تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

‏Boghze ghazal | بغض غزل

صفحه  صفحه 8 از 13:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  13  پسین »  
#71 | Posted: 18 Mar 2013 22:30

‎فصل هفتم! ادامه!‏‎
همیشه که خوشحال می شد عصبانی شد و گفت :" مامان دیگه در مورد غزل
صحبت نکن ." وقتی پرسیدیم چرا ؟ گفت :"براي اینکه غزل به من علاقه نداره وما قسمت هم دیگه نیستیم." ما به
دل نگرفتیم اما یه روز دیگه که باهاش حرف زدم و بهش گفتم که چرا دیگه از خاله اینا خبري نمی گیري ، هیچی
نگفت اما بعد از چند لحظه گفت :" غزلیکی دیگه رو دوست داره ، دیگه هم اینقدر سر به سر من نذارید ." و از
پیش من بلند شد و رفت .
_خب این دلیل نمیشه.
_چرا خوبم دلیل میشه . آخه رئوف داره می ره آلمان.
_راست میگی ؟ آخه چرا ؟
_ما فکر کردیم دلیلش تو باشی ولی الان متوجه شدم که می خواد از ایران بره که دیگه دست ما بهش نرسه و دیگه با
تو مواجه نشه ، خودش خوب میدونه که چیکار کرده که داره در می ره .
_مامان اینا میدونن می خواد بره ؟
_آره ، فکر می کنن که براي کار می خواد بره . در صورتی که....
_در صورتی که چی ؟
_از خجالتش می خواد بره نه براي کار.
_حالا چی میشه ؟
_تو فعلا به هیچ کس چیزي نگو ، من فردا به بهونه این که یه سر به نمایشگاه بزنم با نیما میرم رامسر تا ببینم چه
خبره .
_واي نه تورو خدا نیما اگه بیاد زنده اش نمیذاره.
_حقّشه ، من هم جاي نیما بودم همین کار رو می کردم هر چند که دست کمی هم از نیما ندارم.
_خوب شما برو نیما رو با خودت نبر.
_فکر کردي نمی فهمه به چه خاطر می خوام برم ؟ عمرا بذاره تنها برم . الان هم اگر می بینی خودش رو خونسرد
نشون میده و می خنده واسه خاطر توسط وگرنه از داخل کلافه است و داره خودش رو کنترل می کنه . اون همخیلی
خورد شده به هر حال رئوف یکی از بهترین دوستاش بوده .
_حالا چی کار کنیم ؟!
_هیچی ، فعلا بریم بالا.
_دایی منم باهاتون می ام می خوام بفهمم چرا این کارو با من کرده.
_نمیشه. به اندازه کافی رفتن ما مرموز هست اگر قرار باش تو رو همببریم موضوع لو می ره.
_یعنی نمیخواي به بابا مامان موضوع رو بگی ؟
_فعلا نه ، حالا پاشو بریم بالا.
به همراه پیام بالا رفتیم . نیما موضوع رو براي بابا تعریف کرده بود و آنها هم قانع شده بودند . من و پیام کنار دیگران
نشستیم که بابا رو به آرش گفت :
_من فقط دستم به خان داداش شما برسه ، میدونم باهاش چیکار کنم.
_آرمان طفلک که گناهی نداره.
_به هر حال هر چقدر هم حق داشته باشه به یک گوشمالی حسابی نیاز داره.
_شما ببخشیدش و بهش رحم کنید.
_به قول غزل زنده نگهش می دارم.
همگی خندیدیم که پدر جدي گفت :" حالا خارج از شوخی باید از هر سه نفر شون یعنی از دختر و همسرش و آرمان
تشکر کنیم به هر حال اونا هم سختی کشیدن و غزل اونا رو هم توي دردسر انداخته .
نیما گفت: حالا وقت واسه ي این کارهازیاده ، فعلا باید حال اون نامردروبگیریم .
همه تعجب کرده بودند . پیام با نگاه به نیما فهموند که موضوع رو لؤ نده ، وقتی بابا منظور نیما رو پرسید ، نیما گفت :
_منظورم اینه که باید بگردیم دنبال همون طرف که این بلا رو سر همه ي ما آورده.
مامان رو به نیما گفت : حالا باشه .تورو خدا بذار یه امشبه رو خوش باشیم .
_کدوم امشبه ؟ مادر من الان صبح زوده.
نگاهی به ساعت انداختیم . سه نصف شببود . جیغ بابا به هوا بلند شد و گفت :
_اینقدر حرف زدي که نفهمیدم ساعت کی گذشت . سه ساعت دیگه هم باید برمسر کار.
_به من چه ربطی داره ؟
آرش که تازه متوجه ي ساعت شده بودگفت : ساعت سه نصفه شبه و من هنوز اینجام ؟
نیما گفت : بله آقا ، فکر کردي خونه پدر زنته که راحت نشستی ؟ پاشو برو خونه ي خودتون .
همه خندیدیم و آرش بلند شد که بره اما پدر مانع شد و گفت : اگر این وقتشب بخواي بري دیگه هیچ وقت اینجا
نیا . خودت خجالت نمیکشی ؟
_آخه....
_آخه نداره ، امشب رو اینجا بمون وصبح از همین جا برو سر کارت.
نیما خندید و گفت : راست می گه فقط خونواده ت خیلی نگرانت هستن ، از سر شب تا الان ده بار زنگ زدن و خبرت
رو گرفتن . برو یه زنگ بزن و از نگرانی بیرون بیارشون .
همه زدن زیر خنده که آرش گفت : حتما آرمان بهشون گفته که ممکنه دیر برم .
_ممکنه دیر بري یا نري ؟
_حالا شما هم ول کنید نیما جان!
_نه ، دیگه نمیشه . به هر حال خواهرمون رو سپردیم دستت باید بشناسیمت یا نه ؟
پدر پا در میونی کرد و گفت : بس کن نیما بذار بریم بخوابیم . صبح شد و باید بریم سرکار .
اما پیام گفت : نیما باید فردا با من بیاي رامسر .
_برید رامسر چیکار کنید ؟
_من باید سر به نمایشگاه بزنم آخه سپردم به دوستم ،باید ببینم اگر نمیتونه بیام دنبال بچه ها که برگردیم به هر
حال ما هم کار و زندگی داریم .
نیما خندید و گفت : حالا این حرف ها رو بی خیال ، ولی خوب واسه ي خودت می بري و می دوزي . شاید من نخوام با
شما بیام .
_تو جرأت نداري . من این همه راه رو تنهایی حوصله ام سر میره.
_حالا تا صبح فکر هام رو بکنم شاید دلم برات سوخت و اومدم.
رها رو به نیما کرد و گفت : باید بري چون من الان وسایلم رو جمع میکنم که با آقا پیام برم . یعنی نمیخواي با من
بیایی ؟
_کجا بري ؟
_خیلی وقته اینجام از همه چیز عقب افتادم باید برگردم.
مامان ناراحت شد و گفت : رها جون غزل تازه اومده ، دلت می اد بري ؟
_راستش نه ، ولی اگر نرم و پدرم بفهمه که نیما و پیام به رامسر رفتنو من همراهشون نیومدم ناراحت می شه.
_کاش نمیرفتی ، اما هر طور خودت صلاح میدونی.
نیما دلخور شد و گفت : یعنی چی هر چی خودش صلاح میدونه ؟ شما نباید بذاري بره . رها خانم شما نذارید ما یه
ساعت خوش باشیم ها .
_غر نزن ، دوباره میام . البته با مامان و بابا.
_باش اما یکی طلبت.
از اینکه رها می خواست بره ناراحتبودم ولی اون شب رو با دلهره عجیبی خوابیدم . دلهره از عاقبت این جریان که
بچه ها می خواستند با رئوف رو به روشوند .
خوب میدونستم که رها ناراحته و می خواد برگرده اما دلیل ناراحتیش رو نمی فهمیدم . به هر حال رها با خانواده خاله
پري صمیمیت زیادي داشت ، او هم مثل ما از بچگی با رئوف بزرگ شده بودو مسلما چنین چیزي رو باور نمی کرد ،
به هر حال اتفاقی بود که هیچ کس باور نمی کرد و نکرد .
     
#72 | Posted: 18 Mar 2013 22:31

‎فصل هفتم! ادامه!‏‎
دو روز از رفتن بچه ها می گذشت ، روز قبل با سهیل صحبت کرده بودم و خیالش رو از سلامتی خودم راحت کرده
بودم . خیلی می ترسیدم ، نیما زنگ زده بود اما در مورد رئوف هیچ چیز نگفتهبود چون هیچ کس در این مورد چیزي
نمیدونست . خیلی دلواپس بودم توي اوندو روز مامان و عسل خیلی به من رسیدند که به من بد نگذره . پرستو هم
تماس گرفته بود و حالم رو پرسیده بود . سعی می کردم خودم رو با عرشیاسرگرم کنم تا این یکی دو روز بگذره و
نیما و پیام برگردند. قرار بود خانواده آقاي نواصري براي دیدن منبه منزل ما بیایند ، اصلاً حوصله شلوغیرو نداشتم
و دوست داشتم تنها باشم تا راحت ترفکر کنم . واقعا این همه مشکل یک دفعه پشت سر هم و در فاصله چند ماه
پیش اومده بود ، این همه مصیبت با همتحمل زیادي می خواست ، نمیدونستم به سهیل فکر کنم یا به حال خودم یا به
فرداي رئوف ولی به هر حال بدجوري کلافه بودم و احساس دوگانگی داشتم . ساعت نه شب بود ، دیگر باید می
رسیدند ، همه منتظر بودیم که صداي زنگ زد خونه شنیده شد . پدر در رو باز کرد و خودش به استقبال آقاي
نواصري رفت . دلشوره عجیبی داشتم از این که با خانم و آقاي نواصري رو به رو می شدم خجالت می کشیدم .
نمیدونستم آنها در مورد من چه فکريمی کردند ولی به هر حال کمی خیالم راحت بود آنهم به دلیل اینکه میدونستم
حتما آرمان تونسته قانعشان کند .
آیسان و شادي هم همراه آنها بودند، طبق معمول همسر آیسان به علت کار نبود . بعد از سلام به بهانه ي کمک به
مامان به آشپزخونه رفتم .
_مامان کاري نیست من انجام بدم ؟
_نه عزیزم تو برو بشین پیش مهمون ها ، مثلا اومدن تو رو ببینن.
_آخه خجالت می کشم.
_از چی خجالت می کشی ؟ برو بشین منمالان چایی میریزم و می ام.
به کنار جمع برگشتم و بر روي مبل نشستم و کمی با خانم نواصري صحبت کردم . مثل همیشه مهربان بود . رفتارش
اصلاً عوض نشده بود . دلشوره ام کمتر شده بود و کمی از فکر رئوف بیرون اومده بودم که خانم نواصري خطاب به
مامان گفت :
_آقا پیام و نیما و رها جون تشریف ندارن ؟
_خیر رفتن رامسر.
_رامسر واسه ي چی ؟
_هم واسه ي اینکه رها می خواست برگرده و هم این که پیام می خواست یه سر به کارهاش بزنه.
با این صحبت دوباره فکر رئوف به ذهنم اومد . نگاهی به آرمان کردم ، او هم به من نگاه کرد و لبخند معنا داري زد و
سرش رو پایین انداخت . متوجه بودم که این لبخند نشانه اینه که فهمیده نیما و پیام براي چه کاري به رامسررفتند .
آرمان رو به مامان کرد و گفت :
_کاش به من هم می گفتن و منم همراهشون می رفتم . این چند روز خسته شدم و می خواستم یه آب و هواییعوض
کنم .
منظورش رو فهمیدم ، او هم دوست داشت با رئوف رو به رو شود . اما بهتر که همراهشان نبود وگرنه دلشوره ام دو
برابر می شد . در جواب پدر به جاي مادر گفت :
_دو روزه رفتن و برمیگردن ، احتمالا فردا برمیگردن.
_به هر حال دو روز هم دو روز بود.
بابا خندید و گفت : بله درسته اما من با شما یه خورده حسابی دارم که همون بهتره شد که نرفتید .
آرمان که متوجه منظور بابا شده بود نگاهی به من کرد و هیچ نگفت . آرش براي اینکه آرمان رو از آن وضع نجات
بده گفت :
_نیازي نیست حتما بري شمال آب و هوا عوض کنی . الان بلند شو با هم بریم بیرون قدم بزنیم بلکه حال و هواي
همه ما هم سرجاش بیاد .
آرمان گفت : کجا بریم مثلا ؟ !
_ما جوون ها با هم میریم بیرون و این پیرمرد پیرزن ها رو تنها میذاریم.
با این گفته آرش داد پدر بلند شد و آقاي نواصري گفت : حالا که اینطوره شد هیچ کدوم حق ندارید پا از در بیرون
بذارید .
آرش دستاش رو به علامت تسلیم بالا برد و گفت : ببخشید جناب میتی کمان ، اگر اجازه بدید ما پیر و پاتیل ها یه سر
بریم بیرون قدم بزنیم چون براي کهولت سنّ خوبه !
_آره .آب و هواي بیرون براي پیر و پاتال ها خوبه ، برید و بذارید ما راحت باشیم.
عسل و مرجان سریع حاضر شدند که با بچه ها بروند . آرمان و آرش هم کناردرب وردي منتظر ایستاده بودند اما من
سر جایم نشسته بودم و قصد نداشتم که همراهشان بروم که آرش گفت :
_غزل تو نمی خواي بیاي ؟
_نه میخوام استراحت کنم.
_وقتی استراحت زیاده حالا . فعلا پاشوبذار کمی روحیه ات عوض بشه.
خواستم دلیل بیارم که همراهشان نروم اما نگاه مظلومانه آرمان باعث شد سکوت کنم . بلند شدم و به اتاقم رفتم و
حاضر شدم ، وقتی به پایین برگشتم آرمان لبخند زد و با این لبخند خوشحالی خودش رو از اینکه به همراهشون
هستم نشون داد . همگی به هم راه افتادیم و مقداري از راه رو پیاده طی کردیم که آرش گفت :
خانوما ! آقایون ! تا این جا باشه ازاین به بعد هر کسی سی خوش ما هم سیخودمون !
آرمان لبخند زد و گفت : اولا اینجا آقایون نداریم و فقط من هستم ، ثانیا مسخره بازي در نیار همگی داریم باهم قدم
میزنیم . ثالثا ما نیومدیم که جدا از هم راه بریم .
_رابعا این که حداقل تا پارك بذارید کمی ما اختلاط کنیم ، در پارك خدماتتون هستیم.
تا آرمان خواست حرفی بزنه من گفتم " ولشون کنید آقا آرمان ، جوونن آرزو دارن بذارید دو نفري خوش باشن .
آرمان لبخند زد و با سر رضایت خود رو اعلام کرد ، آرش گفت : دست شما درد نکنه مادر بزرگ غزل .
آرش و عسل جلوتر از همه راه افتادند و آیسان و مرجان هم با هم بودند ، که صداي من در اومد و گفتم :
_قرار نشد دیگه من رو تنها بذارید ، عسل که با آرشه ، شما دو تا هم باهم هستید ، یه کم آروم تر راه برید منم بیام
.
اما آیسان در جوابم گفت : دو به دو هستیم دیگه اگر قرار باشه تو با ما بیاي اون وقت آرمان تنها میمونه .
آرمان چیزي نمی گفت . آرش و عسل همبی تفاوت به ما به راهشان ادامه دادند . آیسان این رو گفت و دست مرجان
رو گرفت و با خودش برد . شادي و عرشیا رو همراهمون نیاورده بودیم که حداقل خودم رو با آنها سرگرم کنم ، به
بهانه قهر سرجام ایستادم و گفتم :
_حالا که اینطور شد من نمی ام و همین جا روي این صندلی می شینم.
مرجان همونطور که میرفت سرش رو برگردوند و با خنده گفت : مهم نیست
     
#73 | Posted: 18 Mar 2013 22:36

‎فصل هفتم! ادامه!‏‎
همون جا بمون وقتی برگشتیم تو رو هم
با خودمون بر می گردونیم خونه .
اعصابم خرد شده بود ، آرمان چند قدم جلو تر رفته بود و تنهایی براي خودش قدم میزد . از شب می ترسیدم دوست
نداشتم تنها باشم ، به یاد سهیل افتادم اگر بود آن لحظه با من بود و من رو تنها نمی گذاشت ، سرم رو روي پاهام
گذاشتم تا بچه ها برگردند که صداي پا شنیدم . سرم رو بلند کردم ، آرمان بالاي سرم ایستاده بود ، گفتم :
_شما برگشتید ؟!
_پس انتظار داري همینجا تنهات بذارم ؟
_بچهها بی خیال رفتن.
_اره ، اما تو چرا نشستی ؟ پاشو بریم.
_تنهایی ؟
_چرا تنهایی ؟ پاشو با هم میریم و بهشون میرسیم.
از سر جایم بلند شدم و به همراه آرمان راه افتادم ، هر دو ساکت بودیم و چیزي نمی گفتیم که آرمان سکوت رو
شکست و پرسید :
_دیشب اتفاق خاصی خونه تون نیفتاده؟
_قرار بود اتفاقی بیفته ؟
_آرش برام یه مقداري تعریف کرده.
_همونی شد که دوست داشتم بشه.
_من که بهت گفته بودم همه تو رو دوست دارن.
_نمیدونم اما همه چیز خواست خدا بوده.
_درسته اما تجربه اي شد که از این به بعد در مورد دیگران زود قضاوت نکنی.
با تعجب گفتم : من کی در مورد دیگرانزود قضاوت کردم ؟ !
_یعنی خودت نمیدونی ؟
_نه.
_در مورد خیلی ها . در مورد عسل ، درمورد آرش ، حتی در مورد پدر و مادرت . خودت خوب دیدي که هیچ کدوم
اون طوري نبودن که تو فکر می کردي .
_اره ، تو درست میگی . حتی در مورد خود تو!
_من ؟!
_اره ، تو هم اونی نبودي که من فکر می کردم.
با تعجب گفت : منظورت چیه ؟ !
_منظورم اینه که تو با اونی که من فکر می کردم خیلی فرق می کنی.
_چه فرقی ؟!
_نمیدونم . ولی سهیل همیشه با بهترین افراد دوستی میکرد ، شما همیشه منو یاد اون میندازید . درست مثل نیما ،
شما از اونی که من فکر می کردم خیلی بهترید . خیلی با محبت ترید . شماهم مثل سهیل دلسوز و فداکارید . من
همچین افرادي رو خیلی دوست دارم .
فکر نمی کردم حرف بدي زده باشم اما به نظرم آرمان ناراحت شده بود و آرام گفت :
_این نظره لطف توست.
_آقا آرمان شما ناراحت شدید ؟!
_از چی باید ناراحت بشم ؟!
_نمیدونم اما احساس کردم ناراحت شدید.
_نه به هیچ وجه.
براي لحظه اي سکوت بین ما برقرار شد . آرمان بد جوري توي فکر بود ، نمیدونستم دلیل ناراحتیش چی بود دوباره
خودش سکوت رو شکست و گفت :
_غزل ، تو دلت براي سهل تنگ شده ؟
متوجه منظورش نشدم ، چون خوب میدونست که من چقدر براي سهیل دلتنگم . جواب دادم :
_مسالمه که دلم تنگه ، شما که خودتون بهتر میدونید . چرا می پرسید ؟
_قصدي نداشتم.
_اما انگار شما میخواید یه موضوعی رو به من بگید ، درست میگم ؟
_می خواستم یه چیزي ازت بپرسم نه بهت بگم اما الان بی خیال شو.
_چه سوالی ؟ لطفا بپرسید.
_الان وقتش نیست یعنی دیگه دیر شده.
تعجب کرده بودم . دوباره گفتم : خواهش می کنم آقا آرمان ، لطفا بپرسید .
آرمان لحظه اي مکث کرد و بعد گفت :الان دیگه فایده اي نداره . همیشه دوست داشتم براي پیدا بشه که بفهمهدرد
دلتنگی چیه ! اگر دیدي اون سوال رو ازت پرسیدم می خواستم بفهمم که اون فرد رو پیدا کردم یا نه . اما فکرش رو
نمی کردم با شنیدن جواب سوال برايهمیشه دلتنگ بمونم .
لحظه اي سکوت کرد با به رو به رو چشم دوخت و دوباره گفت :
_واقعیت اینک که من توي زندگیم بدجوري درد دلتنگی رو کشیدم . شش سالدور از خونواده ام بودم دور از مردم وطنم ، دلم بدجوري تنگ بود . همیشه فکر می کردم کسی هم پیدا میشه که مثل من اینقدر دلتنگ باش ؟ بعد از
شش سال که برگشتم ایران تا یک ماه اول خیلی شاد و سرزنده بودم ، آخه احساس دلتنگی نداشتم اما الان با اینکه به
همه اون خواسته ها رسیدم با اینکه جز مهرشاد و سهیل از هیچ کسی از عزیزانم دور نیستم ، خیلی احساس می کنم
دلتنگم اما خودم هم نمیدونم براي چی ؟ براي کی ؟ دوست داشتم بدونم تو هم درد دلتنگی رو می شناسی یا نه ؟ که
متوجه شدم می شناسی اما این چند روزه به بن بستی رسیدم که دیگه هیچ وقت یعنی نه یک سال و نه ده سال و نه
صد سال دیگه دلتنگی من برطرف نمی شه . جواب سوالی رو که می خواستم ازت بپرسم رو گرفتم به همین خاطره
که نمی پرسم . غزل تو بهتر از هر کسی معناي دلتنگی رو می فهمی . چون از کسی که خیلی دوستش داري فرسنگ
ها دوري و مدتیه که ندیدیش اما من اون کسی رو که دوست دارم کنارمه و هر لحظه که بخوام میتونم ببینمش اما دلم
براش خیلی تنگه میدونی چرا ؟ براي اینکه با این که کنارمه اما ازم خیلی دوره ، خیلی دور . دورتر از فاصله اي که بین
تو و سهیل هست . تو حداقل خیالت راحته که اگر جسمتون از هم دوره ولی دلتون و روحتون به هم نزدیکه ، اما من
درست برعکس تو هستم این خیلی سخته طاقت زیادي هم می خواد ، از مشکل تو هم سخت تره .
بغض کرده بود . دلم بدجوري گرفته بود ، سر جایم ایستادم و حرکتی نکردم. آرمان چند قدم جلوتر رفت و ایستاد و
به سمت من برگشت و گفت :
_چرا ایستادي ؟
_خیلی دوستش داري ؟!
جوابی نداد اما گفت : قرار بود من از تو سوال بپرسم نه تو از من !
_آخه تو که نپرسیدي!
_گفتم که جوابم تو گرفتم.
_دوست دارم بدونم سوالت چی بود ؟
_می خواستم ازت بپرسم که اگر بفهمیکسی دوستت داره ، جواب مثبت بهش میدي یا نه ؟ اما الان میدونم جوابت
چیه .
با تعجب پرسیدم _ جواب من چیه ؟ !
_مسلمه که جوابت منفیه.
_تو از کجا میدونی ؟!
_براي اینکه تو خودت کس دیگه اي رودوست داري.
_من کی رو دوست دارم ؟!
_مگه سهیل رو دوست نداري ؟ خب مسلمه که هیچ وقت دلت به حال اون فرد نمی سوزه چون خودت کس دیگه اي
رو دوست داري .
_تو چرا فکر می کنی من سهیل رو دوست دارم ؟!
_یعنی نداري ؟!
_نه به اون منظور که تو فکر میکنی.
_مطمئنی ؟!
_چطور مگه ؟
_تو خودت متوجه نیستی ، شاید خودت واقعا نمیدونی که چقدر دوستش داري ، من که گفتم اگر می خواي بفهمی.
     
#74 | Posted: 19 Mar 2013 14:11

‎فصل هشتم!‏‎
دوستش داري یا نه این فکر رو بکن کهاگر ازدواج کنه چی کار می کنی . تو هم گفتی که طاقت نمی اري ، خب این
نشونه اینه که دوستش داري . قبول نداري ؟
_واقعا نمیدونم.
_من بهت میگم ، تو خودت متوجه نیستی که از هر ده تا اسمی که به زبونت میاد یازده تاش سهیله . در هر مورد ،
در هر موضوعی در همه چیز حتی اگر ربطی هم نداشته باشه یه جوري به سهیل ربطش میدي ، تو همه حرفهات اسم
سهیل هست این یعنی اینکه فکرت هم مدام پیش سهیله ، غزل خانم اینا به این معنی نیست که مثلا تو دلت براي
سهیل سوخته که اینطور رفتار می کنی بلکه معنیش اینه که سهیل رو دوست داريبه همین خاطر فکرت همش سهیله
و زندگیت سهیله ، درست مثل اون !
_مثل اون ؟!
_سهیل هم درست رفتاري مثل تو داره . مدام از تو می پرسه ، مدام از تو می گه بعضی وقت ها یادم میره که اون
عسل رو از دست داده یا تو رو ، بعضی وقت ها اشتباه می کنم که سهیل تو رو دوست داره یا عسل رو .
گیج و کلافه شده بودم . همه حرفاش درست بود ، فکر سهیل مدام همراهم بود و یک لحظه هم از ذهنم بیرون نمی
رفت . واقعا نمیدونستم که عشق من به سهیل چه معنایی داشت ولی آرمان راستمی گفت ، اگر سهیل ازدواج می
کرد من واقعا دوام نمی آوردم و طاقت نداشتم . دلیلش رو هم نمیدونستم اما شاید واقعا من سهیل رو دوست داشتم و
خودم خبر نداشتم اما این موضوع چرا اینقدر فکر آرمان رو به خودش مشغول کرده بود آخه این موضوع چه ربطی به
آرمان داشت با به موضوع او چه ربطیپیدا می کرد ؟ پرسیدم :
_همه حرفهاي شما درست ولی سوال شما چه معنایی داشت ؟ براي چی می خواستی اون سوال رو بپرسین ؟!
_مهم نیست.
_نه مهمه بگو.
_به این دلیل که بدونم اگر کسی دوستت داشته باش و اون هم دوستش داشته باشی، حاضري هر کجا باهاش زندگی
کنی حتی خارج از کشور ؟
_چطور مگه ؟
_این یه کنجکاویه ، میتونی جواب ندي.
_نه ، اما واقعا سوال سختیه تا حالا توي موقعیتش قرار نگرفتم که بتونم جواب بدم و درك کنم.
_قبول دارم ، حالا هم این بحث رو تموم کنیم . بچه ها اونجا کنار استخر نشستن بهتره ما هم بریم پیششون.
_موافقم آرش گفت فقط تا پارك از هم جدا باشین.
آرمان لبخندي زد و هر دو به سمت بچه ها رفتیم ولی لبخند آرمان معنی شادي نمیداد و مشخص بود که از چیزي
ناراحته . دوست داشتم با من راحت بودو درد دل میکرد تا آرام می شد اما انگار خودش دوست نداشت ، من هم به
خواسته اش احترام گذاشتم و سکوت کردم.حرف هاي آرمان باعث شده بود شب راحت نخوابم ،صبح که از خواب بلند شدم خیلی کسل بودم هنوز خوابم می
اومد ولی وقتی مامان گفت :
_غزل،پاشو کمکمون کن کار داریم.
به زور از سر جام بلند شدم و پایین رفتم و خطاب به مامان گفتم :
_چی شده مامان سر صبحی دوباره گیر دادي؟
سر صبحی چیه دختر خجالت بکش ساعت یازده و نیمه،نزدیک ظهره تو هنوز خوابیدي .
_خُب خوابم می یاد.
_خواب بی خواب کلی کار داریم،همه يکارها رو مرجان و مادربزرگ انجام دادن،تو حداقل برو استخر رو تمیز کن.
_چی کار کنم؟!
_همونی که شنیدي.
_من حاضرم همه ي خونه رو از بالا تا پایین بشورم اما دست به استخر نزنم.
_بی خود می کنی ،زشته استخر کثیف باشه.
_براي چی زشته؟اصلا ببینم مگر خونه تکونی داریم که افتادي به جون خونه؟
_نه اما به خاطر جناب عالی مهمون داریم.
_به خاطرِ من؟
_آره ،پاشو برو تمیز کن دیگه.
_اما من هنوز صبحانه نخوردم.
_خب سریع بخور و برو.
_اما من کلی از درس هام عقب افتادم میخوام برم درس هاي دانشگاهم رو بخونم ،در ضمن گیتارم هم خیلی وقته
داره خاك می خوره می خوام کمی بزنم که یادم نره .
_حرف زیادي موقوف بهونه ي بی جا همنیار ،تو پس فردا می خواي بري دانشگاه گیتار هم بعدا می تونی ،الانبرو
استخر رو تمیز کن .
_اما مامان،من توي این مدت حدود هفت هشت تا از کلاس هام رو نرفتم و کلی از درس هام عقبم.
_همونی که گفتم،اگر حرف زیادي بزنی نمی ذارم صبحانه هم بخوري ها.
_چرا من؟این عسل کجاست؟
_دنبال کارهاش.
_این عسل هم خوب به بهونه ي کار ،درمیره ها.
_حالا که چی؟
_هیچی!حالا کی میخواد بیاد؟
_نیما ساعت هشت زنگ زد و گفت با خالهپري و مریم و مجتبی دارن می یان تهران.باورم نشد چی شنیدم اعصابم به
هم ریخته بود ،قلبم تند تند می تپید،با م  ن م  ن کردن گفتم :
_خاله اینا دارن میان؟
_آره.چرا تعجب کردي؟
_هیچی اما چرا یهو؟
_نیما که اون جا بوده با خودش آوردتشون.
_چرا عمو منوچهر نمی یاد؟
_مثل اینکه کار داره،رئوف هم که رفتهآلمان.
_آلمان؟!
_آره،بلیطش براي چند روز آینده بود اما مثل اینکه چهار،پنج روز پیش بی خبر از طریق مرز ترکیه می ره.
_قاچاق؟!
_درست نمیدونم آخه بی خبر و خداحافظی هم رفته.اتفاقا مادربزرگ هم مثل من خیلی نگرانه منتظریم بیان ببینم
جریان چیه؟
فکرم مشغول شده بود،بدون اینکه صبحانه بخورم به حیاط رفتم که استخر رو تمیز کنم .نمی دونم استخر و تمیز می
کردم یا خودم رو تمام لباس هام خیسشده بود هوا سرد بود و سردم شده بود،بدنم از سرما درد گرفته بود و بی
اختیار زدم زیر گریه و توي استخر نشستم.بعد از چند دقیقه صداي مرجان روشنیدم که دنبالم اومده بود.اشک هام
رو پاك کردم و بلند شدم و از استخر بیرون رفتم ،مرجان که من رو توي آن وضع دید سریع به سمتم دوید و مرا
داخل برد ،وارد خونه شدیم تا مامانمرا دید جیغش به هوا رفت و گفت :
_این چه سر و وضعیه دختر براي خودت توي این سرما درست کردي ؟
_شما گفتی استخر رو بشورم و تمیز کنم.
_تو خودت رو شستی یا استخر رو؟
جوابی ندادم مامان نزدیک تر شد و نگاهم کرد و گفت:ببینم تو گریه کردي؟
_نه،براي چی؟
_به من دروغ نگو،الان دو ساعته که رفتی استخر رو تمیز کنی یا نشستی گریه کردي؟
_هیچ کدوم.
_هیچ کدوم!یعنی استخر رو هم تمیز نکردي؟
_آخه هوا سرده فقط آشغال هاش رو جمع کردم.
_بازم جاي شکرش باقیه که به عقلت رسید آشغال هاش رو جمع کنی،برو لباس هات رو عوض کن تا سرما
نخوردي،الان هم دیگه داداش اینا می رسن .
     
#75 | Posted: 19 Mar 2013 14:15

‎فصل هشتم! ادامه!‏‎
از فکر اینکه آنها برسند موهاي نتم سیخ شد .به اتاقم رفتم و لباس هام رو عوض کردم و روي تختم نشستم .به فکر
گیتارم افتادم گیتاري که باعث شده بود دوباره به خونمون برگردم،برداشتم و آروم انگشتام رو بر تارهاي ظریفش
کشیدم .صداي تارها بلند شد .انگار دل آنها هم گرفته بود و می خواستند گریه کنند،یاد خاطرات خوبم با امیر و
پرستو افتادم، واقعا مثل یک خواهر و برادر کنارم بودند و کمکم کردند.دلممی خواست باهاشون صحبت کنم اما اون
لحظه بیمارستان بودند و شب به منزل برمی گشتند.گیتار زدم تا دلم آروم بشهاما نمی شد دلم بدجوري پر بود،یاد
شعر سهیل افتادم و آرام آرام با خودم زمزمه کردم و گریه کردم .
حالا دیگه دل تو از دل من گذشته
این دل خسته ي من چه بی صدا شکسته
کم کم صدام بلندتر شد و بی اختیار می خوندم و گریه می کردم.این قطعه رو چند بار تا آخر خوندم.هر وقت توي
اتاقم گیتار می زدم هیچ کس جز نیما به اتاقم نمی اومد.نیما هم به خاطر
اینکه بهتر از هر کسی درکم می کرد ،می اومد کنارم و توي خوندن همراهیم می کرد.براي خودم می خوندم و گیتار
می زدم.انگشتم درد گرفته بود که در اتاق باز شد و نیما وارد شد ،دستم رواز روي تارها برداشتم و با تعجب گفتم :
_کی اومدي؟
_همین الان،در زدم اما جواب ندادي به همین خاطر اومدم تو.
_اصلا صداي در رو نشنیدم.
کنارم نشست و گیتار رو از دستم گرفت و کنار گذاشت و با انگشتش اشک هام رو پاك کرد و گفت :
_به خاطر اینکه بلند می خوندي و گیتارمی زدي ،صدا رو نشنیدي.
_شاید.
_شاید نه و حتما،در ضمن تو نمی خواي تمومش کنی؟اگر به خودت رحم نمی کنی به مامان بیچاره رحم کن.
_چه طور مگه؟
_خب فکر کردي صداي گیتارت رو نمی شنوه ،فکر کردي نمی فهمه داري گریه می کنی؟بیچاره نشسته پایین داره
گریه میکنه .
_من اصلا متوجه نبودم به خدا.
_حالا پاشو یه آب به صورتت بزن و بیا پایین.
_داداش ،خاله هم هست؟
_آره.
_من روم نمی شه بیام.
_تو چرا روت نشه؟اونا نباید روشون بشه نه تو.
_منظورت چیه؟
_منظورم واضحه،طلایی که پاکه چه منتش به خاکه،همه ي ما تو رو خوب می شناسیمت ،الان هم جون نیما ناراحت
نباش و بیا با هم بریم پایین .
_آخه.
_آخه نداره،در ضمن بار آخرت باشه می بینم گریه می کنی ها،مامان گفت رفته بودي حیاط گریه کردي،آخه خواهر
کوچولوي من دلت می یاد این قدر به اون چشم هاي قشنگت فشار وارد کنی و آب ازشون بچکونی؟
لبخندي زدم و گفتم:سعی میکنم دیگه تکرار نشه .
_آفرین حالا پاشو.
از روي تخت بلند شدم و به همراه نیما از اتاق بیرون رفتیم .اما کنار راه پله صداش کردم و گفتم :
_داداشی!من اگر تو رو نداشتم چی کار می کردم؟
برگشت و لبخندي زد و گفت:حسنش به این بود که من شماها رو تحمل نمی کردم .
_یعنی داري ما رو تحمل میکنی؟
خندید و گفت:حالا بماند .
اخمی کردم و خواستم برم که نیما دستم رو گرفت و به سمت خود کشید و پیشانی ام رو بوسید و گفت :
_از هر کی خسته بشم از تو یکی نمی شم ،همه ي ما نمی شیم.
خندیدم و با هم به پایین رفتیم تا رسیدم پایین،خاله از جاش بلند شد و باگریه به سمتم اومد و بغلم کرد و بوسید اما
هیچ حرفی نزد ،به همراه نیما و خاله به کنار دیگران رفتیم و با مریم و مجتبی سلام و احوال پرسی کردم و کنار مامان
روي مبل نشستم،براي لحظه اي کسی چیزي نگفت که پیام سکوت را شکست و رو به من گفت :
_غزل جان،بین این همه آدم من هم اومده بودم،یه سلامی هم به ما می کردي بد نمی شد.
من که تازه متوجه ي حضور پیام شده بودم گفتم:آخ ببخشید دایی،اصلا حواسم نبود،سلام خوبی؟
_به مرحمت شما.
اگر لبخندي بر لبان من و نیما و پیاماومد لبخندي زورکی بود،مجتبی نگران و عصبانی نشسته بود و هیچ نمی
گفت،خاله و مریم گریه می کردند ،مامان و مادربزرگ آروم نشسته بودند ،فضاي خیلی بدي بود ،صدایی از هیچ کس
در نمی اومد که من رو به مریم گفتم :
_مریم چه عجب شما رو دیدیم،نه زنگ می زنی و نه یه سر می یاي اینجا.
اما خاله بلند زد زیر گریه و مریم هم نتونست جوابی به من بده،مامان و مرجان ،خاله رو دلداري می دادند که
مادربزرگ نگران پرسید :
_یکی بگه اینجا چه خبره؟رئوف چیزي شده؟
خاله دست از گریه بر نمی داشت اما مجتبی گفت:بس کنید مامان جان،نیومدیماین جا که گریه کنید ،اومدیم مشکل
رو حل کنیم به هر حال اتفاقیه که افتاده ،خودتون رو کنترل کنید تا بیشتر از این هم خاله و مادربزرگ رو نگران
نکنیم .
_چه جوري آروم باشم؟تو خودت رو بزار جاي من.
_بله ولی بارو کنید ما هم دست کمی ازشما نداریم ،خواهش می کنم آروم باشید با این وضعیت هیچ کس نمی تونه
حرفی بزنه .
مادربزرگ خیلی ترسیده بود گفت:مجتبی جان تو یه چیز بگو ،آخه چه خبر شده که این قدر ناراحتید ؟رئوف چرا یه
دفعه بی خبر رفت؟نکنه مشکلی براش پیشاومده؟
_نه مادربزرگ خیالتون راحت باشه،از آلمان زنگ زد و گفت که رسیده و حالش هم خوبه.
_پس مشکلتون چیه؟
مجتبی سکوت کرد و به خاله نگاه کرد ،مادربزرگ با گریه اما بلند داد زد و گفت :
_تو رو خدا بگید چی شده؟
خاله از ترش این که حال مادربزرگ خراب نشود گفت:هیچی مادرجون شما ناراحت نباش .
تا مادربزرگ خواست حرف بزنه،پیام کهطاقتش تموم شده بود گفت:مادر جون ،شما آروم باش ،من همه چیز رو می
گم ،خیلی رك و راست و این همه صغري و کبري هیچ دردي رو دوا نمی کنه ،با اجازه ي آبجی پري یه وقت فکر
نکنی،قصدي ،چیزي دارم ،به خدا نه،همه واسه ي من به یک اندازه عزیزهستن ولی این مشکل چیزي نیست که اگر
دیر و زود و سبک و سنگین کنیم فشار روحی کمتري وارد کنه .
پیام لحظه اي ساکت شد و همه منتظر حرف زدن پیام بودیم ،من خوب می دونستم که می خواهد در چه مورد صحبت
کند که رو به مامان کرد و گفت :
_آبجی ازتون خواهش می کنم خودتون رو کنترل کنید و سعی کنید این موضوع رویه جوري به آقاي مهربانی بگید
،حقیقتش موضوع در مورد غزله و مشکلی که براش پیش اومده .
نفس توي سینه ها حبس شده بود که پیام ادامه داد:این مشکلی که براي غزل پیش اومد و همه ي ما رو گیج کرد
     
#76 | Posted: 19 Mar 2013 14:17

‎فصل هشتم! ادامه!‏‎
،منظورم همون فردي که دنبالش می گشتیم کسی نیست جز رئوف خودمون،اون فردي که با غزل این کار رو کرده
رئوف بوده،شب بله برون عسل با آب پرتقال غزل رو بیهوش می کنه و باقی ماجرا رو خودتون می دونید ،الان هم در
واقع براي کار به آلمان نرفته
بلکه از خجالتش و عذاب وجدانی که داشته فرار کرده .
همه ساکت بودیم،کسی چیزي نمی گفت ،خاله و مریم گریه می کردند ،مامان ومادربزرگ و مرجان که موضوع رو
تازه شنیده بودند مات و مبهوت مونده بودند و عکس العملی نشان نمی دادند .
نیما خیل عصبانی بود و از جاش بلند شدو به اتاق رفت اما بعد از چند لحظه صداي شکستن رو شنیدیم ،نیما از فرط
عصبانیت آیینه ي اتاق رو شکسته بود تا خودش رو آروم کند اما هیچ کس به همین راحتی آروم نمی شد ،پیام هم این
رو گفت اما دیگر طاقت نداشت و از جاش بلند شد و به حیاط رفت و مرجان هم به دنبالش رفت ،مامان حتی نمی
تونست حرف بزند ،مادربزرگ زد زیر گریهو مدام بی دلیل خودش رو لعنت می کردو می گفت :
_اگر زودتر براش اقدام کرده بودیم ،این طور نمی شد.
اما مامان هنوز چیزي نمی گفت ،احساس کردم نمی تونم توي این فضا نفس بکشم ،معذرت خواهی کردم و به حیاط
رفتم ،پیام و مرجان روي پله هاي حیاط نشسته بودند ،اجازه گرفتم و کنارشون نشستم،مرجان هنوز از تعجب در
نیومده بود نگاهی به من کرد اما هیچ نگفت ،من به پیام نگاه کردم و خواستم چیزي بگم ولی اشک هایی که در
چشمش حلقه زده بود ،مانعم شد و سکوتکردم،اما صداي نیما باعث شد هر سه به عقب برگردیم ،نیما پشت سر ما
ایستاده بود او هم نتونسته بود اون وضعیت رو تحمل کنه و به حیاط اومده بود که از پیام از او پرسید :
_چی شد؟!آبجی حرفی نزد؟
_مامانم؟
_آره.
_هنوز نه ،شوکه شده اصلا حرف نمی زنه.
_خدا بخیر کنه شب رو که بابات برمی گرده.
من گفتم:راست میگه ،حالا ،اگه بابا برگرده چی می شه؟
نیما گفت:قراره چی بشه ،عصبانی هم بشه مگه می تونه کاري بکنه ،دست هیچ کس به رئوف نمی رسه .نامرد !
پیام گفت:آره اما خدا کنه این خونواده از هم نپاشه .
_امیدوارم ولی حق رو باید به پدرم بدیم.
_درسته اما آبجی پري و آقا منوچهر که گناهی ندارن ،رئوف سر خود این کار رو کرده و الان هم که رفته.
_خب به هر حال که غزل دخترشه.
مرجان که کلافه شده بود گفت:این حرفها رو ول کنید ،یکی به من بگه شما از کجا فهمیدید؟آخه چه طوري ممکنه
رئوف چنین کاري رو بکنه؟
پیام جواب داد :فعلا که کرده،ما هم خودش رو ندیدیم که باهاش حرف بزنیماما اون فکر کرده غزل و آرمان هم
دیگه رو دوست دارن و به همین دلیل خواسته ازشون انتقام بگیره .
_آخه این طوري؟
_چه میدونم؟پسره ي احمق یه ذره فکر نداره.
نیما گفت:حالا ول کنید ،هر چند رفیقم بوده ولی اصلا دوست مدارم در موردش حرف بزنیم حتی از اسمش حالم بد
می شه .
ما سکوت کردیم و همگی بنا به خواسته ي پیام به داخل خونه برگشتیم ،خونه هنوز در سکوت بود ،مریم داشت
جریان رو به کمک مجتبی آروم براي مامان و مادربزرگ تعریف می کرد،خاله
مدام گریه می کرد .مامان هیچ چیز نمی گفت،نه به خاطر این که پسر خواهرش بوده بلکه به دلیل این که باورش نمی
شد یعنی هیچ کس باور نمی کرد.وضع کمی آروم تر ازقبل شده بود و
منتظر بودیم بابا و عسل تا دو سه ساعت دیگر برگردند،حوصله ي اون جمع ساکت و غم زده رو نداشتم .به اتاقم رفتم
تا از اون جمع دور باشم ،نگاهم به کامپیوتر افتاد ،یاد سهیل افتادم نمی دونستم توي اینترنت بود یا نه،ولی ه  دس  ت رو
برداشتم و براش ایمیل فرستادم تا بتونم باهاش صحبت کنم چند لحظه منتظر ایستادم اما خبري نبود مقداري گیم
بازي کردم تا شاید به خونه برگردد.بعد از حدود یک ساعت جواب ایمیلم رو با سلام فرستاد. خوشحال شدم و از
طریق ه  دس  ت باهاش صحبت کردم .
_سلام سهیل خوبی؟
_بله خوبه ،البته منم خوبم.
_ببخشید آقا مهرشاد ،فکر کردم سهیله.
_خواهش می کنم خدا ببخشه البته توهین خیلی بزرگی بود ولی حالا به هر حال می بخشم دیگه.
_چه توهینی؟
_این که به من گفتید سهیل.
_نه بابا!خیلی دلتون هم بخواد جاي سهیل باشید.
_آخ ببخشید ،مثل اینکه یادتون رفته که من توي دلم هیچی نیست.
خندیدم و گفتم:نه خیر یادم هست .
_بازم جاي شکرش باقیه،راستی چه عجب یادي از ما کردي؟
_می خواستم با سهیل صحبت کنم.
_فکرش رو می کردم ،کسی با من بدبخت و غریب کاري نداره حالا همه واسه يما دوستاي جون جونی آقا سهیل
شدن .
_چه طور مگه؟
_حالا شما یه چیزي اما اون آرمان پدرسوخته هم از وقتی سهیل اومده ما رو فراموش کرده.
_نه بابا اختیار دارید ،آقا آرمان خیلی شما رو دوست داره خودش به من گفت.
_آره میدونم ،قراره برگشتم ایران برم عقدش کنم.
خندیدم و گفتم:پس آرزو خانوم چی می شن؟
_ا  ي آرمان پدرسوخته ،من می گم اون بی بی سیه شما می گید نه .
_نه ناراحت نشید ،آرمان به من چیزي نگفته از حرف هاتون متوجه شدم.
_حالا باشه،سعی می کنم ناراحت نشم.
_لطف می کنید ،من می تونم با سهیل صحبت کنم؟
_با کی؟!
_سهیل.
_سهیل کیه؟
_یعنی چی سهیل کیه؟
_خانوم، شما کجاي کاري؟ اونسهیل مرده، الان سولی جونه.
_بله؟!
_بله، سولی جون.
_کی این اسم رو براش گذاشته؟
_نه تو رو خدا ناراحت نشید، سولی هنوز کسی رو عقد نکرده.
_مگه قراره عقد کنه؟
_نه بابا می کن اسمش بی کلاسه زنش نمی شن.
_خیلی دلشون بخواد، یه تار موي سهیلرو هم بهشون نمی دیم.
_تار موي سهیل رو می خوان چی کار خانوم؟ تا دلتون بخواد این جا کلاه گیس هاي خوشگل هست، وقتی اومدیم
ایران براتون سوغاتی می یارم .
_مرسی، اما تا شما بیاید حسابه، راستی شما نمی خواید برگردید؟
_چه عجب یکی پیدا شد به من بگه نمی خواي برگردي.
_چطور مگه؟!
_هیچی آخه هیچ کس حاضر نیست ریخت من رو ببینه، ولی خب بی خود می کنن من قول می دم تا دو سه ماهه دیگه
بیایم ایران .
_تا دو سه ماهه دیگه؟!
_پس چی؟ نمی خواید فردا بیایم؟
_راست می گید؟
_خانوم توهین نکنید ما اصلاً دروغ تو کارمون نیست.
     
#77 | Posted: 19 Mar 2013 14:20

‎فصل هشتم! ادا‎
_اما یک ماه و نیم دیگه عروسی نیماست، یعنی سهیل نمی خواد بیاد؟
_اونش رو دیگه باید از سولی جون بپرسید، من بی خبرم.
_پس لطفاً بپو بیاد می خوام باهاش صحبت کنم.
_کی؟سهیل رو؟
_آره دیگه.
_آخه دوباره اسم خانوم هاش رو آوردید، رنگ و روم عوض شد راستش سهیل خونه نیست، رفته بیرون.
_کجاست؟
_نمی دونم والله، بس که ولگرده.
_کی می یاد؟
_نمی دونم ولی هر ولی هر وقت اومد می گم شما ایمیل براش فرستادید.
_مرسی، اگر اومد سلام منو بهش برسونید.
_تا ببینم چی میشه.
_خوتهش می کنم این کار رو بکنید، خوشحال شدم، فعلاً خداحافظ.
با مهرشاد خداحافظی کردم اما از این که نتوانستم با سهیل صحبت کنم دلم گرفت، روي تخت دراز کشیدم و چشمام
رو بستم تا کمی استراحت کنم .
****
از صداي سر و صداي بابا از خواب پریدم و سریع پایین رفتم، مامان و نیماسعی داشتند آرومش کنند ولی بابا عصبانی
تر از این حرف ها بود :
_اینه نتیجه ي اعتماد؟ اینه جواب برادري؟ اینه حرمت؟ واقعاً که دستتون درد نکنه، الان دو هفته است خوراك ما
اشک و آه و حسرته، اون وقت شما انگارکه نه انگار، یعنی چی که اگر جواب مثبت بهش می دادیم این طور نمی شد،
مگه قراره هر خواستگاري واسه ي دختر می ره جواب مثبت بشنوه؟ این پسر یه لاقبا فکر کرده کیه؟ پسر رئیس
جمهور یا پسر وزیره که هر کاري دلشمی خواد می کنه، مگر این جا آمرریکاست؟ بهتر بدونید این جا ایرانه و ما
مردها غیرتمون با اون وري ها فرق می کنه .
بابا بدجوري ناراحت بود و هنوز متوجه ي حضور من نشده بود، عسل که موضوع رو تازه متوجه شده بود گریه می
کرد، بابا تا مرا دید ساکت شد اما بعد از چند احظه گفت :
_خوبه بابا، حالا به من نمی گی؟ حالا ما رو محرم رازت نمی دونی؟ آخه موضوع به این مهمی رو براي چیپنهون
کردي؟
_من چیزي رو پنهون نکردم، همون لحظه که یادم اومد براي بچه ها تعریف کردم.
_پس براي چی به من نگفتی؟
تا خواستم حرفی بزنم پیام گفت: من نذاشتم جناب مهربانی .
_آخه براي چی؟ مگر من پدرش نیستم؟
_اختیار دارید اما ما مطمئن نبودیم و می خواستیم قبل از این که به خونواده از هم بپاشه، مطمئن بشیم.
_یعنی الان مطمئن شدید، الان که رئوف رفته؟
_فرقی نمی کنه. رئوف قبل از این که غزل همه چیز یادش بیاد از ایران رفتهبود، پس اگر همون موقع هم به شما می
گفتیم هیچ فرقی نمی کرد .
_خب شما از کجا وطمئن شدید، وقتی خود رئوف رو ندیدید؟
پیام نگاهی به مجتبی کرد و گفت: خود آبجی پري و آقا منوچهر خبر نداشتن و تازه موضوع رو فهمیدن باور نکید اونا
هم تقصیري ندارن، اونا هم ناراحتن، اینا هم آبروشون رو از دست دادن هم پسرشون رو .
پدر با عصبانیت گفت: مگر من کمتر از اینا دارم ضجر می کشم؟ منم آبروم رو از دست دادم، منم دخترم رو از دست
دادم، این غزل دیگه اون غزل من نیست،شده یه مرده ي متحرك، اون همه شاديو سرزندگی که داشت همه اش
مرده، این غزل دیگه اون دختر دوست داشتنی و خنده رو ما نیست، یا داره گریه می کنه یا به نقطه زل می زنه و فکر
می کنه، به نظر شما من دخترم رو از دست ندادم؟ دادم یا ندادم؟
_قبول دارم شما درست می گید اما آخه این بیچاره ها گناهی ندارن که، اون کسی که اشتباه کرده خودش به
اشتباهش پی برده و از خجالتش رفته اما این بنده خداها که روحشون هم خبر نداشت و نداره، بیچاره ها خودشون
هنوز از تعجب بیرون نیومدن .
_اون کسی که اشتباه کرده و از اشتباهش پشیمون شده و رفته، آیا واسۀ
دختر من حرمت می شه؟
پیام ساکت شد و بابا بلندتر از قبل گفت: شما هیچ کدوم نمی فهمید من چیمی کشم، اصلاً می فهمید چی شده؟ این یه
موضوع کوچک نیست که به همین راحتی ازش بگذریم .
_آره اما باید منطقی باشه.
_منطق کجا بوده آقا پیام؟ منطق می گه آدم واسه ي انتقام یا در واقع فکراشتباه حرمت یه دختر رو زیر سؤال ببره؟
_مسلمه که نه اما شما خودتون خوب می دونید که در عصبانیت نباید حرفی بزنید، درست مثل اون دفعه خودتون که
متوجه شدید چه کار اشتباهی کردید .
_اون موضوع فرق می کرد.
_چه فرقی می کنه؟ اصلاً شما فکر کنید رئوف این کار رو نکرده یا اصلاً فکر نکید نیما با یه دختر دیگهاین کار رو
کرده باشه. اون وقت آیا درسته که خونواده ي دختر بی دلیل شما رو تحقیرکنن و بهتون حرف بزنن، آیا خود شما
طاقت داشتید؟ اصلاً اگر جاي آقاي منوچهر بودید، چی کار می کردید؟
_فعلاً که نیستم، در ضمن رئوف و نیمابا هم یکی نیستن.
_این طور نگید، کی فکرش رو می کرد رئوف چنین کاري رو بکنه؟ خود شما فکرش رو می کردید؟ اون هم پسر
خوبی بود، سر به زیر و فهمیده بود، حالا چرا این کار رو کرده، هیچ کس دلیل واقعیش رو نمی دونه، در ضمن نیما
خیلی راحت با اون کسی که دوستش داشت ازدواج کرد اما رئوف به این نتیجه رسیده بود که اون کسی که تموم عمر
دوستش داشته و زندگیش رو براي اون بنا ساخته بوده، از دست داده و دوستش نداره، خب ممکنه اون لحظه که
عصبانیه نتونه درست تصمیم بگیره، آقاي مهربانی، من ازتون خواهش می کنم آروم باشید و با اعصاب راحت، درست
فکر کنید و بعدقضاوت کنید، من نمی گم رئوف رو ببخشید اما این بنده ي خداها رو این قدر ضجر ندید، خود من
رئوف رو نمی بخشم و اگر ببینمش حقش رو کف دستش می ذارم و این حق رو هم به شما می دم که رئوف رو هیچ
وقت نبخشید و حتی به خونش هم تشنه باشید اما ...
پیام سکوت کرد، بابا کمی آروم تر شده بود، هر چند که قانع نشده بود و آروم گفت :
_باور کنید خودم هم حال خودم رو نمی فهمم ولی شما نگفتید از کجا مطمئن شدید که کار رئوف بوده؟
همه ساکت بودند که مجتبی گفت: من مطمئن شون کردم .
همه ي نگاه ها به سمت مجتبی برگشتکه آروم ادامه داد: با عرض معذرت آقاي مهربانی، حقیقتش همه ي اشتباه ها
گردن رئوف نیست، منم اشتباه کردم اما من زمانی متوجه ي موضوع شدم کهکار از کار گذشته بود . کاري از دستم
برنمی آمد و اگر هم سکوت کردم به خاطر این بود که اگر حرفی
می زدم جز این که خانواده رو از هم بپاشم کار دیگه اي نکرده بودم، در حقیقت من همون شب که این اتفاق افتاد.
     
#78 | Posted: 19 Mar 2013 14:24

[font#DF0101‏]فصل هشتم! ادامه!‏‎[/font]
همراه رئوف بودم، رئوف به من گفتکه می خواد خودش از غزل خواستگاري کنه و بهش بگه دوستش داره من هر
چی بهش گفتم این کار رو نکن گوش نکرد و از من خواست که کمکش کنم، بهاجبار قبول کردم و قرار شد که رئوف
به اتاق غزل بره و باهاش حرف بزنه، منم دم در منتظر بایستم که اگر کسی خواست به اتاق غزل بره بهش خبر بدم
که بحث رو عوض کنه یعنی من یه ضربه به در بزنم تا خودش متوجه بشه، چند دقیقه پشت در ایستاده بودم که
رئوف هراسون بیرون اومد و رنگش پریده بود ازش پرسیدم چی شده؟ اما چیزي نگفت اما پرسید که کسی متوجه
شد و یا نه و من هم خیالش رو راحت کردم وگفت که بریم پایین، اون سریع تر از من پایین رفت اما من بالا موندم و
در اتاق غزل رو زدم اما جوابی رو نشنیدم در رو باز کردم و با تعجب دیدم غزل خوابه، آخه چه طور ممکن بود توي
این مدت کوتاه خوابش ببره؟ در و بستمو به پایین رفتم ولی رئوف رو ندیدم، به حیاط رفتم، تو یحیاط بود، ماجرا رو
بهش گفتم اما هیچ چیز نگفت من عصبانی شدم و سرش داد زدم، اون طفلک خیلی ترسیده بود نگاهی به من کرد و
تعجب کرده بودم، متوجه ي حرف هاش نمی شدم که «؟ مجتبی من چی کار کردم؟ من چرا این کا رو کردم »: گفت
جریان رو برام تعریف کرد و ازم خواهش کرد که به کسی چیزي نگم، هم حالم گرفته شده بود هم هم دلم براش می
سوخت آخه خیلی غزل رو دوست داشت، درست نبود که توي اون موقعیت تنهاش بذارم، دلم نیومد و بهش قول دادم
که به کسی چیزي نمی گم و اون هم بی سر و صدا از ایران خارج بشه که شد، تو رو خدا منو ببخشید، می دونم اشتباه
کردم اما باور کنید دلم نیومد زیر قولم بزنم .
همه ساکت بودیم، خاله و مادربزرگ گریه می کردند، بابا و نیما عصبانی بودند اما از قبل خیلی آروم تر شده بودند،
مجتبی ساکت سرش رو پایین انداخته بود، از دیدن اون وضع حالم بد شده بود و گفتم :
_حالا که موضوع تمام شده، من ازتونخواهش می کنم همه این موضوع رو فراموش کنید، من رئوف رو بخشیدم از
شما هم می خوام که دیگه بیشتر از اینخاله و عمو رو ناراحت نکنید، تو رو خدا نذارید این ارتباط ها قطع بشه .
ساکت شدم، خودم هم نفهمیدم چرا اینحرف زدم؟ من واقعاً رئوف رو نبخشیده بودم اما چرا اون حرف رو زدم نمی
دونستم، خاله هما طور که گریه می کردبلند شد و مرا بوسید و بغلم کرد، بابا و مامان ساکت بودند، همه منتظر بودیم
که بابا حرفی بزنه و پس از چند دقیقه گفت :
_به خاطر مادربزرگ سعی می کنم همه چیز رو فراموش کنم ولی به رئوف بگیددیگه هیچ وقت برنگرده، هیچ وقت.
بابا این رو گفت و بلند شد و به اتاقش رفت، خیلی خوشحال بودم که تونسته بودم به اون وضعیت خاتمه دهم، توي
فکر بودم که متوجه شدم کسی از پشت سرم رو بوسید، سرم رو بلند کردم، پیام بود، نگاهی به او کردم لبخندي زد و
آروم گفت :
_مرسی غزل کوچولو.
چشمام رو بستم و براي لحظه اي بعد از مدتی احساس آرامش کردم، دوست نداشتم این لحظه ي خوشی تمام شود،
به یاد پرستو افتادم و خواستم که این خوشی رو با او تقسیم کنم، گوشی رو برداشتم و با خوشحالی شماره ي خونه اش
رو گرفتم، بعد از چند بوق امیر گوشی رو جواب داد :
_بله بفرمایید؟
_سلام، منم غزل.
_ب  ه ب  ه غزل خانوم، چه عجب یادياز ما کردي؟
_اختیار دارید من که مزاحم همیشگی ام.
_اون که بله ولی خب تعارف رو باید بکنیم دیگه.
خندیدم گفتم: حالا که این طور شد گوشی رو بده به پرستو .
_چیه خانوم! بهتون برخورد؟
_بله که برخورد.
_خب اون هم زیاد مهم نیست ولی بگو ببینم اصل حالت چه طوره؟
_خوبم از احوال پرسی هاي شما.
_اختیار دارید خانوم، می خواي با پرستو صحبت کنی؟
_آره، اگه لطف کنی ممنون می شم گوشی رو بدي پرستو جون.
_باشه غزل خانوم فقط این یادم می مونه زیاد با من حرف نزدي، دو روز با پرستو گشتی سریع اخلاقش بهت سرایت
کرد؟
_دلت هم بخواد، گوشی رو بده به پرستو جونم.
امیر اداي من رو در آورد و گفت: پرستو جون! حالا واسه ي من جون جون هم می کنن، گوشی دستت بابا، با پرستو
حرف بزن الحق که جفتتون واسهی هم خوبید .
این رو گفت و گوشی رو به پرستو داد: سلام غزل چه طوري؟
_خوبم، تو چه طوري؟
_من خوبم، چی می گفتی با این امیر؟
_هیچی بابا، سر به سرم می ذاشت، راستی پرستو تو با این امیر پیر هم میشی؟
منتظر جواب پرستو بودم که امیر گفت: پرستو نه! اما من از دست ایشون پیر میشم .
خندیدم و گفتم: مگه صدا رو می شنوه .
_آره، امیر گذاشته روي پخش.
_اگه مس شه از رو پخش برش دار می خوام باهات خصوصی حرف بزنم.
امیر گفت: دست شما درد نکنه، حالا ماغریبه شدیم؟
با لحن شوخی گفتم: بودي .
_اصلاً صد سال سیاه خوشم نمی یاد صداي جفتتون رو بشنوم.
پرستو گفت:حالا تو رو خدا ما رو ببخش، اذیت نکن امیر بذار دو کلممه حرف بزنیم .
خب بی معرفت، از روزي که رفتی یه سر به ما نزدي، فقط یکی دوبار تماس گرفتی، تو خجالت نمی کشی؟
_به خدا من تقصیري ندارم، این قدر مشکل پشت سر هم می یاد که وقت نمی کنم.
_چه مشکلی؟!
-هیچی بابا، خاله ام اومده بود این جا، کلی سر و صدا و داد و هوار تا بلاخره بابام کوتاه اومده.
_از رئوف چه خبر؟
_نامرد گذاشته رفته آلمان، بیشتر عثبانیت بابا هم همین بود.
_عجب آدمیه این رئوف.
اون طور هم نیست که می گی، من خودم هم نمی دونم چرا این کار رو کرده؟ باور کن خودش هم باورش نمیشه که
چنین کاري کرده باشه .
_به هر حاال اتفاقیه که افتاده.
_آره اما خاله ام که گناهی نداره، من اون رو دوست دارم، خدا رو شکر دعوا نشد واگرنه باید قید فامیلی رو می زدیم.
_خب پس خدا رو شکر، خیال تو هم راحت شد و همه چیز به خیر گذشت.
_آره اما در برابر زندگی من نابود شد و یه جورایی مثل یه...
_نگو تو رو خدا این قدر بدبین نباش.
_این بزرگترین مشکل براي یه دختره اما خب من که تقصیري نداشتم.
_توکل به خدا کن، همه چیز درست می شه.
     
#79 | Posted: 19 Mar 2013 14:26

‎فصل هشتم! ادامه!‏‎
_خدا کنه، دیگه بیشتر از این مزاحمت نمی شم در ضمن شما نمی خواید یه سر بیاین این جا از بس تعریف شما رو
پیش بابا کردم دلش می خواد هر چه زودتر دوباره شما رو ببینه، خودش که می گفت وظیفه ماست بریم دیدنشون اما
من گفتم که شما وقت ندارین تو خونه پذیراي ما باشین و شما بیاین بهتره .
_لطف داره اما کلی کار داریم، خودتکه بهتر می دونی، ما باید بیمارستان باشیم تازه دو روز دیگه هم رمضون شروع
می شه .
_خب شروع بشه، واسه ي افطار بیاید این طوري خوشحالمون می کنید.
با پرستو خداحافظی کردم و طبق معمول براي دلتنگیم و پر کردن جاي سهیل، سعی کردم با گیتار زدن آروم شوم، دو
روز دیگر تا ماه رمضان بود یعنی سیو دو روز دیگه عید فطر و عقد عسل و نیما بود، واقعاً تنها می شدم مخصوصاً با
رفتن نیما! خیلی امیدوار بودم که سهیل براي عروسی نیما بیاید به همینخاطر با خاطري خوش و خیالی راحت، بعد از
مدت ها آهنگ شادي رو بر تارهاي گیتار نواختم و در دل آرزو کزدم که این ماه آخري باشه که بی سهیل سر می
کنم .
فصل یازدهم
بیست و هشت روز از ماه رمضان می گذشت و سه روز دیگه عید فطر بود و مصادف با عقد بچه ها، حالم بد جوري
گرفته بود و بر عکس همه ي افراد که خوشی می کردند و می گفتند و می خندیدند من اصلاً حوصله نداشتم، تحساس
می کردم بیش از پیش تنهام، بغض عجیبیچند روزي بود که گلوم رو گرفته بود، توي این بیست و هشت روز چندین
جلسه با آرمان گیتار کار کردیم و بنابه گفته ي آرمان، اون حدي که باید یاد می گرفتم و یاد گرفته بودم و اگرمی
خواستم به هر صورت حرفه اي دنبالب کنم باید به کلاس هاي معتبر می رفتم، سعیل تماس گرفته بود وو معذرت
خواهی کرد که نمی تواند بیاید، دلم می خواست فریاد بزنم و گریه کنم، این تنها بهانه اي بود که بعد از چهار پنج ماه
می توانستم ببینمش اما این امیدم هم ناامید شد آخه من چه گناهی کرده بودم که باید اون طوري جواب پس می
دادم؟ نیما و عسل می رفتند سر خونه وزندگیشون، سهیل ایتالیا بود، پیام بر می گشت رامسر و آرمان هم که قرار
بود بعد از این مجلس برگردد به ایتالیا و پایان نامه اش رو تحویل بدهد یعنی به معناي واقعی تنها می شدم، خسته
شده بودم و نمی دانستم بعد از این باید چی کار کنم؟ نمی دونستم آیا واقعاً می تونم دوام بیارم یا نه؟ توي این یک
هفته ي اخیر، خونه ي ما غوغاي عجیبی بود، مدام رفت و آمد و برو بیا داشتیم، بیشتر از همه رها و عسل خوشحال
بودند بهشون حق می دادم، بهترین شب زندگیشون در راه بود اما من براي همیشه از بهترین شب زندگیم جدا شده
بودم وهیچ وقت این لذت رواحساس نمی کردم، توي فکر بودم که پیام صدام کرد و گفت :
_چیه غزل؟ توفکري.
_کی؟من؟!
_نه، ننه ام،آره دیگه خیلی آروم شدي.
_برو بابا توهم حوصله داري.
_اُ اُ غزل، دیگه غیر قابل تحمل شدي.
_یعنی چی دایی؟
_قدیما که درس نمی خوندي بهتربودي،حالا که درست خوب شده خیلی بی مزه وکسل کننده شدي.
_دست شما درد نکنه دایی حالا ما دیگه کسل کننده شدیم؟
_آره، پس چی؟
درهمی نلحظه خاله پري وسط حرف ما پرید وگفت: پیام اینقدراذیتش نکن، خب خواهروبرادرش هردوبا هم
ازکنارش میرن، هرکسی باشه ناراحت میشه تو بودي ناراحت نمی شدي؟
_نه که نمی شدم، تازه نفس راحتی هم می کشیدم.
_تو دیگه خیلی پررو هستی، خجالت نکشی ها.
مرجان به تصدیق حرف خاله گفت:حالا کجاش ر ودیدي؟
پیام گفت: خب بابا، همتون با هم دور بر ندارید .
بعد ازمدتی پیام اشاره به من گفت: غزل پاشو بریم بیرون کمی قدم بزنیم .
_دایی توهم حال داري ها.
_یک دقیقه میریم حالت هم سر جاش می یاد، پاشوغزل یالا.
_باشه، منتظر باش تا حاضر بشم.
آماده شدم وبا پیام راه افتادیم و آرام در خیابان قدم میزدیم، چند دقیقه رفته بودیم که پیام گفت :
_غزل نمی خواي بگی چه ات شده؟
_مگه چه ام شده؟
_خودت ر وبه اون راه نزن، اخلاقت ا زاین رو به این ر وشده، چرا اینقدر آروم شدي؟
_دایی گیر دادي ها؟ هیچی به خدا من که چیزیم نیست.
_ببین غزل، من تو رو خیلی خوب می شناسمت، تو یه چیزیت شده درضمن آبجی میگفت یه مدت بود سرحال اومده
بودي اما دوباره قاطی کردي، اتفاقی افتاده که به من نمی گی؟
_نه به خدا.
_هنوز مسئله ي رئوف اذیتت می کنه؟
_نه، موضوع این نیست.
_پس موضوع چیه؟ نکنه ما رو محرم رازت نمی دونی؟ یا به ما اطمینان نداري؟
_دایی این حرفها چیه میزنی؟ نه به خداچیزي نشده.
_داري دروغ می گی؟!
_آره، اما خودم هم نمیدونم که چه مرگم شده؟
_چرا نم یدونی؟ به من بگو دایی، نکنه عاشق شدي؟
_تو هم یه چیزیت میشه ها، مگه دیوانه ام که عاشق بشم.
_مگه فقط دیوانه ها عاشق می شن؟
_دایی بس کن تو رو خدا.
_غزل اصلاً باهات شوخی ندارم، به من راستش رو بگو.
_اذیت نکن دایی، درضمن سر من هم دادنزن، مثلاً آوردیم بیرون که حالم بهتر بشه!
_نمی خواستم ناراحتت کنم ولی خب نگرانتم.
_نمی خواد نگران من باشی، من که بچه نیستم نوزده سالمه.
_من که نگفتم بچه اي ولی خیلی دوست دارم بدونم چه اتفاقی برات افتاده.
_خیلی دوست داري بدونی؟
_خب آره!
_هیچی.
_اذیت نکن غزل، خواهش می کنم.
_هیچی دایی جان، یه ذره دلم گرفته.
_یه ذره؟!
_آره.
_اما من فکر می کنم کار از یه ذره گذشته باشه.
_چه طور؟
_چه طورش رو تو بهتر می دونی.
_باور کن دایی خودم هم نمی دونم اصلاً حوصله ندارم، خسته ام، اینا رو خوب می دونم اما به خدا خودم هم دلیلش رو
نمی دونم .
_آخه چرا؟ تو به اون سر حالی بودي.
_بودم دایی، بودم.
_یعنی چی بودي؟ باید باشی، حالا بیا سر این صندلی بشین.
بر روي نیمکت نشستیم و پیام ادامه داد: ببینم از این که سهیل نمی یاد ناراحتی یا از این که نیما و عسل با هم دارن
می رن؟
نگاهی بهش کردم و گفتم: به نظر شماکدومش؟
مکثی کرد و گفت: فکر می کنم اولی، آخه نیما که یک کوچه پایین تر از شما خونه گرفته و عسل هم یه منطقه از شما
بالاتره تنها کسی که ازت خیلی دوره سهیله .
_آره خیلی دوره.
_حالا واقعاً به خاطر سهیل ناراحتی؟
     
#80 | Posted: 19 Mar 2013 14:28

‎فصل هشتم! ادامه!‏‎
_گفتم که نمی دونم ولی دلم خیلی از اینکه نمی خواد بیاد گرفته، در ضمن نگرانش هم هستم، آخه دلیلی نداره این
قدر اون جا بمونه، خیلی دلم براش تنگشده .
_اگر هم دلیلی باشه براي خودش قانع کننده است، در ضمن یادت نره که سهیل هیچ کاري رو بدون فکر انجام نمی
ده .
خواستم حرف پیام رو تصدیق کنم که صدایی از پشت سر ما گفت :
_راست می گه، هیچ کاري رو بدون فکر انجام نمی ده، بچه ي عاقلیه.
من و پیام هم زمان، تمتعجب به عقب برگشتیم و دسته گلی بزرگ رو رو به رويخودمون دیدیم. با هم از جایمان
بلند شدیم، هیچ کدوم حرفی نمی زدیم آروم دسته گل رو پایین آورد و گفت :
_سلام عرض شد، ببخشید بدون اجازه بهحرف هاتون گوش کردم باور کنید چند ثانیه نمی شد که رسیده بودم.
نه من نه پیام هیچ کدوم از تعجب چیزي نگفتیم که دوباره گفت :
_چی شده بابا؟ انگار خوشحال نشدید که منو دیدید یا نشناختید، بابا منم سهیل.
ما هنوز در ناباوري بودیم که سهیل اخمی کرد و گفت: اگر این بار هم حرفی نزنید بر می گردم همون جایی کهبودم .
بغض گلوم رو گرفته بود و نمی تونستم حرف بزنم اما پیام به خودش مسلط شد و گفت: سهیل خودتی؟ !
_نه، من باباي خدا بیامرزشم، دیدم از پسرم حرف می زنید، از تو قبر پاشدم و اومدم که یه وقت پشت سرش بدنگید.
_تو هنوز همون روانی و خنگی هستی که بودي.
_چی کار کنیم دیگه، ما از همون بدو خلقت خنگ دنیا اومدیم.
پیام خوشحال به سمت سهیل رفت و هر دو هو دیگر رو در آغوش گرفتند اما منهنوز از سرجام حرکتی نکرده بودم
و هاج و واج سهیل رو نگاه می کردم که سهیل گفت :
_می گم این دختره کیه؟
_منظورت چیه؟
_منظوري ندارم، آخه تا اون جایی که یادمه توي فامیل دختر خنگ نداشتیم، حالا ایشون کی هستن؟
پیام خندید و گفت: چیزي نیست سهیل جان، تعجب نکن، دیوانه چو دیوانه ببیند خوششآید .
_دست شما درد نکنه، حالا ما شدیم دیوانه؟
_بودي عزیزم، حالا نشدي.
نمی دونستم باید به حرف هاي اونا بخندم یا براي این که آروم بشم بزنم زیر گریه که سهیل چهره اي عصبانی به
خودش گرفت و گفت :
_چیه آبجی، انگار خوشحال نیستی ما رو دیدي؟
لبخندي زدم و به سختی، تنها تونستم بگم: خودتی؟
_اي بابا، من که گفتم کی هستم، بازم بگم؟
_کی اومدي؟
_مهمه؟
_چرا بی خبر؟
_نخواستم تو خرج بیفتید، گفتم گاو و شترقیمتشون بالاست، به همین خاطر بی خبر اومدم.
_چرا این طوري شدي؟
_مگه چطوري شدم؟
_لاغر شدي.
_آهان منظورت اینه، هیچی بابا اون مهرشاد خسیس که غذا نمی داد ما بخوریم، به همین خاطر استخوان ترکوندیم.
_شوخی نکن.
_اَ غزل ول کن تو رو خدا بعد از چهار پنج ماه اومدم، بازم کارخونهي آبغوره گیریت ورشکست نشده؟ تمومش کن
دیگه، جان من بذار دو دقیقه خوش باشیم .
لبخندي زدم و گفتم: سلام !
سهیل با تعجب گفت: هان؟ !
_سلام.
_علیک سلام، تو حالت خوبه؟
_من خوبم، تو خوبی؟
_من که آره خوبم ولی تو رو شک دارم.
_آخه واسه چی؟ من که حالم خوبه.
_امیدوارم!
_سلام نکرده بودم به همین خاطر گفتم سلام.
پیام خندید و رو به سهیل گفت: بچه خیلیمؤدبه، به همین خاطر فشار مغزش خیلیبالاست و بعضی وقت ها که به
مرز جوش می رسه این طور داغ می کنه و پرت و پلا می گه، تو به دل نگیر .
سهیل گفت: یادمه قبلاً هم همین طور بود ولی گفتم شاید توي این چهار، پنج ماهه تغییرات آب و هوایی کمی فشارش
رو بیاره پایین اما مثل این که نیاورده .
_نه عزیزم، این روي آب و هوا تأثیر نذاره، آب و هوا کاري به کار این نداره.
اخمی کردم و گفتم: خیلی لوسید، یعنی چی منو مسخره می کنید؟ آقا سهیل بعد از چهار پنج ماه این طور برخورد می
کنی، باشه یادم می مونه منتظر جوابش باشید .
پیام رو به سهیل گفت: آي آي، راستی سهیل جان تحویل بگیر این مرغ خونگیتون رو که توي این چند مدت بیچاره
کرده مارو .
_چطور مگه؟
_هیچی، فقط ما رو کشت.
_ما رو کشته؟ مگه خونتون مار و عقرب داره؟
_خداییش تو هم فشار مغزت روي نقطه يجوشه ها، من می رو شما دو تا با هم بیاید، رفتم که این جا امنیت ندارم.
پیام خواست بره که سهیل گفت: بایست بابا، کجا می ري؟ آژانس اون طرف ایستاده .
_اُ مامانم اینا! دو روز ایتالیا بوديسوسول شدي، یه قدم راه رو پیاده بیا.
_آخه چمدون هام توي ماشین هستن، شما رو که دیدم پیاده شدم و اومدم پیش شما، حالا بیا با هم هم بر می گردیم.
به همراه هم به سمت ماشین راه افتادیم که پیام از سهیل پرسید: راستی تو مگه میلان نبودي؟
_آره چه طور مگه؟
_هیچی خواستم بدونم سیسیل هم بودي؟
_چه طور؟
_آخه همه چیزتون با هم یکی می شد، سیسیل، سهیل و سوسول، به هم می خوردید، نه؟
_نه! تو هنوز همون بی مزه اي هستی که بودي، یادم رفت همون اول بهت بگم.
_حرف زیادي موقوف بشین تو ماشین.
هر سه در ماشین نشستیم و به سمت خونه راه اقتادیم، هنوز قلبمم تند تند می تپید و اشک توي چشمام بود، بعد از
مدت کوتاهی به خونه رسیدیم و پیاده شدیم. پیام زنگ را زد و آرش در رو باز کرد که سهیل پرسید :
_این کی بود؟
پیام جواب داد: آرش بود .
رنگ از روي سهیل پرید، دلم نمی خواست دوباره ناراحت بشه اما شاید این لحظات بدترین لحظات عمرش بودن،هر
سه وارد شدیم هیچ کس توي حیاط نبود، به ساعتم نگاه کردم یازده و نیم شب بود، هوا هم سرد بود و سوز خاصی
داشت، هر سه آروم به داخل خونه رفتیم، پیام با دو چمدون زودتر از ما وارد شد تعجب همه رو فرا گرفته بود بعد از
پیام من با یک ساك وارد شدم، دهان همه باز مونده بود و پشت سر من سهیل با یک چمدون وارد شد و در ورودي رو
آرام بست، هیچ کس حرفی نمی زد، نیما آروم از سر جاش بلند شد و به سمت ما اومد و با تعجب رو به سهیل گفت :
_این کیه؟
من و پیام حرفی نزدیم، نیما رو به سهیل ایستاد و گفت: بی خبر بی معرفت؟ به خدا می دونستم می یاي .
هر دو هم دیگر رو بغل کردند، نیما گریه کرده بود، سهیل بدجوري بغض کرده بود، همه یکی یکی سهیل رو بغل
کردند و سلام و احوالپرسی کردند،
     
صفحه  صفحه 8 از 13:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ‏Boghze ghazal | بغض غزل بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites