تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

‏Boghze ghazal | بغض غزل

صفحه  صفحه 9 از 13:  « پیشین  1  ...  8  9  10  11  12  13  پسین »  
#81 | Posted: 19 Mar 2013 15:29

‎فصل هشتم! ادامه!‏‎
مامان و بابا از خوشحالی گریه می کردند حتی عسل هم بغض کرده بود آخه بعد
از این همه مدت بی خبر اومده بود واون هم در چه موقعیتی، خوشحالی همه رو دو چندان کرد، سهیل خیلی گرم و
صمیمی با آرش احوالپرسی کرد با عسل هم همینطور، همگی در صورتی که خنده بر لباننمان بود نشستیم و صحبت و
سؤال و پرسش از سهیل شروع شد و تا نزدیک ساعت سه بعد از نصف شب بیدار بودیم و صحبت می کردیم، اون
شب بهترین شب عمرم بود، چه راحت و چه آرام چشمام بسته شد و خوابم برد،خدا منو خیلی دوست داشت، خیلی .
***
صبح که از خواب بیدار شدم، کلی کار سرم ریخته بود اصلاً فرصت نمی کردم لحظه اي بشینم. همه کار می کردیم اما
کارها تمام نمی شد، در واقع دو تاعقد با هم داشتیم فردا باید از کلی مهمان پذیرایی می کردیم. تمام خونه رو شستیم
و تمیز کردیم واقعاً خسته کننده بود، ناي حرکت کردن نداشتم، سهیل مثل برادر نیما همه جا همراهش بود و تمام
کارهاش رو امجام می داد، کلی صندلیو میز رو باید می چیدیم، هر کس یه طرف مشغول بود تا به حال چنین وضعی
ندیده بودم این همه هیاهو و برو و بیا و سر و صدارواقعاً آدم رو کلافه می کرد ولی لحظات شیرینی بود، کلی سربه
سر هم می گذاشتیم و می خندیدیم؛ نگاه هاي مهربون سهیل بعد از چهار پنجماه خستگی کارو از تنم بیرون می برد،
این عقد هم عقد بهترین دوستش بود و هم عقد عشق و آرزوش، نمی دونستم خوشحاله یا ناراحت اما می خندید و
خودش رو خوشحال نشون می داد، کاش اون لحظه که عسل بله رو می گفت توي اتاق عقد نبود و از اتاق بیرون می
رفت و چنین لحظه اي رو نمی دید ولی این اتفاقی بود که افتاده و همه باید بهش عادت می کردیم .
بعد از انجام کلی کار، مامان اجازه ي استراحت داد تا همگی لحظه اي خستگی رو از تنمون بیرون کنیم، بعد از اون
همه خستگی و کار همین که نشستم مامان گفت :
_غزل، چایی دم کردم، بدو برو براي همه بریز و بیار.
_چرا من؟
_مگه نمی بینی همه خسته ایم؟
_فقط دیگران خسته اند؟ ما بوقیم!
پیام در جواب من گفت: بوق نیستی اما کار کن و این قدر غر نزن، خواستی خواهر عروس و داماد نشی .
_بابا اگر خودم هم عروس می شدم این همه دردسر نمی کشیدم.
_نترس دایی جان، تو هم عروس می شی نمی خواي که رو دست مادرت بترشی.
_خدا رو چه دیدي دایی، یه وقت هم دیدي ترشیدم.
_خدا نکنه اون وقت ما باید تا ابد تورو تحملت کنیم، البته حق داري این طور بگی چون که هیچ آدم عاقلی نمی یاد تو
رو بگیره .
بعد از این حرف سهیل عصبانی شد و زیر گوش پیام گفت: هی پیام! یعنی چی که می ترشه؟
_ببخشید منظوري نداشتم، واي توي این خونه چه قدر عاشق، معشوق زیاده، بابامرجان بیا یه کمی به ما ابراز علاقه
کن، من احساس کمبود می کنم، مرجان کجایی؟
در جواب پیام گفتم: بی خودي داد و هوار راه ننداز، مرجان مگر دیوانهاست به تو ابراز علاقه کنه؟
_آهاي خانوم مراقب باش چی می گی ها، به خاطر این سهیل که بهت هیچینمی گم.
سهیل خندید و گفت: نترس بگو، اگر قرارباشه کتک بخوري وقتی تنها شدیم می زنمت، جلوي دیگران ضایعت نمی
کنم .
_خیال کردي، به من می گن پیام جان.
_پیام جان؟!
_آره دیگه برادر جکی جان، همچین بزنمت تا حالت جا بیاد.
سهیل با خنده گفت: پدربزرگ جکی جان هم باشی نبیره ي جکی جانت می کنم .
پیام نگاهی به سهیل کرد و بی ربط گفت:بندهی خدا تو هنوز کتک نخورده دماغت داره خون می یاد واي به حالزمانی
که بزنمت .
نگاهم به سمت سهیل جلب شد از دماغش خون اومده بود، سریع بلند شد و به دستشویی رفت و نیما و مامان هم
پشت سرش رفتن تا ببیند چی شده؟
نیما: چی شده سهیل؟
_هیچی بابا خوبم.
_واسه ي چی خون دماغ شدي؟
_نمی دونم!
مامان رو به نیما گفت: بس که بردیش تو آفتاب و ازش کار کشیدي، حتماً از آفتاب زیاد خون دماغ شده .
_هیچی دیگه، یه چیزم بدهکار شدیم.
_بله پس چی؟ تو که داري می ري سر خونه زندگیت، عسل هم همین طور، من میمونم و دخترم غزل و پسرم سهیل.
نیما سرش رو تکون داد و کفت: اي خدا!این مردیکه چی داره که ما نداریم؟
این قدر هم پولدار نشدیم که توان خرید مهره مار داشته باشیم، جان نیما یه کاري کن این برگرده همون جایی که
بود، این جوري منفعتش بیشتره .
من عصبانی رو به نیما گفتم: نیما چیزيگفتی؟
نیما خودش رو به اون راه زد و گفت: راستی آقاي سالاري و صفورا رو دعوت کردید؟
_بله صفورا دوست صمیمی عسله، مگه می شه دعوتش نکنیم؟!
_گفتم شاید حواستون نباشه.
_ما حواسمون هست، شما حواست باشه که دعاي بی خودي نکنی.
_شما دو تا پررو بشید به رها می گموارد عمل بشه ها.
سهیل خندید و رو به رها گفت: حریف میطلبیم رها خانوم، در خدمت باشیم !
مامان اخمی کرد رو به همه ي ما گفت: بسه هر چه به جون هم افتادید؟ یالا پاشید که باقی کارها مونده، پاشید دیگه
سریع تر .
صداي آه و آخ همه ي ما به هوا بلند شد و به زور به سراغ باقی کارها رفتیم ,گرچه روز پرکار و خستگی پذیري بود
اما خیلی شیرین بود و خوش گذشت مخصوصا بعد از تمام شدن کارها همگی به حیاط رفتیم و شام رو در حیاط و دور
هم خوردیم . همه بودیم خیلی لحظات خوش و خاطره انگیزي بود هر چند به هیچ عنوان دلم براي رئوف نسوخته بود
ولی تنها کسی که نبود اون بود ، رئوف همیشه با شوخی ها و جک هاش جمع رو می خندوند و شاد می کرد امامعلوم
نبود اون طرف دنیا تنهایی چی کار می کرد؟بیش از پیش به سهیل وابسته شده بودم.فکر کردن به او باعث می شد که
فکر رئوف رو از ذهنم بیرون کنم. همهبا آرش راحت شده بودیم و همه دوستش داشتیم حتی سهیل با او خیلی
صمیمی شده بود .من هم دیگه اون نظر رو نسبت بهش نداشتم و از دستش ناراحت نبودم چون اینها همش تقدیر
بود.قبلا آرش که در نظرم این قدر بد می اومد حالا دوست داشتنی شده بود ورئوف که این قدر قبولش داشتم
,درست برعکس و از او بدم می اومد.
     
#82 | Posted: 19 Mar 2013 15:31

‎فصل هشتم! ادامه!‏‎
براي رسیدن به این لحظات خیلی صبر کرده بودم براي رسیدن به این خوشی
خیلی انتظار ها کشیده بودم و خیلی اشک ها ریخته بودم و نمی خواستم به همین راحتی از دستشون بدم.به یاد
روزهایی که گذشتند افتادم,واقعا چه قدر طاقت فرسا بود در اون لحظه به روزهایی فکر میکردم که می آمدند و می
شد خوش بود.حس غریبی بود که مدتی همراهم بود,فکر می کردم با اومدن سهیل این حس ازم دور میشه ولی
نشد,نمی فهمیدم چه بر سرم اومده رفتار و کردارم براي خودم هم سوال شده بود ,درست زمانی که به حرف هاي
آرمان فکر می کردم این حس توي وجودم جوانه می زد ,واقعا چرا همه ي فکر و ذکر من سهیل بود و سهیل؟چرا دور
بودن از او برایم امکان پذیر نبود ؟منظور آرمان از حرف هایی که در مورد سهیل زده بود ,چی بود؟دلم نمی خواست
از جهات دیگر به سهیل علاقه مند شوم اما این حس نویدي جز این به من نمی داد,بعد از نوزده سال از عمرم هیچ
وقت مهر عشق کسی به دلم نخورده بود,شاید از شکست می ترسیدم ,شاید هم از وداع ولی بی اختیار خواهان سهیل
شده بودم ,خواهان کسی که همیشه برادرم بود ,شاید تا دو سه روز قبل هم جز این حس ,حس دیگه اي نسبت به او
نداشتم اما تازه به حرف عسل و آرمان و پیام رسیده بودم که شاید این تغییر حال من دلیلش جز این چیزي نبود اما
به هر به هر ترتیب واقعا مدتی بود که خواب از چشمام دور شده بود و التهاب و اضطراب تمام وجودم رو گرفته
بود,شاید بدون این که خودم فهمیده باشم .
***
صبح روز عقد بود,اکثر کارهاي لازم رو روز قبل انجام داده بودیم و یک سري کارها باقی مونده بود که به عهده ي ما
نبود و آقایون باید انجام می دادند,همیشه و همه ساله ,عید فطر روز دوست داشتنی و شیرینی بود ,واي بهاین که با
این همه بروبیا به خاطر جشن عروسی همراه باشد,بعد از انجام کارهاي جزئی حاضر شدم که به آرایشگاه و پیش
عسل و رها بروم,بعد از خداحافظی بهحیاط رفتم و دیدم که آرمان و مهرشاد,کنار سهیل ایستادند و دارند با هم
صحبت می کنند,متوجه ي من نشده بودند,جلو رفتم تا سلامی بکنم :
_سلام
با سلام گفتن من ,هر سه به سمت من برگشتند و تازه متوجه ي من شدند وجلوتر از همه مهرشاد گفت :
_به به سلام علیک مصیبت سفر چهار ماهه ي ما.
آرمان پس گردنی به مهرشاد زد و روبه من گفت : سلام غزل خانوم ,شما هنوزمتوجه نشدید هر موقع این مارمولک
این جاست نباید صحبتی بکنید .
_حتی سلام؟!
_آخه این لیاقت سلام کردن نداره.
مهرشادد با اخم گفت : تو بیخود کردي بدبخت هرچی داري از صدقه سر من داري .
_مثلا چی؟
سهیل خندید و گفت :خب بابا ,شما دو تادوباره شروع نکنید .
و بعد رو به من کرد و گفت :جایی می رفتی؟
_آره دارم می رم پیش رها و عسل.
_تنهایی؟
_نه بابا ,با آیسان و شوهرش می ریم.
مهرشاد تعجبی کرد و گفت:با آیسان و شوهرش می رید؟ !
_آره چه طور مگه؟
_مگه شما چند نفرید؟
_آهان !متوجه ي منظورتون شدم ,یه نفر بیشتر نیستم.
_آهان !منظورتون از _یم _احترام به خودتون بود؟
_یه چیزي تو همین مایه ها ,حالا چه طور مگه؟موردي هست؟
_نه بابا فکر کردم نکنه سهیل رو هم می خواید با خودتون ببرید آرایشگاه و سرخاب سفیدابش کنید.
زدم زیر خنده و سهیل ضربه اي به کمرمهرشاد زد و رو به من گفت :دستت دردنکنه غزل ,داشتیم؟ !
_چی رو؟
_چرا به من می خندي؟
_به تو نخندیدم به حرف مهرشاد خندیدم.
_آخه این آدمه که به حرفش می خندي؟
_گناه داره ,شما و آقا آرمان خیلی اذیتش می کنید.
سهیل و آرمان هم زمان گفتن :حقشه .
مهرشاد چهره ي مظلومی به خودش گرفت و گفت : می بینید مصیبت خانوم ,آخ ببخشید غزل خانوم ,چه طوري منو
اذیت می کنن ؟ من بیچاره از دست این دو تا دو روز دیگه راهی امین آباد می شم .
آرمان گفت:تو راهی امین آباد می شییا ما؟
_شما که از بدو خلقت توي امین آباد بودید ،دارید من رو هم با خودتون می برید.
خندیدم و رو به آرمان و سهیل گفتم:این چرا به من میگه مصیبت؟
آرمان جواب داد:گفتم شما حرف هاي اینو نشنیده بگیرید چون خودش مصیبته همه رو هم مصیبت می بینه .
مهرشاد دستاش رو به کمرش زد و گفت:آهاي آقا آرمان فک و فامیلات رو دیدي دور برداشتی ؟من مصیبتم یا
شما؟در ضمن غزل خانوم مصیبته دیگه ،بدبخت کرد ما رو این سهیل بس که توي این چهار ماه ، آب خورد گفت الان
غزل چی کار می کنه و نون خورد گفت دلم براي غزل تنگ شده ، دیگه نسبت بهغزل آلرژي گرفته بودم .
همراه با خنده اخمی کردم و گفتم:مثل این که حقشه کتکش بزنید ، تا من برم آرایشگاه و برگردم آگهی فوتش رو
به در زده باشید .
با این گفته ي من ، آرمان و سهیل هر دو با هم مهرشاد رو زدند و من هم خداحافظی کردم و قبل از این که برم ،
برگشتم و گفتم :
_حالا دیگه این قدر نزنیدش که مجلس به هم بخوره، خداحافظ.
از این که کنار سهیل می ایستادم احساس غرور و اعتماد به نفس به من دست می داد ، بد جوري کلافه ام کرده بود اما
محبت ها و نگاه هاي مهربون سهیل وجودم رو غرق شادي می کرد.الان که خوب فکر می کنم می بینم که واقعا تا به
حال هیچ کس توي دلم به اندازه ي سهیل جاي نگرفته بود و مورد علاقه ام واقع نشده بود ، چشمان آبیش همیشه
نواي خوشی و خوشبختی رو به آدم می دادند اما نمی دونستم که آیا هنوز اون چشمان رویایی تونسته بودند مهر عسل
رو از خودشون پاك کنند یا نه ؟ !
***
به آرایشگاه رسیدم و بعد از سه ساعت حاضر شدم و لباس آبی آسمانی ام رو پوشیدم و تاج کوچکی با نگین هاي آبی
بر سرم زدم و موهایم رو بر شونه ام ریختم و همراه آیسان به بیرون رفتم تا نیما و آرش در کنار عسل و رها بیرون
بیایند.بچه ها خیلی خوشگل شده بودند البته کت و شلوار خیلی به نیما و آرش می اومد ، براي اولین بار به چهره ي
آرش دقت کرده بودم چهره ي زیبا و دوست داشتنی داشت ، اون لحظه با خوشحالی وصف ناپذیري که تا به حال
احساس نکرده بودم از ته دل براي خوشبختی هر چهار نفرشون دعا کردم ، همگی با سه ماشین به سمت خونه حرکت
کردیم ، لحظه اي که رسیدیم دو گوسفند جلوي پاي بچه ها به رسم قربونی کردند
     
#83 | Posted: 19 Mar 2013 15:32

‎فصل هشتم! ادامه!‏‎
من سریع تر از همه وارد خونه
شدم و با دوربین ، عکس هاي یادگاري گرفتم ، سهیل رو دیدم که با دوربین فیلمبرداري از ورود بچه ها فیلم می
گرفت ، روي سر بچه ها گل و نقل می ریختند و هلهله و صداي دست بلند بود ، کنار سهیل رفتم و گفتم :
_تو کی دوربین گرفتی؟
_از ایتالیا گرفتم.
_نگفته بودي ؟
_موقعیت پیش نیومد.
در تمام این لحظه نگاهی به من نمی کرد و مدام چشمش به مانیتور بودکه براي لحظه اي سرش رو برگردوند و گفت :
_خیلی خوشحالی ، درسته؟
_چه طور مگه؟
_خب عروسی تنها خواهر و برادرته.
_از اون لحاظ آره اما اگر تو.
باقی حرفم رو نزدم که سهیل دوربین روخاموش و رو به من کرد و با لبخندي گفت :
_اگر من کنار عسل بودم، خوشحال تر بودي آره؟
_نمی دونم ، شاید.
_چرا شاید؟
دلم می خواست بهش بگم ، اگر تو کنار عسل ایستاده بودي اون وقت من چی کار می کردم اما سکوت کردم و جوابی
ندادم که دوباره گفت :
_اما من خوشحالم.
_چرا؟
_خب عروسی برادرمه.
_نیما رو خیلی دوست داري؟
_نباید دوست داشته باشم؟
-منظورم این نبود.
-منظورت هر چی بود، اما من براي عسل هم خوشحالم.
_چه طور شد؟
_عسل با آرش خوشبخت تره ، در ضمن الان دیگه عسل برام خواهریه که هیچ وقت نداشتم.
اخمی کردم و گفتم:خواهري که هیچ وقت نداشتی؟ !
_آره.
نمی دونم چرا، اما چشام پر از اشک شد و گفتم:پس تو هیچ وقت منو دوست نداشتی حتی جاي خواهرت .
سهیل دست پاچه شد و گفت :نه به خدا، این چه حرفیه می زنی؟غزل تو رو خدا شب به این خوبی رو خراب نکن .
بی تفاوت نسبت به حرفش برگشتم ورفتم. آهسته و غمگین صدایم کرد و سرش رو پایین انداخت و با بغض گفت :
_تو اگه دوست نداري خواهر من باشی حق داري چون یه برادر هیچ وقت خواهرش رو این قدر اذیت نمی کنه ولی
اینو بدون تو اگر براي دنیا یک نفر باشی ولی براي یک نفر تو دنیایی .
اینو گفت و رفت و مرا در بهت خود تنها گذاشت .اي خدا با هر نگاهش عشقم نسبت به او چند برابر می شد، آخهاین
قدر دوستش داشتم؟
جشن عقد و عروسی عزیزترین همراهان زندگیم بود و موقع خوندن صیغه ي عقد بود و عاقد اومده بود.همگی به
داخل خونه رفتیم و پشت سفره ي عقد بچهها به تماشا ایستادیم ، مامان گریه می کرد البته حق هم داشت دو تا از
بچه هایش هم زمان ازدواج می کردند، صحنه ي زیبایی بود دو عروس و دو داماد کنار هم تشکیل زندگی می دادند و
به سوال وکیلم عاقد جواب بله رو می دادند ،بله که شنیده شد صداي سوت و دست به هوا بلند شد ،بغض گلوم رو
گرفته بود،کمی عقب تر رفتم ،نمی دونستم خوشحالم یا ناراحت .از خوشبختی هر دو خوشحال بودم و از رفتمن هم
زمانشون بدجوري دلم گرفته بود، توي خودم بودم که آرمان از پشت سر گفت :
_چیه طاقت نداري؟
_نه ، نمی دونم چم شده!از خوشحالی زیاد این طور شدم.
-حق داري.
_مگر شما خوشحال نیستی؟
_چرا هستم اما نه به حد شما ، البته از این که می بینم بعد از مدتها داري خوشحالی می کنی و می خندي خیلی
خوشحالم .
_مرسی ،شما هم توي این مدت خیلی از دست من عذاب کشیدي.
_تا باشه از این عذاب ها باشه ، حالااین حرفها رو ول کن ، بیا می خوام دوتا مهمون عزیزمون رو بهت نشون بدم.
_کیا؟
_حالا بیا می بینیشون.
به همراه آرمان راه افتادیم و مقابل امیر و پرستو ایستادیم و آرمان گفت:این هم از مهمون هاي شما .
_واي خداي من ، بچه ها شما کی اومدید؟
امیر گفت :اولا بچه باباته آخ ببخشید خودتی ،دوما سلام ، سوما بی معرفت مهمون دعوت می کنی و خودت رو قایم
می کنی؟
_کی؟!من خودم رو قایم میکنم؟
_نه خیر مادر عمه ام.
با پرستو روبوسی کردم و خوش آمدد گفتم و به امیر جواب دادم:بی خودي غر نزن، متوجه نشدم که اومدید ، حلا هم
خوش اومدید ،مثل پرستو باش ببین چه قدر ساکته .
_نترس ، خانوم پیش پیش غر زده الان همموقع استراحت چونه ي مبارکشونه.
پرستو گفت:امیر دوباره شروع کردي؟
_نه خیر ، مثل این که قرار نیست بعد از ورود غزل به زندگی ما این خانوم یه بار ما رو تحویل بگیره؟
_ول کن اینو غزل بیا بریم اون طرف و بذلریم مردها تنها باشن.
_بریم.
به همراه پرستو به گوشه اي رفتیم و پرستو آروم ازم پرسید:غزل، سهیل کجاست؟
_چی؟
_سهیل دیگه.
_چی کارش داري؟
_نترس کاریش ندارم ، می خوام ببینمش.
_بریم بهش معرفیت کنم.
_بریم اما می خواي بگی من کی هستم؟
-راست می گی ، پس چی کار کنیم؟
_می گیم یکی از دوستانتم.
_می ریم می گیم همون دوستم هستی که من ازت پرستاري می کردم و تو هم یعنی مریض شده بودي و همونی که
زنگ زدي خونه شون .
_آره ، پس بریم.
با نگاه به دنبال سهیل گشتم و گوشه اي کنار مهرشاد و پیام دیدمش ، به همراه پرستو کنارشون رفتم و اول اشاره به
پیام گفتم :
_این پیامه دایی ام ، اینم مهرشاد دوست آقا آرمان برادر شوهر عسله ، اینم برادرمه اسمش هم آقا سهیله ، بچه ها
اینم دوست من پرستو خانوم ، به همراههمسرشون آقاي دکتر امیر وکیلی تشریفآوردن البته همسرشون اون طرف
پیش آرمانه .
پرستو با بچه ها سلام و احوالپرسی کرد ، هر چند که از قبل پیام رو میشناخت اما مجبور شدم براي رد گم کنی پیام رو
هم معرفی کنم ، بعد از احوالپرسی پیام به بهانه اي دست مهرشاد رو کشید و با معذرت خواهی از کنار ما رفتند و
سهیل رو به من گفت :
_این خانوم همون دوستت هستن که مریض بودند.
_آره ، چه یادت مونده؟
_براي چی یادم بره ؟توي دلواپسی داشتم می مردم ، تمام لحظاتش رو به یاد دارم.
_خب دیگه ، زیاد لوسم نکن.
لبخندي زد و جوابی نداد اما پرستو روبه سهیل گفت :پس شما آقا سهیل هستید؟
سهیل با تعجب گفت:بله چه طور مگه؟
ترسیده بودم از این که پرستو خرابکاري کنه و همه چیز رو لو بده دوباره ادامه داد و گفت :
_هیچی، خیلی مشتاق بودم ببینمتون.آخه غزل مدام از شما حرف می زد و از کمال و جمال شما صحبت می کرد
،دوست داشتم ببینم این فردي که غزل این همه دوستش داره چه شکلیه؟
_خوب بودم یا بد؟
_اختیار دارید چه حرفیه ؟غزل که بد سلیقه نمیشه.
     
#84 | Posted: 19 Mar 2013 15:34

‎فصل هشتم! ادامه!‏‎
_چه طور مگه؟
_اولا که من دوستشم دوما شما عزیزشید ، خب این نشونه ي سلیقه خوبشه.
رو به پرستو کردم و گفتم :دومی رو هستم اما اولی رو زیاد نه .
_تو بیخود می کنی ، این همه ازت پرستاري کردم اینه جواب محبت هام؟
سهیل با تعجب گفت:شما از غزل پرستاري کردید یا اون از شما؟
مضطرب شده بودم که پرستو گفت :آقا سهیل ، مثلا دیگه .
_آهان ببخشیدومتوجه نشدم شوخی کردید.
_به هر حال از دیدار شما خیلی خوشحال شدم فعلا با اجازه تون.
از پیش سهیل به کنار سفره ي عقد رفتیم ،عروس وداماد ها هنوز داشتند هدیه می گرفتند و هدایاي خود را باز می
کردند.آیسان ایستاده بود و اسامی رو اعلام می کرد ،پرستو خنده کنان گفت :
_چه قدر دو تا عروس و دو تا داماد با هم شیرین و جالبه.
_آره خیلی بامزه شدن.
_این چهار تا رو بی خیال.
_یعنی چی؟
_اي کلک خوب کسی رو تو دام انداختی ها.
_منظورت چیه؟
_خر خدا منظورم سهیله.
_خوب بود؟
_محترم ، خوش تیپ و خوش استیل و خوشگل.
_خب دیگه چه خبر؟
_جدي میگم خیلی خوش تیپ بود ، چند سالشه؟
_توي بیست و شش ساله.
_پس به همین زودي یه عروسی دیگه همدارید، حتما سن بیست و شش سال رو براي ازدواج قبول داره ، مطمئنا به
فکر افتاده .
دلم لرزید ، راست می گفت ، سهیل بیست وشش سالش بود و اگر می خواست ، راحت می تونست ازدواج کنه بدون
این که به اجازه ي ما نیاز داشته باشه .هر چند که در همه ي کارهاش با پدرم مشورت می کرد اما فکر نمی کردم با
عذابی که در جریان عسل کشید ، دوباره حاضر می شد سمت خانواده ي ما قدمیبرداره ، به هر حال من خواهر عسل
بودم ، اگر می خواست برگرده ایتالیا چی؟اون وقت با دلم چه طور کنار می اومدم؟نگاهم رو به سمتش چرخوندم ،
تنها روي راه پله نشسته بود ، دلم گرفت احساس خفگی می کردم ،کاش همه چیز رو می فهمیدم کاش می فهمیدم
داره به چی فکر می کنه دوست داشتم به کنارش برم و باهاش صحبت کنم اما نمی دونستم که باید در چه موردي
حرف بزنم؟توي فکر بودم که پرستو مشتی به بازویم زد و گفت :
_آهاي دختر کجایی؟
_هیچ جا، همین جام.
_آره جون خودت ، جسم بی خاصیتت اینجاست اما روح لطیفت روي راه پله.
متعجب نگاهی به او کردم و هیچ نگفتم.دوباره ادامه دا :چیه ؟ دروغ می گم؟بی معرفت حالا عاشق می شی و به ما
نمی گی؟
_تو از کجا فهمیدي؟
_تابلو بود!
_از کجا؟از کی؟
_از همون روز اول توي بیمارستان تمام حرفهات و رفتارت ، تمام طرفداري هایی که از سهیل می کردي نشون دهنده
ي این عشق بود .
_اما من اون موقع عاشقش نبودم.
_فکر می کنی، اگه تازه فهمیدي عاشقش شدي ،باید بدونی ریشه این عشق ، طبق جریان زندگیت که برام تعریف
کردي به خیلی وقت پیش بر می گرده .کمکم بدون این که بفهمی بهش علاقه مند و وابسته شدي و الان متوجه شدي
که خیلی دوستش داري و حاضري به خاطرش بمیري و بدون اون نمی تونی زندگی کنی ، درست می گم یا نه؟
_آره اما تو از کجا ذهن من رو می خونی؟
_خب ما اینیم دیگه ، شوخی می کنم عشق همین طوري میاد خبر که نمی کنه.
_مثل حادثه.
_آره فقط به پا آتیش سوزي نشه که اگر صد بار هم زنگ بزنی 125 و کل آتش نشانی بریزن نمی تونن آتیش رو
خاموش کنن .
_منظورت چیه؟
_اون رو هم کم کم می فهمی ، حالا برو کنارش مگه نمی بینی تنهاست ، وقتیبهت میگم بی خاصیت هستی به همین
خاطره ، تو برو من هم میرم پیش امیر .
پرستو از کنارم رفت و من هم با قدمهایی لرزان و فکري به هم ریخته به سمت سهیل حرکت کردم و رو به رويراه
پله ایستادم، از روي پله ها بلند شد و کنار من ایستاد و گفت :
_چیزي شده؟
-نه چه طور؟
-اخه از دور که حواسم بهت بود ، زیاد سرحال نبودي.
-نه بابا حالم خوبه.
-مطمئنی؟!
-آره مگه تو شک داري؟
نمی دونم ، امیدوارم خوب باشی .
براي مدتی ساکت کنار هم ایستادیم و بهسمت سفره ي عقد بچه ها که اطرافش شلوغ بود چشم دوختیم بعد از چند
لحظه سهیل سکوت رو شکست و گفت :
-چرا ساکت ایستادي؟
-باید چیزي بگم؟
-نه ، اما چرا این قدر مظلومانه سفره رو نگاه می کنی؟
-کی چنین چیزي گفته؟
-کسی نگفته ، با حس ام فهمیدم.
-جناب ، حس شما اشتباه می کنه.
-اتفاقاً برعکس حس ام خیلی خوب کار می کنه.
-چرا این قدر مطمئنی؟
-براي این که همیشه حسم به کمک عقلم می یاد و کمکم می کنه تا درست تصمیم بگیرم.
-تو مطمئنی همیشه درست تصمیم می گیري؟
-تو شک داري؟
-نمی دونم.
-یعنی شک داري؟
-من چنین حرفی نزدم.
-پس شک نداري؟
-سهیل اذیت نکن.
-اذیت نمی کنم ، دارم باهات صحبت میکنم.
-خب درست صحبت کن.
-اصلاً صحبت رو بذار واسه ي یه زماندیگه ، من کلی حرف دارم برات بزنم یه خورده یعنی یه خورده که چه عرض
کنم ، خیلی از دستت دلخورم و باید عقدهام رو خالی کنم و حرفهام رو بزنم اما الان وقتش نیست بعد از این جشن که
سرمون خلوت شد می ریم دربند و اونجا با هم صحبت می کنیم .
-آخه چرا از من دلخوري؟
-گفتم که بماند تا بعد.
لبخندي مظلومانه زدم و گفتم : دلخوریت در حدي هست که ببخشیم و عفوم کنی و اجازه بدي بازم باهات حرف بزنم
و از دستم ناراحت نباشی و تنهام نذاري و بري؟
لبخندي زد و گفت: خیلی شیطونی غزل ، الحق که سیاستمداري ، یه طوري حرف می زنی و چهره مظلوم به خودت می
گیري که دل سنگ برات هلاك می شه حالا چی برسه به من .
-جوابم رو بده.
-چه جوابی رو بدم کوچولوي مهربون؟
-جوابم رو.
-بازم حرف خودش رو می زنه ، آره عزیزم، من از دستت ناراحت نیستم که بخوام ببخشمت گفتم دلخورم ، دلخوري
هم سریع برطرف می شه .
-موضوع خیلی حیایته؟
-آره حیاطیه منتهی به از نوع استخردارش.
-خیلی بی مزه اي!
خنده اي بلند کرد و رو به من گفت: راستی ببینم تو واسه ي چی رفتی آرایشگاه؟
-چرا نباید می رفتم؟
-تو که خودت خوشکل بودي ، رفتی آرایشگاه از رها و عسل کم نیاري؟ آره؟
-نه خیرم ، دوست داشتم برم.
-به هر حال یه چیز رو از همون لحظهي اول که چشمم بهت افتاد خواستم بگم اما نشد.
-چی؟
-حالا بماند.
-تورو خدا اذیت نکن بگو دیگه.
-یه چیز رو می دونی غزل ، من همیشه دوست داشتم تو رو به یه اسمی صدا بزنم از همون بچگی.
-چه اسمی؟
     
#85 | Posted: 19 Mar 2013 15:39

‎فصل نهم!‏‎
-خاله ریزه.
-چی؟!
-آره ، یادته کارتونش رو نشون می داد، رفتارت و شیطونیهات دقیقاض مثل اونه ،سربه هوا و فضول و شیطون اما
دوست داشتنی .
-اگر این طوره ، چرا تا حالا صدا نکردي؟
-چند بار خواستم بهت بگم ولی گفتم شاید ناراحت بشی.
-نه ناراحت نمی شم ، هرچی دوست داري صدام کن من هم از این به بعد تورو اي کی یوسان صدا می کنم.
خندید و گفت: چرا اي کی یوسان؟چون که خیلی زبلی و خوب می دونی چه طور طرفت رو خر کنی .
-این حرفها چیه؟ من بیخود کنم چنین کاري کنم.
-پس چرا نمی گی ، چی می خواستی بگی؟
-آهان یادم افتاد ، هیچی به خدا ، خواستم بگم ، خواستم بگم.
-خواستی بگی چی؟
-گردنبندي که بهت دادم چرا گردنت نیست؟
دستم رو به سمت گردنم بردم و با دلهره گفتم: اي واي کجاست؟ به خدا تا همین الان گردنم بود .
-یعنی گُمش کردي؟
-نگو تورو خدا ، اون عزیزترین چیزي بود که داشتم.
-پس چرا حواست بهش نبود؟
-به خدا حواسم بود ، آخه یعنی ک  ی گمش کردم؟
-خب حالا باشه مهم نیست خودت رو ناراحت نکن.
-چی چی مهم نیست؟ من به اندازه جونم اون رو دوست داشتم.
-باشه ، خودت رو ناراحت نکن ، حتماًموقعی که حیاط می شستی افتاده توي باغچه اي جایی بعد از جشن می گردیم
و پیداش می کنیم .
-اما اگر نشه چی؟
-خب فداي سرت.
-نه خیر من گردنبندم رو می خوام.
-گردنبندمون.
-ببخشید حواسم نبود ، گردنبند شما.
-نه، گردنبند توست اما از لحاظ معنويواسه ي منه.
-اما کجاست؟
-پیدا می شه ، حالا بی خیال شو و قول بده آروم باشی و اعصابت رو خراب نکنی.
-آخه.
-آخه بی آخه ، بگو چشم.
-چشم جناب اي کی یوسان.
لبخندي زد و گفت: حالا دیدي خاله ریزه اي ؟
خندیدم و قدمی به جلو برداشتم که بهکنار بچه ها برم که او صدایم کرد و گفت :
-از همون لحظه ي اول می خواستم بهت بگم خیلی خوشگل شدي مثل یه پري ،پس بهم حق بده سعی کنم مثل اي
کی یوسان باشم .
براي مدتی کوتاه نگاهم رو به او دوختم، تمام وجودم لریزد ، قلبم تند تند می تپید ، عرق کرده بودم ، راه نفس
کشیدنم بند اومده بود ، خداي من چه قدر چشماش زیبا بود ، دعا کردم که خدایا این نگاه رو از من نگیر ، سرم رو
برگردوندم و از کنارش رفتم ، چرا این قدر دوستش داشتم؟ به خاطر خوبی هاش؟به خاطر محبتهاش؟ به خاطر
سرنوشتش یا به خاطر چشماش؟ خودم همنمی دونستم. نگاهم رو دوباره به سمتش برگردوندم اما سرجاش نبود ،
صداي آیسان به گوشم رسید که گفت :
-یک جفت حلقه از طرف آقا سهیل برادر آقا نیماي داماد.
نگاهم رو به سمت سفره برگردوندم ، سهیل کنار سهیل کنار سفره ي بچه ها ایستاده بود و به آنها هدیه می داد ،بعد
از این که هدیه ي نیما رو به او داد ، هم دیگر رو بغل کردند و اشک همه رودرآوردند ، نیما از زمانی که موضوع عسل
رو فهمیده بود در مورد سهیل خیلی حساس شده بود ، آیسان دوباره اعلام کرد :
-یک سکه بهار آزادي از طرف آقا سهیل برادر عروس گل ، عسل خانوم به عروس و داماد.
حتی به عسل و آرش هم هدیه ي سفره ي عقد داد ، آخه چرا این قدر بزرگوار بود؟ در تمام مدت نگاه عسل به او بود
اما براي لحظه اي نگاه سهیل به عسل نیفتاد ، نمی دونم چرا ، اما از اینکه نگاهش نمی کرد ، خوشحال بودم ، بعد از
پایان عقد همگی همراه عروس و دامادها به حیاط رفتیم و با شنیدن صداي ارگ پسر خاله ي آرمان و آرش ، جشن
حال و هواي دیگه به خودش گرفت ، خیلیخوش گذشت، سراسر شادي بود و خنده ، هرچند براي لحظه اي هم از
فکر گردنبند و حرفهاي سهیل بیرون نیومده بودم ، بعد از صرف شام و گذشتن پنج ساعت ، جشن به پایان رسیده
بود ، بغض گلوي خیلی ها رو گرفته بود ، من ، پدر و مادر و مادربزرگ براي رفتن نیما و عسل ، عموحسام و زنش
براي رفتن رها و خانواده ي نواصري براي رفتن آرش ، سهیل هم بغض کرده بود اما نمی دونستم این بغض براي
رفتن نیماست ، یا از دست دادن عسل ، اما به هر ترتیب بچه ها در میان بغضو اشک ما خداحافظی کردند و به دنبال
سرنوشت خودشون و زندگی جدید خود رفتند، روز بعد قرار بود هر چهار نفر همراه هم به ماه عسل بروند ، مطمئناً
به آنها خوش می گذشت و من هم از خوشی اونا خوشحال بودم. بعد از اتمام جشن همگی به داخل خونه برگشتیم و
بدون هیچ حرف و صحبتی هر کردوم از خستگی یه طرف افتادیم و خوابمان برد .سه روز از جشن عقد و عروسی بچه ها می گذشت و آنها هنوز ماه عسل بودند ، توي این مدت تمام کارها رو انجام
داده بودیم و همه جا رو مرتب کرده بودیم ، بعد از جشن تا به اون روز آرمان رو ندیده بودم ، سهیل هم مدام از این
که بخواد در مورد حرفهاش برایم توضیح بده در می رفت و به یک موقع دیگه موکول می کرد ، خیلی دوست داشتم
بدونم در چه موردي می خواد با من صحبت کنه. همگی بعد از خوردن صبحانه براي بدرقه ي خاله و مادربزرگ و
دایی اینا به حیاط رفتیم و به سختی حاضر به جدایی آنها شدیم. حالا دیگه واقعاً خونه ساکت و آروم شده بود ، بابا هم
رفته بود سرکار ، من بودم و مامان وسهیل با یک خونه بزرگ و پر از خاطره. مامان بدجوري دلتنگی بچه هارو می
کرد. سهیل هر دو سربه سرش می گذاشت و می خندوندش تا کمتر جاي خالی آنهارو احساس کند اما واقعاً سخت
بود ، جاي بچه ها خیلی خالی بود ، دلم به حال مامان می سوخت ، خیلی تنها شده بود هر چند تا ظهر سرکار بود اما
باقی روز و زمانی که من دانشگاه بودم رو تنها می موند. براي این که از ناراحتی بیرون بیاید گفتم :
-مامان پاشو سه نفري بریم بیرون یه چرخی بزنیم تا حال و هوامون عوض بشه.
سهیل در تصدیق حرف من گفت : راست می گه مامان پاشو بریم .
-بدون بچه هام نمی شه ، خوش نمی گذره.
-اَه مامان این قدر بچه هام ، بچه هام نکن ، اگر غزل قرار باشه بره می خواي چی کار کنی؟
-غزل بیجا می کنه با تو
-چرا من؟
براي این که حق نداري از این خونه پا بیرون بذاري .
-یعنی اجازه نمی دي تا سرکار هم برم؟
-نه اونجا رو برو ، منظورم یه چیز دیگه بود.
     
#86 | Posted: 19 Mar 2013 15:40

‎فصل نهم! ادامه!‏‎
-اما عزیز من ، این طور که نمی شه ، من قول می دم دو سه روز دیگه پیش شما بمونم تا بچه ها برگردن ، خیالتهم
راحت باشه ، دو تا دادي چهار تا تحویل می گیري ، هر روز اینجان و رو سرتون خراب می شن .
-نه بابا ، دیگه چی؟
سهیل با تعجب و خنده گفت: چی دیگه چی؟
-تا دو سه روز دیگه می ري؟
-با اجازه تون.
-یعنی اگر رفتی ، دیگه هیچ وقت برنمی گردي؟
-آخه.
-اخه بی آخه ، جدي می گم سهیل اگر قرار باشه بري باري همیشه برو و اسم من رو هم دیگه نیار خجالت نمی کشی
چهار پنج ماه که نبودي ، حالا که اومدي و می بینی که ما تنهاییم ، بازم می خواي ول کنی و بري؟
-مادرِ خوبم ، آخه من خونه و زندگی دارم.
-خب داشته باش ، خونه ات رو می دي اجاره ، یه سري خرت و پرت هاي اضافیت رو می فروشی و باقی وسایلت رو
برمی داري و میاي اینجا .
-به همین سادگی.
-بله به همین سادگی ، در ضمن بالا سه اتاق خواب داریم ، پایین هم یه خواب ، یعنی چهار خواب ما می خوایم با
چهار خواب چی کار کنیم؟
-خب اینا چه ربطی به هم دارن؟
-ربط دارن ، اگر دوست داشته باشی ، یکی از اتاقها رو برمی داري و اگرنه با مهربانی ، صحبت کردم و قرار شده اگر
می خواي زیرزمین رو برات تمیز کنیم و بري اونجا ، هم بزرگه و هم جادار ، همه چیز هم داره آشپزخونه و سرویس
بهداشتی هم داره .
سهیل خندید و گفت: آخه مادر جون ، مگه می خواي خونه معامله کنی؟ چرا مثل بنگاهدارها حرف می زنی؟
-دیگه حرف زیادي نزن ، دو راه داري ،یا می یاي اینجا یا براي همیشه ما روفراموش کن.
سهیل سکوت کرد و آرام نشست. رو به او گفتم: سهیل جان ، منظور مامان از دو راه اینه که یا می یاي یا بازم می یاي .
لبخندي زد و هیچ نگفت، رو به مامان کردم و گفتم: مامان این شرط رو جلوي پاش نذار ، ما حق نداریم مجبورش
کنیم شاید دوست نداشه باشه با ما زندگی کنه .
-صبح تا بعد از ظهر که می ره سرکار، بعدازظهر هم که می یاد خونه تنهاست و ما هم تنهاییم ، دیگه مثل قدیمها
نیست که با نمیا هر موقع دلشون خواستپاشن و برن و بیرون بگردند ، خب این طوري هم اون از تنهایی درمی یاد
هم ما .
به هر حال حق نداریم به زور نگهش داریم ، بذارید راحت انتخاب کنه .
مامان فکري کرد و گفت: ما دوستش داریم و دوست داریم با ما باشه اما باز هم میل با خودشه ، خودت بهتر می دونی
سهیل جان .
اینو گفت و با بغض بلند شد و به آشپزخانه رفت ، ما ساکت بودیم، سهیل آرام سرش رو بالا آورد و گفت :
-حالا خر بیار ، باقالی بار کن، یکی نیسن بگه تو اگه طبیب بودي درد خود دوا نمودي ، من خودم با این همه مشکل ،
قراره مامان رو از تنهایی در بیارم؟ !
-چه مشکلی داري؟
-هیچی بابا ، بی خیال.
-خیلی مرموز شدي سهیل.
-توروخدا ، تو دیگه بی خیال کله ي کچل ما شو.
اخمی کردم و سرجایم نشستم و نگاهم رو به گلهاي قالی دوختم ، سهیل که متوجه ناراحتی من شده بود گفت: غزل !
اما جوابی به او ندادم ، دوباره گفت: خاله ریزه با تو صحبت می کنم .
اما باز هم جوابی ندادم ، دوباره گفت: الو الو مرکز ، اي کی یوسان صحبتمی کنه، وصل کنید به خاله ریزه، خاله ریزه،
اي کی یوسان، خاله ریزه، خاله ریزه، اي کی یوسان .
خنده ام گرفته بود اما باز هم خودم رو کنترل کردم که دوباره با درماندگی گفت :
-هیچی ، گل بود به سبزه نیز آراسته شد، بابا تسلیم ببخشید تسلیم! به خدا قول می دم براي همیشه پیشتون بمونم و
اسباب و اثاثیه ام رو جمع کنم و بیام توي زیرزمین ، پیش سوسک و موشها با هم روز و شب رو سپري کنیم، دیگه
حالا شما هم اخماتون رو باز کنید و بذاریم این دو تا موي بیچاره توي کلهي ما بمونه اما یه شرط داره ها .
مامان خوشحال از آشپزخانه بیرون پرید و من از سرجام پریدم و گفتم: بگوجون غزل راست می گی .
-جون غزل اما یه شرط داره.
مامان با ذوق گفت: هرچی باشه قبوله .
-هرچی باشه؟
-هر چی.
-این که شما دیگه غمبرك نزنی و این قدر غصه ي بچه ها رو نخوري و نگی بچه هام ، بچه هام و غزل هم دست از
راهبه بودن برداره و تارك دنیا باقی نمونه ، هر چی من گفتم بگه چشم .
من و مامان همزمان گفتیم: چشم ، چشم ، چشم .
-آخ بابا چه خبره ، نمی دونستم این قدر خاطرخواه دارم.
من گفتم: زیادي دور برندار ، خودت روکه نمی خوایم ، اخلاقت رو می خوایم ، اگر قرار باشه بداخلاق باشی نمی
خوایمت .
-دیگه قرار نشد شما شرطی بذارید.
مامان که خیلی خوشحال بود با شادي گفت : خدایا شکرت پسرم رو بهم برگردوندي .
بغض گلوي هر سه ي ما رو گرفته بود که مامان گفت: مگه قرار نبود غمبرك نزنیم ، من پا می شم می رم خونه ي
آقاي سالاري ، شما دو تا هم برید هرچی نیازه بگیرید که از فردا شروع کنید زیرزمین رو تمیز کنید ، راستی سهیل
خان ، زیرزمین ما سوسک و موش نداره اما داراکولا و دایناسور داره .
-چه بهتر تا صبح فیلم جنگی می بینیم ، حالا واقعا دایناسور یا دایی ناصر؟
هر سه خندیدیم و مامان حاضر شد که به خونه ي آقاي سالاري بره که سهیل رو به مامان کرد و گفت :
-مادر جون تا شما برمی گردید ، من و غزل هم می ریم بیرون یه دوري بزنیم.
-برید عزیزم ولی دیر نیاید، حتما برايناهار برگردید.
-چشم ناهار مهمون من ، هر چی می خواید سفارش بدید.
من گفتم : پیتزا .
مامان از این که من بی هوا گفته بودم پیتزا گفت: تو چی می گی؟ مثل پارازیت می افتی وسط ، پیتزا چیه ؟ یه غذاي
خوب .
سهیل گفت: جوجه کباب خوبه؟
-آره خوبه اما سالادش رو من درست می کنم.
-با آبغوره درست کنید البته نه آبغوره هایی که توي این مدت غزل گرفته.
گفتم : اگر اذیتم کنی بازم آبغوره می گیرم ها .
سهیل دستاش رو به نشانه ي تسلیم بالا برد و گفت : ببخشید غلط کردم ، جان سهیل چنین شوخی با من نکن .
-خب ، حالا بگو کجا می خواي به زور منو ببري؟
-به زور می خوام ببرمت دربند ، می یاي یا نه؟
-آخ جون دربند.
-اگر زیادي ذوق کنی نمی برمت ها.
-ببخشید، نه اصلا جاي خوبی نیست، دربند که ذوق نداره ، بریم بند در.
-پاشو بریم ، خودت رو لوس نکن.
     
#87 | Posted: 19 Mar 2013 15:41

‎فصل نهم! ادامه!‏‎
-اما عزیز من ، این طور که نمی شه ، من قول می دم دو سه روز دیگه پیش شما بمونم تا بچه ها برگردن ، خیالتهم
راحت باشه ، دو تا دادي چهار تا تحویل می گیري ، هر روز اینجان و رو سرتون خراب می شن .
-نه بابا ، دیگه چی؟
سهیل با تعجب و خنده گفت: چی دیگه چی؟
-تا دو سه روز دیگه می ري؟
-با اجازه تون.
-یعنی اگر رفتی ، دیگه هیچ وقت برنمی گردي؟
-آخه.
-اخه بی آخه ، جدي می گم سهیل اگر قرار باشه بري باري همیشه برو و اسم من رو هم دیگه نیار خجالت نمی کشی
چهار پنج ماه که نبودي ، حالا که اومدي و می بینی که ما تنهاییم ، بازم می خواي ول کنی و بري؟
-مادرِ خوبم ، آخه من خونه و زندگی دارم.
-خب داشته باش ، خونه ات رو می دي اجاره ، یه سري خرت و پرت هاي اضافیت رو می فروشی و باقی وسایلت رو
برمی داري و میاي اینجا .
-به همین سادگی.
-بله به همین سادگی ، در ضمن بالا سه اتاق خواب داریم ، پایین هم یه خواب ، یعنی چهار خواب ما می خوایم با
چهار خواب چی کار کنیم؟
-خب اینا چه ربطی به هم دارن؟
-ربط دارن ، اگر دوست داشته باشی ، یکی از اتاقها رو برمی داري و اگرنه با مهربانی ، صحبت کردم و قرار شده اگر
می خواي زیرزمین رو برات تمیز کنیم و بري اونجا ، هم بزرگه و هم جادار ، همه چیز هم داره آشپزخونه و سرویس
بهداشتی هم داره .
سهیل خندید و گفت: آخه مادر جون ، مگه می خواي خونه معامله کنی؟ چرا مثل بنگاهدارها حرف می زنی؟
-دیگه حرف زیادي نزن ، دو راه داري ،یا می یاي اینجا یا براي همیشه ما روفراموش کن.
سهیل سکوت کرد و آرام نشست. رو به او گفتم: سهیل جان ، منظور مامان از دو راه اینه که یا می یاي یا بازم می یاي .
لبخندي زد و هیچ نگفت، رو به مامان کردم و گفتم: مامان این شرط رو جلوي پاش نذار ، ما حق نداریم مجبورش
کنیم شاید دوست نداشه باشه با ما زندگی کنه .
-صبح تا بعد از ظهر که می ره سرکار، بعدازظهر هم که می یاد خونه تنهاست و ما هم تنهاییم ، دیگه مثل قدیمها
نیست که با نمیا هر موقع دلشون خواستپاشن و برن و بیرون بگردند ، خب این طوري هم اون از تنهایی درمی یاد
هم ما .
به هر حال حق نداریم به زور نگهش داریم ، بذارید راحت انتخاب کنه .
مامان فکري کرد و گفت: ما دوستش داریم و دوست داریم با ما باشه اما باز هم میل با خودشه ، خودت بهتر می دونی
سهیل جان .
اینو گفت و با بغض بلند شد و به آشپزخانه رفت ، ما ساکت بودیم، سهیل آرام سرش رو بالا آورد و گفت :
-حالا خر بیار ، باقالی بار کن، یکی نیسن بگه تو اگه طبیب بودي درد خود دوا نمودي ، من خودم با این همه مشکل ،
قراره مامان رو از تنهایی در بیارم؟ !
-چه مشکلی داري؟
-هیچی بابا ، بی خیال.
-خیلی مرموز شدي سهیل.
-توروخدا ، تو دیگه بی خیال کله ي کچل ما شو.
اخمی کردم و سرجایم نشستم و نگاهم رو به گلهاي قالی دوختم ، سهیل که متوجه ناراحتی من شده بود گفت: غزل !
اما جوابی به او ندادم ، دوباره گفت: خاله ریزه با تو صحبت می کنم .
اما باز هم جوابی ندادم ، دوباره گفت: الو الو مرکز ، اي کی یوسان صحبتمی کنه، وصل کنید به خاله ریزه، خاله ریزه،
اي کی یوسان، خاله ریزه، خاله ریزه، اي کی یوسان .
خنده ام گرفته بود اما باز هم خودم رو کنترل کردم که دوباره با درماندگی گفت :
-هیچی ، گل بود به سبزه نیز آراسته شد، بابا تسلیم ببخشید تسلیم! به خدا قول می دم براي همیشه پیشتون بمونم و
اسباب و اثاثیه ام رو جمع کنم و بیام توي زیرزمین ، پیش سوسک و موشها با هم روز و شب رو سپري کنیم، دیگه
حالا شما هم اخماتون رو باز کنید و بذاریم این دو تا موي بیچاره توي کلهي ما بمونه اما یه شرط داره ها .
مامان خوشحال از آشپزخانه بیرون پرید و من از سرجام پریدم و گفتم: بگوجون غزل راست می گی .
-جون غزل اما یه شرط داره.
مامان با ذوق گفت: هرچی باشه قبوله .
-هرچی باشه؟
-هر چی.
-این که شما دیگه غمبرك نزنی و این قدر غصه ي بچه ها رو نخوري و نگی بچه هام ، بچه هام و غزل هم دست از
راهبه بودن برداره و تارك دنیا باقی نمونه ، هر چی من گفتم بگه چشم .
من و مامان همزمان گفتیم: چشم ، چشم ، چشم .
-آخ بابا چه خبره ، نمی دونستم این قدر خاطرخواه دارم.
من گفتم: زیادي دور برندار ، خودت روکه نمی خوایم ، اخلاقت رو می خوایم ، اگر قرار باشه بداخلاق باشی نمی
خوایمت .
-دیگه قرار نشد شما شرطی بذارید.
مامان که خیلی خوشحال بود با شادي گفت : خدایا شکرت پسرم رو بهم برگردوندي .
بغض گلوي هر سه ي ما رو گرفته بود که مامان گفت: مگه قرار نبود غمبرك نزنیم ، من پا می شم می رم خونه ي
آقاي سالاري ، شما دو تا هم برید هرچی نیازه بگیرید که از فردا شروع کنید زیرزمین رو تمیز کنید ، راستی سهیل
خان ، زیرزمین ما سوسک و موش نداره اما داراکولا و دایناسور داره .
-چه بهتر تا صبح فیلم جنگی می بینیم ، حالا واقعا دایناسور یا دایی ناصر؟
هر سه خندیدیم و مامان حاضر شد که به خونه ي آقاي سالاري بره که سهیل رو به مامان کرد و گفت :
-مادر جون تا شما برمی گردید ، من و غزل هم می ریم بیرون یه دوري بزنیم.
-برید عزیزم ولی دیر نیاید، حتما برايناهار برگردید.
-چشم ناهار مهمون من ، هر چی می خواید سفارش بدید.
من گفتم : پیتزا .
مامان از این که من بی هوا گفته بودم پیتزا گفت: تو چی می گی؟ مثل پارازیت می افتی وسط ، پیتزا چیه ؟ یه غذاي
خوب .
سهیل گفت: جوجه کباب خوبه؟
-آره خوبه اما سالادش رو من درست می کنم.
-با آبغوره درست کنید البته نه آبغوره هایی که توي این مدت غزل گرفته.
گفتم : اگر اذیتم کنی بازم آبغوره می گیرم ها .
سهیل دستاش رو به نشانه ي تسلیم بالا برد و گفت : ببخشید غلط کردم ، جان سهیل چنین شوخی با من نکن .
-خب ، حالا بگو کجا می خواي به زور منو ببري؟
-به زور می خوام ببرمت دربند ، می یاي یا نه؟
-آخ جون دربند.
-اگر زیادي ذوق کنی نمی برمت ها.
-ببخشید، نه اصلا جاي خوبی نیست، دربند که ذوق نداره ، بریم بند در.
-پاشو بریم ، خودت رو لوس نکن.
     
#88 | Posted: 19 Mar 2013 15:42

‎فصل نهم! ادامه!‏‎
به سمت دربند راه افتادیم ، یاد تمام خاطرات گذشته ام افتادم ، خدایا تا حالا اونطور خوشحال نبودم ، هر چند حرف
دل سهیل رو نمی دونستم و اضطراب داشتم اما همینکه می دونستم کنارمه احساس خوشبختی می کردم ، در فاصله ي
راه صحبت خاصی نکردیم . سهیل از سفرش و جاهاي دیدنی ایتالیا برایم گفت و از اصل مطلب هیچ حرفی نزد ، وقتی
به دربند رسیدیم ، هر دو به سمت رستوران راه افتادیم و روي همان تختنشستیم ، با خوشحالی گفتم :
-دوباره یه روز شیرین دیگه.
-شیرین باش اما مراقب باش شکرك نزنی تا من دو تا چایی بگیرم و برگردم.
بعد از چند لحظه، سهیل با چایی برگشتو روي تخت کنار من نشست ، چایی رو بدون صحبت خوردیم و بعد از مدتی
مکث هر دو همزمان شروع به صحبت کردیم که من گفتم :
-تو بگو.
-تو چی می خواستی بگی؟
-اول تو بگو.
-هر چی تو بگی.
-اذیت نکن ، من می خواستم در مورد حرفهاي شب عقد ازت بپرسم.
-منم می خواستم در همون مورد باهات حرف بزنم.
-خب پس بگو ، می شنوم.
-رك و راست باهات حرف می زنم ها.
-باید همین طور باشه.
-یادته اون شب بهت گفتم حس ام اشتباهنمی کنه؟
-آره چطور مگه؟
-منظورم این بود که حس ام راست می گه ، تو واقعا مظلومانه به اون سفره ي عقد نگاه می کردي شاید هم با
حسرت .
-این طور نیست.
-چرا همین طوره ، ایتالیا که بودم یه حسی به من می گفت تو با من رو راست نیستی اما قبول نمی کردم ، اما الان
فهمیدم که حس ام درست می گفت .
-آخه چرا؟
-تو همیشه می گفتی که منو دوست داري ،من همراز و سنگ صبور تو هستم و من همیشه سعی کردم همین طور
باشم ، همونطور که تو براي من بودي .
-الان هم همین طوره.
-مطمئنی؟
-آره به خدا.
-قسم نخور، همین الان هم داري به مندروغ می گی ، یه چیزي که همیشه ازش بدم می اومده.
-کی گفته؟
-احساسم می گه ، فکر کردي ماجراي رئوف رو نفهمیدم ، ماجراي آلمان رفتنش رو ،ماجراي دکتر وکیلی و پرستو
خانم رو، ماجراي بیمارستان رو ، حرفهاي بابات رو .
داشتم از تعجب شاخ درمی آوردم ، هیچنمی گفتم که ادامه داد : خیلی صبر کردم تا خودت بهم بگی اما متوجه شدم
قصد نداري چیزي بهم بگی و خودم مجبور شدم حرف بزنم .
ساکت بودم که با بغض گفت: تو همه چیز من بودي غزل، هیچ چیز تو دنیا به حد تو واسه ام عزیز نبوده ، بیشتر از هر
کسی دوستت دارم ، تو همیشه مهربون من بودي، چرا با من این کار و کردي؟
اشک از چشماش سرازیر شد و سکوت کرد، بغض داشت خفه ام می کرد ، به سختی گفتم :
-من با تو چی کار کردم؟
-قرار بود چی کار کنی؟ من هیچ وقت به تو دروغ نگفتم ، بهت قول دادم برگردم . برگشتم ، به خاطر با تو بودن
حاضر شدم بیام خونتون ، غزل من نمی خوام تو رو هیچ وقت ناراحت ببینم ، اون وقت تو اون همه درد و تحمل کردي
و عذاب کشیدي اما یک کلمه هم به من چیزي نگفتی ، حداقل یه چیزي می گفتی تاآروم بشی ، نمی شد؟
با بغضی که گلوم رو می فشرد گفتم : منمهمین طور ، منم حاضر نیستم تحت هیچ شرایطی غم تو رو ببینم به همین
خاطر نخواستم ناراحتت کنم .
-اما این موضوع فرق می کرد.
-چه فرقی؟
-غزل، تو متوجه اي که اون با تو چی کار کرده؟
-می گی چی کار کنم؟ دستمون که بهش نمی رسه.
-اما اگه به من می گفتی و آدرسش رو از خاله ات می گرفتی ، می رفتم آلمان پیشش ، این که مشکل نبود.
-به فکرم نرسید به خدا ، باور کن خسته شده بودم ، دیگه حوصله ي جنجال و سر و صدا رو نداشتم ، دیگه کشش
نداشتم ، بفهم ، تو رو خدا بفهم .
زدم زیر گریه و بلندتر گفتم : آخه تو چه می دونی من توي این مدت چی کشیدم، روزي هزار بار بی تو مردم و زنده
شدم ، از یه طرف دلم براي تو تنگ بود ، از یه طرف براي خونواده ام ، از طرفی دلم براي خودم تنگ بود ، براي
خودم که از بین رفته بودم ، براي خودم که خرد شده بودم ، له شده بودم ، مرده بودم ، مرده بودم .
گریه امونم نداد، دستم رو جلوي صورتمگرفتم و گریه کردم ، سهیل آروم و ناراحت بود اما هیچ نمی گفت ، بعد از
چند لحظه آهسته گفت :
-غزل! غزلک ، تو رو خدا ببخشید، من معذرت می خوام ، تو که شرطمون رو یادت نرفته؟
دستم رو از روي صورتم برداشتم و نگاهش کردم دوباره گفت :
-دلت می یاد دلم رو بشکونی؟
-من این کار رو نمی کنم.
-اما با گریه هات دلم رو می شکونی.
-ببخشید، دست خودم نبود، دلم خیلی پر بود ، توي این چهار، پنج ماه خیلی دلمگرفته بود.
-حق داري ، منم حال و روزي مثل تو داشتم به مراتب بدتر ، چون از همه دور بودم ولی شما فقط از من دور بودید.
-من براي مدتی دور از همه بودم درست مثل تو ، اما تو بگو از کجا موضوع رو فهمیدي؟
-نیما بهم گفت.
-نیما؟!
-آره ، همون موقع که گم شده بودي زنگ زد به من که ببینه به من زنگ زدي یا نه ، جریان رو پرسیدم اون هم همه
چیز رو برام تعریف کرد و با هم نقشه کشیدیم که من زنگ بزنم به آرمان و باقی ماجرا رو که خودت می دونی ، در
ضمن گفت که همه چیز رو لو دادي و موضوع من رو گفتی .
-به خدا اون لحظه توي حال خودم نبودم.
-اشکالی نداره ، الان همه چیز گذشته ،من که گفتم دل خوریم با حرف زدن برطرف می شه ، فقط این حرفها تو دلم
بود که می خواستم بگم و الان هم خیالم راحت شد ، تو هم تو رو خدا دیگه گریه نکن گناه داره این دل صاحبمرده ي
من این قدر اذیتش نکن خاله ریزه ي اخمو .
نگاهی بهش کردم ، نگاهش به من می خندید ، گفتم : چشم ، هر چی جناب اي کی یوسان بفرمایند ولی ببینم یعنی
همه ي حرفهاي نیما و دلیلی که آوردفیلم بود و ما رو سر کار گذاشته بودید؟
-حالا بماند.
-خیلی لوسید ، همتون رو می گم.
خندید و هیچ نگفت ، بعد از چند لحظه بلند شدیم و کمی قدیم زدیم و بعد سهیل، جوجه کباب سفارشی رو گرفت و
با هم به سمت خونه راه افتادیم ، روز عجیب اما دلنشینی بود هر چند که زود تمام شد .
***
صبح قرار بود زیرزمین رو مرتب کنیم، آرمان و مهرشاد هم به کمکمون اومده بودند ، هر چهارتایی زیر زمینرو
رنگ می زدیم و تمیز می کردیم ، نصف کارها رو انجام داده بودیم اما کارهاي سختش مونده بود که مهرشاد چهار
زانو روي زمین نشست و گفت :
-آقا کار تعطیل.
     
#89 | Posted: 19 Mar 2013 15:43

‎فصل نهم! ادامه!‏‎
آرمان نگاهی به ما و سپس رو به مهرشاد کرد و گفت : باز چه مرگته؟
-مؤدب باش پسره ي بی چشم و رو ، خستهشدم دیگه ، اگر واي می ایستادیم سر میدون و می رفتیم جاي دیگه
حمالی ، حداقل اگر چایی بهمون نمی دادن ، آخرش یه دست مزدي بهمون میدادن ، اما الان نه از دست مزد خبري
هست نه از چایی .
-تو که همین الان چایی خوردي.
-الان نبود و نیم ساعت پیش بود.
-بچه پررو ، ما الان چهار ساعته اینجاییم و تو ده استکان چایی خوردي ، بس نیست؟ ببینم اون شکمه یا فلاسک
چایی؟ !
-دیگ غذا، البته خالیه.
زدیم زیر خنده و سهیل گفت : ناهار همبهت می دیم اما الان زوده ، هنوز وظیفه ات رو انجام ندادي .
-می گم جناب مجنون ، مثل اینکه شما ازوقتی شیرین رو دیدي پاك یادت رفته ، چهار، پنج ماه رو چطور تحملت
کردم ؟ نه ؟ !
در جواب به مهرشاد گفتم : تاج سر بوده براتون ، خیلی دلتون هم بخواد .
-آره اتفاقا، تاج سر بوده البته تاجش به جاي الماس و نگین همش پر بود اون هم پر مرغ و خروس.
-یعنی چی این حرفها ؟ دیوار رنگ بزنیدببینم!
-واي واي مثل اینکه جبهه یک طرفه ي یک طرفه است ، ببخشید اینجا خط مقدمه یا جزیره ي مجنون.
-حالا هر کدوم باشه.
-احتمالا جزیره ي مجنونه چون شما مجنون و شیرین ، چه می دونم لیلی و فرها اینجایید.
آرمان رنگ رو به صورتش پاشید و گفت: اینو پاشیدم تا زیپ دهنت رو بکشی و سکوت کنی و کارت رو انجام بدي .
مهرشاد اخمی کرد و گفت : رو که نیستوالله ، سنگ پاي نواصریه ، این خونواده ي نواصري همه پدر سوخته ان از
این آهو که پسر خونواده است ، آخ ببخشید ، دختر خونواده است بگیر تا باباشون که یوزپلنگ خونواده است .
-آهاي مراقب باش چی می گی ها ، زیادي حرف بزنی با دیوار رنگت می کنم.
-اي خدا خودت جاي حق نشستی ، این نسلنواصري هاي صهیونیست را نابود بگردان و من مهرشاد فلسطینی رو از
دستشان آزاد کن ، الهی آمین .
به هر حال با کلی دردسر و البته بگو بخند ، زیر زمین رو به کمک هم براي سهیل آماده کردیم ، تمیز و قشنگ شده
بود ، من و مامان هم به خونه ي سهیل رفتیم و وسایل مورد نیازش رو برایش بسته بندي کردیم و به خونه ي جدیدش
آوردیم ، خوشحالی زیاد عقل رو از سرمپرونده بود ، بالا و پایین می پریدم و این طرف و آن طرف می رفتم ، می
خواستیم قبل از برگشت بچه ها خونه ي سهیل رو آماده کنیم ، به همین دلیل کلی کار رو در مدت کمی انجام دادیم ،
البته با وجود سهیل هیچ خستگی رو احساس نمی کردیم و به هیچ وجه خستگیبه تنمان نمی موند .
***
تا چند ساعت بعد قرار بود بچه ها برسند ، مامان درست روز برگشتشان ، بچه ها رو هم پاگشا کرده بود ، آقاي
نواصرینا هم قرار بود بیایند، همه چیزرو حاضر کرده بودیم ، توي این روزها علاقه ام به سهیل صد چندان شده بود ،
اتاقش خیلی ساده و البته شیک و بانمک شده بود ، مطمئنا نیما خیلی خوشحال می شد که سهیل از تنهایی در اومده و
پیش ما زندگی می کرد ، توي فکر بودم که مامان صدام کرد و گفت :
-غزل ، برو پایین ببین اگه سهیل از سر کار برگشته ، واسه اش کیک و قهوه ببري.
-الان می رم مامان.
به حیاط رفتم و متوجه ي صداي ماشین سهیل شدم ، سریع رفتم و درب حیاط رو باز کردم و سهیل ماشین رو به حیاط
برد ، در رو بستم و به کنارش برگشتم و گفتم :
-سلام ، خسته نباشی.
-می شه آدم همین که از سر کار برگرده خونه ، تو رو ببینه و خستگی تو تنش بمونه و علیک سلام.
-سلام رو اول می کنن.
-حالا ما آخر کردیم، ایرادي داره؟
-نه نداره ، ببینم می یاي بالا؟
-نه می خوام برم یه دوش بگیرم، بعد می یام.
-پس تا دوش بگیري من می رم برات قهوه بیارم ، توي سرما می چسبه.
-باشه برو.
به خونه برگشتم و برایش قهوه درست کردم و با تکه اي کیک که مامان درست کرده بود به پایین برگشتم . هنوز
توي حمام بود ، سینی قهوه و کیک رو بر روي میز گذاشتم و روي تختش نشستم که چشمم به یک پوشه افتاد ،
برداشتم و نگاهی بهش کردم اما هیچ ازش نفهمیدم آخه انگلیسی نوشته شده بود و من در مدت دانشگاهم همه زبانی
رو یاد گرفته بودم الا زبان تحصیلی خودم رو اما هرچی بود نام و فامیلسهیل روش نوشته بود و زیر پوشه آرم و نام
بیمارستان بود ، خواستم به باقی صفحاتنگاهی بندازم که سهیل از حمام بیرون اومد ، پوشه رو سریع سر جاش
گذاشتم و سر جایم نشستم ، نمی دونم متوجه شده بود یا نه اما پرسید :
-چی کار می کردي؟
-هیچی ، نشسته بودم.
-خیلی وقته اومدي؟
-نه ، دو، سه دقیقه است.
-خب پس قهوه ي ما چی شد؟
-شکمو اینجاست.
-حالا ما شدیم شکمو ؟ بده من قهوه رو.
فنجان قهوه رو به همراه تکه اي از کیک خورد و گفت : ببینم تو درست کرده بودي یا مامان؟
-قهوه رو من اما کیک رو مامان.
-معلوم بود ، آخه کیکش خوشمزه بود.
-منظورت چیه؟
خندید و گفت: هیچی منظورم اینه که دست پخت تو خیلی خوبه .
-بله که خوبه.
-بر منکرش لعنت.
-آره لعنت، راستی تو کی می یاي بالا ،الان دیگه بچه ها می رسن.
-الان موهام رو خشک می کنم و می یام ، تو برو.
-داري بیرونم می کنی؟
یکه اي خورد و گفت: نه به خدا ، منظورم این بود اگه کاري داري منتظر من نمونی .
-نه کار ندارم.
-خب پس بمون با هم بریم.
-باشه ، راستی سهیل این پوشه پرونده است؟
-کدوم؟
-این که رو میزته؟
به سمت میز نگاه کرد و گفت: آره ، مربوط به کارمه ، مگر تو نگاهش کردي؟
-یه نگاه کوچولو البته با اجازه ات.
اخمی از روي عصبانیت کرد و گفت: اجازه رو قبل می گیرن نه بعد .
-قصد فضولی نداشتم ، فقط جلدش رو نگاه کردم.
با عصبانیت گفت: کار درستی نکردي، بدون اجازه این کار و کردي .
بغض گلوم را گرفت و گفتم: ببخشید فکر نمی کردم خیلی محرمانه باشه .
-اشتباه فکر کردي این فضولیه.
-من که گفتم ببخشید، اصلا من میرم بالا تو هم هر وقت کارت تموم شد بیا، بازم معذرت می خوام.
بدجوري بغض کرده بودم، از اتاقش بیرون اومدم و روي پله هاي ورودي توي حیاط خونه نشستم، این بار اولی بود که
عصبانیت سهیل رو می دیدم، تا بحال با من اینطور رفتار نکرده بود.
     
#90 | Posted: 19 Mar 2013 15:46

‎فصل نهم! ادامه!‏‎
آن هم سر مسئله اي به این کوچکی. متوجه
منظور و کارهاش نمی شدم، حالم خراب شده بود،فکر اینکه مهر کسی درایتالیا در قلبش جاي گرفته باشد تموم بدنم
رو می لرزوند. از روي پله ها بلند شدم و به خونه برگشتم. مامان صدام می کرد اما انگار اصلا متوجه نبودم،سریع از
پله ها بالا رفتم و در اتاقم را باز کردم و محکم بستم و به در اتاق تکیه دادم و بلند زدم زیر گریه، فکر می کردم اون
منو دوست نداره و هنوز به چشم خواهرش به من نگاه می کنه، چشمم به کتابخانه اي ه نامه هاش رو توي آن گذاشتته
بودم افتاد، به هم ریخته بودم، نامه هاش را برداشتم و از پاکت درآوردم، همه رو از وسط پاره کردمو روي زمین
ریختم. نگاه به حلقه ام کردم، خیلی دوستش داشتم اما از دستم درش آوردم و توي جعبه اي گذاشتم و خواستم که
همراه با گیتار برش گردونم. نمی دانم چرا با یه اخم کوچکش اینقدر دلشکسته بودم، از پنجره اتاقم به حیاط نگاه
کردم، چه شب هایی که از غم دلتنگیش پشت این پنجره رو به آسمون از دور به او شب بحیر گفته بودم، چه شب
هایی که به ار درد دوریش از پشت این پنجره از خدا تحمل خواسته بودم و
ریه کرده بودم، دلم به حال خودم می سوخت. آخه تا چه حد غم در میان باشه، این شادي من به یک هفته هم نکشیده
بود، واقعا سهم من از دنیا فقط یک هفته خوشی بود؟ نگاهی به گیتارم انداختم، واقعا تنها همراه و همدم تنهایی ام بعد
از خدا بود، براي اخرین بار برداشتمش و انگتانم را روي سیم هاي ظریفش کشیدم. صداي غم بلند شده بود، دل
اسمان گرفته بود، همه چیز می خواست گریه کند. با خودم خوندم و به حال خودم گریه کردم .
براي من این دنیا همانند شبی تار صداي من نواي تار گیتار
اي موندنی در خاطر براي این دل زار می سپرمت به فردا به یاد عشقمون یار
حالا دیگه ز رفتنت واهمه اي ندارم می روم از خاطرت براي اخرین بار
حالا دیگه وقت رفتن رسیده، بروخدا نگهدار برو سفر سلامت خوب من به امید دیدار
دستم را از روي تارهاي گیتار بلند کردم و اشکهام رو پاك کردم و کنار پنجره نشستم، چشمم به روي پله ها افتاد،
سهیل تنها نشسته بود و سرش را به طرف پنجره اتاق من چرخوند، برق اشک هاش رو روي گونه هاش دیدم، اما
پنجره را بستم و به اتاقم برگشتم. فکر می کردم اشک هاش براي از دست دادن عسله،گیتار رو توي کیفش گذاشتم
و به همراه پاکت به پایین برگشتم و کنار سهیل رفتم اما نبود. خواستم برگردم که صدام کرد گفت :
کارم داشتی؟ !
به سمت صدا برگشتم. روي پله هاي زیرین و رو به زیرزمین نشسته بود. جواب دادم :
نه، اما ...
بلند شد و کنار من اومد وگفت :
اما چی؟
-اومده بودم اینا رو بهت بدم.
متعجب به من نگاه کرد و گفت :
گیتارت رو؟
-آره با این پاکت.
پاکت را از دستم گرفت و گفت: این چیه؟
-باز کن ببینی.
پاکت رو باز کرد و گفت: خب که چی؟
-حلقه مادرت با گلهایی که برام گرفته بودي.
-خب منظورت چیه؟
-فکر نمی کنم که دیگه لیاقت داشته باشم امانت دار یادگار مادرت باشم.
نگاهی بهمن کرد و گفت :
خجالت بکش غزل، این بچه بازیا چیه که در میاري؟
-بچه بازي یا هرچی، من رفتم بالا بابام اومده.
کیف گیتار را زمین گذاشتم و به خونه برگشتم، صداي زنگ را شنیدم و براي استقبال از بچه ها دوباره به حیاط
برگشتم، سهیل همان طور ایستاده بود. بی تفاوت از کنارش گذشتم و در رو بازکردم اما به جاي بچه ها آقاي
نواصرینا رو دیدم، سلام و احوالپرسی کردم و همگی به خونه رفتیم، سهیل با آرمان صحبت می کرد و در این فاصله
کوچترین نگاهی به من ننداخته بود، بعد از ساعتی بچه ها رسیدند، از این کهبعد از یک هفته می دیدمشان خوشحال
بودم اما ته دلم غم عجیبی را احساس می کردم. دوست نداشتم شب تموم می شد و بچه ها از پیشمون می رفتند چون
دوباره با سهیل تنها می شدم .
بعد از شام زمانی که همگی دور هم نشسته بودیم. مامان رو به من کرد و گفت :
غزل، پاشید با سهیل بچه ها رو ببرید بیرون و سورپرازیتون رو بهون نشون بدید .
-چه سورپرازي؟
-یادت رفت این همه زحمت کشیدي؟
سهیل به جاي من جواب داد: نه مامان شما شرط رو باختید و دیگه سورپرایزي نیست .
مامان بانگرانی گفت: آخه چرا؟ مگه چی شده؟
-گفتم که شرط رو باختید.
-من که به قولم عمل کردم.
-شما آره اما غزل نه.
مامان با عصبانیت چشم غره اي به من رفت و گفت: تو که خوب این رو می شناسی، حالا این یه بار رو خودت
ببخشش .
سهیل لبخند مرموزي به من زد و سرش را پایین انداخت. نیما کهکلافه شده بود گفت :
بابا یکی به ما نمی گه اینجا چه خبره؟
مامان گفت: سهیل و غزل براتون یه سورپرایز دارن .
بچه ها مشتاق بوددند و مدام خواستار اینکه بدونند سورپرایز چیه؟ که بابا گفت :
-اصلا پاشید همگی بریم حیاز من به همه می گم.
همه بلند شدند و به حیاط رفتند اما من تنها موندم که ارمان برگشت و به من گفت: تو نمی یاي؟
-نه، بیام چی کار کنم. من که می دونم.
کنار من روي مبل نشست و بی مقدمه گفت: فکر کنم خیلی دوستش داشته باشی .
با تعجب گفتم: ك رو؟
-خودت رو به اون راه نزن. منظورم سهیله که این قدر براي بازگشتش پافشاري می کردي.
-آره خیلی دوستش دارم. اما حالا مگه چی شده؟
-این طوري دوستش داري؟
-مگه چه ط.ري دوستش دارم؟
-در مورد عسل خسالش راحت بود که دوستش نداره اما تو که ادعا می کنی دوستش داري چرا اینقدر اذیتش می
کنی؟
-من اذیتش می کنم؟!
از سرجاش بلند شد و خواست به سمت حیاط بره اما برگشت و گفتک انصاف نداري. اگر انصاف داشتی درکش می
کردي. اون هر کاري می کنه بهخاطر توست اما تو، واقعا حیف .
این رو گفت و از خانه بیرون رفت. گیج وکلافه شده بودم،همیشه همین طور مرموز حرف می زد و با حرف هاش منو
به فکر فرو می برد. داشتم دیوونه می شدم، بلند شدم و به کنار دیگران به حیاط رفتم. همه خوشحال بودند و به
پیشنهاد مامان افرین می گفتند. از اینه سهیل پیش ما بود ابراز خشنودي می کردند که اقاي نواصري رو به خانمش
گفت :
شب خیلی خوبی بود اما دیگه دیر وقته. بهتره ما هم زحمت رو کم کنیم .
     
صفحه  صفحه 9 از 13:  « پیشین  1  ...  8  9  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / ‏Boghze ghazal | بغض غزل بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites