خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی /

‏Boghze ghazal | بغض غزل


صفحه  صفحه 11 از 13:  « پیشین  1  ...  10  11  12  13  پسین »
mereng مرد #101 | Posted: 19 Mar 2013 16:09
کاربر

 

‎فصل دهم! ادامه!‏‎
-آره، سهیل برام گفت که امروز چی شده بود اما ناراحتی تو علت دیگه ايداره.
دوست نداشتم بغضم رو ببینه اما واقعاً بغض داشت خفه ام می کرد، بدون این که نگاهش کنم، گفتم :
-تو رو خدا آقا ارمان گیر ندید، نذارید جلوي جمع دوباره حالم خراب بشه.
آروم و آهسته گفت: باشه باشه اما منفردا می رم و این طوري دلم آروم نمیگیره .
-مگه چه قدر می خواید بمونید؟
-حدوداً دو هفته اما این دو هفته هم شما رو تنها گذاشتن خطرناکه.
-نه، شما ناراحت نباشید.
-اما هستم، باید بگی چی شده.
-هیچی به خدا، او نباید چیزیش باشه، من یه مقدار فکر و خیالم به هم ریختهو نمی تونم آروم بگیرم.
-چه طور مگه؟ بهت حرفی زده؟
بغض مانع این شد تا جوابش رو بدم، خودش متوجه شد و از کنارم بلند شد و رفت، همان لحظه سهیل سریع از سر
مبل بلند شد و به دستشویی رفت، نیما و آرمان سریع به دنبالش رفتند آخه دوباره خون دماغ شده بود .
اون شب با همه سر به سر گذاشتن ها و شوخی هاي مهرشاد، هر چند که به همه خوش گذشت اما براي من سخت و
طاقت فرسا بود، بعد از مهمانی همگی خداحافظی کردیم و به خونه برگشتیم و سهیل طبق عادت هر شب به منو پدر
و مادر شب بخیر گفت و به اتاقش رفت، شب به سختی خوابم برد و مثل هر شب تاچند قطره اشک از چشمم سرازیر
نشد نخوابیدم .
****
صبح که از خواب بیدار شدم هیچ کس خونه نبود، نگاه به ساعت کردم، نُه صبح بود، یاد قرارم با پرستو افتادم، سریع
حاضر شدم و به اتاق سهیل رفتم مثل همیشه مرتب بود، روي میزش رو گشتم اما پرونده ها نبود، سعی کردم چیزي
رو به هم نریزم، زیر تختش رو نگاه کردم و اونجا دیدمشون پرونده ها را بیرون کشیدم و دوباره نگاهی انداختم اما
باز هم چیزي سر درنیاوردم. پرونده ها رو برداشتم و به بیمارستان رفتم، فکر این که سهیل چرا این پرونده ها رو
قایم کرده بود آزارم می داد. با هزار فکر و خیال به بیمارستان رسیدم و سریع پیش پرستو رفتم، بعد از سلام پرستو
گفت :
-آوردي؟
-آره اما سریع نگاهشون کن.
-چرا؟
-آخه مامان تا سه چهار ساعت دیگه برمی گرده، اگه برگرده ببینه خونه نیستم نگران می شه، نمی خوام موضوع لو
بره .
-باشه، اما چرا به مامانت نگفتی می یاي اینجا؟
-نگفتم دیگه حالا تو سریع کارت رو بکن.
-من که نمی تونم کاري کنم، بیا بریم به امیر نشونشون بدیم.
به سمت اتاق امیر راه افتادیم و وارد شدیم، تا امیر خواست سربه سرم بگذرد، پرستو مانع شد و گفت :
-نه امیر الان وقت شوخی نیست غزل وقتنداره، اینا رو نگاه کن ببین چیزي سر در می یاري یا نه؟
-اینا چی هستن؟
گفتم: پرونده هاي پزشکی سهیل .
امیر گفت: پس موضوع جنایی شده، سریع چراغها رو خاموش کنید تا کسی نفهمه ما اینجاییم .
پرستو عصبانی شد و گفت: امیر خواهش میکنم جدي باش، وقت نداریم، غزل بدون اجازه این پرونده ها رو آورده .
امیر سکوت کرد و به پرونده ها نگاهکرد و گفت: این پرونده ها مربوط به ایتالیاست مگر اونجا تحت نظر دکتر بوده؟
-نمی دونم، چیزي به ما نگفته.
-این پرونده در بیمارستان ایتالیا تشکیل شده، یه دوره ي چهارماهه سهیل زیر نظر پزشک بوده.
تعجب کرده بودم، حرف نمی تونستم بزنم که دوباره اشاره به پرونده اي دیگر گفت :
-اما این پرونده مربوط به ایرانه، مناین پزشک رو می شناسم، سهیل تحت نظراین پزشک بوده.
-پزشک چی؟
سکوت کرد، اما بعد از چند لحظه گفت: شما تا به حال در مورد این پرونده ها چیزي نمی دونستید؟
-نه نمی دونستیم.
-اما سهیل ایران هم که بود به مدت دو ماه تحت نظر پزشک بوده، شما چه طور متوجه نشیدید؟
بغض گلوم رو گرفته بود نمی تونستم حرف بزنم اما به زور گفتم: تو رو خدا امیر بگو چی شده؟ما هیچی نمی دونیم،
سهیل آدم توداریه، همه چیزش رو می ریزه تو خودش .
-من مطمئن نیستم اما الان با این پزشک تماس می گیرم و جریان رو می پرسم.
نفس توي سینه ام حبس شده بود. پرستو سعی می کرد آرومم کنه. هر چند خودش هم خیلی ترسیده بود و دست
کمی از من نداشت. امیر خیلی آروم بادکتر صحبت می کرد و از او می خواست در مورد بیمارش "سهیل محمود
زاده" براش توضیح بده، قلبم داشت ازجا در می اومد. بالاخره صحبتشون تمام شد و امیر گوشی رو قطع
کرد،ملتمسانه نگاهش کردم، دست و پام می لرزید. هر چی منتظر موندم حرفی بزنه چیزي نمی گفت، مجبور شدم
بگم :
-امیر بگو چی شده؟ تو رو خدا بگو.
امیر نفسی کشید و گفت: چیزي نشده خودترو ناراحت نکن یه بیماري ساده است .
با گریه گفتم: چه بیماري ساده ایه که اینقدر به هم ریختی؟
پرستو سعی می کرد آرومم کنه، می دونستم اتفاق بدي افتاده، به سختی روي پاهام ایستادم و زدم زیر گریه و
عاجزانه گفتم :
-تو رو خد اامیر، تو رو خدا بگو چی شده؟ دارم دیوونه می شم، بگو چی شده امیر؟
امیر ساکت بود و سرش رو پایین انداخته بود، آروم و آهسته گفت: تا به حال متوجه نشدید که توي این مدت خون
دماغ بشه؟
نفسم یاریم نمی کرد حرفی بزنم با دو زانو محکم به زمین خوردم و با گریه گفتم :
-آره، تازگی ها خیلی خون دماغ می شه.
امیر نگاهی به من کرد و گفت: حالا که چیزي نشده که این طور خودت رو باختی .
-تو رو خدا امیر حقیقت رو بهم بگو، من طاقتش رو دارم.
-حقیقت چیه؟ تو که حالت این طور شده، می گی طاقت داري؟
بلند زدم زیر گریه و گفتم: نمی خواي بگی او خون دماغ ها یعنی یعنی ...
امیر سرش رو انداخته بود پایین، قلبم ایستاد روي زمین نشستم و گفتم: یعنی سرطان داره؟
امیر نگاهم کرد و خواست چیزي بگه که صدام رو بلند کردم و گفتم: نمی خواد مراعاتم رو بکنی، با مراعات کردن تو،
حال سهیل خوب نمی شه، به من بگو چی شده؟ بگو که اشتباه می کنم بگو که این طور نیست، بگو سهیل ما سالمه،تو
رو خدا بگو امیر .
بدون اینکه سرش رو بالا بیاره با بغضگفت: متاسفم اما حقیقت داره، سهیل سرطان خون داره، این مدت هم ایتالیا
تحت نظر پزشک بوده .
دیگه صدایی رو نمی شنیدم، آروم چشمام رو بستم و گفتم: یعنی نمی خوادبه قولش عمل کنه، یعنی می خواد ما رو
تنها بذاره؟
امیر کنارم نشست و گفت: تو رو خدا غزل، این قدر خودتو ناراحت نکن، دختر الان سکته می کنی ها .
      
mereng مرد #102 | Posted: 19 Mar 2013 16:10
کاربر

 

‎فصل دهم! ادامه!‏‎
-مهم نیست دیگه نمی خوام زنده باشم، الان می فهمم چرا می گفت هیچ کس حرف منو نمی فهمه و درکم نمی کنه،
الان می فهمم .
-حالا کاریه که شده خواست خدا بودهتو آروم باش.
-چه طور آروم باشم؟ آخر چرا خواست خدا براي من بیچاره همیشه بد بوده؟ چرا این قدر براي سهیل بد بوده؟
-کفر نگو غزل، خدا بزرگه.
-آره بزرگه، اما تو بگو دکتر چی بهت گفت.
-همین حرفهایی که بهت گفتم.
-دروغ می گی! چرا نگفت که سهیل براي چی رفت ایتالیا؟ اگر می تونستن برایش کاري کنن که دیگه اونجا نمی
رفت .
امیر آروم و زیر لب گفت: حالا که همهچیز رو فهمیدي این رو هم بدون، سعی کن توي این مدت به سهیل خوش
بگذره او با این بیماري نهایتاً سه ماهه دیگه ...
باقی حرفهاش رو نشنیدم پاهام می لرزید، نفسم آروم گرفته بود، چشمام روبستم و به خیالم رفتم. اي خدا من چه
قدر ابله بودم، سهیل چه قدر فداکار بود، منظورش از این رو که می گفت با او تباه می شم رو تازه می فهمیدم وتازه
متوجه شده بودم که چرا می گفت ارزشمنو نداره، آخه چرا نفهمیده بودم چه دردي داره؟چرا نفهمیده بودم، حرف
دلش چیه؟
اي خدا او چه غمی رو تحمل می کرد. او چه مرد بزرگی بود، او چه شخص عزیز و بلند مرتبه اي بود، دلم می خواست
نفس نکشم، بهانه ي من بعد از سهیل براي زندگی کردن چی بود؟ چه طور میتونستم بدون او طاقت بیارم؟ خدایا
این حق من از زندگی نبود، این حق سهیل از سرنوشت نبود، آخه چرا او باید می مرد؟ براي چی باید می رفت؟
آخه بدون او چه کار می کردم؟ امیدم به چی بود؟ چه طور می تونستم لحظات رو بدون او سپري کنم؟ چه طور می
تونستم تحمل کنم؟ آخ که داشتم خفه می شدم، این حقیقت نبود، سهیل من نمی مرد، هیچ وقت نمی مرد، چرا این
قدر غریب بود؟ اي سهیل نازنین من، دلم برایش تنگ شده بود، می خواستم فریاد بزنم اما حنجره ام توان نداشت
یعنی مردان هم می میرند نه امکان نداشت هیچ مردي نمی مرد، سهیل نمی مرد، سهیل نمی رفت، چشمام رو بر خلاف
میلم باز کردم و خودم رو زیر سرم دیدم، بی اراده اشک از چشمام سرازیر شده و دوباره چشمام رو بستم و به پرستو
گفتم :
-می خوام برم خونه.
-باشه عزیز می ري، اما یه مقدار باید استراحت کنی.
-نه، می خوام برم پیش سهیلم باشم، بذار برم تو رو خدا بذار برم.
دوباره زدم زیر گریه،پرستو دستپاچه شدو امیر رو صدا کرد و امیر آروم گفت: باشه غزل، هر چی تو بخواي، ولی
بذار سرم که تموم شد خودم می برمتخونه باشه؟
حرفی نزدم و دوباره چشمام رو بستم، فکر این که سهیل نهایتاً سه، چهار ماهه دیگه کنارمه، تمام تنم رو می
لرزوند.تازه فهمیده بودم معناي حرفهاي مرموز آرمان چه بود،او حتماً از قضیه خبر داشت، قلبم درد گرفته بود، اشک
بی اراده از چشمام سرازیر بود. سرم که تمام شد به همراه امیر و پرستو به سمت خونه راه افتادیم، در بین راه امیر
گفت :
-غزل دیگه اشک ریختن رو تموم کن، اگربا این وضع بري خونه، مامانت می فهمه موضوع چیه، در ضمن نباید بذاري
سهیل موضوع رو بفهمه اشکهات رو پاك کن و سریع پرونده هاي سهیل رو سر جاش بذار و خیلی عادي رفتار کن می
دونم، قبول دارم که سخته، یعنی واقعاً عذاب آوره اما به خاطر سهیل مجبوري نقش بازي کنی و به روي خودت نیاري
تو که دوست نداري توي این مدت ناراحتش کنی؟
یاد مدت باقی مونده افتادم، خواستم دوباره گریه کنم اما خودم رو به سختی کنترل کردم و اشکهام رو پاك کردم تا به
گفته ي امیر عمل کنم. به خونه که رسیدیم سریع پرونده ها رو سرجاشون گذاشتم و به خونه رفتم، مامان تا مرادید
سریع گفت :
-کجا بودي تا حالا؟ چرا نگفتی می ريبیرون؟
-رفتم پارك درس بخونم.
-توي خونه کسی نبود، ساکت هم بود درضمن مگه حیاط رو ازت گرفته بودن؟ پس کتابهات کو؟
خیلی سخت خودم رو کنترل کرده بودم تا بغضم باز نشسته و نزنم زیر گریه رو به مامان گفتم :
-مامان من ناهار خوردم، آخه با پرستو رفته بودیم رستوران، براي ناهار بیدارم نکن در ضمن می خوام بخوابم براي
شام هم صدام نکن، اگر گرسنه ام بود خودم می یام پایین .
-اما مگه می شه؟
بی تفاوت نسبت به مامان، سریع به اتاقم رفتم و به سختی سعی کردم بخوابم، البته مامان متوجه شده بود که گریه
کردم چون چشمام هنوز ورم داشت از شدت ضعف و ناتوانی و درد، چشمام بستهشد و خوابم برد، دو، سه بار از
خواب پریدم، کابوس هاي وحشتناك مدامبه سراغم می اومدند، تا صبح اصلاً آرام نگرفتم .
****
صبح کلاس داشتم، سهیل کار قبلی نیما رو انجام می داد و قبل از کارش منو می رسوند دانشگاه، مامان صدام کرد و
گفت :
-غزل پاشو دیر شده، سهیل دیرش می شهها.
بدنم توان حرکت نداشت. تازه خوابم برده بود، شاید یک ساعت هم نشده بوداما مجبور بودم بلند شوم، خوابم می
اومد چشمام دوباره بسته شده بودند بدنم عرق کرده بود، گرمم شده بود، مامان عصبانی در اتاق رو باز کرد و گفت :
-دختر مگه با تو نیستم؟ می گم پاشو دیر شده.
-نمی تونم مامان.
-آخه چرا؟
-بدنم درد می کنه.
مامان دستپاچه به سمتم اومد و دستش رو بر پیشانی ام گذاشت و گفت :
-صدات که گرفته، رنگت هم پریده، تب هم که داري حتماً سرما خوردي.
-حالا چی کار کنم؟
-هیچی قراره چی کار کنی؟ درس امروزت مهمه؟
-همه ي درسام مهمه.
-منظورم اینه که سخته.
-نه.
-پس نرو کلاس، بمون خونه و استراحت کن.
-اما.. .
-اما نداره اگه بدتر بشی مصیبته، من می رم فشار سنج رو بیارم تا فشارت رو بگیرم، به سهیل هم می گم بره.
از اتاق بیرون رفت، زدم زیر گریه، دیگه طاقت نداشتم نقش بازي کنم، پتو رو کشیدم روي سرم، چشمام خسته بود و
سریع خوابم برد .
"واقعاً داشت می رفت این چیزي بود کهمی دیدم با لباس سفید برام دست تکان می داد، کنار یک زن جوان بود، چه
قدر شبیه سهیل بود، احتمالاً مادرش بود، داد زدم: خداي من کجا داري می ري؟ تو نباید بري تو قول دادي نري؟تو
رو خدا با خودت نبرش! نرو سهیل پیشمبمون تنهام نذار تو رو خدا قول می دم دیگه اذیتت نکنم، نرو، نرو، نرو" از
خواب پریدم و زدم زیر گریه، مامان وسهیل هراسان به داخل اتاق اومدند ومامان کنار تختم نشست و گفت :
      
mereng مرد #103 | Posted: 19 Mar 2013 16:12
کاربر

 

‎فصل دهم! ادامه!‏‎
-چی شده غزل؟ خواب دیدي؟
-می خواد بره، می خواد منو تنها بذاره.
مامان که ترسیده بود رو به سهیل کرد و گفت: حالش اصلاً خوب نیست کاش می بردیمش دکتر .
-باشه می بریمش، اما یه لحظه بذارید ببینم چی می گه.
مامان بلند شد و سهیل کنار تختم نشست و رو به من گفت: غزل چشمات رو باز کن و این آب رو بخور .
به زور چشمام رو باز کردم و لیوان آب رو دستش دیدم و گفتم: تو به من دروغ گفتی، تو منو دوست نداري .
پتوم رو بالا کشید و گفت: من دوستت دارم اینو مطمئن باش. برات قسم می خورم، اما تو این لیوان آب رو بخور .
مقداري از آب رو خوردم و گفتم: پس چرا رفتی؟
-من هیچ جا نرفتم، همین جا هستم، اصلاً مامان و
سهیل به اتاقم رفته بودند و دنبالم می گشتند اما من نبودم صداي جیغ و دادهاي مامان رو ضعیف می شنیدم، ناگهان
احساس کردم سرم بلند شد و کسی صدام می زنه .
-غزل حالت خوبه؟ جون سهیل حرف بزن!
صداي قشنگش بود، چشمام رو بازکردم.بالاي سرم نشسته بود، مامان گریه می کرد، طاقت هر چیزي رو داشتم جز
اشکهاي سهیل.وقتی قطره ي اشکش به روي صورتم افتاد، احساس تازگی کردم. صداش رو شنیدم که گفت :
-تو رو خدا غزل، آروم باش الان می بریمت بیمارستان نگران نباش حالتخوب می شه.
مرا بغل کرد و از پله ها پایین بردو توي ماشین گذاشت. بدنم درد می کرد اما دلم بیشتر می سوخت چشمام بسته
شد، چه قدر راحت! انگار داشتم به آرزوم می رسیدم، خوابیدم آسوده و بی درد و غصه، چه قدر شیرین بود. خیال این
که زودتر از سهیل می رم، آرومم می کرد. راه نفسم بسته شد. شوق رسیدن تو تنم پرگرفته بود، احساس می کردم به
وصال رسیدم، به عشقم نزدیک شدم، مادر سهیل رو می دیدم. احساس می کردم دیگه هیچ کس نمی تونه سهیل رو از
من بگیره چه رویاي شیرینی بود، چه خواب خوشی دیگه صدایی نمی شنیدم. هیچ چیزي نمی دیدم. چه قدر خوب بود
نه غم کسی رو می دیدم نه مصیبت کسیرو،براي خودم راحت بود خوشا به حال اون کسی که نمی شنوه وقتی نمی
شنیدم احساس آرامی میکردم چون ناگفتنی ها و ناشنیدنیها رو نمی شنیدم. بدنم حرکت نمی کرد چشمام باز نمی شد
یه حال خاصی بودم. انگار واقعاً مرده بودم چه قدر زیبا بود چه قدر آرامش بخش بود، دلم می خواست بخوابم تا که
دیگه کسی جرات نمی کرد سهیل رو از من جدا کنه .
انگار مدت طولانی بود که خواب بودم و بعد از مدتها صدایی رو می شنیدم صدایی که می گفت :
-چشمات رو باز کن غزل، جون هر کسی دوست داري، تو همه چیز منی، تو همه کس منی، دروغ گفتم که دوستت
ندارم؛ دارم به خدا دارم، نذار قبلاز موعدش بمیرم. نذار قبل از دیدن چشاي قشنگت بمیرم. هر چی تو بگی. هر چی
تو بخواي. مرگ سهیل چشمات رو باز کن. نذار غم مادر و پدرم دوباره برام تکرار بشه، آخه بی انصاف چرا این کار
رو کردي؟ آخه رحمت به خودت نیومد، چرا به ما رحم نکردي؟به خدا اگر چشمات رو باز نکنی همین جا براي
همیشه چشمام رو می بندم. نذار توي گور تنم بلرزه. نذار موقع مردن از عذاب بترسم. غزلم باور کن من بی تو
هیچم،امیدم! چشمات رو باز کن، جون من باز کن،این عذاب رو بهم نده آخهبی معرفت سه روزه نگاهم نکردي، دلم
برات تنگ شده، دلم می خواد مثل قبلاً نگاهم کنی و تمام وجودم رو آب کنی ،چشمات رو باز کن، می خوام برات
قسم بخورم، می خوام بگم بی تو می میرم، می خوام قسم بخورم دوستت دارم،جون هر کسی دوست داري چشماي
قشنگت رو باز کن و دلم رو بیشتر نسوزون، آخه تو نمی گی من با این وضع خودم رو چه طور ببخشم؟ همه بیرون
منتظرتن، فقط با اصرار به من اجازه دادن بیام ببینمت، غزل چشمات رو بازکن و نگاهم کن، بذار دوباره با نگاهت
جون بگیرم و نفس بکشم، تو رو خدا .
اما چشماي من باز نمی شد، صدا رو می شنیدم اما متوجه هیچ چیز نبودم، صداش رو بلندتر از قبل کرد و گفت :
-لامذهب، چشمات رو باز کن جون هر کسی دوست داري چشمات رو باز کن.
صداي سر و صدا شنیدم. انگار می خواستن بیرونش کنن، به هر سختی بود چشمام رو باز کردم و با صدایی که به
سختی در می اومد گفتم :
-سهیل! سهیل!
پرستار و دکتر سریع بالاي سرم حاضر شدند اما باز هم سهیل رو از اتاق بیرون کردند، مقداري دارو و دم و دستگاه
برام استفاده کردم اما من مدام میگفتم "سهیل" احساس می کردم حالم بهتره چشمام رو راحت باز کردم و گفتم :
-من کجام؟!
پرستو رو بالاي سرم دیدم با لبخندگفت: بیمارستان عزیزم، تو رو خدا حرف نزن، آروم باش تا دکتر کارش روبکنه .
سکوت کردم و دوباره چشمام رو بستم. وقتی چشمام رو باز کردم توي یک اتاق دیگه بودم چشمام خسته بودکه
صدایی گفت :
-بازم می خواي چشماي قشنگت رو ببندي؟!
نگاهم رو به سمت پنجره چرخوندم، سهیل ایستاده بود و گفت: از پنجره متنفرم .
نمی تونستم حرف بزنم. به زور خواستم چیزي بگم که او سریع گفت :
-آي آي نباید حرفی بزنی فعلاً بهترین دارو براي تو سکوته تو هیچنگو، تا دلت بخواد من برات حرف دارم که بزنم،
اول با چشمات بهم بگو حالت خوبه .
پاسخ مثبت رو با پلک زدم به او دادم، خندید و گفت: خب، دوباره بگو که هنوز دوستم داري .
حرکتی نکردم و مستقیم به چشماش نگاه کردم احساس می کردم با نگاه کردن به او جون می گیرم، دوباره گفت :
-حالا بگو ببینم می تونی دستات رو تکون بدي؟
دستم رو برایش بالا آوردم، دستم رو گرفت و گفت: قبلاً بهت گفته بودم براي یک نفر تو دنیایی .
حلقه ي مادرش رو به انگشت دوم دست چپم کرد و گفت: وکیلم؟ !
لبخندي زدم و به زور با صدایی ضعیف گفتم: با اجازه بزرگترها بله .
خندید و گفت: قرار شد من حرف بزنم، در ضمن زیاد جو نگیرت چون اینجا که سفره ي عقد نیست، راستی می دونی
و AND معناي A, THUST معناي T,I AM به معناي I یعنی در واقع ITALY ، معنی کشور ایتالیا چیه؟ الان برات می گم
می ده "یعنی من به شما اعتماد دارم و دوستت دارم" به همین خاطر YOU که معناي Y, LOVE که معناي I اصل کاري
رفتم ایتالیا، دیدي چه کشور خوبی رفتم .
لبخندي زدم و سکوت کردم که سهیل پرسید: به چی فکر می کنی؟ نکنه پشیمون شدي زن من بشی؟
      
mereng مرد #104 | Posted: 19 Mar 2013 16:13
کاربر

 

‎فصل دهم! ادامه!‏‎
نگران شدم و خواستم حرفی بزنم که سریع گفت: خب بابا شوخی کردم، چه زود هم اخماش می ره تو هم !
نگاهش کردم و باز هم حرفی نزدم، دوباره گفت: تو هیچ حرفی نزن و هیچکاري نکن تا من بگم، و اگرنه مجبورمی
شی مدت بیشتري اینجا بمونی و به همون مقدار عقدمون عقب می افته، باشه؟ بگو چشم نه نگو با چشمات بگو .
خندیدم و با پلکهام جوابش رو دادم، خندید و گفت: حالا شدي یه بچه ي خوب، بذار حرفهام رو بزنم کهخیلی ازت
دلخورم .
نگران نگاهش کردم، ادامه داد: اولاً خیلی بی انصافی، تنهایی می ري پرواز و ما رو هم خبر نمی کنی؟ دوماً تو که
چتربازي بلد نیستی چرا رفتی؟ وقتی رفتی پرواز از طبقه ي دوم با مخ اومدي پایین. سوماً کمبود خوابداري مگه تو؟
سه روز تمام خوابیده بودي هر چی باهات حرف می زدیم و صدات می کردیم، محلمون نمی ذاشتی کلی ترسوندیمون،
چهارماً آخر فضولی کار دستت داد؛ دوباره بی اجازه رفتی سراغ پرونده هاي من؟ پنجماً تعجب نکن امیر بهم گفت
پرونده هاي پزشکی ام رو بردي پیشش، ششماً مامان اینا بیرون منتظرتن. خیلی دوست دارن بیان پیشت اما تو ممنوع
الملاقاتی چون جرمت خیلی سنگینه. هفتماً تازه امروز از اي سی یو آوردنت بیرون، هنوز به مراقبت احتیاج داري،
هشتماً اگر من اینجام به اصرار مامان و بابات و پادرمیونی امیر، نهمناً بذار حالت خوب بشه و از بیمارستان بیاي بیرون
حسابت رو می رسم، حالا دیگه استکان من رو می شکنی؟ دهماً فکم درد گرفت دیگه نمی تونم حرف بزنم .
خنده ام گرفته بود، خواستم حرفی بزنم که گفت: یازدهماً حق نداري حرف بزنی .
لبخندي زدم و سکوت کردم، دوباره خندید و گفت: دوازدهماً تو الان باید بخوابی و استراحت کنی، اجازهنمی دن من
بیشتر از این بمونم شما اجازه ي مرخصی می فرمایید؟ سیزدهماً با چشم جواب بده .
دوباره با چشم به او خندیدم و جوابش رو دادم. پتو رو کشید و آرومسرش رو به سمت من آورد و در بهت و تعجب
من پیشانی ام رو بوسید و گفت :
-خوب بخوابی، مراقب خودت باش، هر چند که دلم نمی یاد برم ولی مجبورم، فعلاً خداحافظ، نَه نَه به امید دیدار.
از اتاق بیرون رفت و منو با احساسی از جنس یاس و اطلسی تنها گذاشت، خیلی خوشحال بودم، دلم می خواست هر
چی زودتر می تونستم از روي تخت بلند بشم و به خونه برگردم و کنار سهیلم باشم، بعد از عمري به یک آرزوم
رسیده بودم باورش مشکل بود اما یاد خدا و شکرش مرهم قلبم بود .
****
هر چند غم سهیل لحظه اي از دل و ذهنم بیرون نمی رفت اما وقتی می دیدم، سهیل خوشحاله و می خنده، امید می
گرفتم و سعی می کردم حداقل بگذارماین لحظات کوتاه رو خوش باشه چشمام رو با ترنم اشک بستم و با لمس
خوشی و حس غم خوابیدم اما صبح که از خواب بیدار شدم مامان و بابا به همراه بچه ها بالاي سرم ایستاده بودند،
نگاهشون کردم، مامان از خوشحالی گریه می کرد. نمی تونستم حرف بزنم اما به سختی گفتم :
-سلام.
-سلام غزلم، حرف نزن مامان، دکتر گفته فعلاً نباید حرف بزنی، حالت خوبه، بهتر شدي؟
با سر جواب مثبت دادم و دوباره پرسید: آخه حواست کجا بود عزیزم؟ می دونی اگه خداي نکرده بلایی سرتمی
اومد ما چه به سرمون می اومد،کلی ترسوندیمون .
به سختی خندیدم و گفتم: حالا که حالم خوبه .
بابا گفت: آره خدا رو شکر ولی تو حرف نزن و هر چی ما می گیم گوش کن تا زودتر خوب بشی .
لبخندي به بابا زدم و ساکت شدم، نیما بالا سرم ایستاد و دستم رو گرفت و بوسید و گفت :
-خیلی شیطونی غزل، همه رو سر کار گذاشتی.
خندیدم و فقط نگاهش کردم.دوباره گفت: وقتی می گم عقلت کمه می گی نه .
اخمی کردم و چیزي نگفتم، عسل خم شدو بوسیدم و رو به نیما گفت: تا ننداختم بیرون ساکت شو، بسه هر چه قدر
بیچاره رو اذیت کردید .
-کی؟ ما اذیتش کردیم؟
-تو و دوستت.
-بیخود نگو، سهیل بیچاره که داشت سکته می کرد او چه گناهی داره؟
-به هر حال.
آرش خندید و گفت: بابا شما هم توي این موقعیت دارید دنبال مقصر می گردید؟ مهم اینه که الان حالش خوبه، در
ضمن مگه فکر کردید تا چه قدر دیگه می ذارن اینجا باشیم؟ الان می یانهمه رو می ندازن بیرون .
عسل گفت: بیخود می کنن، اومدیم بعداز پنج روز خواهرمون رو ببینیم .
آرش گفت: باشه اگه همین رو بگی مطمئناً می ذارن تا فردا صبح همینجا بمونی .
خنده ام گرفته بود، همه فکري جز بهبودي من نداشتند و از این که حال من خوب شده بود، خوشحال بودند اما من با
این که به آرزوم رسیده بودم اما غم غریبی تو دلم احساس می کردم، غمی که تنهایی با سهیل یدك می کشیدم،
چشمم پر از اشک شده بود، نیما متوجه شد و گفت :
-قرار نشد دوباره شروع کنی، آخه این اشک ها واسه چیه؟
به دروغ گفتم: از خوشحالیه .
مامان خندید و بوسیدم، در همین لحظه سهیل با دسته گل و جعبه ي شیرینی وارد شدو بلند گفت :
-سلام عرض شد.
همه ي نگاه ها به سمت در جلب شد، دسته ي گل رو بالاي سر من گذاشت و گفت :
-سلام بر خاله ریزه، قاشقتون چه طوره؟
خندیدم و با سر جواب مثبت دادم، نیما که تعجب کرده بود گفت: جریان چیه؟ مگه اینجا رستورانه که قاشق و چنگال
می کنی؟ اصلاً خاله ریزه کیه؟ غزلاز بالا افتاده اما مثل این که مخ تو عیب برداشته .
سهیل خندید و گفت: مخ من خیلی وقتهاز دست خواهر شما معیوب شده .
همه آهی کشیدن و نیما گفت:بیخودي نقص خودت رو گردن خواهر من ننداز، تو خودت از همون اول معیوب بودي .
بابا اخمی کرد و رو به نیما گفت: آهاي آقا نیما با پسرم درست صحبت کن .
-هیچی، فقط شما را داشتیم که شما هم از بین رفتید، این سهیل همه رو جادو کرده، شما لطف کنید یه نگاه به
شناسنامه تون بندازید، شاید واقعاً من سهیل باشم و سهیل من، نکنه جابه جا شدیم؟ !
بابا خندید و چیزي نگفت اما سهیل رو به نیما گفت: داشتم می اومدم اینجا، پرستار گفت بیشتر از یه ربع وقت نداریم،
پس ساکت شو می خوام یه چیزي رو بگم .
-چی بگی؟ تو که مدام داري حرف می زنی؟
-اما این حرفی رو که می خوام بزنم فرق می کنه، فکر کنم دیگه براي همیشه پسر این خونواده بشم، البتهاگر قابل
بدونید .
      
mereng مرد #105 | Posted: 19 Mar 2013 16:14
کاربر

 

‎فصل دهم! ادامه!‏‎
-نه عزیزم ما قابل نمی دونیم،تا همین جا هم که پیش اومدي زیادي اومدي پررو نشو.
بابا اخمی به نیما کرد و گفت: ساکتشو بذار ببینم چی می خواد بگه، بگوسهیل .
نیما ساکت شد و سهیل رو به بابا گفت: من اهل حاشیه روي نیستم،پس اصل مطلب رو می گم .
بابا گفت: من هم همین رو می خوام بشنوم .
سهیل مکثی کرد و نفسی کشید و گفت: با اجازه تون می خواستم .
لحظه اي ساکت شد و بابا گفت: می خواستی چی؟
سهیل نگاهی به من کرد و گفت: می خواستم اگر می شه .
دوباره ساکت شد و مستقیم به من نگاه کرد بابا اخمی کرد و گفت: ما رو محرم نمی دونی؟
-نه بابا این چه حرفیه؟
-پس چرا حرفت رو نمی زنی؟
-آخه تا حالا در همچین موقعیتی قرار نگرفته بودم.
-خب حالا اگر می خواي ما چشمامون رو ببندیم تا تو حرفت رو بزنی.
سهیل خندید و گفت: نه نیازي نیست اما می خواستم با اجازه تون البتهدر حضور همگی اگر صلاح و قابل بدونید از
غزل خواستگاري کنم .
بچه ها ساکت مونده بودند، اشک توي چشمام حلقه زده بود،بابا کنار سهیل اومد و گفت: تو خیلی وقته غزلرو از ما
خواستگاري کردي اما با بی زبونی .
سهیل سرش رو انداخت پایین و بابا هم بغلش کرد و گفت: منتظر همچین لحظه اي بودم، امیدوارم بتونی تحملش
کنی .
اخمی کردم اما چیزي نگفتم، سهیل خندید و گفت: روي چشمام نگهش می دارم، هر طور که باشه من باهاش
خوشبخت می شم .
نیما دستش رو بر شانه ي سهیل گذاشت و با بغض گفت: خیلی خوشحالم اما واقعاً خدا بهت صبر بده .
مامان زد زیر گریه، عسل بغلش کرد وگفت: آخه چرا گریه می کنی؟
-هیچی مامان خوشحالم، امروز بعد از مدت ها خوشی این دو نفر رو دیدم، خدا هم دخترم و هم پسرم رو بهم
برگردونده، خیلی خوشحالم .
عسل مامان و بغل کرد و متوجه بودم که خودش هم بغض کرده بود اما سعی داشت خودش رو کنترل کنه، بعد از
چند لحظه به پیشنهاد بابا، بچه ها از اتاق بیرون رفتند و من و سهیل رو تنها گذاشتند بغض عجیبی گلوم رو گرفته بود،
سهیل کنار تختم نشست و بدون اینکهحرفی بزنه مستقیم به چشمام نگاه می کرد ، با نفوذ نگاهش تمام بدنم می
لرزید، دلم به حال خودم می سوخت آخه چه طور بدون این چشم ها دوام می آوردم. برق اشک به چشمام دویده بود،
چشمهایش را بست و گفت :
-دیگه قرار نیست گریه کنی ها! نمی خوام اشکهات رو ببینم.
آهسته چشمش رو باز کرد،اشکهام رو پاك کردم و با لبخندي غمگین گفت: هنوز نمی دونم کار درستی کردم یا نه،
اما امیدوارم تو ازم راضی شده باشی .
خواستم حرفی بزنم که دوباره نگذاشت و سرش رو پایین انداخت و گفت: غزل؟
نگاهش کردم اما بدون اینکه نگاهم کنه گفت: نمی دونم چرا اینکارو کردم اما خواهش می کنم پیشاپیش منو ببخش
از این که تنهات می ذارم .
داشتم منفجر می شدم، نمی تونستم گریه نکنم بدجوري خودم رو کنترل کرده بودم اما بی اختیار اشکهام سرازیر
شده بود، سرش رو به سمت من برگردوند و آروم گفت :
-هنوز هم دیر نشده غزل.
اخمی کردم و چیزي نگفتم، دوباره گفت:تو به کاري که داري می کنی مطمئنی؟تو با این کار زندگی دوباره اي به من
می بخشی اما زندگی خودت رو نابود می کنی .
دیگه نتونستم تحمل کنم، زدم زیر گریه و دستام رو روي صورتم گرفتم. بعد از چند لحظه که آرومتر شده بودم،
دستهام رو برداشتم و نگاهش کردم، گریه کرده بود چشماش و صورتش از اشک خیس بود، با گریه گفت :
-تو حیفی غزل من نمی خوام غمت رو ببینم.
دیگه نتونستم طاقت بیارم و حرف نزنم، با گریه گفتم: هیچی نگو سهیل، من با تو خوشبختم حتی اگر غمهم باشه اما
اون غم با تو براي من شیرینه دلم می خواد با تو باشم نذار بیشتر از این عذاب بکشم نمی خوام الان هم بی تو باشم
بذار حداقل الان رو باهات زندگی کنم، خوش باشم، بخندم، سهیل تو رو خدا این خوشی رو ازم نگیر .
گریه کرد و گفت: باشه،پس بخند،و بذار توي این مدت، از ته دل باهات بخندم و با خنده هات نفس بکشم، تو رو خدا
دیگه گریه نکن .
اشکهام رو پاك کردم و خندیدم و از خنده ي من او هم خندید. وقتی کنارمبود احساس آرامش می کردم، این انصاف
نبود که گلی مثل او به همین سادگی پرپر می شد، سعی کردم هر چی غم و غصه هست رو از دلم بیرون بریزم تا که
بعد از بیست و شش سال، حداقل براي سه، چهار ماه رنگ خوشی رو ببینه هرچند ته دلم غم عجیبی رو حس می
کردم اما سعی می کردم بخندم و آرامشش رو ببینم .
بعد از پنج روز قرار بود که از بیمارستان مرخص شوم. حس غریبی هنوز همراهم بود. اما از اینکه به خونه برمی
گشتم خوشحال بودم، مامان و بابا، بالاي سرم ایستاده بودند اما نیما و سهیل رفته بودندتا برگه مرخص شدن من رو
بگیرند. از اینکه از این محیط خفه و بسته بیرون می رفتم، دل تو دل نداشتم، خیلی خسته شده بودم، هر چند توي
مدت بچه ها مدام کنارم بودند و فقط موقع خواي تنهام می گذاشتند. اما از اینکه از سر جایم تکان نمی خوردم کلافه
بودم ، سرم هنوز بسته بود و دستم توي گچ بود. پام ضرب دیده اما نشکسته بود ولی خیلی درد می کرد. حس
خوشایند با سهیل بودن تمام این دردها را از تنم بیرون می کرد، نگاه به حلقه ام کردم. حلقه اي که بیست و شش سال
از مادرش یادگار نگه داشته بود و الان به انگشت من، اون هم به معناينامزد بودن انداخته بود، دستم رو بالا آوردم و
حلقه ام را بوسیدم، همین لحظه سهیل و نیما با سر و صدا وارد اتاقشدند، ورقه مرخصی را گرفته بودند که نیما گفت :
-سریع خانم قراضه آماده شو. باید بریم.
-تموم شد؟
-چی تموم شد؟
-مرخص شدم؟
-آره متاسفانه.
سهیل ضربه اي به کمر نیما زد و گفت: تا از اتاق ننداختمت بیرون، خودت آبرومندانه برو بیرون .
نیما گفت: بدبخت شدیم رفت، کم این دو تا دل می دادن و قلوه می گرفتن، حالا که نامزد کردن خدا رحم کنه، حتما
به جاي دل و قلوه، مغزي، کلیه اي، چیزي با هم رد و بدل می کنن. بابا یکی نیست واسه ما نوشابه باز کنه؟
-من که گفتم برو بیرون.
-بدبخت دلتون هم بخواد من کنارتونباشم.
      
mereng مرد #106 | Posted: 19 Mar 2013 16:15
کاربر

 

‎فصل دهم! ادامه!‏‎
اصلا می رم بیرون تا یه مقدار مغزم استراحت کنه، آدم پیش شما
سککته مغزي می کنه که از فرط هجوم زیاد خون به مغزه .
از اتاق بیرون رفت و منم آماده بودم که همراه همه برگردم. مامان، دستم را گرفت و کمک کرد تا سرپا بایستم.
همگی با هم بیرون رفتیم. پام درد می کرد اما می تونستم به راحتی راه برم به کنار ماشین که رسیدم نیما پشت فرمان
با اخم نشسته بود، سهیل مثل همیشه در رو برام باز کرد و من نشستم، همین که نیما به سمت خونه حرکت کرد گفت :
-بسم الله الرحمن الرحیم، غزل دوباره برمی گرده خونه، خدا رحم کنه.
-چرا؟ مگه من چمه؟
-هیچی خواهرم، شما هیچی تون نیست، فقط هر چند وقت یکبار هوس هاي مختلف می کنید که خطرناك و دردسر
سازه، یه بار هوس پرواز، یه بار دیگه هوس ازدواج، لابد دو روزه دیگه هوس بچه .
سهیل به جاي من گفت :
-این چرت و پرت ها چیه که میگی؟ نوبتی هم باشه اول نوبت شماست.
-خواهش می کنم، شما بزرگترین، هرچیباشه حق با برادر بزرگتره، راستی این دفعه اولیه که می بینم یه خواهر با
برادر ازدواج می کنه. من می گم ما خانواده خارق العاده اي هستیم می گید نه .
با حرف هاي نیما همه می خندیدیم تا به خونه رسیدیم. توي خونه شور وحالی به پا بود. بچه ها هم مدتی بود از
رامسر اومده بودند، خونه خیلی شلغبود، همه بودند حتی امیر و پرستو. فقط آرمان نبود که به ایتالیا رفته بود. هر چند
توي خونه هم حق تکان خوردن نداشتماما روز خیلی خوبی برام بود، با شوخی هاي پیام و نیما و سهیل جو خیلی
صمیمی و شادي بوجود اومده بود. به خصوص اینکه به تازگی ارش هم مانندانها شده بود و مدام سر به سر من می
گذاشت، نمی دونم چرا برخلاف چند ماه پیش دیگه ازش بدم نمی اومد. بلکه خیلی خوشحال بودم که با عسل ازدواج
کرده است و سهیل براي همیشه براي من باقی مانده است. بچه می گفتند ومی خندیدند و من بیشتر از اینکه حرف
بزنم نظاره گر بودم. بابا گفت :
-هرچقدر گفتید و خندید بسه، حواستون روجمع کنید چون می خوام یه چیزي بگم.
همه ساکت شدند تا بابا حرفش را بزند که ادامه داد: من اینجا توي جمع نامزدي غزل و سهیل رو اعلام می کنم. اگر
همه راضی باشید هفته دیگه جشن رو برگزار کنیم .
صداي دست زدن به هوا بلند شد، خوشحالی همه دو برابر شده بود، بابا سهیل رو بغل کرد و بوسید، چه شبی بود اون
شب، دلم نمی خواست تموم بشه. آخر شب به کمک نیما و پیام از پله ها بالا و به اتاقم رفتم و روي تخت خوابیدم اما
چشمهام رو نبستم. بعد از چند دقیقه صداي در رو شنیدم، سهیل از پشت در اتاق سرك کشید و گفت :
-اجازه هست بیام تو؟
خندیدم اما جوابی ندادم، به اتاق اومد و کنارم روي تخت نشست و گفت :
-چرا نخوابیدي؟
-دوست ندارم بخوابم.
-آخه چرا؟
-می ترسم این شب خوب دیگه تکرار نشه.
-چرا می ترسی؟ مطمئن باش از این شبهاي خوب توي زندگی تو زیاد خواهد بود.
لبخندي زدم و گفتم: آره با تو همیشه خوبم .
لبخندي زد و بعد از چند لحظه گفت: اومدم که یه چیزي رو بهت بگم؟
-چی؟
-موضوع بیماري من!
اخمی کردم و گفتم: تو رو خدا سهیل، نمی خواد چیزي بگی .
-نه نه، نمی خوام چیزي بگم. اما اینموضوع رو به غیر از من و تو آرمان و مهرشاد کسی نمی دونه.
-خب ندونه. مگه چیه؟
-اما ما باید در این مورد به پدرت بگیم. اونا باید بدونن.
-چی رو باید بدونن؟ تو رو خدا سهیلاین شب رو خراب نکن.
-این حق اوناست، تو دخترشون هستی ودوست دارن و برات آرزوها دارن، شاید نخوان با مردي زندگی کنی که...
نگذاشتم بقیه حرفش را بزند و گفتم: این حق هیچ کسی نیست جز من، دختر اونا می خواد با مردي زندگی کنه که
دوستش داره، عاشقشه، حاضره براش بمیره، همه ي زندگیشه، با مردي که حاضره براي پنج دقیقه هم که شده زنش
بشه. با مردي که همیشه و همه جا از معرفت و فداکاري کم نیاورد. با مردي که واقعا یه مرده یه مرد. تو رو خدا سهیل
خوشی این لحظات رو ازم نگیر بذار خوش باشم، تو رو خدا سکوت کن و نذار به غیر از ما کسی بفهمه، من به امیر و
پرستو گفتم که به کسی چیزي نگن. آرمان و مهرشاد هم که مورد اعتمادند پس دیگه مشکلی نیست، خدابزرگه
سهیل. خدا با ماست، تو رو خدا قبول کن .
سرش را پایین انداخت و گفت: من که حسابی عقلمو از دست دادم از دست تو، امیدوارم ناراحت نشن .
-نمی شن، ما میگیم خودمون هم خبر نداشتیم.
-باشه، هر چی تو بخواي.
-راستی سهیل بابا می خواد هفته دیگه جشن رو برپا کنه.
-آره، مگه ایرادي داره.
-نه، اما مگه قرار نبود یه مجلس ساده باشه؟
-خب آره.
-اما بابا...
-نگران نباش. من باهاش حرف زدم و قبول کرد، فقط تا زمانی که تو حالتخوب نشه نمی تونی که براي خرید
بیرون بري .
-من خوبم، تا دو روز دیگه هم مطمئنم بهتر می شم.
-باشه، حالا اجازه مرخصی می فرمایید؟
-خوش اومدي؟
بلند شد و بیرون رفت اما دوباره در رو باز کرد و رو به من گفت: غزل !
بله، باز چی شد برگشتی؟
-برگشتم بگم هر چند لیاقتت رو ندارم اما خیلی دوستت دارم.
اینو گرفت و از اتاق بیرون رفت، بغض گلوم رو گرفت دوباره یاد لحظاتی بدون او در فکرم افتاد، خواستم گریه کنم
اما به او قول داده بودم دیگه گریه نکنم، چشمهام رو بستم و سعی کردم بخوابم تا این فکر از ذهنم بیرون نره .
****
اون شب بهترین شب عمرم بود، شبی کهمدتها انتظارش را می کشیدم شبی کهمدام براي بدست آوردنش اشک
ریخته بودم، پاهام سست شده بود. باورم نمی شد سهیل کنار من بود و هر دو با هم کنار سفره عقد به صحبتهاي عاقد
گوش می دادیم. همه ساکت کنار سفره عقد ایستاده بودند و به لبهاي من چشم دوخته بودند و بعد از چند لحظه و
مثل معمول بعد از سومین بار گفتم "
با اجازه پدر و مادرم و همه عزیزانم بله .
غوغایی به پا شد هم در بین جمع هم توي دلم، وقتی از سهیل جواب خواسته شد گفت :
-درسته پدر و مادرم نیستین اما با اجازه ي هر دوشون و آقاي مهربانی بله.
      
mereng مرد #107 | Posted: 19 Mar 2013 16:17
کاربر

 

‎فصل دهم! ادامه!‏‎
بغض گلوي بابا و مامان را گرفته بود، دوباره صداي دست زدن بلند شد و سهیل حلقه ازدواج را در کنار حلقه ازدواج
مادرش به انگشتم کرد، خطبه خواندهشد و نام من و سهیل در شناسنامه و در قلب همدیگر براي همیشه به هم تعلق
گرفت .
براي ادامه جشن، از کنار سفره عقد به سالن پذیرایی رفتیم، احساس آرامش می کردم، دوش به دوش سهیل حرکت
می کردم و هیچ جا تنهاش نمی ذاشتم.آرمان صبح همون روز برگشته بود. و خودش را به مجلس ما رسونده بود.
سهیل دستم را گرفت و گفت :
-بیا بریم پیش مهشاد و آرمان.
-باشه بریم.
-اون دو تا به ما خیلی کمک کردند، مهرشاد به من، آرمان به تو.
-آره باید ازشون تشکر کنیم.
کنار بچه ها ایستادیم که مهرشاد سریع گفت: غزل خانم اون کفش ات رو دربیار و بزن تو سر ما دوتا که ترشیدیم
سر دست ننه و بابامون .
خندیدم و گفتم: سهیل باید بزنه، نهمن .
-فرقی نمی کنه. مهم اینه که تو سري بخور بشیم.
-خدا نکنه.
-فعلا که خدا کرده.
-نوبت شما هم میشه نترسید.
-نه خانوم من نمی ترسم، این آرمانهکه می ترسه و هی بی خود تو دل من روهم خالی می کنه.
آرمان اخمی کرد و با ضربه اي پس گردن مهرشاد زد و گفت: حالا بذار دختر خاله خانمتون جواب بله رو بده بعد دور
بردار، البته اون آرزو خانمی که من می بینم و از فک و فامیل هاي شماست مطمئنا مثل خودته .
-منظور؟! چرا توهین می کنی؟
-مثا اینکه تو به خودت شک داري ها، من گفتم مثل تو می مونه نگفتم که مثل گودزیلا می مونه.
سهیل خندید و گفت: خب به خاطر اینکه خودش ایراد داره بهش برخورد .
-اینو هستم.
مهرشاد رو به من گفت: می بینی تو رو خدا من این وسط وظلوم واقع شدم،گفتم این سهیل ازدواج می کنه و آدم می
شه اما انگار از بشریت هیچ بویی نبرده .
-آفا مهرشاد قرار نشد به سهیل حرفی بزنیدها!!
-آه آه. قبلا کم لیلی و مجنون بازي در می آوردید، حالا دیگه خدا رحم کنه.
سهیل در جواب گفت: زورت میاد؟
-عمراً. البته جاي تو بودن خوبه اما اصلا حاضر نیستم جاي غزل باشم. خدا بهش صبر بده.
-حالا تو رو خدا حاضر شو. من بدون تو میمیرم. تو رو خدا حاضر شو زنم بشی.
-اصلا حرفش مزم، در ضمن عقدي که از روي اجبار باشه و دختر راضی نباشهدر شرع اسلام قبول نیستو
-آه که چقدر هم تو تهل شرع اسلام هستی، ایتالیا هم که بودي همین رو می گفتی؟
-یعنی چی؟ دخالت در کار مردم از نظر شرع گناهه، خجالت بکش تو هنوز یاد نگرفتی که نباید بیشتر از کوپنت
حرف بزنی ...
آرمان عصبانی شد و نگذاشت حرفش راادامه بده و گفت: اي خفه شو پسر، فکدرد نگرفتی؟
-نه.
-خجالت بکش، حداقل از غزل.
-دلیلی براي انجام این کار نمی بینم.
-تو هیچ وقت دلیلی براي انجام کارهات نداري.
-فضولی موقوف.
سهیل رو به آرمان گفت: ول کن بچه رو، بذار با خاطراتش خوش باشه، عقلکه نباشه جون در عذابه دیگه .
مهرشاد گفت: اي خبیث خائن. یه عمر بزرگت کردم، ترو خشکت کردم، پوشکت رو عوض کردم، شیرم رو بهت
دادم، حالا میري با پسر مردم لاس می زنی، مادرت رو فراموش می کنی؟ شیرم رو حلالت نمی کنم .
-کدوم شیر؟ اونو که هر شب بالا میاوردم.
-اي مرض بگیري، اول پیاله به دستی و بعد از مستیریال پیاله شکستی.
-تو کی به من پیاله دادي، تا اونجا که من یادم میاد من بهت پیاله می دادم.
-آخ آخ بازم یادم انداختی و کردي کبابم.
من گفتم: چرا؟
-اینجا پیاله ندارید؟
-چه پیاله اي؟
-پیاله اي که توش ماست بخوریم، خب یه پیاله براي نی ناي ناي.
-نی ناي ناي چیه؟
-بابا سهیل بیا این زنت رو جمع کن، با تو هستم حواست کجاست؟
سهیل گفت: هان؟ چه مرگته؟
-چم چاره مرگته، می گم یه پیاله به من بدید.
-چیه می خواي این دفعه توي اون بهمشیر بدي؟
-تو که شیر می خوري، شیشه شیر می شکونی، لیاقت نداري؟
-آخه اون چه شیري بود که به من دادي؟
-به من چه؟ شعور خودت نمی رسید که شیرت رو با روغن می خوردي، خب مسلمه که به روغن سوزي می افتی.
-حالا میگی چی کار کنم؟
-هیچی شیر به حروم، هر وقت شیر خواستی آبرومون رو نبر فقط آژیر بکش من می یام.
آرمان گفت: الحق که براي شیر دادن خوبی .
مهرشاد گفت: منظور؟
-هیچی، آخه از تو هیچ کار مفیدي برنمیاد، حالا این دفعه ازت شیر می دوشیم. ببینیم چه طوریه؟
-که چی بشه؟ که با پسرم شیر به شیر بري؟
-شیر به شیر نه. برادر شیري.
-اصلا حرفش رو نزن من شیرم رو نیازدارم.
-مثلا چه نیازي، نکنه یکی دیگه میخواد شیرت رو بدوشه؟
-مثلا کی؟
-کثلا آرزو خانم.
-درست صحبت کن با آرزوي من.
-آه خوبه حالا فلورانس نیست.
-از اون هم کمتر نیست.
-پس به بابات میگم به جاي یه خونه یه طویله برات بخره. تا آرزو خانم اونجا راحا تر بتونه شیرت رو بدوشه.
-آره حتما . فقط یادم باشه بگی آشپزخونه اش اپن باشه.
خندیدم و گفتم: با یه پنجره رو به دریا .
-اون هم خوبه.
سهیل گفت: مگه تو می دونی دریا کجاست؟
مهرشاد گفت: نه فقط تو می دونی، تو بگو ف من می رم تا خونه فرناز جون و برمی گردم .
-اگر بگم آ چی؟
-آژیر می کشم.
آرمان گفت: صداي آژیر آمبولانس حامل جنازه ات رو بشنوم ان شالله خفه شو دیگه .
اي بی ادب بی تربیت، جلوي بچه حرف نزن بد آموزي نداره .
صحبت ها و شوخی هاي مهرشاد تمامی نداشت، اون شب، شب خوبی بود و به همه خوش گذشته بود، مجلس با همه
انتظاري که براش کشیده بودم تمام شده بود، مامان و عسل گریه می کردند هرچند که نیما هم توي بغل نیما گریه
می کرد. این یک موضوع طبیعی بود اما نمی فهمیدم علت بغض آرمان چه بود؟ خیلی تعجب کرده بودم. اما به هر
ترتیب من و سهیل به خونه کوچک خود البته بنا به خواسته من، چون نمی خواستم مامان را تنها بگذارم رفتیم. خونه
اي که کوچک اما پر از لطف و صفا بود، خونه اي که با عشق و محبت و سراسر فداکاري بوجود اومده بود، خونه اي که
نسبت به خونه ي دلمون خیلی کوچک بود اما با وجود علاقه ي بینمون مثل بهشت جلوه می کرد .
با همراهی همه به خونه آرزوهامون رفتیم. بعد از گذشت نوزده سال از زندگی من و بیست و شش سال از زندگی
سهیل هر دو دوباره متولد شدیم
      
mereng مرد #108 | Posted: 19 Mar 2013 16:23
کاربر

 

‎فصل دهم! ادامه!‏‎
پا به یک زندگی مشترك و جدید گذاشتیم، هنوز از حال خوش خودم بیرون نیامده
بودم که سهیل گفت :
-کجایی غزل؟ معلوم هست چته؟
-هیچی، همین جام.
-نه بابا. فکر کردم جاي دیگه اي هستی.
-اذیت نکن سهیل.
کنارم نشست و با خنده گفت: من جراتندارم شما رو اذیت کنم .
-منظورم اینه سر به سرم نذار.
-یعنی من نیاید بدونم براي چی تو فکري؟
-فکر خوشبختی، فکر بودن با تو!
آه مادر بگیر منو .
-اذیت نکن دیگه.
-بی خیال بابا، حالا هم تا من برم یخ دوش بگیرم، توهم لباست رو عوض کن و بگیر بخواب. از صبح تا حالا سرپا
بودي، مگه خسته نشدي؟
این و گفت واز کنارم بلند شد صداش کردم سهیل
جانم
بی اراده از چشمم اشک چکید و گفتم خیلی خوشحالم
با لبخندي دلنشین به کنارم برگشت و روي تخت نشست و صداي قشنگش تو گوشم پیچید و گفت
خوشحال باش غزلم من همیشه اینو ازخدا میخوام
به چشماش چشم دوختم نگاهش رو ازمنگرفت و به روبرو دوخت و بعد از چندلحظه آروم وبا بغض گفت منو به
خاطر حمافتم ببخش غزل تنها حرفی که میتونم بزنم اینه
بلند شد و رفت طاقت نیاوردم و از سر جام بلند شدم و صداش کردم سرجاش ایستاد و به سمت من برگشت به
سمتش رفتم روبه روش ایستادم سرش پایین بود آروم سرش رو بالا آورد و به چشماش نگاه کردم سرخ و پر از
اشک بود با گریه گفتم
نمیخوام هیچ وقت غصه بخوري
براي من مهمترین چیز خوشحالی تست اینو تا حالا صدبار گفتم
برایمن هم مهمترین چیز اینه که تودوستم داشته باشی و کنارم آروم باشی
بعد ازچند لجظه سکوت گفت من با وجود تو براي همیشه آروم شدم بیتابی هام آروم گرفت تقدیر من عشق تو بود
عشقی که همیشه برام محال بود اما الان بهت دست یافتم به چشمات به نگاهت به نگاهی که دنیام و توش میبینم به
نگاهی که امید رو از برقش میفهمم غزل با وجود تو واقعا زندگیم مثل یک افسانه شده مثل یک افسانه اي که قهرمان
قصه اش افسون توست
جوابی نداشتم که به او بدم و علاقه ام رو ابراز کنم اما گفتم
پس دیگه هیچ وقت فکر نکن من با وجود تو از بین میرم من اگه قراره خوشبخت بشم حتی براي مدتی کوتاه میخوام
خوشبختی با تو باشه سهیل توي این مدت میخوام فقط از عشق برام بگی و با شونه هاي مردونه ات آرومم کنی
نگاهی کرد وبا شیطنت گفت اما الانمیخوام یه چیز دیگه بهت بگم
با تعجب نگاهش کردم خندید و گفت نترس میخواستم بگم اگر اجازه میدي برم یه دوش آب گرم بگیرم تا سر حال
بیام تو هم بگیر بخواب
چشم جناب اي کی یوسان
خندید و به حمام رفت و اون شب زیباکه هیچ وقت از خاطرم پاك نمیشه شد
اولین صبح زندگیمون رو با صداي قشنگ سهیل آغاز کردم چشام رو که باز کردم کنارم نشسته بود خمیازه اي کشیدم
و گفتم
تو کی بیدار شدي
ساعت خواب خانوم علیک سلام
سلام صبح بخیر
صبح کجا بوده خانومی پاشو یه چیزيپاسه ناهار درست کن بخوریم مامان بیچاره ات از صبح کله سحر برامون
صبحانه آورده اما مثل اینکه خبر نداشت دختر خانمشون به جاي صبحانه ناهار احتیاج داره
چه طور مگه
بابا روت رو برم ساعت 12 ظهره بازم میگی چطور مگه
راست میگی
ظاهرا بله
حالا چرا ظاهرا
چون کم کم دارم قاطی میکنم و ظاهرا عقلم داره از کار میافته
باخنده به سرعت بلند شدم و روبه روش دستام رو بردم بالا وگفتم ببخشید من تسلیمم شما امر بفرمایید من چی کار
کنم چرا قاطی میکنی
آهان حالاشدي یه دختر خوب مگه بد بودم
حالا بماند ببینم اگر قرار باشه هرروز این موقع بیدار شی با چمدونت میفرستمت بالا پیش مامان جونت راه هم نزدیکه
و دیگه نمیخواد زنگ بزنی به آژانس
این طوریه
آره
پس بچرخ تا بچرخیم آقا سهیل
شرمنده ام من سرم گیج میره و حالم بد میشه شما خودت تنهایی بچرخ
تنهایی کیف نمیده
پس بذار سر فرصت مناسب میریم شهربازي و باهم چرخ وفلک سوار میشیم
خندیدم و گفتم خوب دیگه بسه بیا صبحانه بخوریم
ساعت 12
چه فرقی میکنه بیا بخور البته به یه شرط
ساعت 12 مه میخواي بذاري صبحانه بخوریم بازم شرط میذاري
آره بگم یا نه
اگه نگی که خفه میشی بگو ببینم
قرار دیشب رو یادت هست
کدوم قرار
همونی که امروز ناهار به دعوت تو میریم بیرون
خودش رو به اون راه زد و گفت من اصلا یادم نمیاد با کسی قرار گذاشته باشم
پس من هم نمیذارم صبحانه بخوري
باشه بابا تو برنده اي چشمم کور میبرمت
حالا شد پس بیا بشین بخور وگرنه واسه ات هیچی نمیذارم
با خنده صبحانه رو خوردیم و براي ناهار به بیرون رفتیم و براي تجدید خاطرات دربند رو انتخاب کردیم لحظات
شیرین از پی هم گذشتند و من احساس هیچ گونه کمبودي نداشتم خوش بودم و میخندیدم و آرامش داشتم بعد از
خوردن ناهار به خونه برگشتیم و همه منتظر ما بودند چون مادر جشن پاتختی و پاگشاي مارویکی کرده بود هدیه اي
که از جانب پدر به ما داده شد بلیطسفر به مشهد بود از خوشحالی سر از پا نمیشناختم فردا قراربود بعد از مدتها به
مشهد برم این همه مدت دعا و نذر و نیازهاي زیادي کرده بودم باید یه جوري خودم رو خالی میکردم و به خاکی
مقدس سجده میکردم و این فرصت رو به دست آورده بودم به حدي خوشحال بودم که نیما به خنده گفت
چیه غزل بلیط مشهد گیرت اومده نه بلیط لس آنجلس که این قدر خوشحالی میکنی
این سفر ارزش فوق العاده بیشتري از سفر به لس آنجلس داره
نه بابا اینو خودت تنهایی گفتی
اذیت نکن نیما تو بازم من رو سرکارگذاشتی
نه به جان خودم آخه تو خداییسرکاري دیگه من چکاره ام
ایناکه میگی درسته اما مگه یادت رفتهکه خواهر خودتم
نه بابا خوبم یادم هست ولی خب شوخی کردم
شوخی نکنی نمیشه
نه که نمیشه تا حالا متوجه ي این موضوع نشدي
چرا شدم تازه یه قل ازت هم که نصیبم شده
همون سهیل واسه مزاجت خوبه
بله که خوبه چی فکر کردي
اه اه دوباره حالم بد شد جان من از این حرفهاي شیشه اي نزن که بلور دلم ترك برمیداره
اه چشم دادش جون.
      
mereng مرد #109 | Posted: 19 Mar 2013 16:29
کاربر

 

‎فصل یازدهم!‏‎
شب خیلی خوبی بود مخصوصا با هدیه اي که پدر داده بود خوشی و خوبی روبرام دو چندان کرده بود مثل شبهايکه
تازگی ها بر من گذشته بود چشمام آسوده بسته شدلحظاتی از نشستن هواپیما به زمین میگذشت و با سهیلاز
فرودگاه بیرون اومدیم و با تاکسی به سمت هتل حرکت کردیم میخواستیم نماز رو در حرم بخونیم به همین دلیل بعد
از رسیدن به هتل و اتاق رزرو کردن سریع به سمت حرم حرکت کردیم هنوز به حرم نرسیده بودیم که بغض گلوم
رو گرفته بود احساس خاصی داشتم یکحسی یک چیزي دلم رو به زیر و رو شدن و لرزیدم وا میداشت بدنم بی
حس شده بود وقتی پیاده شدم و روبروي درب ورودي حرم قرار گرفتم پاهام توان نگه داشتنم رو نداشت احساس
میکردم هر لحظه ممکنه بخورم زمین کنار حوض وسط حیاط بی اختیار بر روي زمین نشستم و بی اراده زدم زیر گریه
سهیل دستپاچه شد و نشست کنارم و گفت
چی شده غزل حالت خوبه
آره خوبم
پس چرا این طوري شدي
نمیدونم یهو کنترلم از دستم خارج شد
دستم رو گرفت و بلند کردم و گفت آروم باش حالت رو میفهمم بیا برو داخل حرم اونجا بشین تا حالت سرجاش بیاد
منم از قسمت آقایون میرم تو
از هم جدا شدیم و هرکدوم به سمت حرم رفتیم ایستادیم و نمازم رو خوندم دلم داشت میترکید خودش مرا به
سمتش میکشوند و راه برام باز شده بود کنار ضریح نشستم و با دستام بهش متوسل شدم و زدم زیر گریه دلم
نمیخواست این خوشی ها و آرامش تمام میشد زار زدم و از او کمک خواستم
خدایا خودت کمکش کن و کمکم کن خدایا جون منو بگیر و از مرگ اون جلوگیري کن اون نباید بمیره این انصاف
نیست توهم دوست نداري بمیره آخه چرا هرچی خوبه جدا میکنی و میبري چرا هرکی عاشقه رو از پیش ما میبري
مگه ما حق نداریم اي خدا تنها دلخوشیم رو ازم نگیر توي این دنیاتنها اونو دارم و نمیخوام تا جون دارم تنهاش بذارم
و تو هم نذار اون هیچ وقت منو تنهابذاره یا امام رضا خودت مشکلش رو حل کن خودت گره از مشکل این بنده ات
باز کن تو رو خدا نذارید از پیشم بره میدونم چون خوبه و دوستش دارید میخواید ببریدش اما من بدون اون چی کار
کنم دنیا با اون برام قشنگه تو رو خدا این قشنگی رو ازم نگیرید من حاضرم زیر پاهاش بمیرم وپرپر بشم اما اون
نفس بکشه خوب میدونم پاسه شما هیچکاري نداره که شفاش بدید پس عاجزانه التماس میکنم ازم نگیریدش ازم
نگیریدش
چشام بسته شد و از حال رفتم بعد ازچند لحظه که چند قطره آب به صورتم خورد باعث شد چشمام رو باز کنم همه
جا رو تار میدیدم چند زن بالاي سرم ایستاده بودن حالم که بهتر شدبه کمک دونفر از حرم بیرون برده شدم که توي
اون شلوغی حالم بدتر نشه دو نفر دستانم رو گرفته بودند به کنار درکه رسیدیم دیدم سهیل منتظر ایستاده وقتی منو
توي اون وضع دید هراسون به سمتم دوید و پرسید چی شده
یکی از خانمها گفت انقدر گریه کردتا از حال رفت
سرم رو بلند کرد و گفت آخه چرا با خودت این کارها رو میکنی
من خوبم
دستم رو گرفت و از خانمها تسکر کرد و کمکم کرد تا از حرم بیرون رفتیم و به سمت هتل حرکت کردیم به اتاق
رفتیم من روي تخت خوابیدم و قرصی رو که سهیل به دستم داد رو خوردم که بالاخره بعد از مدتی سکوت گفت
من هیچ وقت راضی نمیشم که تو رو توي این وضع ببینم
نگاهش کردم و خواستم حرفی بزنم اما چشماش ورم کرده بود و سرخ شده بود زبونم بند اومده بود وبه سختیو
بریده بریده پرسیدم
گریه کردي
سرش رو برگردوند و با صدایی لرزانگفت نمیخوام غزل نمیخوام من این آرامش رو نمیخوام
به سمتم برگشت و مستقیم به چشام نگاه کرد و ادامه داد من نمیخوام تو این طوري باشی من حاضر نیستم به خاطر
من به این وضع بیفتی من حاضر نیستم غزل حاضر نیستم
زد زیر گریه و سرش رو بر روي زانوهاش گذاشت نفسم بند اومده بود کنارش نشستم و آروم سرش رو بلند کردم و
به چشماش نگاه کردم و گفتم
من دوست دارم سهیل دوست دارم فقط اینو میدونم که میخوام با تو باشمتا هرکجا به هر قیمتی میخوام با تو باشم
اینو بفهم میخوام با تو باشم
ازبس گریه کرده بودم صدام گرفته بود سرم رو به سینه اش گذاشت و هردو باهم گریه کردیم گریه اي که سوز
زودرس جدایی بر دلمون گذاشته بود فکر شبهاي تنهایی اي بودم که بایدبدون او سپري میکردم سرم رو بر سینه
اش فشردم و گفتم
دوست دارم با تو باشم با تو باشم با تو باشم
حال خودم رو نمیفهمیدم دستش رو برسرم گذاشت و گفت هر چند زیاد نمیتونم بمونم اما تا آخرش باهات میمونم
تا آخرش غزل حالا تو رو خدا آروم باش مرگ سهیل آروم باش
اینو که گفت سریع سرم رو بلند کردم و دستم رو بر لبش گذاشتم و گفتم
هیچ وقت این کلمه رو نگو تو هیچ وقت نمی میري لا اقل یادت توي دلم نمی میره اینو مطمین باش سهیل تو نمی
میري تو هیچ وقت براي من نمی میري دیگه تنهات نمیذارم سهیل دیگه هیچ وقت تنهات نمیذارم قلب من با تو میتپه
حالا چه با خودت چه با خیالت این باور کن خیالت هم با هر نفس همراهمه تو برام قصه گوي عشقی و تو برام معناي
زندگی کردنی چشماي آبی دریایی قشنگت هیچ وقت از یادم نمیره تو برام قشنگترین کلامی که اسمت همیشه تو
قلبمه سهیل باور کن اسمت همیشه توقلبمه
اشک از چشمان هردومون سرازیر بود دستم رو از روي لبهاش برداشت و سرم رو بر شانه اش گذاشت آروم چشمام
رو بستم و خوابیدم و خواب دیدم کنارمه و همه جا همراهمه دلم نمیخواست از این خواب بیدارشم دلم میخواست با
این خواب براي ابد نفس بگیرم و زندگی کنم دلم میخواست با لبخند قشنگش همیشه از عشق بشنوم و با عشق
زندگی کنم و با عشق بیدار شوم و شببخیر بگم
دوبار دیگه همراه هم به حرم رفتیمولی این دفعات حال بهتري داشتم نمیدونم از امیدي بود که سهیل به من داده بود
یا از صبري که خدا عنایت کرده بود حالا خیلی خوب شده بود دو روز بعد رو همه اش درتفریح وگردش بودیم سهیل
اصلا نگذاشت حتی براي لحظه اي دوباره اشک تو چشمام خونه کنه با خنده ها و حرفها و محبتهاش سفر خوب و
خاطره انگیزمون تموم شدو به تهران برگشتیم همه براي استقبال از ما خونه بابا جمع شده بودند
      
mereng مرد #110 | Posted: 19 Mar 2013 16:30
کاربر

 

‎فصل یازدهم! ادامه!‏‎
روز خوبی رو با بچه
ها گذروندیم هرچند که پیام و بچه ها و خاله اینا چند روز پیش به رامسر برگشته بودند و جاي خالیشون خیلی
احساس میشد گوشه اي کنار عسل و رها و آیسان نشسته بودم که سهیل صدام کرد و گفت غزل یه لحظه بیا
کنارش رفتم و پرسیدم چی شده کاري داري
من نه اما آرمان با هردومون کار داره توي حیاط منتظرمونه
به حیاط رفتیم آرمان روي پله ها نشسته بود ما رو که دید بلند شد و دوباره هرسه روي پله ها نشستیم کهآرمان
گفت
مزاحم که نشدم
سهیل گفت نه بابا ما که به مزاحمتهاي شما عادت داریم خیالت راحت
خب پس خیالم راحت شد الان اجازه هست حرفم رو بزنم
بفرمایید
حقیقتش حرف خاصی ندارم که بخوام بزنم اما وقتی توي این مدت همه چیز رو دیدم و مثل وجودي از خودم لمسش
کردم به حس و زندگیتون حسودیم شد خواستم بگم توي این چند روز که ایتالیا بودم و این چند روزي که برگشتم با
مهرشاد کارهامون رو درست کردیم و هر دو در کارخونه اتومبیل سازي درایتالیا استخدام شدیم یعنی همون کار
سابقمون الان هم قراره تا چند ساعت دیگه براي همیشه برگردیم ایتالیا اگر هم میبینید پدر و مادرم زیاد حال خوبی
ندارن دلیلش اینه که نتونستن منو راضی به موندن بکنن خواستم به غزلبگم اگر یادش باشه دلیل برگشتنم رو چند
ماه پیش در رامسر بهش گفتم والان هم میخوام دوباره ازش بخوام که هیچ وقت خونواده ام دلیلش رو نفهمن چون
این فقط براي خودم قانع کننده استمن نمیتونم این همه ضعف و فقر و مصیبت رو ببینم من طاقت و توان و تحمل
ندارم شاید سوسول باشم نمیدونم اما اینو میدونم اگر یه مدت از اینجا دور باشم حالم خیلی بهتر میشه غزل خانوم
میخواستم بهت بگم که قدر این سهیلرو بدون خیلی دوست داره یادته بهتگفتم در موردش بی انصافی میکنی اما
متوجه منظورم نمیشدي حالا معنی حرفم رو فهمیدي غزل مراقبش باش مندلم روشنه که شما تا ابد باهم خوشبخت
میشید چه جسمتون کنار هم باشه چه دلتون هیچ فرقی نمیکنه اما خوشا زمانی که دلها بهم نزدیک وکنار همباشن
دوست دارم اگر زمانی برگشتم ایران بازم شما رو کنارهم ببینم این تنها آرزومه باور کنید من توياین مدت به هیچ
کس دل نبستم به جز شما دوتا من به دوري از خانواده ام عادت دارم هرچند سخته اما 6 سال براي عادت کردن کم
نیست اما الان که به شما وابسته شدم وبهتون عادت کردم دوري از شمابرام خیلی سخته
بغض گلوش رو گرفته بود و ادامه اد فردا مادر مهمونی گرفته خوشحال میشم که قانعشون کنید و بگید طاقتگریه
هاي هیچ کدومشون رو ندارم آخه مادرم نمیدونه و فکر میکنه بلیطم براي پس فرداست
روبه سهیل کرد و با چشمان پر از اشک گفت من الان میرم خونه و وسایلم رو بر میدارم میخوام تنها باشم به بچه ها
بگید من رفتم و از طرف من ازشون خداحافظی کن اما سهیل به خدا اینواز ته دلم میگم اگر با مهرشاد 25 ساله که
رفیقم و با تو چند ماهه اما این قدر که تو با احساس و دلم بازي کردي مهرشاد هیچ وقت نکرد اما کاشجوابی واسه
دلتنگی هام بود هیچ وقت دلم تا این حد با رفیقم نبوده اما به خدا دارم میترکم سهیل دارم دق میکنم نمیتونم قبول
کنم که .....
ساکت شد وادامه نداد سرش رو پایینانداخت اشک رویه گونه ام سرازیر شد سهیل بدجوري بغض کرده بود هیچ
کدوم حرفی نمیزدیم آرمان دوباره گفت
بیایید کوچه یکی میخواد ببینتتون
با پاهایی لرزان به سمت در رفتیم و پا به کوچه گذاشتیم مهرشاد رو دیدیم کخ کنار در ایستاده بود و مثل همیشه با
خنده گفت
چه عجب مارو تحویل گرفتید و تشریفآوردید بیرون
سهیل مهرشاد رو بغل کرد و زد زیر گریه وگفت دلم براي بی مزه بازیهاو شوخی هاي بی نمکت تنگ میشه حلالم
کن
مهرشاد نتونست خودش رو کنترل کنه تا به حال حتی ناراحتیش رو ندیده بودم چه برسه به گریه اش اما زد زیر گریه
و دستاش رو رو دور کمر سهیل حلقه کرد و با گریه گفت
بی نمک و بی مزه هیکلته بار آخرت باشه با من این طوري حرف میزنی ها
آرمان طاقت نیاورد و روي زمین نشست و گفت خدایا آخه این چه کاریه که با ما میکنی
سهیل و مهرشاد کنارش نشستند و هرسه دست در گردن هم با هم گریه کردند دلم داشت میترکید به دیوار تکیه
دادم و آروم نشستم و بی صدا اشک ریختم سهیل دست هردوشون رو گرفت وبلند کرد و گفت
خجالت بکشید این کارها چیه بذارید راحت ....
چند لحظه مکث کرد و گفت بذارید راحت باشم و با آرومی چشام رو ببندم
آرمان دستاش رو به سرش گرفت و روش رو برگردوند سهیل به سمت آرمان رفت و تسبیحی رو از گردنش در
آورد و گفت
اینو ببند به گردنت خیلی برام عزیزه غزل از مشهد برام گرفته
آرمان با گریه نگاهی به من کرد و تسبیح رو گرفت مهرشاد دستش رو به شانه ي سهیل گذاشت و گفت :
-هیچ وقت قاب عکسمون رو از دیوار اتاق بر نمیدارم، لیوان آبت رو هم دست نمی زنم و یادگاري نگه می دارم.
لباس هاي مزخرفت رو هم تا آخر عمرم نگه میدارم. یادته هیچ وقت نمیذاشتی روي کاناپه بخوابم اگر هم دوست
نداري دیگه روي کاناپه نمی خوابم.در ضمن نمی ذارم آرمان روي صندلیتبشینه فقط خودم می شینم. چون می دونم
منو بیشتر دوست داري .
سهیل لبخندي از غم زد و با گریه گفت: دیدي من مردم و تو بازم آدم نشدي؟
-بدبخت ما همینطوري هم کلی خاطرخواه داریم چی برسه به زمانی که آدم بشیم؟ اما...
ساکت شد و دوباره گفت: اما بی تو چی میشه؟ سهیل بی تو نمیشه .
پاهام از شدت ضعف درد گرفته بود، دلم میخواست جیغ بکشم تا آروم شوماما نمیشد، آرمان و مهرشاد روي سهیل
رو بوسیدند و از من خداحافظی کردند و به سمت ماشین رفتند که سهیل صداشون کرد و گفت :
-همیشه دوستتون دارم، برید به سلامت همیشه خوش باشید امیدوارم موفق باشید.
زمانی که ماشین خواست از مقابل ماعبور کند، سهیل با صداي بلند گفت: دیدار به قیامت .
نفسم بالا نمی اومد احساس میکردم فلج شدم هر چند کمرم خیلی وقت بود که شکسته بود، سهیل با گریه دستم را
گرفت و بلند کرد و هر دو با هم به خونمون رفتیم و به اصرار سهیل آبیبه سر و صورتمون زدیم و چهره مون را
عادي نشان دادیم و به بالا برگشتیم
      
صفحه  صفحه 11 از 13:  « پیشین  1  ...  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ‏Boghze ghazal | بغض غزل

این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا