تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

وکیل

صفحه  صفحه 1 از 9:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#1 | Posted: 24 May 2013 13:01 | Edited By: boy_seven
درود درخواست ایجاد تاپیکی داشتم در تالارداستان ادبی به نام وکیل



نویسنده: شهلا ابراهیمی

تعدادقسمت: ۱۲

مقدمه :
مرداد ماه 1358.
در خانه ی حاج حسین توکلی بلوایی برپا بود.همه در تکاپو و جنب و جوش بودند و هر کسی کاری انجام می داد انسیه همسر حاج حسین دچار درد زایمان شده بود و همه دعا میکردند این بار خداوند لطفی کند و این خانواده صاحب پسری شوند انسیه دو دختر داشت به نامهای آسیه و عاطف اولی در هفده سالگی ازدواج کرده و صاحب پسری به نام محمد بود عاطفه هم نامزد داشت و قرار بود به زودی با پسر عموی خود بهادر ازدواج کند.
پس از چهارده سال بچه دار نشدن همه از باردار شدن انسیه قطع امید کرده بودند حاج حسین و همسرش به همه ی پزشکان نامدار آن زمان مراجعه کردند تا عاقبت مداوای خانم دکتری اثر کرد و انسیه باردار شد و حالا همه دعا میکردند خداوند پسری به انان بدهد عزیز جون مادر حاج حسین دعا میکرد مادر و بچه هر دو سالم باشند او عقیده داشت بچه نعمت خداست و باید شکر نعمت را به جا آورد پسر و دختر بودن فیقی نمی کند اما انسیه دلش می خواست مثل ملیحه جاری و خواهرش مونس خداوند به او پسری بدهد تا نزد حاجی بیش از پیش عزیز شود...

کلمتات کلیدی: رمان وکیل-دانلود رمان وکیل...

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#2 | Posted: 24 May 2013 14:29
قسمت ۱

مرداد ماه 1358.
در خانه ی حاج حسین توکلی بلوایی برپا بود.همه در تکاپو و جنب و جوش بودند و هر کسی کاری انجام می داد انسیه همسر حاج حسین دچار درد زایمان شده بود و همه دعا میکردند این بار خداوند لطفی کند و این خانواده صاحب پسری شوند انسیه دو دختر داشت به نامهای آسیه و عاطف اولی در هفده سالگی ازدواج کرده و صاحب پسری به نام محمد بود عاطفه هم نامزد داشت و قرار بود به زودی با پسر عموی خود بهادر ازدواج کند.
پس از چهارده سال بچه دار نشدن همه از باردار شدن انسیه قطع امید کرده بودند حاج حسین و همسرش به همه ی پزشکان نامدار آن زمان مراجعه کردند تا عاقبت مداوای خانم دکتری اثر کرد و انسیه باردار شد و حالا همه دعا میکردند خداوند پسری به انان بدهد عزیز جون مادر حاج حسین دعا میکرد مادر و بچه هر دو سالم باشند او عقیده داشت بچه نعمت خداست و باید شکر نعمت را به جا آورد پسر و دختر بودن فیقی نمی کند اما انسیه دلش می خواست مثل ملیحه جاری و خواهرش مونس خداوند به او پسری بدهد تا نزد حاجی بیش از پیش عزیز شود.
جواد پسر مونش که هشت سال داشت دنبال حاجی رفت او هم مغازه را دست شاگردش سپرد و با شتاب خود را به منزل رساند و همراه مونس عاطفه و انسیه به بیمارستان رفت زمانی که پشت در اتاق زایمان بودند هر سه بی قرار قدم می زدند که پرستار با خوشحالی جلو آمد و خبر داد صاحب یک دو قلوی قشنگ و تپل دختر و پسر شدند هر سه نفر فقط واژه ی پسر را شنیدند وقتی انسیه را به بخش انتقال دادند از خوشحالی گریه میکرد.
مونس سرو گردنی برای حاجی آمد و گفت:
-حاج آقا خواهرم آخرش برات یه کاکل زری آورد چشم روشنی سنگینی باید بهش بدی!
-ای به چشم!من دربست نوکرشم هر چی بخواد دریغ ندارم.
وقتی بچه ها را آوردند که مادر و همراهان آن دو را ببیند همه مشتاق دیدن پسر بودند و کسی به دختر مو قرمزی که با ولع انگشت شستش را می مکید توجهی نداشت.
فردای ان روز انسیه همراه دو قلوهایش به خانه امد حاجی جلوی پایش گوسفند پرواری قربانی کرد و گوشتها را میان همسایه ها تقسیم و دل و جگرش را کباب کردند و به انسیه دادند تا نیروی از دست رفته را یابد مونس و حاجی و انسیه برای اینکه پسر که نامش را مهدی گذاشتند دچار کمبود شیر نشود تصمیم گرفتند دختر را به سکینه کارگر خانه بسپارند او به تازگی زایمان کرده و شیرش هم فراوان بود عزیز هرچه کرد تا انان را راضی کند دختر نوزاد را که محبوبه نام گرفته بود نیز مادرش شیر بدهد قبول نکردند مونس پشت چشمی برای عزیز نازک کرد و گفت:
-وا عزیز خانم شما چرا این حرفو می زنین؟خواهرم پسر زاییده باید تقویتش کنه اگر دختره از شیر مادرش بخوره یه وقت برای آقا مهدی شیر کم میاد تازه دیدن این دختره کفاره می خواد...با اون موهای قرمزش!
عزیز با عصبانیت گفت:
-خودم بزرگش میکنم!
حاجی گفت:
-دست شما درد نکنه عزیز جون کمک بزرگی به انسیه می کنین.
از همان روز عزیز با کمک سکینه محبوبه را نگهداری کردند خوشبختانه شیر سکینه زیاد بود و محبوبه هم پر اشتها عزیز همان روز به بازار رفت وب رای دخترکش لباس و وسایل مورد نیاز را خرید و با دست پر و هن هن کنان به خانه برگشت سکینه همسر قلی باغبان حاجی بود که در کارهای خانه و آشپزی به انسیه کمک میکرد او در مدت هشت سالی که به این خانه امده بود چهار زایمان داشت آنان در دو اتاق گوشه یباغ زندگی میکردند عزیز به او گفت که هر دو سه ساعت یک بار به محبوبه شیر بدهد سکینه که به عزیز خانم علاقه داشت با رضایت کامل قبول کرد.

در ساختمان روبه رویی که به حاجی تعلق داشت برو بیایی بود خویشان و همسایه ها و دوست و آشنا برای گفتن تبریک می آمدند و هر یک هدیه ای برای نوزاد می آورند ملیحه جاری انسیه و مونس و دختران حاجی مشغول خدمت به زائو و میهمانان بودند سکینه بیچاره بچه اش را به کولش بسته و مشغول کار بود اما در هر فرصتی که پیدا میکرد به ساختمان عزیز می رفت و بچه را شیر می داد.
عزیز هر چه بیشتر به محبوبه نگاه میکرد از مشابهت او به پدر بزرگش بیشتر شگفت زده می شد عزیز برای مهدی یک و ان یکاد طلا خرید تا بچه از چشم زخم در امان باشد جواد در فرصتی که به دست آورد سری به نوزاد دختر زد و به عزیز گفت:
-وای چه دختر خوشگلیه!موهاش قرمزه عزیز.چشمهاشو نگاه کنین بازه...چقدر هم قشنگه!چه خوشرنگیه!
عزیز در تایید حرف پسرک گفت:
-بذار بزرگ بشه خودشون به غلط کردن می افتن که چرا اونو قبول نکردن.


روزها از پی هم می گذشت انسیه آن قدر مشغول مهدی بود که یادش رفت دختری هم به دنیا آورده است تنها حاج توکلی بود که گاهی به دخترش سر می زد البته به خاطر عزیز هر روز که به انجا میرفت اگر محبوبه بیدار نگاهی هم به او می انداخت.
حاج حسین و حاج حسن عادت داشتند هر شب وقتی از مغازه به خانه می امدند اول به عزیز سر می زدند و اگر خریدی برایش کرده بودند به او می دادند سپس نزد همسران خود می رفتند حسین و عزیز در یک حیاط سکونت داشتند و حسن در خانه ی مجاور بود.
پس از انقلاب بلشویکی در روسیه حاج کاظم توکلی پدر حاج حسین و حاج حسن همراه پدر و مادر و خواهرش به ایران مهاجرت کرده بودند آنان ابتدا به تبریز رفتند ان زمان کاظم دوازده ساله بود و در باکو درس می خواند وقتی به تبریز رسیدند از نظر زبان مشکلی نداشتند اما درسهایی که فارسی تدریس می شد برای کاظم مشکل بود وی عاقبت با هر سختی که بود تصدیق کلاس ششم ابتدایی را گرفت ودر مغازه ی پدرش مشغول کار شد به طوری که پدرش در هر کاری با او مشورت میکرد.
دو سال پس از مهاجرتشان به تبریز خواهرش دچار ذات الریه شد دوا و درمانها اثر نکرد و دخترک به دیار باقی شتافت کاظم از مرگ خواهر بسیار متاثر شده بود به پدرش پییشنهاد کرد به پایتخت بروند تا از امکانات بیشتری برخوردار شوند اما عبدالله پدر کاظم قبول نکرد و معتقد بود چون در تبریز جا افتاده اند و بازاریان او را می شناسند برایشان خیلی سخت است او می گفت تهران شهر بزرگی است و تا آنان جا به جا شوند و در بازار اعتباری کسب کنند مدت زمان زیادی لازم است به هر صورت کاظم را متقاعد کرد که در تبریز بمانند.
سالها گذشت و کاظم جوانی برومند شد که کسبه ی بازار برایش احترام خاصر قائل بودند در همان زمان در همسایگی شان خانواده ای زندگی میکرد که از شیراز آمده بودند چون پدر خانواده ارتشی بود آنان را به تبریز منتقل کرده بودند ان خانواده دختر دم بخت بالا بلند چشم سیاهی داشتند به نام فاطمه مادر کاظم و مادر فاطمه با هم دوست شدند و این دوستی به ازدواج فرزندانشان انجامید پدر کاظم در جوار خانه ی خودشان خانه ای برای عروس و داماد خرید نخستین فرزند آنان پس از یک سال به دنیا آمد که نامش را حسن گذاشتند زندگی روی خوب خودش را به انان نشان می داد کاظم توانست مغازه ای در بازار بخرد و مستقل شود فرزند دوم کاظم سه سال بعد به دنیا آمد که نامش را حسین گذاشتند دختر کاظم و فاطمه هشت سال پز از ازدواجشان به دنیا آمد که نام زهرا را برایش انتخاب کردند.
روز به روز بر ثروت کاظم افزوده می شد ده سال پز اس ازدواج آن دو عبدالله پس از سرماخوردگی شدیدی دار فانی را وداع گفت و کاظم را تنها گذاشت از ان پس همه ی سفارش کاظم به فاطمه این بود که مواظب باشد که بچه ها سرما نخورند سوخت زمستانی را از شهریور مهیا میکرد مبادا با مشکل مواجه شوند زمستانها سعی میکرد بچه ها را بیرون نبرد خودش مایحتاج خانه را می خرید تا فاطمه مجبور نشود برای خرید از

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#3 | Posted: 24 May 2013 14:31
خانه بیرون رود اما بهار و تابستان را به گردش و تفریح می پرداختند تابستانها به آبگرم سرعین سری می زدند و شبهای تابستان به شاهگلی می رفتند کاظم عاشق فاطمه بود و از هیچ کاری برای آسایش و خوشحال کردم او دریغ نمیکرد برایش یک خدمتکار آورده بود که در کارهای خانه کمکش باشد تا فاطمه بیشتر به بچه ها رسیدگی کند.

روزها و ماهها و سالها گذشت حسین دوازده ساله بود و مدرسه می رفت که دچار سرماخوردگی شد کاظم بیچاره سر از پا نشناخته او را نزد پزشک برد.داروها را سر ساعتی که دکتر گفته بود خودش به حسین می خوراند اماتب بچه پایین نمی آمد این بار او را به بیمارستان بردند که پزشکان تشخیص سینه پهلو دادند دیگر درنگ نکرد یک اتومبیل دربست گرفت و بچه را به تهران رساند خوشبختانه درمانها اثر بخش بود و خداوند یکب ار دیگر حسین را به او برگرداند وقتی به تبریز برگشتند چند گوسفند قربانی کردند و کاظم نذر کرد هر عاشورا قیمه بپزد و نیز تصمیم گرفت برای همیشه به تهران کوچ کنند.
یک سفر دیگر به تهران آمد و در قیطریه که محلی خوش آب و هوا بود باغچه ای خرید که یک ساختمان قدیمی و خشت و گلی داشت با دو اتاق و آشپزخانه و توالت کاظم به تبریز برگشت خانه ی خودش و پدرش همچنین حجره ها را فروخت و همراه بچه ها و فاطمه به تهران آمد بچه ها از باغ خوششان آمد اما ساختمان خیلی قدیمی و مخروبه بود کاظم دست به کار شد و در ضلع شمالی باغ یک ساختمان آجری محکم با سقف شیروانی ساخت که از برف روبی زمستان راحت باشند ساختمان از سطح زمین کمی بالاتر بود و چند پله می خورد جلو ساختمان ایوانی پهن قرار داشت در ساختمان به راهرویی باز می شد و بعد سرسرا قرار داشت ساختمان چهار اتاق داشت که یکی را به عنوان مهمانخانه و سه تای دیگر را برای خواب و نشیمن در نظر گرفته بودند کاظم برای احتیاط یک حمام و توالت در ساختمان ساخت که بچه ها سرما نخورند همچنین آشپزخانه را هم داخل ساختمان ساخت زیر ایوان زیرزمین بود که یک حوضخانه ی کوچک و قشنگ و یک حوض کاشی فیروزه ای با فواره در وسط آن خودنمایی میکرد که بعد از ظهرهای تابستان خنکای مطبوعی داشت کاظم در اینجا هم برای فاطمه کارگر گرفت تا زیاد خسته نشود خودش هم در بازارچه مغازه خواربار فروشی باز کرد تا نزدیک خانه باشد بچه ها بزرگ و بزرگ تر شدند.
اول زهرا به خانه ی بخت رفت برای دخترش در همان محله خانه ای خرید و جهیزیه ی کاملی هم به او داد که به همه میگفت که سهم الارث انان است.
حسن با دختر یکی از کسبه ی محل ازدواج کرد و حاج کاظم برای او نیز در جوار خودشان یک باغچه خرید و ساختمان آبرومندی هم برای عروس و داماد ساخت اما حسین که عزیز کرده ی او بود... در همان باغ خودشان عمارتی ساخت و از همان محل دختری از خانواده ای محترم برایش عقد کرد حسن و ملیحه خیلی زود بچه دار شدند دو پسر به نامهای بهادر و بهرام و یک دختر به نام بهناز در ضمن حاج کاظم دو مغازه هم برای پسرانش خرید حسین خوار بار فروشی و حسن میوه فروشی باز کردند.
ملیحه همسر حسن و انسیه همسر حسین میانه ی خوبی با هم داشتند که از حاج کاظم و عزیز جون بود حسین دو دختر داشت به نام های آسیه و عاطفه که آسیه در هفده سالگی ازدواج کرده و صاحب پسری به نام محمد بود عاطفه هم نامزد بهار پسر عموی بزرگش بود حاج کاظم پیش از مرگش مغازه را فروخت و چهار قسمت کرد سهم زهرا را به خودش داد و سهم عزیز را به پسرها که پس از مرگ او مقرری ای به عزیز بدهند و همین طور موظفشان کرد که مادر را به مکه بفرستند پسرها به وصیت پدر عمل کردند و خودشان نیز همراه مادر به مکه مشرف شدند و پس از بازگشت چندین شب و روز ولیمه دادند عزیز جون که دیگر کار چندانی نداشت اوقاتش را به عبادت می گذراند وبرای نماز مغرب و عشا به مسجد می رفت در روز عاشورا که نذری پزان داشتند همه به کمکش می آمدند عروسها و خانواده هایشان زهرا و شوهرش حاج حسین به تازگی باغبانی آورده بود که همسرش در کارها به انسیه کمک میکرد دیگهای نذری را پشت عمارت نزدیک اتاقهای قلی و سکینه بار می گذاشتند انسیه هم نذر کرده بود اگر پسردار شد روز اربعین شله زرد بپزد.
شبهای تابستان قلی حیاط را آبپاشی میکرد و دو تخت در زیر درختگردو نزدیک حوض می گذاشت و دور حوض گلدانهای شمعدانی میچید گلدانهای محبوبه ی شب و یاس رازقی قرار گرفته در ایوان عطر افشانی میکردند و از روی دیوار باغ هم پیچ امین الدوله آویزان بود درختهای گیلاس و آلبالو و خرمالو و دو درخت کهنسال گردو زینت بخش این باغ بود قلی تابستانها انواع سبزی و صیفی هم در گوشه ی باغ می کاشت شب وقتی دو برادر از سر کار می آمدند بیشتر وقتها در خانه ی حسین جمع می شدند چون عزیز آنجا بود بهانه ای برای جمع خانوادگی بود در این جمع مونس خواهر بزرگ انسیه هم حضور داشت.
بر اثر معاشرت بهادر پسر بزرگ حسن عاشق هاطفه شد وقتی برادر بزرگ عاطفه را از حسین خواستگاری کرد حاج حسین پس از مشورت با همسرش پذیرفت البته از بخت خوش عاطفه نیز دل به پسر عمو داده بود و خیلی زود صیغه ی محرمیتی خواندند و دو جوان نامزد شدند خیلی زود کلنگ ساختمان عروس و داماد زده شد پس از زایمان انسیه ساخت خانه به پایاین رسید و قرار شد پس از یک ماه جهیزیه ی عروس در خانه چیده شود روز پانزدهم مهر ماه جشن مفصلی گرفتند و عاطفه به خانه ی بخت رفت.
حالا دیگر انسیه کم و بیش بی کار شده بود و وقت کافی برای رسیدگی به مهدی داشت سکینه هم دایه ی محبوبه شد و عزیز همچون مادری از او مراقبت میکرد و مهر این دختر سرخ مو روز به روز بیشتر در دلش جا میگرفت.
اوایل بهار عاطفه مژده داد که باردار است ملیحه مراقبت از او را بر عهده گرفت مونس هم که فرزند کوچکی نداشت مرتب به انسیه و عاطفه سر می زد و کمک حالشان بود دراین رفت و آمدها جواد که اخرین فرزند مونس بود همراه او به خانه ی خاله ای می امد و با عروسک کوچک مو سرخ بازی میکرد برایش جالب بود که کسی رنگ موهایش قرمز و چشمهایش باشد.
محبوبه به راه افتاده بود و به مراقبت بیشتری نیاز داشت که البته دختر بزرگ سکینه و جواد این مسئولیت را عهده دار شده بودند.
تولد یک سالگی مهدی را با شکوه برگزار کردند اما هیچ کس یادش نبود که محبوبه هم در همان روز به دنیا آمده است!البته مادر بزرگش یادش بود و هدیه ای نیز برایش خرید که یک عروسک سخنگو بود محبوبه آن عروسک را خیلی دوست داشت و هر شب در حالی که عروسک را در آغوش داشت به خواب می رفت کم کم کلمات را آموخته بود و به خوبی ادا می کرد کلماتی که بیشتر آنها را جواد یادش می داد.

روز سی و یکم شهریور یکهزار سیصد و پنجاه و نه برای همه ی مردم ایران و البته برای خانواده توکلی روزی دلهرهآور بود صدای مهیب انفجار بمب در سراسر شهر پیچید و پس از آن وضعیت اضطراری از رادیو و تلویزیون اعلام شد از ان به بعد هر وقت صدای آزیر قرمز به گوش می رسید همه به حوضخانه ی زیر زمین عزیز جونمی رفتند همه مراقب بودند عاطفه دچار ترس و دلهره نشود سه ماه پس از آغاز جنگ پسر تپل عاطفه و بهادر به دنیا آمد پدر بزرگها در پوست خود نمی گمجیدند هر یک گوسفندی جلوی پای مادر و فرزند قربانی کردند با اینکه جنگ بود و هر روز در محله های اطراف حجله ای زده می شد هیچ کس دل و دماغ جشن گرفتن را نداشت خانواده توکلی نمی توانستند شادی شان را از تولد نوه ی پسری پنها کنند.
جوانان محله هر روز برای رفتن به جبهه در مسجد محل نام نویسی میکردند از جمله بهادر وبهرام هر چه برادران توکلی بهانه آوردند که بهادر را از رفتن به جبهه منصرف کنند تاثیری نکرد و عاقبت در خرداد سال شصت هر دو به جبهه گسیل شدند نامه های آنان برای خانواده شان مایه ی دلگرمی بود تا اینکه یک سال و نیم پس از فرستادن بهادر به جبهه خبر دادند او مجروح شده و در یکی از بیمارستانهای تهران بستری است حاج حسین و حاج حسن بدون اطلاع دادن به همسرانشان خودشان را به بیمارستان رساندند خوشبختانه خمپاره به پای بهادر اصابت کرده و او تحت عمل جراحی قرار گرفته بود ان روز که توکلی ها به دیدن بهادر رفتند حال عمومی او خوب بود و کم کم باید با عصا راه می رفت قرار شد عصر به اتفاق خانواده به دیدنش بروند.
وقتی خبر را به عاطفه و ملیحه دادند ملیحه ی بیچاره بی هوش شد عصر به اتفاق بقیه راهی بیمارستان شد وقتی چشمش به بهادر افتاد دوباره بنای شیون و گریه را گذاشت و از بهادر قول گرفت فکر جبهه و جنگ را

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#4 | Posted: 24 May 2013 14:32
از سرش بیرون کند.
چند روز بعد بهادر مرخص شد و ملیحه و عاطفه مراقبت و پذیرایی از او را بر عهده گرفتند میلاد کوچولو هم که بسیار شیرین شده بود پای رفتن بهادر را سس کرد به این نتیجه رسید که دین خود را به کشور ادا کرده و بهتر است دیگر نزد خانواده بماند.
اما بهرام همچنان در جبهه بود گاهی به مرخصی می آمد و خیلی زود باز میگشت زمان موشک باران انسیه از خواهرش خواست حالا که اتاق اضافه دارند آنان نیز به طور موقت به خانه شان نقل مکان کنند تا زمان آزیر قرمز به حوضخانه بروند مونس هم بیشتر وقتها در کنار آنان بود.
جنگ همچنان ادامه داشت حالا دیگر محبوبه و مهدی به مدرسه می رفتند که البته به دلیل موشک باران اکثر اوقات مدرسه ها تعطیل می شد محبوبه کلاس چهارم را تمام کرده بود که جنگ به پایان رسید و همه به خانه هایشان بازگشتند بهرام هم که همه ی سالهای جنگ در جبهه بود به تهران بازگشت و در اداره ای که کار میکرد به سمت مدیر اجرایی مشغول به کار شد مجید شوهر آسیه هم پس از اتمام دانشگاه در همان اداره ای که کار میکرد پست مهمی گرفت و به سمت مدیر اجرایی مشغول به کار شد وضع مالی آنها روز به روز بهتر می شد تا جایی که در یکی از خیابانهای ساکت و پر درخت پاسداران خانه ای خریدند و یک خودروی آخرین مدل هم زیر پای مجید بود در این میان دومین پسرشان هم به دنیا آمد که نامش را علی گذاشتند جواد در کنکور سراسری رشته ی کامپیوتر قبول شد و با جدیت مشغول درس و تحصیل بود اما هر گاه فرصتی پیدا میکرد به عزیز جان و خاله اش سر می زد هر بار انسیه از او خواهش میکرد با مهدی کمی ریاضی کار کند جواد از محبوبه هم می خواست بنشیند و او هم اشکالاتش را بپرسید.
محبوبه دختر کم حرفی بود در واقعا اعتماد به نفس چندانی نداشت چون اعضا خانواده غیر از جواد و عزیز جون او را به دلیل داشتن موهای قرمز مسخره می کردند و حتی بچه های مدرسه نیز او را به باد تمسخر میگرفتند مادر و خواهرانش نیز احساس محبت و علاقه ی چندانی به اونداشتند محبوبه در جمع خانوادگی کمتر حضور می یافت در مدرسه و بیرون از خانه نیز مقنعه اش را تا جایی که می توانست جلو می کشید تا حتی تار مویی پیدا نباشد.
بهناز دختر عموی محبوبه که تنهاچهار سال از او بزرگ تر بود هیچ وقت او را در بازیهایش شرکت نمی داد محبوبه در انزوای کامل بود حالا دیگر می فهمید که مادر و پدرش علاقه ای به او ندارند و تنها به مهدی محبت و توجه می کنند اما عزیز با همه تفاوت داشت او تمامی عشق و احساسش را به او نثار میکرد و عشق ورزیدن محبت کردن و بدون بخل و کینه زیستن را به او یاد می داد او همیشه به محبوبه می گفت:
-اندازه ی ده تا پدر و مادر دوستت دارم.
زمانی که محبوبه ده سال داشت بهرام پسر عموی کوچکش ازدواج کرد عروس همسایه ی روبه رویی شان بود و گویا آن دو همدیگر را دوست داشتند جشن بزرگی برای او گرفتند حاج حسن برای پسر دومش یک آپارتمان صد متری در همان منطقه ی قیطریه خرید و عروس هم با جهیزیه فراوان به خانه بخت رفت حالا دیگر جوانهای دم بخت ازدواج کرده و تنها بهناز و جواد مانده بودند مونس خیلی دلش می خواست بهناز را برای جواد عقد کند اما هر بار با مخالفت شدید جواد رو به رو می شد همان سال در روز نذری پزان عزیز جون همه ی همسایه ها و اقوام جمع بودند عزیز از محبوبه خواست نیت کند و دیگ خورشت قیمه را هم بزند او هم بی خیال و بدون روسری به حیاط پشتی رفت همین که خواست خورشت نذری را هم بزند یکی از همسایه ها گفت:
-انسیه خانم این دخترت چرا مو قرمزه؟
-عزیز فوری گفت:
-به پدر بزرگش کشیده اون خدا بیامرز روس بود موهای سرش هم قرمز بود این دختر مثل اون شده.
-نکنه دعاییه؟
-یعنی چی این حرفا کدومه؟
-به خدا...خیلی از قدیمیها به ما گفتن کسایی که موهاشون قرمزه بد یمن هستن!
-والله راستش این دختر خیلی هم خوش قدم بود چون مهدی بعد از اون به دنیا اومد از وقتی هم که پا به این دنیا گذاشته کسب و کار پدرش روز به روز بهتر شده...
محبوبه دیگر چیزی نشنید حرفهای زن همسایه در سرش می پیچید خیلی زود به ساختمان خودشان برگشت و با خود عهد کرد هرگز بدون روسری در هیچ جمعی ظاهر نشود.

محبوبه ی دوره ی دبستان را با موفقیت به پایان برد و وارد دوره ی راهنمایی شد در حالی که مهدی با پایین ترین نمره ها آن هم در شهریور قبول شد مهدی درس خواندن را دوست نداشت و از صبح در کوچه با بچه ها بازی میکرد برای ناهار به زور حاج حسین به خانه می آمد و عصر زودتر از همه ی بچه محلها به کوچه می رفت کم کم با اوباش محله دوست شد و هر جه عزیز بیچاره به پدر و مادرش میگفت مواظب او باشند تا هرز نرود می گفتند خودشان بهتر می دانند چطور پسرشان را تربیت کنند عزیز هم دیگر دخالتی نکرد و در عوض همه ی سعی و کوشش خود را برای تربیت محبوبه به کار برد.
دخترک همه ی وجودش لطافت و نرمی و شرم و حیا بود عزیز می گفت:
-کمتر کسی بتونه زیر نگاههای تو دووم بیاره.
محبوبه هرگز خود را زیبا نمی دانست و متوجه نگاههای اطرافیان هم نمی شد به ویژه نگاههای جواد که روز به روز بیشتر شیفته ی او می شد جواد با جدیت درس می خواند تا بتواند هر چه زودتر استقلال مالی دست یابد و دختر خاله ی عزیزش را خواستگاری کند هر چند که مادر جواد از این خواهرزاده ی خود به هیچ وجه خوشش نمی امد جواد می خواست با دلیل و منطق مادر را راضی به خواستگاری کند محبوبه متوجه دلدادگی پسر خاله اش نبود او تنها درس می خواند و به مادر بزرگش می رسید هرگاه بیکار می شد به عزیز در کارها کمک میکرد در کلاس سوم راهنمایی با معدل نوزده قبول شد در حالی که مهدی هنوز سال اول راهنمایی بود عزیز نام محبوبه را در بهترین دبیرستان منطقه نوشت هرچه حاج حسین مخالفت کرد که دختر درس را می خواهد چه کند عزیز میگفت باید ادامه تحصیل بدهد محبوبه به جز درس و کتاب به چیزی علاقه نداشت تابستانها همه نوع کتاب می خواند جواد کتابهای علمی و ادبی و شعر برایش می آورد و او آنها را خیلی دقیق می خواند و اشکالاتش را از جواد می پرسید.

سال اول دبیرستان برای محبوبه سرنوشت ساز بود چون باید تعیین رشته میکرد جواد میگفت رشته ی تجربی بخواند ولی خودش هنوز تصمیم نگرفته بود ترم اول با نمره های عالی قبول شد.
آن سال عید قرار بود همه ی خانواده به مشهد بروند که البته عزیز و محبوبه هم جزو مسافران بودند روز پس از تحویل سال حرکت کردند وسایل سفر را در پنج خودرو قرار دادند و صبح زود حرکت کردند.
در حرم امام رضا (ع) همه گریه میکردند و با صدای بلند حاجت خود را می خواستند محبوبه نیز در گوشه ای ایستاده بود به ضریح نگاه میکرد و در دل خواسته های خود را میگفت چیز زیادی نمی خواست تندرستی و سلامت برای اطرافیان و موفقیتش در درس البته یک خواسته ی عجیب هم داشت و آن نیز تغییر رنگ موهایش بود.
وقتی از حرم بیرون امد جواد پرسید :
-از امام چه خواستی؟
محبوبه در نهایت سادگی گفت:
-اول سلامتی بعد موفقیت در درسهام بعد هم تغییر رنگ موهام!
جواد گفت:
-موهات خیلی هم خوشرنگه همه کلی رنگ و مواد شیمیایی به موهاشون می مالن تا رنگ موهای تو بشه.
-نه آقا جواد همه منو مسخره میکنن.
-بیجا کردن!حسودیشون میشه.
اما این حرفهای در محبوبه اثر نداشت او از رنگ موهایش خجالت می کشید همیشه با خود میگفت اگر من

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#5 | Posted: 24 May 2013 14:32
قیافه و موهام مثل بهناز بود چی می شد؟بعد با خودش می گفت هوضش من درسم خوبه...اون فقط تا سوم راهنمایی خونده.

پس از ده روز به تهران برگشتند و روز چهاردهم فروردین همه سرکا و زندگی شان رفتند یکی از روزهای گرم اواخر اردیبهتش ماه بود که محبوبه برای خرید چند قلم جنس وارد مغازه ی پدرش شد و سلام کرد حاج توکل با مردی سی و چند ساله گفت و گو می کرد محبوبه با شرم گفت:
-آقاجون عزیز اینها رو خواسته.
حاج توکل گفت:
-صبر کن الان میدم.
و چیزهای در خواستی مادرش را سریع حاضر کرد و به محبوبه داد و او را روانه ساخت.
مرد غریبه که نامش عباس بود دیگر مرد چند لحظه پیش نبود با چشم مسیر محبوبه را دنبال کرد حاج توکلی که متوجه او بود گفت:
-صبیه بنده است.
عباس گفت:
-خدا بهتون ببخشه.
عباس راننده ی کامیون بود و چند سالی می شد که با حاج حسین سلام و علیک داشت خانه اش دو کوچه بالاتر از خانه ی توکلی بود و همراه خواهر ترشیده اش زندگی میکرد مرد خودساخته ای بود که به تازگی کامیون نویی به اقساط خریده بود.
محبوبه بی خیال به خانه رفت و مشغول درسهایش شد جواد که مدرک مهندسی اش را گرفته بود مشغول گذراندن سربازی در کرمانشاه بود یک بار عزیز از محبوبه پرسید:
-ببینم مادر جون دلت برای آقا جواد تنگ نشده؟
محبوبه شانه ای بالا انداخت و گفت:
-من فقط دلم برای شما تنگ میشه.
عزیز متوجه نگاههای عاشقانه جواد شده بود اما نمی خواست حواس دخترک را از درس و مدرسه پرت کند.
ان سال هم محبوبه با معدل عالی قبول شد اما هنوز تصمیم نگرفته بود چه رشته ای بخواند با خود میگفت شاید علوم انسانی بخوانم در دانشگاه هم یا مدیریت می خونم یا حقوق...اما من زاید حراف نیستم چطوری می تونم از موکلم دفاع کنم/
یک شب حاج توکلی مثل همیشه که برای احو.ال پرسی از عزیز آمده بود به دخترش گفت:
-بیا بشین کارت دارم.
محبوبه مثل همیشه که با نگاهش سوال و جواب میکرد هاج و واج نشست.
-ببین محبوبه هر دختری باید ازدواج کنه تو هم مثل بقیه دخترها باید به خونه ی بخت بری یکی از دوستان من که مرد خیلی خوبی هم هست از تو خوشش امده و تو رو خواستگاری کرده منم موافقت کردم قراره فردا عصر با خواهرش بیان خواستگاری.
-اما آقاجون من می خوام درس بخونم!
عزیز دخالت کرد و گفت:
-حاج حسین قبل از جواب دادن حداقل از دخترت می پرسیدی.
-مگه از اون دوتای دیگه پرسیدم؟خودم انتخاب کردم.
عزیز گفت:
-عاطفه که بهادر رو دوست داشت آسیه هم از مجید خوشش می اومد حالا این دختر باید ندیده و نشناخته ازدواج کنه؟الان دیگه زمونه عوض شده دخترها مثل پسرها درس می خونن و دانشگاه میرن.
-ببین عزیز جون درسته که شما برای محبوبه مادری کردی تا حالا هم در مورد اون هر تصمیمی گرفتی ما اعتراض نکردیم اما حالا دیگه اجازه بده ما برای سرنوشت اون تصمیم بگیریم.
عزیز با لحن معترض گفت:
-چرا نمی ذاری خودش هم نظرشون بگه؟
-عزیز جون شما اونو خیلی پررو کردی.
-اون از همه ی بچه هات مهربون تر و با شرم و حیاتره انصاف داشته باش!
حاج توکل گفت:
-مادر من اونها فردا شب برای بله بران می آن دیگه هم نمی خوام در این مورد حرفی بشنوم.
سپس آنجا را ترک کرد و به خانه اش رفت.
محبوبه مات و متحیر به عزیز نگاه میکرد هر دو بهتشان زده بود که یکباره بغض محبوبه ترکید و سرش را روی دامن عزیز گذاشت و زار زار گریه کرد به عزیز التماس میکرد که جلوی این ازدواج را بگیرد اما پدرش آب پاکی را روی دستش ریخته بود آن شب مادر بزرگ و نوه تا سپیده ی صبح بیدار بودند دخترک گریه میکرد و عزیز دلداریش می داد آفتاب زده بود که محبوبه خوابش برد.
صبح انسیه به آنجا آمد یک پیراهن دستش بود که ان را رو به محبوبه گرفت و گفت:
-محبوب امشب اینو بپوش آبجیت برات خریده.
-عزیز شما بهشون بگین من نمی خوام شوهر کنم.
-خبه خبه خیلی پررو شدی گذاشتیم درس بخونی اینو بدون هرچی درس بخونی باز باید کهنه بچه تو بشوری و بری مطبخ آشپزی کنی آخر و عاقبت دخترا همینه!
-من می خوام غیر از همه باشم از اینکه می بینم شما و خواهرام در زندگی فقط بچه به دنیا آوردن و خدمت به شوهراتون رو فهمیدین حالم به هم می خوره من می خوام یه مادر تحصیلکرده و یه زن فهمیم و مدیر برای شوهرم باشم نه عروسک بزک کرده.
انسیه دستش را بالا برد و سیلی محکمی به صورت محبوبه زد و با خشم گفت:
-بی حیا از ما حالت به هم می خوره؟حالا خوبه چند کلاس بیشتر سواد نداری این جور می تازونی وای به روزی که بری دانشگاه راسته که میگن درس و کتاب چشم و گوش بچه ها رو باز میکنه عزیز جون تقصیر شما بود که اصرار داشتین این ورپریده بره مدرسه!
عزیز که از شدت ناراحتی می لرزید گفت:
-اون موقع که به دنیا اومد نخواستی حتی یک بار شیرش بدی انداختیش زیر سینه ی سکینه و تو دامن من بزرگ شد حالا براش مادر شدی و براش شوهر انتخاب میکنین؟خودت بهتر از همه می دونی هرگز برات مادر شوهر نبودم و مثل یه مادر کنارت بودم غمت رو خوردم و کمکت کردم حالا این رسمش نیست که زحمتهای منو این طوری جواب بدی.
-من کاری به زحمت های شما ندارم اما در مورد محبوب بدونین خوب تربیتش نکردیم با مادرشتی میکنه انگار نه انگار من مادرشم!
محبوبه با لحنی جدی گفت:
-شما فقط منو زاییدین مادر واقعی من عزیز جونه!
-خفه شو دختره ی بی حیا برو گمشو امشی هم حق نداری بیای شوهر آینده تو ببینی خودمون همه ی کارها رو انجام می دیم در ضمن اگر منتظر نشستی که جواد بیاد تو رو بگیره کور خوندی آبجی مونس هیچ وقت تو رو برای پسر مهندسش نمی گیره اونها برای بهناز حرف زدن.
-من چی کار به جواد دارم...اون هر کس رو دلش می خواد بگیره من شوهر نمی کنم حالا ببینین.
شب وقتی عباس و خواهرش راحله به همراه عمه ی پیرشان آمدند هر چه گفتند عروس کجاست انسیه و مونس گفتند:
-ما رسم نداریم عروس توی بله بران بیاید جلوی فامیل داماد.
خلاصه قرارها گذاشته شد چون روز بعد عباس یک سفر در پیش داشت هفته ی بعد را برای خرید برنامه

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#6 | Posted: 24 May 2013 14:33
ریزی کردند مهریه ی عروس خانه ی مسکونی عباس بود هر چه راحله مخالفت کرد فایده نداشت چون عباس به محبوبه دل باخته بود انسیه از صبح روز بعد در تکاپوی تهیه جهیزیه ی محبوبه بود.
محبوبه دست به دامان خواهرانش شد اما آنان هم گفتند که از دستشان کاری برنمی آید محبوبه به آسیه گفت:
-به آقا مجید بگو با آقاجان حرف بزنه خواهش میکنم!
آسیه برای اینکه خودی نشان بدهد گفت:
-من به آقا مجید میگم اما قول نمی دم بتونه آقاجونو راضی کنه.
آقا مجید هرچه گفت اجازه دهید محبوبه به درسش ادامه دهد حاجی که تحت تاثیر انسیه قرار داشت و او هم اتفاقات روز پیش را با آب و تاب برای شوهرش تعریف کرده بود زیر بار نرفت حاج حسین که از جوابگویی و بی شرمی دخترش بیزار بود برای اینکه ادبش کند از موضع خود دست برنداشت محبوبه به همه متوسل شد حتی به خاله اش با اینکه می دانست از او متنفر است باز به او رو انداخت اما هیچ نتیجه ای نگرفت هفته ی بعد عباس به اتفاق خواهرش و آسیه و عاطفه برای خرید به منزل حاجی آمدند عزیز و محبوبه وقتی او را دیدند آه از نهادشان برامد عباس بیش از دوبرابر سن محبوبه را داشت و مردی جاهل مسلک بود صفتی که محبوبه در هیچ مردی نمی پسندید عزیز با قربان صدقه او را راهی کرد اما محبوبه برای هیچ یک از چیزهایی که خریداری شد نظر نداد و همه انتخاب خواهرانش بود حتی حلقه ی ازدواجش.
ظهر عباس همه را برای ناهار به رستوران برد و انصافا از هیچ خرجی دریغ نمیکرد می خواست همسر جوانش را راضی کند برای لباس آسیه انان را به بوتیک لباسر عروس برد که به تازگی خواهر زاده مجید به آنجا سر زده بود تنها چیزی را که محبوبه خودش انتخاب کرد لباسش بود چون خواهرها لباس های آن چنانی با دامنهای پفی فنر دار بقه باز انتخا کردند که مورد قبول عروس واقع نشد او یک لباس ساده انتخاب کرد صاحب مغازه گفت:
-این لباس نامزدیه.
اما نگاه محبوبه او را ساکت کرد به خواهرانش گفت خسته است و دیگر توان گشت زدن در خیابان را ندارد عباس که از قیافه ی او به خستگی اش پی برده بود بقیه ی خرید را برای روز بعد گذاشت.
خیلی زودتر از آنچه محبوبه و عزیز تصور میکردند مقدمات ازدواج فراهم شد از یکی دو سال پیش مقداری از جهیزیه او تهیه شده بود و بقیه مایحتاج را نیز به سرعت خریدند عاطفه آسیه و بهناز با کمک بکدیگر جهیزیه محبوبه را در خانه اش چیدند اما محبوبه که تمایلی به این کار نداشت همراهشان نرفت می خواست هر چه بیشتر نزد عزیز بماند و از عطر وجود او سیراب شود.
سر سفره ی عقد وقتی عاقد سومین بار هم خطبه را خواند از عروس پاسخی شنیده نشد انسیه چنان نیشگونی از بازوی محبوبه گرفت که آه از نهادش برآمد و همراه با درد بله گفت و همه هلهله کردند عباس که از ذوق خیس عرق شده بود با دستمال پیشانی اش را پاک می کرد.
جواد همان روز برای مرخصی به تهران آمد از شلوغی خانه ی خاله نگران شد به محض ورود و دیدن ریسه های رنگی که لابه لای درختان خودنمایی میکرد فهمید معبودش از دست رفته است عزیز که متوجه شده بود خودش را به او رساند و گفت:
-دیر آمدی پسرم!....هر چند مادرت با این ازدواج موافقت نمی کرد اما شاید دل او به این دختر نرم می شد.
جواد با ناراحتی گفت:
-عزیز جون خودش چی؟راضی بود؟
-یک ماهه غذاش فقط اشکه...به همه التماس کرد تا حاجی را منصرف کنند حتی به مادرت هم رو انداخت حالا هم با نیشگون انسیه بله را گفت.
پس از پایان گرفتن جشن عروسی حاج حسین و حاج حسن عروس و داماد را دست به دست دادند و راهی خانه شان کردند محبوبه وقتی می خواست از عزیز جدا شود گویی جان از بدنش می رفت سرش را به سینه ی عزیز گذاشت و زار زار گریست عزیز موهایش را نوازش کرد و از او خواست دختر خوبی باشد و برای همسرش زنی نمونه باشد به عباس هم گفت:
-من این جواهر رو به دست شما می سپرم مبدا اذیتش کنی...از گل نازک تر نشنیده...با او مدارا کن تا به تو عادت کنه.
و عباس قول داد مانند چشمانش از محبوبه مراقبت کند.
جواد با حالتی زار و بغض آلود خودش را به خانه رساند و در یک هفته ای که مرخصی داشت خودش را در اتاقش حبس کرد هر چه مونس التماس کرد فایده نداشت و روز اخر پیش از آنکه اهل خانه از خواب بیدار شوند راهی کرمانشاه شد و تا آخرین روز پایان دوره اش به تهران نیامد.
عروس و داماد همراه بقیه تا مقابل خانه شان رفتند و پس از اینکه آن دو به خانه ی خو وارد شدند همگی برگشتند
سراسر وجود دختر جوان می لرزید عباس می خواست دست محبوبه را بگیرد که او اجازه نداد عباس به راحله اشاره کرد او محبوبه را به حجله گاه برد و کمک کرد تا لباسش را عوض کند اما هر چه کرد او لباس خوب بپوشد قبول نکرد و یکی از لباسهای قدیمی اش را پوشید و بر روی تخت نشست راحله بیرون رفت و به برادرش اشاره کرد عباس که از شوق می لرزید وارد اتاق شد محبوبه در گوشه ای کز کرده بود عباس با ملایمت به طرفش رفت و به او گفت که چقدر دوستش دارد وبرای اولین بار است که در زندگی اش عاشق شده است محبوبه با چشمهای اشک آلود او را نگاه میکرد ضربان قلبش از شدت ترس دوبرابر شده بود با نگاه به شوهرش التماس میکرد او را آزار ندهد اما عباس که برای چنین لحظه ای خیلی بی تاب بود خودش را به محبوبه رساند او به گوشه ای دیگر از اتاق گریخت و این جنگ و گریز مدتی ادامه داشتا تا آنکه عباس عصبانی شد و سیلی محکمی به صورتش زد محبوبه گیج شد و نزدیک بود بیفتد اما با سختی خودش را نگه داشت عباس که مانند حیوانی وحشی شده بود خودش را به محبوبه رساند دختر بیچاره هر قدر دست و پا زد و جیغ کشید و اشک ریخت فایده نداشت.
ان شب محبوبه از زن بودن خودش متنفر شد چرا به خاطر جنسیتش باید همه ی حقوق اجتماعی را از او بگیرند چرا نباید قانون کمی هم به نفع زن باشد.ازدواج با زور و تحمیل مقدس ترین و لطیف ترین رابطه ی زن و مرد را این طور به عملی وحشیانه بدل می کند با خودش فکر کرد آیا غیر از این است که مورد تجاوز شوهرش واقع شده است...آیا مرد حق دارد همه ی حیثیت و وجود زن را لگدمال کند چون شوهرش است؟چرا نتوانست از خود در مقابل این وحشی دفاع کند؟
سپیده زده بود که با غم و درد به خواب رفت صبح که شد عباس او را با نوازش و کلمات عاشقانه به سبک خودش بیدار کرد حالت تهوع داشت و تمام بدنش درد میکد به هر زحمتی بود از جا بلند شد و به دستشویی رفت عباس راحله را صدا زد تا صبحانه بیاورد محبوبه وقتی در آینه صورتش را دید فهمید دیشب شوهرش پذیرایی خوبی از او کرده است پای چشمش کبودی وجود داشت روی گردنش جای فشار انگشت و خراش و گونه ی راستش متورم و کبود بود.
عباس خندید و گفت:
-با این قیافه که نمیشه بریم پاتختی.الان زنگ میزنم به مادرت که می خوایم بریم ماه عسل مادر زن سلام هم باشه واسه ی وقتی که صورتت خوب شد و به اصطلاح از سفر برگشتیم.
او تلفنی خیلی راحت توانست خانواده ی همسرش را متقاعد کند که به سفر بروند بعد به محبوبه گفتک
-صبحونه بخور جون بگیری.
محبوبه با نفرت نگاهی به او انداخت و از اتاق بیرون رفت عباس بلند شد بازویش را محکم گرفت و او را سر سفره نشاند محبوبه به اجبار یک چای خالی سرکشید و در کناری نشست.
عباس با لحنی جدی گفت:
-ببین محبوبه از این بازیا برای من در نیار باید خوب غذاتو بخوری به من هم برسی وگرنه از دیشب بیشتر کتک می خوری!
شب باز همان بساط بود محبوبه فرار میکرد و اشک می ریخت و عباس وحشی تر از قبل خودش را به

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#7 | Posted: 24 May 2013 14:34
محبوبه رساند همسایه ها متوجه شده بودند که عروس بیچاره زجر میکشد اما هیچ کس نمی توانست مداخله کند صبح روز بعد خانم فرجی همسایه ی دست چپی به خانم مستوفی همسایه ی دست راست گفت:
-این دو شبه صدای دختر بیچاره رو شنید؟
-بله من که خوابم نبرد برای دختره دعا کردم طفلک چه ضجه ای می زد اون بی انصاف هم کتکش میزد.
-شما عروسو دیدین؟
-نه روز جهیزیه اوردن همف قط خواهراش و دختر عموش اومده بود لابد خودش رضایت نداشت که نیومده بود.
همسایه ها همه کنجکاو بودند همسر عباس آقا را ببیند تا یک هفته عروس و داماد کارشان این بود محبوبه نتوانسته بود قبول کند که شوهر کرده است عباس هر شب او را کتک می زد ولی سعی میکرد به صورت و گردنشآسیبی نرساند روز جمعه مقداری زرشک و زعفران را که عباس از قبل خریده بود برداشتند و به خانه ی حاج توکلی رفتند.
همه به استقبال عروس و داماد آمدند انسیه دخترش را بوسید و تبریک گفت خواهرانش ملیحه و بهناز همه او را بوسیدند اما محبوبه مثل آدمهای مسخ شده ساکت در گوشه ای نشست عزیز در کنارش نشست و گفت:
-خوب دخترم سفر خوش گذشت؟
نگاه محبوبه به عزیز همه چیز را برای پیرزن روشن کرد او که طاقت این نگاه مظلومانه و معصوم را نداشت به اتاقش رفت و تا وقت صرف ناهار بیرون نیامد بهناز را دنبال راحله فرستادند تا او هم در جمع خانوادگی باشد.
شب هر چه اصرار کردند شام بمانند عباس قبول نکرد و گفت فردا صبح باید بار بزند و صبح زود از خواب بیدار می شود آنان هم دیگر اصرار نکردند.
شب هنگام خواب عباس رو به زنش کرد و گفت:
-محبوبه چی می خوای از بندر برات بیارم؟
زن جوان فقط نگاهش کرد و کلامی بر زبان نیاورد آن شب هم محبوبه از درد و غصه تا صبح نخوابید روز بعد راحله با او دعوا کرد و گفت:
-چرا این قدر برای آقا داداشم ناز می کنی؟فکر کردی فقط خودت ازدواج کردی؟نه جونم همه این راهو رفتن اما این کولی بازیها رو در نیاوردن.
پاسخ راحله هم سکوت بود عباس غدغن کرده بود محبوبه خرید برود اما اگر می خواست به خانه ی پدرش برود مانعی نداشت عصر روزی که عباس رفت همسایه ها که برای دیدن عروس بی تاب شده بودند اطلاع دادند برای عرض تبریک می آیند راحله سرآسیمه به خانه آمد و به محبوبه اطلاع داد محبوبه لباس پوشید و چادر سفیدش را به سر کرد بساط پذیرایی را به کمک راحله آماده ساخت و منتظر آمدن مهمانان نشست و تا رسیدن انان کتاب می خواند.
راحله گفت:
-چه حوصله ای داری کتاب به چه دردت می خوره؟یک کمی از زنهای دیگه شوهر داری یاد بگیر که آقا داداشمو این قدر اذیت نکنی.
همان وقت زنگ در خانه را زدند همسایه ها آمدند و از دیدن محبوبه حسابی جا خوردند طفلک محبوبه تصور میکرد خیلی زشت و بد ترکیب است که این طور نگاهش میکنند اما واقعیت چیز دیگری بود انان باورشا نمی شد دختر به این زیبایی همسر مردی مثل عباس شده باشد برای همین با دلسوزی و ترحم به او نگاه میکردند عروس هم که نگاه دلسوزانه و ترحم آمیز انان را به حساب زشتی خود می گذاشت غصه می خورد محبوبه چای اورد و پذیرایی کرد همه تشکر کردند.
خام مستوفی پرسید:
-عروس خانم چند سالته؟
-پانزده سال.
-مدرسه می رفتی؟
-بله سال اول دبیرستان رو تموم کردم قرار بود امسال تعیین رشته کنم.
اشک در چشمانش حلقه زد سارا دختر خانم مستوفی پرسید:
-دوست داشتی چه رشته ای بخوانی؟
محبوبه بدون کمترین فکری گفت:
-علوم انسانی...دلم می خواد رشته ی حقوق بخونم.
سارا گفت:
-اتفاقا پدر من قاضی دادگستریه مامان هم مدیر دبیرستانه...من هم دبیر عربی و ادبیات هستم.
برق شادی در چشمان محبوبه درخشید و گفت:
-خوشحالم همسایه های با فرهنگی مثل شماها دارم.
خانم فرجی گفت:
-دختر من دبیر زبانه اما اون شوهر کرده و خونه اش دوره.
راحله گفت:
-ای بابا میوه میل کنین محبوبه جون باید درس شوهرداری بخونه تا یاد بگیره از شوهرش چه جوری پذیرایی کنه.
نگاه محبوبه آکنده از نفرت بود و همه ی مهمانان با دیدن همان یک نگاه ناگفته ها را فهمیدند گمان میکردند شاید پدر این دختر وضع مالی خوبی ندارد و به همین دلیل او را به عباس آقا داده اشت وقتی فهمیدند دختر حاج توکلی است از تعجب دهانشان باز ماند.
خانم مستوفی که همه چیز را از نگاه دختر فهمیده بود در صدد دلجویی از او برآمد و گفت:
-همه ی دخترها ازدواج می کنن حالا یکی زود و یکی دیرتر.
و رو به راحله پرسید:
-انشاالله قدم خانم برادرت خوب باشه تو هم سرو سامون بگیری.
راحله در حالی که می خندید گفت:
-انشا الله....خدا از دهنتون بشنوه.
پس از ساعتی مهمانان رفتند محبوبه با کمک راحله ظرفها را به آشپزخانه برد راحله گفت:
-شام چی درست کنم؟
-نمی دونم هر چی باشه فرقی نمی کنه.
شب عباس تلفن کرد اول با خواهرش و بعد با محبوبه حرف زد گفت که دلش چقدر تنگ شده است اما تا یک هفته یا ده روز نمی تواند بیاید محبوبه که خوشحال شده بود گفت:
-عیب نداره.
عباس گفت:
-به مادرت اینا سر بزن اما با راحله برو.
-باشه اگر خواستم برم با اون می رم.
-آفرین دختر خوب حالا بگو چی برات بیارم.
-چیز ینمی خوام.
-پس با سلیقه ی خودم برات خرید میکنم.
محبوبه پرسید:
-کاری ندارید؟
-نه برو بخواب نمی ترسی که؟
محبوبه اندیشید از تو می ترسم که خوشبختانه نیستی!

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#8 | Posted: 24 May 2013 14:36
محبوبه دو روز بعد به اتفاق راحله به خانه ی پدرش رفت و یکراست به اتاق عزیز جون در ساختمان او وارد شد سکینه هم خودش را رساند محبوبه او را بغل کرد و بوسید و سراغ بچه هایش را گرفت همه خوب بودند در کنار عزیزش نشست کمی بعد انسیه صدا زد:
-بیایید حیاط روی تخت خنک تره!
به ناچار رفتند راحله از باغچه های پر از گل و درخت خانه خیلی خوشش امد منزل عباس سیصد متر زمین داشت و در شمال زمین دو اتاق و یک هال و آشپزخانه و حمام و سرویس بهداشتی ساخته شده بود این ساختمان نوسازتر از ساختمان جنوبی بود که راحله در آن زندگی میکرد وقت غذا خوردن راحله به ساختمان عباس و محبوبه می امد و آشپزی به عهده ی او بود محبوبه از غذاهای انان که بوی چربی می داد متنفر بود عباس هم اصرار داشت غذا زیاد بخورد عذاب بیشتر را هنگام صرف غذا متحمل می شد خواهر و برادر آن قدر بد و کثیف غذا می خوردند که دختر بیچاره اشتهایش کور می شد آن روز که به منزل پدرش رفت دستور پختن چند غذا را از عزیز گرفت عزیز آهسته پرسید:
-از زندگیت راضی هستی؟
محبوبه فقط نگاهش کرد و عزیز درد تنفر و افسوس را در نگاه او دید نیازی به گفتن هیچ حرفی نبود عزیز سرش را آهسته تکان داد و نوه ی عزیزش را با گرمی و محبت مادرانه در آغوش کشید محبوبه از انسیه اجازه گرفت چند شاخه یاس بچیند عزیز با اصرار آن دو را برای شام نگهداشت محبوبه به کمک عزیز رفت دختر سکینه فائزه خواهر رضاعی او هم که به محبوبه علاقه ی وافر داشت به کمک آمد راحله به سراغ قلی رفت تا اگر بتواند چند قلمه برای باغچه ی خانه بگیرد قلی هم گفت که اگر حاج آقا اجازه دهد خودش می آید و باغچه ی خانه شان را درست میکند راحله خوشحال و خندان این خبر را به محبوبه داد.
پس از شام حاج حسین مهدی را همراهشان فرستا تا تنها نباشند از وقتی عباس به مسافرت رفته بود محبوبه زندگی بی دغدغه ای داشت اما هر بار که یادش ما امد شوهرش به زودی برخواهد گشت لرزه بر اندام باریکش می افتاد.
یک هفته بعد عباس با دست پر از سفر کاری برگشت برای مادر زن و خواهر زنها و بچه هایشان همچنین برای عزیز و راحله سوغاتی آورده بود بیشترین سوغاتی به محبوبه اختصاص داشت عباس بیچاره توقع داشت همسرش مانند همه ی زنها از دیدن سوغاتی خوشحال شود اما وقتی با رفتار سرد و بی اعتنای او رو به رو شد توی ذوقش خورد همان روز عصر به خانه ی حاجی رفتند.انسیه و دخترها با خوشحالی هدایای او را پذیرفتند و تشکر کردند عزیز گفت:
-عباس آقا زحمت کشیدی من سلامتی تو و محبوبه رو می خوام.
عباس زیر گوش همسرش گفت:
-موافقی برای جمعه ناهار خانواده و فامیلاتو دعوت کنیم.
محبوبه به نشانه ی تایید سر جنباند و عباس هم برای جمعه ناهار همه حتی خاله مونس و خانواده اش را دعوت کرد حاج توکل هم گفت:
-پس جمعه قلی را می آورم تا باغچه ی شما را بیل بزنه و گل بکاره.
عباس تشکر کرد محوبه به عزیز گفت از روز قبل فائزه را برای کمک به او بفرستد.

روز جمعه همه خویشاوندان جمع شدند مجید هم که اکنون پست مهمی داشت و کمتر در جمع خانوادگی شرکت می کرد ان روز آمد خاله مونس به همه جا شرک کشید عاطفه گفت:
-جای وسایلتو تغییر دادی؟
-آره این طوری خانه بزرگ تر به نظر می آد.
ملیحه گفت:
-انشا الله بچه دار که شدی عباس آقا بالا اتاق می سازه که جاتون بازتر بشه.
راحله بی معطلی گفت:
-ای بابا بچه هنوز زوده.
همه متوجه شدند راحله کمی شیرین عقل است و این حرف را هم به حساب کم عقلی او گذاشتند در عوض محبوبه با نگاه ولبخندی از خواهر شوهرش تشکر کرد چون آمادگی بچه دار شدن را نداشت او نقشه هایی در سر داشت و فقط دعا میکرد موفق شود آن روز عباس و راحله سنگ تمام گذاشتند یکی دو نوع غذا را هم محبوبه پخته بود که به کسی نگفت دستپخت اوست.
آن روز عباس به رفتار محبوبه با خانواده اش خیلی دقیق شد و دید برخلاف دختران تازه عروس زیاد طرف مادر و خواهرانش نمی رود با آنان خیلی سرد و بی اعتنا بود پیش خود فکر کرد این اخلاقش این طوریه من گفتم لابد از من بدش می آر و یاد شب پیش افتاد که به خاطر حضور فائزه نگذاشت طرفش برود بعد از یک ماه و اندی هنوز او را به راحتی نمی پذیرفت.

کار باربری عباس در تابستانها بهار و اوایل پاییز رونق داشت اما زمستانها بیشتر در خانه بود به همین دلیل روز شنبه دوباره به سمت بندر ماهشهر می رفت در دل محبوبه جشنی برپا بود.
غروب همه ی مهمانان رفتند و راحله و فائزه به محبوبه کمک کردند تا خانه را تمیز کند وقتی همه جا مرتب و تمیز شد عباس راحله را همراه فائزه فرستاد منزل حاجی نمی خواست محبوبه باز هم بهانه داشته باشد محبوبه هم با خود فکر کرد بهتر است خود را به دست سرنوشت بسپارد آن شب بدون هیچ مقاومتی خود را در اختیاز شوهرش گذاشت عباس که ذوق زده شده بود قربا صدقه اش می رفت و می گفت از اینکه روی او دست بلند کند متنفر است.
صبح روز بعد عباس به سوی ماهشهر حرکت کرد محبوبه هدایایی را که روز پیش برایش آورده بودند باز کرد و به جز هدیه ی عزیز جون که از ظروف عتیقه ی مادر شوهرش بود بقیه را به راحله بخشید و گفت:
-برای جهیزیه ات لازم میشه.
-آخه اونهارو برای تو آوردن!
-من به اونها احتیاجی ندارم.
روز مهمانی در فرصت مناسب عزیز از او پرسیده بود:
-عباس آقا بهت خرجی میده؟
-نه خرج خونه دست راحله است اما هر وقت میره برای من روی میز توالت پول میزاره.
عزیز به او گفته بود:
-باید برای خودت پس انداز داشته باشی مادرجون تو که نمی دونی آینده ات چی میشه به ارثیه ی پدرت هم دل نبند که اونها نمی ذارن یک پوشال گیر تو بیاد!
-نه عزیز من به مال پدرم چشم ندوختم.
-پس دخترم برای روز مبادا پس انداز کن.
-آخه این دزدیه.
-نه عزیزم این حق توست یعنی حق زنهاست که شوهراشون خرجی بهشون بدن این پول مال خودته اگر عباس آقا پرسید بگو برای لوازم خصوصیت خرج کردی قول میدی دخترکم؟
-بله عزیز جون.
-آفرین دخترم.
محبوبه پولی را که دفعه ی قبل شوهرش برای او گذاشته بود دست نزد و این بار هم آن را خرج نکرد در واقع نیازی نداشت پولها را در جای مطمئنی پنهان ساخت عباس مقداری شیرینی کرمانی از قبیل کلمبه و قطاب آورده بود که محبوبه مقداری از آنها را برای همسایه ها کنار گذاشته بود او عصر روز شنبه به وسیله ی راحله اطلاع داد برای پس دادن بازدید به خانه ی آقای مستوفی می رود دلش در سینه می تپید اگر خانم مستوفی پیشنهاد او را قبول میکرد دیگر غصه ای نداشت شیرینیها را برداشت لباس زیبایی هم پوشید چادر

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#9 | Posted: 24 May 2013 14:36
کرپ نازش را سر کرد و به اتفاق راحله به خانه ی آقای مستوفی رفت در فرصتی که به دست آورد موضوع درس خواندن را با سارا در میان گذاشت.
می خواست در دبیرستانی که خانم مستوفی مدیریتش را برعهده داشت نام نویسی کند اما فقط برای امتحانها برود.
سارا گفت:
-چرا این کارو میکنی؟...داوطلب آزاد نام نویسی کن و امتحان بده.
-آخه سارا خانم می خواستم اگر بشه دوم و سوم رو با هم امتحان بدم.
-اون هم میشه تو خرداد ماه دوم رو امتحان می دی و شهریور سوم رو سال چهارم رو هم غیر حضوری می تونی شرکت کنی.
-حق با شکاست اگر این طور باشه خیلی خوبه من از امشب درس می خونم.
-کتاب داری؟
-آخ...نه!
0چه رشته ای می خونی؟
-علوم انسانی که بتونم بدون معلم از پس امتحانها بربیام البته اگر شما هم کمکم کنین ممنونتون میشم.
-باشه عزیزم من از خدا می خوام منم جزوه برات می آرم جزوه یخودمو که مشکل ندارم اما بقیه ی درسها رو هم برات تهیه میکنم.
-خوبه عالیه...در ضمن نمی خوام فعلا شوهرم بفهمه.
-اما محبوبه جون اون زمستونها بیشتر خونه است و همه چیز رو می فهمه.
-راست میگین.
-برو پرونده ات رو از مدرسه بگیر.
-این کارو به عزیز واگذار میکنم اگر بفهمه می خوام درسمو ادامه بدم خیلی خوشحال میشه اما سارا خانم یک چیز دیگه...من نمی دونم کجا باید ثبت نام کنم اگر اون زحمت رو هم شما قبول کنین به خدا تا عمر دارم سپاسگزارتون میشم.
عیب نداره...گفتم که تو هم مثل دختر خودم هستی.
-شما خیلی مهربونتر از مادرم هستین.
در این هنگام راحله گفت:وا محبوبه...چی زیر گوش سارا خانم میگی؟!من فکر کردم تو حرف زدم بلد نیستی.
سارا گفت:نه راحله خانم یک مطلبی بود که ازم پرسید در حد خودم راهنماییش کردم.
-آخ دستت درد نکنه سارا خانم!بهش بگین زن باید خواسته های شوهرش رو برآورده کنه.نه اینکه دور از جون مثل اسب جفتک بندازه.به خدا آقا داداشم دست بزن نداره اما این مجبورش میکنه.
رنگ از روی سارا پرسید.آهسته گفت:یعنی تو کتک میخوردی که اونقدر ضجه میزدی؟!الهی بمیرم خیلی اذیت شدی!
محبوبه نگاهش کرد و چیزی نگفت.عجیب بود.وقتی خیره به کسی نگاه میکرد مثل آینه درونش را میشد خواند.وقتی به فکر فرو میرفت چشمهایش حالت خاصی پیدا میکرد که نمیشد بی اعتنا از کنارش گذشت.وقتی محبوبه و راحله رفتند مادر و دختر کلی حرف داشتند که بزنند.سارا حرفهای محبوبه را برای او بازگو کرد.خانم مستوفی هم از فکر این دختر استقبال کرد و به دخترش گفت:باید هر کمکی ازدستمون بر میاد کوتاهی نکنیم.
-آره مامان منم به اون قول کمک دادم.خدا کنه شوهرش بهونه نگیره.فعلا لازم نیست به اون حرفی بزنه.خودش هم همین نظرو داشت.دختر عاقلیه.خیلی خوب تربیت شده.نمیدونم چرا حاجی این دخترشو به این راننده بیابونی داده؟راحله میگفت تو مغازه پدر میبیندش و یک دل و نه صد دل عاشقش میشه.چون با پدر محبوبه هم چند سال سابقه دوستی داشته اونهم قبول کرده طفلک حروم شد!
-کاش بهش میگفتی نذاره به این زودیها حامله بشه.
-راست میگی مامان.یادم باشه اینبار دیدمش بهش یادآوری کنم.
روز بعد محبوبه به اتفاق راحله به دیدن خانم فرجی رفت.برای او هم یک جعبه شیرینی و مقداری قطاب برد.اتفاقا دختر خانم فرجی هم آنجا بود.او هم در مورد درسها از محبوبه کمی سوال کرد و قرار شد پلی کپی ای را که در مدرسه از روی آن تدریس میکند در اختیار او قرار دهد.تنها ترس محبوبه از شوهرش بود.نمیدانست صلاح است از او اجازه بگیرد یا نه که عزیز مثل همیشه با راهنمایی او را نجات داد.
عزیز گفت:فعلا لازم نیست به عباس حرفی بزنی.شاید بتونی بدون اینکه اون بفهمه همه امتحاناتو بدی اما اگر بگی اونو حساس میکنی و نمیذاره درس بخونی.
عباس اینبار از ماهشهر به اهواز بار برد و از آنجا باید به سمت مشهد میرفت.برای همین یکشب در تهران ماند و دوباره بسوی مشهد حرکت کرد آنشب را محبوبه با هر جان کندنی بود به صبح رساند.
محبوبه درس خواندن را خیلی زود شروع کرد.مشوقهای خوبی هم داشت.عزیز سارا خانم مستوفی و حتی خانم فرجی همه کمکش میکردند.از خوش اقبالی محبوبه آن سال زمستان هوا خوب و عباس بیشتر در سفر بود.مرتب میگفت:دختر پا قمد توئه که اینقدر کار برام جور میشه.و لبخند محبوبه را به حساب راضی بودن او از خود گذاشت غافل از اینکه خنده نشانه کوچکی از جشن بزرگ برپا شده در درونش بود.محبوبه خواندن کتابهای هر دو سال را تا عید تمام کرد.به دلیل هوش سرشاری که داشت همه چیز را خیلی زود یاد گرفت.طبق برنامه باید پس از تعطیلات عید کتابهای سال دوم را یکبار دیگر دوره و بعد از امتحانات دوم کتابهای سال سوم را شروع میکرد آنقدر ذوق و شوق داشت که همه اطرافیان با دیدن او طراوت و شادابی اش را به حساب زندگی خوبش میگذاشتند و تنها عزیز بود که علت این نشاط را میدانست.او هم دست کمی از محبوبه نداشت.
اواسط اسفند ماه قلی مقداری گل و نهال در باغچه خانه محبوبه کاشت و دو گلدان یاس رازقی و محبوبه شب هم بعنوان هدیه مخصوص برایش برد که خیلی خوشحالش کرد.وقتی عباس دید همسرش بخاطر دیدن گلدان آنهمه خوشحال شده است انعام خوبی به قلی داد.او وقتی شب در کنار همسرش دراز کشید گفت:محبوبه تو برای من از این گلها هم خوشبوتری.تو هنوز هم دوستم نداری...اما من در عوض خیلی خاطرتو میخوام...راستی محبوبه تو خیلی دلت بچه میخواد؟
قلب محبوبه فرو ریخت آرام گفت:نه حالا برامون زوده.
-آفرین منم میگم حالا زوده...ولی اگه هیچوقت بچه دار نشیم چی؟
محبوبه بیخیال گفت:خیلی خوبه.
عباس با هیجان نیم خیز شد و پرسید:چطور؟
-آخه من خودم هنوز بچه ام!وقتی نمیدونم چطور مادری کنم چراب باید یک بچه رو بدبخت کنم؟
عباس من من کنان گفت:محبوبه من بچه م نمیشه.
خوش تر از این خبر امکان نداشت.به قول شاعر بر این مژده گر جان فشانم رواست.او که سعی میکرد مثل همیشه خونسرد باشد گفت:من برای بچه دار شدن شوهر نکردم.
-یعنی از من طلاق نمیگیری؟
وقت امتیاز گرفتن بود.محبوبه گفت:اگر تو با بعضی از خواسته های من موافقت کنی منم قول میدم از تو طلاق نگیرم.
-چه خواسته ای؟
-خب...اجازه بدی درسمو بخونم...

پایان قسمت ۱

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#10 | Posted: 24 May 2013 19:37
قسمت ۲

اونوقت ممکنه منو قبول نداشته باشی و بگی بیسوادم.
-مگه من که رانندگی بلند نیستم تو منو قبول نداری؟
-آخه اون فرق میکنه.
-هیچ تفاوتی نداره...هر کس یک قابلیتهایی داره.مثلا تو میتونی ساعتها توی جاده با مهارت رانندگی کنی بدون اینکه خوابت بگیره در صورتی که من یکساعت هم نمیتونم.در عوض من درسم خوبه یا راحله که خونه داریش خوبه هر کسی در یک زمینه مهارت داره.
-باشه ولی اگر تو درس بخونی دیگه منو قبول نداری.هیچ مردی دلش نمیخواد جلوی زنش کم بیاره.
محبوبه اصرار بیشتر از صلاح ندید اما دعا میکرد هر چه زودتر عباس برود تا او درسهایش را شروع کند.امتحانهای خرداد مصادف شد با رفتن عباس به اروپا که یکماه طول کشید.هم زمان خاله شان نیز در سبزوار بیمار شد که راحله ناگزیر برای پرستاری از او به آنجا رفت.عباس از عزیز خواهش کرد این مدت را نزد محبوبه بماند.
وقتی عباس خداحافظی کرد و رفت مادربزرگ و نوه همدیگر با بغل کردند و کلی خندیدند.عزیز گفت:مادرجون امتحانات از کی شروع میشه؟
-پس فردا.
-چه خوب پس شروع کن.کارهای خونه و غذا هم با من.
سارا هم به کمک محبوبه آمد.وقتی عباس از سفر بازگشت سه روز از آخرین امتحان محبوبه میگذشت.آن سه روز را حسابی خوش گذراندند.عزیز برایش غذاهای مقوی میپخت.سارا و سیما خواهرش مرتب به آنجا می آمدند.سیما ازدواج کرده و یک دختر ناز و تپلی بنام ساناز داشت.سیما خیلی شوخ و بذله گو بود و هر جا بود محیط را شاد می کرد به محض آمدن عباس از سفر عزیز خانه ی انان را ترک کرد عباس پر شور و حرارت همسرش را بغل کرد و دور خانه چرخاند محبوبه که از بابت امتحانها خیالش راحت شده بود خوشحال به نظر می رسید و عباس به خیال اینکه همسرش از دیدن او شاد است سر از پا نمی شناخت او سوغاتی را که برای محبوبه آورده بود نشانش داد و محبوبه گفت در این مدت سارا خام و خانم مستوفی خیلی به او سر زده اند از این رو هدیه ای برای انان کنار گذاشت عباس برای عزیز نیز سوغاتی آورده بود و کلی هم شکلات برای غزال رمیده اش و بچه های قوم و خویشاوندان.
غروب روز بعد وقتی زن و شوهر با هدایا به دیدن حاج حسین و خانواده اش رفتند همه از سخاوت داماد جدیدشان شاد شدند محبوبه یک پیراهن هم برای فائزه برد راستی که فائزه را بیشتر از خواهرانش دوست داشت همان شب شنید که قرار است جواد و بهناز نامزد شوند و اواخر شهریور جشن ازدواجشان رابرگزار کنند محبوبه در دل برای خوشبختی جواد دعا کرد یکی از مشوقهای اصلی درس خواندن او همان جواد بود با خود فکر کرد اگر روزی مدرک وکالتم را گرفتم باید از خیلیها متشکر و سپاس گذار باشم.
محرم رسید و جوانهای پر شور در هر کوی و برزن تکیه ای برپا کردند و دسته ی بزرگ سینه زنی و زنجیر زنی در محله به راه افتاد مثل هر سال عزیز در روز عاشورا قیمه پزان داشت ان روز همه در حیاط پشتی جمع بودند حتی جواد هم پس از مدتها خود را آفتابی کرده بود شاید یک سال و خرده ای می شد که محبوبه او را ندیده بود به نظر محبوبه قیافه ی جواد مردانه تر شد و به ویژه با ریش کوتاه و مرتب شده اش قیافه ی جدی تری پیدا کرده بود.
مونس محبوبه را صدا زد:
-محبوب خاله بیا نذری رو هم بزن و دعا کن زودتر بچه دار بشی.
محبوبه خیلی جدی گفت:
-ما بچه نمی خواهیم!
عباس از این حرف همسرش ذوق زده شد و گفت:
-محبوبه راست میگه آخه خودش هنوز بچه س.
جواد زیر لب گفت:
-پس چرا گرفتینش؟
محبوبه با تعجب به جواد نگاه کرد و زود از جمع فاصله گرفت عباس در کنارش نشست و گفت:
-آفرین دختر خوب بلدی چه جوری جواب این خاله خانباجیها رو بدی.
محبوبه پاسخی نداد قرار بود بعد از تعطیلات تاسوعا و عاشورا جواب امتحانها را بدهند بدجوری دلشوره داشت و دل نگرانی دیگرش سفر نرفتن عباس بود البته برای تعمیر کامیونش و کارهای دیگر مرتب به شرکت ترابری و تعمیرگاه سر می زد و محبوبه وقت داشت درسها را مرور کند اما ترس و اضطراب اینکه مبادا عباس موضوع را بفهمد از بازده کارش کم میکرد.
صبح روز عاشورا وقتی سارا زنگ زد و مژده قبولی اش را داد از شدت هیجان چند لحظه ای نتوانست واکنشی نشان دهد سارا پرسید:
-محبوبه شنیدی؟حرف بزن اوا... محبوبه...
ناگهان محبوبه به حرف آمد و گفت:
-سارا خانم این بهترین خبری بود که به من دادین...ازتون خیلی خیلی متشکرم!
-عزیزم تو خودت زحمت کشیدی و درس خوندی من فقط یک وسیله بودم.
سارا پرسید:
-درسهای سوم رو شروع کردی؟
-به طور جدی نه آخه الان عباس آقا اینجاست نمی تونم خوب بخونم.
-احتیاط کن نذار زحماتت هدر بره.
-چشم یکبار دیگه ازتون ممنونم به خاطر همه چیز.
-من به دوستی با تو افتخار میکنم اینو جدی میگم تو دختر خیلی خوبی هستی.
محبوبه بی درنگ به عزیز زنگ زد پیرزن از این خبر آن قدر خوشحال شد که یکسره شکر خدا را به جا می آورد بعد هم به محبوبه گفت:
مادر برای اربعین یک کیلو برنج و یک کیلو شکر روی نذر مادرت بذار.
-چشم عزیز جون کاری ندارین؟
-نه دخترم خداحافظ.
محبوبه ناهار مفصلی پخت به قول خودش شیرینی قبول شدن بود عباس ظهر که آمد گفت:
-به به چه بوی خوبی!محبوب بیا کلی برات خبر دارم!
سفره آماده بود محبوبه غذا را کشید و در کنار شوهرش نشست و چشم به دهان او دوخت.
-باز با اون چشمهای قشنگت با من حرف زدی؟
محبوبه سرش را پایین انداخت عباس مشغول خوردن شد محبوبه می دانست او تا سیر نشود حرف نخواهد زد عباس پس از خوردن غذا به متکا لم داد و گفت:
-قراره چهارشنبه برم ترکیه حدود پونزده روز طول میکشه شهریور ماه هم یه سفر به آلمان می رم که اون طولانیه ... تو که ناراحت نیستی؟
-نه کارت همینه دیگه از ترکیه برگردی چند روز ایران هستی؟
-ده پونزده روزی هستم بعد میرم راستی راحله تلفن کرد گفت فردا شب با اتوبوس راه می افته شاید برم ترمینال دنبالش حالا یک چایی بده بخورم که خیلی خسته ام.

محبوبه به یاد خانه ی پدری یک تخت در حیاط گذاشته و دور حوض کوچک هم گلدان چیده بود عباس حیاط را آبپاشی میکرد و اغلب میوه ی عصر را در حیاط می خوردند راحله آمد و عباس رفت محبوبه شب ها تا صبح درس می خواند راحله همیشه برای نماط صبح خواب می ماند که محبوبه او را بیدار می کرد و خودش نما می خواند و بعد می خوابید روزها به همین ترتیب می گذشت.


زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
صفحه  صفحه 1 از 9:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / وکیل بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites