تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

مثلث عشق

صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین »  
#1 | Posted: 18 May 2013 11:20
درخواست ایجا د تاپیک با نام مثلث عشق در بخش خاطرات و داستانهای ادبی دارم[
نام : مثلث عشق

تعداد قسمت ها : ۱۵ قسمت
نویسنده : جناب ایرانی
ژانر : عاشقانه - غمگین
تگ ها : رمان عاشقانه - رمان مثل عشق - داستان ادبی
     
#2 | Posted: 22 May 2013 12:45
مثلث عشق 1
اینهم تلخ و عاشقانه با الهام از یک داستان واقعی .... هر دو در آغوش هم اشک می ریختند . دیوانه وار یکدیگر را دوست می داشتند . این آخرین دیدارشان بود . بازی سر نوشت رای به جدایی آنان داده بود -کمال عزیزم فکر نمی کردم که یه روز کارمون به اینجا بکشه -همش تقصیر منه زینب همش تقصیر من . هیچوقت خودمو نمی بخشم که باعث عذابت شدم این من بودم که نمی تونستم ازت دل بکنم . من بودم که هر جا می رفتی دنبالت میومدم . من بودم که با تمام وجودم دوستت داشتم .-وحالا منم خیلی وقته که دوستت دارم . عاشقتم دیوونتم . بدون تو می میرم . تو خیلی خوبی کمال لیاقت بهترین ها رو داری . حتی حالا هم در بد ترین شرایط به من و زندگی من فکر می کنی؟-چون واقعا دوستت دارم . ولی این دیگه آخر خطه بهتره که دیگه همدیگه رو نبینیم -نه کمال من بدون تو می میرم .-فکر کردی من بدون تو زنده می مونم ؟شاید نفس بکشم . شاید چشام دنیا رو ببینه . ولی مثل آدمای کورم . دنیایی که تو درش نباشی دیدن نداره . وقتی تو پیشم نباشی دیگه هیچی واسم ارزشی نداره . چطور می تونم وقتی که صبحا از خواب پا میشم تو رو با لبخند با لا سرم نبینم که سینی صبحونه به دست کنارم وایسادی و بهم میگی که پاشم برم سر کار دیرم شده . چه طور می تونم فراموش کنم که هنوزم پس از چند سال وقتی که با خونواده می ریم پیک نیک بازم مث عاشق و معشوقای تازه با هم آشنا شده دست همو می گیریم و میریم یه گوشه خلوت تا با هم از عشق بگیم ؟چه طور می تونم این همه روزای خوبو فراموش کنم ؟/؟-دنیا خیلی بیرحمه کمال . وقتی آدم چیزی رو ازش میخواد به آدم نمیده . وقتی آدم به حق خودش قانعه بازم طور دیگه ای اذیت می کنه . عزیزم بیا واسه آخرین بار بریم تو رختخواب -زینب یعنی تو واقعا حالشو داری چه طور می تونی این حرفو بزنی ؟/؟این درست نیست زندگی و این دنیا واسم ارزشی نداره -نه عزیزم من به خاطر تو اینو گفتم -میدونم جای منو تو دلت یکی دیگه پر می کنه به اون میگی که دو ستش داری دیگه به اون میگی که واسش می میری .به اون میگی که همه چیزته من لیاقتشو نداشتم که ازم بچه دار شی . ولی به اون میگی که یه بچه دیگه بهت بده . اون پیشت میمونه .-خب تو هم میری ازدواج می کنی یه زن دیگه جای منو تو دلت می گیره .تو هم به اون میگی دوستش داری -نه امکان نداره ولی من به هیچ کس دیگه ای نمیگم که عاشقشم دیگه نمیگم همه چیز منه .-شما مردا همتون همین جورین -برات چه فرقی می کنه تو که به خواسته ات می رسی . مگه همینو نمی خواستی ؟/؟-ولی نه به این قیمت نه حالا .نه در این شرایط . من دوستت دارم کمال عاشقتم -نه تو هیچوقت عاشقم نبودی . شاید بهم احترام میذاشتی ولی عاشقم نبودی -این قدر بیرحم و بی عاطفه نباش ... تو این دو سالی که باهم بودند هیچگاه تا به این اندازه و در این حد بحث تند نداشتند . هر چند این جرو بحثشان هم نوعی مناظره عاشقانه بود . دوباره همدیگه رو بغل کردند . هیچ راه دیگه ای وجود نداشت . زن عشق اول مرد بود و مرد عشق دوم زن . وقتی که کمال برای اولین با رزینب را دیده بود او تازه بیوه شده بود . یه دختر کوچولوی ناز هم داشت همه جا سر راه زینب سبز می شد . زینب بهش اخم می کرد . یه بار هم از پلیس کمک خواست . وقتی ثابت کرد براش ایجاد مزاحمت نکرده ولش کردن . اما کمال دست بردار نبود . زینب شوهرشو خیلی دوست داشت . عاشقش بود . قبل از ازدواج 5 سال همدیگه رو دوست داشتند . یه عشق پاک و بی ریا عشقی که این روزا خیلی کم پیدا میشه . اون روز سال حسن شده بود . زینب 23 ساله سر خاک شوهرش اشک می ریخت . لباس سیاه رو هنوز از تنش خارج نکرده بود . فاطمه کوچولوی سه ساله اشو داد دست مادرش و خودش به تنهایی سوار پیکانی که از شوهرش به او رسیده بود شد و رفت تا یه دوری بزنه و آروم بگیره . رفت و رفت و رفت کیلومتر ها رفت تا به ساحل دریا رسید . به ساحلی که بارها و بارها میعاد گاه اون و حسن بود . به موجای دریا نگاه می کرد . دنیا براش جز سیاهی چیزی نبود . دنیایی سیاه به رنگ همین لباسی که تنش کرده بود . می خواستند یه عالمه بچه داشته باشند . حسن حتی یه تو هم بهش نگفته بود . عاشقش بود . اونم دوستش داشت . حاضر بودن واسه هم بمیرن . هرگز فراموش نمی کرد اون لحظه ای رو که در همین نقطه کنار همین دریا حسن بهش گفت اگه من یه روز تو جوونیهام بمیرم تو چند روز صبر می کنی ؟یه هفته ؟/؟یه ماه ؟/؟یه سال ؟/؟-دیوونه مگه ما مث شما مرداییم در جا بریم زن بگیریم ؟/؟وفای زنا شهره خاص و عامه . من کاری به بقیه ندارم .خدا نکنه من بی حسن بشم . منم با تو می میرم . منو هم باید کنار تو دفن کنن . اصلا فکر این که دست مرد دیگه ای غیر تو بهم بخوره منو می کشه . تو رو خدا از این حرفای بد بد نزن . مور مورم میشه . حس می کرد خوشبخت ترین زن دنیاست . توی فامیل همه جا اونا رو مثال می زدن که تو ی این دوره و زمونه که عشق یا عاشق و معشوق واقعی کم پیدا میشن اونا با عشق پاکشون به همه ثابت کردن که میشه هنوزم عشق و ارزشهای اونو زنده تگه داشت . خیلی ها که در عشق شکست خورده بودند به اونا حسادت می کردند شاید همین حسادتها و چش زدنها بود که جدایی هیچ چاره دیگه ای نداشت تا با دست مرگ بین اونا فاصله بندازه . حالا اون تنها کنار ساحل نشسته بود . بدون عشقش .بدون حسن مهربونش . بدون اولین عشق و آخرین عشقی که حس می کرد هیچ کس و هیچ چیز دیگه ای نمی تونه جای اونو تو قلبش بگیره . به غروب خورشید نگاه می کرد و گریه می کرد حس می کرد که عشق رفته تو دل خورشید و داره واسش اشک می ریزه اون اشک عشقو می دید . اشک زیبای عشقو که از چشای اون وچشای خورشید جاری بود . اشک عشق خورشید به دل دریا رفت و اشک عشق زینب به دل شنها . عشق همچنان اشک می ریخت . عاشقا و معشوقایی بودن که از کنارش رد می شدند و با تعجب بهش نگاه می کردند ولی اون هیچ توجهی به اونا نداشت . حسن خیلی غروب خورشیدو دوست داشت . همش به زینب می گفت حس می کنم من و تو تو دل این غروب گم میشیم . با خورشید میریم اون ور دریا . به اون دنیا . تو دل آسمونا . جایی که هیشکی جز خدا منو تو رو نبینه . صورت زینب خیس اشک بود . خیلی آروم زیر لب می گفت حسن واسه چی رفتی ؟/؟چرا تنها رفتی تودل غروب خورشید ؟/؟چرا منو با خودت نبردی ؟/؟بیوفا مگه نگفتی که ما با هم میریم ؟/؟یهو به نظرش رسید که چهره غمگین شوهرشو توی دل خورشید می بینه که داره بهش می گه اگه تو رو هم با خودم می بردم پس فاطمه مامانو چیکار می کردم . آخه اونا به دخترکوچولوشون می گفتن مامان . اسمشو گذاشته بودن فاطمه . فاطمه هم اسم مادر حسن بود هم مادر زینب . اسم فاطمه و خود فاطمه براشون مقدس بود . به خاطر این همه شکوه و تقدسی که در این اسم بود فاطمه کوچولوشونو صدا می زدن فاطمه مامان یا مامان -خب میذاشتی من برم خودت می موندی پیشش . مگه نمی دونستی که من بدون تو زنده نمی مونم ... به هر طرف نگاه می کرد خاطره بود شنهای ساحل .. صدفها ... یک لحظه سرشو بالا گرفت کنار خودش همون مزاحم همیشگی رو دید که چند ماه بود دست از سرش ور نمی داشت نای حرف زدن و توپیدن به اونو نداشت .-ببخشید آقا بازم که مزاحم شدین . زبون خوش سرتون نمیشه ؟/؟بازم بگم کمیته بیاد ببردت ؟/؟هر لحظه که می گذشت بیشتر جوش می آورد .-مثل این که حرف حساب سرت نمیشه . مرد ساکت بود و حرف نمی زد . منتظر بود تا زینب یه جایی ترمز بزنه ... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی
     
#3 | Posted: 26 May 2013 00:11
مثلث عشق ۲
خانوم به حرفام گوش کنین . من قصد مزاحمت ندارم . منطقی باشین . من چه جوری بگم که ناراحت نشین . خدا به شما صبر بده . این رسم روزگاره که آدما یه روز بیان و یه روز برن . می دونم براتون خیلی سخته که زود همه چی رو فراموش کنین . منم همچه انتظاری از شما ندارم . آدم پر رویی نیستم . شما باید زندگی کنین . سایه یه پدر بالا سر بچه تون بشه . نمی تونین منو مجبور کنین که بهتون علاقمند نباشم . از هر کی میخواین در مورد من تحقیق کنین بکنین . تا حالا آزارم به یه مورچه هم نرسیده . دختر شما رو هم مث دختر خودم میدونم . یه زندگی معمولی دارم . مال حرام نخوردم . تو دبیرستان تدریس می کنم . یه بنگاه معاملات ملکی هم دارم که هر وقت بیکارم درشو باز می کنم . کارم اونجا خیلی زیاده خیلی مشتری دارم و در آمدم از اونجا خیلی کمه چون دروغ نمیگم مشتریم زیاده و درآمدم کم . از قدیم قبل از این که ازدواج کنین دوستتون داشتم . حالا هم برام مهم نیست که یه بچه دارین و یه بار ازدواج کردین .. -حضرت آقا اگه روضه خونی تموم شد برین کنار میخوام رد شم . زینب زد تو ذوق کمال و برگشت به شهرشون که نزدیک دریا بود . کمالو از قدیم می شناخت . خیلی دنبالشو می گرفت ولی اون دلشو داده بود به حسن . حالا که شوهرش مرده بود دوباره سر و کله اش پیدا شده بود . زینب خیلی عصبی بود حس می کرد که به او تو هین شده . مرتیکه عوضی بی شعور فکر کرده شوهر هم مث پیر هن می مونه زود به زود عوض شه . حسن پیرهنیه که همش به تنم چسبیده فکرش خاطره اش داره دیونه ام می کنه . اون وقت این احمق میاد میگه باهام از دواج کن . با همه غم و غصه ای که داشت یه لحظه بی اختیار خندید .. هفته ها گذشت هراز گاهی سر و کله کمال به بهانه های مختلف پیدا می شد . پاتوقش دو ر و بر خونه پدریش بود . انگار کشیکشو می کشید . همسایه روبروشونم بود . یه مقدار پول تو دست زینب بود . زیاد نبود . می خواست یه زمین کوچیک بخره و بفروشه و سود کنه . اون و پدرش رفتن به بنگاه محل .. وایییییی کمال این جا چیکار می کرد می خواست بر گرده ولی پدرش نذاشت . پدرش علی آقا از موضوع با خبر بود -صبر کن زینب من به هیچ بنگاه دیگه اعتماد ندارم کمال پسر خوبیه حالا تو ازش خوشت نمیاد حق داری ولی اون که گناهی نکرده .. کمال اونا رو راهنمایی کرد منطقه ای رو که زمیناش تو بورس بودن بهشون معرفی کرد . یه مقدار پول داشت و با پول زینب قاطی کرد پول کمال خیلی بیشتر از پول زینب بود او اینو بهش نگفت و حتی قیمت خرید زمینو خیلی کمتر عنوان کرد ولی به اندازه باهاش شریک شد .چند وقت بعد زمینای اون منطقه به چند برابر قیمت فروخته شدند . کمال زمینو فروخت و پولو به طور مساوی بین خودشو زینب تقسیم کرد . پی در پی زمین می خریدند و می فروختند و تا یکی دوسال این کارو انجام دادند یه روزی کمال به زینب و پدرش گفت فعلا هر چی سود کردین کافیه بازار زمین دیگه داره راکد میشه . علی آقا خیلی خوشحال بود . می گفت من سی ساله کارمندی کردم به اندازه این دو سال کاسب نبودم . مدتها بود که کمال از عشق و علاقه اش به زینب چیزی نمی گفت . نمی خواست ناراحتش کنه . فقط یه نامه نوشته بود که چند ماه تو جیبش مونده بود و می ترسید بده به زینب . پاکتش داشت فرسوده می شد . یه روز که توی بنگاه تنها نشسته بود دید که زینب وارد شد و یه پاکت تودستش بود -تو که گفتی هیچوقت دروغ نمیگی همه کارهات از رو صداقته -چی شده زینب خانوم .-حالا فریبم میدی ؟/؟بیا اینو بگیر بازش کن . کمال پاکتو باز کرد . ششصد هزار تومن پول بود . -میدونی این چیه ؟/؟زیر بنای پولیه که تو از همون اول گذاشتی رو پولم تا من امروز صاحب این همه زمین و سر مایه بشم -درسته که بهت نگفتم . به خاطر خودت بود . می دونستم اگه بگم قبولش نمی کنی . حالا تو از کجا فهمیدی ؟/؟-چند روز پیش فروشنده رو دیدم . خیلی تصادفی متوجه شدم که همونه که بار اول ازش زمین خریدیم . دوست قدیمی بابا بود . اون روز که نذاشتی ببینمش . بگو بقیه بدهیم چند میشه . چقدر دیگه باید بدم راضی بشی وباشی .-هیچی ازت نمیخوام جز یه چیز . حالا که میخوای بری و دیگه نمی بینمت یه خواهش ازت دارم . پاکت نامه رو از جیبش در آورد و به زینب داد -این دیگه چیه ؟/؟صورت بدهیمه ؟/؟-خواهش می کنم بخونش . این شیشصد تومنم ببرش هدیه من به فاطمه باشه -آقا کمال بدهی من به شما خیلی بیشتر از ایناست . به هر جون کندنی بود کمال پولو بهش پس داد و نامه عاشقونه رو هم تحویلش داد . راستش زینب از این جوانمردی و مخفی کاری کمال خیلی خوشش اومده بود کاری کرده بود که اون با یه مقدار پول صاحب یه آپارتمان و دو قواره زمین بشه . کمال نخواست به روش بیاره . اون خیلی شانسی متوجه این جریان شده بود . ولی دوست نداشت که کمال بازم از عشق و علاقه و ازدواج بگه . هنوز عاشق حسن بود مردی که دیگه هیچوقت پیشش بر نمی گشت . هنوزم هر شب جمعه می رفت سر خاکش .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی
     
#4 | Posted: 26 May 2013 00:14
مثلث عشق ۳
زینب رفت خونه . خونه ای که از شوهرش بهش رسیده بود . و معمولا زیاد اونجا نمی موند چون واسش خاطره های زیادی رو زنده می کرد . شبا اکثرا خونه باباش می موند . دو تا داداش کوچیکتر از خودش داشت که هر دو شون دبیرستانی بودند . مامان فاطمه اش هم خونه دار بود . فاطمه مامان پیش مامان فاطمه بود و اونم نامه رو باز کرد تا ببینه که این مزاحم که خیلی بهش مدیون بود چی توش نوشته ... سلام به اونی که از جونم واسم عزیزتره و از همه دنیا بیشتر دوستش دارم . سلام به اونی که میخوام فقط شادی و خوشحالیشو ببینم . با خنده هاش می خندم و با نور نگاش دنیا رو روشن می بینم . من هیچوقت نتونستم مطلبی رو خوب بنویسم ولی عشق تو وادارم کرده که با تمام احساسم فکر کنم و بنویسم . نمی دونم تو حالا داری نامه امو می خونی یا پارش کردی . راستش بیشتر از این می ترسم که پارش کرده باشی . من از کجا بفهمم . دوست دارم بخونیش و احساس منو درک کنی . تو این زمونه بیشتر آدما وقتی به عشقشون میگن دوستت دارم در واقع خودشونو دوس د ارن . ولی زینب باور کن من تو رو به خاطر خودت دوستت دارم . تمام خوبیهای دنیا رو واسه تو میخوام . نمیخوام رنج و ناراحتی تو رو ببینم . با شادی تو شاد میشم و با آرامش تو آروم می گیرم . عاشقتم و واسه این عاشق بودن هیچ قاضی و هیچ دادگاهی نمی تونه محکومم کنه. یه زمانی می رسه که بفهمی اشتباه می کنی . شاید هیچوقت نتونی دلتو به من بدی چون هنوز عشق اولتو دوس داری همونی که الان پیش خداست و می دونم هنوز دلت واسش پر می کشه ولی یه روزی به خودت میای و میگی کاش یه مردی بالا سرت بود و یکی که واسه دخترت نقش پدرو داشته باشه . چون پدر واقعیش دیگه هیچوقت بر نمی گرده . تو خیلی جوونی خیلی . من درکت می کنم زینب . همیشه دوستت داشته و خواهم داشت . هیچ توقعی ازت ندارم . می دونم بازم دلمو می شکنی . می دونم نمیتونی دوستم داشته باشی . ولی اینم می دونم حس می کنم به خاطر دخترتم شده به خاطر این که یه پشتیبان داشته باشی شاید یه روزی بخوای که ازدواج کنی . من هیچ تقاضایی ازت ندارم . فقط می خوام اون روز به یاد بیاری که یکی هست که تو رو فقط واسه خودت میخواد یکی که به خاطر روح و روانت تو رو می خواد به خاطر سادگی و مهربونیهات . به خاطر قلب پاکت و به جسمت هم تا زمانی که خودت نخوای دست نمی زنه ... آره زینب من بهت دست نمی زنم ازت بچه نمی خوام فقط می خوام بدونی که من خالصانه و بی ریا دوستت دارم . هزگز نمی تونم و انتظار ندارم مث پدر فاطمه ات باشم ولی هیچوقت نمیخوام پدر و شوهر بدی باشم . من فقط اینو ازت میخوام که خودتو اسیر آدمایی نکنی که درکت نمی کنن . من تا آخرین لحظه زندگیم منتظرت می مونم یا تو یا هیچکس دیگه .... زینب چند بار نامه رو خوند به شدت تحت تاثیر قرارگرفته بود ولی هنوز اون آمادگی رو نداشت که در این مورد تصمیم بگیره . چند روز بعد سر کوچه پدرش کمالو دید .-زینب خانوم نامه رو خوندی ؟/؟-کدوم نامه ؟/؟باید بگردم ببینم کجا گذاشتمش . چهره درهم کمال نشون می داد که از این بی توجهی زینب خیلی ناراحت شده . همچین لباشو گاز گرفت وورچید که زینب دلش سوخت .-چی شده آقا کمال ؟/؟کمال که خیلی احساساتی شده بود و نمی خواست زینب متوجه بغضش بشه سرشو یه تکونی به طرف بالا داد که یعنی هیچی نشده و سریع رفت طرف بنگاه . زینب از این حرکت خودش خیلی ناراحت شده بود . غرورش بهش اجازه نمی داد که از کمال دلجویی کنه . هفته ها و ماهها گذشت . فاطمه کوچولو مدتها بود که چهار سالو هم رد کرده بود تازگیها خبر پدرشو از مادرش می گرفت و همش هم این جوابو می شنید که بابا رفته پیش خدا -مامان خدا چقدر بد جنسه که بابا رو بر نمی گردونه من دوست دارم ببینمش من بابامو میخوام . به خدا بگو بابامو پسش بده . بگو فاطمه میگه . حرف تو رو گوش نمی کنه . مگه تو خودت نگفتی خدا فاطمه ها رو دوس داره . پس چرا منو دوس نداره ؟/؟-عزیزم خدا خیلی مهربونه هر کاری که می کنه درسته . بابات هوای مارو داره .-خدا اونو زندونی کرده ؟/؟مثل عمو تقی که اون دفعه آقاهه رو با ماشین زد رفت زندون دوباره اومد .؟/؟بابام چرا نمیاد -بس کن فاطمه دیوونه ام کردی .سرش داد زده بود ... با اشکهای فاطمه زینب هم می گریست . دل یتیمو شکسته بود ... خدایا هر بابایی که واست بابا نمیشه . منم که نمی تونم و نمیخوام که شوهر کنم . روز به روز فاطمه بهانه گیر تر می شد . تا این که یه روز که اون و مادرش و فاطمه تو خونه پدریش بودن صدای در شنیدن . دو تا زن چادری بودن . برای اولین بار بود که می دیدنشون -خانوم ببخشین ما اومدیم تحقیق در مورد همسایه روبرویی اتون آقای کمال ..از دخترم خواستگاری کرده خواستیم ببینیم چه جور آدمیه معتاد بعتاد نباشه اهل کارای خلاف و دنبال ناموس مردم نباشه .. اونا با فاطمه خانم صحبت می کردند و زینب سرش گیج می رفت . با این که به کمال توجهی نداشت ولی حس می کرد غرورش در هم شکسته شده . متوجه شده بود که دوست داره کمال دوستش داشته باشه ولی خودش توجهی بهش نکنه . خیلی عصبانی و خشمگین شده بود . به زور بر خودش مسلط شد . زنا رفتند و مادرش گفت زینب جون مژده بده که داری از شر کمال خلاص میشی . دیگه این پسره نمی تونه اعصابتو بهم بریزه . حالیش نیس که نمی خوای شوهر کنی . ولی نمی دونم چرا بابات همش هواشو داره از بس فکر پوله . چرا رنگت پریده ؟/؟-هیچی مامان برم خونه الان میام یه کاری دارم مواظب فاطمه مامان باش . تمام راه رو مثل دیوونه ها می دوید . دوست داشت سر کمالو از تنش جدا کنه . مسخره تو که می خواستی به همین زودی ازدواج کنی اینا چی بود توی نامه ات نوشتی . نامه کمالو که یه گوشه ای قایم کرده بود برداشت و با عجله رفت بنگاه . سلام هم نکرد . فقط داشت حرص می خورد اون پنج دقیقه ای که کمال داشت با یه مشتری صحبت می کرد به اندازه پنج سال واسش گذشت . وقتی که اون و کمال تنها شدند نامه اشو در آورد و محکم زد رومیزش . معنی حرفاتم فهمیدم . اینه یاتو یا هیچکس دیگه ؟/؟.. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی
     
#5 | Posted: 30 May 2013 23:58
مثلث عشق ۴

چی شده زینب خانوم ؟/؟-خودتو نزن به اون راه یعنی میخوای بگی نمیدونی چی شده ؟/؟-نکنه واسه تحقیقات اومدن خونه شما ؟/؟تعریف بد نکردین که .-خیلی پررویی -چرا ؟/؟مگه چه خلافی کردم ؟/؟مگه خواستگاری رفتن جرمه ؟/؟-پس اینا چی بود که تو این نامه نوشته بودی ؟/؟-یه چیزی رو به من بگو زینب -درست صحبت کن خانومو جا انداختی -راستشو بگو زینب خانوم واسه چی ناراحت شدی ؟/؟-خب این تو هین به شخصیت منه . یعنی من اصلا هیچ ارزشی ندارم. تو مسخره ام کردی . دستم انداختی .-خب این چه نفعی واسه من داره حالا یا دستت بندازم یا نندازم -شما مردا ؟/؟می دونستم از اول گول تو رو نخوردم شما مردا به زور با دخترا ازدواج می کنین چه برسه به زنایی که یه بچه داشته باشن -زینب خانوم خوشحال میشم اگه عروسی من تشریف بیارین بازم اگه امری هست در خدمتتون هستم . زینب رفت که بره . کمال صداش زد . زینب ایستاد -می تونم یه خواهشی ازتون بکنم یعنی یه سوالی دارم -خیلی پررویی تف به هر چی نامرده . بگو میخوام برم تا دیگه ریخت نحس تورو نبینم -زینب خانوم با من ازدواج می کنی ؟/؟برای چند لحظه پاهای زینب که هیچ تمام بدنش سست شد . دخترش پدر می خواست ولی اون شوهر نمی خواست . لحظه سختی بود تصمیم گیری هم دشوار . کمال به خوبی فهمیده بود که موفقیت نزدیک است . فقط دعا می کرد که مشتری نیاد -با اجازه و به خاطر دخترم باشه . حالا دیگه نوبت کمال بود که تن و بدنش سست بشه می خواست حرف بزنه ولی نمی تونست . پس از چند لحظه در حالی که صداش می لرزید و به تته پته افتاده بود گفت زینب خانوم باور کنین پشیمون نمیشین -از این به بعد خانوم مانومو خط می زنی و این قدرم کتابی با من صحبت نمی کنی -می تونم یه چیزی بهت بگم زینب بگو -قول دادی که باهام ازدواج می کنی ها -باشه من حرفی رو که زدم روش وای می ایستم -یه چیزی میگم ناراحت نشی ها . رنگ از چهره زینب پریده بود -با یکی دیگه رابطه داری ؟/؟اینو تحمل نمی کنم . -نه من وقتی بهت گفتم یا تو یا هیچکس دیگه رو حرفم هستم . وقتی بهت گفتم تو اولین و آخرین عشقمی بازم رو حرفم هستم -آره امروز اومدن دم در خونه امون بهمون گفتن -مسخره ام می کنی ؟/؟-حقیقت تلخه ؟/؟-زینب همه اینا یعنی جریان خواستگاری شوخی بود . فیلم بود می خواستم ببینم تو در چه جایگاهی هستی . واسه من یه حرکت محبت آمیز تو به اندازه یه دنیا ارزش داشت .چه برسه به این که یه معجزه بزرگ بشه و تو به من جواب مثبت بدی -حالا منو دست میندازی حالا واسه من فبلم بازی می کنی ؟/؟به من کلک می زنی ؟/؟-نه نرو زینب . نرو من دوستت دارم . خواهش می کنم نرو . زینب رفت و کمال سرشو گذاشت رو میز و با خودش می گفت خاک تو سرت که سخت درست کردی و راحت خراب . مرض داشتی ؟/؟می خواستی بگی من خیلی خوبم ؟/؟کار تموم شده رو خرابش کردی . مگه این زینب از خر شیطون پیاده میشه ؟/؟یهو صدای باز شدن درو شنید . زینب برگشته بود . عصبانی و خشن . یهودید اون عصبانیت و قهر تبدیل به تبسم شد .-آقا کمال خیلی آقایی ... یه عروسی ساده و خیلی هم ساده گرفتند که همین سه چار تا خانواده از همین اصلیها بودند . پدر و مادر حسن هم واسه زینب آرزوی خوشبختی کردند . هر چند ته دلشون یه غمی نهفته بود . جای خالی پسرشونو می دیدند و عذاب می کشیدند . کمال یه خونه دیگه دست و پا کرد که زینب به این فکر نکنه که تو همون خونه ای که با حسن بوده باید با کمال هم سر کنه . کمال خیلی خوشحال بود . خیلی خوشحال تر از زینب . رویای بزرگ زندگیشو تحقق یافته می دید . حس می کرد که دیگه هیچ آرزویی تو دنیا نداره . اون به بزرگترین آرزوی زندگیش رسیده بود . مال و ثروت و حتی اگه یه وقتی هم زینب راضی می شد که یه بچه ای هم از اون داشته باشه خوشحالیش به اندازه ازدواج با زینب نبود . زینب بیشتر به خاطر فاطمه خوشحال بود . باورش نمی شد که دوباره داره ازدواج می کنه . همش حسنو به جای کمال می دید . کمال صبرش زیاد بود حس می کرد که با نشون دادن محبت و صداقت می تونه دل زینبو به دست بیاره . خدارو شکر می کرد . سالها منتظر یه همچه روزی بود . اگه زینب ده تا بچه هم می داشت بازم با آغوش باز اونو قبول می کرد . فاطمه کوچولو هم خیلی خوشحال بود . هنوز خیلی زود بود که حقایقو راجع به ناپدری خودش بدونه یعنی آگاه بشه که اون پدر واقعیش نیست . همش فکر می کرد که خدا اونو پس فرستاده . کمال خیلی با همسرش مدارا می کرد . شب اولی بود که اون و همسر و دخترش زیر یه سقف می خوابیدند . سه نفری رفتن رو تخت و فاطمه وسطشون قرار داشت . کمال به جای این که از همسرش چیزی بخواد با فاطمه بازی می کرد . حتی واسه اون شب مادر زنش می خواست فاطمه رو ببره خونه شون که کمال نذاشت و گفت مگه یک شب دوشبه ؟/؟کمال بچه دوست و فاطمه بابا دوست با هم گرم گرفته بودند . طوری که نیمه شبی صدای زینب در اومد چه خبرتونه این قدر سر و صدا نکنین میخوام بخوابم . .ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی
     
#6 | Posted: 30 May 2013 23:59
مثلث عشق 5
این کمال خان ما به جای این که صاحب یه زن بشه صاحب یه بچه خوشگل و ناز و شیرین زبون شده بود . حتی فاطمه غروبا از مادرش می خواست که اونو ببره بنگاه تا بابا شو ببینه . می گفت مامانی من اگه پیش بابایی باشم خدایی خجالت می کشه دیگه اونو نمی بره پیش خودش . خدا ما بچه ها رو دوس داره مگه نه ؟/؟-آره دخترم حالا تو از کجا متوجه شدی که خدا دوستت داره -اگه دوسم نمی داشت بابای مهربونمو پسم نمی داد . می ترسم دوباره اونو ازم بگیره . زینب می دونست که رفتارش نسبت به کمال مث رفتار یک همسر نیست دوماه از ازدواجشون گذشته بود . حتی یه شب پیشش نخوابیده بود . هر چند وقت در میون بوسه کمالو بر پیشونیش احساس می کرد که اونم با ترس و لرز بود .. تا این که یک روز حادثه ای اتفاق افتاد که زینبو بیش از پیش به کمال نزدیک کرد . اوایل بعد از ظهر بود کمال واسه ناهار اومد خونه . مثل همیشه که فاطمه میومد استقبالش این بار خبری ازش نبود -زینب فاطمه کوش ؟/؟-من چه میدونم حتما اومد تو کوچه منتظرت بوده -نه من که ندیدمش . هر چی تو خونه گشتن پیداش نکردن . نگران شدند . ناگهان سر و صدای جیغ و گریه بچه رو شنیدند که از تو کوچه میومد . کمال به سرعت خودشو به کوچه رسوند . دو تا موتور سوار دو رو بر فاطمه بودند که یکیشون داشت النگو های طلای دست اونو به زور از دستش در می آورد -در نمیاد ولش خودشو می بریم جای دیگه تر تیبشو می دیم . خواستند بدزدنش . کمال خودشو رسوند به اونا و باهاشون گلاویز شد . فاطمه رو از چنگشون نجات داد ولی خودش دیگه تسلطی بر اونا نداشت . با این که اونم دزدارو می زد ولی بیشتر کتک می خورد . ضربات مشت و لگد موتور سوارا داغونش کرده بود . زینب جیغ می کشید و کمک می خواست . حتی با یه بیل اومد کمک شوهرش . تو همین گیر و دار بود که همسایه ها سر رسیدند و دزدارو دستگیر کردند . کمال کبود و نالان و زخمی ولی خوشحال از این که بازم تونسته به زن و بچه اش نشون بده که چقدر دوستشون داره . اون بعد از ظهر و دیگه سر کار نرفت . زینب شده بود پرستارش -اگه بدونم همیشه این جور هوامو داری هرروز میرم از این کتکا می خورم . -بد جنس من هواتو ندارم ؟/؟-کمال نگاه معنی داری به زینب کرد و حرفی نزد . زینب تا ته قضیه رو گرفت . تنها کسی که می دونست اون هنوز با شوهرش همبستر نشده مامانش بود . اون روز فهمید که چقدر کمالو دوست داره ووابسته به اونه . اگه کمال نبود شاید فاطمه رو هم از دست می داد . بیش از گذشته فهمیده بود که می تونه به همسرش تکیه کنه . با این حال از خودش دل خون بود که چرا در مقابل خوبیهای این مرد هنوز نتونسته خودشو قانع کنه که از نظر جنسی تامینش کنه . احساس گناه می کرد . یکی دو شب گذشت . یه خورده سر و صورت کمال وضعیت بهتری پیدا کرد ولی همون کبودی رو داشت . کمال که شب از بنگاه بر گشت فاطمه رو ندید . در عوض زینبو دید که خودشو خیلی خوشگل کرده . یه لباسایی هم تنش کرده که تا حالا واسش نمی پوشید -فاطمه کوش -مامان اومد بردتش خونه شون گفت پدر بزرگه یه خورده واسش دلتنگی می کنه -ما که دو روز پیش اونجا بودیم .. کمال از بس محرومیت کشیده بود و به این وضع عادت کرده بود هنوز دو زاریش نیفتاده بود -کمال !می تونم یه سوالی ازت بکنم ؟/؟-خب بکن -تو این مدت چند ماهه که از ازدواج من و تو می گذره من اصلا بهت توجهی نداشتم . تو اصلااعتراضی نکردی چرا ؟/؟کمال سرشو انداخت پایین . چند لحظه سکوت کرد و گفت اگه عاشقم بودی متوجه می شدی چرا . تو هنوز یکی دیگه رو دوس داری . فکر کن ببین اون اگه جای من بود حالا واسش چیکار می کردی . اونو از درون درکش می کردی . خواسته های اون برات ارزش داشت . لذت می بردی از این که کاری کنی که عشقت لذت ببره . خوشی اون خوشی تو بود . خواسته هاش خواسته های تو بود . حالا منم عاشقتم منم دوستت دارم . تو وقتی که فکر و روحت مال من نیست چطور می تونم ازت انتظار داشته باشم که جسمتو در اختیار من بذاری . اگه ازت همچین انتظاری داشته باشم چطور می تونم اسم خودمو بذارم یه مرد . یه مرد عاشق . من الان روزی هزار بار خدا رو شکر می کنم از این که تو در کنارمی . از اون وقتی که پشت لبم سبز شد دوستت داشتم . می خواستم بهت بگم روم نمی شد . قسمت این بود که تو مال یکی دیگه و عاشق یکی دیگه بشی که حالا حتی پس از مرگشم دوست نداری یکی دیگه رو جاش بذاری . تو رو حتی به خاطر همین کارات هم دوستت دارم . واسه چی سرزنشت کنم ؟/؟-یعنی تو هیچ نیازی خواسته ای نداری ؟/؟-آدم وقتی به بزرگترین آرزوش می رسه خواسته های دیگه در واقع زیر مجموعه اون خواسته اصلین . من تو رو دارم . یه دختر خوشگل دارم . نمی تونم ناراحتی تو رو ببینم . ببینم که خودتو با شکنجه تسلیم من کردی . و لذت نمی بری . وقتی چیزی تو رو خوشحال نکنه چطور می تونه منو خوشحال کنه . چطور می تونم مدعی باشم دوستت دارم ... اشک تو چشای زینب و کمال هردو حلقه زده بود .-کمال !-جون کمال -آقا کمال !-بازم جون -خیلی آقایی . تن وسوسه انگیزشو در آغوش شوهرش انداخت و سر و صورتشو غرق بوسه کرد -عزیزم منو ببخش به خاطر این همه ظلمی که در حقت کردم . به خاطر این که تا این حد عذابت دادم منو ببخش .من خیلی خودخواه بودم . فقط خودمو می دیدم . منو ببخش . دوستت دارم عزیزم . سر نوشت من این بوده . من نباید تا این حد خودمو با خاطرات کسی که دیگه پیش ما نیست ولی یادش همیشه زنده و عزیزه عذاب بدم . نباید زنده ها رو فراموش کنم . من کور بودم نمی دیدمت . خوبیهاتو می دیدم ولی درد قلب پاک و مهربونتو حس نمی کردم . کمال فکر می کرد داره خواب می بینه . تن گرم و خوشبوی زینب به بدن مشتاق و تشنه هماغوشی او چسبیده بود . باورش نمی شد . گیج شده بود. با این حال اجازه پیشروی به خودش نمی داد . زینب خودشو در اختیارش گذاشته بود . حس می کرد که دیگه می تونه با تمام وجود تسلیمش بشه . دوستش داشت . شایدم کمالو خدا واسش فرستاده بود که یه خوب جای یه خوب دیگه رو بگیره . دوستش داشت دیگه از این که جسمشو در اختیار شوهرش قرار بده متاسف نبود . می تونست لذت ببره ولی می دونست که عشق اولش حسن یه جایگاهی داشته که هنوز زوده و یا شایدم هیچوقت کمال نتونه به اون جایگاه برسه . اون شب زینب همش پیشقدم می شد تا کمال در عشقبازی پیشروی کنه . چون هنوز باور نداشت این لحظه های خوشو . هنوز باور نداشت که زینب خودش با رضایت خودش به طرف اون بیاد . زینبو با تمام وجودش در آغوش کشیده بود . برای یک لحظه زن حس کرد که در آغوش حسنه . فوری فکرشو جای دیگه ای مشغول کرد . کمال هنوز غرق در ناباوری بود . قبل از این که ادامه بده رفت حمام و چون حس کرد که یه مایعی ازش خارج شده و غسل برش واجب غسلی کرد و دو رکعت نماز شکرانه خوند و دوباره اومد کنار همسرش -زینب -جان زینب -پشیمون که نشدی ؟/؟-تو منو این جوری شناختی ؟/؟-زینب -جان زینب -خیلی خانمی .. ادامه دارد .. نویسنده ..ایرانی
     
#7 | Posted: 8 Jun 2013 13:24 | Edited By: shahrzadc
مثلث عشق ۶
کمال و زینب می رفتند تا به اوج خوشبختی در زندگی مشترکشون برسن . بعد از مدتی کمال شبا دیر میومد خونه و هر وقت هم که زینب ازش سوال می کرد جواب می شنید که بعد از تعطیلی بنگاه سری به همکاراش می زنه و یه سری هماهنگیهایی با اونا انجام میده . زینب مشکوک شده بود . خداقل هفته ای 5 شب همین بر نامه بود . تصمیم گرفت تعقیبش کنه . شب اول که گمش کرد شب دوم دید که کمال رفت در یه خونه ای رو زد و رفت داخل . حرصش گرفته بود .. عوضی حاشلا که هواتو دارم حالا که خودمو در اختیارت گذاشتم میری دنبال یکی دیگه ؟/؟نامرد پست تصمیم گرفت بره داخل خونه که یهو در باز شد و کمال خارج شد . به جای این که بیاد طرف خونه خودشون رفت به یه مسیر دیگه و وارد یه خونه دیگه شد . لعنتی چند تا .. چند تا .. دروغگوی عوضی اینا بود اون دوستت دارم ها . نفله ات می کنم . این بار زود از خونه اومد بیرون . یه پیر زن و یه مرد جوون فلج که رو ویلچر نشسیته بود همراه کمال از خونه اومد بیرون . کمال اونو از روی ویلچر بلندش کرد و گذاشتش داخل ماشین من باید تعقیبشون کنم ببینم چه خبره . یکساعت تمام تو خیابونای شهر دور زدند . کمال دو تا جعبه شیرینی خرید و چند تا بستنی . از اون پیرزن ساده پوش و اون جوان فلج حسابی پذیرایی کرد . زینب از این کارش زیاد سر در نیاورد فقط حس کرد که شاید فامیلای زن جدیدش باشن . اونا رو رسوند خونه و حس کرد که مسیر بعدی باید خونه خودش باشه . قبل از شوهرش خودشو رسوند خونه . کمال با جعبه شیرینی و بستنی از زینب پذیرایی کرد زینب از بس حواسش پرت بود یادش رفته بود فاطمه رو از خونه مامانش بیاره . جعبه شیرینی رو از دست کمال گرفت و با بستنی انداختش زمین . میرم فاطمه رو بیارم و بعد تکلیفمو باهات یه سره می کنم .-چی شده ؟/؟-.اسه چی دیر کردی ؟/؟-جلسه داشتیم -واسه چی دروغ میگی ؟/؟از یه جایی شنیدم که تو یه معامله کلی سود کردی پس پولاش کو . واسه کی خرج می کنی ؟/؟-من خلاف نمی کنم . باور کن خلاف نمی کنم -خفه شو برو گمشو . دیگه نمی خوام ریختتو ببینم . میرم خونه مادرم تا تکلیفم روشن شه دیگه نمی تونم باهات زندگی کنم از خونه رفت بیرون و کمال رو هاج و واج به حال خودش گذاشت . من باید عقده امو خالی کنم . حساب معشوقه اشو میذارم کف دستش .. رفت در خونه اولو زد . یه پیر مردی درو باز کرد . بوی گندش زینبو خفه کرده بود -کجاست . دخترت کو . کجا قایمش کردی ؟/؟چرا با زندگی من بازی می کنین ؟/؟-خانوم شما حالتون خوبه ؟/؟اشتباهی در نزدین ؟/؟این جا کسی سراغی ازم نمی گیره . من تنهام خانوم . همه ولم کردن و رفتن . بچه هام همه رفتن تهرون . زنم باهاشون رفته . توقعشون زیاده شما با کی کار دارین ؟/؟-پیر مرد راستشو بگو کمال این جا چیکار داره . من زنشم بگو چیکارداره ... از این به بعد دیگه تنها نیستی . اونو انداختمش از خونه بیرون . دیگه میاد وردل تو -خانوم تو رو خدا نه اون که کار بدی نکرده . اون فقط میاد این جا بهم کمک می کنه واسم غذا میاره بهم پول میده لباسامو می بره یه جایی می شوره و میاره . هیشکی به فکر من نیست . جز اون . اون اگه نباشه من دق می کنم . اون حتی نذاشت این سگدونی رو که من توش زندگی می کنم و از آوارگی و خونه بدوشی بهتره بفروشمش ..... صب کن خانوم کجا میری حرفام تموم نشده . زینب به همون اندازه که احساس خوشحالی و آرامش می کرد ناراحت و شرمنده بود . رفت خونه دومی خلاصه این که رد پای یه کار خیر دیگه رو هم اونجا دید . پیرزن ناراحتی قلبی داشت و پسرش هم در اثر تصادف رانندگی فلج شده بود . کمال هوای اونا رو هم داشت . دوساعت پیش اومده بود که اونا رو تو شهر بگردونه که این پسر و مادر ناتوان دلشون باز شه و یه هوایی بخورن . زینب نمی دونست چه طوری خودشو به خونه رسوند حتی فاطمه رو هم از خونه مادرش نیاورده بود . خدا کنه کمال خونه باشه . خودمو میندازم تو بغلش ازش عذر میخوام ازش میخوام منو ببخشه به دست و پاش میفتم . نه اون نباید تنهام بذاره بهش گفتم بره گمشه . حتما رفته رفته رفته .. خدای من . حدسش درست بود . کمال خونه رو ترک کرده بود رو جعبه شیرینی دو تا دفترچه پس انداز افتاده بود . اونا رو بر داشت . دفترچه پس انداز اون و فاطمه بود . موجودیشو دید . هرکدومشون ده برابر شده بود .. یه تیکه کاغذ هم کنار این دفتر چه ها افتاده بود . اینم اون پولی که می گفتی چی شده ؟/؟من خوشبختی و رفاه تو رو میخوام نمیخوام تن و بدنت روح و روانت فکر و خیالت از زندگی با من بلرزه . تو هیچوقت دوستم نداشته و نخواهی داشت . منو ببخش خداهم منو ببخشه که خودمو بهت تحمیل کردم . از زندگیت میرم بیرون ولی فاطمه واسم همیشه حکم یه دخترو داره . اگه ناراحت نمیشی دوست دارم تا زنده هستم مراقبش باشم . هر وقت دوست داشته باشی حاضرم طلاقت بدم . دل شکسته خیلی درد داره . تو هم عشقتو از دست دادی و دلت شکسته . منم تورو از دست دادم ولی تو منو دوست نداشتی زینب دیگه نتونست بقیه نامه رو بخونه . نمی تونست رانندگی کنه . می دونست کجا میتونه کمالو پیدا کنه . از خونه اونا تا خونه مادری کمال که روبرو خونه مجردی خودش بود پیاده ده دقیقه راه بود مسیری هم بود که نمی شد تاکسی گرفت . قلبش به شدت می تپید -مامان کمال این جاست ؟/؟-آره مگه چی شده دخترم . رفته تو اتاقش بیرون نمیاد اتفاقی افتاده ؟/؟دعوای زن و شوهری ؟/؟من دخالتی نمی کنم برو تو . نمک زندگیه . کمال یه گوشه اتاق سرشو میون دستاش گرفته به پشتی تکیه داده بود . کمال .. کمال .. کمال دیگه جوابمو نمیدی ؟/؟دیگه بهم نمیگی جون کمال ؟/؟حالا مث بچه ها قهر می کنی ؟/؟-دستاتو از جلو صورتت وردار بذار ببینمت -کمال با صدایی لرزان و گریان گفت مگه تو خودت نگفتی که دیگه نمی خوای ریختمو ببینی . حالا که پولها رو تو دفترچه دیدی خاطرت جمع شد ؟/؟من تا موقعی که زنده ام به حساب تو و فاطمه پول می ریزم . درسته که تو دوستم نداری . من که دوستت دارم .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی
     
#8 | Posted: 8 Jun 2013 21:36
مثلث عشق 7
فکر کردی که من دوستت ندارم ؟/؟فکر کردی که من تو رو به خاطر پول و ثروت میخوام ؟/؟-زینب خانوم شما هیچوقت دوستم نداشتین . منو به حال خودم بذارین .-این جوری کتابی باهام حرف می زنی که لجمو در بیاری ؟/؟که بگی دیگه ارزششو ندارم که باهام صمیمی باشی ؟/؟بس کن دیگه زینب . تو داری مسخره ام می کنی ؟/؟اصلا حالت خوشه ؟/؟یادت رفت یه ساعت پیش چی بهم می گفتی ؟/؟-کمال دوست داری از زندگیت برم بیرون ؟/؟این حرف دلته ؟/؟باشه میرم -این خواسته خودته -تو هم میخوای ؟/؟-آره هر چی که تو بخوای منم میخوام چون که خواسته تو برام اهمیت داره -باشه تا جواب یه سوالمو ندادی پامو از این در بیرون نمیذارم . این قدرم مث بچه ها ناز نکن . اگه منو از خودت برونی دیگه بر نمی گردم پیشت -زینب تو با این حرکاتت دو چیزو داری ثابت می کنی . اولا داری منو مسخره می کنی و بازیم میدی . ثانیا خیلی خود خواهی . چطور خودت با یه رونده شدن می خوای بری و دیگه پیدات نشه ولی ازم انتظار داری که وقتی بهم گفتی دیگه نمی خوای ریختمو ببینی من برگردم . حتی نفرتتو محترمانه ابراز نکردی ولی من با احترام بهت میگم سوالتو بکن و برو . چون دیگه نمی خوام ببینمت .-چرا شبا دیر میای خونه ؟/؟کجا میری ؟/؟کمال دستاشو از جلو صورتش بر داشت -بذار واسه آخرین بار خوب ببینمت -کمال طفره نرو جوابمو بده -چی دوست داری بشنوی ؟/؟جلسه کاری داشتم -تو چشام نگاه کن . تو که اهل دروغ نبودی . حتی تو کار بنگاه یک قرون قیمتا رو بالا پایین نمی کنی . حالا به زنت دروغ میگی ؟/؟-چی میخوای بشنوی ؟/؟حقیقتو بهت میگم . من یه زن صیغه ای دارم . یه زن راضیم نمی کنه . راضی شدی ؟/؟همینو می خواستی بشنوی ؟/؟-به چشام نگاه کن کمال . هنوز به نقطه ای نرسیدیم که به دست و پات بیفتم اگه دوستم داری راستشو به من بگو .-اون یه چیزیه بین من و خدای خودم همون خدارو گواه می گیرم که سر سوزنی بهت خیانت نکردم .-می دونم ولی حقیقتو هم نگفتی .-همون خدا بهت نمیگه که زنتو تو تردید و دو دلی نباس نگه داشته باشی .؟/؟من از همه چی باخبرم . بازم ممنون که تا اینجاشو به من گفتی . ولی چرا چرا تا همین اندازه رو قبلا هم بهم نگفتی ؟/؟اون کسی که درراه خدا کار می کنه از بنده های خدا نباید وحشت داشته باشه . خدا خداییشو داره و بنده هم بندگیشو . فکر کردی اگه من بفهمم ریا میشه ؟/؟میذاشتی من می فهمیدم . شاید شریکت می شدم -شایدم می گفتی این قدر پولمو الکی خرج نکنم .-کمال پس این تویی که هنوز منو نشناختی چه تو این دنیا و چه برای اون دنیا خدا کار خیرو بی جواب نمیذاره . زندگی از یه پلک به هم زدن هم سریعتر تموم میشه . کمال تو خیلی خوبی . ساده ای .پاکی بی ریایی . سعی کن در مقابل من شجاع باشی . -دیگه نمیخوام و نمیتونم با تو باشم زینب . حس می کنم از رو عادت و یه اجبار خاص و بدون علاقه با منی برو دیگه این قدر آتیشم نزن داشتم به نبودنت عادت می کردم . زینب چشاش پر اشک شده بود -دستتو می بوسم به پات می افتم تنهام نذار . مگه خودت نگفتی دوست نداری غممو ببینی -بعضی وقتا آدم نمی دونه چی واسش خوبه . من اگه کنارت نباشم واست بهتره -بهت التماس می کنم منو ببخشی . من بدون تو می میرم . فاطمه بدون پدرش می میره . این قدر سنگدل نباش .-چیه اگه من برم دیگه کسی نیست که به ریشش بخندی و بازیش بدی ؟-من زنتم . این طور باهام حرف نزن -تازه یه چند وقتی بود که حس می کردم زن دارم . زینب نمی تونست خودشو ببخشه . حس کرد که در حق شوهرش خیلی بی انصافی کرده . خودخواهی کرده ولی اونم بهش نگفته که داره کار خیر می کنه . حس کرد کمالو خیلی بیشتر از اون چه فکرشو می کرده و می کنه دوستش داره . طوری که با هیچ قیمتی حاضر به از دست دادنش نیست . حس کرد به عشق و محبتش بیش از گذشته نیاز داره . دلش می خواست داد بزنه به همه دنیا بگه اونی که همه دوستش دارن شوهرشه . اونی که همه عاشقشن عاشق اونه . به کمال با کمال خودش افتخار می کرد -عزیزم منو ببخش . این قدر از یه کاه کوه نساز مگه خودت یادت رفته چقدر دنبالم میومدی ؟/؟مگه یادت رفته یه لبخند من چقدر واست ارزش داشت ؟/؟مگه یادت رفته که می گفتی خوشبختی و راحتی من بزرگترین آرزوته ؟/؟مرده و قولش . پس نامرد نباش . کمال بد جوری به خودش فشار می آورد که جلو احساسات خودشو بگیره . رفتن زینب براش مساوی بود با مرگ ولی حس می کرد این طوری اون راحت تر زندگی می کنه . کمال به شدت می گریست . ودر میان هق هق گریه هایش می گفت زینب من تا به حال به طور جدی هیچی ازت نخواستم هر وقتم خواستم زمانی بوده که حس کردم خودت میتونی و میخوای خواسته امو بر آورده کنی ولی حالا برای اولین و آخرین بار محترمانه ازت میخوام که بری دیگه . بهت نمیگم گمشو نمیخوام ریختتو ببینم . شاید یه گوشه ای پنهون شدم و هر وقت از یه جایی رد میشی دزدکی نگات کنم . برو دیگه نمیخوام ریختمو ببینی . این جوری بهتره حرف دلتو زدم . حس عجیبی در زینب به وجود آمده بود . حسی که حاضر بود بمیره ولی شوهرشو از دست نده . حسی که وادارش کرد حرفایی رو بزنه که فکر نمی کرد تا آخر عمرش اونا رو بر زبون بیاره . حرفاش حرف دلش بود . حرف اندیشه اش بود و احساسش .-اگه یه ماشین منو بزنه فلج شم و رو یه صندلی چرخدار بشینم اون وقت هر شب میای به دیدنم منو بگردونی تا دلم نگیره ؟/؟سنگدل تنهام نذار . دوستت دارم . به خدا دوستت دارم . عاشقتم . عاشقتم . می فهمی ؟/؟عاشقتم . به چشام نگاه کن . ببین چشای زینبت بهت چی میگه . مگه نمی خواستی یه روزی همینو بشنوی ؟/؟حالا از ته دلم دارم داد می زنم که عاشقتم عاشقتم عاشقتم .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی
     
#9 | Posted: 8 Jun 2013 21:38 | Edited By: shahrzadc
مثلث عشق 8

کمال برای چند لحظه حس کرد که روح از بدنش جدا شده . این بزرگترین آرزوش بود که قبل از مرگش این جمله رو از زینب بشنوه . باور کردنش سخت بود -تو عاشقمی زینب ؟/؟-آره نگاه کن تو چشام ببین . تو نگام بخون .-عزیزم تو به چشام نگاه کن اشک نمیذاره جایی رو ببینم تار شده -پس بیا دستامو بگیر تو دستات . زینبت بهت دروغ نمیگه . زینبت عاشقته دیوونته . دوستت داره . بیا بگیرش . به خدا بهت دروغ نمیگم . واسه دلخوشیت نمیگم . چرا عاشق کسی نباشم و نشم که خدا دوستش داره . اون محبت و عشق تو رو تو دلم انداخته . همونی که عشق اصلی مال اونه . منو عاشق تو کرده . باورم کن کمال . همان طور که من باورت کردم . خودشو انداخت تو بغلش وعاشقونه آشتی کردند .-دیوونه حالا تنهایی میخوای بری بهشت ؟/؟دوست نداری باهات بیام ؟/؟بدجنس یعنی این قدر نقطه ضعف داری که می ترسی کارای خوبتو به دیگرون نشون بدی -بس کن زینب حالا این قدر نگو . زن حس می کرد که خیلی آروم شده . احساس خوشبختی می کرد . خدارو شکر کرد از این که یه شوهر خوب نصیبش کرده . اون شب به خونه بر گشتند . این قدر صبر کردند تا فاطمه کوچولو خوابش برد و زینب یه بار دیگه خودشو در اختیار شوهر مهربون و صبورش گذاشت . چند وقت گذشت تابستون بود و دوماه دیگه فاطمه باید می رفت کلاس اول . تصمیم گرفتن که با هم یه سفر مشهد برن و از خدا و امام رضا به خاطر همه نعمتهایی که به اونا داده تشکر کنن .خیلی بهشون خوش گذشت یه سفر زیارتی تفریحی بود . فاطمه روزا از بس خسته می شد شبا زود خوابش می برد یه بار سه تایی شون رفته بودن کوهستان پارک وکیل آباد یه شهر بازی نمونه تودل کوه .که از بلندیهاش میشه کل مشهدو دید .خیلی بهشون خوش گذشت مخصوصا به فاطمه کوچولو که شجاعانه هر وسیله ای رو که می دید می گفت سوارشم .. هم کمال هم زینب از شبای حرم خیلی خوششون میومد . صدای اذان .. کبوترای روی گنبد .. حالت روحانی حتی در میان این همه سر و صدا . شفای بیماران و حمله زائرین برای تیکه کردن لباسای بیمار شفا گرفته .. همه و همه اونا رو هیجان زده کرده بود .-زینب جون فقط خدا کنه گوشتای تنشو تیکه تیکه نکنن -نه مواظبن چیکار میشه کرد اعتقاده دیگه . هردو احساس می کردند که به تمامی اون چه که می خواستند رسیده اند و جز یه زندگی سالم و کم لغزش و کم گناه چیز دیگه ای از خدا نمی خواستند . حس می کردند که خوشبخت ترین آدمای دنیان -کمال تو از خدا و امام پاک و مهربونش چی می خوای ؟/؟-من دیگه هیچی نمیخوام . بهترین های دنیا رو دارم . یه زن خوب یکی که از اول جوونی عاشقش بودم و بهش رسیدم . یه بچه ناز و شیرین زبون و سالم . از خدا میخوام که زندگی من رو همین روال پیش بره . حق مردمو نخورم بتونم اون قدر سالم و سر حال باشم که وظیفه بندگی خودمو انجام بدم . تو چی زینب تو از خدا و امام مهربونش چی میخوای ؟/؟-فقط تو رو تو رو تو اگه باشی همه چی هست . سایه تو اگه رو سرم باشه دیگه هیچ آتیشی نمیتونه منو بسوزونه . وقتی سوار کشتی تو باشم با هیچ موج و طوفانی غرق نمیشم . وقتی که خدا تو رو بیمه کرده منم که با توام بیمه ام . داشت یادم می رفت کمال ! یه چیز دیگه از خدا میخوام . فقط قبلش بهت بگم تو مثل این که اصلا دوست نداری یه بچه ازم داشته باشی . خیلی بی احساس و بی معرفتی . عین خیالت نیست . دلت نمیخواد ؟/؟ما الان چند ساله با هم ازدواج کردیم . عشق ما نباید یه میوه مشترک داشته باشه ؟/؟کمال هاج و واج به زینب نگاه می کرد . باورش نمی شد که این زینبه که داره این حرفا رو بهش می زنه . چون تا به حال این کمال بود که ملاحظه حال همسرشو می کرد و ازش چیزی نمی خواست -عزیزم تو شوخی می کنی یا جدی میگی من تو زندگیم تو دلم خواسته های زیادی داشتم . بهت نگفتم ولی فقط از خدای خودم ممنونم که یکی یکی آرزو هامو بر آورده کرده و مهر منو تو دلت انداخته تا خودت دونه دونه آرزوهامو که تحققش برام مث تحقق یه رویا بوده بر آورده کنی . وقتی خدا تو رو بهم رسوند شکر کردم وقتی که تو خودتو در اختیارم گذاشتی بازم شکرش کردم . آدم از کسی که دوستش داره چیزی رو به زور نمیخواد . همه چی باید با عشق باشه با صمیمیت با محبت . آدم نباید چیزی رو به اجبار بخواد . اشک مثل بارون بهار از ابر چشای کمال در حال باریدن بود و زینب سرشو گذاشت رو دل شوهرش و شریک گریه هاش شد -خدایا منو ببخش چقدر خود خواه و کور بودم . چقدر گناه کردم از حالا به بعد دیگه قرص نمی خورم . حق با توست . این من بودم که توجهی به تو و خواسته هات نداشتم . حالا که حس می کنم با تمام هستی و وجودم عاشقتم فکر می کنم که اول راهم در حالی که سالها گذشته -زینب من گریه نکن . دل ندارم اشکاتو ببینم . آرومتر. دیگه گریه نکن. فاطمه کوچولو یه تکونی خورد و اونا هم از ترس بیدار شدنش همدیگه رو بغل زده و آروم گرفتن .کمال و زینب تا می تونستند همدیگه رو بوسیدند و نوازش کردند . اونا به آرامش بی نهایت رسیده بودند . پروازی لذت بخش و روح نواز در آسمان زیبای عشق . صبح وقتی که از خواب پاشدن اگه ازشون می پرسیدی کدومتون دیر تر خوابیدین نمی دونستن چی جواب بدن . فقط خودشو نو لعنت کردن از این که چرا واسه نماز صبح نتونستن بیدار شن .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی
     
#10 | Posted: 14 Jun 2013 16:24
مثلث عشق 9
نمودار خوشی و خوشبختی کمال به اوج خود رسیده بود . دوماهی می شد که قصد بچه دار شدن داشتن ولی زینب بار دار نمی شد . آزمایش هم می گفت که هردو شون سالمن . توکل کردن به خدا . شاید حکمت الهی هنوز اقتضا نکرده که بار داری صورت بگیره . نزدیک مدرسه رفتن فاطمه شده بود . وقتش رسیده بود که فاطمه حقیقتو در مورد پدرش بدونه .این که اون شهید شده و جونشو در راه دفاع از دین و کشورش داده . قرار بود بره دبستان شاهد . فاطمه کوچولو خیلی راحت واقعیاتو پذیرفت . براش فرقی نمی کرد . اون از روزی که یادش میومد بابا کمالو دیده بود . اول که بابا نداشت ولی اون تنها بابایی بود که داشت . با عشق اون و نفسهای گرمش بود که بزرگ شده بود . با قصه های اون بود که به خواب می رفت . حتی کمالو خیلی بیشتر از مامان زینبش دوست داشت .-مامان این چیزا رو که گفتی بابام رفته پیش خدا خدا منو دوس داشته که بابا کمالو فرستاده پس من چرا اون یکی بابامو ندیدم . مامان این بابا که نمیره پیش خدا .-دخترم همه ما یه روزی میریم پیش خدا ولی این بابا حالا حالا ها پیش ما هست .-خدا اینو دیگه عوضش نمی کنه ؟/؟-نه دخترم حالا دیگه این قدر از این فکرا نکن . این قدرکه بابا کمالتو دوست داری یه خورده مامان زینبتو هم دوست داشته باش . اگه مامانتو دوست نداشته باشی همش بخوای به بابات بچسبی کاری می کنم که خدا این بابا تو هم عوض کنه ها . فاطمه که تر سیده بود رفت صورت و زیر گلوی مادرشو با بوسه های پی در پی خیسش کرد -مامان فدای لبای کوچولو و غنچه ایت بشه . این قدر باباتو دوست داری که داری بهم باج میدی ؟/؟. نمیذارم هیچ چیز اونو ازت جدا کنه . فاطمه واسه رفتن به مدرسه شوق و ذوق عجیبی داشت ...... جنگ ایران و عراق تمام شده بود . چند ماهی هم گذشته بود . آتش بس اعلام شده بود . اسرا که ازشون به عنوان آزاده یاد می شد به وطن بر می گشتند . بسیاری از خانواده ها عزیزانشونو پس از سالها اسارت می دیدند . شور و ولوله عجیبی در سراسر کشور به پا شده بود . اکثر خانواده ها به نحوی با یکی از این اسرا ارتباط داشتند . یه روز صدای زنگهای پی در پی خانه زینبو عصبی کرده بود . تا دم در رفت و درو باز کرد . خواهر شوهر قبلیش حدیثه بود . به تته پته افتاده بود . اومد داخل و درو بست . نمی تونست حرف بزنه . ح..حح..سسسن زززززنننن.. دددده هههسسسسس شوهررررت نمرده بااااابای فافافا طمه داررره میاد -چی داری میگی -خدایا شکرت . حدیثه خودشو به زمین انداخته بود . به موهاش چنگ انداخته فریاد می زد اشک می ریخت . حالش که جا اومد تعریف کرد که یکی دوساعت پیش یه ارگانی براشون پیغوم آورده که داداش حسنش زنده هست و اسیر بوده و چون فرماندهی عملیاتی رو داشته و عراقیها دنبالش بودن مجبور شده پلاکشو بندازه گردن یه جسد متلاشی شده .. و بقیه ماجرا . در اون عملیات حسن زخمی شده واسیر . چند تا شاهد دیدن که اون زخمی شده و وسیله نقلیه اش هم به آتیش کشیده شده ولی اسارت اونو کسی ندیده بود . بازی سر نوشت کارو به اینجا کشونده بود . پدر و مادر حسن از خوشحالی و تعجب حالشون بد میشه و اونا رو می برن بیمارستان -نمیدونی زینب چقدر خوشحالم . هیشکی حال منو نمی فهمه هیشکی نمیدونی تو خونه ما الان چه خبره . عروسیه عروسیه عروسی . داداش جونم زنده هس زنده هس . زینب دلایل زیادی واسه غم و شادی داشت . نمی دونست با کدومشون خودشو عادت بده . از این که عشق اولش بر گشته بود خیلی خوشحال بود . شبیه به یک معجزه بود . سرنوشت واسش یه چیز دیگه رقم زده بود . حتی یه هنر پیشه سینما وقتی که داره یه نقشی رو بازی می کنه در آن واحد خیلی هنر کنه دو تا نقش بازی کنه تازه اون دو تا نقشو جدا فیلمبرداری می کنن و بهش فشار نمیاد ولی زینب از درون داشت خرد می شد . اون خودشو به عشق کمال و زندگی با کمال و مرگ حسن وفق داده بود . حالا با بر گشتن حسن ازدواج دومش باطل می شد . اون دوباره باید به حسن رجوع می کرد . اینو می تونست به حساب جنبه خوب قضیه گذاشت . اگر تنها همین و همین می بود . به یاد حرفای اون روزاش با حسن افتاده بود که اگه بمیره زینب چیکار می کنه و زینب هم گفته بود هیچ مرد دیگه ای تو زندگی جای تو رو تو قلبم نمی گیره تحت هیچ شرایطی . ولی این طور شده بود . حتما حسن به استناد اون حرف حالا میاد پیش زنش . میاد . با یه دنیایی از عشق و امید . میاد به سمت عشق پاکش . به سمت امید و آرزوش و می بینه که زنش در این مدت متعلق به یکی دیگه بوده . از اون طرف کمال هم که تازه روی خوش زندگی و طعم کامل عشقو چشیده باید زجر بکشه .. اونم باید عشق کمالو فراموش کنه . مثل یه اسباب بازی از دلش خارج کنه . فکر کنه که این یه بازی پلی استیشن بوده که تا حالا داشته فوتبال بازی می کرده و الان بره یه بازی جنگی بکنه . فاطمه رو چیکار کنه از کدومشون رضایت بگیره . زینب حس می کرد که تحت هر شرایطی بازنده هست . با خدای خودش راز و نیاز کرد . خدا من ازت خواسته بودم آرومم کنی . این جوری ؟/؟خوشحالم از این که دل خونواده هارو شاد کردی ؟/؟عزیزمو بر گردوندی . ولی چرا باید یه دلهایی هم این جور شکسته شه . خدایا من غم کی رو بخورم ؟/؟ دارم از پا میفتم . خدایا من آرزوی مرگ نمی کنم . زندگی هدیه ایه که تو به من دادی . پس بذار از هدیه ای که به من دادی اون لذتی رو که حق منه ببرم .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی
     
صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / مثلث عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites