تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Driver Service | راننده سرویس

صفحه  صفحه 6 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#51 | Posted: 7 Jul 2013 22:39
  • راننده سرویس(22)

ترانه مثل مرغ سرکنده شده بود... پریناز همچنان حرف میزد.
-خلاصه هیچی وقتی بهش زنگ زدم... بهم گفت: باید خانواده ام و بزرگترها تحقیق کنن... از این چرندیات...
سحر: به نظر من که درست گفته...
شمیم بسته ی پفکش را باز کرد و مقابل انها گذاشت و گفت: حالا میخوای به مامان بابات چی بگی؟؟؟ ارش و از کجا پیدا کردی؟
پریناز نفس عمیقی کشید و گفت: فکرشو کردیم... ارش گفت: به بابا اینا بگم.. من رفتم مغازشون ... مانتو بخرم... ارش منو دید تا خونه دنبالم کرد....
ترانه پوزخندی زد و گفت: اون وقت بابات نمیگه این چطور پسریه که دنبال هر مشتریش راه میفته؟
پریناز اهی کشید و گفت: راه بهتری سراغ داری؟؟؟
سحر و شمیم و ترانه در فکر رفته بودند که با صدای زنگ از جایشان بلند شدند... خدا را شکر که زنگ اخر بود...
سحر در حین رفتن به سر کلاسشان گفت: وای بچه ها... از اردیبهشت امتحانای نیم ترم شروع میشه...
ترانه با حرص گفت: چه خبر؟؟؟ نیمه ی دوم اردیبهشت...
شمیم: نه .... برنامه عوض شده... همون نیمه ی اول اردیبهشت نیم ترم شروع میشه...
پریناز: ای گندشون بزنن...
ترانه هم غر میزد.
بالاخره وارد کلاس شدند.هانیه رو به جمع کلاس گفت: بچه ها واسه ی روز معلم هر کی هر غلطی میتونه بکنه بره دفتر پرورشی... و رو به ترانه و سحر گفت: شما دو تا هم که پای ثابتین...
ترانه: بره گمشو زنیکه چندش... من عمرا امسال برنامه اجرا کنم...
سحر: مگه من قاری ام؟؟؟
ترانه: نه عزیزم تو گاری هستی...
دخترها خندیدند و ترانه باز گفت: دوستان معرفی میکنم... ایشون گاری هستن.... و پقی زد زیر خنده....
سحر بشکون محکمی از بازویش گرفت و گفت: کوفت بگیری....
هانیه خنده اش که تمام شد گفت: به هر حال.... این مدرسه یه دونه ویولن زن بیشتر نداره...
ترانه یک تای ابرویش را بالا داد و چشمکی زد و در حالی که روی میز ضرب میگرفت...خواند:
ترق تق تق تتق دنبکی رو باش
ویولون زنه ی عینکی رو باش
برو تو کار این تارزن لوتی
اینم پیشکشتون اونیکی رو باش!
نیناش ناش ناش ناناش ناش
کلاه مخملی رو باش
شصت پاش تو چشماش!
طناز داد زد: ساکت.. دلفین...
و ترانه در حالی که کتابش را باز میکرد گفت: سحر این سوال و برام توضیح میدی؟
دلفان جلوی در ایستاده بود و با نگاه خونخواری به ترانه چشم دوخته بود.
دلفان: یوسفی بیا اینجا ببینم...
ترانه از همان جا بی انکه میلیمتری جا به جا شود گفت: بله خانم؟
دلفان: اینجا کلاس درسه یا کلاس رقصه؟
ترانه اهسته زیر گوش سحر گفت: کلاس ِ درس ِ رقصه...
سحر لبش را به دندان گرفت تا خندد...
دلفان: باز تو شروع کردی؟
ترانه:خانم... به خدا ما داشتیم تمرین فیزیک حل میکردیم...
دلفان یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: کتابت سر وتهه...
ترانه اب دهانش را فرو داد و دلفان سری تکان داد و در حالی که نام ترانه یوسفی را برای بار بینهایتم... در دفترچه ی مشکی وارد لیست سیاهش میکرد... نوشت.
و از کلاس خارج شد... اوای بزن و برقص از کلاس دیگری به گوش میرسید... او هم باید مثل زهر حلائل حتما سر پارتی دانش اموزی انها خراب شود... مسئولیت الهی است دیگر... چه میشه کرد... حقوق باید حلال باشد... نظم مدرسه برقرار باشد... و تا انجا که میشود دانش اموزان را جز داد تا این حقوق بد مصب حلال باشد !!!
سحر اینه را داخل کیفش انداخت ...و به همراه ترانه منتظر پریناز و شمیم شدند.
وارد حیاط شدند... اقای باقری تا چشمش به انها افتاد اشاره ای کرد که صبر کنند.
ترانه با دلهره گفت: باز چی شده؟
شمیم پایش را به زمین کوبید و گفت: نکنه سورن دیگه نمیاد...
ترانه با پوزخند گفت: واسه تو خیلی حیف میشه این همه خرج خودت کردی...
شمیم با دهان باز مبهوت به ترانه که با حرص به اقای باقری خیره شده بود چشم دوخت.
خواست حرفی بزند که صدای مردانه ی اقای باقری او را از جواب منصرف کرد .
اقای باقری: این پسره... سزاوار زنگ زد... گفت: دیر میرسه...صبر میکنید یا بفرستمتون؟
هر چهار نفر نفسی از سر اسودگی کشیدند و پریناز گفت: صبر میکنیم....
اقای باقری: پس برین جلوی مدرسه... پنج دقیقه دیگه در حیاط و میبندن... و رفت به سمت جمع رانندگان...
دخترها جلوی در اصلی مدرسه ایستاده بودند... و با نگاه منتظر به دو سوی خیابان نگاه میکردند.
مدرسه تقریبا خالی شده بود.... بابا مرادی امد و در جلو را بست....
دخترها هنوز ایستاده بودند.
شمیم: وای دیر شد... بچه ها من رفتم...
ترانه: چرا؟؟؟
شمیم: باید برم دنبال شیدا... خداحافظ... و رفت.
پریناز گوشی اش را که مخفیانه در جیب پیراهن زیر مانتویش پنهان میکرد را بیرون اورد و به ارش زنگ زد.
ترانه: تو کجا؟
پریناز: کلاس زبان دیگه؟
سحر: جون خودت...
پریناز: ارش میاد ببرتم... این دفعه نرم....چهار جلسه غیبت میشه دیگه ترم و میفتم... نمیشه نرم... بیاین ارش شما رو میرسونه... فکر نکنم سورن بیاد...
ترانه چین نازکی به پیشانی انداخت و گفت: نه من میمونم...
پریناز: سحر تو چی؟
سحر: منم میمونم...
پریناز:پس خداحافظ... و او هم رفت.
ترانه به سنگ ریزه ی جلوی پایش ضربه ای زد و گفت: وای چه قدر گرمه... سحر بریم ایس پک؟
سحر:نه.... یهو دیدی سزاوار اومد... دید ما نیستیم...میره... وایسا همین جا...
ترانه مثل بدبختها نگاهش کرد.
سحر سعی کرد بی تفاوت باشد نسبت به ان نگاه مفلوکانه...
اخرش هم تاب نیاورد و گفت: خیلی خوب من اینجام برو بخر...
ترانه خندید و گفت: پول ندارم... ولش کن....
صدای پسری امد که گفت: چیو ول کنه.... نه بگیرش...
ترانه اخم کرد و حرفی نزد.
پسر دیگری گفت: اوخی... مامانیتون نیومده دنبالتون...
سحر با اخم گفت: مزاحم نشید....
و صدای گاز دادن موتوری امد که رو به پسرها خطاب کرد و با لحن چندش واری گفت: خودم سوارشون میکنم... جا دارم واسه جفتشون.... ترانه زیر چشمی به مرد تازه وارد نگاه کرد... سن و سال دار بود... شاید همسن و سال پدر ترانه بود... شاید بزرگتر... چشمهای هیزش داشت ان دو را میبلعید...
سحر و ترانه دست یکدیگر را گرفته بودند... از ترس هر دو یخ کرده بودند.
پسر جوان تر گفت: اصلا تقسیمشون میکنیم... نصف ... نصف...
هر سه با صدای وحشتناکی قهقهه زدند.پیاده رو خلوت بود....
ترانه چشمش به در ورودی که کمی با انجایی که انها ایستاده بودند فاصله داشت و مخصوص اولیا مربیان بود برای رفت و امد و دخول و خروج که راحت و با ارامش وارد مدرسه شوند....دست سحر را کشید که کسی کیفش را محکم گرفت و به عقب کشید.... ترانه نفسش تند شده بود.
همان مرد موتوری بود.
با لحن تهوع اوری گفت: کجا خانم کوچولو.... و به دنبالش ساعد سفید ترانه را در دست گرفت و گفت: چه پوست نرمی داری....
سحر با لگد به زانوی مرد زد و با بغض گفت: ولش کن...
ترانه به سختی دستش را از دست مرد بیرون کشید...
دو پسر جوان ریز حرف میزدند و میخندیدند...
طوری ایستاده بودند که ترانه و سحر به دام افتاده بودند... سه نفر جوری انها رامحاصره کرده بودند که کسی نمیفهمید دو دختر جوان در این حلقه گرفتار شده اند.
ترانه چشمهایش پر از اشک بود... سحر هم دست کمی از او نداشت... هر دو لال شده بودند... قدرت تکلم و جیغ و فغانشان را از دست داده بودند.
مرد موتوری گفت: سوار شید....
هر دو در حالی که میلرزیدند به دیوار اجری و چرک گرفته ی مدرسه تکیه دادند و تا انجا که جا داشت در ان فرو رفتند.

صدای مردانه ای انها را به خود اورد...
سهیل با چهره ای غضب الود در حالی که دندانهایش را روی هم می سایید... به انها نگاه میکرد.
مرد موتوری تا به خود بجنبد... سهیل با مشت و لگد به جانش افتاد.... و ان دو پسر جوان با دیدن این صحنه پا به فرار گذاشتند...
سحر جیغ کشید: سهیــــل... ولش کن...کشتیش....
و ترانه در حالی که محکم کوله اش را در اغوش گرفته بود... از ترس میلرزید.
مرد موتوری در لحظه ای که فرصت یافت موتورش را که روی زمین واژگون شده بود را برداشت و پا به فرار گذاشت.
دخترها نفسی از سر اسودگی کشیدند.
سهیل با عصبانیت بر سر سحر فریاد کشید: اینجا چه غلطی میکنی؟ هاااان؟؟؟ تو مگه الان نباید خونه باشی... ساعت از دوگذشته... مگه ساعت یه ربع به یک تعطیل نمیشدی؟؟؟ هیچ معلومه کجایی؟؟؟ این موقع از روز تو خیابون چیکار میکنی؟؟؟
سهیل پشت سر هم بی وقفه حرف میزد و اجازه ی جوابگویی به سحر را نمیداد.
از حرص و عصبانیت و نگرانی در انفجار بود.
ساعت دوازده ظهر با اشتیاق به خانه رفته بود ومنتظر سحر در خانه بود که نهار را با هم صرف کنند... تا ساعت یک همیشه سحر در خانه بود.... اما عقربه ها که از زمان همیشگی تجاوز کردند از نگرانی جان دادنش را به چشم دید... هرچه فکر اشفته و تلخ بود به ذهنش امده بود و دست اخر تصمیم گرفت به مدرسه ی سحر بیاید تا علت دیر کردن خواهرش را جویا شود و حالا اینچنین میدید سه مرد مزاحم خواهر کوچکش را انطور در محاصره گرفته اند... خون خونش را میخورد... برای چند لحظه فراموش کرد که ترانه هم همراه سحر کمی ان طرف تر ایستاده است و از ترس و دلهره به خود میلرزد.
سحر نیمتوانست سهیل را ارام کند.
ترانه به کمکش شتافت و با تته پته سلام کرد.
سهیل با نگاه عصبی اش به او خیره شد. ارام پاسخ داد.
ترانه با من من گفت: ما... ما .... دیر اومد رانندمون...
سهیل متوجه منظور ترانه نشد.. رو به سحر گفت: چرا تو الان خونه نیستی سحر؟؟؟ جواب منو بده...
سحر سرش را به زیر انداخته بود و سعی داشت در چشمهایش را به روی اشکهایش باز نکند.
سهیل همچنان غر میزد.
اخر ترانه گفت: اخه اتفاقی نیافتاده که...
سهیل یک گام به سمت او برداشت... از ان سوی خیابان دیده بود ان مرد چطور دست او را در دست گرفته بود.
با عصبایت گفت: از این بدتر...
ترانه به دیوار چسبید... توقع نداشت سهیل سرش فریاد بکشد.
سهیل: این مدرسه ی خراب شده یه نگهبان نداره... حساب کتاب نداره... و داشت به سمت در کناری میرفت که سحر بازویش را گرفت و ب بضی که دیگر شکسته بود گفت: سهیل تو رو خدا... ابروریزی نکن...
سهیل نگاهی به چشمان پر از اشک سحر انداخت و دلش به رحم امد... دست سحر را گرفت و خواست حرفی بزند که دید جفتشان صورتشان از اشک خیس است.
سهیل خنده اش گرفته بود... اشکهای ترانه چنان تند در پی هم میدویدند که سهیل لبخندش را فرو خورد و با ارامش رو به سحر گفت: خوب حق دارم نگران بشم... یک ساعته دارم تو خیابون با خودم فکر میکنم چی شده نیومدی خونه....
هنوز داشتند گریه میکردند. سهیل باارامش بازوی سحر را گرفت و گفت: بسه دیگه... ترانه خانم شما هم بس کنید...
سحر با حرص بازویش را از دست او بیرون کشید...
سهیل: خانم خانما...
سحر دست به سینه ایستاده بود و به ترانه چسبیده بود...
سهیل باز خواست دستش را بگیرد که سحر اجازه نداد... اخم کرده بود و هنوز گریه میکرد.
سهیل: زشته تو خیابون... بیاین برگردیم خونه... بسه دیگه...
باز خواست دست سحر را بگیرد که کسی از عقب هولش داد.
سورن وحشیانه یقه اش را گرفت و گفت: تو مگه خودت ناموس نداری؟
سهیل هم یقه ی پسر جوان را که چشمهای ابی اش از حرص و عصبانیت سرخ شده بود را گرفت و گفت: چته مرتیکه؟
سورن خواست مشتی را به صورتش حواله کند که صدای ترانه او را به خود اورد... ترانه گفت: اقای سزاوار و سحر که همزمان با او جیغ کشیده بود: سهیل...باعث شد از حرکتش منصرف شود.
سهیل به ترانه و سورن به سحر نگاه کرد.

سهیل به ترانه و سورن به سحر نگاه کرد.
سورن دستش شل شد و یقه ی پیراهن سهیل را رها کرد.
دخترها نفسی از اسودگی کشیدند.
سهیل طوری به سورن نگاه میکرد که با یک غیر ادمیزاد طرف است... این پسرک پر رو دیگر که بود که ترانه اینطور صمیمانه صدایش زده بود... هر چند نام سزاوار برایش اشنا بود انگار قبلا هم چند باری نام او را شنیده است.
سهیل با تعجب تو ام با عصبانیت گفت: شما؟!
سورن عصبی تر از او با غیظ نگاهی به سرتاپای مردانه ی او انداخت و گفت: اینو من باید از شما بپرسم....
سهیل دلش یخواست چانه اش را خرد کند.... این دیگر که بود که حامی خواهرش و دوست خواهرش شده بود؟؟؟ نکند سحر او را میشناسد.... یعنی چه ارتباطی میانشان هست؟
وضع وخیم تر میشد...

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#52 | Posted: 7 Jul 2013 22:39
سحر خواست توضیح بدهد که سهیل با اشاره نگاه او را ساکت کرد.
سورن چشمهایش را ریز کرد اصلا این پسرک به چه حقی بر سر ترانه فریاد زده بود و اینطور به سحر چشم غره میرفت....
انقدر با نگاه یکدیگر را مواخذه کردند که ترانه اشفته گفت: اقای سزاوار راننده سرویسمون... ایشونم برادر سحر هستن... اقای کریمی....
و نفس عمیقی کشید.
سورن رنگ نگاهش به یکباره تغییر کرد... کمی شرمگین از افکاری که به ذهنش رجوع کرده بودند و کمی هم متعجب از اشنایی دقیق ترانه رو به سهیل لبخندی زد...
اما سهیل همچنان اورا زیر ذره بین برده بود و با نگاه تلخی ورانداز میکرد. سورن که وضع را اینطور دید ... لبخند تصنعی زد و گفت: شرمنده... فکر نا به جایی کردم... و دستش را دوستانه جلو برد.
سهیل با تردید نگاهش میکرد... راننده سرویس؟! یعنی این پسر جوان راننده سرویس خواهرش است... یعنی با همین جوانی روزی دو بار با چهار دختر شانزده هفده ساله در ارتباط است.... دستش را فشرد نه خیلی دوستانه... ثانیه ای نکشید که با طعنه گفت: شما متاهل هستید؟
سورن اب دهانش را فرو داد. سحر از خجالت سرخ شده بود.
سورن ارام گفت: خیر...
سهیل دستش را رها کرد و با تلخی گفت: فکر میکردم یکی از شرایط اولیه ی کار همین باشه...
سورن با لبخند ارامش بخشی گفت: ضامن داشتم...
سهیل ابروهایش را بالا داد... درک اینکه یک پسر جوان که چهره اش به زور در خور بیست سال شاید کمتر بود تمام این شش ماه را خواهرش را به خانه میبرده و می اورده... نزدیک بود دنیا را برسر این پسر جوجه و کادر اموزشی این مدرسه ی بی در و پیکر خراب کند.
با حرص گفت: ضمانت؟! همین...
سورن نفس عمیقی کشید و گفت: شرایطم ویژه بود...
سهیل: خانم کشور چطور راضی شد؟
سورن: خانم کشور خودشون رضایت دادن... و ضامن من هم در تایید من...
سهیل میان کلامش امد... و گفت: فکر نمیکردم مسئولین این مدرسه اینقدر بی فکر و احمق باشن که...
سورن با اخم حرفش را برید و گفت: مطمئنا اگر قرار بود اتفاقی بیفته در این شش ماه می افتاد....
شاید راست میگفت....
اما سهیل با پوزخند و لحن اهسته ای که فقط خودشان بشنوند گفت: شاید گذاشتی برای روزهای اخر که راحت تر بتونی ترک میدون کنی... و سپس بازجویانه و لحنی حقیرانه گفت: اینطور نیست؟
سورن سرخ شد... فکرش را نمیکرد یک پنچری ماشین و بنزین تمام کردن در یک روز بهاری نتیجه اش توهین و تحقیر باشد و او یک کلام هم نتواند پاسخگو باشد.
سورن نفس عمیقی کشید و گفت: میتونید با اقای باقری و خانم کشور راجع بهش صحبت کنید... و نگاهش را رو به دخترها که بلاتکلیف ایستاده بودند انداخت و گفت: با من تشریف میارین؟
سهیل اجازه ی جوابگویی را نداد...
-خیر... وسیله هست... شما بفرمایید...
سورن دستهای مشت شده اش را در جیب فرو برد.
سهیل رو به دخترها گفت: بریم...
لحنش کاملا دستوری بود... طوری که مخالفت با ان قطعا مجازات سنگینی در پی داشت.
و خودش از پیاده رو که انها مدتها بود انجا ایستاده بودند به سمت خیابان حرکت کرد.
سحر و ترانه هم با سری افکنده به زیر به سمتش رفتند.
سورن هنوز ایستاده بود.... حرفهای سهیل نگران کننده بود... خانم کشور و اقای باقری قبلا به او تذکر داده بودند اگر خانواده ای از او شکایت یا گله کنند قطعا شغلش را از دست خواهد داد... و حالا سهیل... نفس عمیقی کشید...
چرا ترانه را به زور با خودش برد...؟!
به سمت اتومبیلش رفت و لگدی به چرخش زد و غر و لند کنان گفت: همش تقصیر توه...
و به ارامی به داخل ماشین خزید و به سمت بوتیک ارش حرکت کرد.
ماشین را در پارکینگ پارک کرد ودستهایش را در جیبش فرو برد... نگاهش را به زمین دوخته بود...
سرش را لحظه بالا گرفت.. ماکسیمای سرمه ای رنگی از رو به رو می امد.... شک نداشت خودش بود که سوار اتومبیلش بود وبه تندی از مقابل او گذشت.
اهمیتی نداد فقط به سرعت گام هایش افزود.
ارش پشت پیشخوان نشسته بود و نگاهش نقطه ی نا معلومی را میکاوید... با خودکار خطوط در همی را روی اتیکتی از مانتو های فروخته شده رسم میکرد... اصلا حواسش نبود.
سورن نگاهی به دو لیوان چای روی پیشخوان افتاد... یکی نیم خورده و دیگری دست نخورده...
سلامی گفت و درحالی که لیوان ها را برمیداشت گفت:مهمون داشتی؟
ارش نگاه خیره اش را به او دوخت و اهسته فقط جواب سلامش را داد.
سورن باز پرسید: چه خبر؟
ارش: هیچی.... کسل و بی حوصله سعی میکرد سورن را با روزهای قبلی مقایسه کند... روزهایی که هیچ چیز از او نمیدانست... اما حالا.... افکار گنگ و مزاحمش را کنار زد.... اما باز در پس ذهنش پدیدار میشدند.
سورن لیوان هارا در سینک کوچکی که کنجی از مغازه قرار داشت....میشست... پرسید: از صبح چقدر فروش داشتی؟
ارش باز هم ساکت بود. سورن هم از سکوت طولانی او دریافت بهتر است خودش هم حرف نزند.
ارش کشویی از میزی که درست کنار پیشخوان قرار داشت را باز کرد و چکی را بیرون اورد.نگاهی به مبلغش انداخت و با دستی لرزان ان را روی پیشخوان گذاشت. سورن پشتش به او بود.نگاهی به چک و سورن انداخت.
نفس عمیقی کشید و گفت: سورن؟!
سورن بی انکه نگاهش کند گفت: بله؟
ارش: این چک و میرسونی دست حاج صادقی...
سورن وقتی از شستن لیوان ها فارغ شد گفت: کدوم؟
ارش: صوتی تصویری داره... چهار تا مغازه پایین تر از پاساژه...
سورن: باشه... وخواست چک را بردارد که ارش فوری کف دستش را روی ان گذاشت.
سورن ساکت و متعجب نگاهش کرد...
ارش هم با نگاهی مملو از نگرانی و کنجکاوی گفت: تاش نکن.... منظورش ورق چک بود...
سورن بدون پنهان کردن بهتش گفت: باشه... و چک را برداشت... در وجه حامل... و مبلغی که... میتوانست به راحتی ان را در هر بانکی وصول کند.
از ارش خداحافظی کرد و از مغازه بیرون زد.
ارش با اشاره به شاگرد بوتیک روبه رویی که حواسش به مغازه ی خودش باشد از بوتیک بیرون زد وقتی از حضور کسی در مغاز مطمئن شد با خیال راحتی به دنبال سورن راه افتاد.
فاصله اش را با او تنظیم کرد و به تعقیبش پرداخت.
سورن در پیاده رو ارام راه میرفت... ارش هم با فاصله به دنبالش... مغازه ی حاج صادقی خیلی دور نبود... ارش در دل خود را به فحش و ناسزا گرفته بود که چرا باید در مورد دوستش اینقدر افکار ضد و نقیض داشته باشد... از خودش متنفر شده بود که به سورن شک کرده بود.... به پسر محبوب دانشکده که هیچ وقت دست از پا خطا نمیکرد... و حالا اینچنین او را مورد ازمون قرار داده بود... به خاطر حرفهای کسی که ادعا میکرد برادرش است... اما چه رسمی از برادری بود که اینطور برادرش شخصیت برادرش را مخدوش کند.... و حرفهایی بزند که... در جدال با خودش بود... ولی از انکه میترسید به سرش امد... مغازه ی حاج صادقی را رد کردند....
سورن داشت کجا میرفت؟؟؟ داخل خیابانی پیچید... ارش به حالت دو به دنبالش می امد.... او هم وارد خیابان شد... اما سورن... سورن نبود... مثل اینکه هیچ وقت پایش را به داخل این خیابان نگذاشته است...
ارش مینالید... به خودش می توپید... از حماقت خودش... از اعتمادش... از همه چیز لجش گرفته بود...مبلغ صد میلیون چک کم مقداری نبود...
اهی کشید... حالا کجا باید میرفت... جواب پدرش را چه میداد... موهایش را به چنگ گرفت و انها را کشید... دلش میخواست خودش را عذاب دهد... سورن چطور توانسته بود چنین کاری را با او بکند... به بعدش فکر نمیکرد... به فردایی که او را در دانشگاه میدید... با هم چشم در چشم میشدند... خدایا ... حالا باید چه میکرد....
با گامهایی سست و ارام به سمت مغازه بازگشت... فعلا باید انجا را میبست تا با خیال راحت ذهنش را متمرکز این قضیه کند.
وارد پاساژ شد... با چند نفر سلام و علیک کرد و به مغازه ی خودش رسید... سورن داخل مغازه ایستاده بود و جواب مشتری را داد که گفت: میریم یه دوری میزنیم برمیگردیم... ممنون اقا...
سورن:خوش امدید... و نگاهش به دهان باز ارش ثابت ماند... خم شد و کیف و کلاسور و چند خرده ریزش را برداشت و رو به ارش ایستاد و گفت: کجایی؟؟؟ تو هپروتیا...
ارش اب دهانش را فرو داد.
سورن لبخندی زد و گفت: زحمت چک و خودت بکش... مستقیم در چشمان ارش خیره شد وحینی که برگ چک را از وسط تا کرد.... گفت: کل ارزش رفاقت به اعتمادشه... چک تا شده را در جیب پیراهن ارش گذاشت و گفت: اونی که امروز اومد اینجا ... هر چی بهت گفت راستشو گفت... حق داری... خداحافظ...
همین... و رفت.
وارش کلافه وسط مغازه ایستاده بود و به خودش لعنت می فرستاد.

سحر نگاهی به سهیل که هنوز اخم کرده بود انداخت و گفت: من فقط غذای خودمو گرم کنم؟
سهیل بلند شد و به اتاقش رفت.
سحر با نگاه دلخوری نظاره گرش بود.از خوردن شام صرف نظر کرد... تنهایی اصلا مزه نمیداد.
به اتاقش رفت و چراغ را خاموش کرد... و روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد.نفهمید چه مدت گذشت که چرا اتاق روشن شد.
سهیل در درگاه ایستاده بود.
سحر حرفی نزد همچنان به سقف خیره بود.
سهیل نفس عمیقی کشید و گفت: چرا شام نخوردی؟
سحر باز سکوت کرد.
سهیل لبه ی تختش نشست و گفت: ببینمت...
سحر رویش را برگرداند.سهیل با نگرانی پرسید: داشتی گریه میکردی؟
سحر نفسی کشید و باز هم سکوت...
سهیل با لحن ملایمی گفت: سحری... ببینم تو رو...
سحر بغضش شکست و با صدای بلند گریه کرد.
سهیل ماتش برد.دستش را دور شانه های سحر حلقه کرد و گفت: سر قضیه ی ظهره؟سحر ببینمت؟؟؟
سحر ارام اشک میریخت...
سهیل صورتش را در میان دستهایش گرفت و گفت: اون مزاحم ها...
سحر به تندی گفت: نه... و مجال هر فکر دیگری را از سهیل گرفت.
سهیل : پس چی؟
سحر اشک چشمش را پاک کرد و گفت: واسه ی چی ابرومو جلو ترانه و راننده سرویسم بردی حالا من فردا چطوری تو چشمشون نگاه کنم؟
سهیل نفس راحتی کشید و گفت: فقط به خاطر همین؟
سحر با غیظ گفت: همین؟! کمه؟؟؟
سهیل خنده اش گرفته بود... لبخندش را فرو خورد و گفت: اینقدر ناراحتی راننده سرویست واست مهمه؟
سحر لبش را به دندان گرفت... سهیل اشتباه منظورش را فهمیده بود.
سهیل لبخندی زد و گفت: چیه؟؟؟ راستی اسمش چی بود؟
سحر به ملحفه ی چروک خورده اش نگاهی انداخت و گفت: سورن... و یادش افتاد کلمه ی ممنوعه ای را به زبان اورده است... فوری خواست جبران کند که گفت: یعنی نه... سزاوار...
سهیل با لبخند گفت: چه اسم عجیبی داره... سورن...
سحر سرش را به زیر انداخت و گفت: یعنی توانا...
سهیل متعجب گفت: معنی اسم منم به همین خوبی میدونی؟
سحربا من من گفت: اخه... اخه... به خدا .. اصلا...
سهیل لبخندی زد و گفت: خیلی خوب... فهمیدم...
سحر ارام گفت: همش تقصیر ترانه است...
سهیل نگاه پرسشگری به او انداخت و گفت: چطور؟
سحر:ترانه خیلی راجع بهش حرف میزنه...
سهیل انگار وا رفت... پس از سکوت طولانی سحر گفت: همیشه راجع بهش حرف میزنه... یا مسخره اش میکنه... یا ازش تعریف میکنه...
سهیل هووومی کشید و پس از مکثی گفت: چطور ادمیه؟
سحر: شیطون و بازیگوش و شلوغ کار و پر انرژیو فوق العاده زود رنج... تقی به توقی میخوره میزنه زیر گریه... و اهی از سر کلافگی کشید.
سهیل با دهان باز نگاهش میکرد... خواهرش تا این حد ان پسر چلغوز را میشناخت... حتی گریه ی ان پسرک را هم دیده بود.. خدا میداند در زیر ان سقف سمند نقره ای چه ها که نمیگذرد... اگر در تصمیمش کمی تعلل داشت حالا دیگر قاطع شده بود که حتما با مدیر مدرسه صحبت کند.
سحر به چهره ی عصبی سهیل خیره شد و گفت: چی شده؟
سهیل از جایش بلند شد و با حرص گفت: ماشالا چقدر خوب میشناسیش...
سحر متعجب گفت: واه... خوب از راهنمایی با همیم...
سهیل انقدر سریع به سمتش چرخید که صدای ترق ترق کردن استخوان های گردنش بلند شد... سحر با حالت چندشی چهره اش جمع شد.
سهیل پرسید: کیو میگی...
سحر: خوب ترانه...
سهیل انگار یک پارچ اب یخ روی اتشش ریختند... یکباره خاموش شد...
نفس راحتی کشید و به سحر که داشت با دم موش خاکستری رنگش که ترانه برای تولدش اورده بود بازی میکرد نگاهی انداخت.
با ارامش پرسید: ان پسره چه جور ادمیه؟
سحر: کی؟
سهیل با طعنه گفت: سورن سزاوار...
سحر اخم کرد و گفـت: چطوری میخواستی باشه...
سهیل: سنگین رنگین هست... باهاتون بگو بخند که نمیکنه؟؟؟ مزاحمتون که نمیشه... هان؟؟؟ از جاهای خلوت که نمیره... میره؟ بد دهن نیست...؟
و سهیل همچنان میپرسید.
سحر با تعجب گفت: به خدا اینطوری نیست اصلا...و ادامه داد: حالا تو چرا یه شبه برات مهم شده؟؟؟ تا دیروز که اصلا نمپرسیدی من کی میرم کی میام...
سهیل با استیصال گفت: تا دیروز نمیدونستم رانندتون اینقدر... و باقی حرفش را خورد.
سحر: من که گفته بودم جوونه...
سهیل: اره... اما نه اینقدر که پشت لبشم سبز نشده باشه...
سحر یاد ته ریش چند ماه قبلش افتاد و بی هوا گفت: چرا ریشم گذاشته بود قبلا... و باز لبش را به دندان گرفت.چرا هر حرفی را به زبان می اورد.
سهیل با بهت به او خیره شد... خواهرش اصلا این شخصیتی نبود که یک پسر غریبه برایش تا این حد مهم باشد....
سهیل مستاصل گفت: از فردا خودم میبرمت... خودم میارمت... فهمیدی؟
سحر : خوب باشه...
سهیل ماتش برد... این دیگر چه وضعش بود... چرا برای سحر مهم نبود که با ان پسره برود یا نرود... یعنی اصلا مهم نبود یا وانمود میکرد که مهم نیست...
سحر هنوز متعجب او را نگاه میکرد... سهیل بلافاصله گفت: نه من وقت ندارم... خودت با سرویس بیا...
سحر باز گفت:خوب باشه...
سهیل گیر کرده بود... چرا حدسیاتش درست از اب در نمی امد.. الان باید سحر خوشحال می بود اما نبود... شاید تظاهر میکرد.
اشفته دست در موهایش فرو برد و گفت: برات مهم نیست با کی بیای؟
سحر:نـــــــه....
انقدر محکم گفت که سهیل ارام شود... نفس عمیقی کشید... نگرانی اش بی مورد نبود... اما در این شش ماه لابد انقدر پسر خوبی بوده که هیچ اتفاق خاصی نیافتاده... ضمن اینکه سحر تنها فردی که سوار سرویس میشود نیست.... خواست از اتاق بیرون برود که باز برگشت و گفت: سحر؟!
سحر: بله؟
سهیل: اگه دست از پا خطا کرد... بهم میگی نه؟
سحر نگاهی به چشمهای سهیل انداخت و با ارامش گفت: پس به کی بگم...
سهیل لبخندی زد و گفت: شام اماده شد صدات میکنم... سحر هم لبخندی زد و از تخت پایین پرید و گفت: منم سالاد درست میکنم و با اهنگ خاصی گفت: میخوام سالاد درست کنم...

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#53 | Posted: 7 Jul 2013 22:40
  • راننده سرویس(23)

ترانه لبهایش را باز زبان تر کرد و گفت: خوب مامان چی میگی؟
خانم یوسفی نگاه دقیقی به او انداخت و گفت: تو مطمئنی؟
ترانه: اره...
خانم یوسفی: ببین ترانه خانم ریاحی بهتر نیست؟
ترانه غرغر کنان گفت: نه... مامان خانم ریاحی خیلی داد میزنه... خوشم نمیاد ازش....
خانم یوسفی یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: از هر کی که سخت گیر و منضبط باشه خوشت نمیاد...
در حالی که یک پایش را روی پای دیگرش انداخت و گفت: خوب این از حسابانت ... برای فیزیک و شیمی چی؟؟؟
و خانم یوسفی ادامه ی حرفش گفت: اگه ریاحی بیاد فیزیک و هم بهت درس میده....
ترانه به ارامی گفت: فیزیک و هم قراره بهم درس بده...
خانم یوسفی نگاهی به سرتاپای دخترش انداخت و با طعنه گفت: قرار هاتونو با هم گذاشتین؟؟؟
ترانه سرش را پایین انداخت.
خانم یوسفی : حالا چقدر قراره بگیره؟
ترانه: نمیدونم...
خانم یوسفی: ترانه... تو اموزشگاهی جایی تدریس میکنه...؟
ترانه: قبلنا... اره...
خانم یوسفی: مطمئنی با ریاحی راحت تر نیستی؟؟؟
ترانه اشفته گفت: مــامـــــان...
خانم یوسفی پوفی کشید و گفت: من که چشمم اب نمیخوره... باشه... با بابات حرف میزنم...
و خود را سرگرم پرونده ها نشان داد.
ترانه باز گفت: پس میگی بهش.... ؟
خانم یوسفی: حالا به بابات میگم... شاید اجازه نده که یه مرد بهت تدریس کنه... و اهی کشید و ادامه داد: چی میشد تو هم مثل سحر و پریناز و شمیم خودت درستو میخوندی... کدوم یکی از این دوستات معلم سرخونه دارن؟؟؟هان؟؟؟ و اه بلند بالایی کشید و گفت: ترانه.... از دست تو... کنکور و میخوای چیکار کنی... با این وضعی که من میبینم.... و نفسش را مثل فوت بیرون داد و گفت: دخترخاله ات پس فردا بهترین رشته قبول میشه اون وقت من باید دخترمو خونه نشین ببینم که دیپلمشو به زور گرفته ومیخواد بشه اینه ی دق من...
و همانطور ادامه داد: کم خرجت کردیم... هر سال هر سال دم امتحانای ترم باید کلی خرج کنیم که چی... خانم تجدید نیاره... تابستون همه رو زابه راه نکنه... تازه با این همه دنگ و فنگ و معلم و کلاس به زور درساشو پاس میکنه.... بعد زهرا بشینه دم گوش من از المپیاد دخترش بگه که نفر دوم شده .... زهره از پسرهای تیزهوشانیش حرف بزنه... یکی هم مثل دختر من به زور دیپلمشو میگیره....و قراره خونه نشین بشه...
ترانه دیگر نایستاد تا غر غر های مادرش را که روند همیشگی بود تحمل کند....با خوشحالی زاید الوصفی به اتاقش رفت.
گوشی اش حاوی چهار پیام بود.
هر چهار پیام هم از طرف پریناز...
-سلام... ترانه بدبخت شدم...
-ترانه کجایی؟؟؟
-ترانه مامان و بابام با اومدن ارش مخالفن...
-اه... لعنتی جواب بده...
ترانه به سمت تلفن هجوم برد و فورا شماره ی پرینازرا گرفت.
خانم پارسا: سلام علیکم... بفرمایین؟
ترانه: سلام خانم پارسا... ترانه ام... خوبین شما؟
خانم پارسا: خوبی دختر گلم... حالت چطوره؟
ترانه:مرسی.... پریناز هست؟
خانم پارسا: نه نیستش... رفته حموم...
ترانه نگاهش به گوشی اش خورد که برایش پیام امده...
ترانه تشکر و کرد و خداحافظی....
پیغامش را باز کرد.
-حموم کجا بود... نمیذارن تلفن و جواب بدم... فردا تو مدرسه برات تعریف میکنم...فعلا.بای.
ترانه نفس عمیقی کشید... اخر پریناز سر خودش را به باد میداد.
****************************
****************************
فرزین با عصبانیت گفت: حرف دهنتو بفهم خسرو...
خسرو پوزخندی زد و گفت: خبرا زود میرسه...
فرزین کلافه رو به ارش که با نگرانی به خسرو چشم دوخته بود گفت: امکان نداره...
خسرو با حق به جانبی گفت: چی داداش؟؟؟ چی امکان نداره؟؟؟ همه شاهد بودن...
فرزین با کف دست موهایش را به عقب برد و گفت: کی؟ رو کن ببینم...
خسرو رو به دختری گفت: خانم جوادی مگه شما خودتون به من نگفتید.... بفرمایید بگید تا بقیه هم بشنوند...
دختری که جوادی خطاب شده بود گفت: من و دوستم دیدیم اقای سزاوار بالای سرکیف اقای خسرو ملکی بودن... تا ما رو دیدن... سریع خداحافظی کردن و از کلاس رفتن بیرون..
فرزین با حرص گفت: امکان نداره..
خسرو چشمهایش را ریز کرد و گفت: حالا که میبینی... با اون سابقه ی درخشانش... ازش بعید نیست... و نگاهی به ارش انداخت که سرش را پایین افکنده بود.
در کلاس باز شد. سورن وارد شد و گفت: اقبالی میخواد امتحان بگیره؟
همه ساکت با غیظ به او چشم دوخته بودند.چند پسر و دختر در کنج کلاس ایستاده بودند و او را با نگاه زیر ذره بین برده بودند... این اصلا خوب به نظر نمیرسید.
سورن بالاخره پرسید: طوری شده؟
خسرو یک قدم جلوامد.با لبخند تمسخر امیزی گفت: دویست و پنجاه تومن ازم بلند کردن...
سورن متعجب و متاثر گفت: واقعا.... و با لحن دلداری دهنده ای گفت: اتفاقا دیروز هم یکی از ترم اولی ها میگفت گوشیش و ازش زدن...
خسرو یک قدم دیگر جلو امد و گفت: ما میدونیم کار کی بوده...
سورن لبخندی زد و گفت: این که خیلی خوبه... پس خیلی هم ضرر نکردی...
خسرو حالا دقیقا رو به روی سورن ایستاده بود... دستش را جلو برد و گفت: باید کیفت و بگردم... و کوله ی سورن را با حرص از روی شانه اش بیرون کشید.
سورن اصلا متوجه نشد... یعنی منظور خسرو چه بود؟
خسرو زیپ کوله را باز کرد و با یک حرکت ان را سر و ته کرد....
کلی خرت و پرت با صدا روی زمین ریخت... کتاب و جزوه و عینک و دو قوطی قرص و چند خرده ریز دیگر...
سورن فقط ایستاده بود و نفسهای تندش را کنترل میکرد.
فرزین با نگاه شکاکی به او که رنگش پریده بود و صورتش عرق کرده بود مینگریست.
خسرو با پا جزوه ها و کتاب ها را کنار زد و گفت: خوب اینجا که نبود....
سمانه یک قدم جلو امد... دستبندش از لابه لای کتابها بیرون زده بود... نگاهی به مچ دستش انداخت... حاضر بود قسم بخورد صبح این دستبند را به دست کرده بود و حالا در کیف سورن چه میکرد؟!
یک قدم جلو امد و گفت: این مال منه...
و دستبندش را برداشت.
خسرو پوزخندی زد و گفت: اصلا کار قشنگی نیست دستبند یه دختر خانم و بلند کردن...
حالا نگاه تک تکشان رنگ واقعیت گرفته بود.
سورن مبهوت به چشمهای پر از غیظ خسرو نگاه میکرد.
خسرو: حالا نوبت کیف پول منه... تو کوله ات که نبود... اجازه هست...
ارش کلافه با دگمه ی پیراهنش بازی میکرد....فرزین باورش نمی شد که خسرو میخواست سورن را بازرسی بدنی کند... فرزین سرش را پایین انداخت...
خسرو به سورن که از حرص سرخ شده بود نگاهی انداخت و دست در جیبهای او کرد و گفت: خوب مثل اینکه اینجا هم نیست...
بچرخ... جیبهای پشت تو نگاه کنم...
لحنش پر از تحقیر و تمسخر و سرزنش بود.
سورن او را به عقب هول داد و با صدای دورگه از حرصی گفت: چقدر تو کیفت بود؟
خسرو اخمهایش را در هم کشید و گفت: یعنی تو نمیدونی؟
سورن با پوزخند گفت: خرجش کردم یادم رفته...
خسرو با عصبانیت گفت: خیلی روداری...
سورن سری تکان داد و گفت: میشه گفت... پس از مکثی با لحن پر صلابتی گفت: چقدر ؟
خسرو دستهایش را در جیب فرو کرد و گفت: دویست و پنجاه تومن... چک پول...
سورن از جیب عقبش کیف پولش را در اورد و سه تراول صد تومانی بیرون کشید و گفت: بیا...
خسرو نگاهش میکرد... سورن با عصبانیت غرید: بگیرش...
خسرو کار ی نکرد.سورن چک پول ها را محکم به صورتش زد وگفت: باقیش بمونه... مهمون منی... و با حرص به سمت در کلاس رفت.. لحظه ای ایستاد و گفت: دستبندت تو کتابخونه افتاده بود... سمیع زاده دادش به من که بدمش به تو... و رفت بیرون... در با صدای بدی بسته شد.
فرزین خم شد تا وسایل سورن را بردارد... همه را داخل کوله ریخت و زیپش را هم بست... ارش به دیوار تکیه داد.خسرو هم به چک پولهای مقابلش که روی زمین افتاده بود نگاه میکرد....
جوادی نفس عمیقی کشید و به سمت سطل زباله رفت... دستمال کاغذی اش را داخل سطل انداخت... از چیز ی که دید برای لحظه ای ماتش برد.
با صدای لرزانی گفت: اقای ملکی...
خسرو سرش را بالا گرفت.
جوادی با دست به پشت سطل زباله اشاره کرد و با تته پته گفت: کیف پولتون...
خسرو با عجله خودش را به انجا رساند... کیف پولش درست کنار سطل افتاده بود....ان را برداشت و وقتی از محتویات داخلش اطمینان حاصل کرد اهی کشید ...تراول ها را از روی زمین برداشت و مقابل فرزین گرفت و رو به او گفت: بهش پس بده...
منظورش ان سه چک پول نو و تازه بود.
فرزین با حرص انها را پس زد و از کلاس خارج شد. باید سورن را پیدا میکرد.


" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#54 | Posted: 7 Jul 2013 22:40
به محض خروجش متوجه شد اقبالی سورن را به دفترش برد.
اقبالی نگاهی به چهره ی سرخش انداخت و گفت: طوری شده؟!
سورن سرش را بالا گرفت و حرفی نزد.اماپس از مکث کوتاهی ماجرا را تعریف کرد.
اقبالی لیوان ابی به دستش داد و گفت: پرونده اتو خوندم.
سورن سرش را پایین انداخت و بدون انکه لب به لیوان اب بزند ان را روی میز گذاشت.
اقبالی گفت: یک سال حبس در زندان سابقه ی قشنگی نیست.
سورن به ارامی گفت: زندان نبودم ، کانون بودم.
منظورش کانون اصلاح و تربیت بود.
اقبالی لبخندی زد و گفت: یک سال و اصلاح نمیکنی؟
سورن نفس عمیقی کشید و گفت: ده ماه بیست و سه روز ، فقط یک ماه و هفت روز با یک سال کامل اختلاف داره !
اقبالی لبخندی زد و گفت: نگرانی؟
سورن : از چه بابت؟
اقبالی: از اینکه میون دانشجوها بپیچه...
سورن لبخند تلخی زد و گفت: همین الانم پیچیده...
اقبالی : راجع به پیشنهادی که بهت شده...
سورن میان کلامش امد و گفت: نمیخوام راجع بهش حرف بزنم؛
اقبالی با سر تایید کرد و گفت: امیدوارم تصمیم درستی بگیری.
سورن به پایه ی میز خیره شد و حرفی نزد.
اقبالی گفت: دوست ندارم به خاطر یه اتفاق کوچیک شخصیتت و از بین ببری... فهمیدی؟
سورن زمزمه وار گفت: مگه دیگه شخصیتی برام مونده؟
اقبالی به پشتی مبل تکیه داد و پایش را رو یپای دیگرش انداخت و گفت: خودتو حفظ کن...
سورن: یه عمره دارم همین کار و میکنم.
اقبالی سری به معنای تایید تکان داد و گفت: سورن تو باید برای اینده ات تصمیم درستی بگیری... تصمیمی که گذشته ات و بپوشونه... تو درست مثل پسر منی... و من نمیخوام مرتکب اشتباهی بشی که زندگیتو متلاشی کنه...
سورن نگاهی به اقبالی انداخت و گفت: احتیاجی به نصیحت ندارم...
اقبالی خواست حرفی بزند که سورن از جایش بلند شد و ضمن خروج از اتاق گفت: نصیحت های پدرانه اتونو برای پسرتون نگه دارید... مرسی بابت اب...
و در را بست.
نفس عمیقی کشید و وارد کلاس شد.
فرزین هم که تمام مدت پشت در اتاق اقبالی ایستاده بود به دنبالش روان شد.
زیر ان نگاه های سنگین که به او دوخته شده بود هیچ حس خوبی نداشت.
به سمت صندلی اش رفت. به دنبال کوله اش بود.فرزین هم کنارش ایستاد و کوله اش را روی میز صندلی گذاشت.
سورن بی حرف بندش را روی شانه انداخت و خواست از کلاس خارج شود که خسرو مقابلش ایستاد و گفت: بیا... وسه چک پول را به سمتش گرفت.
خسرو سر به زیر گفت: کیفم پیدا شد.
سورن تنه ای به او زد و او را رد کرد... خسرو به دنبالش به سمت او که پشتش به خسرو بود چرخید و گفت: معذرت میخوام...
سورن بدون انکه نگاهش کند پرسید: بابت چی؟
خسرو: کیفم پشت سطل زباله افتاده بود ، باور کن ... من اصلا و ماند جمله اش را چگونه به پایان برساند.
سورن به سمتش چرخید وبا لحنی عادی گفت: اما کیف پولت دست منه .
خسرو مبهوت نگاهش کرد. سورن از جیبش کیف پول چرمی را بیرون اورد و گفت: مگه این نیست؟!
خسرو بی اراده دست در جیبهایش فرو کرد و به دنبال کیفش گشت.بقیه متعجب به این منظره خیره بودند.
سورن کیف را باز کرد و حین برداشتن چک پولهای خسرو؛ کیف را داخل جیب پیراهن سینه اش گذاشت وسرش را خم کرد و زیر گوش خسرو زمزمه وار گفت: راستی پنجاه تومن از قبل بهت بدهی داشتم... یادت باشه دزد جماعت حساب کتابش رد خور نداره... و به چشمهای گرد شده از فرط تعجب خسرو نگاهی کرد و چشمکی زد و از کلاس خارج شد.
*************************
*************************
ترانه هینی کشید و گفت: یعنی همه چیو فهمیدن؟؟؟
پریناز: مامان ارش دیشب زنگ زد خونمون که واسه یه بعد از ظهر وقت بگیرن بیان خواستگاری...مامانم که اونا رو نمیشناخت پرسید: شما دختر منو از کجا میشناسید؟! مامان ارش هم همون قضیه رو تعریف میکنه و میگه که دختر شما اومده از پسر من مانتو خریده و ارش منم خوشش اومده و خلاصه هیچی... حالا ما مزاحمتون بشیم یا نه... مامانم به بهونه ی ختم انعام این اخر هفته رو پیچوند... و گفت: بعدا تماس بگیرید....
سحر:خوب... بعدش چی؟؟؟ مامانت چیو فهمید؟
پریناز: فهمید که من کلاس و پیچوندم و با شماها اومدم تجریش... مامانم اینو نمیدونست....
شمیم متعجب پرسید: دوستی تو و ارش و فهمیدن؟
پریناز اهی کشید و زانوهایش را در اغوش گرفت و گفت: نه ، فقط فهمیدن من یه بار کلاس زبانم و پیچوندم و رفتم مانتو خریدم.
شمیم : این چیز کمی یه؟
پریناز کلافه گفت: بد جور سوتی دادم ، من قبلا به مامانم گفته بودم اون مانتو رو پریچهر برام خریده ... بعد یهو اومدم خودم خودمو لو دادم... با دهن کجی در حال در اوردن ادای خودش گفت: به مامانم گفتم: وقتی رفتم این مانتو رو بخرم صاحب مغازه منو دید... خاک بر سرم کنن... و به خودش زیرلب لعنت فرستاد.
سحر: همینه دیگه... میگن دروغ بالاخره رو میشه ؛
پریناز با غیظ گفت: واسه من فلسفه نباف ...
شمیم با لحن تمسخر باری گفت: زنگ نزدن اموزشگاه زبان آمارتو بگرین؟
پریناز سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت: نه... ولی امروز مامانم قراره به مامانای شما زنگ بزنه ازتون بپرسه که شما سه تا با من بودین یا نه ...
شمیم: میمردی از اول راستشو بگی...
ترانه: والله یه مانتو خریدن مگه چی بود؟ پرویز از سهیل این سحر اینا بدتره؟
سحر چشم غره ای به او رفت و ترانه ریز خندید.
پریناز اهی کشید و گفت: چه میدونستم...بعدشم فکر کردی؟! یه مانتو خریدن ساده ی منم باید با لشکرکشی همراه باشه... خسته ام کردن بس که تو خونه حبسم... من تا سر کوچه هم تنها جایی نمیتونم برم... تمام اجازشون به من اینه که روزهای زوج حق دارم با اتوبوس برم کلاس زبان... تازه برگشتنی هم خودشون منو میارن... میان دنبالم....
شمیم: بگردم واست که هیچ جا نمیری...
ترانه هم با خنده گفت: تو هم از همون سه ساعت بهره ی کافی میبری.
پریناز: کجا میرم؟ هر جا میرم با استرس و نگرانی... یواشکی... مبادا اشنا ببینتمون... مبادا یکی ما رو بشناسه ... مبادا مامان اینا بفهمن... به خدا خسته شدم.
ترانه متفکرانه گفت: خوب حالا ارش چی شد؟
پریناز: چی میخواستی بشه... دیشب نزدیک بود پرویز بره دم خونشون عربده کشی... خاک بر سر واسه زنش اینقدر غیرتی نیست...
و پس از لختی سکوت گفت: به ارش گفتم... بذاره من دیپلمم و بگیرم بعدش...
سحر: چه فرقی میکنه الان یا تابستون؟
پریناز: هیچی اون موقع وقت شوهر کردنمه... تو فامیل ما دختر که دیپلم گرفت مثل میوه ی رسیده است واسه شوهر...
دخترها از تشبیه تمسخرانه ی او به خنده افتادند.
با صدای زنگ از جا برخاستند و ترانه مستاصل بود تا ان واقعه ای که جمعه رخ میداد را به انها بگوید یا نه؟!

فصل چهاردهم:
با صدای زنگ ایفون قلبش مثل یک گنجشک تند میتپید... خانم یوسفی پاسخ داد و مقابل در ایستاد.ترانه هم شال صورتی اش را جلو تر کشید.
سورن از اسانسور خارج شد.خانم یوسفی فقط بهت زده توانست زیر لب زمزمه کند: بفرمایید...
سورن خجالت زده سلام کرد و اهسته کفشش را از پا در اورد.
و وارد خانه شد.ترانه با یک سارافون لی کوتاه سورمه ای و شلوار جین ابی روشن و یک بلوز استین بلند صورتی پر رنگ و شال صورتی کم رنگ مقابلش ایستاده بود.نتوانست لبخندش را مهار کند.
ترانه با شرم سلام کرد.
سورن هم با لبخند پاسخش را داد.
خانم یوسفی با اخم گفت: بفرمایید... ترانه راهنماییشون کن...
و ترانه به سمت اتاقش حرکت کرد و سورن با گفتن : با اجازه به دنبالش روان شد.
خانم یوسفی مستاصل وسط پذیرایی ایستاده بود.
شاید که نه اصلا فکرش را نیمکرد وقتی ترانه از یک راننده ی جوان حرف میزند اینقدر جوان باشد... یعنی زیادی جوان بود... در واقع بچه بود... جوان نبود.او تصورش از یک مرد جوان سی ساله به یک پسر بچه ی چشم ابی تغییر کرده بود.
و زمانی که ترانه گفت: امسال میخواهد معلم حسابان و فیزیکش راننده اش باشد و خانم یوسفی پذیرفته بود... حالا هیچ حس خوبی نداشت.
این پسرک چه در گوش دختر جوان و ساده اش خوانده بود و ترانه چطور حاضر شده بود او را به عنوان معلم سر خانه معرفی کند و خودش چقدر بی عقل بود که عقل و علمش را دست ترانه داده بود... و بی وقفه به خودش لعنت میفرستاد.
سه لیوان شربت را برداشت و داخل سینی گذاشت و به اتاق رفت.
سورن روی صندلی در کنار ترانه نشسته بود... فاصله ی به نظر مطلوبی داشتند اما خانم یوسفی با دندان قروچه گفت: بفرمایید...
سورن با ارامش لبخندی زد و خجولانه یک لیوان اب پرتغال برداشت و اهسته گفت: زحمت کشیدید...
ترانه هم مثل همیشه اب پرتغال برداشت و خانم یوسفی از این وجه تشابه چشمهایش را ریز کرد و با سینی محتوی یک لیوان اب البالو در اتاق را کاملا باز گذاشت. و به سمت اشپزخانه رفت.
دوباره به بهانه ی برداشتن وسیله ای به اتاق بازگشت... سورن داشت با ترانه حرف میزد... در رابطه با اینکه او در چه مبحث هایی مشکل دارد.
از عصبانیت دستهایش میلرزید و سرخ شده بود... حالا بهانه های دخترش را در نپذیرفتن خانم ریاحی معلم سابقش درک میکرد.

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#55 | Posted: 7 Jul 2013 22:40
کاش میتوانست این پسرک به ظاهر خجالتی را از خانه اش بیرون کند و یک دعوای مفصل با ترانه داشته باشد.
دست اخر طاقت نیاورد و رو به سرن پرسید: ببخشید اقای... و سورن لبخندی زد و گفت: سزاوار هستم...
خانم یوسفی با جدیت گفت: بله اقای سزاوار ... ممکنه منم در اتاق حضور داشته باشم...
سورن لبخند گرمی زد و گفت: البته...
ترانه هم با نگاهی عادی مادرش را می کاویید.
خانم یوسفی مجله ای برداشت و لبه ی تخت ترانه نشست.و به نیمرخ سورن خیره شد.
پیراهن ابی اسمانی به تن داشت و جین سورمه ای و موهایش هم بالا داده بود.
چرا ترانه هم ابی پوشیده بود؟؟؟ چرا اب پرتقال وجه اشتراکشان بود... و هزار چرا و ایا و چطور به ذهنش هجوم اورده بودند.
ایا انها رابطه ی دیگری دارند.قطعا دارند از علایق یکدیگر مطلع هستند.و ظهر ها که ترانه تا شب در خانه تنها است... و از فکری که در پس ذهنش رژه میرفت مو به تنش سیخ شد... نه این امکان نداشت... ترانه مطمئنا از اعتماد خانواده اش به هیچ وجه سو استفاده نمیکرد...
باز لباس جفتشان در دیدش بود... چرا هر دو ابی؟؟؟ و و لیوان اب پرتقال نیم خورده... چرا هر دو؟؟؟
و یادش افتادکه خودش ترانه را مجبور کرد ان سارافون لی را بپوشد... و نفس عمیقی مثل اه کشید.
سورن کاملا جدی مباحث را توضیح میداد..... نوع بیانش کاملا حرفه ای بود... خانم یوسفی بعد از کلی معلم رفتن برای ترانه دیگر در تشخیص این مسئله خبره شده بود.
بی وقفه بدون لبخند و شوخی درس میداد و ترانه هم مثلا گوش میداد... یک نگاه به سزاوار داشت و یک نگاه به دفتری که مثال هایی نوشته میشد. و حضور خانم یوسفی کاملا ندید گرفته شده بود.
با نگاهی به ساعت از جایش بلند شد و اهسته از اتاق خارج شد.... اما در همچنان باز بود.

شمیم با نگاهی معترض به پریناز خیره شده بود.
پریناز اصلا درک نمیکرد همچنان روی برگه افتاده بود و بی توجه به شمیم مینوشت.
اخر سر شمیم اهسته گفت: پری...
پریناز نفهمید...شمیم با صدای خفه ای باز گفت: پریناز...
پریناز نیم نگاهی به او انداخت و موضوع را گرفت و خودش را عقب کشید... اما شمیم نمیتوانست ان خطی که در افتاب میگذاشتی میدوید را بخواند.
پریناز چرک نویسش را برداشت و مشغول حل مسئله ای بود... با وجود کیفی که به درخواست معلم بینشان روی نیمکت بود نمیشد تقلب تمیزی داشته باشند.
دست اخر پریناز مجبور شد روی کاغذی بنویسد و از زیر میز به شمیم بدهد... شمیم نتوانست ان را بگیرد و کاغذ روی زمین افتاد. از صدای چرِخ چرِخ کاغذ خانم رسولی با کنجکاوی به عقب کلاس امد و نگاه تیزی به ان دو که نفس در سینه شان حبس شده بود انداخت.
خوشبختانه چیزی دستگریش نشد... زیرا شمیم تکه کاغذ را زیر کف کفش کتانی اش پنهان نمود... به زبان ساده تر پایش را روی تقلب گذاشت.
تصمیم گرفت باقی وقت باقی مانده را انتهای کلاس بگذراند. بدتر از این نمیشد.
شمیم سرش را پایین انداخت انگار باید از خیر نوشتن دو سوال اخرکه اتفاقا یکی دو نمره و دیگری یک نمره و بیست و پنج صدم داشت بگذرد.
سرش را پایین انداخت... پایش را جا به جا کرد تا ان کاغذ سرنوشت ساز در محدوده ی دیدش قرار بگیرد... نا امیدانه نگاهی به پایین انداخت....خدای بزرگ خط پریناز انقدر بزرگ بود که بشود ان ها را از همان فاصله خواند.با خوشحالی سرش را بیشتر به زیر انداخت و مشغول نوشتن شد.
خانم رسولی هم مفتخر از اینکه میتوانند تقلب کنند... جنبنده های جلوی کلاس را میپایید که در جامیز با خیال راحت کتاب باز کرده بودند و فرمول ها را دقیق مینوشتند و دعا به جان شمیم و پریناز میخواندند... چراکه با حضور خانم رسولی در جلوی کلاس نمیشد کتاب باز کرد..
-------
با ارامش سرش را بالا اورد و برگه را تحویل مراقب داد. سحر با اه او را تا رسیدن به میز معلم مشایعت کرد... این یعنی ترانه طبق معمول خراب کرده است.هر وقت خیلی خیلی خیلی زودتر از وقت منظور شده برگه را تحویل میداد یعنی حتی برای پاس کردن هم نمیتوانست روی نمره ی مورد نظر حساب باز کند.
جعفری دبیر فیزکشان با نگاه موشکافانه ای برگه ی تمیز و نسبتا خوش خط ترانه خیره شد. بعید بود بتواند در این زمان کم تمام سوالات فیزیک را به راحتی حل کند. ان هم ان سوالاتی که منشا ان از ذهن عقده ای اش تراوش کرده بود !!!
پس از اتمام وقت امتحان، دخترهابه کلاس بازگشتند. امتحانات مذخرف نیم ترم از ترم وحشتناک تر بود... با سوالاتی غیر استاندارد و سخت.... برای تقویت و البته تخریب روحیه ی دانش اموزان بهترین روند این بود که دبیران محترمه بتوانند تا انجا که در توان ذهنی شان پس انداز عقلی و علمی دارند انها را بچزانند... و انصافا از این نظر در جرگه ی بهترین ها به حساب می امدند.
دانش اموزان حاضر بودند به جان عزیزانشان و ائمه ی اطهار قسم بخوردند که امتحان نهایی ترم دوم هم نمیتواند اینقدر دهشتناک باشد.
جعفری با ورود ترانه به کلاس نگاه تیزی به او کرد و گفت: یوسفی؟!
ترانه مستقیم در چشمهای گرگینه ای او خیره شد.
جعفری پلی کپی سفید امتحان را به سمتش گرفت و گفت: پای تخته سوالات و حل کن... توضیح هم بده...
ترانه اب دهانش را فرو داد این موهبت همیشه یا برعهده سحر خرخوان بود یا هانیه ی خر خوان تر از سحر... حالا چرا او؟!
سحر هم متعجب سر جایش نشست... برای ترانه ایه الکرسی میخواند.
ترانه نفس عمیقی کشید و پلی کپی را برداشت... شش سوال اول تعریفی بود... همه را حفظ بود... انقدر سورن سرش فریاد کشیده بود که اگر حفظ نمیشد ...
به هر حال حفظ شد.
بلند بلند تعریفی ها را که واو به واو از بر بود را خواند.
ده سوال بعدی مسئله بود... مسائل را پای تخته حل کرد... هرچند درهم و برهم اما درست حل کرد.
خانم جعفری مبهوت شده بود. ترانه... درست!!!... حل!!!.... توضیح!!!.... ترانه درس را خوانده بود؟!
در این حین که ترانه جسته گریخته توضیح میداد خانم جعفری برگه ی او را تصحیح میکرد. نوزده و نیم... نمره ی عالی بود... خیلی سعی کرده بود از او حالا به هر دلیلی مثل نگذاشتن "ویرگول" و یا اینکه جمله "است" نداشت... یا جای فاعل و مفعول جا به جا شده بود... نمره کم کند اما نتوانست... انقدر دقیق بود که به خودش لعنت میفرستاد چرا سوالات را سخت تر نکرده بود.ان شا الله امتحانات بعدی...
ان نیم نمره را هم به خاطر اینکه در دو مسئله فرمول را ننوشته بود یکی بیست و پنج صدم کم کرد.
عقددخترها به سمت سرویس حرکت کردند. ترانه از ذوق سرخ شده بود. پلی کپی امتحان فیزیکش دستش بود... و میخواست ان را به مادرش نشان بدهد ... زیرا خانم یوسفی گفته بود اگر نمره ی امتحان فیزیکش بالای پانزده شود اجازه میدهد تا سورن باز هم به او تدریس کند در غیر این صورت همان خانم ریاحی خواهد امد....
دلش میخواست نمره ی درخشانش را همین حالا به سورن بگوید اما سورن مخالفت کرده بود... از او قول گرفته بود که این تدریس در منزل بین خودشان باقی بماند ،چون واقعا فرصت نداشت تا به هر چهار نفرشان تدریس کند.
سوار اتومبیل شدند پس از سلام و علیک سورن از اتومبیل پیاده شد و رو به دخترها گفت: الان برمیگردم...
و به سمت اقای باقری که داخل مدرسه بود ، رفت.
مردی ببخشیدی گفت و به شیشه ی سمت ترانه چند ضربه زد ...
ترانه خواست شیشه ی برقی را پایین بکشد... اما ماشین کاملا خاموش بود.سوییچ را یک دور چرخاند تا بتواند شیشه را پایین بکشد.
مرد پس از اجابت خواسته اش با لبخندی خداحافظی کرد و سوار ماکسیای سرمه ای اش شد و با شتاب از انجا دور شد.
سورن جلوی در مدرسه ایستاده بود... داریوش با ترانه چه کار داشت؟
با عجله به سمت ماشین گام برداشت.سوار شد و بی معطلی پرسید:چی میگفت؟
ترانه متعجب پرسید:کیو میگین؟
سورن با عصبانیت سعی داشت لبخند وقیحانه ی داریوش را حین خداحافظی از یاد ببرد باز گفت: این مرده... چی گفت؟
ترانه متعجب گفت: فقط ادرس پرسید...
سورن با غیظ گفت: فقط ادرس؟
ترانه سرش را تکان داد... چرا سورن داد میزد؟!
سورن نفس عمیقی کشید و زیر لب غرید لعنتی... ترانه نشنید... مظلوم وار در صندلی جلو کز کرده بود.
سورن اهمیتی نداد... نفس عمیقی کشید... ذهنش را به سمت دیگری معطوف کرد... خوشبختانه موضوع دیگری یافت...امتحان نیم ترم فیزیک... کاش ان سه نفر حضور نداشتند و او میتوانست نتیجه ی امتحان را بفهمد... اهی کشید ... لابد این جمعه میفهمید.
شمیم با عذرخواهی کوتاهی خواست سورن جلوی سوپری نگه دارد.
به شیدا قول داده بود برایش لپ لپ بخرد.سورن چند تایی را رد کرده بود ... حالا یک مغازه ان سمت خیابان بود... باید دور میزد.
راهشان دور میشد... اما انگار چاره ای نبود.
شمیم اهسته گفت: همین طرف نگه دارید... زود میخرم میام.
سورن نا چار پذیرفت... تازه ازشر ترافیک چهارراه قبل خلاص شده بودند... حالا اگر دور میزد و به ان سمت خیابان میرفت تا ان چهار راه کذایی دور برگردان نداشت.
شمیم از اتومبیل پیاده شد.ماشین ها با سرعت به دنبال هم میرفتند... به خصوص که خیابان خط عابر هم نداشت.
به ارامی چند قدم جلو رفت... موتوری با سرعت در حین تک چرخ زدن به سمت او می امد... شمیم انقدر که حواسش به پیکان وانتی محتوی بار کپسول بود به ان توجهی نداشت.
صدای سورن که فریاد زد :مراقب باش... باعث شد هول شود... اما به موقع خودش را عقب کشید.
سورن با حرص از اتومبیل پیاده شد... موتوری تکه ی وحشتناکی به شمیم پرانده بود... اما شمیم به خاطر اضطراب رد کردن یک حادثه متوجه نشد.
سورن در اتومبیل را محکم بست و با عصبانیت گفت: حواست کجاست... ؟
شمیم سرش را پایین انداخت... کلمه ی ببخشید بی اراده برزبانش جاری شد.
سورن نگاهی به خیابان انداخت و مغازه ی ان سوی خیابان و سپس گفت: چی میخوای بخری؟
شمیم با بغض گفت: لپ لپ... برای خواهرم.... این عبارت دوم را سریع ادا کرد.
سورن در حین دندان قروچه با تحکم گفت : بشین تو ماشین...
شمیم اسکناس را مقابل سورن گرفت...
سورن با چشم غره رویش را از او برگرداند و خودش با احتیاط به سمت دیگر خیابان رفت.
هر چهار نفر سکوت کرده بودند.
دست اخر پریناز گفت: این چرا امروز وحشی شده...
سحر نفس عمیقی کشید و سورن امد.
لپ لپ بزرگی دستش بود... به دست شمیم داد و گفت: امیدوارم شانس خوبی باشه... و لبخند تصنعی زد... شمیم طفلک بد جوری بق کرده بود.
اما با دیدن لبخند سزاوار خودش را جلو کشید و گفت: بفرمایید.... منظورش این بود که سزاوار پول را بگیرد.
سورن : بذارش تو جیبت... خواهرت چند سالشه؟
شمیم: نه اینطوری که نمیشه... شیدا هشت سالشه...
سورن لبخند پررنگ تری زد و گفت: اخی شیدا... چه اسم قشنگی... نفس عمیقی کشید و گفت:بهت گفتم... بذارش تو جیبت...
شمیم با من من گفت: اخه... اخه اینطوری درست نیست...
سورن در حین دنده معکوس گفت: بذار یه بارم درست نباشه...
شمیم خواست حرف دیگری بزند که سورن با لحن شیطنت باری گفت: بذارش جلو اینه دو برابر بشه...
دخترها بالاخره خندیدند.اما ترانه از حرص و عصبانیت... هیچ حال خوشی نداشت... سورن حق نداشت... یعنی... هیچی... خودش هم با خودش درگیر بود. حس اینکه سورن و شمیم... سرش را تکان داد... به رو به رو خیره بود اما واقعا چیزی نمیدید... تمام خوشحالی نمره اش به یکباره پرید. ه است دیگر... چه میشود کرد؟!!!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#56 | Posted: 7 Jul 2013 22:48
  • راننده سرویس(24)

با عصبانیت شماره را گرفت.
صدای پر انزجارالو گفتن داریوش در گوشش پیچید.
سورن بی سلام گفت: باید ببینمت...
داریوش پوزخندی زد وبا طعنه گفت: علیک سلام.... مامان جونت یادت نداده باید به بزرگتر سلام کنی.. هرچند فرصتشو هم نداشت.. یعنی پیدا نکرد.... و بلند خندید .
سورن با حرص در حالی که پنجه هایش را داخل موهایش فرو کرده بود گفت: شنیدی چی گفتم؟
داریوش : هر وقت قرار شد خونه رو به نامم بزنی خبرم کن...
و تماس را قطع کرد.
سورن باز شماره را گرفت... داریوش بی حوصله گفت: الو....
سورن: منظورت از این تعقیب و گریز همیشگی چیه؟
داریوش پیروزمندانه گفت: توله سگ های خوشگلی هستن...
سورن با دندان قروچه در حالی که ارنجش را روی فرمان گذاشته بود و چانه اش را به کف دستش تکیه داده بود... گفت: با اونا کاری نداشته باش...
داریوش خندید و گفت: اینقدر نگرانشونی؟ میدونی که میتونم به سه شماره داغشونو به دلت بذارم؟
سورن با عصبایت فریاد زد: سگ کی باشی؟؟؟
داریوش با لحنی ارام که از حرص سورن مناش میگرفت گفت: از پدری که تو نداری...وخندید....
پس از سکوت سورن به خودش مسلط شد وبالحن محکمی گفت: مشکل من و تو بین خودمون سر جاش هست... پای بقیه رو وسط نکش...
داریوش بی توجه به حرف او گفت: راستی هیچکس از سابقه ی درخشانت خبری نداره نه؟؟؟ چطوری بهت اعتماد میکنن؟
سورن با صدایی که از حرص به لرزه در امده بود گفت: تو زحمت اطلاع رسانی و میکشی... لزومی نیست منم توضیح بدم...
داریوش خندید و گفت: درست عین مادرت هستی... غیر قابل پیش بینی...
سورن لبخندی زد و گفت: تازگی ها چطور دورا دور عمل میکنی... اینقدر ازم ترسیدی؟ از یه چاقوی میوه خوری.... و با تمسخربا صدای بلند خندید.
داریوش با لحنی که نمیتوانست غیظ را در ان مخفی کند گفت: از پشت خنجر زدن تو خون ته... تو هم از همون زن هرزه ای... توقع بیشتری ازت نمیره...
سورن لبخندی زد و با تحقیر گفت: اولا خنجر نبود.... یه تیزی کوچیک بود....در ضمن من اون وجلوی چشمت بیرون اوردم....وباز خندید.
داریوش موزیانه گفت: یه بارم تو فکر کن برنده شدی.... از نظر من اشکالی نداره..... من ترجیح میدم جای امنی داشته باشم....
سورن با تحقیر گفت: اما به تو نمیاد که از ترس یه چاقوی میوه خوری تو سوراخ موشت قایم شده باشی...
با صدای ماشینی که کنارش پارک کرد... گردنش را به سمت راننده چرخاند.... از چیزی که میدید شوکه شده بود.
داریوش پشت فرمان درست کنار اتومبیل سورن پارک کرده بود. با لبخندی فاتحانه دستی تکان داد و در گوشی تلفن همراهش که هنوز کنار گوشش بود گفت: چطوری سورن؟زرنگ بازی اصلا بهت نمیاد... و پس از مکثی گفت: میدونی.... بیشتر بهت میاد از ترس تاریکی شلوارتو خیس کنی... و با صدای بلند خندید.
سورن اب دهانش را فرو داد.
داریوش پیاده شد. سورن هم به ارامی از ماشین به بیرون خزید.
داریوش مقابلش ایستاد و گفت: عادت دارم به هرچی که بخوام برسم... میدونی که چی میگم؟
سورن یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: ترک عادتت میدم...
داریوش: ترک عادت موجب... با مکث تغییری ایجاد کرد و گفت: مرگ است...
سورن با لبخندی گفت : چی بهتر از اینکه تو بمیری؟
داریوش با حرص نگاهی به چهره ی مصمم او دوخت و گفت: دوست ندارم مشکلاتمون به دیگران درز پیدا کنه.... یعنی تو نذار که این اتفاق بیفته.....
رنگ چهره اش تغییر کرد... از تهدید بیزار بود.... حالا نه تهدید خودش... تهدید دیگران.... تهدید دخترها...
به زحمت از لابه لای دندان های کلید شده اش گفت: با اونا کاری نداشته باش...
داریوش نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: پس قلاده هاشونو سفت بچسب... و با قهقهه ای عصبی بهسمت اتومبیلش رفت.
سورن به اسمان چشم دوخته بود.... مبادا اتفاقی بیفتد؟! داریوش دیوانه ترین فردی بود که تابه حال میشناخت.
************************
ترانه با لبخند به انتظار تحسین بود.سورن دقیق برگه اش را زیر و رو میکرد.
خانم یوسفی با دولیوان اب پرتقال وارد شد. سورن به احترامش نیم خیز شد.
خانم یوسفی با شوقی غیر قابل وصف گفت: راحت باش پسرم...
سورن لبخندی زد اگر در نظرش پررویی نبود حتما میگفت که خانم یوسفی خیلی جوانتر از انی بود که سورن جای پسرش باشد.
خانم یوسفی کنار ترانه که مقابل میز تحریرش نشسته بود گفت: واقعا باید ازت ممنون باشم... ما به ترانه اصلا امیدی نداشتیم...
سورن بالاخره از کند و کاوش برگه ی امتحانی دست کشید و گفت:خواهش میکنم ... نفرمایید...
خانم یوسفی راحت تر از دفعه ی قبل برخورد میکرد...
رو به سورن پرسید: وضعیت فیزیکش که خوبه... حسابان چطوره؟ این شنبه امتحان داره.... ان شاالله دیگه اینم بالای نوزده میاره دیگه؟
سورن نگاهی به ترانه انداخت و گفت: من از نمره ی فیزیکش اصلا راضی نیستم...
انگار یک پارچ اب یخ روی سر ترانه ریختند.
خانم یوسفی لبخندی زد و پرسید:چرا؟!
سورن درحین برداشتن لیوان خنک اب پرتقالش گفت: من خیلی باهاش کار کردم... هیچ نکته ای نبود که ندونه .... یا نگفته باشم... به خاطر بی دقتی و ننوشتن فرمول نمره کم گرفتن... با کمی مکث و لحنی ناراضی گفت: چندان جالب نیست...
اخم سورن واقعا وحشتناک بود.ترانه سرش راپایین انداخت و خانم یوسفی باتوجه به این سخت گیری با رضایت وخشنودی وچهره ای سرشار از شادی از اتاق خارج شد.
اما در اتاق همچنان باز بود!
سورن با عصبانیت و در حالی که چهره در هم کشیده بود گفت: خوب از مبحث تابع شروع میکنیم...
ترانه گردنش خم شده بود... لبهای نازکش به سمت چانه اویزان بودند و غنچه شده بودند. انقدر در خود فرو رفته بود و به خودش لعنت میفرستاد که در ابتدا هیچ یک از حرفهای سورن را متوجه نشد.
سورن با عصبانیت کف دستش را محکم به میز تحریر کوبید... ترانه از جاپرید.
سورن با خشم و صدایی تحت کنترل گفت: حواست کجاست؟! این تمرین وحل کن...
ترانه با دستی لرزان دفتر حل مثالش را جلو کشید. وبا دو خودکار ابی و صورتی ونارنجی که در دستش بود مشغول نوشتن شد.
سورن باز غرید: مگه داری نقاشی میکشی... و دو خودکار رنگی را از دستش دراورد.
ترانه پس از مکثی سعی کرد از بهت در بیاید... سورن عصبانی تر از جلسه ی پیش بود.
دوباره سرش راپایین انداخت و نفس عمیقی کشید.
سورن دست به سینه در حالی که به پشتی صندلی تکه داده بود به چهره ی بق کرده یاو مینگریست.اصلا دوست نداشت ترانه اینطور بغض کند... اما اگر سرش داد نمیزد هم نمیتوانست لبهای غنچه شده ی او را ببیند... پس مجبور بود گاهی بیخودی برای رسیدن به خواسته اش پاروی مرز بگذارد سر این دختر مو طلایی فریادی بکشد.
ترانه غلط حل کرد...
سورن با ارامش توضیح داد.ترانه با خود میگفت: دیوونه ی روانی... سر چیزایی الکی سرم داد میکشه... غلط حل میکنم هیچی نمیگه...
سورن ساکت شد.
این بار بدون کنترل صدایش گفت: شاخ در اوردم یا دم؟!
ترانه با ترس نگاهش میکرد. باورش نمیشد که به صورت سورن زل زده بود و تمام مدتی که او توضیح میداد فقط سورن را نگریسته بود و هیچ چیز را متوجه نشده بود.
سورن نفس تندی کشید و گفت: حواستو جمع کن... بار اخره توضیح میدم... نفهمیدی دیگه مشکل خودته... وبا اشاره ی چشم گفت: حواست به کتاب باشه .... نه صورت من...
هرچند حرف دلش نبود.... اما خوب در ان مقطع درس واجب تر بود... وگرنه از خدایش بود بنشیند و ترانه با ان چشمهای بی حالت که شرارت و شیطنت از ان می بارید نگاهش کند... چشمهای پر از سادگی و پر از عطوفت و انرژی... لبخندش را فرو خورد.
صورت سرخ ترانه به خصوص نوک بینی سرخ شده اش... کاش سورن میتوانست به او بگوید ...
ترانه سرخ شد. توقع این یکی رانداشت.
لحنش انقدر پر صلا بت و متحکم بود که ترانه جرات نکند نفهمد... یعنی اگر خودش هم میخواست نفهمد ؛ضمیر ناخود اگاهش هم اجازه ی چنین تخطی بزرگی را به او نمیداد.
مگر میشد یک پسر چشم ابی مقبول برایت توضیح دهد و نفهمی؟!!!

خانم یوسفی تقه ای به در زد و با سینی محتوی بستنی وارد اتاق شد... ترانه لبخندی زد بعد از دو ساعت کلنجار رفتن با این پسرک بد اخلاق میچسبید.
سورن تشکری کرد و گفت:ممنون... ولی الان ترانه وقت نداره...
خانم یوسفی از خوشحالی روی پا بند نبود ، حتی ریاحی هم با ان همه سختگیری از شکمش نمیگذشت به بهانه ی استراحت ترانه دلی از عزا در می اورد... ولی چقدر این پسر اقا و متین بود.
با لبخند گفت: پس بعد از تموم شدن درس براتون میارم و با لبخند از اتاق خارج شد، ترانه بادهان اب افتاده به بستنی هایی که دور و دور تر میشد نگاه میکرد.... چه چیز بهتر از این که ترانه ساعت مطالعه ی مفید داشته باشد.... خانم یوسفی کاملا راضی بود.
ترانه کم کم به خود میپیچید... سورن اصلا متوجه او نبود بی وقفه درس میداد و مثال حل میکرد و طرح میکرد تا ترانه حل کند و...
ترانه باید حتما میرفت... نمیشد بیشتر از این منتظر بماند.کلافه شده بود... پاهایش از بی تحرکی گز گز میکرد و دستش خواب رفته بود بس که با ارنجش تکیه داده بود و تیره کمرش هم به خاطر اینکه مدام به پشتی صندلی تکیه داده بود خیس عرق شده بود.
سورن از اول ورودش مثل یک چوب خشک بدون هیچ تغییر حالتی صاف نشسته بود و یک بند حرف میزد.ترانه به غلط کردن افتاده بود.
انقدر سر جاش جابه جا شدکه سورن تذکر داد: حواست اینجا باشه...
مقاومت بی فایده بود... نمیشد.... مگر انسان چقدر ظرفیت دارد؟!
بالاخره با لحنی اهسته و شرمگین گفت: من یه لحظه باید برم بیرون...
سورن غرید: لازم نکرده... این مثال و حل کن...
ترانه دماغش را بالا داد و با حالت تهاجمی که خیلی وقت بود ازان استفاده نمیکرد گفت: یعنی چه؟! خوب کار دارم... و ایستاد... هرچه قدر همت هاجمی اما بای کسب تکلیف میکرد.
سورن اهسته گفت: زود برگرد...
و ترانه با طمأنینه از اتاق خارج شد... اما به محض ورود به پذیرایی به سمت دستشویی دوید.
پس از پنج دقیقه به اتاق بازگشت.
رنگ و رویش باز شده بود.
سورن خواست به او بگوید خوش گذشت؟! اما منصرف شد... نباید اجازه میداد رویش در روی ترانه باز شود...
سورن برایش چند تمرین اب دار طرح کرده بود.
ترانه مشغول شد... با ارامش... حالا میتواست نفس عمیقی بکشد.
سورن دست به سینه کمی خودش را به جلو کشید و روی صندلی لم داد ... نیم رخ ترانه را نگاه میکرد که متفکرانه به سوالات خیره بود و حل میکرد.یاد روزهایی افتاد که به او و دوستانش انواع و اقسام القاب را نسبت میداد... و چطور راجع به ترانه و بقیه برای فرزین اظهار نظر میکرد.
-انچوچک..
-دختره ی شیر برنج...
-عین دلقک میمونه...
- عین این ننه بزرگها میمونه...
-همشون ایکبیری و بد ترکیب...
-زشت... خیلی زشت...
-عقلم تو کله اش نیست...
-اصلا شرایط رفتار با محیط و نمیدونه...
اما حالا... حالا از او بدش نمی امد... یعنی اصلا بدش نمی امد.دختر شیرینی بود... مهربان... ساده...خونگرم...
نگاهی به ساعد سفید ترانه انداخت... انگشتهای کشیده و ناخن های بلندی داشت.باز نگاهش را به صورتش دوخت... در سرویس خیلی نمیتوانست او را زیر نظر ببرد.اگر بگوید در طی این چند ماهه شاید دو بار توانسته بود صورت او را کامل ببیند دروغ نگفته است.
صورت بیضی و بینی قلمی با قوسی که در نیم رخ نمیشد ان را محو کرد... لبهای نازک و چشمهای بی حالت... معمولی بود... چهره ی شمیم و پریناز و سحر را با او مقایسه کرد... سحر هم با نمک بود...اما وقار و متاتش باعث شده بود زیبا تر از هر کسی به نظربیاید....هرچند هنوز ان دوصفت پسره ی بی شعور را از یاد نبرده بود....پریناز چشمهایش رنگی بود... سبز... اما دلنشین نبود.... شمیم هم این روزها واقعا زیبا شده بود.باید اعتراف میکرد شمیم از هر چهار نفر زیباتر است.اما باز هم معمولی بودن... فاخر نبودند...با این حال ترانه... یعنی...اما ترانه...
نگاهش با چشمان پر شیطنت ترانه تلاقی کرد.
با لبخند موزیانه ای که ترانه به لب داشت منتظر بود تا حرفش رابشنود.
ترانه یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: شاخ دراوردم یا دم؟!
سورن خنده اش گرفت.... مقابل به مثل خوبی بود.اما با اخم گفت: حل کردی؟
ترانه با اعتماد به نفس در حالی که مستقیم به چشمهای راننده سرویس معلمش خیره شده بود گفت:همه شو...
سورن لبخند خشکی زد و مشغول تصحیح شد.نکته ای نبود که مانده باشد. از کارش راضی بود.
چهار ساعت حسابان بی وقفه خواندن... دیگر باید میرفت.
خانم یوسفی درحالی که در پذیرایی به دنبال کیف پولش میگشت گفت: خوب چقدر تقدمیتون کنم؟
سورن ماند چه بگوید... اصلا به خاطر قضیه ی حقوق و درامد به این کار نگاه نکرده بود... تدریس به ترانه برایش بیشتر تفریح بود... نمیخواست بپیذرد.

سورن ماند چه بگوید... اصلا به خاطر قضیه ی حقوق و درامد به این کار نگاه نکرده بود... تدریس به ترانه برایش بیشتر تفریح بود... نمیخواست بپیذرد.
جلسه ی پیش را بهانه اورده بود : چون جلسه ی اوله رایگانه و حالا چه میگفت... اصلا دلش نمیخواست کاری را که خودش به ترانه پیشنهاد کرده بود با این مسئله زیر سوال برود.
با خجالت گفت: نه... من... وماند چه بگوید؟!
چه میگفت به چه علت امده بود تا به ترانه درس بدهد.... نه بهانه ای برای گرفتن پول داشت... نه برای نگرفتنش...
کیف پلو خانم یوسفی درست روی میز بود.سورن ان را میدید.
ترانه همچنان مشغول خوردن بستنی اش بود.اصلا متوجه اطرافش نبود انگار فقط او بود و ظرف بستنی...
خانم یوسفی گفت: ای وای کیفم کو...
سورن کیف پول را داخل جیبش گذاشت.
به ارامی گفت:واقعا لازم نیست خانم یوسفی ... ترانه مثل خواهرمه...
ترانه نگاهی به سورن انداخت... اول پدرش بود حالا برادرش... خنده اش گرفته بود.
خانم یوسفی: دیرتم شده....میدونم... ولی کیفم نیست.... یه لحظه صبر کن...
و به اتاق رفت.
سورن ناچار همانجا ایستاده بود.
رو به ترانه گفت: خیلی دقت کن...
ترانه با پوزخندی گفت:چشم داداش...
سورن سرش را پایین انداخت.از لفظی که ترانه به کار برد... همان لحظه خانم یوسفی امد.
چک پول پانصد هزار تومانی را مقابلش گرفت و گفت: بفرمایید...
سورن با چشمهایی از حدقه بیرون زده گفت: بله؟
خانم یوسفی با خنده گفت:خردش کن... باور کنید نمیدونم کیف پولم کجاست...
سورن:خانم یوسفی شرمنده میفرمایید... اصلا نیازی نیست...بعدشم منم این مبلغ الان همراهم نیست....
خانم یوسفی اهی کشید و سورن برای رهایی از دست او گفت: فردا با ترانه حساب میکنم....
خانم یوسفی خوشحال لبخند ی زد و گفت: باشه... تو رو خدا شرمنده پسرم...
سورن با لبخند خداحافظی کرد و وارد اسانسور شد.
کیف پول خانم یوسفی را باز کرد.دو عکس سه در چهار ترانه در ان خودنمایی میکرد.برداشتن یکی خیلی ضایع به نظر نمیرسید؟!
کل کیف را وارسی کرد.یک پاکت کوچک محتوی شش قطعه عکس سه درچهار... از این بهتر نمیشد.لبهایش را لبخندی زاویه داد.
بالاخره به مقصودش رسید و یکی را برداشت و در جیب پیراهنش گذاشت.
دفعه ی قبل که خانم یوسفی میخواست با او حساب کند متوجه شده بود که خانم یوسفی عکس دخترش را در کیفش دارد...
و حالا... نفس عمیقی کشید...حالا چه کار میکرد.
بهترین راه این بود که کیف را دست نگهبان ساختمان بدهد و بگوید در اسانسور پیدایش کرده است.
احساس کرد کسی مقابلش ایستاده سرش را بالا گرفت.
شمیم باتته پته گفت: سلام اقای سزاوار.
سورن لحظه ای بهتش زد اما خودش را کنترل کرد و با لبخند سلامی گفت و با عجله افزود: شرمنده من دیرم شده.... ورفت.
شمیم مبهوت وارد اسانسور شد.
ترانه روی دست ی مبل نشسته بود با کنترل کانال ها راعوض میکرد.
منتظر شمیم بود.
شمیم با اخم سلام کرد.
ترانه جوابش را داد و با لبخند گفت:خوش اومدی.... و به تندی گفت:این اهنگ جدیده ی تتلو بودها... و به شبکه ی ماهواره ای که ان را پخش میکرد اشاره کرد.
شمیم با دلهره پرسید:مامانت کجاست؟
ترانه بیخیال گفت: پیش همسایه...
شمیم ماتش برد.... یعنی سورن و ترانه در خانه تنها بودند؟!
ترانه :بشین برات بستنی بیارم؟
شمیم باغیظ گفت: کار دارم... جزوه ی شیمی تو بده..
ترانه خواست تعارفی بکند که شمیم با عصبانیت گفت: برو بیارش دیگه....
ترانه پذیرفت.حتما خیلی عجله داشت.
خون خونش را میخورد... از ترانه بعید بود.... اما با چشم خودش دیده بود.بوی عطر مردانه ی سورن در فضا هنوز مانده بود.
ترانه دفتر را به سمتش گرفت و شیم بیخداحافظی از ان خانه که بوی گندش در سرش میپیچید خارج شد.
دلش نمیخواست اعتمادش نسبت به ترانه سلب شود... ولی حالا... با چشم خودش دیده بود...
ترانه اهمیتی نداد... حتما خیلی عجله داشت.برای خودش گوجه سبز و زرد الو شست و جلوی ماهواره نشست و مشغول شد.
خیلی درس خوانده بود....خوب باید کمی خودش را تقویت میکرد.

صبح با صدای زنگ گوشی اش از خواب برخاست.
با عجله لباسش را پوشید. سمند سورن جلوی در ایستاده بود. مثل عادت همیشه بدون خوردن صبحانه با دو ادامس پرتقالی ریلکس مشغول بستن بند کفشش دور مچ پایش بود.
هیچ وقت برای پایین امدن از پله ها از اسانسور استفاده نمیکرد.
امروز نوبت شمیم بود که جلو بشیند پس چرا عقب نشسته بود.
با خوشحالی سوار شد و به سورن و دخترها پر انرژی سلام کرد. فقط سورن جوابش را داد. بقیه ساکت و با اخم نشسته بودند.
متعجب به رو به رو خیره شدو سورن هم متفکر به نیم رخ او نظری انداخت.امروز دخترها نه سلامی گفته بودند ن جواب سلام سورن را داده بودند. حالا هم که با ترانه اینچنین برخورد میکردند.سعی کرد اهمیتی ندهد.
اما ترانه دلخور فکر میکرد مگر چه شده؟!
حین پیاده شدن ان سه نفر باز هم محل به ترانه نگذاشتند.سورن متعجب چشمهایش گرد شده بود.
ترانه هم با گامهایی سست و چهره ای در هم رفته پشت سر انها داخل مدرسه شد.
هوای بهاری بود و صبحگاه اجرا میشد.
سه نفر روی زمین نشستند. فهمیدن اینکه جایی برای ترانه نیست ، خیلی مشکل نبود. نفس عمیقی کشید و گوشه ای دیگر از حیاط کز کرد و مانتویش را بالا داد و چهار زانو روی زمین نشست.
ترانه امتحانش را به بهترین نحو ممکن خوب داد. متوجه نگاه های سحر میشد اما ترجیح میداد تا خودشان حرفی نزده اند او هم چیزی نگوید.
بعد از امتحان در راهرو راه میرفت که کسی بازویش را گرفت. سحر بود.ترانه سرش را پایین انداخت.
سحر لبهایش را بازبان تر کرد و گفت: علیک سلام...
ترانه در حالی که به دیوار تکیه داد گفت: صبح سلام کردم...کسی جوابمو نداد.
سحر نگاهی به چهره ی مغموم او انداخت و گفت: حسابان چطور دادی؟
ترانه شانه هایش را بالا انداخت و حرفی نزد.
سحر گفت: میدونی چی شده؟
ترانه با غیظ گفت: کسی بهم چیزی نمیگه...
سحر اهسته گفت: من باور نکردم...
ترانه با تردید نگاهش کرد... چه چیز را باید باور میکرد که او نپذیرفته است؟!
سحر متوجه نگاه پرسشگر ترانه شد زمزمه وار پرسید: تو با سورن دوستی؟
ترانه مبهوت سوال سحر بود که با جمله ی دیگری که از او شنید متعجب تر شد.
سحر: پس به خاطر همین نخواستی با سهیل حرف بزنی نه؟
و باز سحر گفت: میدونستم دوستش داری... اما نه تا... و حرفش را خورد.
ترانه موهایش را عقب فرستاد و گفت: چی میگی سحر؟
سحر نالان گفت: دیشب سورن خونتون بود.... تو و سورن تنها... و با اشفتگی و عصبانیت گفت: معلومه داری چه غلطی میکنی؟
حرفهای سحر مثل پتک بر سر ترانه کوبیده میشد... دیشب.... سورن... تنها... چه غلطی کرده بودند که خودش هم نمیدانست؟!!!
ترانه لبهایش را تر کرد و گفت: سحر حالت خوبه؟کف دستش را به پیشانی سحر گذاشت و گفت: تبم نداری اخه...
سحر چشمهایش را ریز کرد و گفت: شمیم شما رو با هم دیده؟
ترانه اب دهانش را فرو داد... انها مگر اصلا با هم بودند که کسی هم تازه بخواهد انها را ببیند.
ترانه نفس عمیقی کشید و گفت: از اول بگو ببینم چی شده؟
سحر انگار منتظر همین یک فرصت بود و تند تند شروع کرد: شمیم گفت: دیشب تو و سورن تو خونه ی شما تنها بودید و مامانت هم رفته بوده خونه ی همسایه شون... بعدش.... و ترانه پقی زد زیر خنده... حالا نخند کی بخند...
شمیم کمی پیاز داغ ربش را زیاد نکرده بود؟!
بعد از اتمام خنده ها ترانه تعریف کرد. از شروع اشنایی... از پیام های کوتاه پدر و دختری... از معلم سر خانه که برادر بود... از همه چیز... از نمرات عالی که مدیون سورن است.از مرخصی مادرش... از همه چیز.
سحر نفس راحتی کشید و گفت: شمیم نمیره هی.... نمیدونی چیا به ماها گفت....اوناهاش داره با پری میاد..
ترنه چشمکی زد و گفت: پایه ی ازار هستی؟؟؟
سحر اهسته گفت: من حرفی نمیزنم...
شمیم و پریناز با نگاهی که رنگ غیظ داشت دو طرف سحر نشستند.
ترانه با اب و تاب گفت: اره ... دیشب که اومد خونمون... یعنی من خودم دعوتش کردم... میدونی که مامان اینا دیروز اضافه کار مونده بودن شرکت...
اومد برام یه گردنبد اورده بود... کلی با هم حرف زدیم... پس از مکثی در حال جور کردن موضوعی برای گفتن ادامه داد: اینقدر قربون صدقه ام رفــــــــت.... وباز کم اورد.سعی کرد حرفهای پریناز راراجع به دوست پسرهایش حلاجی کند و انها را بگوید اما ذهنش یاری نمیکرد.
شمیم و پریناز از حرص سرخ شده بودند و سحر از اینکه نمیتوانست بخندد به خودش فشار می اورد که تحمل کند.
ترانه با اب و تاب و عشوه گفت: خلاصه خیلی عشقولانه بود... نمیدونید چقدر رمانتیکه... همش میگفت: ترانه جون... قربونت برم... فدای دماغ قلمیت بشم... قربونت برم الهی... میمیرم برات... صد هزار بار بهم گفت: دوستت دارم... دیگه خودم اخر سری بهش گفتم: سورن جان بسه... فهمیدم...هی به من میگفت: ترانه ی زندگی منی... ترانه ی عشقی...
سحر دیگر نمیتوانست خودش را کنترل کند... ترانه تمام ساعات تدریس سورن را به اضافه ی تمام دادو هوار ها و جدیت سورن تعریف کرده بود.
ترانه ادامه داد: همش تو اتاق من بودیم.. نمیدونی چقدر خوش گذشت.
وتابی به گردنش داد.
پریناز با عصبانیت گفت:خیلی دختر مذخرفی هستی..
شمیم با حرص گفت: از ان نترس که های و هوی دارد... از ان بترس که سر به توی دارد...
ترانه مفتخر گفت: تازه بوسمم کرد...
و سحربی طاقت پقی زد زیر خنده و ترانه لگدی نثارش کرد وباخنده گفت: بمیری..میخواستم نکته دارش کنم... لعنتی...
ان دو نفر هم مبهوت نگاهشان میکردند.
ترانه را هنوز نشناخته بودند... و سورن را هم اصلا نمیشناختند.

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#57 | Posted: 7 Jul 2013 22:49
راننده سرویس(۲۵)

ترانه مشتی به پهلوی شمیم که از بهت شنیدن ماجرا هنوز در نیامده بود زد و گفت: خبرت بیاد... تو شب اومدی خونمون؟ افتاب لنگ ظهر حالا شده مهتاب بامداد؟؟؟؟ تو اصلا سورن و از کجا دیدیش؟
شمیم با تته پته گفت: از اسانسور اومد بیرون....
ترانه: اسانسور اتاق خواب منه دیگه؟؟؟ منم تو اتاقم بودم یا نه...
شمیم سرش را با شرمندگی پایین انداخت.
پریناز بالاخره بهتش را رفع و رجوع کرد و گفت: یعنی خودش بهت پیشنهاد داد بیاد بهت درس بده؟
ترانه: اره... اخه میدونی من گاهی بهش زنگ میزدم ازش سوال میپرسیدم... اونم بار اخر گفت: میخوای بیام بهت درس بدم... با مامانت اینا صحبت کن... من قبلا تو اموزشگاه های مختلف درس دادم... منم به مامان گفتم... قبو ل کرد.
سحر بینی اش را خاراند و گفت: ساعتی چه قدر؟
ترانه: جلسه ی اول که رایگان بود... دیشب مامان کیفشو گم کرده بود بعد کاشف به عمل اومد دست سرایداره... اصلا پول نگرفت.. صبحم من یادم رفت پولی که گذاشته بود و به سورن بدم... فعلا هیچی... ولی خدایی عالی درس میده... چهار ساعت بکوب....
سحر لبخندی زد وگفت:از نمره هات معلومه....
شمیم پرسید: به ما هم درس میده...
ترانه غرید:نــــــــــــه...
هر سه مات به این عصبانیت یک دفعه ای او نگاه میکرند.
ترانه اصلا متوجه نبود.
سحر برای پرت کردن حواس انها گفت: خوب برای ترمم میاد بهت درس بده؟
ترانه با حالتی عادی گفت: نمیدونم... اخه الان نیم ترم همه ی حسابان و فیزیک و از اول دوره کردم... یعنی برام درس داده...
بعد از کمی بحث در باره ی سورن و ترانه دو به دو به سمت کلاسشان رفتند.
پریناز رو به شمیم گفت: به نظر من که خود ترانه پیشقدم شده...
شمیم شانه هایش را بالا انداخت و گفت: فکر نکنم با هم دوست اونجوری باشن... حالا سورن دو بار تو روش خندیده فکر کرده خبریه...
پریناز به جامدادی میز جلویی خیره شد و گفت : ولی ترانه معلومه دوستش داره...
شمیم پوزخندی زد و گفت: از اول دوستش داشت...
پریناز نگاهش کرد و گفت: ما نداشتیم؟!
و شمیم ساکت شد.پس از مکثی گفت: تو ارش و داری....
پریناز نگاهی به او کرد وگفت: ارش با سورن اصلا قابل قیاسه؟!
شمیم:پس چرا میخوای باهاش عروسی کنی؟
پریناز: چون پولداره... بهم گفته: واسه مهریه اون مغازه رو به نام من میزنه...
شمیم با لحن خاصی گفت: اون مغازه که مال باباشه...
پریناز در حالی که کتاب ادبیاتش را باز میکرد گفت: واسه ی کادوی عروسی میدتش به ارش ... ارشم سندشو به نام من میزنه... و خندید.
شمیم حرفی نزد.پریناز چقدر رویایی بود.با ورود معلم بین دیگر هم کلاسی هایشان هم هیچ حرفی رد و بدل نشد.

سورن سرش را پایین انداخته بود. طاقت ان همه نگاه سنگین را نداشت. حس اینکه همه به او نگاه میکنند عذابش میداد.
سمانه از جمع دوستانش جدا شد و به سمت او امد و گفت: سلام سورن.
سورن یک لحظه ایستاد ولی باز هم به راه افتاد.
سمانه کنارش قرار گرفت و گفت: سلام کردم...
سورن دستهایش را در جیبش فرو برد و گفت: امری داشتید؟
سمانه در حالی که بند کیفش را با حرص در مشتش میفشرد گفت: سورن... میخوام باهات حرف بزنم.
لحن دستوری اش سورن را براشفت. با غیظ گفت: من حرفی با شما ندارم خانم محترم....
و به سرعت گامهایش افزود با اقبالی کار مهمی داشت.
سمانه اما دنبالش امد وبا حرص گفت: حالا شدم خانم محترم؟ و بلافاصله گفت: خیلی اهل تلافی هستی...
سورن با لحنی که کمی رنگ پیروزی داشت گفت: میشه گفت...
سمانه روبه رویش ایستاد و سورن مجبور شد بایستد.
سمانه: بریم اونجا بشینیم...
منظورش نیمکتی بود که در محوطه ی دانشکده درست زیر درختی خالی بودنش خود نمایی میکرد.
سمانه نگاهش کرد. تمام این مدت این دو چشم ابی تنها چیزی بود که از خاطرش نمیرفت.
سورن به اطراف نگاه کرد.خبری از حراستی ها نبود.
حین نشستن سمانه با ارامش گفت: اون گذشته ای که نگرانش بودی همین بود نه؟!
سورن حرفی نزد.به نفس عمیقی اکتفا کرد.سرش را پایین انداخت و به نوک کفشهای کتانی اش خیره شد.
سمانه: از ارش شنیدم.... فرزینم تایید کرد.
سورن باز هم سکوت کرده بود.
سمانه: گذشته ی تو به خودت مربوطه برای من الانت مهمه....
سمانه با ارامش گفت: من فکرامو کردم...
سورن با نگرانی نگاهش کرد.
سمانه نفس عمیقی کشید و گفت: جواب من...
سورن میان کلامش امد و گفت: صبر کن....
سمانه بهت زده نگاهش کرد. سورن اصلا پیش بینی این موقعیت را نکرده بود.
سمانه با تلخی گفت: فکر میکرم... و بغض مانع از ادامه ی حرفش شد.
سورن نگاهی به چشمهای پر از اشکش انداخت و گفت: سمانه... من...
سمانه با صدای خش داری گفت: پس ترانه خیلی برات جدیه؟فرزین چیزی از این قضیه نمیدونست.... خواست بلند شود که سورن گفت: صبر کن... اینطوری نرو...
سمانه نگاهش نکرد به دستهای قلاب شده اش خیره شد. و سعی داشت ریتم نفسهای بغض دارش را کنترل کند تا سورن پی به درونش که به اتش کشیده بود نبرد.
سورن با شرمندگی گفت: نه ترانه نه هیچکس دیگه... فکر نمیکنم برای ازدواج و زندگی مشترک ... و سمانه میان کلامش امد و با حرص محوی گفت: امادگی نداشتی چرا پیشنهاد دادی؟!
سورن سرش را رو به اسمان نگاه کرد و گفت: امادگی دارم... لیاقت ندارم... و نگاهش را به نگاه مبهوت سمانه دوخت.
سورن در چشمان او خیره شد و گفت: من یه حروم زاده ام...
سمانه حتی نتوانست اب دهانش را فرو دهد. با تته پته پرسید: یعنی... یعنی چی؟
سورن هنوز مستقیم به او خیره بود.
با ارامش گفت: نامشروعم... مادرم به شوهرش خیانت کرد... همین.
اوای همین در گوش سمانه زنگ میزد.هنوز بهت زده نشسته بود. سورن رفت.از محوطه خارج شد. از دیدش خارج شد. از فکرش هم...

فرزین با حرص کلید را در قفل چرخاند.دود کل خانه را برداشته بود. برای چند لحظه حس کرد اینجا خانه نیست... این خانه هیچ وقت بوی سیگار نمیداد.
در ورودی را باز گذاشت به سمت اشپزخانه رفت و هود را روشن کرد. سورن روی کاناپه لم داده بود و حین تماشای تلویزیون سیگار دود میکرد.فرزین با حرصی توام با تعجب گفت: خونه رو دود برداشته...
سورن تازه متوجه حضورش شد.پک محکمی به سیگارش زد و به صفحه ی تلویزیون خیره شد.
صدای جیغ بازیگرزن که پیراهنش کاملا پاره شده بود بلندشد. فیلم به زبان اصلی بود.فرزین با کنجکاوی گوشه ی صفحه ی تلویزیون را نگاه کرد به دنبال ارم شبکه ای بود که این فیلم را پخش میکرد. بعید میدانست چنین پوششی از یک بازیگر را شبکه های وطنی به نمایش بگذارند.نگاهش به دستگاه سی دی افتاد روشن بود.
نفس عمیقی کشید.صدای فریاد مرد بازیگر بلند شد که وحشیانه همان زن را زیر مشت و لگد قرار داده بود.
فرزین رقعت بار نگاهش را به سورن دوخت.سورن گرم سیگار به تصویری که پخش میشد خیره نگاه میکرد.
فرزین با لحنی غریبه گفت: نمیدونستم سیگار میکشی؟!
سورن جوابی نداد.
فرزین صدای تلویزیون را کم کرد باید با سورن حرف میزد.
سورن با کنترل صدایش را بالا برد. فرزین با حرص و عصبانیت از سر و صدای ناشی از فیلمی که پخش میشد تلویزیون را خاموش کرد.
سورن حرفی نزد.سیگارش را درزیر سیگاری خاموش کرد.و به فرزین خیره شد.که به دیوار درست کنار میز تلویزیون تکیه داده بود و دست به کمر ایستاده بود وعصبانی او را مینگریست.
فرزین با حرص گفت: این مذخرفات چیه تو گوش سمانه خوندی؟
سورن فقط نگاهش میکرد.سرد... تلخ.... خشک... فقط نگاهش میکرد.
فرزین باز گفت: فکر کردی کی هستی سورن؟ فکر کردی کی هستی؟ خجالت نمیکشی؟ واسه ی اینک سمانه رو از سرت باز کنی ... حرفش را خورد و جمله ی دیگری گفت: فکر نمیکنی گند دروغایی که میگی در میاد.....؟ نه؟! هر چند بار اول و دومت نیست که ... عادت کردی به دروغ گویی... به ریا کاری.... به بازی کردن با احساسات دخترا........ با کمی مکث و لحنی تحقیر امیز گفت: این ترانه کیه؟ هان؟ از بچه های سرویس نیست؟سمانه که دوسال پات مونده با همه چیت کنار اومده رو فروختی به یه دختر بچه ی مدرسه ای؟ حالا چند وقت باهاش میمونی؟یه ماه؟ یه هفته....یه سال... اینو واسه خاطر کی مثل یه تیکه اشغال دور میندازی... چند وقت دیگه با بهونه و دلایل احمقانه ردش میکنی بره؟ نفس پر حرصش را مثل فوت بیرون داد. و گفت:این بود مرام و معرفتت؟ این بود اون مردونگی نداشته ات؟اخه بدبخت فکر نمیکنی دروغ همیشه دروغ نمیمونه؟ کاش حروم زاده بودی که اگه بودی دلم نمیسوخت.... کاش بودی.... والله امثال اونا هم شرف دارن به موجود بی خاصیت و هرزه ای مثل تو...
سورن سرش را به پشتی مبل تکیه داد به سقف ترک خورده خیره شد.
فرزین نگاهش میکرد.بعد انکه جوابی از او نگرفت با عصبانیت گفت: به سمانه گفتم پدر داری...با تمسخر و لبخندی به لب گفت: برادر داری... پس فردا لابد خواهر و مادرعزیزتم پیداشون میشه... هرچند داریوش میگفت: اون فوت شده.... انگاری فقط همین یه قلم و راست گفتی....
فرزین پس از سکوت کوتاهی گفت:چیه لال شدی؟
سورن با زبان لبش را تر کرد و گفت: چی بگم؟ تو داشتی میگفتی... حرفات تموم شد؟
و سیخ نشست و به فرزین نگاه نکرد.
دست در جیب شلوارش برد و پاک سیگارش را بیرون اورد.
یک نخ از ان بیرون کشید و با فندک سیاهی روشنش کرد.
فرزین نگاهش کرد. سیگار کشیدنش ماهرانه بود... پس قبلا هم میکشید... حتی طرز گرفتن در میان دو انگشت وسط و سبابه یا کام گرفتنش .... حتی وقتی دودش را از بینی بیرون میداد... پس مبتدی نبود... تازه هم شروع نکرده بود این عفه ها تجربه ی یک روز دوروز سیگار کشیدن نبود.انگار سالها بود که میکشید.
فرزین کنارش نشست.
سورن نگاهش کرد. فرزین دیگر چیزی نگفت.
سورن پرسید: این روزا خیلی با سمانه جیک تو جیک شدی؟
بی منظور گفته بود اما فرزین غرید: حرف دهنتو بفهم...
سورن پوزخندی زد و گفت: هرچی میشه میاد میذاره کف دست تو.... رفیق دزد و شریک قافله....
و با صدای بلندی خندید.
فرزین با خشم گفت: اون یه زمان دوست حنانه بود... یات نرفته که چهار تایی چقدر باهم بیرون رفتیم.....
سورن اهی کشید و گفت:چه روزایی بود...
فرزین نگاهش کرد و با غیظ گفت: لا اقل میشد برای تو و سمانه ادامه داشته باشه...
سورن به لامپ خیره شد.پس از مکثی گفت: بهش چی گفتی؟
فرزین سکوت کرد.منظور سورن را نفهمید.
سورن تکرار کرد: راجع به داریوش و اقای سزاوار...
خدایا این دیگر که بود.... حتی حاضر نبود پدرش را پدر خطاب کند.
با غیظ و لحنی فاتحانه گفت: شرمنده پته اتو ریختم رو اب... سمانه یه دستی زد... ازم پرسید: چی از خانوادت میدونم...منم همه چیز و بهش گفتم.... اخرش با گریه بهم گفت: پس چرا بهم دروغ گفته که نامشرو..... و با انزجار گفت: سورن... میشه بگی این دروغا رو از کجات درمیاری؟
سورن پک دیگری به سیگارش زد و گفت: دیگه چی گفتی؟
فرزین با عصبانیت و صدای بلندی گفت: همه چی.... هر چی که ازت میدونم...

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#58 | Posted: 7 Jul 2013 22:49
سورن نگاهش را به او دوخت. چشمهایش سرخ شده بود.
با لحن متحکمی گفت: تو هیچی ازمن نمیدونی.... و باز لم دادو سرش را به پشتی مبل تکیه داد.
فرزین نگاهش کرد و گفت: بگو تا بدونم...
سورن از جایش بلند شد.فرزین ساعدش را گرفت و گفت: هیچ وقت نخواستی بگی...
سورن با تلخی گفت: شنیدنی نیست....
فرزین با اصرار گفت: اما من میخوام بدونم...
سورن دستش را از دست او بیرون کشید.
فرزین با لحنی رنجیده گفت: لابد من لایق نیستم که بدونم...
سورن نشست.... نگاهش را به فرزین دوخت.
فرزین با لحنی رنجیده گفت: لابد من لایق نیستم که بدونم...
سورن نشست.... نگاهش را به فرزین دوخت.
با کلافگی گفت: چرا برات مهمه؟
فرزین با لحنی متعجب گفت: نباشه؟سورن من چهار ساله با ادمی هم خونه ام که هیچ شناختی ازش ندارم.... شب میخوام صبح بیدار میشم تو دزدی.... عصر نشده پدرت از قبر میاد بیرون و کاشف به عمل میاد که اصلا تو قبر نبوده... شب نشده چاقو کشی میکنی.... تا سحر فرداش فقط منتظرم ببینم دیگه چی قراره بشه... سورن به خدا با این دروغات اگه پس فردا بهم بگن ادم کشتی باور میکنم.... خبر مرگم باید بفهمم این همه وقت سر سفره ی کی نشستم؟
سورن نمیخواست بگوید... یا شاید میترسید... به چهره ی مشتاق فرزین خیره شد.
فرزین رد تردید را در صورتش میخواند. با ارامش گفت: فکر میکردم مثل برادر باشیم؟!
ضربه ی کاری ای بود.... سورن فقط به او اعتماد داشت... به او نمیگفت به چه کسی میگفت.... شاید وقتش رسیده بود...
سرش را به پشتی مبل تکیه داد پس از سکوتی طولانی با لحن ارامی گفت: وقتی شونزده سالم بود همه چیز و فهمیدم...
داریوش گفت و سکوت اقای سزاوار مهر تاییدش بود.
تا قبل از اون روز اقای سزاوار و بابا صدا میزدم... پوزخندی زد و گفت: یعنی اصلا یه بارم فکر نکردم که شاید پدرم نباشه... حتی الانم...پس از مکثی ادامه داد:
زندگی خوبی داشتند... داریوش پسر زن اول اقای سزاوار بود... میگفتن همه به خوشبختی اون سه نفر غبطه میخوردن... میگفتن زندگیشون همه چی تمومه.... اخرش هم گفتن چشمشون زدن... لیلا مادر داریوش مریض شد... اونا هم تصمیم میگرن یه نفر و به عنوان خدمتکار بیارن تا هم از لیلا پرستاری کنه هم بتونه کارهای خونه رو رفع و رجوع کنه... اقای امجد برادر لیلا یه زن جوون و مطلقه رو که به کار نیاز داشت و به اقای سزاوار معرفی میکنه... یه زن چشم ابی... چند وقت بعد اون زن حامله میشه... بعدشم من به دنیا میام... اقای سزاوار مجبور میشه مادرم رعنا رو صیغه کنه به خیالش من پسرخودشم.... تلخ خندی زد و گفت: فکر میکرد من پسرشم.... فکر میکرد... اهی کشید و ادامه داد: لیلا دق کرد... همه میگفتن: میشد که زنده بمونه... اگه شوهرش...
نفس عمیقی کشید و گفت: داریوش با من بد بود... همیشه... هیچ وقت نذاشت یه روز خوش ببینم...اقای سزاوار مرد پولداری بود.... خیلی.... خونشون تو بهترین نقطه ی تهران بود... یه باغ بزرگ که وسطش یه خونه ی اعیونی بود یه قصر...که کابوس هر شب من بود با مکث افزود: هست....
لبهای خشکش را با زبان تر کرد و گفت:پشت خونه یه زمین متروک بود باکلی وسیله های زنگ زده و یه اتاقک که ازش به عنوان انباری استفاده میکردند.با یه زیر زمین تاریک؛ اگه این دو قسمت و از کل خونه حذف میکردن من واقعا تو جزیی از بهشت زندگی میکردم... داریوش واسه اذیت من همیشه یا منو میبرد پشت باغ و کتکم میزد یا میبرد تو زیر زمین و حبسم میکرد... بقیه ی عذاب هاش بماند... همیشه به من میگفت: قاتل... میگفت: تو و مادرت زندگی ما رو جهنم کردید... با تمام این ازار ها ولی بازم میگذروندم... مادرم و داشتم... پدر داشتم... اقای سزاوار خیلی دوستم داشت... هم منو هم مادرم و....ولی داریوش حرص میخورد... با اون سنش به من حسودیش میشد... بازم خوب بود... من خیلی یادم نمیاد... که چی شد... یا چه اتفاقی افتاد... تنها تصویری که تو ذهنمه مال وقتیه که پنج سالم بود... مادرم و نمیدیدم... یعنی یادمه که چند وقتی بود که ندیده بودمش... ولی اون روز صبح داشتم دنبالش میگشتم... هیچکس خونه نبود... گرسنه ام بود... منم در به در دنبال مادرم میگشتم... کل خونه رو ... اما نبود... رفتم توی باغ... توی حیاط... حتی پشت باغ که برام مثل جهنم بود....اما هیچ جای خونه نبود... اخرین جا زیر زمین بود... زندان همیشگی من... اروم از پله ها رفتم پایین برعکس همیشه درش باز بود.فکر کردم باز داریوش میخواد اذیتم کنه.... اما... وقتی رفتم تو یه بوی گند خورد توصورتم... که... که هنوزم یادمه... اب دهانش را به سختی فرو داد:
اونجا همیشه تاریک بود... پنجره ای به بیرون نداشت فقط یه لامپ داشت که من قدم نمیرسید روشنش کنم.... کلیدش روی دیوار خیلی از من بلند تر بود. اون لحظه تو تاریکی وایستاده بودم و فقط از باز بودن در نور میزد تو اون اتاق.همین...هرچند جلوی در ایستاده بودم و تقریبا جلوی نور و گرفته بودم ....داشتم چشم میچرخوندم تو زیر زمین مادرم و پیدا کنم که یه توده ای کنج دیوار سیاه تر از بقیه ی جاها به نظر میومد... یه قدم رفتم جلو که صدای وز وزچند تا خر مگس اومد و تاخواستم از همون جا برگردم که در بسته شد.
داریوش در و روم بست.... حالم از اون بوی تعفن و گند بهم میخورد... دیگه داشتم خفه میشدم... به داریوش التماس کردم در و باز کنه.... اما مثل همیشه حرفم و گوش نمیداد...
بهم گفت: نترس... مامانتم اونجاست....
خوشحال شدم... اخه همیشه ترشی ها و مربا و این جور چیزها رو تو زیر زمین نگه میداشتن.لابد اومده بود بازم یا سیر ترشی ببره یا مربای انبه..... اخه اقای سزاوار خیلی دوست داشت.... یه گوشه کنار در نشستم و مامانمو صدا زدم... جوابی نیومد.... منتظر شدم تا بیاد.... اگه مامانم میومد دیگه داریوش نمیتونست در رو رومون باز نکنه.... هر کاری کردم نتونستم اون بوی گند و تحمل کنم... میخواستم برم پیش مامانم تا زودتر از اون بوی وحشتناک خلاص بشم... از جام بلند شدم... یه کم رفتم نزدیکتر... جلوی اون توده ی سیاه که به دیوار چسبیده بود اما سیاه نبود... یه چیزی مثل لباس داشت....بیشتر نگاه کردم..... فقط یه روشنایی کوچیک از زیر در بیرون میزد که فهمیدم اون توده رنگش تو اون تاریکی سفید بود...یا ابی.... نمیدونم... شایدم صورتی.... هر چی بود رنگش روشن بود.یکم دیگه رفتم نزدیک تر....بوی تعفن بیشتر تو صورتم میخورد....بازم نزدیکتر .... یه ادم بود.... یه ادم که چشمهاش نیمه باز بود... و صورتش تو اون تاریکی معلوم نبود....
فرزین نگاهش کرد.
سورن سرش را از روی پشتی مبل برداشت و خم شد به جلو....دستهایش را قائم روی زانوهایش گذاشت و سرش را میان انها گرفت.
فرزین کمی به اون نزدیک تر شد.صورت سورن خیس عرق بود.
با نگرانی پرسید: حالت خوبه؟!
سورن بی توجه به او گفت: دستم و کشیدم به اون توده ی کنج دیوار... مو داشت... سرش مثل ادم ها بود.... موهاش بلند بود... ولی به هم چسبیده بودن... یه چیز خشکی رو موهاش بود... دیگه یادم رفته بود اون بوی گند مال همون توده ی کنج دیواره....
نفسش را به زور بیرون داد.
فرزین دستش راروی شانه اش گذاشت و گفت: سورن تو حالت خوب نیست...
سورن اما انگار نمیشنید...ادامه داد: مامانم بود... تو اون تاریکی فهمیدم مامانمه.... خودش بود... سفیدی چشماش معلوم بود... صداش زدم...جوابمو نداد... فقط صدای اون مگسای لعنتی میومد... دستمو به صورتش کشیدم....
کف دستهایش رابه چشمهایش فشرد انقدر محکم که فرزین حس کرد همان لحظه چشمهایش از پشت سرش بیرون میزند.
فرزین دستش را روی شانه ی او فشرد.
سورن با صدای خفه ای گفت: گریه نکردم... ولی مامانمو تکون دادم تا بلند بشه.... اما نشد... تو تاریکی دنبال دستش گشتم.... دستشو گرفتم تو دستم... اما منو بغل نکرد...
چند لحظه بعدش یهو همه جا روشن شد.... نگام به مامانم افتاد... تمام صورتش سیاه بود... روی لبش یه خرمگس سیاه بزرگ نشسته بود... از اون تاریکی هم سیاه تر... روی لباس سبز کمرنگش همش خون خشک شده بود... کتکش زده بودن... از ریخت افتاده بود.... دورچشمهای نیمه بازش کبود بودن... با همون بچگیم فهمیدم که کتکش زدن اون قدر زده بودنش که مرده بود... بوی گندش هنوز تو سرم بود ..... هست.... داریوش اومد پیشم... گفت: میبینی چه خوشگل شده؟
اون همیشه حسودی میکرد...به چشمهای من و مامانم حسودی میکرد.... همیشه...
به نفس نفس افتاده بود.
فرزین اهسته گفت: بسه... نمیخواد بگی....
سورن نگاهش نکرد.نفس عمیقی کشید... فرزین بلند شد و با یک لیوان اب بازگشت.سورن باز به پشتی مبل تکیه داد و ارنجش را به دسته ی کاناپه تکیه داد و سرش را به کف دستش.....
به زور فرزین کمی از اب خورد و پس از مکثی گفت:
دیگه نفهمیدم چی شد... وقتی از بیدار شدم... کنار چند تا بچه ی دیگه بودم که پیشم خوابیده بودن...اون لحظه نمیدونستم کجام یا اونجا کجاست... یه خانمی اومد بالای سرم... بغلم کرد و لباس تنم کرد و منو برد بیرون.... یکی اومده بود دنبالم... اقای امجد بود... دایی داریوش...
میدونی فرزین من اگه اونو نداشتم .... نفسش را فوت کرد و ادامه داد: منو برده بودن پرورشگاه.... اما اقای امجد منو برگدوند...
هرچند بابام دیگه منو نمیخواست... اما باز برگشتم به اون خونه... مامانمم نفهمیدم چی شد... دیگه ازش بد میومد.... اون یه صحنه تنها و اخرین تصویریه که ازش دارم.... بعد از اون روز دیگه یادم نمیومد قبلا چه شکلی بود... یا چه بویی میداد.... تمام سهم من از مادرم یه جنازه ی گند برداشته بود... هنوزم همون شکلی میاد تو کابوسهام...
داریوش دیگه کمتر با من کار داشت... منم میگذروندم.... یه ادم که تو حاشیه بود... محلش نمیذاشتن... اقای امجد و دوست داشتم... یه ادم خیر بود که عالم و ادم به سرش قسم میخوردن.... تا وقتی مادرم زنده بود پاشو تو خونه ی اقای سزاوار نمیذاشت اما بعد از مرگش.... لبهایش را باز باز بان تر کرد.
-یه پسر داشت... دو سال از من کوچیکتر بود... اون تنها دوست من بود.... همبازی.... شریک.... همه چیز... فرح جون هم خانم اقای امجد خیلی زن خوبی بود.... منم خیلی دوست داشت... همیشه یه جمله اش یادمه که به اقای سزاوار میگفت: این گناهی نداره... شما لطف بزرگی کردی در حقش...صواب کردین نذاشتین تو پرورشگاه بمونه... من که نمیفهمیدم صواب و کباب چیه.... برام مهم نبود سزاوار به من مثل یه موجود مزاحم نگاه میکنه... من اونو بابا صدا میزدم.... البته هیچ وقت پیش نمیومد که من کارش داشته باشم.... که صداش بزنم... اون نگاهم نمیکرد... باحرف نمیزد...مهم نبود... اینم مهم نبود که قبلا دوستم داشت و حالا نداره... من فرح جون و داشتم... فرزینو داشتم....
به فرزین نگریست و گفت: اسمش فرزین بود...
فرزین متعجب پرسید: بود؟!
سورن به نقطه ی نامعلومی خیره شد و گفت: اره... بچه که بود تصادف کرد و فوت شد... مدرسه میرفتم و بعدشم یه راست خونه ... خونه ی فرزین اینا نزدیک بود.... تا برمیگشتم میومد تو باغ سزاوار ... با هم باز ی مکیردیم... داریوش هم کاری به کارم نداشت...
ده سالم بود که فرزین تو یه تصادف فوت شد... داشت از مدرسه برمیگشت که ماشین بهش زد و ... باز همه چیز خراب شد... فرح جون افسرده شد.... اقای امجد هم مدام دنبال دوا و درمونش بود... دیگه بعد از اون بچه دار هم نشدن... منم یاد گرفته بودم که هر چی شد بی تفاوت باشم....یاد گرفته بودم که برای زندگی کردن باید سگ جون باشی... اگه وا بدی... قافیه رو باختی...
داریوش یه لات عیاش بود هر شب با یه نفر.... میدیدم چطور صبح و شب میکنه و شب و به سحر میرسونه.... هر شب با یکی... اقای سزاوار هم معلوم نبود کجاست ... گاهی میرفت... گاهی میومد.... فقط اقای امجد هر روز یه سری بهم میزد...بهم میگفت به این پدر و پسر کاری نداشته باشم.... منم با کمال میل کاری به کارشون نداشتم... همین که میذاشتن مدرسه برم... درس بخونم..... یه جای خواب داشتم... یه ظرف غذا... بسم بود... محبت برادری و پدری توقع زیادی بود... هیچ دوستی تو مدرسه نداشتم.... همیشه حس میکردم یه سری حرفها راجع بهم میزنن.... یه جور دیگه نگام میکنن... بزرگتر که شدم معنی نامشروع بودن و فهمیدم... معنی اون نگاه ها و زمزمه ها هم فهمیدم... بازم اینا چیزایی نبودن که برام مهم باشن ، به هر حال من فکر میکردم پدر دارم....برادر دارم.... مهم یه شب خواب راحت بود که با کارای داریوش و کابوس هام نداشتم...
وقتی شونزده سالم بود....شرکت اقای سزاوار ورشکست شد. داریوش تو مستی تا اونجایی که جا داشت کتکم زد و اخرشم گفت که مادرم به پدرش خیانت کرده و من از خون و قبیله ی اونا نیستم... زمستون بود... برف میومد... بعدشم خیلی راحت منو از اون قصر ماتمکده انداخت بیرون....اقای سزاوارم هیچی نگفت....فقط رفتن منو تماشا کرد... اینم مهم نبود که من بی پدرم..... مهم این بود که من جای گرم و نرمم و از دست دادم.... و خیابون گردی من شروع شد... رفتم خونه ی اقای امجد اما کسی نبود... اونا برای درمان فرح جون رفته بودن خارج از کشور.... من موندم و یه جهنم دره با یه جماعت گرگ صفت و یه سرمای کشنده... و نفسش را به زور بیرون داد.
فرزین اهسته گفت: بسه دیگه.... خسته شدی...
سورن چشمهایش را بست.... سرش در حال انفجار بود.
دستش را روی پیشانی گذاشت و با لحنی زمزمه وار گفت: مگه نمیخواستی بدونی....
فرزین در حالی که بلند میشد تا قرص های او را بیاورد گفت: بقیش باشه بعد... تو الان حالت خوب نیست....
به زور قرصش را به او خوراند و کمکش کرد روی کاناپه دراز بکشد. ترجیح میداد فکر نکند در غیر این صورت حتما دیوانه میشد.

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#59 | Posted: 7 Jul 2013 22:56
  • راننده سرویس(۲۶)

فصل پانزدهم:
دخترها میزها را گرد کرده بودند.هر کلاسی که وارد میشدی همه ی میزها دور تا دور کلاس مربعی چیده شده بود. این شکستن ان نظم همیشگی بود که در روزهای پایانی سال به مدرسه حال و هوای دیگری میبخشید.دیگر دخترها مجبور نبودند پشت سر هم بنشینند... چهره های یکدیگر را میدیدند... حالا معنای کنار هم نشستن و درس خواندن را میفهمیدند.... نه ان موقع که پشت سر هم قطار نشسته باشند و به خاطر بلندی و کوتاهی قد دوستانشان زیر لب غر بزنند و به مدد سیخ نشستن و قوز کردن بلکه گوشه ای از تخته را دید بزنند... یا چقدر خوش شانس باشند که فر جلویی روی میز نیمکت چوبی موریانه خورده خم شود و انها از سر التفاط دوستشان بلکه نظری به ان تخته سیاه همیشه نصب به دیوار بیاندازند... هرچند حرفهای دانش اموزی اصلا اجازه ی این قبیل کارها را به انها نمیداد. حرفهای دانش اموزی خیلی مهمند... انقدر مهم هستند که چنین خبط و خطایی از هیچ کس سرنزند...هر چند گاهی دانش اموزان از روی حواس پرتی و اشتباه گاهی به تخته و نوشته هایش از سر لطف نیم نظری دارند... اما باز حرفهای دانش اموزی مقدم بر همه ی مسائل است.... واقعا حرفهای دانش اموزی مهتر بود یا اینکه انها بدانند سعدی چرا این شعر را گفته و حافظ منظورش از ان گفتا گفتن ها چه بوده یا اصلا فردوسی چرا از روی بیکاری سی سال شاهنامه سروده که پدر و پسر و مادر و خواهر همه با هم مشکل دارند واصلا این تروجی غلط تحدید فراش اقایان از جمله رستم......اینها به کنار اصلا چرا سرود که انها مجبور شوند ارایه یاد بگیرند و تشبیه و پارادوکس را بیاموزند... به چه کارشان می اید فلان بیت کنایه از چیست و چرا فلان مصرع به فلان ایه تلمیح دارد؟!
زنگ ادبیات همیشه کسل کننده بود ترانه کتاب نیاورده بود و برای خودش نقاشی میکشید. سحر هم تمام حواسش به معلم ادبیات بود که با صدای زنبورانه ای که نه بلند میشد نه ریز میشد نه اصلا تغییری میکرد در باره ی اشعار سپهری حرف میزد و نکات را یاد اور میشد تا امتحان نهایی که در پیش رو بود به میدان گند زدن مبدل نگردد.
سحر چشم به ترانه دوسخت... با غلط گیر سفید روی نیمکت یک قلب کشیده بود و خطی این قلب کج و کوله را به دو نیم کرده بود.یک طرفش حرف لاتین Sو یک طرفش حرف لاتین Tرا نوشته بود... اهی کشید.جواب سهیل را چه میداد؟!
هنوز نمیدانست که رفیق شفیقش با راننده سرویسش ... اهی کشید حق قضاوت نداشت. اما خوب برادرش چه گناهی کرده بود.از هر سو میدید سهیل به ان ریغوی مردنی سرتر است.
اهی کشید که با صدای گوش خراش زنگ در هم امیخت.
ترانه غلط گیر سحر راپس داد.
سحر نگاهی به اثر پیکاسوی اش افکند و گفت: خودت غلط گیر نداری؟
ترانه: چرا...
سحر:خوب؟! پس چرا ازش استفاده نمیکنی؟
ترانه مقنعه اش را سر میکرد در کلاس و حیاط و کلا هر جایی که از گوشه کنار مدرسه اصلا مقنعه سرش نبود....
ترانه در همان حال گفت: غلط گیر من واسه غلط گیریه... غلط گیر تو واسه نقاشی و این جور کاراست... بابام واسه وسایل من پول داده...
سحر میخواست خرخره اش را بجود.ترانه خندید و گفت: میخرم بررررررات....
سحرو ترانه به همراه شمیم و پریناز به سمت سرویسشان حرکت کردند.شمیم با اینکه نوبتش نبود جلو نشست.ترانه از حرص فقط پوست لبش را میجوید خواست اعتراضی کند اما .... جلوی سورن زشت بود.
نگاهش به او افتاد.باز چه شده بود که با ته ریش و حالی بی حال نشسته بود و کسل راننگی میکرد. ترانه اخلاقش را میدانست هر وقت یک دستی رانندگی میکرد یعنی کسل بود.پشت چراغ ایستاده بودند.
پسر بچه ای با چند گل رز پلاسیده در افتاب اردیبهشت به سمت انها امد.شیم یک دسته خرید.
سحر گفت: بده منم بوش کنم...
عطر رز در فضا پیچیده بود.پریناز نفس عمیقی کشید و گفت: چه خوشبو ان... نه ترانه؟
ترانه لبهایش را جمع کرد و گفت: من عاشق لیلیوم و یاسم... رز دوست ندارم...
سورن حرفش را شنید وقتی به سمانه یک بار گفته بود از رز بدش می اید سمانه او را مسخره کرده بود.چه تفاهمی... لیلیوم... او هم عاشق این گل بود.
شمیم تمام مدت سورن را زیر نظر داشت. پریناز خیلی وقت بود دست از تکاپو برداشته بود.ارش گزینه ی مناسب تری بود.که برای رسیدن به او فقط چند گام باقی مانده بود.
سحر هم از پنجره بیرون را تماشا میکرد. به سهیل می اندیشید.... چطور باید این موضوع را بگوید... اصلا بگوید یا.... بهتر بود سکوت کند... سهیل بالاخره میفهمید.
و ترانه به خط های سفید خیابان خیره بود... امتحانات خرداد ماه چند وقت دیگر شروع میشد.... وانها حوزه شان تغییر میکرد به یک مدرسه ی دیگر.... لابد سرویسشان هم تغییر میکرد... پس سورن را چه میکرد؟!!!


پریناز با هیجان گفت: راستی بچه ها بعد از امتحانا من میرم رانندگی...
ترانه نالید : خوش به حالت.... من باید تا شهریور صبر کنم...
سحر: تو که بلدی... اون دفعه خودت گفتی...
ترانه: اره یه کم... بابا چند بار گذاشته بشینم.... ولی دیگه نذاشت... اینقدر دوست دارم یه بار دیگه هم بشینم... خیلی کیف میده...
پریناز با شوق گفت: به پرویز گفتم تابستون منو ثبت نام کنه.... وای چه حالی میده رانندگی یاد بگیرم میام دنبالتون بریم صفا سیتی...
ترانه غصه دار بود.... او در بین دوستانش از همه کوچکتر بود.... سحر که متولد مهر بود و نیمه دومی و بعد پریناز که متولد اسفند بود وبعد شمیم که فروردینی بود در اخر هم خودش که شهریوری بود.از همه کوچکتر...
شمیم: من از رانندگی خوشم نمیاد...
سحر هم گفت: یادم بگیرم سهیل عمرا ماشین بده دستم...
ترانه اما با ناراحتی گفت: من اینقدر دوست دارم گواهینامه بگیرم... خدایی رانندگی خیلی کیف میده.....
پس از مدت کوتاهی که بحث درباره ی تعلیم رانندگی بود.باز پشت چراغ قرمز گیر افتاده بودند.سورن خم شد تا از داشتبورد یک پاکت سیگار بردارد.باز هم اعتیادش گل کرده بود.
سالها پیش ترک کرده بود و حالا با نبش قبر گذشته اش... شروع دوباره ی سیگار اتش زدن ها اغاز شده بود.
پاکت وینستونش را باز کرد و با یک تکان ماهرانه یک نخ از ان بیرون کشید. و صدای جرقه ی فندک سیاهش با صدای ضبطی که روشن شد در هم امیخت.
گذشته....... یه زخم پیر و کهنه است
خوب نمیشه
تو ابرا
یه ابر گریه سازه دور نمیشه
یه مرغ جلده که هیچ وقت نمیره
یه دشت خشک که با اشک جون میگیره
یه زنجیره یه بنده
یه دیواره بلنده
گذشته جنس کوهه مثل سنگه
چه سخته /چه سخته
گذشتن از تو دیوار گذشته
یه خوابه
رسیدن به فردایی که پشت اون نشسته
گذشته تو فریاد تموم گریه هامی
یه عمره تو بیداری تلخ قصه هامی
تو شبهامو به بیزاری کشوندی
تو خورشید یه بیخوابی و سوزندی
تو ازاری تو دردی یه دیوار بلندی...
چی میشد؟!
چی میشد؟!
تموم لحظه های من که میرن
بمیرن
بمیرن
که امرزو منو از من نگیرن....
که امرزو منو از من نگیرن....
صدای دو تک سرفه با عث شد به خودش بیاید.... سحر بود.
اما از اینه نگاهی به ترانه انداخت و گفت: اذیت میکنه؟
ترانه حرفی نزد ... اصلا فکرش را هم نمیکرد او سیگار بکشد... پریناز با غیظ گفت: کم نه... بوی سیگار گرفتیم... اما سورن به خاطر ترانه ان لوله ی باریک سرطان زا را بیرون انداخت. فقط به خاطر ترانه... حد اقل ان قدر شجاع بود که پیش خودش اعتراف کند فقط به خاطر انکه دود ان او را اذیت نکند شاید دیگر هیچ وقت نکشد.... یعنی ممکن بود... باز ذهنش به کجا پر کشیده بود؟! باید فکری به حال این افکار بی سرانجام میکرد.باز چه خبر شده بود؟خیابان بسته بود... این به حال سورن بد نمیشد....
ترانه اخرین نفر پیاده میشد... فرصت خوبی بود.
حین پیاده شدن سورن به عقب چرخید و گفت: امتحانات تموم شدن؟
ترانه لبه ی صندلی عقب نشسته بود به سورن نگاه کرد و گفت: بله... خیلی وقته...
سورن: خوب؟
ترانه: فیزیک و نشونتون دادم که...
سورن: اما نتیجه ی حسابان و نگفتی...
ترانه لبخند گرم و شیطنت باری زد و گفت: بدک نبود...
سورن :نمره ات؟
ترانه سرش را با شرمندگی پایین انداخت و گفت: ببخشید...
سورن لبخندی زد و گفت: بگو...
ترانه: بیست شدم...
سورن یک تای ابرویش بالا رفت وهمزمان لبخندی لبهایش را زاویه داد.به قیافه ی عنقش رنگ زیبایی از مهر پاشیده شد.

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#60 | Posted: 7 Jul 2013 22:56
سورن با لبخند گفت: افرین...
ترانه با شیطنت خاص خودش خندید و گفت: مدیون زحمت شمام...
سورن لبخندی زد و گفت: خوب جایزه چی بهت بدم؟
ترانه به کل یادش رفته بود که سورن شرط گذاشته بود اگر حسابان بیست شود به او یک هدیه میدهد... این را جلوی مادرش گفته بود.
ترانه شور و شعفش را پنهان کرد و شانه هایش را بالا انداخت و گفت: نمیدونم....
سورن لبخندی زد و گفت: پیاده شو...
ترانه اطاعت کرد. اما عجیب بود که سورن هم پیاده شد.
سورن مقابل کاپوت جلوی ماشین رو به روی ترانه ایستاد و در فکر آنی که یک لحظه به سرش زده بود و مصر بود اجرایش کند گفت: سوار شو....
ترانه با لوکنت و بریده بریده و مبهوت و متحیر و متعجب گفت: چی؟ چیک.... چیکار.... مـــَ....م... من...چیک....ار کنم؟
سورن: کادوته.... مگه نگفتی خیلی دوست داری.... چشمهای ابی اش برق میزد...لبهایش نه تک تک اجزای صورتش میخندید.در کنار ترانه... مگر میشد نخندید.
ترانه اب دهانش را فرو داد. وسوسه شده بود اما با این حال گفت: نه... خطر ناکه... من هیچی بلد نیستم...
سورن اخمی کرد و گفت: الان گفتی چند باری نشستی... مگه نگفتی؟ اصلا یادت میدم...
ترانه با حس کم اوردن گفت: نه.. بلدم.... خوب... اخه....
سر ظهر بود و کوچه خلوت... پس پیشنهاد ،بسی به جا بود.
ترانه سوار شد.سورن هم کنارش نشست.لبخند از روی لبهایش جدا نمیشد.ترانه کمربندش را بست وگفت: حالا چکار کنم...
سورن: فکر کنم دیگه تا این حد بلدی... نیستی؟
ترانه: تو رو خدا اقای سزاوار.... یه چیزی بشه.... من خسارت نمیدم ها....
سورن: مسئولیتش پای من... راه بیفت...
ترانه شانه ای بالا انداخت و با چهره ای جدی که در نظر سورن خنده دار بود گفت: خیلی خوب خودتون خواستید...
و زیر لب بسم الله گفت و ماشین را روشن کرد. سورن توضیح مختصری در باره ی پدالها داد .
ترانه قبلا نشسته بود... فقط نباید هول میکرد.... پس از چند بار درجا خاموش کردن بالاخره سمند نقره ای به حرکت در امد.
سرعتش ارام بود.... تا انتهای کوچه شان رفت... و ایستاد.
سورن گفت: چرا ایستادی؟
ترانه حتی پشت فرمان هم بالا و پایین میپرید... صورتش از هیجان سرخ شده بود.
با خوشحالی گفت: خیلی خوب بود...
سورن: بازم برو... البته اگه دیرت نمیشه...
ترانه با اشتیاق دنده را جا زد و راه افتاد.... انتهای کوچه شان به یک خیابان خلوت طویل ختم میشد... وارد همانجا شد و گفت: نه من این موقع تنهام....
سورن حرفی نزد...
ترانه با شیطنت گفت: گاز بدم؟
سورن: اره....
ترانه پدال را تا انتها فشرد. سورن گفت: پاتو بذار رو کلاج...
ترانه عمل کرد.... سورن دنده را عوض کرد... دو... سه... سرعتشان به پنجاه رسیده بود... در نظر ترانه از سیصد هم سرعتش بالاتر بود.
در عمرش اینقدر ذوق نکرده بود.پدرش ده تا بیشتر نمیگذاشت.
سورن: خوب بسه... سرعتت و کم کن...
ترانه پذیرفت وقتی خواست دنده را عوض کند .دست سورن هنوز روی دنده بود و ترانه بی هوا دستش را روی دست او گذاشت.
یک لحظه به هم خیره شدند. سورن به ارامی دستش را از زیر دست او بیرون کشید.
ترانه به کل کنترل ماشین را از یاد برده بود.
سورن متوجه موقعیتشان شد. سرعتشان نسبتا بالا بود.
داشتند به چند درختی که کنار خیابان بود برمیخوردند.
سورن داد زد گفت: ترمز کن...
ترانه هول شده بود... فرمان را رها کرد و سورن ان را گرفت ولی ترانه گفت: چی؟ سورن کجاست...
سورن باز داد زد: وسط... و چشمهایش را بست و فقط فرمان را به سمت خودش چرخاند..... بالاخره ماشین متوقف شد.اگر موقعیت بهتری بود قطعا سورن میفهمید که دیگر اقای سزاوار نیست و ترانه هم متوجه خطایش میشد... اما... به هر حال به خیر گذشت.سورن با صدای بلند پقی زد زیر خنده... ترانه چند نفس عمیق کشید .....
سورن جعبه ی دستمال کاغذی را برداشت و ضربه ای به شانه ی او زد و گفت: که حالا ترمز کجاست؟
ترانه:خوب هول شدم... و افزود: برگردیم؟
سورن: پس برگرد...
ترانه: من دور زدن بلد نیستم...
وحی منزل بود که سورن همه چیز را به او یاد دهد.با لبخند برایش توضیح داد هرچند خیلی طول کشید اما بالاخره به در خانه رسیدند.
ترانه بعد از یک ساعت تشکر از اقای سزاوارش پیاده شد.
اما سورن صدایش کرد. جعبه ی کادو شده ای را به دستش داد.
ترانه مبهوت حتی زبانش به تشکر هم نچرخید. سورن با چهره ای بشاش از او خداحافظی کرد و رفت.
ترانه در اسانسور جعبه ی اهدایی اش را باز کرد. یک عطر کلوین کلین ... گران بود... نسبتا.... با یک گوشواره ی حلقه ای... بدل بود... اما زیبا... انقدر خوشش امده بود که همانجا در اینه ی اسانسور ان ها را به گوشش بیاویزد.... سورن تمام حق التدریسش را به اضافه ی مبلغی که خودش روی ان گذاشته بود به خرید ان هدیه داده بود.... اینطوری ارامش بیشتری داشت.

با چند بهانه ی کوچک معطل کردن دخترها-دیر امدن سرویس-تصادف اتوبان وترافیک توانست نگرانی خانم یوسفی را برطرف سازد.هر چند از عملش ناراضی بود.
حق چنین کاری نداشت. اما لذت این همراهی چند لحظه ای را نمیتوانست منکر شود.عطر جدیدش را بویید و کمی خود را به ان معطر کرد. لذت هدیه گرفتن شیرین بود اما نه به شیرینی کنار انکه این هدیه ی ارزشمند را خریده بود.درکش کمی مشکل بود... حد اقل برای ترانه... اما لذت و حال خوشش چندان درک کردن نمیخواست.

-------
با صدای تلفن به سمتش رفت.شمیم بود پس از کمی احوالپرسی گفت: چه خبرا؟
ترانه از دست او دلخور بود. منشا اصلی دلخوری اش را نمیدانست.... اما دلخور بود... این را میدانست.
شمیم پرسید: امروز خیلی گرفته بود....
ترانه: اره... و بعد با خود فکر کرد حین تعلیم دادن انقدر ها هم گرفته نبود.
شمیم گفت: میدونی... من خیلی تو کوکش بودم...
ترانه ذهنش را متمرکز حرفهای شمیم کرد و ازمرور اتفاقات دلپذیر ظهر دست کشید. شمیم چه گفت؟! در کوک چه کسی بود؟!
شمیم لحنش عادی بود در حالی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: میدونی همه ی حواسش به تو بود...
ترانه گفت: یعنی چی؟ کیو میگی؟
شمیم: سورن...
ترانه کمی به رگغیرتش برخورده بود... تازگی ها اصلا دوست نداشت کسی از سورن جلویش حرف بزند... یا حتی اشاره ای بکند...چه تعریف چه تمسخر فرق نداشت... اصلا راجع به او حرف نزنند.خوشش نمی امد... فقط او حق داشت راجع به راننده ی معلم اظهار نظر کند... فقط او... نه هیچکس دیگر...با این حال اشفتگی اش را در گفتن واژه ی خوب پنهان کرد.
شمیم ادامه داد بی هوا: خوش به حالت...
ترانه متعجب پرسید: چرا؟
شمیم به خود امد و گفت: هان... نمیدونم... به نظرم خیلی حواسش به توه...
ترانه از این توجه غرق لذت میشد.... اما از اینکه شمیم امروز جلو نشسته بود حرصش در می امد.اخرسر هم طاقت نیاورد و گفت: خوب که چی.... میخوای پاسش بدم به تو؟
شمیم طعنه اش را نا دیده گرفت و گفت: مراقب خودت باش... میدونی تو خیلی تجربه نداری... من فقط خواستم بگم به پسرا نمیشه اعتماد کرد.
با این حرف شمیم موافق بود. اما برای دفاع از خودش گفت: اما من و اون کاری با هم نداریم....
و باخود زمزمه کرد جز تعلیم و تدریس.... و در دل خندید.
شمیم گفت: میدونم... ولی غرور داشته باش... یه پسر عاشق غرور یه دختر میشه...
ترانه اصلا مغرور نبود... پس یعنی سورن عاشق ترانه نشده بود؟!
عشق... شمیم او را داشت گیج میکرد. عشق.... فقط در ابیات ادبیات فارسی نمودی از ان را دیده بود.... ان هم به اجبار نمره... در غیر این صورت....نه او اهل این مسائل نبود.... به هیچ عنوان.... قبلا از اشعار عاشقانه خنده اش میگرفت... اما حالا.... حالا هم فرقی با قبلا نداشت.... هرچند ترانه متوجه این همه تفاوت نبود اما... با این حال به نظر خودش با گذشته هیچ فرقی نداشت .
شمیم همچنان نصیحتش میکرد... ترانه نصفش را نشنید.ولی جمله ی اخر شمیم را خوب شنید: از فردا دیگه خودت جلو بشین.... اون نی قلیون ارزونی خودت.... و خندید.
ترانه انقدر خوشحال شد که از تمسخر او ناراحت نشود.یک بار عیبی نداشت. به شرطی که تکرار نشود.
شمیم با لودگی گفت: ترانه و سورن... فکر کن بالای کارت عروسی بنویسن.... یوسفی و سزاوار... قشنگ میشه...
شمیم دوست نبود... دشمن بود.... چرا ترانه را به رویا میبرد... ترانه هم داشت رنگ کارتش را انتخاب میکرد.. احتمالا ابی...
شمیم با خنده گفت: چه خبرا؟
ترانه سرحال بود ... نمیدانست اتفاق ظهر را بگوید یا نه.... اما بالاخره گفت. اصولا حرف در دهان هیچ دختری نمی ماند.
شمیم هرچند حسودی را کمی کنار گذاشته بود اما گفت: عطر جدایی میاره....
ترانه نفس عمیقی کشید عطر کلوین کلین در مشامش پیچید.
شمیم گفت:خوب پس خیلی خوش گذشته؟
ترانه جمله ی شمیم را در ذهن میگذراند... جدایی....
پس از کمی صحبت در باره ی موضوعاتی پراکنده ترانه خداحافظی کرد.
اما جمله ی شمیم در سرش میپیچید.جدایی....
از مادرش اجازه گرفت به خانه ی پریناز برود... با پری هم هماهنگ کرد و سعی کرد در تمام مسیر به تمام زخم زبان های پریناز بی توجه باشد.... پریناز فکر کرده بود با سورن سر قرار میرود و داشت جبران مافات میکرد.. چرا که قبلا این زخم زبان زدن ها بر عهده ی سحر و ترانه بود... و حالا خودش هم ....
همین امروز باید برای سرون هدیه ای میخرید....فردا... پس فردا هم نه... یک ساعت دیگر هم نه... همین الان... انقدر در این فکر بود که اصلا دلش نمیخواست وقت را از دست بدهد. سورن هدیه خریده بود... او هم باید میخرید.. طبق کدام قانون نا نوشته.... اما باید میخرید... صفت دخترهاست... رویایی بودن!
وارد مغازه ی عطر فروشی شد.. وسوسه ی اینکه بداند سورن چقدر خرجش کرده ... از فروشنده قیمت گرفت.
مغزش سوت کشید... این مبلغ برای هدیه ی نمره ی بیست حسابان کمی زیاد نبود.
دنبال عطر میگشت یعنی به جز ان به چیز دیگری فکر نکرد اگر طرفش دختر بود با عروسک و جاشمعی سر و تهش را هم می اورد اما... طرفش معلم راننده بود... راننده ی معلم...
فروشنده کلافه شده بود.... ترانه فقط تست میکرد... تمام تنش بوی عطر مردانه گرفته بود.اما بالاخره عطر play را یافت... همانی که سورن همیشه از ان میزد.
با شوق وافری ان را خرید... اما... به چه بهانه ای هدیه اش را تقدیم او میکرد....؟!

فرزین با احتیاط قابلمه ی سوپ داغ را روی میز گذاشت.
سورن را صدا کرد.
سورن نگاهش کرد و گفت:نمیخورم...
فرزین اخمی کرد و مقابلش که روی کاناپه لم داده بود ایستاد و گفت: بیخود... پاشو سوپ جوه...
سورن حوصله نداشت... از ترانه جدا شدن سخت بود.... باز کسل و گرفته بود.... قبلا که او را نمیشناخت واقعا چطور روزگار میگزراند؟!
فرزین اخمی کرد و رو به او که زیر چشمهایش گود بودند گفت: نخوری... به زور میریزم تو حلقت... پاشو...
سورن نگاهش کرد... خوبی اش این بود که تغییراتش زیادی نا محسوس بود... فرقی با قبل نکرده بود.... او را هم به یک چشم دیگر نمیدید... چیزی که سورن از ان همیشه میترسید.... او را جزیی دیگر از ادمها بدانند.... از اینکه لکه ی ننگ روی پیشانی اش را جزیی ازسیاهی بدانند... او را سیاه بدانند در حالی که نبود... فرقی با کسی نداشت.... هیچ....فرزین با لبخند گفت: منتظرتم... و به اشپزخانه رفت.
طعنه های داریوش مثل پتک برسرش فرود می امد: سر سفره با یک حرام نشستن ... نجس بودن... خراب بودن... مایه ی ننگ بودن.. بی پدر بودن... فرزین راجع به او این فکرها را نمیکرد؟! فرزین که مقید تر بود در دینداری... پس چرا هیچ حرفی به او نمیزد... رنگ نگاهش وقتی فهمیده بود که دزد است خیلی بد تر بود ... یعنی حالا بد نبود... عالی بود.... نگاه دوستانه... برادرانه.. محبتانه... چقدر تشنه بود... اینقدر حقیر یک نگاه شاید محبت امیز.... هرچند از ترحم بیزار بود.... این رفتار فرزین بوی ترحم نمیداد.... رنگ دلسوزی نبود... به رنگ بی رنگی رفاقت بود.
کنار فرزین نشست و مشغول شد.فرزین صحبت میکرد... بیشتر جوکهای دسته اولش را برای او میگفت.سورن به زور میخندید... شاید فقط به خاطر اینکه ناراحتش نکند... اما در حضور ترانه احتیاجی به زور و جبر نداشت... اصلا...
پس از صرف غذا برای انجام کاری به بیرون رفت.ترجیح داد پیاده روی کند.حوصله ی رانندگی نداشت. دلش میخواست میشد ترانه پشت فرمان ماشنی بنشیند و او هم کنارش و....
امجد مقابل پای سورن توقف کرد.
سورن مبهوت به او نگاه کرد.
امجد با لبخندی به او اشاره کرد که سوار شود.
سورن با حیرت و چشمهایی که از فرط تعجب گرد شده بودند پرسید :شما... اینجا؟!
امجد با لبخند پسوالش را با سوال پاسخ داد و گفت: ناراحت شدی که برگشتم....؟
سورن خودش را جمع کرد و گفت: تنها اومدید یا فرح جونم... و امجد میان کلامش امد و گفت: نه فرح موند... من برای کاری اومدم...
سورن به رو به رو خیره شد و با پوزخند گفت: برای مشکلات خواهر زادتون درسته؟
پس از مکثی ادامه داد: فکر نمیکردم به دیگران متوصل بشه...
امجد با خونسردی گفت: من جز دیگرانم؟
سورن حرفی نزد.توقعش را نداشت.... با این حال....
امجد با لحن ارامی پرسید: نظرت چیه ناهار و با هم....
سورن میان کلامش امد و گفت: من فرصتشو ندارم....
امجد لبخند تلخی زد و گوشه ای نگه گفت: مزاحمت شدم؟
سورن خجالت کشید شرمگین گفت: این چه حرفیه؟
امجد پوفی کشید و گفت: دلم نمی خواد داریوش صدمه ای بهت بزنه....
سورن حرفی نزد.چند بار این جمله را بشنود.. خسته شده بود داریوش هم یک انسان بود.... هیولای تاریکی نبود... هرچند در کودکی برایش بدتر از یک هیولای تاریکی بود.... با این حال ...جمله ی اقای امجد باعث شد حس خشک شدگی به او دست دهد.
امجد اهسته گفت: سزاوار فوت شد....
سورن یکه ای خورد.... مبهوت به چهره ی ارام امجد خیره شد.
سورن پرسید: واقعا؟ کی؟
امجد به رو به رو نگاه میکرد در همان حال گفت: یک ماهی میشه.....
سورن فقط توانست اه بکشد... داریوش حتی او را لایق ندانسته بود.... فکرش بیشتر از این پیشروی نکرد.... او مگر لایق بود..؟.. فقط یک کلمه ی نا قابل او را به این خانواده متصل میکرد... فقط یک کلمه.... فقط یک نام فامیل همین...
به زور بغضش را فرو داد.... سزاوار هر چه که بود ازاری به او نرساند شاید مصبب مرگ مادرش بود... شوهری که همسرش را به جرم خیانت کشت... کمی حق داشت... شاید هم نداشت.... شاید او هم.... نه ترانه پاک بود... و هزار شاید دیگر... اما ان لحظه .... یعنی حد اقل دلش نمیخواست این خبر را بشنود.
امجد نگاهش را به نیم رخ متاثرش دوخت .سورن از اخرین دفعه خیلی لاغر تر شده بود.
امجد دستش را روی دست او گذاشت و گفت: ناراحت شدی؟
سورن به ارامی گفت: خدا رحمتش کنه...
امجد: لایق این جمله بود؟
سورن به بیرون خیره شد و گفت: نمیدونم...
امجد لبخندی زد و گفت: دل بزرگی داری....
سورن زهر خندی زد و گفت: لابد پدرمم دل بزرگی داشت... یا... شاید داره...
امجد دستش را فشرد و گفت: در رابطه با خونه....و از داشتبورد پاکتی را بیرون اورد و روی زانوی سورن گذاشت.
-این سند همون خونه است....
سورن همچنان به رو به رو خیره بود....
امجد به ارامی گفت: ازت خواهش میکنم...
سورن با لحنی قاطع گفت: ازم خواهش نکنید از حقم بگذرم...
امجد با تشویش گفت: سورن... داریوش زخم خورده تر از همیشه است...
سورن با تلخی گفت: عمیق تر از زخم من؟!
و امجد اندیشید نه... اما به زبان نیاورد.
سورن به ارامی گفت: برای داریوش متاسفم... میشه ادرس قبر اقای سزاوار و بهم بدید؟امجد سرش را پایین انداخت و گفت: داریوش خواسته...
سورن: باشه....
امجد: به خاطر خودت میگم... داریوش عقل تو سرش نیست...وگرنه ....
سورن: مهم نیست....من هنوزم نمیدونم قبر مادرم کجاست... چه فرقی میکنه قبر کسی که ازش شناسنامه دارم هم ندونم کجاست....
امجد روی تکه کاغذی که از جیب کتش در اورد چیزی نوشت و ان را به سمت سورن گرفت.
سورن نگاهی به کاغذ انداخت... محله ی قدیمی در یک شهر دور... اینجا قطعا ارامگاه سزاوار نیست....نگاهی متعجب به او انداخت و گفت: شما میدونستید؟
امجد : تازگی فهمیدم....
سورن با دستی لرزان که سعی در مخفی کردن رعشه اش داشت گفت: ممنونم... وکاغذ را در جیبش فرو برد.
امجد بحث را به درس و دانشگاه کشید و سورن از موفقیت هایش میگفت. امجد با رضایت لبخندی زد. رنگ خشنودی به چهره اش درخشندگی به ارمغان اورده بود.
وقت رفتن بود.
سورن دستش را به دستگیره گرفت و حینی که پاکت را زیر شیشه ی جلو میگذاشت گفت: ممنون اما من خونه دارم... خداحافظ.
امجد بدون پاسخ گفتن به خداحافظی او اهسته پرسید: نماز میخونی سورن؟
سورن: بله....
امجد: قضا هم میشه؟
سورن: سعی میکنم سر وقت بخونم... اما گاهی...
امجد نگاهش را به ا و دوخت و گفت: نماز خوندن تو خونه ی غصبی .... باطله... مگه نه؟!
سورن حرفی نزد فقط در را محکم بست.دندان هایش را می سایید... امجد شیشه را پایین کشید و گفت: حق داریوشه... اینو میدونی خوبم میدونی... تو رو روح فرزین قسمت میدم... کاری نکن که پشیمونی به بار بیاره... فرح خیلی دلتنگته.... و بی خداحافظی ماشین را روشن کرد و رفت.سورن ایستاده بود.هوا چقدر گرم بود.

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
صفحه  صفحه 6 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Driver Service | راننده سرویس بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites