست به یاد بیاورد کجا و چه زمانی بوی آن گلهای صورتی رنگ به مشامش خورده است، یادش آمد، خوشحال و راضی صورتش را از روی گلها برداشت و بر زمین سبز چمن خیره شد .خیال کرد روی سبزهها دستهای استخوانی مادر بزرگ جا نمازش را پهن میکند، کنار مهر وتسبیح تربت اصل ، کیسه سبز رنگ کوچکی
را دید ، هر سال فصل گل محمدی ، مادر بزرگ پرههای صورتی رنگ گلاب را با دقت در سایه خشک میکرد و میان کیسه سبز رنگ داخل جانماز میریخت ، یاد و خاطرات مادر بزرگ مقابل نگاهش ، میان حجم سبز باغ گردش میکرد ، پژواک صدای او را میشنید:"
"آره فریدون جان ، آدمیزاد ، حالا میخواد هر کسی که باشه ، آنقدر زیر و رو میشه ، پایین و بالا میره تا بالاخره یه وقتی به آرزو هاش برسه ، توام میشی ، برای خودت کسی میشی ، سریمیان سرا در میاری ، زن می گیری ، بچه هاتو بزرگ میکنی ، خودتم میشی یه بابا بزرگ دست و دل باز و مهربان ".
خیال مادر بزرگ لا به لای برگهای سبز سرزنده و براق درختان سیب ، گیلاس ، گردو و صنوبرهای بالا بلند میان باغ گم شد.
وقتی که از کنار بوتههای گل محمدی گذشت و به ابتدای جایی که اسم آن را دالان بهشت گذاشته بود رسید ، ایستاد ،میوههای نیمه سرخ و طلایی رنگ سیب روی شاخه و لا به لای برگها را تماشا کرد ، وارد خیابان شد ، شاخههای درختان سیب از هر دو طرف خیابان بهم رسیده بودند و روی خیابانسایه بان سبز خنکی بر پا کرده بودند ، سایه انداز درختان سیب را بیشتر از تمام قسمتهای باغ دوست داشت ، هر وقت تنها و یا همراه ثریا وارد باغمیشد مدتی زیر درختان سیب دالان بهشتقدم میزد ، روی یکی از نیمکتهای آهنی که رو به روی هم زیر درختان سیب گذاشته شده بود می نشست و به نور خورشید که از لا به لای برگها سرک میکشید خیره میشد ، شاداب و سر زنده روی یکی از نیمکتهای آهنی نشست ، نگاهش را میان فضای سبز و خنک دالان بهشت یله داد باریکههای از نور و گرمای خورشید که از لا به لای شاخ و برگهای به هم گره خوردهدرختان سیب میگذشت روی صورتش افتاد چشمهایش را بست ، گذشتهها روزگار تنهایی و سر گردانی پیش نگاه خیالش جان گرفتند ، احساس کرد نامیدی دلهرهها ، ترس گنگ و مبهمی که سالها آزارش داده بودند مثل دانههای تگرگ و گلولههای برفی زیرافتاب با قوت تابستانی ذوب شده بودند.
شاد و سر خوش ، به آینده و روزهای خوشی که انتظار آمدن آنها را کشیده بود ، به رویاهای دور و درازی که خیلی سال در تصورات و خیالش متولد شده بودند فکر کرد بی صدا و بی کلمه از خودش پرسید :
_میشه خیال آدم ها...
فکر بازگشت دوباره به دانشگاه ذهن و خیالش را به گذشتهها برد.
     
#64 | Posted: 7 Mar 2013 09:39

‎فصل نهم! ادامه!‏‎
به یادش آمد وقتی که او را با ماشین کمانکار به طرف سربازخانه میبردند دلمرده و آرزو باخته ، به کلاسهای درس ، همکلاسان و استادانش فکر میکرد و از اینکه دیگر هیچ وقت نمیتواند شادی و لذت صحبت کردن با دوستان و استادانش را احساس کند ، دلش به سختی گرفته بود . بغض گلویش را فشارمیداد ، خودش را میدید ساکت و مغمومو دلخسته زیر چادر ضخیمی روی صندلی لخت و چوبی کمانکار ارتشی نشسته بود و به آرزوهای از دست رفته و امیدهای تباه شدهاش میاندیشید ، حرارت تب تلخ و گزندهای چشمهایش را آزار میداد غمی میان سینهاش چنگ میانداخت ، حال شادی ، اشتیاق ، ذوق و خوشحالیهای روزی که خبر دار شد در امتحانات دانشگاهی پذیرفته شده است دوباره روی ذهن و خیالش جان گرفتند، خیال کرد آرزویی محال ، رویایی بس دور و دراز ، گل امیدی خزان زده بار دیگر به صورتش لبخند میزند.
به اتاقش ، به کتابخانه بزرگ و مجللی که سر تا سر دیوار اتاق را پوشانده بود فکر میکرد ، آرزوی داشتن کتابخانهای مجلل با کتابهایی که مرتبو منظم میان قفسهها چیده شده باشد خیال و آرزو نبود ، میز تحریر بزرگ ، تخت خواب نرم و راحت ، چراغ مطالعه با پایههای بلند تا شو، خودنویس گرانقیمت ، جای قلم خودنویس ، کاردک نامه باز کنی ، زیر تقویم خاتم کاری شده روی میز، پیش نگاهش گردش میکردند ، تند و گذرا احساس کرد آنچهرا که میبیند میان خوابی سنگین و طولانی شاهد آن بوده است ، در حالی که به رگههایی از نور خورشید روی سنگ ریزههای کفّ خیابان دالان بهشت خیره شده بود ، با انگشتان شروع به شمردن کرد،
_خرداد که تمام شد ، از تیر هم که چیزی نمونده میمونه مرداد و شهریوریعنی دو ماه دیگه مهر میاد دوباره میرم دانشگاه میشم دانشجو اون وقت یکسال که بگذره فارغ التحصیل میشم میتونم بازم ادامه بدم .
نگاهش را از روی بارکه نورهای طلایی رنگ خورشید برداشت یکباره و تند دستهایش را حرکت داد ، خیال غزالههاله وار از انتهای دالان بهشت بطرفش میآمد، چهره غزاله محو و بی رنگ مقابل نگاهش ایستاد ، احساس کرد چشمهای غزاله سرد و سنگین نگاهش میکنند ، بی اراده از روی صندلی آهنیبلند شد ،با قدمهای کشیده اما بی حال و نا توان به طرف انتهای دالانبهشت به راه افتاد ، خیال غزاله پشت تنه درخت گردوی پیر و سال دیده گم شد، ایستاد و با صدای بلند شروع کرد به خندیدن و میان خنده با خودش گفت :
_دیوونه شدی فریدون ، اگه غزاله بفهمه که دوباره میتونی بری بشینی سر کلاشی دانشگاه از خوشحالی پر در میاره.
از زیر سایه درختان سیب گذشت ، به طرف درخت قطور و سال دیده گردو رفت ، شاد و سر خوش دایره وار و با سرعت اطراف درخت گردو چرخ خورد، وقتی کهپاهایش خسته شد ایستاد ، به تنه درخت تکّیه داد و ناباورانه از خودش پرسید:
_بابام راست میگه کار دانشگاه داره درست میشه ؟!
_حتما کاری برام کرده ، حالا دیوونه خان ، برای چی این همه دور درخت چرخیدی ؟!
مکث کرد تا خستگی پاهایش سبک تر شود ، وقتی که نفس کشیدنش حالت مرتبی پیدا کرد به جای گذاشتن از دالان بهشت و حاشیه چمن از مسیر دیگری به طرف خانه باغ به راه افتاد ، نزدیک ساختمان رسید ، با دیدن اتومبیل پدرش که در محوطه باز مقابل خانه باغ متوقف شده بود با قدمهای بلند و کشیده به سمت اتومبیل رفت ، کنار فیروزی که مشغول پاک کردن شیشههای اتومبیل بود ایستاد و پرسید :
_بابا آمد ؟ فیروزی نگاهش کرد ، لبخند زد .
_بله آقا تشریف آوردند،
_آقای فیروزی کی بر میگردین شهر ؟
_نمی دونم آقا چیزی نگفت ، شما امریدارید ؟
_می خوام برم شهر.
_اگه ماشین میخواین به آقا بگید چشم ،به خاطر خودتان میگم پشت فرمان نشستن اونم تنهایی ، حالا براتون یه خورده سخته.
فریدون به طرف خانه باغ رفت . پدرش را دید ._سلام
_سلام جناب فریدون خان ، حاضرت آقا کجا رفته بودن .
_داشتم تو باغ قدم میزدم .
_دیدی چه هواییه ، روح آدمو تازه میکنه ، تو شهر آتیش میباره اونجا هواشرجی شرجیه.
فرخ با نگاهی خریدار و مشتاق بروبالای فریدون را زیر نظر گرفت.
_هی جوون ، بگی نگی خدا خواسته یه کمی شکفته شدی ، بیا جلو مرد.
فریدون مقابل پدرش ایستاد ، فرخ محکم و سنگین دستش را روی شانههای فریدون گذاشت و شانههای او را فشارداد ، فریدون برای خم نشدن زیر فشاردستهای پدرش مقاومت کرد ، فرخ مغرور و خوشحال دستهایش را از روی شانههای فریدون برداشت با مشت گرهکرده روی سینه او ضربه زد ، فریدون که حرکت پدرش را پیش بینی نکرده بود نا خواسته روی پاهایش نیم چرخی خورد و در حالی که سعی میکرد تعادلشبهم نریزد نگاه خجالت زده خودش را از میدان دید فرخ دور کرد . پدرش با صدای بلند خندید .
_دیدی ورزش کردن چقدر آدم رو محکم میکنه، پاهات بگی نگی حسابی قوی شده ، برات هم دمبل هم چارپایه خریدمسفارش کردم هالتر درست کنن دوتائیمونصبحهای زود با همدیگه بیدار میشیم میافتیم به ورزش کردن ، بدن تو عینهو جوونی های خودم ، بروبالاش خوش ترکیبه ،دل بدی به ورزش کردن عین سهراب ...
فرخ دستهایش را از هم باز کرد ، آنهارا در دو طرف شانههایش بالا نگاه داشت و ادامه داد :
_پهنای شانه و تخته سینه ات اینجوری میشه . میدونی شانههای فراخ روی کمر باریک و پاهای قوی به خصوص اون وقت که مثل شیر نر مغرور سرتو بالا میگیری و قدم ور میداری تو هر جمعی که باشی خوشگلترین دخترا برات دلشون می لرزه و رنگشون میپره ، میفهمی چی میگم ؟!
فرخ با لحن و حالت فرمانهای نظامیقاطع و محکم گفت :
_نفر به جای خود ، خبر دار .
فریدون بی اراده و نا خواسته پاشنههایش را بهم چسباند و به حالت خبردار ایستاد ، فرخ با غرور نگاهش کرد و با همان لحن نظامی فرمان داد:
_نفر ، برای انتخاب لباس میهمانی امشب به طرف اتاق قدم رو .
فریدون روی پنجههای پاهایش چند بار بلند شد ، فرخ خشک و قاطع دوباره فرمان داد :
_نفر با قدم دو ، به سمت اتاق ، حرکت...
     
#65 | Posted: 7 Mar 2013 09:41

‎فصل نهم! ادامه!‏‎
فریدون لبخند زد ، با حالتی عادی به راه افتاد ، فرخ راه رفتن او را تماشا کرد ، قبل از آن که پسرش وارد اتاق بشود صمیمی و مهربان گفت :
_فریدون امشب میخوایم بریم مهمانی ،اون کت و شلوار مشکیتو بپوش ، پیراهن و کراوات و دکمه سر دستم برات آوردم، اونا رو صفورا خریده ، امشب میخوام تمام اونایی که آمدن مهمانی عین پروانه جمع بشن دورت .
_فریدون دستگیره در اتاق را رها کرد، ناراضی و گرفته به سمت پدرش برگشت، فرخ تعجب زده نگاهش کرد .
_چیه بابا ؟!
فریدون نگاهش را روی فرش خوش نقش وبافت کفّ راهرو رها کرد و مودبانه اما بریده بریده گفت :
_بابا من امشب میخوام،،،
فرخ تغیر آمیز ابروان پر پشتش را بهمگره زد .
_چی بابا ، امشب چی ؟!
_راستشو بگم ناراحت نمیشید ؟!
فرخ برای پنهان کردن حالت نیمه عصبی و نگاه مخالفش با خواسته فریدونبه طرف تابلوهای آویخته شده روی دیوار رفت ، مقابل یکی از پردههای نقاشی ایستاد ، چند بار سرش را با حالتی خاص و اشاره وار حرکت داد و در حالی که میخواست صدایش طبیعی ، آرام و آمیخته با مهربانی باشد پرسید :
_پسر بازیگوش من میخواد کجا بره ؟! ها؟ تا به دیدار و درش تازه کنم عهد قدیم گاهی از کوچه معشوقه گذر خواهم کرد.
فرخ به راه افتاد ، فریدون شانه به شانه پدرش حرکت کرد و بی اعتنا گفت:
_نه ، میخوام برم به یکی از همکلاسیام خبر بدم که قضیه دانشگاهم حل شده ، بفهمه خیلی خوشحال میشه.
فرخ مقابل در اتاق خودش ایستاد ، صورتشرا به سمت فریدون برگرداند و با نگاهی سرد و سنگین به چشمهای پسرش خیره شد ، فریدون خجالت زده چشمهایشرا بست.
_بالاخره خبر دار میشن . امشب دوتایی با هم میریم مهمانی صفورا و ثریا هم میان ، برو پیراهنتو بپوش ببین اندازته ، یه کراوات خیلی خوشرنگیام ثریا برات خریده ، لباساتو بپوش ببین کدام کفشات به اونا میاد .
فرخ در حالی که با حرکت تند و سریع ای دستگیره در اتاق را خم میکرد محکمو قاطع جواب داد :
_فریدون دهدشتی جوان اول مهمانی امشبه ، ببینم بروبالات و اون چشمای سیاهت دل چند تا دختر رو میلرزونه ، آهای پیش چشمای ثریا زیاد شیطانی نکنی ،ها !!
فرخ وارد اتاق شد در را پشت سرش محکم بست ، فریدون لخت و سرکوفت خورده برگشت ، با حالتی عصبی وارد اتاق شد و بغض کرده خودش را روی تختخواب انداخت و به سقف خیره شد.
*************************************
وقتی که وارد کوچه بن بست شد قدمهایش را کندتر کرد ، سر و صدا و هیاهوی خیابان و عابرانی که تند و شتاب زده حرکت میکردند خستهاش کرده بود ، مدتی بود که شنیدن سر و صداهایزیاد و ناهنجار اعصابش را آزار میداد ،از فضاهای شلوغ و محیط های پر سر و صدا میگریخت ، زود رنج و حساسشده بود اشتهای کمی داشت ، خیالات و احساسات متفاوت و متضادی ذهنش را زیرفشار گرفته
بود، برای اولین بار بود که احساس میکرد حالت نگاههای پدر و مادرش با حرفهای آنها تفاوتهای زیادی پیداکرده است ، هر وقت به چشمان خسته و غبار گرفته پدرش خیره میشد پشت پرده نگاههای خندان و محبت آمیز پدر ، درد سنگین و آزار دهندهای را میدید ، دردی که پدرش برای پنهان نگاه داشتن آن خودش را تحت فشار قرار میداد و هر بار که میپرسید :
_بابا چیه ؟! چی شده که اینجوری چشماتون یه حرفی میزنه ، لب تون یه حرف دیگه ، میشنید که پدرش آرام و اهسته درد خانه نشینی و خستگی دستهایشرا بهانه میکرد ، پژواک صدای پدرش را شنید :
_این آب آوردن چشمام اذیتم میکنه ،
_استخوان درد زده به دستام ، خوب نمیتونم انگشتامو حرکت بدم .
_خب بابا بیست و نه سال پای بند دانشگاه و دانشجو بودم ، اون طرف دیوارهای خانه همدم و هم صحبتهای زیادی داشتم اینجوری مثل قناری خزان رفته کنج قفس به قول آقای مرتضوی تو لک نمیرفتم ، حالا عملا باز نشسته شدم ، خونه موندن کلافهام کرده ،
طول کوچه بن بست را با قدمهای کندو خسته طی کرد، وقتی که مقابل در حیاط ایستاد و برای برداشتن کلید از داخل کیفش در آن را باز کرد یادش آمد فراموش کرده است کلید همراه خود ببرد ، عصبی و خسته تکمه زنگ در حیاط را فشار داد.
فراموشیهای لحظهای که تازگیها دچار آن شده بود به شدت آزارش میداد ، وقتی که بر اثر فراموشی ، موضوعی را از یاد میبرد ، زمانی که متوجه فراموش کاریهایش میشد بغض سنگین و سختی گلویش را فشار میداد و بهت زده از خودش میپرسید :
_چرا حافظه من اینجوری شده ؟ نکنه من دارم دیوانه میشم ؟
صدای قدمهای مادرش را شنید ، روی آجر فرش کفّ حیاط راه میرفت در کیفش را بست دستگیره برنجی در حیاط را با حالت عصبی فشار داد ، وقتی که مادرش زبانه قفل را آزاد کرد ، بر اثر فشار دست غزاله در با ضرب و سرعت باز شد لبه در به پیشانی نیره بر خورد کرد .
_آخ....
غزاله وحشت زده از در فاصله گرفت ، نیره در نیمه باز شده را به طور کامل باز کرد غزاله پوزش خواهانه گفت :
_ببخش مامان نیّری ، بخدا حواسم نبود داشتم بی خودی در رو فشار میدادم نیره دستش را از روی پیشانیاش برداشت و در حالی که سعی میکرد حال درد و ناله میان صدایش پنهان بماند خنده رو و خوشحال جواب داد :
چیزی نشده خانمم ، بیا تو .
نیره از مقابل در کنار رفت ، غزاله کند و سنگین روی آجر فرش کفّ حیاط به راه افتاد نیره در را بست ، چند لحظه به ستون آجری حاشیه در تکّیه داد و با نگاهی غمزده راه رفتن سست و بی رمق غزاله را تماشا کرد .
غزاله وقتی که از کنار باغچه میگذشت بی توجه به گلهایی که به تازگی پدرش میان باغچه نشا کرده بود با کفّ دست به تنه درخت بید مجنون گوشه باغچه کوبید یکی از ترکههای درخت بید را گرفت ، بعد از برداشتن دو قدم ،زمانی که شاخه باریک و بلند درخت بید مجنون موازی طناب گره خورده به تنه درخت کشیده شد بی تفاوت آن را رها کرد ، نیره دلگیر و خسته حال به راه افتاد ، غزاله از پلهها بالا رفتروی پاگرد ایستاد ، سرش را برگرداندو پرسید :
_بابا نیامده ؟!
_چرا.
     
#66 | Posted: 7 Mar 2013 09:42

‎فصل نهم! ادامه!‏‎
_حالش خوبه ؟
نیره با صدائی که سعی میکرد شاد و امیدوار جلوه کند در حالی که از پلهها بالا میکشید جواب داد :
_بابات عکس و آزمایشات رو نشون داده و خدا خواهی الحمد ال....یه سرسوزن اشکال نداشته ، برو بالا از خودش بپرس. الانه منم میام ، وقتی که در زدی داشتم لباس پهن میکردم ، چند تکهاش مونده اونا رو پهن میکنم میامبالا ، خیلیام کار داریم ، برای بابات قراره یه مهمون خوش خبر بیاد.
غزاله ناباورانه پرسید :
_برای بابا مهمان بیاد ؟ کیا هستن ؟!
_برو از خودش بپرس ، اگه خبر دار بشی مهمان های بابات کیا هستن از خوشی پر در میاری .
غزاله شانههایش را بالا انداخت ، ازپلّههای باقی مانده بالا رفت ، انتهای بهار خواب و پشت شاخ و برگ درختچه یاس رازقی پدرش را دید محمود نشسته بود و برگهای لب زرد و شاخههای پلاسیده گل مورد علاقهاش را میچید ، پاورچین و آرام بدون آن که در حال رفتن کفشهای پاشنهبلندش صدا بدهند به سمت پدرش حرکت کرد .
محمود با دقت و حوصله آخرین شاخه نیم مرده و بی برگ درختچه یاس را قطع کرد ، وقتی که برگهای پژمرده و شاخههای پریده شده را از روی موزاییک کفّ بهار خواب جمع میکرد غزاله پشت سر پدرش ایستاد خم شد و باهر دو دست چشمهای محمود را گرفت ،محمود شادمانه خندید ، قیچی دستش را روی موزاییکها گذاشت و پشت دستهای غزاله را نوازش کرد :
_این خوشههای گل یاس و نسترن انگشتاو دستای کیه که چشمهای باباشو ناز میکنه ؟
غزاله شاد و خوشحال خندید ، محمود مچ دستهای او را گرفت و هر دو دست دخترش را روی سینه خودش فشار داد ، غزاله خم شد گونههای پدرش را بوسید ، محمود دستهای او را رها کرد، هر دو هم زمان و با هم از روی مو زاییک کفّ مهتابی بلند شدند.
غزاله دستهایش را دور گردن پدرش حلقه زد و در حالی که دقیق و عمیق به صورت و چشمهای او خیره شده بود پرسید :
_بابا مامان راست میگفت ، ازمایشهاتو نشان دادی ؟
محمود نرم و آهسته روی گونه غزاله تلنگر زد و در حالی که با خوشحالی میخندید گفت :
_نمیدونی چه اتفاق جالبی افتاد ، آزمایشها رو دادم دست دکتر صباغ خیلی آهسته و دقیق تمام اعداد و نوشتههای روی کاغذ آزمایشها رو خواند بعدش منو نگاه کرد ، یه جوریام نگاه میکرد که خیال کردم آزمایشها داره نشون میده که بله ... خوب خوب که نگام کرد ، دوباره نوشتههای روی ورقه آزمایشگاه رو تند تند خواند و همین جوری که سرش پایین بود ازم پرسید :
_آقای ارژنگ مطمئنی که جوابو اشتباهی بهت ندادن ؟!
_پرسیدم برای چی ؟
می دونی چی جواب داد ؟ اها ! گفتش :
_تو یه سر سوزن هم ناخوشی نداری ، بیخودی خودتو برای ماها به خصوص برای دخترت لوس نکن به غزاله خانم گل گلاب هم سلام برسون به خاطر نقاشیام خیلی خیلی زیاد ازش تشکر کن همین واسلام .
حالت خوشحالی زودگذری روی صورت غزاله پیدا شد اما وقتی که چشمهای پدرش را از پشت پرده خوشحالی ظاهریتماشا کرد بدون آن که لبهایش را تکان بدهد بی صدا با خودش گفت :
_می خوای منو خوشحال بکنی ، چشمات داره داد میزنه درد میان استخوان هات خوابیده بابا،
محمود قیچی باغبانی را از روی موزاییک کفّ بهار خواب بر داشت ، دهانه آن را بست و برگها و شاخههای قطع شده را روی ورق روزنامهای کپه کرد و همراه غزاله به طرف در ورودی ساختمان به راه افتاد ، وارد ساختمان شدند ، محمود به طرف آشپزخانه رفت ، غزاله در حالی که لباس تنش را سبک میکرد پرسید :
_مامان میگفت امشب مهمان داریم ، کیه بابا ؟!!
محمود به نشانه شادی و ذوق سرش را چند بار حرکت داد و با لحن خاص پرسید :
_دلت میخواد کی باشه ؟
خطوط چهره و سایه دستهای فریدون پیش نگاه خیالش جان گرفت و بی تفاوت جواب داد :
_نمیدونم بابا.
_اها یه کسی میخواد بیاد که اصلاً فکرشم نمیتونی بکنی ، استاد مهدوی .
ساعد و بازی غزاله داخل آستین کت سفیدرنگ بهارهاش ماند و تعجب زده پرسید:
_راست میگی بابا حالش خوب شده ؟ میتونه راه بره ؟
_بله حدود یه ساعت پیش بهم تلفن زد منم اولش باور نکردم ، ولی یه چند کلمه که رد و بدل کردیم فهمیدم حالش خوبه و خودش با پای خودش میخواد بیاد پیش ما ، یه سر برو تو آشپزخونه ببین مامان نیّری چه تدارکاتی که ندیده.
غزاله به طرف اتاق خودش رفت محمود راضی و خشنود لبخند زد درد سنگینی که روی قفسه سینهاش خوابیده بود پشت سایه لبخند پنهان شد.
***********************************
تنها در ساکتترین جای اتاق پذیرایی بزرگ و مجلل روی مبل نشسته بود و آمد و شد مهمانها را تماشا میکرد ، بوی عطرهای گرانقیمت ، همراه موسیقیآرام و لطیفی که از بلندگوهای مخفی پخش میشد میان فضای نیمه روشن موج میزد.
مهمانها در دستههای چند نفری کنارهم ایستاده بودند و با یکدیگر صحبت میکردند گردن اویز ، گشوارهها و انگشترهای سنگین قیمت زنهای میانه سال ، دختران جوان و نو رسیده کنار لاله گوش ، روی گردن و انگشتانشان برقمیزد. آرایش صورت بیشتر زنها سرد و مات بود، دخترهای جوان چهرههایشان را به گونهای آرایش کرده بودند که به نظر میآمد صورتشان را با ورقه نازکی از مس پوشانده اند .
از پشت پنجرههای باز توری دار ، نسیم خنکی داخل اتاق سرک میکشید، برایفرار از گرما و بوی عطرهای تند و نا آشنا از روی مبل بلند شد ، به طرف پنجره رفت ، کنار پنجره ایستاد نرمه باد خنکی که از روی آب نماها گذر میکرد به صورتش خورد ، وقتی که سنگینیبوی عطرهای گرانقیمت زیر پرههای بینی و پشت لبهایش سبکتر شد برای پیدا کردن فرخ و صفورا نگاه خسته و بیزارش را لا به لای مهمانها گردشداد ، پدرش را دید کنار صفورا و زن میانه سالی ایستاده بود و با مرد چهار شانه بلند قدی صحبت میکرد.
وقتی که میخواست دوباره صورتش را به طرف پنجره برگرداند متوجه شد که پدرش با اشاره صدایش میکند ، آرام و آهسته از کنار زنها و مردانی که مشغول صحبت کردن بودند گذشت ، مقابل پدرش رسید چند لحظه کوتاه بهت زده نگاه کرد نمیدانست در برابر زن و مردی که نزدیک پدرش و صفورا ایستادهبودند چه حرکاتی را باید انجام بدهد
     
#67 | Posted: 7 Mar 2013 09:43

‎فصل نهم! ادامه!‏‎
بدون آن که حرفی بزند مقابل آن دو نفر سرش را فرود آورد،پدرش به حالت نظامی خبردار ایستاد و در حالی که او نیز سرش را فرود میآورد گفت:
پسرم فریدون
زن میانه سال با حالتی غرور آمیز دستش را به طرف فریدون دراز کرد،فریدون به انگشتان کوتاه و گوشت الود زن نگاه کرد پدرش مودبانه ادامه داد:خانم مرواریدی ایشون همون مرد جوانیه که جناب مرواریدی به خاطر شون به زحمت افتادند.
فریدون با اکراه دستش را پیش برد زن لبخندی زد و با فریدون دست داد ، فریدون مقابل مرد بلند قد ایستاد مرواریدی در حالی که با او دست میداد با نگاه خریدارانه به صورتش نگاه کرد و در حالی که به آرامی سرش را حرکت میداد با تانی و موقرانه گفت :
_نه دهدشتی تعریفهات هم زیاد نا بجانبود ، پسر سر زنده و شادابی داری ، جوانی با این قد و قواره بیشتر به درد نظام میخورد تا فلسفه خوان بشه.
نگاه های فرخ و صفورا هم زمان روی چهره فریدون بهم گره خوردند، خانممرواریدی با صدائی کرخ که بیشتر به صدای مردانه شبیه بود ، در حالی که سعی میکرد حرف زدنش گشادی دهان و ضخامت لبهایش را نشان ندهد با لحنی تصنعی تعجب زده حرف شوهرش را قطع کرد :
_جالبه ، پسر رو نوشت پدر ، دختر هم شبیه مادر ، راستی جناب دهدشتی این آقاپسر و دختر خانم رو تو کدوم خمرهٔ قایم کرده بودید که ما ازشون بی خبر بودیم .
فرخ راضی و خوشحال خندید ، چشمهای صفورا برق زد ، فریدون بهت زده به موهای درهم پیچیده زن چاق که روی سرش به صورت یک کلاه چند طبقه در آماده بود نگاه کرد ، مرواریدی جای نگاه فریدون روی موهایش را بانوک انگشت به آرامی لمس کرد ، فریدون خجالت زده و با سرگردانی نگاهش را از روی موهای پر کلاغی و آرایش شده زن چاق برداشت ، به جای فرخ صفورا با صدائی مطمئن و رسا جواب داد :
_ثریا که خارج از ایران بود این از ثریا و این جناب فریدون خان هم دور تا دور خودشو با کتاب دیوار کشیده بود ما هم سال به سال رنگشو نمیدیدیم،
مرواریدی با لحن خاص و رندانه گفت :
_تشبیه درست و بجایی کردید ، دهدشتی که داشت ماجرای ایشون رو تعریف میکرد منم یه چیزی شبیه به همین حرف شما کنار گوش این جناب دهدشتی گفتم ، یادته فرخ ؟
_بله فرمودید کتاب خواندن زیاد آدمو هوایی میکنه .
مرواریدی نگاهش را روی صورت فریدون نشاند و با همان لحن خاص رندانه پرسید :
_خب حالا چرا فلسفه ؟!
_خب علاقه دارم ، فلسفه آدمو وادار میکنه فکر کنه ، هستی رو بهتر بشناسه
زن مرواریدی خندید ، در حالی که برو بالا و قامت کشیده و شانههای فراخ فریدون را اندازه میکرد گفت :
_آدم وقتی که اسم فیلسوف رو میشنفه پیش چشمش یه آدم لاغر مردنی نی قلیونی زوار در رفته پیداش میشه ، شماها رو نمیدونم من که اینجوریم مرواریدی تو تا حالا یه آدم فیلسوفی رو دیدی که سرحال و خوش بر و بالا باشه .؟
مرواریدی با دست به روی شانه فریدون زد و گفت :
_اینها ، جلو چشمت یه فیلسوف سر حال و خوش برو بالا وایساده. مروارید، زنش و فرخ با صدای بلند خندیدند ، صفورا بی صدا به صورتی بی ریشه و خیلی گذرا فقط لبخند زد ، حرکت موقرانه و نشان ندادن همدلی صفورا فریدون را خوشحال کرد ، با حالتی احترام آمیز صورت خالی از آرایش محسوس و با نمود او را نگاه کرد ، چهره مهربان و بی آلایش صفورا زیر پوشش روسری ساده طوسی رنگ حالت گیرایی پیدا کرده بود ، زن مرواریدی دلگیر از رفتار فریدون و صفورا سرد و سنگین زیر چشمی به شوهرش اشاره داد,مرواریدی بدون توجه به اشاره زنش در حالی که گروهی از دختران و پسران جوان را در گوشهای از سالن به فریدون نشان میداد ، با لحنی شوخیآمیز گفت :
_دهدشتی مثل اینکه به این جوان غاز چرانی یاد ندادی ، از اون وقتی که دیدمش همهاش یه گوشه کز کرده بود.
فریدون خجالت زده از صفورا و پدرش فاصله گرفت. صفورا صورتش را نزدیک گوشفریدون برد و گفت :
_فریدون برو ثریا رو صدا کن بیاد ، اونهها اونجا وایساده ، بدجوری دخترا دورهاش کردن ، فریدون به طرفی که صفورا اشاره کرده بود به راه افتاد ، ثریا با دیدن فریدون در حالی که سعی میکرد با رفتاری مودبانهخودش را از میان دخترانی که در اطرافش حلقه زده بودند رها کند با فرو آوردن سر و تکان دادن دست از آنها خداحافظی و عذر خواهی کرد ، فریدون در دو قدمی جمع دختران ایستاد، یکی از دخترانی که شانه به شانه ثریا ایستاده بود با لحنی خاص پرسید :
_نامزدته.
ثریا بهت زده به فریدون نگاه کرد، فریدون با دیدن چشمهای ثریا نا خواسته لرزید ، ثریا نرم و سبک به راه افتاد ، فریدون راه رفتن او را بهدقت زیر نظر گرفت ، وقتی که ثریا رو بهرویش ایستاد چند لحظه خیره خیره نگاهکرد ، ثریا لبخند زد فریدون با صدائیآرام گفت :
_ثریا خانم . خانم کهزاد باهاتون کار دارن.
ثریا برای پیدا کردن مادرش فضای ، اتاق پذیرایی را زیر نظر گرفت ، مرواریدی و همسرش از فرخ و صفورا جدا شده بودند ، فریدون ، صفورا را که نزدیک پدرش ایستاده بود به ثریا نشاش داد ، هر دو با هم به سمت فرخ و صفورا حرکت کردند ، ثریا با لحنی معنی دار پرسید:
_فریدون تو زبان فارسی واقعا نامزد و دوست یک آدمند ؟ خیال میکنم این طور نباشه درست میگم.؟
فریدون گنگ و مات به دهان ثریا نگاه کرد ، احساساتی گوناگون برای لحظاتی کوتاه ذهنش را زیر فشار گرفتندو بعد از چند لحظه ساکت ماندن با صدای لرزانی پرسید :
_مگه چی شده ثریا خانم ؟
ثریا در حالی که یکی از دختران را نشان میداد گفت :
_اون خانم گفتش شما نامزد من هستید منم گفتم حالا ما با هم دوستیم اونا خندیدند ، بد گفتم ؟
فریدون زیر فشار سنگین احساساتی که سیلاب وار به او هجوم آورده بودند ساکت ماند ، به کنار فرخ و صفورا رسیدند صفورا پرسید :
_بهت خوش میگذره ثریا خانم ؟
ثریا برای پاسخ دادن به سئوال مادرش چند لحظه مکث کرد با حالتی که نشان میداد علاقهای ندارد به جز مادرش افراد دیگری هم حرفهایش را بشنوند تند و گذرا نگاهش را متوجه فریدون و فرخ کرد ، صفورا مهربان و صمیمی ادامه داد :
_نه مادری ، آقای دهدشتی و فریدون ناراحت نمیشن از اینجا خوشت نمیاد
     
#68 | Posted: 7 Mar 2013 09:46

‎فصل نهم! ادامه!‏‎
درست میگم ؟!
_هوای باغ خوبتره ، اینجا رو زیاد دوست ندارم ، زیاد آدم داره ، خیلی بوی عطر میاد.
چهره ناراضی و خسته صفورا و فریدون نشان می داد که چندان علاقهای به ماندن در فضای آن مهمانی ندارند ، فرخ دلگیر و بد خلق نگاهشان کرد ، صفورا حق به جانب گفت :
_خب دوست ندارند ، چرا باید مجبورشان بکنم بر خلاف میلشون به خاطر خوشحال کردن ماها بمونن اینجا ؟ منم دارم خسته می شم اینجا بهجای مجلس مهمانی شده بازار فخر فروشی و نمایشگاه جواهرات.
_هنوز شام سرو نکردن ، بد میشه اگه خداحافظی کنیم ، بعد شام اونا برن مامیمانیم.
ثریا و فریدون ، به نشانه موافقت با نظر صفورا نگاهشان را متوجه میز شام کردند ، پیشخدمتها با دقت وسواس گونهای مشغول آماده کردن میز شام بودند . فرخ به ساعتش نگاه کرد فریدون تسلیم شده خطاب به ثریا گفت :
_بابا راست میگه خوب نیست شام نخورده از اینجا بریم .
صفورا ادامه داد :
_مادری شما با فریدون برید یه جای خلوت بنشینید.
ثریا و فریدون به طرف پنجرهای که روبه باغ باز میشد حرکت کردند ، فرخ کهسعی میکرد حالت دلگیر و بدخلقیاش را پنهان کند مشتاقانه راه رفتن فریدون و ثریا را زیر نظر گرفته و با صدائی مرتعش پرسید :
_صفورا نگاهشان میکنی ؟
_خیلی بهم میان، اخلاقشونم یه جوره ، مثل اینکه با هم بزرگ شدن.
_اون روزم تو باغ بهت گفتم ، هر وقت فریدون و ثریا رو پیش هم میبینم خیال میکنم تو آینه ، جوونیهای خودمونو تماشا میکنم ، ثریا سر سوزن با اون وقتای تو فرق نداره،
صفورا لحن کلامش را تغییر داد با نگرانی و بعد از مکث کوتاهی تعجب زده پرسید :
_فرخ از اون وقتی که آمدین سراغ ما بیایم مهمانی ، صورت فریدون یه جوریگرفته و غصه دار به چشم میآمد. دیروز حالش خیلی خوب بود خیلی هم خوشحال بود ! اتفاقی افتاده ؟ در مورد خودمون که حرفی بهش نزدی ؟
فرخ نگاهش را متوجه فریدون و ثریا کرد :
_فکر نمیکنم مساله مهمی پیش آماده باشه.
_پرسیدم درباره خودمون باهاش حرف زدی ؟!
فرخ که سعی میکرد مسیر حرف را عوض کند ناچار شد که بعد از ساکت ماندن به سئوال صفورا جواب بدهد:
_حقیقتشو بخوای چند بار خواستم یه جوری سر حرفو باهاش واز کنم روم نشد ، تو به ثریا چیزی نگفتی ؟
صفورا خندید .
_بیا بریم یه دور بزنیم.
_بریم پیش بچه ها.
_ولشون کن ، بذار خودشون هر کاری دلشون میخواد بکنن ، مگه نمیگی اونا بزرگ شدن.
_تو هم مثل من داری حرفو بر میگردونی ، به ثریا نگفتی ؟
صفورا باز هم خندید .
_چرا میخندی ؟
_آخه اون به من گفت.
_ثریا؟!
_اهوم .
_که چی ؟ چی گفت ؟
_اون ازم پرسید میخوام با تو ازدواج کنم ؟!
_تو چی گفتی ؟
_اولش یه کمی چه جوری بگم دلواپس ، نه دست پاچه شدم ، ولی ثریا خیلی راحتو به قول خودش ریلکس گفتش ، اصلا ناراحت نمیشه ، خیلیام دلش میخواد ما با هم ازدواج بکنم.
_راجع به خودش چی گفت ؟ به مساله نامزدی اشاره کرد ؟!
_حرف بخصوصی نزد ، ولی نگاهش یه جوری باهام حرف میزد که نشان میداد به فریدون خیلی علاقه پیدا کرده.
_دلش میخواد بمانه ایران ؟
_درست و دقیق جوابمو نمیده ، دو سه دفعه که خیلیام اصرار کردم فقط گفتش فکرشو نکردم همین.
از نزدیکی پنجره عبور کردند ثریا و فریدون که مشغول تماشای چشم انداز ، پشت به سالن بودند متوجه آنها نشدند فرخ برسید:
_واقعا نمیخوای صداشون بکنی ؟
_چرا صداشون بکنم. بذار تو حال خودشان باشن.
وقتی که از نزدیکی پنجره دور میشدند فرخ با لحن معنی داری گفت :
_ثریا خیلی دختر تو داریه ، یه جوری حرف میزنه که آدم نمیتونه پی ببره حرف دلش چیه !! راست نمیگم ؟!
_تو اون رو خوب نشناختی ، درسته که تو فرنگ بزرگ شده ، ولی خلق و خوی او یه جوریه که آدم خیال میکنه با یه دختر شرقی تمام عیار داره حرف میزنه، میدونی برای منم که مادرشم ثریا به جای یه دختر یه کتاب رازه ، این حرفو که امشب زدم هیچ وقت فراموش نکن اون یه کتاب رازه.
فرخ را به سمت جایی که پسرش و ثریا ایستاده بودند برگرداند .فریدون و ثریا بی حرکت و بدون توجه به فضای اتاق پذیرایی از پشت پنجره توری ، فضای باغ و چشم انداز پنجره را زیر نظر گرفته بودند ، فرخ آهسته کنار گوشصفورا گفت :
_بیا بریم صداشون بکنم.
صفورا چشم گرداند ، متوجه مرد بلند قدی لاغری شد که مهمان ها را با ادب و موقرانه به سر میز دعوت میکرد ، چند لحظه نگاهش را در فضای نگاه مرد لاغر اندام گردش داد زمانی که چشمهای او با نگاه پرسشگر صفورا مصادف شد صفورا در حالی که لبخند میزد با فرود آوردن ملایم سرش مرد بلند قد را دعوت کرد که نزدیک تر بیاید ، وقتی که مرد خوش لباس و مودب در فاصله یک قدمی صفورا ایستاد کرنش کرد و با لحنی آماده به خدمت مودبانه گفت :
_خانم ؟! تیمسار.
صفورا نرم و آرام نگاهش را به سمتپنجره برگرداند ، مرد لاغر اندام بدون آن که حرفی بزند مسیر نگاه صفورا را تعقیب کرد با دیدن فریدون و ثریا که نزدیک پنجره رو به باغ ایستاده بودند لبخند زد:
_اون خانم و آقا رو ، سر میز دعوت نمیکنید ؟!
مرد لاغر اندام رندانه برای کسب دستور به صورت فرخ نگاه کرد.
_همراه ما هستند.
مرد بلند قامت با قدمهای محکم و کشیده به طرف ثریا و فریدون رفت ، در یک قدمی آنها ایستاد و امرانه گفت :
_تیمسار و خانم همراهشون منتظر شماهستند.
***************************
محمود سپاسگزار و خرسند به دستهای شیرزاد نگاه کرد برای نشان دادن محبت و علاقهای که نسبت به او احساسمیکرد مهربان و صمیمی گفت :
_آدم هر مقدار هم که برای هنر زحمتکه چه عرض کنم احترام و محبت به خرجبده بالاخره یه جوری نتیجه و حاصل کار به خودش بر میگرده، آزت متشکرم بابا ، واقعا کرم کردی پاینده باشی جوان.
در جریان کارهایی که انجام دادی نبودم ، نمیدونم چقدر به زحمت افتادی ولی مطمئنم که همچی ام سهل و سادهقضیه به اون مهمی رو حل نکردی ، میدونی پا پیش گذاشتن برای یه همچی کارایی واقعا جرات و جسارت میخواد.
در فاصلهای که محمود سکوت کرد ،
     
#69 | Posted: 7 Mar 2013 09:46

‎فصل نهم! ادامه!‏‎
مهدی با حالت و صدائی که نشان میداد عمیق و واقعی نسبت به شیرزاد محبت و دلبستگی دارد و به عنوان امیدی برای آینده به کارهای او چشم دوخته است گفت :
_حرفت حقه ارژنگ ، اینجور کارا یه نوع شجاعت بخصوصی رو طلب میکنه ، بدون شهامت نمیشه آدم پی اینجور کارا بره.
شیرزاد همون جوری که با شهامت میخواد نوعی تحول تو کار پردههایمینیاتور بوجود بیاره ، تو زندگی عادیشم واقعا جوان با شهامتیه.
محمود خندان و خوشحال به چشمهای نافذ و شفاف شیرزاد نگاه کرد ، مهدوی ادامه داد:
_بدون اینکه تو خبردار بشی یک ماه پیش که شیرزاد اومد پیشم نامهای رو که برای رئیس دانشگاه نوشته بود نشانم داد ، راستشو بگم یه خورده اولش جا خوردم ، حتی بهش گفتم اگه میشه متن نامه رو یه مقداری خواهش آمیز تر بکنه قبول نکرد.
شیرزاد روی سیب قرمز رنگ میان بشقاب دست کشید .
غزاله به عنوان بیان احساس و نشان دادن خوشحالیاش از خدمتی که شیرزاد در حق پدرش انجام داده است صمیمی ، مهربان و سپاسگزار گفت :
_پدرم زیاد از شما اسم میبردن.
_غزاله خانم هنرمندی که میگفتم تو کار هنرشم شجاعت داره ایشونه، باید ذوق و مهارتتو برای تذهیب حاشیه چندتا از پردههایی که از زیر دستش در آماده نشون بدی.
نگاه غزاله همراه نگاه مهربان مهدوی روی صورت شیرزاد ماندگار شد.
شیرزاد بدون آن که حالت صورتش را تغییر بدهد آرام و آهسته نگاهش را متوجه دستهای مهدوی کرد ، غزاله دلگیر و سرکوفت خورده از بی توجهی شیرزاد به بهانه برداشتن نمونههای تذهیب حاشیه پردههای مینیاتور روی میز عسلی خم شد.
شیرزاد با صدائی صاف و زلال و لحنی مطمئن گفت :
_جناب استاد باید این کار انجام میشد و برای انجام دادنش باید محکم میایستادیم.
مهدوی به نشانه موافقت با حرفهای شیرزاد آرام و آهسته پلکهایش را روی هم گذاشت و سرش را خم کرد، محمود خوشحال و مشتاق به پرده مینیاتوری که روی زانوهایش نگاه داشته بود خیره شد ، پرده نقاشی را به مهدوی نشان داد.
_ملاحظه میفرمایید جناب مهدوی ؟ شیوه کار کردن شیرزاد درست عین اخلاق و رفتارش یه حال بخصوصی داره ، یه صلابت ، میتونم بگم ،یه انسجام چشمگیر کارای شیرزاد داره !! اشتباه نمیکنم.
غزاله با شنیدن تعریف پدرش از کار شیرزاد به عنوان نوعی تلافی ، بدون آنکه تغییری در چهره و رفتارش دیده شود در حالی که نمونههای تذهیب راروی ورقههای مقوایی دفترچهای شبیه کتابچه های نگهداری تمبر و عکس قرار میداد بی صدا با خودش گفت :
_کاراش خیلی زمیخته ، خودشم نمیفهمه که چه جوری با رنگ کشتی گرفته.
شیرزاد متوجه حرکت تند و شتاب زده غزاله شد ، گوشه چشمانش رگههای غرور گنگ و نا محسوسی قلم خورد با لحنی که نشان میداد زیر نقاب فروتنی ، خود خواهیش را پنهان میکند گفت :
_در برابر ارزشهای جناب استاد آقای استاد ارژنگ کار مهمی انجام نشده ، ولی خب همه ماها واقعا پا فشاری کردیم ، باید استاد بر می گشتن ، ما مصرانه و قاطع اینو خواستیم و خوشبختانه خواسته ما انجام شد، متاسفانه یه کمی دیر اقدام کردیم حقشبود همان روزای اول محکم میایستادیمو اجازه نمیدادیم مساله تا این حد ریشه بزنه ، دلیلی نداره جناب استاد محمود ارژنگ پیش دانشجوش نباشه این یه ظلمه ، هم برای دانشجو و هم برای استاد.
غزاله با احساساتی متفاوت و حالتی دو گانه به حرفهای شیرزاد گوش میداد.
برای اولین بار بود که از نزدیک او را می دید و صدایش را می شنید ، قبل ازآن دیدار چند بار نام شیرزاد را از زبان پدرش شنیده بود یادش آمد یک بار پدرش وقتی که از شیرزاد صحبت میکرد گفته بود که :
_به نظر من شیرزاد هنرمنده پر شور و قدرتمندیه ، که میتونه تو هنر پرده سازی مینیاتور ایرانی یه تحولی به وجود بیاره.
شیرزاد نافذ و عمیق بدون پلک زدن چشمهای غزاله را عقاب وار زیر نظر گرفت و قبل از آن که غزاله بتواند نگاه سنگین و با صلابتش را خشمگین و تحقیق آمیز پاسخ بدهد با حالتی غافلگیر کننده و تحکم آمیز گفت :
_خانم ارژنگ ، اگر رنگ شنگرفیو به جایفیروزهای رنگ مسلط اون تذهیب به کار میگرفتید ، خواهش میکردم حاشیه پرده شیخ صنعان رو تو همین حال و هوا شما قلم بزنید، زحمت این کارو میکشید ؟ اگه قبول کنید خیلی خوشحال میشم.
غزاله بهت زده و افسون شده ساکت ماند ، مهدوی از زیر عینک نیم نگاهشرا به سمت شیرزاد و غزاله گردش داد، محمود پرده را دوباره از دست مهدوی گرفت و به جانب دخترش خم شد.
_نگاه کن غزاله ، ببین چه دقایقی رو شیرزاد بخصوص روی چهره شیخ صنعان به کار گرفته ! من فکر میکنم برای اولین باره که چرخش قلم مو رو این جوری و با این شیوه میبینی.
غزاله با خشمی پنهان در حالی که تلاش میکرد تند شدن ضربان قلبش کوچکترین حالت لرزشی را به انگشتانش انتقال ندهد ، برای بی ارزش نشان دادن حرفهای شیرزاد بدون آنکه جواب سئوال او را بدهد متوجه پردهنقاشی شد ، مهدوی با خستگی گردنش را حرکت داد ، شیرزاد پی جوی شنیدن جواب غزاله نشد و با نوعی مهربانی امرانه پرسید :
_جناب مهدوی اگه احساس خستگی میکنیدبرسونمتان منزل.
_نه بابا جون ، سلام سفره که نیامده بودیم ، کلی حرفامون نیمه کاره موندههنوز کارای قدیم استاد محمود نازنین و کارای سرکار خانم غزاله خانمو ندیدی صبر کن بابا هنوز اول عشق است.
دستها و نگاه غزاله پنهان از نگاه شرزاد ، پدرش و استاد مهدوی لرزید.
محمود با غرور او را نگاه کرد ، واخورده متوجه پریدگی کم نمود رنگ صورت غزاله شد ، لرزش و درد قلبش بازهم پشت سایه لبخند پنهان ماند ، شیرزاد نگاهش را میان اتاق چرخاند وپرسید :
_جناب استاد ارژنگ ، اون حاشیه اخری رو که غزاله خانم نشان داد ملاحظه فرمودید ؟ استخوانبدی و ترکیب پر جلالی داره ، به نظر شما پرده شیخ صنعان با اون حاشیه میتونه همخوانی داشته باشه ؟
مهدوی رندانه نگاه کرد ، محمود متوجه ظریف حرف زدن شیرزاد شد، حالتعصبی و طپش قلب غزاله فروکش کرد محمود چند بار با نیم نگاهی دزدیده و گذرا چهره غزاله را زیر نظر گرفت
شیرزاد که نبض مجلس را در دست گرفته بود بدون آن که قصد و غرضش نوعی حمله پنهایی باشد با فروتنی گفت :
_البته من در مورد تذهیب حق ندارم حرف آخر رو بزنم ، خانم ارژنگ صلاحیت اینکارو داران ، ولی خیال میکنم اگه روی اون طرح آخری رنگ شنگرفی جای تسلط و قدرت فیروزهای رو بگیره حرفهای پرده نقاشی بخصوص موضوع دلباختگی شیخ صنعان به دختر ترسا توان و نمود بیشتری پیدا میکنه.
احساس تند و گزندهای روی ذهن غزاله سنگینی میکرد ، دلش میخواست رهاو بی پرده اعماق ذهن و نگاه ثابت و محکم شیرزاد را تماشا کند ، شرم دخترانه و نوعی حالت غرور و خویشتن داری اجازه نمیداد که آسوده و به دلخواه با شیرزاد صحبت کند و از او بپرسد:
_مگه تو چیکارهای که پدرم و استاد مهدوی اینجوری از تو و کارات تجلیلمیکنند ؟! تو از کدام جهنم داره پیدات شده که شدی گل سر سبد مجلس ما.
مهدوی پرده نقاشی را از دست محمود گرفت ، روی چهره شخصیتهای پرده نشین خیره شد ، عینک ذره بینی شیشهضخیمش را روی بینی جا به جا کرد ، باانگشت نقطهای از تابلو را نشانه گرفتو با لحن تشویق آمیزی گفت :
_ارژنگ صورت شیخ صنعان رو با دقت نگاه کن.
محمود دوباره روی پرده نقاشی خم شد ، شیرزاد مغرور و بی تفاوت نگاه عقاب وارش را روی پردههای نقاشی اتاق مهمانخانه گردش داد ، غزاله با این خیال که شیرزاد هم همراه پدرش و مهدوی نگاهش را متوجه تابلوی شیخ صنعان کرده است سرش را بلند کرد ناخواسته نگاه نیمه عصبی و نا خرسندش با نگاه گیرا و مطمئن شیرزاد رو به رو شد.
     
#70 | Posted: 7 Mar 2013 10:43

‎فصل دهم!‏‎
غزاله با لحنی که میخواست نشان بدهد نظر شیرزاد نظری باطل و بی معنی است ، پر قدرت و مصمم پرسید :
_آقای شیرزاد چرا باید رنگ شنگرفی جای فیروزهای به کار برده بشه ؟ این چه معنی رو میتونه القا کنه ؟
شیرزاد روی مبل جا به جا شد ، وانمودکرد حرفهای غزاله را در ذهنش تجزیهو تحلیل میکند ، چند لحظه مجلس را معطل گذاشت و درست زمانی که احساس کرد غزاله میخواهد حرفی بزند گفت :
_روی این پرده نقاشی من سعی کردم خواستهها جوششها و غلیان روح بلند مرتبه شیخ صنعان رو که عطار زیر عنوان عشق اونا رو مطرح میکنه با بکارگیری رنگهای متضادی نشون بدم ، رنگهایی که بتونه دو فضای مادی و معنوی رو در ذهن بیننده پدید بیاره ، من سعی کردم عاشق شدن شیخ به دختر ترسا و کارهایی رو که این پیر مرد درکمند عشق افتاده برای رسیدن به مرادیعنی ، به دست آوردن گوهر دل دختر ترسا انجام میده ببرم به فضایی که در اون فضا عشق صاحب بزرگترین قدرتها ست.به این خاطر رنگهای پر قدرت رو بیشتر به کار بردم، یعنی عشق رو من بهرنگ سرخ میبینم ، و این رنگو نمیخوام میان حاشیههایی که رنگ مسلط اون فیروزه ایه محسور کنم،
شنیدن کلماتی که شیرزاد با لحنی مطمئن و صدای زلال برای بیان نظرشبه کار میبرد نگرش خشم الود و تحقیر آمیز غزاله را تغییر داد ساکت ماند تا مهدوی یا پدرش حرفهای شیرزاد را جواب بدهند ، مهدوی به غزاله نگاه کرد محمود پرسید :
_بابا !! تو با نظر شیرزاد موافقی ؟! متوجه شدی منظورش چیه ؟
غزاله با نهایت دقت و وسواس برای جواب دادن ، کلمات را در ذهنش سبک وسنگین کرد و با تانی گفت :
_نمیدونم چرا ایشون رنگ قرمز رو یه جوری رنگ قدرت معنی کنند ، به نظر شما رنگ خون رنگ مسلط ؟! من فکر میکنم رنگ سرخ شنگرفی رنگ تلخیه ! و بیشتر نمود مادی داره .
خانم ارژنگ بر خلاف نظر شما من اعتقاد دارم سرخ شنگرفی رنگ تلخی نیست، شما توجه کنید معمولا وقتی صحبت از زندگی ، قدرت ، حرکت و توانایی پیش میاد بحث جوهر زندگی مطرح میشه اونوقت ...
غزاله حرف زدن شیرزاد را قطع کرد و نفرت آمیز و چندش آور گفت :
_من از رنگ سرخ تند بخصوص نوع شنگرفی اصلاً خوشم نمیاد بر خلاف تصور شما رنگ قرمز معنی زندگی رو القا ، نمیکنه این رنگ منو یاد لباس جلاد میاندازه ، یاد خون میافتم.
مهدوی با حالتی که به نظر میرسید قلم مو را میان انگشتانش گرفته باشد روی پردهای خیالی نقشهای بهم ریخته و مبهم را با حرکتهای تند و سریع دستهایش رقم زد و شوخی آمیز گفت:
_باز هم کشاکش مردمان اهل هنر صف آرایی سپاه شهریارن ملک دل در وادی عشق و اقلیم هنر ، عرض کنم حضور مجلسیان گاهی اوقات اهل هنر بخصوص اونایی که هم جوان هستند و هم اینکه خلاقیتهای هنری شون در عین جوانی پر جوش و خروشه ، کمتر به حرف طرف مقابل دل میدن ، این جز ذات جوانیه ، حالا قضیه توان و قدرت هنری ، اون روح والایی که قدرت لذت بردن از زیبایی رو هم در اختیار خودش گرفته به جوش و خروش عهد جوانی یه حالی میبخشه که هنرمند جوان احساس میکنه یه جوری باید حرف تازهای بزنه و البته روی حرف خودشم میایسته. درست و غلطش بعدا معلوم میشه .
_یه نکته رو نباید همین جوری سرسری ازش بگذریم ، اینو من بارها به غزاله گفتم چون اونم خیلی دلش میخواد توی تذهیب و معماری حرف تازه بزنه عنایت میفرمائید ، اگه جوان بخواد حرف تازه بزنه باید حرفای گذشته رو خوب خوب درک بکنه ، بفهمه ، نه اینکهنتونه پرده مینیاتور بکشه اون وقت بگهمثلا خطهای شکسته توی پردههای مینیاتور باید به شکل خم خورده نقاشی بشه ، یا ادعا بکنه من مینیاتور کوبیسم میکشم !
مهدوی با لحنی که فرموشکاریاش را به او گوشزد میکرد ، در حالی که فضایاتاق پذیرایی و راهروی خانه را که از داخل پذیرایی ، نیمه آن دیده میشد
زیر نظر گرفته بود به غزاله گفت :
_غزاله خانم ،گل بانو کجاست ؟ محمودخانمت چرا نمیاد پیشمون ، بد موقعی فرستادیش بره گره بسته رنگ قدیمی رو پیدا کنه، غزاله نازگل خانم برو مادرتو صداش کن بیاد ، بگو مهدوی میگه ولش کن بعدا اونارو پیدا میکنی .
غزاله از اتاق بیرون رفت.
شیرزاد بدون آنکه محمود و مهدوی متوجه حال و مسیر نگاهش بشوند مشتاقو شیدا حالت راه رفتن باوقار و متین غزاله را زیر نظر گرفت .
******************************
غزاله تعجب زده به سبد گل و بسته شیرینی و جعبهای که میان کاغذ خوش رنگ و نقش پیچیده شده بود خیره شد و در حالی که با حرکت دادن دستهایش به حجم زیاد جعبهها و سبد گل اشاره میکرد خوشحال و مغرور گفت :
_هو ... چه خبره ؟! گل ... شیرینی ، هدیه.
فریدون ذوق زده و سر خوش حرف غزاله را قطع کرد و با لحنی شاد و آشتی طلبگفت :
_اینم یه هدیه برای یه قهر و یه آشتی ، حالا قهری یا آشتی .؟
غزاله از پلهها بالا رفت ، روی پاگرد ایستاد ، به طرف فریدون که پایپلّهها مانده بود نگاه کرد ، حالت قهری مصنوعی روی چهرهاش نشاند و انگشتان دستش را شمارش کرد ، لبه پاگرد خم شد و با صدائی سرزنش گر پرسید :
_بعد از یه هفته ، میخوای آشتی باشم.
_میای کمکم ؟!
_تا در حیاط اونارو چه جوری آوردی ،اونجوریم بیارش بالا.
_پیاده که نیامدم باشه یکی یکی میارم.
در راهرو باز شد ، محمود به چهار چوبه در تکّیه داد، با دیدن غزاله نگاهش متوجه پلّهها شد .
_چرا نمیایین بالا بچه ...ها .
فریدون با شنیدن صدای محمود شتاب زده سبد گل را از روی محوطه باز و فرش شده پای پلّهها برداشت و آن را روی دست گرفت ، برای دیدن پلّهها مجبور شد گردنش را خم کند محمود با خنده و شوخی آمیز پرسید :
_نککنه غزاله در روت قفل کرده ...ها عمو !!
_سلام عمو محمود.
_سلام بابا ، به خیر بیائ کجا بودی ؟ خیلی وقته چشمامون مونده روی در.
فریدون نفس زنان از کنار غزاله گذشت ،غزاله ساختگی و عاریه خودش را ناراضی و قهر کرده نشان داد .
_کجا ؟ آقا با شما هستم با کدوم اجازه وارد خونه مردم شدید ؟
محمود از چهار چوب در فاصله گرفت ،فریدون سبد گل را پیش پای او گذشت و خم شد که دستش را ببوسد، محمود قبل از آن که فریدون موفق به بوسیدن دستهایش بشود او را بغل کرد ،

     
صفحه  صفحه 7 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Ghazaleh |غزاله بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites