تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

‏Boghze ghazal | بغض غزل

صفحه  صفحه 2 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#11 | Posted: 15 Mar 2013 23:49

‎فصل نخست! ادامه!‏‎
برای کی لحظه سهیل نگاهش رو به آیینه
انداخت ولی کاش هیچ وقت اون نگاه غمگین رو از چشمهاش نمی دیدم، وقتی با صداي آهنگ زمزمه می کرد :
بین ما هر چی بوده تموم شده عشق ایندوره چه بی دووم شده
بعد از اون دیگر نگاه من و سهیل با هم تلاقی نکرد ولی بعد از ده دقیقه که به مقصد رسیدیم همه زود از ماشین پیاده
شدند ولی من دیرتر از بقیه تا خواستم از ماشین پیاده شوم سهیل گفت :
_چند لحظه صبر کن!
قلبم تند تند می زد عرق کرده بودم، نمی دونستم سهیل په کارم دارد. هنوز ضبط رو خاموش نکرده بود و صدا می
خوند :
نمی خوایی بمونی توي این خونه چشم تو دنبال چشم هاي اونه
سهیل پیاده شد و در ماشین را برایم باز کرد و در حین پیاده شدن من گفت: غزل این قدر حواست به زندگی من
نباشه .
اصلاً منظورش رو نمی فهمیدم. به اونگاه کردم ولی او اصلاً به من نگاه
نمی کرد. بغض گلویم رو گرفته بود، آخهسهیل منظورش چه بود؟ خیلی آرام و ساکت راه افتادیم تا به کنار سایرین
برسیم که دوباره سهیل آهسته و متین گفت :
_فکر نکن متوجه نیستم که تو مراقب کارهاي منی!
_من؟!
_غزل به هر حال خودت رو درگیر کار من نکن.
_من اصلاً منظور تو رو نمی فهمم؟!
_بذار با غم خودم آروم بگیرم، ازت خواهش می کنم سعی نکن من رو دلداري بدي، جز خدا هیچ کس نمی تونه این
کار رو بکنه .
وقتی سهیل این حرف رو زد کنار خانواده رسیده بودیم و صحبت مادر همین جا تمام شد. جاي خلوتی بود و ما هم از
این که کسی اطرافمان نبود خوشحال بودیم. این طوري راحت تر بودیم مقداري که نشستیم دو تا ماشین از دور
نمایان شد که معلوم بود قصد دارند به منطقه ي ما بیایند، حال همه گرفته شده بود هر چند که من اصلاً توي حال
خودم نبودم و به کلی سر موضوع سهیل کلافه شده بودم به خصوص حرف آخرش رو که زده بود، بغض عجیبی رو در
گلویم نشونده بود. اون دو ماشین هم تقریباً با مقداري فاصله از ما توقف کردند تقریباً دو خانواده بودند و ماهم از
این که خانواده کنارمان نشسته خیالمان راحت شده بود که می توانستیم راحت باشیم. زمانی گذشته بود که رئوف
خطاب به من گفت :
_غزل خانم، قصد ندارید با رفیقتون سلام و احوالپرسی کنید؟
بچه ها می خندیدند من هم براي اینکه ضایع نشده باشم گفتم: شما ناراحت نباش رئوف خان، نوبت به دریا جونم می
رسه .
_آهان! پس این طوریه؟!
_بله، مشکلی هست؟
_خیر، معذرت می خوام.
_دیگه تکرار نشه.
در حین بگو بخند بودیم که پسر جوانی به ما نزدیک شد و گفت: معذرت می خوام، ما از تهران اومدیم و اینجا مسافر
هستیم، بادمون رفته همراهمون نمک بیاریم شما نمک همراهتون هست؟ !
تا مادربزرگ خواست حرف بزنه نیما سریع گفت: به  به  آقا آرش؟ بلاخره اومدید؟ همگی تعجب کرده بودیم و به نیما
نگاه می کردیم که نیما بلند شد و با آرش روبوسی و احوالپرسی کرد. آرش می گفت که دیروز حرکت کردن و قصد
دارند به نمک آبرود بروند اما یکی دو روز رامسر می مانند، قبل ار این که کسی سؤالی بپرسه نیما خطاب به بابا گفت :
_بابا شناختی؟ پسر آقاي مهندس نواصري هستند، مگه منتظرشون نبودي؟
بابا اصلاً حواسش نبود و تازه آرش رودیده بود، بلند شد و آرش رو بوسید، منو مامان و عسل و سهیل هم بلند
شدیم و سلام کردیم. آقاي نواصري همکار پدر بود، نیما هم چون به محل کار بابا رفت و آمد داشتبیشتر از ما دوستان
بابا و خانواده هایشان رو می شناخت. من آقاي نواصري رو از قبل دیده بودم ولی خانواده ي او را تا آن لحظه ملاقات
نکرده بودم. بعد از آن بابا و مامان به همراه مادربزرگ بلند شدند و به همراه آرش و نیما به کنارخانواده ي آقاي
نواصري رفتند تا با آنها احوالپرسی داشته باشند .
ما نشسته بودیم و صحتبت می کردیم که پیام گفت :
_بچه ها همه دارن می ان این طرف، خودتون رو مرتب کنید.
آخه همه فهمیده بودند آقاي نواصريیکی از محترم ترین همکارهاي بابا بوده بوده و ما هم که کلی با آشغال چیپس
و پفک و پوست تخمه، اطاف خودمان روکثیف کرده بودیم، همه سریع آشغال ها رو جمع کردیم که صراي بابا رو
شنیدیم که خطاب به ما گفت :
_این هم جناب آقاي نواصري عزیز، همکار محترم بنده!
همگی بلند شدیم و سلام کردیم، پیام پشت سر من و مرجان زیر لب گفت: اُ اُ باباتون با چه تیپ احترامی می یاد !
من و مرجان می خندیدیم و همین که سرم رو بالا آوردم تا به اعضاي خانواده اش سلام کنم پاهایم خشک شد و
چشمانم از تعجب گرد شده بود، باورمنمی شد ولی این همان آرمان بود که شب مهمانی صفورا گیتار می زد و می
خوند، آیسان و شادي هم بودند آنها هم تعجب کردند که بابا من روبه بچههاي آقی نواصري و آنها رو به من معرفی
کرد، هر چند که بابا عسل رو معرفی نکرد و گفت که شما می شناسیدش، علاوهبر این، همسر آیسان هم همراه آنها
بود. به هر حال بعد از سلام و احوالپرسی مادربزرگ از آنها خواست تا وسایلشون رو جمع کنند و به ما بپیوندند،
بلاخره همه با هم یکی شدیم ولی همینکه حواسم رو جمع کردم متوجه شدم که سهیل نیست، از عسل پرسیدم که
سهیل رو دیده که گفت :
_از همون موقعی که آقاي نواصري و بچه ها اومدن، پاشده رفته کنار دریا، اوناهاش اونجاست.
به جایی که عسل می گفت نگاه کردم، دیدم سهیل خیلی دورتر از ما کنار آب ایستاده، خیلی دلم می خواست برم
پیش او و باهاش حرف بزنم ولی خوب میدونستم که الان بیشتر از هر وقتی دوست داره تنها باشه، بعد از مدتی با
بچه ها تصمیم گرفتیم کنار دریا بریم و آب بازي و شنا کنیم، همگی پاشدیم رفتیم، همه داخل آب رفتن ولی من
نرفته بودم هر چند که پیام یه جا درون آب نشست و کلی آب پاشید طرف من و خیسم کرد .
به هر حال پنهانی از دستشان فرار کردم و با فاصله از آنها کنار ساحل نشستم. از اون قسمت سهیل رو می دیدم، هنوز
همانطور ایستاده بود، بغض بدي گلویم رو گرفته بود. خیلی دلم می خواست باهاش حرف بزنم ولی انگار اودوست
نداشت. حال عجیبی داشتم شروع کردم باخودم حرف زدن :
_اول می خوام به خدا سلام کنم، خدایی که قلب رو در تن ما جاي داد ولی معشوق رو پیدا نساخت، سلام به خداي همه...
     
#12 | Posted: 15 Mar 2013 23:52

‎فصل نخست! ادامه!‏‎
خداي عشق ها، سلام به دنیاي رنگین با زندگی غمگین. سلام به زندگی دردناك با موجوداتی ترسناك و هزاران سلام و
درود دیگر به همه ي عاشقان زنجیر شده ي زمان .
مثل دیوانه ها شده بودم بغض داشت خفه ام می کرد. دریا رو با زنگ ادبیاتاشتباه گرفته بودم،می خواستم داد بزنم
ولی نمی شد می خواستم گریه کنم نمی توانستم، حالم برجوري خراب شده بود و با بغض خودم ادامه دادم که :
آره می دونم، می دونم دریاي من، می دونم که تو هم می دونی که دنیا تشکیل شده از خداست که وجود بی همتاست
از زندگی که قصه ي پر غصۀ زندانی ست،از انسان ها که فردهاي بی گریزند و ذهن ها که مملو از فکر و امیدند و در
نهایت از عشق ها که خاموش جانانند، دریا تو بگو چرا بعضی ها به حدي ناامیدند که به امید مردن باید زنده باشند و
به خاطر نفس کشیدن مجبورند که عاشق باشند، واقعاً راستش رو بگو از پارسال تا الان که ندیدمت چند نفر حرفشون
رو به تو زدند و دلشون رو به تو دادند و بگو ج.ن چند نفر رو گرفتی، راستی یه سؤال ازت دارم تو می تونیبگی که
الان جسم چند تا آدم عاشق رو درون خودت یادگاري داري؟ تو هم حقیقت رونمی گی، تو هم فریبکاري، این همه
آدم رو کشتی ولی این قدر آروم به نظر می آي که آدم دوست داره تا وسط وسطت بیاد و از غرق شدن نترسه، خسته
شدم از این همه فریب، از این همه دروغ، از این همه کلاهبرداري، از خیانت، از این همه جنایت و از این همهفقر، چرا
باید این طور باشه؟ الان که به سمت راست و چپم نگاه می کنم دو دسته از آدم هاي مختلف می بینم، سمت راستم
مریم، عسل، پیام، و باقی بچه ها که خوشحالند و خوشبخت و داراي خونواده بزرگ و دوست داشتنی و با محبت و
سمت چپم سهیل که نه پدر داره و نه مادر و نه برادر و نه خواهر و نه هیچ کس دیگه، تنها و بی کس، غمگین و
افسرده، خیلی وقته دیگه ازش یه خنده ي از ته دل ندیدم. آخه خدا تو بگو دلمبه کدوم خوش باشه، به خوشی این
طرف یا به غم اون طرف، آخه چرا یکیپیدا نمی شه که هم بدونه عشق چیه؟ معرفت و وفا و صفا چیه؟ و هم دوست
داشتن چیه؟ نمی دونم چی به سرم اومده! عاشق نیستم که بخوام بگم طعم شکست عشق منو به این روز انداختهولی
از عاشق دردم بیشتره واقعاً شاید عاشقم اما خودم نمی دونم .
دیگر توان خودداري نداشتم بلند گریهمی کردم و خدا رو صدا می کردم و ازاو دلیل می خواستم. تا حالا هیچ کس
راز دل من رو نفهمیده بود و اصلاً متوجه نشده بودم که تمام حرف هام رو فقط به دریا و خدا نزدم، برگشتم دیدم
سهیل پشت سرم ایستاده .
گریه کرده بود، چشمانش پر از اشک بود، همان طور که نگاهش می کردم ازش پرسیدم :
_تو از ک  ی اینجا ایستادي؟
_از همون موقعی که اومدي اینجا، می تونم پیشت بشینم؟!
_خواهش می کنم، بفرمایید.
سهیل اومد کنارم روي شن هاي ساحل نشست و گفت: ببحشید که بدون اجازه اومدم و حرف هات رو گوش دادم ولی
به غیر از من یکی دیگه هم اینجا بود البته اون تا متوجه ي من شد معذرت خواهی کرد و رفت ولی تا همین لحظه هاي
آخر بود .
_کی رو می گی؟
_برگرد نگاه کن، داره می ره، هنوز پیش بقیه نرسیده.
به سمتی که می گفت نگاه کردم، هاج و واج مونده بودم با تعجب پرسیدم :
_آرمان؟!
_آره، داشت به حرف هات گوش می داد، ولی این رو بگم اون قبل از تو اینجا بود ولی مثل این که تو متووجه نشدي!
_راست می گی؟!
_آره یه ده دقیقه قبل از تو اومده بود اینجا.
حالم خیلی گرفته شده بود، حرف هاي دلم رو آرمان هم شنیده بود، دیگر حتیفکرش هم نمی توانستم بکنم که یک
لحظه بتونم تو چشماش نگاه کنم، احساس کردم خیلی از او خجالت می کشم، تو خودم بودم که سهیل از فکر در
آوردم و گفت :
_غزل!
_بله
_تو نظرت در مورد من چیه؟
_یعنی چی؟
_خب یعنی این که چه جور آدمی هستم؟!
_بدون رو در بایستی بگم؟!
_آره، راستش رو بگو.
_دوست داشتنی هستی.
_منظورم این نبود، خصوصیاتم رو بگو.
_خب آدم وقتی دوست داشتنی باشه همه يخصوصیات خوب رو داره!
_دوست ندارم دروغ بگی؟
_دروغ نمی گم به خدا.
_بگذریم، می گم غزل اصلاً باورم نمی شه این حرف ها رو تو زده باشی.
_مگه من چمه؟
_چیزیت نیست، ولی به نظر بی خیال همه چیز می یاي.
_همیشه یه چیز رو بدون که اون کسی که همیشه بی خیال تر از همه به نظرمی یاد مسائل رو بیشتر از همه درك می
کنه ولی مجبوره بی خیال باشه و اگر نه که دنیا دو روزه از پا درش می یاره .
_نمی دونم، شاید تو راست بگی؟!
_سهیل می تونم یه سؤال ازت بپرسم؟
_بپرس!
_اون حرف هایی که از ماشین پیاده شدي به من زدي رو یادت میاد؟
سهیل آرام و با ناراحتی گفت: آره، چه طور مگه؟
_منظورت چی بود؟
_اول بذار من یه سؤال از تو بپرسم!
_باشه بپرس
_ببینم غزل تو از همه مسائل توي خونواده و خونتون با خبر هستی؟!
_آره، چه طور مگه؟
_مطمئنی؟! یعنی هر اتفاقی افتاده تو مطلعی؟
_خب آره.
_حتی از موضوع خواستگاري آرش؟
_آرش دیگه کیه؟
_همین آرش، پسر آقاي نواصري، دیدي گفتم از همه چیز خبر نداري؟
_درست حرف بزن ببینم چی می گی؟
_حتماً خونواده ات صلاح ندونستن که به تو نگفتن، پس بی خیال شو.
_سهیل اذیت نکن، تو رو خدا بگو آرش از کی خواستگاري کرده؟
_از عسل!
_راست می گی؟!
_تو کجاي کاري؟! پدر و مادرت راضی هستن، مثل این که صددرصد می خوان جواب مثبت بدن!
_تو از کجا خبر داري؟
_نیما گفته، تازه نیما هم خیلی خوشحال بود.
_یعنی کار تموم شده؟!
_این طور به نظر می یاد.
سهیل بد جوري بغض کرده بود، اشک از چشماش سرازیر شد و سریع از کنارم بلند شد و خواست بره که یعنی من
اشکهاش رو نبینم که گفتم :
_سهیل!
ایستاد اما برنگشت به من نگاه کنه متوجه بودم که دوست نداره اشک هایشرو ببینم، ادامه دادم :
_دوستش داري؟
سهیل آرام برگشت، باورم نمی شد یعنی تا به حال ندیده بودم هیچ مردياین طور اشک بریزه دوباره گفتم :
_سهیل با تو بودم!
نگاهش رو از من گرفت و به دریا دوختو گفت: دوستش داشتم !!
_یعنی الان نداري؟
_این مردونگی نیست که کسی رو دوستت نداره، دوست داشته باشی.
_سهیل حرف دلت رو بزن.
_آخه چه فایده داره؟!
     
#13 | Posted: 16 Mar 2013 00:09

‎فصل نخست! ادامه!‏‎
_داره، تو بگو!
_آره، بیشتر از اون چه که فکرش رو بکنی
حالم بد شده بود کمی توي ب رفتم تا بتوانم رو به روي سهیل بایستم نگاهش کردم ولی او نگاهم نمی کرد، واقعاً نمی
دونستم چی باید بگم که سهیل گفت :
_دیدي هیچ کس جز خدا نمی تونه من رودلداري بده.
_آخه تو از کجا می دونی عسل هم اون رو دوست داره؟
_اون طرف رو نگاه کن!
برگستم و به جایی که سهیل می گفت نگاه کردم، دیدم که عسل و آرش و پیامو مرجان کنار هم، با هم صحبت و بگو
بخند می کردند، عسل هم کلی شاد بود و می خندید نمی دونم چرا ولی یک لحظه آرزو کردم کاش هیچ وقت خواهر
عسل نبودم، با خودم فکر می کردم که دوباره سهیل گفت :
_دیدي؟! حالا باورت شد؟
من هیچی نگفتم اما سهیل ادامه داد: حالا هم هیچ فرقی نمی کنه، فقط از تویه خواهش دارم .
من با بغض و در حالیکه صدام می لرزید گفتم: بگو
_از این به بعد همه چیز رو فراموش کن و انگار که هیچ چیز رو از من نشنیدي و ازت خواهش می کنم در این باره با
هیچ کس کوپکترین صحبتی نکن حت با عسل !
_آخه!
_آخه بی آخه، قول بده.
من هم که چاره اي نداشتم بهش قول دادم که به هیچ کس حرفی نزنم، وقتی به سهیل قول دادم که حرفی نزنم
صدایی از پشت سر، من و سهیل رو متوجهي خودش کرد و گفت :
_پس یه نفر پیدا شد که وفادار باشه و قول بده درسته؟
برگشتیم و به پشت سرمون نگاه کردیم ،آرمان بود نمی دونم چرا ولی شاید به خاطر اینکه برادر آرش بود از او بدم
اومده بود و اصلا حوصله اش رو نداشتم که سهیل گفت :
--شما اینجایید؟
-ببخشید ، مزاحم که نیستم؟
-خیر ، خواهش می کنم بفرمایید.
-خلوتتون رو که بهم نزدم ؟!
من گفتم : خیر بفرمایید
-معذرت می خوام ، آخه احساس کردم تنها کسانی که دارن بهترین استفاده رو از دریا می برن شما هستید چون باقی
بچه ها سرگرم بازي کردن هستند
-چه طور ؟!
-آخه من هم مثل شما از کنار دریا بودن احساس سبکی می کنم
-جدا؟!
-راستس غزل خانوم ، شما روح لطیفی دارید
-شوخی می کنید حداقل به یک نفر بگید که بهش بخوره نه به من
-نه غزل خانوم شما واقعا همه ي واقعیت هاي دنیا رو براي یک عاشق با دریا توصیف کردید ، دقیقا این حرفها حرف
عاشقانی است که زمین رو تنها در منظومه می بینند چه برسه به خودشون رو ؟درست نمی گم آقا سهیل ؟ !
-دقیقا همینه که شما می فرمایید
گفتم : از حسن نظر شما متشکرم ولی دیگه فکر این قدر پیشرفت رو نکرده بودم !
نه غزل خانوم شما با آن همه سرزندگی ، اصلا نمی تونستم فکر کنم که این قدر زیبا سخن بگید
-شما من و اینگونه شناختید؟
-وصفتون رو از خانواده شنیدم
-پس شما می فرمایید به من نمی یاد عاشق باشم ؟!
-نه منظورم این نیست ، شما جدا حرفهاي دل من رو زدید
-واقعا ؟! مگر شما هم عاشقید؟!
-این جزء اسرار است
-آخ، ببخشید ، قصد فضولی نداشتم
-نه منظورم نداشتم ، من هم یه جورایی عاشقم
-خوشحالم
-چرا؟
-چون عاشق راحت نفس می کشه
اما سهیل گفت:زیاد هم مطمئن نباش ، غزل جان !
آرمان گفت : خب به چه دلیل این حرف رو می زنید؟
-به خاطر یاد معشوقش!
-آه چه رویایی!
-زیاد هم رویایی نیست
-راستی غزل خانوم ، شما چرا نمی دونید که عاشق چی یا کی هستید؟
-بله؟!
-ببخشید که رك پرسیدم به حساب کنجکاوي بذارید ، نه گستاخی
-خواهش می کنم ، راستش می ترسم طعم تلخ شکست در راه عشق رو بچشم
-کی گفته شما طعم تلخ شکست رو می چشید؟
-کسی نگفته ، ولی شاید سختی این شکست من رو می ترسونه
-غزل خانوم ، شما فکر کردید دنیا چیه؟ دنیا مصائب و مشکلات هم زیاد داره و فقط خوشی نیست!
-آره می دونم می خواید بدونید که من دنیا رو در چی می بینم ؟
-صد در صد
-ببینید آقا آرمان ، به نظر من دنیا فقط حس کردن می خواد همین ، براي اینکه بفهمی چیه ؟ باید دنیا رو تو نگاه
کردن دید و من می بینم براي این که مردن و متولد شدن مردم رو ببینم ، براي این که خرد شدن و شکستن و تنها
شدن عاشق رو ببینم ، آره آقاي نواصري ، من به این امید زنده ام که نگاه کنم تا که باور کنم چشم به راهم ، حالا
چشم به راه کی نمی دونم؟ می خندم تا که بگم خوشحالم ، گریه می کنم تا که بگم احساس دارم، حرف می زنم تا که
بگم زنده ام و وقتی می میرم ثابت می کنم که جانی داشته ام پایان پذیر و بی آغاز و به قول نویسنده معروف که می
» خداوندا زندگی می کنم و زنده ام ولی به حقیقت گویی مرده ام » گه
حرف ها و حال سهیل بیشتر بیشتر بر من اثر گذاشته بود و بدون کنترل خودم این حرفها رو زدم ولی یک دقیقه
دیگر هم طاقت نداشتم اونجا بمونم بغض کرده بودم براي اینکه جلوي آرمان گریه نکنم از بچه ها معذرت خواهی
کردم و پیش دیگران برگشتم ، آرمان و سهیل هم به کنار خانواده برگشتن حال عجیبی داشتم ناگاه نگاهم با نگاه
آرمان تلاقی کرد ولی خیلی زود نگاهم رو از او گرفتم و نگاه به زمین دوختم .
موقع ناهار بود ، من که حتی یک لقمه هم از گلویم پایین نرفت ، سهیل هم درست و حسابی غذا نخورد ، نمی دونم
چرا ولی از اون جمع بدم می اومد، از اون جمع که همه می گفتند و می خندیدند و هیچ کس به فکر غم دیگري نبود،
نمی دونم چرا نسبت به همه چیز و همهکس بد بین شده بودم ، حتی نمی تونستمبه آرش نگاه بکنم ، واقعا عسل
چطور دلش اومده بود که سهیل به اینتازنینی رو کنار بگذارد و آرش رو قبول کند، البته شاید هم من یک طرفه
قضاوت می کنم و شاید دلیل این همه فکر مشوش این بود که سهیل رو خیلی دوست داشتم و زندگیش برایم خیلی
مهم بود بعد از نهار بچه ها تصمیم گرفتند والیبال ساحلی بازي کنند .
به دو دسته تقسیم شده بودیم ، من و آرشو نیما و سهیل و رها در یک گروه و رئوف و عسل و آیسان و مجتبی و
آرمان در گروه مقابل ، بازي خیلی خوبی بود همه ي بچه ها سرگرم شده بودند این وسط پیام به عنوان نخودي شور
حال خاصی به بازي بخشیده بود.
     
#14 | Posted: 16 Mar 2013 00:22

‎فصل نخست! ادامه!‏‎
دیگران هم هریک به نوبه ي خود گروه خاص رو تشویق می کردند و قرار شد که
تیم بازنده کلیه افراد رو بستنی مهمان کنند ، پیام بچه ها را خیلی اذیت می کرد ، یک گیم با گروه ما و گیم دیگر با
گروه مقابل بود ، بعضی وقتها هم از عمد توپ را به گروه دیگر واگذار می کرد و بر عکس ، اعصاب همه ما خرد شده
بود و غر می زدیم ولی خودمان هم کارهاي پیام می خندیدیم ، بالاخره در بازي گروه ما شکست خورد و ما باید براي
همه بستنی می خریدیم و قرار شد نقري هزار تومان بگذاریم که علاوه بر بستنی ، شیرینی هم بخریم .
من هم به طبق معمول پول هایم را خرج کرده بودم و پول نداشتم و سراغهر کسی می رفتم دست خالی برمی گشتم .
همه به عنوان شوخی اذیتم می کردند ، پدر هم این کار رو می کرد هر کدامهر کدام یک سکه ي پنج تومانی یا ده
تومانی در کف دستم می گذاشتند . بیشتر از همه مرجان به من پول داد که بیست و پنج تومان بود من هم سعی کردم
مثل انها رفتار کنم و با شوخ طبعی گفتم :
به من درمانده ي عاجر کمک کنید، کمککنید تو رو خدا دارم ضایع می شم که پول ندارم ها .
من حتی از آقا و خانوم نواصري هم پول گرفته بودم البته پنج تومانی . اصلا متوجه نبودم ، ناگاه دستم رو جلوآرمان
دراز کردم و گفتم :
آقا ، جون بجه هاتون کمک کنید در راهخدا .
ولی بعد از خودم خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم ، همگی می خندیدند ، جو بسیار شادي و صمیمی بود ، آرمان
که فکرش را هم نمی کرد من در برابراون این کار رو بکنم خندید و گفت :
والله من سکه ندارم که بدهم چی کار کنم ؟
من هم با پررویی کفتم : خب مهم نیست اسکناس هم قبول می کنیم !
-آخه نمی شه ، آدم باید هم رنگ جماعت باشه ، همه سکه دادن من هم باید سکه بدم ، هر چند من اصلا نمی دونم
چرا ما که گروه برنده هستیم باید به شما با زنده ها کمک کنیم !
-بسه بسه حرف نباشه ، اینجا غزل تصمیممی گیره ، ملتفط؟
آرمان که فکرش را هم نمی کرد و باورش نمی شد که این من هستم گفت: اگر موضوع اسکناسه ، باشه می دم ولی
اگر بخواهید چک هم خست تعارف نکنید .
در این لحظه نیما گفت : نه آرمان جان ! این چه کاریه ؟! می خواي خودترو بدبخت کنی ؟! دو دقیقه به این روبدي
دیوانه ات می کنه ها از ما گفتن بود یه چیزي بذار کف دستش ردش کن بره .
-نیما تو چه قدر پول دادي ؟
-ده تومان ، تازه زیادیش هم هست
من هم گفتم :ا  نیما مخش رو نزن ، بذار می خواد چک بکشه . یالا دیگه آقاي نواصري بنویسید دیگه ؟
آرمان خندان گفت : چی رو باید بنویسم ؟
-به هه ، تازه می گه چی رو ؟ نه بابا شما اصلا کمک بکن نیستید نخواستیمبابا!
خلاصه به هر دري زدم پول جور نشد تا آخر سر هم سهیل گذشت کرد و گفت :
-بابا اذیتش نکنید ، بیا غزل جان من به جاي تو پول می دم.
من هم از خوشحالی همه ي سکه ها را روي زمین ریختم و به سمت سهیل دویدمو پول را از او گرفتم و تشکر کردم
بعد از این ما جوان ها کنار دریا رفتیمتا کمی آب بازي کنیم . اولش نمی خواستم برم ولی وقتی دیدم که سهیل هم
قصد زفتن دارد من هم وفتم و قرار شد رئوف بره بستنی و شیرینی رو بخره بیاره ، هوا هم گرم بود و بستنی می
چسبید .
موقع اب بازي ، پیام اعصاب همه را خرد کرده بود ، سر همه رو زیر آب میکرد. یک عالمه شن و ماسه توي
چشمهاي ما رفته بود ، دیگر خانواده ي آقاي نواصري با بچه ها صمیمی شده بودند و احساس غریبی نمی کردند .
درست چیزي که من اصلا دوست نداشتم ، خود آقا و خانوم نواصري خیلی مهربانو خوش برخورد بودند و همه در
همان لحظه ي اول متوجه این موضوع شدند. اما من دست خودم نبود دوست نداشتم با ما باشند، وقتی که خاله پري
آنها رو براي عروسی مریم دعوت کرد حسابی لجم گرفت . ولی کاري نمی شد کرد و آنها هم دعوت خاله پري را با
کمال میل پذیرفتند. حالا عروسی مریم یک شب بود و تمام می شد ولی وقتی مادر بزرگ فهمید که انها می خواهند به
وبلاي خودشان در نمک آبرود بروند ازانها خواست که این مدتی که در رامسر اقامت دارند به خونه مادر بزرگ
بیایند. من خیلی عصبانی شده بودم و با همان عصبانیت پیش پیام رفتم و گفتم :
-دایی خان ، این کارها چیه مادر بزرگ می کنه؟!
-کدوم کارها؟
-هی واسه ي خودش داره مهمون دعوت می کنه.
-خب مگه چیه ؟ مهمون حبیب خداست ، تازه خونه ي خودشه به من و تو هم مربوط نمی شه!
-درسته ! ولی خب مثلا بعد از یک سال اومدیم مسافرت که راحت باشیم
-خب حالا مگه اون ها جاي تو رو تنگ می کنن؟
-نه ! ولی!
-ولی نداره ، خانواده ي خوبی هم هستن، همه ي بچه ها باهاشون صمیمی شدنکسی هم از کسی رو دربایستی نداره
حالا خوبه دوستاي شما هستند !
-چه ربطی داره ؟
-ربطش به اینه که شما با هم صمیمی هستید!
-بله مخصوصا عسل خانوم ، چه خودش رو هم گم کرده حالا!
اصلا متوجه نبودم که دارم چه می گم و حواسم به این که دارم با کی صحبت می کنم نبود پیام با تعجب گفت :
-منظورت چیه ؟ مگه عسل چه فرقی کرده؟
     
#15 | Posted: 16 Mar 2013 10:22

‎فصل دوم!‏‎
من که تازه متوجه ي حرفهام شده بودم دستپاچه گفتم : هیچی بابا ، طوري با اینها صمیمی شده که اصلا یادش رفته
من هم خواهرشم ، حوصله ام تنهایی سر رفته .
پیام خندید و گفت : آهان ! پس حسودیت شده ؟! داري از حرص حرف می زنی !
از اینکه دیدم فکر پیام به جاي دیگه اي کشیده شده نفس راحتی کشیدم و به دروغ گفتم : حالا تو هر طوري می خواي
فکر کن .
بعد از کنار پیام بلند شدم و رفتم هر چند که متوجه بودم پیام هنوز قانع نشده ولی خوب او هم چیزي نپرسید و رفت.
بچه ها هنوز مشغول آب بازي بودند . من هم همه ي بچه ها رو هل دادم توي آب ، نمی دونم چی شد که یک دفعه
آرش را هل دادم وسط اب و سرتاسر خیس شد ، آرش با اکثر بچه ها صمیمی بود و این صمیمیتش به خاطر شوخی و
شادابی او بود . دقیقا برعکس ارمان که شخصی ارام و ساکت بود که البته این آرامی و ساکتی به ضررش تمام شد
چون همه ي بچه ها به دلیل اینکه مظلوم گیر اورده بودند تا توانستند توي آب خیسش کردند .
من و عسل خسته شده بودیم و از آب بیرون رفتیم . رها هم پشت سر ما بیرون اومد ، کنار دریا نشسته بودیم که
دیدیم همه ي بچه ها ریختند یر نیما و تو اب می زدنش . من و عسل هم دویدیم و دستش را گرفتیم و از توي جمع
بیرون اوردیم تا نفسی تازه کند، بعد ار ما سهیل امد تا ببینه نیما حالش چه طوره و هم خودش استراحتی کند، من هم
فرصت را غنیمت شمردم که کمی سر به سر بچه ها بگذارم و گفتم :
-می گم حقش بود می ذاشتیم نیما همون جا زیر دست و پاها بمونه مگه نه رها؟!
رها که تازه متوجه ي من شده بود گفت : چی می گی ؟ حواسم نبود !
-حواستون کجا بود ؟
-هیچ جا ، داشتم به بچه ها نگاه می کردم که آب بازي می کنند
-آره جون خودت ؟!
-منظورت چیه ؟
-هیچی بابا ، منظوري نداشتم ، می گم کاش می ذاشتیم نیما اون زیر بمونه و کتک بخوره
-آخه واسه چی ؟!
-همین طوري ، براي این که بهش بخندیم
نیما ارام و زیر لب در گوشم گفت : غزلخانوم من بعدا حال شما رو می گیرم
حالا تا بعد داداش خان !
دوباره با پررویی گفتم : می گم کاش همه الان بریزیم سر سهیل و بزنیمش می چسبه ها !
سهیل گفت : ا  ا  عجب نامردي عستی غزل ! من که همش طرفدار تو بودم و از تو محافظت می کردم ، حالا این طوري
می گی ، ایوالله بابا !
-نه بابا می خواستم اذیتت کنم
بعد مقداري شن و ماسه ریختم سرش که عسل ارام و زیر لب طوري که فقط من و رها شنیدیم گفت :
-غزل مگه مرض داري ؟ چرا اذیت می کنی ؟ دو دقیقه یه جا بشین می خوایم استراحت کنیم
من هم فرصت رو غنیمت شمردم و گفتم : اه نمی دونم این عسل چشه ، انگار وولوولک گرفته هی بشکون می گیره
، سهیل تو می دونی چشه ؟ !
سهیل که متوجه منظور من شده بود گفت: خواهر توست من بدونم
عسل هم سریع گفت : غزل چرا دروغ می گی ؟ من گی بشکونت گرفتم؟ !
-اي بر دروغگو لعنت!
عسل ارام گفت : غزل خدا خفه ات کنه ، واقعا که مسخره اي !
-سهیل ، عسل می گه خدا خفه ات کنه ، تو حرف نزن!
-من کی این حرف رو گفتم دروغگو؟!
سهیل لبخندي زد و به من گفت : اذیت نکن
-اي بابا ، خالی می بنده ، اصلا به من چه که دروغ می گه یا نه؟ اصلا رها پاشو بریم ، نیما تو هم بیا بذار این دوتا هر
چه قدر می خوان دروغ هاي هم رو واسه هم رفو کنند
نیما از حرف من تعجب کرده بود ولی پاشد و همراه من و رها اومد ، عسل که دست و پاش رو گم کرده بود با منمن
کردن گفت :
-آقا سهیل باور کنید من چنین حرفی نزدم شما که می دونید این غزل چه اخلاقی داره از خودش حرف زیاد می زنه ،
شما به دل نگیرید ، من معذرت می خوام
سهیل گفت : نه بابا خودم متوجه شدم ، غزله دیگه اخلاقش همین طوریه کارش هم نمی شه کرد ، آدم کارهاش رو به
دل نمی گیره آخه دختر دوست داشتنیه
-اره حق با شماست ، فکر کنم ما هم بریم کنار بچه ها بهتر باشه ؟
-اره بریم پیششون
من که همه حواسم به انها بود زیر لب به سهیل گفتم :
-اي خاك بر سرت که این قدر بی عرضه اي!
از قشه همین لحظه ارمان کنار من توي اب زمین خورد و فکر کرد من با او بودم، بلند شد و خودش رو مرتب کرد و
گفت :
-غزل خانوم ، مگه تو اب می شه ادم خودش رو کنترل کنه
من هم که منظورش رو نفمیده بودم گفتم : وا! اقا ارمان شما هم به چیزیتون می شه ها مگه من چیزي به شما گفتم
ارمان که تعجب کرده بود گفت: شما با کی بودید گفتید خاك بر سرت؟
من هم که تازه متوجه جریان شده بودم خندیدم و گفتم ؟ با خواهرم بودم نه با شما امیدوارم سوء تفاهم پیش نیاد
-آهان!
-بهتره دیگه از اب بریم بیرون سرما می خوریم ، من رفتم ، ببخشید اگه موجب ناراحتی شما شدم
-نه بابا خواهش می کنم
به همراه من از آب بیرون امد و کنارمن روي ماسه هاي ساحل نشست و هر دوبه بازي بچه ها نگاه می کردیم که من
از آرمان پرسیدم :
-اقا ارمان ، شما از کی اونجا بودید؟
-کجا؟!
-کنار اب موقعی که من تنها بودم
-آهان ! به ده دقیقه قبل از اینکه شما بیایید
-یعنی من مزاحم تنهایی شما شدم ، درسته؟!
-نه نه اصلا ، اخه من کنار دریا اروممی شم حالا تازه حرفهاي شما بیشتر من رو اروم کرد ، هر چند که به فکر فرو
بردم
-به چه فکر ؟
-واقعا خودم هم نمی دونم ولی پیش خودم احساس کردم دلتون خیلی پره
-از چی ؟
-اون رو دیگه من نمی دونم
-پس چرا می گید که حرفهاي من شما رو به فکر برده؟
-آخه من شش سال بود که ایران نیومده بودم ، توي این شش سال هم وضع ایران خیلی فرق کرده
-از چه لحاظ فرق کرده ؟
-نمی دونم شاید همه چیز اما هیچ چیز اطرافیانم مثل قبل نیست ، همه عوض شدند هیچکس خودش نیست ، همه
نقاب به صورت دارند، در ظاهر دوست ودر پایان چیز دیگه اند ، دیگه نمی تونمی درد دلم و با اطمینان بهشون بگم ،
همه اونایی که دوستشون داشتم و دوستم داشتن دیگه اون آدمایی که می شناختم نیستند، دیگه نمی تونم مثل قبل
باهاشون راحت باشم ، حالا یا من عوض شدم و خودم خبر ندارم یا واقعا اونا عوض شدند و اون ادماهاي یه دل و یه
رنگ سابق نیستند ، واقعا نمی دونم ! شاید اشکال از من باشه، واقعا نمی دونم ، نمی دونم !!!
     
#16 | Posted: 16 Mar 2013 10:24

‎فصل دوم! ادامه!‏‎
-آقا ارمان شما که دلتون پر تر از منه
-خانوم اینا همه اش حرف بود عمق موضوع ها هیچ وقت نمی شه روي زبون جاري بشه آخه زبون همیشه واسه بیان
واقعیت و حقیقت قاصره همیشه همه چیز توي دل می مونه
-آره ، واقعا حقیقت را باید جست ، نبایدخواند و شنید ، حقیقت در دل است و دل پنهان است
-قطعه قشنگی بود از کیه ؟
-از خودم
-جدا؟! مگه شما هم شعر می گید
-گاهی که دلم می گیره
-براي رهایی از همه چیز حتی خودتون درسته ؟!
-آره هر وقت بخوام بی خیال همه چیز بشم سعی می کنم شعر بگم، راستی آقا
آرمان شما چه سالی از ایران رفتید؟ !
-سال هفتاد.
-یعنی سال هفتاد و چهار باید برمی گشتید!
-براي چی؟
-خب لیسانس چهار سال بیشتر نیست.
-نه اشتباه نکن، من فوق لیسانس دارم نه لیسانس.
-جداً؟! پس حتماً می خواید براي دکترا بخونید؟!
-فعلاً نه، خسته ام، خیلی به هم ریخته ام، حوصله ي هیچ چیز رو ندارم، حتی درس!
-شما دیگه واسه ي چی؟
-خودم هم نمی دونم، شاید اگه برگردم به ایتالیا دوباره ادامه بدم،ولی الان
نمی دونم .
-مگه می خواید برگردید؟!
-معلوم نیست ولی براي تحویل پایان نامه ام باید برگردم هنوز پایان نامه ام رو
تحویل ندارم آخه موضوع پایان نامه ام در مورد صنایع ایران بوده و هنوزتکمیلش
نکردم .
-پس امیدوارم موفق باشید.
-مرسی، راستی غزل خانوم در مورد موضوعی که باهاتون صحبت کردم یه وقت
پیش خواهرم یا کس دیگه اي حرفی نزنید !
-واسه ي چی؟
-به هر حال، نمی خوام دلیل این که می خوام از ایران برم رو بدونن!
-مطمئن باشید به هیچ کس نمی گم، دهن من قرصه.
-می دونم، راستی غزل خانوم می دونستیدشما تنها کسی هستید که توي این چند
سال باهاش درد و دل کردم؟ !
-جداً؟!
-آره، آخه من خیلی کم با کسی درد و دل می کنم.
-یعنی همه ي مسائل رو توي دلتون می ریزید!
-شاید همینی باشه که شما می گید ولی من می خواستم از شما بپرسم که آیا تا به
حال کسی به شما گفته که سنگ صبور خوبی هستید؟
-نه، چه طور مگه؟
-پس من الان به شما می گم، شما بهترین سنگ صبوري هستید که هر مردي یا
هر کسی می تونه داشته باشه، من واقعاً از این که شما سنگ صبور من شدید خوشحالم
و ازتون ممنونم .
-خواهش می کنم، شما هم دیگه اغراق نکنید، این طور هم نیست که شما می گید به
هر حال امیدوارم که الان حداقل کمی آروم شده باشید الان هم بهتره به کنار بچه ها
برگردیم .
****
آن روز،روز بسیار خوبی براي همه بود، به من هم خوش گذشته بود هرچند که در
این جمع خیلی ضایع شده بودم و اتفاق هاي عجیب برایم افتاده بود. زمانی که
برمی گشتیم باز هم من و پیام و مرجانو نیما همراه سهیل بودیم که من رو به پیام
گفتم :
-دایی پیام، امروز به نظرت چه طور بود؟
-خوب بود. چه طور مگه؟!
-هیچی، همین طوري!
نیما رو به پیام گفت: پیام جان، حرف هاي غزل رو به دل نگیر، قاطی دارههمین
تا حالا متوجه « همین طوریه » طوري یه چیزي می گه، غزل همه ي حرف هاش
نشدي؟
با اخم رو به پیام گفتم: ا  دایی جان!ببین نیمارو، همیشه من رو ضایع می کنه.
پیام گفت: غلط کرده تو رو ضایع کنه، خودم حسابش رو کف دستش می ذارم تو
ناراحت نباش دایی جان !
نیما: پیام دستت درد نکنه دیگه، تو هم هر جا رسیدي ما رو به این جزقل بچه ها
بفروش و خرابمون کن، بابا دست خوش !
پیام آهسته زیر گوش نیما گفت: بابا بچه است، بذار دلش خوش باشه تو به دل نگیر .
من همین که این حرف رو شنیدم،مثل جرقه پریدم و عصبانی گفتم: دایی خان، از
شما انتظار نداشتم خیلی بی معرفتی! با هر دو تاییتون قهرم .
پیام با اخم به نیما گفت: اُي نیما، خدا خفت کنه که بدبخت شدیم .
نیما گفت: تقصی خودته، به من چه؟
وقتی به خونه رسیدیم همگی از فرط خستگی هر کدام به گوشه اي افتادیم و همه
خسته و کوفته رفتیم که بخوابیم. صبح روز بعد من که خیلی از دست نیما و پیام
ناراحت بودم تصمیم گرفتم اذیتشون کنم و خطاب به پیام گفتم :
-دایی خان، چایی می خوي برات بریزم؟
-دستت درد نکنه دایی بریز.
من هم فرصت رو غنیمت شمردم و به جاي چایی شیرین،چاي رو شور کردم و به
پیام دادم، وقتی که چایی را خورد سرفهاي کرد و گفت :
-غزل جان این چرا شوره؟!
-چون که نمکتون کم بود خواستم با نمک ترشید.
-آه، خیلی مسخره اي بابا!
نیما در این لحظه گفت: پیام این اولشه .
بعد زیر لب با خودش گفت: خدا امروز رو بخیر کنه .
سهیل که کنارش نشسته بود گفت: نیما چیزي گفتی؟
-نه بابا هیچی! پاشم برم منت این غزلرو بکشم و اگر نه تا شب زنده نخواهم موند.
و بعد به سمت من اومد، پیام ونیما هر دو می خواستند ماجراي شب قبل رواز دل
من در بیارن، به همین دلیل تصمیم گرفتند که آن روز من رو همره خودشانبه
نمایشگاه ماشین پیام ببرند من هم از خدام بود که به نمایشگاه برم ولی تا حالا
نتوانسته بودم، وقتی این پیشنهاد به منشد هر دوي آنها را بوسیدم و گفتم :
-آخ جون! الان آماده می شم و همراهتون می یام.
نیما نفس راحتی کشید و به پیام گفت: آخیش، به خیر گذشت .
پیام گفت: آره واقعاً به خیر گذشت .
کمی اونطرف تر آرمان و آرش و سهیلو رئوف نشسته بودند و به این دو نفر
می خندیدند که نیما گفت :
-به چی می خندید؟
رئوف گفت: به این که یه ذره بچه جفتتون رو دست انداخته .
پیام گفت: آهاي آقا رئوف، اگه راست می گی بلندتر بگو، تا ببین همین یه ذره بچه
چه بلایی سرت می یاره .
بعد از اون پیام با دو دستش به سرش کوبید و گفت: نیما خان چی چی به خیر
گذشت؟ من تا شب اونجا چه طور نگهشدارم این که یه جا بند نمی شه .
نیما خندید و گفت: خواستی پیشنهاد ندي،آخ آخ نمی دونم چرا کمرم تیر می کشه،
حتماً به خاطر سرد و گرم شدن دیروزه که آب بازي می کردیم. حالم اصلاً خوب نیست
من می رم استراحت کنم، پیام جان تو بی زحمت تنهایی غزل رو ببر .
پیام گفت: نیما خیلی نامردي اگر نمی دونستی بدون .
-باشه ایراد نداره نامرد باشیم بهتره تا پیش این بچه جن باشیم.
-اي بی معرفت، برو تو که کمرت درد می کرد!
-آخ آخ راست گفتی ها دوباره درد گرفتمن برم استراحت کنم.
     
#17 | Posted: 16 Mar 2013 10:25

‎فصل دوم! ادامه!‏‎
همین موقع من آماده شدم و کنارشنان رفتم وگفتم: نیما تو با ما نمی یاي؟ !
-نه عزیزم حالم خوب نیست می خوام خونه بمونم تا استراحت کنم.
-الهی بمیرم، می خواي پیشت بمونم، بچه ها سرشون شلوغه و کسی حواسش به تو
نیست، هان، می خواي پیشت بمونم داداش؟
-واي واي نه! تو برو به سلامت خودمخوب می شم تو خودت رو ناراحت نکن، برو
تو رو خدا برو !
-خُب بابا می رم، حالا چرا خودت رو می کشی، رفتم بابا!
وقتی ما رفتیم نیما با خیال راحت به داخل خونه برگشت ونفس راحتی کشید و به پسرها گفت :
-پاشید بریم بیرون بگردیم که امروز روز زندگیه! پاشید دیگه! سهیل مگه منبا
شما نیستم؟ !
سهیل گفت: نیما خیلی بی معرفتی! اون بیچاره اون قدر به تو محبت می کنه و دلسوز
توست، اون وقت تو؟ !
-بی خیال بابا، ول کن این حرف ها رو، بیا بریم که دیگه از این فرصت ها گیر نمی یاد!
بعد دست سهیل رو کشید و با پسرها به گردش رفتند، شب کمی دیرتر از هر روز با
پیام به خونه برگشتیم، وقتی که رسیدیم، مرجان پرید جلو و گفت :
-پیام تا الان کجا بودي؟ هر چه قدر زنگ می زدم موبایلت و جواب نمی دادي!
پیام با نگاه اشاره اي به من داد و هیچ نگفت، تا مرجان خواست حرف بزنه نیما گفت :
-مرجان جان، من که گفتم الان غزل برشته اش کرده باور نکردي!
وقتی که نشستیم مامان با عصبانیت از پیام پرسید: چرا موبایلت رو خاموش کردي؟
پیام گفت: به من چه بابا، همتون ریختید سر من، مگه من موبایل دارم که شما
می گید موبایلت رو خاموش کردي !
مرجان با تعجب پرسید: پس موبایلت چی شد؟
بعد در حالیکه ترسیده بود سریع گفت: پیام دزدیدنش؟ !
نیما با خنده گفت: نه مرجان عزیز، تندنرو کجا دزدیدن، بهتره همه ماجرارو از
غزل خانوم بپرسید آخه این پیام بخت برگشته که تمام روز رو با غزل بوده الان ناي حرف زدن نداره .
مامان رو به من گفت: غزل بگو ببینم تا الان کجا بودید، موبایل پیام کجاست؟
-هیچ جا مامان جان، جامون امن بود، دایی من رو دزدیده بود و موبایلشهم
خاموش کرده بود تا کسی زنگ نزنه و از موضوع پی نبره و توي کیف من گذاشته بود،
بعدش هم با کتک من رو برد که به زور بهم زهرمار بده، من هم هی می گفتم اگر
قرارچیزي بخوریم بریم خونه با بقیه بخوریم ولی گوش نکرد که نکرد من رو به زور
با خودش برد و این قدر تو سر من زد که خدا می دونه همه دایی دارن ما هم دایی داریم! همه ...
من همین طور داشتم می گفتم که پیام وسط حرفم پرید و گفت: کجا تند داري
می ري؟! ترمز کن با هم بریم !
-همون یه باري که باهات اومدم بسهفت پشتم بود.
-آي آي عجب رویی داري تو! آبجی خانوم حالا نمی گم امروز چه بلاهاکه بر سر
من نیاورده این خانومتون، ولی من رو به زور برداشته برده رستوران می گه بهم شام
بده، وقتی بهش گفتم دیر می شه، دلواپس می شن، گفت بی خیال من هم گفتم بذار
حداقل یه زنگ بهشون بزنم و بگم که دیر می ریم، موبایل رو از دستم کشید و
خاموش کرد و توي کیفش گذاشت و گفت موبایلت براي من باشه، موبایلم رو که برد
هیچ، یه غذاي آلی گولیایی سفارش داده بود که اصلاً نمی دونستم چه طور باید
بخوریم به همین خاطره که خودش می گه زهرمار. ا  ي این چه دختریه؟! برداشته
دزدگیر هشت تا ماشین رو با هم زده سرم داشت می رفت، تلفن رو برداشته مزاحمی
زنگ می زنه، هی راه می رفت و لگد به لاستیک ماشین هاي بیچاره ي من می زد،
واسه ي همشون باید لاستیک بگیرم، آخهیکی نیست بگه روي کاپوت ماشین صفر
کیلومتر نمی شینند، شربت رو ریخته روي زمین و مستخدم رو صدا می زنه می گه پیام
ریخته بیا پاك کن، اصلاً دخترتون آزارداره آبجی خانوم، هر چی ورق و کاغذ و سند و
پرونده داشتم قاطی پاطی کرده بود، مشتري پول آورده بود براي ماشین گذاشته روي
میز من و خانوم برداشته بدون این که من بفهمم فرار می کنه، حالا من و اون آقاي
بیچاره با اون مستخدم بدبخت تمام نمایشگاه رو دنبال چک داریم می گردیم، اما
خانوم لام تا کام حرف نمی زنه، روانی شدم به خدا، شما با این چی کار می کنید؟
بیچاره ام کرده، بدبختم کرده .
پیام همین طوري می گفت و همه می خندیدند، نیما که از خنده روده بر شده بود گفت :
-پیام خان! من بهت چی گفتم؟ نگفتم این پیشنهاد رو بهش نده.بیچاره ات می کنه.
-بابا من چه می دونستم این طوري می کنه.
-یعنی تو توي این نوزده سال نشناختیش، تا حالا صدبار از من خواسته ببرمش
شرکت ول نبردم، واسه ي این که می دونم سقف شرکت رو می یاره پایین .
بچه ها می خندیدند و از این که می دیدم سهیل این قدر می خندد خیلی خوشحال
بودم، نگاهی به آرمان کردم او هم در حالی که لبخند به لبانش بود به مننگاه کرد و
دوباره خندید و نگاهش را از من گرفت، من که دیدم همه دارند به خرابکاري هاي من می خندند گفتم :
-پیام خان، خیلی مسخره اي، اگه من نبودم امروز رو چه طوري سر می کردي؟!تازه
توي رستوران خودت بهم گفتی که خوش قدم بودم و باعث شدم چهار تا از
ماشین هاي قراضه ي از رده خارجت روبفروشی، اینه مزد خوش قدمی من؟ باشه آقا
پیام یادم می مونه .
این رو گفتم و با یه بغض دروغی به بهانه قهر به اتاق رفتم، همه فکر میکردند
ناراحت شدم، من هم گوشم رو به در چسبانده بودم و می شنیدم که چه می گویند نیما می گفت :
-آهاي آقا پیام،حالا من خواهرمه باهاش شوخی می کنم، تو دیگه حق نداري اذیتش کنی!
پیام گفت: برو بابا تو هم، سریع رنگ عوض کرد. بچه ي پر رو به ماشین هاي من می گه از رده خارج .
سهیل گفت: خیلی بی انصافید، هم پیام و هم نیما،چرا این قدر سر به سرش میذارید؟ !
آقاي لواصري گفت:دختر دوست داشتنیه، آدم دوست داره باهاش مصاحبت داشته
باشه، حیفتون نمی یاد اذیتش می کنید؟ !
بابا عصبانی گفت: با همه تون هستم نه تنها پیام ونیما، اگه یه بار دیگه دخترم رو
اذیت کنید من می دونم و شما !
کیف کرده بودم، حال پیام و نیما گرفته شده بود، از این که همه طرفدار من بودند
خوشحال بودم که پیام گفت :
-امروز کم مونده بود راهی تیمارستان بشم از دست این فشفشه اون وقت همه ي
کاسه کوزه ها سر من شکسته شد
     
#18 | Posted: 16 Mar 2013 10:27

‎فصل دوم! ادامه!‏‎
بعد آرومتر گفت: حالا خداییش از دست من ناراحت شد؟ !
عسل گفت: نه بابا فیلمشه، از این لوس بازیها زیاد در می یاره .
من هم سریع در را باز کردم و رو به عسل گفتم: آهاي عسل خانوم، لوس خودتیو
خودت، در ضمن فیلم هم نیست، دیگه پیام تو خواب ببینه من باهاش به نمایشگاه برم .
بعد دوباره رفتم به اتاق و در را بستم، هم زدن زیر خنده که پیام گفت: لطف بزرگی
در حقم کرد واقعاً .
اون شب خیلی خوش گذشت، شب خیلی خوبی بود، دو روز بعد عروسی مریم بود و
روز بعد خیلی کار داشتیم، قرار نبود حنابندان گرفته شود و ما هم شب زود خوابیدیم که
صبح زود بیدار بشیم تا بتونیم کارها رو انجام بدیم .
****
صبح روز عروسی خیلی کارها بود که باید انجام می شد، ولی با وجود این منو باقی
دخترها بی تفاوت نسبت به انجام کارها به آرایشگاه رفتیم. رئوف و نیما و پیام و سهیل
به تنهایی مجبور شدند تمام کارها رو انجام بدهند به همین خاطر علاوهبر خستگی،
از دست ما دخترها خیل عصبانی بودند .
عروسی با ضیافت تمام برگزار شده بود، عمو منوچهر، شوهرخاله پري و پدر
مجتبی خیلی زحمت کشیده بودند و عروسیمفصلی بر پا کرده بودند. به همین خاطر
به همه خوش گذشته بود و همه شاد بودند. بعد از یک مدت که احساس خستگی
کردم مثل یک جنازه روي صندلی کنار آیسان نشستم،آیسان به من
محل نمی گذاشت، وقتی دلیلش را پرسیدم گفت :
-ما با بی معرفت ها کاري نداریم!
-آخه چرا؟!
-مسخره، تو اصلاً نمی یاي شادي رو از دست من بگیري تا من هم یه ذره برقصم
-ببخشید، حواسم نبود.
-به من چه که حواست نبود!
-خب بابا تو هم، چرا داد می زنی؟ میدادیش دست باباش و پا می شدي
می رقصیدي .
-باباش رو اگر تو دیدي من هم دیدم.
-خُب این دیگه مشکل توست نه من.
من نمی دونستم آرمان پشت سرم نشسته و حرفهاي مارو می شنود و به آیسان گفتم :
-آیسان، مگر آرمان اهل رقص نیست؟ آرش می رقصه، پس چرا اون نمی رقصه.
-نمی دونم.
-عجب خواهري هستی تو که نمی دونی دادشت می رقصه یا نه!
-از رقصیدن که می رقصه ولی نمی دونم چرا الان نمی رقصه؟
-خب راحت بگو کلاس می ذاره دیگه، بیمزه!
آیسان به شوخی گفت: به داداشم اینطورنگوها؟ !
-بشین ببینم بابا، داداشم داداشم راه انداخته واسه ي من، باز اگر از آرش تعریف
کنی یه چیزي نه از آرمان .
نمی دونم چرا این حرف رو زدم در واقع آرش بچه ي خوب و خونگرمی بود ولی من
هیچ وقت دوست نداشتم قبول کنم که بچه ي خوبیه و خودم هم نفهمیدم که چرا این
حرف رو زدم، وقتی من این حرف رو زدم آرمان که پشت سر ما نشسته بود حرف هاي
مارو می شنید گفت :
-غزل خانوم، مگه من چمه؟
من که از حضور آرمان تعجب کرده بودم یکه اي خوردم و با ترس گفتم: آقا آرمان !
شما اینجا هستید .
بله واسه چی ترسیدید ؟ لولو خرخره کهنیستم
من که نگفتم هستید تازه لولو که ترس نداره
پس چرا من رو که دیدید رنگتون عوض شد
نه براي چی خب راست گفتم دیگه چی رو راست گفتی این که من آدم خوبی نیستم
نه این که کلاس میذارید و بلند نمی شید برقصید
کلاس نمیذارم من عادت ندارم هرجا که رسیدم و جشن بود برقصم
حالا دیگه اینجا هرجا شد
من کی این حرف و زدم
منظورتون همین بود دیگه اصلا از کسی که بدون اجازه به حرف دونفر گوش کنه بیشتر از این نباید انتظار داشت
بعد از این حرف پاشدم و رفتم که دوباره برقصم متوجه بودم که آیسان از طرز رفتار ما متعجب شده بود آخه خیلی
ساکت فقط نگاه میکرد آرمان هم که اصلا فکرش رو نمیکرد من باهاش این چنین رفتار کنم عصبانی به صندلیش
تکیه داد و دیگر هیچ نگفت شب خیلی خوبیبود در تمام مدت خیلی خوش گذشته بود ولی آخر شب موقع
خداحافظی دلم بدجوري گرفته بود از این که مریم هم ازدواج کرده بود و داشت میرفت خاله ومادر بزرگ از
خوشحالی خوشبختی او و یا از این که دیگر مریم توي خونه نبود گریه میکردند چنین حالی موقع ازدواج صفورا به من
دست داده بود و دوباره دچار چنین روحیه اي شده بودم به هر ترتیب اون شب هم تمام شد و همه خسته خوابیدیم
هرچند که من چند ساعت خوابم نبرده بود و مدام فکر میکردم فکرهایی که تا بحال به ذهنم خطور نکرده بود
فرداي عروسی مریم خانواده نواصري عازم نمک آبرود بودند نمیدونم خوشحال بودم یا ناراحت ولی از اینکه آرش
میرفت خیلی خوشحال بودم توي این مدتهمه به شادي دختر آیسان عادت کرده بودیم و بیشتر دلتنگی او را
میکردیم موقع خداحافظی بیدلیل نگاهم به یمت عسل و آرش تاب میخود متوجه بودم که آرش دوست نداره برهولی
از چهره عسل چیز زیادي رو نمیشد متوجه شد آرمان موقع خداحافظی با همه آقایون تک تک خداحافظی کرد ولی
موقعی که داشت پشت فرمان مینشست نگاه مهربونی به سهیل انداخت و لبخند زد منظور این نگاه و لبخند رو متوجه
نشدم و همین طور به آرمان نگاه میکردم که یهو متوجه ي نگاه او به خودم شدم و سریع سرم رو پایین انداختم
خانواده آقاي نواصري رفتند و ما همگی از کوچه به خونه برگشتیم بابانیما و سهیل مرخصی داشتند و هنوز حدود یک
هفته اي از مرخصی آنها باقی بود و رامسر می موندند آخه من و مامان و عسل هر وقت تابستان ها به رامسر میرفتیم
یک ماه موندگار میشدیم ولی بابا وبچه ها بعد از دو هفته مطابق معمول بر میگشتند
وقتی به داخل خونه برگشتیم همه ساکتنشسته بودند من هم که اصلا حوصله ي سکوت رو نداشتم بی مقدمه گفتم
سهیل
جانم
تو زن نمیخواي
با این حرف من همه نگاهها به سمت من و سهیل جلب شد و سهیل گفت
غزل جان مادرت ول کن
در این لحظه مامان سریع گفت آهاي آقا سهیل از خودت مایه بذار نه از من
ببخشید خاله جان معذرت میخوام
سهیل به مادر من خاله میگفت چون از بچگی با ما بزرگ سده بود دوباره منگفتم مامان جان شما وسط صحبت به این
مهمی پارازیت نندازید
مامان گفت آخه دختر تو مگر بیکاري که این قدر این طفلک ها رو اذیت میکنی
خب اگه بیکار نبودم که اذیتشون نمیکردم
سهیل خندید و گفت الحمدالله یه بار خودش اعتراف کرد که اذیت میکنه
     
#19 | Posted: 16 Mar 2013 10:28

‎فصل دوم! ادامه!‏‎
نه خیرم سهیل خان میخوام برات زن بگیرم داري پیر میشی اون وقت باید پس فردا تو رو ترشی بندازیم تازه سرکه
هم گرون شده و ترشی انداختن به صرفه نیست مجبور میشیم بذاریمت خانه سالمندان
دست شما درد نکنه غزل خانوم باشه باشه یادم میمونه
ریوف در این لحظه وسط حرف ما پرید و گفت سهیل جان تو چرا خودتت رو ناراحت میکنی بیخیال حرفاي غزل شو
من گفتم آهاي آقاي ریوف خان
جان ریوف خان
خب دیگه پررو نشو حالا یه بار بهت گفتم خان دور بر ندار در ضمن چیکارش داري زورت میاد به خودت زن نمیدن
میخواي این طفلک و از کارو زندگی بندازي
با این حرف من پیام بلند خندید و گفت نکنه میخواي با زن دادن سهیل براش زندگی فراهم کنی
بله پس چی
آهان مطمین باش همینه که تو میگی آخه دختر خوب کدوم بخت برگشته اي رو دیدي که با زن گرفتن داراي زندگی
شده باشه طفلک تازه بعد از زن گرفتن باید فکر یه گله جا تو قبرستون باشه تازه اگر پولش برسه همون یه گله جا
رو هم بگیره همه میخندیدیم اما نگاهچپ چپ مرجان به پیام خیلی دیدنی تر وخنده دارتر از حرف پیام بود همه
میخندیدیم که دوباره ریوف گفت
غزل خانوم شما این همه دیگران رو خانواده دار و متاهل میکنی چرا براي خودت شوهر پیدا نمیکنی
بازم تو حرف زدي ریوف
نه جدي میگم
ریوف جان من حالا حالاها ازدواج مزدواج یخ دي مارو چه به این کارها
در همین لحظه خاله پري خندید و گفت پس بفرمایید باید از حالا به فکر یک ترشی خوشمزه باشیم
اي همچین چیزي خاله جان اینقدر دختر هست که پسرها کم میان مگر خبر نداري یک میلیون دختر اضافه بر پسر
داریم من هم باید جز بقیه دخترها بترشم دیگه ؟
ریوف قیافه پر جذبه اي به خودش گرفت و گفت مگر اینکه اوس ریوف بمیره تو ترشی بیندازي مگه قراره من مثل
آق مجنون سر به بیابون بذارم نه داش یه سر به تهرون میزنم
با این حرف آه ها به هوا رفت و شلیک خنده اي بر جمع بوجود آمد هر چند که من از حرف ریوف رنجیده بودم ولی
بی جواب نمونم و با همان لحن خودش گفتم
نه ریوف جان بیهتره نه سر به بیابون بیذاري میدونی واس چی واس این که داشریوف ما یعنی همون پسر خاله ي ما
همین رامسر هم از سرش زیاده مگه نه برو بچ همه دوباره زدن زیر خنده و ریوف ساکت شد و هیچ نگفت من خوب
متوجهء منظور ریوف شده بودم و این حرف رو هم در قالب شوخی اما به عمد زدم تا جوابی بهش داده باشم ریوف از
بچگی به من ابراز علاقه میکرد ولی هیجوقت مستقیم هیچ حرفی نزده بود و این اولین باري بود که در جمع جلوي
همه و بی پروا حرف میزد اون شب شب سختی بر هر دوي ما گذشت ریوف از این که فکر میکرد من به او علاقه اي
ندارم و من از این که بهم علاقه مند شده بود
صبح روز بعد من و رها براي قدم زدنبه باغ حیاط مادر بزرگ رفتیم تا قدم بزنیم رها دانشجو پزشکی بود و درسش
هم خوب بود و هر دفعخ با من صحبت میکرذ اصل موضوع صحبتش تشویق کردن من این بار بی مقدمه به من گفت
غزل مگه ریوف به تو علاقه داره
چطور مگه
نمیدونم اما چون که دیشب اون حرف روزدي خیلی ناراحت شد
نه بابا من کجا و ریوف کجا ریوف اصلا به من فکر نمیکنه چی برسه علاقه مند بشه
ولی به نظر من که دوستت داره حالا تو چه طور تو هم دوستش داري
واسه چی این سوالها رو میپرسی
باور کن بیمنظور میپرسم ناراحت نشو
نه تاراحت نشدم ریوف واسه من مثل نیماست اصلا ما اگر چه دختر و پسر خاله هستیم اما با هم مثل خواهر برادر
میمونیم و از بچگی باهم بزرگ شدیم حالا خواهش میکنم از این بحث بیا بیرون از این بحث ها خوشم نمیاد
باشه هرطور میلته
در همین موقع نیما براي صدا کردن ما اومد و گفت بچه ها قراره بریم کنار دریا یالا بیاین کمک کنید تا وسایل رو زود
ببریم
مگه دریا کجاست همین کناره دیگه
میدنم همین کناره خب بیاید کمک که ما 2 دفعه نیایم و برگردیم
نیما فقط من بیام یا رها هم بیاد
غزل تو مخت عیب داره ها من گفتم بیاین کنک ایم که نیاوردم
درهمین موقع نگاه نیما و رها تلافیدل انگیزي کرد و رها که از شرم گونه هایش سرخ شده بود با ناز خاصیگفت
غزل بریم کمک دیگه چه قدر حرف میزنی
من هم که از این نگاه غافل نشده بودم گفتم تو برو من هم الان میام
وقتی که رها رفت رو به نیکا گفتم چطور بود
چی چطور بود
اي کلک یعنی تو نمیدونی رها رو میگمدیگه
غزل تازگی ها خیلی راحت شدي ها پاشو بریم بابا حال نداریم
هردو باهم راه افتادیم ولی من دوباره گفتم حالا اگه رها اینجا بود که این حرف رو نمیزدي تا فردا صبح هم هی حرف
میزدي
نیما که از دستم خیلی عصبانی شده بود دمپایی اش رو در آورد تا به سمت منپرتاب کنه ولی من سریع به داخل
خونه فرار کردم
به کنار دریا که رفتیم من تا تونستم سر ب سر نیما گذاشتم و لی خب جلوي همه حرف نمیزدم فقط جلوي مامان
حرف میزدم تا حدي که مامان متوجه شد و به نیما گفت
نیما مامان مگه خبریه
مامان به خدا نه این از خودش حرف میزنه
من گفتم مامان دروغ میگه چشم رها رو در آوره
مامان گفت غزل وقتی دوتا بزرگتر حرفمیزنن تو حرف نزن
نیما گفت آخ جان حالت گرفته شد پاشو برو دیگه نبینمت
دست شما درد نکن مامان خیلی ممنون اصلا من میرم پیش رها دیگه هم با شما کاري ندارم
لطف بزرگی در حق ما میکنی
به من بخندید آقا نیما صایع نشه
از آنها دلگیر شدم و رفتم تا در کنار ساحل قدم بزنم که سهیل صدایم کرد و گفت
غزل نیما چش شده
نمیدونم والله مثل اینکه کله اش باد کرده
براي چی
خودمم نمیدونم
این هم حرفیه ولی به نظر من اخلاقش عوض شده این طور نیست
سهیل تو واقعا حیفی هوش و استعداد بالایی داري چرا استفاده نمیکنی این رو که من خیلی وقت پیش گفتم
آخه من نمیدونستم توخیلی پرفسوري واسه همین گفتم
خوب کاري کردي حالا اجازه هست من برم
برو بابا خفه کردي خودتو برو
از کنار سهیل به پیش دختر ها رفتم و عسل آروم کنار گوشم گفت
هی غزل چی گفتی با سهیل
هیچی بابا تو هم
یعنی چی هیچی
آه وقتی گیر میدي بد گیر میدي ها بابا هیچی پرسید چرا اخلاق نیما عوض شدهدر ضمن تو چی کار داري به سهیل
اگر با آرش حرف زده بودم باید شاکی میشدي دیگه چته
     
#20 | Posted: 16 Mar 2013 10:30

‎فصل دوم! ادامه!‏‎
اصلا متوجه نبودم که چی میگم عسل با تعجب گفت یعنی چی منظورت چیه
من که تازه متوجه حرفم شده بودم دستپاچه گفتم هیچی بابا گیر نده عسل اعصابم خرابه
عسل هم بیتفاوت به حرف من گفت حالا راستی چرا نیما این طوري شده
نمیدونم والله
آره جون عمه ات او ندونی
عسل ولم کن تو رو خدا به اندازه کافی مامان ضایعم کرده و حالم خوب گرفته شده تو دیگه بیخیال شو
چطور مگه چی بهت گفته
آه عسل ولم کن
خب بابا نوبرش رو آورده مگه گگرفتمت
من هم عصبانی شدم و به تنهایی به راه خودم ادامه دادم و رفتم کنار ساحل نشستم بعد از مدتی رها اومد کهببینه مثلا
چرا قهر کردم و پیشم نشست و گفت
اتفاقی افتاده غزل چرا ناراحتی
نه کی گفته ناراحتم فقط نمیدونم چرا بی حوصله ام
شاید داري مریض میشی مطمینی حالت خوبه
آره بابا چیزیم نیست همه اش تقصیر نیماست
رها با تعجب پرسید نیما چطور مگه
هیچی بابا همبن طوري
میخواي از نیما بپرسم
من که از خدام بود خیلی خوشحال شدمو گفتم آره رها برو بهش بگو که این قدر من رو اذیت نکنه
خب باشه حالا چرا انقدر ذوق کردي
برو دیگه برو بهش بگو که باهاش قهرم
خب بابا تا بعد
نه همین الان برو
رها که از کارهاي من متعجب کرده بود گفت باشه الان میرم ولی تو حالت اصلا خوب نیست
اگر تو بري خوب میشم
رها پاشد و رفت که با نیما صحبت کند من هم خیلی خوشحال بودم رها کنار نیما رفت و گفت
ببخشید آقا نیما
بله بفرمایید
هیچی میخواستم یه لحظه در مورد غزل باهاتون صحبت کنم
من هم از دور آنها رو زیر نظر گرفته بودم و از خوشحالی سر از پا نمیشناختم نیما گفت
در مورد غزل
بله مثل اینکه از دست شما ناراحت شده
از دست من براي چی
نمیدونم خیلی ناراحته مثل اینکه شما بهش حرفی زدید ناراحت شده
غزل ناز میکنه بابا بریم ببینم حرف حسابش چیه
هر دو به سمت من حرکت کردند من هم تا دیدم آنها دارند به سمت میاند خودم رو به ناراحتی زدم و قیافه ناراحتی به
خودم گرفتم که نیما گفت
سلام غزل خانم حال شما خوبه
من جواي ندادم که نیما دوباره گفت غزل خانوم عرض کردم سلام
علیک
تو دوباره چت شده شدي مثل برج جاي خالی
از خودت و همونی که پیشت ایستاده بپرس
نیما و رها نگاهی بهم انداختند و هم صدا گفتند از ما
بله دیگه با کارهاتون آدم رو عذاب میدید
نیما گفت غزل تو حالت خوب نیست تب داري پاشو خواهر من پاشو تا یه بلایی سرت نیومده بریم خونه استراحت
کن پاشو عزیزم
نمیخوام باهات قهرم
اي بابا حالا خر بیار باقالی بار کن آخه چرا با من قهري مگر من چی کارکردم
پاشو برو اه اه منت کش منت نکش
با این حرف پاشدم و از کنار آنها به کنار باقی بچه ها رفتم و آن دو روباهم تنها گذاشتم
نیما گفت یعنی چی این چرا اینطوري کرد
رها گفت نمیدونم انگار حاش خوب نبود
آره موافقم این یه چیزیش هست
بعد هردوي آنها به کنار ما اومدند وهمگی با هم به خانه برگشتیم ولی مندست از سر نیما بر نداشتم و بعد از چند
ساعت استراحت وقتی همه باهم نشسته بودیم گفتم
نیما تو نمیخواي زن بگیري
نیما با کلافگی گفت
اي واي چی شده دست از سر سهیل برداشتی گیر دادي به من دوباره شروعنکن ها
دارم جدي میگم تو نمیخواي زن بگیري
به تو چه
خیلی ممنون
خواهش میکنم
نه جدا
بابا ول کن
مگه گرفتمت که ولت کنم
غزل اصلا حال ندارم عصبانی میشم ها
در این لحظه پیام هم به کمک من اومد و گفت نیما جان غزل که چیزي نگفته شاید یه چیزي هست که این حرف رو
میزنه بد خیر و صلاحت رو میخواد واقعا که لیاقت نداري
نه پیام جان این عادت داره هر روز براي من یه دختر جور کنه تا حالا صدبار براي من زن پیدا کرده غزل یه تخته اش
کمه مگه تو خبر نداي
آي آي به خواهرزاده من توهین نکنواگرنه با من طرفی
بعد از پیام خاله پري کفت راست میگه به خواهرزادمون توهین نکن
خاله جان شما هم مامان بزرگ شما چی شماهم یه حرفی بزنید
مادر بزرگ گفت با اون ها موافقم
خب خب تر خدا بسه نمیدونستم خواهر شر ما این قدر خاطرخواه داره خوبه تو رو خدا آهاي مردم دیگه کسی نیست
خاطر غزل رو بخواد
با این گفته هاي نیما سهیل و ریوف به همراه عمو حسام به طرفداري من بلند شدند و به کنار ما اومدند و با دیدن این
وضع چشم هاي نیما گرد شده بود و باناراحتی و درماندگی گفت :
پس اینجا کی طرفدار منه .
مامان گفت من .
رها گفت منم همین طور .
عسل گفت: ما هم هستیم !
عمو منوچهر گفت: چاکر آقا نیما .
-مخلص همه گیتونم.
من با دیدن این موقعیت گفتم: آقا نیما طرفدارهاي من هفت نفرن ولی واسه ي شما چهار نفرن منهاي یکی که می شه
سه نفر .
-چرا؟!
-چون که یکی اش رها جونه.
-مگه این چشه؟
-چشم نیست گوشه، ایشون بحثی جدا دارن!
با این حرف من همه شروع کردن و سر به سر گذاشتن با نیما کردند و با این حرف مامان متوجه شد که بین نیما و
رها علاقه اي حاکمه، مامان خوشحالشد و به سمت من اومد و بوسیدم و گفت :
-هر چند خنگی ولی ازت ممنونم.
من هم در تعجب موندم که براي چی؟ بعد از مدتی که گذشت، رها من را تنها گوشه اي پیدا کرد . گفت :
-غزل منظورت از اون حرف چی بود؟
-منظوري نداشتم!
-غزل شوخی نمی کنم، نمی دونی اون حرفت چه قدر باعث خجالتم شد، نه دیگهمی تونم به چشم هاي نیما نگاه کنم،
نه چشمهاي پدر و مادر خودم و نه پدر و مادر تو .
-خب نگاه نکن!
-غزل! آبروم رفت، خیلی مسخره اي!
-بابا رها جان ترمز کن، چه خبرته؟ خدا خبر از دلت بده، بی خیال آبرو، آبرو که واسه ي آدم عشق نمی شه.
-بابا تو دیگه کی هستی؟
-غزل هستم، خواهر شوهر آینده ات.
-برو ببینم بابا تو هم حال داري ها، دیگه نبینم از این حرفها بزنی که ناراحت می شم.
و بعد بلند شد و من رو تنها گذاشت و رفت. شب که شد با مامان پیش نیما رفتیم و به صحبت با او نشستیم . مامان
گفت :
-نیما جان، تو نظرت در مورد رها چیه؟
-مگه قراره نظري داشته باشم؟ دختر خوب و متینه.
-تو چطور می بینیش، بهش علاقه داري؟
-چه طورش رو که گفتم ولی من به همه علاقه دارم.
با شیطنت گفتم: مامان منظورش چیز دیگه اي یه مجنون جان، خودت رو به اون راه نزن .
-تو یکی حرف نزن که هر چی می کشم از دست تو می کشم.
     
صفحه  صفحه 2 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ‏Boghze ghazal | بغض غزل بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites