تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

‏Boghze ghazal | بغض غزل

صفحه  صفحه 4 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#31 | Posted: 17 Mar 2013 17:07

‎فصل چهارم! ادامه!‏‎
-عروسی تو؟!
-نه! عروسی بابام، خب پس چی؟
-حالا فکرهام رو بکنم بعداً بهت خبر می دم.
نیما و سهیل براي اینکه اون غم رو از جمع دور کنند شروع به مسخره بازي کردند، پیام هم آن دو رو همراهی کرد و
هر سه خننده رو به جمع ما برگردوندند ولی در هر لحظه فکر اینکهشب آخر بود که شوخی ها و سر به سر
گذاشتنهاي بچه ها رو با سهیل میدیدماز ذهنم بیرون نمی رفت و کلافه ام کرده بود، بی مقدمه میان خنده هاي بچه ها
پریدم و گفتم :
-سهیل گیتار رو که یاد گرفتم برات کاست پر میکنم می فرستم.
به جاي سهیل پیام جواب داد: غزل جان، ول کن طفلک رو تا ایران بود صدات ولش نمی کرد الان هم که
می خواد بره با کابوس صداي سازت داري راهیش میکنی، ول کن دایی بی خیال شو .
-نه بابا! مگه صداي من چشه؟ خیلی هم خوب گیتار میزنم.
نیما خندید و گفت: مگه این که خودت بگی، از وقتی این اسباب بازي رو به خونه آوردي دچار سوء تغذیه شدم .
سهیل با خنده پرسید: حالا چرا دچار سوء تغذیه؟ !
-آخه وقتی خانوم گیتار میزنه هم سرمون درد میگیره و حال و حوصله همه چیز از بین میره هم اینکه موقع غذا
اشتهامون رو کور می کنه و به همین خاطر غذا نمیخوریم و گرسنه می مونیم،زخم معده نگرفته بودیم از دست خانوم
که اون رو هم گرفتیم .
همه با هم زدیم زیر خنده که سهیل گفت: هر چقدر بد بزنه مهم نیست من همون رو قبول دارم و دوست دارم که
بشنوم .
نیما گفت: حالا فهمیدیم براي چی داري میري ایتالیا .
-براي چی؟!
-داري میري پیش یه روانپزشک شایدم دامپزشک مجرب براي خاطر عقلت، آخه جدیداً معیوب شده و از اینکه ما
بفهمیم خجالت میکشی، ناراحت نباش برات از خدا طلب شفا میکنم، خیالت راحت .
همگی میخندیدیم، سهیل هم با خنده حرفش را تصدیق کرد و گفت: آره واقعاً یه مدته عقلم کار نمیکنه، باید فکري
به حالش بکنم .
-یه مدته چیه برادر من، شما از همون بدو خلقت خنگ بودي. در ضمن به من میگن آقا نیما، اصلاً از شصت کیلومتري
به همه چیز پی میبرم .
-خب حالا تو هم زیاد دور بر ندار.
آن شب، یعنی شب آخر که هیچ وقت دوست نداشتم بیاد هم با بگو بخندهاي شیرین سهیل و نیما تمام شد ولی آن
شب غمگین و کذایی رو هیچ کس تا صبح چشم بر هم نگذاشت حتی عسل هم تا نزدیکی هاي صبح بیدار بود. نیمه
هاي شب بود که عسل من رو صدا کرد :
-غزل!
-بله
-بیداري؟
-آره، چی کار داري؟
-تو هم خوابت نمی بره؟
-نه، فکر و خیال نمی ذاره بخوابم.
-من هم همینطور، راستی غزل تو نمی دونی سهیل براي چی میخواد بره؟
-واسه چی میپرسی؟
-دوست دارم بدونم.
-الان دیگه چه فرقی میکنه؟ نباید میرفت که داره میره!
-آره، ولی کاش نمیرفت.
-واسه چی؟
-خب بهش عادت داریم همیشه کنارمون بوده اگه یه مدت پیشمون نباشه دلتنگشمیشیم.
-فعلاً که داره میره، کاري هم نمیشهکرد.
-آخه براي چی میخواد بره؟
-به هیچ کس نگفته.
-یعنی به تو هم نگفته.
-من چه فرقی با دیگران دارم؟
-خب سهیل تو رو بیشتر از همه ما دوست داره.
نمیدونم عسل چرا اون حرف رو زد ولی بی تفاوت به حرفش گفتم: من و کس دیگه اي نداره، همه ي ما واسه سهیل
مثل هم هستیم .
-آره درسته، ولی همیشه از بچگی براي تو بیشتر از همه دل میسوزوند و بیشتر هواي تو رو داشت، همیشه هم هر
چی ازش خواستی و بهش گفتی بهت چشم گفته .
-خب این که دلیل نمیشه یه راز خیلی شخصی رو به من بگه.
-شاید، به هر حال باورم نمیشه که داره میره.
-لطف کن باورت بشه، چون دیگه توي این خونه کسی نیست که با نیما بگه و بخنده و ما رو بخندونه، از امشب دیگه
خنده از خونه ما رفته مطمئن باش هیچ کس حتی حوصله حرف زدن رو هم نداره .
گریه ام گرفته بود، عسل هم متوجه شدهبود به همین خاطر شب به خیر گفت و خوابید ولی من از عسل پرسیدم :
-عسل! اگر یه سؤال ازت بپرسم راستش رو میگی؟
-چی؟
-راست میگی یا نه؟
-خب آره، بپرس.
-تو آرش رو دوست داري؟!
عسل که فکرش رو نمیکرد چنین سؤالی از او بپرسم با تعجب گفت: چطور مگه؟ !
-هیچی، همینطوري، قول دادي راستشو بگی ها!
-قول دادم ولی چرا چنین فکري کردي؟
-برام مهمه دوست دارم بدونم.
-براي چی؟ به چه دردت میخوره؟
-به هر حال من خواهرتم حق دارم بدونم.
-آره حق داري، ولی کی این موضوع رو به تو گفته؟
-پس واقعیت داره!
-چی؟
-عسل سؤال من رو جواب بده.
-آرش پسر خوبیه.
-این جواب من نیست.
-آره دارم.
-خیلی؟
-واسه چی میپرسی؟!
-چرا تا به حال به من نگفته بودي؟
-خواستم بگم ولی مامان نذاشت.
-آخه چرا؟
-میگفت چون صفورا و مریم ازدواج کردن اگر بفهمی من هم میخوام ازدواج کنم خیلی احساس تنهایی میکنی و
ناراحت میشی، مامان به سهیل گفته بود که کم کم بهت بگه .
-به سهیل؟!
-آره، تو همیشه حرف سهیل رو قبول میکنی.
انگار دنیا دور سرم چرخید، پس سهیل مأمور بود تا به من بگه که دارند عزیزش رو ازش میگیرند، فکر نمیکنم هیچ
وظیفه اي از کاري که مامان به عهده سهیل گذاشته بود سخت تر باشه.خوب میفهمم اون لحظه که مامان با سهیل
حرف زده بود چه حالی به سهیل دست داده، عسل که من رو ساکت دید گفت :
-مگه سهیل همه چیز رو به تو نگفته؟
-چرا گفته.
-راستی غزل، سهیل جریان اون شب رو برام تعریف کرد، اون شبی که مریض شدهبودي و من رو از اتاقت بیرون
کردي .
-چی گفت؟
-گفت که تو از ازدواج من ناراحتی؟
-سهیل گفت؟!
-آره گفت که تو فکر میکنی که اگر من ازدواج کنم از تو دور میشم و تو تنها میمونی و به همین خاطر تو دوست
نداري که من ازدواج کنم و ازدست منناراحتی، ولی باور کن من هیچ وقت از تو دور نمیشم، من تو رو دوست دارم و
هیچ کس هم نمیتونه ما رو از هم جدا کنه، یاور کن غزل راست میگم اگر ازدواج کنم هر روز بهت سر میزنم و تنهات
نمیذارم .
عسل صحبت میکرد ولی من دیگر حرفهاي اون رو نمیشنیدم، خداي من سهیل چقدرروح بزرگی داشت اون به خاطر
اینکه من رو با عسل صمیمی تر کنه و بین ما محبت برقرار کنه اون حرفا رو زده بود، حرفهایی که خودش هم به اون
اعتقاد نداشت و بهتر از هرکسی میدونست که درد من چیه و علت ناراحتیم از عسل چیه.
     
#32 | Posted: 17 Mar 2013 17:09

‎فصل چهارم! ادامه!‏‎
عسل کی
کنار من نشست ولی وقتی دستم رو توي دستاش گرفت نگاهی به او انداختم، او احساس خوشبختی میکرد چون آرش
رو دوست داشت ولی سهیل چی؟ زندگی او چه میشد؟ من چی؟ به چشماش نگاه کردم و موضوع صحبت رو عوض
کردم و گفتم :
-عسل حالا چی میشه؟
-چی، چی میشه؟
-این که سهیل میخواد بره.
-میره، اما بر میگرده این که ناراحتی نداره.
بدجوري بغض کرده بودم عسل هم این رو خوب فهمیده بود و من رو بر روي تختم خوابوند و ازم خواست که
چشمهام رو ببندم. صبح وقتی بیدار شدمهمه حاضر بودند که به همراه سهیل به فرودگاه بروند من هم سریع حاضر
شدم که همراه آنها بروم. به زور مامان دو لقمه نون و پنیر دهانم گذاشتم که یعنی صبحانه خورده ام. در بین راه خیلی
دلم میخواست تو ماشین پیام به همراهسهیل باشم، سهیل هم این رو میدونست به همین خاطر رو به من و عسل گفت :
-شما دو تا با ما نمیایید.
عسل گفت: جا نمی شیم !
پیام گفت: چرا دایی جان، سه نفر عقب می شینیم بیاید جا می شیم .
من و عسل به همراه نیما عقب نشستیم و سهیل هم جلو، در فاصله راه سهیل با شیرین کاریهاش خیلی سعی کرد من
که اینقدر ناراحتش نکنم و بخندم تا خوشحال » رو بخندونه ولی خنده به لبام نمی اومد تا حدي که عسل به منگفت
وقتی داخل سالن رفتیم دیدیم که آرمان و مهرشاد و خانواده مهرشاد منتظر ایستاده اند. بعد از سلام و « بشه
احوالپرسی مهرشاد آهسته به من گفت :
-ناراحت نباش اونجا اگر خواست زن بگیره نمیذارمش، سه سوت بهت خبر میدم.
آرمان به مهرشاد تنه اي زد و گفت که ساکت باشه، سهیل متوجه شده بود که مهرشاد داره منو اذیت میکنه پیش ما
اومد و گفت :
-چیه آقا مهرشاد، داري دوباره دختر ما رو اذیت میکنی؟!
-نه به خدا من غلط بکنم.
آرمان گفت: آفرین، کار درستی رو میکنی، همین غلط کردن واست خوبه .
-کاریش ندارم فقط بهش گفتم اگه اونجا خواستی زن بگیري نمیذارم بگیري البته با اجازه شما.
-خب باشه دیگه زیادي پر رو نشو.
-چشم بابا اصلاً به من چه برو ده تا زن بگیر البته اگر خواستی یه صحبتی کن و دوتاش رو هم اگر زیاد بود به ما
قرض بده .
بچه ها میخندیدند ولی من ناگاه زدم زیر گریه و آنها را ترك کردم و پیش پیام رفتم، سهیل خیلی ناراحت شد ولی
هیچ نگفت پیام میخواست آرومم کنه ولی نمیشد .
موقع خداحافظی بود باورم نمیشد، سهیل یکی یکی بچه ها رو می بوسید و ازشون خداحافظی میکرد، ولی وقتی به نیما
رسید باورمان نمی شد، ما تا حالا اشک نیما رو ندیده بودیم، سهیل نیما رو بغل کرد و هر دو گریه کردند همگی گریه
میکردیم من و مامان و عسل که خود به خود گریه میکردیم. بعد از دیدن این صحنه بیش از پیش گریه کردیم، بابا و
پیام بدجوري بغض کرده بودند اما خودشون رو کنترل کردند، از اون طرف هم آرمان گریه میکرد، مهرشاد به اون
شاد و سرزندگی اشک توي چشماش بود واي به حال سهیل که غمگین بود و داشت از ما جدا میشد، خداحافظی سهیل
امیدوارم که با هم خوشبت » : و عسل مختصر بود و سهیل حتی نگاهی هم به عسل ننداخت ولی زمانی که به او گفت
انگار آتش به دلم زد میخواستم فریاد بزنم ولی نمیشد دلم داشت میترکید. نفر بعدي من بودم ولی دوست « بشید
نداشتم باهاش خداحافظی کنم، برگشتم تا رفتنش را نبینم، باورش برام سخت بود. سهیل صدام کرد نمیخواستم
برگردم اما دوباره صدام زد، دلم نیومد ناراحتش کنم برگشتم نگاهش کردم نه اون چیزي گفت نه من و نه هیچ کس
دیگري، آهسته گفت :
-تو قول داده بودي که بخندي، زیر قولت زدي؟
-دارم میخندم از ته دل میخندم مگه نمیبینی؟
متوجه بودم که با حرف دلم سهیل رو آتش زدم ولی دل خودم بدتر بود .
-غزل محض رضاي خدا بسه.
-باشه، هرچی تو بگی.
-من برات قسم خوردم، سر قولم هم هستم.
-باور می کنم.
بدترین لحظه برام دیدن اشک سهیل بود که مقابل من از چشماش سرازیر شد و گفت :
-تا حالا هیچکس حتی نتونسته بود این قدر دلم رو بسوزونه اما اشک هاي تو داغونم میکنه غزل، تو رو خدا گریه
نکن .
این رو گفت و دست به سمت گردنش برد و گردنبندش را باز کرد و به من داد و گفت :
-براي مادرم بوده وقتی میمیره باباممیبندش گردن من الان بیست و پنج ساله گردنمه و از خودم دورش نکردم ولی
الان میدم به تو چون که فکر میکنم اینقدر عزیز و ارزشمند باشی که لیاقت یادگار مادرم رو داشته باشی، هیچ و قت از
خودت دورش نکن، پلاکش الله ست، همیشه همراهت باشه، این که گردنم بود درهمه حال به خدا پناه می بردم و
بهش توکل می کردم حالا تو هم این کار رو بکن باشه؟ !
از بس گریه کرده بودم ناي حرف زدن نداشتم آروم و با صداي لرزان گفتم: باشه .
لبخندي زد و بدون خداحافظی از کنارم رفت و از همه ما دور شد حتی برنگشت نگاهی به ما بندازد، سهیل رفت هیچ
کس نفهمید چرا ولی همه فهمیدیم که همه چیز را با خودش برد .
****
دو روز از رفتن سهیل میگذشت و قرار بود نتایج کنکور را اعلام کنند، سهیل خیلی منتظر این روز بود ولی دلم می
سوخت از اینکه جواب کنکور رو به او بدهم و باعث ناراحتیش شوم، آرمان خیلی امیدوارم کرده بود که نتایج کنکور
رضایت بخش است، سهیل از وقتی رفته بودفقط همان روزي که به میلان رسیده بود زنگ زده بود و من خیلی از
دستش ناراحت بودم ولی به هر حال تماس برقرار کردن ما نسبت به قبل کمتر میشد چون از کشور دیگري تماس
برقرار میشد .
چند روزي بود اصلاً حال خوشی نداشتم، همیشه به این که هر لحظه ممکن بود سهیل به خونه ما بیاید دلخوش بودم
ولی حال او فرسنگ ها از ما فاصله داشت، پیام همان روز بعد از رفتن سهیل به سمت رامسر حرکت کرد. ولی هر روز
تماس میگرفت و حال من رو می پرسید. اون بهتر از هر کسی من رو درك میکرد، از وقتی سهیل رفته بود روزها
دیرتر می گذشتند و هر چند روز برگشتش رو نمیدونستم و برایم مشخص نبود ولی دوست داشتم تا روزها هر چه
زودتر بگذرند. صبح نیما هر چقدر اصرار کرد که با او براي گرفتن نتایج کنکور برم نرفتم چون نه حوصله اش رو
داشتم و نه همچین نتیجه رضایت بخشی بود که خودم رو برایش بکشم
     
#33 | Posted: 17 Mar 2013 17:14

‎فصل چهارم! ادامه!‏‎
نزدیکیهاي ظهر بود و نیما باید
برمیگشت مامان و عسل هر دقیقه با موبایلش تماس میگرفتند تا سریعتر از نتیجه مطلع بشوند ولی او موبایلش رو
خاموش کرده بود و من بی خیال تر ازهمه ذهنم مشغول بود و به سهیل و خاطرات با او و این که چه میکرد میگذشت
که زنگ تلفن به صدا دراومد، مامان و عسل هر دو به سمت تلفن دویدند به این امید که نیما پشت خط باشه، مامان
گوشی رو جواب داد :
-سلام پسرم، حال شما خوبه، خونواده خوب هستن، بله هست، خواهش میکنم الانصداش میکنم چند لحظه گوشی.
-مامان صدایم کرد و گفت که تلفن من رو کار داره ، پرسیدم که چه کسی پشت خط است . ولی مامان گفت خودت
حرف بزن می فهمی ، رفتم گوشی رو جواب دادم :
-بله بفرمایید.
-سلام
-سلام ، بفرمایید.
-نشناختید ؟!
-خیر باید بشناسم ؟
-آرمان هستم.
-حال شما خوبه آقا آرمان ببخشید نشناختم.
-خواهش می کنم ایرادي نداره.
-با من امري داشتید ؟
-اختیار دارید ، می خواستم موضوعی رو عرض کنم خدمتتون ولی مثل اینکه حالتون زیاد خوش نیست.-هنوز به رفتن سهیل عادت نکردم.
-متوجه هستم ، می فهمم چی می گید ، دردي مشابه هم داریم . سهیل براي شما و مهرشاد براي من صمیمی ترین
دوستان هستن هر چند که من با سهیل هم صمیمی هستم و براي او هم دلتنگم .
-بله ، روزاي سختی یه . شما امرتون رو بفرمایید ، مثل اینکه می خواستید موضوعی رو بگید.
-بله به کلی فراموش کردم براي چی زنگ زدم ، خواستم بهتون زودتر از همه تبریک گفته باشم اگر دیر نشده باشه
؟
-بابت چی ؟
-خودتون خبر ندارید ؟
-از چی ؟
-نتایج کنکور.
-چطور مگه ؟
خواستم قبولیتون رو در دانشگاه تبریک گفته باشم .
-من اصلا متوجه نبودم آرمان چی می گه و فکر می کردم داره با من شوخی می کنه و اصلا حوصله شوخی رو نداشتم
و گفتم :
-شوخی با مزه اي بود ولی نه در این موقعیت.
-من شوخی نمی کنم . الان روزنامه روبه رومه و نوشته خانم غزل مهربانی نام پدر مهدي ، شماره شناسنامه 000 قبول
شده دانشگاه تهران ، در گروه مترجمی زبان انگلیسی باور کنید شوخی نمی کنم ، من خیلی خوشحال شدم وقتی اسم
شما رو تو روزنامه دیدم نتونستم تحمل کنم و به شما زنگ زدم تا اولین نفر باشم که به شما تبریک می گم .
-واقعا راست می گید ؟
-آخه اگر دروغ می گم شماره شناسنامه شما رو از کجا می دونم ، حالا ببینم شماره شناسنامه ات همینه یا نه ؟
-بله ، همینه که شما می گید.
-پس واقعا بهتون تبریک می گم ، امیدوارم موفق باشید.
-آقا ارمان واقعا راست می گید ، اشتباه نمی کنید ؟ انگار دارم خواب می بینم.
-شما خواب نیستید بیدار بیدارید و الان هم باید به فکر یه سور حسابی باشید.
-سور واسه ي چی ؟
-دست شما درد نکنه دانشگاه قبول شدید و نمی خواید سور بدید.
-سور شما جداست آقا آرمان به خاطرخبر خوشی که بهم دادید ، هیچ وقت این تماس تلفنی رو فراموش نمی کنم.
-به هر حال امیدوارم موفق باشید بیشتر از این وقت شما رو نمی گیرم.
-نه خواهش می کنم ، لطف فرمودید.
-آهان ! راستی یادم رفت بگم.
-چی رو ؟
-هیچی الان با سهیل تماس بگیرید و خبر رو بهش بدید ، خیلی خوشحال میشه.
-حتما ولی گفته تا زمانی که خودش نگفته ما تماس نگیریم اما در هر صورت ممنونم.
-بعد از خداحافظی با آرمان زنگ خونه به صدا در اومد و همزمان دوباره تلفن زنگ خورد ، عسل در رو باز کرد ، نیما
پشت در بود ، از پشت اف اف عسل نتیجه رو از او پرسید ولی نیما نگفت و خواست که به بالا بیاید من هم گوشی
تلفن رو جواب دادم :
-بله بفرمایید.
-سلام تبریک می گم خانوم مترجم.
وقتی صداي سهیل رو شنیدم از فرط خوشحالی کپ کرده بودم و نمی تونستم حرف بزنم ، نیما هم با جعبه شیرینی
وارد شده بود و جیغ خوشحالی مامان و عسل به هوا بلند شده بود ، سهیل دوباره گفت :
-اونجا چه خبره که دلت نمی آید حرف بزنی ؟
-باورم نمی شه که تویی ، خیلی خوشحالم صدات رو میشنوم.
-انتظار نداشتی زنگ بزنم ؟
-نه.
-نه و نکمه ، دختره ي پررو ، مگه من رفتم قراره شما رو فراموش کنم که نخوام زنگ بزنم ؟
-ببخشید، چرا عصبانی میشی ، منظوري نداشتم.
-خوب حالا سعی می کنم ببخشمت ولی واسه یه موضوع دیگه ابدا نمی بخشمت.
-چه موضوعی ؟
-خودت رو هم بکشی نمیگم و نمی بخشمت.
-من که تعجب کرده بودم با دلهره گفتم : تو رو خدا سهیل چرا منو نمی بخشی ؟
-واسه ي اینکه یک ساعت داري حرف می زنی ولی هنوز سلام نکردي.
-خنده ام گرفته بود هم به حرف هاي سهیل هم به کارهاي مامان اینا ، مامان مرا بلند کرده بود و روي پاش گذاشته
بود ، عسل دستم رو توي دستش گرفته بود و نیما هم هردم می بوسیدم . اصلا نمی تونستم درست صحبت کنم سهیل
هم متوجه شده بود و گفت :
-اونجا خبریه ؟ مثل اینکه دور و برت شلوغه.
-آره بابا ، دیوانه ام کردن.
-براي چی ؟
-حدس بزن.
-این که حدس زدن نداره براي اینکه دانشگاه قبول شدي خوشحالن ؟
-تو از کجا خبر داري ؟
-مگه واقعا قبول شدي ؟!
-پس تو از کجا حدس زدي مامان اینا براي چه خوشحالن ؟
-همین طوري یه چیز پروندم ، یعنی در واقع آرزوم رو گفتم.
-زیاد آرزو به دل نمون ، حدست درسته.
-جون سهیل راست می گی؟!
-آره بابا دروغم چیه.
-همین موقع نیما گوشی رو از دست من گرفت ، تلفن و زده بودند روي پخش و صداي سهیل و همه می شنیدند نیما
خطاب به سهیل گفت :
-پس چی فکر کردي آبجی ما رو دست کم گرفتی ؟
-چه طوري تو ؟
-خیلی خوبم یعنی همه خوبیم و بهتر از این نمی شیم جایت خیلی خالیه سهیل.
-حق رو بهتون میدم ، من که الان اینجام دارم از خوشحالی بال در میارم چه برسه به شما که اونجایید.
-چه فرقی بین اینجا و اونجاست؟
-فرق هست ، فرقش هم در اینه که شما الان پیش غزل هستید ولی من نیستم آخه خیلی دوست داشتم از نزدیک
بهش تبریک بگم ، فکر کنم الان قیافه اش خیلی دیدنی باشه درسته؟
-آره اگه ببینیش خنده ات می گیره ، از تعجب موهاش شبیه سیخ شده.
-خب حالا تو هم مسخره نکن نبینم من نیستم دخترمون رو اذیت کنی ها.
-وقتی نیستی چه طوري می خواي ببینی که خط و نشون می کشی.
-حالا یه جور می بینم ، دیگه اونش به تو ربطی نداره.
     
#34 | Posted: 17 Mar 2013 17:15

‎فصل چهارم! ادامه!‏‎
-کم آوردي ؟
-کی من ؟! عمرا خیال کردي.
-تو اونجا هم آدم نشدي.
-نیست که تو ادم شدي.
در این لحظه گوشی رو از نیما گرفتم وگفتم : بده من ببینم گوشی رو ، واسه ي چی داداشم رو اذیت می کنی ؟
-نیما متعجب نگام کرد و گفت : خوبه والا دور زمونه برگشته.
-سهیل گفت چی میگه اون ؟
-ولش کن زیادي خوشحاله نمیدونه چی داره میگه.
-همگی خیلی خوشحالیم.
-درسته ولی این یه چیزیش میشه آخه به سیم آخر زده اگر بیاي ببینیش داره همین طوري واسه ي خودش بدون
آهنگ می رقصه .
-خب من هم که الان قطع کنم تا یک هفته براي خودم می رقصم.
-خب این تعجب نداره واسه ي اینکه شما دو تا هر چی باشید با هم رفیقید وهمنشین هم هستید خب اخلاقتون روي
هم تاثیر میذاره .
-باشه یکی طلبت ، خب حالا درست بگو ببینم کجا قبول شدي و چه رشته اي؟
-دانشگاه آزاد تهران ، رشته مترجمی زبان انگلیسی.
-خیلی خوشحالم سعی کن خوب درس بخونی تا مترجم خوب و مثل همیشه موفق باشی.
-حتما مطمئن باش.
-بیشتر مزاحمت نمی شم.
-به همین زودي میخواي قطع کنی ؟
-کجا زوده میدونی چقدر حرف زدیم ، تازه مامانت الان بهم فحش می ده ، خب میخواد با دختر دانشجوش دو کلمه
حرف بزنه ، اون هم حق داره .
-باشه خیلی خوشحال شدم که زنگ زدي.
-ما عادت داریم همه رو خوشحال کنیم.
-خندیدم اما دلم می خواست بهش بگم که تو با رفتنت دیگه هیچ وقت خوشحالی واقعی رو به من نمیدي ولی دلم
نیامد حالش رو که خوب بود بگیرم و گفتم :
-خوب دیگه زیاد دور برندار.
دلم نمی خواست خداحافظی کنم ولی مجبور شدم این کار رو بکنم وقتی گوشیرو قطع کردم بغض عجیبی گلویم رو
گرفته بود ولی جلوي مامان و بچه ها خودم رو کنترل کردم و گفتم :
-چه خبره ، چرا این طوري می کنید؟
-خداییش خودت باورت میشه که ما باور کنیم.
-آره چرا نشه؟
-واقعا تو می دونستی که قبول میشی؟
-آره چرا مگه من چمه؟
-عسل که خنده اش گرفته بود گفت : هیچیتنیست ولی اگه الان تو آینه به خودت نگاه کنی و اون شاخ هات رو که
از تعجب در اومده رو ببینی می فهمیچته ؟ !
-باشه ، شما مسخره کنید هیچ خیالی نیست.
-مامان خندید و خطاب به من گفت : چرا ناراحت میشی ؟ بچه ها خیلی خوشحالن و دارن باهات شوخی می کنن.
-کی گفته من ناراحت شدم ، اصلا هم ناراحت نشدم.
-نیما وسط حرف ما پرید و گفت : جرات نداري ناراحت بشی ، آخه خودت یه لحظه تو آینه به خودت نگاه کن اون
وقت خودت هم خنده ات می گیره .
-حالا دو دقیقه باهاتون شوخی می کنم دور بر ندارید.
-جون داداش نگاه کن اگه خنده ات نگرفت هر کاري دلت خواست با عسل بکن.
-عسل که عصبانی شده بود گفت : چرا هر کاري خواست با من بکنه ؟
-تو نمی خواي یه بار در راه برادرت ایثار بکنی ؟
-نه.
-دست شما درد نکنه.
-با اخم گفتم : خب بابا تمومش کنید الان نگاه می کنم ولی واي به حالتون اگر اذیتم کرده باشید.
-این رو گفتم و بعد رو به روي آینه رفتم و خودم رو نگاه کردم ، وقتی خودم رو دیدم بلند زدم زیر خنده و بههواي
خنده من بچه ها هم خندیدند، راست می گفتند صبح که از خواب بلند شده بودم تا خواستم موهایم رو شانه کنم ،
مامان صدام کرده بود من هم گل سرم رو همان طوري وسط فرق سرم روي موهاي بهم ریخته گذاشته بودم که دیگر
گل سرم رو گم نکنم . موهام واقعا شبیه شاخ شده بود ، قیافه عجیب و غریبی پیدا کرده بودم ، همگی می خندیدیم
که مامان جدي گفت
-خب دیگه خنده بسه کلی کار داریم.
-عسل گفت :چی کار داریم؟
-هر چی باشه دخترم دانشگاه قبول شدهیعنی یه جشن هم نمی خوایم واسش بگیریم ؟
-آخ جون جشن!
-نیما قیافه ي به هم ریخته اي به خودش گرفت و گفت : نه مامان تو رو خدا بی خیال جشن شو.
-من که از حرف نیما تعجب کرده بودمگفتم : واسه ي چی داداش ؟ یعنی قبولی من در دانشگاه به اندازه یه جشن
هم ارزش نداره .
-من کی این رو گفتم ، به اندازه ده تاجشن هم بیشتر ارزش داره ولی همه ي خرحمالی اش واسه منه.
-مامان گفت ك خب اینا که یه برادر بیشتر ندارن.
-بله متاسفانه.
من براي این که نیما رو اذیت کنم خندیدم و گفتم : چرا متاسفانه ؟! خیلی هم خوشبختانه .
-مگر اینکه خودتون بگید.
-یعنی تو از این که برادر مایی ناراحتی ؟
-نه تو بمیري این قدر ذوق دارم که حد نداره!
-من رو مسخره می کنی ؟ باشه ، تقصیر منه که تازه می خواستم یه خبر خوش بهت بدم.
نیما که تعجب کرده بود با حالت منت کشی گفت : غزل جونم ، خواهر خوبم جشنورودت به دانشگاه رو کی میخواي
بگیري ؟ حداقل یه روزي بگیر که من سر کار نباشم و بتونم تو کارها کمکتون کنم .
-بیا برو خودت رو سیاه کن ما خودمون زغالیم.
-جدا ؟! یعنی زغالمون تامینه دیگه ؟
-باز داري مسخره می کنی ؟
-نه نه ببخشید ، بگو خبر خوشت چیه.
-چون دلم برات میسوزه ، بهت میگم.
-بگو دیگه.
-رها جونتون به من گفته بود اگر دانشگاه قبول شم واسه ي جشن دانشگاهم به تهرون میاد.
-نیما که کلی ذوق کرده بود گفت : جوننیما راست میگی؟
-مگه من اهل دروغ هم هستم.
نیما پا شد و بوسیدم و گفت : بر منکرش لعنت .
من که از دستش کفري شده بودم بشکون از او گرفتم و او هم سریع از پیش من فرار کرد . همان موقع هم پدر و هم
پیام تماس گرفتند و نتیجه کنکور رو پرسیدند و نیما بعد از کلی دروغ و سر به سر گذاشتن ، آخر سر حقیقت رو
بهشون گفت .
آنها هم خیلی ابراز خوشحالی کردند و قرار شد که جشن ورود من به دانشگاه هفته ي بعد در روز جمعه برگزار شود
و پیام هم قول داده بود که همراه دیگران از رامسر به تهران براي جشن من بیاید . خیلی خوشحال بودم تا یک هفته
دیگر دوباره همه دور هم جمع می شدیم. روز خیلی خوبی بود که مامان خوشحال خطاب به من گفت :
-امروز همه خوشحال بودیم قبولی تو هم همه رو دو چندان خوشحال کرد.
-من که تعجب کرده بودم گفتم : همه براي چی خوشحال بودید ؟
-واسه ي پنج شنبه.
-من که فکر کردم منظورش پنج شنبه آخر هفته است که دایی اینا و مادر بزرگ از رامسر به تهران
می آیند گفتم :
-مگر شما می دونستید که دایی اینا می خوان بیان ؟
-دایی که نمی خواست بیاد ولی خاله و مادر بزرگ می خواستن بیان.
-چطور مگه ؟
     
#35 | Posted: 17 Mar 2013 17:17

‎فصل چهارم! ادامه!‏‎
-چطور مگه ؟
-آخه پنج شنبه خونواده ي آقاي نواصري میان اینجا.
-انگار یه پارچ آب یخ ریختن رو تنم ، من که منظورش رو فهمیده بودم آروم پرسیدم:
-براي چه کاري؟
-نگو که خبر نداري ، خب واسه ي خواستگاري از عسل.
من خودم رو به کوچه علی چپ زدم و گفتم : خب این که خوشحالی نداره واسه ي دختر خواستگار زیاد میاد و میره .
-نه عزیزم ، تو انگار اصلا تو باغ نیستی ها، این یه خواستگاري معمولی نیست در واقع یه بله برونه.
-من متعجب پرسیدم : بله برون براي چی؟ این دو که هنوز آزمایش ندادن.
-چرا عزیزم دادن، قبل از این که بریمشمال آزمایش دادن ، خدا رو شکر جوابش هم مثبت بود و هیچ مشکلی هم
نداشتن .
سرم گیج رفت ، توان پاهام از بین رفتتازه متوجه شده بودم که منظور سهیل از این که می گفت دیگه کاري نمیشه
کرد و همه چیز تموم شده چی بود ، دلم می خواست داد بزنم و بگم این رسم جوانمردي نیست ، دلم می خواست
یکی از خواب بیدارم می کرد ولی همه چیز واقعیت بود ، دیگه نتونستم خودم روکنترل کنم سریع از پله ها بالا رفتم
و وارد اتاق شدم و خودمو روي تخت انداختم و بلند بلند گریه کردم ، گریه اي که نمی دونستم به حال خودم بود یا
به حال سهیل ، دلم بدجوري می سوخت ، بیشتر از پیش دلم براي سهیل تنگ شده بود ، دوست داشتم باهاش حرف
بزنم آخه همیشه حرف زدن با او آرومم می کرد ولی این حرف زدن تمام روحیه سهیل رو از بین می برد. به یاد
یادگاري سهیل افتادم ، گیتارم رو برداشتم و آروم شروع به زدن کردم . توي این مدت آرمان دو جلسه بیشتر با من
گیتار زدن کار نکرده بود ولی شاید به طور غریزي یا حتی از روي غم بود که صداي تارهاي گیتار م بلند شد، گیتار
می زدم و گریه می کردم، پا شدم و رفتم نامه ي سهیل رو آوردم شاید بیست با خوندمش، بعد از گذشت مدتی هنوز
گلبرگ هاي رز صورتی بوي خوبی می دادند دلم بدجوري هواي سهیل رو کرده بود ، کاش می شد حرف بزنم به جاي
اینکه گریه کنم ، گاهی وقت ها فکر میکنم کاش هیچ وقت به سهیل قول نمی دادم که راجع به این موضوع با کسی
صحبت نکنم ولی باز پشیمون میشم و میگمکه حق با سهیل بود و با سرنوشت نمیشه جنگید . بدجوري غرق در افکار
خودم و خاطرات سهیل بودم که صداي در اتاق رو شنیدم . سریع نامه سهیل رو برداشتم و اشک هایم رو پاك کردم و
گفتم :
-بیا تو.
نیما بود متوجه شده بود که حال من گرفته است آُمده بود که ببینه چی شدهعلت ناراحتی من چیه :
-غزل جون اتفاقی افتاده که از ما پنهان می کنی ؟
-نه، چیزي نشده.
-پس چرا وقتی فهمیدي آقاي نواصري و خونواده اش قراره بیان این قدر بهم ریختی ؟
نمی خواستم ناراحتتون کنم .
تو فکر ناراحت شدن ما نباش، علت ناراحتی خودت چیه؟
خیلی دلم می خواست با یکی حرف بزنم، نیما هم عزیز من بود و می دونستم راز نگهداره، ولی باز هم دلم نیومد
اعتمادي که سهیل به من کرده بود سوء استفاده کنم. اگر صلاح بود سهیل خودش به نیما می گفت، به هر حال نیما
صمیمی تریندوست سهیل بود. نیما از فکر در آوردم و دوباره گفت :
نمی خواي به من بگی چی شده؟
آخه اتفاقی نیفتاده .
قبل از اینکه فکر می کردم رفتن سهیل این قدر ناراحتت کرده ولی الان فکر می کنم موضوع به آرش ربط داره نه به
سهیل، درست می گم؟
چی رو داداش؟
این که تو از آرش بدت میاد .
چرا اینطوري فکر می کنی؟
براي اینکه رفتارت این رو نشون می ده. مامان و عسل فکر می کنن که تو از این که عسل می خواد از پیش ما بره
ناراحتی ولی من علت ناراحتی تورو ایننمی دونم، پس خودت بگو چته؟
من به شما دروغ نمی گم .
آره می دونم که نمی گی، ولی حقیقت روهم نمی گی .
کدوم حقیقت؟ !
چرا از آرش بدت می یاد.؟
کی این حرفو رو زده، باور کن از آرشبدم نمی یاد .
هر طور میلته. دوست نداري نگو، تنا باش و فکر کن من رفتم .
نیما پاشد که بره ولی صدایش کردم: نیما !
نمیا برگشت و گفت: جانم !
کجا می ري؟
می رو پایین، کاري داري؟
نه، برو .
در رو باز کرد که بره اما دوباره صدایش زدم. نیما !
باز چی شده؟
نرو .
یه بار می گی برو یه بار می گی نرو آخر من چیکار کنم؟
نه، نرو .
اومد کنارم نشست و گفت: اگر می خواينرم پس باید درست حرف بزنی ببینم چته؟
بغض کرده بودم ، این کارها و این حرف هایش درست مثل سهیل بود، اشک تو چشام حلقه زده بودنیما هم متوجه
شد بود اروم نگاهم کرد و گفت :
غزل تو چه ات شده؟
با صداي که می لرزید تو چشاش نگاه کردم و گفتم: داداش من چمه؟
نیما تعجب کرده کرده بود آروم دستمو گرفت و سرمو روي سینه اش گذاشت، درست مثل اهویی که از دست
شکارچی فرار کرده باشه و به اشیانه اش رسیده باشه به ارامش عجیبی رسیدم.نیما که متوجه بود دلم بدجوري گرفته
گفت :
گریه کن غزل، گریه کن .
نمی دونم چرا ، ایا به حرف نیما بود یا به حرف دلم که زدم زیر گریهع شایدحدود پنج دقیقه تو بغل نیما گریه کردم
وقتی ارومتر شده بودم نیما سرم رو بلند کرد و اشک هام رو پاك کرد و نگاهی به چشام انداخت و گفت :
نمی خوام بهم بگی چه ات شده، ولی هر وقت که خواستی و هر وقت که احساس کردي که به یه هم راز نیاز داري رو
من حساب کن .
با نگاهم جواب مثبت رو به او دادم. او هم لبخندي زد و بیرون رفت ، واقعا که نیما و سهیل دوست هم بودند اخلاقشان
درست مثل هم بود هر موقع به چشم هاينیما نگاه می کردم یاد سهیل می افتادم. هر چند که چشمان ابی و تیله اي
سهیل چشم هایی نبود که ادم به هیمن راحتی بخواد از یاد ببره .
شب که بابا به منزل برگشت من رو غرقبوسه کرد شاید بخاطر خوشحالی بابا بود که خندیدم چون اصلأ میل به
خندیدن نداشتم و قبولی در دانشگاه از غصه ي من کم نمی کرد روز خوبی اما شب دلگیري براي من بود، ان شب هم
مثل شب هاي دیگر تمام شد مثل همه ي شبهاي با گفتن شب بخیري از پشت پنجرهدر حالی که به دور دست اسمان
نگاه می کردم و براي سهیل می فرستادم .
روز چهار شنبه بود، توي این مدت آرمان به خونهی ما نیامده و سهیل هم زندگی نزده بود. روز هاي سختی براي من
سپري می شد، با آنکه پیام و خاله اینا داشتن به تهران می اومدن و تا یکیدو ساعت دیگر می رسیدند.
     
#36 | Posted: 17 Mar 2013 17:18

‎فصل چهارم! ادامه!‏‎
اما هنوز هم کسل بودم ، او اومدن پیام خوشحال بودم ولی نبودن سهیل غمگین، روز بعد روزي بود که سهیل براي همیشه رنگ
زندگیش رو می باخت، کار زیاد بود که انجام می شد ولی نیما به مامان سفارش کرده بود که من رو خسته نکند. مامان
هم زیاد به من کاري نمی داد که انجام بدم. دوست داشتم یه جوري سر گرم باشم تا اینقدر فکرو خیال نکنم اما دست
و دلم اصلأ به کار نمی رفت. خیلی بی حوصله بودم ، خواستم که یه جوري خودم رو سر گرم کنم.تصمیم گرفتم که
یک تماس با صفورا بگیرم و ککمی باهاش صحبت کنم ، خیلی وقت بود که از او بی خبر بودم تلفن رو بر داشتم و
شماره اش رو گرفتم کمی باهاش صحبت کردم. البته کمی که چه عرض کنم حدود نیم ساعت باهم صحبت کردیم و
قرار شد که روز جمعه براي جشن کمی زودتر بیایید و تو کارها به ما کمک کند. بعد از صحبت با صفورا دیگه کاري
نبود که بخوام خودم رو باهاش سر گرم کنم. صداي زنگ و که شنیدم سریع درو باز کردم ، می دونستم که نیماست و
از این که اومده بود خیلی خوشحال بودم چون حداقل با نیما سر گرم می شدم، هر چند که چند دقیقه بعد از اومدن
نیما دایی اینا هم رسیدند، خونه شلوغ خیلی شلوغ شده بود ، همه من رو می بوسیدند ، اعصابم خراب شده بود ، همه
قربان صدقه ام می رفتند تا اینکه عصبانی شدم و گفتم: دیگه من باشم درس بخونم !
پیام در جواب من گفت: خب بابا تو هم حالا دور بر ندار، دو دقیقه لیلی به لالات گزاشتیم فکر کردي چه خبره؟
نه بابا یه چیزي هم بدهکار شدیم .
باید از خداتم باشه که هی می بوسیمت ، این بوس ها نسیب هر کسی نمی شه ها قیمتش بالاست .
نه بابا ، مگه فروشی هم هست، اگر به مرجان نگفتم .
پیام آروم خندید و گفت: دایی جان ، حالا باهات صمیمی می شم جو نگیردت، در زندگی زنا شویی من هم دخالت نکن
ها .
آفرین زن ذلیل، محافظه کار شدي؟
زن ذلیل باباته .
بابا که صحبت هاي مارو می شنید عصبانیگفت: یه چیزي شنیدم !
پیام دست و پاچه شد و گفت: نه آقاي مهربانی، با جناب نبودیم، باباي خودم رو می گم که خدا بیامرزدش .
آهان ، حالا این شد یه چیزي !
من و نیما و عسل از این که پیام ضایعشده بود خندیدیم که پیام خطاب به من گفت: الهی یه کور و کچل چلاق بیاد
بگیرت و ببره بنگلادش از دستت راحت بشم .
بههیمن خیال باش .
پس چی فکر کردي ؟ خیالت اینه که از این بهتر گیرت میاد
حالا بماند .
به همین خیال باش طرف مگه دیوانست؟
شاید باشه .
آهان اگه دیوانه است بحث اون جداست .
با حضور پیام جو صمیمی و شاد بود هرچند که یاد سهیل لحظه اي از فکرم بیرون نمی رفت ولی حداقل روحیه ام از
چند لحظه اي قبل خیلی شادتر و بهتر شده بود .
بالاخره شب بله برون رسیده بود عسل و سزار پا نمی شناخت انگار رو هوا راه می رفت اما فقط خدا از دل سهیل خبر
داشت .
ساعت هشت بود قرار هم براي ساعت هشت و نیم بود ، خونه وضع عجیبی بود هر کس کاري می کرد همه خوشحال
بودند و می خندیدند ، این می رفت و اون یکی دیگه می اومد تنها کسی تنها کسی که آرومتر از همه بودن من و پیام
بودیم که من خیلی خوب می دونستم که پیام هم مانند من الان داره به سهیل و سرگذشتش فکر میکنه و خنده از
لبش رفته. همه منتظر زنگ در بودیم تا اینکه بالاخره زنگ در صدا در اومد وآنهایی که تمام روز براي آمدنش
تدارك دیده بودیم وارد شدند. وقتی دست گل و شیرینی رو دست ارش دیدم یک لحظه در نظرم سهیل اومد و خنده
اي بر لبم نشست ولی باز شنیدن صداي سلام آرش ، خنده از لبانم محو شد و ازاین رویاي شیرین بیرون اومدم،
تعارفهاي زیادي می شد و هر کس از دري حرف می زد و سخنی می گفت. آرش قیافه ي مظلومی به خودش گرفته
بود از اون بدتر عسل بود که هر کس نمی دونست فکر می کرد تاحالا اصلأ حرف نزده و حرف زدن بلد نیست توي
دلم بر هر دوتاي ایشان خندیدم. در فکر و خیال بودم که متوجه شدم که مخاطب مجلس قرار گرفتم با بشکونی که
مرجان ازم گرفت تازه متوجه ي جمع شده بودم که آقاي نواصري پرسید :
غزل جان ، پرسیدم چرا آرومی ؟ حرف نمی زنی .
کی؟ من؟
آره دخترم، مثلا بله برون خواهرته باید خوشحال باشی .
به جاي من مامان جواب داد: اقاي نواصري غزل از اینکه عسل می خواد ازاین خونه بره دلگیره و از الان احساس
دلتنگی می کنه، باید بهش حق بدیم چ.ن خیلی به خواهر و برادرش وابسته است. برادرش هم که اگر خدا بخواد تا
چند وقت دیگه می ره سر خونه زندگیش و تو خونه تنها می شه .
از اینکه مامان نجاتم داده بود خوشحال بودم و لبخندي زدم و با سر حرف هاي مامانو تصدیق کردم. اقاي نواصري
خندید و گفت: براي چی ناراحتی؟ این که ناراحتی نداره، باید خوشحالم باشی، راه واسه ي تو هموار شده و باخیال
راحت زندگی می کنی .
منظورش رو نفهمیدم ولی با این گفته همه زدن زیر خنده. نمی دونم چرا میان اون همه آدم از خنده آرمان دلگیر
شدم و با ناراحتی نگاهش کردم ، اونبیچاره هم سریع خودشو جمع و جور کردو دیگر نخندید .
آقاي نواصري اصرار داشت که عسل باید یک بار دیگر توي جمع جواب بله رو بگه تا خیال همه راحت باشه و گرنه
انگشتر رو دستش نمی اندازم، عسل هم خیلی خجالت می کشید ولی وقتی بابا با نگاه به او فهماند که این کارو بکند
آروم و با اجازه گرفتن از مامان و بابا بله رو در جمع اعلام کرد، صداي دست زدن ها بلند شد و خانوم نواصري انگشتر
رو به انگشت عسل کرد و شال شیري رنگی رو به سرش انداخت با هر کاري که در این مجلس انجام می شد روحیه ام
رو بیشتر می باختم دیگر طاقت ماندن در این مجلس رو نداشتم، رئوف ضبط و روشن و صدایش رو هم زیاد کرده
بود ، سرم درد گرفته بود وقتی نگاه مهربان و معنی دار آرش و با نگاهی در جواب از عسل دیدم سریع بلند شدم وبه
حیاط رفتم. وارد حیاط که شدم احساس کردم راحت تر میشه نفس کشید و هواي داخل خونه بد جوري نفس گیر
شده بود آخیش بلندي گفتم و روي پله هانشستم و نگاهی به اسمان انداختم ، پربود از ستاره آروم با خودم گفتم:
یعنی توي این شب غمگین الان آسمون میلان هم این طوري پر از ستاره است
     
#37 | Posted: 17 Mar 2013 17:19

‎فصل چهارم! ادامه!‏‎
صدایی جوابم رو داد . گفت: اگر آسمونمیلان ستاره نداشته باشه ولی دل یه نفر هست که پر از ستاره است و منتظر
لطف خدا .
با تعجب برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم چند پله بالاتر از من آرمان نشسته بود، نگاهی به او انداختم ولی اون به
من نگاه نمی کرد و به حرف خودش ادامه داد :
خیلی به فکرشی، انقدر که فکر نکنم بهفکر خودت باشی .
شما هم اینجا هستید؟
می بینید که هستم .
براي چی اومدید اینجا؟
به همون دلیلی که تو اومدي بیرون .
مگر شما می دونید من به چه دلیل به بیرون اومدم؟
واضع و روشنه .
حتمأ اشتباه می کنید چون دلیل خاصی نداره .
آدم هیچ وقت کاري رو بدون انجام نمیده .
درسته ولی ....
نگذاشت حرفم و تموم کنم گفت: دیگه ولیمعنا نداره ، کاري که نباید می شد شده ، این نشون از خواست و حکمت
خداست، سرنوشت اون هم این طوري بود دیگه .
هاج و واج نگاهش می کردم متوجه نبودم از چی دحرف می زنه متعجب پرسیدم: سرنوشت چه کسی همین طور
بوده؟
سرنوشت هومن کسی که الان یه مدته بهخاطرش شب و روز نداري و مدام فکرشمثل خورره به جونت می افته .
مستأصل مونده بودم و به آرمان نگاه می کردم که ادامه داد: صلاح نیست من بیشتر از این بیرون بمونم یهامانتی
داشتم که م خواستم بهتون بدم .
به من بدید؟
بله به شما .
آرمان اینو گفت و درست در جیب کتش کرد و یم بسته کادو پیچ شده ي کوچک و یک پاکت نامه بیرون آورد و به
دست داد و گفت :
خواستم فردا بهتون بدم ولی فکرش روکردم ك فردا سرتون شلوغه و بهترین موقع همین امشبه در ضمن می
دونستم که امشب دلتون صد در صد می گیره، گفتم شاید وجود اینا آرومتون کنه .
با گفتن این حرف پاشد و به سمت در رفتکه صدایش کردم و گفتم: آقاي آرمان اینارو کی به شما داده؟
نامه رو باز کن و بخون، خودت متوجه می شی .
خواست که بره اما دوباره صدایش مردم و گفتم: اقا آرمان ببخشید؟
به سمتم برگشت و گفت: امر دیگه اي بامن دارید؟
خواهش می کنم ، اما می خواستم بدونم منظورتون از اون فر کیه؟
یعنی نمی دونی؟
من پاك گیج شدم ماجراي این فرد و حتی ماجراي این که می گید دلیل این کهجمع رو ترك کنید با دلیل من یکی
است .
آرمان سرش رو به سمت آسمان کرد و گفت: آسمون میلان هر چند پر ستاره همباشه نمی تونه درد این شب رو
براي سهیل کم کنه، آرش برادر منه همون طور که عسل خواهر شماست. ولی دل هر دوي ما پیش دل یکی دیگه
است که ما رو پایبند به یه قولی کردهکه وفاداري به این قول و راز ، از مردن هم واسه ما سختر شده، واسه من و شما
و مهرشاد و پیام .
آرمان بعد از این حرف بی توجه به من داخل ساختمان برگشت، باورم نمی شد که آرمان هم از این ماجرا مطلع باشه.
بد حالی شده بودم همه ي حواسم به سمت آرمان جمع شده بود او هم خیلی ناراحت بود ولی چرا من تا حالا متوجه
نشده بودم، ناگاه حواسم به پاکت و جعبه جمع شد، نکاهی به آن کردم و خنده بر لبانم اومد، اخه پاکت دقیقا مثل
همان پاکتی بود که سهیل نامه اي برایم درونش گذاشته بود، بی اختیار آنها رو بر روي قلبم فشردم و بوسیدم تا
خواستم با آسمان بالاي سرم نگاه کنم متوجه تراس اتاق نیما شدم. اول فکر کردم نیماست ولی بعد که دقت کردم
متوجه ي عصبانیت رئوف شدم که با خشم به من نگاه می کرد، دستپاچه شده بودم بلند طوري که صدایم رو بشنود
گفتم :
رفتی تراس واسه چی؟ از کی اونجایی؟
اما رئوف بی تفاوت به سوال من رویش رو از من گرفت و از تراس به اتاق رفت، قلبم تند تند می زد ، حالت تهوع
گرفته بودم نمی دونستم باید چیکار کنم، رئوف از اون بالا صداي من و آرمان و نمی شنید و خدا می دونست کهدر
مورد ما چی فکر کرده بود، و چه قضاوتی کرده بودو اعصابم خراب شده بود که مریم بیرون اومد و گفت: غزل تو
اینجا چیکار می کنی؟
حالم خوب نبود اومدم هوا بخورم. دختر دیونه ، همه فهمیدن که نیستی، زشته فکر دیگه اي می کنن ها، سریع بیا
بریم تو .
باشه تو برو من الان میام .
بیا همین الان با هم بریم، راستی این چیه دستت؟ !
رنگ از صورتم پرید و دست پاچه گفتم: هیچی، هیچی بریم تو .
مریم هم زیاد پاپی نشد و با هم به داخل خونه برگشتیم و من سریع با اتاقم رفتم تا پاکت و جعبه رو پنهان کنم ، وقتی
در اتاق رو بستم که به پایین برگردم،متوجه شدم که کسی پشت سرم ایستاده، برگشتم رئوف رو دیدم، بی مقدمه
گفت :
قایمشون کردي
چی رو؟
هیچی، هر چی هست مبارکت باشه .
این رو گفت و بی تفاوت از کنارم به پایین رفت، ناي این که از پله ها پایین برگردم و نداشتم ولی هر طور بود خودم
رو رسوندم و کنار بچه ها ایستادم تا بلکه از اون حال و هوا بیرون بیام، خیلی دوست داشتم اون مجلس زودتر توم
بشه و من بتونم به اتاقم برم و اون پاکت و جعبه رو باز کنم، دیگر حتی جرأت این که به سمت جایی که رئوف نشسته
بود برگردم رو هم نداشتم چی برسه بخوام تو چشاش نگاه کنم، آرمان بعد از اون دیگر به چشمان من علی رغم این
که چندین بار نگاهش کردم ، نگاهی نکرد .
آن مجلس به هر ترتیب که بود تموم شدو همگی خسته اما خوشحال بر روي مبلمان و عده اي هم روي زمین نشستند
تا نفسی بکشند، در این میان تنها کسی مه خنده بر لب نداشت رئوف بود که خیلی جدي نشسته بود و به نقش هاي
قالی خیره شده بود ، بابا که متوجه حال رئوف شده بود و گفت: رئوف جان چرا دمقی؟
نه عمئ جان کی گفته؟ !
زیاد تو فکرش نباش، نوبت تو هم می شه .
رئوف لبخندي زد و گفت: نه بابا عمو جان شما چه فکر ها می کنید .
این آقا منوچهربیخیاله ، ناراحت نباش خودم واسه ات یه خل و چل مثل خودت پیدا می کنمو برات آستین بالا می زنم .
مه زدیم زیر خنده، رئوف هم خنده اش گرفت و خندید، بین اون همه مشکل و دغدغه خاطر فقط رئوف و کم داشتم
که اون هم بهش اضافه شده بود، خیلی دوست داشتم باهاش حرف بزنم و از بدگمانی بیرون بیارمش ولی نمی
تونستم چنین کاري کنم یعنی با ان رفتاري که با من داشت جرأت نمی کردم به سمتش برم چی برسه به اینکه بخوام
باهاش حرف بزنم توي همین فکر بودم که بی اختیار سرم رو به سمت رئوف بالا آوردم ، نگاهی به من انداخت و من و
هم با نگرانی نگاهش کردم
     
#38 | Posted: 17 Mar 2013 17:19

‎فصل چهارم! ادامه!‏‎
نمی شد ولی لبخندي زد و نگاهش و از من گرفت، لبخندش معناب تمسخر نمی
داد و خیالم از این بابت راحت بود، در این لحظه نیما براي این که خستگی رو از جمع دور کنه خطاب به عسل گفت :
حالا عقد رو میخواید جشن بگیرین یا می خواید برید محضر؟
هنوز معلوم نیست ولی احتمال زیاد بریم محضر .
آره بابا محضر بهتره، عروسی رو جشن بگیرید .
تحتمالا همن کارو بکنیم .
نمی دونم چی شد که بی هوا گفتم: خب چهار ماهه دیگه عید فطره، بزترید عقد بچه ها هم همون روز برگزار بشه
دیگه، دوتا رو باهم جشن بگیرید و عقدو عروسی رو یکی کنید ، این طوري بیشتر خوش می گذره هم نیما و عسل با
هم شرشون کم میشه .
مامان در جواب من با خوشحالی گفت: راست می گه، چهار ماه دیگه براي عید فطر عقد و عروسی هر دو رو یکی می
کنیم و می فرستیمشون سر خونه و زندگیشون .
همه از این پیشنهاد استقبال کردند و ابراز خوشحالی میکردند،عسل هم موافق بود فقط بابا به نظر،یه مقدار راضی نبود
که نیما گفت :
-چیه بابا شما راضی نیستید؟
-نه نیما جان،نظر خوبیه ولی نمیشه تاچهار ماه دیگه شما چهار نفر همین طوري بمونید،حداقل باید یه عقد مختصر بر
گزار بشه که خیال شما و ما راحت بشه .
به جاي نیما،مادربزرگ جواب بابا رو داد و گفت:این که کاري نداره با خونواده ي اقاي نواصري قرار بذاریدتا ما اینجا
هستیم بیان و صیغه ي محرمیت رو بین بچه ها بخونیم تا چهار ماهه دیگه،تو این چهارماه هم شما کارهاتون رو مرتب
کنید
     
#39 | Posted: 17 Mar 2013 17:24

‎فصل پنجم!‏‎
همه موافقت کردند،بابا هم راضی شده بود ولی براي اینکخ بچه ها رو اذیت کنه گفت :
-نه نمیشه هنوز یه مشکل هست.
داد بچه ها به هوا بلند شد که نیما به نمایندگی از همه گفت:بابا جون به سر شدیم،دیگه مشکل چیه؟
بابا قیافه ي حق به جانبی گرفت و عصبانیگفت:اخه توي پدر سوخته که عین خیالت نیست،من بدبخت باید جهاز این
دختر رو تکمیل کنم و براي جنابعالی خونه بگیرم،فکر این هستم که با چه نقشه اي میشه بانک رو زد .
همه زدیم زیر خنده،نیما جواب بابا رو داد و گفت:شما ناراحت نباشید،جهاز عسل که تقریبا کامله و نمیخواد بهونه
بیارید من هم خودم نصف پول خونه رو از پس اندازم دارم که بدم،نصف دیگهاش هم شما محبت کنید .
-حالا اگه من نخوام محبت کنم کی رو باید ببینم؟
-شما این کارو نمیکنید.
-گیرم که کردم،بعدش چی؟
-چیزي نمیشه فقط با یه اشاره کل این افراد میریزن سرتون.
بابا خندید و دستاش رو به علامت تسلیم بالا اورد.خنده ام گرفته بود ولی ناگاه خنده از لبلنم محو شد وقتی که به این
فکر افتادم که اگه سهیل نتونه تا چهار ماهه دیگر خودش رو به ایران برسونه چی میشه و از اینکه پیشنهاد دادم کلی
خودم رو سرزنش کردم،ناگاه رها از فکر و خیال خارجم کرد و گفت :
-چرا توي فکري؟
من هم خندیدم و گفتم:دارم فکر میکنم که براي عروسیتون لباس چی بپوشم؟
رها خندید و گفت:حالا زود نیست؟
-نه،اصلا!
-خب حالا تو چرا این قدر خوش خیالی؟
-چه طور مگه؟
-اخه مگه قراره تو رو به عروسیمون راه بدیم،نه عزیزم فکرش رو از سرت بیرون کن که تو رو دعوت نمیکنیم.
-اوه،نه بابا!مگه من به دعوت احتیاجدارم،اصلا من نباشم عروسیتون سر نمیگیره.
-جدا،پس هدیه ات رو بده بعد بیا.
-شما شیرینی دادي که من هدیه بدم؟
-باشه به نیما میگم یه شیرینی هم به تو بدیم.
-همش یکی؟!
-نه پس صد تا!خب حالا چون تویی دو تا بخور.
-همش دو تا؟!
-اي کوفت بخوري،تو ده تا بخور،خوبه؟
-اره ولی ده تا هدیه نمیدم.
-نمیخواد عزیزم،تو همون یکی رو بده غنیمته،گدا خانوم.
-پرو نشو،خواهر شوهر بازي در میارم ها.
نیما کمی انطرف تر حواسش به ما بود و صداي ما رو میشنید،کنارمون امد و خطاب به رها گفت :
-چی شده؟چرا شما به جون هم افتادید؟
خواهرتون از الان داره واسه من خط و نشون میکشه .
نیما با تعجب نگاهم کرد و گفت:یعنی چی؟
رها گفت:یعنی اینکه تهدید میکنه واسمخواهرشوهر بازي در میاره .
نیما بلند خندید و گفت:اینکه کاري نداره خب تو هم واسش زن داداش بازي در بیار .
-اتفاقا تو فکرش بودم
من که از دست نیما عصبانی شده بودم گفتم:نیما جان دوست نداري که باهاتقهر کنم؟
نیما که عاقبت قهراي منو میدونست سریع دستمالو از توي جیب پیراهنش در اورد و گفت:ببخشید!اعلام صلح میکنم .
من و رها خندیدیم و نیما از کنار ما فرار کرد و رفت.همه دور هم نشسته بودیم ولی من زودتر از همه به بهانهاي که
خوابم میاد به اتاق خوابم رفتم تا بتونم نامه ي سهیل رو بخونم و هدیه اش رو باز کنم،تازه به اتاق خوابم رفته بودم که
صداي در مانع از این کار شد که به سراغ هدیه ي سهیل برم،در رو باز کردم،رئوف پشت در بود اجازه گرفت ووارد
شد.از اینکه بخواد در مورد اون لحظه صحبت بکنه میترسیدم اما به روي خودم نمیاوردم.رئوف با یه لیوان اب پرتقال
اومده بود،لیوان رو به من داد و گفت :
-از اینکه اینجا اومدم ناراحتی؟
-نه.چرا باید ناراحت باشم؟
-اخه زیاد ناراحت نشدي.
-اخه نمیدونم واسه ي چی به اتاقم اومدي؟واسه ي اب پرتقالتم ممنونم اما دلیلش رو نمیفهمم.
-اومدم که ازت معذرت خواهی کنم.
-بابت چی؟
-بابت چند لحظه قبل،باور کن نمیخواستم تو کارت دخالت کنم،اتفاقی اونجا بودم.
-نه بابا خواهش میکنم اتفاقی نیفتاده که من بخوام ناراحت بشم.
-به هر حال ازت معذرت میخوام،بیشتر از این مزاحمت نمیشم اب پرتقالت رو بخور،میخوام لیوانش رو ببرم پایین.
تشکر کردم و اب پرتقال رو خوردم و لیوان خالی رو به دستش دادم و او هم شب بخیري گفت و از اتاق بیرون
رفت.خودم رو از این که از دست رئوف عصبانی بودم،سرزنش کردم.از اینکه فکر کردم قصد فضولی در کارهاي من
رو داره احساس خجالت میکردم.به هر ترتیبی این ماجرا گذشته بود و من هم خیلی خوابم گرفته بود بر روي تخت
زفتم و خوابیدم اون شب هم تموم شد،شبی که سهیل براي همیشه عشقش رو از دست داده بود .
روز جشن بود،همه امده بودند،دوست و اشنا همه بودند،ارش هم از قبل صمیمی تر و خودمانی تر شده بود و با ما
راحت تر بود،پسر بدي نبود یعنی در واقع پسر خوبی بود خیلی مودب و سربه زیر ولی هیچ وقت مهرش به دلم نمی
افتاد،هر دفعه که میدیدمش چهره ي مظلوم سهیل به یادم می اومد و تمام وجودم از او متنفر میشد ولی خب او هم
گناهی نداشت،یعنی هیچ کس گناهی نداشت این دست سرنوشت بود که زندگی سهیل را به این جا کشونده بود .
همه شادي میکردند و خوشحال بودند جز خودم،همه ي حواسم به سهیل بود چون خیلی انتظار این روز رو کشیده بود
ناگهان به یاد اون پاکت و جعبه افتادم.شب قبل فراموش کرده بودم بازشون کنم.متوجه نبودم که تو این مدت زیر بار
نگاه ارمان بودم وقتی نگاهش میکردم نگاهش را از من دور نکرد واین اولین باري بود که اینچنین مستقیم به من
نگاه میکرد،منظورش را از این نگاه ها نمیفهمیدم و بی توجه به این موضوع سریع به اتاقم رفتم و در رو قفلکردم و
پاکت و جعبه را از زیر تخت بیرون اوردم.قبل از این که جعبه رو باز کنم،پاکت رو باز کردم و برق امید و شادي به
دلم دوید،نامه ي سهیل بود.مثل دفعه يپیش روي ورقه ي طرح دار با سایه ي رزصورتی برایم نوشته بود،از
خوشحالی گریه ام گرفته بود،شروع کردم به خواندن :
مهربانم سلام :
ورودت به دانشگاه رو قبل از هر چیزيتبریک میگم.تعجب نکن قبل از اینکه برم چون مطمئن بودم دانشگاه قبول
میشی این نامه را نوشتم و دست ارماندادم که بعد از قبولیت بهت بده.امیدوارم همیشه موفق باشی و به اون حدي که
دوست داري برسی،الن دارم این نامه رو مینویسم همون جایی هستم که چند روز پیش با هم بیرون بودیم،منظورم
دربنده،روي همون تخت نشستم و خاطرات اون روز رو مرور میکنم
     
#40 | Posted: 17 Mar 2013 17:26

‎فصل پنجم! ادامه!‏‎
فردا قراره که به خونتون بیام پس درد دلتنگی رو
زیاد درك نمیکنم ولی تو زمانی این نامه رو میخونی که از هم دیگه فرسنگها دوریم پس براي رفع دلتنگی لازمه،الان
خودم رو در زمانی میذارم که ازت دورم پس با تمام وجود دلم برات تنگ شده،ارزو دارم که هرچه زودتر
ببینمت،عزیزم دیگه فکر و خیال رو تموم کن همونطور که همه چیز براي من تموم شده.تموم فکرت رو به درست
معطوف کن که موفقیت اصلی رو به دست بیاري،نمیدونم چی باید بنویسم که دل تو یا حتی دل خودم رو اروم کنم ولی
امیدوارم دیگه هیچ وقت غمگین نبینمت این تنها ارزوي منه،راستی ببخشید که هدیه با ارزش تري نتونستم برات
بذارم یعنی عقلم نرسید که واست چی بگیرم.این نوار کاست رو گوش کنی متوجه همه چیز میشی.من این نوار رو
خیلی دوست دارم میدونم که تو هم خوشت میاد ولی اون حلقه هرچند که خیلیظریفه اما حلقه اي هست که
میخواستم به عنوان نشون دست عسل بندازم اما قسمت نشد،مراقبش باش اگهگم بشه میکشمت اخه یادگار
مادرمه،این حلقه ي ازدواج مادرمه که تا الان نگهش داشتم و خواستم بعداز این تو امنت دار یادگار مادرم باشی مثل
همیشه دوستت دارم بینهایت با صداقتتا قیامت
» دوستدارت سهیل «
تحت تاثیر نوشته ي سهیل گریه کرده بودم،کادو را باز کردم،یک نوار کاست و یک حلقه ي ظریف بود.انداختم به
انگشتم و اشکهایم را پاك کردم و پایین رفتم نوار رو به نیما دادم و گفتم :
-نیما این رو بذار.
-چی هست؟
-نمیدونم ولی قشنگه.
-اگه نمیدونی از کجا میدونی قشنگه؟!
-تو بذار کاریت نباشه.
جمع ساکت بود و همه منتظر بودند ببینن چه نواري و چه هنگیه که مریم گفت :
-غزل شاد باشه ها.
-نمی دونم به خدا یادم نیست چیه.
کرد همه منتظر بودند که ناگهان تمام موهاي تنم سیخ شد،صدا بدون اهنگ و pl ay نیما نوار رو داخل ضبطگذاشت و
موسیقی دکلمه کرد :
امروز از تو دورم،دور تر از دور امروز بی تو تنهام،تنها تر از تنها،امروز از تو دلسرد،امروز از تو دلتنگ،اه که چه امد
بر سر من اه که چه ها شد بر دل من
تن صدا خوابید دقیقا همانند نفسی که توي سینه ي همه ي ما حبس شده بود،لرلم تر از قبل بدون موسیقی ادامه داد :
دلم تنگه براي با تو بودن دلم تنگه براي جون سپردن
دلم تنگه عزیز دل دلم تنگه از گریه ي شبونه دلم تنگه ...
روزي با فریاد بی صدا خواستم بگویم که هستم مادرم خوابید .
روزي که شب شد،سیه شد،پر غم شد،پدرم نیز خوابید .
اما تو امدي بر سر راهم افسوس که عشق تو بسان ان دو نیز خوابید .
و امروز به امید او صداي بی صدایم را در گلو میفشارم تا براي شادي سنگ صبور و بهترینم لحظه اي چند با خود
بگریم تقدیم به بهارم :
صداي سهیل بود اشک در چشمان نیما ومامان حلقه زده بود،پیام سرش رو پایین انداخته بود،به ارمان نگاه کردم او
هم مثل من ارام و ساکت فقط گوش میکرد .
صداي گیتار به گوش رسید،این گیتار زدنسهیل بود،صداي ویلون هم بلند شده بود.با شنیدن صداي ویلون حال
ارمان دگرگون شد میدونستم که او هم متوجه شده که این ویلون زدن کاره مهرشاد است،اهنگ خیلی غمگینی بود
یاد شب مهمانی صفورا افتادم.اما اینبار غم با صداي سهیل به وجودم رخنهکرده بود :
حالا دیگه دل تو از دل من گذشته این تن خسته ي من چه بی صدا شکسته
حالا دیگه دل من تو تنهایی نشسته پیش یه تابلویی عکس به انتظار نشسته
بغض عجیبی گلوم رو گرفته بود به ارمان نگاه کردم دستش رو بر پیشانی گذلشته بود و چشمهانش رو بسته بود .
حالا دیگه دل من نواي درد شنفته توي دل عاشقش بذر غم رو خوب کاشته
حالا دیگه دل من از زندگی گذشته توي ذهن و دل یار به خاطره پیوسته
باورم نمیشد ولی نیما زد زیر گریه و از اتاق بیرون رفت،پشت سر او ارمان و پیام بیرون رفتند.جو غمگین شده بودو
هیچکس حرف نمیزد.مامان هم گریه کرد و عسل دلداریش میداد.طاقت نیاوردم و رفتم ضبط و خاموش کردم و نوار
رو برداشتم و به اتاقم بردم.بعد از من ایسان رفت و یه نوار شاد گذاشت وشادي نسبی رو به جمع برگردوند ولی نه
که این اخریها »: من و نه ارمان و پیام و نیما دیگر لحظه اي شاد نبودیم.نیما خیلی خودش روسرزنش میکرد و میگفت
متوجه شده بودم که زیاد حالش خوش نیست ولی هرچی میپرسیدم جواب سر بالا بهم میداد پیش خودم گفتم شاید
ارمان و پیام باهاش صحبت کردند تا کمی ارامتر بشه و همگی به جمع « خسته شده ولی فکر نمیکردم عاشق شده باشه
برگشتیم و سعی کردیم بخندیمهرچند که این خنده از صدتا گریه غمگینتر بود .
****
دو ماه از ان روز کذایی گذشته بود،تو این فاصله شش بار سهیل تماس گرفته بود و باهم صحبت کرده بودیم اما هیچ
کدوم در مورد اون شب و ماجراي اونشب هیچی به او نگفتیم و فقط یک بار ازمن پرسید که از هدیه اش خوشم
اومده یا نه که من جواب مثبت داده بودم،توي این مدت حتی یک بار هم صحبت از برگشتن نمیکرد.هر دفعه سوالی
میپرسیدیم جواب درست و حسابی نمیداد و میگفت انقدر عجله نکنید بالاخره بر میگردم اما دو ماه و نیم از رفتنش
میگذشت و هیچ خبري از بازگشتش نبود.دو ماه بعد عقد بچه ها طبق قراربرگذار میشد و اگر سهیل نبود نمیشد در
این فاصله ارمان حدود دوازده سیزده بار به خونه ي ما امده بود و با من گیتار کار کرده بود تقریبا راه افتاده بودم و
راحت میزدم ولی هنوز خیلی خوب جا نیفتاده بودم تا بخوام حرفه اي بشم. کلاس هاي دانشگاه هم هنوز حدود سه
هفته اي بود که شروع شده بود هرچند از درس خوشم نمی اومد ولی به خاطره سهیل به درسم گوش میکردم تا خوب
یاد بگیرم و باعث خوشحالی او شوم
اون روز استثنا قرار بود بعد از دانشگاه من به خونه ي اقاي ناصري برم گیتار تمرین کنم چون ارمان سرماخورده بود
و نمیتوانست از خانه بیرون بیاد .
کلاس که تمام شد تاکسی گرفتم تا به خونهی ارمان برم.توي این مدت اقاي نواصري و ارش زیاد به خئنه ي م رفت و
ام کرده بودند و صمیمیت ما از قبل بیشتر شده بود.هرچند که ارش به خونه ي ما رفت و امد زیادي داشت و تقریبا
همه ي اهل خونه با او راحت و صمیمی شده بودند.
     
صفحه  صفحه 4 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ‏Boghze ghazal | بغض غزل بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites