تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Driver Service | راننده سرویس

صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#1 | Posted: 6 Jul 2013 21:30
رمان راننده سرویس | Driver Service





  • نویسنده : خورشید sun daughter (کاربر انجمن نودهشتیا)
  • تعداد:۳۱قسمت
  • خلاصه:داستان درباره ی چهار تا دختر دبیرستانیه که راننده سرویسشون عوض میشه و یه نفر جدید میاد در این بین اتفاقاتی میفته و یکی از دخترا عاشق راننده سرویسشون میشه اما از گذشته ی اون هیچ خبری نداره.........


" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#2 | Posted: 7 Jul 2013 00:27
  • قسمت اول



دبیرستان دخترانه ی شهیددانش بخش-اول مهر

حیاط پر از جمعیت بود.هنوز بچه ها به صف نشده بودند.برخی روی زمین نشسته بودند و برخی دیگر به دنبال دوستان خود چشم میچرخاندند.سال اولی ها اکثرا تنها قدم میزدند یا به دیوار تکیه داده بودند.

واژه ی غلغله هم عاجز از توصیف این جمعیت بود.

اما در گوشه ای دیگر از حیاط روبه روی برد غلوه کن شده ی سبز رنگ که برگه های کلاس بندی را در خود جا داده بود.

چهار نفر بهت زده با مانتو و شلوار طوسی تیره و مقنعه ی مشکی به ان خیره بودند.

لبهایشان اویزان بود و چهره هایشان در هم...از سمت چپ به راست:

ترانه یوسفی دختری با قد متوسط،موهای فر طلایی که رنگ و مدلش همیشه زبانزد خاص و عام بود.با چشمهایی نه چندان درشت،بینی قلمی و لبهایی نازک...اهی کشید.

نفر دوم پریناز پارسا با قدی کمی کوتاهتر از ترانه باموهای وز مشکی و چشمهایی سبز رنگ و پوستی گندمی به سنگ ریزه ی جلوی پایش ضربه ای زد و گفت:اه...لعنتی...

نفر سوم سحر کریمی درست هم قد پریناز با چشمهای ریز مشکی و صورت گرد و گونه های خوش تراش و برجسته طبق عادت کوله اش را از این شانه به ان شانه کرد و با حرص گفت:اخرشم زهر خودشو ریخت، عوضی عقده ای...

و نفرچهارم شمیم دهکردی دختری نسبتا درشت که موهای لخت مشکی اش را یک طرفه روی چشمش ریخته بود تا افتادگی پلک چپش را بپوشاند. با چهره ای مهربان و خونگرم و لبهایی برجسته و چانه ای خوش ترکیب...با دندانهایی سفید که پشت ارتودنسی مخفی بودند...لبخندی به دوستانش زد و دو چال روی گونه هایش هویدا شد...با لحنی گرم گفت:اونقدراهم بد نیست....زنگ تفریح ها که باهمیم...نه؟

هر سه نگاهشان را از برگه های کلاس بندی گرفتند و به او خیره شدند و ترانه گفت:اره راست میگه خیلی هم بد نیست...دو به دو باهمیم....زنگ تفریحم که ازمون نگرفتن....

سحر لبخندی زد و گفت:این عقده ای فقط میخواد مارو حرص بده...

پریناز:غلط کرده بخواد مارو حرص بده....حرص چی؟کلاسامونو جدا کنه....زنگ تفریح ها رو که ازمون نگرفتن....خارج از مدرسه که نمیتونه جدامون کنه...میتونه؟

شمیم با همان لبخند دلنشینش گفت:اره.....دیگه بیخیال.....داره میاد....

خانم دلفان با لبخند مرموز سرتا پا مشکی درحالی که دستهایش را پشت کمرش قلاب کرده بود به سمت انها می امد.

بچه ها سلام کردند و خانم دلفان سری تکان داد و نگاهی به سرتاپای انها انداخت و گفت:دیگه امسال چهارنفر باهم نیستین اتیش بسوزونین...و خنده ی کریهی کرد و رو به ترانه گفت:یوسفی استین کوتاه پوشیدی یا مانتو؟استیناتو بده پایین...

و رو به شمیم:دهکردی موهاتو بده تو...از اول سال باید تذکر بدم....

نگاهی به مانتو تنگ پریناز کرد و چشمهایش را ریز کرد و گفت:باز تو مانتوتو تنگ کردی پارسا...

پریناز:نه به خدا خانم...از اول سایزش همین بود...

دلفان:زنگ بعد بیا دفترم ببینم....و قدم زنان از انها دور شد.

ترانه که استین های مانتویش را جلو خانم دلفان پایین داده بود با رفتنش از فرصت استفاه کرد و مشغول تا زدن استین هایش شد.

شمیم هم غر غر کنان رو به سحر گفت:اینه اتو بده...اه ریده شد تو موهام....

همان لحظه بلند گو اعلام کرد که بچه به صف شوند.

بعد از مراسم کسل کننده و تکراری صبحگاه و شنیدن همان سخنان تکراری از زبان مدیر و ناظم و خواندن دعا و ارزوی موفقیت برای تازه واردین اول دبیرستان و اینکه همه سال خوبی را در کنار هم سپری کنند به سمت کلاس ها حرکت کردند.

مدرسه ی بزرگی بود.پنج طبقه که طبقه ی هم کف مربوط به دفتر مدیر و ناظمان و معلم ها و ازمایشگاه تجربی و امور پرورشی همگی در انجا بود.هر طبقه هشت کلاس داشت.طبقه ی اول چهار کلاس مربوط به اول دبیرستان بود و چهار کلاس ریاضی دوم دبیرستان...

طبقه ی سوم چهار کلاس دوم تجربی و چهار کلاس سوم ریاضی...

طبقه ی چهارم چهار کلاس سوم تجربی ،دو کلاس پیش تجربی و دو کلاس پیش ریاضی...انسانی در هیچ مقطعی نداشت.

در طبقه ی سوم سلانه سلانه به انتهای راهرو میرفتند....هیچ کدام حوصله ی حرف زدن نداشتن...از اول راهنمایی با هم ودر یک کلاس همیشه در انتهای کلاس دو نیمکت اخر را قرق میکردند...اما حالا...بعد از این همه سال...جدا شده بودند.

با ناراحتی از هم خداحافظی کردند.ترانه و سحر هم کلاس بودند و شمیم و پریناز باهم...

ترانه با نگاهی به جمع کلاس متوجه شد که اکثرا از بچه های پارسال جمع خودشان است وهمین حرصش را بیشتر از قبل میکرد.

مثل همیشه به انتهای کلاس رفتند و ترانه هنوز ننشسته فریاد زد:بچه ها میزا رو بدین جلو...کمرمون شکست....

هدیه هم کلاسی پارسالش لبخندی زد و گفت:بذار برسی بعدا شروع کن....

بعد از امدن معلم اجبارا سکوت کردند...زنگ تفریح اول که به خاطر طولانی بود صبحگاه پریده بود و زنگ تفریح دوم هم انقدر کوتاه بود...اصلا نفهمیدند چطور گذشت...هنوز دمق بودند.

زنگ اخر که خورد ترانه رو به سحر گفت:این معلم شمیمون خیلی گنده ....بریم عوضش کنیم...

سحر با پوزخند گفت:اره مثل پارسال مه فیزیک و عوض کردی...

ترانه دماغش را بالا داد و گفت:اگه پارسال شماها پشتم و خالی نمیکردین عوضش میکردم...

سحرکتو که راست میگی...

ترانه با حرص چشم غره ای رفت و گفت:دروغ میگم؟

سحر همانطور که د راینه خودش را ور انداز میکرد لبخندی زد و گفت:نه...

ترانه اینه را از دستش کشید و گفت:کی تو رو نگاه میکنه....اخه...و همانطور که موهایش را درست میکرد گفت:راستی ازون جناب عاشق پیشه چه خبر....همسادتون؟

سحر نگاهش کرد و گفت:همسادمونم هست...میاد میره....

ترانه:اینقدر این پسره رو جز نده...گناه داره....

سحر:ترانه سرکوچمونو دارن خونه میسازن....یه چند تا کارگر افغنی داره...نمیدونی چقدر خوشگلن....موهاشون مثل تو طلاییه..چشمای عسلی...هیکلای چهارشونه...نمیدونی چه طوری فرقون به دست میدون....این ور و اون ور...اجر پرت میکنن...خیلی نازن...بیا یکیشونو واسه تو بگیریم...

و خودش پقی زد زیر خنده...ترانه لبخندی زد و گفت:تو این قحطی پسر...من که از خدامم هست با یکی از همین خارجی ها عروسی کنم...تازه کلاسم داره....میگم شوووووورم...خارجیه....و هر دو با صدای بلند خندیدند.

شمیم و پریناز با هم وارد کلاس شدند و گفتند:چه خبره بگید ماهم بخندیم...

سحر:ترانه میخواد شوهر کنه..

شمیم:جدی ترانه...مبارکه...حالا کی هست این مفلوک بدبخت؟

سحر:کارگرای سرکوچمون...

پریناز:اوخی کارگرای شهرداری....چه شغل شرافتمندانه ای...مبارکت باشه ترانه جون...دست راستت روسر ما....

ترانه لبخندی زد و دستش را با ملایمت روی سر پریناز و شمیم و سحر کشید و گفت:بریم گوسپندان من...اقای نعمتی الان غذاتونو سرو میکنه...

هر سه با صدای بلند خندیدند و ترانه گفت:به خدا علف زیر پاش سبز شد....بریم دیگه....اه...و خودش زودتر از همه از کلاس خارج شد.

همانطور که قدم زنان وارد حیاط میشدند.شمیم گفتکاین معلم ادبیاتمون خیلی چسه...اه گند دماغ...کی میخواد اینو تا اخر سال تحمل کنه...

سحر:بده ترانه واست عوضش کنه...

پریناز:چه کسی اونم ترانه...پارسال فیزیک و عوض کرد کافی بود....شما از این لطفا نکن ترانه جون...

ترانه که دستش را سایبان چشمش کرده بود تا افتاب اذیتش نکند گفت:پس ماشین اقای نعمتی کو؟

سحر:نمردیم اقای نعمتی یه بار دیر کرد...

ترانه ا لحنی نگران و مادرانه گفت:اخ ناهار شماها دیر شد...حالا من علف از کجا بیارم؟؟؟

شمیم با خنده گفت:لووووووس...قد خر نمیفهمی به ما میگی گوسفند؟

ترانه شکلکی در اورد و همان موقع اقای باقری مسئول راننده سرویس ها فریاد زد:بچه های امیر اباد...کجایین؟

دخترها با گامهایی تند خود را به اقای باقری رساندند و سلام کردند.

اقای باقری با حرص سیبلش را میجوید گفت:برین اقای نعمتی بیرون حیاط پارک کرده...چقدر دیر کردین...بجنبین..به سلامت...

اقای نعمتی از اول دبیرستان راننده ی سرویس این چهار نفر بود.مرد مهربان و پاکی بود.و هر چهار دختر مثل یک پدر دوستش داشتند.

پژوی سیاه اقای نعمتی مثل همیشه از تمیزی برق میزد.دخترها جلو رفتند و باشوق و ذوق سلام کردند.اقای نعمتی گرم پاسخشان را داد و مثل یک پدر صمیمانه با انها احوالپرسی کرد و به رس ادب درهای عقب و جلو را برایشان بازکرد .دخترها تشکر کردند و داخل ماشین نشستند.

ترانه رو به اقای نعمتی گفت: اقای نعمتی دلمون براتون تنگ شده بود....

اقای نعمتی لبخندی زد و گفت:منم دخترم....خیلی دلم واستون تنگ شده بود...دخترای من که هیچ سراغی از پدرشون نمیگیرن....همشون رفتن سر خونه زندگیشون...اهی کشید و سکوت کرد.ماشین به حرکت د رامد و اقای نعمتی رو به ترانه گفت:دخترم کمربندتو ببند...

ترانه:اقای نعمتی همش تو خیابونیم....

اقای نعمتی:باشه دخترم....ولی احتیاط شرط عقله...

ترانه مثل همیشه مغلوب این لحن گرم و محبت امیز اقای نعمتی شد و کمربندش را بست.

ترانه برای عوض کردن جو گفت:اقای نعمتی بابا این ماشینتون و سی خور کنین دیگه...راستی هنوزم نوار داریوش و دارین...لااقل اونو بذارین....

اقای نعمتی با لبخند قبول کرد کمی بعد صدای داریوش در فضا پخش شد.

ترانه مثل همیشه اولین نفر پیاده شد و قبل از بستن در گفت:7.25 دقیقه دیگه اقای نعمتی...

اقای نعمتی:اره دخترم...به سلامت.

وترانه بعد از خداحافظی وارد مجتمع شد.

منزل انها در یک برج شیک و زیبا با نمای سنگی بود و پدر ترانه مدیر عامل یک شرکت واردات و صادرات بود و مادرش هم لیسانس حسابداری و در همان شرکت مشغول به کار بود.هر دو ادمهایی منطقی و تحصیلکرده بودند و تمام فکر و ذکرشان تامین نیازهای یگانه دخترشان ترانه بود.

ترانه گاهی از تنهایی می نالید اما وقتی بیشتر با خودش به مزیت های تنهایی فکر میکرد به این نتیجه میرسید نه تنها بد نیست بلکه ارزویش بود که پدر و مادرش همان 8شب هم به خانه بازنگردند.

تک فرزند بودن یعنی رفاه کامل یعنی هرکار دلت میخواهد انجام بده....بعد از تعویض لباس به سراغ یخچال رفت تا غذایش را دورن ماکروفر بگذارد و گرمش کند،سپس به سراغ تلفن رفت و بعد از تماس با مادرش ضمن انکه خبر رسیدنش به خانه را بدهد و شنیدن و گفتن حرفهای تکراری به پریناز زنگ زد.میدانست که الان رسیده است.درست یک کوچه با هم اختلاف داشتند.

برعکس ترانه خانواده ی پریناز پر جمعیت و شلوغ بودند و وضع مالیشان نسبتا بهتر...پریناز و خانواده اش در یک ساختمان پنج طبقه که متعلق به خودشان بود زندگی میکردند..یک اپارتمان شیک که پدرش ان را برای خودش و چهار فرزندش ساخته بود.طبقه ی پنجم خودشان مینشستند و طبقه ی چهارم برادرش پرویز که هشت ماهی بود ازدواج کرده بود و سه طبقه ی دیگر فعلا مستاجر نشین بود.

برادر و خواهر دیگر پریناز به نام های پرهام و پریچهر هر دو در شهرستان درس میخواندند.

نسبتا خانواده ای مذهبی بودند.ضمن انکه مادر پریناز خانه دار بود و پدرش هم مهندس راه و ساختمان...

مشغول باز کردن بند کفشش بود که مادرش جلو امد و گفت:بیا ترانه زنگ زده...

تلفن را به دست پریناز سپرد.

شمیم با اختلاف سه کوچه با خانه ی پریناز از اتومبیل اقای نعمتی پیاده شد و گفت:پس فردا ساعت 7 و پنج دقیقه منتظرم...خداحافظ...

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#3 | Posted: 7 Jul 2013 00:28
شمیم و خانواده اش سطح متوسطی داشتند و در طبقه ی دوم یک اپارتمان چهار طبقه زندگی میکردند.یک خواهر کوچکتر از خودش به نام شیدا داشت که محصل و در مقطع دبستان بود.

پدر و مادرش هم هردو شاغل بودند.پدرش کارمند بانک و مادرش هم در یک شرکت فراورده های غذایی مشغول بود.

شمیم نگاهی به عروسکها و دفترنقاشی و پاستیل و مداد رنگی ها ی خواهرش که همه در سالن پذیرایی پراکنده بود انداخت وبا عصبانیت گفت:شیدا یا اینا رو همین الان جمع کن.....یا از ناهار خبری نیست...فهمیدی؟

سحر وارد خانه شد.یک خانه ی دوطبقه ی قدیمی که طبقه ی همکف را اجاره کرده بودند.پدر سحر سالها پیش در یک تصادف جانش را از دست داده بود و مادرپرستارش برای تامین نیازهایشان مجبور بود بیش از چند شیف در هفته اضافه کار بایستد و برادر بزرگترش سهیل با تمام عشق و علاقه ای که به درس و دانشگاه داشت....درسش را تا نیمه رها کرده بود و به سرکار رفته بود تا باری را از دوش مادرش کم کند.و همیشه نهایت ارزویش این بود : حالا که خودش به جایی نرسیده است....سحر درسش را ادامه دهد و بالاترین مدارج علمی را کسب کند و رویاهای پدر ناکامش و مادر همیشه خسته اش را به واقعیت تبدیل کند.
و سحر هم انصافا همیشه لطف بیکران مادر و برادرش را سپاسگزار بود و توانسته بود انها را راضی نگه دارد.

صبح روز بعد دخترها بدون تاخیر یک به یک سوار شدند و به مدرسه امدند.

اقای نعمتی برای اولین باز از اتومبیلش پیاده شد و گفت:بچه ها براتون ارزوی موفقیت میکنم...خداحافظ.

دخترها متعجب نگاهش میکردند.اقای نعمتی عادت نداشت از ماشین پیاده شود و اینطور از انها خداحافظی کند.

زنگ اول ترانه و سحر دبیر نداشتند و سحر داشت از همان پسر همسایه ی معروف برای ترانه تعریف میکرد.

مدتها بود که پسری که در خانه ی رو به روی انها زندگی میکرد دنبال سحر بود و هردفعه به نحوی جلوی سحر سبز شده بود و این بار میخواست به زور نامه ای را به او بدهد.

و سحر داشت جریان نامه را تعریف میکرد.

ترانه:خر نشی یهو نامه قبول کنی...بدبخت میشی ها...

سحر:مگه دیوونم....بعدشم اصلا از ادمای کنه خوشم نمیاد...خیلی ادم مذخرفیه....

ترانه: از این جماعت یه بار شماره و نامه بگیری دیگه ولت نمیکنن...اونم با اون داداشی که تو داری...

سحر نگاهی به ترانه انداخت و گفت:مگه داداشم چشه؟

ترانه:چش نیس گوشه...خیلی غیرتیه... وقتی هم عصبانی میشه دیگه هیشکی و نمیشناسه...

سحر:تو عصبانیت اونو از کجا دیدی؟

ترانه:یه بار یادت نیست..راهنمایی بودیم...اومده بود دنبالت... منو دید موهام بیرونه سر تو داد زد:موهاتو بده تو...

سحر:خوب رو این چیزا اره یه ذره حساسه...وگرنه داداشم خیلی مهربوون وحیوونیه....

ترانه با لحنی خاص گفت:اره حیوونی یه...

سحر اول متوجه منظور ترانه نشد....کمی بعد با حرص محکم به پهلوی ترانه زد و گفت:بیشعور عوضی....

و ترانه فقط با صدای بلند میخندید.

زنگ تفریح بود و پریناز باشور و هیجان خاصی داشت از دوست پسر جدیدش تعریف میکرد.

هر چهار نفر روی زمین نشسته بودند.ترانه دستهایش را رو به اسمان گرفت و گفت:خدایا یه عقلی به این بده....یه پولی به من...دختر نمیگی پرویز بفهمه میکشتت...من نمیفهمم چه جوری جرات میکنی این کارار و بکنی...

پریناز با حسی که انگار قله ی اورست را فتح کرده باشد گفت:هنریه واسه خودش...

شمیم:خوب خانم هنرمند یه ذره از این استعدادت به ما هم یاد بده...

پریناز:چشم فرصت کردم...حتما...ولی باید با وقت قبلی باشه...

سحر شکلکی در اورد و خواست چیزی بگوید که ترانه اهسته گفت:دلفین پیر اومد...پاشین بریم سر کلاس....

خانم دلفان به انها رسید ولی هر چهار نفر با زرنگی از دستش فرار کردند و به دو پله ها را بالا رفتند.

روزهای اول مدرسه تق و لق بود....دوم مهر هم بدون هیچ اتفاقی سپری شد.

چهار نفری در حیاط مدرسه ایستاده بودند و منتظر اقای نعمتی..اما خبری از ان مرد خوش پوش و مرتب و خوش وقت نبود.

اقای باقری فریاد زد:بچه ها امیر اباد...دخترها به سمت او رفتند.

اقای باقری:بچه ها راننده سرویستون عوض شده...چند لحظه اینجا صبر کنید تا بهتون بگم راننده ی جدید کیه....و خودش به سمت جمعی از راننده ها رفت که گوشه ای از حیاط ایستاده بودند.

هر چهار نفر با بغض ایستاده بودند...ترانه با حرص گفت:یعنی چی..........برای چی عوضش کردن..

شمیم:اگه گذاشتن یه روز اب خوش ازگلومون پایین بره........لعنتی...

پریناز هم با غیظ گفت: اون از دیروز اینم از امروز.......حالا کدوم ادم گند دماغی میخواد رانندمون بشه خدامیدونه........

سحر:خدا کنه ماشینش پراید نباشه....

ترانه چشمهایش را گرد کرد و گفت:پیکان نباشه.........وای من حالم از بوی پیکان به هم میخوره....

سه دختر دیگر با وجود ناراحتی خندیدند و سحر گفت:مگه ماشینم بو داره....

ترانه دماغش را بالا داد و گفت:اره..........بو داره..........

و رو به اقای باقری که هنوز انجا ایستاده بود شروع کرد به غر زدن:مرتیکه ی شیکم گنده.....کچل بیریخت.....با اون سیبیلای از بناگوش دررفته اش.........اه حالم ازش بهم میخوره....نکبت چندش.....

اقای باقری رو به انها فریاد زد:بچه های امیر اباد....برین بیرون یه سمند نقره ای جلوی در پارک کرده...برین ادرساتونو بهش بدین...صبح چه ساعتی سوار بشین...ظهر کی بیاد...همرو باهاش طی کنید.....برید به سلامت...

دخترها سلانه سلانه از حیاط خارج شدند..در بین ماشین ها فقط یک سمند نقره ای رو به روی در مدرسه پارک شده بود.

ترانه مثل همیشه در جلو را باز کرد و بدون توجه به راننده خودش را روی صندلی ول داد...شمیم و پریناز و سحر هم به ترتیب پیاده شدن سوار شدند.

ترانه به سمت راننده برگشت و خواست سلام کند که دهانش نیمه باز ماند و کلمه در گلویش خشکید چشمهایش در حد توپ پینگ پونگ گشاد شده بود.عقبی ها هم دست کمی از او نداشتند...هر چهار نفر مبهوت به او خیره شده بودند.

پسر جوانی پشت فرمان نشسته بود...صورتش گرد و استخوانی بود با موهای مشکی که کمی جعد داشت ویک طرفه روی پیشانی اش ریخته بود و چشمهایی ابی روشن ، پوستی سفید و بینی گوشتی کوچک ولبهای صورتی رنگ وچانه ای خوش ترکیب...

ترانه با لکنت گفت: ب .... بب....خشید....فک...فکر کنیم اشتباه سوار شدیم...

پسر جوان لبخندی زد که نزدیک بود ترانه و بقیه را بیهوش کند...چهره ی جذاب و منحصر به فردی داشت....تضاد رنگ موهای سیاهش با چشمهای ابی روشنش واقعا زیبا بود.

پسر جوان با همان لبخند گفت: سلام...

ترانه خودش را جمع و جور کرد و گفت:سلام... و دخترهای عقب هم تک تک سلام کردند.

پسر جوان:من سزاوار هستم... مسیرتون کجاست؟

ترانه با تک سرفه ای صدایش را صاف کرد و گفت:امیر اباد...

سزاوار : من خیلی به ادرس ها وارد نیستم....اگه ممکنه راهنماییم کنید.

سپس ماشین را روشن کرد و صدای تیک تیک راهنما در فضای ماشین پخش شد.

ترانه حین ادرس گفتن سعی میکرد به روبه رو نگاه کند.از خودش حرصش گرفته بود که چرا مقابل یک پسر اینقدر دست وپایش را گم کرده است....پریناز فقط به اینه ی جلوی ماشین خیره بود تابلکه سزاوار نظری از اینه به او بیندازد.

شمیم وسط نشسته بود و سعی داشت زیر و بم لباسهایش را دراورد.یک جین مشکی به همراه یک پیراهن مردانه ی خاکستری پوشیده بود....با کفشهای ال استار مشکی...استین هایش را تا ارنج تا زده بود.قدش به نظر بلند می امد.شمیم ذوق مرگ شده بود و زیر لب دعا به جان اقای باقری میکرد که چنین راننده سرویسی را نصیبشان کرده بود...

سحر هم از سکوت داخل ماشین حرصی شده بود....و هینطور چشم میچرخاند تا ببیند تزیینات داخل ماشین چه چیزهایی است.

دو عروسک کوچک به شیشه ی جلو و دوتا به شیشه ی عقب...خرگوش سفید و موش خاکستری به شیشه ی جلو چسبانده بود و یک میمون قهوه ای و یک خوک صورتی به شیشه ی عقب....سحر با خود فکر کرد:باغ وحش درست کرده اینجا...

ماشین قدیمی به نظر میرسید.نگاه سحر از صندلی ها با روکش مشکی چرم به سزاوارافتاد...گردن بلند و کشیده ای داشت و سرش تا نزدیکی سقف ماشین بود.

ترانه به عقب چرخید...هر سه نفر زیر چشمی به سزاوار نگاه میکردند...ترانه پوزخندی زد و گفت:الوووووو...کجایین؟

دخترها از رویا بیرون امدند و به ترانه خیره شدند...

ترانه با همان شور و شوق همیشگی اش داشت خاطره ای از تابستان و سفرشان به کیش تعریف میکرد...و وقتی به جاهای بانمک و خنده دارش می رسید بی اراده به سزاوار خیره میشد تا حالت چهره ی ارو ر ا دریابد.

اما سزاوار با چهره ای جدی به رو به رو خیره شده بود و کاری به کار دختر ها نداشت.

ترانه اولین نفر پیاده شد.

سزاوار:صبح ساعت چند بیام دنبالتون؟

ترانه:اقای نعمتی 7و بیست و پنج دقیقه میومد دنبال من....

سزاوار تقریبا فریاد زد:چند؟ دخترها متعجب نگاهش میکردند.سزاوار به خودش امد و گفت:ببخشید نمیشه یه کم زودتر بیام؟من دانشجوام....کلاس دارم....

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#4 | Posted: 7 Jul 2013 00:28
ترانه با بدجنسی لبخندی زد و در را محکم بست و گفت:اون دیگه مشکل خودتونه...اقای نعمتی همیشه 7 و بیست و پنج دقیقه میومد دنبالمون...خداحافظ شما...

و با قدمهای ارام و خونسرد از اتومبیل دور شد.

سزاوار با حرص دنده را عوض کرد و با سرعت از انجا دور شد.

ترانه با همان لبخند پیروزمندانه اش وارد خانه شد.

بعد از خداحافظی با مادرش صدای زنگ تلفن باز هم بلند شد.

ترانه:بله؟

پریناز از پشت تلفن جیغ کشید: عا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا شششششششششششششششششششقشم....

ترانه تلفن را از گوشش دور کرد و داد زد:زهر مار...بلندگو قورت دادی...جمع کن خودتو...

پریناز:وااااای ترانه...چه جیگری بود.........خد ا ا ا ا ا منو بکش....

ترانه:ننه ات اونورا نیست...نه؟

پریناز:نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه....

ترانه:خاک بر سرت...

پرینازجدی شد و گفت:غلط کردی چشم تو هم گرفته....

ترانه:من؟!عمر ر ر ر ر را...

پریناز با دهن کجی گفت:نمردیم و عمرررررا تو هم دیدیم....من بودم اونجوری وا داده بودم؟؟؟

ترانه: من اصلا ازش خوشم نیومد...

پریناز:اره ارواح عمه ات...محلت نذاشته داری میسوزی...

ترانه که مشغول نیمرو درست کردن با یک دست بود...روغن داغ به دستش پاشید و گفت:اخ سوختم..

پریناز:کجات سوخت جوجو؟؟؟و با صدای بلند خندید.

ترانه که خنده اش گرفته بود گفت:کوفت پری...یه چیز بهت میگما...

پریناز:قربونت برم که هیچی نگفته ات اینه...

ترانه:پری کار نداری بری بمیری؟

پرینازبی توجه به حرف او خندید و گفت:راستی اسمشو نپرسیدیم...

ترانه:راست میگی....یادم رفت بپرسم...ولی فامیلیش باحاله...

پریناز:فکر میکنی اسمش چی باشه؟

ترانه:اسمش؟؟؟جعفر....و با صدای بلند خندید.

پریناز:کوفت...جدی پرسیدم...

ترانه:من چه میدونم.....علم غیب که ندارم ...... اکبر ...جواد...حسن... فکر کن اسمش غضنفر باشه....غضی جون...پری و غضی...چه بهمم میاین...

پریناز با خنده گفت:عمله ی سر کوچه ی سحر اینا رو دیدی؟

ترانه:به اونم رحم نکردی؟تورش کردی نه؟

پریناز با خنده گفت:نه اون مال توه....من به رفیقم خیانت نمیکنم...فقط یه توک پا رفتم دیدمش....ترانه خداوکیلی خیلی خوشگله... و با صدای بلند قهقهه زد....

ترانه:مر ر ر ر ر ر رگ..

پریناز:بگو با این همه خوشگلی اسمش چیه؟؟؟

ترانه:غضنفر....

پریناز جدی پرسید:این اقای غضنفر مثل اینکه خیلی چشتو گرفته ها...کی هست حالا؟

ترانه:شاهزاده ی رویاهام... و خودش خندید ، پریناز پای تلفن غرغر میکرد...

ترانه ساکت شد و کمی بعد گفت:نگفتی حالا اسمش چیه؟

پریناز:طالب....

بعد از کمی سکوت هر دو با صدای بلند خندیدند.

پریناز خواست چیز دیگری بگوید که سریع گفت:ترانه مامان اومد....بای...

ترانه هم خداحافظی کرد و با لبخند محوی مشغول خوردن نیمرویش شد.

سحر بعد از پیاده شدن و خداحافظی از سزاوار متوجه نگاههای سنگین همیشگی شد.زیر چشمی به خانه ی رو به رو نگاه کرد.حمیدرضا پسر همسایه شان از پشت پنجره خیره نگاهش میکرد...و برخلاف همیشه با غیظ و حرص و عصبانیت به او چشم دوخته بود و صورتش مثل بادکنک باد کرده بود و مانند لبو سرخ شده بود.سحر از دیدن چهره ی او خنده اش گرفت و وارد خانه شد.

صبح روز بعد ترانه با کمی معطلی قصدی سوار شد.

سزاوار با حرص جواب سلامش را داد و ترانه بعد از سلام و علیک با دوستانش،جعبه ی ادامس نعنایی ریلکسش را از جیب کیفش در اورد و به سمت سزاوار گرفت و گفت:ادامس...

سزاوار:ممنون...میل ندارم...

ترانه چشمکی به دخترا زد و پرسید:راستی اسمتون چی بود؟

سزاوار:سزاوار هستم...

ترانه کم اورد و اهسته گفت:اهان...و تا موقع رسیدن به مدرسه هر چهار نفر ساکت بودند.

بعد از پیاده شدن،سزاوار گاز ماشین را گرفت و با سرعت از انها دور شد.

ترانه:پسره ی چلغوز و نیگا کنا...حالا اینم واسه ی ما ناز میکنه...

سحر: چیکارش دارین بیچاره رو...راستی صبح تو چرا الکی تو راهرو وایستاده بودی؟سایه ات و دیدم...مریضی؟

ترانه پیروزمندانه لبخندی زد و گفت:میخواستم دیرش بشه...به کلاسش نرسه...راستی دانشجوی چیه....

شمیم:به قران سادیسم داری تو...

سحر:یارو اسمشو نمیگه...بیاد واست بیوگرافی کامل بده....

ترانه دماغش را بالا داد و گفت:بالاخره که میفهمم....

سحر جدی گفت:هیچ میدونی داری خیانت میکنی؟

ترانه چشمهایش را گرد کرد و پرسید:خیانت؟خیانت به کی؟

هر سه نفر باهم گفتند:طالب...

ترانه پشت چشمی نازک کرد و گفت:خوب اون باید بیاد جلو...من که نمیتونم برم خواستگاریش...

پریناز:نه مثل اینکه بدت نمیاد؟؟؟

ترانه:تو این قحطی پسر....همینم غنیمته...تازه کی بدش میاد شوهرش خارجی باشه؟؟؟تازه بچمونم دورگه میشه...

شمیم:دو رگه ی ایرانی و افغانی....بچه هاتون خیلی ناز میشن...کمی خیره خیره به هم نگاه کردند و بعد هرچهار نفر با صدای بلند به افکارشان خندیدند.

فصل دوم:

انقدر خسته بود که روی پایش بند نبود.خودش را روی کاناپه رها کرد و سرش را به پشتی تکیه داد.

چشمهایش را بسته بود...خستگی بر تمام وجودش چیره شده بود.

فرزین جلو امد و گفت:علیک سلام...

سزاوار:سلام دارم میمیرم...

فرزین:معلومه...پاشو برو یه دوش بگیر بیا شام...

سزاوار به سختی از جایش بلند شد و فرزین باز گفت:صبح چقدر دیر اومدی...شمقدری و کارد میزدی خونش درنمیومد....

سزاوار:تقصیر اون 4 تا انچوچکه دیگه....نمیدونی چه فتنه هایی هستن...

فرزین با صدای بلند خندید و گفت:دو روز دیگه هم بهت شماره میدن...هم شمارتو میگیرن...حالا صبر کن...

سزاوار:عمرا...من شماره ام و بدم دست اون چهار تا....خلم مگه...

فرزین:بی دست و پایی...خیلی بی دست و پایی....خوب یکیشونو تور کن دیگه...خوشگل موشگل نیستن...

سزاوار:معمولین...

فرزین ابرویش را بالا داد و گفت:اِاِاِاِاِاِاِ...شما به کی میگی خوشگل؟؟؟

سزاوار به چشمهای فرزین خیره شد و گفت:فرزین دست بردار...

فرزین:نه میخوام بدونم...دختر خوشگل از نظر تو چه ویژگی هایی باید داشته باشه...

سزاوار:نجابت و پاکی از همه چیز برای من مهمتره...

فرزین:بابا.........پسر نجیب...

سزاوار لبخندی زد و گفت:میخوای واسه ی تو جورش کنم؟؟؟

فرزین:نه...قربون دستت...با اون تعریفایی که تو ازشون میکنی...منم همون حنانه رو بچسبم بهتره....

و سزاوار با لبخندی وارد حمام شد.

ادامه دارد...

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#5 | Posted: 7 Jul 2013 21:02
  • قسمت 2



و سزاوار با لبخندی وارد حمام شد.

وان را پر از اب گرم کردو تن خسته اش را به اب سپرد...چشمهایش را بست و سعی کرد به چیزی فکر نکند.

فرزین مشغول خرد کردن پیاز بود و اشکهایش جاری بود.

شهاب وارد اشپزخانه شد و گفت:نبینم اشکتو...

فرزین فین فینی کرد و گفت:علیک...

شهاب تکه ای از نان را جدا کرد و کمی پیاز لای نان گذاشت و داخل دهانش فرو برد و سری تکان داد.

فرزین با لحنی پیرزنانه گفت:بمیرم واسه بچم که پوست و استخون شده...

و از جایش بلند شد و پیازها را داخل تابه ریخت.

شهاب روی صندلی نشست و همانطور که داشت لقمه ی دیگری را این بار با گوجه فرنگی درست میکرد پرسید:چه خبرا؟

فرزین:همه جا امن و امانه...

شهاب باز پرسید:امین نیومده هنوز؟

فرزین:کشیکه....صبح میاد... و رو به شهاب با لحن خاصی گفت:شما چه خبر؟

شهاب:چی چه خبر؟

فرزین:شهاب من گوشام درازه ایا؟

شهاب:گوشات؟ای بگی نگی...

فرزین:به درک...

شهاب:خوب بابا قهر نکن... رفتم دیدمش...منو دید...همو نپسندیدیم و هرکی رفت سی خودش...

فرزین: حنانه که میگفت خیلی خوشگله...حالا جریان اصلی و بهش گفتی؟

شهاب:از اخلاقش خوشم نیومد... یه مدلی بود...نه بابا ... مگه مغز خر خوردم...اینطوری که یارو می پره....

فرزین: خوب...حالا چی؟

شهاب:میرم به ستاره میگم گه خوردم...من دوست دختر ندارم...

فرزین:با این بی عقلیات....ادم عاقل سر لج و لجبازی همچین قول و قراری میذاره؟؟؟

شهاب:حالا کو تا جمعه؟؟؟

فرزین:چشم رو هم بذاری جمعه است....

شهاب با بی قیدی شانه ای بالا انداخت و گفت: خوب که چی...

فرزین:هیچی...من جوش کیو میزنم....

شهاب خواست چیزی بگوید که صدای فریادی از حمام بلند شد.

فرزین رو به شهاب گفت:حواست به پیاز باشه.نسوزه....و به سمت حمام رفت و چند ضربه به در زد و پرسید:حالت خوبه؟افتادی؟

سزاوار سعی کرد لحنش عادی باشد و اهسته گفت:اره...اره... افتادم...خوبم...

فرزین:نیم ساعت دیگه شام حاضره.........نیومدی ما میخوریم......

سزاوار:باشه...

و فرزین رفت.

سزاوار سرش را میان دستهایش گرفته بود.اصلا نفهمید که کی خوابش برد و کی همان کابوس همیشگی به سراغش امد و باز فریاد زده بود...نه...

حالش دگرگون شده بود،خسته بود و خسته تر شد.سردرد بدی گرفته بود و شقیقه هایش تیر میکشید...دلش میخواست همانجا با صدای بلند گریه کند...کی این کابوس های لعنتی تمام میشدند...

ترانه با عجله سوار اتومبیل شد و گفت:ببخشید...

سزاوار:خواهش میکنم....

ترانه خم شد و مشغول بستن بند کفشش شد...خودش هم نفهمید چرا سنجاق پیکسلی که به بغل ال استار صورتی اش زده بود را باز کرد و کف اتومبیل انداخت...

شمیم کوله اش را روی شانه جابه جا کرد و گفت کبچه ها یه خبر داغ...

سه نفر به او خیره شدند و مشتاق شنیدن...

شمیم:واسه مامان بزرگم خواستگار اومده........

هر سه نفر مات به شمیم خیره شدند....شمیم با ذوق ادامه داد:یه پیرمرد خیلی خوش تیپ و با کلاس...وای بچه ها نمیدونید چقدر با حال بود... مهندس بود...سه تا بچه هاش خارجن...دو سال از مامان بزرگ من کوچیکتره...کل فامیلی ما ریخته به هم...بابام و کارد بزنین خونش در نمیاد...عموهام مخالفن...عمه هام راضی....وای یک خر تو خری شده که...

ترانه:وای بچه هاما بریم بمیریم....واسه ی ننه بزرگ شمیم خواستگار میاد و ما....دستهایش را رو به اسمان گرفت و گفت:خدایا مارو دریاب...

سحر:حالا مادر بزرگت چی میگه...

شمیم با قهقهه گفت:اون راضیه....

پریناز:کجا اشنا شدن حالا؟

شمیم:تو کاروان حج... گفته بودم مامان بزرگم تابستون رفته بود حج عمره ... این کوله امم مامانیم اورده دیگه...

ترانه چشمکی زد و گفت:مامان بزرگت رفته بود حج، خدا رو زیارت کنه دیگه...یا رفته بود دنبال شووووور...

پریناز:رفته طواف ...گفته:خدا منو از این تنهایی دربیار....

سحر ادامه ی حرفش گفت: یه شوهر خوب برام جور کن....

پریناز با خنده گفت:...خدا هم حاجت رواش کرده....

شمیم خنده اش گرفته بود با این حال گفت:مراقب حرف زدنتون باشه....

ترانه:حالا این پاپا بزرگت زنش مرده؟

شمیم:اره...بعد با لحن جدی گفت:زن داشته باشه و عاشق مامان پیری من شده باشه؟؟؟ترانه بعضی وقتها یه حرفایی میزنی...

ترانه:حالا چرا بابات اینا مخالفن؟خوب بده مامان بزرگت از تنهایی درمیاد....

شمیم:بابام میگه ما ابرو داریم و از این جور حرفها.... وای بچه ها بابام فهمید کجا اشنا شدن...نزدیک بود سکته کنه....همش داد میزد اون حج قبول نیست.... اون طواف قبول نیست.... این زیارت نبود....

ترانه میان کلامش امد و گفت:عشق بازی بود...

شمیم کوله اش را از روی شانه اش برداشت و به سمت ترانه حمله کرد و ترانه با خنده جای خالی داد و با سرعت شروع به دویدن کرد...و شمیم هم به دنبالش...که باعث خنده ی سحر و پریناز شد.

ترانه فریاد کشید:روان نویس مشکی کی داره؟؟؟؟؟

هدیه:زهرمار کر شدیم...

ترانه با لحنی ناله مانند گفت:بمیرید همتون.....این همه دم و دستگاه و با خودتون هلک و هلک میارید و میبرید یه کلاس سی نفره یه نفر روان نویس مشکی نداره.........

سحر سرش را از روی کتابش بلند کرد و پرسید:ترانه بلندگو قورت دادی؟چه خبرته؟

ترانه با همان ناله گفت: نخوندممممممممممممممم...بگو یه کلمه... سحر برسونیا....

و باز داد زد:بابا خودکار مشکی هم کسی نداره؟؟؟

کیمیا خودکار را به سمتش گرفت و گفت:بابا کنسل کنیم امتحان و...اخه ماه اوله هنوز....ای بابا....

ترانه:اره بچه ها بریم کنسلش کنیم؟؟؟

سحر:قربونت کیمیا بذار اینجا بشینه تقلبشو بنویسه رومیز... اینو نبر پایین کار دستمون میده...

هدیه:راست میگه....خانم کشور به خون این تشنه است...اینو ببینه پدر همونو در میاره....بیخیال...

ترانه برایشان شکلکی در اورد و مشغول نوشتن روی میز شد.

سحربا سرزنش گفت:چند صفحه رو میتونی بنویسی؟؟؟ چرا نمیخونی ترانه...

ترانه همانطور که مینوشت گفت:وای به حالت ریز بنویسی...نرسونی میکشمت...

سحر سری تکان داد و ترانه همچنان مشغول نوشتن بود.

ترانه جلو جلو و تند تر از بقیه راه میرفت.

پریناز از سحر پرسید:این چشه؟

سحر اهی کشید و گفت:سهیلی جاشو عوض کرد و برد جلو نشوندش...هرچی رو میز نوشته بود و میخواست از من بنویسه... شد کشک...حالا با من قهر کرده انگار تقصیر منه...

ترانه ایستاد و با لحنی عصبی گفت:من قهر کردم الان؟؟؟

شمیم:پس چرا عین ادم با ما راه نمیای؟

ترانه کوله اش را جابه جا کرد و گفت:میخوام برم دستشویی...و با خنده و حرص کوله پشتی اش را در اغوش سحر پرتاب کرد.

پریناز خنده اش گرفت و سحر با غر غر عینکش را روی چشمش جا به جا کرد.

اقای باقری با حرص فریاد زد:بچه های امیر اباد... پس کجایین شماها؟؟؟

پریناز:الان میایم....

ترانه صورتش را با دستمال خشک کرد و خواست حرفی بزند که یاد صبح افتاد... پیکسلش را در ماشین سزاوار جا گذاشته بود... لبخند مرموزی روی لبهایش نشست موهایش را از روی چشمش کنار زد و اهسته به سمت ماشین حرکت کرد.

بقیه هم پشت سرش می امدند.

سزاوار سلامشان را پاسخ داد و ترانه بعد از کمی سکوت گفت:ببخشید... شما تو ماشین پیکسل پیدا نکردین؟؟؟

سزاوار:متعجب نگاهش کرد و پرسید:چی هست؟

ترانه با لبخندی ادامه داد و گفت:یه چیز گرد کوچولو که مثل سنجاق سینه میمونه...یه عکس هم روش داره...

سزاوار پرسید:چه عکسی؟

ترانه: عکس پلِی...Play...

و ساکت شد... لبش را به دندان گرفت .... چه میخواست بگوید... ...Play boy.... صاف در چشمان سورن زل بزند بگوید.... ... Play boy

نگاهی به سزاوار انداخت و گفت:عکس یه... یه ... خرگوش سفید...

سزاوار پوزخندی زد و گفت:اهان...

ترانه با حرص گفت:کجاش خنده داشت ...

سزاوار:هیچ جاش... اما واقعا داشت از شدت خنده منفجر میشد... چهره ی ترانه حین ادای یه خرگوش سفید دیدنی بود...

دست در جیب کتش کرد و پیکسل را روی داشبورد ماشین گذاشت و گفت:اینه؟

ترانه با حرص به او خیره شد و اهسته و زیر لب گفت:ممنون....

سزاوار:خواهش میکنم...

پریناز بی توجه به حال ترانه که حس میکرد در عمرش اینقدر ضایع نشده است گفت:اقای سزاوار... لطفا شماره تلفنتون و بدید...

سزاوار از اینه به او خیره شد و گفت:برای چی؟

پریناز پوزخند پیروزمندانه ای زد و گفت:ممکنه صبحا مشکلی پیش بیاد و ماها نتونیم بیایم... چطوری به شما خبر بدیم...

سزاوار که خلع سلاح شده بود گفت:اهان... باشه...

پشت چراغ قرمز ایستاده بود وکه پریناز و بقیه شماره ی سزاوار را یادداشت کردند.

شمیم کاغذ کوچکی رو به سزاوار گرفت و گفت:اینم شماره تلفن ماها.... اگه نتونستید یه روز بیاید... قبلش به ما خبر بدید...

سزاوار اب دهانش را فرو داد و کاغذ را گرفت... یاد حرف فرزین افتاد... خنده اش گرفته بود... سمانه اگر میفهمید شماره اش را به جز خودش چهار دختر دیگر هم دارند..... او را سر و ته میکرد... کاغذ را داخل داشتبورد گذاشت...

ترانه نفس عمیقی کشید... پریناز ضربه ی خوبی به او زده بود... اما برای تلافی ضایع شدن کافی نبود... در افکارش میچرخید که شمیم گفت:اقای سزاوار...

سزاوار:بله؟

شمیم که وسط نشسته بود خودش را کمی بالا کشید و گفت: اسم شما چیه؟؟؟

سزاوار لبخندی زد و گفت:اینقدر مهمه؟

شمیم:خوب..خوب... بله دیگه.... اخه میدونید.... به جز شما یه اقای سزاوار دیگه هم راننده هستن.... بعد ماها قاطی میکنیم...

سحر زیر گوشش گفت:این چرت و پرتها چیه میگی؟

سزاوار گفت:خوب...

و منتظر بود تا شمیم ادامه دهد.

شمیم اهی کشید و گفت:خوب اگه مشکلی پیش بیاد ما اسم شما رو بدونیم که با اون یکی اقای سزاوار قاطی نکنیم...

سزاوار: خوب اگه اسم اون یکی اقای سزاوار و بدونید دیگه قاطی نمیکنید...من سزاوار هستم... ایشونم... حالا اسمش هرچی که هست رو به نام کوچیک صدا بزنید... اینطوری قاطی هم نمیکنید...

شمیم وارفت... پریناز خنده اش گرفته بود و سحر با اخم به او خیره شده بود و ترانه درکش میکرد چقدر ضایع شدن بد است.

سزاوار هم در دل جشن به پا کرده بود.... چهره های بق کرده ی انها دیدنی تر از هر فیلم کمدی بود.

پریناز اهسته گفت:میمیره اسمشو بگه...

سحر:لابد اره... چقدر ادم مذخرفیه....اه... حالم بهم خورد...

شمیم:متنفرم ازش...

ترانه به سمت انها چرخید و با اشاره ی چشم پرسید:چی شده...

پریناز هم اشاره کرد:بعدا میگم...

ترانه به حالت عادی نشست و نگاهی به ضبط خاموش انداخت و بی هوا پرسید:ماشین مال خودته؟

این پسر ارزش احترام گذاشتن را نداشت وگرنه از دوم شخص جمع استفاده میکرد...

سزاوار متعجب گفت:بله؟؟؟

ترانه:مطمئنی ندزدیدیش؟

سزاوار بهت زده تر از قبل گفت:بله برای خودمه...

ترانه:پس میتونی رادیوشو روشن کنی...

سزاوار سری تکان داد و گفت: رادیوش خرابه...

ترانه که حرصش گرفته بود گفت:جدی... و دستش را جلو برد و رادیو را روشن کرد....

لبخندی زد و گفت:اِ.... دستم سبک بود.... درست شد...

سزاوار با حرص و اخم به او نگاه میکرد... دختر پر رو تر از او ندیده بود.

ترانه که داشت فرکانس رادیو جوان را تنظیم میکرد گفت:پریناز فردا سی دی من و بیار .... و رو به سزاوار گفت:اشکالی که نداره تو ماشین اهنگ گوش بدیم؟؟؟

سزاوار ماند چه بگوید... این همه رو...نوبر بود...حرفی نزد...

پریناز با لبخند گفت:حتما یادم میمونه....

بعد از پیاده شدن دخترها به سمت دانشگاه حرکت کرد... کلاسش ساعت سه شروع میشد و الان ساعت سه و پنج دقیقه بود و با این ترافیک وحشتناک بعید میدانست تا یک ساعت دیگر هم برسد.

اگر این جلسه را هم غیبت میکرد دیگر باید قید امتحان ترم را میزد چون اقبالی استادی نبود که به همین راحتی زیر حرفش بزند...

وقتی میگفت بعد از سه جلسه غیبت صفر میدهم... یعنی صفر میداد... اهی کشید و یک میلیمتر جلو رفت.

وقتی میگفت بعد از سه جلسه غیبت صفر میدهم... یعنی صفر میداد... اهی کشید و یک میلیمتر جلو رفت.ارنجش را به پنجره تکیه داد و سرش را به کف دستش... به رو به رو خیره بود... به ماشین ها... به ادم ها... و زندگی هایی که جریان داشت... حتی در میان این همه دود و غبار و الودگی....

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#6 | Posted: 7 Jul 2013 21:02
-کی بهت اجازه داده بیای اینجا....و باز فریاد کشید:

-مثل احمقها اونجا نایست....این بار نعره زد:

-مگه با تونیستم کره خر....گورتو گم کن... و لگدی را به پهلویش زد و دررا بست.

ولی هنوز همانجا بود و لرزان به در بسته خیره شده بود.... پهلویش تیر میکشید...چشمهایش پر از اشک بود اما نمیبارید... از شدت بغض داشت خفه میشد... اما کاری نمیتوانست بکند...

روی زمین میخزید... درد پهلویش امانش را بریده بود... خودش را به دیوار رساند و به ان تکیه داد... نفس نفس میزد... بغض در گلویش چنگ انداخته بود.... نفسش بند امده بود... صداها در سرش میپیچید و تصویر ها همه در جلوی چشمم مثل یک فیلم به نمایش در می امدند....چشمهایش را بست... پلکهایش را محکم روی هم فشار داد ... اما تاثیری نداشت....هنوز میدید....با هر دو دستش گوشهایش را گرفت... اما باز هم میشنید...

میدید... میشنید... میدید...

نفسش به شماره افتاده بود... حس خفگی امانش را بریده بود... بغض داشت او را میکشت... چشمهایش میسوخت....در گوشهایش طنین زنگ یکنواختی می پیچید... کاری از دستش بر نمی امد...به چه کسی پناه می برد...چه کسی صدایش را می شنید... جز خدا... در دل نام خدا را فریاد زد...

__________________________________________________ ____________________________________________



فرزین اهسته زیر گوشش گفت:اوقور به خیر... میخواستی نیای اصلا....

سزاوار با اخم گفت:تقصیر اون چهار تا جونوره که اخرین نفر از مدرسه میان بیرون....

فرزین:خوب یه کلمه نمیتونی بهشون بگی یه کم زودتر بیان؟؟؟

سزاوار خواست حرفی بزند که در چشم در چشم اقبالی شد و سکوت کرد.

بعد از پایان کلاس اقبالی رو به سزاوار گفت:بمون کارت دارم....

فرزین اهسته زیر گوشش گفت:بیا تحویل بگیر...

بعد از خالی شدن کلاس رو به سزاوار گفت:خوب منتظرم...

سزاوار:منتظر چی استاد؟

اقبالی: یعنی میخوای بگی هیچ توضیحی برای دیر اومدنات نداری؟

سزاوار سرش را پایین انداخت و گفت:ببخشید استاد... سر کار میرم... تا برسم اینجا دیر میشه....

اقبالی: تو که از من نمیخوای بین تو و بقیه فرق بذارم؟؟؟میخوای؟؟؟

سزاوار همچنان شرمیگین پاسخ داد:نه استاد...

اقبالی:یک جلسه ی دیگه غیبت کنی... من شرمندت میشم... این جز قانون کار منه... و از روز اول تمام دانشجوهام روند کاری من و میدونن... این درس تخصصی توه... بهتر بگم.... در اینده هر چی بشی... مدیون همین درسی... پس بهت توصیه میکنم غیبت نکن... دیر هم نیا سر کلاس... و سرش را به سمت میز چرخاند و همانطور که دفترها و جزواتش را داخل کیفش میکذاشت گفت:من یه کلاس صبحم دارم... صبحا مشکلی نداری؟

سزاوار امیدوارانه به او خیره شد و پرسید: چه ساعتی؟

اقبالی:ساعت ده...

سزاوار لبخندی به پهنای لبهایش زد و گفت: عالیه استاد.... میتونم بیام؟؟؟

اقبالی:درسشون یک جلسه از شما جلوتره....خیلی مشکل نیست...میتونی از بچه ها بپرسی... منم کمکت میکنم...این ساعت و یه عمومی بذار... که بود و نبودت تاثیری نداشته باشه.... از هفته ی اینده ساعت ده... بدون تاخیر....فهمیدی سزاوار....؟؟؟ بدون تاخیر... حتی یک دقیقه....

سزاوار که از شدت ذوق به تته پته افتاده بود گفت:بل... بله... استاد..... ممنونم...واقعا ممنونم....

اقبالی لبخندی زد و با گفتن خداحافظ از مقابلش گذشت...

سزاوار بشکنی زد و یک دور دور خودش چرخید و گفت:ای ول.... حالا شد.... دیگه لازم نیست منت اون چهار تا انچوچک و بکشم....همینطور داشت برای خودش صحبت میکرد و بشکن میزد که دو دختر وارد کلاس شدند و سزاوار را متعجب و خیره خیره نگاه میکردند...

سزاوار که متوجه انها شد... شرمیگین سرش را پایین انداخت و گفت:سلام... خداحافظ...

دخترها هم همچنان با تعجب گفتند:سلام... خداحافظ...

و هر سه نفر با صدای بلند به این حالتشان خندیدند... سزاوار سری تکان داد و با لبخند و چهره ای باز از کلاس خارج شد....که سینه به سینه ی سمانه خورد.

سمانه با غیظ نگاهش میکرد.

سزاوار لبخندی زد و گفت:به به... بانوی من حالشون چه طوره؟

سمانه پوزخندی زد و گفت:مثل اینکه تو خیلی بهتری...

سزاوار:وقتی شما رو میبینم مگه میتونم بد باشم...

سمانه:از جلو راهم برو کنار که اصلا حوصله ات رو ندارم....و به سرعت از کنارش گذشت...

سزاوار به دنبالش راه افتاد....سمانه گامهایش را تند تر کرد و صدای پاشنه ی کفشش در فضای راهرو میپیچید....

سزاوار:سمانه چی شده؟؟؟چرا ناراحتی؟

سمانه حرفی نزد...سزاوار با حرص کیفش را کشید که موجب شد....سمانه بایستد ...سزاوار گفت:یه لحظه صبر کن مگه دنبالتن؟؟؟

سمانه با تمسخر نگاهش کرد گفت:اره.... یه ادم عوضی دنبالمه....

سزاوار به مسخره اطرافش را نگاه کرد و با لحنی بچگگانه گفت:ای جووونم... کوش اون ادم بده.... بزنم نفصش کنم؟؟؟

سمانه که از حرص قرمز شده بود گفت:مسخره بازی در نیار... دیگه هم دنبال من نیا.....و بند کیفش را از دست سزاوار ازاد کرد و تند تر از قبل به راه افتاد... و از او دور شد.

سزاوار زیر لب زمزمه کرد:به جهنم....

با چشم به دنبال فرزین گشت... اما نتوانست پیدایش کند.... خواست با موبایلش به او زنگ بزند که دید چقدر دستهایش خالی است... یاد کیف و کلاسورش افتاد که هنوز در کلاس بود ویادش رفته بود انها را بردارد...

بیخیال سمانه شد و به سمت کلاس بازگشت...ان دو دختر هنوز همانجا بودند...مشغول حل کردن یک سوال فیزیک...

یکی از انها گفت: اِ ... سلام....

سزاوار خندید و گفت:سلام از ماست خانم ها....

دیگری پرسید::شما اینجا کلاس دارید؟

سزاوار همانطور که داشت جزواتش را مرتب میکرد گفت:کلاس داشتم... تموم شده...

دختر اولی:با کی؟

سزاوار:با اقبالی...

دختر دوم: وای همون عصا قروت دادهه رو میگه که بهت گفتم... منم یه ترم باهاش گذروندم... خیلی سخت گیره...

سزاوار:نه بابا.... اتفاقا خیلی مهربونه... فقط یه کم جدیه...

دختر دوم:یه کم؟؟؟ شما یه کم و چقدر اندازه میگیرید؟؟؟مردک دیوانه است...

سزاوار:اون جوریا هم نیست...

دختر اول:ولی میگن خیلی خوب درس میده...

سزاوار سوتی زد و گفت:عالی.... مامان.... خدایی خیلی ناز درس میده....

دخترها به لحنش خندیدند و سزاوار هم لبخندی زد و خواست از انها خداحافظی کند که خنده روی لبهایش ماسید... سمانه جلوی در کلاس ایستاده بود و نگاهش طوفانی بود از سرزنش ها و شماتت ها و قهر و حرص...

با اخم از او رو برگرداند و رفت.. سزاوار اهی کشید به دنبالش دوید و گفت:سمانه صبر کن....ای بابا...

سمانه که اشک در چشمهایش جمع شده بود قدم هایش را تند تر کرد و سزاوار هم که به دنبالش می دوید...سمانه با شتاب از پله ها پایین میرفت و سزاوار هم دنبالش...

سزاوار:بذار برات توضیح بدم... به خدا اونطور که تو فکر میکنی نیست...

سمانه لحظه ای ایستاد و رو به سزاوار گفت:تموم شد... دیگه نمی خواد برام توضیح بدی... برو خوش باش... و رفت.

سزاوار خواست به دنبالش برود که منصرف شد و به نرده ی پله ها تکیه داد.

فرزین دستش را مقابل صورت او تکان داد و گفت:الو... کجایی؟؟؟

سزاوار بدون هیچ حرفی از کنار فرزین گذشت و سوار اتو مبیلش شد.

امین با صدای بلند فرزین را صدا زد و گفت:بیا اینجا ببینم...

فرزین اهسته به سمت اشپزخانه رفت و گفت:چی شده امین جون؟

امین با حرص گفت:امین جون و کوفت... این چه وضعشه؟

فرزین :خوب من چیکار کردم مگه؟؟؟

امین پیش دستی کپک زده ی کشک بادمجان را در دست فرزین گذاشت و گفت:می مردی بذاریش تو یخچال؟؟؟این جاش تو سینک ظرفشوییه؟؟؟ میخواستی بریزیش دور عین ادم میریختی بیرون.... الان هم لطف کن اون همه جونوری که زیر سینک جمع شده رو جمع و جور کن...فرزین نگاهی به سه مگسی که روی ظرف میچرخیدند و یک عالمه مورچه که ان اطراف درست زیر سینک ظرفشویی جمع شده بود و به این سو و ان سو میرفتند انداخت و اهی کشید...

امین پنجره را باز کرد بوی کپک و ترشیدگی در اشپزخانه می پیچید....غر زنان ادامه داد:دو روز تو این خونه نباشم... همه جا رو گند برمیداره....

سزاوار خواب الود از اتاق خواب بیرون امد ودر میان خمیازه پرسید:چه خبرتونه؟؟؟

فرزین:هیچی امشب اقا کشیک نیست... خراب شده رو سر ما....

امین با اخم به او خیره شده بود که رو به سزاوار گفت: این ادم نیست... تو نباید حواستو به این جمع کنی... بیا اینجا رو ببین شده پر جک و جونور....

سزاوار چشمهایش را مالید و گفت:اه.... خدا خفتون کنه داشتم خواب میدیدم... زرشک پلو با مرغ دارم میخورم...

امین پوزخندی زد و گفت:این صحنه رو ببینی تا عمر داری زرشک پلو با مرغ میشه واست زهرمار...

سزاوار کنجکاوانه به سمت اشپزخانه رفت...

سزاوار: اه چه بوی گندی.... این بوی چیه؟؟؟

امین:چه جوری شما تو این خونه زندگی میکنید... این شق القمر یه روز دو روز نیست... مال یک هفته پیشه که کشک بادمجون داشتیم... واقعا تو این مدت این بو رو حس نکردین؟؟؟ دِ اخه حساتونم مثل ادمیزاد نیست....

اما سزاوار چیزی نمیشنید فقط نگاهش به ان ظرف سیاه بود و ان سه خرمگس که دورش میچرخیدند.... بوی گندی که در مشامش پیچیده بود.... فرزین با دستمال داشت مورچه ها را جمع میکرد.... دو مگس و چند سوسک ریز هم انجا بود... صدای امین در سرش دور تر میشد... سر تا پا میلرزید... بوی تعفن.... عرق سرد.... دستهای یخ زده اش... تهوع داشت... بغضی سخت در گلویش پیچیده شده بود... سرش گیج میرفت...

امین صدایش زد... اما نشنید.... فرزین ایستاده بود و او را نگاه میکرد... اما حواسش نبود.... هنوز داشت به ان ظرف سیاه و کپک زده نگاه میکرد.... دیدش هر لحظه تار تر میشد...

امین بازویش را گرفت و تکانش داد... سزاوار یک قدم عقب رفت....بازویش را از دست امین بیرون کشید... امین و فرزین متعجب نگاهش میکردند.... و یک قدم دیگر... نفسش به شماره افتاده بود... سرش گیج میرفت.... گلویش میسوخت.... دهانش تلخ بود... لبهایش خشک شده بود.... داشت خفه میشد... یکی از ان مگسها دست از ان ظرف سیاه و کپک الود کشید... حالا داشت به سمت او می امد.... چقدر بزرگ بود.... صدای وز وزش چقدر بلند بود..... داشت کر میشد... حتی قدرت نداشت ان را پس بزند...هر لحظه به او نزدیک تر میشد.... نگاهش به نقطه ای نا معلوم بود.اما ان خرمگس بزرگ در میدان دیدش بود.... مگس مزاحم دست از سرش بر نمیداشت... جلوتر می امد.... وز وزش در گوشش می پیچید....سرش مثل سنگ سنگین بود.... دستهایش منجمد و سرد بود... عرقی برپیشانی و تیره ی کمرش نشسته بود...ان مگس مزاحم هر لحظه به او نزدیکتر میشد... از پشت پرده ی اشک بیشتر از قبل تار میدید و هجوم چیزی در گلویش....حالا...همه ی قدرتش را در پاهایش جمع کرد و به سمت دستشویی دوید....

امین هراسان به در می کوبید... فرزین پشت سرش ایستاده بود...

فقط عق میزد.... از ظهر چیزی نخورده بود که بالا بیاورد..... اشکها بی مهابا از چشمهایش سرا زیر بود.... دهنش شور میشد... می لرزید..... حالش خراب بود... کف دستشویی نشسته بود... به قطرات درشت اشکش نگاه میکرد... کاش میشد تمام وقایع را از ذهنش پاک کند...

ترانه در اتومبیل نشست و گفت: میشه جلوی یه سوپر نگه دارین... سزاوار سری تکان داد.

ترانه سی دی جدید ساسی مانکن را داخل ضبط گذاشت... صدایش را تنظیم کرد....ولوم را روی بیست گذاشت...

سزاوار داشت می مرد... کاش لا اقل همان تتلوی دیروزی را میگذاشت... از ساسی مانکن متنفر بود... نگاهی به ترانه انداخت که دستش زیر چانه اش بود و اهسته سر تکان میداد... از اینه به عقب نگاه کرد... پریناز کل اهنگ را حفظ بود و با خواننده همراهی میکرد... شمیم هم همانطور که با فکش کج کج ادامس میجوید... همراهی میکرد... حتی سحر هم که ساکت ترین و محجوب ترینشان بود.... سر تکان میداد... الان بود که بمیرد.. به خصوص که بعد از ساسی نوبت علیشمس بود که چرت و پرت بگوید.... داشت روانی میشد.... دستش راجلو برد و با حرص ضبط را خاموش کرد... هر چهار نفر نه به سزاوار به ضبط خاموش خیره شدند و بعد از لحظه ای سزاوار با قیافه ای حق به جانب گفت:سرم رفت...

ترانه بی توجه به حرف او دستش را جلو برد تا ضبط را روشن کند... سزاوار ماشین را نگه داشت... باید تکلیفش را با انها یکسره میکرد... در این دو ماه به اندازه ی کافی اعصابش را متشنج کرده بودند.چهار دختر بچه که هر کدام به تنهایی میتوانستند اعصاب یک لشگر ادم را ویران کنند.

دخترها متعجب به او نگاه میکردند... چهره ی هر کدامشان حالت تدافعی و تهاجمی را باهم داشت... کافی بود حرفی بزند تا این چهار نفر با ان نگاه های خیره و لحن جیغ جیغویشان به او حمله کنند...

سزاوار نفس عمیقی کشید و گفت:چیه؟

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#7 | Posted: 7 Jul 2013 21:02
ترانه با همان لحنی که فکرش را میکرد تند و عصبی پرسید:چرا نگه داشتید؟

سزاوار نفس عمیقی کشید.... حالا وقت حساب کتاب نبود، یکی از ابروهایش را بالا برد حق به جانب و موزیانه لبخندی به لب اورد و گفت:خوب مگه نخواستید جلوی یه سوپر نگه دارم.... با دستش به سوپر اشاره کرد و گفت:اونم سوپر...

انگار باد ترانه خالی شد و وا رفت... چهره اش از هر لحظه دیدنی تر بود.... حتی از وقتی که میخواست اسم ان خرگوش سفید را به زبان بیاورد... اخم نکرده بود فقط بهت زده بود و بوی سوختگی بینی اش کل فضای ماشین را پر کرده بود.

سزاوار با لبخند فاتحانه ای گفت:منصرف شدید؟حرکت کنم...

ترانه با حرص در را باز کرد........ انقدر محکم که در با صدا به جدول کنار خیابان برخورد کرد.اگر ماشین اقای نعمتی ان مرد محترم و دوست داشتنی بود ناراحت میشد... اما این پسر روانی ارزش نداشت برایش دل بسوزانی...

سزاوار ناراحت شد... حداقل انتظار یک ببخشید را داشت، از ماشین پیاده شد تا ببیند چه بر سر در بیچاره امده است...ترانه با دو بسته پفک و چیپس بازگشت... سزاوار کنار در ایستاده بود.... ترانه نگاهی به پایین در انداخت.... بدتر از ان چیزی بود که فکرش را میکرد... در بد جوری خراشیده شده بود... یک خراش ده سانتی به اضافه ی یک فرو رفتگی... سرش را بالا گرفت... اب دهانش را فرو داد...

نمیخواست اینطور بشود....

سزاوار هم مستقیم به او خیره بود.... ترانه کمی من من کرد و در اخر با صدای مرتعشی گفت:ببخشید...

سزاوار اهی کشید : خواهش میکنم... ایرادی نداره....

ترانه با حرص شارژ ایرانسل و چیپس و پفک را در اغوش به قول خودش ان سه کله پوک انداخت چیزی نگفت.

تمام ذهنش پر بود از سوال...

-حالا چه غلطی بکنم؟؟؟ بیچاره.... دلم واسش سوخت.... مرده شور تو اون هیکل و دست نحست و ببرن.... خوبه بابا همیشه میگه دستت سنگینه.... خوب مگه تقصیر منه... اون واسه چی اینقدر لب به لب با لبه ی جدول پارک کرد.... سر تخته ببرنت.... ای خدا... حالا چیکار کنم....

زیر چشمی به او خیره شد... در چهره اش هیچ چیز نبود.... مثل همیشه سرد و بی روح و خشک و جدی به رو به رو خیره شده بود...

باید حرفی میزد... باز هم باید عذرخواهی میکرد.... او که فقط یک دانشجوی ساده بود... این ماشین برای خودش بود؟ نبود... اگر از انهایی باشد که ماشین کرایه میکند چه؟؟؟؟ یعنی ماشین برای خودش نیست.... یعنی باید دو برابر خسارت بدهد...

ای وای... او که فقط یک دانشجوی ساده است...

باید چیزی میگفت.

ترانه:اقای سزاوار...

سزاوار دنده را عوض کرد و گفت:بله؟

لحنش عادی بود.... نبود....ترانه نفهمید عصبانی هست یا نه.... با این حال پس از کمی سکوت گفت:من خسارتشو میدم... فردا صبح اول وقت...

سزاوار مهربان تر گفت:عرض کردم... اشکالی نداره....

ترانه:نه ... اخه... ببخشید... خیلی بد شد....

سزاوار از ان لبخندهایی زد که بچه ها دلغشه میگرفتند.... رو به ترانه گفت: فدای سرتون...

از چهره اش شیطنت می بارید...

ترانه پوزخندی زد و در دل گفت:بیا بهشون رو میدی پسرخاله میشن... دماغش را بالا داد وبه روبه رو خیره شد و گفت:فکر کنم صد تومن کافی باشه...

سزاوار: شما میخواین به من کمک کنین؟

ترانه:میخوام خسارتی که بهتون وارد کردم و جبران کنم....

سزاوار : میتونم یه لحظه گوشه ی خیابون پارک کنم؟

ترانه به عقبی ها نگاهی انداخت و سری به نشانه ی مثبت تکان داد.

سزاوار بعد از اینکه اتومبیل را نگه داشت به در تکیه داد و طوری نشست تا همه در مسیر نگاهش قرار بگیرند... لبخند ی زد.. الان بهترین فرصت بود... با ملایمت گفت:شما بیشتر از اینا به من خسارت وارد کردید...

ترانه باز حالت تدافعی به خودش گرفت و پرسید: چه خسارتی؟ ما همیشه مراقب بستن و باز کردن درها هستیم....

سزاوار خنده اش گرفته بود... اهسته تر گفت: منظورم اون نبود.... من دانشجو ام...

پریناز فوری میان حرفش پرسید: چه رشته ای؟

سزاوار: معماری...

شمیم: ارشد؟

سزاوار لبخندش را فرو خورد و گفت:کارشناسی...

ترانه و سحر ساکت بودند... و پریناز و شمیم عجیب در فکر فرو رفته بودند...

سزاوار حس ادمی را داشت که وارد چت روم شده است... اشنایی ها با همین عناوین شروع میشد.خنده اش گرفته گفت.

سحر هم به حرف امد و گفت:خوب بعدش...

سزاوار:اهان.... داشتم اینو میگفتم.... من دانشجو ام... سه روز در هفته صبحا کلاس دارم... که یه روزش درست شد و موند دو روز دیگه... یعنی شنبه ها و دوشنبه ها... اگه لطف کنید... تا هفت همتون سوار بشید و من برسونتمون به کلاس هشت صبحم میرسم... الان دو ماهه یا غیبت میخورم.... یا دیر میرسم....

نگاه خواهشمندش را به سمت انها دوخت و گفت:اگه ممکنه صبحا من زودتر بیام دنبالتون.... فقط دو روز...

ترانه نگاهی به عقبی ها انداخت و گفت: راستی اسمتونو نگفتین...

انگار حتما باید باج بدهد تا انها قبول کنند... لبخندی زد و گفت:سزاوار...

ترانه خواست سرش جیغ بکشد که سزاوار دوباره گفت:سورن ِ سزاوار...

پریناز خودش را روی شمیم انداخت... و جیغ خفیفی کشید.... لبخند محوی روی لبهای ترانه بود... شمیم ذوق کرده بود... سحر هم چشمکی به ترانه زد...

ترانه لبخندش را فرو خورد و گفت: من یه چیزی بگم ، بهتون بر نمیخوره؟؟؟

سورن: نه بفرمایید...

ترانه:شما خیلی خشک و جدی هستید... راننده ی قبلی ما خیلی مهربون بود... اجازه ی ضبط روشن کردن و بهمون میداد و خلاصه خیلی خوب بود دیگه... ولی شما...

سورن: اقای باقری چیزای دیگه ای میگفتن...

پریناز:اقای باقری چی میگن... سی دی گذاشتن و بگو بخند ممنوعه... اصلا به اقای باقری چه مربوطه؟

ترانه: اصلا از کجا میفهمن؟؟؟

شمیم:ما میتونیم دوستانه رفتار کنیم.... اقای نعمتی خیلی محترم در عین حال شوخ و مهربون بودند.... تازه اهنگ های جدیدو ما از ایشون میگرفتیم...

سورن : خوب من باضبط و اهنگ مشکلی ندارم... فقط....

ترانه:فقط چی؟

سورن: از ساسی مانکن متنفرم....

ترانه: میتونیم همفکری کنیم... در رابطه ی دوستانه حرف اول و همفکری میزنه....

شمیم:چه خواننده هایی و دوست دارین...

سورن: اهل رپ هستین؟؟؟

پریناز طبق عادت جیغی کشید و گفت:ما عااااشق رپیم... شمیم جلوی دهانش را گرفت.

سورن خندید و گفت: یک هفته سلیقه ی من یک هفته سلیقه ی شماها.... قبول....

هر چهار نفر گفتند:قبول...

سورن گفت:خوب بریم... راستی... من اسم شماهارو نمیدونم؟

ترانه:من یوسفی هستم... به پریناز اشاره کرد : پارسا... به سحر: کریمی.. در اخر شمیم:دهکردی... و خندید.

سورن ماشین را روشن کرد و ادایش را دراورد و گفت:اِ... اینجوریه.... این که نشد رابطه ی دوستانه.... دارین تلافی میکنین....

ترانه و بقیه خندیدند و خودشان را معرفی کردند.... هرچندکه سورن میدانست اسمهایشان چیست... حالا رفتارهایشان شکل بهتری گرفته بود.

چه زود صمیمی شده بودند.

ترانه حین پیاده شدن گفت: من فردا ساعت چند وایسم؟؟؟

سحر گفت:من اولین نفر سوار میشم... شیش و نیم خوبه؟؟؟

سورن:عالیه...

شمیم:منم شیش و سی و پنج دقیقه...

پریناز:منم بیست دقیقه به شیش... رو به ترانه گفت: فردا یه ربع به شیش سوار شو... یادت نره ترانه...

ترانه غر زد:خیلی زوده... درهای مدرسه هم بسته است...

سورن نگاه دریایی پر خواهشش را به او دوخت و گفت:فقط دوروزه... یه روزشم که رفته... فردا دوشنبه است...

ترانه شکلکی دراورد و در را بست و گفت:تا فردا یه ربع به شیش... خداحافظ...

سورن بالبخند گرمی خداحافظی کرد و در پیچ کوچه پنهان شد...

اما ترانه هنوز ایستاده بود... در دایره ی لغات ذهنش به دنبال معنای سورن میگشت.

باز هم همان نگاه و همان لبخند... کنار پنجره ی تمام قدی ایستاده بود و او را زیر نظر گرفته بود... مثل همیشه... مثل همه ی وقتهای دیگر...

سحر اصلا حواسش نبود... حمیدرضا او را نگاه میکرد... از روز اولی که به این محل امده بودند... از همان روز ذهنش در گیر اوشده بود... خیلی زیبا نبود... اما رفتار و متانتش.... شرم و حیای دوست داشتنی اش... خودش بدون انکه بداند تا مدتها کشیکش را میکشد... بعدها فهمید چرا... دوستش به او گفته بود گرفتار شدی...حالا میدانست که چه وقت می اید و چه وقت میرود.... مادرش با مادر او سلام و علیک داشت و خودش با برادرش ... خیلی صمیمی نبودند... اما گرم از احوال هم میپرسیدند.

به نظر پدرش مادر سحر مردی بود برای خودش... سحر بهترین دختری بود که میشناخت.

اهی کشید و پرده را رها کرد تا باز همه چیز را بپوشاند.

ترانه روی دفتر کتابهایش پهن شده بود.حوصله ی درس خواندن را نداشت... ساعت 9 شده بود و پدر و مادرش هنوز نیامده بودند.

تلفن دور بود و گرنه به موبایلشان زنگ میزد.

اهی کشید و به کتاب فیزیکش خیره شد... باید تمرین های اخر فصل را در دفتر مینوشت... صورت سوال را نوشته بود... حلش هم فردا کپ میزد(کپی میکرد)...

یک ساعت دیگر هم گذشت... بالاخره صدای چرخش کلید را در قفل در شنید... نفسی از سر اسودگی کشید و از اتاق بیرون امد.

ترانه:سلام...

مادرش که از خستگی رو ی پا بند نبود... سری تکان داد و مانتو و مقنعه اش را در اورد و روی مبل انداخت... و خودش به اتاق خواب رفت.

پدرش از مادر خسته تر بود... حتی در جواب ترانه سرش را هم تکان نداد او هم به اتاق خواب رفت و سکوتی بدتر از چند لحظه پیش خانه را فرا گرفت.

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#8 | Posted: 7 Jul 2013 21:03
  • قسمت ۳

ساعت هنوز شش نشده بود که از خواب بیدار شد. شیدا دست و پایش را جمع کرده بود... موهایش روی صورتش ریخته بود و دهانش نیمه باز بود.شمیم پتو را رویش کشید...در خواب عاشق این خواهر کوچک و فسقلی بود... ولی فقط در خواب... بعد از مسواک و شست و شوی صورتش با صابون خرچنگ ...جلوی موهایش را اتو کشید ... از دستشویی بیرون امد.کتری را پر از اب کرد و به اتاقش بازگشت... بی سر و صدا وسایلش را مرتب کرد. مادرش تازه از خواب بیدار شده بود... اهسته پرسید:شمیم... ساعت تازه شیش و نیمه که... شمیم:سلام... مادرش:علیک سلام.... چرا اینقدر زود بیدار شدی... شمیم:امروز راننده سرویسمون زود میاد... امروز و شنبه... بخاطر همین... من رفتم... خداحافظ... مادرش:شمیم تو راهرو وایسا اگه دیدیش بعد برو پایین... شمیم :باشه... خداحافظ... مادرش:به سلامت... قیافه ی ترانه دیدنی بود... مقنعه اش کج بود... دگمه های مانتویش پایین و بالا بسته شده بود...یک استین مانتویش پایین و دیگری بالا بود... زیپ کیفش هم باز بود...بند کتونی هایش را هم نبسته بود... در میان خمیازه سلامی گفت. سورن با لبخند گفت:ببخشید... میدونم سخته... ترانه حرفی نزد چون نشنید... سرش را به شیشه تکیه داد و به خواب رفت. سورن مقابل مدرسه نگه داشت... ساعت هفت و پنج دقیقه بود... پریناز در جلو را بی هوا باز کرد ... ترانه نزدیک بود به بیرون پرت شود...ا زخواب پرید... داد زد:مامان... شمیم:خل و چل... ما الان جلوی مدرسه ایم... ترانه گیج گفت:هان؟ سحر دستش را کشید و گفت:پیاده شو...دیگه... بجنب ...اه.... ترانه چشمهایش باز تر شد... از ماشین پیاده شد و گفت:خداحافظ. سورن با خنده خداحافظی کرد. سحر با حرص گفت:ابرو برامون نذاشتی.. دختر دیوونه... شمیم:من یکی که اب شدم....رفتم تو زمین... پریناز: خاک تو سرت کنم ترانه.... تو دیشب نخوابیدی مگه؟ ترانه کیفش را روی زمین میکشید... بند کفشش زیر پایش رفت و نزدیک بود سکندری به دیوار بخورد... پریناز دستش را گرفت و شمیم هم کیفش را... سحر مقابلش ایستاد و همانطور که دگمه هایش را درست می بست گفت: مشکل تنفس داری یا گوارشی؟؟؟ شمیم:جفتش... پریناز: حالیته چه کار کردی؟ ترانه به زور گفت:چی کار کردم... لحنش مثل معتاد ها بود... پریناز:از اولش خرناس کشیدی تا اخرش که رسیدیم.... ترانه باز به زحمت گفت:همین... شمیم:کاش فقط همین بود... دیشب شام چی خورده بودی؟ ترانه چشمهایش را باز تر کرد... حالا راست ایستاده بود... کیفش را از شمیم گرفت و روی شانه اش انداخت... خمیازه ی بلند بالایی کشید و گفت: الویه... پریناز:اره من حدس زدم... قاطیش بو کالباسم میومد... سحر:صبح دستشویی نرفتی؟ ترانه کش و قوسی رفت و گفت: وقت نشد.... شمیم:میدونی چه غلطی کردی؟ ترانه:نه... سحر: بسه دیگه شمیم... ترانه کنجکاو پرسید:چی شده؟؟؟ سحر:هیچی بیخیال... ترانه:نه... بگو... چی شده... سحر:هیچی یه اتفاق طبیعی افتاده... اینا زیادی شلوغش میکنن.... ترانه:خرناس کشیدن و میگی؟ پریناز:کاش فقط همون بود... ترانه مستاصل پرسید:جریان چیه.... سحر به پریناز چشم غره ای رفت و ملایم به ترانه گفت:ادم وقتی خوابه که چیزی حالیش نیست... ترانه هنوز به پریناز خیره نگاه میکرد... شمیم دستش را جلوی ترانه تکان داد و گفت:هوووی... نرو تو هپروت... یا خودش میاد یا نامه اش... و هر سه نفر همزمان گفتند:یا اگهی ترحیمش... و خندیدند... اما ترانه هنوز داشت با بهت به انها نگاه میکرد. سحر:چته؟خوبی؟ ترانه: میگین چه غلطی کردم یا نه؟ شمیم:بابا بیخیال... پریناز:اصلا شاید نشنیده باشه... ترانه:چیو؟ سحر:اره.... من خودم نشنیدم.... بو هم که ازبیرون اومد... شمیم: مگه پنجره باز بود... پریناز سقلمه ای به شمیم زد و شمیم گفت:اهان... اره من پنجره باز کردم.... سحر بی هوا گفت:تو که وسط نشسته بودی... و لبش را به دندان گرفت. ترانه سرخ شد و بعد سفید....با صدای لرزانی گفت:چرا بیدارم نکردین... شمیم:به خدا سحر بار اول صدات زد... تو غرق خواب بودی.... همانطور مات و مبهوت گفت:مگه چند بار بود.... سحر از پشت موهای شمیم را کشید و پریناز گفت: دو بار... ولی من مطمئنم هیچکدومشو نشنیده... اخه ما زدیم زیر سرفه.... نشنید ترانه... ترانه همانجا روی زمین نشست و سرش را میان دستهایش گرفت. سحر به تک تکشان چشم غره رفت و روی زمین نشست و گفت:ترانه... عزیزم... بابا بیخیال.... فدای سرت... مطمئنم نشنیده.... ترانه خله... ببینمت عزیزم..... ترانه همچنان شانه هایش میلرزید.... سحر سرش را بالا گرفت. صورتش مثل لبو سرخ شده وبود و غش غش میخندید... شمیم متعجب گفت:بابا تو خیلی خلی... ترانه که از خنده اشکش در امده بود گفت:صبح چه صحنه ای و از دست دادم.... وای دختر.... قیافه ی سورن چه مدلی بود؟ پریناز:خاک بر سرت... سحر:واقعا که... ما رو بگو فکر کردیم ناراحت میشی... ترانه همچنان میخندید و گفت:ناراحتی واسه ی چی؟ خوب خواب بودم .نفهمیدم.... از قصد نبود که.... شمیم:اگه ما بودیم خودمونو میکشتیم... ترانه:واسه ی چی.... بابا بیخیال... خیلی بهتون خوش گذشته صبح... موسیقی زنده ی عطر اگین.... سورن عاشقم میشه... و باز پقی زد زیر خنده... پریناز:چه سورن سورن هم میکنه... تا دیروز اسمشو نمیدونست حالا عاشق شده... ترانه:نه گلم عشق من کس دیگه ایه... ولی خوب سورن هم ای... در قلب ما جا دارد... شمیم:پارکینگه... قلب که نیست... پریناز:انباری... پارکینگ چیه؟هرچی ات اشغال و ادم بیخوده ریخته تو قلبش... ترانه:ای بابا طالب و که خودتون معرفی کردید... سحر:به سلامتی قبولش کردی؟ ترانه:ای جووونم.... اره.... وای سحر خیلی ماهه...دستت درد نکنه ایشالا با یه رفتگر باهات جبران میکنم.... سحر:گمشو... واسه ی خودت جبران کن... ترانه:چند روز پیش رفتم دیدمش... پریناز خندید و گفت:اخرشم تو رفتی پیش قدم شدی.... ای داد بر من... ترانه پشت چشمی نازک کرد و گفت:میذاری بگم یا نه؟ شمیم:بنال.... ترانه:قد دو متر.... چه بلند سحر... صورتش برونزه... بود... شمیم:اینا رو که خودمون میدونستیم ای کیو... ترانه:خوب تیپشو نگم؟ پریناز: بذار من بگم.... یه جین پلیسه ای با پیراهن بنفش... ترانه باز چشم غره رفت و گفت:طالب من بد سلیقه نیست...تیپ دیروزشم خیلی قشنگ بود... سحر:خوب چی پوشیده بود طالب تو... ترانه دستشهایش را جلوی سینه در هم قلاب کرد و با لحنی رویایی گفت:یه زیرپوش سفید... با یک شلوار کردی مشکی.... پاچه هاشو داده بود بالا و داشت گل لقد( لگد) میکرد.... لحظه ای هر چهار نفر ساکت به هم خیره بودند... و کمی بعد همه با صدای بلند خندیدند.امین:نمیخوای بری؟ سورن:ساعت دو و نیم تعطیل میشن... امین نگاهی به فرزین که طبق معمول همیشه مشغول خورد کردن پیاز بود انداخت و رو به سورن اشاره ای کرد. سورن سری به معنای نفهمیدن تکان داد و امین کلافه چشم غره ای به سورن رفت و رو به فرزین گفت: چه اشکی راه انداختی؟ فرزین دماغش را بالا کشید و گفت:پیازاش خیلی تنده... امین به سمت سورن رفت و اهسته زیر گوشش گفت:از دیروز تا الان تو خودشه... شهاب هر کاری کرد نتونست از زیر زبونش حرف بکشه... سورن به امین نگاه کرد و گفت:لابد دوباره حال مادرش بد شده... امین شانه ای بالا انداخت و سپس به ساعت دیواری خیره شد و گفت:خوب من دیگه بیاد برم... فرزین با صدایی گرفته ای پرسید:ناهار نمیمونی؟ امین اشاره ای به سورن کرد و رو به فرزین گفت: از پیاز صدات گرفته؟ فرزین سرش را پایین انداخت و بی توجه به حرفش مشغول کارش شد. امین به اتاق خواب رفت و کمی بعد از سورن و فرزین خداحافظی کرد سپس خانه رابه مقصد بیمارستان ترک کرد. سورن مقابل فرزین نشست... نگاهش به چهره اش بود... پسری با صورتی سبزه و چشم وابروی مشکی... اندام ورزیده ای داشت... حتی وقتی برای اولین بار او را دیده بود در دل گفته بود:عجب هیکلی... ذهنش به همان روزها پر کشید. تازه به این خانه نقل مکان کرده بود... کامیون بزرگی که وسایلش را حمل میکرد مقابل پارکینگ نگه داشت. راننده سر کارگر هم بود... با اشار ه به دو پسر جوان گفت:زود دست بجنبونین تا ظهر تموم بشه... سورن هم به کمکشان امد اما از پس بلند کردن یخچال و گاز بر نمی امد... ان روزها لاغر تر از حالایش بود. فرزین را اولین بار در جمع همان دو کارگر دید... پسری هم سن و سال خودش که یک تی شرت جذب مشکی به همراه جین رنگ و رو رفته ی ابی پوشیده بود... کمربند کلفت قهوه ای به کمرش بسته بود.... و یک تنه یک تخته فرش دوازده متری را بلند کرده بود. تمام ذهنش حول این بود که او چه قدر قوی است... حتی قویتر از ان پسر دیگر... وقتی دید چطور اجاق گاز را به تنهایی بر کمرش گذاشت فکش به زمین خورد... مات و مبهوت به او که جدی و اخم کرده وسایل را به داخل خانه می برد خیره بود... ان پسر دیگر اصلا کار نمیکرد... کنار راننده ایستاده بود و سیگار دود میکرد ... ازراننده ی کامیون ان مرد شکم گنده هم بعید بود که از پس یک لیوان اب بلند کردن بر بیاید چه برسد به وسایل سنگینی مثل اجاق گاز و ماشین لباس شویی... وارد خانه شد... نگاهی به اثاثیه ی در هم و برهم انداخت... با ان دو فرش چه میکرد... یا این تابلو ها ی کوبلن... یامیز تلویزیون... در صورتی که هنوز تلویزیون نداشت... کلافه از میانشان گذشت.... پسر جوان در اشپزخانه ایستاده و سرش را به دیوار تکیه داده بود. سورن از او پرسیده بود:حالت خوبه؟ پسر جوان:ممکنه یه لیوان اب به من بدید... سورن:البته... وبه سمت جعبه ای که روی اُپن بود رفت... یک لیوان از ان بیرون اورد... باید به فکر دم کردن چای می بود... اما گازش را که وصل نکرده بودند.... به سمت ظرفشویی رفت... اب را که باز کرد... با چند صدای ناهنجار... مایع قهوه ای رنگی از شیر بیرون زد که هیچ شباهتی به اب نداشت... سورن مستاصل به او خیره شده بود و گفته بود:می بینید که... مرد جوان هم لبخندی به رویش پاشیده بود و گفت:مهم نیست... و همان لحظ صدای مرد راننده بلند شد: اکبر کدوم گوری موندی تو... بجنب ظهر شد... و پسری که اکبر خطاب شده بود با سرعت از اشپزخانه بیرون رفت. سورن اصلا از لحن ان مردک شکم گنده خوشش نیامد... او هم از اشپزخانه بیرون امد و به حیاط رفت. هنوز راننده و پسر جوان دیگر مشغول صحبت بودند.به ظاهرشان خیره شد... پسر جوان که ابروهای پیوسته اش بی شباهت به ابروهای راننده نبود حدس زد که رابطه ای مثل پدر و فرزندی میانشان باشد ... راننده پرسید:یه چایی نمیخوای به ما بدی؟ سورن در دل گفت:نه اینکه خیلی کار میکنید... عرق ریختید... سکوت کرد. راننده:هووو ی... عمو.... با تو اما.... سورن با غیظ پاسخ داد: گازم وصل نیست... راننده هم با حرص از او رو برگرداند باصدای بلندی سر اکبر فریاد کشید: د... بجنب دیگه... حیف نون... یک ساعت از ظهر گذشته بود... اخرین جعبه را اکبر روی اُپن گذاشت. سورن با لبخند گفت:خسته نباشی... اکبر هم لبخندی زد و گفت:سلامت باشید... راننده:خوب جوون این حساب کتاب ما رو بکن که بریم.... سورن به سمت او رفت و پرسید:چقدر باید بدم؟ راننده لبخند مرموزی زد و همانطور که چانه ی ته ریش دارش را میخاراند با لحن کوچه بازاری گفت:مزنه اش که هشتاد تومنه... ولی شوما... هفتاد و پنج بده خیرشو ببینی... چشمان سورن ده تا شد... مرد با خودش چه فکری کرده بود.... او از پشت کوه امده؟؟؟ سورن در سکوت دست در جیبش کرد و یک تراول پنجاه هزار تومانی به دست راننده داد. راننده که در ابتدا خوشحال بود و فکر کرده بود گیر چه ادم نادانی افتاده که بی چک و چانه مبلغ رابه او پرداخته است...ناراحت از اینکه چرا قیمت را بالاتر نگفته ... وقتی فقط همان چک پول را لمس کرد... اخمهایش در هم رفت و پرسید:بقیش؟؟؟ سورن: مگه بقیه هم داره؟ راننده : یعنی چیه؟حساب ما شده هفتاد و پنج تومن.... سورن: حساب؟منظورتون چهار ساعت بار خالی کردنه؟؟؟ راننده: ببین عمو داری بازی در میاری... قرارمون از اول همین بود.... سورن:مگه من با شما قراری گذاشتم... من از شما پرسیدم که چقدر میگیری... گفتی ضرر نمیکنی... راننده میان کلامش امد و گفت:حالا هم میگم... به جون شوما زیاد نگفتم... ِرنجش اینه.... میخوای برو از هر کی که دلت خواست بپرس .... تازه خیلی باهات خوب حساب کردم... سورن با همان خونسردی پاسخ داد: من بیشتر از این نمیتونم بپردازم.... شرمنده... راننده داد زد:غلط کردی پول نداشتی اومدی... کامیون کرایه کردی... کارگر گرفتی... سورن با خونسردی پاسخ داد:به احترام موی سفیدتون چیزی بهتون نمیگم... راننده داد زد: تو غلط میکنی بخوای به من حرف بزنی... جوجه.... سورن: همینم از سرتون زیاده اونم بخاطر عرق روی پیشونیتون ... بعد در دل خندید... این مردک که کاری انجام نداده بود. راننده از حرص سرخ شده بود... دندان گرد تر از این حرفها بود.... میدانست رقمی که گفته زیاد است و رقمی هم که پرداخت شده زیاد... با این حال گفت: از عرق کارگر جماعت خجالت بکش که پولشو هاپولی میکنی... سورن لبخندی زد و گفت:کارگر جماعت.. نه راننده جماعت.... راننده هر لحظه سرخ تر میشد... سورن نگاهش به اکبر افتاد.... با تبسمی بر لب به او خیره شده بود. راننده به همراه پسر جوان و اکبر از خانه خارج شدند... سورن به احترام اکبر تا دم در بدرقه شان کرد... در حیاط را بست.... صدا ی راننده را شنید: کنس بد بخت... سورن پوزخندی زد:کی به کی میگه... و وارد خانه شد.... اما خودش هم نمیداست... چرا پشت پنجره ایستاد و به مناظره ی او و راننده خیره شد.... حتی پنجره را کمی باز کرد که صدایشان را بشنود. راننده دست در جیبش کرد... چک پول را در جیبش گذاشت و از کیف پولش چند اسکناس کهنه بیرون اورد.رو به اکبر گفت:بیا اینم سهم تو... صدای اکبر را شنید که گفت:فقط هشت تومن اقا کریم؟ راننده که اکبر ، کریم صدایش زد ... اخم کرد و پرسید:پس چقدر؟ اکبر با تته پته گفت: من... من... مادرم مریضه... باید براش دارو بخرم... این... این... این خیلی کمه.... راننده نفس عمیقی کشید و گفت:بیا اینم دو تومن دیگه... بسه؟ می بینی که چه ادم گندی بود... جغله چهار ساعت از هممون کار کشید و اخرش شد این... برو به سلامت... فردا شیش صبح تو انبار منتظرتم....عزت زیاد... و صدای استارت کامیون و گاز دادن و رفتن راشنید. ولی نگاهش به اکبر بود که وسط کوچه ایستاده بود و و باد ارامی در لابه لای موهایش رفت و امد داشت. سورن به سرعت از خانه خراج شد....اکبر با گام هایی خسته به سر کوچه نزدیک شد....سورن به سمتش دوید و گفت:وایستا.... اکبر متعجب پرسید:طوری شده؟ سورن:من ناهار نخوردم... ناهارو با هم بخوریم؟ اکبر از این دعوت بیشتر متعجب شد... سورن گفت:خیلی کلاش بود... همه رو ازت چاپید... اکبر اهی کشید و گفت:همیشه همینطوره.... سورن:من ناهار تنهایی بهم مزه نمیده... ولی دروغ میگفت.... سالها بود تنها زندگی میکرد. اکبر لبخندی زد چیزی نگفت،سورن دستش را گرفت و گفت:این نزدیکی ها یه رستوران هست... و با هم سمت رستوران حرکت کرده بودند. و از اکبر پرسیده بود: -اهل کجایی؟ -بوشهر... -چند سالته؟

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#9 | Posted: 7 Jul 2013 21:04
-بیست و سه... سورن لبخندی زد و گفت:از من سه سال بزرگتری... اکبر هم با لبخندی پاسخ داده بود:فکر میکردم بیشتر بزرگتر باشم...کمی بعد باز سورن پرسید: -از کارت راضی هستی؟ بعد از لختی سکوت... سرش را به نشانه ی منفی تکان داد. -اصلا چرا اومدی تهران؟ -اومدم سر کار... مادرم مریضه... -پدرت؟ -وقتی بچه بودم فوت شد... -چند تا خواهر و برادری؟ -منم و خواهرم... البته اون ازدواج کرد... رفت... مادرمم واسه ی جور کردن جهاز اون خودشو به این روز انداخت.... اونقدر کار کرد که از پا افتاد.... -تو تهران کسی یا جایی و داری؟ -نه... -پس کجا زندگی میکنی؟ -مسافر خونه ... -کجاست؟ -خیابون... بلدی؟ بلد بود... خودش انجا خوابیدن را تجربه کرده بود... اهی کشید و گفت:نه... و همان لحظه غذاهایشان را روی میز گذاشتند.بلد بود... خودش انجا خوابیدن را تجربه کرده بود... اهی کشید و گفت:نه... و همان لحظه غذاهایشان را روی میز گذاشتند. سورن در حین غذا خوردن چیزی نپرسید...اکبر هم چیزی نگفت.بعد از ناهار... سورن گفت:اخیش.... از دیشب تا حالا هیچی نخورده بودم.. اکبر لبخندی زد و گفت:نوش جان... سورن با کمی من من پرسید:درس خوندی؟ اکبر نگاهش کرد و گفت:دیپلم ریاضیم... سورن:منم... چرا ادامه ندادی؟ اکبر: دانشگاه خرج داره... سورن: چرا نمیری دنبال یه شغل دیگه... اکبر: فکر میکنی کار برای یه دیپلمه هست؟ سورن با خودش فکر میکرد... راست میگفت نبود... خودش دنبال شغل های زیادی رفته بود... و تیرش به سنگ خورده بود. اکبر نگاهی به ساعت دیواری رستوران انداخت و گفت:من باید برم... سورن لبخندی زد... دلش میخواست کمکش کند اما نمیدانست چطور... پیش خدمتی کاغذی را روی میز گذاشت. قیمت دو پرس غذا چقدر زیاد شده بود... اکبر دست در جیبش کرد... و از سورن دور شد... سورن نگاهش میکرد...فکر میکرد میخواهد به دستشویی یا جای دیگری برود... باورش نمیشد.. به سمت صندوق رفته بود.... تمام پولی را که صبح از کریم گرفته بود به اضافه ی چهار هزار تومان دیگری که رویش گذاشته بود... خرج غذایشان شد... سورن میخواست او را مهمان کند... اما او حساب کرده بود... توقع این یکی را نداشت... اکبر به سمتش امد و گفت:خوب من دیگه باید برم... سورن نگاهش کرد و پول را جلویش گذاشت و گفت: تو مهمون منی... اکبر اخمی کرد و گفت:از کی تا حالا کوچیکتر جلوی بزرگتر دست تو جیبش میکنه؟ سورن لبخندی زد و گفت:شب بیا پیش من... اکبر نگاهش کرد... سورن گفت: از این به بعد با هم زندگی میکنیم... دیگه برنگرد تو اون مسافرخونه... اکبر هاج و واج مانده بود... سورن دوباره گفت: من تنها زندگی میکنم... کسی و ندارم... پس از مکثی گفت: منتظرتم... و دستش را به سمت اکبر دراز کرد... اکبر هنوز در چشمهای ابی او خیره بود... بعد از مدت کمی دستش راجلو اورد و با او مردانه دست داد. ان شب اکبر نیامد... سورن تا صبح بیدار مانده بود و چراغها را روشن گذاشته بود... چند شب بعدش هم نیامد.... اما سورن... بی دلیل چراغها را روشن میگذاشت و منتظرش میماند... بعد از یک هفته زنگ خانه به صدا در امد... سورن از دیدن اکبر انقدر خوشحال شد که تا مدتی حدود بیست دقیقه او را در هوای سرد زمستانی جلوی در نگه داشته بود... و روزهای باهم بودن شروع شد.... سورن از او اجاره نمیخواست در ازایش تمام کارهای خانه بر عهده ی اکبر باشد... اکبر هم پذیرفته بود... هرچند حس میکرد زیر دین است... اما رفتار سورن چیز دیگری بود... هیچ چیز از او نمیدانست... هیچ حرفی هم در جواب سوالهای اکبر نمیداد... سورن بیشتر اوقات خارج از خانه بود و شبها به خانه باز میگشت... اکبر هم سرکار دیگری رفته بود و از حقوق این یکی راضی تر بود... شاگرد مکانیک شده بود... بعد از یک ماه سورن تصمیم گرفت درس بخواند و کنکور بدهد و همین تصمیم و شور و هیجانش در اکبر اثر گذاشت و او هم همپای او مشغول شد. در تمام مدتی که با سورن اشنا شده بود یک چیز بزرگ از او اموخته بود... از زندگیت اونجور که دوست داری لذت ببر... چیزی که اکبر هرگز در یادگیری ان قوی نبود... همیشه از اسمش متنفر بود... با کمک سورن اسمش را تغییر داد و به پیشنهاد سورن به فرزین مبدل شد... شاید مثبت ترین کار زندگیش همین بود و دیگری این که هر دو در یک رشته در دانشگاه سراسری پذیرفته شدند... روزهای خوب به هردویشان رو کرده بود. هر چند سورن در جواب سوالهای فرزین چیزی جز سکوت پاسخ نمیداد وفرزین هم نفهمید یک پسر بیست ساله چرا تنها زندگی میکند و چطور توانسته یک خانه ی نسبتا بزرگ و دو خوابه در مرکز شهر خریداری کند و هزاران سوال دیگر که در ذهنش پرسه میزد... فقط یک چیز را میدانست سورن او را تحت حمایت خود داشت.... سورن با لبخند تمام خاطرات.... را زیر و رو میکرد. فرزین متعجب گفت:حالت خوبه؟چرا الکی میخندی؟ سورن به خودش امد... برای لحظه ای فراموش کرد جریان چیست و چطور ذهنش به ان سمت سوق پیدا کرد. لحظه ای بعد یادش امد... فرزین ناراحت بود. سرفه ای کرد و پرسید:فرزین طوری شده؟ فرزین لبخندی زد و گفت:نه .چطور؟ سورن:مطمئنی؟ فرزین نگاهی به سورن انداخت در مقابل چشمهای ابی زیرکش همیشه خلع سلاح میشد... اهسته گفت:چیز مهمی نیست... سورن:هوووم.... پس چیزی هست.... مهم نیست... خوب اون چیز چیه؟ فرزین از مقابلش بلند شد و گفت: هیچی... همانطور که پیازش را هم میزد... اهی کشید. سورن: غریبه شدم؟ فرزین به سرعت سرش را به سمت او برگرداند و گفت: این چه حرفیه..... سورن از جایش بلند شد و از اشپزخانه خارج شد... اما با صدای بلندی گفت: اگه نبودم. .. میگفتی... فرزین نگاهش کرد.... مثل بچه ها قهر میکرد.... زیر تابه ی پیاز را خاموش کرد و به سمت سورن رفت... سورن روی تخت دراز کشیده بود و مثلا مجله میخواند... فرزین کنارش نشست و گفت: تو هنوز دست از این بچه بازیات برنداشتی؟ سورن نگاهش کرد و گفت:چی شده؟حال حاج خانم خوبه؟ فرزین لبخندی زد و گفت:خوبه... سورن:پس چی؟ فرزین:سه پیچ شدیا... سورن:خوب عین ادم حرف بزن بفهمم چه مرگته... فرزین: به خدا اتفاق خاصی نیفتاده... فقط ذهنم درگیره... همین... سورن:درگیر چی؟ فرزین: هیچی... سورن:بگو به جون سورن... فرزین اخم کرد و گفت:من قسم الکی نمیخورم... سورن:پس یه چیزی هست... فرزین اهی کشید و به سورن که با حرص مجله را ورق میزد خیره شد.... اهسته گفت:حنانه ازدواج کرد.... انگار یک پارچ اب یخ روی سورن خالی کردند...مات نگاهش میکرد... میدانست چقدر حنانه را دوست داشت... از همان روز اول دانشگاه... از همان روزهای انتخاب واحد... حنانه که به نظر راضی می امد.... پس چرا؟ سورن اب دهانش را فرو داد و روی تخت نشست... فرزین به نقطه ای نا معلوم خیره شده بود... سورن دستش را روی شانه ی فرزین گذاشت و گفت:واقعا؟ فرزین سری تکان داد. سورن:چرا؟ فرزین: من نرفتم... اونم رفت... سورن:یعنی چی؟ فرزین:بهم گفته بود خواستگار داره.... گفته بود: اگر میخوامش.... باید زودتر برم خواستگاریش... سورن:خوب چرا نرفتی؟ فرزین کلافه از جایش بلند شد و گفت:موقعیتشو داشتم و دست به کار نشدم؟ با کدوم پول؟سرمایه؟خونه؟کار؟ عقدش میکردم کجا میاوردمش؟ مادرم هنوز اجاره نشینه... سورن نگاهش کرد و گفت:بهش میگفتی صبرکنه... فرزین نفسش را با کلافگی فوت کرد و گفت:گفتم... سورن:اگه دوست داشت صبر میکرد.... فرزین: اره..... سورن:بهش فکرنکن... فرزین اهی کشید و با ناله گفت: کاش میشد... سورن هم کنارش ایستاد... حرفی نمیزد... فرزین به دیوار تکیه داده بود و به رو به رو خیره بود. سورن هم همینطور.... لحظه ای بعد فرزین همانجا روی زمین نشست... سورن نگاهش کرد و گفت:خوبی؟ فرزین با صدایی که از بغض دو رگه شده بود گفت:نه... سورن حرفی نزد... فرزین زانوهایش را در اغوش کشید و چانه اش را روی ان گذاشت... باز اه کشید. سورن با حرص گفت:با اه کشیدن های تو... طلاق نمیگیره... فرزین نگاهش کرد و چیزی نگفت. سورن: دوستش نداشته باش... اون وقت دیگه بهش فکرم نمیکنی... به همین راحتی... فرزین:حنانه ی من سمانه ی تو نیست... سورن پوزخندی زد و گفت:همشون یه گهن... فرزین با لحنی شماتت بار گفت:سوررررن... سورن:هوم؟ فرزین نفس عمیقی کشید و چشم غره ای به او رفت وچیزی نگفت... سورن گفت:پاشو خودتو جمع کن.... زانوی غم بغل گرفتی که چی؟ فرزین: اگه یه کار داشتم... و باز هم اه کشید. سورن:عرضه داشتی میرفتی دنبال کار... فرزین:نرفتم؟؟؟ از حمالی و کارگری و زمین شوری شروع کردم... حالا که دارم مهندس میشمم برم سراغ همونا؟؟؟چرا دیگه درس خوندم؟؟؟ سورن: میگی من چیکار کنم؟ فرزین سرش را میان دستهایش گرفت و گفت:هیچی... سورن حرفی نزد ... فرزین هم در فکر بود... شاید باید بیشتر تلاش میکرد. فرزین گفت:سورن؟! سورن:هاااان... فرزین:تو نمیخوای ازدواج کنی؟ سورن خندید و گفت:کی به من زن میده.... فرزین نگاهش کرد و گفت:مگه چی کم داری؟ سورن با صدای بلند تری خندید و گفت:یه جو عقل... فرزین هم خنده اش گرفت...کمی بعد رو به سورن گفت: سورن؟ سورن که هنوز اثار خنده در چهره اش بود گفت:هاان؟ فرزین: هیچی... سورن :چی میخواستی بگی... فرزین با تته پته گفت:هنوزم... هنوزم نمیخوای بگی... بگی پدر و مادرت کجان؟ سورن حرفی نزد.از جایش بلند شد و حین خارج شدن از اتاق گفت: فوت شدن..........سپس با لحنی ناله مانند افزود:پاشو بیا ناهارو اماده کن... من گشنمه....و از اتاق خارج شد.فصل3شهاب خودش را روی مبل پرت کرد و مشغول عوض کردن کانالهای تلویزیون شد.امین سرش در کتابش بود و فرزین هنزفری در گوشش بود و به نقطه ای نا معلوم خیره بود. سورن وارد اشپزخانه شد... کمی بعد با صدای بلندی گفت: باز اب پرتغال منو کی خورده؟؟؟؟ شهاب با لحنی حق به جانب گفت:یه قلوپ بیشتر نخوردم.... سورن پاکت به دست به سمتش امد و پاکت را روی سرش گرفت و چند قطره روی موهای شهاب ریخت و گفت:این صبح پُِر پُر بود... یه قلپ خوردی؟؟؟ شهاب غر زنان از جایش برخاست و گفت:اه ... سورن نکن.... احمق.... صبح حموم بودم.... سورن خندید و گفت:حقته... و باز به اشپزخانه بازگشت... امین همچنان مشغول خواندن بود و شهاب مشغول دیدن و فرزین مشغول شنیدن... سورن حوصله اش سر رفته بود... اگر تا چند روز پیش بود الان با سمانه صحبت میکرد اما حالا... اهی کشید وبه اتاق رفت... روی تخت دراز کشید... دو دل بود به سمانه زنگ بزند یانه... منصرف شدو به سمت کاپیوترش رفت و ان را روشن کرد... منتظر لود شدن صفحه بود... چت روم مثل همیشه بود... بعضی ادمهای تکراری... بعضی با اسمهای عجق وجق.... با اسم خودش وارد شده بود... یادش امد هفته ی پیش از ترانه شنیده بود... پای ثابت همین سایت است... لبخندی به لبش امد... در اتاق اصلی دختری به او سلام کرده بود. جوابش را داد... دختری که نامش حنا دختری در مزرعه بود نوشت:اسم راننده سرویس ما هم سورنه... سورن یک تای ابرویش رابالا داد.... حالا سیخ روی صندلی نشسته بود... خصوصی به او پی ام داد و گفت:اسم شما چیه... حنا دختری در مزرعه:علیک سلام... سورن نوشت:ببخشید.... سلام...و ایکون خنده ای را به ان اضافه کرد. سورن:خوبی... حنا دختر در مزرعه:مرسی... سورن:چند سالته عزیز؟؟؟ حنا دختری در مزرعه: چه سریع پسرخاله شدی.... سورن مشتاق تر شده بود.... نوشت:چند سالته؟؟؟ حنا ... : 17تو چی؟ سورن:24... ماه پیش رفتم... حنا :اه... اذری هستی؟؟؟ سورن:فقط ماه تولدم... اصالتا دو رگم... حنا: کجا؟؟؟ سورن:پدرم فارس بود و مادرم کرد... حنا:چه جالب... سورن: نیدونم.... حنا:چند اذری؟ سورن:دوازده....تو چی؟ حنا:هشت مهر... سورن:اهل حال هستی؟؟؟؟ حنا:جااااااااااااااااااا نم ؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و ارم عصبانیت را انتهای جمله اش گذاشته بود و لحظه ای بعد نوشته شد:حنا دختری در مزرعه پنجره ی شما را بسته است. سورن پوزخند شیطنت امیزی روی لبهایش بود.... نوشت:مگه چی گفتم... چرارفتی؟؟؟ حنا: خجالت نمیکشی؟؟؟ سورن :برای چی؟ و ارم متعجب را هم انتهای جمله اش گذاشت. حنا: منظورت از اهل حال چی بود؟؟؟ سورن: فکر میکنم سوء تعبیر شده.... منظورم رفاقت بود... دوستی.... حال دوستی داری؟؟؟ حنا:واقعا... سورن:اره به خدا... حنا: باید بیشتر اشنابشیم.... سورن:یاهو داری؟ حنا:هنوز واسه یاهو زوده... سورن:تل بدم بزنگی؟؟؟ لابد اینم زوده؟؟؟ حنا: خوب بده... سورن شماره اش را نوشت و ارسال را زد... از حنا خبری نبود... نزدیک ده دقیقه بود که خبری ازش نبود نه پی ام داده بود...نه زنگ زده بود...یک چشمش به صحفه ی مانیتور بود و دیگری مستقیم به گوشی اش بود و همچنان منتظر بود. دست اخر نوشت:چی شد... پس؟؟؟؟ حنا: خداحافظ اقای سزاوار... و از روم خارج شد.... فهمیدنش خیلی سخت نبود... یکی از بچه های سرویس بود... خنده اش گرفته بود....یعنی ترانه بود؟ اگر نه... پس کدام یکی.... خدا میدانست... بی توجه به چند پی امی که برایش امده بود... از نت خارج شد و باز خودش را روی تخت پرتاب کرد... هنوز مردد بود... باید به سمانه زنگ میزد؟؟؟ صبح به حالت چهره ی هر چهار نفر دقیق شده بود... خودش هم نمیدانست چرا اینقدر علاقه دارد بداند کدام یکی دیشب با او چت کرده است. ترانه خواب الود بود... پریناز و سحر مشغول صحبت بودند و شمیم کتابی در دستش بود ولی داشت به حرفهای ان دو گوش میداد. سحر رو به ترانه گفت: حسابان نوشتی ترانه؟ ترانه خواب الود گفت:قراره بنویسم.... سحر:از کی اون وقت؟؟؟ ترانه:از سحر جونم... سحر:سحر جونت ننوشته.... سخت بود حال حل کردن نداشت... ترانه به عقب برگشت و گفت:سحر جون غلط کرد و هفت پشتش... چرا ننوشتی؟؟؟ سحر:چیه یه بارم من از رو تو کوپ بزنم؟؟؟ چی میشه؟یه بار تو بنویس.... میمیری؟؟؟ ترانه خواست چیزی بگوید که شمیم گفت: وای ما هم حسابان داریم... پریناز:تو نوشتی؟؟؟ شمیم:نه..... پریناز:منم.... فقط سه تاشو حل کردم... خیلی سخت بود.... سحر:حالم از حسابان بهم میخره... پریناز:متنفرم ازش... شمیم:چندش ترین درس دنیاست.. ترانه: وای دلم میخواد روحسابان بالا بیارم به اضافه ی معلمش... اه... هی بهتون میگم بیاید عوض کنیم این زنیکه رو... سحر با خنده گفت:مثل پارسال... ترانه مشتی را به بازوی او زد و سحر در اغوش شمیم فرو رفت تا از مشتهای او مصون باشد. ترانه رو به پریناز گفت:زنگ چندم دارین؟ پریناز:اخر... زنگ اول امتحان داریم... ترانه: ما زنگ اول داریم... حالا چیکار کنیم؟؟؟ شمیم اشاره ای کرد که ترانه متوجه نشد...پریناز با اشاره ی دست گفت:خاک تو سرت... سحر خودش را جلو کشید و به سختی گوش ترانه را از روی مقنعه پیدا کرد و اهسته گفت:از سورن بپرس... ترانه با صدای بلند خندید:چه پسر خاله شدی سحر....یخت باز شده ها... و غش غش خندید. سورن نگاهش کرد... پس ترانه بود... ترانه به سمت سورن که موشکافانه نگاهش میکرد ، چرخید و گفت:ببخشید اقای سزاوار؟ سورن:بله؟ ترانه:شما رشتتون ریاضی فیزیک بوده دیگه.... درسته؟؟؟ سورن:بله... چطور؟ ترانه:چیزی از حسابان سوم دبیرستان یادتون هست؟؟؟ سورن: چه مبحثی؟؟؟ ترانه: بهینه سازی... سورن: اهان... یه چیزایی... ترانه با شوق و ذوق دفتر و کتابش را در اورد و گفت:ممکنه اینا رو برامون حل کنید؟ سورن لبخندی زد و گفت: خوب اجازه بدید پارک کنم.... لبخندی مهمان لبهای چهار دختر جوان شد... سورن گوشه ای مناسب پارک کرد و گفت:خوب.... بدید ببینم... و دفتر را از ترانه گرفت... سورن همانطور که به سوالات خیره بود و در ذهن حلاجی شان میکرد پرسید: فقط حل کنم؟؟؟ یا توضیحم بدم؟ ترانه:نه فقط حلش کنید.... لحظه ای بعد سوزش عمیقی را در پهلو و شانه اش حس کرد...شمیم و سحر مشغول سقلمه و بشکون گرفتن بودند. لبش را به دندان گرفت و به عقب چرخید.... سحر و شمیم چنان با غضب و پریناز با نگاهی خط و نشان کش نگاهش میکردند... ترانه نفس عمیقی کشید و اخمی به انها کرد و همانطور که شانه اش را میمالید گفت:اگه ممکنه توضیحم بدید... سورن سرش را بالا گرفت... نگاه ابی اش را به او دوخت و لبخندی دختر کش زد و گفت:حتما... سپس گفت: خط شماست؟ ترانه سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و سورن گفت:خط قشنگی دارید... ترانه نزدیک بود غش کند...تا مرز بیهوشی رفته بود.و لبهایش از شدت لبخند در حال پاره شدن بود.... باز حس کرد سوزن به شانه اش فرو کردند... سحر بود که نوک مداد نوکی را در شانه اش فرو کرده بود. ترانه با حرص نگاهش کرد و سپس به نیم رخ سورن که مشغول حل تمرین بود خیره شد....دلش میخواست تا ابد در همان حال بماند. پریناز به او که تند تند مشغول نوشتن بود خیره شد.... و شمیم به اخمی که برای تمرکز میان دو ابرویش ظاهر شده بود و سحر به لبهایش که ارام تکان میخوردند و لابد صورت مسئله را میخواند... و در ذهن هر چهار نفر یک سوال مطرح بود:چرا این پسر اینقدر جذاب است؟؟؟ سورن سرش را بالا گرفت و گفت:خوب... خواست شروع کند... اما دخترها در فضایی دیگر به سر میبردند... سورن با صدای رسایی گفت:توضیح بدم؟؟؟ دخترها از ان حالت روحانی و رویایی خارج شدند و کمی خودشان را جلو کشیدند ... سورن به در تکیه داد و مشغول تو ضیح دادن شد. هر چهار نفر به مسیر دور شدن اتومبیل سزاوار خیره شدند. پریناز:بچه ها ا ا ا ا... شمیم: بلللللللللللللللللله... سحر:چقدر قشنگ توضیح داد... ترانه: و اینک... حسابان شیرین میشود... پریناز:خدایا چرا اینقدر این پسره ناناسه؟؟؟ ترانه:پریییییییییی.... پریناز:زهرمار پرییییی... شمیم که انگار یاد چیز مهمی افتاده باشد گفت:بچه ها میدونستید متولد اذره؟؟؟ ترانه:تو از کجا میدونی؟؟؟ شمیم:دیشب تو روم بود... وای اصلا باورم نمیشه... شمارشو که زد داشتم غش میکردم... اخرشم سوتی بدی دادم.. گفتم خداحافظ اقای سزاوار... فهمید منم؟؟؟ ترانه با کوله اش محکم به سر او زد و گفت:خاک برسرت.... سحر:بمیری شمیم... حالیته چکار کردی؟؟؟ پریناز که هنوز در اسمان سیر میکرد گفت:عیب نداره... الهی بگردم متولد اذره.... ای جووونم... پسرای اذری ماهن... ترانه نگاهش کرد و گفت:امیر علی هم اذری بود.. یادت رفته... پریناز نگاهی به ترانه انداخت و گفت:همه جا خوب و بد هست... و کوله اش را روی شانه جابه جا کرد. شمیم:زنگ بعد میایم ازت تمرینا رو میگیریم... ترانه سری تکان داد اما لحظه ای بعد یاد چیز گران بهایی افتاد .... با عجله روی زمین نشست و کوله اش را سر و ته کرد و تمام محتویات کیفش راروی اسفالت حیاط پیاده کرد.ترانه سری تکان داد اما لحظه ای بعد یاد چیز گران بهایی افتاد .... با عجله روی زمین نشست و کوله اش را سر و ته کرد و تمام محتویات کیفش راروی اسفالت حیاط پیاده کرد. شمیم و سحر و پریناز متعجب نگاهش میکردند.... ترانه دفترش را بیرون اورد... و چند صفحه را با عجله ورق زد... انقدر تند این کار را کرد که دو صفحه تا وسط پاره شد... اما او ادامه داد... هر سه کنارش نشستند و سرشان را داخل دفتر کردند تا متوجه کنجکاوی ترانه شوند... ترانه به صفحه ی مورد نظر رسید... نفس عمیقی کشید و خودش را روی پریناز رها کرد....هدفش دست خط سورن بود... دخترها با ذوق به ان خط خرچنگ قورباغه ی ریز نگاه میکردند...در نظرشان از هر نستعلیقی زیباتر بود. پریناز دفتر را از زیر دست ترانه کشید و گفت:خطش مال من.... ترانه سیخ نشست و گفت:غلط کردی .. تو دفتر من نوشته.... شمیم دفتر را از پریناز گرفت و گفت: مال هیچکدوم... مال منه.... سحر هم با خنده در حال کشمکش با شمیم گفت:نه ه ه ه... قبول نیست مال منه.... ترانه:صبر کنین... دفتر مال منه.... خط سورن هم تو دفتر منه.... پس مال کیه؟؟؟ سحر به زور دفتر را از شمیم گرفت و پریناز ان را روی هوا قاپید... شمیم نفس عمیقی کشید و گفت: یه پیشنهاد؟؟؟ بچه ها ساکت شدند... شمیم:تقسیم میکنیم... ترانه : قبول... و دفتر را باز کرد... در هر صفحه چهار مسئله حل شده بود روی هم هشت تمرین بیشتر نبود....به هر کدام دو مسئله میرسید. ترانه با خط کش مشغول پاره کردن شد... شمیم تکه کاغذ را روی سینه اش گذاشت و با خنده گفت:عااااااششششقشم.... دخترها خندیدند و باز به خط او خیره شدند. فصل چهارم: صدای باران حین برخورد به شیشه می امد... می ترسید... فضای اتاق نیمه تاریک بود و سرمای بدی کف پای برهنه اش را میسوزاند. او را دید که چگونه تلو تلو خوران خودش را روی زمین میکشید و نعره میزد و میخندید... صدای سکسکه اش بلند بود... و صدای قهقهه های بی مفهومش... از لای در به او که روی زمین افتاده بود نگاه میکرد... زنی کنارش نشست سعی کرد او را بلند کند اما موفق نشد... زن را به سمت خود کشید... صدای خنده ها و نعره ها در گوشش میپیچید... در را بست و به ان تکیه داد.گوشهایش را گرفت... چقدر سردش بود. __________________________________________________ ____________________________ -سلامسحر به سمت صدا چرخید... سحر:سهیل... اینجا چیکار میکنی؟ سهیل:زود تعطیل شدم اومدم دنبالت بریم ناهار بخوریم... دخترها جلو امدند و به سهیل سلام کردند... سهیل به گرمی پاسخشان راداد... سورن داخل ماشین نشسته بود و از اینه انها را میپایید که چگونه با ان پسر جوان گرم گرفته اند... سهیل رو به دختر ها گفت:تشریف بیارید در خدمت باشیم... ترانه:خدمت از ماست... خوش بگذره... سهیل لبخندی زد و گفت:خواهش میکنم... این چه حرفیه... ترانه:اختیار دارید... درست نیست خلوت خواهر برادرانتونو بهم بزنیم... سهیل با همان لبخند محو پاسخ داد:اتفاقا خوشحال هم میشیم... ترانه:ممنون... مزاحم نمیشیم.... سهیل: سعادتی بوده شما ها رو زیارت کردم.... ترانه:افتخاری نصیبمون شده... پریناز و شمیم و سحر متعجب به تعارفهای این دو نفر نگاه میکردند... در اخر سحر گفت:سهیل جان باید برگردن خونه... و دست سهیل را کشید. پریناز هم سقلمه ای به پهلوی او زد و اهسته گفت:بسه دیگه... سهیل خداحافظی کرد و همراه سحر راه افتاد. ترانه:پهلومو سوراخ کری پری... خدا خفت کنه... شمیم با خنده گفت:جووونم لفظ قلم..... ترانه:شماها هیچی نمیگید... منم نگم؟؟؟ پریناز:زیاد گفتی گلم.. و چشمکی به شمیم زد. ترانه:چقدر شبیه هم بودن... شمیم:خواهر برادرن مثل اینکه... پریناز:ولی خیلی مودبه... ترانه:اره... خیلی با شخصیته....سورن چمن زار درست کرد بریم و با هم به سمت اتومبیل سورن حرکت کردند. -مشکوک میزنی؟ سحر بود که می پرسید. سهیل:چطور؟ سحر:زود اومدن و دعوت ناهار و... سهیل:بده خواهرمو به یه ناهار دعوت کردم؟؟؟ سحر لبخندی زد و گفت:نه بد نیست... ولی مامان چی....؟ سهیل:براش ناهار میگیریم میبریم....خوبه؟ سحر لبخندی زد و گفت:عالیه... سهیل:راستی این دوستات درسشون چطوره؟؟؟ سحر با چشمهای گرد شده به برادرش خیره شد.سهیل عادت نداشت از او راجع به انها پر س و جو کند. سهیل نگاهش کرد و گفت:چیه؟؟؟ سحر شانه ای بالا انداخت و گفت:هیچی... چطور مگه... سهیل:همینطوری... سحر:به جز ترانه شمیم و پریناز درسشون خوبه... سهیل:ترانه کدوم بود؟ سحر لبخند مرموزانه ای زد و گفت:همون که باهات خیلی خوش و بش کرد.... سهیل هم لبخندی شرمگین زد و گفت:اهان... و سرش را پایین انداخت. سحر دستش را زیر چانه برده بود و مستقیم به برادرش خیره شد. سهیل: کمکش نمیکنی؟ سحر:تو امتحانا چرا.. باید بهش تقلب برسونم... وگرنه میفته.... سهیل:خوب تو درسها کمکش کن... نه تو امتحان... اونم اینطوری که صحیح نیست...بیشتر باعث تنبلیش میشی... سحر حرفی نزد. سهیل:از این به بعد اینطوری کمکش نکن باشه... براش رفع اشکال کن و توضیح بده.... سحر با همان لبخند محو پرسید:منظورت کیه؟ سهیل با من و من جواب داد:به ت... تر.... ترانه... سحر انگشت اشاره اش را تهدید امیز بالا اورد و گفت: خانم یوسفی... سهیل خندید و چیزی نگفت. لحظه ای بعد گفت:پس کمکش میکنی؟ سحر باز پرسید:تو چه موردی کمکش کنم؟ سهیل:خوب تو درساش دیگه... مگه دوستش نیستی... سحر لبخندی زد و گفت:اره... فقط دوستشم... ولی فقط دوستش... با تا کید عبارت دوم را ادا کرد. سهیل ساکت بود و سرش را پایین انداخته بود. سحر بی مقدمه پرسید:از ک

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#10 | Posted: 7 Jul 2013 21:05
  • قسمت ۴

به سقف خیره شده بود.چشمهایش پر از اشک بود... خودش هم دلیلش را نمیدانست... کاوه برایش مهم نبود... اما توقع این یکی را هم نداشت.باز به گوشی اش خیره شد.هیچ....
نگاهی به اس ام اسهای قبلی اش انداخت.. به تمام دریافت شده ها... به ارسال شده ها... چرا پس باید این چنین سرخورده میشد.
صدای صحبت پدرش با تلفن می امد... باز داشت از معاملات حرف میزد... از سودهای کلان... یکی در میان بین واژه ها ی تجاری ان شا الله و الحمدالله میشنید...
کتابهایش روی زمین افتاده بود و او روی تخت دراز کشیده بود. با خودش در جدال بود.
چرا کاوه تمام کرد... هنوز سه ماه هم نگذشته بود... هر چه جلوتر میرفت از مدت اشنایی اش با دوست پسرهایش کمتر و کمتر میشد.
اولی را هرگز فراموش نمیکرد...امیر علی... پسری بلند قامت و خوش چهره که جلوی کیوسک روزنامه فروشی جلوی مدرسه ی راهنمایی به او شماره داده بود.بار اول چقدر دست و دلش لرزیده بود.چقدر ترسیده بود.اما به یک هفته نکشید که زنگ زد.. بعد از سومین بوق پاسخ شنید... منتظر تماس او نبود.... پریناز با کلی ادرس دادن توانست یاد اوری کند که کیست و از کجا او را میشناسد.
وقتی برای اولین بار کلاس زبان نرفت... از دلهره و اضطراب خیس عرق بود.حتی کم مانده بود خودش را جلوی مادرش لو بدهد و بگوید کلاس زبان نرفته است... یک سال با او دوست بود... در میان همکلاسی هایش رکورد زده بود.سحر و ترانه به هیچ وجه اهل این طور کارها نبودند... شمیم هم نه خیلی...بیشتر با تلفن و چت روم کارش را راه می انداخت... اما او به جسارت مشهور بود... حالا عادی شده بود... هر کس تعداد بیشتری دوست پسر داشت ارج و قربش بالاتر بود... مسخره بود... قبلا در نظرش چه کار شاقی می امد...
-وااای این از اون پسره شماره گرفته....
-دختر چه سر نترسی داری...
-چه طوری مامانت اینا نمیفهمن....
-چه جوری باهاش قرار میذاری؟؟؟
-میذاری دستتو بگیره؟؟؟
پوزخندی زد و اشک گوشه ی چشمش را پاک کرد.
صدای مادرش را شنید:
-سلام علیکم... احوال شما... الحمد الله...شکر... نه حاج اقا منزل تشریف ندارن... بله... بله... چشم...خداحافظ شما...
پدرش که خانه بود... پس چرا؟؟؟؟
باز بی اراده از گوشه ی چشم به صفحه ی موبایلش خیره شد.
از کاوه خبری نبود.
اهمیتی نداد... روی تخت نشست و زانوهایش را در اغوش کشید... حرف بدی خورده بود... ان هم از کاوه....اخرین اس ام اس را باز خواند....
-من هرزه ی هر جایی نمیخوام... خداحافظ.
پاکش کرد... همه ی ارسال شده ها و دریافت شده ها و ذخیره شده ها.... اشکهایش رو ی گونه سر میخوردند.... پشت سر هم...بی تعلل...زیر لب نالید:من... هرزه ی هرجایی نیستم... و سرش را روی زانوهایش گذاشت و با شدت بیشتر اما بی صدا گریست.
سحر با حرص مداد وکی اش را روی کتاب پرت کرد... جامدادی اش را باز کرد و جا نوکی فندکی اش را بیرون اورد... نوک نداشت... چه مصیبتی!
با رخوت از جایش بلند شد... بیشتر از سه ساعت دمر روی کتابهایش افتاده بود و سعی داشت مباحث را در سرش بگنجاند... امسال امتحان نهایی هم داشتند... اعصاب با مداد نوشتن را نداشت... صدای بر خورد نوک مداد معمولی با کاغذ اعصابش را خرد میکرد.
لاک غلطگیرش هم تمام شده بود و طلق و شیرازه هم برای جزوه ی سوالات امتحان نهایی شیمی که معلمشان داده بود لازم داشت.
زیر لب گفت:اه... چقدر خرید.
لباسهایش را پوشید و از خانه خارج شد... چیزهایی که میخواست را مدام تکرار میکرد تا فراموش نکند.
هنوز به سر کوچه نرسیده بود که صدای مردانه ای سلام کرد.
نفسش در سینه حبس شد و به ارامی به پشت سرش نگاه کرد... حدسش چندان مشکل نبود... این بار پنجم بود که سر راهش را میگرفت.
حمید رضا لبخندی زد و باز گفت:یلام عرض شد...
سحر خواست برود... رویش را برگرداند و با گامهای لرزانی که سعی میکرد تند باشد... راه افتاد.
حمید رضا دنبالش می امد... تک سرفه ای کرد و گفت:جواب سلام واجبه ها سحر خانم...
سحر حرصش گرفت... ایستاد و به سمت او چرخید.....با اخم به او خیره شد و گفت:از من چی میخواید؟
حمید رضا سرش را پایین انداخت. سحر توانست با ارامش و بدون ترس از نگاه تند و تیز او به ظاهرش نگاه کند... نسبت به دو سال پیش قد کشیده بود... ماه پیش متوجه نشده بود... موهای لخت قهوه ای داشت و پوست تیره ی گندمی... جین ابی به همراه پلیور طوسی پوشیده بود... بوی عطرش تا مغز استخوان سحر رفته بود.
حمید رضا ارام پاکتی را از جیبش در اورد و به سمت او گرفت.
سحر لش را به دندان گرفت.... نگاهی به کوچه انداخت خلوت بود...
حمید رضا سرش را بالا گرفت و گفت:منتظر جوابتون هستم....
سحر نامه را گرفت...حمید رضا لبخندی زد و گفت:مرسی...

سحر پوزخندی زد و با چند قدم تند به سمت سر کوچه رفت... نامه را از وسط پاره کرد و داخل سطل مکانیزه انداخت.... بدون اینکه به سمت لوازم تحریری برود به خانه بازگشت.و حمید رضا را مبهوت در کوچه گذاشت.
باز به همان شکل آشفته داخل ماشین نشست... سورن خنده اش گرفت... ترانه به زور سلام کرد و سورن با سرحالی پاسخش راداد.
ضبط ماشین راروشن کرد...و صدایش را تا اخرین حد بالا برد.
صدای وحشتناک حسین تهی باعث شد... سیخ بشیند و متعجب به سورن خیره شود.
ترانه:نمیخواید کمش کنید؟
سورن:نه...
ترانه دماقش را بالا داد و پرسید:چرا اون وقت؟
سورن شانه ای بالا انداخت و گفت:همینطوری...
شمیم اهسته گفت:حالا چرا تهی... متنفرم ازش...
خواست عوضش کند که صدای پریناز به گوشش خورد:نه خوبه...
سورن منصرف شد ... ترانه کلافه ولوم را پایین اورد ... خوابش پریده بود با حرص به رو به رو خیره بود.
سورن:امتحانتون خوب شد؟؟؟
ترانه نگاهش کرد و گفت: ما که امتحان نداشتیم...
سورن:اِ... چرا.... حسابان؟؟؟
پریناز:ما امتحان داشتیم... سپس با لحنی سپاسگزارانه افزود:واقعا ممنون... خیلی خوب فهمیدم...
سورن لبخندی زد و از اینه به پریناز نگاه کرد و گفت:خواهش میکنم... اگر کمکی خواستید... در خدمتم...
صبحا معمولا سورن سرحال تر از همه ی انها بود.دیگر از ان خشکی سابق در امده بود و کمی با انها صحبت میکرد.
ترانه خواب و بیدار بود که رسیدند.
ترانه روی زمین نشست و شمیم را پایین کشید و بلافاصله سرش را روی شانه ی او گذاشت.
شمیم حرصی شد و گفت:ترانه بالشت خونه است...
ترانه ناله مانند گفت:نه.... تو ام.... گوشتالویی خوبی.... جای بالشمو میگیری....
شمیم حرفی زد.
سحرو پریناز رو به رویشان نشستند.
سحر:شمیم؟؟؟
شمیم که به رو ه رو خیره بود نگاهش را به سحر دوخت و گفت:هاااااان؟
پریناز:چیه؟دپی؟
شمیم:نه بابا...
سحر:چته خوب؟؟؟
شمیم خم شد تا از کیفش کتابی را در اورد که ترانه نالید:اینقدر تکون نخور....
شمیم نفس عمیقی کشید و گفت:ترانه پاشو له شدم...
ترانه: نه ه ه ه ه ه... تو رو خدا فقط پنج دقیقه...
شمیم با حرص کتابش را ورق زد و پریناز پرسید:چیه شمیم؟طوری شده؟
شمیم اهی کشید و گفت:مادر بزرگم ازدواج کرد.
ترانه سرش را از روی شانه ی او بلند کرد ... با چشمهای خمار و خواب الود گفت:مبارکه... و ناشیانه کل کشید...
شمیم سقلمه ای به شکمش زد که ترانه دولا شد.
ترانه با ناله گفت:بمیری شمیم... رخت عزای تو رو بپوشم... سوراخ شد دلم...
شمیم لبخند پیروزمندانه ای زد و سحر پرسید:اینکه ناراحتی نداره؟
شمیم:بابام با کل عمه هام و مادربزرگم و خلاصه هرکی که با این وصلت موافق بود... قطع رابطه کرد.
پریناز:بهتر...
ترانه:والله... فامیل کمتر زندگی بهتر...
شمیم به قطه ای دور خیره شد و چیزی نگفت.
سحر:شمیم از چی ناراحتی؟
شمیم:بابام...
پریناز مضطرب پرسید:بابات حالش خوبه؟؟؟
شمیم: سکته...
سه دختر هینی کشیدند و ترانه گفت:خوب الان حالش چطوره؟
شمیم:سکته رو رد کرده...
پریناز:اخ... الهی بمیرم... چطوری اینطوری شد؟
شمیم:وقتی از خونه ی مادر بزرگم بر میگشت... اونقدر عصبانی بود که سکته کرد.
سحر:الان بیمارستانن؟
شمیم سرش را به معنای اره تکان داد و ترانه گفت:خوب رد کرده دیگه... خوب میشن ایشالا...
شمیم بالاخره لبخند ی زد و گفت:اره خدا رو شکر...
دختر ها نفس راحتی کشیدند و شمیم ادامه داد:ولی دیشب خیلی ترسیدیم...وقتی تلفن زنگ زد و خبردار شدیم... مامانم غش کرد.. شیدا از شدت گریه نفسش در نمیومد....دست تنها... نمیدونستم چیکار کنم...
سحر:خوب خدا رو شکر همه چی به خیر گذشت... مگه نه؟
شمیم نفس عمیقی کشید و گفت:اره... ولی تا صبح خوابم نبرد...
ترانه:فدای تو بشم.... بیا رو پای من بخواب... هر چند مثل تو گوشتالو نیستم...
شمیم با صدای بلند خندید و گفت:نمیری ترانه...
ترانه:راستی به عروس خانم بگو بیاد یه دستی رو سر ما بکشه... بلکه دو تا خواستگار واسه ی ما بیاد...
سحر لبخندی به ترانه زد.
ترانه منظور لبخند عمیق سحر را متوجه نشد و ادامه داد : سحر این طالب کی میخواد بیاد؟؟؟من جهازم تکمیله....
پریناز خندید و گفت:منم... دو روز پیش مامان داشت ست لیوان شیش تایی و تو کمد میچپوند...
ترانه:تو دلتو صابون نزن.... اونا مال پریچهره....
پریناز اخمی کرد و گفت:نه خیرم.... کمد دست چپی مال پریچهره.... راستیه مال منه...
ترانه برایش شکلکی در اورد و هر چهار نفر خندیدند.
شمیم زانوهایش را در اغوش گرفت و گفت:راستی بچه ها... دوست دارین شوهر ایندتون چه جوری باشه؟؟؟
پریناز نفس عمیقی کشید و گفت:عاشق.... یه عاشق واقعی....
شمیم رو به سحر پرسید:توچی؟
سحر شانه ای بالا انداخت و گفت:نمیدونم...
ترانه:پولدار باشه... فقط...
سحر چشمهایش گرد شد... و ترانه ادامه داد:چاق باشه... کپل باشه... کچل باشه... هر چی باشه.... اما پولدار باشه... من اعصاب زندگی تو خونه ی منهای شصت و تو کاسه کوزه ی گلی غذا خوردن و اینا رو ندارم....یه پیر مرد هف هفوی هشتاد ساله... کم کم هفتاد و پنج ساله... که همون شب اول بمیره... ارثش برسه به من....
پریناز:اومدیم شب اول نمرد.... اون وقت چی؟؟؟
ترانه چشمکی زد وبا لحنی محکم گفت:میمیره...
شمیم:اومدیمو نمرد...سه روز بعد مرد...شب اول و چی میکنی؟
ترانه:بچه ها علم ثابت کرده میمیره... پیرمرد که طاقت هیجان داره..... تا قرص زیر زبونیشو بهش برسونم رفته اون دنیا...
سحر و پریناز و شمیم با صدای بلند خندیدند وسحر گفت:نمیری ترانه....
ترانه:دیدید میمیره... هیجان واسه ی یه پیر مرد ضرر داره.... اونم چه هیجانی... یه دختر 17 ساله ی خوش بر و رو... نچاد یه وقت... گیر میکنم تو گلوش.... اون وقت که مرد... منم و پولاش..... سفر اروپا...دور دنیا.... میرم کره ی ماه...
شمیم خندید و گفت:اینو خوب اومدی...واست جور میکنم...پرتابت کنیم کره ی ماه... ازشرت خلاص بشیم...
پریناز رو به سحر گفت:تو واقعا نمیدونی؟؟؟
سحر از موضوع پرت شده بود... سرش را بالا گرفت و گفت:هاان؟
-خوب... خوب... همینا دیگه.... عاشق باشه... پول برام مهم نیست.... و به ترانه خیره شد که با دندانش گوشه ی ناخن بلندش را فرم میداد ... در همان حال پرسید:خودت چی شمیم؟؟؟؟
شمیم:خوشگل باشه...فقط.... خوشگل و خوشتیپ.... پول و عشق بخوره تو سرش.... دو روز دنیا میخوام پز شوهرمو بدم به دوستام....
ترانه خندید و گفت: خوشگل باشه که تو رو نمیگیره....
هر چهار نفر خندیدند.شمیم بهتر بود... چقدر محیط مدرسه را دوست داشت... در اینجا همه ی مشکلاتش به فراموشی سپرده میشد.
خانم دلفان مثل ارواح خبیث بالای سرشان نازل شد.
ترانه بی اراده استین هایش را پایین داد و شمیم موهایش را داخل مقنعه فرستاد.....پریناز کاپشنش را پوشید تا تنگی مانتویش به چشم نیاید.
خانم دلفان:ببینم ناخن هاتو یوسفی؟؟؟
ترانه لبش را به دندان گرفت و گفت:فردا کوتاهشون میکنم خانم...
خانم دلفان نچ نچی کردو داخل دفترچه مشکی همیشه به دستش چیزی یادداشت کرد.
سپس به پریناز خیره شد که سعی داشت... پاچه ی شلوارش را پایین بکشد.
خانم دلفان یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: پارسا... جوراب مچی پوشیدی؟؟؟
پریناز:به خدا همه ی جورابام کثیف بود...
خانم دلفان باز دفترچه اش را با زکرد و مشغول یادداشت شد. و قبل از انکه به شمیم و سحر چیزی بگوید متوجه اب بازی دو اول دبیرستانی در کنار اب خوری شد... با گامهایی تند به سمت انها رفت و فریاد زد:صبح اول صبحی... وقت اینکاراست؟
ترانه:بمیرم واسه ی شوهرش...
شمیم:عمرا اگه شوهر داشته باشه....ترشیده است که اینقدر عقده ایه...
پریناز:فکر کنم مادر بزرگت اول بیاد یه دستی روسر خانم دلفان بکشه....
ترانه:اره... اره... یه دلفین پیر از اقیانوس واسش پیدا کنیم....
سحر: بی نمک...
پریناز:خوبه به سیبلها گیر نداد....
شمیم:باز تو صفا دادی که...
پریناز:خوب میرفت تو چایی... چی میکردم؟؟؟
سحر:ایییییی..... چندش...
پریناز حرفی نزد و زنگ صف خورده شد و دخترها بلند شدند.پریناز حرفی نزد و زنگ صف خورده شد و دخترها بلند شدند و به صف شدند.
ترانه روی نیمکت لم داد و زانویش را به جامیز تکیه داد.
پریناز که روی میز نشسته بود گفت:دو هفته ی دیگه امتحانای ترم اوله.... سحر:سلیمی هنوز دو فصل از جبر و درس نداره...

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Driver Service | راننده سرویس بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites