تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

‏Boghze ghazal | بغض غزل

صفحه  صفحه 3 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#21 | Posted: 16 Mar 2013 10:31

‎فصل دوم! ادامه!‏‎
 اگه من نبودم که الان مامان اینجا نبود مجنون جان.
-این قدر مجنون جان مجنون جان نکن.
مامان لبخندي زد و گفت: مامان، اگه دوستش داري به من بگو، می فهمم چی می گی عزیزم خیالت راحت باشه ما هم
قبولش داریم وقتی به بابات گفتم سر از پا نمی شناخت و می گفت بهتر از رها واسه ي نیما پیدا نمی شه. اگه دوستش
داري بگو چون من زیاد اینجا نیستم ولی اگر این موضوع سر بگیره ان شاءالله جشن نامزدي رو می گیریم و می ریم .
-مادرِ من حالا غزال یه چیزي گفت ولی خوب هر چی خودتون صلاح می دونید همون رو انجام بدید.
من گفتم: اگر یه چیزي گفتم پس چیه تا بناگوش سرخ شدي و حرف مامان رو به کرسی نشوندي اي کلک! من
داداش مجنون خودم رو می شناسم .
-برو پدر صلواتی!
و بعد بالش رو برداشت و به سمت من پرت کرد و باعث شد که من از اتاق به بیرون بپرم .
****
بعد از صحبت هایی که پدر و مادر با عمو و زن عمو داشتند قرار شد که روزخواستگاري پنجشنبه همان هفته برگزار
شود، من در پوست خودم نمی گنجیدم مدام بالا و پایین می پریدم و می گفتم و می خندیدم. هر دم راه می رفتم ومی
رقصیدم و سر به سر نیما می گذاشتم، به حدي ورجه وورجه می کردم که پیامگفت :
-اه غزل بسه دیگه، انگار تا حالا زن داداش ندیده.
-چیه؟ زورت می یاد داداش نداري.
-برو بابا تو هم فکرت کجاهاست!
نیما در ادامه ي صحبت ما با خنده گفت: حالا خوبه زن داداشش هم نیست، بهتره بگی خواستگاري ندیده .
مادربزرگ خندید و گفت: سر به سر بچه مون نذاري خب خوشحاله .
نیما گفت: آخه مادربزرگ جان، انگار که دارن براي اون زن می گیرن فکر کنم اشتباهی فکر کرده باشه .
گفتم: نه خیرم نه اشتباه فکر کردم نه خواستگاري ندیده ام ولی واسه ي داداش قشنگم ندیدم .
بعد بلند شدم و به سمت نیما رفتم و غرق بوسه اش کردم به حدي که داد زدو گفت :
الهی خدا خفه ات کنه غزل دیگه زن نمی گیرم حالا می بینی .
با این حرف نیما همه به خنده افتادیم و پیام در جواب گفت: آهاي نیما، این حرفها و فکرها رو از سرت بیرون کن اگر
قرار بر این باشه من از تو بزرگترم مگر چند سالمه، همه اش بیست و نه سالمه .
مرجان که صحبت هاي ما رو می شنید گفت: چشمم روشن، آقا پیام دو روز با این سهیل و نیما گشتی راه افتادي .
سهیل که گوشه اي نشسته بود گفت: من بیچاره از اولیش می ترسم چه برسه به دومی .
مرجان گفت: آقا سهیل، ما خانوم ها شما مردها رو نشناسیم کی رو باید بشناسیم؟
-هر کی رو دوست دارید! حالا اگه بگیدپیام و نیما من رو از راه به در می کنند و چیزي نه من بیچاره؟
با این گفته ي سهیل، نیما و پیام ریختن سرش و می زدنش، من هم سریع پریدم جلوو گفتم :
     
#22 | Posted: 16 Mar 2013 13:08 | Edited By: mereng

‎فصل سوم!‏‎
-آهاي داداشم رو ول کنید.
پیام گفت: حالا شد داداشتون؟
-سهیل همیشه داداشم بوده و هست، تازه آقا نیما که از دست رفت به قول خودتون ازدواج کرده و باید اشهدش رو
خوند پس یه داداش دیگه باید جایگزین کنم دیگه !
بعد از من مرجان خطاب به پیام گفت: پیام خان غمی نیست اگر عرشیا رو نگه می داره و ازش پرستاري می کنه
ایرادي نداره .
-جون من؟!
-جون تو!
-باشه بابا حتماً، خیلی باحالی مرجان!
-آي آي بچه انگار زن ندیده است بشکنه این دست که نمک نداره آقا پیامبشکنه. این دفعه پیام بی جواب ماند و
اون بحث هم همانجا خاتمه پیدا کرد .
****
وقتی که رها گفت: "هر چی پدر و مادرم صلاح بدونن" هیاهوي خاصی برجمع افتاده بود. صداي دست زدن و سوت
زدن ها به هوا رفته بود، رئوف شیرینی تعارف می کرد. بالاخره من هم تونسته بودم یک وصلت رو صورت بدم، وقتی
که مامان حلقه ي نشان را به دست رها کرد مادر رها گفت :
-ان شاءالله حلقه ي نشون عسل جان رو هم به زودي خانوم نواصري دستش می کنن.
مامان جواب داد: ان شاءالله .
با این حرف قلبم ریخت، ناگاه حواسم به سهیل جلب شد، با این حرف رنگ از صورتش پریده بود، عسل خجالت
کشیده بود و لبخند می زد و سرش پایین بود، سهیل نگاهی به عسل انداخت و وقتی عسل به او نگاه کرد سهیل
عصبانی بلند شد و و به بیرون رفت، عسل که متوجه ي منظور سهیل نشده بود عکس العملی نشون نداد و به صحبت
کردن با رها ادامه داد. با آن که مجلس نامزدي برادرم بود ولی حالم خیلی گرفته شده بود، آروم طوري که کسی
متوجه نشه بیرون رفتم تا ببینم سهیل در چه وضعی است وقتی به حیاط رفتم دیدم گوشه ي حیاط تنها روي سکو
نشسته بود، نمی دونستم تو این وضعیت چهمی تونستم بهش بگم که آروم بگیره، به هر ترتیب آروم خودم رو به او
رسوندم، از صداي پاهاي من متوجه شدو به عقب برگشت وقتی که من رو دید انگار خیالش راحت شده بود و آسوده
سرش رو برگردوند. روي سکو کنارش نشستم هر دو ساکت بودیم و هیچ کدام حرفی براي گفتن نداشتیم در این
هنگام سکوت ما شکسته شد و یک نفر از پشت سر ما گفت :
-حالا متوجه حرف غزل شدم!
من و سهیل به عقب برگشتیم و با دیدن پیام یکه اي خوردیم. پیام اومد و بینمن و سهیل نشست و دست بر گردن
هر دوي ما انداخت و گفت :
-دو تا آدم دلسوز و حساس براي هم دیگه درد دل می کنن ولی هیچ کاري از هیچ کدومشون بر نمی یاد مسخره
است مگه نه؟ !
-چی مسخره است دایی؟ این که درد دل می کنیم.
-نه این که هیچ کدوم به فکر چاره نیستید!
سهیل گفت: پیام، منظورت از این که گفتیمتوجه ي حرف غزل شدم چی بود؟
-هیچی، روزي که با خانواده ي آقاي نواصري رفته بودیم دریا، غزل در موردآرش و عسل یه چیزي گفت که متوجه
ي منظورش نشدم ولی حالا متوجه شدم .
من خودم یادم نمی اومد که دایی چهموقع رو می گفت ولی سخت تر از هر لحظه اي نگاه حقارتی بود که سهیل به من
انداخت آخه من به سهیل قول داده بودم که در این مورد با هیچ کس صحبتی نکنم به همین دلیل به خاطر این رفع
سوءتفاهم بشه خطاب به دایی گفتم :
-کی رو می گی دایی که من یادم نمی یاد؟!
-زمان خاصی رو نمی گم، ولی یادته دوست نداشتی خانواده ي نواصري با ما باشن همون موقع فهمیدم که بایدیه
چیزي باشه و اگر نه آدم خونگرمی هستی و هیچ وقت از شلوغی بدت نمی اومد !
-خب این که دلیل نمی شه!
-چرا خوبم دلیل می شه، دلیلش هم اینه که تو دوست نداشتی آرش پیش ما باشه و با عسل مصاحبت داشته باشه و
دوست نداشتی که سهیل رقیبش رو کنار خودش ببینه و ناراحت بشه .
سهیل گفت: چرا شما چنین برداشتی کردید؟
-سهیل جان درسته برادر نداري ولی من رو برادر خودت بدون چرا می خواي از من پنهوه کنی؟
-آخه چی رو؟
-این که عسل رو دوست داري!
سهیل لحظه اي مکث کرد و جواب داد: کی گفته که من عسل رو دوست دارم؟ !
-کسی نگفته خودم متوجه شدم، از نگاهاي تنفرآمیزي که غزل به آرش داشت، از نگاهاي حسرت با تو به آرش و
عسل، از تنهایی هاي تو و غزل از به فکر فرو رفتن هاي تو و حتی از نیش و کنایه هاي غزل که یک بار به من گفت
عسل خودش رو گم کرده آقاي نواصري اینا رو دیده و از همین الان با حرف هایی که در مورد حلقه ي نشون عسل
زده شد و عصبانی بیرون اومدید .
بعد از این دایی مکث کرد و آروم گفت: و از نگاههاي پر غم تو به عسل .
نه من و نه سهیل هیچکدام هیچی نگفتیم،خوشحال بودم از این که دیدم سهیل متوجه شده که من به دایی حرفی نزدم
و رازش رو فاش نکردم، همگی ساکت بودیم که پیام دوباره گفت :
-سهیل چرا به خودت بد می کنی؟
-یعنی چی؟!
-واسه ي چی به عسل نمی گی دوستش داري؟!
من گفتم: دایی، من هم همین رو می گم، شاید عسل هم دوستش داشته باشه .
سهیل جواب داد: نه نداره !
پیام گفت: تو از کجا می دونی؟
-من مطمئنم.
-عسل دختر توداریه، هیچ وقت اونی که نشون می ده نیست، تو دلش یه چیز دیگه است.
-اگر داشت به آرش بله نمی گفت.
با تعجب گفتم: هنوز که بله نگفته .
-به زودي می گه.
پیام گفت: اشتباه نکن سهیل، شاید با این سکوتت زتدگی سه نفر رو خراب کنی، زندگی خودت و عسل و آرش رو .
من گفتم: سهیل تو رو خدا قبول کن که باهاش صحبت کنی
-نه نمی شه!
پیام عصبی گفت: لج نکن سهیل .
-لج نمی کنم، این جور مسائل رو من بهتر از شما می دونم تو تمام این مدت حواسم به عسل و آرش بود، حواسمبه
نگاه هاي دزدکیشون بود. حواسم به این که عسل خودش رو واسه ي پدر آرش شیرین می کرد بود، حواسم به همه
چیز بود، حواسم به این که عسل همش با خواهر و مادر آرش نشست و برخاستمی کرد بود، حواسم بود که چه طور
زندگیم رو، عزیزم رو از دست دادم به خدا حواسم بود .
سهیل زد زیر گریه، من هم گریه می کردم، پیام سهیل رو بغل کرد و سرش رو، روي سینه ي خودش گذاشت تا به
حال ندیده بودم هیچ مردي این چنین گریه کند. می خواستم داد بکشم و از خدا طلب کمک کنم ولی نمی توانستم
فقط آرام ایستاده بودم و اشک می ریختم. دایی پیام با دست دیگرش دست منرو گرفت و من و هم بغل کرد سه
نفري گریه می کردیم.
     
#23 | Posted: 16 Mar 2013 13:21

‎فصل سوم! ادامه!‏‎
دوست داشتم اون لحظه همه چیز نیست می شد یا این که حداقل همه چیز خواب بود سهیل
خودش رو از بغل پیام بیرون کشید و چند قدم آن طرف تر رفت و دوباره گفت :
-من یه عمره دارم گریه می کنم، وقتی دنیا اومدم مادرم مرد و گریه هاي شبونه ام رو دست یه مرد نوازش کرد و
ساکت کرد، هیچ وقت گریه هام تموم نمی شه، تا اومدم جون بگیرم و بشم اون کسی که پدرم همیشه آرزوش بود، تا
اومدم دیگه گریه نکنم، نفهمیدم چی شد و چرا ولی پدرم مرد. وقتی پدرم مرد، دنیا مرد، زندگیم مرد، امیدم مرد، جز
اون هیچ کس رو نداشتم. امیدم رو بستمبه دو تا چشم دریا که دریام خشک شد، چشمهام کور شد، بهارم خزون شد و
شیرینی زندگیم که با عسل بود تلخ شد، امروز هم نیما که همیشه یارم بود متعلق به یکی دیگه شد، فکر نکنم این
گریه هیچ وقت تموم بشه نه تو پیام و نه غزل نمی تونید گریه ي من رو آروم کنید، خدا یکی رو می آفرینه که بخنده
یکی رو هم واسه ي این که گریه کنه من رو هم آفریده که گریه کنم فقط همین. حالا هم شما دو تا سعی نکنید من رو
دلداري بدید و بهم نگید که آروم باش و گریه نکن، من حتی اگر اشک نریزم یک عمره که از داخل گریه می کنم و
اشکم رو تو دلم می ریزم پس نگران من نباشید من بیست و پنج ساله با این وضع دارم زندگی می کنم، عادت دارم،
در واقع به جاي زندگی دارم گریه می کنم پس بی خیال باشید .
با حرف هاي غمناك سهیل هم من و هم پیام سرجایمان خشکمان زد، نه به خاطر غم سهیل بلکه به خاطر بزرگی روح
سهیل، به خاطر زندگی سهیل و به خاطر صبر سهیل بود که سر جایمان مونده بودیم و نمی تونستیم حرکت بکنیم،
سهیل رفت و آبی به صورتش زد و بعد به کنار ما برگشت و گفت :
-نمی خواید قیافه هاتون رو درست کنید اگر قرار باشه با این ریخت بیاید بالا که همه کپ می کنند، یه آب به
صورتتون بزنید و بیایید بالا من رفتم .
سهیل چند قدم نرفته بود که برگشت و رو به پیام گفت: امیدوارم مثل غزل راز نگهدارم باشی .
دوباره به راهش ادامه داد و به خونه رفت، من و پیام حتی به هم دیگر هم چیزي نداشتیم که بگیم و هر دو صورت
هایمان را شستیم تا اشک هایمان رو کسی نبینه و متوجه نشن که گریه کردیم و بعد در همون سکوت به خونه رفتیم.
به هر ترتیبی بود نامزدي نیما هم تمام شد و به خونه ي مادربزرگ برگشتیم .
فصل چهارم
اوایل مرداد ماه بود هوا بود هوا خیلی گرم شده بود، مدت مرخصی بابا اینا هم تمام شده بود و باید بر می گشتند. ما
همیشه مدتی رو بیشتر از آنها می ماندیم و بعد با دایی پیام و یا خودمون بر می گشتیم ولی این دفعه اصلاً حوصله
نداشتم که بخوام بمونم. دوست داشتم تنها بمونم تا بتونم راحت به همه ي مسائلی که توي این دو هفته سفر اتفاق
افتاده بود فکر کنم. وقتی که من گفتم با بقیه بر می گردم چشمهاي همه گردشده بود و فکر می کردند شوخی می
کنم ولی وقتی جدي اعلام کردم که می خواهم بر گردم داد همه به هوا بلند شده بود، پیام اعتراض می کرد،
مادربزرگ می گفت بهت ، مریم می گفت من تازه می خواستم چند روز بمونم و پیش شما باشم. به هر حال من
تصمیم خودم را گرفته بودم و امتحان تجدیدي ریاضی و عربی رو بهانه کردم وگفتم که توي این مدت هیچی درس
نخوندك و اواسط مرداد امتحان دارم، باید مقداري تمرین کنم، وقتی اسم درس میان اومد مامان هم حرفم رو تصدیق
کرد و گفت :
-راست می گه، امسال امتحانات تجدیديمرداد ماه برگزار می شه و ما باید برگردیم تا غزل درس بخونه.
پیام گفت: من خودم باهاش کار می کنم، تو این مدت هم شش و هفت درس عربیش رو تموم کردیم و یادش دادم .
ولی مامان قبول نکرد و بالاخره همگی همانطور که با هم اومده بودیم دوباره با هم برگشتیم و راهی شدیم. موقع
برگشت ما همه گریه می کردند، رها و مریم که از رفتن نیما و من خیلی ناراحت بودند ولی من فقط می خندیدم و
خداحافظی می کردم که رئوف عصبانی داد زد و گفت :
_غزل سوار می شی یا نه؟
_آخ آخ واي به حالمون اگه می خواستیم یه هفته ي دیگه بمونیم،اون وقت رئوف با کشیده تو ماشین سوارمون می
کرد .
_نه غزل جان منظوري نداشتم آخه همه رو به گریه انداختی.
_باشه خودکشی نکن باور کردم،باي باي همگی.
با خداحافظی بچه گانه ي من دل همه گرفت،حتی دل خودم هم گرفت ولی به روي خودم نمی آوردم به هر حال پیام و
رئوف به زور مادربزرگ و باقی بچه ها رو وارد خونه کردند و ما هم خداحافظی کردیم و راه افتادیم.یه مقدار که از
شهر
خارج شدیم رو به بابا گفتم :
_بابا لطفا اگر جاي ایستادن پیدا کردي بایست،من میخوام با ماشین سهیلبرم.
_براي چی؟
_می خوام کمی سر به سر نیما بذارم.
در جوابم مامان گفت:بچه مگه مرض داري؟
_آره مامان مرض دارم مریضی لاعلاجی هم هست مریضی بی حوصلگی.
عسل با کنایه گفت:تو همیشه مرض داري و بی حوصله اي .
نمی دانم چرا ولی اصلا دوست نداشتم با عسل حرف بزنم جوابش را دادم و گفتم :
_کسی با تو حرف زد که تو خودت رو می ندازي وسط؟!
بابا اخمی کرد و گفت:خب بابا! دعوا نکنید الان می زنم کنار تو برو اون ماشین .
بابا راهنما زد و کنار رفت ،سهیل هم به تبعیت از بابا کنار زد و نیما از ماشین پیاده شد که ببیند چه شده ،به سمت ما
اومد و گفت :
_چی شده بابا؟چرا ایستادید؟
_هیچی عزیزم،این ول وله رو باخودتون بیارید.
_کی رو؟
_من رو داداش!
_اي واي ،نه تو رو خدا،جاش خوبه.
من بی توجه به حرف نیما از ماشین پیاده شدم و رو به نیما گفتم :بریم داداش .
_کجا؟!خودت رو خوب دعوت می کنی ها؟
_مهمون حبیب خداست.
_آره مهمون،نه...
_نه چی؟
_هیچی بابا.
ما هنوز پیش ماشین بابا ایستاده بودیمکه سهیل بوق زد و با دست پرسید که چی شده،من هم بی تفاوت به نیما از
مامان و بابا خداحافظی کردم و به سمت ماشین سهیل رفتم،سهیل که تعجب کرده بود از ماشین پیاده شد و گفت :
_چی شده؟ چرا ایستادید؟
_هیچی بابا ،مهمون نمی خواید؟
_تا مهمون کی باشه؟!
_خب منم دیگه.
     
#24 | Posted: 16 Mar 2013 13:26

‎فصل سوم! ادامه!‏‎
_هر چند که زلزله اي ولی خب بفرمایید.
بعد خودش در عقب رو باز کرد و من صندلی عقب نشستم سهیل هم سرجایش نشست و در رو بست و گفت :
_چی شد تصمیم گرفتی با ما بیاي؟
_هیچی،گفتم این ماشین جووناست بهتره.
_خب مگه ما جووونا چی کار داریم میکنیم؟
_به هر حال از اون سکوت بهتره دیگه،حداقل ضبط روشنه.
_پس بگو به خاطر ضبط اومدي نه ما.
_ا  ي همچین،شما که استفاده و مصرفی ندارید همین که آهنگ گوش کنیم کافیه .
_تو یه وقت از زبون کم نیاري ها؟
_براي چی کم بیارم،زبونت رو ببر.
سهیل خندید و گفت:آخه،ببخشید حواسم نبود زبونتون ابزار زندگیتونه !
_بله از این به بعد حواست رو جمع کن.
با خنده گفت:چشم سرکار! حالا امر بفرمایید چه آهنگی دوست دارید براتونبذارم؟
_حمیرا.
سهیل با تعجب و خنده گفت:بله؟ !
_حمیرا،نشنیدي تا حالا؟
_غزل تو تب نداري؟
_چرا اتفاقا هوا گرمه کولرت چرا خاموشه.
سهیل خنده از لباش نمی رفت و همین موضوع من رو خوشحال می کرد و گفت :
_کولر من یا کولر ماشین؟
_هر کدوم خنکتره اون رو روشن کن.
تا سهیل اومد جوابی بده نیما در ماشین رو باز کرد و نشست ولی بعد از اون در عقب هم باز شد و عسل کنار من
نشست و سلام کرد،متوجه شدم که سهیل دوست نداشت عسل همراه ما باشه،این رو از چهره اش متوجه شدم.خود
من هم زیاد راضی نبودم که عسل با ماباشه چون می دونستم که سهیل معذب می شه و راحت نیست به هر ترتیب
ماشین رو روشن کرد و به راهش ادامه داد،نیما در جواب سهیل گفت : « خانم ها خوش آمدید » سهیل با گفتن
_منتظر باش آقا سهیل ،حالا یه خودش آمدي نشونمون می دن که خدا می دونه.
_آهاي نیما خان،درست صحبت کن ها،یهاحترام هم بلد نیست بذاره.
_به کی ؟به تو؟
_آره پس چی؟مگر من واسه ات زن نگرفتم حالا به جاي دستت درد نکنه استدیگه؟!
سهیل خندید و گفت:خب راست میگه نیما،اگر غزل نبود که تو هنوز هم یه لاقبا بودي
به حرف سهیل بیخودي زدم زیر خنده و بلند خندیدم که باعث شد سهیل با تعجب بگه :
_غزل جان ،من همچنین حرف خنده داري هم نزدم ها!
_آره ولی چون براي حال گیري نیماست خندیدن الکی هم عالمی داره،پس تو هم بلند بخند.
به گفته ي من ،سهیل هم من رو همراهیکرد و الکی هر دو بلند خندیدیم که نیما گفت :
_هه هه،زهر مار!رو آب بخندید.
عسل به طرفداري از نیما گفت :حالا کهچی گیر دادي به داداشم به خودتون بخندید ،غزل خانوم تو هر پررو شدي ها .
_بشین ببینم بابا تو هم.
_برو بابا ،آقا سهیل حال شما رو هم وقتی زن گرفتید می بینم.نمی خواید که تا آخر عمر مجرد بمونید.
با این حرف عسل رنگ از رخسار سهیل پرید متوجه بودم چه حالی داره و به چی فکر میکنه براي این که از فکر
درش بیارم گفتم :
_سهیل ول کن این ها رو زورشون می یاد ازدواجشون مثل ازدواج من و تو نمی شه.
نیما عصبانی شد و گفت:یعنی چی؟مگر ازدواج من چش بود؟
_چس نبود عزیزم ولی با هزار نذر و نیاز جواب بله رو گرفتیم،ولی سهیل جاناراده کنه دخترها جلوي پاش صف می
کشن .
سهیل می خندید که نیما گفت:اُه اُه ترمز بابا!پیاده شو با هم بریم،دخترها جلوي پاي این صف می کشن؟
_پس چی فکر کردي؟
_احتمالا جفتتون فیلم هندي زیاد نگاه می کنید.
عسل بلند بلند خندید و گفت:خوشم اومد داداش حالش رو گرفتی .
_تو یکی حرف نزن برو با فک و فامیلهاي خودت بگو و بخند،تو مسائل ما چرا دخالت میکنی؟
نیما با تعجب پرسید :مگه فک و فامیل هاش کیا هستن؟
از توي آیینه متوجه ي نگاه و اشاره يسهیل شدم و گفتم:هر کی می خواد باشه به هر حال دختره و می خواد و ازدواج
کنه و بره و فک و فامیل هاي جدید براش پیدا میشه .
عسل گفت:هنوز که ازدواج نکردم پس چرت و پرت نگو .
_به همین زودي ها میکنی،نگران نباش.
_نه واسه ي چی نگران باشم؟
_واسه ي این که یهو نترشی.
_من بترشم؟به همین خیال باش.
نیما که کلافه شده بود گفت:خب بابا،جفتتون رو دو تا آدم از بخت برگشته ي ننه مرده می یاد می گیره و هیچ
کدومتون اگر خدا بخواد رو سر ما خراب نمی شید و نمی ترشید حالا دیگهتمومش کنید .
با این حرف نیما همه ساکت شدیم،سکوت عجیبی توي ماشین حکمفرما بود و هیچ کسی حرفی نمی زد ،من قسمت
وسط یعنی روبه روي دو تا صندلی جلو نشسته بودم یه مقدار جلوتر دستم رو بین دو تا صندلی بین نیما و سهیل
گذاشتم و با ناراحتی و عجز گفتم :
_سهیل خسته شدم حداقل یه نوار بذارگوش کنیم.
_چشم می ذارم حالا چرا گریه میکنی؟
_گریه نمی کنم ،خسته شدم.
نیما براي اینکه اذیتم کنه گفت:اي واي مامانم اینا .
سهیل گفت:اذیتش نکن نیما واگرنه با من طرفی .
_نه بابا،خودش کم زبون داشت تو هم اضافه شدي.
_حالا به هر حال،هر طور دوست داري فکر کن.
_برو بابا تو هم مثل این که عقلت رو از دست دادي.
با اخم گفتم:اَه نیما اذیت نکن ،بذار آهنگ بذاره ،بذار دیگه سهیل .
_چی بذارم آخه؟ به خدا حمیرا ندارم.
من خندیدم و گفتم:تو باورت شد من گفتم حمیرا ،یه آهنگ خوب بذار دیگه هر چی گذاشتی .
_هر چی شما امر بفرمایید.
نیما گفت:همین مونده بود که تو یکی هم طرفدار این زلزله بشی .
سهیل جواب داد:حرف زیادي موقوف .
_الحق که هر دوتاییتون بیمارید.
با اخم گفتم:ساکت میخوام نوار گوش کنم .
_گوش کن کسی جلوت رو نگرفته.
آهنگ قشنگی بود ،اما دلم گرفت.شعرش پر معنی بود و در واقع حرف دل سهیل بود ،صدا می خوند :
همه رفتن کسی دوروبرم نیست
چنین بی کس شدن در باورم نیست
اگر این آخرهاي عاقبت بود
به جز افسوس هوایی در سرم نیست
همه رفتن کسی با ما نموندش
کسی خط دل ما رو نخوندش
همه رفتن ولی این دل ما رو
همون که فکر نمی کردي سوزوندش
سرم رو بر دستام گذاشته بودم و راحتچهره ي سهیل رو می دیدم.نیما خسته بود و داشت خوابش می برد،سهیل
حواسش به من نبود و رانندگیش رو می کرد و زیر لب با آهنگ زمزمه می کرد :
عجب بالا و پایین داره دنیا
عجب این روزگار دلسرده با ما
یه روز دوروبرم صد تا رفیق بود
ولی امروز ببین تنهاي تنهام
     
#25 | Posted: 16 Mar 2013 13:30

‎فصل سوم! ادامه!‏‎
آهنگ قشنگی بود،شعر هم قشنگ بود و معین هم قشنگ می خوند،دلم به حال سهیل گرفته بود ،بغض کرده
بودم،برگشتم به نیما نگاه کردم خواب بود عسل هم داشت بیرون رو نگاه میکرد ،دلم بدحالی شده بود.ماشین بابا رو
نگاه مر کردم که جلوتر از ما حرکت می کرد .از کنار طبیعت و سبزه ها رد می شدیم و آدم خود به خود حالش یک
جوري می شد ،سهیل آروم کنار گوشم گفت :
_تو فکري؟
من که تازه متوجه ي سهیل شده بودم هیچی نگفتم و فقط نگاهش کردم دوباره آورم گفت :
_پرسیدم چرا تو فکري؟
عسل متوجه شد که سهیل نمی خواد صدایش رو کسی بشنود به همین خاطر خودش رو به خواب زد،من که متوجه
شده بودم آروم گفتم :
_بچه ها بیدار می شن ،آرومتر صحبت کن.
_آرومتر از این که دیگه یعنی حرف نزنم.
آرام خندیدم و گفتم :باشه بابا هر چی تو بگی .
_نگفتی چرا تو فکري؟
_نه،تو فکر نیستم.
_سر من کلاه می ذاري؟
_نه جدي میگم.
_از دروغ خوشم نمیاد ،اگر دوست نداري نگو.
_نه بابا،چیزیم نیست یاد خیلی از چیزها می افتم دلم می گیره،این آهنگ هم خیلی با معنی یه آدم رو به فکر می بره.
_زیاد فکر کنی پروفسور می شی ها.
_نترس نمی شم.
_از ما گفتن بود.
متوجه بودم سهیل میخواد من رو بخندونه و از ناراحتی در بیاره ولی غم من کم غمی نبود.اگر اندازه ي سهیل ناراحت
نبودم ولی کمتر از او هم ناراحت نبودم،واقعا سهیل مرد بزرگی بود و روح بزرگی داشت با آن همه غم خودش،سعی
می کرد من رو بخندونه.نمیدونم چه شد که
بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر شد ،سهیل دستپاچه شد و آهسته تر از قبل پرسید :
_غزل چی شده؟
_هیچی.
_پس واسه ي چی گریه می کنی؟
متوجه بودم که نگرن شده،واقعیت و بهش گفتم چون می دونیستم اگر دروغ بگم متوجه میشه به همین دلیل گفتم :
_سهیل تو دیگه کی هستی؟
_این جواب من نیست.
_به خدا نمی دونم بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر شد.
_خب باید دلیلی داشته باشه.
_آخه سهیل تو خیلی خوبی.
_براي این که من خوبم گریه می کنی.
_آره.
_از این به بعد ،بد میشم ،خوبه؟
_شوخی نکن،دروغ نمی گم.
_آخه واسه ي چی؟
_واسه ي این که خیلی خوبی و به خوبی تو تا حالا ندیدم.
_خب این که گریه نداره.
_نمیدونم ،شاید.
سهیل از توي جیبش دستمالی در آورد و به من داد و بعد رانندگیش ادامه داد هیچ نگفت اما من صدایش کردم و
گفتم :
_سهیل.
_جانم!
_تو ما رو دوست داري؟
_یعنی چی؟
_یعنی من رو هم دوست داري؟
_براي چی می پرسی؟
_تو بگو،چی کار داري؟
_خب مسلمه که دارم.
_راست میگی؟
_دروغم چیه.
_پس یه قول میدي؟
_آخه چه قولی؟
_تو میدي یا نه؟
_چشم می دم ،بگو چه قولی؟
_توروخدا هیچ وقت ترکمون نکن به خاطر من.
سهیل که تعجب کرده بود ،ناراحت شد و گفت:براي چی چنین فکري کردي؟
_خب آخه می دونی؟
سهیل نگذاشت حرفم تمام بشه و عصبانیگفت:فکرهاي بچه گانه نکن ،من همه ي شما رو دوست دارم اگه از شما
جدا بشم دیگه کسی رو ندارم .
با این حرف سهیل خیالم راحت شد و لبخندي زدم و برگشتم.کنار در نشستم و کم کم خوابم برد.به تهران که
رسیدیم نیما داد زد :
_از خواب بیدار شید توي شهریم ،زشته خوابیدید.
سهیل آهسته گفت:ول کن بذار بخوابن ،چی کارشون داري؟
_نه بابا،خیلی خوابیدن زیادیشون می شه،عسل ،غزل بیدار شید دیگه ،مگه با شما نیستم؟
با خمیازه گفتم:اَه بیدار شدیم دیگه،چرا داد می زنی؟
عسل گفت:راست میگه آدم رو این طور ازخواب بیدار نمی کنند که؟
_پاشید ببینم ،غر زدن هم موقوف.
من و عسل از خواب بیدار شدیم و بابا هم سر راه پیاده شد و غذا خرید و با هم به خونه برگشتیم وقتی از ماشین پیاده
شدیم سهیل خواست خداحافظی کنه ولی وقتی داد من و بابا بلند شد و از نیماهم کتک خورد راضی شد که غذا رو با
ما بخوره و بعد بره .
ما به خونه رسیدیم و به هر ترتیبی بوداین سفر با این که اتفاقات عجیبی داشت تمام شد هر چند که در نظر من زیاد
طول نکشید.در این مدت پیام و سهیل و نیما و حتی رئوف در درسهام خیلی به من کمک کرده بودند تا حدي که موقع
برگشتن پیام به من گفت :
_غزل تو رو خدا قبول شو.
من هم گفتم :دایی جان ،چرا التماس می کنی؟ چشم سعی ام رو می کنم قبول بشم .
بعد از من رئوف گفت:تازه خانوم می خواد سعی کنه .
من هم جواب دادم:پس چی؟ فکر کردي همه مثل تو هستن که خرداد ماه قبول بشن ،شهریور و مرداد ماه قبول شدن
عرضه می خواد که شماها ندارید .
رئوف هم جواب داد:ببخشید خانوم خانوم ها نمی دونستیم .
من هم براي اینکه ضایعش کنم گفتم: پس خوب شد بهت گفتم واگرنه اطلاعات عمومیت کم بود مگر نه؟
رئوف هم گفت:هر چی تو بگی .
و نگاه معنی داري به من انداخت که من سریع نگاهم رو از اون گرفتم ولی به هر حال سفر خوب و خاطره انگیزي
بود .
****
سه روز از بازگشت ما گذشته بود و منمجبور بودم درس بخونم نیما از روزيکه برگشته بودیم در درس ریاضی به
من کمک می کرد چون که هشت روز بعد امتحان داشتم.غروب وقتی که نیما از سرکار برگشت،هنوز استراحت
نکرده بود که به من گفت کتابهایم را بیاورم تا درس بخونیم،اسم درس که می اومد حالم بد می شد ولی مجبور بودم
این یکی،دو هفته رو هم بگذرونم ،در این فاصله چند فصل از ریاضی و چند درس از عربی رو خونده بودم ولی آن
مقداري رو که باقی مونده بود ،قراربود که نیما و سهیل یادم بدهند اونشب نیما با این که خیلی خسته بود ولی تا
نزدیک هاي ساعت یازده با من ریاضی کار کرد،مغزم دیگر نمیکشید نیما هم متوجه شده بود و درس رو تموم کرد
قرار بود فردا صبح سهیل با من عربی کار کند و به خونه ي ما بیاد، من خیلیاز این موضوع خوشحال بودم چون که از
وقتی که برگشته بودیم سهیل رو ندیده بودم .
شب وقتی خوابیدن خواب بدي دیدم، خوابدیدم که هر چقدر سهیل رو صدا میکنم توجه نمیکند و از پیش ما میرود
نمیدونم چه خوابی بود سهیل آرام آرام با اونکه میخندید از ما دور میشد و برایمان دست تکان میداد، باورم نمیشد، اما
عسل هم گریه میکرد والتماس میکرد که سهیل نره ولی سهیل به حرف ما گوش نمیکرد وراه خودش رو میرفت .
     
#26 | Posted: 16 Mar 2013 13:31

‎فصل سوم! ادامه!‏‎
و عسل گریه میکردیم اما سهیل میخندیدو به راحتی ازما دور میشد و به یکباره میان درختها از نظر ما محو میشد .
-غزل، غزل، بلند شو ببینم چی شده؟
از خواب پریدم و دیدم مامان و عسل نگران بالاي سرم ایستادند، وقتی بیدارشدم با صداي بلند زدم زیر گریه و خودم
و توي بغل مامان انداختم، از صداي گریه ي من بابا و نیما از خواب پریده بودند و به اتاق من اومدند، مامان خیلی
نگران شده بود و به عسل گفت که براي من آب قتد درست کنه .
نیما با نگرانی گفت: چی شده غزل، خواب دیدي؟
من بی اختیار دوباره زدم زیر گریه و بلند فریاد کشیدم وگفتم: همش تقصیر عسله، همش تقصیر اونه، اون باعث شد
که بره، اون باعث شد .
مامان سرم رو به سینه اش گذاشت و آرومم کرد، وقتی عسل آب قند رو به دستم دادم با ناراحتی گفت :
-غزل خواب دیدي، خودت رو ناراحت نکن.
-برو همه اش تقصیر توست، نمیخوام ببینمت، این رو از اینجا ببرید بیرون.
-آخه واسه چی؟
من دوباره داد زدم و گفتم: برو بیرون !
نیما عسل رو که گریه اش گرفته بود به بیرون برد تا آرومش کنه.مامان هم اینقدر من رو نوازش کرد تا خوابم برد و
صبح دوباره با نوازش هاي مامان از خواب بیدار شدم و به مامان سلام کردم که مهربان جواب داد :
-سلام عزیزم، حالت خوبه؟ بهتر شدي؟
-آره خوبم.
-دیشب خیلی مارو ترسوندي.
-مگر دیشب چی شده بود؟
-یادت نمیاد که از خواب پریدي و گریه زاري راه انداختی؟
-چرا یه چیزایی یادم میاد، چرا گریه میکردم؟
-من نمیدونم تو خودت بهتر میدونی، ولی خواب دیده بودي و پریشون شده بودي.
-آره مامان ،خواب بدي دیدم.
-هر چی هست خیره، ولی تو نباید با عسلاونطوررفتار میکردي!
-مگه من باهاش چه طور رفتار کردم؟
-همین که از اتاقت بیرونش کردي!
-من؟!
-آره احتمالا در مورد عسل خواب دیده بودي و از دستش عصبانی بودي، بههر حال یه معذرت خواهی ازش میکنیو
تموم میشه، حالابریم پایین مهمون داري !
-من مهمون دارم؟!
-آره یه نیم ساعت هست که تنها نشسته.
-کیه؟
-بیا پایین میبینیش.
همراه مامان پایین رفتم، هنوز دست و پاهام میلرزید، فکر اینکه سهیل از پیش ما بره روانی ام میکرد. وقتی به پایین
رسیدم دیدم که سهیل روي مبل منتظرم نشسته، وقتی من رو دید بلند شد و سلام کرد، مامان گفت :
-این هم مهمونت، تو بشین تا من براتون چاي بریزم.
مامان که رفت من وسهیل تنها شدیم، روي مبل روبه روي سهیل نشستم و سهیل دوباره سلام کرد و حالم رو پرسید.
گفتم :
-سلام، خوبم، چی شده صبح به این زودي اومدي، مگه کار نداري؟
-کار که دارم ولی صبح به این زودي کجا بود؟ میدونی الان ساعت چنده.
نگاهی به ساعت انداختم، ساعت یک بعدازظهر بود باورم نمیشد. سهیل خندید وگفت :
-مثل اینکه خیلی خوب خوابیدي و بهت خوش گذشته.
-اره! تا دلت بخواد خوب خوابیدم.
-دوباره چی شده؟ به هم ریخته اي.
-آره بابا بدجوري بهم ریخته ام.
-توهم که ما روکشتی، اگر مخلوط کن میشدي بهتر بود حداقل یه کاریی داشتی.
-حوصله شوخی ندارم.
-چه قدر بداخلاق!
-سهیل بهت میگم حالم خوب نیست.
-خُب بابا، متوجه شدم چرا عصبانی میشی؟ نیما جریان رو برام تعریف کرده.
-جریان چی رو؟
-جریان دیشب رو.
بعد آرومتر براي اینکه مامان نشنود گفت:چرا اینقدر بیخودي خودت رو ناراحت میکنی؟ مگر من نگفتم همه چیز رو
فراموش کن؟ چرا به عسل اونطوري گفتی؟ ناراحت میشه .
-به خدا من نمیخواستم بهش حرفی بزنم، اصلاً نمیدونم براي چی سرش داد زدم اون موقع توحال خودم نبودم،
متوجهی؟
-آره متوجه ام، ولی اینا همش به خاطرفکر و خیال هاي بیهوده است که میکنی.
-آخه دست خودکه نیست خواب بدي دیدم.
-چه خوابی؟
-اینکه تو زیر قولت زدي!
-کدوم قول؟!
-اینکه از پیش ما نمیري.
-خب قرار نیست که برم.
-ولی من خواب دیدم که میري.
با مهربونی گفت: غزل جان، اینقدر فکر و خیال بیهوده نکن به همین خاطر خواب هاي عجیب و غریب میبینی. مطمئن
باش که من از پیش شما نمیرم .
سهیل که این را گفت مامان با دوتاچایی به کنار ما اومد وسهیل رو به من گفت :
-تا من چایی رو بخور تو هم پاشو برو صبحانه بخور که بعد شروع کنیم.
-چی رو؟
-درس رو دیگه!
-اَه دوباره درس.
-برو اینقدر غر نزن، اگه امروزخوب درس بخونی برات یه سورپرایز دارم.
-چی؟!
-اول صبحانه، دوم درس سوم سورپرایز.
-حالا نمیشه سوم رو اول بگی؟
-نه!
-آفرین اذیت نکن بگو چی؟!
-خیال کردي! همون که گفتم.
من هم به شوق سورپرایز سهیل صبحانه ام را خوردم و شروع به درس خوندن کردم.سهیل خیلی خوب درس میداد و
چون مهربان ودلسوز بود آدم از درس زده نمیشد ولی اگر یک سوال از سوالهایی که نیما میپرسید رو بلد نبودم کلی
داد و هوار میکرد. سهیل قواعد رو خوب توضیح میداد من هم خوب یادگرفتمولی باز طبق معمول زود خسته شدم و
به بازیگوشی پرداختم که سهیل گفت :
-غزل شیطونی نکن، به درس گوش کن.
-دارم به درس گوش میکنم.
-آره جون خودت
-باور کن.
-خب این تمرین رو حل کن ببینم.
تمرین رو حل کردم،سهیل یکی دوتاي دیگه تمرین به من داد که همه ي آنها رو هم حل کردم و بعدبا خوشحالی
گفتم :
-خب دیگه همه رو بلدم حالا بریم سر سورپرایز.
-کجا بریم سر سورپرایز؟ هنوز دو درسدیگه باید بخونیم.
-اذیت نکن دیگه کل کتاب دوازده درسهومن نه درسش رو خوندم، سه درس دیگه باشه واسه یه روزدیگه.
-یعنی نمیخواي دوره کنی؟
-اون هم به موقعش.
-خب باشه، هر طور تو بخواي پس پاشو حاضر شو
-واسه چی؟
-مگه نمیخاي بدونی سورپرایز من چیه؟
-چرا چرا! ولی مامان؟
-ماماننت با من، تو حاضر شو تا من مامانت رو راضی میکنم.
تا من حاضر شدم سهیل رضایت رو از مامان گرفت و هر دو بیرون رفتیم طبق معمول سهیل در ماشین رو بازکرد و
من نشستم خودش هم نشست و ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیم که من گفتم :
-راستی سهیل! تو چرا همیشه در ماشین رو واسه من باز میکنی؟
-من واسه همهی خانوم ها در ماشین رو باز میکنم.
-ا  ي مگه به غیر از ما خانوم دیگه هم سوار ماشینت میشه؟
-این یه رازه
     
#27 | Posted: 17 Mar 2013 15:59

‎فصل سوم! ادامه!‏‎
-اذیت نکن راستشو بگو
-نه بابا تو هم چه زود باوري ها.
-اصلاً ولش کن، حالا بگو ببینم سورپرایزت چیه؟
-چند دقیقه تحمل کن بذار برسیم.
-کجا؟
-میخوام ببرمت دربند.
-راست میگی؟!
-آره شام هم مهمون من.
-الان ساعت 5بعداز ظهره
-خب تا شب زیاد نمونده.
-آخ جون! ولی به مامان گفتی شام برنمیگردیم.
-آره گفتم.
-حالا به چه مناسبت
-هیچی، همینطوري، اما این سورپرایز من نیست.
-سهیل تو رو خدا دلم رو آب نکن، بگوسورپرایزت چیه؟
-دارم میبرم به دو تا از دوستاي خوبممعرفیت کنم.
-دوستاي خوبت؟
-آره از دیدنشون خوشحال میشی، مطمئنم.
-کیا هستن؟
-چند لحظه صبر کنی متوجه میشی.
از سهیل خواستم که ضبط ماشین رو روشنکنه اما قبول نکرد و گفت: دیگه ضبط ماشین رو روشن نمیکنم .
-آخه واسه ي چی؟
-واسه ي این که شما سریع میزنی زیر گریه و من هم طاقتش روندارم.
-قول میکردم گریه نکنم.
-بی خیال شو دیگه، الان میرسیم.
-حالا کو تا دربند؟
-ده دقیقه، یه ربع دیگه میرسیم توي این فاصله هم با هم حرف میزنیم.
-آخه در مورد چی؟
-در هر مورد که تودوست داري.
-خب پس شروع کن.
-یه سوال ازت میپرسم ، جوابم رو بده، باشه؟
-باشه بپرس.
-چه چیزي تو رو خوشحال میکنه؟
-یعنی چی؟
-یعنی همین.
-متوجه منظورت نمیشم.
-منظورم اینکه چه مواردي باشه که باعث خوشحالیت میشه.
تا حالا هیچ کس چنین سوالی رو ازم نپرسیده بود حال عجیبی به من دست داده بود، نگاهی به سهیل انداختم، منتظر
جوابم بود و گفت :
-چی شد؟ دوست نداري بگی؟
-نه، اینطور نیست!
-پس چرا نمیگی؟!
-توبگو به نظرت چی من رو خوشحال میکنه.
-آخه این یه مسئله شخصیه.
-حالا بگو میخوام ببینم چه طور شناختیم.
-خب آخه من اگر میدونستم که ازت نمیپرسید، تو در ظاهر با هر موضوع ساده اي خوشحال میشید ولی من دلم
میخواد بدونم چه چیزي از ته قلب و با تمامی وجود خوشحالت میکنه .
بغض گلویم رو گرفته بود و نمیدونستم چیباید بگم، واقعا سهیل چرا اینقدر خوب و پاك و مهربون بود ولی با این
سرنوشت .
-نمیخواي بگی؟ این که فکر کردن نمیخواد.
صداي سهیل من رو از خودم بیرون آورد ولی باز فقط نگاهش کردم .
-چرا نگاه میکنی؟!
-باید حقیقت رو بگم؟
-نه میخواي دروغ بگو! خب حقیقت رو بگو دیگه.
-خوشحالی و خوشبختی و خنده ي تو.
با این حرف بغض گلوي خودم را هم گرفتواي به حال سهیل او دیگر هیچی نگفتو لحظه اي سکوت بین ما برقرار
شد اما سهیل سکوت رو باخنده اي که میدونستم خنده ي اجباریه شکست و گفت :
-آخه خوشحالی من به چه درد تو میخوره دختر؟!
-میخوره ،تا حدي که از زندگیم هم واسه مهمتره.
اشک تو چشمهاي سهیل حلقه زد و آهسته صدام کرد: غزل؟
-بله.
-یادته یه روز بهت گفتم خودت رو با مسائل من دخالت نده همون روز که رفتیم کنار دریا، یادت میاد؟
-آره.
-خب پس چرا به حرفم گوش نکردي؟
-گوش کردم.
-اینطوري؟
زدم زیر گریه وگفتم: به خدا نمیتونم، برام سخته، ازم نخواه .
-تو رو خدا گریه نکن.من ضبط رو روشن نکردم تا تو گریه نکنی اونوقت اینطوري میکنی، بس کن تو رو خدا.
-باشه گریه نمیکنم ولی ازم نخواه بیخیال او باشم.
-باشه نمیخوام ولی حداقل به این مسئله عاقلانه فکرکن نه از روي احساس.
-مگه خود تو از روي عقل نگاه میکنی که من نگاه کنم؟ سهیل عشق عقل نمیشناسه.
-دوباره داري گریه میکنی ها، نداشتیم دیگه، من تو رو می آوردم که مثلا خوشحالت کنم نه اشکت رودربیارم، تو رو
خداغزل تو دیگه عذابم نداره.دنیا همه جوره عذابم میده ، دیگه تو یکیعذابم نده باشه؟ حالا هم بخند .
-باشه، چشم.
-چشم خالی نمیشه بخند تا باورم بشه.
اون لحظه براي خوشحالی او خندیدم، اوهم خندید ولی نه خنده ي او و نه خنده ي من ا زته دل نبود و در دل هر دوي
ما غمی بزرگ بود که زبانه هاي آتشش فرو گذار نبودند .
به دربند رسیدیم خیلی دوست داشتم دوستهاي سهیل رو ببینم.ابتداي دربند طبق معمول تنقلات فروشی فراوان بود.
رو به او کردم و گفتم :
-سهیل الان میدونی چه طور باید من رو خوشحال کنی؟
-آره خوب میدونم، دیگه بعد از این همه مدت خوب میشناسمت قاقالی لی میخواي، درسته؟
-قاقالی لی چیه؟ آلو و لواشک.
-نکنه اینا که میفرمایید چلو کبابن؟ خبقاقالی لین دیگه.
-حالا هر چی، میخري یا نه؟
-یه ذره میخرم زیادیش ترش میکنی.
-تونترس.
در حین آلو خوردن بالا رفتیم تا به یکرستوران خانوادگی رسیدیم. سهیل گفت که دنبالش برم و وارد رستوران
شدیم، جاي باصفایی بود چند تخت کنار رودخانه بودند
گفتم :
-سهیل اون پایین جاي با صفاییه، کنار رود هم هست بریم اونجا بشینیم.
-قرار ما هم همونجاست.
-راست میگی؟ پس بریم.
-بریم ولی مراقب باش از پله س  ر نخوري، خیسن .
-حواسم هست، راستی سهیل؟
-جانم!
-دوستات دخترن یا پسر؟
-دوست داري کدوم باشن؟
-دوست ندارم دختر باشن.
خندید و گفت: آخه واسه ي چی؟
     
#28 | Posted: 17 Mar 2013 16:01

‎فصل چهارم!‏‎
-چون تو رو از ما میگیرن.
خنده ي بلندي کرد و گفت: بابا خیالت راحت باشه مگه من بیکارم دختر دنبالخودم راه بندازم؟
-آفرین این نشون میده که بچه ي خوبی هستی.
-تازه فهمیدي که من بچه ي خوبی هستم؟!
هر دو در حین بگو و بخند پایین رفتیم و انگار که از قبل تخت رو هم معین کرده بود به سمت یک تخت خاص رفت.
سرم رو که بالا آوردم باورم نشد کهدوست هاي سهیل این دو نفر باشند.به آن دو که رسیدم سهیل گفت :
-بفرمایید غزل خانوم، این هم دوستاي من، بچه هاي اینم سنگ صبور مهربون من غزل خانومی که گفته بودم
خدمتتون .
با تعجب سلام کردم و مهرشاد و آرمان جواب سلامم رو دادند و هر چهار نفر روي تخت نشستیم . من کنار سهیل کز
کرده بودم و از تعجب هیچ چیز نمی تونستم بگم که سهیل گفت :
-چرا اینقدر تعجب می کنی ؟ خب دوستام هستن دیگه ، دو تا انسانن!
مهرشاد وسط حرف سهیل پرید و گفت : البنه غزل خانوم ، آقا سهیل مزاح می فرماین چون اینجا یک انسان هست و
نفر دیگه اي رو کنار خودم نمی بینم که انسان باشه .
آرمان در جواب حرف مهرشاد گفت : دوباره شروع نکن مهرشاد ، تو هر جامی رسی باید سریع خودتو نشون بدي .
-خب آره دیگه به هر حال باید وجه تمایز خودم و خودتو بگم تا در شناسایی مشکل به وجود نیاد.
-ببند.
-چی رو ؟
-فک رو.
-آهان متوجه شدم ، چشم می بندم فقط شما عصبانی نشو.
سهیل براي اینکه من رو از تعجب بیرون بیاره گفت : همون شب مهمونی صفورا شماره آرمان و مهرشاد رو گرفتم .
براي اینکه بعدا بخوام پیش اونا ساز زدن رو یاد بگیرم .
-تو که خودت بلدي گیتار بزنی.
-آره ولی دوست دارم ویولن زدن رو همیاد بگیرم . الان هم تو رو اینجا آوردم که اگر اشتباه و بد زدم و کسی
خواست مسخره ام کنه تو جلوشون بایستی .
خنده ام گرفته بود ، دوباره ادامه داد : در فاصله سه چهار روزي که آقاي نواصري پیش ما بودند من با آرمان خیلی
صمیمی شدم با مهرشاد هم در این سه چهار روز اخیر رفیق شدم . بچه هاي خوبی هستن ، خلق و خوي شاد و البته
پاکی دارن .
-بله متوجه هستم ، خوشحالم که از تنهایی دراومدي.
آرمان نگاهی به من کرد و گفت : غزلخانوم ، من از سهیل خواستم تا شما رو اینجا بیاره .
-دلیلش رو قبلا بهتون گفتم ، کنار دریا اگه یادتون بیاد
-کدوم دلیل ؟
-به دلیل این که بهتون گفتم شما خوب منو درك می کنید و سنگ صبور خوبی هستید.
-آهان یادم اومد ، شما لطف دارید
-نه تعارف نمیکنم ، تو این مدت با سهیل خیلی صمیمی شدم پسر دوست داشتنیه ، اون به من گفت که تنها سنگ
صبورش شما و نیما برادرتون هستید ولیباز هم بعضی از حرفایی رو که به شما می زنه رو نمی تونه به نیما بزنه ، من
هم حرفش رو تصدیق کردم و ازش خواستم شما رو به اینجا بیاره ، در ضمن این مهرشاد رو که می بینید یه نفر لنگه
ي من و سهیله ، فقط از بچگی زیاد حرفمی زنه وگرنه تو دلش هیچی نیست ، بچه پاك و صاف و ساده ایه در ضمن
رفیق راز نگه دار و با معرفتیه . من الان بیست و چهار ، بیست و پنج ساله که باهاش رفیقم یعنی از موقعی که به دنیا
اومدم و خیلی خوب می شناسمش .
مهرشاد گفت : آره غزل خانوم راست می گه من هیچی تو دلم نیست روز جهانی اهداي اعضاي بدن هر چی تو دلم
بود کبد و کلیه و ریه و قلب و همه چیز رو بخشیدم خیالتون تخت .
همه زدیم زیر خنده که سهیل گفت : راستی غزل جان یه سورپرایز دیگه هم برات دارم .
-چی ؟
مهرشاد با شیطنت گفت : حدس بزنید
آخه من نمی دونم ، امروز سهیل منو سورپرایز بارون کرده
آرمان گفت : خب به خاطر اینه که خیلی دوستتون داره
با این حرف آرمان ناگاه متوجه نگاهغمگینش شدم . وقتی سرم رو به سمت سهیل برگردوندم با لبخند دلنشین او
مواجه شدم و گفتم :
-سهیل اگر به من علاقه داشت که اینقدر عذابم نمی داد.
-چه طور مگه ؟
-خودش بهتر می دونه
-سهیل خان مگه آدم سنگ صبورش رو عذاب می ده
-نه بابا ، فکر و خیال زیادي میکنه فکر می کنه من می خوام از پیش خانواده اش برم
مهرشاد گفت : خب می خواي بري دیگه .مگه نمی خواي با ما به ایتالیا بیاي ؟
بعد از این حرف مهرشاد ، آرمان به اون اشاره کرد که مراقب حرف زدنش باشه ، انگار دنیا دور سرم چرخید از روي
میز بلند شدم تا سهیل خواست حرفی بزنه سریع گفتم :
-دیدي آقا سهیل خوابم تعبیر شد
-اشتباه نکن غزل
ولی من بی توجه به حرف سهیل از کنار آنها بلند شدم . سهیل به دنبالم اومد و هر چقدر صدایم کرد نایستادم تا این
که دوید و به من رسید و کیفم رو از پشت کشید ، برگشتم نگاهش کردم که گفت :
-تو رو خدا غزل!
-برو سهیل برو با دوستات خوش باش امیدوارم موفق باشی
با مهربونی گفت : غزل محض رضاي خدا بس کن بیا بشین می خوام باهات صحبت کنم .
-چه صحبتی ؟ دستت درد نکنه سورپرایز خوبی بود ، حالا بذار برم
-کجا بري تنهایی ؟! بذار به موقعش هر جا خواستی بري با هم می ریم
بغضم ترکید و بلند زدم زیر گریه . همه مردم متوجه ما شده بودند و به ما نگاه می کردند . آروم در کنار هم به سمت
میز برگشتیم . سر میز نشستم و او هم کنارم نشست ولی هیچ نگفت . آرمان و مهرشاد که متوجه حال من بودند به
بهانه قدم زدن ما رو تنها گذاشتند . سهیل آهسته صدایم کرد :
-غزل!
جوابی ندادم . دوباره صدایم زد : غزلجان .
ولی باز هم جوابی ندادم و دوباره گفت : غزل تو رو خدا تمومش کن بذارحرفم رو بزنم
سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم اما هیچ نگفتم . دستمالی رو از جیب درآورد و به سمتم گرفت .دلم می خواست
بلندتر از این گریه کنم . آخر چرا سهیلباید می رفت ؟ دوباره صداي او مرا بهخود آورد :
-غزل تو رو خدا گریه نکن ، جون سهیل
تمام تنم لرزید دوباره نگاهش کردم ، بغض کرده بود ادامه داد : بذار حرف بزنم
با صدایی لرزون گفتم : چی داري بگی ؟
-اینکه محض رضاي خدا ، تو رو جون هر کسی که دوست داري ، منو ببخش ، تو رو خدا ازم ناراحت نباش ، تو
بهترین سنگ صبور منی
-بس کن نمی خوام بشنوم
خواستم برم اما دستم رو کشید و نشوند: غزل ازت خواهش می کنم
-تو به من دروغ گفتی
-غزل من باید برم مجبورم که برم خواهش می کنم بفهم
     
#29 | Posted: 17 Mar 2013 16:02

‎فصل چهارم! ادامه!‏‎
-واسه ي چی ؟ می خواي از کی فرار کنی ؟ از خودت ؟ از عسل ؟ از من یا از آرش ؟
-به خدا از هیچی و هیچ کس ، من و مهرشاد به سفر می ریم و برمی گردیم.باور کن
-باشه باور می کنم
-طعنه نزن غزل ، بذار برم . به خدا همیشه باهات تماس می گیرم ، واسه ات نامه می دم . اینجا آرمان هست پسر
خوبیه اون هم مثل من
-اون یه غریبه است تو چطور حاضر می شی این طور بگی اون هم در مورد من ؟ تو واسه ي من همه چیزي سهیل ،
اون وقت خودت رو با آرمان مقایسه می کنی ؟ من با تو بزرگ شدم چرا متوجه نیستی ؟ این آرمان که می گی داداش
آرشه اون کسی که زندگیت رو از بین برد
-نه این فکر رو نکن ، زندگی منو آرش از بین نبرد ، خودم از بین بردم
-بس کن سهیل ، دیگه تمومش کن ، چقدر خود کم بینی آخه چقدر ؟
-تو باز هم داري اشتباه می کنی ، من دارم براي یک کار ضروري می رم ، بهخدا قسم می خورم اگر خدا بخواد برمی
گردم .
-اگه خدا بخواد ؟
-خب اگه خدا نخواد که هیچ کاري انجام نمی شه
-آره می دونم ولی تو زیادي قسم می خوري . تو مثلا قول داده بودي که ازپیش ما نمی ري ولی زیر قولت زدي و
داري می ري
-باور کن زیر قولم نزدم . می گم برات ، قسم می خورم
-دیگه باور نمی کنم
-آخه به چی قسم بخورم که باور کنی
-اگر راست می گی به اون کسی که تو دنیا بیشتر از همه دوسش داري ، به جون اون قسم بخور که اگر زیر قولت
بزنی یعنی این که مرگ و زندگی اون برات اهمیتی نداره
-به هر چی تو بگی قسم می خورم
-به هر چی که خودت می خواي قسم بخور
-جون اون کسی که همه ي امیدمه برات قسم می خورم تا که باور کنی ، خوبه؟
-آره خوبه
-به جون غزلم که تنها امیدمه برات قسم می خورم که دروغ نمی گم
نمی دونستم باید چه کار کنم ، گریه ام گرفته بود . هیچی نگفتم ولی فقط با نگاهم به او فهموندم که قسمش رو باور
کردم . بعد آرمان و مهرشاد رو صدا کرد که به کنکار ما بیاید . ساعت حدود هفت بعدازظهر بود که سهیل شام رو
سفارش داد ، مهرشاد روش نمی شد به چشم هاي من نگاه کنه ، همون طور که سرش پایین بود گفت :
-غزل خانوم تورو خدا ببخشید ، معذرت می خوام ، به خدا اصلا حواسم نبود
-نه خواهش میکنم شما که تقصیري ندارید
آرمان گفت : این مهرشاد عادت داره همیشه گند بزنه ، اي گندت بزنند
سهیل گفت : خب بابا شما هم ول کنید . به هر حال باید بهش می گفتم دیگه حالا یک دفعه شد
قبل از اینکه شام رو بیارن مهرشاد گفت : سهیل سورپرایزت رو بهش نشون نمی دي ؟
آرمان معترض گفت : بسه تو رو خدا طفلک رو به اندازه ي کافی سورپرایز کردید دیگه اذیتش نکنید
من هم حرف آرمان رو تصدیق کردم و گفتم : آره راست میگه ، دیگه بسه
سهیل خندید و گفت : نه عزیزم این سورپرایز فرق می کنه
بعد رو به مهرشاد اشاره داد که هدیه اش رو بیاره . وقتی مهرشاد جعبه رو به دست سهیل داد که به من بده ، خودم
متوجه شدم که هدیه اش چیه ، خیلی خوشحال شدم باورم نمی شد ، چیزي بود که همیشه دوستش داشتم ، سهیل اون
رو به طرف من گرفت و آهسته گفت :
-تقدیم به سنگ صبور مهربون و فداکارم ، امیدوارم من رو ببخشی
-واقعا ممنونم سهیل ، واسه ي چی این کارو کردي ؟
-تو که این همه منو دلداري میدي ، آیااین گیتار کوچیک جواب اون همه محبت رو می ده ؟
-قسمی که دادي جواب همه اش رو داد.
نگاهی محبت آمیز به من کرد ولی سریعنگاهش رو از من گرفت ، مهرشاد سوت و آرمان دست می زد و هر دو به
من تبریک می گفتن که شام رسید . شام رو با جک ها و دعواهاي آرمان و مهرشاد خوردیم ، هر چند که ته دلم از
رفتن سهیل غم عجیبی رو حس میکردم ولی قسمی که داده بود برایم قوت قلب بود . موقعی که بلند شدیم که بریم
در فاصله راه سهیل خطاب به من گفت :
-این گیتارو که بهت دادم رو تنها یهنفر می تونه بهت یاد بده ، از این بهبعد هم قراره آرمان بیاد خونه ي شما و
گیتار زدن رو یادت بده
-آقا آرمان ؟!
-اشکالی داره ؟
هر چند که زیاد راضی نبودم ولی چون کسی بود که سهیل به او اطمینان داشت و او رو تضمین می کرد باعث شد که
قبول کنم ، گفتم :
-براي آقاي نواصري زحمت می شه.
آرمان در جواب به جاي سهیل گفت : مطمئن باشید اگر زحمت میشد قبول نمی کردم
مهرشاد خندید و گفت : آره بابا ، آهوخانوم ما کارش همینه ، ولی خدا بهتون رحم کنه من از خدا براي شما صبر
جزیل را خواستارم ، الهی که خدا به شما طاقت فراوان عنایت بفرماید تا بتوانید در این مدت آرمان غول بیابونیرو
تحمل فرمایید ، الهی آمین .
همه زدیم زیر خنده ، به کنار ماشین رسیده بودیم و از هم خداحافظی کردیمو سوار ماشین سهیل شدیم و برگشتیم .
در راه برگشت چند بار برمی گشتم و به گیتار که صندلی عقب بود نگاه می کردم که سهیل گفت :
-چرا اینقدر نگاهش می کنی ؟
-آخه دوستش دارم
-گیتار رو
-آره آخه تو بهم دادي واسه ام خیلیعزیزه
-شرمنده نکن دیگه بابا
-نه جدي می گم
-خب حالا ، در هر صورت قول بده رفتی خونه اول خودت بازش کنی ، تنهاي تنها ، باشه ؟
-خب مامان اینا دستم می بینن
-مامانت می دونه که من برات گیتار گرفتم خیالت راحت . ولی جعبه رو که خواستی باز کنی تنها باز کن ، باشه ؟
-باشه چشم ، راستی سهیل ؟
-جانم!
-شب خوبی بود ، خیلی خوش گذشت هر چند ناراحتم که داري می ري ولی براي امشب ازت ممنونم
-خواهش میکنم ، ولی تو که قول دادي که دیگه ناراحت نباشی
-نه ناراحتیم به خاطر اینه که از الان دلم برات تنگ شده
-خب یه مدت کوتاهه ، می گذره ، من هم دلم برات تنگ می شه مخصوصا براي تو و نیما
-راستی چرا آرمان با شما نمی یاد ؟
-هم واسه ي اینکه پایان نامه اش تموم نشده و هم واسه ي اینکه احتمالامجلس ازدواج برادرشه
متوجه شدم که سهیل دوست نداشت این حرف رو بزنه و از این موضوع اصلا خوشحال نیست ، خود من هم حالم
گرفته شد و از این که این سؤال رو پرسیدم پشیمون شدم . بعد از آن دیگر هیچ صحبتی بین ما نشد و او مرا به خونه
رسوند و برخلاف اصرار من به خونه نیومد و رفت . هنوز در ردو باز نکردهبودم که نیما و عسل پریدن جلو و گفتن :
-مبارکه ، بده ببینمش
     
#30 | Posted: 17 Mar 2013 16:05

‎فصل چهارم! ادامه!‏‎
-متوجه شدم که جریان گیتارو مامان به همه گفته ، همین که نیما خواست گیتارو از دستم بگیره جیغم به هوا بلند شد
و گفتم :
-نه
-چی نه ؟
-اول خودم باز می کنم می بینمش بعد شما
-خب حالا چه فرقی می کنه ؟
-نه
-چی نه ؟ هی می گی نه!
-فرقی می کنه ، دست نزنی بهش ها
-خب بابا خودتون باز کنید بعد لطف بفرمایید بدید ما هم ببینیم
-باشه الان می یارمش
سریع به اتاقم رفتم و بدون اینکه لباسمرو عوض کنم جعبه ي گیتار رو باز کردم. واقعا باورم نمی شد ، روي گیتار پر
بود از گلبرگهاي رز صورتی و گل مریم. آخه سهیل از کجا می دونست که من رز صورتی و گل مریم دوست دارم .
گلها رو کنار زدم و گیتار رو برداشتم. بوي ادکلن سهیل رو می داد . وقتی اون رو به دستم گرفتم حس عجیبی به من
دست داده بود ، احساس می کردم سهیلروبه روم ایستاده و داره بهم لبخند می زنه . وقتی گیتارو برداشتم زیرش
یک پاکت پیدا کردم . برداشتم و باز کردم . روي یک کاغذ طرح دار که طرح کاغذ هم سایه ي گل رز صورتی بود و
با خط خوش خودش هم نوشته بود :
چه آرزوي محالی است زیستن با تو مرا همین بگذارند یک سخن با تو
زندگی عشق نیست ، زندگی محبت است ، اگر محبت رو بشناسی همیشه عاشقی ،
کاش می دیدم چیست ؟ آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
غزل عزیزم سلام :
نمی دونم چی برات بنویسم که خوشت بیاد ولی می دونم که تو اینقدر مهربونو ساده اي که با یک بیت شعر هم
راضی می شی و می شه دلت رو به دست آورد . همیشه این رو یادت باشه که محبت هزینه اي نداره پس مهربان باش
، مهربانتر از همیشه و این رو هم آویزه ي گوشت کن که هیچ راهی براي اثبات حماقت کوتاهتر از انکار نیست . البته
اینها رو من نمی گم نویسنده هاي بزرگ می گن . نخند ، چرا می خندي ؟ خودت تو هم بلد نیستی می گم نخند . مگه
با تو نیستم ؟ خارج از شوخی خواستم بگم از این که می خوام برم من رو ببخش . زود بر می گردم . هر موقع دلت
برام تنگ شد که فکر نمی کنم بشه این نامه رو بخون ویاد من بیفت . حالا هم براي اینکه ناراحت نباشی و من رو
ببخشی این نامه رو برات نوشتم . به قول شاعر :
در آن شهري که مردانش عصا از کور می دزدند
من خوش دل محبت جستجو می کردم
امیدوارم دانشگاه رو قبول بشی و همیشه « من از آن سوخته دلانم که ز کس کینه ندارم » پس خیالت راحت باشه آخه
و همه جا موفق باشی ، اگر دوست داريخوشحالم کنی درست رو خوب بخون تا همیشه موفق باشی . نامه رو با یک
قطعه شعر از فریدون مشیري به پایان می رسونم :
گم شدم در این هیاهو گم شدم تو کجایی تا بگیري داد من
گر سکوت خویش را می داشتم زندگی پر بود از فریاد من
دوست دارم بی نهایت با صداقت تا قیامت
سهیل خسته .
» البته الان ظرف شستم خسته ام «
دلم گرفته بود ، می خواستم گریه کنم ولی خودم رو کنترل کردم و همه ي گلبرگهایی که روي گیتار ریخته بود رو
جمع کردم و توي پاکت نامه کنار نامه اش گذاشتم و پاکت رو قایم کردمو بعد گیتار رو پایین بردم تا به بچهها
نشون بدم .
اون شب ، شب عجیبی بود خواب به چشمانم نمی اومد ، شاید می ترسیدم بخوابم و دوباره خواب هاي ترسناك ببینم .
تا نیمه هاي شب بیدار بودم و به خودم و سهیل و سرنوشتش فکر می کردم ، نمی دونم چه موقع بود که خوابم برد .
امتحان عربی و ریاضی رو هم دادم و هر دو امتحانم رو تقریبا خوب دادم آخه نیما و سهیل خیلی زحمت کشیده بودند
تا به یک چیزي یاد بدهند. به هر ترتیب امتحانهاي خوبی بود و مطمئن بودم با نمره بالا قبول میشم. هفته بعد قرار بود
نتایج کنکور اعلام بشه من که عین خیالمنبود چون خوب میدونستم که چطور به سؤالها جواب دادم ولی نیما و سهیل
دل توي دل نداشتند تا جوابها داده بشه، سهیل بیشتر از این ناراحت بود که موقع اعلام نتایج ایران نیست، سه روز
دیگر پرواز داشت، دوست نداشتم این سه روز تمام بشه، او به درخواست پدر این سه روز آخر رو پیش ما اومدهبود
تا بیشتر با هم باشیم. نیما و بابا وقتیفهمیدند سهیل قصد رفتن داره خیلی مخالفت کردند ولی با خواهشهاي سهیل
راضی شدند ولی هر چقدر از سهیل پرسیدند که براي چی میخواد بره نگفت که نگفت و اسمش رو یک تفریح و
استراحت گذاشته بود و ما رو هم به این ایده راضی کرد. توي این چند روز هیچ کدوم حال درست و حسابی نداشتیم
خیال اینکه سهیل تا مدتی کنارمون نیست همه رو ناراحت میکرد ولی کاري بود که شده بود و براي بازگشتش هم روز
خاصی مشخص نبود. به قول خودش با خداست که کی برگردم. پیام وقتی فهمید که سهیل قصد رفتن داره خبر دادکه
تا فردا خودش رو میرسونه، من و پیام بهتر از هر کس دیگري میدونستیم که سهیل چرا میخواد بره، پیام هم قصد
داشت باهاش صحبت کنه که حداقل زودتر برگرده، نمیدونم چرا ولی توي این چند روز که سهیل خونه ي ما بود
دوست نداشتم زیاد باهاش روبه رو بشم تا بلکه بیشتر از این بهش عادت نکنم. به همین خاطر بیشتر وقتم رو توي
اتاق میگذروندم خود سهیل هم متوجه شده بود ولی چیزي نمی گفت در این فاصله آرمان دوباره به همراه سهیل به
خونه ي ما اومده بود و به من گیتار یاد می داد. او هم حال خوشی نداشت چون از مهرشاد جدا میشد و باید بعد از
بیست و چهار، بیست و پنج سال براي اولین بار براي مدتی از او دور میشد.نیما هم خیلی حالش گرفته بود تا به حال
از سهیل دور نشده بود اون بهترین دوست نیما بود و نیما همه راز و درد دل خودش رو به سهیل میگفت .
شب آخر بود همگی در اتاق نشیمن بودیم، پیام هم هر چقدر سعی کرده بودنتونسته بود سهیل رو از رفتن باز دارد.
من دلم خیلی گرفته بود، هیچ کس حرف نمیزد، سکوت غمگینی بر جمع ما حاکم بود تا اینکه سهیل طاقت نیاورد و
سکوت را شکست و گفت :
-چرا همتون ساکتید؟ یه حرفی بزنید! بابا مثلاً من فردا صبح دارم میرم، بذارید شب آخر رو مثل همیشه خوش
بگذرونیم. اگه این طوري کنید، یهو دیدید طاقت نیاوردم و هنوز نرسیده بلیط برگشت گرفتم و برگشتم و دوباره رو
سرتون خراب شدم ها از ما گفتن بود بعد نگید نگفتی .
نیما در جواب شوخی سهیل خیلی آرام وجدي گفت: سهیل حداقل واسه عروسی من برگرد
     
صفحه  صفحه 3 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ‏Boghze ghazal | بغض غزل بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites