تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

‏Boghze ghazal | بغض غزل

صفحه  صفحه 12 از 13:  « پیشین  1  ...  10  11  12  13  پسین »  
#111 | Posted: 19 Mar 2013 15:31

‎فصل یازدهم! ادامه!‏‎
برگشتیم و خبر رفتن آرمان رو دادیم، تمام اون شب رو، نه سهیل و نه من هیچ کدوم توان
حرف زدن نداشتیم و خاموش ماندیم وصبح فردا سعی کردیم صبح عادي رو شروع کنیم، هر چند سخت بود، تمام
حرفها و لحظات شب قبل توي ذهنم تکرار می شد و جلوي چشمم به حرکت در می اومدند. خوب می دونستم که آنها
هم طاقت دیدن مردن سهیل رو نداشتند و به همین خاطر بی خبر و به این زودي برگشته بودند، صبح اون روز سهیل
به سر کارش و من هم به دانشگاه رفتیم و هر دو به تقدیر و سرنوشت گردن نهادیم و با زندگی سازش کردیم .
****
صبح که از خواب بلند شدم حال خوبی نداشتم احساس ضعف می کردم، سه ماه از با هم بودن من و سهیل می گذشت
و شماره معکوس براي پایان خوشبختی هاي ما آغاز شده بود، توي این مدت روز به روز حال سهیل بدتر شده بود،
هنوز اجازه نداده بودیم کسی از این ماجرا خبر دار بشه و موضوع بیماري سهیل رو بفهمه، سهیل روز به روز لاغرتر و
ضعیف تر می شد اما هنوز شاد و سر زنده بود و امید و جوانی توي دلش نمرده بود و همین بود که به من امید و
سرزندگی می داد، سعی می کردم خودم را آماده کنم تا تحمل داشته باشم اما به هیچ عنوان حتی فکرش رو هم نمی
تونستم بکنم خودم رو به دست زمان سپرده بودم، زمان با گذشتش همه چیز رو حل میکرد و نشان می داد، نمی
خواستم بگذارم به او بد بگذره و کوچکترین غمی داشته باشه، این آخري ها علاوه بر خون دماغ شدن، خیلی هم
سرفه میکرد، خانواده اصرار داشتند که سهیل باید خون دماغ شدنش رو به یک دکتر اطلاع بده و علتش رو بفهمه اما
هر دفعه ما سعی میکردیم موضوع رو عوض کنیم و نگذاریم کسی از ماجرا مطلع بشه. خودم هم چند روزي بود
احساس خستگی و ضعف می کردم اولش فکر کردم علتش فکر کردن به موضوع سهیل باشه اما این یکی دو روز
احساس درد هم می کردم، دردم بعضی وقتا شدید
می شد اما دلم نمی خواست سهیل از این موضوع چیزي میفهمید و نگران میشد، اما اون شب وقتی به خونه اومد و
پیراهن سفیدش را با لکه خون دیدم حالم بد شد و نتونستم خودم را کنترل کنم و حالم بهم خورد و سریع به سمت
دستشویی رفتم. سهیل هراسون و دستپاچه به سراغم اومد و کمکم کردو به اتاق برد و بر روي تخت نشاند و با دلهره
گفت :
-چی شده غزل؟ حالت خوب نیست؟
-نه حالم خوبه چیزیم نیست.
-پس چرا حالت بهم خورد؟
-نمی دونم، تازگی ها چند بار اینطور شدم.
حواسم نبود که چی میگم، با تعجب پرسید: آخه چرا؟
-چی چرا؟
-چند روزه که حالت خوب نیست و به من نگفتی؟
-کی گفته من حالم خوب نیست؟
-خودت همین الان گفتی.
-من کی گفتم؟!
-تو مطمئنی حالت خوبه؟ تب داري؟
-نه ندارم.
-پس چرا حواست نیست؟
-هست.
-فکر نمی کنم، آخه چرا حالت بد شده؟ چرا نگفتی بریم پیش یه دکتر؟
-لزومی نداشت فقط یکم سر گیجه دارم که علتش هم کم خونیه.
-مگه تو دکتري که بیخودي علت میتراشی؟ اگر هم کم خون شده باشی بالاخره باید بري دکتر تا یه داروتجویز کنه.
-چه خبره بابا، چقدر شلوغش میکنی، من که چیزیم نشده تو هم نمیخواد بیخود نگران بشی.
-بیخود نگران نیستم، جدیداً رنگ پریده هم شدي، فردا سرکار نمیرم و حتماً با هم میریم دکتر.
-اما...
-اما بی اما همونی که گفتم، بگو چشم.
نمی خواستم ناراحت ببینمش به همین دلیل با خنده گفتم: چشم جناب اي کی یوسان! شما امر بفرمایید، غزل نباشه
ببینه سرورش عصبانی و نگران شده .
خندید و بالش را به سمتم پرتاب کرد و با خنده گفت: خیلی شیطونی، برات دارم غزل خانوم .
در حالیکه از او فاصله گرفته بودمو پشت مبل قایم شده و بودم تا بالشدیگه اي تا به سمتم پرتاب نکند گفتم :
-مثلاً میخواي چیکار کنی آقا؟
از سر جاش بلند شدو با بالش به سمتم اومد و من هم فرار کردم و او هم به دنبالم دوید، با جیغ و داد از اتاق پریدم
بیرون، مامان و بابا سریع و نگران به حیاط اومدند و من هم سریع پشت بابا پنهان شدم و سهیل هم بالش به دست
دنبال من اومده بود، مامان با عصبانیت به من گفت :
-چی شده؟ چرا این طور میکنی؟ چه خبرته قلبمون ایستاد؟
-سهیل میخواد منو بزنه.
بابا نگاهی به سهیل و بالش دستش کرد و با خنده گفت: شما دو تا توي اون خونه با هم خاله بازي میکنید زندگی ؟
سهیل در جواب گفت: اول سلام، دوم اینکه از دخترتون بپرسید، من میخوام زندگی کنم ولی خانوم نمیذاره .
گفتم: کی میگه؟ من نمیذارم؟ بابا دروغ میگه .
بابا دستم رو گرفت و با خنده به سمت سهیل کشید و دستم را به دست سهیل داد و گفت :
-بیا سهیل جان، تحویل خودت هر چقدردلت خواست بزنش.
سهیل خندید و به شکل نظامی احترامی گذاشت و گفت: چشم پدر جان به دیده منت .
با گریه اي ساختگی گفتم: بابا شما چرا اینکار رو کردید؟ مامان شما یه چیز بگو! مگه میخواید دخترتون رو از دست
بدید؟
مامان گفت: تو سهیل رو کاري نداشته باشی اون طفلک با تو هیچ کاري نداره .
و بی تفاوت با خداحافظی به خونه برگشتند و سهیل با خنده دست من رو به سمت خونه کشید و گفت :
-بیا داخل ببینم، اینقدر هم ننه منغریبم بازي در نیار، که کسی بهت محل نمیذاره.
با اخم گفتم آخه چرا مامان اینا این کار رو کردند؟
خندید و با قیافه حق به جانبی گفت:مال بد بیخ ریش صاحبش بیا که بیخ ریش خودمی .
-دست شما درد نکنه آقا سهیل.
-سر شما درد نکنه.
اخمی به شوخی کردم و با هم به اتاقبرگشتیم .
****
صبح که از خواب بیدار شدم سهیل رو در کنار خودم بر روي تخت دیدم و باتعجب نگاهی به ساعت کردم و سریع با
سر و صدا بیدارش کردم و گفتم :
-سهیل، سهیل پاشو چرا خوابیدي؟ دیرت شده.
چشماش رو به زور و به سختی باز کردو با خواب آلودگی گفت: چی می گی بابا؟
-پاشو دیرت شده؟
-چی دیر شده؟
لیوان آب رو بر صورتش ریختم و سریع از سر جاش بلند شد و گفت: اي بی انصاف چرا اذیت میکنی؟ خب خوابم
میاد .
-مگه شب نخوابی کردي؟ یه نگاه به ساعت بینداز ببین چنده.
نگاهی به ساعت کرد و با خونسردي گفت: ساعت هشت صبحه .
-همین؟!
خمیازه اي کشید و گفت: تو هم سر صبحی مثل اینکه حالت خوب نیست ها، مگه قراره توي ساعت چیز دیگه اي رو
ببینم؟ مگه تلویزیونه؟
     
#112 | Posted: 19 Mar 2013 15:32

‎فصل یازدهم! ادامه!‏‎
-مگه نمی خواي بري سر کار که اینقدر بی خیال نشستی؟
-نه .
-نه؟!
-خب آره، چرا تعجب میکنی؟ مگه قرارنبود امروز نرم سر کار و با هم بریم دکتر؟
تازه یادم افتاده بود سرم رو خاروندم و گفتم: راست می گی ها، یادم رفته بود .
-خسته نباشی! همینه دیگه اینقدر به مغزت فشار میاري حالت بد میشه، نذاشتی با هم بخوابیم.
-اذیت نکن بالاخره باید بیدار میشدي، ساعت هشته تا کی میخواستی بخوابی؟
-صبحانه رو حاضر کن، بخوریم و بریم.
صبحانه رو خوردیم و به سمت دکتر راه افتادیم و بعد از چند لحظه که منتظر نشستیم نوبت ما شد و به اتاق دکتر
رفتیم و بنا به درخواست دکتر روي تخت دراز کشیدم و بعد از معاینات گفت :
-به نظرم یه چیزایی می یاد که تا آزمایش ندید نمی تونم مطمئن حرف بزنم.
سهیل گفت: یعنی می فرمایید الان باید بره آزمایش بده؟
دکتر گفت: بله، آزمایش بده و هر وقت جوابش رو دادند براي من بیارید .
به آزمایشگاه رفتیم و آزمایش دادم و قرار شد روز بعد براي گرفتن نتیجه به آزمایشگاه بریم، ناهار رو به پیشنهاد
سهیل بیرون خوردیم و بعد به خونه برگشتیم، در راه بازگشت بودیم که سهیل گفت :
-هفته دیگه عید نوروز شروع میشه.
-آره چطور میگه.
-هیچی همین طوري، راستی تو هم میخواي بري؟
-کجا؟
-همراه همه به شمال.
-یعنی تو نمی خواي بیاي؟
-نمی دونم هنوز تصمیم نگرفتم.
-چی داري میگی؟ اونجا همه منتظر من و تو هستن.
-اما من نمیتونم بیام.
-چرا نمیتونی بیاي؟
-یعنی تو نمیدونی؟
-نه.
-خب به خاطر وضعیتم.
-مگه وضعت چشه؟
-چرا خودت رو به اون راه میزنی؟ سهماه پیش دکترا جوابم کردن و گفتن نهایتاً سه ماه دیگه عمر میکنی والان هم
این سه ماه گذشته و شمارش معکوس برام آغاز شده، نمیخوام بیام چون که دوست ندارم تعطیلات همه رو خراب
کنم .
بغض گلوم رو گرفته بود اما چیزي نمی گفتم، دوباره گفت: تو خودت خوبمیدونی که منظورم چیه غزل! من شب که
میخوابم از این که آیا فردا دوباره خورشید رو میبینم یا نه اطمینان ندارم، اگر هم میبینی الان سر پا هستم و تقریباً سر
حالم همش به خاطر توست و به خاطر نگاه توست، باور کن نمیخوام ناراحتت کنم اما این حقیقته، یک واقعیت .
سکوت کرد و در سکوت اون، قطره اشکیآروم از گوشه چشمم سرازیر شد. نگاهی به من کرد و گفت :
-توي این مدت خیلی فکر کردم اگر تاعید زنده موندم چیکار کنم اما الان واقعاً خودم هم نمیدونم باید چیکار کنم.
با بغض گفتم: اگه ازت یه خواهشی کنم، نه نمیگی؟
-نه نمیگم.
-قول میدي؟
-آره قول میدم.
-بیا بریم شمال، به خاطر من نه به خاطر کس دیگه اي، هر چی خواست خدا باشه، همون میشه اگر تا الان اتفاقی
نیافتاده ان شاءالله بعد از این هم قرار نیست اتفاقی بیافته. شایدامام رضا حرفمون رو گوش کرده، بذار بریم شمال
آخه اونجا جاییه که براي اولین بار عشق تو رو تو دلم احساس کردم اونجا جاییکه واسه همیشه بهت وابسته شدم،
جاییه که عاشقت شدم کنار دریا، یادته؟
بعد از چند لحظه سکوت گفت: یادمه، اما ....
-اما نداره، تو قول دادي.
سرش رو انداخت پایین و گفت: باشه هر چی تو بگی امید به خدا .
به خونه رسیدیم و شب رو با نیما و رها در کنار مامان اینا با خوشی سپري کردیم و صبح بدون سهیل به تنهایی بعد از
اتمام دانشگاهم براي نتیجه آزمایش به آزمایشگاه رفتم و بعد از گرفتن جواب به دکتر رفتم و دکتر با خنده اي بعد
از مطالعه جواب آزمایش گفت :
-خوشبختانه حدسم درست بود.
با تعجب گفتم: چه حدسی؟
-مگه در آزمایشگاه جواب رو بهتون نگفتن؟
-خیر.
-خب پس من اولین کسی هستم که این خبر خوش رو به شما میدم.
-چه خبري؟
-چطور تا حالا متوجه نشده بودید؟ شما دو ماهه باردار هستید.
دنیا دور سرم چرخید. چشمام سیاهی رفت باز هم مثب دفعه قبل دو ماهه باردار بودم واي اگر سهیل میفهمید خیلی
ناراحت میشد همون اول بهم گفته بود و شرط گذاشته بود که هیچ وقت نباید بچه اي در میون باشه، دلم بهحال بچه
سوخت، چقدر غریب بود و چقدر ناخواسته. بغض کرده بودم دکتر تعجب کرده بود، با پاهایی لرزان جواب آزمایش
رو از روي میز برداشتم و بدون خداحافظی از اتاق بیرون رفتم .
دلم داشت میترکید آخه این همه عذاب از چند طرف باید به من وارد میشد؟ من داشتم تاوان کدام گناه رو پس
میدادم نمیدونستم. مقداري پیاده راه رفتم تا که آروم بگیرم. نباید میگذاشتم سهیل چیزي بفهمه جواب آزمایش رو
پاره کردم و به سطل زباله انداختمو تصمیم گرفتم تا موضوع را از او پنهان کنم. به خونه که رسیدم آبی به سر و
صورتم زدم و سعی کردم بخوابم اما خوابم نمیبرد. نگاهی به قرصهاي آرامبخش سهیل که روي میز بود انداختم و بی
اختیار یکی را برداشتم و خوردم و خیلی زود خوابم برد.نمیدونم چقدر خوابیده بودم که پاشیدن قطره هاي آب بر
روي صورتم باعث شد که از خواب بپرم. مامان و سهیل بالاي سرم بودند سهیل با نگرانی پرسید :
-از قرصهاي من خوردي؟
با سر جواب مثبت دادم او با عصبانیت گفت: آخه چرا این کارو کردي؟ این دیازپام ها خیلی قوي ان .
-آخه خوابم نمی برد.
-خب چشمات رو می بستی بالاخره خوابت می برد، این بچه بازیها چیه که در می یاري؟
وقتی گفت بچه، بغض گلوم رو گرفت و با صدایی لرزان گفتم: بچه؟! کدوم بچه؟ من نمیخوام، بچه بازي نمیخوام !
سر جایم نشستم، سهیل آروم دوباره مرا بر تخت خوابوند و گفت: تو حالتخوبه غزل؟ چی داري میگی؟
-آره خوبم.
-چرا قرص خوردي؟
-سرم درد میکرد.
-خب یه مسکن میخوردي نه قرصهاي من رو.
-روي میز بود، برداشتم.
-هر چی روي میز باشه که نباید برداري، ببینم یکی بیشتر که نخوردي؟ آخه همه قرصها رو ریختی.
-نه یکی خوردم، از دستم افتاد ریخت.
-خب باشه ایرادي نداره، حالا بگو ببینم جواب آزمایشت رو گرفتی؟
مامان با تعجب گفت: کدوم آزمایش؟ اینجا چه خبره؟ اصلاً قرصهاي سهیل چی هستن؟ سهیل چرا قرص میخوره؟
یاد آزمایش افتادم، بغض داشت خفه ام میکرد، دلم داشت میترکید اما خودم رو کنترل کردم تا سهیل متوجهنشه و رو
به مامان به دروغ گفتم :
-سهیل میگرن داره به همین خاطر قرصهاي مسکن قوي میخوره.
     
#113 | Posted: 19 Mar 2013 15:34

‎فصل یازدهم! ادامه!‏‎
-پس چرا به ما نگفته بودید؟
-فکر میکردم گفتم.
-نه نگفتی، حالا خیلی اذیتش میکنه؟
-مثل همه میگرن هاست دیگه.
-خب جریان آزمایش تو چیه؟
نمی دونستم چه باید بگم سهیل هم منتظر جوابم بود، باز هم به دروغ گفتم :
-سر گیجه داشتم سهیل اصرار کرد بریم دکتر من هم رفتم، امروز هم جواب آزمایش رو گرفتم و دکتر گفت هیچ
چیز نیست و به خاطر ضعفیه که دارم،علتش هم کمبود کلسیمه .
سهیل با تعجب گفت: کمبود کلسیم؟ !
-آره.
-اما کلسیم هیچ ربطی نداره.
-حتماً داره که دکتر گفته.
-اما من فکر نمیکنم که...
وسط حرفش پریدم و گفتم: تو که دکترنیستی .
سکوت کرد و هیچ نگفت و مامان دوباره پرسید: خب دارو بهت داد؟
-نه، گفت باید داروي گیاهی از عطاري بگیرم.
سهیل گفت: کلسیم قرص میخواد نه داروي گیاهی .
با عصبانیت گفتم: سهیل اذیت نکن دیگه .
سهیل که قانع نشده بود گفت: باشه هر چی تو بگی، ولی جواب آزمایشت کجاست؟ برو بیار میخوام بهش نگاه کنم .
-مگه تو سر در میاري؟
-تا یه حدودي.
از این که جواب را پاره کردم و دورریخته بودم خوشحال شدم و خدا رو شکر کردم و گفتم :
-اما من فکر نمی کردم نیاز باشه انداختمش دور.
-آخه چرا؟
-گفتم که.
-بابا تو هم عقل کل هستی ها.
-ما اینیم دیگه.
با لبخندي گفت :
-زبون نریز که نمی تونی قانعم کنی.
با خنده و شیطنت گفتم :
-رگ خوابت دستمه آقاجون چی فکر کردي؟
خنده اي کرد و گفت :
-آي آي چه خبره؟مگه من رگ خواب هم دارم؟
-آره می خواي بگم؟
-بگو.
-تو رو جون من قانع شو و بی خیال سین جیم کردن شو.
لبخندي زد و گفت :
-الحق که خاله ریزه اي.
می دونستم اگر براش جونم رو قسم بخورم قبول می کنه.به هر حال از ایم که به خیر گذشت خوشحال بودم هر چند
که سهیل قانع نشد اما قضیه رو یک جوري حل کردم و پایان دادم.دو روز دیگه قرار بود به رامس بریم و توي این
سفر عسل و آرش به همراه نیما و رهابا ما می اومدند.دست و دلم از هر اتفاقی می لرزید اما خودم و سهیل و طفل
معصومم رو به خدا سپرده بودم و سعی می کردم با خیالی راحت و آسوده به این سفر برم و بگذارم به سهیل خوش
بگذره و از این فکرهاي عذاب آور خلاص بشه .
فصل شانزدهم
صبح زود بود و همه ي بچه ها خونه ي بابا جمع شده بودیم که با هم به سمت رامسر حرکت کنیم.سهیل هنوز نگران و
دودل بود اما من امیدوار بودم که هیچ مشکلی به وجود نخواهد اومد ازشیشه ي ماشین به طبیعت شمال نگاه می
کردم بغض گلوم رو گرفته بود این همه زیبایی و قشنگی دیگه هیچ وقت بدون او برام معنا نداشت.یه هال بدي
داشتم.هر چی سعی می کردم از این طبیعت نفس بگیرم نمی شد انگار یه چیزي مانع نفس کشیدنم می شد سرم رو
برگردوندم و به سهیل که داشت رانندگی می کرد نگاه کردم قلبم شروع به تپید ن کرد و نفس کشیدم و فهمیدم تنها
دلیل نفس کشیدنم دیدنش بوده چند لحظه همین طور مستقیم بهش نگاه کردم تا بالاخره سرش رو به سمتم
برگردوند و گفت :
-چیه؟خوش تیپ ندیدي؟
-خوش تیپ دیدم اما درپیت نه.
-حالا ما شدیم درپیت دیگه؟
-بله یه شوهر درپیت.
-آخه واسه چی؟
-خوب واسه اینکه اصلا انگار نه انگار که من زنتم یه کمی باهام حرف نمی زنی.
خندید و گفت :
-شما امر بفرمایید چی بگم؟همون رومی گم.
-هر چی دلت می خواد خسته شدم این همه راه رو بس که ساکت بودیم.
-ببخشید حالا شما حرف بزنید من می شنوم.
-چی بگم؟
-دیدي خودت هم نمی دونی باید چی بگی؟
-من گفتم تو حرف بزنی نه من.
-خوب تو هر چی می خواي بگو تا من همراهیت کنم.
نمی دونم چرا بی اراده این سوال رو پرسیدم و گفتم :
-سهیل تو از چه اسمایی خوشت میاد؟
-واسه چی می پرسی؟
-همین طوري.
-شد ما یه بار از تو دلیل بخوایم تو نگی همین طوري؟
-حالا بکو.
-از سهیل.
-چه خودخواه.
-اسم به این قشنگی خیلی هم دلت بخواد.
-خب دختر چی؟
     
#114 | Posted: 19 Mar 2013 15:35

‎فصل پایانی!‏‎
-نشد دیگه.
-جدا می گم.
-اما اسم خودمون رو که نمی تونیم روي بچمون بذاریم.
نگاهی عمیق به من انداخت خودم هم متوجه نبودم چرا اون حرف رو زدم خواستم بحث رو عوض کنم به همین دلیل
گفتن :
-سهیل تو از چه رنگی خوشت میاد؟
با تعجب و البته با نگرانی گفت :
-یعنی تو نمی دونی؟
-چرا می دونم
-پس واسه چی می پرسی؟ببینم تو اصلا حالت خوبه؟
-آره خوبم.
-امیدوارم در ضمن هیچ وقت فکر اینو نکن که من بخوام روي بچه ام اسم بذارم چون هیچ وقت بچه اي نخواهم
داشت .
با ناراحتی پرسیدم :
-چرا آخه؟مگه تو بچه دوست نداري؟تو همیشه عاشق بچه ها بودي.
یکدفعه عصبانی شد و با عصبانیت گفت :
-من دیگه هیچ چیز رو دوست ندارم نه بچه نه زندگی نه هیچ چیز دیگه رو.
بغض کردم و صورتم رو برگردوندم لحنشرو آرومتر کرد و با مهربانی گفت :
-آخه چرا عصبانیم می کنی؟
با اخم گفتم :
-من تو رو عصبانی نکردم تو خودت بیخودي عصبانی شدي.
-ببخشید دست خودم نبود.
-اما تو خیلی بد شدي.
-آخه چرا؟من که دوستت دارم و این ازهمه چیز برات مهم تره.
-آره اما نباید علایق گذشته ات رو فراموش کنی.
-منظورت چیه؟
-منظورم رو خوب می فهمی یادت رفته چه قدر بچه دوست داشتی؟حالا چی شدهکه این قدر از بچه بدت میاد؟مگه تو
چه ات شده که این قدر موضوع رو بزرگ می کنی؟تو واسه من همون سهل قدیمی اي همون سهیل .
با محبت نگاهم کرد و گفت :
-با محبت نگاهم کرد و گفت:
-خب تو که همه ي اینارو می دونی پس چرا می پرسی؟
-می پرسم چون می خوام مطمئن بشم.
-به چی مطمئن بشی؟
-به این که همیشه دوست داشتی بچه داشته باشی و از نظرت شیرین ترین موجود زندگی بچه است.
-منظورت رو اصلا نفهمیدم ولی اگر دوست داري بهت می گم آره من بچه دوست داشتم الان هم دوست دارم ولی در
صورتی که بتونم براش آسایش فراهم بیارم نه چیز دیگه اي .
-مگه من چی گفتم؟فقط ازت پرسیدم اگربچه داشتی دوست داشتی اسمش رو چی بذاري؟
از چهره اش مشخص بود که تعجب کردهبه همین خاطر پرسید :
-غزل تو داري چزي رو از من پنهون می کنی؟
-نه.
-اما چشمات اینو نمی گه.
-چشمام دروغ می گن.
-چه طور شد؟حالا دروغ می گن؟
-بعضی وقتها آره جواب سوال منو ندادي.
-وقتی گیر دادي نباید بهت نه گفت آقاجون قبلا دوست داستم اگر دختر داشتم اسمش ر بذارم عسل که مثل عسل
شیرینی زندگیم بشه الان دوست دارم اگر دختري داشتم اسمش رو بذارم یلداچون طولانی ترین شب ساله درست
مثل زندگی من که شب طولانی و تموم نشدنی بود یلدا اسمیه که همیشه می تونه بازگو کننده ي زندگکی من باشه اما
اگر پسر داشتم مطمئنا اسمش رو سهیل می ذاشتم چون ستاره اي که هیچ وقت پیدا نمی شه درست مثل خودم که
هیچ وقت پید ا نشدم و همیشه یکه و تنها به زندگیم نور دادم درست شبیه نور یه ستاره حالا دیگه بی خیال کله ي
کجل ما می شی یانه؟
دلم گرفته بود به زور به او لبخندي زدم و سرم رو برگردوندم به خودم می گفتم کاش این سوال رو نمی پرسیدم
کاش دوباره ناراحتش نمی کردم دلم نمی خواست هیچ وقت این جور حرفها رو از زبونش می شنیدم به همین دلیل
ساکت موندم تا بیشتر از این ناراحتش نکنم به رامسر که رسیدیم اطرافمون خیلی شلوغ بود و باعث می شد کمتر تنها
باشم و فکر کنم اما تحت هیچ شرایطی فکر بچه از دهنم بیرون نمی رفت هیچ کس مثل خاله و عمو منوچهر از ازدواج
ما خوشحال نبودند.چون احساس می کردند با ازدواج من عمده ي مشکلات و مسائل حل شده هیچ کس کوچکترین
حرفی از رئوف نمی زد خیلی دوست داشتم بدونم در چه وضعی بود و چه کار می کرد اما به خودم جرات نمی دادم در
این مورد سوالی بپرسم شب الو خیلی ساده و خوب تموم شد و به یاد بچه يغریب آشناي خودم و سهیل چشمام رو
برهم گذاشتم .
****
این اولین سال تحویلی بود که دستم توي دستاي سهیل بود چه آرزوي بزرگیداشتک که سال بعد هم دستم توي
دستش باشه چه آرزو محالی اولین سالی بود که با دعا کردن کنار سفره ي هفت سین اشک از چشمام سرازي می شد
مامان که تعجب کرده بود گفت :
-چی شده غزل چرا گریه می کنی؟
با این گفته حواس همه به من جلب شد سهیل با ناراحتی و نگرانی نگاهم کرد و سرش را پایین انداخت براي پایان
دادن به اون وضع گفتم :
-آخه اولین ساله که من و نیما و عسل کنار سفره ي هفت سین تنها نمی شینیم وبا همسرامون هستیم پارسال همه از
هفت دولت آزاد بودیم اما الان همهیه پامون گیره .
همه لبخندي زدند و آرش با خنده گفت :
-یعنی ما چی کار کردیم که پاي شما گیر شده؟
پیام با خنده اي به جاي من جواب داد :
-هیچی آرش جان منظور غزل از پا همون گلوست منظورش اینه که گلوشون گیره.
با اخم گفتم :
-هیچم این طور نیست.
پسام گفت :
-بیچاره من که دایی تو هستم حداقل جلوي سهیل نگو.
-می گم می خوام ببینم چی می خواد بشه؟
-به من چه آقا سهیل تحویل بگیر خانمتون رو.
سهیل لبخندي زد و گفت :
-راست می گه گلوي ما پیش خانم گیره نه ایشون حق داره.
-سهیل از تو بعیده این قدر زن ذلیل باشی.
-من هم ذلیلشم هم غلامش.
-اَه اَه حالم بهم خورد،برو که آبروي هر چی مرد رو بردي.
مامان با اخم گفت:خیلی دلت بخواد دامادم به این خوبیه زورت می یاد مثل او نیستی؟در ضمن پاشید راه بیفتید و
وسایل رو بذارید توي ماشین،لنگ ظهرهمثلاً ناهار رو می خوایم بیرون بخوریم نه شام رو .
پیام گفت:موردي نداره شام رو هم می خوریم .
مامان پفت:در این که تو شکمویی شکینیست،فعلاً کاري رو که گفتم انجام بده .
وسایل رو جمع کردیم و مثل همیشه به منطقه ي همیشگی خودمون رفتیم، منطقه يخاکبازي که براي بار اول نگاه
نافذ سهیل دلم رو لرزونده بود،وقتی رسیدیم براي پیاده شدن دست و پام میلرزید،احساس خاصی داشتم،آخرین
باري که به اونجا رفته بودم چه اتفاقهاي که برام نیفتاده بود، هنوز از ماشین پیاده نشده بودم که دستی جلویم کشیده
شد تا کمکم کنه که پیاده بشم،دستم روبه دست سهیل دادم و آروم پیاده شدم با مهربانی گفت :
-چرا پیاده نمی شدي؟
به دروغ گفتم:منتظر بودم تا تو کمکم کنی .
خندید و گفت:تنبل شدي ها البته کمی هم بلا .
-من بلا نیستم.
     
#115 | Posted: 19 Mar 2013 15:36

‎فصل پایانی! ادامه!‏‎
-آره جون خودت اگر نیستی چرا خودت رو به اون راه زدي؟
راه افتادیم و گفتم:منظورت چیه؟من کی خودم رو به اون راه زدم؟
-دیدي بلایی؟
-نه ندیدم.
-خب پس من بهت نشون می دم،تو چرا به من نمی گی چته؟نکنه من غریبه ام؟اتفاقی افتاده که من نمی دونم و اینو
مطمئنم،حرفهاي بین راه،گریه ي زمان سال تحویل،بغض و زل زدن به این دریا که خیلی ازش خاطره داریم. حالا
دیدي خیلی بلایی اما یادت نره که من یه پا اي کی یوسانم و کله ام خوب کارمی کنه .
باورم نمی شد این قدر درکش به هر رفتار من برسه و هر رفتارم رو درست برداشت کنه،با دلهره گفتم :
-این طور نیست که می گی.
-برام فرقی نمی کنه اما امیدوارم اگر موضوعی هست خودت بهم بگی نه این که ازت بپرسم.
به کنار جمع رسیدیدم و مجبور به سکوتشدیم،کلافه شده بودم نمی دونستم بایدچه کار کنم؟اگر حقیقت رو به او
می گفتم مطمئناً خیلی ناراحت می شد، نمی دونستم باید چی بگم و چه طور قانعش کنم،به همین راحتی ها قانع نمی
شد و کوتاه نمی اومد،تمام لحظات از شرم حتی نتونستم نگاهی به او بندازم، ناهار رو مثل همیشه با بگو بخندهاي نیما
و پیام و سهیل خوردیم،جاي خالی رئوف واقعاً احساس می شد،هنوز باورم نشده بود به این نحو از ما جدا شده باشه.به
کنار دریا رفتم و روي شن هاي کنار ساحل نشستم و سرم رو بر زانوهام گذاشتم و به نقطه ي بی پایان آبی دریا چشم
دوختم،تنها یار قدیمم همین دریا بود،قبلاً که غمی نداشتم هر موقع کنارش می نشستم بغض گلوم رو می گرفت.یاد
گذشته هام افتاده بودم جشمام از اشکتر شده بود،هر آدمی که به یاد گذشته اش می افتد،چشماش اشک آلود می
شه،درست مثل من که تصویري از روزهاي رفته رو می دیدم که همه اش نابود شده بود،که همه ي چهره ها نابود شده
بودند،من،سهیل،آرمان،رئوف همگی نابود شده بودیم اما چشمام رو که خوب باز کردم و به روزگارم فکر کردم،تنها
یاد این بود که این روزها هم می گذرند و مثل کوچی همیشگی این وضع هم از زندگی من کوچ خواهد کرد .
چشمام رو بستم و خواستم که هیچ چیز رو نبینم تا آروم بشوم که دست کسی روبر روي شانه ام احساس کردم،سرم
رو برگردوندم،پیام کنارم نشست و دستش رو دور گردنم انداخت و گفت :
-بازم که تنها نشستی!چیزي شده؟
-نه،خواستم کمی تنها باشم.
-پس چرا گریه کردي؟
اشکم رو پاك کردم و گفتم:دلیل خاصی نداره .
با مهربونی گفت:دوست ندارم توي کارهات دخالت کنم ولی نگرانتم .
-آخه چرا؟من که چیزیم نیست.
-من که نگفتم چیزیت شده ولی فکر می کردم بعد از ازدواجت روحیه ات کاملاً عوض بشه و بشی همون غزل سابق
اما الان از قبلت هم آرومتر و البته مرموزتر شدي .
-چرا این طور فکر کردي؟
-براي این که خوب می شناسمت،می دونمکه یه چیزیت هست؟
-اما دایی...
نگذاشت حرفم رو بزنم و گفت:اما نداره،فکر می کردم مثل همیشه محرم رازتم،اما حداقل الان پاشو برو تنهاش نذار .
با تعجب پرسیدم:کی رو؟
-عجب با معرفتی هستی تو،خب سهیل رو می گم دیگه،یک ساعته تنها کنار ساحلایستاده و داره به آب سنگ پرت
می کنه،برو پیشش بهش بگو این قدر این دریاي بیچاره رو نزنه،خودش خوششمی یاد یکی با سنگ بیفته به
جونش؟
با خنده از کنارش بلند شدم و به سمت سهیل رفتم اما وقتی دیدم دوباره جایی ایستاده که دفعه ي پیش ایستاده
بود،قلبم داشت از جا در می اومد.با پاهایی لرزون و گلویی از بغض ورم کرده به سمتش راه افتادم،کنارش رسیدم و از
پشت سر گفتم :
-این قدر نزنش.
با تعجب به پشت سرش برگشت و گفت:کی رو؟
-دریاي بیچاره رو،دایی پیام گفت بهت بگم این قدر با سنگ این دریاي بیچاره رو نزنی.
با خنده گفت:دایی ات اگر فضولی کنه،باسنگ خودش رو هم می زنم .
لبخندي زدم و گفتم:این مسئله به خودتونربط داره،حالا تو دعوتم نمی کنی بیامپیشت؟
-مگه الان کنارم نیستی؟
-منظورم اینه که بیام کنارت و توي خلوتت شریک بشم.
با لبخند دستم رو گرفت و هر دو کنار همدر ساحل نشستیم و من گفتم:به چی فکر می کردي؟
-فکر خاصی نمی کردم.
-قراره خلوت دروغکی داشته باشیم؟
با خنده سرم رو بر شونه اش گذاشت و گفت:باشه بابا آدم اصلاً نمی تونه از تو چیزي رو پنهون کنه .
نگاهش کردم و گفتم:پس بگو دیگه .
-هیچی بابا به این فکر می کردم که بعد از من تو چه کار می خواي بکنی؟
سرم رو از روي شانه اش بلند کردم و از سر جام بلند دشم و تا زانو داخل آب رفتم و گفتم :
-دوست ندارم از این فکرها بکنی.
وارد آب شد و به کنارم اومد و گفت:حالا نمی شد بیرون از آب حرف بزنیم حتماً باید خیس بشیم؟
نگاهم رو به سمتش چرخوندم و هم زمان اشک از چشمانم چکید و با چشمان پر از اشک نگاهش کردم.با ناراحتی
سرم رو بلند کرد و اشکهام رو پاك کرد و گفت :
-نگران همین اشکهام که دوست ندارمهیچ وقت ببینمشون.
با گریه گفتم:تو رو خدا سهیل تو رو خدا از این فکرها نکن .
با لبخندي از غم گفت:یه مدته می خوام باهات حرف بزنم،اما موقعیتش پیش نمیاومد،این حرفها رو باید زد،تو باید
قبول کنی .
نذاشتم باقی حرفش رو بزنه،دستم رو بر لبانش گذاشتم و گفتم :
-بسه،دیگه نگو،اومدم توي آب تا بدونی که بعد از تو دلم می خواد تا وسط این آب پیش برم.
این دفعه او دستش رو بر لبان من گذاشت و گفت:بسه غزل نمی خوام بشنوم بار آخرت باشه از این حرفها می
زنی،دیگه دوست ندارم بشنوم .
دستش رو از روي لبانم برداشتم و با صداي بلند گفتم:نمی تونم،بدون تو نمی تونم،چرا نمی فهمی نمی تونم راه اول و
آخرم اینه .
-خفه شو،صدات رو بیار پایین،حواس همه رو جلب کردي،قسم می خورم اگر یه بار دیگه از این حرفها بزنی براي
لحظه اي هم نمی بخشمت .
-اما تو حق نداري این طور بگی،تو می خواي بري و نمی فهمی جدایی چیه،نمی فهمی.
-چرا می فهمم،این همه آروز رو تويزندگیم از دست دادم اما این قدر ناراحت نشدم که این حرف تو ناراحتم
کرد،از دست دادن جونم برام فوق العاده آسون تر از اینه که تصور کنم تو بخواي چنین کاري بکنی به خدا نمی
بخشمت غزل،حق نداري با خودت اینکار رو بکنی نه به خاطر خودت به خاطر من،حداقل بذار اگر توي این دنیا
آروم نگرفتم اون دنیا آروم باشم این قدر عذابم نده غزل!
     
#116 | Posted: 19 Mar 2013 15:38

‎فصل پایانی! ادامه!‏‎
با گریه و بی اختیار گفتم:اگر قبلاً می تونستم الان دیگه نمی تونم با وجود این بجه دیگه نمی تونم بدون تو زندگی
کنم !
متوجه حالم نبودم اصلاً نفهمیدم چرااین حرف رو زدم ساکت شده بود و مستقیم به چشمام نگاه می کرد،سرم رو
پایین انداختم اما بعد از چند لحظه که از شوك در اومد سرم رو بلند کرد و گفت :
-تو چی گفتی؟
جوابی ندادم،صداش رو بلند تر کرد و گفت:دارم با تو حرف می زنم می گم چیگفتی؟اون حرف یعنی چی؟
با گریه گفتم:سرم داد زن .
با عصبانیت و با صدایی بلند تر از قبل که باعث شد توجه همه به ما جلب بشهگفت :
-داد می زنم خوبم می زنم،گفتم بگو چی گفتی؟
-آره درست شنیدي،من چه گناهی دارم،چه تقصیري دارم که با من اینطوري رفتار می کنی؟من دو ماهه که باردارم
دو ماهه .
متوجه نشدم چی شد که سیلی محکمی به گوشم زد،باورم نمی شد،سرم رو برگردوندم تا نگاهم به او نیفتد هیچ وقت
چنین کاري رو با من نمی کرد.دلم داشت می ترکید با چشمان پر از اشک دیدم که مادر خواست به سمت ما بیاید اما
پدر مانعش شد و نگذاشت دخالتی بکنه،سهیل از آب بیرون رفت و با عصبانیت گفت :
-مگه نگفته بودم نباید بچه دار بشی؟مگه نگفته بودم مراقب باش؟آخه چرا اینکار رو کردي؟
با گریه از آب بیرون رفتم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:من که نخواستم خودش اومده خدا خواسته به خدا خودم
هم باورم نمی شه .
با لحنی آرومتر از قبل گفت:آخه چرا غزل؟چرا مراقب نبودي؟
-به خدا خودم هم نفهمیدم کی این طورشد.
به آرومی و آهسته گفت:حالا چی می شه؟آخه چرا باید این طور بشه؟درست توي این لحظات آخر .
با صدایی لرزون گفتم:مگه تو همیشه بچه دوست نداشتی؟خب خدا هم بهت داد.سرش رو تکون داد و با حالت تأسف
گفت:دوست داشتم اما نه به این قیمت نه به قیمت تباه شدن زندگی تو،نه بهقیمت از بین رفتن آینده ي تو نه به
قیمت این که هیچ وقت نبینمش .
-تو رو خدا سهیل این طور نگو،من هیچوقت با اون تباه نمی شم،اون بچه منو توست،بچه ي تو از همه چیز واسه ي
من مهمتره .
با بغض گفت:آخه چرا باید بچه ام هم مثل خودم دنیا بیاد؟آخه چرا؟
سرش رو برگردوند،نفسم بالا نمی اومد از پشت دستم رو بر شانه اش گذاشتم و گفتم :
-ناراحت نباش سهیل اگر قرار باشه...
زبونم نمی چرخید این حرف رو بزنم،به سختی گفتم:اگر قرار باشه تو تنهام بذاري،پس بذار با بچه ات دلگرم باشم با
بچه ات خوش باشم و با او و با یاد این که بچه ي توست جون بگیرم و نفس بکشم .
دستش رو بر دستم که روي شانه اش بود گذاشت و به سمت خودش کشید.نگاهم رو به نگاهش دوختم و گفتم :
-هیچ کس براي من،تو نمی شه اما حداقل کمی از درد دلتگی ام رو کم میکنه.
دستم رو بر روي قلبش گذاشتم و گفتم:بذار خونی که قلب تو رو به تپیدن واداشته توي خون یادگارت باشهو قلبش
با قلب ما بزنه بذار قلب او مثل قلب تو گرمی زندگیم بشه،من این طور خوشبخت ترم باور کن سهیل .
نتونست خودش رو کنترل کنه دستم رو از روي قلبش برداشت و به آغوشم کشید و هر دو با هم گریه کردیم با گریه
گفت :
-دوستت دارم غزل،تا قیامت دوستت دارم،پس بهم قول بده مثل من دوستش داشته باشی و همون طور که کنار من
صبر کردي و صبور بودي،در بزرگ کردن اونهم صبور باشی،چون بچه ي بی پد ر رو بززرگ کردن سخته اما امیدوارم
یاد عشقمون بهت صبر بده .
دوست نداشتم سرم رو از روي سینه اش بلند کنم.هر وقت سرم رو بر سینه اش می گذاشتم از این که دیگه نتونم
سرم رو روش بگذارم می ترسیدم اما مرا از بغلش بیرون آورد و به کنار آب رفت و نشست.کنارش رفتم و دیدم
خون دماغ شده سکوت کردم و هیچ حرفینزدم وقتی خونریزي اش تمام شد گفت :
-پس چرا با این وضعیت می خواستی با خودت این کار و بکنی؟
-براي این که فکر می کردم تو راضی نیستی ولی الان که راضی شدي خیالم راحت تر شده.
-امیدوارم،حالا آب بزن به صورتت و اشکت رو پاك کن تا پیش بقیه برگردیم.
به کنار دیگران برگشتیم اما کسی کوچکترین سوالی در مورد ما نپرسید کهسهیل رو به من گفت :
-غزل نمی خواي به همه بگی چی شده؟
مادر و بقیه با چشمان پرسش گرایانه خودشون نگاهی به من انداختند،رو بهسهیل گفتم:چه خبري؟
-همین خبري که الان به من دادي.
با نگرانی نگاهش کردم که خندید و روبه مامان گفت:غزل خجالت می کشه بگه به جاش من می گم،راستش اینه که
غزل دو ماهه بارداره .
صداي جیغ و سوت بچه ها به هوا بلند شد و در ازاي این همه شادي بغض عجیبی در اوج گلوي سهیل نشست و با
چشمان پر از اشکش با نگاهی به من فهموند که خوشحالی کنم و به روي خودم نیارم.براي شادي و رضایت سهیلپا
به پاي دیگران شادي کردم و از پیشنهاد نیما،مبنی بر اینکه فردا ناهار همه مهمون سهیل باشیم طرفداري کردم و
خواهان دعوت سهیل شدم که سهیل با خنده گفت :
-بابا این کارها چیه که می کنید؟من دارم پدر می شم شما که دارید بی پدرم می کنید این خرجها چیه که می
تراشید؟غزل تو دیگه چرا؟
پیام با خنده گفت:حرف مفت موقوف حالا برو خدا رو شکر کن و کلاهت رو بندازهوا که انتخاب نوع غذا رو به عهده
ي خودت گذاشتیم واگرنه مجبور بودي غذاي دلخواه ما رو سفارش بدي .
آرش خندید و در تصدیق حرف پیام گفت:پیام راست می گه البته به شرط اینکه تخم مرغ بهمون ندي .
سهیل با خنده گفت:اونش به شما ربط نداره،هر چی بهتون دادم بخورید و خدا رو هم شکر کنید .
-در گدا بودن تو که شکی نیست هر چی باشه باجناقی دیگه.
سهیل به ظاهر خوشحالی می کرد و من حتی به این ظاهرش هم دلخوش بودم و احساس می کردم اون روز با همه ي
غم ها و شادیهاش گذشت و ظهر فردا سهیل همه رو به صرف ناهار مهمون کرد و براي همگی از رستوران غذا
سفارش داد و در شادي و خنده ناهار و خوردیم که من بعد از صرف ناهار همگی رو به سکوت دعوت کردم و گفتم :
-لطفاً همگی چند لحظه ساکت باشید می خوایم یه نفر رو که خیلی حواس پرته به همراه عسل غافلگیر کنیم.
همه ساکت شدند و سهیل زیر لب رو به آرش گفت:آرش از همین الان فاتحه ات رو بخون،دو خواهر چه نقشه اي
دارن،خدا رحم به ما باجناق ها کنه .
من اخمی کردم و عسل رو صدا کردم و گفتم:عسل بیارش .
     
#117 | Posted: 19 Mar 2013 15:42

‎فصل نهایی! ادامه!‏‎
همه متعجب نگاه می کردند که عس باکیک بزرگی با شمع بیست و شش وارد سالن شد و کیک رو به دست من داد و
گفت :
-واقعاً که همتون بی معرفتید یعنی یادتون رفته بود؟
سهیل با تعجب پرسید:آخه چی رو؟
من گفتم:جناب سهیل خان جشن تولد بیستو شش سالگیتون مبارك .
بچه ها دست زدند و تونستم بعد از مدتی هیجان و شادي رو به روحیه ي سهیل رگردونم.سهیل شمع رو فوت کرد و
با دست زدنهاي ما کیک رو برید زمانی که هدیه ام رو که ساعت مچی بود به او دادم گفت :
-تو بهترین هدیه زندگیم رو دیروز بهم دادي.
اشک در چشمانم حلقه زد،صداي آه همه به هوا بلند شد و نیما ضربه اي به کمر سهیل زد و گفت :
-پاشو بابا بسه هر چه قدر دل دادید و قلوه معامله کردید،پاشو ویلونت رو بردار و برامون بزن،ببینم توي این مدت
چی یاد گرفتی .
همه از پیشنهاد نیما استقبال کردند و آرش رو به من گفت:البته به شرطی کهغزل هم،همزمان گیتار بزنه .
تا خواستم مخالفتی بکنم نگاه مهربان و جواب مثبت سهیل باعث شد گیتارم رو که همراهم آورده بودم بردارم و به
همراه ویلون زدن سهیل آهنگ رو همراهی کنم،بنا به خواسته ي بچه ها بعد از تمام شدن ویلون و البته تشویق هاي
بسیاري که شد،چون واقعاً زیبا ویلون می زد،سهیل مجبور شد به تنهایی گیتار بزنه و با صداي خودش براي همه بخونه
هر چند که براي همه خوند اما معنیشعرش رو فقط براي من می خوند و به چشمهاي من نگاه می کرد،دلم داشت از
جا کنده می شد،صداي قشنگش هیچ وقت از خاطرم نمی ره که می خوند :
هر چی عشق و حس خوبه مال تو
هر چی غربت و غم غروبه مال من
هر چی دریا و زمینه مال تو
هر جا که خشکی در کمینه مال من
حس خوب لحظه اي دیدار مال تو
غم روز وداع دلدار مال من
هر چی رویا تو طلوعه مال تو
هر چی فریاد تو سروده مال من
بوي خوب گل شب بو مال تو
درد عشق بی هیاهو مال من
هر چی شادي تو شروعه مال تو
هر چی غصه تو دروغه مال من
روز خوب شعر سرودن مال تو
غم روز بی تو بودن مال من
بغض داشت خفه ام می کرد،همه از معناي این شعر در تعجب بودند و ساکتبه صداي سهیل گوش می کردند که
ناگهان صدا قطع شد و نگاه همه ي ما به سمت دستهاي او جلب شد آروم دستش رو از روي تارها برداشت و به سمت
سرش برد و سرش رو در دستش گرفت،استکان چاي از دستم افتاده و با نگرانی به سمتش دویدم .
از دلهره ي من دیگران هم مضطرب شده بودند،کنار پاي سهیل پایین مبل نشستم و دستاش رو توي دستم گرفتم
مثل همیشه با لبخند گفت :
-چیزیم نیست غزل نگران نباش.
تا خواستم حرف بزنم،خون از دماغش سرازیر شد و چشمهاي قشنگش رو بست.جیغ کشیدم و از دیگران کمک
خواستم و با گریه گفتم :
-تو رو خدا کمک کنید ببریمش بیمارستان تو رو خدا نذارید بمیره.
مامان بغض کرده بود و از تعجب نمیتونست حرف بزنه،نیما سریع من رو از مقابل سهیل بلند کرد و همراه پیام
سهیل رو بلند کردند و به سمت ماشین بردند.از ترس این که ماجرا رو بفهمند گفتم :
-نیما تو نیا من می برمش.
نیما اخمی کرد و گفت:تو حالت خوب نیست ها معلوم هست چته؟برو کنار بذارببریمش .
با گریه گفتم:تو رو خدا نیما .
تا نیما خواست حرفی بزنه پیام گفت:نیما کمک کن بذاریمش توي ماشین من و غزل تنها می بریمش.چیزي نشده که
سریع برمی گردیم حتماً فشارش افتاده .
نیما خواست حرفی بزنه که نگاه پیام باعث شد رضایت بده و اجازه بده من وپیام به همراه سهیل بریم،گریه ام بند
نمی اومد همه رو گریه انداخته بودم. کنار سهیل روي صندلی عقب نشسته بودم و سرش رو که بر روي پاهام بود
نوازش می کردم و اشک می ریختم.چشمايمهربونش رو بسته بود و هر چی اصرار می کردم باز نمی کرد،با گریه
گفتم :
-تو رو خدا سهیل چشمات رو باز کن،الان زوده تو نباید تنهام بذاري،تو رو خدا تنهام نذار،نگاهم کن و بگو که حالت
خوبه .
-چه طور آروم باشم؟چشماش رو باز نمی کنه.
-تو باید تحمل داشته باشی.
-چه طوري؟
-این همه مدت باید خودت رو آماده می کردي.
با تعجب نگاهش کردم که گفت:تعجب نکن خودم متوجه شدم که سهیل بیماريداره درست نمی دونم چی شده اما از
رفتار تو و خودش و آرمان و سفر غیر منتظره اش به ایتالیا و خون دماغ شدنهاش یه چیزایی فهمیدم.حالا ببینم
سرطان خون داره؟
با گریه گفتم:آره،از کجا فهمیدي؟
-از بی حالی ها و خون دماغ شدنش،جدیداً خیلی ضعیف شده.
از این که می دیدم پیام ماجرا رو میدونه کمی خیالم راحت تر شد و دوبارهبا گریه گفتم:دایی الان چی می شه؟
-نگران نباش عزیزم،خدا بزرگه ان شاءالله که چیزي نمی شه.
-به خدا خیلی نذر و نیاز کردم،مشهد که رفته بودیم خیلی به امام رضا التماس کردم اما نمی دونم چرا دوباره این طور
شد؟
-امیدت رو از دست نده،خدا خودش هر چی صلاحه می کنه.
-این صلاحه که سهیل رو از من بگیره؟
-خدا همیشه خوبها رو می بره،در ضمنسهیل فقط مال تو نیست،ما همه دوستش داریم این همه آدم توي اون خونه
الان نگران و منتظرند و اگر بفهمن که سهیل بیماري داره،مطمئن باش که حالی بهتر از حال تو نخواهند داشت .
نمی دونستم چی کار باید بکنم،پیام سعی می کرد آرومم کنه اما نمی شد.به بیمارستان رسیدیم و پیام کمک کرد تا
سهیل رو نگه داره که سهیل گفت :
-نگران نباشید می تونم روي پام بایستم.
با خوشحالی و گریه گفتم:تو به هوش اومدي؟
-مگه تو نگفتی چشمام رو باز کنم؟خب منم باز کردم.
-پس چرا این قدر بی حالی؟
پیام مداخله کرد و گفت:به جاي این حرفها کمک کن ببریمش پیش دکتر .
دکتر سهیل رو معاینه کرد و بعد از معاینه از پیام خواست تا به همراهش از اتاق بیرون بره بالاي سر سهیل ایستاده
بودم و گریه میکردم دوباره چشماش روبست با گریه و ترس گفتم :
چشمات رو نبند سهیل
با سختی چشماش رو باز کرد و گفت: خوابم میاد غزل چشمام خسته است میخوام ببندمشون تورو خدا گریه نکنباور
کن چیزیم نیست و فقط کمی ضعف دارم چشمام سنگین شده و به همین خاطر میبندمشون .
     
#118 | Posted: 19 Mar 2013 15:43

‎فصل نهایی! ادامه!‏‎
دوباره چشماش رو ارام بست و من هم اروم سرم رو کنار تختش گذاشتم و بدون هیچ حرفی گریه کردم بعد از چند
لحظه پیام وارد اتاق شد از چشماش معلوم بود گریه کرده اما به روي خودش نمی اورد سعی میکرد بخنده و با خنده
گفت :
پاشو اقا سهیل که همه مارو بیخود ترسوندي پاشو که عزرائیل بیچاره حریف هرکی بشه حرف تو یکی نمیشه
مضطرب نگاهش میکردم که گفت: دکتر گفت نیازي نیست بیمارستان باشه میتونیمببریمش خونه
سهیل لبخندي زد و روبه من گفت: دیدي بیخودي نگران بودي؟ حالا هم کمک کناز تخت بیام پایین
راحت نمیتونست راه بره سرم تازه تموم شده بود و هنوز ضعف داشت هرسه به سمت خونه حرکت کردیم سهیل
کنار من روي صندلی عقب نشست و بعد ازمقداري راه که رفته بودیم سرش رو برشانه ام گذاشت و چشماش رو
بست و گفت :
خوابم میاد
با نگرانی گفتم: اما الان که شب نیست
مگه ادم فقط شب می خوابه؟ دلم میخواد سرم رو شونه هاي تو باشه ایرادي داره؟
نه نداره اما نخواب
باشه چشم نمیخوابم هرچی شما بگی
چشماش رو به خاطر من باز گذاشت دستم رو بر پاش گذاشته بودم و سرم را بر سرش تکیه داده بودم ارام و بی صدا
به طبیعت سبز بیرون نگاه میکرد نمیفهمیدم عمق نگاهش کجاست و واقعاداشت کجارو میدید ولی مطمئن بودم همه
چیز رو میدي به جز اون همه زیبایی رواحساس کردم که دستم تر شده نگاهی به دستم که روي پاي سهیل بود
انداختم دستش رو بر دستم گذاشت و نگذاشت قطره ي اشکش رو ببینم دستم رو به سمت چشماش بردم و ترنم
اشک رو بر گونه اش احساس کردم اما هیچ حرفی نزدم و سکوت کردم وبا درد خودم اروم گرفتم به خونه که
رسیدیم نیما و بابا نگران جلوي در منتظر بودند و پیام به دروغ گفت که ضعف کرده بود و فشارش خیلی پاین بود و
به همین خاطر حالش بد شده بود من وسهیل هم سکوت کردیم و حرفی نزدیم که مادربزرگ از سهیل خواست که به
اتاق بره و استراحت کنه اما سهیل گفت
نه حالم خوبه نیازي ب هاستراحت ندارم میخوام برم کنار دریا کمی قدم بزنم
من گفتم : خب بعد برو حالا برو استراحت کن
گفتم که نیازي به استراحت نیست حالم خوبه
به اصرار هاي ما توجهی نشان نداد و کنار دریا رفت نیما که هنوز قانع نشده بود رو به پیام گفت جلوي خودش
نخواستم بگم ولی تو راستش رو نگفتی سهیل چه اش شده ؟دکتر چی گفت؟ از ساعت سه ظهر رفتید و ساعت هفت
بعد از ظهر برگشتید هم هاش به خاطر یه ضعف؟
پیام گفت : پیله نکن نیما دروغ ندارم که بگم
نیما سکوت کرد اما به هیچ وجه راضی نشده بود بعد از حدود یک ربع پیام به من گفت: غزل برو دنبال سهیل نزار
تنها باشه
مادر هم گفته ي پیام رو تصدیق کرد منهم از خدا خواسته به کنار سهیل رفتم به کنار دریا که رسیدم اثري از او
ندیدم به دور دست ها نگاه کردم امانبود ترسیده بودم بلند صداش کردم و گفتم :
سهیل!سهیل !
اما جوابی نشنیدم و دوباره با گریه صدا کردم :توروخدا سهیل کجایی؟
از پشت تخته سنگ بزرگی دستش را بالا اورد سریع به سمتش دویدم و کنارش نشستم دوباره خون دماغ شده بود با
گریه گفتم :
چرا قایم شدي؟
با صداي لرزون وضعیف گفت:خواستم پیداکنی قایم موشک بازي بلدي؟
اشک از چشمام سرازیر شد و گفتم:دوباره خون دماغ شدي؟
خندید و گفت:تو باید عادت کرده باشی این که شده نقل و نبات زندگیمون
نه خیر تو نباید حالت بد بشه
اروم چشماش رو برهم گذاشت و اهستهگفت:غزل احساس ارامش میکنم انگار دارم نفس میکشم
ساکت بودم و گریه میکردم اهسته چشماش رو باز کرد و دو قطره اشک ازچشماش سرازیر شد و با گریه گفت
دلم برات تنگ میشه
نگاهش کردم و حرفی نزدم و دوباره گفت: مراقب کوچولومون باش
گریه کردم و گفتم:هستم
مراقب خودت هم باش
هستم
خم شد و سرش رو پایین اورد و روي پاهام گذاشت و دوباره چشماش رو بستو با چشمهاي بسته گفت: برام لالایی
بگو غزل میخوام بخوابم خیلی خوابم میاد
زدم زیر گریه و سرم و بر سرش گذاشتم و به سکوتم ادامه دادم و با گریه گفت :
برام حرف بزن میخوام صدات رو بشنوم
با گریه گفتم:دوست دارم !دوست دارم !
لبخندي زد و گفت:ما بیشتر
سهیل زوده الان خیلی زوده
تازه دیرم شده بیست و شش ساله که منتظرم مادرم برام لالایی بگه
من برات میگم
تو براي بچمون بگو همیشه براش بگو و بهش بخند نزار مثل من حسرت لالاییو خنده ي مادر به دلش بمونه
با گریه گفتم:توروخدا سهیل
به همه بگو که دوستشون دارم اما اینطور ارومتر شدم
مکث کرد و دوباره گفت: غزلم یه قول بهم بده
توروخدا
قول میدي یا نه؟
میدم
قول بده زندگی کنی غزل زندگی کن بخند و بزار به ارزوم برسم توروخدابعد از من تارك دنیا نشو که دلم میگیره
زندگی کن غزلم زندگی کن و بزار منم اون طرف راحت زندگی کنم
دستم رو تو موهاش بردم و و نوازش کردم وگفتم: من با تو زندگی میکنم
بدون من هم میشه زندگی کرد تو به منقول دادي که همیشه بخندي پس بخند بهخاطر بچمون بخند نذار رنگ غم
رو ببینه نذار هیچ وقت گریه کنه غزل تورو خدا نزار بدون پدر بزرگ بشه نزار به درد من دچار بشه بهم قول بده
هیچ وقت تنها نمونی قول بده غزل
با گریه داد زدم:بس کن سهیل محض رضاي خدا بس کن
چند سرفه ي پشت سر هم کرد و با التماس و صدایی ضعیف گفت: قول بده غزل بزار راحت چشمام رو ببندم
نمیخواستم چنین قولی بدم ولی وقتی دیدمداره چشماش رو میبنده سرم رو به سمت اسمان بلند کردم و با گریه
فریاد زدم :
قول میدم قول میدم به خدا قول میدم سهیلم قول میدم تورو خدا چشمات رو نبند
لبخندي زد و گفت:خیالم راحت شد راستی به نیما بگو سهیل گفت خیلی با معرفتی هیچ کس نمیتونه یه برادر مثل تو
داشته باشه
با گریه گفتم: میگم
به پدر و مادرت بگو دنیا بزرگه غم دنیا روي دل هیچ کس نمیمونه غم بی پدر و مادر بودن رو ازم گرفتن و همیشه
مدیونشونم
داد زدم: میگم
پلکهاش رو باز و بسته کرد و نفس عمیقی کشید و گفت:اخ که نمیدونی چه قدر احساس راحتی میکنم انگار رو ابرها
دارم راه میرم هیچ وقت این حال رو نداشتم راستی غزل شب اول قبر تنهام نذاري حتما برام نماز بخون
همیشه اروم باش
     
#119 | Posted: 19 Mar 2013 15:44

‎فصل نهایی! ادامه!‏‎
به شرطی که تو هم اروم باشی
با پلک زدن خیالش رو راحت کردم و دوباره گفت:دیگه وقته رفتنه دوستتون دارم هم تورو هم خوشگل کوچولومون
رو بزرگ که شد بهش بگو بابات گفت خیلی دوست داشتم ببینمت اما نشد بهش بگو از اینکه تنهاش گذاشتم منو
ببخشه
با گریه نگاهش کردم به سختی نفس کشیدو ادامه داد: غروب دلگیریه اما با این غروب هم میشه اروم شد عززکم
خاله ریزه ي من همسرخوبم غزل زندگیم همیشه دوستت دارم و براي ابد دوستت دارم امیدوارم تو دنیایی که هیچ
کس غمی نداره دوباره ببینمت هنوز نرفتم ولی دلم برات تنگ شده دوستت دارم و ....
صداش خوابید با وحشت نگاهش کردم و دوباره به سختی و با صدایی اهسته گفت :
زندگی کن غزل زندگی کن
چشماش رو ارو بر هم گذاشت و سرش روبر پام خم کرد صداش کردم و گفتم :
نخواب سهیل توروخدا نخواب
سرش رو از رو پام بلند کردم و رو زمین گذاشتم و به او نگاه کردم چه قدر قشنگ و اروم خوابیده بود سرم رو بر
سینه اش گذاشتم و چشمام رو بستم و گفتم :
رفتی بی معرفت؟باشه خدا به همرات برو سفر به سلامت خدا پشت و پناهت رفتی و تنهام گذاشتی باشه هرچی تو
بخواي برو برو اروم بگیر شاید با اروم گرفتن تو منم اروم شدم
سرم رو بلند کردم مثل دیوانه ه اشده بودم به چشماش رو نگاه کردم و گفتم :
یه بار دیگه چشمات رو باز کن یه بار دیگه بذار فقط یه بار دیگه نگاهت کنم تورو خدا مگه با تو نیستم؟میگم چشمات
رو باز کن
یقه ش رو گرفتم و کشیدم و گفتم:کجا گرفتی خوابیدي؟ الان که وقت خواب نیست غروب شده باید نماز بخونی هیچ
وقت نمیزاشتی من این موقع بخوابم اونوقت خودت خوابیدي؟ مگه نمیشنوي چی میگم با تو هستم سهیل
صدایی نشنیدم و اروم از سرجام بلند شدم و خواستم بنا به خواسته ي سهیل بخندم با پاهایی لرزون به سمت خونه
رفتم و با اون چهره ي غمگین که مثل دیوانه ها شده بود و چشمهاي پر اشکو لباسم که از بینی سهیل خونی شده بود
از در وارد شدم همه مات و مبهوت و نگران به من نگاه کردند شوکه شده بودم مامان به سمتم دوید اما پیام جلوش رو
گرفت و نگذاشت بیاد پیام مستقیم به مننگاه کرد با بغض گفت: تموم شد؟
سرم رو انداختم پایین و با گریه گفتم: رفت
یام داشت از ناراحتی میترکید اینو راحت میشد متوجه شد بی اختیار صداش رو بلند کرد و گفت :
سرت رو بگیر بالا نباید ناراحتش کنی
سرم رو بلند کردم و با چشمانی که از شدت اشک مقابلش رو نمیدید به او نگاهکردم و گفتم: اروم شد دایی
پیام دستاش رو برام باز کرد و با پاهایی نا توان به سمتش رفتم و خودم رو توي بغلش انداختم و با هم زدیم زیر گریه
همه دور ما جمع شده بودند و مادرو مادربزرگ و عسل از ناراحتی گریه میکردند نیما که خیلی ترسیده بود با نگرانی
گفت :
چرا نمیگید اینجا چه خبره؟ سهیل کجاست؟چرا تنها برگشتی؟
سرم رو از روي شانه هاي پیام بلند کردم و گفتم: رفت
یعنی چی که رفت؟
یعنی منو تنها گذاشت
درست حرف بزن ببینم چی میگی؟
گفت به تو بگم خیلی دوستت داره و خیلیبا معرفتی و هیچ کس یه داداش مثل تو نداره
نیما بغض کرده بود شانه هاي من رو گرفت و به سمت خودش برگردوند و گفت :
میگی چی شده یا نه؟
چیزي نشده چشماش رو بسته خودش گفت خوابش میاد خوابیده اخه میگفت مادرش بعد از بیست و شش سال
میخواد واسه ش لالایی بگه چه فدر عاشقونه درست روز تولدش بیست و شش سال پیش بود که غروب چنین روزي
به دنیا اومده بود و امروز بعد از بیست و شش سال چشماش رو با یه غروب دیگه بست
نیما عصبانی شد و داد زد:چرا مثل ادم حرفی نمیزنی؟این چرت و پرت ها چیه که میگی؟
با من درست حرف بزن سهیل ناراحت میشه
نیما خواست حرفی بزند که پیام با صداي بلند و عصبانیت گفت: بس کن نیما راحتش بذار
نیما با چشمانی پر اشک به سمت در رفت تا به دنبال سهیل برود که پیام صداش کرد و گفت:نیما صبر کن
نیما برگشت و به پیام نگاه کرد و پیام با گریه گفت:غزل راست میگه سهیلرفته اما واسه همیشه نه از پیش ما بلکه از
دنیا رفته میفهمی چی میگم؟سهیل مرده مرده
روي زانوهاش نشست و سرش رو به دستاش گرفت و بلند گریه کرد نیما حتی توان راه رفتن نداشت نفس توي سینه
همگی حبس شده بود هیچ کس حرفی نمیزد به سختی گفتم :
سهیل حدود یکسال بود که سرطان داشت و نمیزاشت کسی بفهمه و فقط من و ارمان و مهرشاد میدونستیم و امروز
هم پیام فهمید به هم قول داده بودیم هیچ کس تا وقتی زنده ست این موضوع رو نفهمه اخه دوست نداشت کسی رو
نگران کنه الان هم کنار اون تخته سنگبزرگ کنار ساحل واسه همیشه چشماش رو بسته
مادربزرگ و مادر غش کردند بابا به سرش زد و همگی ضجه زدند و نیما و ارش به سمت ساحل دویدند همگی با
پاهایی که یاري رفتن نمیکرد و با قلبی گرفته به سمت ساحل رفتیم نیما سهیل رو بغل کرده بود و گریه میکرد تنها
برادرش رو از دست داده بود هیچ کس حرفی نمیزد و همه بی صدا گریه میکردند همه از داخل داغون شده بودند
نیما با سهیل حرف میزد انگار سالها بود با هم حرف نزده بودند :
کجا رفتی بی معرفت ؟چرا بی خبر رفتی؟مگه ما دست برادري به هم نداده بودیم؟ پس چرا منو محرم رازت
ندونستی ؟اخه چرا رفتی؟من بی تو چه کار کنم؟چرا اینقدر غریب رفتی؟یعنی ارزش اینکه توي غصت شریک باشم
رو هم نداشتم؟سهیل کجایی؟کجایی پسرکه بازم سربه سرم بزاري و بگی دارم فیلم بازي میکنی؟کجایی که بگی همه
اینا یه خوابه؟بگیتو هیچ وقت نمیري جون نیما چشمات رو باز کن و بگو اینا همش دروغه چرا حرف نمیزنی؟تو که
هیچ وقت از حرف کم نمیاوردي پس چرا الان هیچی نمیگی؟تنها تنها عشقو صفا میکنی و مارو خبر نمیکنی؟ پاشو
سهیل نزار بگن چه قدر بی معرفت و بی مرام بود بابا تو که خودت اخر مرام و معرفتی پس چرا تنهایی رفتی؟
پیام راست میگفت حال دیگران هم از منبهتر نبود کنار نیما نشستم و گفتم :
دیدي داداش؟دیدي دویتت چه طور تنهام گذاشت و رفت؟
نیما بغلم کرد و هردو با هم گریه کردیم اخ که هیچ کس اروم نمیگرفت اشک تو چشم هیچ کس بند نبود عسل با
پاهایی لرزون کنار ما نشست و روبه من گفت :
واقعا رفت؟
     
#120 | Posted: 19 Mar 2013 15:46

‎فصل نهایی! ادامه!‏‎
با چشمانی غمگین نگاهش کردم و گفتم:همیشه دوستت داشت اما تو هیچ وقتنفهمیدي !
با چشمانی که قرمز شده بود نگاهم کرد و گفت: دروغ میگی اون هیچ وقت منو دوست نداشت او تورو دوست داشت
به جاي من نیما جواب داد :این اشتباهی بود که همه ي ما کردیم او عاشق تو بود نه غزل اما هیچ کدوم نفهمیدیم و او
هم سکوت کرد و با درد خودش ساخت و تنها کسی که درکش کرد غزل بود بعد از تو عاشق غزل شد
عسل نمیتونست نفس بکشه نگاهی به سهیل کرد و به حال خودش گریه کرد ارش دست عسل رو گرفت و بلند کرد
و گفت :
چون دوستت داشت پا جلو نذاشت نا خوشبخت بشی چون میدونست چه سرنوشتی در انتظارشه
عسل در اغوش ارش اروم گرفت اما من چه طور ارو ممیشدم؟ من دیگه سرم روبر سینه ي کی میگذاشتم؟ بابا گریه
میکرد اما شانه هاي من رو گرفت و بلندم کرد و به بغلش انداخت و گفت :
اروم باش غزل بابا اروم باش
سرم رو بلند کردم و گفتم: بابا بچه امچی میشه؟
نیما دستش رو شانه ام گذاشت و گفت:اون بچه تنها بچه ي تو نیست بچهي سهیله یعنی بچه ي همه ي ما !
سرم رو بر روي شانه هاش گذاشتم و گریه کردم شانه هاي مردونه اش یاد سهیل می انداختم اما هیچ شانه اي مثل
شانه ي سهیل ارومم نمیکرد به کنار سهیل رفتم و سرش رو بر پاهام گذاشتمو موهاش رو نوارش کردم پیام همه ي
بچه هارو از اطراف ما دور کرد و من موندم و سهیل به او گفتم :
سهیل نگاه کن که هوا تاریک شده یادته شبهاي دریا رو چه قدر دوست داشتی پاشو ببین چه قدر دریا قشنگه داره
صدامون میکنه پاشو سهیل هیچ کس اینجا نیست فقط منو و تو هستیم پاشو باهم حرف بزنیم میخوام دستت رو دور
کمرم حلقه کنی و بهم بگی دوستم داري پاشو ببین سرنوشت چه قدر بد ذاته ببین جدایی چه به روزمون اورده نگاه
کن خوب نگاه کن از اون بالا نگاه کن و ببین چه قدر همه دوستت دارند کوچولومون داره صدات میکنه میگه بابا
هرجا که باشی دوستت دارم داره میگه افتخار میکنم که تو پدرمی گوش کن سهیل همه دارن صدات میکنن بابا و
مامان و نیما همه صدات میکنن حتی درختها و دریا و زمین هم صدات میکنن اره زمین هم برات دلتنگ شده هرچند
خاکش میخواد به تصرف در بیارتت اما اون هم دوستت داره
سرم رو خم کردم و بر سینه اش گذاشتم و گفتم:اخه چرا گفتی گریه نکنم؟ چه طور میشه بی تو گریه نکرد چه طور
میشه؟راستی ببینم الان ارومی؟به پدرو مادرت سلام برسون وبگو از نوه شون خوب نگه داري میکنم
سرم رو به سمت اسمان بلند کردم و دستم رو بالا اوردم و براش دست تکون دادم خوشحال و با خنده و لباس سفید
دیدمش که برام دست تکون داد لبخندي زدم و گفتم:دوستت دارم
دستی بر شانه ام قرار گرفت به پشت سر برگشتم پیام بلندم کرد و چند سفید پوش شهیلم رو بردند گریه نمیکردم
چون دوست نداشت اشکهام روببینه سهیلرو به سردخونه بردند و من هم همراه پیام به غمکده مادر بزرگ برگشتم .با پاهایی بی جان به سمت سرنوشت نامعلوم حرکت می کردم ، نیما و پیام و بابا و آرش و همه ي دوستان زیر تابوت
رو گرفته بودند و با اشهدان لا اله الاالله گفتن ، به سمت خونه ابدي سهیلحرکت می کردند . اشک براي لحظه اي از
چشمان نیما دور نشده بود ، به بالاي خونه ي فوق العاده کوچک ایستاده بودم که می خواست سهیلم رو از من بگیرد ،
ازدحام جمعیت باعث می شد بیشتر رفتنش رو باور کنم سهیل رو کنار خونه اش گذاشته بودند ، با پارچه اي سفید که
اجازه نمی داد چهره مهربانش رو ببینم ، همه گریه می کردند به جز من ، با چشمانی متورم و بغض در گلو شاهد پرپر
شدنش بودم و اون لحظه هم شاهد به خاك سپردنش . ساکت ایستاده بودم و باحسرت به اون گله جا و به پارچه
سفید نگاه می کردم . در بهت واشک همه ، وارد خونه اش کردن ، قلبم ایستاد ، تازه فهمیدم چی شده بود ، سنگ رو
بر سرش گذاشتند و در مقابل فریادها و گریه ها به هوا بلند شد ، عسل بی حالبود ، مادر غش کرده بود و نیما روي
خاك نشسته بود و با حسرت به سهیل سفید پوش که درون قبر بود نگاه می کرد ، باقی سنگ هاي لحد رو بر سرش
گذاشتند ، نفسم یاریم نمی کرد . کنار قبر روي زمین نشسته بودم و با خاکهابازي می کردم و ذره ذره با دستام خاك
رو به درون قبر می ریختم . ازدحام خاك سنگ هاي لحد رو پوشوند . سرم رو بلند کردم و به کسانی که با بیل خاك
بر سرش خالی می کردند نگاه کردم ، چه قدر خشک بودن مثل سنگ ، سهیل رو دیدم باورم نمی شد کنارشون
ایستاده بود و به من نگاه می کرد و مثل همیشه با نگاهش به من می خندید ، سرم رو پایین دوختم اثري از سهیل و
سنگ ها نبود بی اختیار به درون قبر رفتم و فریاد زدم :
-نریزید خاك نریزید ، می خوام ببینمش او نمرده ، من می دونم نمرده.
خاکها رو کنار زدم ، تا به سنگها رسیدم قدرت برداشتن اونا رو نداشتم با فریاد گفتم :
-نترس سهیل ، الان می گم بیارنت بیرون ، نترس!
دیگه نتونستم طاقت بیارم و زدم زیر گریه و با گریه گفتم : پاشو دیگه مگه با تو نیستم پاشو به همه بگو حالت خوبه .
پاشو بگو نمردي ، بگو اینا دیگه روت خاك نریزن ، بگو می خواي برگردي .
نیما وپیام بزور بلندم کردند و از قبر خارجم کردند ، گورکن ها دوباره خاك رو بر سرش ریختند ، نیما در بغلش نگه
ام داشته بود و نمی گذاشت حرکت کنم تا خاك خونه ي سهیل تا بالا اومد و کاملاً پوشاندنش .
همه فاتحه اي خوندند و یکی یکی رفتند ، ماموندیم و جوان زیر خاك خوابیده مون ، من ونیما و مادر و عسل به همراه
بابا و پیام و مادربزرگ دور تا دور قبر نشسته بودیم و گریه می کردیم هیچ کس ناي بلند شدن نداشت دلم نمی
خواست از کنارش بلند شوم ، مجتبی وآرش و امیر ، بچه ها رو از سر جاشون بلند کردند و رها هم خواست منو بلند
کند که زیر دستش زدم وگفتم :
-من نمی یام شما برید.
نیما رو به من کرد و با گریه گفت : پاشو غزل اینجا بمونی که چی بشه ؟
-من تنهاش نمی ذارم دلم نمی خواد تنها بمونه ، خودش گفت شب اول قبرم تنهام نذار ، خودش گفت برام نماز
بخون ، می خوام بمونم ، حداقل امشب رو بمونم امشب شب سختیه براش ، نبایدتنهاش بذارم.
     
صفحه  صفحه 12 از 13:  « پیشین  1  ...  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ‏Boghze ghazal | بغض غزل بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites