تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

‏Boghze ghazal | بغض غزل

صفحه  صفحه 5 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  13  پسین »  
#41 | Posted: 17 Mar 2013 17:27

‎فصل پنجم! ادامه!‏‎
ولی من هنوز نتونسته بودم به وجود او عادت کنم و هنوز روابط
گرم و صمیمانه اي باهاش برقرار نکرده بودم.توي همین فکرها بودم که صداي راننده مرا به خود اورد :
-چهار صد تومن میشه خواهرم.
پول رو به راننده دادم پیاده شدم.زنگ زدم،خود ارمان جواب داد،به داخل خونه رفتم ولی هیچکس نبود ترسیده بودم
که صداي ارمان رو شنیدم :
-بفرمایید غزل خانوم
-ممنون کسی خونه نیست؟!
-به غیر از من و شما هیچکس.
-شما کجا هستید؟
-شما بفرمایید بشینید الان میام خدمتتون.
متعجب سر جایم نشستم که با باز شدن در متوجه ارمان شدم که با ربدوشامبر حوله ي حمام خیلی خنده دار شده
بود،لبخندي زدم و دوباره سلام کردم .
-علیک سلام،معذرت میخوام،چند لحظه منتظر باشید.
ارمان رفت لباس پوشید و به نزد من اومد و گفت:واقعا معذرت میخوام از اینکه دیر شد .
-نه بابا من کلاسم زود تموم شد به همین خاطر زود اومدم.راستی چرا کسی خونه نیست؟
-همه خونه ي ایسان هستن،عسل هم هست مگه بهت نگفته.
-نه مگه شما نمیخواید برید؟
-شما رو همینطوري ول کنم و برم؟
-ببخشید،من امروز مزاحمتون شدم میتونیم تمرین امروز رو کنسل کنیم.
-نه بابا نیازي نیست،وقت واسه ي رفتن به خونه ي ایسان زیاده.
-اخه؟
-اخه نداره،بهتر تمرین رو شروع کنیم.
-هرچی شما بگید.
گیتارم رو در اوردم و درس دفعه ي پیشرو طبق قرار هردفعه براش زدم تا بعد در قسمت جدید بریم ارمان خندید
و گفت :
-خوب میزنی.ولی تو امروز گیتار رو باخودت به دانشگاه بردي؟!
-اره،چطور مگه؟!
-هیچی اخه مثلا دانشجوي ادبیات انگلیسیهستی،چه ربطی داره به موسیقی که با گیتار سر کلاس میري؟
-دیگه مجبور شدم.
نگاهی به من کرد و لبخندي زد ولی مننگاهم را از او دزدیدم و به تارهاي گیتارم دوختم .
-خب شما یه مقدار با گیتار من تمرینکنید تا من دو تا قهوه بریزم وبیارم.
-چرا با گیتار شما؟!
-اخه گیتار شما درست کرك نیست،بذار بیام تنظیم کنم که یه وقت خراب نشه.
-باشه،شما هم نمیخواد زحمت بکشید من چیزي میل ندارم.
-الان میرسم خدمتتون.
اون روز ارمان حدود چهل و پنج دقیقه با من گیتار کار کرد،دیگه هم انگشتهاي اون و هم انگشتهاي من خسته شده
بودند که او گفت :
-واسه ي امروز کافیه،تو خسته اي و ازکلاس برگشتی.
-ممنون، خیلی مزاحمتون شدم.
وسایلم را جمع کردم تا برم اما آرمان مانعم شد و گفت: چون تمرین تموم شده یعنی باید بري؟ !
-با اجازه تون، دیگه مزاحم نمی شم.
-هر وقت گفتم مزاحمی، برو. نکنه از این که با مایی ناراحتی؟!
-نه، این چه حرفیه، مامان اینا نگران می شن.
-این بهانه است. مامانت می دونه این جایی، پس خیالشون راحته.
-آخه، اینجا کاري ندارم بمونم.
-اما من با شما کاري دارم که باید بمونید.
من که تعجب کرده بودم گفتم: چه امري داشتید؟
-یعنی اگر امر کنم نمی ري؟
-اختیار دارید!
-پس من الان به شما امر می کنم که مدتی کوتاه اینجا بمونید و به همراه من به اتاقم بیایید.
-واسه س چس؟
-مگه امر نکردم؟
من که متوجه نشده بودم گفتم: آقاي نواصري یه جوري حرف می زنید، آدم میترسه. می شه بگید تو اتاق چه خبره؟
-دیدي هنوز هیچ چی نشده منو صدا می کنی آقاي نواصري!
-معذرت می خوام آقا آرمان.
-حالا این شد یه چیزي، راستی واسه چی از من می ترسید. مگه من لو لو خرخره ام؟ در مورد من هم فکر بد نکن این
قدر آدم پستی نیستم، بهم اعتماد کن می خوام تو اتاقم چیزي رو بهت نشونبدم. اگر نیاي ببینی پشیمون می شی ها.
توي این دو ماه هر دفعه به اینجا اومدید به این اتاق نیومدید حالا می خوام امروز به اتاقم دعوتتون کنم، ازنظر شما
ایرادي داره؟
-نه خواهش می کنم، بریم ببینیم.
اتاق آرمان ساده بود و به غیر از چند قاب شعر و چند قاب عکس از خودش و مهرشاد و خانواده اش چیز دیگري
نبود. ولی عکی بدجوري حواسم را به خودش جلب کرد. آرمان، مهرشاد و سهیل کنار هم توي یک فضاي سرسبز
نشسته بودند و با هم عکس انداخته بودند، عکس زیبایی بود. چه قدر در آن لحظه دلم هواي سهیل رو کرد و به حلقه
مادرش که به دستم انداخته بودم نگاه کردم و آروم طوري که آرمان نبینه، بوسیدمش .
-محو اون عکس شدي، آره؟
حواسم را به او دادم و گفتم: این عکسرو کی انداختید؟
-دو روز قبل از اینکه هم دیگه رو، دربند ببینیم.
-جداً؟!
-آره. حالا هم نمی خواد محو اون عکس و اون حلقه بشی بیا اینجا کارت دارم.
قلبم فرو ریخت پایین. مگر آرمان از جریان حلقه مطلع بود؟ نگاهی به حلقهاندختم که ارمان گفت :
-زیاد فکر نکن. این حلقه رو با یک زنجیر قبلا گردن سهیل دیده بودم. به همین خاطر فهمیدم که واسه سهیل بوده،
بیا اینجا بشین روي صندلی برات یه سورپریز دارم .
با تعجب کنار آرمان روي صندلی روبه روي کامپیوتر نشستم. وارد اینترنت شد وگفت: خیلی وقته همدیگه رو
ندیدین، دلتون واسه هم تنگ شده، امروزهمدیگه رو می بینید .
متوجه منظورش نبودم ولی مقتی به صندلی تکیه داد و گفت: سلام گور به گور شده. یه خبري از مرگت بهمون ندي
ها .
نزدیک بود از تعجب شاخ دربیارم که آرمان خندید و گفت: بیا اینو بذار به گوشت ببین چه چرت و پرت میگه .
-گور به گور شده هیکل مرده ي پروتئین نرسیدته بدبخت تازه به دورن رسیده، الهی که همین جا بمیرم برات جوون
مرگ بشم بلکه تو هم پس فردا عذاب وجدان بگیري و خود کشی کنی بمیري و یه عالم از دستت راحت بشن .
مهرشاد همین طور می گفت و لیچار بار آرمان می کرد، آرمان هم گوشش را نزدیک من آورده بود و صداي مهرشاد
رو می شنید و به من اشاره می کرد کهبه صفحه کامپیوتر نگاه کنم، وقتی نگاه کردم دیدم مهرشاد روبروي ما نشسته
و داره از تعجب شاخ در می یاره اما سریع جرقه اي زد و رو به آرمانگفت :
-الهی بمیري پسره گلابی که شعورت نمی رسه از قبل خبر بدي که مهمون ناخوانده داري.
من خنده ام گرفته بود، مهرشاد سریع از روبه روي کامپیوتر بلند شد و رفت پیراهن پوشید و برگشت و دوباره گفت :
-سلام غزل خانم، احوال شما؟
-خوبم ممنون.
     
#42 | Posted: 17 Mar 2013 17:29

‎فصل پنجم! ادامه!‏‎
-من معذرت می خوام این آرمان فرهنگ نداره، یعنی تقصیر خودش نیست. از بچگی یادش ندادن، ادب مدب یخ
دي، تخلیه تخلیه تشریف دارن. حتی یه ندایی نداد که شما اینجا هستید و مهمون مایید. بالاخره یک گاوي، گوسفندي،
سوسکی، چیزي سر می بریدیم .
خنده ام گرفته بود و نمی دانستم چی باید بگم، آرمان هم ساکت نشسته بود و لبخند می زد و براي مهرشاد شکلک
در می آورد، مهرشاد که عصبانی شده بود گفت :
-براي من شکلک درمیاري مرتیکه کج و کوله؟ وایسا برگردم ایران برات دارم.
آرمان هیچ عکس العملی نشان نمی دادو گذاشته بود که من حرف بزنم اما مهرشاد مهلت نمی داد و دوباره گفت :
اي بی شعور، حداقل زود خبر می دادي من نمی گذاشتم سهیل از خونه بره بیرون، یه دو دقیقه این لیلی و فرهاد هم
دیگه رو می دیدن .
برق شادي به نگاهم دوید و خوشحال گفتم: آقا مهرشاد می تونم با سهیل حرف بزنم؟
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت :
می گم مثل اینکه شما دو دقیقه پیش آرمان نشستید روتون اثر گذاشته ها، البته حق دارید اشعه ماوراي بنفش
مغناطیسی آرمان همه رو می گیره پدرسوخته .
نمی توانستم جلوي خنده ام را بگیرم. با خنده گفتم: آخه چطور مگه؟
-خانم محترم یادم باشه برگشتم ایرانبا پارتی بازي براتون دنبال کنم براياینکه اسمتون را از غزل به آي کیو تغییر
بدید. آخه خوبه همین الان گفتم فرهاد رفته بیرون و قسمت نمی شه لیلی رو ببینه .
خیلی ناراحت شدم و اشک تو چشمام حلقه زد، ناگهان یه فکر وحشتناك به ذهنم خطور کرد و زدم زیر گریه و رو به
آرمان گفتم :
سهیل چیزیش شده که نمی خواین ببینمش، نکنه همراه مهرشاد نیست و تنهاش گذاشته، نکنه این همش فیلمه و شما
دروغ میگید؟
آرمان که ناراحت شده بود گفت: نه بابا گریه نکن. باور کن ما بهت دروغنگفتیم. سهیل رفته بیرون و برمی گرده .
مهرشاد که ترسیده بود گفت: لیلی خانم ترو خدا شما خودتون رو ناراحت نکنید. اگر این فرهاد بفهمه که من اشک
شما رو درآوردم تکه کوچیکه هیکلمه.الان می رم موبایلش رو می گیرم و می گم هر جا هست برگرده .
-آخه چه طوري شما که تو اینترنت هستیدو تلفن مشغوله.
-نه بابا، آبجی لیلی مثل اینکه مهرشادرو خوب نشناختید ما این جا یه خورده اي بچه مایه داریم. جفتمون موبایل
داریم .
مهرشاد رفت تا با سهیل تماس بگیرهخیلی خوشحال بودم که می تونستم سهیل رو ببینم و بتاهاش حرف بزنم. براي
اینکه لحظات زودتر بگذره به آرمان نگاه کردم و گفتم :
-آقا آرمان؟
-بله؟
-ازتون ممنونم.
-بابت چی؟
-بابت همین دیگه!
-آهان قابلی نداشت، پیش از این هم میخواستم بهتون بگم که می تونید اینطوري ببینیدش ولی شما هیچ وقت
فرصت اینکه یه سر به اتاق من بزنید رونداشتید، من هم امروز سرماخوردگی رو بهانه کردم که شما به اینجا بیایید .
-شما خیلی مهربونید. واقعا نمی دونم چه طوري تشکر کنم.
-تشکر نیازي نیست ولی فعلا سعی کن نهایت استفاده رو ببري.
-راستی سهیل کی موبایل خریده؟
-همون وقت که رفت موبایل منو با خودشبرد، آخه موبایل من موبایل ماهواره اي بود و ایران به دردم نمی خورد.
من هم دادم به سهیل که راحت تر باشما ارتباط برقرار کنه .
-وقتی میگم شما خیلی مهربونید، می گید نه!
با این حرف آرمان نگاهی به من انداخت که من خیلی زود نگاهم را ازاو گرفتم و به کامپیوتر دوختم و دیدم که
مهرشاد دو تا دستاش رو زیر چانه اش گذاشته و داره به ما نگاه می کنه. وقتی که دید حواس ما به اوست با متانت
دروغی گفت :
-صحبت هاي لیلی خانم و جناب رابین هودپایان یافت؟
آرمان زد زیر خنده ولی من گفتم: چه طور مگه؟
-همچین ازش تشکر می کنی که انگار ارتش سرخ چین رو شکست داده و شرق آسیا رو از دست حکومت غاصب
نجات داده، بی خیال بابا آرمان آدم تشکر کردن نیست .
زدم زیر خنده و گفتم: باهاش تماس گرفتید؟
-شما هاش رو از کجا می شناسید؟
-بله؟!
-خودتون گفتید با هاش تماس گرفتید؟
-منظورم سهیل بود؟
-آهان! من فکر کردم هاش رو می گی که رفیقامونه. تعجب کردم که شما از کجا می شناسیدش. البته اون آرمان الان
بی بی سی. فکر نکنم موضوعی مونده باشه که به شما نگفته باشه .
-نه اتفاقا اصلا در این مورد با من صحبتی نکرده.
آرمان خندید و براي مهرشاد ابرویی بالا انداخت و گفت: ضایع شدي داداش .
-تو یکی حرف نزن که یاد چنگیز خان مغول می افتم وقتی صدات رو می شنوم.
خندیدم و گفتم: نگفتید باهاش تماس گرفتید یا نه؟
دوباره گفتید هاش، خانوم شما چه گیري به دختر استاد ما دادید، مگه خودتون ناموس ندارید؟
زدم زیر خنده و گفتم: مگه هاش، خانوم تشریف دارن؟
-بله، البته مودل باشید، دوشیزه هاش.
-آه ببخشید، اما شما نگفتید با سهیل تماس گرفتید یا نه؟
-آهان حالا شد یه چیزي، آره تماس گرفتم،همین پارك محلمون رفتته بود الان باید پیداش بشه، دیرم کرده احتمالا
تو راه که داشته می اومده راهزنا حمله کردن و اموالش رو به سرقت بردن و یه شیشه مشروب سرش خالی کردن
الان تلو تلو خوران داره می یاد خونه واسه ي همینه که دیر کرده .
-یعنی سهیل هم آره؟
آرمان به جاي مهرشاد گفت: دروغ میگه پسره ي پررو! حرف هاش رو باور نکن هرچند که این بچه قرتی هر کی رو
ببینه رحم نمی کنه و به راه بد می کشه، اگر من به آرزوي عزیزشون اطلاع ندادم .
-اي بر پدر و مادر آدم فضول لعنت. تو چی کار به مسائل خانوادگی ما داري؟ در ضمن این آقا سهیل از اولش خراب
بود، اخه مگه مرض داري؟
با فریاد مهرشاد من و آرمان به صفحه کامپوتر نگاه کردیم. یک نفر مهرشاد رو کتک می زد و مهرشاد هم می داد می
زد و فحش می داد و از رو صندلی بلند شد. باورم نمی شد اما این سهیل بودکه روبروي من نشسته بود. بدون مقدمه
بعد از یه سلام کوتاه بهم گفت :
سلام عزیزم .
اما من جوابی ندادم و فقط نگاهش کردم دوباره گفت: دوست نداري با من حرف بزنی؟ گفتم سلام !
تا خواستم به او جواب بدهم مهرشاد اومد روي پاهاش نشست و به مانیتور نگاه کرد و اشاره داد که آرمان از اونجا
بره، سهیل که پایش درد گرفته بود گفت :
چی کار می کنی، پام شکست
     
#43 | Posted: 17 Mar 2013 17:30

‎فصل پنجم! ادامه!‏‎
-دارم کمکت می کنم خر خدا، می خوامیه مگس مزاحم رو با مگس کش بکشم.
وبعد یه اسپري حشره کش رو، ري صفحه مانیتور گرفت و خطاب به آرمان گفت :
برو از اتاق بیرون، بذار لیلی و فرهاد دو دقیقه اختلاط کنن، مزاحم نشوو اگر نه باهمین مگس کش سقط می کنم .
آرمان خندید و از اتاق بیرون رفت و بعد مهرشاد خطاب به من گفت: رفت؟
-آره.
-خب الحمدالله مثل اینکه داره آدم میشه، حرف هاتون رو بزنید راحت باشید.
سهیل نگاهی به مهرشاد انداخت و گفت: شما راحتی؟ !
-آره عزیزم، فقط این شونه هام یه خورده درد می کنه ماساژ بدي ممنون می شم.
-چشم، الان براتون ماساژ میدم. یه ماساژي که تا بیمارستان بدوي.
اینو گفت و ضربه اي پشت گردن مهرشاد زد و دنبالش کرد و بعد از چند دقیقه اومد و روبروي من نشست و گفت :
شرش رو کم کردم .
خندیدم وگفتم: چرا زدیش؟
-حقش یود، اون رو ولش کن، خودت چه طوري؟
اما من جوابی ندادم، با ناراحتی نگاهم کرد و گفت: بعد از دو ماه و نیم که دیدمت اینطور باهام رفتار می کنی، خب
حرف بزن بذار صدات رو بشنوم. فقط تو رو خدا بغض و گریه رو بی خیال شو .
اما من بغض کرده بودم. اخه سهیل، همان سهیل نبود. آروم گفتم:خودتی؟
-نه سایمه، خب خودمم دیگه.
-چرا اینقدر لاغر شدي؟
-چون تو رو نمی بینم.
-شوخی نکن سهیل.
-باور کن، شوخی نمی کنم، تازه کجايمن لاغر شده؟
-هم لاغر شدي، هم موهات کوتاه شده.موهاي بلندي که دوستشون داشتی.
-خب کوتاهشون کردم، ایرادي داره؟
-واسه ي چی؟
-تنوع، چرا اینطور بد گمانی؟ بی خیال شو از خودت بگو. با درسات چی کار می کنی؟ دانشگاه خوبه یا نه؟
-آره اما دیگه تو خیلی دیر کردي؟
-دوباره شروع نکن. براي یه بار هم که شده خوب حرف بزن و بذار شاد باشیم. این قدر گریه و زاري واسه چیه؟
-واسه همونی که تو به علتش لاغر شدي.
-بی خیال شو. عسل و نیما به سلامتی تا دو ماه دیگه می رن سر خونه و زندگیشون. نفر بعدي تویی ها، حواست جمع
باشه .
-من چی میگم، تو چی میگی؟
-گفتم که نمی خوام در این مورد چیزي بشنوم. پس تمومش کن.
-باشه هر چی تو بگی.
-خوب دیگه چی کار می کنی، خوش می گذره؟
-ما که همین طوري هستیم. تو بگو ایتالیا چه طوره؟ همه شهراش رو رفتی؟
-یکی دو تا شو. همه رو که نمی شه بریم، مهرشاد کار داره.
-خب خودت برو.
-بدون مهرشاد خوش نمی گذره، بچه شلوغ و شیرینیه.
-آره فکر نکنم با وجود اون خسته بشی.
-تنها خستگی من این بود که تو رو نمی دیدم اما الان خستگی از تنم در رفت.
-خوشحالم که ین رو می شنوم.
-بازم بیا اون جا که با هم رو در روصحبت کنیم. خوشحال می شم.
-صد در صد بازم میام البته اگر آرمان بذاره.
-اون حرفی نداره مطمئن باش، بچه با معرفتیه.
-آره اما دوباره رفت تا کی با هم حرف برنیم، آخه تو کی برمی گردي؟
-زود، یعنی هر موقع خدا بخواد. تو هم این قدر فکرهاي بیهوده نکن و بچسب به درسهات و اگر نه از دستت ناراحت
می شم ها !
-چشم باباجون.
-افرین دخترم.
هر دو براي لحظه اي خندیدیم. ولی چند لحظه بعد در سکوتی غمگین با هم دیگه خداحافظی کردیم و بغض گلوي
هر دومان نشست. از اتاق بیرون رفتم، آرمان تنها در حال نشسته بود. از او تشکر کردم و خواستم برم که ازم خواست
بشینم .
-دوباره بیا اینجا که بتونی باهاش صحبت کنی.
-یعنی می تونم بیام؟
-چرا نتونی؟ بیا رو در رو باهاش صحبت کن. اینطوري کمتر احساس دلتنگی می کنی.
-ازتون ممنونم. شما خیلی لطف داید.
-وظیفمه. ولی از این که گفتم بشین این منظور را نداشتم، می خواستم باهات صحبت کنم.
-رك و راست میگم، غزل سعی کن به خاطر عسل و حتی به خاطر سهیل و یا حداقل به خاطر من آرش رو ببخشی.
ازت خواهش می کنم .
از این که بی مقدمه و رك حرفش رو زده بود تعجب کردم و گفتم: واسه چی این حرف رو می زنید؟
-می دونم از آرش ناراحتی ولی اون گناهی نداره. باور کن اگر سهیل میگذاشت که تو با عسل و من با آرش صحبت
کنیم وضع الان خیلی فرق می کرد اما اون خودش نخواست. من اگر واقعیت رو به آرش می گفتم با اینکه عسل رو
خیلی دوست داشت ولی اینقدر معرفت داشت که پاشو از زندگی اونا بکشه بیرون، ازت خواهش می کنم غزل به اون
دوتا خورده نگیر. شاید این خواست خدا بوده هیچ کس از حکمت خدا باخبرنیست. نمی تونه تو کار اون دخالت کنه،
تو رو خدا غزل سعی کن وضع همه رو درك کنی و بفهمی و فقط به سهیل فکر نکنی و اون رو در نظر نگیري. من هم
مثل تو سهیل رو خیلی دوست دارم و از این مساله به وجود اومده خیلی متاسفمولی کاریه که شده. کاریش هم نمی
شه کرد، تو رو خدا درست فکر کن .
بدجوري به هم ریخته بودم نمی دونستم در جواب چی باید بگم که آرمان دوباره گفت :
-غزل تو رو جون سهیل سعی کن منطقی فکر کنی.
نگاهی باو کردم، مستقیم به من نگاه می کرد و منتظر جواب بود، آروم گفتم :
-چشم، سعی می کنم. من حرف هاي شما رو قبول دارم ولی تا حالا کسی حریف اش نشده که من بتونم بشم.
-تو اینقدر مهربون و فداکاري و با گذشتی که می تونی. من مطمئنم.
من دیگه هیچی نگفتم براي لحظه اي هردوي ما ساکت بودیم که آرمان سکوت رو شکست و گفت :
-دوستش داري؟
متعجب نگاهش کردم که دو باره گفت: سهیل رو می گم؟
-مگه شما ندارید؟ همه سهیل رو دوست دارن.
-یعنی چی ؟
-دوست داشتی که جاي عسل بودي و به محبت هاي سهیل جواب مثبت می دادي؟
متوجه ي حرفش نشده بودم نگاهی به او کردم، چهره اي مظلوم داشت آرام و سر به زیر انداخته بود و گفت :
-سهیل دوست داشتنیه،قبول دارم.
من باز هیچی نگفتم و مستقیم به چشماش نگاه کردم،موهاش روي چشماش افتاده بود،تا به حال متوجه ي زیبایی
چهره اش نشده بودم آرام سرش را به بالا آورد و به من نگاه کرد.قلبم از حرکت ایستاد چشماش پر از اشک بود،
دوباره پرسید :
-دوستش داري؟
من که بغض کرده بودم و نمی دونستم چی باید بگم ، باز نگاهش کردم و بعد از مدتی گفتم :
-براي چی می پرسی؟
-دوست دارم بدونم.
-باور کن تا به حال بهش فکر نکردم،من سهیل رو دوست دارم اما نه به اون منظور.
     
#44 | Posted: 17 Mar 2013 17:32

‎فصل پنجم! ادامه!‏‎
آرمان اشک چشمش رو پاك کرد و گفت : یه بار به دلت رجوع کن ببین اگر بفهمی ممکنه سهیل بخواد ازدواج کنه
چه حالی بهت دست می ده .
فکرش رو کردم راست می گفت اصلا طاقت نداشتم ، گفتم: دوام نمی یارم .
-پس دوستش داري!
-شاید.
سرش رو پایین انداخت و دیگر هیچ چیز نگفت.احساس کردم که وجود من اونجا مزاحم آرامش اوست.بلند شدم و
گیتارم و برداشتم و خواستم که برم اما او گفت :
-همیشه این قدر دیر می یاي و زود می ري؟!
متوجه ي منظورش نبودم و گفتم :مامان نگران می شه، خیلی دیر کردم .
بدون تعارف گفت : خیلی خوش آمدید سلامبرسونید .
ممنون شما هم همین طور، خداحافظ .
وقتی می خواستم در رو ببندم دوباره صدایم کرد و آرام بدون این که نگاهم کنه گفت :
-مراقب خودت باش.
با گفتن ((چشم)) از خونه بیرون رفتم. در فاصله راه تا خونه به تمام حرف هاي آرمان فکر کردم، راست می گفت
آرش گناهی نداشت ، او هم مثل سهیل عسل رو دوست داشت. دقیق مثل این که در آن لحظه من سهیل رو دوست
داشتم ، حلقه ام رو بوسیدم و سرم و بهشیشه زدم و چشمام و بستم تا به مقصد رفتم.روز کسل کننده اي بود، صبح اصلا دوست نداشتم از رختخواب بیرون بیام اما صداي داد و هوار نیما ، خواب رو از
سرم پروند .
-غزل پاشو دیگه دیرم شده.
اما من ناي بلند شدن از سر جایم را نداشتم.نیما هر روز سر راهش منو به دانشگاه می رسوند و بعد سر کارش می
رفت و توي این مدت که منو می رسوند اکثر اوقات دیر به سر کارش می رسید. صبح خیلی خوابم می اومد اما صداي
نیما بدجوري اعصابم رو خرد کرده بود :
-غزل مگه با تو نیستم ، یالا بجنب!
-خب بابا ! تو هم انگار نوبرش رو آوردي الان می یام.
اما پاهایم قدرت بلند شدن رو نداشت نشسته بودم ، با اون داد و بیداد نیما خواب هم از سرم پریده بود ، اما انگار هیچ
وقت راه نرفته بودم و نمی تونستم سر پاهام بایستم،سرم گیج می رفت . حال بدي داشتم به هر ترتیبی بود به سختی
سر پا ایستادم و در اتاق و باز کردم و بیرون رفتم. نیما توي راهرو عصبانیایستاده بود :
-به به تشریف آوردید!
-چه قدر غر می زنی نیما!
-روت رو برم بابا زود باش دیرم شده.
-باشه بذار یه آب به صورتم بزنم.
-خب برو بزن دیگه،واسه چی ایستادي منو نگاه می کنی؟
با این حرف نیما به سمت دستشویی حرکتکردم تا دست و صورتم رو بشویم . اما بی اختیار و بی دلیل هنوز دو قدم
بر نداشته بودم محکم به زمین خوردم.نیما سریع به سمت من دوید و کنار من نشست و گفت :
-چی شد؟!
-نمی دونم چرا خوردم زمین!
-چراش رو من می دونم به این خاطر که دست و پا چلفتی هستی عزیزم، دلیل دیگه اي نداره.
-اذیت نکن نیما راست می گم به خدا.
-باشه حالا زودتر پاشو ، دستت رو بده من ببینم.
دستم و گرفت و کمک کرد تا بلند شوم و خودش از پله ها پایین رفت . بعد از این که دست و صورتم رو شستم ،
نگاهی در آینه به خودم انداختم ، چهره ام عوض شده بود، چشم هایم پف کرده و رنگم زرد شده بود.اما بی خیال به
سمت پایین رفتم،اما همون لحظه که نیما دوباره با صداي بلند داد زد که من سریعتر حاضر شوم روي پله ها سرم گیج
رفت و از بالاي پله ها به پایین افتادم.مامان و نیما و عسل خیلی سریعخودشون رو بالاي سرم رسوندن.تمام بدنم درد
گرفته بود.دوست داشتم گریه کنم ولی جلوي بقیه خودم رو کنترل کردم. مامان بدجوري دست و پایش رو گم کرده
بود، مرا بغل کرده بود و گریه می کرد .
-من حالم خوبه مامان.
-آخه حواست کجاست دختر؟!
نمی تونستم جواب مامان رو بدم ، آروم چشم هایم رو بستم ولی مامان بلند زد زیر گریه و گفت :
-خاك بر سرم بچه ام بیهوش شد! حالاچی کار کنم؟
نیما براي این که مامان رو آروم کنه گفت : چرا بی خودي شلوغش می کنی مامان ! چهار تا پله خورده زمین سرش
خون اومده. چیزي نشده که، الان هم من می برمش تا یه کلینیک همین نزدیکی ها تا سرش رو پانسمان کنن، سریع
برمی گردیم خونه، شما هم دیگه خودت رو ناراحت نکن .
عسل با این که خودش هم ترسیده بود براي آرام کردن مامان گفت :
-نیما راست می گه مامان، شما خودت رو ناراحت نکن ما می ریم و زود برمی گردیم.
-اصلا حرفش رو نزنید، من هم همراهتون می یام.
نیما گفت :آخه بیاي چی کار؟
مامان بلندتر از قبل داد زد : رنگ به روي این بچه نیست باید بیام ببینم چشه،تا دو کلام با دکتر حرف نزنم که آروم
نمی گیرم .
-باشه مامان هر چی شما بگید.
مامان سریع حاضر شد تا همراه بچه ها منو به کلینیک ببرند اما همین که نیما من و بلندم کرد صداي جیغم به هوا بلند
شد، بیچاره نیما ترسیده بود و گفت :
-چی شد غزل؟!
-بذارم زمین.
-الان می ذارمت توي ماشین چند لحظه تحمل کن.
-تو رو خدا نیما تمام بدنم درد می کنه.
اینو که گفتم دیگر نفهمیدم چه شد،از حال رفته بودم. مامان و نیما و عسل بیش از پیش ترسیده بودند اما من چشم
هایم رو آروم بسته بودم .
انگار داشتم می دویدم با یک لباس سفید.خوب که چشم هایم رو باز کردم دیدم لباس بلند سفیدي پوشیدم درست
مثل لباس عروس و وسط کویر می دویدم.هر چی می دویدم خاك بود و خاك ، گریه ام گرفته بود. خدایا من کجام ؟
این جا کجاست ؟ ایستادم، به آسمان نگاه کردم.برف می بارید از آسمان کویر برف می بارید.باورم نمی شد زمین
سفید شده بود درست مثل زمستان. سردم شده بود ، چشم هایم رو به هم مالیدم. به نظرم یک سیاهی بین اونهمه
سفیدي می دیدم. خوب که دقت کردم فهمیدم چی بود، سهیل بود.خوشحال بهسمتش دویدم انگار تنها ناجی من بود
اما هر چه می دویدم به سهیل نمی رسیدم، خسته شدم، سر جایم ایستادم. کمی آن طرفتر سیاهی دیگري بود. نگاهش
کردم اما به سمتش ندویدم آرمان بود.خودش به سمتم اومد، دستانم رو گرفت و از روي برف ها بلند کرد و با
انگشتش نقطه اي رو نشونم داد، آرش و عسل بودند،کمی آن طرف تر نیما و رها ، کنار آنها پیام و مرجان و نزدیک
آنها هم مجتبی و مریم.خوشحال شدم.همه اونجا بودند، دیگر تنها نبودم.برگشتم تا از آرمان تشکر کنم اما
نبود.
     
#45 | Posted: 17 Mar 2013 17:34

‎فصل پنجم! ادامه!‏‎
نگاهی به دور دست انداختم ، پشتبه من داشت می رفت.ناگاه کسی از پشت صدایم کرد، برگشتم رئوف بود اما
نه اون رئوف همیشگی، صورتش یخ زده بود. ترسیدم و از کنارش فرار کردم اما منظره اي مانع حرکتم شد.آرمان و
مهرشاد بودند.خداي من آنها چی کار می کردند؟یک تابوت رو بلند کرده بودند و با خودشون می بردند . اون تابوت
کی بود؟نگاه کردم به سمت سهیل اما نبود.به سمت رئوف برگشتم. اون هم نبود،به بچه ها نگاه کردم ، همگی کنار
هم بی تفاوت نسبت به من می رفتند.نگاهم رو به آسمان دوختم ، آفتاب شده بود، زمین سبز شد. احساس کردم از
روي زمین بلند شدم ، به پایین نگاه کردم ، من از زمین فاصله می گرفتم، به بالا نگاه کردم، سهیل دستم و گرفتهبود
و با خودش می برد، داد زدم.((سهیل بذارم زمین، این کارها چیه که می کنی؟)) اما سهیل غضبناك می خندید، می
خندید و مرا همراهش به بالا می برد.دوباره داد زدم (نه نمی خوام بمیرم این کار رو نکن سهیل تو رو خدا ((...
-غزل عزیزم! چی شده؟
چشمام رو باز کردم، مامان و عسل بالاي سرم بودند، مامان نگران و بغض کرده گفت :
-چی شده مادر؟ خواب می دیدي عزیزم؟!
انگار زبون نداشتم که حرف بزنم، آرام و بریده بریده به مامان گفتم :
-مامان من کار اشتباهی نکردم من نمی خوام بمیرم.
-تو نمی میري دخترم این حرف ها چیه؟!
-این جا کجاست؟ چرا منو آوردید این جا؟ این جا همه چیز سفیده، من دوست ندارم!
عسل به جاي مامان گفت :
-غزل جونم ،این جا بیمارستانه به همین خاطر همه چیز سفیده.
-چرا منو آوردید بیمارستان؟
مامان گفت: دختر گلم، بردیمت کلینیک گفتن باید بیاریمت بیمارستان ما هم تو رو اوردیم بیمارستان .
_اخه واسه چی؟
عسل گفت: واسه ي این که از پله ها افتادي پایین و اسیب دیدي .
_من خوبم مامان دوست ندارم بمیرم.
مامان گریه اش گرفته بود و به زور لبخندي زد و گفت: این حرفها چیه میزنی؟کی گفته تو میخواي بمیري؟
عسل گفت:اصلا تا حالا کی رو دیید از رو پله ها بیفته بمیره؟
_من میترسم.
عسل دستم و گرفت و اشکهایم رو پاك کرد.در همین لحظه نیما به داخل اتاق اومد: سلام خانوم! کم نیاري بس
میخوابی؟
_نیما نذار من بمیرم!
نیما که تعجب کرده بود با ناراحتی کنارم اومد و پیشانی ام را بوسید وگفت: کی جرات کرده بگه تو میخواي بمیري؟
_نمیدونم!
_هیچ کس جرات نداره ،یعنی دلش نمیخواد که به این وضع فکر بکنه چی برسه به این که بگه.
_اما؟!
_دیگه اما و ولی نداره عزیزم،تو استراحت کن تا من و مامان بریم کارهاي بیمارستان رو انجام بدیم.
نیما اینو گفت و به مامان فهماند کهبه بیرون برود اما عسل کنارم ماند.حالم اصلا خوب نبود متوجه نبودمچی میگم به
عسل گفتم :
_شما چرا منو تنها گذاشتید و رفتید؟
_عزیزم ما حتی یه لحظه هم تو رو تنها نذاشتیم.
_همتون رفتید و من تنها موندم.این سهیل بود که اومد منو با خودش برد.اخه همتون منو ترك کردید.
_کی این حرف رو زده؟ خواب دیدي عزیزم.
_میدونی که همه ي خوابهاي من راست از اب درمیاد.
_بیخودي به خودت تلقین نکن با این وضعیت خواب دیدن که تعبیر نداره.
_نمیدونم ،شاید.
_مطمئنا همینطوره اما یه قسمت اونتعبیر داره.
_ترسیدم و گفتم: کجاش؟
_خندید و گفت: نترس عزیزم،اون جاش که اقا سهیل از ایتالیا برگشتن و دست شمارو گرفتن و بردن و جناب عالی
ما رو ترك کردید متوجه میشی .
_منظورت رو نمیفهمم.
مشخص بود که عسل قصد داره خوشحالم کند دوباره خندید و گفت :
خودت رو به موش مردگی نزن،هر کی ندونه ما خوب میدونیم که شما به هم علاقه دارید .
متوجه منظورش نمیشدم،تعجب کرده بودم انگار به من ارامبخش زده بودند .
دیگر دردي احساس نمیکردم ، از عسل پرسیدم :
_سهیل به شما هم علاقه داره،شما هم به اون علاقه دارید،چه فرقی میکنه؟
_خودت رو به اون راه نزن.
_یعنی چی؟
_منظور من از اون علاقه ها بود نه این علاقه ها.
_متوجه نمیشم؟!
_تو مثل این که از پله افتادي مغزت تکون خورده، منظورم اینه که من الان به سهیل علاقه دارم ولی به ارش هم علاقع
دارم ولی بین علاقه ارش و سهیل فرقی هست دیگه .
_یعنی تو فکر میکنی من و سهیل...
عسل نگذاشت حرفم رو تموم کنم و دوباره گفت: اره دیگه اصلا تابلود بود،سهیل از بچگی تو رو دوست داشت وتو
هم همینطور .
تعجب کرده بودم و از او پرسیدم: تو از کی به این فکر افتادي؟ سهیل هم با من و هم با تو صمیمی بود.از کجا معلوم
به تو علاقه نداشته؟
_مطمئنم که نداشته.
_از کجا اینقدر مطمئنی؟
_از این که تو رو دوست داره.
بد حالی شده بودم.دوباره پرسیدم: اما اگر تو رو دوست داشت چی؟
_اگه داشت که می اومد خواستگاري!
_اما تو میخواي ازدواج کنی!.
_الان میخوام ازدواج کنم.قبلا نمیخواستم و مجرد بودم.
_یعنی تو هیچ وقت سهیل رودوست نداشتی؟ منظورم اینه که جاي ارش دوستش نداشتی؟
عسل به فکر فرو رفت و بعد از چند لحظه سکوت گفت: میتونم باهات رو راست باشم و بهت اعتماد کنم؟
_صد در صد مطمئن باش، آخ!!
یه دفعه دلم درد گرفت،بدجوري درد داشتم و دستم رو روي دلم گذاشته بود وفشار می دادم،عسل ترسیده بود و
سریع بیرون رفت و لی مامان رو پیدا نکرد و پرستار رو صدا کرد.پرستار بالاي سرم بود و عسل هم دستم رو توي
دستش گرفته بود اما من با وجود این همه درد دوباره به عسل گفتم :
_عسل میخواستی رو راست باشی و جوابم رو بدي.
_بی خیال شئ عسل الان موقعش نیست.
_تو رو خدا خواهش میکنم.
عسل سریع اما نگران گفت: من سهیل رودوست داشتم اما الان دیگه هیچ فرقی نمیکنه.من ازدواج کردم و به ارش
هم علاقه دارم و سهیل هم به تو علاقه داره،دیگه هم همه چیز رو فراموش کردم به این خاطر که می دیدم همهی
توجه و حواس سهیل به توست و تنها تو رو میبینه .
دنیا دور سرم چرخید،این درست نبود،اینحقیقت نداشت، اخه چرا باید اینطور میشد؟
بیش از پیش حالم بد شده بود،احساس میکردم دردم بیشتر شده.زدم زیر گریه و بهانه می گرفتم و می گفتم درد
دارم.عسل ترسیده بود و بیرون رفت و با مامان و نمیا برگشت،مامان گریه کرده بود،عسل هم گریه اش گرفته بود،
پرستار سعی میکرد ارومم کنه.
     
#46 | Posted: 17 Mar 2013 17:35

‎فصل پنجم! ادامه!‏‎
مامان دستم رو گرفته بود و می گفت: هیچی نیستدختر گلم خوب میشی !
اما من فقط نگاهش می کردم.فکرم به دل دردم نبود.اي کاش سهیل گذاشته بود با عسل صحبت میکردم اي کاش
اینقدر دیر با عسل درد دل نمیکردم ايکاش چشمهام رو می بستم.دوست نداشتمهیچ چیز و هیچ کس رو ببینم.دلم
نمیخواست توي این دنیا باشم.شاید میخواستم خودم رو فریب بدم اما الان دیگه هیچ فایده اي نداشت.دیگر نه ارش
نه عسل و نه سهیل نه دنیا و نه هیچ کستقصیري نداشتند .
این همه اش تقصیر تقدیر و سرنوشت بود،این همه اش تقصیر شرم و حیاي سهیل و تقصیر اشتباه هاي فکر عسل و
تقصیر صمیمیت بیجاي من با سهیل بود.هیچ وقت خودم رو نمیبخشم. اصلا دوست نداشتم زنده باشم.کاش چشمهام
رو باز نکرده بودم و کاش چشمهام رو که باز میکردم دوباره میون همونکویر بودم ك و تنها،دیگر حتی دوست
نداشتم توي اون برف و زمستان باشم .
اي خدا! اخه چرا؟ اخه تا کجا باید دوید؟ اما هیچ وقت به مقصد نرسید؟
به سختی چشمانم رو باز کردم ، همه چیز تیره و تار میدیدم.هیچ کس بالاي سرم نبود،سرم رو کمی بلند کردم یه
خانوم بود با لباس سفید هراسون از او پرسیدم :
_خانوم شما چرا لباس سفید پوشیدي؟
_واسه این که لباس فرم بیمارستانه.
_برو درش بیار،خوب نیست.
پرستار اروم دستم رو گرفت و زیر پتو گذاشت و لبخندي زد و گفت: تو خودت روناراحت نکن عزیزم، من مجبورم
این لباس رو بپوشم .
_اخه چرا باید مجبور باشی؟
_این دیگه دست من نیست.
_کاش میشد درش بیاري،اینا چرا اینقدر زور میگن؟
پرستار خندید و هیچی نگفت اما وقتی خواست از اتاق بیرون برود ارام رو به من کرد و گفت: همه چیز زوره،اگر زور
نبود هیچ کس با میل خودش به این دنیا نمی اومد .
متوجه بودم او هم مثل من خیلی دلش گرفته است. دوست داشتم با یکی حرف بزنم ولی او قصد رفتن داشت.فقط
توانستم یک سوال از او بپرسم :
_ببخشید از خانواده ي من کسی نیست؟
_چرا عزیزم ولی الان وقت ملاقات نیست.
_اما من میخوام مامانم رو ببینم.
_مامانت اینجا نیستوولی داداشت این جا مونده.فکر کنم رفته باشه محوطه تا قدم بزنه،برگشت میگم بیاد پیشت.
_ممنون.پرستار رفت ولی گفته ي او بدجوري به فکر فرو بردم که صداي در و شنیدم: بفرمایید تو.
نیما وارد اطاق شد و ارام در رو بست: سلام نیما کجا بودي؟
ارام بود ولی مشخص بود از موضوعی دلخوره اهسته جواب سلامم و داد وکنارم روي تخت نشست :
_کجا بودي تو؟
_رفته بودم بیرون کمی هوا بخورم.
_خوشمزه بود؟
خنده اي زورکی تحویلم داد و هیچ نگفت.دوباره گفتم: خب دیپه پس چرا نمیریم؟
_کجا؟
_بریم خونه دیگه از کی تا حالا اینجا هستیم مگر چی شده که اینقدر بیمارستان موندیم؟
_تو فعلا باید بستري باشی،نمی تونیم خونه بریم.
_احخ چرا؟
_دستور دکترته.
_پس مامان و عسل چرا رفتن؟
_تو بیهوش بودي و از ما سه نفر یک نفر حق داشت بمونه.مامان و عسل حال زیاد خوبی نداشتنبه همین خاطر من
پیشت موندم.اونا هم خسته شده بودن،ولی خیلی منتظر ایستادن که بیدار بشی اما فایده نداشت.به اصرار من رفتن .
_ما اجازه نداشتیم در ضمن تو باید استراحت میکردي.
_اخه یه زمین خوردن که اینهمه دنگ و فنگ نداره که.
_اره اما تشخیص دکترته.
_بابا هم رفت؟
_مگه بابا اومده بود که بخواد بره؟
_بهش خبر ندادین؟
_نه ،نخواستیم ناراحتش کنیم.
_حتی نذاشتین بیاد بیمارستان؟
)بچه ها ببخشید این خط اخر تو اسکن قابل خوندن نیست
_ماموریت؟
_اره دیگه براي بازدید از یه معدن به کرمان رفته یادت نیست؟
_نه یادم نیست کاش بودش.
_بود که چه کار میکرد؟ همون بهتر که نیست. خدا رو شکر.
تعجب کرده بودم،پرسیدم: چطور مگه؟ واسه ي چی خدا رو شکر؟
نیما که دستپاچه شده بود سریع گفت: هیچی هیچی ،واسه این که ناراحت نشه .
متوجه بودم که میخواد سرم شیره بماله به همین خاطر دوباره پرسیدم: مگه من چیزیم شده که بخواد ناراحت بشه؟
_من چنین حرفی زدم؟
_منظورت همین بود.
نیما که مشخص بود دوست نداره در اینمورد حرف بزنه گفت :
_غزل استراحت کن بذار منم راحت باشم.
_دوست ندارم فکر کنید بچه ام.
_مشکل ما اینه که تو فکر نمیکنی بچه اي.
متوجه منظورش نشدم و پرسیدم: یعنی چی؟
_اصلا کی چینین فکري کرده؟
_شما.
_اشتباه میکنی.چرا باید چنین فکري بکنیم؟
_این رو باید از خودتون پرسید.
_چی باعث شده چنین فکر کنی/
_نیما چی رو میخواید از من مخفی کنید؟یه چیزي هست که نمیخواي به من بگی.
نیما که هول شده بود کمی من من کردو گفت: اشتباه میکنی،موردي نیست که نخواییم به توئ بگیم .
با عصبانیت گفتم: پس تو چرا اینقدر ناراحتی؟
_کی گفته؟
_کسی نگفته دارم میبینم.
_تو حالت خوب نیست باید استراحت کنی.
_بحث رو براي چی عوض میکنی؟ تو از یه چیزي ناراحت و دلخوري.
نیما عصبانی شد و گفت: من بحث رو عوض نمیکنم تو هم دیگه تمومش کن .
_براي چی داد میزنی؟ مگه من چی گفتم؟
بغض گلوم رو گرفته بود و اشک تو چشمهام جمع شده بود،صورتم رو برگردوندم تا سمت نیما نباشه،نیما اروم گفت :
_معذرت میخوام نمیخواستم ناراحتت کنم.
_برو بیرون نمیخوام اینجا باشی.
_اخه واسه ي چی؟
_برو بیرون به جاي خودت یه بچه رو بفرست پیشم بمونه ما بچه ها با ادم بزرگ ها چه کار داریم؟
_چرا اینطور حرف میزنی؟
صدام رو بلند تر کردم و گفتم: تا وقتی من رو ادم حساب نکردي به اطاقم برنگرد.حالا هم برو بیرون .
این رو گفتم و زدم زیر گریه.حالم بد شده بود، دلم درد گرفته بودواه و ناله می کردم.نیما سریع بیرون رفت و پرستار
رو صدا کرد،پرستار بالاي سرم اومد نیما هم نگران کنارشایستاده بود.رو به پرستار گفتم :
_به این بگو بره بیرون.
_اروم باش عزیزم،این دادشته،خودت گفتی صداش کنم.
_اشتباه کردم،منو اذیت میکنه.
نیما عصبانی بود ولی خودش رو کنترل میکرد و خطاب به پرستار گفت: خانوم محترم این رو اروم کنید .
_گفتم اگه تو بري بیرون اروم میشم.
_بس کن غزل.
_نمیخوام! بروبیرون.
پرستار که وضعیتم رو دید رو به نیما کرد و گفت: مگر متوجه نیستید حالش خوب نیست؟ بفرمایید بیرون .
_اما خانم خواهرمه ،نگرانشم.
     
#47 | Posted: 17 Mar 2013 17:36

‎فصل پنجم! ادامه!‏‎
_اقاي مهربانی خواهرتون تازه عمل کرده و ضعیفه احتیاج به استراحت داره.
متوجه نشدم چی گفت یعنی باورم نمیشدرو به پرستار کردم و گفتم: خانوم مگرمن رو عمل کردن؟
نیما به جاي او جواب داد: تو کاري نداشته باش و استراحت کن .
_ج.ابم رو بدید.
پرستار گفت اره عزیزم،خونریزیت زیاد بود مجبور شدن زود عملت کنن و منتظر نشد همسرت از ماموریت بیاد .
تعجب خفه ام کرده بود.روبه نیما کردم و گفتم اینجا چه خبره؟
نیما سرش رو پایین انداخت و هیچ نگفت،پرستار به من ارامبخش تزریق کرد و به نیما سپرد که مرا اذیت نکند و بعد
از اطاق بیرون رفت .
براي مدتی نه من چیزي گفتم و نه نیما ولی لحظه اي نگاهم و ازش برنداشتم تا بلکه خودش صحبت کنه و حقیقت رو
بگه اما هر چقدر منتظر شدم فایده اي نداشت.خودم با نگرانی از او پرسیدم :
_حالا دیدي بچه تصورم کردید؟ چرا به من نمیگی اینجا چه خبره؛این حرفها یعنی چی؟جریان عمل چیه؟ جریان
خونریزي؟ جریان ماموریت بودن همسر من چیه؟
نیما هیچی نمی گفت وسرش رو به پایین بود.اما وقتی دید دارم گریه میکنم از ترس این که دوباره حالم بد شود
سرش رو بالا اورد و به من نگاه کرد،چهره اش خیلی عصبانی بود .
دوباره گفتم: اگر هیچی نگی و جریان رو برام تعریف نکنی از پرستار می خوام که همه چیز رو برام توضیح بده .
نیما ارام اما با خشم گفت: همچین موضوع جالبی نیست که بخواي بدونی چیه .
اما هر چی باشه میخوام بدونم.میخوام بفهمم تو چرا اینقدر پریشون و عصبانی هستی و چرا بابا هیچ اطلاعی ندادید و
چرا مامان و عسل بی خبر از اینجا رفتن؟
نیما عصبانی تر از قبل گفت" بدونی که چی بشه؟ که به خودت افتخار کنی؟ یا از خودت شرم کنی؟
منظورت رو نمی فهمم،سریع به من بگو اینجا چه خبره؟
_خبر خاصی نیست.
_داري عصبانی ام میکنی ها.
_واسه ي چی داد میزنی؟
_داد میزنم بیشتر از این داد میزنم اخه یکی نیست به من بگه اینجا چه خبره؟
_خبرش رو هیچ کس نمیدونه،البته تنها کسی که می دونه خود تو هستی.
_این حرفها یعنی چی؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی؟
_غزل من خودم به اندازه کافی اعصابمخرده تو دیگه بدترش نکن.
_اخه از یه پله زمین خوردن این همه داد و قال نداره،اینجا یه خبرایی هست که من نمیدونم، هر چی زودتر بهم بگو.
_که چی بشه؟ که همه ي ما بیشتر از این خرد بشیم؟بیشتر از این عذاب بکشیم؟
نه دیگه بسه،دیگه هیچ کس بیشتر از این طاقت درد رو نداره،همین که من الاناینجام خودش کلی عذابه،دیگه سعی
نکن بیشتر از این عذابم بدي .
_اخه واسه ي چی؟
_تمومش کن دیگه نمیخوام در این مورد چیزي بشنوم.
-تمومش نمیکنم، اگر همین الان جریان رو برام تعریف نکنی مجبور میشمپرستار رو صدا کنم.
-صدا کنی که منو بیشتر از این خرد کنی؟ آره؟
-داد نزن.
-همین که تا الان باهات آروم صحبت کردم خیلیه!
-آخه واسه چی؟ جریان عمل و خونریزي و همسر چیه؟ یه چیزي بگو دیگه؟
-خیلی دوست داري بدونی بهت میگم، هرجند که به مامان قول دادم هیچی بهت نگم ولی حداقل خودم رو آروم
میکنم .
-مامان با من، تو بگو.
-قبل از اینکه بهت بگم، چند تا سؤال ازت میپرسم، جوابش رو درست بهم بده. باشه؟
-باشه، بپرس.
-تو مامان و بابا رو دوست داري؟
-خب آره واسه چی این سؤال رو میپرسی؟
-فقط بگو آره یا نه، من و عسل رو چطور؟
-آره.
-مطمئنی دروغ نمیگی؟
-صد در صد، این حرفا چیه؟
-توي این خونواده کمبودي داشتی؟
-یعنی چی؟
-آره یا نه؟
-آخه کمبود چی؟
-همه چیز، مادي یا معنوي.
-نه هیچ وقت.
-توي این خونه کسی به تو بدي کرده بود؟
داشتم کلافه می شدم منظورش رو از اینسؤال ها نمی فهمیدم، زدم زیر گریه و بلند داد زدم :
-نه، نه، نه.
-داد نزن، اگر قرار باشه کسی داد بزنه منم نه تو.
-تمومش کن نیما، این سؤالها چیه که میپرسی.
-خودم هم نمیدونم، ولی اگر میفهمیدي توي این دل صاحب مرده چه خبره، خودتهم نمی فهمیدي چی کار می
کنی؟
-آخه چه خبره؟ جریان چیه؟
نیما عصبانی تر از قبل با بغضی که گلوش رو گرفته بود داد زد :
-پس اگر دوستمون داشتی چرا این بلا رو سرمون آوردي؟ آخه چرا با ما، حتی با خودت این کار رو کردي؟ واسه
چی همه رو به خاك سیاه نشوندي؟ واسه چی سر همه رو به پایین انداختی؟ براي چی بدبختمون کردي؟
نیما همین طور داد می زد و من هم گریه می کردم، پرستار از شنیدن صداي نیما هراسان به اتاق اومد و با داد و فریاد
نیما رو که گریه میکرد از اتاق بیرون کرد، داشتم دیوانه میشدم. آخه منظور نیما از اون حرفا چی بود؟ تا حالا اینطور
ندیده بودمش خیلی داغون بود، هیچ حرفی نمیزدم بدون صدا فقط اشک از چشمام سرازیر می شد که صداي پرستار
مرا به خود آورد :
-مگر داداشت نیست پس چرا اینقدر اذیتتمیکنه؟
من همچنان گریه میکردم و هیچ نمیگفتم، پرستار اومد کنارم نشست و دستانم رو توي دستش گرفت و گفت :
-به نظر می اومد خیلی دوستت داره، حتی بیشتر از مامانت چون وقتی اتاق عمل بودي بیشتر از همه اون بی قراري
میکرد و نگران بود، واسه چی اینقدر عصبانی بود؟ واسه چس گریه میکرد؟
حرفاي پرستار منو به فکر فرو برد، اتاق عمل، عصبانیت نیما، گریه ي نیما، آخه جریان چی بود؟ با آنکه ناي صحبت
کردن نداشتم رو به پرستار کردم و گفتم :
-نیما چش بود؟
پرستار که تعجب کرده بود گفت: منظورتاز نیما داداشته؟
با سر پاسخ مثبت دادم، خندید و گفت: من الان از تو پرسیدم تو دوباره از خودم میپرسی؟
-هیچوقت این طوري نبود، تا حالا گریه نکرده بود، جز یه مورد یعنی موقعی که سهیل رفت.
-سهیل، شوهرته؟
با این حرف یکه اي خوردم و سریع به چشمانش نگاه کردم و گفتم: چرا این طور فکر کردي؟
-آخه خونوادت در مورد سهیل زیاد حرف میزدن.
-چی می کفتن؟
-هیچی، بیشتر از علاقه تو به سهیل حرفمی زدن.
گیج شده بودم، حالم اصلاً خوب نبود از پرستار پرسیدم: کی گفته من شوهر دارم؟
-برادرت.
-براي چی؟
-واسه اینکه بدون اجازه اون حق عملنداشتیم، وقتی سراغش رو گرفتیم گفت که مأموریته ما هم چون اصلاً حالت
مساعد نبود مجبور شدیم عملت کنیم و منتظرش نشدیم .
     
#48 | Posted: 17 Mar 2013 17:37

‎فصل پنجم! ادامه!‏‎
داشتم روانی می شدم، آخه اینجا چه خبر بود؟ خیلی بهم ریخته و گنگ بودم. با بغض از پرستار پرسیدم: اسمت چیه؟
-پرستو، واسه چی می پرسی؟
-همین طوري، پرستو من چمه؟
-یعنی چی تو چته؟
-یعنی اینکه براي چی منو عمل کردن؟
-مگه برادرت بهت نگفت؟
-نه هر کاري کردم نگفت.
-خب صلاح ندونسته بهت بگه، حتماً خودشون بعداً بهت میگن.
می خواستم گریه کنم، پرستو هم متوجه بود و دوباره گفت: چرا هر چی میشه، سریع میزنی زیر گریه؟ !
-آخه یکی بهم نمیگه اینجا چه خبره؟ دارم دیوونه میشم.
-خب باشه خودت رو نارحت نکن من بهت میگم.
لبخندي زدم و منتظر شنیدن شدم :
-مثل اینکه از پله ها افتادي پایین؟ آره؟
-آره درسته سرم گیج رفت خوردم زمین.
-ولی خودت خبر نداري وقتی خوردي زمین چه اتفاقی واسه ات افتاده؟ درسته؟
-آره درسته ولی پا و سرم رو که ضرب دیده، خبر دارم.
-اون که آره، ولی متأسفانه اون رو هم از دست دادي.
-اون چیه؟
-مثل اینکه خودت هم بی خبري؟ آخه خونوادت هم خبر نداشتن؟
-چی رو؟ دارم دیوونه میشم پرستو، سریع تر بگو من از چی بی خبرم؟
-از اینکه دو ماه بود باردار شده بودي و وقتی زمین خوردي بچه ات سقط شده به همین خاطر خونریزیت زیاد بود و
مجبور به عمل شدیم .
صداي پرستو رو نمی شنیدم.. این حرف حقیقت نداشت حتماً اشتباهی شده بود آخه چه طور ممکن بود حتی دیگر
گریه هم نمی تونستم بکنم. فقط به چشمهاي پرستو نگاه کردم. پرستو که تعجب کرده بود گفت :
-واقعاً خبر نداشتی که بارداري؟چه طور متوجه نشده بودي؟
صدام در نمی اومد، آرام و بریده بریده گفتم: پرستو مطمئنی اشتباه نمیکنی؟ من غزل هستم، غزل مهربانی، من اصلاً
ازدواج نکردم که بخوام باردار بشم، حتماً براي کس دیگه اي بوده تو اشتباه میکنی من مطمئنم .
پرستو که تعجب کرده بود پرسید: راست میگی؟ یعنی تو ازدواج نکردي؟
-نه.
-آخه چطور ممکنه؟ من مطمئنم که اشتباه نشده، خانوم غزل مهربانی بیمار تخت 213 به علت سقط جنین بستري
میشه، این گزارشیه که براي ما دادن .
آخه چرا گریه ام نمی گرفت، باید طوري خودم رو خالی میکردم، با تمام وجود داد زدم: نه، نه این امکان نداره، این
دروغه، دروغه !!
صدام تمام بیمارستن رو برداشته بود، نیما سریع در اتاق و باز کرد و هراسان به اتاق اومد و با ترس به من و پرستو
نگاه میکرد، پرستو دستپاچه شده بود، یکی دو تاي دیگه از پرستارهاي شیفت به اتاق اومدند و من رو نگه داشتند،
پرستو هم آرامبخش دیگري به من تزریق کرد، نمی دونم چه حالی بودم اما نیما نگران دستم رو توي دستاش گرفته
بود که چشمام رو بستم .
****
آخه چطور ممکن بود؟ این امکان نداشت حتماً اشتباهی شده بود اما اگر اشتباه نباشه چی؟ کی باور می کرد که من بی
گناهم؟ تکلیفم چه میشد؟ ترس تمام تنم رو می لرزوند. می دیدم که مامان و بابا دارن میرن صدایشان کردم اما
به خدا من بی » . برنگشتند، دوباره صدایشان زدم اما بابا وقتی برگشت سیلی محکمی زیر گوشم خوابوند و دوباره رفت
عسل تو نرو، تو » اما نیما توي صورتم تف انداخت و بی تفاوت به گریه هایم از کنارم گذشت « گناهم، نیما تو باور کن
باور کنین دروغه، سهیل تو گوش کن، تو » « ما به تو نیاز نداریم تو مایه ننگ مایی تو آبروي ما را بردي » « پیشم بمون
حیف از من بود، من تو رو دوست داشتم اما تو لیاقت این عشق رو »: اما سهیلخندید و گفت « این حرفها رو باور نکن
همه رفتن. پیام هم رفت تنها بودم، تنهاتر شدم، بر روي زمین افتادم، خداي من، تنها مردم تنهاي تنها . « نداشتی
-آروم باش عزیزم آروم باش.
چشمانم رو باز کردم دکتر بالاي سرم ایستاده بود و آرومم میکرد، آرام و بریده بریده گفتم: آب، آب میخوام .
پرستو مقداري آب بوسیله نی به من دادو مقداري آب هم به صورتم پاشید، هیچ کس جز دکتر و پرستو بالاي سرم
نبودند، پرستو کنارم نشستو با لبخندي پرسید: حالت بهتره ؟
-نیما کجاست؟
پرستو با دست کمی آن طرف تر رو اشاره کرد، برگشتم و به سمتی که می گفت نگاه کردم، نیما آرام روي تخت کنار
من خواب بود، صرورتم رو برگردوندم و به پرستو گفتم :
-ساعت چنده؟
-ساعت رو میخواي چی کار؟
به جاي من دکتر جواب داد: حتماً میخواد بدونه وقت صبحانه هست یا نه؟درسته؟
-نه میخوام بدونم کی از اینجا میرم؟
-عجله داري؟ نکنه از ما خسته شدي؟
-نه به خدا، ولی میخوام برم به پدر و مادرم بگم که اینا همش دروغه و من گناهی ندارم، به خدا من کاري نکردم باور
کنید .
گریه ام گرفته بود، دکتر کنار من و پرستو اومد و بر روي تخت کنار پرستو نشست و رو ه من گفت :
-پرستو همه چیز رو برام تعریف کرده، ما هم داریم سعی میکنیم تشخیص بدیم پدر بچه کی بوده؟ البته خود تو هم
باید به ما کمک کنی .
زدم زیر گریه و گفتم: شما هم باور نمی کنید که من راست میگم، به خدا منمتوجه نیستم که شما چی میگید؟ من
اصلاً نمی فهمم اینجا چه خبره؟ این درست نیست که یه نفر رو این قدر عذاب بدید، شما حق ندارید به من تهمت
بزنید. نیما! نیما !
بلند و با گریه نیما رو صدا می زدم، نیما از خواب پرید و سریع کنار من اومد و از دکتر پرسید :
-چی شده دکتر؟
-هیچی، فکر میکنه که ما بدش رو میخوایم.
نیما رو به من کرد و گفت: غزل، آروم باش. دکتر میخواد باهات صحبت کنه .
-نیما بهشون بگو اینقدر اذیتمون نکنن.
-کسی نمی خواد ما رو اذیت کنه.
-چرا میخوان، الکی به من تهمت میزنن، میخوان زندگی ما رو خراب کنن.
-تو اشتباه میکنی، اینها میخوان به ماکمک کنن.
-چه کمکی؟
-اول آروم باش!
-نمی تونم.
-تو رو خدا آروم باش تا با هم صحبت کنیم.
-باشه، آرومم.
-قول میدي سر و صدا نکنی؟
-آره قول میدم.
-خب، آفرین، حالا هر چی آقاي دکتر میگه، خوب گوش کن و به سؤال هاشون پاسخ بده.
دکتر لبخندي زد و از من پرسید: مگه تو دوست نداري این مشکل حل بشه؟
-چرا دوست دارم هر چه زودتر حل بشه،دارم روانی میشم.
-خب باشه، قول دادي آروم باشی.
-بله، چشم.
-تو ازدواج نکردي، درسته؟
-بله
-علاقه چی؟ به کسی علاقه داري یا نه؟
-یعنی چی؟ واسه چی این سؤال رو می پرسید؟
     
#49 | Posted: 17 Mar 2013 17:39

‎فصل پنجم! ادامه!‏‎
نیما رو به من کرد و گفت: غزل! فقط جواب بده کسی بد تو رو نمیخواد .
-نه! ندارم.
نیما عصبانی گفت: دروغ نگو .
-دروغ نمی گم به خدا.
-داري دروغ میگی، با دروغ هم این مشکل حل نمیشه.
-چرا باور نمی کنی؟ دروغ نمیگم به جون مامان.
تا نیما خواست جواب بده دکتر خطاب به او گفت: آقاي مهربانی، ما میخوایم مشکل رو حل کنیم نه که بیشتر کنیم،
اگه میگه نداره حتما نداره دیگه، پس اذیتش نکنید .
-اما آقاي دکتر!
دکتر با دست به نیما فهماند که سکوت کنه، اما من رو به نیما گفتم: چرا فکر میکنی کسی رو دوست دارم؟
-براي اینکه میدونم داري.
-به کی؟
-یعنی خودت نمیدونی؟
-نه نمیدونم.
-به سهیل، تو بیشتر از هر کسی به او علاقه داري و بیشتر از هر کسی با اون بودي.
باورم نمیشد نیما در مورد من و سهیلکه صمیمی ترین دوستش بود اینطوري فکر کند، با بغض گفتم :
-یعنی تو فکر میکنی که...
حرفم رو تمام نکردم و نگاهم رو ازنیما گرفتم و به پرستو دوختم اما باز خطاب به نیما بدون این که نگاهی بکنم
گفتم :
-از تو انتظاري نداشتم، تویی که بهترین محرم راز من و بهترین دوست سهیل بودي، واقعاً که خجالت بکش نیما،
خوبه که الان سهیل دو ماه بیشتره که ایران نیست و از پیش ما رفته .
نیما سرش رو پایین انداخته بود ولی آروم گفت: فکرش هم برام عذاب آوره،حاضرم بمیرم ولی چنین چیزي درست
نباشه، دوست نداشتم و ندارم که چنین حرفی درست باشه ولی اگر درست باشه چی؟ درست از زمانی که سهیل از
اینجا رفته تو باردار شدي، حتی اگر من یا مامان یا کس دیگه اي از خونواده از پیشت می رفتیم اینقدر دلتنگی
نمیکردي که براي سهیل دلتنگی می کنی .
نیما داشت حرف میزد ولی دوست نداشتم بشنوم. بلند داد زدم :
-خفه شو، برو از اتاق بیرون نمی خوام ببینمت، خیلی نامردي نیما، خیلی نامردي، حیف از سهیل که حدود بیست و
چهار سال از رفاقتش رو پاي تو ریخت و حتی دلش نیومد این جسارت رو در حق تو بکنه و از بزرگترین انتخابش تو
زندگی با تو حرف بزنه، میدونی چرا؟ واسه اینکه فکر میکرد تو ناراحت بشی و فکر کنی سهیل از اعتمادت سوء
استفاده کرده، برو بابا تو کجاي کاري؟ تقصیر منه که راز نگهداري کردم، اگر راز نگهداري نمی کردم هیچ وقت
جرئت نمی کردي به سهیل به مردي به بزرگی اون تهمت بزنی، برو خجالتبکش، اشتباه خیال کردي، سهیل عاشق
عسل بود نه من، حتی روش نمیشد از علاقه اش به عسل با تو حرف بزنه، فکر میکرد ناراحتت میکنه چه برسه به
اینکه چنین کاري رو با تو بکنه، اگر من با سهیل صمیمی بودم به خاطر این بود که خوب حرفش رو می فهمیدم و می
دیدم چطور داره جلوي چشمش عشقش که عسل باشه رو از دست میده ولی حتی این حق رو به خودش نداد که موقع
خواستگاري آرش، بیاد جلو و بگه که عسل رو دوست داره، می دونی چرا؟ واسه اینکه فکر میکرد ممکنه با این کار تو
رو که بهترین دوست و تنها کسش توي این دنیا بودي رو از دست بده، اون نهمادر داشت و نه پدر، نه برادر و نه
خواهر و نه حتی فامیل که واسش پیش قدم بشه ولی تو که به اصطلاح دوست صمیمی اش بودي هیچوقت دردش رو
نفهمیدي، حتی پیام این موضوع رو فهیمد ولی تو نفهمیدي یعنی نخواستی که بفهمی، اینقدر حواست پرت خودت و
رها بود که سهیل که همه امیدش به تو بود رو از یاد برده بودي. از من و پیام خواهش کرده بود در این مورد با هیچ
کس حرفی نزنیم، تو اصلاً چه میدونی عشق واقعی چیه؟ بیچاره! اون عاشق عسل بود و اگر الان از ایران رفته به خاطر
اینکه طاقت نداشت موقع ازدواج عسل اینجا باشه و از نزدیک شاهد از دست دادن عشقش باشه، اون برادر واقعی من
بود، اون من رو محرم راز خودش دونسته بود، اگر چند بار با هم بیرونرفتیم، تمام تفریحمون گریه بود و اشک.
     
#50 | Posted: 18 Mar 2013 14:57

‎فصل ششم!‏‎

واسه چی؟ واسه عسل، واسه اون که هیچوقت متوجه نگاه ها ي پاك سهیل نشده بود، اگر میبینی خیلی دلتنگیش رو
میکنم واسه خاطر اینه که خوب میدونم چقدر حالش خرابه و می دونم با چه حالی از ایران رفت، اون توي زندگیش
هیچ کس رو جز ما نداره ولی عسل اون رو از ما گرفت و حالا هم تو داري پاکی و صداقت و شرم و حیاي اون رو از ما
میگیري، واقعاً که آقا نیما، عجب دوستی هستی، برو بیرون که دوست ندارم ببینمت، دوست ندارم یه آدم نامرد، نا
رفیق بی معرفت برادرم باشه، حیف اون همه احترام که سهیل به تو می گذاشت، برو بیرون نیما، برو بیرون .
حالم بدجوري خراب شده بود، پرستو به هواي گریه هاي من بغض کرده بود. دکتر هم سعی میکرد من رو آروم کند.
نیما مات و مبهوت مونده بود و هیچ نمیگفت، اصلاً متوجه نشدم که چه طور اون حرفا رو زدم ولی انگار خالی شده
بودم، درد خودم یادم رفته بود و دوباره غم سهیل به سراغم اومده بود، نیما آرام سرش را پایین انداخت و از اتاق
بیرون رفت. پرستو دلداري ام میداد نمیدونستم عاقبت چه میشود؟ نمیدونستم که حکمت خدا چی بود ولی هر چه بود
اون زمان من به معناي واقعی بدبخت بودم، شایدم بدبخت تر از سهیل. آخ کهچقدر دوست داشتم خوابم تعبیر میشد
و سهیل من رو با خودش میبرد، اي کاشاون لحظه پیش من بود و با صداي گرمش دلداري ام میداد و آرامم میکرد.
اي خداي من چه مصیبتی بود؟ خدایا آخه چرا؟ چرا؟ چرا؟ رو به پرستو کردم و با گریه گفتم :
-نمی خوام هیچ کس رو ببینم، هیچ کس.
-حتی مادرت.
-حتی اون. هیچ کس، همه مثل هم فکر میکنن، همه به سهیل شک دارن، به اون مرد بزرگ و پاك، نمی خوام هیچ
کدامشان را ببینم، متوجه اي؟
-باشه عزیزم، ناراحت نشو. نمیذاریم هیچ کدومشون به دیدنت بیان، آروم باش.
از فکر اینکه که دیگر هیچ کدامشان را نمیدیدم آروم شدم و به پرستو گفتم :
-پرستو یه کاغذ و قلم بهم میدي؟
-براي چی میخواي؟
-میخوام.
-باشه الان برات می یارم.
خودم هم نمیدونستم قلم و کاغذ را براي چی میخواستم، دکتر از اتاق بیرونرفته بود و پرستو، پرستار مراقب من
شده بود و تمام وقت پیش من بود، شاید شش و هفت ورق را پاره کردم و دور انداختم، نمی دونستم می خوام چی
بنویسم، هر جی می نوشتم پاره میکردم اما آرام و با گریه لب هام شعري ازفریدون مشیري رو زمزمه کرد و بی
اختیار روي کاغذ نوشتم :
که صبر
راه درازي به مرگ پیوسته است !
تو آرزوي بلندي و دست من کوتاه
تو در دوست امیدي و
پاي من خسته است .
همه وجود تو مهر است و
جان من محروم
چراغ چشم تو سبز است و
راه من بسته است .
امروز دلم گرفته، از چی؟ نمی دونم! شاید شعر کمی از درد دلم بکاهد اماباز نمی دانم .
پاییز را دوست دارم چون فصل ریزش باران است، عشق را دوست دارم چون دلیل ریزش اشک است اما کاش دلیل
دوست داشتن تو را میفهمیدم !
سلمان هراتی خیلی قشنگ گفته :
پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت
شب مانده و جرأت فردا شدن نداشت
چون عقده اي به بغض فرو بود حرف عشق
این عقده تا همیشه سر واشدن نداشت
امروز به غیر از دل، زندگیم هم گرفته، یعنی دل زندگیم هم پر، انگار پایان همه چیزه، همه با من قهر هستند، تنهام
این تنهایی سزاي چیست؟ سزاي عشق به تو یا سزاي عشق تو به او؟! هر چی هست میدانم که دلم گرفته، آخ که
نمیدانی چقدر حالت خفقان دارم دوست دارم فریاد بزنم اما نمیشه، کاش بودي و با نفس هات آرامم میکردي! کاش
بودي و با صلابت مردانه ات همراهی ام میکردي تا همه چیز را ثابت کنم، آي اي سفید آسمان خیال من، بی تو چه
باید کرد؟ کاش بودي و این همه ظلمت را از من دور میکردي، کاش بودي و جلوي ظالم را به من میگرفتی، اي که با
رفتنت جز ظلم در حق من هیچ نکردي، فریدون میگوید :
من سکوت خویش را گم کرده ام
لا جرم در این هیاهو گم شدم
من که خود افسانه میپرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
نیستی که ببینی بدون تو اینجا چه حالیه، هر چند بهتر که نیستی و زیر بار سنگین این حرفا شکسته نمیشی، تو بخند
فقط همین من را خوشحال میکند، کاش تنهایی نبود، کاش این روزگار نبود، کاش سرنوشت چیز دیگري بود و کاش
تقدیر مهربانتر بود، آن وقت میشد خندید،میشد در باد رقصید، حتی میشد گریست و ذره ذره مثل شمع سوخت و با
این دنیا جنگید. تو گجایی؟ چرا نیستی؟ یادت نرفته که من جز تو کسی رو ندارم؟
خودم هم معنی نوشته هام رو نمی فهمیدم، کاغذ رو چند تا زدم و به پرستو دادم و گفتم: برام تو پاکت نامه بذار و به
این آدرس که بهت میدم پست کن، هر چی زودتر بهتر .
-به کی پست کنم؟ اسمش رو هم باید بنویسی.
-به سهیل.
-مگر سهیل خارج از ایران نیست؟
-چرا ایتالیا است، آدرسش رو بلدم به این آدرس پست کن.
آدرس رو نوشتم و به پرستو دادم، و طبق دستور من، آدرس خونه ي پرستو رو به نام فرستند نوشتم، پرستو قول داد
که نامه را براي من پست کنه. نمی دانم چرا اما احساس می کردم آرومتر شدم، هر وقت به یاد سهیل می افتادم، شاید
به خاطر درد سهیل بود که درد خودم رو یادم می رفت و آروم می شدم، دوست داشتم بخوابم. آروم چشمام رو بر هم
گذاشتم و نفهمیدم کی خوابم برد .
****
وقتی چشم باز کردم طبق معمول پرستو بالاي سرم بود و به من لبخند می زد، آروم پلک زدم و گفتم :
تو خسته نشدي؟ خوابت نمی یاد؟
-اگر خوابم بگیره، می خوابم.
-اما تو همه اش بالاي سر منی.
-خب وظیفه ام رو انجام میدم.
-من حالم خوبه، تو استراحت کن.
-مطمئن باش اگر به استراحت احتیاج داشته باشم، استراحت می کنم، تو نگران نباش.
بی ربط و دلیل پرسیدم: پرستو تو ازدواج کردي؟
-چه طور؟!
-همین طوري، دوست دارم بدونم.
-آره.
-راست میگی؟
-دروغم چیه؟
-با کسی که دوستش داشتی؟
-آره مسلماً
-اون هم تو رو دوست داشت؟
-خیلی زیاد.
-دروغ نگی ها.
خندید و گفت: شیطون براي چی باید دروغ بگم؟ بدار وقتی خودش اومد ازش بپرس .
-مگه میاد اینجا؟
-آره تا یه چند دقیقه دیگه پیداش می شه.
پرستو اینو که گفت صداي در اومد: نگفتمالان پیداش می شه .
     
صفحه  صفحه 5 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ‏Boghze ghazal | بغض غزل بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites