تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

‏Boghze ghazal | بغض غزل

صفحه  صفحه 10 از 13:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#91 | Posted: 19 Mar 2013 15:47

‎فصل نهم! ادامه!‏‎
بعد از کلی تعارف، همگی براي بدرقه آقاي نواصرینا و بچه ها به کنار درب حیاط رفتیم که ارمان به دور از چشم همه
به سوي من آمد و قبل از اینکه حرفی بزنه من گفتم :
-چرا میگی بی انصافم؟
-براي اینکه هستی.اومدم بهت بگم بهخودت رحم کن.
-چه طور؟
-فقط یه لحظه فکر کن که اگر دوباره بخواد برگرده ایتالیا، اون وقت چی کار می کنی؟
از این خیال مغزم سوت کشید.با ترس نگاهی به او کردم و او هم به من نگاه کرد. و آروم گفت :
خوب فکر کن خداحافظ .
چهار روز بعد قرار بود آرمان براي تحویل پایان نامه اش به ایتالیا برگرده، حرفهایش اعصابم را به هم ریخته بود، به
خونه برگشتم که صداي سهیل رو شنیدم که با پدر و مادر خداحافظی می کرد،برگشتم و ن
اهش کردم و رو به من گفت :
شب بخیر .
-شب بخیر، فعلا با اجازه.
به اتاقم برگشتم و سعی کردم بخوابم اما نمی توانستم. آباژور را روشن کردم و چشمم به تکه پاره هاي نامه افتاد، از
سر تخت بلند شدم و تکه ها را جمع کردم و بیاختیار به روي قلبم فشردم وبه دیوار تکیه دادم و بر لحظات و
روزهایی که بر من گذشتند فکر کردم، آرمان راست می گفت من خیلی بی انصافبودم از زمانی که یادم می اومد
سهیل به من خندیده بود و محبت کرده بود، هیچ کس مثل او، هواي من رو نداشت. من هیچ وقت از او تشکر نکرده
وبدم اما حالا که براي اولین بار بهمن اخم کرده بود، این رفتار را با او می کردم و از او ناراحت شده بودم. از خودم
بدم امد بود. دلم می خواست گیتارم پیشم بود، اي کاش می شد از دلش دربیاورم. از سرجام بلند شدم و اروم از اتاق
بیرون رفتم و بون سر و صدا از راه پله -حالا بگو چی کارم داشتی؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: راستی تو چرا بیرون بودي؟
-رفته بودم توي کوچه قدم بزنم خوابم نبرده بود اما جواب سوال مناین نبود.
-چی باید بگم؟
-حقیقت رو، باید بگی چته.
-من چیزیم نیست.
-پس چرا خوابت نبرده؟
-دلیل خاصی نداره.
-امیدوارم. حالا شیرقهوه ات رو بخور تا سرد نشده.
خودش را مشغول نوشیدن نشان داد کهطاقت نیاوردم و گفتم: گیتارم رو میدي؟
سرش را بلند کرد و گفت: می خواي چی کار؟
-می خوامش.
-بردار ببر.
-تو اجازه میدي؟
-پس بلدي قبلش هم اجازه بگیري؟
اخمی کردم و گفتم: اینقدر سرکوفت نزن. من که معذرت خواهی کردم .
خندید و گفت: خوب بابا، چه زود رنج شدي. نه عزیزم من معذرت می خوام. نباید اون طور باهات حرف می زدم یه
لحظه عقل از سرم پرید .
از خودم شرمم شد. به چشماش نگاه کردم و گفتم: پس گیتارم رو میدي؟
-اون واسه توست خواستی بري با خودت ببرش.
-حلقه ام رو چی؟
-ایناهاش.
انگشتش را نشانم داد و حلقه را به انگشتش دیدم و پرسیدم: خودت انداختی؟
-آره.
-حالا چرا به اون انگشت انداختی؟
خندید و گفت: براي اینکه دخترها فکر کنن ازدواج کردم و بهم گیر ندن .
لبخندي زدم و گفتم: مگه بهت گیر میدن؟
-حالا!
-اومدم ببینم هنوز از دستم ناراحتی؟
-براي چی باید ناراحت باشم؟ آدم مگه از عزیزش ناراحت می شه؟
خنده اي بر لبانم نقش بست و از سر جام بلند شدم و گفتم: حالا با خیالراحت می خوابم. گیتارم را بلند کردم و به
سمت در رفتم که صدام کرد و گفت: اینو نمی خواي؟
برگشتم و نگاهش کردم و از خوشحالیجیغ آرومی کشیدم و گفتم: پس پیش توبود؟
-آره وقتی حیاط رو می شستی افتاده بود رو زمین. دیدمش و برداشتم و خواستم که تو یه موقعیت مناسب بهتبدم.
همون روز جشن می خواستم بهت بدم اما نشد. حالا هم بیا بنداز گردنت و قول بده این دفعه ازش خوب مراقبت کنی .
گردنبند رو از دستش گرفتم و گفتمکسهیل !
-جانم.
-چرا عزیزترین وسایلت رو میدي به من؟
-براي اینکه عزیزتین ها براي عزیزترینه.
-یعنی من عزیزترین تو هستم؟
-شک داري؟
نگاهی به او کردم . مثل همیشه چشمانش می خندید و دروغ نمی گفت. با ترس پرسیدم: مثل خواهرت برات عزیزم؟
نگاهی کرد و پرسید: چطور مگه؟
-هیچی ولش کن.
برگشتم برم که صدام زد: غزل !
سرم رو به طرفش برگردوندم و با مهربونی گفت: همیشه بخند .
بغض گلوم رو گرفته بود. قدرت نداشتم از سر جام حرکت کنم، خواستم برم که پاهایم یاري نمی داد. ر. به من
خندید و گفت :
خوابت نگرفته؟ برو بخواب دیگه .
با بغض گفتم: سهیل .
-امر بفرمایید.
نمی دانم چرا اما بی اختیار با صدایی لرزان گفتم: دوستم داري؟
به چشمهام نگاه کرد و برق چشماش تا ته وجودم رو سوزوند، مثل همیشه متین و آروم بود، با شیطنت گفتک
اگر دوستت نداشته باشم که بیچاره ام می کنی، زنده ام نمی ذاري .
زدم زیر گریه و بی اختیار اشک ریختم. هراسان به سمتم اومد و مقابلم ایستاد و گفت: چیزي گفتم که ناراحتت کرد؟
حرفی نزدم،دوباره گفت: جان سهیل بگو چی شده؟ اتفاقی افتاده؟
سرم رو بلند کردم و گفتم: می ترسم .
-آخه از چی؟
-از کابوس.
-از کابوس چی؟
-کابوس اینکه الان بخوابم ببینم تو دوستم نداري.
-اما من که گفتم دوستت دارم.
لحظه اي ساکت ماندم و بعد با لکنت زبان گفتم: با...زم...نثل...خوا...هرت؟
سکوت کرد و حرفی نزد. نگاهم را به چشماش دوختم و گفتم: می دونم خیلی اذیتت می کنم اما باور کن ...
دستش را روي بینی اش برد به نشانه اینکه حرفی نزنم و آروم گفت: تو دوست داري جاي کدوم باشی؟ خواهرم یا ....
باقی حرفش را نزد. گیتارم را بلند کردم و در را باز کردم و از پله ها بالا رفتم، به کنار در اومد و گفت :
-سعی کن خوب بخوابی. سریع برو تویخونه تا سرما نخوري.
رفتم اما بعد از چند قدم دوباره برگشتم، هنوز کنار در ایستاده بودو گفت :
-می دونستم برمی گردي، حرفت رو بزن.
با گریه گفتم :
نمی خوام خواهرت باشم .
منتظر شنیدن حرفش نشدم و سریع به خونه برگشتم و به اتاقم رفتم. نمی دونستم چرا اون حرف رو زده بودم اما
تمام وجودم اتش می گرفت. هوا ابري بود. اسمان گرفته بود، انگار می خواست بارون بباره، اشک آسمون هم بارون
بود، اي کاش دل آسمون سبک می شد، روي تختم خوابیدم، نمی دونم چه قدر گریه کرده بودم که خوابم برد .
     
#92 | Posted: 19 Mar 2013 15:50

‎فصل نهم! ادامه!‏‎
صبح کلاس نداشتم، از خواب که بیدار شدم تنها بودم همه سر کار بودند. به اشپزخونه رفتم تا صبحانه بخورم. داشتم
چایی می خوردم که تلفن زنگ زد. گوشی رو جواب دادم مامان بود. ازم خواست خونه را مرتب کنم. اتاق سهیل رو
هم تمیز و گردگیري کنم. نگاهی به ساعت انداختم، ساعت دوازده ظهر بود، باورم نمی شد. خیلی خوابیده بودم. هم
کلی کار داشتم و هم باید کلی درس می خوندم. سریع خونه رو مرتب کردم و به اتاق سهیل رفتم تا اتاقش رو مرتب
کنم، داشتم ظرفهایش را می شستم که ظرف از دستم افتاد زمین و شکست، اعصابم خورد شده بود، تکه هاي شیشه
را جمع کردم و به سطل آشغال ریختم و بعد از شستن ظرفها دستمال را برداشتم تا اتاق را گردگیري کنم، داشتم
میزي رو مرتب می کردم که باز چشمم به اون پرونده افتاد، بی تفاوت از کنارش گذشتم و باقی میزرا تمیز کردم،
مدارك » پرونده ها رو از روي میز بلند می کردم تا زیرش رو دستمال بکشم. اینبار پرونده اي را دیدم که فارسی بود
به کاغذ هاي میان پوشه « سهیل محمودزاده » از میان پرونده ها بیرون کشیدمش و دیدم که زیرش نوشته « پزشکی
نگاه کردم. تنها اینو فهمیدم که هرچی هست آزمایشات سهیله اما هیچ چیز از آن سر درنیاوردم، خودم را به بی خیالی
زدم و پرونده رو سرجایش گذاشتم و تختش رو مرتب کردم که روي بالش چند لکه خون رو دیدم، ترسیدم وو پتو
رو بر بالش کشیدم و از اتاق بیرون رفتم. اعصابم بهم ریخته بود و حال درستی نداشتم. هرچی سعی می کردم درس
بخونم نمیشد، تصمیم گرفتم به خونهنیما برم، حاضر شدم و براي مامان نامه گذاشتم و به خونه نیما رفتم تا بلکه کمی
از فکر و خیال بیرون بیایم. از خونه بیرون رفتم، سرماي شب قبل هنوز توي تنم بود، پیاده تا خونه نیما رفتم. هرچند
خودش هنوز سرکار بود. اما رها خونه بود. زنگ زدم و رها در را باز کرد و به بالا رفتم .
-سلام خانم، حال شما؟
-سلام، تو چطوري؟
-من خوبم، چه بی خبر اومدي؟
-حوصله ام سر رفته بود گفتم بیایم پیش شما تا از تنهایی دربیام.
-خوب کاري کردي منم تنها بودم، تا تو لباسهات رو دربیاري منم برات چایی می ریزم.
-باشه، مرسی.
لباسهایم را درآوردم و به آشپزخاه کنار رها رفتم. سعی کردم عادي نشون بدم ولی واقعا فکر و خیال اذیتم می کرد،
دوست داشتم با یکی حرف بزنم و رها هم مورد اعتماد و دوست خوبی بود. خودش هم متوجه شده بود که حالم سر
جایش نیست به همین خاطر پرسید :
-غزل چیزي شده؟
-چه طور مگه؟
-به نظر سرحال نمیایی، اتفاقی افتاده؟
-مطمئنی؟
-آره ،تو شک داري؟
-آخه یه مقدار عجیبی.
-من عجیبم؟!
-آره.
-چطور؟
-هم اینکه آرومی وهم اینکه سر زده اومدي.
-دوست نداشتی بیام؟
-نه دیوونه منظورم این نیست.
-پس چی؟
-منظورم اینه که سرو وضعت وحالت عادي نیست،چیزي شده که نمی خواي بگی؟
-نمی دونم!
-یعنی چی نمی دونی؟نکنه نمی خواي به من بگی؟
-نه بابا این چه حرفیه ولی باور کننمی دونم باید درمورد چی حرف بزنم؟خودم هم اومده بودم باهم صحبت کنیم اما
حالا ...
اماحالا چی؟بیا بریم بشینیم ببینم چی می خواي بگی .
باهم از آشپزخونه بیرون رفتیم ودراتاق نشستیم وبعاز چند لحظه که م ساکت بودم،رها گفت :
-خب دیگه،حرف بزن ببینم.
_آخه...
-آخه بی آخه،یالا دیگه جونم داره بالا می یاد.
خندیدم وگفتم:تو چرا جونت بالا میاد؟
-من وتو نداریم دیگه،خیلی دوست دارم بدونم می خواي چی بگی؟
-هیچی بابا فقط می خواستم یه سوال ازت بپرسم.
-خب بپرس.
-راستش رو میگی؟
-آره صد در صد.
-تو نیمارو دوست داري؟
باتعجب گفت:معلومه که دوست دارم ،این چه سوالیه؟
-هیچی بابا.
نگاهی به من کرد وگفت چیزي شده؟
نه،ولی میخواستم بدونم الان بهش علاقه داري یا قبلاً هم داشتی؟
-راستش الان دوستش دارم ولی اون موقع بهش علاقه داشتم.
رها یه سؤال ازت می پرسم ولی ناراحت نشو،باشه؟!باورکن منظوري ندارم،قول می دي؟
-باشه بپرس قول می دم.
-تو قبل از نیما به کس دیگه اي هم علاقه داشتی؟
-چرا می پرسی؟
-چون می خوام یه موضوعی رو بهت بگم.
-خب بگو،چه ربطی به این سؤال داره؟
-ربط داره،در ظمن مطمئن باش من رازنگه دارم وقول می دم که خواهر شوهر بازي درنیارم.
لبخندي زد وگفت:نه بابا به این خاطر نیست،نیما از همه ي زندگی من باخبره،
-خب پس بگو دیگه.
لحظه اي مکث کرد وگفت آره داشتم اما نه اون طور که تو فکرش رو می کنی؟
-یعنی چی/
-موضوع براي سه ،چهارسال پیشه،علاقه ي بچه گونه،اون موقع شانزده سال بیشتر نداشتم ازبس پدر ومادرش می
گفتن باورم شده بود عروس خانواده شون می شم
اوایل خودش هم مهربونی می کرد وبارفتارش علاقه اش رو نشون می داد امابعد از دوسال یهو عوض شد واصلاًمحلم
نمی ذاشت هر موقع خونواده اش می اومدن خونمون اون نمی اومد ،من بهم برخورد ومقابله به مثل کردم ومهرش رو
ازدلم بیرون کردم و وقتی یک سال پیش مامانش ازم خواستگاري کرد جواب رد دادم .
-آخه چرا؟
-چون فهمیدم دوستش ندارم چون اگه دوستش داشتم با یه تغییر رفتارش به همین راحتی فراموشش نمی کردم.
-چه تغییر رفتاري کرد بود؟-فهمیدم کس دیگه اي رو دوست داره.
-از کجا؟
-خودش گفت،براي اینکه منو بسوزونهاما خیال کرده بود،من یه دختر بودم وهیچ کمبودي نداشتم وقتی فهمید
خواستگارها پاشنه در خونمون رو از جا درآوردند دوباره مهربون شد اما من محل نذاشتم،یادش رفته بود که به من
می گفت تو بچه اي فکر کرده بود هیچوقت بزرگ نمی شم اما خدا جوابش رو خوب داد .
-مگه دوستش نداشتی؟
نه،هر دوست داشتنی که دوست داشتن نمی شه،من اون موقع شانزده ،هفده ساله بودمویه بچه چی از زندگی سر
درمیاره این جور مسائل توي سن نوجوانی زیاد پیش میاد والبته خیلی زو هم می ره،مگه براي خود تو اتفاق نیفتاده؟
-نه.
-پس خوش به حالت،الان راحت مرد مورد علاقه ات رو انتخاب می کنی.
-چطور؟
-می دونی،وقتی من داشتم با نیما ازدواج می کردم خیلی خودش رو ناراحت نشون می داد وباحسرت نگاهم می کرد
     
#93 | Posted: 19 Mar 2013 15:51

‎فصل نهم! ادامه!‏‎
وخیلی کارهاي دیگه،اینطوري آدم دودل می شه یعنی دودل که نه اما دلش براش می سوزه،ما دخترها هم که سریع
دلمون به رحم میاد اما نیما رو دوست داشتم وباهاش ازدواج کردم والا هم خیلی خوشبخت وخوشحالم واز این که
گول نگاهش رو نخوردم خدارو شکر میکنم چون واقعاً داشت عقل از کله ام می پرید .
-اون وقتی که مادرش گفت،دلت اومد جواب رد بدي؟
اولش نه،اما بعد به خودم مسلط شدم چون من عروسک خیمه شب بازیش نبودمکه هر موقع میلش کشید بهم علاقه
نشون بده وهرموقع نکشید بی خیالم بشه ،اون با این کاراش به خودش بد کرد نه به من چون من به عنوان یه دختر
فرصت خوشبخت شدن زیاد داشتم واون نداشت،همون طور که الان بدبخت شده .
-ازکجا می دونی؟چرا؟
-بهت می گم اما راز بین من وتو و نیما باقی می مونه هاچون نیما گفته نباید به کسی بگم.
-مگه اینارو به نیما هم گفتی؟
-آره،دوست نداشتم زندگیم با دروغ شروع بشه.
-چرا با دروغ؟
-خودم بهش گفتم و اون قانع شد ولی اگه ازیکی دیگه می شنیدممکن بود هیچ وقت قانع نشه.
-خب بگو ازکجا فهمیدي؟
-اون پسر رئوف بود،الان هم که آلمانه،خودت هم وضعیتش رو بهتر میدونی.
داشتم شاخ درمی آوردم،با تعجب گفتم:رئوف بود؟ !
-آره.
-پس ازهمون اول بی معرفت بوده.
-اون ثبات شخصیتی نداشت.
-پس حالا فهمیدم که چرا وقتی موضوع رئوف رو از زبون آرمان شنیدي ناراحت شدي وباور نکردي وهمون فرداش
برگشتی رامسر .
-آره امانه به اون دلیل بلکه واقعاً باورم نمی شد تااین حد پستشده باشه.
-راستی اون دختر کی بود؟من که نبودم؟
-چرا! خود تو بودي، همیشه از تو براي من می گفت تا لج و کفر من و دربیاره اما هیچ وقت کفري نشدم، چون می
دونستم چرت می گه .
-یعنی من مانع شما....
نگذاشت باقی حرفم رو بزنم و گفت:نه تو مانع نشدي، بلکه من خیلیخوشحالم که شاید وجود تو باعث شد ازش جدا
بشم و الان با نیما که بیشتر از دنیا دوستش دارم خوشبخت باشم، حالا ول کن این حرفا رو، تو جوابت رو گرفتی هر
چند که نمی دونم براي چی پرسیدي؟ اما بگو ببینم خودت می خواستی چی بگی؟
مکثی کردمو گفتم: می خواستم بدونماگر کسی رو دوست داشته باشم می تونم بهش برسم؟
-زندگی هر کس جداست هیچ وقت از اینتجربه بد استفاده نکن بلکه خوش بین باش و در راه درست به کار ببر،
فکر نکن دوست داشتن خوب نیست برعکس خیلی هم خوب و شیرینه اما عاقلانه و به موقعش .
-یعنی چطور؟
-حالا ببینم اول بگو عاشق کی شدي؟
سرم رو پایین انداختم و هیچ نگفتمخندید و گفت: پس شدي، ببینم اون مرد خوشبخت، سهیل خودمونه؟
با تعجب سرم رو بلند و نگاهش کردم،دوباره گفت: تعجب نکن، مشخص بود کیه .
-چرا؟
-خب آخه از این واضح تر امکان نداره، همه می دونن تو سهیل رو دوست داري.
-راست می گی؟ آخه چه طوري؟
-از رفتارت.
-واي خدا چه قدر بد شد!
-چرا بد شد، عاشق شدن که جرم نیست.
-ببینم بابا هم می دونه؟
-آره، اتفاقاً دیشب که اونجا بودیم جلوي من و مامان و نیما گفت.
-چی رو؟
-بابات به مامانت می گفت، من می ترسم سهیل از ما خجالت بکشه و اقدام نکنه همین طور جفتشون عذاب بکشن و
حسرت بخورند .
-راست می گی؟
-آره بابا، دروغم چیه؟
-یعنی بابا اینا راضی هستن؟
-با تموم وجودشون،آخه کی از سهیل بهتره؟ هم ما می شناسیمش، هم تو دوستش داري و هم اون تو رو دوست داره.
-از کجا اینقدر مطمئنی؟
-مشخصه، در ضمن نیما هم اینو می دونه.
-این که سهیل منو دوست داره؟
-آره.
-نیما از کجا می دونه؟
-خوب هر چی باشه اون دوسته سهیله وبیشتر می شناسش، هر چی ازش می پرسمبهم نمی گه از کجا اینقدر مطمئنه،
اما اون روز می گفت جلوي سهیل جرات نداریم یک کلمه از غزل حرف بزنیم چون آقا سریع پس می افته .
خندیدم و گفتم: حتماً باهات شوخی کرده .
-اون رو دیگه نمی دونم اما این که سهیل دوستت داره رو مطمئنم، ببینمنکنه تو شک داري؟
-نه، می دونم که دوسم داره اما....
-اما چی؟
-اما نمی دونم به جاي خواهرش یا بهجاي کس دیگه.
-چه فرقی می کنه، عشق باید از یه جایی شروع بشه، در ضمن مطمئن باش هیج برادري با خواهرش این قدر صمیمی
نیست و این قدر محبت نمی کنه، ممکنه خیلی بیشتر از این حرفها خواهرش رو دوست داشته باشه اما بهاین نحو ابراز
نمی کنه، اصلاً اکثر برادرها قدرتابراز علاقه به خواهرشون رو ندارن، الان تو نیما رو ببین به اندازه اي تو و عسل رو
دوست داره گه حد نداره همیشه به من می گه اما هیچ وقت به خودتون نمی تونه بگه .
-خدا کنه این طور باشه که تو می گی.
-مطمئن باش همین طوره ببینم نکنه به این خاطر ناراحت و سرحال نبودي؟
-آره.
-تو دیوانه اي، این که تابلو بود سهیل تو رو دوست داره.
-خودش هم بهم گفته اما من می ترسم.
-برو بابا، وقتی خودش بهت گفته که دیگه غمی نیست ترس از چی؟ مگه سهیل لولو خورخوره ست؟ یا نکنه فکر
کردي ازدواج مثل شبحی در تاریکی می مونه؟
-نه بابا، اون که فیلم بود.
-گفتم شاید فیلم زیاد دیدي و قاطی کردي حالا چاییت رو بخور البته فکر کنم شربت شده باشه، بده یکی دیگه
بریزم .
دلم کمی آرومتر شده بود. کاش زودتر با یکی درد دل کرده بودم، اگه اونطور بود که رها می گفت، خوشبختی در
چند قدمی بود اما دلهره اي که داشتم از بین نمی رفت. شب منتظر نیما موندم تا منو برسونه و بعد از این که شام رو با
بچه ها خوردم هر دو با هم قدم زنانبه سمت خونه حرکت کردیم، در بین راه نیما ازم پرسید :
-غزل تو خوشحالی؟
-بابت چی؟
-براي اینکه سهیل اومده اینجا.
-آهان!آره.
-باید هم باشی.
-چه طور مگه؟
-هیچی بی خیال راهت رو برو.
ساکت شدم اما تعجب کرده بودم که چرا این قدر نسبت به من دقیق شده بودند، دیگه تا خونه حرفی نزدم و ساکن
موندم. به خونه که رسیدیم، دیدیم سهیل دم در ایستاده، سلام کردیم، نیما گفت :
-چرا بیرون ایستادي؟
-هیچی همین طوري، حوصله ام سر رفتهبود.
-خوب می رفتی بالا پیش بابا و مامان اونا هم تنها بودن.
-نه، خونه نیستن.
-خونه نیستن؟!
-نه رفتن خونه ي آقاي سالاري.
-دوباره براي چی؟
-مثل اینکه دوباره حالشون بد شده.
-بیچاره چقدر عذاب می کشه، خوب تو چرا نیومدي پیش ما و تنها موندي؟
     
#94 | Posted: 19 Mar 2013 15:52

‎فصل نهم! ادامه!‏‎
-به تنهایی عادت دارم.
-دیگه گذشته اون روزا که تنها بودي، حالا دیگه دور و برت با وجودغزل شلوغه.
سهیل خندید و چیزي نگفت اما نیما دوباره گفت: امیدوارم این مدت رو هم دوام بیاري و کارت به امین آباد نکشه؟
سهیل با تعجب گفت: کدوم مدت؟
-همین مدتی که تنهایی، بالاخره که نمی تونی همیشه تنها باشی.
-مگه ایرادي داره؟ حتماً باید مثلتو خونه خراب بشم؟
-تو غلط کردي، عمه ات خونه خراب شده، بدبخت چون کسی بهت زن نمی ده زورت می یاد؟
-فکر کردي، کافیه لب تر کنم همین طور می ریزن جلوي پام.
-زرشک!
سهیل اخمی کرد و گفت: چیزي گفتی؟
-نه، گفتم زرشک پلو دوست داري، فردا بگم رها درست کنه ناهار بیا اونجا.
-نه نمی خواد زحمت بکشی، خیلی دوستداري لطف کنی الان برو نبینمت.
-بدبخت همه آرزوشونه من نگاهشون کنم، باید افتخار کنی کنار من ایستادي.
سهیل بلند خندید و گفت: حالا زرشک !
منم خندیدم و گفتم: این زرشک رو منهم هستم .
نیما رو به من کرد و گفت: دست شما درد نکنه، تو هم رفتی تو جبهه ي مقابل .
سهیل دست نیما رو گرفت و گفت: حالادیدي گفتم کافیه لب تر کنم، حالا هم شما تا بیشتر از این ضایع نشدي یا
بفرما تو یا برو خونه ات .
-واقعاً که، حالا خوبه هنوز خبري نشده، واي به اون روز که شما دو تا با هم یکی بشید، مصیبته ول کن ببینم دستمو.
دستش رو از دست سهیل بیرون کشید و گفت: آدم یرقان می گیره بس که جلويشما رنگ به رنگ می شه، من رفتم
خداحافظ .
سهیل گفت: خوش اومدي داداش، سلام برسون .
-عمراً.
-به درك نرسون، خودم زنگ می زنم به رها و بهش سلام می کنم.
-تو جرات داري زنگ بزن خونه ي ما.
سهیل خندید و گفت: برو بابا برو، حواست هم به جلوي پات باشه نخوري زمین .
همین که سهیل این رو گفت، نیما پاشبه جدول کنار کوچه خورد و به زمین افتاد و من و سهیل زدیم زیر خنده اما
نیما با اخمی با نمک بلند شد و در حالی که می رفت گفت :
-بخندید، هیچ ایرادي نداره، یه روزهم نوبت من می شه به شما بخندم.
-باشه آقا نیما باش تا صبح دولتت بدمد.
نیما رفت و من هم وارد خانه شدم و سهیل هم پشت سرمن وارد شد و در رو بست و گفت :
-بی خبر رفته بودي؟
از حرکت ایستادم و به پشت بر گشتم و گفتم:حوصله ام سر رفته بود .
-چرا؟ مگه درس نداري؟
تازه یاد درسم افتاده بودم با دو دست به سرم زدم و گفتم:دیدي چی شد؟
-چی شد؟
-درسم رو نخوندم فردا حتماً از من جواب تمرین ها رو می خواد.
خندید و گفت: طبق معمول سر به هوایی،خب سریع برو بخون دیگه .
خداحافظی کردم و به سمت خونه دویدم اما کنار در که رسیدم ایستادم، سهیل که کنار در اتاقش بود، پرسید :
-چرا نمی ري تو؟
-دیگه فایده اي نداره.
-چی فایده نداره؟
-درس خوندن.
-باز که تنبل شدي، بدو برو درست رو بخون.
-نه بابا نمی رسم تمومش کنم، یا رومی روم یا زنگی زنگ، می گم نرسیدم بخونم.
-اون هم می خنده می گه آفرین که نرسیدي بفرمایید بیرون تا یه وقت دیدي رسیدي.
خندیدم و چند قدم جلو رفتم و روي پله ها نشستم، سهیل هم اومد کنارم نشست و گفت :
-خنگ بازي در نیار، برو بشین پاي درست.
-نه بابا حوصله ندارم بی خیال شو.
-هر طور میلته اما حالا چرا اینجا نشستی؟ مثل اینکه تو هیچ وقت سرمارو حس نمی کنی، پاشو برو داخل سرمامی
خوري .
-خب بخورم مگه چی می شه؟ خوبیش به اینه که یه هفته توي خونه استراحتمی کنم و کسی بهم کاري نمی ده انجام
بدم .
-جون به جونت کنن تنبلی.
-راستی سهیل گفتی حوصله ات سر رفته بود؟
-آره چطور مگه؟
-یه پیشنهاد دارم براي این که هم تو از بیکاري در بیاي هم من.
-من نگفتم بیکارم، اتفاقاً کلی کار ریخته رو سرم اما حوصله ندارم.
-خب به هر حال، بگم؟
-بگو ببینم پیشنهادت چیه؟
-شطرنج بازي کنیم.
-من شطرنج ندارم.
-واسه ي بابا هست می ریم از اتاقش بر می داریم پاشو، پاشو.
-بی اجازه؟
-بی خیال بابا.
-تو هم که همش بگو بی خیال، خجالت نکشی ها.
-بی خیال، بیا تو.
-روت رو برم بابا.
از بالا شطرنج بابا رو آوردم و روي میز چیدم و به سهیل گفتم: سهیلبیا بشین، چیدمشون، من سیاه تو سفید .
-چرا؟
-چرا نداره؟
-من سفید تو سیاه.
-اذیت نکن دیگه، پیشنهاد من بود.
-اصلاً من بازي نمی کنم با تو بازيکردن مصیبته همش جر می زنی.
-نه نه قول می دم این دفعه جرزنی نکنم حالا بیا.
پاشد و اومد رو به روي من نشست و جعبه ي شطرنج رو به سمت خودش تاب داد که سفید باشه اما من اخمی کردم و
دوباره به سمت خودم تابش دادم که سهیل گفت :
-باشه شما همیشه ما رو سیاه کن.
-منظورت چیه؟
-هیچی بابا، بازي کن.
بازي رو شروع کرم و سهیل جواب حرکت من رو داد و گفت: قول دادي جر زنی نکنی .
-باشه اما در یه صورت!
-اه تو که از همین الان شروع کردي.
-نه، اما تو خوب بازي نکن تا من جر زنی نکنم.
-می گم خیلی دست و دلباز شدي بیخودي حاتم بخشی نکن، یهو سرمایهات رو از دست می دي.
-نترس حواسم هست حالا همچین ماتت کنم که دیگه هوس بازي کردن با من به سرت نزنه.
-مگه من هوس کرم؟
-حالا مثلاً.
-آهان باشه.
-حاضري؟
-براي چی؟
-که ماتت کنم.
سرش رو پایین انداخت و گفت: تو که خیلی وقته مارو مات کردي اما حالابازي کن تا خوش باشی .
بازي رو ادامه دادیم، سهیل سعی می کرد خوب بازي نکند تا من ببرم اما بعد از چند لحظه گفت :
-کیش و مات بابا، حوصله ام رو سر بردي.
-چرا این کار رو کردي؟
-خوب هر چی تحمل کردم، کاري نکردي من هم عصبانی شدم.
-خب نباید عصبانی بشی.
اخمی کردم و زدم زیر شطرنج و به حالت قهر بلند شدم و به آشپزخانه رفتم، دلم می خواست اذیتش کنم، بعداز چند
لحظه همون طور که انتظار داشتم بهآشپزخونه اومد، اخم کردم و صورتم رو برگردوندم صدام کرد و گفت :
-خاله ریزه!
جوابی ندادم، دوباره گفت: مگه نگفتی من ایکی یوسانم خب باید باهوش باشم دیگه .
اخم کردم و گفتم: فقط ایکی یوسان باش نه باهوش .
خندید و گفت: خانوم خاله ریزه خانوم، لطف کن این قاشق سحرآمیزت رو تکون بده و بزن به سر من تا همونی بشم
که تو می خواي،خب چی کار کنم هر کار می کردم نمی بردي .
-چرا خوبم می بردم تو نذاشتی.
     
#95 | Posted: 19 Mar 2013 15:53

‎فصل نهم! ادامه!‏‎
-اي بابا عجب گیري کردیم ها، خب ببخشید اشتباه کردم معذرت می خوام شما بردي تو که همیشه برنده اي دیگه
حرف حسابت چیه؟ مهم اینه که جاي دیگه منو ببري نه تو بازي .
-مثلاً کجا؟
روي صندلی نشست و گفت: اول بگو آشتی .
-نه خیر.
-پس من هم نمی گم.
-خب باشه آشتی حالا بگو.
-توي زندگی.
-یعنی چی؟
-بعداً می فهمی.
-نشد، درست بگو.
-خب درست گفتم.
-قهر می کنم ها.
-اذیت نکن دیگه، منظورم اینه که توزندگی منو بردي.
-منظور از برد، همون برد و باخت و ایناست.
-نه، شبیه اون نوشته می شه.
-حالا گرفتم.
-چی رو؟
-منظورت رو.
-یعنی تازه فهمیدي؟
-من خیلی وقته فهمیدم اما تو نمی خواي بفهمی.
سهیل جدي شد و گفت: یعنی چی؟
-خودم هم نمی دونم.
-به هر حال منظوري از این حرف داشتی.
-یعنی تو نمی دونی؟
-در چه مورد باید چیزي بدونم؟
بغض گلوم رو گرفت از این که می دیدم این قدر بی تفاوت و بی خیاله لجم می گرفت، گفتم: مثل این که فقط من
نیستم که همه اش می گم بی خیال تو هم بی خیالی .
-درست حرف بزن این صغري و کبري چیدن ها فایده نداره الان پدرت اینا بر می گردن.
-همه می دونن.
-چی رو؟
-همین موضوع رو، اون روز رها بهم گفت.
-آخه چی رو؟
-موضوع من و تو رو، حتی بابا هم می دونه و همه منتظرن ما یه حرفی بزنیم.
-آخه در مورد چی؟ موضوع من و تو دیگه چیه؟
اشک تو چشمام حلقه زده بود، فقط نگاهش کردم دوباره پرسید: یعنی چی؟ یه جوري حرف بزن تا حرفت رو بفهمم .
از سرجام بلند شدم و گفتم: بسه دیگه هیچی نگو .
زدم زیر گریه، تا اون لحظه هم خودمرو خیلی کنترل کرده بودم، از آشپزخانه بیرون رفتم دنبالم اومدو صدام کرد و
گفت :
_این کارها چیه که می کنی؟ درست حرف بزن ببینم حرف حسابت چیه؟
صورتم رو که از اشک خیس بود به سمتش برگردوندم و گفتم: ببین خوب نگاهم کن هنوز نمی فهمی؟
سرش رو انداخت پایین و هیچ نگفت دوباره گفتم: وقتی زبونم رو نمی فهمی وقتی حرفم رو نمی دونی، وقتی طرز
نگاهم و معنی نگاهم رو نمی فهمی، دیگه چی باید بگم؟ براي چی بگم؟ که خودم رو کوچیک کنم؟ دیگه نمی خوام
یعنی نباید بیشتر از این خوردم کنی، برو اتاقت سهیل، نذار مامان اینا این وضع رو ببینن .
_من با این حالت تنهات نمی ذارم باید به من بگی چی شده؟
داد زدم و بلند گفتم: بسه دیگه، نمی خوام بشنوم، نمی خوام بیشتر از این ببینم، دیگه بسه نمی خواد این قدر خودت
رو به نفهمی بزنی .
_من خودم رو به نفهمی نمی زنم، خوب هم می فهمم اطرافم چه خبره.
_آره جون خودت.
_من همه چیز رو می فهمم اما هیچ کس نیست که منو بفهمه.
_کافیه، خود خواهی هم حدي داره سهیل، همیشه از دروغ بدم می اومد اما الان کار از دروغ هم گذشته این یه خیانته.
_کدوم دروغ؟ کدوم خیانت؟ من هیچ وقت چنین کارهایی رو نکردم.
_ولی حالا که کردي.
_تو در مورد من این طور فکر می کنی؟
ساکت شدم و بعد از چند لحظه گفتم: دوست ندارم اما این طور به نظر می یاد .
_خوبه، خیلی خوبه، تنها تو بودي که درکم می کردي اما حالا تو هم مثل بقیه شدي.
سرم رو بلند کردم تا جوابی به او بدم اما دیدم لباسش خونی شده سریعگفتم: خون از کجا اومده؟ خونی شدي .
دستش رو به سمت بینی اش برد و سریعبه دستشویی رفت به دنبالش رفتم، اما در رو بست و مانع شد که کمکش
کنم. بعد از چند لحظه که از دستشویی بیرون اومد لکه ي چند قطره خون روي لباسش بود با ترس گفتم :
_چی شده؟
_مهم نیست.
_چرا مهم نیست؟ خیلی هم مهمه.
_سعی نکن خودت رو نگرانم نشون بدي.
_منظورت چیه؟ این حرفها چیه که میزنی؟
سرش رو بلند کرد و گفت: فکر نکن متوجه نیستم، هنوز حرفهاي دیشبت توي گوشمه، منظورت رو هم خوب
فهمیدم، تو منو دوست داري اما نه به عنوان برادر و می خواي که من همچنین نظري بهت داشته باشم. اینو هم خوب
می دونم که همه منتظرن تا من از توخواستگاري کنم ولی هیچ کس نمی فهمه حرف من چیه. فکر نکن به قول خودت
زبونت و حرفت و طرز نگاه و معنی نگاهت رو نمی فهمم، نه خیلی هم خوبمی فهمم، اگه من با تو صمیمی هستم به
دلیل اینه که دوست ندارم هیچ وقت غمگین باشی چون می دونم از موضوع عسل به اندازه ي کافی غم من رو داري،
دیگه بیشتر از این نمی خوام غمگینباشی، در ضمن اینو بدون که خیلی هاهستن حتی همین نزدیکیها و اطرافت که
دوست دارن تو رو خوشبخت کنن و من هم مطمئنم که می تونن این کار رو بکنن، من تو رو دوست اما نه براي خودم
و نه براي تو، اینو بفهم و لطف کن گریه زاري راه ننداز، منم قول می دم روابطم رو باهات کمتر کنم تا راحت تر بتونی
فراموشم کنی، اینو بدون که خود خواه نیستم و از خود ممنون هم نیستم اما من در اندازه ي تو نیستم یعنی لیاقت تو
رو ندارم و ارزش این که زندگیت رو تباه کنم رو ندارم من اونی نیستم که تو می خواي باور کن غزل خوشبختی و
سعادت ابدي تو جاي دیگه است به من خورده نگیر و سعی کن درکم کنی، ازتخواهش می کنم اینو باور کن و بفهم،
تو رو خدا بفهم که تو با من تباه می شی، نیست می شی، پیر می شی و از بین می ري، من اینو نمی خوام، نمی خوام
غزل چون دوستت دارم .
اینو گفت و بدون توجه به بهت و اشکو آه و گریه ي من از خونه بیرون رفت، به همان نحو سرجام نشستم و بهحال
خودم گریه کردم، صداي در رو شنیدم.دوست نداشتم پدر و مادر منو توي اون وضع ببینند سریع صورتم رو شستم و
به اتاقم رفتم و خودم رو به خواب زدم، خیلی سعی کردم گریه نکنم که اگر مامان به اتاقم اومد اشکهام رو نبیند همان
طور که فکرش رو می کردم ،همون لحظهمامان در اتاق رو باز کرد و بالاي سر من اومد و پتویم رو مرتب کرد و
بوسیدم و از اتاق بیرون رفت و در رو بست. خیالم راحت شد و از پنجره به سمت اتاقشون نگاه کردم وقتی چراغها رو
خاموش کردند. نفس راحتی کشیدم و زدم زیر گریه. هیچ وقت فکر نمی کردم روزي براي عشق گریه کنم، پس
هنوز مهر عسل توي دلش بود و درست فکر کرده بودم درست حالی رو داشتمکه سهیل موقع از دست دادن عسل
داشت، خدایا چرا این قدر بدبخت بودم؟ دیگه چه کار می تونستم بکنم؟ چه طوري و به چه بهانه زندگی می کردم؟
     
#96 | Posted: 19 Mar 2013 16:01

‎فصل نهم! ادامه!‏‎
باورم نمی شد اون حرفها رو سهیل زده باشه چقدر دلم می خواست از پنجره خودم رو پرت کنم پایین آخه چه طور
دلش اومده بود با من این کار رو بکنه؟ منظورش از اون حرفها چی بود؟ چرا فکر می کرد لیاقت من رو نداره؟ چرا
فکر می کرد زندگی من با اون تباه می شه؟ درست بر عکس، من بدون اون تباه می شدم دستم رو به سمت گردنم
بردم و گردنبندم رو لمس کردم پلاك" الله " رو بوسیدم و رو به آسمان کردم و دوباره زدم زیر گریه. کنترل
اشکهام در دستان خودم نبود، انگاراز جاي دیگه فرمان می گرفتند از جانب سهیل اون می خواست که آنها ببارند.
حتی اشکها هم دلشون نمی خواست که گریه نکنم، کاش اون دفعه زیر عمل همراه با اون بچه مرده بودم، کاش سهیل
هیچ وقت به ایتالیا نمی رفت تا درد دلتنگی رو احساس نکنم و با برگشتنش مثل روانی ها نمی شدم، کاش سهیل با
عسل ازدواج کرده بود تا این مصیبتسر من نمی اومدف، عسل بیچاره فکر می کرد سهیل منو دوست داره و
فراموشش کرده اما این پسر هر دوي ما یعنی ما دو خواهر رو ناك اوت کرده بود، دل هردومون رو شکسته بود، او
هر کاري دلش خواست با دلم کرده بود و خیلی راحت هم از من گذشته بود، چقدر دوست داشتم آرمان رو می دیدم
و به او می گفتم که این کسی که این قدر از او طرفداري می کرد، با من چه کار کرده بود، آخ که هیچ فکري و هیچ
حرفی آرامم نمی کرد و قانع نمی شدم، آخه چرا این طور شده بود؟ دلممی خواست همون لحظه نفسم بند می اومد،
تا به حال در برابر هیچ موضوعی این قدر ضعیف و کم توان نبودم، سرمرو گذاشتم روي زانوهام و به حال زندگیم
آرام و در دل خودم گریه کردم این قدر که همان طور و همان جا خوابم برد .
****
صبح مامان از خواب بیدارم کرد و با تعجب گفت: چرا اینجا نشستی غزل؟
چشمام رو باز کردم و دیدم که زیر پنجره به دیوار تکیه دادم و نشستهام، نمی دونستم باید چه جوابی به مامان بدم اما
گفتم :
_بیدار بودم.
_خب چرا اینجا نشستی؟
_همین طوري.
_نیما راست گفت که همه ي کارهاي توهمین طوریه، حالا سریع پاشو دیرت می شه، ساعت هفت صبحه.
نگاهی به ساعت کردم و سریع از جام بلند شدم و گفتم: چرا زودتر بیدارم نکردي؟
_تو که گفتی بیدار بودي.
مجبور شدم بگم: خواب و بیدار بودم،حواسم به ساعت نبود .
_خب حالا هم که دیر نشده.
_چرا دیر نشده؟ من یک ساعت تو راهم تا برسم دانشگاه.
_آخه چرا؟ مگر هر روز چه قدر تو راهی؟ همیشه همین موقع بیدارت می کردم.
_دیگه فرق می کنه!
_چه فرقی می خواد بکنه؟ می خواي بیخودي ایراد بگیري، به جاي حرف زدن تو که می گی دیرت شده، پاشو حاضر
شو که سهیل پایین منتظرته .
برق از سرم پرید یاد شب قبل افتادم نمی خواستم همراه سهیل به دانشگاه برم، آخه همیشه سر راهش منو می
رسوند. دلم نمی خواست دوباره چشممبه چشمهاش بیفته، آروم از سرجام بلند شدم و خیلی کُند لباسهام رو پوشیدم
به خیال این که سهیل دیرش بشه و بره منتظرم نمونه بعد از حدود بیست دقیقه با داد و هوارهاي مامان پایین رفتم و
خیلی آرام صبحانه ام رو خوردم هر چند که لقمه اي از گلوم پایین نرفت، ماما که عصبانی شده بود گفت :
_تو که می گفتی دیرت شده، پس چرا این قدر معطل می کنی؟ صبحانه ات رو هم که نخوردي.
_نه زیادم دیر نشده.
_معلوم هست تو چته؟ هر دفعه یه چیز دیگه می گی.
_آره معلوم هست.
_پاشو ببینم بلبل زبونی نکن، بسه هر چی صبحانه خوردي.
به اجبار ماما از روي صندلی بلند شدم، حدود نیم ساعت معطل کرده بودم، فکر می کردم حالا مطمئنا سهیل رفته، به
حیاط رفتم و ندیدمش، خیالم راحت شد و این بار سریع دویدم که این همه معطلی رو جبران کنم، در خونه رو باز
کردم و به کوچه رفتم و در تعجب دیدم که دم در منتظرم ایستاده، بی تفاوت از کنار ماشین رد شدم اما صدام کرد و
گفت :
_کجا می ري؟ مگه با من نمی یاي؟
دوست نداشتم باهاش صحبت کنم اما مجبور شدم بایستم و بگم: نه، خودم می رم .
_آخه چرا؟ تا دانشگاه یک ساعت طولمی کشه که برسی، دیرت می شه ها.
_مهم نیست.
_تو یهو چت شده؟ چه طور تا حالا همیشه با من می اومدي اما امروز نمی یاي؟
نمی دونم چرا این حرف رو زدم و بی اراده گفتم: قبلا فرق می کرد .
_چه فرقی؟
_حالا.
_هر طور میلته، من رفتم اگر دوست داري بیا.
سوار ماشین شد و من هم نفس راحتی کشیدم اما هنوز حرکت نکرده بودم که مامان در رو باز کرد و روبه سهیل
گفت :
_امشب خونه ي آقاي نواصري دعوت داریم، زود بیا.
خواست برگرده توي خونه اما متعجب به سمت من برگشت و گفت: غزل تو چرا تنهایی داري می ري؟ مگه سهیل
نمی رسونت؟
_نه سهیل دیرش شده.
_هی گفتم سریع حاضر شو، پس حد اقل بیا زنگ بزن آژانس، این طوري تا فردا صبح هم نمی رسی به کلاست.
سهیل رو به مامان کرد و گفت: من دیرم نشده اما غزل یه مقدار مثل غریبه ها با ما رفتار می کنه .
کفرم داشت در می اومد، مامان با تعجب گفت: یعنی چی؟
من گفتم: هیچی مامان، سهیل شوخی میکنه .
_اما من شوخی نمی کنم، گفتم که دیرم نیست و سر راه می رسونمت.
مامان نگاهی به من کرد و با عصبانیت گفت: با این مسخره بازیهات، هم خودت دیر می رسی و هم این طفلک، سریع
سوار شو باهم برید دیگه .
مجبور شدم سوار ماشین شوم و با سهیل به کلاس برم، خیلی خشک سوار ماشین شد و حرکت کرد، هیچکدوم حرفی
نمی زدیم اما بعد از چند دقیقه سهیل گفت :
     
#97 | Posted: 19 Mar 2013 16:03

‎فصل نهم! ادامه!‏‎
باورم نمی شد اون حرفها رو سهیل زده باشه چقدر دلم می خواست از پنجره خودم رو پرت کنم پایین آخه چه طور
دلش اومده بود با من این کار رو بکنه؟ منظورش از اون حرفها چی بود؟ چرا فکر می کرد لیاقت من رو نداره؟ چرا
فکر می کرد زندگی من با اون تباه می شه؟ درست بر عکس، من بدون اون تباه می شدم دستم رو به سمت گردنم
بردم و گردنبندم رو لمس کردم پلاك" الله " رو بوسیدم و رو به آسمان کردم و دوباره زدم زیر گریه. کنترل
اشکهام در دستان خودم نبود، انگاراز جاي دیگه فرمان می گرفتند از جانب سهیل اون می خواست که آنها ببارند.
حتی اشکها هم دلشون نمی خواست که گریه نکنم، کاش اون دفعه زیر عمل همراه با اون بچه مرده بودم، کاش سهیل
هیچ وقت به ایتالیا نمی رفت تا درد دلتنگی رو احساس نکنم و با برگشتنش مثل روانی ها نمی شدم، کاش سهیل با
عسل ازدواج کرده بود تا این مصیبتسر من نمی اومدف، عسل بیچاره فکر می کرد سهیل منو دوست داره و
فراموشش کرده اما این پسر هر دوي ما یعنی ما دو خواهر رو ناك اوت کرده بود، دل هردومون رو شکسته بود، او
هر کاري دلش خواست با دلم کرده بود و خیلی راحت هم از من گذشته بود، چقدر دوست داشتم آرمان رو می دیدم
و به او می گفتم که این کسی که این قدر از او طرفداري می کرد، با من چه کار کرده بود، آخ که هیچ فکري و هیچ
حرفی آرامم نمی کرد و قانع نمی شدم، آخه چرا این طور شده بود؟ دلممی خواست همون لحظه نفسم بند می اومد،
تا به حال در برابر هیچ موضوعی این قدر ضعیف و کم توان نبودم، سرمرو گذاشتم روي زانوهام و به حال زندگیم
آرام و در دل خودم گریه کردم این قدر که همان طور و همان جا خوابم برد .
****
صبح مامان از خواب بیدارم کرد و با تعجب گفت: چرا اینجا نشستی غزل؟
چشمام رو باز کردم و دیدم که زیر پنجره به دیوار تکیه دادم و نشستهام، نمی دونستم باید چه جوابی به مامان بدم اما
گفتم :
_بیدار بودم.
_خب چرا اینجا نشستی؟
_همین طوري.
_نیما راست گفت که همه ي کارهاي توهمین طوریه، حالا سریع پاشو دیرت می شه، ساعت هفت صبحه.
نگاهی به ساعت کردم و سریع از جام بلند شدم و گفتم: چرا زودتر بیدارم نکردي؟
_تو که گفتی بیدار بودي.
مجبور شدم بگم: خواب و بیدار بودم،حواسم به ساعت نبود .
_خب حالا هم که دیر نشده.
_چرا دیر نشده؟ من یک ساعت تو راهم تا برسم دانشگاه.
_آخه چرا؟ مگر هر روز چه قدر تو راهی؟ همیشه همین موقع بیدارت می کردم.
_دیگه فرق می کنه!
_چه فرقی می خواد بکنه؟ می خواي بیخودي ایراد بگیري، به جاي حرف زدن تو که می گی دیرت شده، پاشو حاضر
شو که سهیل پایین منتظرته .
برق از سرم پرید یاد شب قبل افتادم نمی خواستم همراه سهیل به دانشگاه برم، آخه همیشه سر راهش منو می
رسوند. دلم نمی خواست دوباره چشممبه چشمهاش بیفته، آروم از سرجام بلند شدم و خیلی کُند لباسهام رو پوشیدم
به خیال این که سهیل دیرش بشه و بره منتظرم نمونه بعد از حدود بیست دقیقه با داد و هوارهاي مامان پایین رفتم و
خیلی آرام صبحانه ام رو خوردم هر چند که لقمه اي از گلوم پایین نرفت، ماما که عصبانی شده بود گفت :
_تو که می گفتی دیرت شده، پس چرا این قدر معطل می کنی؟ صبحانه ات رو هم که نخوردي.
_نه زیادم دیر نشده.
_معلوم هست تو چته؟ هر دفعه یه چیز دیگه می گی.
_آره معلوم هست.
_پاشو ببینم بلبل زبونی نکن، بسه هر چی صبحانه خوردي.
به اجبار ماما از روي صندلی بلند شدم، حدود نیم ساعت معطل کرده بودم، فکر می کردم حالا مطمئنا سهیل رفته، به
حیاط رفتم و ندیدمش، خیالم راحت شد و این بار سریع دویدم که این همه معطلی رو جبران کنم، در خونه رو باز
کردم و به کوچه رفتم و در تعجب دیدم که دم در منتظرم ایستاده، بی تفاوت از کنار ماشین رد شدم اما صدام کرد و
گفت :
_کجا می ري؟ مگه با من نمی یاي؟
دوست نداشتم باهاش صحبت کنم اما مجبور شدم بایستم و بگم: نه، خودم می رم .
_آخه چرا؟ تا دانشگاه یک ساعت طولمی کشه که برسی، دیرت می شه ها.
_مهم نیست.
_تو یهو چت شده؟ چه طور تا حالا همیشه با من می اومدي اما امروز نمی یاي؟
نمی دونم چرا این حرف رو زدم و بی اراده گفتم: قبلا فرق می کرد .
_چه فرقی؟
_حالا.
_هر طور میلته، من رفتم اگر دوست داري بیا.
سوار ماشین شد و من هم نفس راحتی کشیدم اما هنوز حرکت نکرده بودم که مامان در رو باز کرد و روبه سهیل
گفت :
_امشب خونه ي آقاي نواصري دعوت داریم، زود بیا.
خواست برگرده توي خونه اما متعجب به سمت من برگشت و گفت: غزل تو چرا تنهایی داري می ري؟ مگه سهیل
نمی رسونت؟
_نه سهیل دیرش شده.
_هی گفتم سریع حاضر شو، پس حد اقل بیا زنگ بزن آژانس، این طوري تا فردا صبح هم نمی رسی به کلاست.
سهیل رو به مامان کرد و گفت: من دیرم نشده اما غزل یه مقدار مثل غریبه ها با ما رفتار می کنه .
کفرم داشت در می اومد، مامان با تعجب گفت: یعنی چی؟
من گفتم: هیچی مامان، سهیل شوخی میکنه .
_اما من شوخی نمی کنم، گفتم که دیرم نیست و سر راه می رسونمت.
مامان نگاهی به من کرد و با عصبانیت گفت: با این مسخره بازیهات، هم خودت دیر می رسی و هم این طفلک، سریع
سوار شو باهم برید دیگه .
مجبور شدم سوار ماشین شوم و با سهیل به کلاس برم، خیلی خشک سوار ماشین شد و حرکت کرد، هیچکدوم حرفی
نمی زدیم اما بعد از چند دقیقه سهیل گفت :
     
#98 | Posted: 19 Mar 2013 16:05

‎فصل دهم!‏‎
نباید مامانت رو ناراحت کنی .
خیلی سرد جواب دادم: من چنین کاري نکردم و نمی کنم .
_اما مثل این که داري به خودت می کنی.
_منظورت چیه؟
_منظورم رو خوب می فهمی، براي چی بیخودي خودت رو ناراحت می کنی؟
به دروغ گفتم: من خودم رو ناراحت نمی کنم .
_مطمئنی؟!
_آره، دلیلی نداره خودم رو ناراحت کنم.
نفس کشید و گفت: امیدوارم .
_که چی؟ امیدواري تو به چه درد من می خوره؟
_به هیچ درد اما...
_اما بی اما.
سکوت کرد و به رانندگی اش ادامه داد، نمی دونم چرا این حرفها رو زدم، دست خودم نبود، بی اراده شده بودم خیلی
از دستش ناراحت بودم ادامه ي راه رو ساکت موندم تا به دانشگاه رسیدیم، از ماشین بدون هیچ حرفی پیادهشدم و
در رو بستم و به سمت پایین خم شدم و خیلی آروم گفتم :
_ممنون، خداحافظ.
جواب خداحافظی ام رو داد و بدون هیچ حرفی رفت، همانطور که انتظار داشتم، استاد جواب تمرین ها رو از من
خواسته بود، نمی دونستم باید چه جوابی بدم، از همان لحظه اي اول کلاس توي فکر بودم و به درس هیچ توجهی
نداشتم زمانی که استاد اسم من رو خوند که به پاي تابلو برم از سر جامبلند شدم و فقط نگاه کردم. استاد تعجبکرد
و گفت :
_خانوم مهربانی، لطف کنید تشریف بیارید براي حل تمرین ها.
_کی استاد؟
_یعنی چی؟ شما حالتون خوبه؟
_نه استاد.
استاد از سرجاش بلند شد و به سمت مناومد و کنارم ایستاد و گفت: می تونم بپرسم چی شده؟ شما از اول کلاس تا
به حال حواستون جمع نیست، مدام توي فکر هستید .
_ما استاد؟!
_بله شما.
_ببخشید.
_به بخشش من نیازي نیست، جواب تمرینها رو حاضر کردي؟!
ترسیده بودم، اگر تا اون لحظه هم عصبانی نشده بود خدا رو شکر می کردم، از اون استادهایی بود که به هیچ وجه
نمی شده باهاش کنار اومد و خیلی سختگیر بود، آرام سرم رو بلند کردم وگفتم :
_نتونستم استاد!
_چی رو نتونستی؟
_جواب تمرین ها رو.
_خب این که عالیه، من هم نمی تونم.
_چی رو استاد؟
_من هم نمی تونم اجازه بدم بیشتر ازاین سر کلاس بشینید.
لحن عصبانی به خود گرفت و گفت: بفرمایید بیرون خانوم، هر موقع فهمیدید فرق دانشگاه با مهد کودك چیه، اون
وقت بیایید درس بخونید .
چند نفر از بچه هاي سرتق کلاس بلند خندیدند و مسخره کردند، با عصبانیت از سرجام بلند شدم و گفتم :
_می رم بیرون استاد، اما شما به عنوان یک استاد طرز دیگه اي هم باید بلد باشید حرف بزنید.
_بفرمایید بیرون خانوم، خجالت هم نمی کشید یک ماهه که هر وقت دلتون خواسته اومدید کلاس، الان هم که
اومدید این قدر گستاخ هستید؟
بی تفاوت از کنارش رد شدم و به سمت در رفتم و در و باز کردم و خواستم بیرون برم اما سرم گیج رفت و پایم بهلبه
ي در خورد و محکم به زمین خوردم. سرم درد گرفته بود، چشمام تار می دید، حالم داشت به هم می خورد، یاد
حرفهاي شب قبل سهیل افتادم که با خنده می گفت :
_استاد وقتی بفهمه درس نخوندي بهت می گه بفرمایید بیرون.
درست همین اتفاق افتاده بود، یکی دو تا از دوستانم بالا سرم ایستاده بودند، استاد ترسیده بود، نگاهی به دوستانم
کردم و با سختی از سرجام بلند شدم وگفتم :
_شما برید سر کلاس، من حالم خوبه.
به اصرار من بچه ها به کلاس برگشتند اما بعد از چند قدم دوباره سرم گیج رفت و محکم به زمین خوردم، یاد سهیل
افتادم زمانی که به دربند رفته بودیم و چه قدر مراقب بود که به زمین نخورم، اون لحظه کجا بود که از شدتضعف
زمین خوردنم رو می دید، گریه ام گرفتهبود، بچه ها دو باره بالاي سرم اومده بودند، بی اختیار زدم زیر گریهاز درد
پاهام گریه نمی کردم از درد دلم بود که گریه ام گرفته بود، بچه ها دستانم رو گرفتند و بلند کردند و دوباره به
کلاس بردند و لیوان آب برام آوردند اما گریه ام بند نمی اومد، حالم بد بود، اصلا جلوي چشمام رو نمی دیدم سرم
خون اومده بود، از دفتر دانشگاه با خونه تماس گرفتم اما کسی خونه نبود استاد که خیلی ناراحت بود گفت :
_خانوم مهربانی شماره ي تماس دیگه ي ندارید؟
_نیازي نیست، خودم بر می گردم.
_اما شما حالتون خوب نیست، ما یه تماس با خونواده تون می گیریم تا خیالمون راحت بشه، بعد شما اگر خواستید
برید .
_آخه کسی خونه نیست، همه سر کارن.
_خب شماره ي محل کار پدر یا مادرتون رو بدید.
_اما نمی شه، خب شماره ي برادرم رو می دم.
شماره ي محل کار نیما رو به استاد دادم و منتظر موندم تا بیاید دنبالم، بعد از حدود نیم ساعت آبدارجی خبر آورد که
به دنبالم اومدند، به کمک دو تا از دوستانم از کلاس بیرون رفتم. سرم رو بانداژ کرده بودند و فقط به خاطر ضعفی که
داشتم می خواستم استراحت بکنم، به دمدر که رفتم، نیما رو دیدم، به کمکم اومد و دستم رو گرفت و با خودش برد،
از پله ها که پایین می اومدیم ماشین سهیل رو دیدم، رو به نیما کردم و گفتم :
_با سهیل اومدي؟
_آره.
_چرا؟
_مگه ایرادي داره؟ نگرانت شد با من اومد.
_اون از کجا فهمید؟
_وقتی زنگ زدند دفتر، سهیل جواب داده بود به همین خاطر موضوع رو فهمیده بود.
_اما من شماره ي قسمت کلی رو ندادم و شماره ي مستقیم خودت رو دادم.
_آره تو اتاق من بود.
اعصابم خراب شده بود، همیشه بد شانسی همراهم بود، لنگان لنگان از پله ها پایین رفتم، سهیل جلوي پاي من از
ماشین پیاده شد و بدون هیچ حرفی، در عقب رو باز کرد که نیما گفت :
_نه سهیل، بذار جلو بشینه من می شینم عقب.
گفتم: آخه چه فرقی می کنه؟
_واسه خاطر این که صندلی رو بکشی و تا بیمارستان استراحت کنی.
_بیمارستان واسه ي چی؟ من که حالم خوبه؟
_حالا ایرادي داره فشارت رو بگیري؟
_نیازي نیست؟
_چه طور نیازي نیست وقتی می گی سرت گیج رفته و خوردي زمین؟
_اما الان خوبم.
_خب فعلا بشین تا ببینم چی کار می کنم.
سهیل مثل همیشه در رو برام باز کرد و من نشستم و بعد خم شد و صندلی رو به سمت پایین کشید تا من بخوابم، نیما
عقب نشست و نگران دستش رو بر پیشانی ام گذاشت و گفت :
_آخه یهو چه ات شد؟ صبحانه نخورده بودي؟
_خورده بودم.
پس واسه چی ضعف کردي
ضعف نکردم
     
#99 | Posted: 19 Mar 2013 16:06

‎فصل دهم! ادامه!‏‎
پس چه ات شده
به جاي من سهیل گفت هر چیزي شده الان میریم بیمارستان و میفهمیم چه اتفاقی افتاده
نگاهی به نیما کردم و گفتم منو ببر خونه
لج نکن یه سر میریم دکتر بعد
بذار خونه استراحت کنم اگر خوب نشدم بعد میریم دکتر یا اصلا زنگ میزنم به پرستو میگم بیاد پیشم ببینه چی شده
نیما فکري کرد و گفت باشه میریم خونه اما همین الان یه زنگ به پرستو بزن و بگو بیاد
حالا چه عجله ابه
آخه من وسهیل باید برگردیم شرکت نمیشه که توي خونه تنهابمونی
خواستم حرفی بزنم که سهیل خطاب به من گفت سرت ضرب دیده نیاز به دیدن دکتر داره شاید لازم به بخیه زدن
باشه
جواب ندادم اما زمانی که نیما هم گفته اش رو تصدیق کرد مجبور شدم جوابش رو بدم و گفتم
نه هیچی نشده فقط خراش برداشته و نیاز به بخیه نداره
هرطور میلته
بعد رو به نیما کرد وگفت شماهم شب میاید منزل آقاي نواصري
آره
خب پس خونه عسل نزدیکه سرراه میرسونیمش اونجا و شب هم با عسل و آرش میاد به مهمونی
اما من گفتم عسل کلاس داره خونه نیست
سهیل گفت خب پس برو پیش رها
چه اصراریه میرم خونه استراحت میکنم
نیما اخمی کرد و گفت دوست نداري خونه ما بري
من که دیشب اونجا بودم
خب امروز هم باش ایرادي داره
خب بابا تسلیم شدم منو ببر خونه خودتون
سهیل رانندگی میکرد و به نظر توجهیبه من نداشت آهنگ زیبایی گذاشته بود درست همون آهنگی که شمال
گذاشته بود و من رو به فکر برده بود با صدایی که میخوند
دیگه از بگو مگو خسته شدم
من از اون قلب دورو خسته شدم
نمیخواي بمونی توي این خونه
چشم تو دنبال چشماي اونه
بی اراده نگاهش کردم نگاهی به منکرد وخیلی سریع سرش رو برگردوند دلم گرفته بود دلم میخواست با یکی درد
و دل کنم تنها کسی که همه حرفهام رو به او میزدم پرستو بود اما الان پیشم نبود یهو بی اختیار گفتم
من نمیرم خونه نیما
نیما با تعجب گفت دوباره چی شده واسه چی نمیري
میخوام برم بیمارستان
آدم از کارهاي تو سر در نمیاره بالاخره چی کار کنیم این سهیل طفلک یکساعته داره تو خیابون ها تاب میخوره
بریم بیمارستان
سهیل از تو آیینه نگاهی به نیما کردو گفت نیما خان مثل اینکه خواهر یه دنده شما از خر شیطون اومد پایین
خواستم جوابی به او بدم که نیما گفت آره بابا خیلی عجیبه خب پس دور بزن بریم بیمارستان
گفتم نه دور نزن
نیما عصبی شد و گفت اذیت نکن دیگه معلوم هست میخواي چی کار کنی
بریم بیمارستان پرستو
پرستو بیمارستان جدیده ما خبر نداریم
اذیت نکن هنوز که نرسیدیم تازه قبل از خونه شما هم هست منو ببرید اون بیمارستان هم یه معاینه میشم هم پرستو
رو میبینم
باشه میریم ولی بالاخره باید بري خونه یا نه قرار نیست که بیمارستان موندگار بشی
نه میمونم و با پرستو برمیگردم
اون امیر بیچاره شده آژانس شما
حالا منو میبرید یا نه
نیما رو به سهیل کرد و گفت برو بیمارستان پرستو البته به قول خانم اگر نریم فاتحمون خونده است
سهیل لبخندي زد و به راهش ادامه داد زمانی که به بیمارستان رسیدیم نیما همراه من اومد اما سهیل گفت شما برید
من میمونم خداحافظ غزل
سرم رو به معناي خداحافظی تکان دادم و با نیما راه افتادم و به بخشداخلی رفتم پرستو رو دیدم و او هم با دیدن من
خوشحال شد و با خوشحالی گفت
خیلی خوشحالم میبینمت اما چرا اومدي اینجا چرا نیومدي خونه
شما کی خونه هستید
ببخشید تو رو خدا کارمون زیاده
باشه میبخشمتون
حالا چی شده سرت رو چرا بستی دوبارهدست وپا چلفتی بازي درآوردي
یه کوچولو
آخه آدم به تو چی بگه مگه عاشقی دختر که این قدر سر به هوایی
دلم گرفت رو به نیما کردم و گفتم تو برو
کجا برم بذار ببینم حالت چطوره
پرستو رو به نیما گفت من هستم الان میبرمش پیش همکارم تا معاینه اش کنه
یعنی من برم
اگر دوست دارید
باشه من میرم اما اگر خواستی برگردي خونه حتما با آژانس برگرد باشه
باشه خیالت راحت تو برو
نیما خداحافظی کرد و رفت و پرستو رو به من کرد وگفت
دلمون برات تنگ شده بود بذار به امیر بگم اومدي خیلی خوشحال میشه
حالا مزاحمش نشو
نه بابا اصلا بیا با هم بریم اتاق تنهاست
همراهش به سمت اتاق امیر راه افتادیم در زدیم و وارد شدیم امیر تا منو دید از سر جاش بلند شد و گفت اي واي
دوباره بلا از آسمون بارید
دست شما درد نکنه به جاي سلام کردنه
راستی سلام حالت چطوره خوانواده چطورن داداش چطورن زن داداش چطورن آبجی چه طورن شوهر آبجی چطورن
آرمان چطورن
پرستو عصبانی شد و گفت اي امیر چیه هی چطورن چطورن راه انداختی به تو چه که چطورن
ببخشید نه چطورن
خندیدم و گفتم همه خوبن سلام میرسونن
سلامت باشن اما تو باز براي چی روي سر ما خراب شدي کله ات چی شده دوباره کدوم دیوار بیچاره رو اشتباه هدف
گرفتی
اولا به تو چه که من رو سرتون خراب شدم و دلم میخواست در ضمن سرم گیج رفت خوردم زمین و سرم خون اومد
اه اه دیگه حالت خوب شده زبونت هم تقویت شده نمیشه اصلا طرفت اومد البته جاي تعجب نیست رفیق پرستو
هستی دیگه
حالا بگو چرا سرت گیج رفت و الحمدالله خوردي زمین
الحمدالله قراره بمیرم
جدا پس خدا رو شکر اول صبحی یه خبر خوب شنیدم
پرستو اخمی کرد و گفت یعنی چی این حرفاي مسخره چیه که میزنید
کجاش مسخره است خانوم خیلی هم خوشاینده
خجالت بکش امیر به جاي این حرفا فشارش و بگیر و ببین چش شده
خب بیا بشین اینجا تا فشارت رو بگیرم
روبروي امیر نشستم و فشار سنج رو به دستم بست و بعد از اینکه فشارم رو گرفت جدي گفت
فشارت روي صفره یعنی الان شما یه جنازه هستید و قراره اگه خدا بخواد دار فانی رو وداع گویید و الان هم که چرت
وپرت میگید به دلیل اینه که روي مرز تشنج هستید و انتظاري دیگه ازت نمیشه داشت
من چرت و پرت میگم یا تو مثل این که باید اول فشار خودت رو بگیري
خندید و گفت تو نگران من نباش اما جدي فشارت پایینه یه سرم برات مینویسم همین الان بزن
چی
نخودچی سرم دیگه تا حالا نشنیدي همون دراکولاي خودمونه
نیاز هست
مرض که ندارم بیخودي سرم بنویسم اما یه آزمایش هم باید بدي نیاز بهیک چکاپ کامل داري
نیازي نیست
     
#100 | Posted: 19 Mar 2013 16:08

‎فصل دهم! ادامه!‏‎
توي کار من دخالت نکن روي این ورقه نسخه مینویسم تو هم با پرستو کارت رو انجام بده من باید برم بالاي سر
مریضم و تنهاتون میذارم
از اتاق بیرون رفت و با پرستو تنها شدم رو به روم نشست و گفت
چرا فشارت پایینه
نمیدونم
شاید کم خون شده باشی
نه بابا
پس چی شده دوباره فکر و خیال بیجا کردي
کجاش بیجاست خیلی هم بجاست اگر فکر وخیال نکنم چی کار کنم در ضمن دست خودم نیست هیچ چیز از دهنم
بیرون نمیره
دوباره چی شده که داري خود خوري میکنی چرا این قدر خودت رو عذاب میدي این جوري پیش بري از بین میري ها
زدم زیر گریه خیلی وقت بود که نتونسته بودم با کسی درد و دل کنم نگران پاشد و کنارم نشست و گفت
آروم باش تروخدا بگو چی شده منو محرم رازت بدون
به همین خاطر اومدم اینجا خواستم باهات حرف بزنم خیلی دلم گرفته دیگه طاقت ندارم دارم خفه میشم پرستو دارم
منفجر میشم
بغلم کرد و هردو گریه کردیم بعد از چند لحظه که آرومتر شدم تمام ماجرا رو براش تعریف کردم احساس میکردم
آرومتر شدم سرم رو بر شونه اش گذاشته بودم و آروم گریه میکردم پرستو هم ساکت بود اوهم از بلاهاییکه به
سرم اومده بود تعجب کرده بود چی برسه به خودم آخه این همه عذاب براي یک نفر انصاف نبود هردو ساکت بودیم
که پرستو گفت
اون طوري که میگی و اون سهیلی که من دیدم امکان نداره تو رو دوست نداشته باشه
اما حالا که میبینی نداره
من شک دارم
به چی
به این که سهیل راست بگه
یعنی چی
این که تو رو دوست نداره
برو بابا توهم دلت خوشه
اما این حقیقته اون تو رو دوست داره بیشتر از هرکسی اینو مطمین باش اما یه موضوعی مجبورش میکنه به تو دروغ
بگه که دوستت نداره
با تعجب گفتم آخه واسه چی چه موضوعی
نمیدونم اما اینو شک ندارم که سهیل تو رو دوست داره و میخواد براي تو از خود گذشتگی کنه
آخه واسه چی
این رو هم نمیدونم باید از خودش بپرسی
من دیگه هیچ وفت خودم رو کوچیک نمیکنم و باهاش حرف نمیزنم
خب به خودت بد یکنی
مهم نیست
حرف مفت نزن راستی میگم شاید کسی دیگه اي تو رو دوست داره و سهیل به خاطر اون خودش رو کنار کشیده
آخه کی
نمیدونم خیلی ها ممکن باشه اما کسی که سهیل بشناسش
با تعجب گفتم من نمیدونم اما اگر چنینکاري کرده باشه هیچ وقت نمیبخشمش چون با این کارش هم خوشبختی رو
از من وهم از خودش گرفته و احساس من رو نادیده گرفته
حالا ما نباید زود قضاوت کنیم راستی گفتی نفهمیدي اون پرونده ها مربوط به چی بود
مدارك پزشکی بود
چه مدارکی
نمیدونم
سهییل سابقه بیماري داره
نه اما ناراحتی تنفسی داره البته نه به اون صورت
آلرژي داره
آره
غزل میتونی یه کاري بکنی
چی کار
پرونده هاي سهیل رو برام بیار
چی
آره بیار ببینم مربوط به چیه
من چنین کاري نمیکنم چون سهیل خیلی حساسه در ضمن به ما چه ربطی داره
ربط داره مگه تو ادعا نمیکنی دوستش داري
بیشتر از جونم
خب پس براي من بیار شاید خداي نکرده بیماري داره که به شما نگفته
اما این امکان نداره
خلاصه کار از محکم کاري عیب نمیکنه هرطور شده اون پرونده ها رو برايمن بیار
باشه اما قول نمیدم
قول بده چون من فردا منتظرت هستم
باشه من صبح کلاس ندارم خونه تنهام سهیل صبح میره سرکار و در اتاقش رو هم باز میذاره
خب دیگه پس من فردا منتظرم
باشه میام
خب دیگه خودتو ناراحت نکن قپل میدم همه چیز رو بفهمیم حالا پاشو بریم آزمایش بدي و سرم بزنی
بلند شدم و به همراه پرستو رفتم نمیدونستم پرونده ها رو براي چی میخواست اما فکرم بدجوري مشغول شده بود
هرچند که خیلی آرام شده بودم به این درد و دل نیاز داشتم تا کمی آرام بگیرم
وقتی به خونه برگشتم مامان برگشته بود جریان رو از نیما شنیده بود و نگران منتظر من بود به اجبار مامان به اتاقم
رفتم تا استراحت کنم اما فکر و خیال لحظه اي استراحت کردن رو ازمن گرفتهبودند خیلی به هم ریخته بودم گریه ام
گرفته بود اما خودم رو کنترل کردم وسعی کردم بخوابم چند ساعتی خوابیدم و با صداي مامان از خواب بیدار شدم
که میگفت
پاشو غزل همه حاضریم فقط معطل تو هستیم تو هم حاضر شو که بریم
خمیازه اي کشیدم و گفتم کجا بریم
یادت رفته میخوایم بریم منزل آقاي نواصري
خب براي چی
فردا آرمان میره ایتالیا براي همین میخوایم بریم اونجا
خب فردا میریم فرودگاه بدرقه اش
صبح زود پرواز داره ما نمیتونیم بریمحالا پاشو سریع حاضر شو
به سختی از سرجام بلند شدم و بعد از چند دقیقه جاضر شدم و پایین رفتم و دیدم که سهیل و پدر منتظر ایستادند
سلام کردم پدر حالم رو پرسید و گفت
خیلی قراضه شدي تا سر دستم نموندي باید ردت کنم بري
بابا یعنی انقدر از من خسته شدي
تازه کجاش رو دیدي
اخمی کردم و راه افتادم سهیل دو شادوش من حرکت میکرد بدون سلام گفت
-بهتر شدي؟
-ممنون.
-نگرانت بودم، زنگ زدم خونه اما خواب بودي.
-نگران نباش.
-آزمایش دادي؟
-آره، اما جوابش حاضر نیست.
-انشالله که چیزي نیست.
-فوقش هم که باشه، اصلاً مهم نیست.
بی تفاوت از کنارش رفتم و سوار ماشین شدم، او هم حرفی نزد و سوار شد همگی با هم راه افتادیم. به غیر از ما و
آرش و نیما و مهرشاد و همین طور ایسان هم بودند،حالم خوب نبود، اصلاًحوصله جمع رو نداشتم ساکت نشسته بودم
که عسل پرسید :
-چیزي شده غزل؟ تو فکري.
-نه خوبم.
-مامان می گفت حالت بد شده بود.
-آره اما الان خوبم.
-سرت چی؟ خوب شد؟
-آره، بانداژش رو باز کردم.
-خب، خدا رو شکر، چرا حواست رو جمع نکردي؟
-حواسم نبود، چی کار کنم.
لبخندي زد و ساکت شد، در تمام مدت مهمانی، سهیل کوچکترین نگاهی به من نکرد جز زمانی که مخاطب آقاي
نواصري قرار گرفت و حالم رو پرسید اما آرمان یک لحظه هم از من و سهیل چشم برنمی داشت و مدام ما رو زیر نظر
داشت و بعد از مدتی کنار من نشست و گفت :
-دوباره چی شده؟
-چیزي نشده!
-دوباره با سهیل حرفت شده؟ حسابی کرك و پرش رو ریختی.
-من ریختم؟
-به نظر می یاد.
-نه خیر، ایشون اصلاً کرك و پر نداشتد.
-پس مشخص شد تو ریختی بگو ببینم قضیه چیه؟
-قضیه اي نیست.
-چرا جفتتون این قدر ناراحتید؟
-من حالم خوب نیست اما او رو نمی دونم.
     
صفحه  صفحه 10 از 13:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ‏Boghze ghazal | بغض غزل بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites