تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Ghazaleh |غزاله

صفحه  صفحه 9 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین »  
#81 | Posted: 7 Mar 2013 12:11

‎فصل یازدهم! ادامه!‏‎
از پنجره فاصله گرفت، گوشه دیوار نزدیک پرده ی مهمانی زلیخا ایستاد محمود ساکت و آرام، صبور و بی تفاوت حرکات نامنظم، نشست و برخاستهای عصبی او را تماشا می کرد. فریدون با پاشنه ی پا روی فرش ضربه زد، لبخند بی حالتی روی صورتش پیدا شد، عصبی و پرخاشگرانه با صدایی بلند گفت:
- چون می خواین اینجا رو بفروشین به گل و باغچه اش آب نمیدین، دار مو و انگوراش... .
محمود بی تفاوت عادی حرف زدن فریدون را قطع کرد.
- خریدارش قراره اینجارو بکوبه می گفتش درختای حیاطو از ریشه در میاره.
فریدون روی فرش نشست، با زانو به طرف محمود رفت به دسته ی مبل تکیه داد. بغض كرده و عصباني بريده بريده گفت:
- من نميذارم اينجا رو بفروشي، غير ممكنه بذارم يه خشت اونو در بيارن.
- آخه براي چي؟ اين خونه ام مث صاحبش پير شده، بدرد نمي خوره.
محمود سكوت كرد لبخند بي تفاوت رويصورتش را رگ هاي ملامت و سرزنش كنارزد با حالت تلخ و گزنده اي گفت:
- تازه آمده به بازار كهنه... چه خواهد شد جناب فريدون خان دهدشتي؟! دانشجوي ممتاز فلسفه.
فريدون مطمئن، نافذ و عميق به چشم هاي دلگير و ملامت كننده ي محمود نگاه كرد و با لحني برنده، قاطع و محكم جواب داد:
- اين خانه و آدمهايي كه توش زندگي مي كنن هيچ وقت كهنه و دل آزار نميشن و نخواهند شد عمو محمود هيچ تازه اي نمي تونه قدر و قيمت اهل اين خونه رو بياره پايين، اينجا رو من،شما، زن عمو نيري و غزاله همه مون دوست داريم درسته؟
محمود ساكت ماند.
فريدون دوباره پرسيد:
- درست مي گم عمو محمود؟!
محمود چشمهايش را بست.
- مي دونم چرا جوابمو نميدي!! مي دونم چرا ساكت ماندي، مي فهمم چشماتون داره بهم سركوفت ميزنه.
محمود چشمهايش را باز كرد.
- راستي مي دوني؟! چشمهاي من بهت سركوفت ميزنه.
- از من دلگيري عمو محمود خيلي ام دلگيري، چرا زن عمو نيري و غزاله رو با خودتون نياوردي، چرا تصميم گرفتي اينجا رو بفروشي؟!
مسئله غزاله، سوا... اون بالاخره سر كار و زندگي خودش خيلي ام دير و زود نميشه بعدش من مي مونم نيره. جمع و جور كردن اين خونه ي قديمي در اندردشت برامون سخته زانوهامون قوت بالا و پايين شدن از سي تا پله رو نداره.
- مي دونم تو اين خونه نمي تونين راحت باشين.
- خب اين جارو نفروشيم كجا زندگي بكنيم ميشه بريم تو باغ مردم چادر بزنيم.
كلمه باغ ضربه مانند، سنگين و دردآورروي پرده هاي گوش فريدون نشست كلافه، عاصي و بي طاقت نگاهش را رويناخهاي انگشتان دستش رها كرد حال سرزنش آلود چشم و نگاه محمود كم رنگو سبك شد. با نوك انگشت موهاي آشفته و رها شده ي روي پيشاني فريدون را كنار زد.
- بچه ام كه بودي هر وقت عصباني مي شدي اينجوري ناخناتو تماشا مي كردي چي شده فريدون؟ از دست كي عصباني شدي؟!
حالت بغض گرفتگي و گريه ي بي صدا رويگلوي فريدون چنگ انداخت. محمود دوباره موهاي سر او را نوازش داد. حركت كم نمود نشانه هاي فريدون قوتگرفت محمود دستش را روي شانه ي فريدون گذاشت.
- مرد كه گريه نمي كنه! خنده ها تو مي بري اين شهر اون شهر گريه ها تو مياري اينجا؟
فريدون با مشت روي دسته ي مبل ضربه زد. خشمگين و عاصي بلند شد، حق به جانب با لحني مظلومانه گفت:
- غزاله از همه چيز خبر داره، مي دونه من چكار دارم مي كنم. اينجوري بهم سر كوفت نزنيد نمي دونم چرا هر كي باهام حرف مي زنه... .
بغض فرصت حرف زدن را از فريدون گرفت.
محمود مهربان و نوازشگر پرسيد:
- هر كي باهات حرف مي زنه، چه اتفاقيميفته؟!
- مثل شما، مثل بابام، دنبال هم مي پرسن چي شده؟ چته؟
- حتما يه اتفاقي افتاده؟ حتما حال و هواي صورتت عوض شده! كه باز جوئيتمي كنن. حالا بگير بشين.
- اينجوري ام خود خوري نكن! راحت حرفاتو بزن.
- فريدون التماس آميز نگاه كرد.
محمود با اشاره سر پرسيد:
- چيه؟!
فريدون درمانده و بهم ريخته پرسيد:
- اجازه ميدي برم زن عمو نيري و غزاله رو برگردونم. بيارمشون تهران.
- تو مي خواي بري؟ تنهايي؟!
- نه، با راننده شركت برم!
- پابند اونا بودي از اصفهان كه تشريف آوردي يه سري ام مي زدي كرمانشاه.
- قراره تا اول پاييز اونجا باشن، آخر هفته پسر كوچيكه ي حاجي دايي مياد كه منو همراه خودش ببره تو نمي خواد زحمت بكشي.
- خونه چي؟
هر جا مي رفتين كليد خونه رو مي دادينش دست من حالا كي مياد به گلها آب بده كه اينجوري تشنه موندن.
- شبا پسر سرايدار گاراژ آقا مرتضوي مياد اينجا مي خوابه، نپرسيدم چرا دارو درختارو آب نداده.
فريدون خنديد.
- پس خونه رو نمي فروشيد؟ اونجوري ام كه خيال مي كردم ولش نكردين؟! غريبه ناخدمتي كرده.
- فروشش حتمي قول و قرار گذاشتيم اولاي پاييز اينجا رو تحويل بديم حالاخيلي حدت بكنه ما هم با حوصله دنبال خونه بگرديم فوقش بكشه تا آخر آذر. قول قطعي مون براي بيستم آبانه اگه خونه پيدا كرديم اسباب كشي مي كنيم ميريم اگه جور نشه اونا موندگار كرمانشاه ميشن و احياناً اسباب اثاثيه رو جمع مي كنيم ميذاريم زير زمين آقاي مرتضوي.
فريدون وامانده، شكسته حال و بهم ريخته به صورت محمود نگاه كرد.
- چيه... فر... .
- روي زبان محمود اسم فريدون يخ زد.
- چيزي نيست، تروبخدا اينجوري بهم نگاه نكن نمي دوني چه حالي ميشم، استخونام داره مي تركه، ميگم ترو بهخدا خدا رو قبول داري اينجوري با چشم بهم زخم زبان نزنين.
- اسم خدا رو مياري خودت قبولش داري.
- آره.
حال نگاه محمود عوض شد تغيير آميز پرسيد:
- راست ميگي؟ يا جلو رو من اينجوري حرف مي زني؟!
تغيير حال نگاه محمود روي چهره، حالت نگاه كردن و حركت چشم هاي فريدون اثر گذاشت.
-ناراحت نميشي يه حرفي بزنم.
محمود نافذ و عميق چشم ها و چهره يفريدون را زير نظر گرفت با قهر و تغيير پرسيد:
اگه منم باهات حرفهايي كه دلم مي خواد بزنم تو ناراحت نميشي.
فريدون ساكت ماند محمود تحقير آميز پرسيد:
- چي مي خواستي بگي؟!
- يه دفعه... .
     
#82 | Posted: 7 Mar 2013 12:13

‎فصل یازدهم! ادامه!‏‎
دوباره ساكت ماند غريبه وار نگاهش را ميان فضاي خاك گرفته ي اتاق مهمانخانه يله كرد، غرور مرده و از نظر افتاده به چشم هاي سرمه مست شيرين پرده نشين خيره شد، اشك شفاف و دانه درشت گوشه ي چشم شيرين زير لايه ي غبار حال آينه خورده اي را بخاطرش آورد.
- پرسيدم چي مي خواستي بگي... يه دفعه... چي؟!
فريدون بي روح و يخ زده نگاه كرد.
- مي خواستم بگم چرا يه دفعه اينجوريباهام غريبه شدين، اولش كه داشتين باهام حرف مي زدين خيال كردم همون قدر و قيمت قديمو دارم.
- محمود دندانهايش را بهم فشار دادو با صداي خفه پرخاشگرانه گفت:
- براي اينكه اسم خدا رو دروغي آوردي رو زبانت.
گيج و سرگردان دستهايش را حركت داد.
- عمو محمود، واله بخدا بد جوري اذيتم مي كني.
درد سنگين و لال كننده اي از پشت شانه هاي محمود بطرف گردن و قفسه سينه و استخوان بازوهايش حركت كرد، بي صدا و نيازمندانه بدون آنكه لبهايش تكان بخورد چند بار گفت:
- لا ال... الا... لا... ال... الا... .
روي صندلي نيم خيز شد، درد پشت شانه هايش قوت گرفت و با فشار به گردن وسمت چپ جمجمه اش حمله كرد.
كوتاه و گذرا اثر تلخ و زجر آور حوادث ماههاي گذشته را از روي پرده ي ذهن و اوراق دفتر خاطراتش پاك كرد، دست خيالش روي نقش و رنگهايپرده ي نيمه كاره فريب پرده كشيد، فريدون و غزاله را روي تخت چوبي كنارحوض زير سايه درخت گيلاس تازه به برگ و بار نشسته نشاند. حرارت دم كرده سنگيني هواي شرجي شب تابستان را در ميان حياط از روي گلهاي پژمرده و آب كدر ميان حوض كنار زد.
دوباره فريدون گيج، بي روح و يخ زدهنگاه كرد، محمود ذوق زده و خوشحال آرام و كم صدا گفت:
- چه بهار لطيفي، بوي گلاي اطلسي مياد. روي اون شاخه بالايي گنجشگا دارن به گيلاسي رنگ گرفته نوك مي زنن.
صداي سرفه ي فريدون بلور خيالات محمود را شكست، محمود تكان خورد درد، پر قوت و با سرعت ميان مغز استخوانهايش نيشتر زد ناله وار و خستهگفت:
- فريدون اگه خدا رو قبول داري ترا به خدا حالا نه يه وقت ديگه، كي باشهنمي دونم مي شينيم دور هم پيش بابات، پيش نيره، روبه روي منو و غزاله، محمود ساكت شد فريدون درمانده، سرگردان و بي هدف انگشتان پنجه هايشرا بهم گره زد.
- سرسام دچارم كردين؟ همه تون دارين ديونه ام مي كنين، همه تون ميگين بهم علاقه دارين همه تونم مي كوبين تو سرم.
بغض و گريه ميان گلو و روي صورت فريدون ريشه زد.
محمود بريده بريده گفت:
- فريدون برو، حرفامون بمونه براي يه وقت ديگه من بايد برگردم.
خشمگين و بغض كرده فرياد زد:
- نيمرم، كتكم بخورم نميرم، من تو اين خونه بزرگ شدم، شما هر جا دلتون مي خواد برين من مي مونم.
- نگاه محمود سردرگم ميان حال قهر و مهر روي چهره ي اشك گرفته و خسته ي فريدون پرپر زد.
با لبه ي آستين پيراهن اشكهاي روي صورتش را پاك كرد حق به جانب و با لحني متوقع و طلبكار پرسيد:
- آخه چرا؟ دو ماه و نيم مي خوايد بمانيد اونجا؟ كرمانشاه چه خبره؟! شما اونجا چكار داريد غزاله براي چي مي خواد بمانه.
نيره خسته شده، خود منم حال زياد خوشي ندارم، غزاله ام كه خودت مي دوني زياد روبه راه نيستش، هواي تهران خيلي داغه، الان كه اينجوري باشه و سطاي مرداد ميشه، تنور نانوايي اونجا هواش خوبه، خنكه سر و صداي اينجا رو نداره.
- اينا يه جوري بهانه گرفتنه، من چكاربكنم.
- كاري نداري بكني؟! وايميسي سر كارو زندگيت، مگه نگفتي قراره بري فرانسه، آلمان چه مي دونم براي اروپا گردي خب برو.
- ديگه دلشوره منو ندارين عمو محمود، باشه راحت بهم بگو برات اهميت نداره چه جوري دارم زندگي مي كنم.
- لازمه دلشوره ي تو رو داشته باشم؟! تو كه مشكلي نداري!
لحن آرام شده و خالي از تغيير محمود تلخي حال سرگشتگي را از روي صورت فريدون پاك كرد خواهش آميز و دلگير پرسيد:
- واقعاً مي خوايد بريد؟ دو ماه و نيم ديگه اونجا بمانيد!
- آره... مي خواي بياي؟!
- فريدون ساكت ماند.
- هواي اونجا خيلي خوشِ فريدون، يه آسمان آبي، يه حجم سبز سبز، يه آرامش و سكوت پر جلال مياي راهي بشيم؟!
- محمود بلند شد با دقت غبار روي پرده ي نيايش شيرين را پاك كرد و گره بسته كوچك ترمه اي را كنار پرده گذاشت.
- اين گره بسته ترمه اي امانتي مادربزرگته، حرف و حكايتشم روي كاغذ نوشتم گذاشتم داخل گره بسته، جريان پرده ي نقاشي ام برات گفتم ببرش برايپدرت.
- عمو محمود غريبه وار باهام حرف مي زني! آخه مگه من چكار كردم؟ چي شده؟ چه خطايي ازم سر زده؟
- خطا؟ هيچي؟
- پس چرا اينجوري باهام سر سنگين شدين.
- تلفن نمي زني بيان سراغت؟
- داري بيرونم مي كني عمو محمود؟!
- برو فريدون بذار جاي زخم دروغي كه بهم گفتي خوب بشه تا بعدش، اگه مي گفتي داري ميري اصفهان پاتو با زنجير مي بستم؟
- براي هر دوي ما يه اتفاقي افتاده بود، ما رو از هم جدا كرده بودن، بعدش ازدواج كردم، ثريا چهار ساله بود كه پدرش تصادف كرد و مرد، پسر توام چهار سالش بود كه تو از زنت جدا شدي، ولي من و تو يه جور زندگيمونو ادامه نداديم، تو براي پر كردن جاي خالي من، با آدمي به اسم فرخ دهدشتي قهر كردي، ولي من سعي كردم با خودم آشتي بكنم.
- فرخ، تو غربت آدم براي چيزايي دلش تنگ ميشه كه تو ديار خودش هيچ وقت ياداونا نمي افته، مي دوني، يه كتاب حافظ، يه آدمي كه فارسي حرف بزنه، خنكي سايه ي درخت چنار يه امامزاده، گرفتن يه كاسه آش نذري تو غربت براي آدم غريب افتاده ميشه آرزو، اونم چه آرزويي وقتي مي خواستيم از ايران بريم اولين بار و بنديلي كه پدرم بست، همون ده دوازدهجلد كتاباش بود، اونا رو با خودش آورد، بعد مرگ پدر ثريا به جز اداره كردن مغازه ي فرش فروشي كه سالهاي اول برام خيلي سخت و مشكل بود، كار بخصوصي نداشتم، سرگرمي اصلي و و اقعي من بزرگ كردن ثريا بود و خواندن كتابايي كه پدرم همراهخودش آورده بود، سه چهار سال اول بيشتر دنبال قصه و حكايت اون كتابا بودم، بعداً آرام آرام و خورد خوردديگه دنبال قصه نمي گشتم، يه چيزاي تازه اي مي فهميدم،
     
#83 | Posted: 7 Mar 2013 12:14

‎فصل یازدهم! ادامه!‏‎
نمیدونم چرا يه دفعه دلم براي خواندن قرآن تشنه شد اونم يه عطش سيري نا پذير وقتي كه قرآن دستم بود وقتي كه يه كلمه يه آيه حتي يه حرف قرآن به خاطرم مي آمد حال آرامش لذت بخشي برام بوجود مي آمد، بعدش با كتاب مثنوي اخت شدم، يكي دو نفر ايراني اهل كتاب كه تو مغازه ي فرش فروشي با اونا آشنا شده بودم يه دوره راه انداختيم، مطابق تقويم خودمان اول هر ماه جمع مي شديم خونه يكي، اون وقت از ايران حرف مي زديم، سال به سال عده ي ما زيادتر مي شد، دوره ما حالت يه اجتماع رو پيدا كرد، تو اين جمع، سه چهار نفري ام به طور مرتب مي آمدن كه عاشق و شيداي مولانا بودن، با اونا اخت شدم، از اون وقت تا حالا يه چيزي حدود پونزده سالي مي گذره كه مثنويو زمين نذاشتم، متوجه شدي؟ ولي تو به جز رسيدن به قدرت به هيچي فكر نكردي، درست نمي گم؟
فرخ ساكت و تسليم شده چشم هايش را بست، صفورا ساكت ماند. به فرخ فرصت داد كه بتواند ذهن آشفته و افكار بهم ريخته ي خودش را سامان بدهد.
بعد از سكوت طولاني فرخ آهسته و كند پلك چشم هايش را نيمه باز كرد و با لحني حق به جانب گفت:
-براي اين دنبال قدرت رفتم كه جواب حرف پدر تو بدم. مي خواستم براي خودم شناسنامه و تبار درست بكنم، مي خواستم به قول پدرت آدمي بشم كه ازبيخ بته به عمل نيامده.
- اون وقت به خيال خودت جا گذاشتي جاي پاهاي پدرم، تو پدرمو نمي شناختي، اون كي بود؟ تو، هاي و هوي پدرمو مي شنيدي، صداي قلبشو نه.
- حالا چي؟! حالا تو خيال مي كني بازم دنبال قدرت مي گردم؟!
صفورا مطمئن و محكم جواب داد:
- نه، تو ديگه دنبال قدرت نمي گردي!
- مي دوني چي مي خوام، چكار دارم ميكنم.
- تو دنبال خودت مي گردي، دنبال فرخيكه خيلي سال پيش اونو گمش كردي.
فرخ نافذ و عميق به چشمهاي مرطوب صفورا خيره شد، پژواك صداي محمود را شنيد.
- مثل محمود حرف مي زني، اونم بهم گفت خيلي ساله كه خودمو گم كردم، فرق حرفاي تو با اون اينه كه تو قبولداري من عوض شدم، باور مي كني تغييركردم، مي فهمي دارم دنبال خودم مي گردم، اما به اون هر چي گفتم مي خوام با خودم آشتي كنم حرفمو باور نكرد!
فرخ به دور دستها خيره شد، نگاهش روي تصاويري خيالي، نقش نگار هايي رنگ و رخ باخته ماندگار شد.
خيال فرخ از فضاي باغ خزان زده به مكانهاي دور و ناشناس سفر كرد، ميانمه غليظ و گسترده اي خودش را مي ديد، جوان سرزنده و شاداب از لابلاي فضاي مه آلود نرم و سبك به سويش مي آمد، فضاي مه آلود خاكستر مانندي رنگ باخت، بهار و زيباييهايش به جاي فضايمه گرفته ي خزان زده دامن گسترشد.
- اونجا رو نگاه كن از ميان مه غليظيگذشتم، روي سبزه ها زير سايه ي شكوفه هاي بهاري با تو قدم مي زنم. موهاي سياه و مواجتو روي بر و دوش و شانه هايت رها كرده اي، من و تو شانه به شانه ي هم از زير سايه ي درختان تازه به گل نشسته مي گذريم، تو تاجي از شكوفه هاي سپيد و ارغواني به سر داري، آرامشي رخوت آور ميان رگهاي صفورا گردش كرد، چشم هايش رابست، تصاوير فضاهاي خيالي ذهن فرخ بر پرده هاي خيالش نقش بست، حرارت تب آلود دستهاي فرخ جوان، ميان مغز استخوان انگشتان باريك و بلندش خانه گرفت.
صداي وزش باد پاييزي فضاي آرام باغسبز خيال و خاطره را ويران كرد. وزش باد پاييزي قوت گرفت يك باره و بي پروا حال خوش باغ را به درد و داغ بي برگي فصل خزان مبتلا كرد، برگهايلب زرد و نيم مرده پيش پاي تند باد خزاني از بر و بالاي درختان صنوبر فرو مي ريختند و تند باد پاييزي روي شيشه ي پنجره هاي خانه باغ پنجه مي كشيد.
گل لبخندي كه در خاك غم ريشه داشت گوشه نشين چشم و لب صفورا شد.
- شنيدي...؟ خبر آمد قاصد فصلهاي سرد مي رسد ز راه.
- فرخ تكان خورد، صفورا سنگين و خسته با حالتي كه نشان مي داد دستهايش پرده ها بي خيالي را كنا مي زند ميان فضاي خالي اتاق به راه افتاد فرخ با صدايي خسته پرسيد:
- كدام پرده ها رو كنار مي زني.
- گل لبخندي غمبار گوشه ي لب صفورا نيم خفته شد، با افسوس سرش را تكان داد:
- پرده هاي خيال جواني هامونو، آرزوهاي دور و درازي كه هيچ وقت و براي هيچ انساني تمام و كمال برآورده نميشه، نگاه كن، باغ از برگ و بار عريان شد.
مي بيني يكي برامون پيغام آورده، مي شنوي چي ميگه. گوش بده داره ميگه.
بايد حضور پاييز را باور كنيد، بهارهاي رفته باز نمي گردند رؤيا گونه نمي توان زندگي را از چرخش مداوم و هميشگي اش دور كرد.
مي شنوي ميگه، فرخ و صفورا مسافراني برگشته از سفري دور و درازند از سفري به پايان رسيده جز مشتي خاطره، هيچ باخود نياوردند.
ميان ناله باد نجواي نگاهشان گم شد، صفورا با لحني عادي پرسيد:
- من و تو از واقعيت ها رو برمي گردونيم، نمي خوايم باورش كنيم درسته!؟
- كدام واقعيت ها؟!
- همين كه خيال مي كنيم شديم فريدون وثريا.
     
#84 | Posted: 7 Mar 2013 12:19

‎فصل دوازدهم!‏‎
فرخ بهت زده نگاه كرد، صفورا ادامه داد: - پسر تو، دختر من، فريدون، ثريا. همون فرخ و صفوراي پير و خزان زده نیستند که دوباره جوان شدن، اونا خیالی نیستن آدمایین که برای خودشون فکر می کنن، ما حق نداریم برای خیالاتمون، آرزوهامون اونا رو اجیر بکنیم؟! فرخ ساکت، گنگ و بهت زده به صورت صفورا نگاه کرد سایه حزن لطیف و شاعرانه ای که روی گونه های پریده رنگ صفورا منزل گرفته بود، تیره تر شد.
فرخ دودل و تردید آمیز پرسید:
- صفورا یه سایه غمی رو صورتت افتاد! چشم های فرخ دروغ نمگیه! اشتباه می بینم؟
- نه.
- یه چیزیو ازم قایم می کنی؟!
- اهوم.
- چرا؟
- دلگیرم.
- از من؟!
- نه از دوتاییمون.
... فرخ کنار پنجره ایستاد، فضای باغ را از پشت پنجره تماشا کرد، ابرهایغلیظ و باران زا متراکم و تیره رنگ بخش وسیعی از آسمان را در دور دستها پوشانده بود، لکه ابری جدا مانده از ابرهای غلیظ و متراکم روی درختان حاشیه نهر اصلی حوضچه قنات سایه انداخت، برگهای رنگ به رنگی که میان رخوت و خواب آلودگی فصل خزان قصه بهار رفته را از نجوای رازآلود تنها سرو سبزپوش باغ می شنیدند. یاد آمدن زمستان هراسانشان کرده بود، بی قرار می لرزیدند و بر بستر سایه سرو پناه می گرفتند.
برای اولین بار بود که آن احساسات تازه و ناشناخته آزاد و رها در تمامی قلمرو ذهن و خیالش به گردش در آمده بود، از روی برگهای خزان زده رنگهایی شفاف، زنده و جاندار بهچشمش می رسید که در تمامی دوران زندگانیش آن رنگها را ندیده بود. نیازهایی که نمی دانست در کدامین گوشه های پنهان و سر پوشیده وجودش ریشه افشانده بود تشنه و عطش زده میان رگ و پی و درون سلولهای مغزش رخنه می کرد. چند دانه درشت باران روی شیشه پنجره افتاد، قلم قطره ای باران با مرکب غبار، پشت شیشه ها دستنوشته ای طلسم گونه خطاطی کرد.
صدای صفورا به گوش رسید.
- باران میاد.
صورتش را از روی شیشه سرد و باران خورده برداشت.
- صدای بارانو شنیدی؟
- اهوم، فکر نمی کردم یه وقتی بیاد که بازم صدای اولین باران پاییزی رو اونم بعد سالهای سال اینجا تو ایران میان خانه باغ پدری بشنوم.
صفورا یک باره و تند با لحنی بهت زده پرسید:
- بچه ها اونا کجا رفتن؟ دلم براشون شور می زنه خیلی ازشون بی خبریم.
فرخ از مقابل پنجره کنار رفت، نگران ودلواپس به چشم ها و دهان صفورا خیرهشد. یاد فریدون و ثریا بلور احساسات و حال ناشناخته و نو رسیده فرخ را شکست، صفورا از دیار رویاها برگشت، کنار فرخ ایستاد و با لحنی وا خورده و سرشکسته پرسید:
- فرخ! اگه فریدون و ثریا! بچه های ما نبودن؟ بازم ما کنار هم زندگی می کردیم؟! اینقدر حرف برای گفتن داشتیم؟
فرخ متفکرانه و با تانی حرفهای صفورارا تکرار کرد، برای پرسش صفورا جوابی به ذهنش نرسید، به تغییر حال صفورا فکر کرد.
- صفورا چه اتفاقی افتاده، تو این چند روزه تو خیلی عوض شدی؟ پشیمانی باهام ازدواج کردی؟
- نه، نه. خیلی ام راضیم. جوان شدم، خوشبختی کمی نیست، بعد خیلی سال دوری و جدایی بالاخره ما دو تایی بهم رسیدیم ولی بچه ها، اونا چی؟! می دونی ثریا ازم کناره گرفته، متوجه هستی فریدون جوری رفتار می کنه که با من و تو کمتر روبه رو بشه؟
فرخ تسلی دهنده و مهربان موهای رها روی نیم رخ صفورا را کنار زد مطمئن و امیدوار نجوا کرد:
- اونام ازدواج می کنن، اونام میرن تو آشیانه خودشون، وقتی ام که حسابی سرو سامان گرفتن به قول خودت من میشم درویش و تو میشی کشکولم، می زنیم به کوه و جنگل، سیر چی بود می گفتی؟
صفورا غمزده و رویا گونه جواب داد:
- سیر آفاق، گل گشت، پرسه زدن.
- آره میریم سیر آفاق، بیا خودمون باشیم! می خوای لباستو عوض کنی بریم قدم بزنیم؟ داره بارون میاد. دلت نمی خواد زیر باران راه بریم؟
- می ترسم باران تند بشه.
- خب برمی گردیم.
- به بچه ها تلفن نمی زنی؟!
- بذار اونا تو حال خودشان باشن بچه که نیستن.
صفورا گلایه وار گفت:
- واقعیتشو بخوای تنها هستن! تو با فریدون زندگی نکردی ولی من و ثریا هیچ وقت بیشتر از یه شبانه روز از همدور نبودیم اگه یه سر سوزن ابروشو کج کنه می فهمم چی تو دلشه.
فرخ با دلگیری برای جواب دادن حرف اشاره وار صفورا چند لحظه مکث کرد، صفورا متوجه تغییر حال شوهرش شد پوزش خواه و خجالت زده لبخند زد.
- منظورم تفاوت رفتارمون نیستش، نگرانیم برای یه چیز دیگه اس.
- چرا باید این همه نگران اونا باشی، هم ثریا هم فریدون اصلا و ابدا کم و کسری ندارن، آتیه شون که تامینه، تو ایران و تو سوئیس سپرده دارن، خونه براشون خریدیم، می خوای این دفعه که فریدون می ره آلمان تو و ثریام باهاش برین اونجا؟ برو بگرد، هر چی که خیال می کنی وسیله برای زندگشیون لازمه و ندارن بخر، براشون بیار ایران.
- قضیه یه چیز دیگه اس مثلا فریدون میره دانشگاه، شده قائم مقام تو و قریام که با نخ و فرش و قالی، و اصفهان و کرمان رفتن، داره خودشو مشغول می کنه.
- بده؟ این نگرانی داره؟
فرخ زیر بازوی صفورا را گرفت، بی خیال و سرخوش کنار گوش صفورا گفت:
- نباید بذاریم سایه بچه ها رو زندگی ما دو تا سنگینی بکنه.
- اگه سایه ما رو زندگی اونا افتاده باشه چی؟!
بارش باران قوت گرفت، اولین سرمای پاییزی از میان در نیمه باز وارد فضای اتاق شد، مقابل پنجره ایستاد صفورا در حالی که ریزش باران را تماشا می کرد نگران و دلگیر آهسته گفت:
- برای فریدون خیلی دلواپسم از ثریا ام بیشتر!
فرخ پرسشگرانه به چشم های صفورا خیره شد.
- ازم نمی پرسی چرا؟!
- حرفی زده؟ اتفاقی افتاده؟
- نه.
- پس چی؟
- هیچی نمیگه دلواپسم کرده.
- چرا واضح حرف نمی زنی؟
صفورا با لحنی هشدار دهنده آرام و شمرده شمرده نجواگونه گفت:
- فرخ، یه دفعه دیگه جوانیهای تو داره ذوب میشه. مواظب باش.
فرخ مات و گنگ نگاه کرد، روشنایی برقآسمان روی نگاهشان فضای خزان شدهباغ را لرزاند، صدای رعد پر طنین و دهشتناک با صدای بارانی که روی درختان باغ و پشت شیشه ها شلاق می زد بهم آمیخت.
صفورا ناله وار گفت:
- بهار رفت و دوباره پاییز آمد.
     
#85 | Posted: 7 Mar 2013 12:20

‎فصل دوازدهم! ادامه!‏‎
سرگیجه و دوران سرآزارش می داد، بغض سنگین و دردباری که گلویش را گرفتهبود فرصت نمی داد نفس های تند و هیجان زده خودش را به حال عادی برگرداند، صدای فریدون به شکل گلولههای ریز با سرعت روی پرده گوشش میچرخید، با پنجه هایش توان نگاهداریگوشی تلفن را نداشت، به دیوار تکیه داد، آرنجش را روی صفحه میز زیر تلفن گذاشت و بی رمق و التماس آمیز گفت:
- چرا عذابم می دی؟ خواهش می کنم، ببین دارم التماس می کنم، باهام حرف نزن.
گوشی تلفن را از کنار گوشش دورتر گرفت، می خواست آن را روی شاسی قرار بدهد، منصرف شد دهانی گوشی رامحکم گرفت، ناراضی و پشیمان، تند و عصبی، با چشم دندانهایش را روی هم فشار داد.
- داری بهش التماس می کنی؟
صدای فریدون را شنید.
- با تلفن نمی تونم همه چیزارو اونجوری که اتفاق افتاده توضیح بدم. خواهش می کنم، فریاد نزن، هیچی ام نگو، بذار فقط من حرف بزنم.
سایه گنگ و محو چهره فریدون روی پرده خیال حرکت کرد، چشم هایش را بست و سکوت کرد.
- گوش بده من نمی تونم بیام اونجا، یه جایی قرار بذار بیام سراغت.
می خوای زحمت بکشی بیای برام سوغاتی آلمان بیاری؟ این دفعتم که رفتی برام عطر بیار، تو خجالت نمی کشی فریدون؟!
- تو اینجا تو خونه ما نامحرمی، غریبه ای، کاری نداری، منم نمیام ببینمت غریبه.
- گفتم گوش کن، بذار من حرف بزنم آخرش خواستی قبول کن نخواستی مجبورتنمی کنم.
- برای چی باید گوش کنم.
- برای اینکه حرفامو بشنوی، اون وقت آخرش بگی آره یا بگی نه!
- خواهش می کنم گوش بده.
- به خاطر چی گوش بدم؟
- به خاطر گذشته ها به عنوان، چه جوری بگم یه دوست، به خاطر این حالت وحشتناکی که داره داغونم می کنهبخاطر هر چی که خودت دلت می خواد ده دقیقه به حرفام گوش بده.
طپش قلب غزاله قوت گرفت. درد و دلهرهروی شانه ها و میان قفس سینه اش افتاد،تند و گذار چند بار مژه های اشک آلودش را بهم زد. یک لحظه احساس کرد حرفهای فریدون و حوادثی را که پی در پی اتفاق افتاده بودند کابوس وار میان خوابی سنگین شنیده و دیده است، صدای فریدون حالت بهت زدگی اش را بهم ریخت.
- می شنوی؟ گوشی دستته؟
به جای جواب دادن، دردآلود نفس بلندی کشید و ناباورانه پرسید:
- فریدون این اتفاقاتو توی خواب ندیدیم؟ من خواب دیدم که تو قراره پای سفره عقد بشینی.
فریدون مهربان و پوزش خواه با صدایی بغض آلود گفت:
- چه کابوس وحشتناکی. غزاله دیگه دارم فرو می ریزم بخدا داره استخونام می شکنه.
غزاله عصبی و پرخاشجو با صدای بلند گفت:
- کابوسو تو درس کردی تو به بیست سال نحبت خانواده ما پشت کردی، بابام حق داشت بهت بگه بی غیرتی.
فریدون شتاب زده با لحنی حق به جانب حرف غزاله را برید.
- من به خاطر عمو محمود، به خاطر تو، به خاطر اینکه پرده های گم و گور شده عمو محمود رو پیدا کنم، برای اینکه درس بخونم، خودمو گرفتار عذاب کردم. به قول عمو محمود افتادم تو آتیش دستمو می گیری.
غزاله خشمگین خندید.
- اون روز که بابام آمده بود اونجا چرا لال شده بودی، چرا نگفتی دارم بازی می کنم، چه جوری تونستی روبه روی بابام همین جوری وایسی و هیچی نگی، مگه پدرت نگفت که تو و ثریا نامزد شدین، نگفت قرار و مدار عقد و عروسی ام تمام شده چرا لال لال هیچی نگفتی، و سرتو انداختی پایین و از اتاق رفتی بیرون، جرات داری بگو بابام ام مثل تو دروغ می گه؟
- غزاله کاش واقعیتو من می تونستم بگم، توام می تونستی بشنوی و قبول کنی،الانه فکر می کنم حالت زیاد خوب نباشه، ببین گوش کن، من فردا از ساعت ده صبح وامیسم دم در اون کتابفروشی سر چهارراه، برای آخرین بار هم که شده بیا همدیگه رو ببینیم. واقعا می خواهم باهات حرف بزنم.
ذهن غزاله روی کلمات برای آخرین بار ماندگار شد.
حس کرد خون با فشار و به سختی میان رگهایش حرکت می کرد، کوتاه و گذرا درد سنگین د نفس بر به عضلات قلبش حمله کرد، واهمه زده و هراسان هوای حبس شده میان ریه هایش را خارج کرد.
فریدون ادامه داد:
- می مونم خونه، نیم ساعت دیگه بهت تلفن می زنم، یا خودت تلفن بزن، ازت دارم خواهش می کنم خیال کن برای آخرین دفعه اس که همدیگه رو داریم می بینیم. خیال کن مثلا بدهکاری آمدی می خوای بدهیتو بدی.
تلخ و توهین آمیز با صدای بلند خندید و مان خنده گفت:
- تو بدهکاری، تو بد کردی فریدون، بد کردی، می غهمی قلب بابامو واقعا شکستی، مادرمو عذاب دادی، تو ما رو له کردی.
- بهت زنگ می زنم، به جان عمو محمود، به خدا، به قرآن، به هر چی که اعتقاد درای خود منم الانه نمی تونم حرف بزنم، یه ساعت دیگه، بهت تلفن می زنم.
گوشی تلفن از میان پنجه های عرق کرده غزاله با صدای خشکی روی صفحه میز زیر تلفن افتاد.
وارفته و خسته در حالی که شانه اش را روی دیوار می لغزاند کنار میز زیر تلف روی فرش دو زانو نشست پیشانی اش را به لبه میز چسباند، صدای آمیخته باترس و دلهره فریدون را محو و گنگ از گوشی رها شده روی میز شنید، بدون آنکه پیشانی اش را از لبه میز دور کند با پنجه های نیم مشت کرده شاسی متحرکتلفن سیاهرنگ را فشار داد، ارتباط قطعشد چشم هایش سیاهی رفت، با زبان لبهای خشک شده اش را مرطوب کرد، با شنیدن صدای زنگ تلفن خسته و هراسان مشت بسته اش را از روی شاسی تلفن برداشت، پرخاشگرانه فریاد زد:
- چی می خوایی؟ چرا راحتمون نمیذاری.
صدای فریدون را نیمه شفاف شنید.
- نگران شدم خیال کردم برات اتفاقی افتاد، صدای افتادن گوشی تلفنو شنیدم و یه دفه صدا قطع شد حالت خوبه؟
- به جهنم که نگران شدی، فکر کن ماها مردیم، غزاله مرده، می فهمی دیگه تلفن نزن، چه فایده ای داره.
غزاله پیشانی اش را چند بار به لبه میز کوبید و با حرکت تند و عصبی گوشی را روی شاسی تلفن رها کرد.
* * *
چشم به راه، غمزده و دلگیر نزدیک میزچهارپایه مانندی نشسته بود، بر اثر خستگی صورتش را روی زانوهایش گذاشت،صدای یکنواخت حرکت لنگر ساعت دیوارکوب همراه طنین صدای زنگ روی پرده گوشهایش گردش می کرد، قلبش پر طپش و تند می زد، خشکی و تلخی دهان و گلو
     
#86 | Posted: 7 Mar 2013 12:22

‎فصل دوازدهم! ادامه!‏‎
آزارش می داد، در حالی که سرش را از روی زانوهایش برمی داشت درد قفسه سینه اش قوت گرفت و احساس کرد قلبش میان فضایی سرد و خالی سقوط می کند، به گوشی تلفن چنگ زد.
عصبی و خسته گوشی تلفن را برداشت با صدای خفه و مرتعشی فریاد زد:
- گم شو، نمی خوام صداتو بشنوم.
بی حس و کم رمق آرنجش را روی میز تکیه داد، چند دانه عرق درشت روی پیشانی و پشت لبهایش جوانه زد، با دست دهانه گوشی را گرفت نفس بلنذ و عمیقی کشید و خجالت زده گفت:
- ببخشید خیال کردم مزاحمه.
صدای محکم و با اطمینان شیرزاد را شنید.
- مگه شما ام مزاحم تلفنی دارین؟
محکم لب گزه کرد، با گوشی تلفن موهای لخت و رهایش را پس زد، از روی عمد سکوت کرد می خواست دیرتر جواب سوال شیرزاد را بدهد لحظه ای که احساس کرد شیرزاد برای حرف زدن نفس تازه می کند با لحنی تمسخرآلود گفت:
- می دونید آقای شیرزاد خیلیا مثل خروس بی محل دهانشونو واز می کنن و هر مزخرفی که دلشون می خواد می گن.
- امیدوارم من بی موقع حرف نزده باشم.
- مگه شما جزء...
غزاله ساکت ماند، دانه ای عرق پشت لبش، روی لبه دهانی گوشی تلفن چکید. صدای خنده شیرزاد را نامفهوم و گنگ شنید، عادی و بی تفاوت پرسید:
- با پدرم کار دارید؟
- نه، می خوام با خود شما حرف بزنم.
غزاله تکان خورد، نگران و آشفته با لحنی بهت زده پرسید:
- با من؟!
- بله.
- در چه موردی؟
شیرزاد محکم و آمرانه گفت:
- حاشیه پرده شیخ صنعاتو قلم می زنید؟
- برای این تلفن زدید؟
از سوالی که پرسیده بود به شدت عصبیو ناراحت شد.
شیرزاد رندانه و غافلگیر کننده پرسید:
- فکر می کردید به جز حاشیه پرده نقاشی راجع به چه موضوعی بایستی تلفن می زدم؟!
عضلات چهره غزاله را حالت بغض سنگینعصبی لرزاند. بی اراده و ناخواسته با فریاد خفه ای گفت:
- متاسفم آقای شیرزاد شما خیلی آدم گستاخی هستید، اصلا و ابدا رفتار خوبی ندارید خیلی وقت بود دلم می خواست بینو بهتون بگم. من نه حوصله و نه وقتشو دارم برای نقاشیهای شما حاشیهقلم بزنم.
شیرزاد نرم و آشتی طلب با لحنی پوزش خواه گفت:
- باور کنید من قصد بدی نداشتم فکر کردم منظور شما...
- منظور من هر چی باشه به خودم مربوطه، شما برای پدر من کاری انجام دادید خیلی ام ازتون متشکرم، مطمئن باشید پدرم زحمت شما رو تلافی می کنه، شما حق ندارید به این خاطر به من فرمان بدید.
- من کی به شما فرمان دادم، گوش کنید خانم ارژنگ.
- شما گوش کنید آقای شیرزاد، اگه تا حالا کسی بهتون نگفته بذارین من بگم، درسته که توی هنر نقاشی خدا بهتون استعدادی داده ولی کارتون اونقدر ارزش نداره که این جوری مغرور شدید، اگر قلم استاد بهروز تو دستتون بود اون وقت چکار می کردین.
شیرزاد با لحنی که نشان می داد حرفهای غزاله باعث ناراحتیش نشده است طبیعی و بی تفاوت بدون آن که فرصت حرف زدن را به غزاله بدهد زیر پوشش حرفهای مودبانه بی وقفه و پی درپی تعرض آمیز گوش غزاله را زیر رگبارحرفهایش گرفت.
- خانم ارژنگ من متوجه هستم که شما در یه وضع بحرانی به سر می برید، علم غیب ندارم، ولی از طرز حرف زدنتون پی بردم که واقعا منتظر یک صحبت تلفنی هستید. حالا اگه من تلفونتونو اشغال کردم و باعث تشدید حالت عصبی شما شدم هر چند گناهی ندارم ولی بهخاطر احترام پدرتون مجبورم معذرت خواهی بکنم.
غزاله فریاد زد:
- شما دیوانه اید آقا، دیوانه.
گوشی را محکم روی شاسی تلفن کوبید، رنگ پریده و بی حال روی فرش نشست، پلک چشمهایش روی هم افتاد، ابرهای تیره و کدر باران که بر اثر وزش بادهای تند از دور دستها آمده بودند هوای پشت پنجره اتاق پذیرایی را تیره و نیمه تار کردند، زیر فشار غم سنگین و ریشه داری که اعصابش را خسته و درهم شکسته بود به خواب رفت.
* * *
فضای اطرافش را سیاه و کدر می دید احساس بیهودگی، پوچی و درماندگی تمامی افکار و خیالاتش را زیر فشار گرفته بودند، خودش را گیج و تنها مانده می دید که میان راههای بهم گره خورده سرگردان و بی حاصل می دوید، به دور دستها خیره شد.
میان فضاهایی مه گرفته و چهره فریدون صدها برابر بزرگتر به نظرش آمد، خیال فریدون چندش آور می خندید،با ناخنهای نیزه مانند پرده های نقاشی بدون قاب را که روی ابرها تصویر شده بودند پاره می کرد.
دستهای پدرش را می دید خسته و خون آلود پرده های دریده شده را کنار هم می چید، می دید کومه های آتش درختان واژگونی را که در فضایی خالیریشه افشانده بودند به آتش می کشید. خودش را می دید روی تنه درختان خشکیده طناب پیچ شده بود، دستهای فریدون با ناخنهای بلند و نیزه وار گلویش را فشار می داد.
کومه های آتش را می دید که با صداییشبیه ساییده شدن دندانه های اره روی فلزی خشک به طرفش حمله ور می شدند، وحشت زده فریاد کشید.
بر اثر فریادهای بی صدایی که میان گلویش مانده بود بیدار شد، هراسان اطرافش را تماشا کرد، به نظرش آمد رنگ و بوی لحظه های اول شبهای بارانی فصل پاییز میان اتاق موج می زند.
یادش آمد همیشه از تماشای ریزش بارانهای پاییزی و راه رفتن روی برگهای زرد و قهوه ای رنگ خزان زده لذت می برد و چشم انتظار باران می ماند، احساس کرد چند دانه باران روی شیشه های پنجره چکید، لحظه ای کوتاه و گذرا احساس شادی و لذت به صورت لبخندی شفاف و زلال روی صورتش منزل گرفت. فضایی که در حالتی میان خستگی و خوابزدگی دیده بود دوباره روی پرده های ذهن و خیالش محو و لرزان نقاشی شد، زیر لب زمزمه کرد:
- چرا؟! چرا این جوری بد شدی؟ ماها رو ولمون کردی، پدرمو، منو، مادرمو منت بار چه کسانی کردی؟ چیمی خواستی که ماها نداشتیم، چرا بهمون دروغ گفتی، تلفن می زنی که چی؟چه حرفی داری برامون بگی، تو خوابماگه می دیدم اینجوری رفتار می کنی بازم باور نمی کردم.
صدای قدم های محمود و نیره را شنید با عجله بلند شد موهای بهم ریخته اش را کنار زد، رطوبت زیر چشم هایش را با نوک انگشت پاک کرد.
حالت گرفته و غمزده ی روی صورتش را با پرده خنده ای بی شکل پوشش داد.
     
#87 | Posted: 7 Mar 2013 12:23

‎فصل دوازدهم! ادامه!‏‎
شانه به شانه هم راه می رفتند. نگاه های کنجکاو ثریا با حالتی غمزده روی برگهای زرد مایل به نارنجی و ارغوانی گردش می کرد، فریدون برای گریختن از میدان دید چشمان خسته و مغموم ثریا بستر خالی و خشک نهر آب حاشیه خیابان را زیر نگاه گرفته بود. صدای زجه مانند برگهای مرده و نیمه خشک زیر پاهایشانف سکوت سرد و سنگینی را که هیچکدامشان توان شکستن آن را نداشتند به هم می ریخت، برای دومین بار سرتاسر خیابان شن ریزی شده زیر درختان سیب را قدم زنان طی کردند، وقتی از کنار درخت گردو می گذشتند، بوی تند پوسته های سبز و چروکیده گردو به شمامشان خورد، ثریا با سرعت بیشتری از درخت فاصله گرفت، چند قدم که از فریدون دور شد، در حاشیه کرت های مستطیل شکل ایستاد،روی سطح کرتها چند بوته گل کوکب ابلق و میان پر،که میان سرمای پاییز برگ و بری داشتند توجه اش را جلب کرد،با احتیاط و دقت از روی بوته های پژمرده ی گل های کوکب که روی خاک کرت ها پهن شده بود گذشت و نزدیک بوته ای که خودش را تسلیم آخرین روز فصل پاییز نکرده بود ماندگار شد،اطرافش را زیر نظر گرفت،فریدون با قدمهای کشیده به سمت ثریا به راه افتاد.ثریا برای بریدن گل نیمه پژمرده بنفش رنگ کوکب روی زمین نشست اما به جای آن که گلسرما بریده را شاخه شکن بکند،روی پره های آن را نوازش داد.فریدون مقابلش ایستاد،ثریا قطعه چوب کوچک و باریکی را از روی زمین برداشت و با نوک چوب خاک قسمت عریان مانده ای را شیار داد،بعد از چند لحظه در حالیکه به شیارها و خطوط بهم ریخته سطح خاک خیره شده بود گفت:
ـ اینجا وقتی که بهار نرفته بود...زیاد...خوب قشنگ بود حالا از خیلی گلهای زیاد این شاخه ها با چند تا گل نفهمیدن که پاییز هم اینجا نیست.فردا یک روز دیگر هوای سرد بیاد،اون وقت که دست سرما کتک بزند می فهمن بهار رفته و زمستان آمده.
فریدون خم شد دستش را برای شکستن شاخه ی گل نیمه پژمرده دراز کرد،ثریا با چوبی که روی خاکها را شیار داده بود دست فریدون را کنار زد.
ـ نه وقت کشتن گل نیست،نمی بینی میان سرما چه جوری خودش تنهایی مانده که بازم بهار بیاد پیشش.فریدون،این گل مثل ثریا هیچ وقت بهار رفته را نمی بینه.
ثریا دلگیر و کم حوصله قطعه چوب باریکرا کمرشکن کرد،تکه های آن را روی خاکهای خط خطی شده انداخت،فریدون با حالتی درمانده و درهم شکسته به دستهای ثریا خیره شد.
ثریا لبخند زد و بدون کمک فریدون از زمین برخاست،دوباره پره های گل نیمه پژمرده را نوازش کرد،شبنم هاییخ زده روی پره های گل ذوب شد،در حالی که گرد و خاک کف دستهایش را تکان می داد پرسید:
ـ بهار تند آمد...زود رفت...بهار خوب بود یا بد؟خوب بود...اونوقت که اینجا زیاد گل بود...بد نشد حالا که...
فریدون خجالت بار و بغض آلود حرف ثریا را برید.
ـ متاسفم واقعا بهار عجیبی بود...یک رویا،یک خواب و یک خیال.حرف اون مرد دیوانه رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.
ثریا با حالتی که نشان می داد برای شاخ و برگ گلهای سرمازده و برگهای بر زمین افتاده و هوای سرد ومه آلود باغ حرف می زدند نجواگونه ادامه داد:
ـ انگشتان ثریا روی تارهای فرش نخ های قالی،گلهای قشنگ بهاری...
به سختی و با تانی کلمات را بر زبان می آورد،واژه هایی که در ذهنش گردش می کردند و با حالتی ناتمام و غیرکامل ادا می کرد نمی توانستند احساساتش را بازگوکنند،کلافه،عاصی و غمگین به درختان عریان و بی برگ و بار سیب و نیمکتهای آهنی اشاره کرد فریدون مطیع و تسلیم شده پرسید:
ـ می خوای بشینی؟!
ثریا به نشانه موافقت پلکهایش را رویهم انداخت،از گوشه چشم هایش چند دانه اشک پی در پی و بی فاصله روی گونه های مهتابی رنگش غلت خورد.فریدون با دیدن دانه های اشک احساس کرد میان شعله های پر حرارت کومه بزرگ آتشی راه می رود،به راه افتادند.از کنار زمینهای عریان ماندهزیر کشت،گذشتند،ساکت و خاموش وارد فشای سرد سایه انداز درختان سیب شدند،ثریا لبه ی نیمکت آهنی نشست و شروع کرد به زمزمه کردن آوازی غمناک،فریدون ناخواسته و بی اراده با عجله به راه افتاد.با قدم های بلندو شتاب زده بدون توجه به پستی و بلندی جوی و پشته های زیر پایش مستقیم به طرف گل سرما دیده ی کوکب رفت،پریا صدایش کرد.
ـ نکش،بذار بفهمه بهار رفته و سرماآمده..
فریدون با زحمت ساقه ی گل سرما زدهرا از بوته ی آن جدا کرد و با نگاهی که نشان می داد شیئی مقدس و هدیه ای غیرزمینی را در دست گرفته است با دویدن،خودش را به کنار ثریا رساند،ثریا دلگیر و ناخرسند به دستها و صورت فریدون نگاه کرد.
ـ چرا؟اونو کشتی.
ـ می خوام اونو پیش خودم نگه دارم.
ـ بدش ثریا،من با خودم می برمش.
ـ واقعا می خوای برگردی؟!
ـ آره!استاد نوروزی می گفت زمستان که تمام شد برمی گرده،با اون میرم،خودم مغازه فرش مادری که بستهمانده بازش می کنم.
ـ به مادر گفتی؟
ـ حالا نمی گم!توام هیچی به مادری نمیگی هیچ جا حرف نمی زنی.
ـ مادری زود خیلی زیاد غصه می خوره،نمیرم تا همه ی روزهای زمستان مثل بهار تمام بشه.وقتی زمستان رفت و باز هم بهار شد از اینجا سفر می کنم.
فریدون روی نیمکت نشست،سرگردان و دل مشغول،گل چیده شده را پیش چشمانشحرکت داد و بغض آلود گفت:
ـ ثریا من از تو خجالت می کشم،از همه خجالت می کشم کارهایی که کردم همه اشتباه بود،واقعا اشتباه کردم می فهمی چی دارم میگم؟
ثریا شاخه گل کوکب را از دست فریدونگرفت،با ناخن پره های درهم فرو رفته و باز نشده ی وسط آن را باز کرد،آهسته و با دقت رطوبت شبنم های یخ زده را کنار زد و بدون آنکه مسیر نگاهش را تغییر بدهد گفت:
ـ فریدون،من یاد ندارم خیلی خوب زیاد فارسی حرف بزنم،اما خوب می فهمم،می دانم مادری،پدر،شما همه مردم فارسی حرف می زنند چه معنی دارد.وقتی شما،پدر،یا هر آدمی که حرف بزنه و بلد نباشم جواب بدم،یاد گل،ترنج،حاشیه ی رنگ گلهای قالی میادجلو چشمام،اونا کمک به من میدن که حرف بزنم،زودتر از مدرسه رفتن و یاد گرفتن،معنی کلمه گل فرش مثل کلمه ی کتاب برایم معنی داشت.
     
#88 | Posted: 7 Mar 2013 12:24

‎فصل دوازدهم! ادامه!‏‎
فریدون محو و بهت زده حرفهای ثریا را می شنید،برابر احساسات،قلمرو گسترده ی ذهن و خیال ثریا،نوعی احساس حقارت،کوچکی و بی اعتباری می کرد،در باورش ثریا همان پری افسانهها بود که برای مدتی کوتاه همراه و هم کلام با هم در باغی خیالی گردشکنان قدم زدند و ناگاه زمان با هم بودنشان به سر آمذ.
فریدون با لحن محبت بار و آمیخته به احترام بعد از چند لحظه ای که ثریا سکوت کرد گفت:
ـ حرفهای منو واقعا باور کردی؟!
فریدون به چشم های ثریا خیره شد،انتظار کشید که همانند مرتبه های گذشته،ثریا با گردش چشم و پلک زدن پاسخش را بدهد،ثریا نگاهش را از روی پره های گل خزان زده و سرما دیده برنداشت،با حالتی که گل را مخاطب اصلیش نشان می داد جواب داد:
ـ رنگ حرفهای دیروز صبح و امروز بعدازظهر مثل رنگ فیروزه ای روشن بود،وقتی که حرف می زدی خیلی کلمه های حرفهای شما رو نفهمیدم،اما رنگ حرف زدنت برام با معنی بود.
خندید،آرام و آهسته شاخه ی گل کوکب را روی علفهای زرد و یخ زده ی حاشیهی خیابان گذاشت،علفها و شاخه و پره های گل کوکب را نوازش کرد،رها و سبک به پشتی نیمکت تکیه زده و با لحنی آرامش یافته و خالی از اندوه ادامه داد:
ـ یاد داری؟گفتم استاد فتح الله نوروزی چه مردی بود؟
فریدون پلکهایش را روی هم گذاشت و باز کرد،ثریا خندید.
ـ یاد گرفتی با چشم صحبت داشته باشی؟!
دوباره پلکهایی فریدون روی هم افتادند،ثریا ادامه داد:
ـ زیاد کوچک بودم که استاد نوروزی آمد خانه ی ما،مثل پدر مادری بغلم می گرفت خیلی قصه می گفت،آواز می خواند،یک سال به یک سال وسط بهار می آمد،آخر پاییز نیامده بود برمی گشت،پیش استاد نوروزی فرش یاد گرفتم،سالی که می رفتم کالج،استاد نوروزی اجازه داد یک قالیچه ساروق بافت تقش محرابی را که به اندازه ی چهار تا انگشت اول حاشیه اون آتش افتاده بود.تنهایی گره ی رفو بزنم.باشعرهای پدر مادری،با رنگ و گل قالی،با آوازهایی که استاد نوروزی می خواند،با صدای ساز اون،با قصه هایی که مادری برام تعریف می کرد بزرگ شدم.میان خیال به ایران می آمدم جوان سوار اسب سفید را می دیدممنم روی اسب با او می رفتم دلم میخخواست زود به ایران بیایم آمدم خیال کردم شما همان جوان هستید اماهمه ی خیال و خوابهایم دروغ شد،آنجوان سوار اسب سفید را همراه خودم می برم.
ثریا سکوت کرد فریدون شکست خورده و درمانده نگاهش کرد.
ـمی دونم....تو یه دختر،نه...یه پری شرقی رویایی هستی،پری وار حرف می زنی،مثل پری قصه ها،آهنگ صدات نرم و خیال انگیزه،تو روح بزرگی داری،واقعا متشکرم،خوشحالم که حرف منو فهمیدی و قبول کردی من...
ثریا عتاب آلود نگاهش کرد.
ـ تمام شد.بهار رفت،حالا وقت سرما آمد،میان سرما نباید از گل حرف بزنیم سرما گلها را می کشد.
ـ من نمی دانستم دارم با آتش بازی می کنم،فکر می کردم از وضعی که به وجود آمده باید استفاده ببرم.می خواستم دارایی پدرمو ازش بگیرم،ولی...همه چیز عوض شد،یعنی زیر ورو شد،بعد بیست و چند سال معنی پدر داشتنو حس کردم،این محبتو دیدم،پدر اول بخاطر اون چیزایی که خودش دوستداشت بهم علاقه نشان داد،منم که خیال می کردم برای اون شدم یه اسباب بازی،همه اش درخواست می کردم و اون اصلا مخالفت نمی کرد.همین طور مادر،به خاطر خوشحال شدن تو،نمیگم...مادرو واقعا دوستش دارم،بیشتر از پدرم،مادری قابل دوستداشتن و لایق احترامه.
وحشت و دلهره ای تلخ و سیاه روی نگاه و صورت فریدون سایه انداخت،پشیمان و واخورده لبهایش رابه دندان گرفت،ثریا انگشتش را به سمت گل کوکب نشانه رفت.
ـ از ایران برای خودم این گل سرما دیده،خنده و شادی چشمهای مادری،بوی بهاری که تند آمد و زود تمام شد برمی دارم می برم،تو خجالت زده نباش با هیچ کس حرف نزن،به جای تو با مادری،با پدر حرف می زنم،میگم...بغض گلوی ثریا را فشار داد.
فریدون درمانده و آشفته با مشت روی تن سرد و آهنی نیمکت کوبید.
ثریا خم شد شاخه ی گل کوکب را از روی علفه برداشت،بغض گلوگیر و تندی که فرصت حرف زدنش را گرفته بود به سختی فرو برد.و با لحنی محکم ادامه داد:
ـ فریدون...عمو محمود،غزاله خانم و مادرش اگر فراموشت می شد رنگ حرف،نگاه چشمات برام سیاه می شد،شما...
ثریا ساکت ماند برای پیدا کردن کلمههایی که بتواند احساساتش را بازگو کند ذهنش را زیر فشار گرفت و بعد از سکوتی طولانی،تردیدآمیز و بریده بریده ادامه داد:
ـ باید به من می گفتی،متشکرم که گفتی شما...خوبی فریدون...راست حرف زدید.
فریدون احساس کرد حالت پوچی،سرشکستگی،پشیمانی و خجالت زدگی سلولهای مغزش را لگد کوب می کنند،نگاههای غمزده و تنها مانده ثریا در ذهنش طوفانی دهشتناک به پا کرده بود.می خواست برابر ریا زانو بزند.
غروب کم طاقت پاییزی،همراه وزش بادسرد روزهای پایانی ماه آذر،پیش پایشب کوچه باز کردند،با فاصله و دور از هم به راه افتادند وقتی که نزدیک خانه باغ رسیدند،شب روی باغ پلاس انداخته بود و نور چراغ اتاقهای خانه باغ ،از پشت پنجره ها رازآلود با شب نجوا می کرد.مقابل در ورودی خانه باغ ایستادند.
ثریا پره های گل کوکب سرما دیده را نزدیک گوش فریدون قرار داد و با لحنآرام،مفهوم و امید باخته زمزمه کرد:
ـ می شنوی،میگه بهار رفته برنمی گرده،من زمستان را باور کردم،من دیدم بهار رفت و وقت سرما شد حرف بهار را سرما کشت.
* * *
ازدواج تو وثریا برای من،برای پدرت یه آرزوی بزرگیه،اگه شما د.و تا زن و شوهر بشید منو و فرخ خیالموناز طرف شماها راحت می شه،اون وقت بعد خیلی سال جدایی...سالهایی که من و پدرت با خیال همدیگه زندگی کردیم بقیه عمرمونو،یه جوری می گذرونیم کهتلخی اون همه سالهای جدایی فراموشمان بشه،پدرت خیلی عذاب کشیدع!نمی خوای اونو خوشحال بکنی؟می دونم پدر خوبی برای تو نبوده،تو رو،نادرتو،حتی اونایی رو که بهشون علاقه داشتی هیلی اذیت کرده،حالا چی؟!حالا بازم از پدرت بدت میاد،آره؟
     
#89 | Posted: 7 Mar 2013 12:26

‎فصل دوازدهم! ادامه!‏‎
فریدون مادرانه میگم،پدرت خیلی تلاش می کنه که تلافی گذشته ها رو در بیاره،چه جوری برات بگم دلش می خواد مادرتو ببینه و ازش معذرت خواهی بکنه،اگه بتونیم نشانی مادرتو پیدا بکنیم،دونفری می ریم پیشش،بالاخره تو یه مادری داری؟!نباید بری سراغش؟!نباید اونو ببینی؟!شایدم خواهری،برادری از طرفمادری داری!اگه اینجوری باشه،اونارو ببینی مطمئنم خیلی خوشحالمیشی!تو این همه مدت سراغی از مادرت نگرفتی؟!من به جای مادرت ازت گله می کنم،چرا دنبالش نگشتی؟
ـ کجا باید دنبالش می گشتم هیچ نشانی از اون تو دستم نبود،چه کار می تونستم بکنم،من فقط چهار سالم بود کهاونا از هم جدا شدن،بزرگ شدم فهمیدم مادرم فامیل زیادی نداشته،میشه گفت یه آدم تنهایی بود وقتی که پدرم طرفهای خوزستان کار می کرد مادرمو دیده بود،وباهاش ازدواج کرد،یه دفعه که تازه منو گذاشته بودن مدرسه اومد پیش منو و مادربزرگم یه هفته هم ماند،یادمه برای مادربزرگم تعریف کرد تو بانک شاهی مشغول کاره.
ـ حتما خیلی خوشگل بوده نه،فیافه اش یادته؟
ـ درست نه،فقط یادمه وقتی منو دید محکم بغلم کرد،آنقدر گریه کرد که بیحال شد.
ـ دیگه سراغت نیامد؟
ـ نه اون دفعه ام آمده بود منو با خودش ببره،ولی مادربزرگم نذاشت،اونم رفت و یدگه ندیدمش،چند سال پیش عمو محمود خیلی دنبال مادرمگشت،حتی تو روزنامه ها آگهی دادیم عمو محمود یکی دو نفر از اونایی که تو بانک شاهی کار می کردن پیدا کرد اونا هم هیچ خبری ازش نداشتن شاید مرده باشه،حالا من کجا برم دنبالش بگردم،اصلا چرا باید اینکارو بکنم؟فایده اش چیه؟
نگاه سرگردان افسرده و امید باخته فریدون سرد و سنگین روی چشمهای صفورا سایه انداخت.
صفورا خجالت زده موضوع حرفش را عوض کرد،با لحنی مادرانه وتسلی دهنده گفت:
ـ اگه تو بخوای سعی می کنم برات مادر خوبی باشم،بخدا اینو از ته دلم می گم،این مدتی که با همدیگه بودیم شاید متوجه شدی که تو رو مادرانه دوست دارم.ممکنه بگی تعارف می کنم ولی حاضرم به جلال قدر خدا فسم بخورم که دیگه نمی تونم میان تو و ثریا فرقی بذارم.دو سه ماهه ی اول چرا،ولی حالا دیه نه،حاضرم دست بذارم رو قرآن قسم بخورم همون اندازه که به ثریا فکر می کنم و راحتی،خوشبختی و سعادت اونو می خوام،به فکر توام هستم،به خاطر خیلیحرفا.
صفورا ساکت ماند،برای پیدا کردن نمونه هایی که ممکن بود باعث آشفتگی ذهن فریدون شده باشه فکر کرد و با تانی و لحنی مهربان و کشیده ادامه داد:
ـ مثلا خیال می کنی به خاطر ازدواج با پدرت من باهات مهربانی می کنم،پیش خودت بگی داره پدرمو گول می زنه،نه من خود تو رو،فریدونو مثل مادری مه به پسرش علاقمند دوست دارم،به خداوندی خدا خیلی دلم میخواد قبول بکنی که محبتهای من نسبت به تو فقط محبتهای مادرانه است،برای اینکه قبول کنی راست میگم به عنوان یه پسر هر چی که ازم بخوای واقعا برات انجام میدم،مگه کاری باشه که دیگه نتونم،جوری باشه که از دستم برنیاد یعنی توانایی انجامشو نداشته باشم وگرنه هیچی ازتدریغ ندارم.بذار برات یه مادر خوبی باشم،بذار تلخی های گذشته،تنهایی و سرگردانی هاتو فراموش بکنی.حرفامو قبول داری؟
ـ می دونم راست میگی،به این خاطره که با شما راحتتر می تونم حرف بزنم روزای اول که دیدمتون یه سر سوزنم خیال نمی کردم خانمی که نزدیک سی سال خارج از ایران زندگی کرده باشهمثل شما عاطفه داشته باشه،روحش لطیفباشه.
ـ چی درباه ی من فکر می کردی؟!خیال می کردی زن بدی هستم؟
ـ نه نمیشناختمتون،پیش خودم می گفتم یه آدم فئودال نمی تونه...!
ـ منم که تو رو دیدم خیال نمی کردم دارم با یه جوان درس خوانده ی باشعور آشنا میشم،قبل از اون که ببینمتپدرت برام تعریف کرد که باهاش میانه ی خوبی نداری،باعث آزار و اذیتش شدی،خیال کردم یه جوان بی بندو بار سربه هوا و...
صفورا ساکت شد،لبخند زد.
فریدون با نگاهی خجالت بار لبخند اورا پاسخ داد.
ـ شما رو که دیدم ،ازتون خوشم نیامد.
صفورا بسته ای را که فریدون کنار دستشروی میز گذاشته بود پس زدفمهربان و همدل چهره ی پریده رنگ،خسته و بیمار گونه فریدون را زیر نگاه گرفت.
ـ متوجه بودم دو سه هفته ی اول سرد و تلخ نگاهم می کردی می فهمیدم ظاهرسازی می کنی.
ـ از اون بابت معذرت می خوام.همین حالا که پیشتون نشستم واقعا ناراحتم،از خودم دارم خجالت می کشم اصلا فکر نمی کردم شما اینقدر مهربان باشدی.باور نمی کردم یه خانم اهل مطالعه و...
ـ نه ،احتیاجی نیستش که خودتو ناراحت بکنی،درشرایط بدی با هم آشنا شدیم.اون وقتا رفتارت با فرخ ام خیلی سرد بودش تعجب می کردم چرا مثل دو تا آدم غریبه به همدیگه نگاه می کنید.
ـ من حق داشتم؟!
ـ آره،فرخ پدر خوبی نبوده،اینو چند بار من بهش گفتم مخصوصا گفتم که در حق تو و مادرت واقعا بی انصافی کردهولی حالا دیگه جایی برای کدورت و کینه نیستش،قبول داری پدرت گذشته هارو داره تلافی میکنه؟!من جای فرخ بهت قول می دهم هر چه که تو بخوای اون برات فراهم بکنه راست بگو فریدون ازش راضی شدی؟باور کردی فریدون پدرته؟!
صفورا مهربان،مادرانه و گیرا به چشمهای خسته و غم زده ی فریدون نگاه کرد.مقابل چشمان صفورا حالت افسردگی،امیدباختگی و سرگردانی روی چهره و نگاه فریدون سنگینی می کرد،ناراحت و غصه دار نگاه رمق باخته اش را میان فضای اتاق رها کرد صفورا بی مقدمه پرسید:
ـ فرید.ن!می خوام ازت یه چیزی بپرسم،دلم می خواد واقعا بهم راست بگی.
فریدون ساکت شد و تسلیم شده نگاه کرد.
ـ مادرانه ازت می پرسم می خوای با ثریا ازدواج کنی؟!نمی خواد با عجله جوابمو بدی،فکر کن بعدا جواب بده،من و پدرت واقعا می خوایم شما دوتا با هم زندگی کنین،یه قرار و مدارهایی ام گذاشتیم،درس تو که در ایران تمام شد می تونین با هم برین خارج یا اینجا بمانید هرجوری که دلتون می خواد زندگی بکنید.هم تو هم ثریا سرمایه خوبی دارین راحت می تونین هرجا که دلتون می خواد زندگی بکنید.
گونه های برافروخته فریدون دچار لرزش شد،فشار بغض روی گلو و حنجره اش فرصت نمی داد که حرف بزند.
     
#90 | Posted: 7 Mar 2013 16:03 | Edited By: mereng

‎فصل دوازدهم! ادامه!‏‎
صفورا مهربان و نرم ادامه داد:
ـ نمی خواد اینجوری خودتو عذاب بدی،راحت حرف بزن،داری برای مادرتحرف می زنی،اینکه ناراحتی نداره بالاخره من باید از آینده تو یه اطلاعاتی داشته باشم.
فریدون بسته ی روی میز را با حرکتی آرام به طرف صفورا برد و بریده بریده گفت:
ـ اگه یه ما پیش ازم می پرسیدید می خوام با ثریا ازدواج کنم حتما می گفتم آره،حالا دیگه نمی تونم بگم اره؟!معذرت می خوام که اینجوری حرف می زنم خیلی ناراحتم گلو گرفته.
صفورا برای آنکه حال نگاه تعجب زدهاش فریدون را تحت تاثیر نگیرد به بسته ی روی میز خیره شد و آهسته گفت:
ـ حالا چی بهم جواب میدی هام خوای حرف دلتو بزنی،بگو.
ـ من می خواستم...
سرفه و تنگی نفس باعث شد که نتواند حرفهایش را ادامه بدهد.صفورا مرددنگاه کرد وقتی که صدای سرفه های فریدون قطع شد آرام و کلمه به کلمه پرسید:
ـ تو چی می خواستی؟
فریدون به سختی آب دهانش را فرو برد،با تک سرفه های خشک سینه اش را صاف کرد.
ـ از اولش بگم،شما آمدید ایران،باعثشدید که پدرم رفتارشو باهام عوض بکنه،بعدش موضوع ثریا خانم پیش آمد،منم فکر کردم یه فرصت خوبی گیرم افتاده که باید یه جوری ازش استفاده بکنم و دق و دلیامو در بیارم عقده هامو خالی کنم می خواستم استفاده ببرم.
ـ چه استفاده ای می خواستی ببری؟
ـ خب دیدم بابام داره به زندگی و آینده ی من فکر می کنه،متوجه شدم هر چی که خیال می کنه به درد من می خوره برام تهیه می کنه،شماام که چیزیو ازم دریغ نمی کردین،خب منم تصمیم گرفتم...
فریدون سکوت کرد،احساس خجالت زدگی شدیدی ذهن و اعصابش را زیر فشار گرفته بود.نگاه تمنازده،سرافکنده و دلگیر فریدون،در متن حال صداقتی زلال روی چهره ی دلگیر صفورا پرپر زد.چندبار به خودش فشار آورد که برای ادامه ی حرف زدن کلمه ی مادر را بر زبان بیاورد،صفورا با لحن مهربان اما آمیخته با حال گله ای مادرانه پرسید:
ـ فریدون چرا،اون حرفیو که روی لبات یخ زده بهم نمیگی،باشه من پیشقدم میشم،بگو مادر،بگو پسرم.
بغض گلوگیر جان گرفته میان حنجره فریدون،به رگه های گریه ای بی صدا مبدل شد و با صدای کرخ،خسته و کم نفسهیجتن زده و بی اراده گفت:
ـ دروغ گفتم.
صفورا هراسان بلند شد ناباورانه به چشمهای مرطوب فریدون خیره شد و با حالتی منگ بهت زده و عتاب آلود گفت:
ـ پسر من دروغ نمیگه،این کارو تو نکردی مطمئنم.
ـ چرا.
صفورا مهربان،ناباور و شوخی آمیز خندید.
ـ چشات اینو نمیگه،می خوای مادرتو یه خورده اذیت بکنی بچه ها بعضی وقتابرای مادرشون خیلی لوس میشن بازم میگم،پسر من دروغ نمیگه مردمو گولنمی زنه.
ـ چرا یه وقتی همه رو گول می زدم از هر وسیله ای که خیال می کردم زودتر منو به هدفم یم رسونه استفاده کردم برم مهم نبود پاهامو روی چه پله ای میذارم فقط چشمام پله آخرو می دید و حالا رسیدم جایی که اصلا فکرشو نمی کردم برای خودم شدم یه آدم غریبه یه آدم پوچ از خود بیگانه برای اینکه دیگه نه می تونم دروغ بگم و نه می خوام،اینا دفترچه های حساب پس اندازه که تو اونا بابا برام خیلی پول گذاشته،یه پره ی نازکی از اشک روی چشمهای فریدون پهن شد.
صفورا نگران و هراس زده پرسید:
ـ ثریا هم؟!اونچی؟اونم برات یه پله بود.
ـ ثریاخانم خودشون خبر دارن.
ـ چی گفتی؟
ـ بهشون گفتم،خواهش کردم کمکم بکنه،اولش یه کمی عصبانی شد،بعدش که براش توضیح دادم حرفامو قبول کرد،نفهمیدم چره هر حرفی رو که می زدم گوش می داد اصلا اعتراض نمی کرد.
ـ پس...ثریا...!به قول تو یه پله بود فریدون حیفت نیامد دل اونو بذاری زیر پات،بدی کردی فریدون می دونی دل شکستن چقدر سخته.
ـ گفتم که من باختم هر چیزی که تو ذهنم ساخته بودم روبه روی چشمام ویران شد راست میگم،صدای شکستن استخونامو شنیدم،خواهش می کنم شما چیزی ازش نپرسید
صفورا بهت زده نگاه می کرد. فریدونبا لخنی بغض کرده وخسته ادامه داد:
من از بابا خجالت می کشم شما باهاش حرف بزنید
صفورا لرزش دستهایش را پنهان کرد عینک بخار گرفته وتیره شده را از روی چشمهایش برداشت ,نیم نگاه خجالت بار وآشفته حال فریدون روی صورت رنگ پریده صفورا لرزید پیش نگاه فریدون حال خسته چشمان مرطوب شیرین پرده نقاشی روی چشمان ونگاه صفورا منزل گرفت اشک گوشه نشین چشمهای شیرین وصفورا همزمان وهمدرد فرو چکیدند صدای برخورد کبوتری سرما زده به شیشه سکوت سرد و سنگین فضای اتاق رو بهم ریخت.
صفورا وحشت زده نگاه تار و کم توانش را از پشت شیشه میان سیاهی غلیظرنگ شب رها کرد سوز خشک اولین شب چله کوچک, همراه باد تند و افسار گسیخته پشت شیشه پنجره ها چنگ می زد روی چشمهای صفورا حالت ترسی سنگین ومرگ آور جای اشک سنگینی کرد. نگاهش را از روی پنجره وتن سرد وسیاه شب برداشت دلگیر وناراضی کتابخانه,پرده های نقاشی , تزئینات گرانقیمت اتاق را تماشا کرد.
فریدون وامانده تسلیم شده و غرور باخته نگاهش را هم آهنگ با نگاه های صفورا میان فضای اتق گردش داد وقتی که نگاه صفورا روی پرده نقاشی فرشته عشق ماندگار شد فریدون دزدیده و گذرا با حالتی بیزار و خشم آلود پرده نقاشی را تماش اکرد.
صفورا خسته وبی تفاوت پرسیدک
با ارژنگ چکار می کنی؟غزاله خبر داره؟
فریدون ساکت ماند.
صفورا ادامه داد:گوش کن!خیلی وقت بود که منتظر بودم!
منتظر چی؟
منتظر یه همچین وقتی.
چرا؟
لاغر شدنت یه گوشه نشستن وبا نگاه خالی تماشا کردن چیزی نبودن که نتونی مثل حرفات روی اونا پرده بکشی منو فرخ خیلی با هم حرف زدیم پدرت می گفت تو کاملا" عوض شدی ولی من حرف اونو باور نمی کردم ماهای اول پاییز که آمد دیگه زیاد علاقه نداشتم که تو ثریا با هم زن وشوهر بشید پدرت خیلی خیلی اصرار می کرد من موافقت نمی کردم می خواستم مطمئن بشم.پدرت چند دفعه از م پرسید:
چرا تازگیها مخالفت می کنی؟
می دونی من چی بهش گفتم؟
نه.
گفتم پسرت دلش تو خونه محمود جا مونده چشای من خطا نمی بینه خیلی راحت تر از پدرت معنی نگاهتو می فهمیدم گو کن بذار همشو من حرف بزنم تو فقط گوش کن به خداوندی خدا دلم می خواد از این سرگردانی خلاصت کنم متوجه شدی!گوش میدی؟
باشه.‎
     
صفحه  صفحه 9 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Ghazaleh |غزاله بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites