تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

‏Boghze ghazal | بغض غزل

صفحه  صفحه 7 از 13:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  13  پسین »  
#61 | Posted: 18 Mar 2013 14:15

‎فصل ششم! ادامه!‏‎
نگاهی به نامه کردم،تمام بدنم عرق کرد باورم نمی شد نامه ي خودش بود،واي خدا درست زمانی که بهش نیاز داشتم
نامه اش رسیده بود،سریع بالا رفتم و براي پستچی مقداري پول به عنوان شیرنی آوردم،آدرس خونه رو از روي نامه
من برداشته بود،سریع بالا برگشتم و نامه رو باز کردم بدون مقدمه نوشتهبود :
سلام .
معنی این کارها چیه؟ اون جا کجاست؟چرا به آدرس خودتون نامه رو پست نکردي؟زنگ زدم خونتون نبودي هیچ
معلوم هست ایران چه خبره؟دارم کم کم نگران میشم وقتی سراغ تو رو از مامان اینا گرفتم مامان بغض کرد و گوشی
رو داد به نیما،اون هم اصلا ناي حرف زدن نداشت،اون جا اتفاقی افتاده که همه چیز و همه کس به هم ریخته
است،انگار می خواین چیزي رو ازم پنهون کنید،حداقل یه زنگ بزن به موبایلم ازت که کم نمیشه یا برام ایمیل
بفرست سریع تر دارم از نگرانی دیونه میشم.خداحافظ .
"سهیل"
از اینکه نامه اش سراسر انتقاد و جدیت بود،دلم گرفت،نامه اش خیلی کوتاه بود و هیچ حرف دیگه اي جز اعتراض
ننوشته بود،انگار تازه متوجه شده بودم که می تونم براي سهیل ایمیل بفرستم،خیلی خوشحال شدم رفتم پاي کامپیوتر
نشستم و آن را روشن کردم اما یکدفعه یادم اومد که آدرس اینترنت سهیل رو ندارم،دوست نداشتم با آرمان تماس
بگیرم ولی اون تنها کسی بود که آدرساینترنت سهیل رو داشت.مجبور شدم باهاش تماس بگیرم،بعد از چند لحظه
گوشی رو جواب داد :
-بله بفرمایید.
-سلام.
-علیک سلام.بفرمایید.
-حال شما خوبه؟
-ممنون،ببخشید جناب عالی؟
-نشناختیم؟غزلم دیگه.
-غزل تویی ؟!
-آره چرا تعجب می کنی ؟
-تو کجایی؟این جا همه نگران تو هستن.
متوجه نبودم چی میگه،فکر کردم شاید کسی کنارش باشه و نتونه حرف بزنه به همین خاطر گفتم :
-من بعد باهات تماس می گیرم.
-نه نه، تو رو خدا بگو کجایی؟مامانت داره دیوونه میشه،تورو خدا قطع نکن.
تعجب کرده بودم و پرسیدم:آقا آرمان شما حالتون خوبه؟
-من آرمان نیستم!
تمام تنم یخ کرد، بریده بریده گفتم: پس کی هستی ؟
-موبایل آرمان دست منه، من آرش هستم.
نفهمیدم چه شد که سریع گوشی رو قطع کردم،سرم درد گرفته بود،ترس از اینکه همه چیز رو خراب کرده باشم
داشت روانی ام می کرد،زدم زیر گریه و تا جون داشتم گریه کردم،نمی دونم چقدر گذشته بود اما دیگر آرام شده
بودم،ساکت نشسته بودم و به تلفن که روبه رویم بود نگاه می کردم که صداي زنگ تلفن بلند شد،ترسیدم اما دلیلش
رو نمی فهمیدم،سریع گوشی رو برداشتم و سرجاش گذاشتم،بعد از چند لحظه دوباره گوشی زنگ خورد،جواب ندادم
اما او هم ول کن نبود و قطع نمی کرد،از صداي زنگ تلفن سرم درد گرفته بود،گوشی رو برداشتم اما حرفی
نزدم،صدایی از آن طرف گفت :
-الو ببخشید، منزل دکتر امیر وکیلی؟
اما من هیچی نگفتم، صدا به نظرم خیلیآشنا اومد اما واضح به گوش نمی رسید.دوباره گفت :
-ببخشید،من محمودزاده هستم.
باورم نشد چیزي رو که شنیدم درست بوده به همین دلیل گفتم :
-بفرمایید آقا، با کی کار داشتید؟
-ببخشید منزل دکتر وکیلی ؟
-بله بفرمایید.
-بنده محمودزاده هستم با غزل مهربانی کار داشتم.
بغض گلویم رو گرفته بود نمی دونم چرا صدایم در نمی اومد که حرف بزنم که سهیل گفت :
-ببخشید خانوم، می تونم با ایشون صحبت کنم؟
باز هیچ نگفتم،ناخودآگاه زدم زیر گریه بعد از چند لحظه سهیل گفت :
-شک کردم خودت باشی یعنی نمیشه ما یه بار زنگ بزینم و شما گریه نکنی، بهجاي سلام کردنته؟
-سلام.
-علیک سلام،چرا گریه می کنی؟!
-تو شماره اینجا رو از کجا آوردي؟
-به جاي احوال پرسیه!
-ببخشید حالت خوبه؟
-اگر شما بذارید.
-آخه چرا ؟
-چرا نداره،دیگه دارم از دستتون روانی میشم،تو که هنوز حرفی نزده میزنی زیر گریه،یه بارم زنگ زدم خونتون
مامانت گوشی رو برداشت،وقتی صداي منو شنید زد زیر گریه،وقتی پرسیدم چی شده؟گفت دلمون برات تنگ شده
کاش الان اینجا بودي،وقتی سراغ توروازش گرفتم،نتونست حرف بزنه و گوشی رو داد به نیما،اون هم که اگر حرف
نمی زد سنگین تر بود،بیشتر نگرانم کرد،گفتن رفتی خونه ي صفورا،دیروز تماس گرفتم،عسل گوشی رو
برداشت،وقتی سراغ تورو گرفتم زد زیر گریه و گوشی رو داد به رها،اون هم در مورد تو جواب سر بالا می داد و
گفت رفتی خونه ي دوستت ،کلی نگران شدهبودم.باور کن از دیشب تا الن یه لحظه نخوابیدم اون نامه اي که برام
فرستاده بودي،داشت روانی ام می کرد،اصلا معنیش رو نمی فهمیدم تنها چیزي که می شد ازش فهمید این بود که
خیلی افسرده اي،درست مثل نوشته ي کسی بود که از زندگی کردن خسته است و قصدداره خودش رو از زندگی
راحت کنه،خیلی ترسیده بودم تماس گرفتم با خودت حرف بزنم و دلیلش رو بفهمم اما اون طور جوابم رو دادند نمی
دونی چی کشیدم، آخه اونجا چه خبره غزل؟
آروم بودم و هیچ نمی گفتم که سهیل دوباره گفت:یه حرفی بزن،یه چیزي بگو .
-چی بگم؟
-آخه اونجا کجاست که تو رفتی؟
-خونه ي همون کسی که زنگ زدي.
-خوب آقاي دکتر وکیلی کیه؟
-چه فرقی می کنه ؟
-یعنی چی ،چه فرقی می کنه؟خب فرق میکنه دیگه.
-این حرف ها رو ول کن بگو ببینم شماره ي اینجا رو از کجا آوردي؟
-از آرمان گرفتم،صبح زنگ زدم و همه چیز رو بهش گفتم.اون هم گفت که با این شماره می تونم باهات صحبت کنم
وقتی گفت منزل دکتر وکیلی،تمام تنم یخکرد،می دونی چرا؟چون آدرس نامه ات هم به اسم آقاي دکتر وکیلی
بود،غزل تو رو خدا بگو اشتباه فکر می کنم،آرمان خیلی ناراحت بود درستمثل دیگران اما علت این نارحتی ها چیه؟
-ببینم مگه تو چه فکري کردي که دوستداري اشتباه باشه؟
     
#62 | Posted: 18 Mar 2013 22:17

‎فصل هفتم!‏‎
تو جواب منو بده .
-خواهش می کنم بگو.
-اولش فکر کردم نکنه فکر خودکشی به سرت زده و بلایی سر خودت آوردي آخه تو که عقل درست و حسابی
نداري اما وقتی که آرمان این شماره رو بهم داد خیالم راحت شد اما با دیدن اون آدرس و این شمارهو نام آقاي دکتر
و و ضعیت همه فکر کردم نکنه،نکنه ...
-نکنه چی ؟
-نکنه ازدواج کرده باشی و نمی خواي من بفهمم.
-خب چه فرقی براي تو می کنه؟
-یعنی تو واقعا ازدواج کردي؟!
-گیرم که کرده باشم.
-باورم نمیشه غزل،چی داري میگی؟
-تو بگو برات چه فرقی می کنه؟
-مسلمه که فرق می کنه؟
-یعنی تو از ازدواج من ناراحت میشی؟
سهیل هیچ نگفت اما من گفتم: بگو دیگه .
آرام گفت: من عادت کردم تو هم مثل عسل امیدوارم خوشبخت بشی .
-تو چه دیونه اي،آخه من کجا و ازدواج کجا؟
سهیل مثل اینکه خوشحال شده بود گفت: پس جریان چیه؟تو اون جا چکار می کنی؟
نمی دونستم چه باید بگویم اما دوست نداشتم ناراحتش کنم و گفتم: خونه ي دوستم هستم،حالش خوب نیست و
شوهرش هم میره سرکار،من می مونم پیشش که تنها نباشه .
-کدوم دوستت؟!
-تو نمی شناسیش،از بچه هاي دانشگاهه.
-پس جریان گریه هاي مامانت و دیگران چی بود؟
-من نمی دونم باید از خودشون بپرسی.
-یعنی تو خبر نداري؟
-نه،باور کن.
-خب پس چرا خودت گریه کردي؟
-آخه همین لحظه خیلی احساس دلتنگی برات کردم که زنگ زدي، وقتی صدات روشنیدم نتونستم خودم رو کنترل
کنم،آقا سهیل مثل اینکه تصمیم نداريبرگردي !
-چرا برمی گردم عجله نکن، بذار کمی بیشتر دلت تنگ بشه تا قدر منو بدونی.
-به خدا قدرت رو می دونم.
خندید و گفت: شوخی کردم تو چرا سریعجدي می گیري، به هر حال یه مقدار از نگرانی دراومدم هرچند خیلی از
سوال ها و مسائل برام هنوز حل نشده .
منظورش رو فهمیدم ولی بحث رو عوض کردم و گفتم: راستی اون نامه ي سراسر محبت آمیزت،حدود دو،سه ساعت
پیش به دستم رسید .
-حقته، وقتی اون مدل نامه میدي، من هم همین طور نامه میدم دیگه.
-انتقام جو هم شدي؟
-حالا.
-راستی سهیل،گفتی برات ایمیل بفرستم ،به کدوم آدرس.
-یادداشت کن،بهت میگم ولی واي به حالت اگر روزانه واسم ایمیل نفرستی.
-چشم حتما.
سهیل گفت و من هم یادداشت کردم،دوست نداشتم قطع کنم از این که سهیل بخواهد حرف زدن را تمام کند بغض
گلویم را گرفت اما سهیل گفت :
-راستی غزل به من یه قول داده بودي مثل اینکه یادت رفته.
-چه قولی؟
-اینکه کاست پر می کنی و برام می فرستی.
-باور کن کاست ندارم.
-خب باشه،ببینم گیتار زدنت به کجا رسیده؟ یاد گرفتی یا نه؟ من دارم ویولون زدن رو کاملا یاد می گیرم،به پا ازم
کم نیاري .
یاد گیتارم افتادم و بغض بیخ گلویم رو فشرد، با صدایی لرزان گفتم: سهیل دلمبرات خیلی تنگ شده .
سهیل که تعجب کرده بود با لحن مهربونی گفت: غزلک خانوم!دوباره چی شده؟
-هیچی به خدا.
-من چیزي گفتم که گریه کردي؟
-نه اما یاد گیتارم افتادم.
-مگه گیتارت چی شده؟
تازه متوجه شدم که چی گفتم به همین خاطر گفتم:هیچی کوکش خراب شده کسی هم برام درستش نمی کنه .
-یعنی تو هنوز کوك کردن گیتار رو یاد نگرفتی؟
-چرا یاد گرفتم.
-پس چی میگی؟
-می دونی، آخه یکی از سیم هاش دراومده.
خندید و گفت: تو با اون گیتار، ساز میزنی یا کشتی میگیري؟
-حرف دلم رو می زنم.
-باشه باشه، توروخدا دوباره نزن زیر گریه،خب می دادي آرمان برات درست می کرد.
به دروغ گفتم: فعلا وقت نداره،بادم بده،به همین خاطر پیشش نمیرم .
-آره بیچاره کارهاش زیاده،دنبال کار پایان نامشه، خب بده نیما ببرهبیرون درست کنه.
-هرچی بهش میگم نمی برش.
-باشه، خودت رو ناراحت نکن یه روزوقتی خونه بودي یا تو زنگ بزن یا حالا من زنگ می زنم بهت میگم چی کار
کنی که درستش کنی .
-باشه.
-خب خانوم، با اجازتون من قطع می کنم خرج مهرشاد خیلی رفت بالا.
-از خونه تماس میگیري؟
-آره چطور مگه ؟
-هیچی، حالا نمیشه بیشتر حرف بزنی ؟
-دیگه زیادیت میشه، می ترسم رودل کنیبیفتی کنار دوستت، راستی تو عجب پرستاري هستی برو مراقب دوستت
باش .
-باشه میرم تو عجله نکن.
-عجله نمی کنم، ولی با اجازه خداحافظی می کنم.
-باشه، خیلی خوشحال شدم.
سهیل خداحافظی کرد و گوشی رو قطع کرد اما من گریه کردم تا نفسم قطع شد،احساس کردم نمی تونم نفس
بکشم،باز چشمام رو بر هم گذاشتم و به حال خودم گریه کردم و با تمام وجود آرزو کردم کاش دیگر چشمام باز
نشه،کاش دیگر هیچ وقت نخوام این عذاب ها رو به چشمم ببینم آخه من داشتم تاوان کدام اشتباه رو پس می دادم؟
کدام گناه ناکرده؟ گریه امانم نمی داد،روي تخت خوابیدم تا بلکه خوابم ببره اما بعد از حدود یک ساعت صداي زنگ
خونه خواب رو از سرم پروند،بلند شدم که در رو باز کنم،امیر و پرستو بودند زودتر از هر روز اومده بودند. دوست
نداشتم متوجه بشوند که گریه کردم به همین خاطر سریع رفتم به صورتم آب زدم پرستو که وارد خونه شده بود
گفت :
-سلام، تو کجایی غزل؟
-این جام، سلام.
-سلام، کجا بودي؟
-رفته بودم دستشویی.
امیر که تازه وارد شده بود گفت: یهسلام هم به ما بکنید بد نمیشه ها، ما هم آدمیم .
-آخ ببخشید متوجه نشدم اومدي بالا، سلام خسته نباشید.
-هیکل به این بزرگی رو متوجه نشدي که اومده بالا؟
-من که گفتم ببخشید.
-باشه، حالا سعی می کنم ببخشمت ولی بگو دوباره چی شده؟
-چی رو، چی شده؟
-واسه ي چی دوباره گریه کردي؟
-کی؟! من؟!
پرستو وارد صحبت ما شد و گفت : راست می گه غزل ، من هم خواستم ازت بپرسم ولی گفتم شاید ناراحت بشی .
-آخه کی گفته من گریه کردم ؟
-چشمات.
-چشم هاي من زیاد حرف می زنن شما گوش نکنید.
امیر خندید و گفت : من می دونم واسه چی گریه می کنی ؟
-واسه چی ؟
-خب معلومه ، واسه ي این که دلت واسهي پدر و مادرت و باقی بچه ها تنگ شده و می خواي از این جا بري اما
غرورت اجازه نمی ده .
     
#63 | Posted: 18 Mar 2013 22:18

‎فصل هفتم! ادامه!‏‎
یه جورایی راست می گفت ، چون تازه گریه کرده بودم هنوز بغض توي گلوم بود و یه بغض دوباره باعث شد اشک از
چشام سرازیر شود ، گفتم :
-می دونم اذیتتون می کنم و ازم خسته شدید ، من با آرمان تماس می گیرم و می گم بیاد منو از اینجا ببره ، خیالتون
هم راحت باشه جا دارم که برم ، می رم خونه ي سهیل ، کلیدش رو از آرمان می گیرم .
این رو گفتم و منتظر نشدم که حرفی بشنوم و به اتاق رفتم و در رو بستم و بلند گریه کردم ، نمی دونم چرا اون حرف
ها رو زدم . خودم هم دلیلش رو نمی دونستم . حتی خودم به حرف هایی که زدم معتقد نبودم چون امیر و پرستو
خیلی با محبت بودند ، از دست خودم عصبانی بودم . نه امیر ونه پرستو به اتاقم نیامدند ، متوجه بودند که دوستدارم
تنها باشم و به همین دلیل تنهام گذاشته بودند. اما بعد از حدود یک ساعت ، امیر در زد و با یک لیوان آب پرتغال
وارد شد و گفت :
-مزاحم نیستم؟
-نه خواهش می کنم.
امیر کنارم بر روي تخت نشست و گفت : قرار نبود قهر قهرو باشی ها .
-چه طور مگه ؟
-حالا بماند ، تو بیا این آب پرتغال رو بخور و سعی کن ما رو ببخشی.
-واسه ي چی ؟
-باور کن من منظوري نداشتم که اون حرف رو زدم ، تو هیچ وقت نباید فکر کنی که ما از دست تو خسته شدیم یا
حتی اینکه تو ما رو اذیت می کنی .
-این یه واقعیته که من شما رو اذیت می کنم.
-به هیچ وجه ، باور کن از وقتی تو اومدي اینجا ، روحیه ي من وپرستو شادتر شده . او هر چه قدر هم آروم و ناراحت
و غمگین باشی اما با خودت شادي وخنده رو به خونه ما آوردي .
-امیدوارم این طور باشه که می گید.
-صد در صد این رو از ته دل می گم و ریا ودروغ توي کارم نیست ، تو که خودت خوب می دونی من و پرستو چقدر
دوستت داریم .
-منم شما رو دوست دارم.
-خب پس حالا بخند ، دیگه نبینم اخم کنی و با ما قهر کنی ها.
-من با شما قهر نکردم.
-حالا هر چی ولی من ، من اومدم که ازت معذرت خواهی کنم ، به هر حال اگر حرفی زدم که ناراحت شدي ، ازت
معذرت می خوام شما خودت لطف کن این حقیر رو ببخش آخه اگه نبخشیم این پرستو خانوم منو به درك می فرسته
.
-آخه واسه ي چی ؟
-گفته که اگه از دلت در نیارم باید برم فکر یه گله جا توي بهشت زهرا باشم.
خندیدم وگفتم : خدا نکنه ، من اصلاً از دست شما ناراحت نشدم تازه شماها باید منو ببخشید که این قدر اذیتتون می
کنم و مزاحم زندگیتون شدم .
-بسه دیگه ، دوست ندارم این طوري حرفی بزنی ، حالا هم آب پرتغالت رو بخور و لیوانش رو بیار بیرون بده پرستو
بشوره و اگر نه می مونه و خودت مجبور می شی بشوریش .
خندیدم و گفتم : با هم بریم ، من پیش شما می خورم .
-پس پاشو بیا.
به همراه امیر از اتاق بیرون رفتم ، پرستو داشت ظرف می شست تا چهره خندان من وامیر رو دید با دستکش کفی که
به دستش بود ، تند تند دست زد و به امیر گفت :
-آخ جون ، ماجرا حل شد ، امیر بدو برو شیرینی بخر و بیا.
-اي بابا شیرینی واسه چی ؟ شکلات توي خونه داریم ، همون رو بیار بخوریم دیگه.
-همونی که گفتم برو شیرینی بخر.
-چشم الان می رم.
با خنده گفتم : نه آقا امیر، نمی خوادبرید ، همون شکلات ها رو می خوریم ، تو هم ول کن پرستو ، مگر من قهر کرده
بودم که می خواي شیرینی آشتی کنون بگیري ؟
-آخه ، هوس کرده بودم.
امیر روي مبل نشست و گفت : پس بگو همه ي اینها بهونه است ، جناب هوسکردید .
-آره ، مگه چیه ؟
-هیچی بابا ، آخه جدیداً جناب عالی خیلی چیزها هوس می کنی شک کردم نکنه مجبور بشیم تو را هم بندازیم کنار
غزل خانوم و با هم ازتون پرستاري کنیم .
من و پرستو خندیدیم و امیر گفت : شما یادتون باشه توي این یه هفته چه قدر منو مسخره کردید و به من خندیدید
یک روز بالاخره تلافی می کنم .
ما حرفی نزدیم و پرستو در حال خندیدن به ظرف شستن ادامه داد و منهم آب پرتقالم را می خوردم ، نمی دونم
چی شد که ناگاه صحنه اي از جلوي چشمام عبور کرد و لیوان که تا نیمهپر بود از دستم افتاد و شکست . امیر سریع
به سمت من دوید و گفت :
-چی شده غزل؟
اما من هیچی نگفتم ، امیر شیشه ها راجمع کرد و گفت : خودت رو ناراحت نکن الان خشکش می کنم .
اما اون صحنه از ذهنم بیرون نمی رفت و مدام جلوي چشمم بود آروم و زیر لب گفتم : آب پرتقال .
امیر که صداي منو شنیده بود رو به پرستو گفت : فکر کنم آب پرتقال می خواد .
اما من بلند تر از دفعه قبل گفتم : آب پرتقال ، آب پرتقال .
پرستو کنارم نشست ودستم رو گرفت و گفت: آب پرتقال می خواي برات بیارم ؟
اما من باز گفتم : آب پرتقال ، آرمان ، آب پرتقال .
امیر که تعجب کرده بود گفت : آرمانوآب پرتقال چه ربطی به هم دارن ؟
-آرمان گفته بود ، من یادم نیومد.
-چی رو ؟
-آب پرتقال رو.
پرستو گفت : آخه آب پرتقال چیه غزل ؟ درست حرف بزن ، تو داري ما رو می ترسونی ها .
امیر یه لیوان آب به دستم داد ، خوردم وکمی آروم تر شدم و گفتم : به آرمان بگید بیاد این جا .
امیر گفت : باشه ، الان بهش زنگ می زنم ولی تو نمی خواي بگی چی شده ؟
-آب پرتقال!
امیر با خنده گفت : آب پرتقال شده حتماً .
پرستو اخمی کرد و گفت : اي امیر الان وقت شوخی نیست .
حالم بد شده بود ، سرم بدجوري درد گرفته بود اون صحنه یک لحظه هم از جلوي چشمام دور نمی شد امیر با آرمان
تماس گرفت وبه او گفت خودش رو برساند . اما من مثل دیوانه ها شده بودم . مدام می گفتم آب پرتقال ، نمی دونم
چرا نمی تونستم حرفم رو بزنم . امیر و پرستو دستپاچه شده بودند و سعی می کردند من رو آروم کنند ، دلیلش رو
نمی دونستم ولی شاید به خاطر این که بچه ها رو از نگرانی در بیارم ، بحثرو عوض کردم و گفتم :
-راستی پرستو ، امروز سهیل تماس گرفت.
-این جا ؟
-آره ، شماره رو از آرمان گرفته بود.
-مگه جریان رو فهمیده ؟
سعی می کردم خودم رو آروم نشون بدم اما وقتی این حرف رو زد . دوبارهگفتم : نه نمی دونه که من اون لیوان آب
پرتقال رو خوردم .
-واي تو رو خدا دوباره شروع نکن غزل.
     
#64 | Posted: 18 Mar 2013 22:20

‎فصل هفتم! ادامه!‏‎
-نامه ي سهیل ، من وآرمان ، بالکن ،معذرت خواهی ، آب پرتقال ، بخشش ، واي خدایا چنین چیزي امکان نداره من
دارم اشتباه می کنم آره من اشتباه میکنم .
-غزل محض رضاي خدا ، آروم باش این چرت و پرت ها چیه می گی ؟ چرا این قدر بی ربط حرف می زنی ؟
امیر که کلافه شده بود گفت : این آرمان معلوم نیست کجاست ، خوبه بهشگفتم سریع بیاد .
همین که امیر این رو گفت ، صداي زنگدر خونه اومد و امیر در رو باز کرد، آرمان بود تا وارد شد امیر حتی اجازه
نداد که سلام کند سریع گفت :
-کجا بودي تا حالا ؟ بیا ببین این چشه ، ما که هیچی سر در نمی یاریم.
-چی شده مگه ؟ این دوباره واسه ي چی گریه می کنه ؟
-ما هم مثل تو چیزي نمی دونیم.
آرمان کنار من نشست و رو به من گفت: دوباره چی شده ؟
اما من جوابی ندادم و آرمان دوباره گفت : واسه چی ناراحتی ؟ من که همه چیز رو ماست مالی کردم تموم شد ، دیگه
بی خیال شو .
بچه ها تعجب کرده بودند ، خود من هم متوجه ي حرف هاي آرمان نمی شدم . توي فاصله ي این چند روز هم آرمان
هیچ زنگی نزده بود و ازش خیلی ناراحت بودم ، هر چند که او از دست من دلخور بود ولی تعجب باعث شد که همه ي
این مسائل رو فراموش کنم وبگم ؟
-چی رو ماست مالی کردي ؟
-جریان امروز رو دیگه.
-مگه امروز چی شده بود ؟
-معلوم هست چی می گی ؟ منظورم تماس تلفنی توست . تو هم توي این چند روز این همه منتظر تماست بودم زنگ
نزدي و درست گذاشتی امروز که موبایلم دست آرش بود زنگ زدي ؟ کلی با نیما و پدرت کلنجار رفتم تا باور کردند
من از جاي تو هیچ خبري ندارم .
تازه متوجه ي منظورش شده بودم و بههمین خاطر براي این که بچه ها رو از تعجب در بیارم گفتم :
-راستی من امروز زنگ زدم به تو که ایمیل سهیل رو ازت بگیرم اما به جاي تو آرش گوشی رو جواب داد ، صداش
خیلی شبیه صداي تو بود و به همین خاطر متوجه نشدم حالا واقعاً گندزدم ، آره ؟
-نه گفتم که موضوع رو حل کردم ، تو هم دیگه این همه آبغوره نگیر ، از این به بعد هم هر موقع با من کار داشتی به
امیر بگو زنگ بزنه و خبر بده . من خودم باهات تماس می گیرم .
امیر که متوجه ي موضوع شده بود گفت: خدا رو شکر خطر از بیخ گوشمون گذشت ولی این چه ربطی به آب پرتقال
داره ؟
پرستو از ترس این که من دوباره حالم بد بشه ، با عصبانیت به امیر نگاه کرد و گفت :
-مشکل که حل شد ، تو هم دیگه تمومشکن امیر خان.
آرمان که تعجب کرده بود گفت : جریان آب پرتقال دیگه چیه ؟
-تو رو خدا آقا آرمان دوباره یادشنندازید.
اما من که دوباره یاد موضوع افتاده بودم با ترس و دلهره رو به آرمان کردم وگفتم :
-فکر کنم تو راست گفتی.
آرمان که متعجب بود گفت : چی رو ؟
-آب پرتقال رو.
امیر با ناله گفت : غزل تو رو خدا بسه .
آرمان که متوجه ي موضوع نبود با تعجب گفت : نه بذار بفهمم چی می گه ؟ جریان آب پرتقال چیه غزل ؟
-همونی که به خاطرش قهر کردي و حتی تو این مدت هم یه سري به من نزدي.
-به خدا سرم شلوغ بود قهر چیه ؟ باور کن هر روز حالت رو از امیر می پرسیدم.
-می تونستی از خودم بپرسی.
-حالا به هر حال شما ببخشید ، من معذرت می خوام حالا بگو ببینم جریان آب پرتقال چیه ؟
-آهان راستی ، آب پرتقال.
-خب آب پرتقال چی ؟ حرفت رو کامل بزن.
-امروز امیر به من آب پرتقال داد وازم معذرت خواهی کرد.
-خب این چه ربطی داره ؟
-مقل اون روز.
-کدوم روز ؟ از چی حرف می زنی غزل ؟
زدم زیر گریه و گفتم : یادته روز آخر توي ماشین بهم چی گفتی ؟
آرمان که نگران و ناراحت شده بود گفت : در چه مورد ؟
-در مورد بیهوشی در مورد خواب آلودگی.
آرمان که بیش از پیش نگران شده بود با هیجان گفت : خب بگو دیگه .
-هیچی ، همین.
-چیزي یادت اومد ؟
-آره اما مطمئنم که اشتباه می کنم.
-چه طور مگه ؟
-آخه اون هیچ وقت این کار رو نمی کنه.
-کی ؟
-هیچ کس.
-غزل تو رو خدا حرف بزن ، شاید به یه سر نخ رسیدیم.
-آخه این تهمت بزرگیه ، اگر بی گناه باشه چی ؟ اون وقت چی کار کنیم؟
-حالا بگو کی رو می گی ؟
اما من سرم رو پایین انداختم و هیچ نگفتم ، آرمان عصبانی شد وبلند داد زد و گفت : غزل بچگی نکن ، تو باید اسم
اون عوضی رو بگی تا ما بتونیم بی گناهی تو رو ثابت کنیم .
با بغض گفتم : سرم داد نزن .
آرمان لحنش آروم تز شد و گفت : غزلتو رو خدا یه کمی فکر کن ببین الان همه ي ما تو چه وضعی هستیم تو که
نمی دونی الان توي خونتون چه خبره ، بیچاره مامانت دیگه حتی ناي حرف زدن هم نداره تا کی می خواي به این وضع
ادامه بدي ؟مگر فکر کردي تا کی می تونی تو خونه ي امیر باشی ؟ الان یک هفته است که این جایی لطفاً این بازي
مسخره رو تمومش کن ، آخه داري با کی لج می کنی ؟
-کدوم بازي ؟ لج بازي چیه ؟ من می گم بی خودي به کسی تهمت نمی زنم آخه اون مثل برادرم می مونه من بهاون
اطمینان دارم .
-همین افراد که می گی مثل برادرت می مونن با تو این کار رو کردن ، نکنه فکر کردي کار یه غریبه است ، اگر
دنبالش می گردي باید بین دوست وفامیلدنبالش بگردي نه جاي دیگه در ضمن بی خودي هم به همه اطمینان نکن
توي این دوره زمونه اطمینان واعتماد یه قرون ارزش نداره .
-آخه.
-آخه نداره غزل تو رو خدا بگو به کی شک داري ؟
کمی مکث کردم و آروم گفتم : به رئوف .
براي لحظه اي هیچ کس حرفی نزد ، آرمان آرام به من گفت : چرا رئوف ؟
-به خدا نمی دونم من که گفتم اشتباه می کنم.
-اون چه طور می تونه با تو این کاررو بکنه ؟
امیر به جاي من جواب داد : به قول خودت توي این دوره زمونه به هیچ کس نباید اطمینان کرد ، پس چه فرقی می
کنه رئوف یا کس دیگه اي ؟ من این رئوف رو نمی شناسم ولی اگر همون نامرد باشه به هیچ وجه نباید کوتاه بیاییم ،
در ضمن این موضوع کوچکی نیست که ازش بگذریم ، حالا غزل یه چیزایی یادش اومده آدم باید به همه چیز و همه
کس شک کنه .
-آخه رئوف...
-آخه رئوف چی ؟
-رئوف عاشق غزله ، اون هیچ وقت در حق غزل این کار رو نمی کنه.
     
#65 | Posted: 18 Mar 2013 22:21

‎فصل هفتم! ادامه!‏‎
این حرف رو شنیدم حالم بد شد ، اعصابم به هم ریخته بود ، رو به آرمان گفتم :
-رئوف به من مثل مریم نگاه می کنه.
-شما دخترها همیشه در اشتباهید.
-چرا این فکر رو کردي ؟
-مهم نیست تو بگو چرا به رئوف شک کردي ؟ رئوف چه ربطی به آب پرتقال داره ؟
-حقیقت رو بگم ؟
-پس قراره چی بگی ؟ خب حقیقت رو بگو دیگه.
-یادته روز مهمونی بله برون عسل ؟
-آره چه طور مگه ؟
-رئوف هم بود ، خیلی هم حواسش به منبود ، یادت می یاد ؟
-آره حواسش به هر دوي ما بود.
-تو هم متوجه شدي ؟
-آره همش به من و تو نگاه می کرد که مبادا بین ما نگاهی رد وبدل بشه.
از حرف آرمان خجالت کشیدم و آرام گفتم : کاش من و تو با هم حرف نمی زدیم .
-ما کی با هم حرف زدیم ؟
-همون موقع که تو هدیه سهیل رو توي حیاط بهم دادي.
-خب ما حرف خاصی نزدیم در مورد سهیل صحبت می کردیم.
-آره اما اون توي بالکن صداي ما رو نمی شنید و فقط ما رو با هم دید اما نفهمید که ما چی می گیم ؟ اون لحظه هم که
تو هدیه ي سهیل رو به من دادي اون صد در صد فکر دیگه اي کرده ، وقتی تورفتی یه نگاه به بالا کردم و دیدم
عصبانی توي بالکن ایستاده ، وقتی ازش پرسیدم براي چی اون جاست بدون این که جوابم رو بده عصبانی به داخل
اتاق برگشت ، تازه همون لحظه که من به خونه برگشتم و به اتاقم رفتم تا هدیه سهیل رو قایم کنم ، وقتی از اتاق
بیرون اومدم پشت در ایستاده بود و با عصبانیت گفت ، (( قایمشون کردي ؟ )) اما من بی تفاوت به پایین برگشتم تا
آخر شب هم مثل برج زهر مار شده بود اما براي یک لحظه یعنی زمانی که بابا یه مقدار سر به سرش گذاشت ، به من
نگاهی کرد ویک لبخند محبت آمیز به من زد من هم فکر کردم که من رو بخشید اما . . .
-خب اینا چه ربطی به موضوع دارن ؟ اون تو رو دوست داره ، وقتی ما رو با هم دیده فکر اشتباهی کرده و ناراحت
شده ، بعدش هم براي این که تو رو ناراحت نکنه به تو لبخندي زده به این معنی که موضوع رو فراموش کرده .
-آره ، اما اون آب پرتقال.
-آب پرتقال دیگه چیه ؟
-آخر شب ، بعد از مهمونی من به بهونه ي این که خوابم می یاد شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم تا هدیه سهیل رو باز
کنم اما همون لحظه رئوف در زد و با یه لیوان آب پرتقال وارد شد و ازمن به خاطر این که ناراحتم کرده و بدون
اجازه توي بالکن ایستاده معذرت خواهی کرد .
-خب که چی ؟
-خب ، بعدش به من گفت که آب پرتقال رو بخورم تا لیوانش رو ببره پایین منم خوردم ولیوان رو دادم دستش و
کمی باهاش حرف زدم تا شکی داشت بر طرف بشه ، اما موضوع رو بهش نگفتم ، اون هم شب بخیر گفت و با لبخندي
از اتاقم رفت بیرون . قبل از این من به بهونه هدیه ي سهیل خودم رو به خواب آلودگی زده بودم اما خوابم نمی اومد
ولی بعد از رفتن رئوف یه دفعه خوابم گرفت و بدون این که هدیه رو باز کنمخوابیدم و صبح هم دیرتر از همه از
خواب بیدار شدم . وقتی هم از خواب بلند شدم کسل و ضعیف بودم . مامان هممدام غر می زد که کلی کار ریخته رو
سر ما اون وقت من خوابیدم . وقتی بهشگفتم چرا بیدارم نکردید گفت صد بار صدات کردیم اما بیدار نشدي . در
صورتی که من یک لحظه هم صداي مامان رو نشنیده بودم . خودم هم می دونم دارم اشتباه می کنم ولی ارمان این
موضوع دقیقا دو ماه پیش بود وقتی امیر رو با اب پرتقال دیدم،تمام تنم یخ کرد و بی اختیار تمام اون صحنه ها جلوي
چشمم رژه می رفتن و فکرهاي بی خودعذابم می دادند و به همین دلیله که حالم بد شده .
براي مدتی هیچ کس حرفی نزد ، ارمان بد جوري توي فکر بود، امیر و پرستو هم که رئوف رو نمی شناختند ولی خیلی
گیج و کلافه بودند . خودم هم حال درستی نداشتم ، بد جوري به هم ریخته بودم ، عاقبت ماجرا رو نمی دونستم
،دوست داشتم اشتباه کرده باشم . ولی یک حس موذي به من می گفت وقتی من بیگناهم کسی جز فردي که از
دستم عصبانی بوده ، نمی تونه این کاررو کرده باشه ،توي فکر بودم که ارمان گفت :
-واقعا گیج شدم ، یعنی باورم نمی شهولی حرف هاي تو هم درست به نظر میاد ، پاك کلافه شدم.
پرستو که تا ان لحظه ساکت بود گفت : غزل در مورد رئوف چیزي به من نگفته بودي ؟
-خودم هم همین الان به فکرم رسید.
-خب ،حالا رئوف کی هست ؟
-پسر خاله ام.
امیر و ربه ارمان کرد و گفت : یعنی پسر خاله ادم این قدر پست می شه ؟
-هنوز هیچی معلوم نیست ،بیخودي گناه مردم رو نشویید.
-راستی تو از کجا می دونی که غزل رو دوست دراه ؟
-کی ؟
-رئوف دیگه.
-تو هم اگر در موقعیت نم بودي نسبت به خیلی مسائل دقیق می شدي ،این مسئلهرو فقط من نمی دونم همه می
دونن .
من که تعجب کرده بودم گفتم :
-یعنی چی همه می دونن ؟
-یعنی این که همه می دونن که رئوف تو رو دوست داره ، من خودم شک کرده بودم ولی وقتی مادرم گفت که مادر
شما بهش گفته که رئوف پسر خواهرش به تو علاقه داره مطمئن شدم .
-چی داري می گی ؟ مامانم از کجا می دونه ؟
-نمی دونم ،اما مثل اینکه خاله ات در مورد تو با مادرت صحبت کرده.
-خب ادامه اش.
-هیچی دیگه ،یعنی اینکه از تو براي رئوف خواستگاري کردن.
-مامانم چی گفته ؟
-اونا هم راضی هستن ولی چون تو تازه دانشگاه قبول شده بودي و هنوز هم عسل و نیما سر خونه زندگیشون نرفته
بودن ، بهشون گفتن که فعلا زوده تا بعد که با خودت صحبت کنن .
گیج شده بودم ،اخه چرا همیشه این اتفاق هاي مهم رو از من پنهون می کردند ،از دست مامان خیلی عصبانی بودم که
چرا به خاله جواب رد نداده بود یاچرا حداقل با من مشورت نکرده بود ،بد جوري فکرم مشغول بود که صداي زنگ
در به گوش رسید ،امیر متعجب گفت :
-یعنی کیه ؟
پرستو گفت : شاید همسایه ست چون زنگ پایین رو نزدن .
-پس تو برو در رو باز کن.
پرستو به سمت در رفت و گفت کیه ؟
اما جوابی به گوش نرسید ، مجبور شد در رو باز کند . باورم نمی شد تمام تنم یخ کرد ،رنگ به وضوح از صورتم پرید
، یعنی واقعا درست می دیدم ، ارمان هم دست کمی از من نداشت ،او هم خیلی ترسیده بود . امیر و پرستو ساکت
ایستاده بودند . من فقط نگاه می کردم ترس تمام تنم رو می لرزوند
     
#66 | Posted: 18 Mar 2013 22:23

‎فصل هفتم! ادامه!‏‎
که نیما گفت :
-اقا ارمان دست شما درد نکنه.
ارمان هیچی نگفت اما نیما عصبانی شد و صدایش را بلند تر کرد و گفت :
-چرا لال شدید ؟ چرا حرف نمی زنید ؟ حرفی ندارید بزنید درسته ؟ اخه خجالت نکشیدید ؟ با شما هستم اقا ارمان
،حناب دکتر ،خانوم پرستار شماهایی که به اصطلاح داشتید به ما کمک می کردید که غزل خانم رو پیدا کنیم ،شماها
انسان نیستید ،شعور ندارید . احمقید .
رها کنار نیما امد تا ارومش کنه اما نیما داد زد و گفت :
-ولم کن ،بذار حرفم رو بزنم ،اخه تا کی باید خونسرد باشم ؟ بی انصاف ها توي اون خونه یه چشم همه اشک بود یه
چشمشون خون و انتظار ،نگاه مادرم به در خشک شد بس که منتظر ورور غزل بود ، شما ها شرف ندارید که با ما این
کار رو کردید .
هنوز از تعجب بیرون نیامده بودم اخه ان ها ادرس اینجا رو از کجا پیدا کرده بودند ؟ رها اروم ایستاده بود و گریه می
کرد ،امیر و پرستو به وضوح ترسیده بودند پیام هم به همراهشون اومده بود و اروم با سرزنش فقط به من نگاه می
کرد، نیما رو نشناختم ریش و سیبیلش بلند شده بود و موهاش رو هم کوتاه نکرده بود . خیلی داغون بود ،این را از
ظاهرش متوجه شدم واي به حال درونش . نیما ساکت شده بود هیچ کس حرفی نمی زد که من با ترس و لزر سکوت
رو شکستم و بریده بریده گفتم :
-داداش من ازشون خواستم به شما هیچی نگن.
-ببند دهنت رو ،دیگه به من نگو داداش.
ساکت شدم اما پیام رو به نیما گفت :
-بس کن نیما ،ما نیومدیم اینجا که دعوا کنیم.
-اتفاقاً براي همین کار اومدیم . تمومش کن نیما ،بذار اونا هم حرف بزنن تا متوجه جریان بشیم.
-اخه چی دارن که بخوان بگن . یعنی چی می تونن بگن ؟
پیام سکوت کرد و نیما نگاهش رو به من دوخت ،حاضر بودم بمیرم اما نیما ان طور نگاهم نکند ، داشتم خردمی شدم
. نکاهم را از او گرفتم و به زمین دوختم . نیما به سمت من اومد و رو به رویم ایستاد . نفس توي سینه ام حبس شده
بود که نیما گفت :
-چیه ،چرا سرت رو انداختی پایین ؟ چرا حرف نمی زنی ؟ خجالت می کشی ،اره ؟ حرف بزن دیگه ،یه چیزي بگو
،بذار باور کنیم که پیدات کردیم ،هرچند که گم نشده بودي !
با عصبانیتی که داشت اما بغض بد جوريگلوش رو گرفته بود ، اروم سرم رو بالا اوردم و گفتم :
-داداش ،ببخشید.
اما برق از سرم پرید چنان سیلی به گوشم زد که تمام بدنم سوخت . توي چشماش نگاه کردم،اشک از چشماش
سرازیر شده بود اما باز داد زد و گفت :
-مگه بهت نگفنم به من نگو داداش؟
-معذرت می خوام ، متوجه نبودم داداش.
نمی دونستم به جز داداش جه باید می گفتم اما سیلی دوم رو هم خوردم ،هیچ کس جلوي نیما رو نمی گرفت ، ارمان و
پیام به سختی خودشون رو کنترل کرده بودند ، امیر و پرستو هم دخالتی نمی کردند دستم رو به صورتم گذاشتم و
گفتم :
-چرا می زنی داداش؟
سیلی سوم رو محکم تر خوردم ،اما این بار دردي رو احساس نکردم ،احساس می کردم قلبم تیر می کشد ،سرم رو
انداختم پایین اما دستان نیما صورتم رو بلند کرد ،اشک توي چشماش بود ،به سختی نگاهی به او کردم که گفت :
-من داداش تو نیستم ،پس حق نداري به من بگی داداش.
-اخه چرا ؟مگه من چی کار کردم ؟
-خفه شو ،هیچی نگو.
دیگر حتی به غرورم بر نمی خورد اروم گفتم : چشم هر چی شما بگید داداش .
نیما دوباره دستش رو بالا اورد که سیلی چهارم رو بزند اما پیام دستش رو گرفت ،نیما به سمت پیام برگشت اما این
بار سیلی به گوش نیما زده شد ،مغرم سوت کشید ،پیام خیلی عصبانی بود ،نیما سکوت کرده بود به کنار پیام رفتم و
گفتم :
-دایی چرا این کار رو کردي ؟
اما پیام بی تفاوت به من رو به نیما گفت : سریع همه چیز رو یادت رفت ؟ خوبه همین الان پشت در می گفتیدارم از
خوش حالی از پا درمی یام . می گفتی دلت براي غزل یه ذره شده ، اینه دوست داشتن و دلتنگی تو ؟ اره ؟ اینه ؟ ادم
با خواهرش این کار رو می کنه ؟ فکرکردي خیلی خوش غیرتی ؟ تو اگر غیرت داشتی نمی ذاشتی خواهرت اصلا از
خونه رونده بشه چه برسه بخواد فرار کنه !اینا غیرت نیست اقا نیما ،ما اومدیم غزل رو با خودمون به خونه برگردونیم
نه این که مانعی بشیم که دیگه هیچ وقتبه اون خونه بیاد ،تو که می گفتی از وقتی غزل رفته همه چیز باهاش رفته ،تو
که می گفتی غزل همه چیز شما بود و همه چیز شما نیست شده ،تو که میگفتی بشتر از جونت دوستش داري ،این
جوري دوستش داري ؟
پیام بد جوري بغض کرده بود ،نیما سرش رو بلند کرد تما صورتش از اشک خیس بود . ،نگاهی به من انداخت امامن
نگاهم رو به زمین دوختم ،نیما نگاهی به پیام انداخت و مثل جرقه بلند داد زد و گفت :
-دوستش دارم که این جام . اگه دوستش نداشتم که هیچ وقت به دنبالش نمی اومدم . به خدا دوستش دارم به خدا
دوستش دارم .
زد زیر گریه و دو زانو بر روي زمین نشست ،دلم داشت اتش می گرفت ،رو به روش نشستم و با گریه گفتم :
-تو رو خدا گریه نکن ،باشه دیگه بهت نمی گم داداش ولی تو رو خدا تو ناراحت نباش ،همه اش تقصیر منه تو حق
داري ،تو رو جون هر کسی که دوست داري گریه نگن ،من حاضرم بمیرم اما گریه ي شما رو نبینم من ارزش اینو
ندارم که به خاطر من این طوري می کنی و خودت رو عذاب می دي ،من جز دردسر و رنج و عذاب واسه ي شما هیچ
چیز ندارم پس واسه چی اومدي دنبالم؟ می ذاشتی دور از شما تنها باشم وتوي تنهایی خودم بمیرم می ذاشتی اروم
باشم ،می ذاشتی اروم بگیرم ،اخه مگهمن کی هستم که بخواي دنبالم بگردي و پیدام کنی ؟ اخه مگه من چه ارزشی
دارم ؟ محض رضاي خدا منو فراموش کنید ،اگر بخواید این طور پیش برید ،راهی به جایی نمی برید ، من با درد
خودم آرومم شما خیالتون راحت باشهشما خوش باشید شما بخندید شاید روزي منم خندیدم .
نیما لحظه اي نگاهش را از من نگرفت و مستقیم به چشم هاي من زل زدهبود من ساکت شدم و سرم را پایین انداختم
اي کاش همه اون چیزي که می دیدم یک کابوس بود و از خواب بیدار می شدم من طاقت نداشتم بیشتر از این عذاب
بکشم و خرد شوم. نیما دستش را بر سرم گذاشت و سرم رو بلند کرد به چشماش نگاه کردم آرام و بی صدا اشک می
ریخت
     
#67 | Posted: 18 Mar 2013 22:24

‎فصل هفتم! ادامه!‏‎
دو دستش را بر صورتم گذاشت دستانم را دور کمرش حلقه کردم و بلند گریه کردم نیما هم گریه می کرد
گریه اي که هیچ وقت باورم نشد از نیما باشه پیام کنار ما نشست و دست نیما را گرفت و هر سه گریه کردیم رها از
پشت سر من را از بغل نیما بیرون آورد و به همراه من گریه کرد آرمان ساکت ایستاده بود امیر کنار ما اومد و نیما و
پیام را بلند کرد رها هم من رو بلند کرد و همگی بدون اینکه کسی حرف بزند روي مبل نشستیم .
براي مدتی هیچ کدوم صحبتی نمی کردیم پرستو براي بچه ها چاي آورد و بالاخره امیر مجبور شد سکوت را بشکند ؛
هیچ وقت دوست نداشتم غزل این طوري پیش خانواده اش برگرده همش از این که این اتفاق بیفته می ترسیدم اما
اتفاق افتاد الان هم باید به اعصاب خودتون مسلط باشید همه حرف هاي هم رو بشنویم آقا نیما ما واقعا چاره اي جر
این که غزل رو پیش خودمون نگه داریم نداشتیم شما خودتون رو کنترل کنید و حرف هاي غزل و ارمان رو هم
بشنوید شاید واقعا ما درست بگیم و حق داشته باشیم شاید یعنی اگر خدا بخواد شما هم قانع شدید .
نیما که از قبل خیلی آروم تر شده بود گفت: این چه حقیه که خواهرم رو از ما جدا کردید؟
امیر خواست جواب نیما رو بده اما آرمان که مشخص بود عصبانیه ، جدي و مسلط گفت :
هیچ کس جز خود شما خواهرتون رو از شما جدا نکرده شما خودتون باعث شدید که غزل از اون خونه فراري بشه از
وقتی اومدي تا همین الان فقط به سود خودتون حرف زدي اصلا گذاشتی دیگران هم حرف بزنن؟
چی دارید بگید؟
همه ي اون چیزي که شما نمی دونید این که بزرگ ترین گناه رو در حق غزل کردید !
من متوجه حرف هاي تو نمی شم ولی به هر حال این رو بدون که خود تو هم بزرگ ترین گناه رو در حق ما کردي .
من مجبور بودم سکوت کنم .
سکوت به چه قیمتی؟
به قیمت شادي و رضایت غزل .
براي لحظه اي سکوت بر قرار شد که دوباره آرمان گفت :
ما یعنی من و امیر و خانمش به خاطرغزل این کار رو کردیم حتی به خاطر شما .
به خاطر ما؟
بله به خاطر شما .
چطور مگه؟
اگر ما این فکر رو نمی کردیم و به غزل پناه نمی دادیم غزل جز اینکه به کوچه و خیابان و پارك پناه ببره چاره اي
نداشت اگر اون طور می شد هیچ می دونی چه بلایی سر غزل می اومد. حتی چه بلایی سر شما و همه ما می اومد
اونوقت تو خودت اگه جاي ما بودي چیکار می کردي؟ آیا می تونستی با عذاب وجدانت آروم بگیري؟ هیچ می
تونستی خودت رو ببخشی؟ توي این مدت خیلی سعی کردیم غزل رو راضی کنیم که برگرده دلش هم خیلی تنگ
شده بود اما فایده اي نداشت اون تصمیم نداشت برگرده خودت که غزل رو بهتر می شناسی وقتی تصمیم بگیره
انجامش میده اون وقت اگر ما این جا نگهش نمی داشتیم مطمئن باش دیگه هیچ وقت نمی تونستیم پیداش کنیم در
ضمن من چند بار خواستم این موضوع رو به شما بگم و خیالتون رو راحت کنم که غزل جاش امنه اما ترسیدم غزل
بفهمه و ناراحت بشه و دوباره ول کنه بره در ضمن یه وقت فکر نکنی کهغزل رو ما سه تا از بیمارستان فراري دادیم
نه بلکه خانم خودسرانه نصف شب از بیمارستان زده بود بیرون من هم اتفاقی توي اتوبان پیداش کردم درست زمانی
که سوار ماشین کرده بودن و داشتن می بردنش .
نیما متعجب پرسید :
کجا؟
آدم لات و بی سر و پا زیاده فکر کردي براشون کاري داره یک کشیده می خوابونن تو گوش طرف و برو که رفتی
اون دفعه به خیر گذشت و من هم اون صحنه رو با چشم خودم دیده بودم به همین خاطر از این که دوباره این اتفاق
بیفته می ترسیدم باور کن توي این مدتحتی یک بار هم نیومدم بهش سر بزنم به این خاطر که دلم نمی اومد شما رو
اون طور نگران ببینم اما خودم با خیال راحت باشم چند بار تا دم خونههم اومدم ولی در نزدم حتی تو این فاصله غزل
دو بار یعنی یه بار خونه و یه بار هم به شرکت تو اومد و من از پشت سر تعقیبش کردم این طفلک هم دلش تنگ
شده بود از توي ماشین پنهونی شما رو می دید و دوباره به خونه بر می گشت به همین خاطر می گم بیخودي قضاوت
نکن اگر می بینی من امشب اینجام دلیلش اینه که غزل می خواست موضوعی رو با من در میون بذاره که اومدم و اگر
نه مطمئن باش چنین کاري نمی کردم .
آرمان ساکت شد و هیچ کس هم حرفی نزد بدجوري فکر م بهم ریخته بود آرمان من رو تعقیب کرده بود و مدام
مراقب من بوده و توي این مدت همش نگران من بوده از این که از دستش ناراحت بودم خودم را سرزنش کردم
سرم را پایین انداخته بودم که پیام گفت :
من از همون روزاي اول فهمیدم که اقاي دکتر یه چیزایی می دونه اصلا رفتارش مشخص بودم ولی به هر حال دو طرف
اشتباه کردیم آقاي مهربانی نباید اونحرف رو می زد تا به غزل بر بخوره و غزل هم نباید حرف پدرش توي اون
لحظه که عصبانی بود رو به دل می گرفت نیما هم نباید براي یک لحظه کاري می کرد که غزل ازش ناراحت و نا امید
بشه
غزل هم نباید با اون معذرت خواهی که نیما ازش کرده بود دلش رو می شکست در ضمن مادرش و عسل که حرفی
بهش نزده بودن اما غزل به اون دوهم اهمیتی نداد توي این فاصله هیچکدوم راه درستی رو انتخاب نکردیم به قول
معروف خشت اول که نهد معمار کج تا ثریا رود دیوار کج به هر ترتیب هیچ کدوم بی تقصیر نبودیم و هیچ کس هم
نمی تونه بگه من بی گناهم غزل با اینکه کار فوق العاده اشتباهی کرده و با این کارش آقاي دکتر و خانمش و آرمان و
همه ما را به دردسر انداخته ولی باز هم یه مقدار حق داره این موضوعبیشتر از هر کسی به غزل فشار وارد کرده و
اون رو عذاب داده اگه اون بی گناهه که یعنی ما همگی مطمئنیم کههست پس بیشترین رنج و عذاب رو اون کشیده
به هر حال باید خدا رو شکر کنیم که آقاي دکتر جلوي این که به پلیس خبر بدیم رو گرفت و اگر نه معلوم نبود چی
می شد الان هم باید فکري بکنیم که آقاي مهربانی رو قانع کنیم خواهر من که اصلا خود به خود غزل رو ببینهقانع
میشه .
     
#68 | Posted: 18 Mar 2013 22:26

‎فصل هفتم! ادامه!‏‎
مشخص بود که نیما قانع شده چون لبخندي رو به من زد و گفت :
الان واسه همه ما مهم تر از همه اینه که غزل رو پیدا کردیم مطمئن باش وقتی بابا و مامان غزل رو ببینن از خوشحالی
هیچی نمی گن و خیلی راحت قانع می شن .
همه حرف نیما را قبول کردند و امیر هم نفس راحتی کشید و گفت :
الحمد الله به خیر گذشت و اگر نه معلوم نبود چند سال حبس براي من بدبخت می بریدند .
نیما خندید و گفت :
اختیار دارید اگر به حبس بریدن باشهحبس اصلی براي اون نامرده که هنوز پیداش نکردیم .
آرمان نگاهی به نیما کرد و گفت :
نامرد یا رئوف؟
همگی متعجب بهش نگاه کردند نمی دونم چرا توي اون لحظه این قدر رك و راست حرفش را زد نیما که بدجوري
تعجب کرده بود گفت :
یعنی چی؟ منظورت چیه؟
منظورم کاملا واضحه .
پیام که کلافه شده بود گفت :
هیچ معلوم هست چی داري می گی؟ یعنی منظورت اینه که رئوف این کار روبا غزل کرده؟
آرمان خیلی خونسرد گفت :
من که از همون روز اول گفتم این فرد هیچ کس جز فامیل و آشنا نمی تونه باشه .
اما این تهمت بزرگیه رئوف هیچ وقتبا غزل این کار رو نمی کنه چه دلیلی براي ادعات داري؟
دلیلش رو از غزل بپرسید من هم همین امشب موضوع رو فهمیدم .
همه نگاه ها به سمت من جلب شد نیما نگاهی به من کرد و گفت :
غزل این چی داره می گه؟
من من کردم و گفتم :
به خدا من فقط شک کردم می دونم دارم اشتباه می کنم .آرمان وسط حرفم پرید و گفت :
غزل چرا حقیقت رو نمی گی؟ بالاخره این موضوع باید براي همه روشن بشه یا نه؟
آره اما ....
نیما گفت :
اما نداره حقیقت هر چی هست براي ما بگو .
با ترس و لرز تمام ماجرا را براي آنها تعریف کردم از این که عاقبت این فکر و شک چیه بی خبر بودم پیام رها از
تعجب شاید هم از ناراحتی بسیار ساکتنشسته بودند و هیچ نمی گفتند اما نیماعصبانی گفت :
اون که مثلا تو رو خیلی دوست داشت .
آرمان به جاي من جواب داد :
نیما جان توي این دوره زمونه دوست داشتن معنا نداره هر چی فتنه است زیرسر همین دوست داشتن ها و عشق هاي
مفت که دو زار نمی ارزن بلند می شه .
یعنی اگر این موضوع واقعیت داشته باشه من اون بی شرف رو زنده اش نمیذارم آخه چه طور دلش اومد از اعتماد ما
سو استفاده کنه؟
-به همین خاطر میگم که بزرگترین گناه رو شما در حق غزل کردید ، یعنیبا اعتماد بی جایی که به اون کردید ،این
ظلم در حق غزل شده .
-آخه ما چه می دونستیم؟
امیر میان حرف بچه ها گفت :"به هر حال اتفاقیه که افتاده یه مسئله ي خانوادگیه و شما بهتر می دونید با رئوف خان
چیکار کنید ولی لطفا به جاي من هم حالش رو بگیرید ".
-آره ، ولی واقعا باورش مشکله.
امیر براي اینکه موضوع را خاتمه بدهد گفت :"حالا این حرف ها رو فراموش کنید و شما بگید از کجا فهمیدید غزل
اینجاست ؟ اصلا ادرس ما رو از کجا پیدا کردید؟
من و آرمان و پرستو تازه به فکر افتادیم و همزمان گفتیم :راست می گه .
نیما خندید و گفت :سهیل گفت .
من و آرمان هم صدا گفتیم : سهیل؟ !
-آره ،حالا شما دو تا چرا هم زمان حرف می زنید؟
آرمان گفت : سهیل از کجا می دونست؟
-قبل از اینکه بیام زنگ زد به من که ازم بخواد گیتار غزل رو درست کنم وقتی ازش پرسیدم تو از کجا می دونی گیتار
غزل خرابه ،گفت خودش گفته ،من که تعجب کرده بودم ازش پرسیدم کی باهاش صحبت کردي گفت همین امروز،
هم خوشحال شده بودم و هم نگران ازش پرسیدم غزل با تو تماس گرفته بود اما اون گفت ، نه من تماس گرفته خونه
ي دوستش ، پرسیدم کدوم دوستش ، گفت نمی دونه اما همونی که مریضه و غزلازش پرستاري می کنه و شوهرش
هم دکتره " دکتر وکیلی" وقتی اسم دکتر رو شنیدم برق سه فاز از سرم پرید گفتم تو شماره ي اونجا رو از کجا
آوردي؟ گفت آرمان داده ، خیلی از آرمان عصبانی بودم ، سهیل نگران شده بود و پرسید چیزي شده ؟ من گفنم نه
آخه غزل دیر کرده و نگرانشیم . اون نگران شد و گفت مگه غزل نیومده خونه؟من هم گفتم نه ، اون گفت خوب با
خونه ي دوستش تماس بگیرید من به دروغ گفتم تلفن رو جواب نمی دن سهیل براي اینکه خیالم رو راحت کنه با این
که خودش نگران بود گفت حتم حال دوستش بد شده و رفتن بیمارستان یه سر به خونش بزنید . من گفتم ادرس
دوستش رو نداریم اما سهیل گفت غزل به اون ادرس به من نامه داده من الان ادرسش رو برات میارم این طوريشد
که فهمیدم سرکار خانوم کجاست ؟ در ضمن الان سهیل خیلی نگرانه و منتظر تلفن ماست .
آرمان خندید و گفت :حالا خدا رو شکربه خیر گذشت و خونی ریخته نشد و گرنه من می دونستم با سهیل چیکار کنم
.
-بیخود آقا ، مگه رفیق ما بی کس و کاره که بخواي اذیتش کنی ؟ اگر حرفبزنی با من طرفی.
-ببخشید اقا معذرت می خوام.
همگی زدیم زیر خنده اما پیام بد جوري تو فکر بود که نیما گفت :
-چیه پیام ، چیزي شده ؟
پیام خیلی جدي گفت :تا کی می خواي اینجا بشینی ؟ مزاحم آقاي دکتر و خانوم شدیم ، پاشو دیگه بریم ، الان هم
آبجی و بچه ها و هم سهیل منتظر ما هستن .
-چشم اما چرا اینقدر عصبانی هستی؟
پیام از سره جاش بلند شد و رو به من گفت :غزل بلند شو دایی ، سریع آمادشوبریم .
کتابخانه نودهشتیا بغض غزل - فرخنده موحدي
نیما رو به من کرد و گفت : دیگه روت رو زیاد نکن ، سریع حاضر شو بریم .
نگاهی به امیر و پرستو کردم و امیرگفت :غزل جان نمی خواي بزاري ما یه نفس راحتی بکشیم ؟
-یعنی اینقدر ازم خسته شدي؟
-آره پس چی ؟ نیست شما خیلی هم مایهآرامشی.
از تعجب دهنم باز مونده بود ، پرستو نگاهی به امیر کرد و گفت : الان این رو میگی بزار بره می بینمتچطوري بی
قراري می کنی .
امیر آرام و زیر لب گفت : حالا شما هم ما رو ضایع نکنی نمیشه ؟
همه زدیم زیر خنده و من وسایلم را جمع کردم و با بچه ها رفتم . موقع رفتم پرستو منو بغل کرد و گریه کرد . امیر
هم ناراحت بود اما سعی می کرد خودش رو از این که من دارم میرم خوشحال نشوم بده و هر دم سر به سرم می
گذاشت
     
#69 | Posted: 18 Mar 2013 22:27

‎فصل هفتم! ادامه!‏‎
نیما از این که من به بچه هازحمت داده بودم معذرت خ.واهی کرد و به خاطر اینکه از من مراقبت کرده
بودند تشکر کرد و همگی با هم راه افتادیم به سوي خانه ، به سوي آینده اي نامعلوم .
فصل نهم
همگی به سمت خونه راه افتادیم اما آرمان به خونه ي خودشان رفت . توي راه پیام و رها ساکت بودند اما نیما با من
حرف می زد و جریان این هفته رو برامتعریف می کرد ، پیام بد جوري به هم ریخته بود ، درست از موقعی که
موضوع رئوف رو فهمیده بود خیلی عصبی به نظر می رسید ولی نیما انگار همه چیز را فراموش کرده بود و از اینکه به
خون بر می گشتیم خوشحال بود ، خودم بد جوري توي فکر بودم که باید با پدر و مادرم چه طوري مواجه بشم و چی
باید بگم و چیکار کنم ولی هرچه بود دلم خیلی براشون تنگ شده بود و دوستداشتم زودتر ببینمشون . توي فکر
بودم که نیما ماشین رو مقابل درب خونه نگه داشت . از ماشین پیاده شدم. دست و پام می لرزید ، نیما بین راهدو
دسته گل و یک جعبخ شیرینی خریده بود ، گل ها را به دست من داد و گفت :
-بده به مامان و بابا
شیرینی رو هم دست خودش گرفت ، آرام وارد حیاط شدیم ، قدرت نداشتم راه برم نیما دستم رو گرفت و با خودش
کشید و گفت :
-سریع تر بیا.
-میترسم داداش.
-از کی ؟ این جا که هیولا نداره جز پیام.
-نه داداش جدي می گم.
-خیالت راحت باشه من باهاتم.
-می دونم اما خجالت می کشم تو روي مامان و بابا نگاه کنم.
نیما خندید و گفت: اون دو تا رو بی خیال ، چه طوري می خواي با مادر بزرگ مواجه بشی ؟
تازه یادم افتاده بود که مادر بزرگ هم هست . رو به نیما کردم و گفتم : راستی مادر بزرگ !
_بله خانوم تازه جنگ داره شروع می شه.
لبخندي زدم و به همراه نیما راه افتادم . رها و پیام زودتر از ما وارد شدند ، صداي مامان بلند شد و گفت : ساعت
دوازده شبه ، معلوم هست کجایید ؟
من سر جام ایستادم که نیما گفت : چی شده ؟ چرا ایستادي ؟
_مامان عصبانیه.
_الان که تورو ببینه عصبانیتش بر طرف میشه.
_داداش تو رو خدا کمکم کن.
_بیا خیالت راحت باش ، تا منو داري غم نداري.
وارد خونه شدیم . کسی حواسش به ما نبود . نیما آروم بهم گفت که سلام کنم . با ترس و لرز صدام رو بلند کردم و
گفتم : سلام !
همه نگاه ها به سمت در برگشت ، هیچ کس حرفی نزد و از جاش حرکتی نکرد . همه همین طور نگاه می کردندکه
دوباره نیما آروم به من گفت :
_برو گل رو به مامان بابا بده و ببوسشون و ازشون معذرت خواهی کن.
پاهام قفل شده بود ، وقتی چهرهٔ همه رو دیدم وضعم بدتر شده بود . توي این مدت کوتاه چقدر فرق کرده بودند ،
چقدر ضعیف شده بودند ، به سختی چند قدم جلوتر رفتم که عرشیا از بغل پیام بیرون اومد و با خوشحالی داد زد و
گفت :
_آخ جون ، آبجی غزل اومده.
خودش رو به من رسوند و توي بغلم انداخت . اونو بوسیدم و از سر جام بلند شدم . هنوز هیچ کس حرکتی نکرده بود
. به سمت مامان رفتم ، آخ که چقدر پاهام درد می کرد . رو به روش ایستادم ، اشک تو چشماش جمع شده بود . گل
رو به سمتش گرفتم و با بغضی که گلوم رو گرفته بود گفتم :
_سلام مامان منو ببخشید.
"مامان بدون اینکه گل رو از دستم بگیره ، فقط نگاهم کرد و محکم سر جایش به زمین خورد . من و رها سریع
کنارش نشستیم که مامان گفت :
_خواب می بینم یا نه ؟
با گریه گفتم : نه مامان جونم بیداري. تورو خدا خودت رو ناراحت نکن .
"مامان مرا محکم توي بغلش گرفت و هر دو زدیم زیر گریه ، رها آرام مامان رو بلند کرد و نیما با چشم به من
اشاره کرد که به سمت بابا برم . بهزور تونستم به سمت بابا برگردم و آروم به طرفش حرکت کنم . واقعا ناي راه
رفتن نداشتم . پاهام زق زق می کرد . دستام می لرزید ، قلبم به شدت می تپید، رو به روي بابام ایستادم و بدون اینکه
توي صورتش نگاه کنم گفتم :
_سلام بابا!
اما جوابی نشنیدم . دوباره با گریه گفتم : منو ببخشید بابا . اومدم اگر اجازه بدید و اگر توي خونتون براي من جایی
مونده باش ، باهاتون باشم . تو رو خدا بابا منو از خونتون بیرون نکنین .من جز شما کسی و جایی رو ندارم . میدونم
خوب میدونم که از من بدتون می اد ولی بابا من بی شما غریبم . بذارین اینجا بمونم قول میدم جلوي چشمتون ظاهر
نشم اصلاً همه ش توي زیرزمین می مونم . قول میدم لب به هیچی نزنم ، حتی حرفی نزنم ، قدمی بر ندارم حتی نفس
نکشم جز زمانی که شما اجازه بدید ، خواهش میکنم بابا حداقل بگید که منو می بخشید و اون وقت میرم یه جایی و با
خیال راحت می میرم تا شما منو نبخشید حتی نمیتونم بمیرم ، چه برسه زندگی کنم . سرم همین طور پایین بود ، آروم
سرم رو بلند کردم تا لبخند بابا رو ببینم الا ن جاي لبخند سوزش ضربه ي محکم دست بابا رو چشیدم که به صورتم
خورد . چشمام رو بستم تا دیگر هیچی چیز رو نبینم که یه لحظه احساس کردمسرم در جایی قرار گرفت . احساس
آرامش کردم ، نمیدونم چرا بی اختیار البته بی صدا اشک میریختم . انگار یه خواب بود یا یه رؤیا . سرم رو محکم
بهش چسبوندم ، چه خواب شیرینی بود اما وقتی دستی به روي سرم کشیده شد ،چشمام رو باز کردم و دیدم که
خواب نیستم، بابا مرا بغل کرده بود و نوازشم می کرد . خداي من باورم نمی شد واقعا یه رؤیا بود نمیدونستم بابا منو
بخشیده بود یا نه ولی به هر حال خوشحال بودم و دوست نداشتم از بغل بابا بیرون بیام اما وقتی مادر بزرگاز پشت
دست روي شانه ام گذاشت مجبور شدم خودم رو از بغل بابا به بغل مادر بزرگ بندازم اما هنوز دستم توي دست بابا
بود . از بغل مادر بزرگ بیرون اومدم و صورتم رو به سمت بابا برگردوندم . خدایا باورم نمی شد واقعا این بابا بود ؟ به
چشماش نگاه کردم ، واقعا از چشمهاي بابا بود که اون گولهٔ هاي اشک سرازیر شده بود ؟ دوباره خودم رو تو بغلش
انداختم و زدم زیر گریه که بابا گفت :
_بار آخرت باش ما رو تنها میذاري
     
#70 | Posted: 18 Mar 2013 22:29

‎فصل هفتم! ادامه!‏‎
دیگه حق نداري ما رو ترك کنی در ضمن دیگه نشنوم اون حرفها رو
بزنی . تو هر چی و هر کی که باشی دختر عزیز این خونه هستی و همه تو رودوست دارن ، هیچ وقت هم فکر نکن
من نمی خوام تورو ببینم من اگر مدام تورو ببینم خسته نمیشم .
از بغل بابا بیرون اومدم و توي صورتش نگاه کردم و گفتم: ازتون ممنونم بابا ، خیلی دوستتون دارم .
اما دستی که بر روي شانه ام گذاشته شد مانع شد که باقی حرفم رو بزنم ، برگشتم و دیدم نیما ایستاده و داره می
خنده ، رو به من گفت :
_باشه خانوم ، نمیخواد زیاد ذوق کنی. خود شیرینی هم باشه یه مدت نبودي از دست این خود شیرینی هات راحت
بودیم . حالا اون طفلک اونجا کپ کرده برو از سکته ناقص درش بیار .
نگاهم رو به سمتی که نیما می گفت برگردوندم . عسل همینطور ایستاده بودو مرا نگاه می کرد . به سمتش رفتم و
خودم رو توي بغلش انداختم و گفتم :
_دوباره برگشتم که حالت رو بگیرم و اذیتت کنم . فکر کردي میتونی از دستم راحت بشی ؟
عسلم محکم مرا بغل کرد و زد زیر گریه من هم نتوانستم خودم را کنترل کنم و گریه کردم . براي لحظه اي گریه
کردیم اما وقتی سرم رو از روي شانه عسل بلند کردم . باورم نشد چی می بینم . اصلاً همه چیز و همه کس توي اون
خونه عوض شده بود . آرش بود که کنار ما ایستاده بود اما تمام صورتش از اشک خیس بود . وقتی نگاهش کردم
سریع اشکش رو پاك کرد و گفت :
_سلام خوشحالم که برگشتی.
خدایا ! من چقدر بی انصاف بودم . آرش به این با محبتی چقدر از او بدممی آمد. او هم نگران من بوده ، از خودم بدم
اومده بود که چرا همیشه از آرش فراري بودم و ازش بدم می اومده . هنوز کنار عسل ایستاده بودم که مادر بزرگ
عصبانی شد و گفت :
_بس دیگه چقدر پیش عسل میمونی ، بیا پیش ما ببینم جریان چیه و دنیا از چه قراره ؟
لبخندي زدم و کنار مادر بزرگ نشستم . همگی بچه ها به کنار ما اومدند ومامان کنارم نشست و دستش رو به گردن
من انداخت و مدام مرا می بوسید که زن دایی مرجان گفت :
_امشب شب عجیبیه یا خندیدیم یا گریه کردیم . به هر حال همه خوشحالیم ، تا نیما جعبه شیرینی رو باز کنه و
تعارف کنه ، من هم یه چایی میریزم و می ارم .
همه خوشحال بودیم و می خندیدیم . من از شادي سر از پا نمی شناختم اما زمانی که به پیام نگاه کردم خنده از روي
لبم محو شد ، هنوز همان طور آرام و ناراحت نشسته بود و هیچ نمی گفت . مامان متوجه شد که من ناگهان خنده از
لبم رفته به همین خاطر پرسید :
_غزلم چی شده مادر ؟ چرا یهو ناراحت شدي ؟
_هیچی مامان ، من خوبم.
نیما که متوجه شده بود گفت : من میدونم چشه .
_چی شده نیما ؟ تو بگو عزیزم.
_همه اش به خاطر آقا پیامه . شما خودتون یه نگاه بهش بندازین و ببینید مثل برج زهرمار نشسته ، اون وقت خنده از
روي لب شما هم محو میشه .
با این گفته نیما ، همه نگاه ها به سمت پیام جلب شد . مادر بزرگ از پیام پرسید :
_چی شده پیام ؟ راست می گه مثل اینکه تو اصلاً خوشحال نیستی ؟
اما پیام بی تفاوت نسبت به گفته مادر بزرگ از سر جایش بلند شد و بهحیاط رفت . همه متعجب بودیم واقعا معنی
رفتار پیام رو نمی فهمیدم . بابا براي این که بحث رو عوض کنه خطاب به نیما که می خواست به دنبال پیام بره گفت :
_بشین سر جات نیما ، بذار تنها باش. حتما دلیلی داره که خواسته تنها باش . حالا شما بگید غزل رو کجا پیدا کردید
که من دارم دیوونه میشم ها .
_نه بابا جون ، تو رو خدا توي این خونه تا دلتون بخواد دیوونه هست شمایکی دیگه بی خیال شید.
همه زدند زیر خنده و نیما هم جریان رو براي بابا و دیگران تعریف کرد . همه سراپا به حرف هاي نیما گوش میدادن
الحق که خوب حرف میزد و خوب تونست موضوع رو به نفع من و بچه ها تمامکنه و بابا رو قانع کنه اما من یک لحظه
از فکر پیام بیرون نمی اومدم به همین خاطر خطاب به جمع گفتم :
_ببخشید که وسط حرفتون پریدم ولی من همه این حرف ها رو میدونم با اجازه تون من برم حیاط.
مامان گفت : برو مامان ، اما پیام رو اذیت نکنی ها گناه داره طفلک .
_نه بابا قول میدم زنده برش گردونم.
_نیما گفت : بازم جاي شکرش بقیه که زنده می مونه وگرنه مجلس عروسی من یک سال عقب می افتاد.
خندیدم و به خیاط رفتم . به اطراف نگاه کردم پیام رو ندیدم از پله ها پییین رفتم که صدائی گفت :
_برگرد بالا براي چی اومدي ؟
به سمت صدا برگشتم . پیام توي باغچهروي صندلی نشسته بود به طرف او رفتم و گفتم :
_چرا اینجا نشستی ؟
_همین طوري ، تو برگرد بالا.
_چرا ؟!
_خب اومدي اینجا واسه ي چی ؟
_اومدم پیش تو باشم.
_اما من می خوام تنها باشم.
_ببخشید قصد نداشتم مزاحمت بشم.
این را گفتم و قصد داشتم که برگردم که پیام صدام کرد و گفت : غزل نرو ، قصد نداشتم ناراحتت کنم .
_ناراحت نشدم ولی کنجکاو شدم.
_چرا ؟
_چه موضوعی تو رو ناراحت کرده و تو هم از ما پنهونش می کنی ؟
_موضوع خاصی نیست.
_پس چرا این قدر ناراحتی ؟
_نمیدونم.
_یه موضوعی هست ، چرا نمیگی ؟
_نمی خوام خوشحالی تون رو از بین ببرم.
_وقتی تو خوشحال نباشی ما هم خوشحال نیستیم.
_من خوشحالم ولی یه مشکلی هست که مثل خوره به جونم افتاده.
_آخه چیه ؟ در مورد چیه ؟!
_در مورد رئوف.
با تعجب گفتم : چه مشکلی ؟
_این که چرا اینقدر نامرده.
_تو از کجا اینقدر مطمئنی شاید ما اشتباه کرده باشیم.
_نه . اشتباهی نشده . کار خودش بوده.
_از کجا میدونی ؟
_اون شب وقتی آهسته و پریشون از اتاقت بیرون اومد ، دیدمش ولی بهش شک نکردم گفتم شاید توي اتاقت کاري
داشته و بخاطر این که تو بیدار نشی داره آروم رفتار می کنه و هم این کهتوي این مدت خیلی آروم شده بود . خیلی
کم به خونه ما می اومد ، خیلی کم حرف میزد ، هر موقع آبجی پري از تو حرف میزد ، رنگش می پرید یه روز که
آبجی پري گفت :" بعد از عروسی رئوف و غزل نمیذارم از پیش ما برن و همین جا نگاه شون می داریم و دوست
دارم غزل پیش خودم باش ."
     
صفحه  صفحه 7 از 13:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ‏Boghze ghazal | بغض غزل بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites