تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

faratar az eshgh ^ فراتر از عشق 1

صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3  
#21 | Posted: 3 Aug 2013 02:58
‎قسمت دوم‎

وارد مرحله ی جدیدی از زندگیم شده بودم.رابطم با مطهره بیشتر شده بود.هر روز اس میدادیم.قرار بود اونروز مطهره با خانوادش صحبت کنه و منم با مادرم حرف بزنم.میدونستم مامان از خداشه که با خانواده ی خانم وصلت داشته باشه.
اونشب پیش مادرم رفتم و بدون دلهره قضیه رو بهش گفتم.شاید اگه تندیس بجای مطهره بود واسه اجازه ی ازدواج از مادرم تمام بدنم میلرزید.اما خیلی راحت بودم.مامان اولش شوکه شد ولی بعد از چند ثانیه خندید.
مبارکه.مبارکه پسرم.مبارکه شاداماد.کی بهتر از دختر خالت.قشنگ نیست که هست.خانوم نیست که هست.باباش پولدار نیست که هست.حالا مزه دهن دختره چیه؟
خوبه مامان.قراره امشب با خاله و عمو بهنام صحبت کنه و شما اجازه ی خاستگاری بگیری.
وای وای وای.قدیما ما بدون اجازه بابا مامانمون آب نمیخوردیم.حالا دیگه پسر دختر بدون خبر عاشق میشن بدون خبر قرار ازدواج میزارن.دیگه بابا مامانا شدن کشک.
آروم زیر لب گفتم کدوم عشق.کدوم کشک.کدوم...مامان لطفأ زنگ بزن قرار خاستگاری بزار.
چشم آقا.چشم پسرم.بزار الأن دیر وقته.فردا صبح زنگ میزنم.حالا خدایش عاشق خودش شدی یا عاشق پول باباش؟
عاشق درد فراغ شدم مادر من.درد فراغ.
چی میگی پسرم؟منکه از کار شما بچه ها سر در نیاوردم.خب دیگه جناب عاشق برو داخل اتاقت بزار ما هم بخوابیم.
آروم دست مامانو بوسیدمو داخل اتاق رفتم.چند دقیقه ای نشد که مطهره زنگ زد.
الو الو.محمد مژده بده.مژده.به مامان بابا گفتم.قبول کردم.
سلام.خب خداروشکر بسلامتی.منم با مامان حرف زدم.قراره فردا صبح قرار خاستگاری بزاره.
محمد تو خوشحالی؟
آره عزیزم.
پس چرا انگار بغض داری؟
اشک شوقه عزیزم.تو شاد باش.مطهره جان من سرم درد میکنه.شب بخیر عزیزم.
هی هی هی.باشه محمد.باشه.شب خوش عشق من.
آروم چشمامو بستم و بخواب رفتم.
صبح با صدای مامان بیدار شدم.بلند شو شادوماد.بلند شو که عشق و عاشقیت جواب داد.قراره هفته دیگه بریم خاستگاری.
صبح بخیر مامان.چی شده؟
کجایی تو؟میگم واسه هفته دیگه قرار خاستگاری گذاشتم.
مرسی مامان.زحمت کشیدی.
بلند شو.بلند شو.برو یکم به سر و وضعت برس.یک دست لباس بخیر.یه کاری بکن.
باشه مامان قشنگم.باشه.
دست و صورتمو شستم و لباس پوشیدم.دنبال شیک بودن نبودم.فقط میخواستم یک چیزی خریده باشم که مامان دیگه بحث نکنه.یک پیراهن سفید و شلوار مشکی خریدم و به خونه اومدم.
مطهره پشت سر هم زنگ میزد و از لباساش و کاراش و حرفای خانوادش میگفت واقعأ بی حوصله بودم.شاید اگه بجای مطهره تندیس بوده...
بارها این فکرو کرده بودم و هربار خودمو تنبیه میکردم که تندیس دیگه رفته...
‏***
روز خاستگاری بود.عمو و لیلا خواهر بزرگم هم اومده بودن که همراه ما باشن.صبح گرمی بود ولی قلب من سرد و سرد...
اینبار از اتوبوس خبری نبود و همه با ماشین عمو رفتیم.آینده برام روشن نبود.همه چیز مشکی مشکی.باید یک عمر با کسی زندگی میکردم که هنوز شک داشتم عاشق هستم یانه.چقدر وضعیت بدی بود.مطهره قرار بود مادر بچه های من باشه.بچه هایی که من اونارو از کس دیگه ای میخواستم.هی روزگار...
صدای ضبط بلند و بلندتر شد...آهنگی که یک دنیا خاطره بود ...

یادم نمیره بویه عطری که واست خریدم اون روز برفی

به جز اسم تو رو لبای من اون روزا نبود دیگه حرفی

یادمه اون روز دستاتو آروم گذاشتی توی دستای من

گفتی بهترین روزای زندگیم یعنی روزای باتو بودن

سوز برف دستاتو می لرزوند اما گرم گرم بود دل تو

اون روز هیچ کسی تو خیابون نبود به جز قلب من و تو

یادمه اون روز تو ازم پرسیدی تا کی عاشقم میمونی

منم میگفتم همیشه عاشقم خودت اینو میدونی

اون روزا زود گذشت حالا بین ما فاصله زیاده

میخوام که بدونم کیه که قلبشو به قلب تو داده

حالا من به عشقت میرم تو اون خیابونامیشینم

میخوام که بدونی بعد این همه سال عاشق ترینم

‏***
با نزدیک شدن به شیراز قلبم به تپش افتاد.از آینده ی نامعلوم ، از عشق سوخته ، از قلب شکسته... از همه چیز میترسیدم و بیشترین ترسم از خودم بود.نمیدونستم بتونم یک زندگی رو سالها اداره کنم یا نه.اگه نمیتونستم یا پا پس میکشیدم چی میشه؟چطور تو روی خاله نگاه کنم؟چطور چشمای کم سوی مادرمو نوارش کنم و چطور دوباره خودمو پیدا کنم.
اونقدر غرق افکار بودم که متوجه رسیدن نبودم.خاله و عمو به استقبال اومده بودن و هر بار در آغوش یکنفر میرفتیم.مطهره از اتاقش بیرون نیومده بود و انگار منتظر حرفای باباش بود تا مثل فیلما چای بیاره.کاش واقعأ فیلم بود.برمیگشتم به سکانس بودن با تندیس...
خب محمد چطوری؟
عمو داشت ازم سوال میپرسید و من حواسم نبود.مرسی عمو جان بد نیستم.
صدای مادر بزرگ رو شنیدم که میگفت از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است.عقد پسر خاله و دخترخاله رو تو آسمونا بستن.محمدو که همتون میشناسین.با ادب و اهل کاره.دلشم پاکه.میدونم مطهره رو خوشبخت میکنه.اینا جوونن.ما بزرگا باید دستشون رو بگیریم.
خاله وسط حرف مادربزرگ پرید و گفت مامان بزار خودش حرف بزنه و سرشو طرف من کرد و به طنز گفت جناب محمد خان شما از خودت بگو.
چی بگم خاله.من محمدم.فعلأ شغل خاصی ندارم اما سعی میکنم بهترین شغل رو پیدا کنم.یک خانه ی کوچک به کمک مادرم دارم که میتونیم اونجا زندگی کنیم.و قول میدم باعث شادی مطهره و سربلندی شما باشم.
عمو اینبار نگاهم کرد و جدیتر گفت:ببین محمد من تورو میشناسم و قبولت دارم اما مطهره دختر من و پاره ی تنمه اگه بفهمم کمی بهش سخت گذشته نمیبخشمت.از لحاظ مالی من کنارتم اما از لحاظ عاطفی تو باید کنارش باشی.و تا قبل از پیدا کردن شغل خوب اجازه ازدواج نمیدم و فقط عقد.اگه قبوله بسم الله...‏
قبوله عمو جان.‏
قول مردونه؟
قول عمو...‏
پس مبارکه...دخترم چای بیار...‏
و صدای دست و شادی خانواده بلند شد...‏

‎ادامه دارد...‏

محمد ‏‎
     
#22 | Posted: 4 Aug 2013 15:37
‎قسمت سوم‎

اونروز برای ازمایش های قبل از عقد به شیراز رفته بودیم و قرار بود هفته ی آینده مراسم عقد داشته باشیم.به همه خبر داده بودیم.عمو بهنام میخواست مراسم بزرگی ترتیب بده.
یک لحظه فکر کردم که اگه نتایج آزمایش خوب نباشه چی میشه؟تازه به مطهره عادت کرده بودم.عشق که نه اما دوستش داشتم.شاید اگه اونروز جواب آزمایشات بد میشد محمد دیگه نابود میشد.هر چند الأنم نابود بودم.الأنم شکسته بودم.اما بودن کنار مطهره دردمو التیام میداد.دوست نداشت دوباره بشکنم واسه همین دعا میکردم که نتایج آزمایش خوب باشه و شروع خوبی واسه یک عمر زندگی و آینده ی نامعلوم داشته باشیم.
ماشین رو برداشتم و بعد از رفتن به آرایشگاه دنبال مطهره رفتم.وقتی از در حیاط بیرون اومد چند دقیقه بصورتش نگاه کردم.به آینده سفر کردم.دختری که قرار بود یک زندگی رو باهاش تشکیل بدم روبروم بود و امروز مشخص میشد خوابم واقعیت میشه یا...
مطهره سوار شد و بی وقفه سمت محل آزمایش رفتیم.وقتی رسیدیم مطهره با صدای بلند تابلوی بالای اونجا رو خوند.بیمارستان شهید نمازی.مجهزترین مرکز درمانی استان.
محمدم امروز نتیجه ی ازدواج ما مشخص میشه.وای خدا چقد استرس دارم.محمد میگم نکنه یه وقت...
وسط حرفش پریدم و گفتم خدا نکنه...
وارد سالن که شدیم یک به یک راهنمای ساختمان رو خوندم
‏۱_ارتوپدی
۲_شیمی درمانی
‏۳_آزمایشات
با دیدن اسم آزمایش سریع و نشانی انتهای سالن حرکت کردیم.از مرکز شیمی درمانی که گذشتیم چند لحظه دلم گرفت.این افراد چطور با سرطان زندگی میکردن.اما ما با بدن سالم نمیتونستیم زندگی کنیم.خداروشکر که ما سالم هستیم.یک لحظه دستم به سمت دستای مطهره رفت و دستاشو با قدرت خاصی گرفتم.از اینکه سالم بودم و یکنفر بود که دوستم داشته باشه احساس غرور کردم.
وارد اتاق ازمایش که شدیم دکتر قبل از سلام کردن به دستای من و مطهره نگاه کرد و با لبخند گفت خدا این عشقو محبتو ازتون نگیره.
من و مطهره به هم نگاه کردیم و لبخند همراه با محبت بین ما رد و بدل شد.دکتر مارو به اتاق آزمایش راهنمایی کرد و بعد از آزمایش خون از اتاق خارج شدیم.تا دو روز دیگه که جواب آزمایش میومد چطور میشد.از سالن که برمیگشتیم دوباره از بخش شیمی درمانی رد شدیم.مطهره رو که چند قدمی ازم جلو زده بود رو صدا زدم.مطهره برگشت و پیشم ایستاد.نمیدونستم چطور به مطهره فکرمو بگم.
ببین مطهره جان الأن هر دو ما نگران آینده هستیم.نگران آزمایش نگران ازدواج نگران زندگی...اما میشه همه این هارو تضمین کرد.ما میتونیم با کمک به این بیمارا زندگیمون رو با برکت شروع کنیم.اگه اجازه بدی میخواستم بجای عروسی بزرگ کمی به این افراد کمک کنیم.موافقی؟
چرا که نه محمد.این عالیه.من همیشه دوست داشتم به آدمای نیازمند کمک کنم.
پس بیا پیش رئیس بخش بریم و از سوال بپرسیم.
وارد بخش شدیم.اونجا خیلیا بودن که تنها شباهتشون قلب پاک و سر تاسشون بود.اونجا یک کوه پند بود اما باید درکش میکردی.اونا با همه ی دردا میخندیدن و ما...
وارد اتاق رییس شدم.مرد چهار شانه قد بلند با ریش سفید به جلو ما اومد و با خوشرویی گفت به شما نمیخوره بیمار باشید
چند قدمی جلو رفتم و خطاب به دکتر گفتم من و نامزدم قصد داریم واسه شروع زندگیمون به بیماران سرطانی کمک کنیم.
رئیس لبخندی زد و مارو به نشستن دعوت کرد.
ببیند عزیزای من خوشحالم که اینقد قلب پاک و صافی دارید که میخواید به هموطن و همنوع خودتون کمک کنید.حالا که تصمیم خودتون رو گرفتید بزارید من یکنفر رو به شما معرفی کنم که سخت به کمک شما نیازمنده.یک دختر بیست و سه چار سالست که خانوادش بخاطر سلطانی کردن پدر بی حیاش بر خونه ترکش کردن.الأن حدود یک ساله سرطان داره و هیچ منبعی واسه تهیه داروهاش نداره.اما ما در اینجا یک انجمن حمایت بیماران سرطانی داریم که از اون و بقیه حمایت مالی میکنه ولی متأسفانه اون حمایت در حدی نیست که کسی بتونه باهاش به زندگی برگرده.
من و مطهره گه با حرفای دکتر سخت آزرده شده بودیم از دکتر سراغ اون دختر رو گرفتیم و دکتر مارو به اتفاق خودش به اتاق اون دختر برد.داخل راه فقط اشک بود که از گونه هام جاری بود.به اتاق اون دختر رسیدیم.وقتی در زدیم کسی در رو باز نکرد.دکتر رو به ما کرد و گفت روزهای جمعه بیمارا واسه شیمی درمانی میرن .شاید باورتون نشه اما شیمی درمانی یک چیزی فرای دردهاست تا حدی که روی مغز تو اثر میزاره.افرادی که شیمی درمانی میکنن اگر هم از بند سرطان رها بشن هزاران اثر مخرب در اثر شیمی درمانی بر روی بدنشون تا ابد ماندگار میشه.
دکتر حرفاشو نیمه تمام گذاشت.
خب تندیس خانوم هم اومدن.
صدایی از پشت سر ما اومد.دختری با صدایی که انگار هزاران کیلو وزن رو حمل میکرد گفت س...س...سلام
سر جام خشکم زده بود.نمیتونستم تکان بخورم یا حتی پشت سرم رو نگاه کنم.با زانوهام روی زمین افتادم.باور نمیشد.صدا صدای خودش بود.صدای تندیس بود.متوجه اطرافم نبودم.فقط صدای دکتر در گوشم بصورت ناموزونی پیچیده بود که میگفت آقا آقا چی شده؟چی شده؟سرم داشت گیچ میرفت.دستای مطهره روی تنم احساس میکردم.به کمک دستای دکتر و مطهره بلند شدم.پشت سرم رو نگاه کردم.خبری از تندیس نبود.با ناله ای که تمام توانم رو شامل میشد به دکتر گفتم اون دختر کجا رفت؟من باید ببینمش.اون دختر کجا رفت؟
اما کسی نمیدونست تندیس کجا رفته.خودمو از دستای دکتر و مطهره رها کردم و به طرف در رفتم سوار ماشین شدم و تک تک خیابونارو زیر پا گذاشتم.اما تندیسی نبود.نا امید شده بودم.به بیمارستان برگشتم و مطهره رو سوار ماشین کردم.میدونستم با امواج حملات و سوالای مطهره روبرو میشم.مطهره که داخل شد چیزی بیشتر از اونکه فکرشو کنم ایجاد شد اما من انگار گوشامو بسته بودم و هیچکس رو نمیدیدم.حتی قدرت فکر کردن نداشتم.فقط سعی کردم سالم به خانه برسم.

ادامه دارد...‏‎

محمد
     
#23 | Posted: 4 Aug 2013 18:11
‎قسمت آخر‎

دوست نداشتم به هیچ چیز فکر کنم.واقعأ دوست نداشتم.کاش یک پاک کن بود و میشد باهاش تمام علامت سوالای ذهنمو پاک کرد و بعدش بخواب رفت.یک خواب بلند...بلند...و بلند...
با خودم گفتم تندیس از من جدا شد و خدا تقاصشو با این سرطان گرفت.شایدم تقاص خیانتش بوده.
بیشتر از اینکه حس ترحم داشته باشم حس تنفر داشتم.
اونشب مطهره پیشم اومده بود.فکر کنم اون تندیس رو به یاد نداشت.واسه همین دیگه سوالاش کمتر شده بود.با اینکه محرم نشده بودیم اما چند باری هم آغوشی داشتیم.
مطهره فهمیده بود حال خوشی ندارم.سعی میکرد آرومم کنه.
منم دوست داشتم تلافی کنم کارای تندیسو.دوس داشتم قدر من زجر بکشه.صورت مطهره رو سمت خودم کشیدم و به لباش حمله ور شدم.عشقی دیده نمیشد فقط پر از هوس بودم.پر از حس انتقام...
مطهره تا میخواست خودشو پیدا کنه من غرق در وجودش شده بودم.
سرمو با دستاش عقب کشید.محمد!چه سرد... چه بی حس...
مطهرم دوست نداری تو بغل محمدت بخوابی؟
معلومه که دوست دارم محمدم.تمام من مال توه.فقط باید آماده بشم.باید واسه محمدم مرتب باشم.پس صبر کن تا آماده بشم.
چند لحظه نگذشت که مطهره بایک لباس خواب زیبا وارد اتاق شد.چشمام باور دیده هام رو نداشت و غرق زیبایی مطهره بودم.اینبار لبهامون آرومتر در هم فرو رفت.هر لحظه به هم نزدیکتر میشدیم و شعله ی هوس خاموش ناشدنی تر.هیچ چیز نمیتونست اون پیوند رو جدا کنه.چندمین بار که صدای زنگ تلفن در اتاق پیچیده میشده.در لذت غرق شده بودیم و توان جواب دادن به تلفن نبود.
صدای در اتاق که اومد به خودمون اومدیم.لباس هامو پوشیدم.برای بار چندم تلفن بصدا دراومد.
صدای آشنایی بود.
الو سلام آقا .
سلام.بفرماید.
قربان لطفأ هر چه سریعتر خودتون رو به بیمارستان برسونید.لطفأ سریع
آقا چی شده؟قربان لطفأ بفرمایید چی شده؟
اما تلفن قطع شده بود.دلهره تمام وجودمو پر کرده بود.نگران آزمایش ها بودم.اگه جواب آزمایش ها بد بود نابود میشدم.بدون خبر دادن به مطهره لباسامو پوشیدمو حرکت کردم.در راه تا مرز تصادف کردن پیش رفتم.به بیمارستان که رسیدم سریع داخل شدم.به پذیرش رفتم.خودمو معرفی کردم.دکتری صبح با مطهره دیده بودمش به سمتم دوان دوان اومد.آقا محمد سریع بیا.لطفأ سریع تر.از اینطرف.
از راهرو عبور کردیم و خلاف انتظارم وارد بخش شیمی درمانی شدیم.نمیدونستم قراره با چه صحنه ای روبرو بشم.
به سمت اتاق تندیس میرفتیم.به در که رسیدیم پرستاری به جلو ما اومد.سرشو زیر انداخت و با صدایی که پر از بغض بود گفت : دور رسیدید دکتر...
متوجه اطرافم نبود پرستار پس زدم و وارد اتاق شدم.نمیتونستم چشمامو باز نگه دارم.خون تندیس از زیر پاهام رد میشد و دخترکی که گوشه ی اتاق با تیغ کوچکی نقش زمین بود...
نمیتونستم حرف بزنم.آروم بالای سرش رفتم.جسم غرق خونش رو بطرف خودم کشیدم.چشمای کوچک و زیباش باز بود و به من زل زده.مثل دیوانه ها بودم.پرستار بالای سرم اومد.
قربان این نامه واسه شماست.وقتی خودشو...این نامه داخل دستاش بود.
نامه رو گرفتم و بازش کردم.جلوی چشمام گرفتم و سعی کردم بخونم...
نامه غرق اشکام شده بود.آروم در جیبم گذاشتم...بلند شدم...گوشام هیچ چیزی رو نمیشنید...
جسم بی جان تندیس رو با دستام بلند کردم.صدای پرستارا رو میشنیدم که میخواستن نزارن من بلندش کنم... به سمت در رفتم... از بیمارستان خارج شدم...لب های تندیس میخندیدن...دستاش نوازشم میکردن...از خیابان رد شدم و به سمت پل رفتم...آروم زمزمه میکردم...
تندیس من...چشماشو بسته...آروم خوابیده...عشقو ندیده...
از پل بالا رفتم و دوباره زمزمه کردم.
محمد بخواب...تندیس خوابیده...محمد بخواب...محمد بخواب...محمد بخواب...م ح م د بخواب...محم د ب خ واب...
اطرافم تاریک شد...
‏***
دختری از سمت دیگه ی خیابون به طرف تن بی جان و سراسر خون پسری در حال دویدن بود...جمعیت خیره به تن پر از خون و بی جان دختر و پسر بودن.دختر جوان حاضر در صحنه تن بی جان پسر رو در آغوش گرفت...دستان پسر در دستان دختر قفل شده بود.دختر کاغذی مچاله شده را در دستان پسر پیدا کرد...
دختر جوان بلند شد و در امتداد خیابان شروع به حرکت کرد و نامه را با صدایی اشک آلود زمزمه میکرد...
محمدم سلام.سلامی بعد از یک سال...وقتی این نامه رو میخونی دیگه من بین شما نیستم...یک زمان تندیس تو بودم...اما حالا تو مال من نیستی...
یادته رورخاستگاریم؟من زیر بار کتک های پدرم رفتم ولی بله نگفتم... بخاطر تو...
من جدا نشدم ... من هر روز و هر ثانیه با یاد تو هم آغوش میشدم و تو هم آغوش یار دیگه...
من خواستم با تو باشم اما دست روزگار امانم نداد...من نمیتونستم ببینم محمد من ، و بچه هامون با سرطان زندگی کنن...من نمیتونستم غمهاتو ببینم...
خداحافظ محمد رویاهام...

‎عاشق نشو دل که عاشقی کار کسان است...نه ما...‏‎

پایان...‏‎
محمد
     
صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / faratar az eshgh ^ فراتر از عشق 1 بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites