تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

My nurse | پرستار من

صفحه  صفحه 2 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#11 | Posted: 9 Jul 2013 01:24
  • پرستار من ۶

نگاهی بهش انداختم و گفتم:
-چی میگی علی؟امکان نداره..
-حالا همین یه بارو کوتاه بیا..بابا گناه داره..
-علی یاد گذشته ی خودت افتادیا...
-بله اما این دفعه..
-این دفعه چی؟
-این دفعه هم کار من پیشت گیره...بابا گناه داره..اونم دل داره..
-مگه من می گم نداره؟حالا بیخی بریم حسام تولدش کوفتش شد...بعا حرف می زنیم..
لبخندی زد و گفت:
-حله دیگه..
-نه..چی میگی..گفتم بعدا..
و دوباره وارد کافی شاپ شدم..همون موقع کیک حسام رو آوردن..
رفتم کنار آرزو نشستم..ارغوان یه جور خاصی نگاهم می کرد..منم بهش زبون درازی کردم و به صندلیم تکیه دادم..
با دیدن کیک حسام همه زدیم زیر خنده..یه کیک میمونی که روش نوشته شده بود:
آدم شو تو رو خدا..داری زن می گیری
کیکو صدف سفارش داده بود..همه با خنده بهش نگاه کردن اما این وسط نگاه حسام فرق داشت..با یه عشق عمیق نگاهش می کرد..خیلی دوسش داشت..
مشغول خوردن کیک شدیم..به گاف خودم فکر کردم..وای خدا..آبروم جلوی صدف رفت..حالا باید همه چیو واسش تعریف کنم..
بزارین تعریف کنم..نشسته بودیم و داشتیم حرف می زدیم که صدف گفت:
-ساعت چنده؟چرا علی و ارغوان نیومدن؟
من طبق عادتم آستینمو کشیدم بالا تا ساعتمو نگاه کنم و صدف نگاهش روی مچ من قفل شد..
در واقع هیچ ساعتی در کار نبود..
یعنی ساعت روی دستم نبود..
و من از روی عادت اینکارو کردم چون همیشه ساعت روی دستم بود..
و باندپیچی دور دستم آبرومو برد..
داشتم با حرص چنگالو توی دهنم له می کردم که آرزو گفت:
-پدرشو درآوردی
با گیجی نگاهی بهش انداختم و گفتم:
-ها؟پدر کیو؟
این آرزوی بی مزه هم از خنده ریسه رفت..انگار براش غضنفر تعریف کردم..
-چنگالو می گم خره
با لحن مسخره ای گفتم:
-هر هر..رو یخچال بخندی..ببند نیشتو دختر..چاه فاضلاب کم میاره در مقابلش بس که بو میده..
با این حرفم همه زدن زیر خنده ..فهمیدم حواس همه سمت ما بوده...جیغ بنفش آرزو باعث شد خندشون بلند تر بشه..
توی خیابون بودم و منتظر تاکسی..عصبانی هوفی کشیدم و به خودم فحش میدادم که چرا با علی نرفتم خونه..
ای بابا مسخره بازی و یه دندگی هم حدی داره..
والا..
دختره ی لجباز..

حالا اینقدر اینجا وایسا منتظر آژانس تا زیر پات آمازون بشه..
شایدم پارک جنگلی
به هر حال انسان در بوجود آمدن آن نقش داشته و بهش پارک جنگلی یا جنگل مصنوعی میگن..
نه بابا..
یگان جنابعالی انسانی؟
نخیر..انسان کجا بود
من فرشته ام...
آره از نوع عزرائیل..
آره دیگه جون همه رو می گیرم..
خوبه خودتم می دونی
خره منظورم خاطر خواهامه..
آهان از اون لحاظ..بمیرم واسه خاطر خواهات..نه که چشمای شهلایی داری..
آره..تا دلتم بخواد..
برو بابا..این آخرین جمله ی مذاکرات بین خودم و خودم بود که مثل همیشه بی نتیجه باقی موند..با دیدن آژانس دستی براش تکون دادم و سوار شدم..
البته فکر نکنید الکی سوار هر ماشینی میشما..نه...یگان عاقل تر از این حرفاس..مارک داشت..یگان عاقل..خانم...تحصیلکرده..مارک نه آرم...خاک تو سرت کنن..
به راننده تاکسی که به من نگاه می کرد و احتمالا داشت پیش خودش یکی از اینا رو می گفت:
دیوونه ..
عقب افتاده...
تیمارستانی..
و یا هر چیزی که به ذهنتون میرسه..ولی خواهشا منحرفا فکر نکنن..چون چیزایی که به ذهنشون میرسه خیلی بده و به قول خودم
"یگان مال این حرفا نیس"
آره داداش..
ما اینیم...

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#12 | Posted: 9 Jul 2013 01:24
پول راننده رو دادم و با کلید درو باز کردم..نه که بقیه با خودکار و خود نویس باز می کنن..من باکلید باز کردم که یاد بگیرن...درس عبرتی بشه واسه آیندگان...
با سر و صدا وارد خونه شدم که فهمیدم آقای کیانی از سفر برگشته..چقدر این مرد مهربون بود و دوست داشتنی..
کلی واسم سوغاتی آورده بود
شال...یه عطر خوشبو و یه ساعت دخترونه ی ظریف
سلیقه هم که..
آه..بیست..باقلوا..
کلی براش به قول خودش شیرین زبونی کردم و گفتم و گفتم و خلاصه گفتم..
اینقدر گفتم که بیچاره سر درد گرفت و به بهونه ی کارخونه که قرار بود فردا صبح بهش سر بزنه رفت بخوابه..
لیلا خانم هم از دل نگرانی هاش برای شهاب گفت..
نمی دونم..
اما حس کردم این حرفا رو می زد تا دوباره برگردم..
اما اون که خودش گفته بود نمیزارم برگردی و اذیت بشی..
چه می دونم والا..مغزم قد نمیده...باید براش قرص افزایش قد بخرم بچم کوتاه نمونه توی مدرسه مسخرش کنن...هـــی
آخیش..یاسمین تموم شد..دستی به صورتم کشیدم تا ببینم گریه کردم یا نه که متوجه شدم نه بابا آخه من مال این حرفام که با رمان گریه کنم؟
بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه..نگار داشت آشپزی می کرد..
نگار خدمتکار اینجا بود...ازش پرسیدم:
-لیلا جون رو ندیدی؟
-همین الان رفت توی هال...
داشتم به سمت هال می رفتم که گوشیم زنگ خورد...
به شماره ی روی صفحه نگاهی انداختم و با تعجب بسیار جواب دادم:
-بله؟
-سلام یگانه خانم..سهند هستم..
-بله..اتفاقی افتاده؟
-حال شما خوبه؟
-ممنونم خوبم..
-یگانه خانم یه سوال داشتم البته..
مکث کرد که گفتم:
-بفرمایید سوالتون رو بپرسید..
یه لحظه به فکرم رسید یه جور میگم سوالتو بپرس انگار جز هیئت علمی دانشگام و اینم شاگردمه...جلوی خندم رو گرفتم و گوش دادم:
-می خواستم ببینم شما میخواین دوباره برای کار به خونه ی شهاب برید؟
-چطور مگه؟
-هیچی..آخه گفته بود یه سری حساب کتاب باهاتون داره...گفت اگه نمی خواید دیگه کار کنید برید تا حساب کتابتون رو انجام بده..
نفس عمیقی کشیدم و خواستم بگم که پولش بخوره تو سرش..اما چرا باید از حقم بگذرم..یه عمر که حالا نه..ولی چند هفته ای که اونجا کار کردم..
-کی باید برم؟
-برای کار؟
-نخیر برای تصفیه حساب..
-امروز وقت دارید؟
-شما به جای ایشون وقت تعیین می کنید؟
پوفی کشید و گفت:
-نه خودش گفته امروز..
-باشه تا یه ساعت دیگه اونجام
-خدانگه دار
-خداحافظ
همون موقع لیلا جون از هال اومد بیرون و چون من دقیقا توی راهرو ایستاده بودم و با گوشیم حرف میزدم دیدم:
-چیزی شده یگانه؟
-نه..نه..باید برای تصفیه حساب برم خونه ی شهاب..
با لحن مشکوکی گفت:
-شهاب بود؟
-نه آقا سهند بودن..
-میخوای بری؟
-آره دیگه..میرم و زود برمی گردم..
-باشه..ولی مراقب خودت باش..
-باشه..ولی مراقب خودت باش..
حس کردم خوشحال شد..خب اونم مادره...هر چی باشه برای پسرش نگرانه و دوست داره یکی مراقبش باشه...
شلوار کتون سفیدمو با مانتوی آبی نفتیم پوشیدم..نگاهی به خودم انداختم..چشمای مشکیم بهترین اجزای صورتم بودن...بقیه ی اجزای صورتم کاملا معمولی بودن...نه زشت و نه قشنگ...اما من همیشه از خودم راضی بودم..
گاهی اوقات حسرت می خوردم که کاش به جای این چیزا پدر و مادرم رو داشتم..
هر چند لیلا جون و آقا عباس..آقای کیانی رو می گم..
هر چند اینا بودن..
اما پدر و مادر...
یه چیز دیگه اس..
وقتی مادرم فوت کرد من فقط هشت سالم بود..بابام بداخلاق بود...
خیلی بداخلاق بود..
تا شونزده سالگی توی خونه ی اون بودم..یعنی خونه ی خودمون..
بعدش دیگه نتونستم تحمل کنم چون بابام می خواست منو بده به یه پسر بیست ساله که مثل خودش بود..دقیقا کپی برابر اصل...همون قدر بداخلاق..البته هیز هم بود...
شاید الان فکر کنید که از خودم در میارم اما اونقدر چشم چرون بود که آدم با چادر فکر می کرد لخت جلوش ایستاده...
از خونه فرار کردم..یه شب رو توی پارک صبح کردم..
بعدش چون ترسیدم به عنوان دختر فراری بگیرنم و ببرنم خونه ی بابام رفتم به نزدیکترین بیمارستان..
نمی دونم چرا رفتم بیمارستان...
بدون هیچ اختیاری این کارو کردم...وارد نماز خونه ی بیمارستان شدم و نماز خوندم..
بعدش هم یه گوشه دراز کشیدم...
حداقل مردم فکر می کردن اینجا کسیو دارم که مریضه و من اومدم یه استراحتی کنم..
همون جا با خانم کیانی آشنا شدم که به علت سکته ی آقای کیانی اومده بود بیمارستان...
از دیدنش توی چادر سفید نماز که مثل فرشته ها بود آرامش گرفتم..
اول که با مهربونی ازم سوال می کرد طفره می رفتم اما بعد همه چیزو گفتم...
از زندگیم..
اون موقع بچه بودم و البته بهترین کارو انجام دادم...
منو برد خونشون..اول براشون کار می کردم اما بعد از دو سه ماه نگارو آورد و دیگه نزاشت کاری کنم..فرستادم مدرسه و بعدش دانشگاه..بهترین کار ها رو در حقم انجام داد...
و بعد از یه سال من فهمیدم پدرم فوت کرد..
ناراحت شدم اما زیاد نه..چون خیلی اذیتم کرده بود..هم منو و هم مادرمو...
بقیه اش هم که دیگه می دونید..رفتم خونه ی شهاب و...
از تاکسی پیاده شدم و به در روبروم نگاهی انداختم...کلید نداشتم..کلید دست لیلا جون بود و یادم رفته بود ازش بگیرم.....پس باید زنگ می زدم...

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#13 | Posted: 9 Jul 2013 18:37
پرستار من ۷


نفس عمیقی کشیدم...
استرس که نه..
ترس هم نه...
فقط یه کم..
یه کوچولو کنجکاو بودم ببینم چی میشه...
دستمو روی زنگ فشار دادم...
بعد از تقریبا سی و دو ثانیه صداش توی آیفون پیچید:
-کیه؟
-یگانه ام..
در با صدای تیکی باز شد...
قدم اول رو که گذاشتم و وارد خونه شدم یاد روز اول و اضطرابم افتادم...
یعنی دیگه قراره نیام برای کار؟پس قولی که با خودم داده بودم تا شهاب رو به زندگی بر گردونم چی؟
نمی دونم...
باید فکر کنم...
نمیشه که فرتی بپرم بغلش بگم بخشیدمت...
نزدیک بود بمیرما...هر چند خودم مقصر بودم...
نه بابا یگانه شهاب مقصر بود..نه خودم..نه شهاب...
توی همین فکرا بودم که یه پسری رو جلوم دیدم...
اوه...
این کیه؟؟؟؟؟؟
شهاب؟؟؟
عمرا؟
اون عملیو چه به خوشگلی؟
خوشگل هم که نه...
جذاب...
فکر کنم فهمید تعجب کردم چون گفت:
-شهابم..
-نه پس فکر کردم کارگر جدید استخدام کردی..
-زبونت هنوز کوتاه نشد؟
-نچ..قرار بود کوتاه بشه مگه؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
-مگه نیومدی برای تصفیه حساب؟صبر کن تا پولتو بیارم..
دست به سینه مثه طلبکارا ایستادم...با یه پاکت اومد و گفت:
-بفرما..اینم حقوقت...
تشکری کردم و خواستم برم که با صداش ایستادم:
-نمی خوای دیگه برای کار بیای؟
برگشتم و بهش نگاه کردم..توی چشماش زل زدم..گفتم:
-مشخص نیس که دیگه نمیام؟
-نه..رو پیشونیت نوشتی؟چرا نمی بینم؟
لبخندمو خوردم و گفتم:
-یه لطفی می کنید؟
-بله...چی؟
-از امشب لطف کنید توی ظرف پنیر نخوابید..
اول نگرفت...بعدش با حرص گفت:
-از کجا میدونی من اونجا می خوابم؟
-آخه حس می کنی زیادی گوله نمکی..
بعدش هم با لبخندی که نشونه ی پیروزیم بود رفتم بیرون و با آرامش درو بستم..آخیش..حالشو گرفتم..
به یاد قیافش افتادم..نه بابا به اون غلظت هم تغییر نکرده بود..فقط اون ریشای مزخرف رو زده بود..یکم هم به تیپش رسیده بود..همین...
***

***
تا وارد حیاط شدم لیلا جون پرید جلوم و گفت:
-چی شد یگانه؟
-اتفاقی نیوفتاد لیلا جون...
-میخوای دوباره برگردی؟
-نه...
حس کردم از جواب صریحم خیلی غمگین شد...فکر کنم باید نقشه ام رو براش توضیح می دادم...برای همین گفتم:
-حالا بریم داخل براتون می گم..
با چهره ای پکر دنبالم اومد..اما وقتی همه چیو بهش گفتم هر لحظه چهره اش خوشحال تر میشد آخرش هم گفت:
-اما من راضی نیستم به خاطر من و پسرم زندگیتو به خطر بندازی یا خراب کنی...
-من خودم دوست دارم این کارو کنم لیلا جون..
و پاسخ این حرفم هم لبخند دلگرم کننده اش بود...
اوه اوه چه من با ادب شدم این چند ساعته..باید برای خودم اسفند دود کنم...بادا بادا مبارک بادا..چی؟؟یگان قاط میزنیا...بادا بادا مبارک بادا چیه؟؟؟دیوونه...
تلفن رو برداشتم تا یه زنگی به ارغوان بزنم:
من-سلااااام ستاره ی سهیل چطوری؟
-سلام مرسی تو چطوری شهاب سنگ آسمانی؟
خندیدم و گفتم:
-کوفت..چه خبر؟بابا خواستی یه سایت برا ما پیدا کنیا...شهاب پیر شد تو هنوز پیداش نکردی(این حکایت منم هستا)
-ای بابا..بنویس..
-چیو؟
-لینک سایتو دیگه..
رفتم خودکار برداشتم و کف دستم نوشتم تا یادم باشه برم توش...بعدش گفت:
-ببین علیرضا منو خفه کرده..میگه جواب مهدیو بده...بچه خوشو کشت..
جدی گفتم:
-ببین ارغی..من نمی خوامش..یه بار هم بهش گفتم..
-باشه...ارغی هم عمته...
دوتامون خندیدیم و اون گفت:
-خب من برم ناهارم داره می سوزه...
-برو آشپز..سلام به علی برسون..
-باشه گلم بای
-خدافظ
تلفن رو قطع کردم و روی تختم دراز کشیدم..بابا من مهدی رو نمی خوام...از این پسرایی که یه ماه بعد ازدواج میگن چادر سرت کن خوشم نمیاد...از خانوادش معلومه که دوست دارن عقایشون رو دیکته کنن...مامانش که اومده بود خواستگاری یه جور چپ چپ نگاه می کرد انگار لخت نشسته بودم...منم ردشون کردم...حالا این بعد سه ماه دوباره فیلش یاد یگانستون کرده...
هی....

آدرس روی دستم رو توی مرورگر نوشتم..
یک...دو..سه..
اومد..
میگن این اینترنت پرسرعتا بدرد نمی خوره..نه بابا تا اینجا که سرعتش خوب بود...خب من از این چیزایی که اینجا نوشته چی می فهمم؟؟
اوف.....
رفتم و مسئول کافی نت گفتم:
-ببخشید،من چیزی که می خواستم رو پیدا نکردم..می تونید برام بگردید؟
-بله..راجع به چه موضوعی؟
-ترک اعتیاد و رفتار صحیح با شخص معتاد..
مرد نگاهی بهم کرد و گفت:
-چشم..براتون پرینت هم بگیرم؟
-بله..کی بیام بگیرمش؟
-حدود دو ساعت دیگه..
-ممنون...هزینه ش چقدر میشه؟
-بعدا حساب می کنیم
تشکر کردم و از کافی نت اومدم بیرون..خب این دوساعتو چکار کنم؟
خونه حوصله ندارم برم...
اووووم...بزار یه زنگی به آرزو بزنم:
-آرزو کجایی؟
-من خونه...چطور؟
-ببین بیا به این آدرسی که میگم..
-بگو..خودمم حوصلم سر رفته..
آدرسو دادم و منتظر شدم بیاد..بعد از حدود نیم ساعت دویست و شش سفیدشو دیدم..دستی بلند کردم و رفتم سمتش...صدف و یه دختر دیگه هم توی ماشین بودن...سلام کردم و گفتم:
-صدف معرفی نمی کنی؟
-دختر عموم نگار...
باهاش سلام احوال پرسی کردم..بعدش صدف رفت عقب پیش نگار و گفت تو بشین جلو..منم که اهل تعارف نیستم نشستم...
رو به آرزو گفتم:
-سلام..چطوری؟
-مرسی..اینجا چکار می کنی؟
-اومدم یه مقاله بدم برام در بیاره...حالا هم حوصلم سر رفته بود گفتم با هم بریم بگردیم..
پاشو روی گاز گذاشت و گفت:
-بزن بریم..
وای یعنی دلقک بازی در این حد..؟
آهنگ فقط تو نیستی هلن رو گذاشته بودیم و باهاش می خوندیم و می خندیدیم..بلند بلند...
فقط تو نیستی...


فقط تو نیستی که منو شکستی! / فقط تو نیستی که باهام نموندی!
تو این شبو روزای بی هیاهو / فقط تو نیستی که منو سوزوندی
من همیشه به هرکی دل سپردم / ازش فقط یه خاطره برام موند
اینهمه تنها شدنو شکستن / من و دیگه از هرچی عشقه ترسوند
فقط تو نیستی که شبونه رفتی! / فقط تو نیستی که دروغ میگفتی
نمیدونم شاید یه روز که دور نیست / تو هم به حالو روزه من بیفتی
انگار که سرنوشته من همینه! / من از تو هیچ گلایه ای ندارم
حتماً خودم مقصرم عزیزم / یه عمریه همیشه بیقرارم
من همیشه به هرکی دل سپردم/ ازش فقط یه خاطره برام موند
اینهمه تنها شدنو شکستن / منو دیگه از هرچی عشقه ترسوند
فقط تو نیستی که شبونه رفتی / فقط تو نیستی که دروغ میگفتی
نمیدونم شاید یه روز که دور نیست / تو هم به حال و روزه من بیفتی!
فقط تو نیستی که شبونه رفتی / فقط تو نیستی که دروغ میگفتی
نمیدونم شاید یه روز که دور نیست / تو هم به حال و روزه من بیفتی!
من همیشه به هرکی دل سپردم/ ازش فقط یه خاطره برام موند
اینهمه تنها شدنو شکستن / منو دیگه از هرچی عشقه ترسوند
فقط تو نیستی که شبونه رفتی / فقط تو نیستی که دروغ میگفتی
نمیدونم شاید یه روز که دور نیست / تو هم به حال و روزه من بیفتی!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#14 | Posted: 9 Jul 2013 18:38
پنجره ها رو هم پایین کشیده بودیم و تمام خیابون های تهرانو گشت زدیم...بین دو تا آهنگ بود که یه لحظه ماشین ساکت شد و صدای نوکیا توی فظا پیچید..گوشیه من بود...آهنگ بعدی شروع شد..رو به بچه ها گفتم:
-وای لیلا جون..
ضبط رو خاموش کردم و جواب دادم:
-سلام لیلا جون..
-دختر کجایی؟نمی گی نگرانت می شم؟
-ببخشید صدای گوشیم رو نشنیدم اینجا شلوغه..
-کجایی؟
-با آرزو اومدیم بیرون..ببخشید یادم رفت بگم..
نفس عمیقی کشید و گفت:
-عیبی نداره...کی برمی گردی؟
-تا یکی دو ساعت دیگه..
-باشه..مراقب خودت باش..خوش بگذره عزیزم..
تلفن رو قطع کردم..وای بیست و پنج تا میس داشتم...حق داشت نگران بشه..
نگاهی به ساعت کردم...هشت بود...
اوه..ما از ساعت پنج و نیم داریم می گردیم...چقدر زود گذشت..
با صدای تتل به خودم اومدم..فکرو بیخی اینو بچسب..
شب...
ترکیب دو تا حرف ساده اس...
ش شخص شما و ب بی تابی من ساده اس....
هوووووووووووووو.....
اصلا مقاله رو فراموش کردم..
ولش کن بابا..فردا می گیرمش..
شهاب که توی این یه روز قرار نیس بمیره..
یکم دیگه دور زدیم و بعدش رفتیم خونه..در خونه که رسیدیم گفتم:
-آرزو دستت درد نکنه...حال کردیم حسابی...
-خواهش..حال از خودته..
خندیدم و با صدف و نگار هم خداحافظی کردم..
از ماشین پیاده شدم و در خونه رو با کلید باز کردم...
اوه..
احتمالا مهمان اومده...
این ماشینه کیه..؟؟
با دیدن یه جفت کفش آدیداس سایز بزرگ شکم بیشتر شد...
یعنی کی اینجاست؟
معمولا بچه های خواهرو برادر آقای کیانی نمیومدن...لیلا جونم که تک فرزند بود..
این کی بود..
با رفتن به داخل فهمیدم مهمانمون کیه...
اوه..
این اینجا چکار می کنه؟
آروم سلامی کردم که همه به سمتم برگشتن...اوه اوه مگه قاتل دیدین اینطور نگاه می کنید؟

رفتم نشستم روی یه مبل تکی...
سهند گفت:
-آقای کیانی من باهاش خیلی صحبت کردم...اون خودش هم ته دلش دوست داره از شر مواد راحت بشه اما لج کرده..با شما لج کرده..
-من نمی دونم دلیل این کاراش چیه؟چرا زندگیه خودش رو بخاطر لجبازی تباه می کنه؟
-آقای کیانی...من دوست دارم بهش کمک کنم..اما..اما..
نگاهی به ما کرد و گفت:
-میشه خصوصی با هم حرف بزنیم..
من بلند شدم و ببخشیدی گفتم و رفتم بالا...در اتاقم رو باز کردم و پریدم روی تخت...اصلا برام مهم نبود که غیر مستقیم گفت مزاحمید...ولمون کن بابا..اگه بخوام به این چیزا فکر کنم که پیر میشم..
تخته شاسیمو با مداد اچ و بی شیشمو برداشتم و مشغول نقاشی شدم...همینجوری هر چی به ذهنم می رسید رو می کشیدم...بعد از یه ربع به تصویر روبروم خیره شدم...بازم این تصویر رو کشیدم..شهاب..پرتره ی شهاب برای نقاشی فوق العاده جذاب بود...البته این یکی طرحی که زدم ریشاش رو حذف کردم....یه دفعه ای یه تصمیمی گرفتم...بوم رو برداشتم...قلمو و رنگ هامو هم آوردم....
سعی داشتم یه چهره ی شاد و سرحال ازش توی ذهنم بسازم و روی بوم بزنم...بزار فکر کنم...جوری که همه ی اجزای صورتش بخندن....تا حالا این طوری ندیدمش برای همین کاره سختیه...اما...هوووم...
با تعجب به ساعت دیواری زل زدم ساعت سه شب بود....کش و قوسی به بدنم دادم و به شهاب خندان نگاه کردم...چه ناز می خنده بچم...به افکار خودم خندیدم و گفتم:
-بچه..هیچ کسم نه و شهاب...فکر کن...
زیر طرحمو امضا زدم و نوشتم:
-شهاب خندان....
بوم رو رو به پنجره گذاشتم تا اگه کسی اومد داخل اتاق نبینش...بعد هم با لبخند زیر پتو خزیدم...
آخ هیچی مثه خواب لذت نداره....
صبح بلند شدم و تند تند لباس پوشیدم...اول رفتم کافی نت و اون تحقیق رو گرفتم بعدش رفتم دانشگاه...سرم به شدت درد می کرد..دیشب اصلا نخوابیدم..از ساعت ده و نیم تا سه یه سره کلاس بودم...گرسنگی و سردرد باعث شده بود یه روز گند داشته باشم...بعدش هم این استاده دائم بر پر و پام می پیچید...همش غر میزد...هیچ کدوم از بچه ها هم توی این کلاس باهام نبودن...کلاس آخریو همش خواب بودم...با خستگی از دانشگاه زدم بیرون که با دیدن یه پرشیای آشنا با تعجب به شخصی که داخلش نشسته بود نگاهی کردم..
اوه..شهاب اینجا چه کار می کنه؟
از ماشین پیاده شد..نمی دونستم برم سمتش یا نه..از کجا معلوم برای من اومده باشه؟خب معلومه برای تو نیومده..حتما اینجا کاری داره...اما دیدم اون اصلا حواسش به من نیست..راه خودمو رفتم...سر راه یه دربستی گرفتم و آدرس خونه رو بهش دادم...چشمامو روی هم گذاشتم...بعد از پشت سر گذاشتن ترافیک بالاخره به خونه رسیدم..که البته نمی دونم مردم ساعت سه بعد از ظهر توی خیابونا چکار می کنن...حالا ترافیک سنگینی هم نبود...اما در کل بود...
لیلا جون یادداشت گذاشته بود که برای نهار رفته خونه ی یکی از دوستاش..خستگیم از گرسنگیم بیشتر بود..برای همین تصمیم گرفتم بخوابم تا غذا بخورم...مقنعمو در آوردم و دکمه های مانتومو باز کردم و با یه جهش خودمو به تخت رسوندم...
حس می کردم دارم یخ می زنم...سردم بود...توی اوج خواب با دست دنبال پتو می گشتم...وقتی پیدا نکردم پشیمون شدم..
خواب یه جای تاریک رو می دیدم...شهاب سوار پرشیا بود...همون لباس هایی تنش بودن که باهاشون اومده بود دمه دانشگاه..داشت به من نزدیک می شد..اما یه دیوار بینمون بود..من از دیوار رد شدم و شهاب و دنبال خودم کشوندم یه جای روشن..همه چیز سفید بود..شهاب دور شد...دوباره برگشت...دور شد...برگشت...نگاهی به اطراف کردم..هیچ کس نبود..شهاب هم دیگه نرفت...از خواب بیدار شدم..عرق روی پیشونیم رو با پست دست پاک کردم..از سرما توی خودم خزیدم..هوا تاریک بود...
از جا بلند شدم و خواستم درو باز کنم که سرم گیج رفت..ضعف کرده بودم...یه دفعه در باز شد و لیلا جون اومد داخل:
-بیدار شدی عزیزم؟
اومد نزدیکم...
-چی شده؟حال خوبه یگانه؟
گفتم:
-گرسنمه...
البته بیشتر شبیه زمزمه بود..سریع رفت بیرون و بعد از پنج دقیقه با یه سینی اومد داخل...وای قرمه سبزی..جونم..دارم گرسنگی می میرم...
غذا رو توی پنج دقیقه تموم کردم...اینقدر تند تند خوردم که داشتم خفه می شدم...سیر سیر بودم...به طوری که اگه حتی به غذا نگاه می کردم حالم به هم می خورد...از توی کمد پتو گلبافتمو برداشتم و رو به لیلا جون گفتم:
-من بخوابم..خسته ام..
-هنوز خسته ای؟نکنه مریض شدی؟پنج ساعت خواب بودی..
-نه مریض نیستم..دیشب اصلا نخوابیدم..
-باشه استراحت کن عزیزم..شب بخیر..
همون موقع آقای کیانی اومد و گفت:
-چیزی شده؟یگانه اتفاقی افتاده؟
گفتم:
-نه چیزی نیست نگران نباشید...
سه ساعت فک زدم تا راضی شدن و رفتن بیرون..چراغ خوابمو روشن کردم و یلدا رو برداشتم تا بخونم...بعد از حدود دو ساعت خمیازه ای کشیدم...خودمم متعجب بودم که چقدر کمبود خواب دارم...
شونه ای بالا انداختم و چراغو بستم..
و دوباره خواب....


" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#15 | Posted: 9 Jul 2013 18:38
آخیش..امروز کلاس نداشتم...با خیال راحت بعد از خودن یه صبحونه ی کامل پشت میز مطالعه ام نشستم و اون مقاله رو با دقت خوندم..من اگه همین قدر دقت توی درس خوندن به خرج میدادم حالا انیشتن بودم..والا..
زیر قسمتای مهمش خط می کشیدم...فهمیدم که من هیچی از رفتار با یه معتاد نمی دونم..با خوندن این تحقیق شاید بتونم یه سری چیزا رو یاد بگیرم..و بتونم نقشمو جلو ببرم...
موبایلم زنگ خورد...بدون نگاه کردن به اسم کسی که زنگ زده گوشیو روی گوشم گذاشتم..شهاب بود:
-سلام..بله؟
-سلام...میگم این ماکارونی ها رو کجا گذاشتی..هر چی می گردم نیس...
خندیدم..ضایع بود بهانه ای بیش نبود..چون ماکارونی ها جای همیشگیشون بودن..
-توی کابینت تکی...
و بعدش با شیطنت اضافه کردم:
-مثل همیشه...
-آهان پیداشون کردم..
آروم با خنده گفتم:
-هه..این می خواد ماکارونی درست کنه..
اما اون شنید و گفت:
-من نمی خوام درست کنم..پرستار جدیدم قراره برام درست کنه...
وای...نه..پرستار جدید..
اما بدون هیچ احساسی گفتم:
-به من مربوط نیس...خدافظ
بعد هم گوشیو قطع کردم..اینطور که نقشم خراب میشه...
ای شهاب بمیری...
زبونمو گاز گرفتم و به خودم گفتم:
-خب اونطوری هم نقشم خراب میشه...
و شروع کردم به فکر کردم و چاره اندیشی که البته نصفش فحش به خودم بود
چه کنم که نمی تونم مثه آدم فکر کنم...
-یگانه ..یگانه جون هنوز خوابی ؟!
ای بابا اینا کلا با خواب مشکل دارنا....بلند شدم رفتم طرف در وبازش کردم ...
-سلام ..نه بیدار شده بودم
-سلام عزیزم ...فک کردم شاید کلاس داشته باشی بیدارت کنم یه وقت دیرت نشه
-نه امروز کلاس نداشتم ...
-خب پس یعنی امروز کاری نداری ؟!...
-نه ...چطور مگه ؟!
-همین جوری پرسیدم ...بیرونم نمی خوای بری ؟؟؟

جاااااااااااااااااااااااا ن ؟؟؟ نکنه باز فیلش یادهندستون کرده !!! اون گل پسرش چی ؟؟؟ رفته برا من پرستار استخدام کرده ؟!!! بسه یگانه ازبس به این پرستار جدیده فکر کردی مخت داره ارور می ده دیگه ... آخه من چی بگم به این مادر وپسر ....!!! دیدم مامانه بدجور نگرانه برگشت منه ،منم گفتم :
-می دونستین شهاب پرستار جدید استخدام کرده ؟؟؟
چشماش دوتا گردو تپل شد و یهو ازحدقه دراومد افتاد جلوم !!!! هه هه هه یگانه توصیف نکن تور وخدا!!! بیچاره دهنشم سه متر باز مونده بود...یه اهمی کردم تا به خودش بیاد..بامن من گفت :
-یَ...یعنی چی پرستار جدید استخدام کرده ؟؟؟ ولی ...آخه اونکه نمی خواست ترک کنه...اونکه ...اونکه توروهم به زور قبول کرد...حالا...
-می دونین چیه ...اون خدای لجبازیه ...الانم با من لج کرده ...داره همه رو حرص می ده به خدا مغزم دیگه قد نمی ده ...
قرار بود براش قرص تقویت بخرما!!!! مگه ای شهاب واسه آدم حواس میذاره ؟!
لیلا خانم همونجا رو زمین نشست ...ترسیدم تند رفتم طرفش :
-لیلا جون چیزیت شد؟؟؟ حالت خوبه ؟!
-آره دخترم ...خوبم ...سرم گیج رفت
بعدم درحالی که دستشو رو گیج گاهش فشار میداد گفت :
-یگانه
-جونم
-برگرد پیشش
-بله ؟!
-اون ازرو لجبازی جونشو هم وسط می ذاره
-ولی وقتی پرستار داشته باشه ...
نذاشت حرفمو ادامه بدم ...خوبه خودم ازخدام بود برگردما!!! ...گفت :
-چه معلوم دروغ نگفته باشه ...برو یه سرو گوش آب بده ببین چه خبره ...اگه پرستاره ازاین فاحشه ها باشه چی ؟! به خدا ازاینا دور وبرش زیادن ..میان بدبختش می کنن ولی ترکش نمی دن ...می ترسم گول بخوره ...می ترشم تو نعشگی وخماری مال واموالشو بزنن...می ترسم یگانه وضع می ترسم ازاینی که هس بدتر شه ....
تو دلم پوزخند زدم :اگه شهاب همه رو گول بزنه وگرنه اونی که من شناختم تو نعشگی وخماریشم تیز می زنه !!!
لیلا خانم اشک می ریخت ...دستشو گرفتم وبردمش پایین ...نشوندمش رو مبل وگفتم :
-خدا بزرگه لیلا جون ...بالاخره توهم مشکلت حل میشه غصه نخور با این جوش زدنا چیزی حل نمیشه
به طرف آشپزخونه می رفتم تا یه کم آویشن دم کنم ...هم برا اعصابش خوب بود هم هر دردی دیگه ...قبلنا همش خودش برام می ریخت توچای ...من با این که دوس نداشتم مجبوری می خوردم ولی حالا چون خودش حال خوبی نداشت به خصوص اینکه خیلی ام آویشن دوست داشت رفتم که براش دم کنم ...صداشو ازتو سالن شنیدم :
-تا این مشکل حل شه تا بیاد این پسره آدم شه من صدتا کفن پوسوندم
سرمو از روی اپن آوردم بیرون :
-اِ...نگو توروخدا...تو هنوز یه پا خانمی برا خودت حیف نیس این حرفا رو می زنی ؟! فقط یه کم صبر می خواد ...
-نمی دونم ...نمی دونم والله
سرمو تا ته تو کابینتا فرو کرده بودم ودنبال آویشن می گشتم :
-لیلا جون این آویشنا کجاس ؟؟؟ قبلا تو کشو دومی می ذاشتی ...
-آویشن می خوای چیکار ؟!
می خوام دود کنم !!! الله اکبر خب آویشنو جز خوردن مگه برا چیز دیگه ای هم می خوان ...!!!
-می خوام برات دم کنم حالت بهتر شه
-گفتم ازتو بعیده بخوای آویشن بخوری...دستت درد نکنه گذاشتم تو کابینت کنار یخچال
رفتم درکابینت رو بازکردم ...همیشه تو یه قوطی شیشه ای می ذاشتش...کلمو با نصف تنم تو کابینت فرو کرده بودم ...وقتی ام پیداش کردم ازخوشحالی اومدم بپرم بیرون که گرومپ ......کلم خورد به سقف کابینتا...
-آییییییییییییییییییی.....
رو کلم دست می کشیدم که صدا لیلا خانمو شنیدم :
-چی شد؟!
-هیچی ...الان میام
یه نگاه به در کابینته کردمو به پام یه لگد زدم بهش ...دره چند بار بسته وباز شد ...یه دونه قوطی ام افتاد رو زمین ...ای تیکه تیکه شی دوگانه ...همیشه دست وپا چلفت خداییی هستی !!!...دیگه صدای لیلا خانم در اومده بود...دیدم اوضاع خرابه زودی قوطی رو برداشتم گذاشتم سر جاش ...درکابینتو بستم و راست ایستادم ...یه کاغذم رو زمین بود ...کوچولو بود بدون اینکه نگاش کنم برداشتمش وتو دستم گرفتم ...خدارو شکر لیلا خانم اومد ولی اوضاع درست بود ...گفتم لااقل نگه همون بهتر که این دختره رو بفرستم بغل همون پسر شیره ایم !!!
-یگانه
-بعله
-خوبی ؟!
-بعله چطور ؟؟؟
-چرا انقد سروصدا راه انداخته بودی ؟!
-ببخشید پیداش نمی کردم ...
-بیا تا بهت بدم
-اینا هاش برداشتمش
لیلا خانم سرشو تکون داد وخندید...بعدم رفت بیرون پای تی وی نشست تا من براش دم کنم ...وقتی خیالم از بابت لیلا خانم راحت شد ...گفتم کاغذ تو دستمو بذارم سرجاش...کف دستم عرق کرده بود...یه کمم مچاله شده بود...تا نگاه کردم .........
وووووووووووووییییییییی اینجا رو....جیگرتو ...گوگولی چه نازه ...این کیه ؟؟؟ ...یه عکس سه در چهار بچه دوسه ساله ...یه پسر تو پولو چشم درشت ومو مشکی ...انقده خوشکل بود که آدم هوس می کرد درسته قورتش بده ....دزدکی تو سالن رو دید زدم ...لیلا خانم حواسش به تی وی بود...پشت عکس رو نگاه کردم ...نه تاریخ نه اسم نه هیچی ...یعنی کی بوده ؟! ....یگااااااااااااااااااااا ااااانه ...........خودتو به نفهمی نزن می دونم الان تو فکرت کیه ...آخه شهاب ...وااااااااای این گوگولی کجا اون عملی کجا ؟؟؟........
حالا هرکی باشه اگه عکسه رو می خواستن تو کابینت نمی ذاشتن ...اونم زیر قوطیا....!!!! عکس رو گذاشتم یه جای امن ...یعنی دزدیدمش ...فکر نمی کنم کسی بفهمه یعنی براشون مهم بود اونجا نمی ذاشتن منم دیدم نی نی خوستله برداستم بذالم تو کیف پولم!!!!
یه خورده آویشن ریختم تو قوری...شیر آب رو بازکردم تو قوری...بعدم رو گاز گذاشتمو فندکشو زدم ....

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#16 | Posted: 9 Jul 2013 18:40
پرستار من ۸

لیوان آویشن رو گذاشتم جلو لیلا خانم وپریدم بالا ...صداشو ازپایین شنیدم ...از رو حفاظ پله ها خم شدم پایین :-جونم لیلا جو
-اِ اِ... نکن الان می افتی
-شما حرفتو بزن
سرشو تکون داد...گفت :
-گفتم چرا خودت نمیای بخوری ...
-اییییییییییییییی من که نمی خوام ...ولی الان دودقه اتاقم کار دارم میام ...
-باشه
رفتم تو اتاق ودرو بستم کیف پولیمو برداشتم وعکس تپولو رو گذاشتم توش ...یه نگاه دیگه بهش کردم و ریز خندیدم ...فکر کن اون شهاب عملی این بوده ...نه بابا اون انقد خوشکله ؟!...نیست ؟!نه یگانه نیست ؟!...خب خوشکل نه ...همون جذاب دیگه گفته بودما...یه ذره ...آخر آخرش شیره ایه !!!!!!!!!!!!
بی خیال فکرام شدم وکیف پولمو تو کیفم پرت کردم .رفتم پایین وکنار دست لیلا خانم نشستم ...:
-سرت خوب نشد ؟!
لیوانش دستش بود ..یه قلوپ از آویشنه رو که دیگه تهش بود رو خورد وگفت :
-خوب خوبم
-خب خدارو شکر
سکوت.............................
احساس می کردم می خواد حرف بزنه ...همون تمنای قبلی ...یعنی همون درخواست قبلی ....ولی نمی خواستم بهش کمک کنم که حرف بزنه ...من نباید کمک می کردم ...چون اونجوری باید برمی گشتم خونه شهاب ؟! مگه دوست نداشتی برگردی ؟؟؟ ولی الان پرستار داره....برم خونش بگم چی ؟! اومدم پرستار جدیدتو ببینم ؟! یا اومدم ببینم من خوشکل ترم یا اون پرستاره ؟؟؟...به جهنم که اومد دم دانشگاه ...اصلا کی میگه برا من اومده بود ....اگه برا من بود که فک مبارکشو یه تکون میداد که صدام کنه ...اصلا به جهنم که رشتمون یکیه وپرترشو خوشکل کشیدم ...نخیر یگانه خانوم اونم ظر فیتشو داشت ...صورت به اون مردونه ای ...خفه شو لطفا ...به جهنم ...به جهنم که به خاطرش رگ دست بدبختم خش برداشت ...اصلا به جهنم که هنوزم دلم می خواد برگردم ...بره بمیره به من چه ؟؟؟ انقد بکشه دود کنه هوا تا جونش دراد...به جهنم که بهم زنگ زد ...الکی ...فقط بهونه ای ...به جهنم که می خواست پرستار جدیدشو به رخم بکشه ...جهنم ...آره به جهنم ...من کمک نمی کنم ...من به لیلا خانم کمک نمی کنم حرف بزنه ...جهنم به غلط کردن افتاد ازبس اسمشو گفتم ... حیف جهنم !!!
-چرا ساکتی ؟؟؟
واااااااااااااااااای نه ...می خواستم همینو ...فقط این جمله رو نشنوم ...حالا اگه بخواد برگردم ...ولی اون یه بار با گریه ازم خواسته ...درسته پیچوندمش ولی ایندفعه ...خدایا به خیر بگذرون ...
-نمی دونم همین جوری ...
-حرف بزن ...برام تعریف کن
-چیو؟!
-هرچی دلت می خواد
یعنی نمی خوای از شهاب گلت بگم ؟؟؟ ...اینو هستما ؟؟؟ هوووم ؟؟؟ نه ؟؟؟
-من ...نمی دونم شما بگین من که نمی دونم چی تعریف کنم ...
-از کارت راضی بودی ؟!
-اگه نبودم قبول نمی کردم
-ازشهاب چی ؟!
-..........
سرمو انداختم پایین ...پوست لبمو با دندونام با حرص می کندم ...اینم سواله آخه ...پسره جون کنم کرد تازه تا مزر خودکشی هم رفتیم ...اگه رگمو خش دار نمی کردم اون روز تو آشپز خونه چه غلطی میکرد ؟!...تنم مور مور شد ....لعنتی بااون همه ...آره بااون همه کاراش با اون داد وبیداد کردناش بازم فکر کن ..فکر کن برا چی پرستار جدید گرفته ...آره یگانه با اون همه اذیتاش بازم بشین فکر کن ...انقد فکر کن که مغزت ارور بده !!!...
-نمی خوای برگردی آره ؟؟؟
-........
-می دونم...درکت می کنم ولی منو کی درک کنه ؟!
چی جواب می دادم آخه ...اگه باز برگردم که ...ولی اون پرستار داره ...نداره ؟؟؟...گفتم :
-برم بگم چی ؟؟؟
یهو سرشو صد وهشتاد درجه چرخوند ....انگار براش آدرنالین تزریق کردن ...همچین خوشحال می زد...آرامشم که اگه من برمی گشتم تاثیره آدرنالینو می ذاشت روش...گفت :
-برو بگو بابات تهدید کرده اگه جز من کسی دیگه پرستارت باشه سهم شرک.....
میون حرفش پریدم وزود گفتم :
-ولی اون بچه نیس که با یه حقه دوبار سرشو شیره بمالیم ...این چند وقته خوب شناختمش خیلی تیزه همه چی رو زود می گیره...
-خب ....خب ...می تونیم یه فکر دیگه کنیم ...
-چی ؟!
-نمی دونم ... مثلا به بهونه یه وسیله که جا گذاشتی بروخونش سرو گوش آب بده
-شما همه وسایل منو آوردین ...ببخشیدا ولی خر که نیس می فهمه ...
نفسشو فوت کرد وسرشو تکون داد...بیچاره انگار مغزش هنگ کرده بود...درکش می کردم ...فکر کن یه پسر خوشکل ...دوگانه جان جذاب بابا جذاب چند بار بگم ...آها یه پسر جذاب جوون داشته باشی بعد تازههههههههههه....تحصیلات بالا ...خونه وزندگی وکار وهمه رو هم داشته باشه بعد یهویی بزنه تو فاز فضا نوردی و دود ودم، چی کار می کنی ؟؟؟ ....واااااااااای خدا نکنه من همچین پسری داشته باشم ...بمیرم چی می کشه این خانم کیانی ...!!! ...به جای این که الان فکر وذکرش زن گرفتن وخوش بختی شهاب باشه افتاده دنبال این و اون که کمک کنن پسرش یه وقت از مصرف زیاد نزنه بمیره..یا آبروی ریخته شدش بیشتر از این بره ...یا شایدم عاشق پسرشه .......آخی ..........
دستمو دور شونش حلقه کردم و نزدیک گوشش گفتم :
-دیگه گریه نکنیا الان زنگ می زدنم به دوستش ببینم باید چیکار کنم ...برمی گردم مطمئن باش ...
نگام کرد...چشماش تر بود...به نم اشک کوچولو...با آرامش پلکاشو باز وبسته کرد وقطره اشکش چکید پایین ...دست بردم و اشکشو از رو گونش برداشتم ...لبخند زد ...منم جواب لبخندشو دادم ورفتم بالا ...گوشیمو برداشتمو شماره سهند رو گرفتم .....

-بله؟
-سلام آقا سهند...یگانه ام..
-سلام...خوبید یگانه خانم؟
-ممنونم..
-برای حساب کتاب رفتید؟
-بله..اما راستش..
نمی دونستم چطور بگم..چی بگم...ای بابا من چیکار کنم..
-چیزی شده؟
-نه...راستش به اصرار خانم کیانی و البته تمایل خودم به خوب شدن شهاب می خوام دوباره برای کار برم..اما نمی دونم چطوری باید این کارو بکنم..شما باهاش حرف می زنید؟
خندید و گفت:
-خب چرا از اول قبول نکردید؟آهان می خواستید کلاس بزارید
زبون درازی کردم و خواستم بگم به تو چه مربوط که به خودم تشر زدم یگان کارت گیرشه..
صداش اومد:
-ببینم چکار می تونم بکنم..بهش زنگ میزنم..
تند گفتم:
-چی می خواید بگید؟
-نترسین..نمیگم یگانه خانم گفت..یه جوری می گم که متوجه نشه شما خواستید..نمیدونم..بهتون خبر میدم
-مرسی..خدافظ
-خدافظ
تلفنو قطع کردم...
اه استرس دارم..یکی دو ساعتی از زنگی که به سهند زدم میگذره اما هنوز جوابشو بهم نداد...خدا من چه کار کنم؟نکنه بره ابرومو ببره شهاب فکر کنه عاشق چشم و ابروی کجش شدم؟
حالا چشم و ابروش هم زیاد کج نبودا...من زیادی فکرم کج بود...
با صدای گوشیم یه متر از جا پریدم..اس ام اس بود...اه حتما این ایرانسل بی شعوره حتما....یارو اینقدر بی کاره هی بهم اس میده با شارژ یه میلیون تومن صدتومن برنده میشی..یکی نیس بگه خب وقتی من یه میلیون شارژ کنم صد تومن کجای کار به دردم می خوره...
بی خیال خوندنش شدم و رفتم توی اتاقم..حالا که بیکارم بزار یه دستی به این بدبخت بکشم...
روی میز مطالعم دقیقا سه متر خاک نشسته بود..همینطور روی آینه م..نمی دونم توش چی می دیدم..شیشه پاک کن رو برداشتم و به جونش افتادم..بعد از چند دقیقه جون کندن تمیز تمیز شد...بعد هم همه ی کتابام رو توی قفسه گذاشتم و قلم مو و رنگ و وسایلم هم توی کمد دیواری گذاشتم.....رو تختی و ملافه رو درآوردم تا بزارم توی لباس شویی...و یه روتختی دیگه روی تخت پهن کردم....بعدش هم رفتم یه دوش تپل گرفتم و یه شلواز آدیداس مشکی با تی شرت سفید پوشیدم..موهامو هم طبق عادت با حوله بستم و روی تخت دراز کشیدم...آخیشششششش..چه اتاقم تمیز شده بود..
دیدم گوشیم داره زنگ می خوره..از روی میز کنار تخت برش داشتم..اوه سهند بود،اصلا یادم رفته بود
-سلام..
-سلام خانم..معلوم هست کجایین؟بهتون اس ام اس دادم که ساعت شش اونجا باشید...
به ساعت نگاه کردم..شش و چهل و پنج دقیقه..اوه
-ببخشید من اون اس ام اس رو نخوندم..یعنی فکر کردم ایرانسله..
-آهان بله...من که گفتم منتظر باشید تا بهتون خبر بدم...
-معذرت می خوام
-معذرت خواهیتون بدرد نمی خوره...فقط زود بیاین تا شهاب دوباره نزده به سرش...خدافظ
تلفنو قطع کرد...اوی ..چه بی ادب..مردم یه ذره نزاکت ندارنا..والا...

همین طور که مانتو مشکیمو می پوشیدم گوشیمم دستم بود ورفتم تو پیامام ...بعدم تو جعبه دریافت ...به حساب پیامه ایرانسل بود ...پیامشو باز کردم نوشته بود:- سلام ...یگانه خانوم من با شهاب صحبت کردم ...شایدم مخشو زدم نمی دونم اما یه جورایی به حرف اومده که اگه شما برگشتین قبول کنه ...البته گفت تحملتون می کنم !!! زود بیایین تا رئش عوض نشده ....
گوشیمو پرت کردم تو تختم ...بی شعور ...هم خودت هم دوستت ...گفته تحملش می کنم ...مگه من نوکرشم ؟؟؟ ...شیطونه میگه نرو بذار .....دوتاشون بسوزه ها.جا خالی رو خودتون پرکنین !!!
شال چروکمو انداختم رو سرم ...رنگش سفید وصورتی بود وبا مانتو مشکی تنگم تضاد جالبی داشت ...یه مختصر آرایش کردم ورفتم بیرون ...به لیلا خانمم همه چی رو توضیح دادم گفتم بذار یه کم دلش خوش باشه که بچش خوب میشه ...منی که خدای اعتماد بنفس بودم دارم دربرابر این شیره ای کم میارم ...زبونش آدمو سوراخ سوراخ می کنه ..."تحملش می کنم "...ای خودم آمپول هوا بهت تزریق کنم یه گله آدم از دستت راحت شن !!!
تا سرخیابون راه رفتم ...لفتش می دادم تا حرص دوتاشونو درارم به جهنم که عصبانی میشن اصلا از قصد می خواستم دور شه یه کم عقده خودم خالی شه ...تو ایستگاه اتوبوس ایستادم اما سوار ماشین شخصی شدم ...اتوبوس خیلی طولش میداد ...همیشه خداهم که پرآدمه حوصله نداشتم هی اینو هل بدم اونو بکشم این ور ...ازاین عذرخوای کنم با اون دعوا کنم که برن کنار تا پیاده شم ...!!! ...دربست گرفتمو خدارو شکر بدون برخورد به ترافیک رسیدم سرکوچش...نخوره اون رانندهه هشت تومن ازم گرفت !!! ...همش به خاطر اون شیره ایه ها توجه می نمویی یگان جان ...خانم کیانی از همه مهم تره ...بی خیال بادا باد...
رفتم اف افو زدم ...تو دلم گفتم :فکر کن حالا اون دوتا مارو قال گذاشته باشن ....ووووووووووووووووییییییی یی ...نه بابا...سهند با شعور تر از اون شهابه ...
بعدم که صدا از تو اف اف اومد :
- بله ؟!
صدای شهاب بود ...آها اونوقت عزیزم دوگانه جون شهاب از کی تا حالا صداش دخترونه بود با عشوه حرف می زد که این دفعه دومش باشه ؟؟؟.....یخ کردم .....
پس راسته که پرستار گرفته ؟!...توچه می دونی شاید جی افشه ....آخه شهاب اهل این حرفا نبود...وقتی اهل دود ودم وفضا نوردی باشه اهل دختر مخترم هس ...بعله ...صدای دختر بازم اومد :
- کاری دارین ؟!
فکرکنم از ال سی دی اف اف داشت نگام می کرد...حتما پیش خودش می گه یارو خل می زنه بذار دید بزنیم بخندیم ...
گفتم :
- من یگانه ام
فکرکردم الان می گه منم هر دوش نفتی وگازی ...خوش بختم ! اما گفت :
- با کی کار دارین ؟!
دیگه داشت رو مخم راه می رفت میام تولهت می کنما..!!! همین جوری دم در منو معطل کرده داده دستمون!!! ...
از تو آیفون شنیدم صدای سهند بود...گفت باز کنین آشناس ...
بالاخره در با یه صدای تیک ...باز شد و رفتم داخل ...از رو سنگ فرشا آروم وبا طمانینه رد شدم ...یه کما...همیشه یه کم استرس داشتم ...یعنی این موقع ها همون یه کمم نداشتم جز آدم حساب نمی شدم !!! ...سرم رو به پایین وبه کفشام نگاه می کرد ...آل استار قرمز ومشکی ...بابا بی خیال یگانه ...حالاموقع این چیزاس ؟!...
سرمو گرفتم بالا....درست دیدم؟؟؟...تو روخدا ؟؟؟ ...بابا کور که نیستم خودم فهمیدم ...شاید سهند بودا...نخیرم قد شهاب رومن می شناسم ...بلنده عین نردبون دزدا ...سایشو تشخیص دادم ...پرده رو انداخت زودم انداخت اما همون موقع فهمیدم داشت دیدم می زد........ناکس !!!
تا در سالن رو باز کردم و رفتم داخل ...سهند مثل میگ میگ اومد جلو :
- سلام ...
- سلام ...آقا سهند شما هنوز اینجایین ؟؟؟
از گوشه چشمم فهمیدم ..نه یعنی دیدم شهاب از پله ها داشت می اومد پایین ...نگاش نکردم ...سهند گفت :
- بله ...ولی دیگه دارم می رم
وا رفتم ...
- چرا ؟؟؟؟
- خیلی وقته اینجام....دیگه برم
زیر لبی گفتم :
- نه
- بله ؟!
- چیزه ..یعنی هر جور میلتونه ...
زود خدافظی کرد ورفت ...باشه حساب اون سهنده که منو تنها با این گود زیلا گذاشت باشه برا بعد ...واما پرستارش ...رفتم رومبل نسشتم ومنتظر شدم اونم بیاد...شهاب رو میگم ...رفته بود تو آشپزخونه..صدا پچ پچ هم می اومد ...الهی دوتاتون بمیرین ...انقدر جوش آورده بودم عرقم زده بود...
بالاخره بعد ازربع ساعت فس فس وپچ پچ شهاب خودش اومد بیرون ...خودمو مجبور کردم انقدرم زور زدم تا زیر لبی گفتم :
- سلام
زیر چشمی یه نگاه بهم کرد وپوزخند زد :
- سلام ...
.....................خب سکوت بده ...من که همش ازش متنفرم ...ولی تو موقع های بد مثل اون روز پاچه مارو گرفت ...!!! ...باید حرف می زدم ...ولی نشد ..بگم چی ؟؟؟...شهاب روبروم نشسته بود و ساکت سیگار می کشید ...یه چیزبگم خداییش تو عمرم پسری که سیگار و انقدر خوشکل دود کنه ندیده بودم !!! تعجب نکنین سیگار کشیدن تا سیگار کشیدن داریم ...نحوه گرفتن سیگار آدمای حرفه ای رو می دونستم ...بین انگشت سبابه وانگشت وسط ...فقط انگشتا باید یه کوچولو سیگارو لمس کنه ...یعنی نه محکم محکم تو دست باشه نه شل شل که بیفته ...باید کنترلش کنی جوری که با دستت ببری بالا رو لبت وبیاری پایین ...بیرون فرستادن دودش از تو دماغ مال او حرفه ایاس که ...مثل شهاب ...ولی اون از راه دهنشو انتخاب می کرد ...کام گرفتن سیگار با عمیق باشه انقد که لپاتو فرو می کنه داخل ویه دود عمیق تو گلوت می پیچه....بعدشم ...
- سلام ...
افکارمو کنار گذاشتمو نگاه کردم به سمت چپم :
- سلام ...
یه دختر همسن وسال خودم ...شایدم کوچیکتر ...یه جین سورمه ای با یه سرافون فوق العاده تنگ قرمز ...اوه اوه چه جلف ...موهاشو دم اسبی بسته بود وآرایششم ...به خدا من عروسی میرم اینجوری به خودم نمی رسم ...پرستاره ؟؟؟؟!!!!!!!!! الله اعلم ...!!!
جلو اومد وسینی شربت رو گرفت طرفم ...یه مرسی کوچولو گفتم ولی با اخم ...اونم متقابلا با اخم ازجلوم رفت تو آشپزخونه ...شهاب دود سیگار وینستون شو که به خوبی بعداز اون همخونه بودن فهمیده بودم بیرون فرستاد وگفت :
- سهند می گفت دنبال کا رمی گردی ...

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#17 | Posted: 9 Jul 2013 18:42
جااااااااااااااااااااان ؟؟؟ سهند چی گفته ؟!.....سعی کردم حالت چشمامو از تعجب به ریلکسی برگردونم ضایع نشه ...گفتم :
- آره ...دوسه جا قبولم کردن اما ...
- اما چی ؟!
- اونا یه انتظارایی دران که ازمن برنمیاد...بعضیاشونم حقوقشونم خوب نبود...
- حقوق من چی ؟!
- به خاطر خانم کیانی اون موقع هرچی بود قبول می کردم
- یعنی اگه بازم بخوای برگردی حقوق بیشتر می خوای دیگه ؟؟؟
- برگردم ؟! کی گفته ؟! اوووووووووییییییییی دوگان چه موقع ناز اومدنه حالا !!! این که پرستار داره الان شوتت می کنه بیرونا ...
گفت :
- سهند...گفت دنبال کار می گردی منم چون حقوقم بهتره خواستم کمک کنم ...
پوزخند زدم :
- اعتماد بفست به درد خودتم می خوره ...
منظورمو فهمید...چشماشو چپ کرد...رگشم زد بیرون ...فکرکنم می خواست داد بزنه که زود گفتم :
- خب ...اینجوری به نفع مامانتم هس ..اون خیلی نگرانته ...
پرید وسط حرفم :
- من به اونا کاری ندارم ...سهند گفت تو کاری بهتر ازکار قبلیت پیدا نمی کنی منم خواستم کمک کنم ...
- سهند این وسط چیکارس ؟!
یکی تو دلم گفت :نمک نشناش !!!
ادامه دادم :
- من با تو وخانواده تو مقابلم ...سهند و حرفش برام مهم نیس ...از قرار معلوم من احتیاج به کار دارم تو که احتیاج به پرستار نداری ؟؟؟...
و با چشمم به آشپزخونه اشاره کردم ...یه نگاه کوتاه به درآشپزخونه کرد وگفت :
- نیلوفر جز پرستار تو شرکت هم کار می کنه الان موقت اومده ...
تو دلم گفتم : آها پس همون جی افه دیگه ...نیلوفرم آدم بدبختیه که بی افش تویی !!! ...شایدم میخواسته منو بچزونه اینو آورده تو خونه ..شاید فقط همین امروز که من اومدم ...فقط امروز آوردتتش ...از این شهاب همه چی برمیاد...گفتم :
- خب پس اگه ...اگه من بخوام بازم اینجا باشم اون مشکلی نداره ؟؟!!
- اون تو شرکت به اندازه کافی حقوق داره که به اینجا احتیاج نداشته باشه ...
لعنتی ...داره غیر مستقیم میگه من پارتی بازی می کنم براش !!! اوووووووووووف....گفتم :
- یه چیز دیگه ؟!
- چی ؟!
- نمی خوام اتفاقای قبل تکرار شه ...
- پس تصمیمتو گرفتی ؟؟؟!!!
تند گفتم :
- نه ...هنوز مطمئن نیستم ...خبر می دم ...
فقط یi پوزخند مسخره زد...بعدم گفت :
- هرجور میلته ...به هرحال جایی بهتر ازخونه من پیدا نمی کنی ...
بعدم زیر چشمی نگام کرد ... ته سیگارشو تو جا سیگاری تکوند وگفت :
- حتی با تکرار اتفاقای قبلی ...
سرخ شدم ...البته خودم ندیدما ولی حس ششم که میگن همین جاها به کار میاد...بد جور زد تو پرم ..اون از پرستارش اینم از کنایه ونیش زدناش ...موندن بیشتر جایز نبود...بلند شدم ...
شهاب :شربتتو نخوردی ...
- میل ندارم ...
با لبخند مرموزی سرشو تکون داد...رو آب بخندی مرتیکه !!!...زورم بهش نمی رسید یعنی قبلا امتحان کردم دیدم مثل خر تو گل می مونم اینه که دیگه جفت پا نرفتم تو فکش ...!!! خدافظی کردمو اومدم بیرون...در سالن رو هم همیچین محکم زدم بهم که گوشام تیر کشید ...با حرص قدم بر می داشتم ...بی شعور حتی یه ذره به خودش زحمت نداد از جاش بلند شه دو قدم همرام بیاد ...!!!! خانم کیانی ...فقط به خاطر اون ...باید بهش خبر می دادم . -آره لیلا جون..نگران نباش..
-عزیزم نمی دونم چطور تشکر کنم...خانومی می کنی...
-خواهش می کنم..من خودم هم دوست دارم یه نفر رو نجات بدم...
لیلا خانم رفت سمت آشپزخونه....
بزار ببینم...
همه وسایلمو جمع کردم..آره...
یه هفته از اون روز گذشت و امروز روز اولیه که قراره برای بار دوم برم خونه ی اون عملی برای کار..هی...
توی راه همش داستم به این فکر می کردم که یه جوری حال این شهاب رو بگیرم که تا یه هفته فکر مواد و سیر و سفر به سرش نزنه...هنوز بابت اون روز داغ بودم...و باید یه کاری می کردم تا خنک بشم..
از اون جا که فرصت ها برای من همین جوری می بارن،اولین روز تونستم یه فول ازش بگیرم...البته فول نبودا..نمی دونم...می دونید که من کمی خل میزنم برا همینه...
در خونه رو با کلید باز کردم و رفتم داخل..از راهرو گذشتم..صدای پچ پچ میومد...حدس میزدم این پچ پچ از توی هاله..و وقتی به هال رسیدم حدسم به یقین تبدیل شد..اوه..اینا رو ببین...شهاب و نیلو جونش داشتن همو می بوسیدن...اه اه..چندش..
اهمی کردم که دوتاشون دو متر پریدن هوا...آخی بیچاره ها..
نیلو عین خیالش نبود اما شهاب هول کرده بود و با عصبانیت گفت:
-تو اینجا چکار می کنی؟
دستمو به کمرم گرفتم و گفتم:
-ببخشیدا...قرار بود از امروز بیام برای کار..خودتون به سهند گفته بودین..
بعد هم بی خیال از پله ها رفتم بالا تا وسایلمو توی اتاقم بزارم..
دوباره پرسید:
-نباید زنگ میزدی؟؟؟
-نه...فکر کنم کلید دادین که زنگ نزنم..اینطور نیس؟؟؟
بقیه ی پله ها رو تند رفتم بالا و اونم زیر لب چیزی گفت که نشنیدم...
همه ی وسایلم رو توی کمد ها جا دادم...و بعد از این که لباسمو عوض کردم آسوده خاطر رفتم پایین..
خب ساعت چهاربعد از ظهره..شهاب چرا خونه بود؟مگه این موقع نباید سر کار باشه؟؟؟چه می دونم والا..من نمیدونم این زیر دستاش نفهمیدن این شیره ایه..؟؟؟جای تعجب داره...یا ملت وقتی می فهمن بچشون معتاده زندانیش می کنن...بابای این بهش کارخونه داده...خوبه والا..کاش ما هم از این باباها داشتیم..چه اپن ماینده..
حس خاصی به شهاب نداشتم...نمیدونم...بزار فکر کنم...بجز همون یه بار که پیشونیشو بوسیدم که البته بعد از کلی فکر به این نتیجه رسیدم که دلسوزی بیش نبوده...دیگه هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد و من با این حساب فکر نمی کنم خوشم بیاد ازش..
ولی حالا یه سوال..این حس که بعد دیدنشون تو اون حالت داره روی اعصابم راه میره چیه؟؟؟
حتما عصبی شدم که اینجا رو با....اشتباه گرفتن...ای بابا خونه خودشه به تو چه...
یکم پای تی وی نشستم و بعدش بلند شدم تا شام درست کنم...
مواد کتلت رو آماده کردم....کتلتام خیلی خوشمل میشدن همیشه...ساعت طرفای هفت و نیم بود که زنگ زدم فروشگاهی که اشتراک داشتیم و سفارش نوشابه و نون بسته ای و سس فرانسوی دادم...
بعد از اینکه کتلتا رو زدم به ساعت نگاهی کردم..هنوز زود بود تا شهاب برسه...بنابراین اونا رو توی فر گذاشتم تا گرم بمونن و نشستم یه سالاد هم درست کردم تا در دهن آقا بسته بمونه...
خرید ها رو هم آوردن و اونا رو هم گذاشتم توی یخچال...
داشتم دستامو می شستم که صدای در اومد...
آها یه سوال..
اونا که داشتن همو می بوسیدن صدای در هم نشنیدن...؟؟؟!!!جالبه...
اه یگانه بس کن ملت سرشون درد گرفت بس که به حرفای مزخرفت گوش دادن..
دیدمش که با کتی که روی دستش بود و یه کیف دستی در حالی که چهرش سرحال بود اومد توی آشپز خونه و گفت:
-شام چیه؟
-کتلت..


اخماشو توی هم کرد و گفت:
-چیزه دیگه ای بلد نیستی..
نگاه بی تفاوتی بهش انداختم و گفتم:
-نه بلد نیستم..مشکلیه؟؟
-ببین خانم محترم..قرار بود اتفاقای قبلی تکرار نشه..یعنی خودت اینطور خواستی..اما زبونت هنوز درازه..
-اه شما چه مشکلی با زبون من داری؟؟ببینم مگه زبون کوتاه میشه؟؟؟
اومد نزدیکم و گفت:
-آره کوتاه میشه..من کوتاهش می کنم..
بعد ادامه داد:
-مثل اینکه تو خیلی دوست داری سر به سر من بزاری ها؟؟؟می خوای من بازی های خوبی بلدم..دوس داری؟
یه لحظه ازش ترسیدم...دو روز نبودما ببین بچه به راه فساد کشیده شد...
-واه واه من یه هفته نبودم کی شما رو از راه به در کرده؟؟
بعد هم مسخره پوزخند زدم که حالمو گرفت و گفت:
-شما از کجا میدونی منظور من از بازی چیه؟؟؟تو فکرت منحرفه..
-چرا من یه دقه شمام دو ساعت تو؟؟؟اعصابم خورد شد..
با این حرف خواستم بحثو عوض کنم که گفت:
-حرفو عوض نکن...
نزدیکم شد..خیلی نزدیک و آروم کنار گوشم گفت:
-نکنه دوست داری اون بازی ها رو که بحثشو پیش کشیدی هوم؟؟؟بگو خجالت نکش...می بینم این چند وقت رو تو هم کم اثر نزاشته
با بدجنسی در حالی که به شدت سعی می کردم اعتماد به نفس توی صدام باشه گفتم:
-آرزو بر جوانان عیب نیست...البته...فکر می کنم تو هم با وجود معتاد بودنت آرزو کنی موردی نداشته باشه
عصبی گفت:
-یه بار دیگه بگو چی گفتی؟
-معتادی...نکنه خودت قبول نداری؟
گردنمو گرفت توی دستاش و فشار داد:
-نشنوم زر مفت بزنی...وگرنه بر میگردی همون جا که بودی...حالا هم از جلو چشمم دور شو..
داشتم خفه می شدم..اما به محض اینکه دستشو از رو گردنم برداشت پوزخندی زدم و گفتم:
-حقیقت تلخه..
فهمیده بود که حتی اگه الان خونمو هم بریزه توی لحظه ی آخر یه جوابی بهش می دم..
با حرص بهم زل زد و منم با بدجنسی تمام کتلت ها رو به همراه نون و نوشابه گذاشتم توی سینی و بردم بالا...
حالا که نمی خوره حداقل خودم بخورم..معدم ترکید بس که شبا چیزی نخوردم...
بعد از اینکه فول شدم سینی رو همونجا کنار تخت گذاشتم و بعد هم کتاب راجع به رشته ام خوندم..همونایی که اون روز از کتاب فروشی گرفتم...
ساعت طرفای دوازده و نیم بود که تصمیم گرفتم بخوابم...اما قبلش سینی روبرداشتم تا بزارم توی آشپزخونه...
من چه پررو بودما..اومده بودم خدمتکار یارو باشم بعد براش غذا نمیذاشتم....
ولش کن یه شب نخوره می میره...
اما نه آقا پیتزا سفارش داده بود..ای کارد بخوری...کوفتت بشه...
***
هی از این پهلو به اون پهلو شدم اما خوابم نگرفت..بلند شدم و بی سر و صدا رفتم تا یه دوش بگیرم..همیشه بعد از حمام خسته می شدم..شاید این بار هم کار کرد...
داشتم لباس هامو در می آوردم...روبروی آیینه ایستادم و اول به صورتم صابون زدم...اومدم آب رو باز کنم و صورتمو بشورم..که....
یه نفر درو باز کرد و اومد داخل...هی وای من..شهاب بود...خب معلومه کی بجز اون تو خونه هست..همین طوری متعجب به من زل زده بود...یه دفعه گفت:
-تو اینجا چه کار می کنی؟
چه خریه این...
به خودم اومدم...لخت جلو این عملی ایستاده بودم؟
سریع درو هل دادم تا بره کنار و در بسته شد..این کی بود دیگه...بی حیا...
خدا نصیب گرگ بیابون نکنه....خاک بر سرت چرا یادت رفت درو قفل کنی...
وای برای اولین بار از فرط خجالت داشتم می مردم...
اما خب..
اون درو باز کردن عین گاو سرشو انداخت زیر اومد تو...
خب دوگان تو درو قفل نکردی... مامان....
من چطور تو روی این یارو نگاه کنم؟؟؟؟
ای خدا این همه به من لطف نکن ..به خدا من لایقش نیستم...
این همه بدبختی؟؟؟؟گریم گرفته بود...اما سعی کردم اشکام نریزن و موفق هم شدم..
رفتم زیر آب و سعی کردم این اتفاق رو از یاد ببرم..
خدا کنه اونم به روم نیاره..
هر چی باشه هم اون مقصر بود هم من....
خدایا منو ببخش...

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#18 | Posted: 9 Jul 2013 18:42
بعد یه ساعت ساویدن خودم اومدم بیرون ...وقتی می خواستم بیام بیرون اول درو یه نیمچه باز کردم و بیرون رو دید زدم که برا دفعه دوم خجالت نکشم آب شم برم تو زمین !!!! البته اگه دفعه دوم تکرار می شد منم برا دفعه دوم رگمو خش می دادم !!!... یگاااااااااااااااااااانه ....عذر می خوام خود کشی کاری نحس بیش نیس ...وقتی دیدم نیستش زود سریع لباسامو برداشتمو بازم پریدم تو حموم ...اونجا لباس بپوشم حتی لباسام بگیره به در ودیوار وخیس شه می ارزید جلو اون عملی ضایع شم !!!....طبق عادتم ...البته عادت نه همه همین جوری ان وقتی می رن حموم انگار کوه کندن ...چه بخوای چه نخوای بعد حموم پلکات زور و زور میاد رو هم ...منم که خواب رو با هیچی عوض نمی کردم ...پریدم روتختم ...نکردم موهامو خشک کنم ...همین جوری خیس خیس ریختم دورم و لالا ......
نمی دونم ساعت چند بود که با خستگی خیلی بیشتر از قبل از خوب بیدار شدم ...تا اومدم از تخت برم پایین سرم شروع یه چرخیدن کرد ...گوشامم وز وز می کرد ...اصلا فکر می کردم سرم یه وزنه صد کیلوییه رو شونم ...به به آب دهنمو هم نمی تونم قورت بدم ...همچین این گلوم تیر می کشید که جرئت پایین فرستادن نفسمو هم نداشتم ...چه غلطی کردم با موهای خیس خوابیدم ...!!! ببین هنوز نرسیده چی شدم ؟؟؟...کلا این شهاب و خونش نحسه ...لااقل برا من نحسه ....همش باید بلا ملا سرم بیاد...به بدبختی چشمامو بستم تا سرم کمتر گیج بره ونشستم روتخت ...موهامو جمع کردمو کلیپس رو محکم چپوندم روشون ...ترررررررق ....صدای شکستن کلیپس ....
اه ه ه ه ه ه ه ....لعنتی .... توکلیپس که جا نمی شن من از دست این موها چیکار کنم ؟! .......حالا که لیلا خانم نیس برام گیس کنه !!!...تازه خودمم که کلم داره دور می زنه نمی تونم ...یکی تو دلم گفت : شهاب ...!!!
دوگان جون خفه لطفا ...پاشو یه شونه بزن این بی صاحابا لااقل کمتر نشون بدن ...بلند شدم با بدبختی رفتم جلو آینه ...واااااااااااااااای ...قیافه رو ....موهام عین سیم ظرفشویی پیچیده بودن تو هم ...یه پفی ام کرده بود ...اوه اوه ...برس رو برداشتمو شونشون کردم ...گلوم خیلی درد می کرد...بعله یگانه خانم بایدم سرما بخوری وقتی دیشب با اون ریخت قشنگت جلو اون عملی دانس دادی ...اینم مکافات عملت ...
موهامو با یه کش مو ساده قرمز بستم...طوری بردم بالا ودم اسبی بستم که از زیر روسریم بیرون نیاد...مانتو وشلوار جینمو پوشیدمو کیف وکتابمو برداشتم ورفتم بیرون ...تایه ساعت دیگه کلاس داشتم ...زودتر از دست اون عملی فرار می کردمو چشمم تو چشمش نمی افتاد بهتر بود...از بالا تو سالن رو دید زدم نبود ...جلدی رفتم پایین وتند تند بند کفشامو می بستم که فقط امروز رو فرار کنم ....بعدم صاف ایستادمو بند کیفمو رو شونم انداختم و کلاسو رمو برداشتم که برم .........
- یگااااااااااااااااااااااا ااانه .......
صدای کی بود؟؟؟....نگاه رو ساعتم کردم 6:25...
شهاب هنوز خونه بود...پس هنوز شرکت نرفته ...صداهم صدای اون بود...چرا داد زد ؟!...همون موقع بازم صدا داد زدناشو شنیدم ....
- یگانه کجایی ....یگانه ......
کفشامو با زور از پام کندمو پریدم تو ...کجا بود حالا....تو آشپزخونه رو نگاه کردم ...نه بابا صدا از بالا بود...تند تند پله ها رو رفتم بالا...احتمالا تو اتاقش بود ...درو با شدت بازکردم ...یه گوشه اتاقش کز کرده بود...معلوم نبود چه مرگش بود... رنگش سیاه می زد...لباشم که کبود شده بود...چشماش که همیشه خدا خمار می زد حالا داشت بسته می شد...تا منو هاج واج تو در دید...داد زد...نمی دونم با اون حالش چه جوری داد می زد:
- بیا تو دیگه ...چی رو نگاه می کنی ...
- چیکارم داری ؟!
فریاد...بازم صداش بلند بود"
- گفتم بیا تو
با قدمایی آهسته ...لرزون وسست رفتم داخل ...کنارشو دید زدم ...یه در نوشابه با یه خورده آب توش بود...یعنی آب نبودا یه خورده مایع می دونم چی بود ...شایدم چای ...تو دستش یه بسته بود...از اون زهرماریا ...اینو دیگه خوب فهمیدم ...در بسته روباز کردو مواد رو ریخت تو مایع نو درنوشابه ...
مات نگاش می کردم ...گفت :
- بیا جلو
- چی ؟!
داد زد:
- کری ؟! میگم بیا جلو
رفتم جلو ...گفت :
- بشین
- نمی خوام ...چه غلطی می خوای بکنی ؟!
- ببین این غلطی که من می خوام بکنم به تو هیچ ربطی نداره اکی ؟!تو پولتو می گیری ...
پریدم وسط حرفش :
- ولی من نیومدم که تو کارای زشتت شریک شم ...
- ببین دستام جون نداره وگرنه خفت می کردم ...برو اون کش رو رو دراور بردار ....
فقط نگاش می کردم ...بلند شد به طرفم خیز برداشت جیغ زدمو رفتم عقب ...انقد که خوردم به دراور...این دفعه ترسیدم واقع ترسیدم ...رفتارای قبلشو یادم نرفته بود...با صدای آروم گفت :
- مثل بچه آدم اون کش رو بیار
دستام می لزرید ...برگشتم کش رو برداشتمو رفتم طرفش ...حالش اصلا خوب نبود ...پرستارش بودم ؟؟؟...پس باید کمکش می کردم ...مغزم اون موقع فقط می گفت هرچی می گه انجام بدم ...شاید این ریسک رو می کردم که فقط جون سالم به در ببره ...جز من کسی تو اون خونه نبود اگه کمکش نمیکردم بازم با کاراش ممکن بود...تکرار اتفاقای قبل ....صداشو شنیدم :
- خب حالا بیا نزدیک ...بشین ...بشین کش رو ببند دور بازم ...بشین دیگه
نشستم ...بلوزش آستین کوتاه بود ...یه کم آستینشو زدم بالا وکش رو بستم ...دستام از بس یخ کرده بود حس می کردم دوتا تیکه یخ شدن ...گفت :
- محکم گره بزن ...من جون ندارم محکم تر...خب خب..بسه ...دستم ....دستم اووووووف ....
گریم گرفته بود...داد می زد ...بعدش آروم حرف می زد ...چشماشو می بست هذیون می گفت ...اصلا نمی فهمیدم دارم چع غلطی می کنم ...یه دختره نوزده ساله ...چی می دونستم از این چیزا؟؟؟....صداشو می شنیدم واشکام میریخت....
- سرنگ رو بردار...بردارش با توام ...
سرنگ رو برداشتم ...انقدر شل گرفته بودمش که داشت می افتاد...قلبم توپ توپ می زد....
- پرش کن ...سرنگ رو بزن تو این پرش کن ...
به در نوشابه بغل دستش اشاره کرد... سرنگ رو زدم تو مواد وکشیدم بالا....یه مایع قهوه ای رنگ سرنگ رو پر کرد....
- بیا جلو...بزن رو دستم...انقد بزن تا رگم پیدا شه ...
زدم رو دستش ...
- بزن بزن رگمو پیدا کن....سیلی چه جوری می زنی ...محکم ...آها...خوبه ...خوبه ...حالا سوزن رو بزن تو رگ ...تو رگ فقط تو رگ ...مواظب باش ....
صورتم خیس اشک بود...اون نمی فهمید من چی ؟!...ریسک بدی بود...به عنوان پرستار ریسک بدی کردم ...داشتم خودم دستی دستی بهش مواد تزریق می کردم ...لعنتی ....سوزنو بردم طرف دستش ...اما دستام می لرزید...اونم جون حرف زدن نداشت اما گفت »:
- دستات نلرزه ...یواش ...یواش ...نزنی زیر پوستم ..رگمو نگاه کن ...
دیگه داشتم هق هق می کردم ...سوزن رو تو رگش فرو کردمو بعدم خالیش کردم ...چشماشو بست ....داشت غش می کرد ...فقط سفیدی چشماشو می دیدم ...مواد رو تزریق کردم اما ...صداشم هنوز می اومد...هنوزم می گفت :
- بسه ..بسه ...برش دار ...برو کنار...
سرنگ رو انداختم کنار ودست کشیدم رو صورتم ...اشکامو پاک کردم ...چشماش نیمه باز وبسته بود...می فهمیدم هیچی حالیش نیس...فقط دستمو بالا بردمو محکم همون جوری که خودش می گفت سیلی بکش کشیدم زیر کوشش....حتی تکونم نخورد ....به دیوار تکیه داده بود وتوحال خودش ...می دونستم اینا به خاطر تزریق مواده ...یعنی اولش این حالت رو دارن بعدش یه کم که بگذره شارژ می شدن مثل آدم سالم ...بی توجه کیفمو برداشتمو رفتم بیرون ...دراتاق رو جوری زدم بهم که فکر کردم لولاهاش شکست ... سرم گیج رفت..به سرفه افتادم...گلو درد بدجوری اذیتم می کرد....سر گیجه هم از یه طرف....اون چیزی که تو اتاق دیدم..خدایا....
من اومده بودم اینجا کمکش کنم یا بهش مواد بدم؟نه...
نمی تونم... پنج شش تا پله رو رفتم پایین...روی پاگرد ایستادم...هنوز مونده بود تا برسم به پایین..وای خدا کلاس...چه طوری با این حالم برم...دوباره سرگیجه..تمام خونه داره می چرخه..سعی کردم آروم از پله ها برم پایین....یکی...دومی هم رفتم...چهار تا دیگه بیشتر نمونده..یگانه برو...تو می تونی....دوباره یه سرگیجه ی دیگه..این بار شدید تر...یه چیزی محکم خورد به زمین و صدا داد..شاید هم خودم بودم... پلک هام روی هم افتادن....هیچ رمقی نداشتم....دیگه هیچی رو حس نمی کردم...
چشمامو باز کردم..توی اتاقم بودم.. به ساعت روی دیوار نگاه کردم...ساعت سه رو نشون میداد....از پنجره نور نمیومد داخل..اما میشد حدس زد که ظهره...
خواستم از جا بلند بشم که در باز شد...شهاب بود...وقتی دیدمش دوباره یاد اون کارم افتادم....بغضم تبدیل به دونه های اشک شد...شونه م بدجور درد می کرد...خسته بودم...گلو درد بهم فشار می آورد....انگار توی سرم یه وزنه ی صد کیلویی گذاشته بودن.....
اومد نزدیکم..روی تخت نشست...چند ثانیه هیچی نگفت..بعد آروم زیر لب گفت:
-حالت خوبه؟
رمق حرف زدن نداشتم..اما تمام قدرت نداشتمو جمع کردم تا این جملاتو بگم:
-نه خوب نیستم...اون چه کاری بود کردی؟ها؟من اومدم اینجا کمکت کنم دست از مواد برداری نه خودم بهت مواد تزریق کنم...چرا منو صدا کردی؟چرا خودت اون کارو نکردی؟چرا گذاشتی عذاب وجدان بگیرم...
تن صدام بالا رفته بود....دیگه نتونستم داد بزنم..آروم ادامه دادم:
-چرا این کارا رو می کنی؟چرا زندگیتو تباه می کنی؟چرا من حالم بده؟چرا شونم درد می کنه؟چرا بابام اذیتم می کرد؟چرا مامانم مرد؟؟منم آدمم..چرا این طور شد؟چرا اومدم اینجا؟چرا..؟
کم کم داشتم از حال می رفتم...زیر گردنمو گرفت..دستش به شونه م خورد و دردش بیشتر شد...زیر لب آخی گفتم...سرمو روی بالش گذاشت.... پتو رو روم کشید و گفت:
-بخواب..تب داری..حالت خوب نیست..
صداش هر لحظه کمتر می شد...تصویرش هم دور تر می شد...دوباره داشت خوابم می برد..دوباره هیچی حس نمی کردم...دوباره گلو درد یادم رفت و دوباره خوابم برد....
این بار که چشمامو باز کزدم همه جا تاریک بود...چراغ خوابو باز کردم..شهاب روی صندلی میز مصالعه ام به خواب رفته بود...شاید هم خواب نبود...سرش روی میز بود....سعی کردم از جا بلند بشم....درد شونه ام امونمو بریده بود... پامم درد می کرد...دستمو به دیوار گرفتم و لی لی روی پای سالمم راه می رفتم...روی پله ها چهاردستی نرده رو گرفتم تا نیوفتم....
رفتم سمت یخچال....از توی درش جعبه ی قرصا رو درآوردم...گشتم تا یه بروفن پیدا کردم....
یه لیوان برداشتم تا آب بخورم که یه دفعه صدای شهاب باعث شد زهره ترک بشم:
-چه کار می کنی؟
لیوان از دستم افتاد و شکست...دستمو روی قلبم گذاشتم و برگشتم به سمتش..
هول شد و گفت:
-ببخشید ترسوندمت؟
هیچی نگفتم...خم شدم تا خورده شیشه ها رو جمع کنم....اومد سمتم و گفت:
-تو حالت خوب نیس..برو من جمع می کنم..
بهش نگاه کردم...فاصله بینمون زیاد نبود..دوباره اون بغض لعنتی...
رفتم توی هال....سعی کردم به این فکر نکنم که چه کار بدی کردم...سعی کردم به این فکر نکنم که دوبار بهش مواد رسوندم...یه بار با خبر کردن سهند به صورت غیر مستقیم و این بار....خدایا منو ببخش...
تنم داغ بود ولی نه زیاد....تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم...رفتم توی حمام..توی آیینه به خودم نگاه کردمتنم داغ بود ولی نه زیاد....تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم...رفتم توی حمام..توی آیینه به خودم نگاه کردم..
لباسم بد نبود..یعنی پلیور نازکی که زیر مانتو می پوشیدم بود و شلوار جین گشادم...یعنی لباسام رو عوض نکرده بود..باز خدا رو شکر...
رفتم زیر آب ولرم.... پام هنوز می لنگید...اگه دیشب حمام نمی کردم شاید هیچ یک از این اتفاقا نمی افتاد..
حولمو تنم کردم...اول نگاهی به راهروی اتاقا انداختم که خوش بختانه کسی نبود....با وجود پا دردم سعی کردم به سمت اتاقم بدوم..
لباسامو پوشیدم...تبم تقریبا قطع شده بود....یه پلیور نازک صورتی چرک با یه شلوار سفید کتون..یه کلاه هم سرم کردم تا گوشامو بپوشونه...خیلی گرسنم بود...رفتم پایین تا یه چیزی درست کنم و بخورم...
بروفن کار خودش رو کرده بود..شونه ام تقریبا دردش قطع شد اما سرم هنوز یه مقدار درد می کرد و درد پام هم پابرجا بود...
توی آشپزخونه شهابو دیدم..وقتی متوجه من شد به سمتم برگشت و گفت:
-بهتری؟
زیر لب گفتم:
-آره بد نیستم..
-نتونستم ببرمت بیمارستان..یه ساعت بعد از رفتنت از اتاق اومدم پایین که دیدم افتادی رو زمین...از پله ها افتاده بودی انگار..آره؟
-آره
-همه جا برفه...ماشین خراب شده...برای همین نتونستم ببرمت بیمارستان...بیا غذا بخور تا یه ساعت دیگه دکتر میاد معاینه ات کنه..تب داشتی..همش داشتی هذیون می گفتی..
چیزی نگفتم..فقط روی صندلی نشستم و به چلو کباب روی میز خیره شدم...اول فکر کردم از بیرون گرفته اما گفت:
-ببین خوشمزه اس یا نه..خیلی وقته کباب درست نکردم..
تعجب کردم..شهابو این حرفا..بابا ایول..
بیماریم یادم رفته بود انگار...دوست داشتم کل کل کنم باهاش..گفتم:
-فکر نمی کردم این قدر کدبانو باشی..
رگه های عصبانیتو توی صورتش دیدم..اما سعی می کرد مهربون باشه..
-ببین دوباره شروع نکن..مریضی نمی خوام سر به سرت بزارم...به جاش تشکر کن..
-مگه من برات غذا درست می کنم تو تشکر می کنی؟
سعی کردم توی کلامم نشونه ای از رنجش نباشه اما ناخودآگاه این رنجش پیدا بود..
نمی دونم حس کرد یا نه...اما با بدجنسی گفت:
-خب تو وظیفت همینه مگه نه؟اما من که وظیفه ندارم وقتی مریض میشی ازت مراقبت کنم..
حس رنجشم چند برابر شد...
یکی نیست بهش بگه من می خوام کمکت کنم که تن به کلفتی میدم عوضی..حرفامو توی دلم ریختم و از جا بلند شدم..
زیر لب گفتم:
-دستتون درد نکنه که مراقبم بودین...
اینو گفتم تا شرمندش کنم اما اون جوابی نداد..دلمو بیشتر سوزوند..
به اتاقم برگشتم...دلم گرفته بود...مبایلمو برداشتم و به ارغوان زنگ زدم..اون همیشه تو این موقعیت ها کمکم می کرد..
-بله؟
علی تلفن رو برداشت...
-سلام علیرضا خوبی؟
-سلام خانم بی وفا..تو خوبی؟چه عجب..
-بی وفا کدومه؟تو بی وفایی که یه حالی نمی پرسی..
-اتفاقی افتاده یگانه؟صدات غمگینه..
بغض توی صدامو کنترل کردم و گفتم:
-نه چیزی نیس...دلم گرفته..خواستم با ارغوان صحبت کنم..
-ارغوان رفته خونه مامانش...حوصلش سر رفته بود..منم تازه از سر کار اومدم..میخوای بیام دنبالت بریم دور بزنیم؟دنبال ارغوانم میریم..
-آره بیا..فقط..
-فقط چی؟
-آدرسو داری؟
-نه...بگو
آدرسو بهش دادم و گفتم رسیدی یه تک بزن بیام بیرون...
از جا بلند شدم و رفتم سر کمدم...
پالتوی مشکیمو با همون کتون سفید با شال و کلاه بافتنی سفید و مشکی پوشیدم...دستکش های سفیدم هم گذاشتم کنار کیفم تا یادم نره..جلوی آینه ایستادم...تصمیم گرفتم آرایش کنم..
وسایل زیادی نداشتم....یه کم ریمل زدم که مژه های بلندم بلند تر شدن...یه لایه خط چشم سفید توی چشمم..یه رژ کالباسی خوش رنگ با رژ گونه ی ستش..از سایه هم خوشم نمیومد...
موهامو با کیلیپس جکع کردم و کلاهمو زدم...چه جیگری شده بودم...عطرم رو هم روی خودم خالی کردم..اصلا هم عین خیالم نبود که شهاب شام نداره...به جهنم...بره کلفت بگیره..من اومدم اینجا پرستاریشو کنم نه کلفتیش...بی شعوره بی تربیت...
یگانه جدیدا بی ادب شدیا...رفتم بیرون ...شهابم همزمان با من از آشپزخونه اومد بیرون...وقتی دید شال وکلاه کردم چهرش حالت تعجب به خودش گرفت :
-کجا؟!
- بیرون
-اینوکه خودمم می دونم ...تواین هوا ؟!
-خوبیش به این هوائه
-نمی خواد بری ...
-رفتن یا نرفتم به کسی ربطی نداره
هنوز دلخور بودم ...هم ازخودم وکار احمقانم هم ازاون وشخصیت احمقانش !!!...اونم که مثل من دوست داشت کل کل کنه جلومو گرفت :
-تا نگی کجا میری نمی ذارم پاتواز این دربیرون بذاری
-چیه غیرتی شدی ؟؟؟ می گین معتادا غیرت ندارن راسته ؟!
رگش زد بیرون...حالا رگ عصبانیت بود یا غیرت ...ولی بیشتر عصبانیت چون ازاین کلمه به شدت بی زار بود...به طرفم یورش آورد ...جاخالی دادمو یه جیغ کوتاه زدم ...ایستاد ونگام کرد ...نگاش بوی تهدید می داد...هم چنین خط ونشونی که با حرفاش می کشید :
-ببین من هرچی می خوام با تو راه بیام تو حالیت نیس ...بهت گفتم رو مخم راه بری زبونتو می برم نگفتم ؟!
-همش تقصیر خودته ...تو با من راه بیا توآدم شو چی میشه ؟!
-تو ازمن پول می گیری برا من کار می کنی ...تو باید هرچی من میگم انجام بدی...
دویدم طرف در...اومد جلوکه بگیرتم ...تو یه حرکت با دستام هلش دادم عقب ...می دونستم قویه برا همین سعی کردم مچمو نگیره ...یعنی ازش دور می ایستادم ...بازم به طرفم اومد تا فکر کنم می خواست همون زبونمو کوتاه کنه که ...........
صدای زنگ در نگاه هردومون رو به حیاط کشوند ...مخم تو یه ثانیه فعال شد وبا دو ...با سرعت دویدم بیرون ....انقد تند تند می دویدم که چند بار تلو تلو خوردم ...نزدیک بود سکندری با مغز برم تو در ...ولی بالاخره سالم رسیدم...شهاب دنبالم می اومد...اونم می دوید ...درو بازکردم وبا دیدن ماشین علی پریدم توش :
-برو ...فقط زود برو ...
-یگانه چی شده ؟!
داد زدم :
-برو علی برو ...حرکت کن ....زودباش
ماشینو روشن کرد وحرکت کرد ...همون موقع در خونه باز شد وشهاب اومد ...برگشتم دیدم ...داشت دنبال ماشین می دوید...ولی علی زود گاز ماشنو گرفت ودر رفتیم ...شهابم همون نیمه راه ایستاد ونگاهمون می کرد...قلبم داشت می اومد تو دهنم برگشتم رو به علی وگفتم :
-ممنون ...خیلی کمک کردی ...
با تعجب بهم نگاه کرد وچیزی نگفت ....
-علی رضا ؟! چت شده ؟!
-چیزی نیس....
انگار از کارم ناراحت شده بود ...یعنی فکر می کرد من همه زندگیمو می ذارم کف دستشون !!!...حالام بادیدن شهاب ...شاید فکرای خوبی درموردم نداشت اما بی خیال شدم ..گفتم :
-خب بابا ...بعد قضیشو می گم بهت ...ارغوان کوش ؟!
-داریم میریم دنبالش
سرمو با لبخند تکون دادمو به جلوم خیره شدم ...مثل اینکه از تو چاه دراومدم افتادم تو چاه...حالا با این وزنش چیکار کنم ؟!...اِ یگانه ...بی تربیت چی گفتی ؟!....منظورم اینه که چه جوری قضیه رو بپیچونم نفهمن ...خدا بخیر کنه ...کاش علی رضا همه چی رو ازیادش ببره ...

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#19 | Posted: 9 Jul 2013 18:44
پرستار من ۹

توی فست فود نشسته بودیم تا برامون شام بیارن..من هات داگ پنیری سفارش داده بودم...علیرضا همبرگر و ارغوانم پیتزا...هیچی نمی گفتن...کلافه شدم و گفتم:
-ای بابا..چتون شده؟من از خونه زدم بیرون که یه هوایی عوض کنم..شما که بدترین زدین تو حالم...
علیرضا عصبی گفت:
-یگانه تو این مدتی که همو می شناسیم حتما فهمیدی مثه خواهرمی آره
سرمو انداختم زیر و گفتم:
-آره چطور؟
-یگانه داری چه کار می کنی؟اون خونه..اون پسره... پات داره می لنگه...صدات گرفته...چت شده؟
عصبی چند بار موهاشو چنگ زد....حالتشو درک می کردم..خیلی غیرتی و حساس بود....منم مثه خواهرش دوس داشت و حمایتم می کرد..
سعی کردم لحنم آروم باشه:
-علی راجع به من فکر بد نکن...من...من..چطور بگم؟
ارغوان گفت:
-علی شاید یه چیز خصوصی باشه...چرا اذیتش می کنی؟
رو بهش گفتم:
-خصوصی که نه..خجالت می کشم..
علی کلافه گفت:
-چه کار کردی که خجالت می کشی هان؟
از لحنش بدم اومد...الکی گناهمو داره می شوره....همون موقع گارسن به سمتمون اومد و غذا ها رو آورد که من از جام بلند شدم و گفتم:
-متاسفم برای خودم..که دوستام این طور راجع بهم فکر می کنن..
بعد هم بدون توجه به اصرار های ارغوان مبنی بر نرفتنم سریع اونجا رو ترک کردم..
خودتونو بزارید جای من...چقدر تحقیر..؟اونم فقط برای این که دارم کمک می کنم به یه نفر...به خاطر این که غرورم اجازه نمیده به دوستام بگم دارم پرستاری یه معتادو می کنم....چون اونا قصد منو درک نمی کنن....فکر می کنن چون محتاج پولم این کارو می کنم اما...اما من فقط می خوام کمک کنم...
اشکامو با دست پس زدم...به خودم اومدم که توی اتوبوس بودم....یادم رفته بود کیف پولمو بیارم و مجبور شدم با اتوبوس بیام.... پام دردش بیشتر شده بود چون تقریبا خیلی راه رفته بودم...
و بدتر از همه روحم بود که زیر این همه فشار داشت له می شد..
جرا کسی درک نمی کرد یه دختر تنها و بی کس رو که نه پدر داشت نه مادر؟که هیچ کسو نداشت که براش دل بسوزونه و راجع بهش فکر بد نکنه؟
چرا...؟
خدایا تا حالا شده چیزی رو بخوام که گنده تر از دهنم باشه؟؟
تا حالا شده بگم..
استغفرا...
چی بگم..
اصلا به کی بگم؟
همه فکر می کنن کسی که می خنده هیچ غصه ای نداره....اما اشتباه فکر می کنید..به پیر به پیغمبر دروغه...منی که خنده از رو لبم محو نمیشه بزرگترین غم عالم توی دلمه...منی که فقط بالشم از تنهاییمو اشکام خبر داره...منی که نقاب خوشبختی و محکم بودن داره تمام صورتم رو خراش میده و منی که دارم زیر این چهره ی دروغین آب میشم....چشمامو روی همه چی بستم و غافلم که گوشام می شنوه...غافلم که مغزم فکر می کنه..غافلم که ضمیر ناخودآگاهم درگیره و غافلم از این دنیا و آدمایی که اونا هم هزاران چهره ی دروغین دارن..
یا حیله...
یا شادی..
یا ناراحتی...
یا دروغ...
یا خیانت...
آره اینان همه ی چهره ها دروغی...و ما که همه رو باور می کنیم....و عقل ساده ی ما....
اه یگانه خل میزنیا..چی می گی..رسیدی.. پاشو....دیر شده..
از اتوبوس رفتم بیرون..یه خیابون تا خونه رو با پای چلاقم تند گذروندم..کم کم داشت دیر می شد..
درو باز کردم و سریع خودمو به داخل رسوندم...شهاب توی هال نبود..نفس عمیقی کشیدم...و از پله ها رفتم بالا...
ساعت گوشیمو برای هفت کوک کردم تا بلند شم براش صبحانه درست کنم و بعدم برم دانشگاه....بعد هم یه سر برم بیمارستان برای پام...خیلی کار دارم..
دو تا قرص سرماخوردگی خوردم و روی تختم دراز کشیدم....حدود بیست دقیقه بعد خوابم برد....

لقمه ی آخری رو گذاشتم دهنمو میزو جمع کردم ...شهابم که خواب ...خب درمورد عملیا طبیعیه ....ازکار دیشبش حرصم گرفته بود اگه دنبالم نمی دوید من مجبور نبودم شب وبرا خودم ودوستام زهر کنم ...!!!پنیر وکره رو گذاشتم تو یخچال ...لیوانی که توش شیر خورده بودم رو شستم ودستامو خشک کردم ...کیفمو از رو صندلی برداشتمو از آشپزخونه زدم بیرون که ...سینه سینه شهاب شدم ....خدا بخیر بگذرونه ...همینو کم داشتم ...شلوار جین سورمه تنگ پوشیده بود ویه بلوز سفید وکت اسپرت قهوه ای سوخته ...اوه اوه بوعطر سردشم که میاد ... کی میره این همه راهو...این همونه که دیروز داشت از خماری می مرد نمی تونست تزریق کنه ؟!!!...جلل خالق ...ببین این زهرماریا از جوونای مردم چی می سازه...گفتم شارژ می شه ها....صداشو شنیدم :- دیشب خوش گذشت ؟!
- اون بعله ...مگه میشه خوش نگذره ...
- سلامتو خوردی یا زبونتو استراحت می دی؟!
- هیچ کدوم ...من با سلام دادن اونم برا جنس مخالف کنار نمیام
- قرار بود اتفاقای قبل تکرار نشه دیگه ؟!
- تکرارم نشد ...
- اما تو داری باعثش می شی ...
- ببین الکی بهونه نیار ...برو کنار بذار برم ...دیروز که نذاشتی برم کلاس امروز و دیگه ازم نگیر...
- تو که بوی فرند به این خوبی داری...ماشین داره ...میبرتت بیرون خب بگو دنبالتم بیاد دورت نشه ...
حرصمو بالا آورده بود دیگه ...انقده دلم می خواست موهاشو از ریشه درارم ...!!!..
- فک نمی کنم اون به کسی ربط داشته باشه ...برو کنار
- ببین یه سوال جواب دادن که انقد ناز اومدن نداره ...جواب بده بعد میذارم بری ....
- دقت کردی هنوز خمار می زنی ؟!...
چشماش درشت ترشد...بازم از اون حرفا که متنفربود زدم ...حرص می داد حرص می دادم ...ادامه دادم :
- می دونی تو هنوز سوالتو نپرسیدی !!!!...خب هرچند می دونم سوالت چیه ...ولی چون به کسی ربط نداره نمی گم ...
بعدم با زور کنارش زدمو دویدم به طرف در...اینفدفعه دنبالم نیومد ولی صداشو شنیدم :
- فرار همیشه پشتش دردسر میاره ...یادت باشه
یهو یخ کردم ....با زاین تهدیدم کرد...زود وا رفتم ولی زودم خودمو جمع وجور کردمو بند کفاشو بستم واز خونه خارج شدم ....
زود خودمو به دانشگاه رسوندم ...به موقع رسیدم ...تا پامو تو سالن گذاشتم دیدم استاد ودوسه تا از بچه ها دارن می رن کلاس...منم تند دویدم و همراشون رفتم کلاس...آخر کلاس صدف وآرزو برام صندلی گرفته بودن ...سلام کردم ونشستم ...آرزو با قیافه حق به جانبی گفت :
- چه عجب ...فک کردم دانشگاتو هم گذاشتی کنار...یه وقت زنگ نزنی حالمو بپرسیا ...ما که آدم نیستیم اون عملی که ...
یه اهمی کردم وبهش چشم ابرو دادم که جلو صدف چیزی نگه ...هرچند کم وبیش می دونستن دوتاشون ولی دوس نداشتم راجع مسائلی که بهشون ربط نداشت قضاوت کنن...آرزو ساکت شده بود ولی می فهمیدم دلخوره ...صدفم که خر نبود چون یه چیزایی می دونست وچشم وابرو دادن منو دیده بود با شک بهمون نگاه می کرد...خوبه سوال پیچمون نکرد....خدارو شکر که استاده سرکلاس بود ونتونستیم حرف بزنیم ...یعنی می تونستیما اما من نخواستم ...نگامو رو وایت برد انداخته بودمو مثل شاگرد خرخونا گوش می دادم...اونام دیگه چیزی نگفتن ...قرار بود استاد کوییز بگیره ...هیچی بارم نبود...قبلا یه خورده خونده بودم اما بعید می دونستم یادم باشه ...باخواهش به آرزو نگاه کردم ...محلم نذاشت ...برگشتم رو به صدف ...صدفم خودشو زد به اون راه ...با جرص صندلیمو کشیدم کنار وگفتم :
- جهنم ..بیفتم شرف داره به التماس کردن شما ...
یه نگاه بین هم رد و بدل کردن وهیچی نگفتن ...موقع امتحان مثل خر تو گل مونده بودم....هی تند تند سرخودکارمو می جویدم واین ور واون ور رو نگاه می کردم ...آرزو جلوم بود وصدف سمت چپم...سه تا سوال بیشتر نبود ...سه تا ،وقتشم پونزده دقیقه...پنج دقیقش که بی خودی یه برگم واین و اون نگاه کردم ...دلم می خواست کله آرزو رو رو سنگ بتروکونم !!!...با یه لگد زدم به صندلیش ...یه تکون خورد و سرشو آورد عقب... با خواهش نگاش کردم ...استاد داشت تذکرمی داد......سرشو تکون داد ویه کم جابه جا شد تا برگشو ببینم ...سوال اولی رو کامل دومی رو هم نصفه نوشتم ...بی شعور بلند شد رفت برگشو داد...به صدف نگاه کردم ...بدن اینکه نگام کنه از رو صندلیش بلند شد...حرصم دراومده بود...داشت از بغلم رد می شد که بره برگشو بده ...تا رد شد یه برگه کوچولو مربعی رو برگه امتحانم بود...خوشحال تاشو بازکردمو شروع کردم نوشتن ...هرسه تاشو هم برام داده بود...تو دلم قربون صدقه دوتاشون رفتم ...تا تموم شدم استاد گفت برگه ها بالا وقت تمامه ...
رفتم بیرون وتو محوطه رو دید زدم که پیداشون کنم وچند تا ماچ آبدار بپسبونم رولپاشون ....دستمو سایه بون صورتم کردم تا آفتاب اذیتم نکنه ...
- سلام ...
برگشتم پشت سرم ...تا علیرضا رو دیدم انگار نه انگار که آدمه راه افتادم ...دنبالم می اومد:
- یگانه ...یگانه صبر کن ...
حتی جوابشو هم نمی دادم ....فقط می رفتم حالا قرار بود تو این حیاط دانشگاه به کجا برسم خدا عالم بود...
- بابا یه دقه صبر کن...معذرت میخوام ...من دیشب قصد توهین نداشتم ...یگانه ارغوان به خاطر تو با من قهر کرده ...
زدم زیر خنده...بیچاره چقدر اذیت شده از دیشب تا حالا!!!...ایستادم تا بهم برسه ...تا وایساد جلوم گفت :
- بعله بخند ...وضع من بدبخت که بین شما دوتا گیر کردم خنده هم داره
- نه خوشم اومد ارغوانم خوب عرضه داره
- منظورت زن زلیل بودن منه دیگه ؟!
- آی کیوتو عشقه ...
خندید ...بعدش زود گفت :
- بیا ناهار بریم خونه ما؟!
- جاااااااااااان ؟!
- بریم ازغوان خوشحال میشه تازه با منم آشتی میکنه ...به جون بچه توراهیم اگه دیگه کاری کاری به کارت داشتم گردنمو بزن
- نمیشه من می خوام بعد کلاس برم بیمارستان پام بدجور می لنگه ...
هرکاری کرد تا نگاه بدشو رو نندازه نتونست ...شایدم نگاهش شکاک بود نمیدونم ولی گفت :
- خودم می برمت دیگه چی ؟!...
- معطل بودیم یکی آستینمونو بکنه ...
علیرضا رفت سرکلاسش ومنم رفتم نماز خونه پیش صدف وآرزو .... بعد از کلاس ساعت یک از آرزو وصدف خدافظی کردم ورفتم بیرون دانشگاه وایسادم ...بازم خوبه این صدف وآرزو آشتی کردن ...به خاطر اون کار مزخرفم باید با همه دوستام درمی افتادم !!!....علیرضا دقیقه بعد اومد بیرون ...تامنو دیدلبخند زد واومد طرفم :
-بریم ؟!
-زحمت ندم ؟!
-باز شروع کردیا ...کی بود معطل بود من اصرار کنم ؟!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#20 | Posted: 9 Jul 2013 18:44
باهم به طرف ماشینش که اونور خیابون دانشگامون پارک شده بود رفتیم ...توراه هم انقدر علیرضا از دانشگاه وکار بچه وزن وزندگی حرف زد که وقت نشد بد نگام کنه ...اصلا قول داده بود سرقولشم موند ودیگه گیرنداد...توخونه هم ارغوان خیلی زحمت کشیده بود با اون وضعش دونوع غذا درست کرده بود...بادیدم میز غذا دلم ضعف رفت ...خورش بادمجون ..فسنجونم که توی یه ظرف خوشکل گرد ریخته بود...سالاد شیرازی وسبزی وماست ونوشابه ...خلاصه یه میز که تا قورتش نمی دادم سیر نمی شدم ...باهم نشستیم سرمیزوتا قاشق اول رو گذاشتم دهنم ...یهو مثل سرب تو گلوم موند...یادم اومد بهش...کی ؟!....خب به شهاب دیگه ...من که غذا درست نکردم...!!!! یعنی امروز چی می خوره...یگانه توکه پرستاریشو نمی کنی ...ترکش که نمی کی نمی دی لااقل براش غذا درست کن ...مونده بودم چه غلطی بکنم ...غذارو به زور قورت دادمو یه لیوان آب کردم پشتش ...به جهنم هرچی می خواد کوفت کنه ..به من چه ؟!....ارغوان زیر چشمی بهم نگام کرد ...علیرضا بهش اشاره داد که چشمه ...منم که همه رو فهمیدم سرمو انداختم زیر که خوب مراودشونو بکنن...نمی دونم چه مرگم شده بود غذا ازگلوم پایین نمی رفت ...من همونی بودم که می خواستم میزو درسته قورت بدما!!!!....یه کم که خوردم از دوتاشون تشکر کردم وکنار نشستم ...هرچی ام گفتن کم خوردی ...چرا نخوردی ؟!...دوست نداشتی واین چیزا جواب سربالا دادم...باید بعد ازظهر می رفتم بیمارستان اما روم نمی شد به علیرضا یادآوری کنم ...نشستم پای تی وی و آهنگ مورد علاقمو گوش دادم...حلقه...علیرضا تلسچی ...عاشق این آهنگش بودم ...تصویر تلوزیون رومیدیدم ولی فقط یه صدا تو گوشم بود ویه تصویر...تصویر یه پسر بیست وسه ساله ...میشه گفت معتاد...نمی دونم چرا ...اما تصویر خودش بود...کنار نمی رفت.....
یه حلقه توی چشم من
یه حلقه توی دست تو
هرچی بخوای همون می شم فقط نرو
نفس نفس ازم نبر نزار بیفتم از نفس
نگو که عشقمون فقط یه خاطرس....... بالاخره ارغوان وعلیرضا دست ازشکم پر کردن برداشتن ...با ارغوان رفتیم تو آشپزخونه ...نذاشتم دست به چیزی بزنه ...زور زوری نشوندمش رو صندلی وخودم دست به کار شدم ...آب گرم رو بازکردم رو ظرفا...دونه دونه آشغال بشقابارو تو سطل خالی می کردمومی نداختم تو ظرف شویی...ارغوان سرشو زیر انداخته بود وبا رومیزی بازی می کرد...همین طورکه ظرفارو می مالیدم گفتم :
- چیه ؟! ساکتی ؟!
- چی بگم ؟!
- نی نی خوستلت خوفه ؟!
- سلام داره خدمتتون ...
بازم ساکت شدیم ....فقط صدای ظرفایی که من می شستم می اومد...این علیرضا هم غیبش زده بود معلوم نبود کجارفته ...صدای ارغوان رو از پشت سرم شنیدم :
- یگانه
- هان ؟!
- دیشب خیلی ناراحتت کردیم آره ؟!
- ای بابا قبرستون کهنه می شکافی؟! ...بی خیال ...
- علیرضا وقتی اومد خونه انقد سردرد داشت که یه لحظه بهت حسودیم شد...
قاشق تو دستمو انداختم تو سینک وبرگشتم طرفش :
- ارغوان !!!!
- خب دروغ که نمی گم خیلی هواتو داره
- میشه خفه شی ...اون بابای بچته ...
- باشه ...چه ربطی داره ...
- دوس داری هووت شم ؟!؟ یه جمعه مال من یه جمعه مال توهوووم ؟!!! تازه من خانوم کوچیک تو خانم بزرگ...ای جوووووونم حال میده سه تایی می ریم ددری ...
پرید وسط حرفم :
- ببند اون بی صاحابو بچم نیومده غش کرد.....
- خفه ...همش از فکرای یالغوز توئه دیگه ...می گن زن حامله ها شکاک می شنا خوب گفتن...نکنه شبا پسش می زنی هی دماغتو می گیری ...واااااااااای علیرضا بو چس میدی !!!!.....
- یگانه !!!...
- نه دروغ می گم بگو دروغ می گی ...
- ببین بحث رو به کجا کشوندی !!!
- از فکرای توئه دیگه ...بی شعور فک کردی دارم شوورتو می قاپم ؟!...خیلی ...ارغوان خیلی ...
- خیلی چی ؟!
زیر لب یه فهش آبدار نثار روح وروانش منهای نی نیش کردم ...فکرکنم شنید ...بی خیال سرشو تکون داد:
-بی تربیت !
بلند شدم ...باز دست به کار ظرفا شدم ...هنوزم ساکت بود...می فهمیدم یه مرگیشه ولی نه این که بهم شک کنه ...درمورد اون طبیعی بود...ولی دوست نداشتم با اون وضعش جوش بزنه یا علیرضا ومنو اذیت کنه ....با این که انتظار این فکرشو نداشتم ولی بی خیال شدم ...داشتم ظرفارو آب می کشیدم که مصمم شروع کردم به حرف زدن ...جوری که صدام بیرون نره علیرضا بفهمه ...بالاخره مرد بود غیرتی !!!....
-از دوماه پیش تو خونه یه پسر کارمی کنم ...مامانش همونه که زندگیمو ازاین رو به اون رو کرد...خب بهم محبت کرد...توخونش رام دادبعدم تا اونجایی که لازم بود خرجمو داد...همیشه فکرمی کردم چرا هیچی درقبالش نمی خواد چرا هرچی می گم بذارین کار کنم هم اون هم شوهرش نمی ذارن ....سختم بود ...همش احساس می کردم اضافه ام ...ولی اونا ازگل بالاتر بهم نمی گفتن ...هیچ وقتم نمی دونستم بچه داره نداره ....چرا تنها زندگی می کنن ...انقد پولدار وتنها...منم باعث دلگرمیشون بودم ...تا این که چندماه بعد لیلا خانم بهم یه پیشنهاد داد که تنم لرزید...مید ونی چیه ارغوان اولش اون هیچی نمی گفت فقط می دیدم آشفته اس ...حالش بد میشد ....همش با تلفن حرف می زد ...نمی دونم چی می گفت اما همش از این و اون خواهش تمنا می کرد...منم که همیشه خدا فوضول دوست داشتم سر ازکاراش درارم ...اینه که اصرار رو اصرار که چی شده بهم بگو...بعدم که آقا کیانی اومد...با اصرار اون همه چیز رو فهمیدم ...به خدا باشنیدن حرفاشون مغزم سوت می کشید ...خانواده به این آبرو داری ...محال بود...غیرممکن بود که حتی فک کنی یه پسر...یه پسر ....معتاد دارن ....
به اینجای حرفم که رسیدم آخرین بشقابو آب کش کردمو برگشتم رو به ارغوان ...داشتم پیش بندمو باز می کردم ...چشمای ارغوان درشت شد...انگار تازه دوزاریش افتاده بود:
-چیییییییییییییییییییییییی ؟!!!!!!!!!!...یِ...یگان...یگانه !!!!
بی خیال پیش بندمو آویز کردم تا خشک شه...بعدم سه تا فنجون برداشتم تاچای بریزم ...همون طور ادامه دادم :
- مامانه بهم پیشنهاد داد برم پرستاری پسرشو کنم ...یه پسر بیست وسه چهار ساله که تو اعتیاد غرق شده ...می گفت هیچ کی کمکش نمی کنه ...می گفت پسرش حیفه ...می گفت خودتو بذار جای من درکم کن پسر جوونم داره ازدست می ره ...پسره باهاشون سر یه موضوع لج کرده بود...بعدم یه خونه جدا می گیره وبه سلامت ...دیگه طرف ننه بابائه هم نمیره ...می گفت پسرم لج کرده حالام نه حرفمونو گوش میده نه می ذاره ترکش بدیم ...می خواست ازراه من وارد شه ...می گفت برو بگو پرستاریتو می کنم پول میگیرم ولی اگه قبولم نکنی همه مال اموالی که به نامته توتو می شه ...بماند چه جوری راضی شدم ولی یادمه یه ماه با خودم حرف زدم وکلنجار رفتم آخرم نیت کردم نجاتش بدم ...الانم تو خونشم ...هه حتی بهتر که نشده هیچ اوضاش روز به روز آشغال ترم میشه ...منم فقط واستادم نگاه می کنم ...ارغوان من هیچی حالیم نیس...هیچی ...
تازه ازبیمارستان اومده بودم ...پام بهتر بود ولی دکتر می گفت زیاد روش فشار نیارم ...باند پیچیش کرده بودم گنده ...!...بدبختی دیگه نمی تونستم بند کفشامو ببندم ...بند یکی باز یکی بسته ...اوضاعی بودا...!!!...ساعت هفت بود رسیدم خونه ...علیرضا تا دم در خونه آوردم ...بی خیال این شدم که شهاب می بینتمو باز گیر دادناش شروع می شه ...اون اگه بیل زن بود باغچه خودشو بیل می زد که از دست این فین فین کردنای همیشش نجات پیدا کنیم ...همش داشت دماغشو می کشید بالا ...اه ه ه ه ه!!! آدم چقدر باید ارزش خودشو زیر پا بذاره که فقط این آشغالا رو مصرف کنه ...واقعا تو این مونده بودم جوونایی مثل شهاب ارزش خودشونو به چی ..به چه نفعی از این موادا می فروشن ...فوق فوقش یکی دوساعت تو حال بودن بعدش چی ؟!؟؟...روز از نو وروزی از نو...مگه راه فضا نوردی فقط ایناس؟!؟؟...گاهی وقتا باید راه خوشی هامونو درست سوا کنیم ...بسه بابا باز این یگانه رادارش فعال شد...!!!...خلاصه رفتم تو خونه ...خدارو شکر که بازم چشمم به قیافه نحسش نمی افتاد...لنگون لنگون را پله هارو طی کردم ورفتم تو اتاقم ...لباسامو درآوردم ویه بلوز شلوار راحتی پوشیدم و پریدم روتخت....یه ثانیه ...یه ثانیه هم طول نکشید که صدای....گرومپ ...تو گوشم انعکاس داد....انقدر صداش واضح بود که مثل میگ میگ پریدم بیرون...پای بدبختم یه تیری کشید که تا مغز استخونم دردشو حس کردم ....از بالا پایین پله ها رو نگاه کردم ....معمولا این صدا رو وقتی می شنیدم که یه گربه از رو دیوار خونمون بیفته توحیاط ...منتها این دفعه از پله های وسط سالن یه آدم معتاد کور ...احتمالا خمار افتاده بود پایین ....حالا از کدوم پله خدا عالم بود...فقط اینو می دیدم عین جون سگا پاشد وایساد!!!!.....پاشم که لنگ می زد ولی از قیافش معلوم بود انقد خمار می زد که اصلا نمی فهمید...تازه شده بودیم عین هم !!! ...دوتا آدم فلج ....حالا ازاین قیافش خندمم گرفته بود ...می خواستم حرصش بدم رفتم پایین که ببینه آبروش رفته ....سعی کردم لبخند ژکوند بزنم ...لنگم اصلا نزنم وپله هارورفتم پایین ....
-اوخی ...پله ها کور بودن !!!!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
صفحه  صفحه 2 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / My nurse | پرستار من بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites