تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

بوی خون

صفحه  صفحه 1 از 6:  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#1 | Posted: 9 Jul 2013 19:50
رمان بـوی خــــــون

  • خلاصه:پسری به اسم سهند که بخاطر ضربه هایی که خورده تمام زندگیش را رها کرده و فقط به دنباله انتقامه و در این راه به صورت اتفاقی دختری به اسم شادی وارد زندگی خاکستریش میشه...
  • نویسنده:baroon12
  • منبع:نودهشتیا
  • تعداد:۲۲ قسمت


" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#2 | Posted: 9 Jul 2013 19:51
بوی خون(1)


شادی کلاسورش را روی سرش گرفته بود و با قدمهایی سریع گام بر میداشت تا زودتر خودش را به خانه برساند..
آب از سر و رویش می چکید و لرز بر بدن ظریفش افتاده بود...
پرایدی که صدای آهنگش کل خیابان را پرکرده بود و با سرعت از کنارش عبور کرد ، باعث شد آبهای گلی خیابان به مانتوی سفیدش بپاشد....
با حرص به پراید که حالا خیلی دورتر از او بود نگاهی انداخت و وارد کوچه شد...زیپ ژاکت نازک صورتی رنگش را بالا کشید ..هرچند میدانست کمکی آن چنانی به گرم شدنش نمیکند...
کمی بعد با دیدن خانه و فکر نوشیدن یک لیوان چای گرم روی کاناپه گرم و نرم جلوی تلویزیون لبخندی زد و قدمهایش را تندتر کرد...الان وقت پخش تکرار سریال مورد علاقه اش هم بود!
چای گرم و کاناپه و سریال "عشق من"!

کلاسور را زیر بغلش گذاشت و در کیف کوچک روی دوشش دنبال کلید خانه می گشت...
انقدر داخل کیف شلوغ بود که کلید پیدا نمی شد...چند رژ لب...پوسته شکلات..تقویم...اسکناسهای مچاله شده ی پول....در دلش گفت:پس این کلید لعنتی کجاست...الان فیلمم شروع میشه..
کلافه با کیفش کلنجار می رفت که ....................
شادی همانطور که یک دستش هنوز داخل کیفش بود سرجایش میخکوب شد و با بهت و ترس به مرد جوانی که با دستهایی خونی روی سینه ی مرد میانسالی نشسته بود نگاه کرد
نگاه بی قرار شادی در نگاه یخی و بی روح "سهند" گره خورده بود...

شادی به حدی وحشتزده بود که حتی نمیتوانست نگاهش را از آنها بگیرد و فرار کند..برعکس سهند که بیتفاوت می نمود و گویی بود و نبود شادی برایش یکی است..

مرد میانسال که به ظاهر اصلا وضعیت خوبی نداشت سرش را به طرف شادی چرخاند و با صدای ضعیفی گفت:

-کمکم کن.....
سهند پوزخندی زد و شادی با خودش گفت:
آخه من چیکار میتونم بکنم..

ذهنش قفل شده بود...

با نگاهی به قدبلند و هیکل ورزیده سهند معلوم بود که هیچ شانسی مقابل او ندارد..اما با این حال از آنجا فرار هم نکرد...نمیتوانست آن مرد را تنها بگذارد..

سهند لحظه ای چشمهایش را از خستگی روی هم فشرد و بعد با حرکتی سریع یقه مرد را گرفت و او را بلند کرد..
هنوز مرد نتوانسته بود کامل روی پاهایش بایستد که مشت محکمی به صورتش کوبید..مرد ناله ی ضعیفی کرد،سرش خم شد و خون از گوشه لبش بیرون می ریخت ..

شادی که تازه به خودش آمده بود با تمام قدرت جیغ کشید:

-کمک...یکی کمک کنه..

اما لحظه ای بعد با دیدن پسر که به سمتش هجوم آورد ساکت شد وخودش را به دیوار ساختمان پشت سرش چسباند..

مرد میانسال از فرصت استفاده کرد و با سرعت از پشت سر سهند دوید و فرار کرد..
شادی با تعجب به او که حالا به پیچ کوچه رسیده بود نگاه می کرد..انگار نه انگار که چند لحظه پیش در حال مرگ بود..

سهند برای گرفتن مرد تلاشی نکرد و تنها با نگاه پر از نفرتی در حالی که صورتش منقبض شده بود او را زیر نظر داشت...

بعد از چند لحظه با خشم به طرف شادی برگشت و او را دید که با دستهایی لرزان در خانه ای را باز می کند..

سریع خودش را به او رساند و قبل از اینکه شادی بتواند در را ببندد، به زور وارد شد و به جیغ خفه شادی هم اهمیتی نداد..
شادی خواست دوباره جیغ بکشد که سهند با دستش جلوی دهنش را گرفت واو را محکم به دیوار پشت سرش کوبید...شادی از درد و احساس سرگیجه بی حال شده بود...


سهند که خشمگین بود با صدای بم و خش دارش گفت:


-گند زدی به کارم


شادی نمیتوانست نگاه بی قرارش را از او بگیرد..دست بزرگ سهند نیمی از صورتش را گرفته بود و به سختی نفس می کشید..


سهند کمی دستش را از بینی شادی پایین تر آورد و این بار چانه اش را در دست گرفت... انگشت شصتش را آرام روی لبهای شادی به حرکت دراورد و زمزمه وار گفت:


-من فرض می کنم که تو دختره ی احمق را ندیدم،تو هم هرچی دیدی بیخیال میشی،فهمیدی؟


شادی اما ساکت بود...از تماس دستهای خونی و کثیف سهند به صورتش چندشش شده بود و به انگشتهای بلند و پهن سهند که خون روی آن خشک شده بود و روی ناخنهایش هم گلی بودند نگاه میکرد..


قیافه شادی هرلحظه بیشتر در هم میرفت و باعث شده بود چینی به پیشانی اش بیافتد..


سهند انگشتش را محکم روی دندان های شادی فشار داد وبا حرص دوباره پرسید:


-فهمیدی؟


مزه ی خون و شوری،در دهان شادی پیچید..احساس میکرد هرلحظه ممکن غش کند با این حال برای رهایی از آن وضع با تکان سر و بستن چشمهایش حرف سهند را تاکید کرد..


سهند چند لحظه خیره نگاهش کرد و بعد زیر گوشش گفت:


-خوبه..


صدای کلفتش شادی را اذیت کرد و باعث شد ناخواسته کمی سرش را به سمت دیوار خم کند...


بالاخره رهایش کرد و بدون هیچ حرفی بیرون رفت و در را محکم به هم کوبید..شادی چند لحظه به در بسته خیره ماند و بعد آرام از دیوار سر خورد و با بیحالی روی زمین نشست..
دو هفته از آن روز می گذشت....


سهند همه چیز را فراموش کرده بود اما شادی با تمام تلاشش برای فکرنکردن به آن روز،گهگاهی فکرش مشغول می شد،اما امیدوار بود که زمان همه چیز را درست کند والبته تا آخر عمرش هیچ وقت آن پسر وحشی را نبیند!


سهند با لرزش دوباره ی گوشی درون جیبش،عصبی جواب اد:


-چیه؟


-کدوم گوری هستی باز سهند؟


سهند در حالی که سعی میکرد شخص موردنظرش را در شلوغی پیاده رو گم نکند گفت:


-الان نمیتونم حرف بزنم..


صدای مرد عصبانی پشت خط بلند شد:


-تا کی میخوای ادامه بدی سهند؟


سهند دهانش را به گوشی چسباند و با نفرت زمزمه کرد:


-تا وقتی که سر بریده همشون را داشته باشم


و بعد بدون معطلی گوشی را خاموش کرد و به دنبال شکارش به راه افتاد...


*******************


شادی قلم مویش را کنار گذاشت و رو به دوستانش گفت:


-بچه ها، من دیگه نمیکشم،میرم خونه


نیلوفر نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:


-نیم ساعت دیگه کلاس تموم میشه،صبرکن همه باهم میریم


شادی همانطور که وسایلش را جمع میکرد گفت:


-خیلی خستم نیلوفر...میترسم بزنم تابلوم را خراب کنم


نیلوفر نگاهی به او انداخت و دیگر اصراری نکرد...شادی بعد از خداحافظی از دوستانش به سمت خانه راه افتاد..انقدر بی حال بود که حتی دستهای رنگیش را هم نشسته بود و باعث می شد دانشجویانی که از کنارش عبور میکنند با خنده و تعجب نگاهش کنند..شادی از وقتی که از دانشگاه برگشته بود، چهار زانو روی کاناپه نشسته بود و با بیحوصلگی کانالهای تلویزیون را عوض میکرد..
با اینکه خسته بود اما خوابش نمی آمد ..
نگاهی به ساعت انداخت..تازه ساعت 5 بود..
با خودش گفت"حالا کو تا شب..چیکارکنم حالا"
صدایی در سرش گفت"این همه کارو و درس عقب افتاده داری میگی چیکار کنم؟"
اما خودش هم میدانست که امروز از آن روزهایی است که حتی نمیتواند جزوه هایش را ورق بزند!
نگاهش به پنجره آشپزخانه اش افتاد..شاخه های درخت چنار که تازه سبز شده بودند در باد ملایم بهاری تکان میخوردند...
سبز درخشان و زیبایی که حس خوبی را در شادی برمی انگیخت..
سریع تلویزیون را خاموش کرد و با اشتیاق به سمت کمد لباسهایش رفت..
با خودش گفت:"آدم توی این هوای محشر بهاری جلوی تلویزیون میشینه؟"
****
سهند به ماشینی تکیه داده بود و به این فکر میکرد که چرا آن مرد با اینکه می داند خانه اش لو رفته موقعیتش را عوض نکرده؟
نگاهی به در بسته ی خانه انداخت و زمزمه کرد:
-خودتو نشون بده لعنتی ...تا کی میخوای توی سوراخت بمونی؟
ساعتی گذشت اما باز هم خبری از مرد نبود..
سهند کلافه شده بود و نگاه بی هدفش را روی عابرها می چرخاندکه چشمش به شادی افتاد و او را سریع به یاد آورد..
***
قدمهای شادی کند شده بودند..
مطمئن بود آن کسی که آن طرف خیابان است همان پسر وحشی است..
روسریش را جلو کشید و سعی کرد همگام با زنی که چرخ خرید داشت راه برود تا خودش را پشت او مخفی نگه دارد..
سهند روی پله های ورودی ساختمانی نشسته بود و با تفریح به حرکات شادی نگاه می کرد..با خود گفت"الان میخوای خودتو از من مخفی کنی جوجه؟"


دستش را زیر چانه اش قرار داد و به شادی که حالا پشت ماشینی سنگر گرفته بود نگاه کرد و گفت"خب چرا نمیری اگه میترسی از من؟"
دوباره با دیدن شادی که ناشیانه از پشت ماشین سرک کشید به خنده افتاد...


شادی آن طرف خیابان دستهایش را به هم می فشرد...از طرفی میترسید و میخواست زودتر به خانه کوچک و امنش برگردد از طرفی در مورد سهند کنجکاو شده بود..از پشت ماشین سرکی کشید تا سهند را ببیند...با خود گفت"این که هنوز اینجا نشسته... خیلی مشکوکه..."


کمی فکر کرد و به این نتیجه رسید که نمیتواند به خانه برگردد و بیخیال موضوع شود..درضمن هوا هنوز روشن بود و خیابان هم شلوغ ..پس او نمیتوانست کاری بکند..با این حال در دلش دعایی خواند و گوشی اش را محکم در دست فشرد تا اگر لازم شد سریع به پلیس زنگ بزند...


سهند با دو انگشتش آرام شقیقه هایش را مالید و کمی فکر کرد...با خودش گفت" برای امروز بسه"...نگاهی به شادی انداخت و فکر کرد بد نیست کمی هم تفریح کند!


با این حال رو به در بسته ی خانه زمزمه کرد"دوباره میام،هیچ وقت از دستم راحت نمیشی،هیچ وقت"


شادی دستش را روی دهانش گرفته بود و سعی می کرد جیغ نزند...سهند با گامهایی بلند و محکم خیابان را طی میکردو مستقیم به سمتش می رفت...شادی به خودش امید می داد" نه امکان نداره منو دیده باشه"


سریع روی آسفالت خیابان نشست و پاهایش را در شکمش جمع کرد..دلش میخواست با آخرین سرعتش به سمت خانه بدود ولی میدانست رها کردن سنگرش کار احمقانه ای است و او حتما متوجهش می شود..البته اگر تا حالا نشده باشد!


شادی متوجه شخصی کنار خودش شد...با ترس و تردید سرش را بالا گرفت و سهند را دید که با ژست خاصی به ماشین تکیه داده و به دیوار روبرویش نگاه می کند.



" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#3 | Posted: 9 Jul 2013 19:52

شادی بیشتر از ترس احساس نا امیدی می کرد که چرا همیشه انقدر تابلو است!


عاقبت صدای بم سهند بود که سکوت را شکست:


-دنبال من راه افتادی؟


ذهن شادی در یک ثانیه به هزاران سمت رفت تا بتواند جوابی پیدا کند!اما چون ذهنش قفل شده بود با صدای ضعیفی راستش را گفت:


-نه.اومده بودم پیاده روی..


سهند خیره نگاهش کرد و بعد با یک حرکت بازویش را گرفت و بلندش کرد ...سپس با لحن عجیبی گفت:


-خوبه...منم همین فکر را داشتم.با هم میریم!


شادی چند لحظه با تعجب نگاهش کرد ..انگار حرفهایش را باور نداشت..اما سهند دستش را کشید،و او ناخواسته دنبالش کشیده شد...


شادی سعی کرد دستش را از دستهای سهند بیرون بکشد.................................
بار آخری که این دستها را دیده بود خونی بودند...


سهند بدون اینکه به شادی نگاه بکند گفت:


-چرا انقدر وول میخوری؟میخوام ببرمت یه کم تفریح


شادی باز هم تقلا کرد و گفت:


-ولم کن...نمیخوام..


سهند به سردی جواب داد:


-ولی من دوست ندارم تنهایی برم بگردم


شادی پا شل کرد تا شاید بتواند جلوی او را بگیرد اما سهند طوری او را دنبال خود می کشاند که شادی شک کرد که اصلا متوجه مقاومتش شده باشد!


آخر سر گفت:


-باشه.دستمو ول کن خودم میام


سهند دستش را رها کرد..همین موقع گوشی شادی زنگ خورد..


-بله؟


....


-وای اصلا یادم نبود...


...


-حالا حتما برای همین فردا میخوای؟


...


-باشه،خودم میخرم..فقط شماره هاش را برام اس ام اس کن..


...


-خواهش میکنم،خدافظ


شادی رو به سهند که منتظر نگاهش میکرد گفت:


-من باید برم،یه کاری برام پیش اومده


سهند با بیخیالی گفت:


-خب باهم میریم کارتو انجام بده بعدش میریم


شادی عصبانی شد و گفت:


-ولم کن آقا..نمیخوام بیام


سهند به سردی جواب داد:


-گفتم امروز میخوام باهات بیام تفریح،یه چیزی باهم میخوریم بعد هرجا خواستی برو


شادی با خودش فکر کرد.."نکنه دیوانه است":


-اگه ولم نکنی جیغ وداد میکنم بریزن سرت


سهند جدی شد و گفت:


-باشه..راست میگی، تو یخچال خونت هم میشه یه چیزی برا خوردن پیدا کرد ...


بعد ادای فکر کردن دراورد و گفت:


-کجا بود؟...کوچه ی دانش..پلاک 27 نه؟


شادی وحشتزده شد و چشمهای کشیده اش پر از اشک...


سهند از دیدن چشمهای اشکی شادی غافلگیر شد ولی با این حال وضعیتش را حفظ کرد و جدی گفت:


-ببین..فقط میریم یه غذایی میخوریم و بعدش دیگه کاریت ندارم...


شادی مسخ شده با سر حرفش را تاکید کرد و با قدمهایی سست شده پشت سرش راه افتاد..شادی ، چند دقیقه ی بعد در حالی که نگاه کنجکاوش را دور تا دور بستنی فروشی می چرخاند مقابل سهند نشسته بود ...
پسری کم سن و سال سر میزشان آمد و بستنی ها را روی میز گذاشت....
شادی نگاهی به بستنی میوه ایش انداخت...باورش نمیشد مقابل کسی که دو هفته پیش با دستهایی خونی تهدیدش کرده بود نشسته و بستنی میوه ای میخورد!..آن هم با ژله ی اضافه!!!!
سهند ظرف بستنی را به طرف شادی هل داد و گفت:
-شروع کن دیگه...
شادی ظرفش را به سمت خودش کشید و همان لحظه متوجه لرزش عجیب دستهای سهند که روی میز بودندشد...اما به روی خودش نیاورد و خودش را با بستی اش مشغول کرد
سهند بدون حرف مشغول خوردن بود..
شادی واقعا نمیفهمید چرا سهند او را با خودش آورده..چون حتی نگاهش هم نمیکرد..
بعد از مدتی شادی گفت:
-خیلی خوشمزه بود...من تا حالا اینجا نیامده بودم..
سهند نگاه سردی به شادی انداخت و گفت:
-چرا نیومدی؟خیلی به خونت نزدیکه که
-آخه نمیدونستم انقدر بستنیاش خوشمزس...به ظاهرش نمیاد..
سهند قاشقش را در ظرف خالی بستنی اش رها کرد و گفت:
-بستنی سنتی اینجا یه چیز دیگس...از دست دادی..
شادی لبخند شیرینی زد و گفت:
-من بستنی میوه ای بیشتر دوست دارم
***********************
سه سال قبل.....
-من بستنی میوه ای بیشتر دوست دارم..
سهند:
- من برا همه سنتی گرفتم..دیوانه تو بخور...مشتری میشی..
-سهند چرا گیر میدی؟خب من اینو نمیخوام..
سهند با کلافگی گفت:
-باشه..ولی من دیگه از ماشین پیاده نمیشم..خودت برو بگیر بیا...
دختر که انگار منتظر همین اجازه بود به سرعت از ماشین پیاده شد..هنوز کمی از ماشین دور نشده بود که سهند داد زد:
- زود برگردی ها...بدجا پارک کردم..
چند دقیقه بعد "سیما" با یک لیوان بزرگ ذرت مکزیکی برگشت!
سهند با تعجب پرسید:
-این دیگه چیه تو این گرما گرفتی؟
سیما با لبخند گفت:
-رفتم بوی ذرت بهم خورد بستنی یادم رفت..
سهند:
-برو بابا...تو تابستون نمیچسبه
سیما با لذت مشغول خوردن بود :
-اممم...خیلی خوشمزس..
سهند لیوان را از دست سیما قاپید و گفت:
-ببینم چه مزه ایه...
قاشقی پر در دهانش گذاشت و با بیتفاوتی گفت:
-بد نیست...
و قاشقی دیگر...
سیما با صدای بلندی گفت:
-بدش.. تمومش کردی
سهند با خونسردی حرص دراری قاشق دیگری در دهانش گذاشت...
با همین چند قاشق ذرت را نصف کرده بود!
سیما به سمت سهند خیز برداشت و سعی میکرد لیوانش را پس بگیرد ..
سهندبا دهان پر گفت:
-خسیس نباش
و در آخر جیغ همراه با خنده ی سیما:
-سهند....................سهند با صدای زنگ موبایلش از خاطراتش بیرون کشیده شد...نگاهی به صفحه ی گوشی اش انداخت و بعد رو به شادی با لحنی بینهایت سرد گفت:
-ممنون.خدافظ
تا شادی خواست حرفی بزند سهند صندلیش را به عقب کشید و به سمت صندوق رفت..
همانطور که با دستش کیف پولش را از جیب شلوار لی گشادش بیرون می کشید داد زد:
-آقا حساب ما چقدر شد؟
شادی خواست صدایش کند اما حتی اسمش را هم نمیدانست..
با کلافگی رو به سهند گفت:
-آقا..
اما صدای ظریفش در بین شلوغی جمعیت گم شد و سهند هم بعد از گذاشتن چند اسکناس روی پیشخوان از در خارج شده بود..
شادی پولی را که برای دادن سهمش بیرون آورده بود داخل کیفش انداخت و سریع از مغازه بیرون زد..
احساس بدی داشت...دلش عجیب از رفتار آن "پسرک وحشی" گرفته بود...
کسی که حتی اسمش را هم نمیدانست!
با خودش گفت:
-حتی نگذاشت جواب خدافظیشو بدم..
حقمه...وقتی با کس که اسمشم نمیدونم میرم بیرون حقمه...
خب مجبورم کرد...
بعد با خودش فکر کرد آیا واقعا مجبور بوده؟؟؟؟؟؟
و در نهایت با تلخی اعتراف کرد که "نه"...
تازه اگر دایی اینا منو دیده باشن چی..مگه تا خونه دایی چقدر فاصلست از اینجا؟
هزار اگر و اما و آیا یکباره به ذهن شادی ریختند و قلبش فشرده تر شد..
در دلش گفت:
شادی احمق!
******************
نیم ساعت بعد شادی در یک لوازم التحریر فروشی بود..
فروشنده که مرد پیری بود بعد از کمی جستجو در قفسه ها گفت:
-رنگ سیاهم تموم شده دخترم...
شادی با ناراحتی گفت:
-باشه مرسی
یکبار دیگر شماره رنگهای روی میز را چک کرد تا مطمئن شود تمام سفارشهای دوستش را گرفته است..
بعد رو به فروشنده گفت:
-اینا را برام حساب کنید لطفا
فروشنده همانطور که رنگها را در کیسه میریخت با مهربانی رو به شادی گفت:
-چرا انقدر آشفته ای دخترم؟
شادی در دلش گفت:
-چون من یه احمقم
لبخندی زد و با صدای گرفته ای گفت:
-چیزی نیست..
فروشنده نگاه عمیقی به او انداخت و کیسه را دستش داد و گفت:
-میشه بیست و سه تومن..قابلی هم نداره
شادی سریع چند اسکناس پنج تومانی روی میز گذاشت و گفت:
-ممنون
مرد باقیش را به او پس داد و شادی بعد از تشکر دوباره و خدافظی از مغازه بیرون آمد...

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#4 | Posted: 9 Jul 2013 19:52
بوی خون(2)

شادی با تمرین های احمدی چیکار کردی؟
شادی کوله اش را جابجا کرد و گفت:
-هنوز هیچی نیلوفر...اصلا انگار ذهنم قفل شده...نمیتونم قلم مو را دستم بگیرم
- زودتر شروع کن...میدونی که این استاد احمدی چقدر سخت گیره..
-وسایلها و رنگها رو خریدم...همه چی آمادست فقط منتظرم یه موضوع خوب بیاد به ذهنم
-آخه چه طوری میخوای چهار تا تابلو را دوهفته ای کامل کنی؟
-نیلوفر انقدر استرس نده..
نیلوفر شانه ای بالا انداخت و گفت:
-وای فقط دلم میخواد این امتحانها زودتر تموم بشه..خسته شدم دیگه..
شادی در جوابش لبخندی زد..
-من از این ور میرم ..خدافظ
شادی گونه اش را بوسید و گفت:
-باشه عزیزم..مواظب خودت باش.خدافظ
*****************
با بلند شدن صدای گوشی سهند که روی کاناپه دراز کشیده بود چشمانش را با بیحالی باز کرد...
-بله؟
-سلام
-سلام سعید..چیزی شده داداش؟
-چرا انقدر صدات گرفته؟
سهند سرفه ای کرد و گفت:
-چیزی نیست..یکم سرما خوردم
-یکم؟صدات در نمیاد..
سهند سرفه ای کرد و گفت:
-باز نرو بالا منبر..
با بیحالی نیم خیز شد و از فلاسک کوچکش کمی آب در استکانش ریخت..
-چیکار داشتی سعید؟بگو دیگه..
-چی داری میخوری سهند؟
-آب جوش
-تو که زن بگیر نیستی ..حداقل برو با خانوادت زندگی کن مریض میشی یکی باشه یه کاسه سوپ جلوت بگذاره..
سهند خنده کوتاهی کرد و گفت:
-چقدر شبیه ننه بزرگها شدی سعید
سعید جدی شد و گفت:
-خب حالا نتیجه این همه زیربارون کشیک دادنها و سرماخوردن چی شد؟چیزی دستگیرت شد؟
سهند دوباره با بیحالی روی کاناپه ولو شد و با لبخند گفت:
-چرا ...فهمیدم چرا هنوز موقعیتشو عوض نکرده..پاش گیره
-چی؟درست بگو بفهمم
-دخترش چند تا خیابون اون ور تر میره دانشگاه..بخاطر دختره مونده..
-خیلی ریسک کرده
-موقع امتحانای دخترس..البته رفته دنبال کارهای انصراف ولی تا آخر این ترم همین جا ،گیره..
-خب حالا قدم بعدیت چیه؟
سهند با لبخند کجی گفت:
-منم میرم وسط بازی. تا فردا کارت دانشجوییم باید باید آماده باشه سعید.فهمیدی؟
-نیلو.... بدون اینکه تابلو نگاه کنی ببین اون پسر پیراهن مشکیه دم در چیکار داره میکنه...
هنوز جمله شادی کامل نشده بود که نیلوفر سریع به سمت در چرخید!
شادی غرغرکنان گفت:
-گفتم تابلو نگاه نکن....
نیلوفر چشمهایش را تنگ کرد و گفت:
-کارتشو نشون داد اومد تو..
شادی تقریبا جیغ کشید:
-کارتشو؟؟؟؟؟
نیلوفر که از جیغ شادی هول خورده بود گفت:
-آره دیگه.چرا جیغ میزنی دیوونه
شادی سرش را تا حد ممکن پایین گرفت و دست نیلوفر را کشید و گفت:
-نیلو دنبالم بیا..
نیلوفر همانطور که از بین دانشجویان داخل حیاط به دنبال شادی کشیده می شد گفت:
-چی شده یه دفعه شادی؟مگه اون کیه؟
شادی با صدای آرومی جواب داد:
-هییییییییسس.بگذار بریم بوفه همه چی رو برات تعریف میکنم..
****************
مسئول بوفه رو به نیلوفر گفت:
-چی میخواستین؟
-یه چایی با کیک،تو چی شادی؟
شادی با بیحالی گفت:
-نمیدونم...یه چیز شیرین...فکرکنم فشارم افتاده..
-تو برو بشین یه جا من برات آب میوه می گیرم میام..
شادی سری تکان داد و پشت اولین میز خالی نشست...

با کلافگی دستی به پیشانی اش کشید و در دل آرزو کرد که اشتباه دیده باشد..هرچند همان موقع با دیدن سهند که با کوله ای روی دوشش در صف بوفه ایستاده بود روی آرزوهایش خط قرمز کشیده شد!
برعکس شادی، سهند با بی تفاوتی نگاهی به شادی کرد و لیوان به دست،به طرف او آمد..شادی که خیال می کرد سهند برای حرف زدن با او به طرفش می آید قیافه ای جدی به خود گرفت و صاف تر نشست،اما سهند بدون توجه به او به دیوار نزدیک به پنجره تکیه داد و مشغول مزه مزه کردن نسکافه اش شد...
شادی در دلش گفت:
-اه..لعنتی..حالا مجبوری انقدر نزدیک به میزمن بایستی..
همان موقع صورت شادی با دیدن نیلوفر که با دستی پر و لبخندزنان به سمتش می آمد
مثل گچ سفید شد!
مدام در دلش تکرار میکرد:
-نیلوفر نه...نه..الان نه...
نیلوفر خودش را تقریبا روی صندلی پرت کرد و با هیجان و صدای نسبتا بلندی گفت:
-خب حالا تعریف کن قضیه ی این پسر لباس مشکیه چیه..
شادی به راحتی متوجه نگاه سهند که سریع به سمت آنها کشیده شده بود ،شد...
لحظه ای چشمهایش را بست و با دو دستش به مانتویش چنگ زد..
-بخور دیگه آب میوه ات رو..
شادی با حرص به نیلوفر که بیخیال مشغول گاز زدن کیکش بود نگاه کرد..اول سعی کرد با اشاره و چشمک نیلوفر را متوجه حضور سهند کند اما وقتی دید بی فایده است و اوضاع ممکن است هر لحظه بدتر شود بلند شد و گفت:
-نیلوفر پاشو بریم حیاط
-تو خودت گفتی بیایم بوفه...چیه؟ چرا انقدر شکلک در میاری؟!!!!!!!
و بعد چند بار پشت سرهم ادای چشمک زدن شادی را در آورد!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#5 | Posted: 9 Jul 2013 19:53
شادی دستهایش را مشت کرد و با حرص گفت:
-نیلوفر بیا بریم الان، بعدا من برای شما توضیح میدم..
سهند با چد قدم کوتاه خودش را به آنها رساند و با لبخند زیبایی گفت:
-سلام خانومها...و بعد رو به شادی ادامه داد:
-ببخشید خانوم میخواستم اگه بشه چند لحظه باهاتون خصوصی حرف بزنم..راجع به همون برنامه ی بسته بندی بستنی های کارخانه ای
شادی با دهانی نیمه باز به سهند زل زده بود ..نیلوفر کوله اش را برداشت و گفت:
-شادی سر کلاس میبینمت..
تا شادی خواست مخالفتی کند نگاهش در نگاه جدی سهند تلاقی کرد و مجبور به سکوت شد..

*******************
سهند با سر به شادی اشاره کرد که بشیند..شادی بدون هیچ مقاومتی و باترس نشست...برای خودش هم عجیب بود که چرا انقدر از این غریبه حساب می برد..
سهند هم نشست و صندلیش را جلو کشید،بعد در حالی که بی رحمانه و مستقیم به چشمهای شادی خیره شده بود با صدای آرام ولی، لحن زننده ای گفت:
-چرا پاتو از زندگی من نمیکشی بیرون؟
شادی با بهت نگاهش کرد و قبل از اینکه جوابی بدهد سهند گفت:
-یه بار بهت گفتم منو ندید بگیر،اون وقت منم دیگه کاری به کارت ندارم.حالیت نیست نه؟
شادی که بغض کرده بود من من کنان گفت:
-من...نمی خواستم..من
سهند دستش را به علامت سکوت بالا آورد و گفت:
-ببین خانوم،این اخرین فرصتیه که بهت میدم..از این به بعد تا وقتی که توی این دانشگاه با هم هستیم کاری به کار من نداری،وگرنه من میدونم با کسهایی که پا رو دمم میگذارن چیکار کنم..
شادی گفت:
من چیکار به کار شما دارم آقا؟
سهند در جوابش پوزخندی زد و در حالی که بلند می شد دوباره تاکید کرد:
-این اخرین باره..
همان موقع پسری به سمتش آمد و گفت:
-بابا پیمان کجایی یه ساعته دنبالتیم..
سهند سرخوشانه خندید و دستش را دور گردن پسر حلقه کرد و گفت:
-بریم داداش

شادی با بغض و خشم نگاهش را از آنها گرفت و در حالی که می لرزید با خودش عهد بست تا آخرین روز دانشگاه حتی به او نگاه هم نکند...
روزهای پایانی اردیبهشت ماه بود...
با تمام تلاشی که شادی برای دور ماندن از سهند که همه او را با نام پیمان می شناختند، می کرد،مجبور بود هفته ای یک بار،سه شنبه ها،سرکلاس فارسی عمومی او را ببیند.
پیمان در این مدت کوتاه به خوبی جای خودش را در بین بچه ها پیدا کرده بود و دیگر کسی او را به چشم یک غریبه نگاه نمیکرد...در جواب تمام کنجکاوی های بچه ها در مورد حضور بی وقتش در دانشگاه با زیرکی و لبخند مخصوصش به همه فقط یک جواب داده بود:"با شرایط ویژه ای این ترم را مهمان شده"
******************
بعد از خارج شدن استاد از کلاس یکی از پسرها رو به بچه ها گفت:
-بچه ها آقای احسانی(مسئول انجمن کوهنوردی دانشگاه) گفتند که امروز آخرین روز ثبت نام برنامه ی جمعست..هرکس میخواد بیاد بمونه کلاس اسمش را بنویسم..
با این حرف همه ای در کلاس به وجود آمد.شادی رو به دوستانش گفت:
-بریم؟
نیلوفر سریع جواب داد:
-نه بابا.کجا بریم؟.میدونی چقدر کارامون مونده؟
ارمغان و عاطفه هم حرف نیلوفر را تایید کردند...شادی با ناراحتی گفت:
-یعنی من تنهایی برم؟
مهسا در حالی که کاغذهایش را از روی میز جمع می کرد گفت:
-تو هم نمی خواد بری شادی،نمیرسی کاراتو تموم کنی...
با همه این حرفها شادی نتوانست در برابر وسوسه کوه مقاومت کند و مجبور شد تنهایی برای ثبت نام برود..
وقتی کنار میز بهرام شعاعی که مسئول ثبت نام شده بود رسید متوجه پیمان شد که کنار او ایستاده و راجع به برنامه می پرسد..
نا خواسته اخمهایش گره خورد ...
رو به شعاعی گفت:
-آقای شعاعی میشه اسم من را بنویسید
شعاعی با لحنی گرم گفت:
-سلام خانوم توسلی.بله حتما..
شادی هم لبخندی زد گفت:
-آقای شعاعی فقط مثل برنامه اسفند خیلی سنگین نباشه..
شعاعی خنده کوتاهی کرد و گفت:
-نه خانوم این برنامه یه روزست..صبح میریم شب تهرانیم..
سهند دیگر چیزی از حرفهای آن دو را نشنید...باز هم خاطرات سیما او را در زمان گم کرده بودند....................
-صبح میریم شب برمیگردیم..همش یه روزه داداش
سهند در حالی که قندی در دهانش می گذاشت گفت:
-گفتم نه
سیما با بیقراری رو به مادرش گفت:
-مامان تو به بابا بگو بگذاره برم..
مادرش در حالی ظرف سالاد را دریخچال می گذاشت گفت:
-مادر جون میدونی که سهند مخالف باشه باباتم مخالفه..
سیما روی صندلی مقابل سهند نشست و گفت:
-داداش با بچه های دانشگاهیم..
-دقیقا برای همین نمیگذارم بری
سیما با حرص گفت:
-با دوستهامم که نمیذاری برم..
سهند جدی گفت:
-پس چی؟چندتا دختر کجا برن؟
سیما با صدای بلند گفت:
- چرا نباید برم؟
سهند جوابی نداد...کتش را از دسته صندلی برداشت و رو به مادرش گفت:
-مامان شام منتظرم نباشین...من جایی کار دارم...
و بعد به سمت در رفت..
سیما دنبال سهند دوید و گفت:
-سهند چرا اذیت میکنی؟
سهند در حالی که کفشش را میپوشید با لحنی جدی گفت:
-مگه من مریضم که اذیتتت کنم؟خودم بعدا میبرمت ولی با اونها نمیگذارم بری..
و قبل از اینکه در را ببند لبخند مهربانی به صورت غمگین خواهرش زد و گفت:
-دختر خوبی باش
..................
-پیمان کجایی؟ اسمتو بنویسم دیگه؟
سهند با ذهنی پراز فکرو خیال نگاهی به بابک انداخت و گفت:

-آره.بنویس
-دخترها خیلی از گروه فاصله گرفتین.برگردین
صدای آقای محمدی یکی از مسئول های گروه کوهنوردی بود که چند تا از بچه ها را صدا میزد...
شادی با حسرت به جمع دخترها که با هم میخندیدند و حرف میزدند نگاه میکرد...با خودش گفت:
-کاش دوستام میومدند..
همین موقع سهند با کوله ای ساده روی دوشش به سرعت از کنارش رد شد..شادی به او که حالا در جلویش راه میرفت نگاه کرد..تیشرت ساده سفید و شلوار لی گشاد...با این حال خیلی جذاب به نظر میرسید...
کمی بعد نگاهش را به کوه های اطراف دوخت و در دلش گفت:
-پسره ی عقده ای الان برگرده ببینه نگاش میکنم فکر میکنه عاشق چشم و ابروشم..
از جیب بیرون کوله اش بطری آب معدنی اش را بیرون کشید و کمی از آن خورد..
-چه آفتاب تندیه...
**********************
شعاعی:
-خانوم توسلی چرا نشستید؟
-من خیلی خستم...نمیتونم ادامه بدم..یکم استراحت کنم بعد میام
شعاعی با خنده گفت:
-ای بابا..حالا که خیلی زوده واسه خسته شدن..
شادی با حالتی اعتراضی اما با لبخند شیرینی گفت:
-آقای شعاعی شما گفتید برنامه سبکه...در حد یه پیاده روی ساده
شعاعی با صدای بلند خندید و گفت:
-هنوز هم میگم..
شادی با خنده گفت:
-برا شما حرفه ای ها پیاده رویه ولی من جونم داره بالا میاد..
سهند که کمی جلوتر از آنها ایستاده بود داد کشید:
-بابک...بیا دیگه..
بابک هم داد زد:
-پیمان تو جلوتر برو ...خانوم توسلی عقب افتاده از گروه ..باید صبر کنم براشون
سهند با لحن بی عاطفه ای گفت:
-خب وقتی نمیتونن چرا میان که جمع را معطل کنن...
شادی رنجیده بود و میخواست جوابش را بدهد اما عهدش را به یاد آورد و تصمیم گرفت سکوتش را،هرچند سخت..........حفظ کند..
از روی سنگ بلند شد و گفت:
-آقای شعاعی شما بفرمایید..منم اروم اروم میام
شعاعی که فهمیده بود شادی از حرف سهند دلخور شده است با مهربانی گفت:
-خانوم توسلی من مسئول همه بچه هام..اگه نمیتونید میمونم تا کمی حالتون بهتر بشه..
شادی با لحن محکمی گفت:
-ممنونم..من خوبم.شما بفرمایید
شعاعی گفت:
-پس آب زیاد بخورید و قدمهای کوتاه بردارید تا کمتر خسته شید...یه ساعت دیگه برای ناهار می ایستیم
و بعد با قدمهای بلند و محکم به سمت سهند که منتظر او ایستاده بود رفت..

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#6 | Posted: 9 Jul 2013 19:54
بوی خون(3)

ظهر بود و هوا خیلی گرم شده بود...شادی با بیحالی پاهایش را روی زمین می کشید...احساس سرگیجه میکرد و ضعف کرده بود...به حدی که نمیتوانست از مناظر زیبای اطرافش لذت ببرد...راه باریک شده بود و بچه ها که جمعشان صدنفری می شد مرتب و پشت سرهم راه میرفتند...
یکی از پسرها گفت:
-آقای محمدی بشینیم دیگه...گشنمون شده..
آقای محمدی خندید و گفت:
-کم غر بزن مهران...مثلا سرگروهی..
یکی از دخترها گفت:
-راست میگه آقای محمدی...خسته ایم..
-رود را که رد کنیم برا ناهار می ایستیم..
چند تا پسرها سوت و هوراا کشیدند..
شادی با خودش گفت:
-یکم دیگه میرسیم..فقط یه کم دیگه طاقت بیار..
با نزدیک شدن به رود عده ای از بچه ها از ذوق سرعتشان را بیشتر کردند تا جاهای بهتر را برای نشستن پیدا کنند...
نگاه شادی به سهند افتاد که جلوتر از بقیه رود را رد کرده بود و روی تخته سنگ بزرگی نشسته بود..
دستی به پیشانی اش کشید...چشمش سیاهی میرفت..
کنار رود رسید..باید از روی چند سنگ میپرید تا رود را طی کند..
اما هنوز پایش روی سنگ اول نرسیده تعادلش به هم خورد ...قبل از اینکه به زمین بخورد دستهایش را جلو آورد ..صدای اطرافیانش را میشنید که داد میزدند...چی شد؟ ....خانوم خوبی؟...توسلی چی شده؟...
کمرش را صاف کرد و بی توجه به همه نگاهی به کف دستهایش که زخمی شده بودند انداخت..
با شنیدن صدای آقای محمدی که خودش را به او رسانده بود سرش را بلند کرد
-چی شد دخترم؟خوبی؟
شادی لبخندی زد و با بیحالی گفت:
-بله..چیزی نیست..
بابک که حالا به جمعشان اضافه شده بود گفت:
-بیاید کنار رود کمی بشینید..
شادی به کمک آقای محمدی خودش را به کنار رود رساند...
بعضی ها توجهی نمیکردند اما بعضی پسرها جوری با تفریح و خنده نگاهش میکردند که انگار زمین خوردن شادی برایشان فیلم کمدی بوده!...شادی به هیچ کس اهمیت نداد..حتی...حتی به نگاه خیره سهند که هیچ حسی نداشت...نه دلگرمی و نه حتی تمسخر!..خالی ..

********
-پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیااااارت..
شادی بی صدا میخندید و درحالی که با لذت به ساندویچ مرغش گاز می زد به بچه ها که دورهم جمع شده بودند و دست می زدند نگاه میکرد...طبق معمول مهران فیضی وسط جمع بود و هنرنمایی میکرد:
-برگشتنی یه دختری خوشگل و با محبت
همسفر ما شده بود همراهمون میومد
به دست و پام افتاده بود این دل بی مروت
میگفت برو,بهش بگو آخه دوستش دارم میگفت بگو
هرچی میخواد بگه بگه,هرچی میخواد بشه بشه
بچه ها دسته جمعی تکرار کردند:
هرچی میخواد بگه بگه
هرچی میخواد بشه بشه
آقای محمدی خنده کنان گفت:
-دانشجوهای مملکتو ببین..
بچه ها از این حرف به خنده افتادند...مهران که حسابی در حس رفته بود با صدای بلندتری همچنان می خواند....
راز دلم رو گفتم این رو جواب شنفتم
راز دلم را گفتم این رو جواب شنفتم
شادی گاز دیگری به ساندویچش زد...در یک لحظه چشمش به سهند افتاد که پارچه ای روی صورتش انداخته بود و جدا از جمع گوشه ای دراز کشیده بود...
مدتی نگاهش روی سهند بود ...
صدای مهران هم چنان می آمد...
گفتم به اون زیارتی كه رفتم
قسم به اون عبادتی كه كردم............
..............
********************
دیدن مهران فیضی در صف اول نماز جالبترین صحنه آن روز بود!...شادی با آب رود که به طور دلچسبی خنک بود وضو گرفت و در گوشه ای به نماز ایستاد...
نماز خواندن در دل طبیعت...در بالای کوه...حس عجیبی را در وجودش می ریخت..به قول آقای محمدی انگار این بالا آدم به آسمون و خدا نزدیکتره....
سلام نمازش را داد....چند لحظه چشمهایش را بست و هوای کوه را نفس کشید...صدای آب رود باعث میشد ناخواسته لبخند عمیقی روی لبهایش بنشیند...
چشمهایش را آرام باز کرد...باز هم سهند را دید که همان جا دراز کشیده بود....
*******بچه ها همچین ژست گرفته بودن که انگار قله اورست رو فتح کردن!
مهران فیضی روی زمین زانو زده بود و داد میزد:
-رسیییییدییییییییم...بلاخره رسیدییییییییم....باورم نمیشه..
البته همه می دانستند که مهران کوهنورد حرفه ای است و حتی فتح قله دماوند را هم در کارنامه اش دارد..با این حال مهران فیضی بود و اداهای خاص خودش...
آقای محمدی با صدای بلندی گفت:
-بچه ها یه ربع میشینیم بعد برمیگردیم پایین..زمان نداریم،ممکنه به شب بخوریم..
یکی از دخترها با عشوه گفت:
-یعنی این همه راه اومدیم که برگردیم؟؟؟؟
شادی داشت به این فکر میکرد که آیا این احمقانه ترین سوالی بوده که در زندگیش شنیده یا نه؟؟؟البته مطمئن بود خیلی های دیگر هم دارند به همین موضوع فکر میکنند!
یک دفعه مهران گفت:
-بچه ها کی هندونه میخواد؟؟؟
و وقتی یک هندوانه از کوله اش بیرون کشید،قیافه های متعجب جمع دیدنی بود...
آقای محمدی گفت:
-مهرانننننننن...تو این هندونه را با خودت کشوندی تا این بالا!!!!!!!!
مهران در حالی که با چاقوی جیبی اش هندوانه را میبرید گفت:
-آقای محمدی تا حالا هندونه بالای کوه نخوردی که بدونی چه می چسبه!!!!!
آقای محمدی تقریبا با داد گفت:
-یعنی بار اولت نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مهران با خونسردی گفت:
-هندونه چرا بار اولمه ولی طالبی زیاد خوردم رو قله!
شادی با خودش فکر کرد:
-این دیگه کیه...من خودمم به زور بالا کشیدم!!!!!!!!!

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#7 | Posted: 9 Jul 2013 19:54
هرچند اول همه به مهران به چشم یک دیوانه ی سرخوش نگاه میکردند اما وقتی چند دقیقه بعد مشغول گاز زدن سهم کوچکشان از هندوانه بودند به حرف مهران رسیدند:
واقعا هندونه این بالا خیلی میچسبه!
شادی خودش را به لبه دره نزدیک کرد و نگاهی به راه انداخت..
-یعنی این همه راهو امودیم بالا؟؟؟
بعد زیر لب گفت:
-حالا چه جوری برگردم پایین؟؟؟
پیرمردی که کنارش آمده بود لبخند مهربانی زد وگفت:
-سلااام کوهنورد جوان
شادی هم لبخندی زد و گفت:
-سلام کوهنورد پی..
بعد با خودش فکر کرد که شاید "کوهنورد پیر " خیلی جالب نباشد ...پس "پیرش "را حذف کرد!
پیرمرد گفت:
-چیه جوون؟چرا انقدر بیحالی؟؟؟
-بیحال نیستم..یکم خسته شدم...نمیدونم چه جوری برگردم!
پیرمرد چوبی که دستش بود را به او داد و گفت:
-با این؟
شادی با تعجب تکرار کرد:
-با این؟
-بله..دخترجون این چوب را دست کم نگیر...من با همین همه کوه های ایران را بالا رفتم!
شادی نگاهی به چوب معمولی در دستش انداخت و گفت:
-راست میگین؟
پیرمرد خندید و گفت:
-بله...موفق باشی دختر جان اون پایین میبینمت..
و بعد به چالاکی از روی سنگها به طرف پایین رفت..
شادی با خودش گفت:
-نگاه کن شادی یاد بگیر....تو هم سن این بشی با آسانسورم نمیتونی این کوه را بالا بیای!
دستی به شانه اش خورد...شادی به عقب برگشت...همان دخترک عشوه ای بود...شادی در دلش گفت:
-یعنی آدم هیجان انگیزتر از این نمیتونست پشتم باشه!
دختر با لبخند گفت:
-ببخشید میشه یه عکس ازم بگیرید؟
شادی با لبخند گفت:
-حتما..
-ممنون
دختر دوربین را
دست شادی داد و خودش روی سنگی نشست..قیافه ی غمگینی به خودش گرفت و یک دستش را روی پیشانی اش گذاشت و به نقطه نامعلومی خیره شد..
شادی در دلش گفت:
-این چه ژستیه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
-1...2..3...
دختر سریع به طرف دوربین هجوم آورد تا عکسش را ببیند..
بعد از کلی زوم کردن و بالا و پایین کردن عکس با ذوق و شوق گفت:
-مرسی خانوم..خیلی خوب شده...همین امشب میگذارم تو فیس بوکم..
و بالاخره شادی فهمید که :
این چه ژستی بود!!!!!!!!
شادی قدم زنان کمی از جمع دور شد...
صدای آشنایی به گوشش رسید...سهند بود که در گوشه ی دنجی روی سنگ با پاهایی برهنه نماز میخواند...
شادی برای اینکه خلوتش را به هم نزند آرام عقب گرد کرد..دوباره کنار دره نشست و نگاهش را به کوه ها دوخت..
*********قدمهایش کند شده بود...مثل مسخ شده ها به دخترهای دبیرستانی که با سروصدا از مدرسه بیرون می آمدند نگاه میکرد...
صدای خندهایشان در سرش میپیچید و....و همینطور صدای خنده های زیبای خواهرش...
داداش؟...........
قدمهایش را تندتر کرده بود و میخواست زودتر از آنجا رد شود..نگاهش به یکی از دخترها افتاد که کنار پسری ایستاده بود و رو به او گفت:
-داداش ماشین را کجا پارک کردی؟
پاهای سهند دوباره توان رفتن نداشتند...ایستاد و با چشمهای خیس به آن دو زل زد...
پسر بی توجه به خواهرش با موبایلش حرف میزد ..دختر به نظر خسته می آمد و مرتب کوله اش را روی دوشش جا به جا میکرد...
دوباره به اعتراض گفت:
-ماشین کجاست مهدی؟
پسر در حالی که لبخند به لب داشت دستش را به علامت سکوت روی بینیش گذاشت و با خنده گفت:
-نه بابا؟..حالا تابلو نشه....مغازه محسن را چیکار کردین؟
سهند متوجه پسرکم سن و سالی شد که کنار خیابان ایستاده بود و با نگاه هیزی دختر را نگاه میکرد..
با خستگی شروع به راه رفتن کرد...وقتی کنار آن خواهر برادر رسید با دستش ضربه ای به شانه پسر زد...
پسر گفت:
-یه لحظه گوشی دستت باشه..
و بعد با بداخلاقی به سهند گفت:
-بله؟
سهند با سر به پسر هیز اشاره ای کرد و بعد با صدای گرفته و خش دار گفت:
-مواظب خواهرت باش
و دیگر آنجا نایستاد...لحظه آخر صدای پسر را شنید که به خواهرش میگفت:
-مقنعتو بکش جلو
*********************
با دستهایی که دوباره می لرزیدند در خانه را باز کرد...سریع به سمت اتاقش رفت و در کشوی میزش را کشید...
پارچه ای سفید را در آورد و مشغول باز کردن تای آن شد...انقدر لرزش دستش شدید بود که پارچه از دستش روی زمین افتاد...با هراس روی زمین زانو زد و سنجاق سری که از پارچه بیرون افتاده بود را برداشت..
سنجاقی طلایی رنگ به شکل برگ....
با چشمهای خیسش یک دل سیر سنجاق را تماشا کرد و بعد دوباره با وسواس خاصی آن را لای پارچه سفید گذاشت و سرجایش برگرداند..
گیج و مبهوت خودش را به اشپزخانه رساند و زیر کتری را روشن کرد...
دلش چایی میخواست...
پشت میز چوبی و کهنه کوچک آشپزخانه اش نشست...پاهایش را تکان میداد...منتظر بود تا آب جوش آماده شود...آخه دلش چایی میخواست....
نگاهش را روی کاشیهای سبز آشپزخانه میگرداند..
پس چرا آب جوش نمی آمد؟
چند لحظه بعد صدای گریه سهند در آشپزخانه پیچید...
دلش سیما را میخواست.

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#8 | Posted: 9 Jul 2013 19:55
بوی خون(4)

-خانوم توسلی...خانوم توسلی...
شادی با شنیدن اسمش در همهمه ی راهروی دانشگاه به سمت عقب برگشت....با دیدن سهند اضطراب گرفت ولی به روی خودش نیاورد...این بار اگر میخواست حرف مفت بزند،جوابش را میداد..
-بله؟کاری داشتین؟
-استاد عظیمی گفتن من توی تحقیق پایان ترم با گروه شما و خانوم فلسفی باشم..
هم گروهی با پیمان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اون هم درس تاریخ هنر!!!!!!!!!
پیماااااااان؟؟؟تاریخ هنر؟؟؟؟؟
شادی خیلی جدی گفت:
-نه نمیشه...ما تقریبا تحقیقمون تموم داره میشه..شما خودتون جداگانه تحقیق بدید...
سهند که معلوم بود عصبانی شده با لحن بدی گفت:
-اتفاقا من خیلی اصرار کردم که با کسی هم گروه نشم ولی استاد نذاشت..
شادی به سردی گفت:
-من که موافق نیستم..
سهند نیشخندی زد و گفت:
-بهتره ببینیم نظر استاد چیه..
شادی منظورش را نفهمید و با گیجی نگاهش کرد..
سهند با صدای بلند گفت:
-استاد عظیمی..میشه چند لحظه وقتتون را بگیرم..
شادی با تعجب به پشت سرش نگاه کرد و با دیدن استاد که به طرفشان می آمد سریع سلام داد..
-سلام..زود بگید کارتون را بچه ها ..عجله دارم..
سهند بدون حرف اضافه و با لبخند اعصاب خوردکنی گفت:
-خانوم توسلی نمیگذارن من با گروهشون کار کنم..
استاد عظیمی که پیرمردی جدی و خشک بود به شادی گفت:
-یعنی چی خانوم؟
شادی از لحن تند استاد ناراحت شد و با حرص به سهند نگاهی کرد و گفت:
-استاد آخه ما تحقیقمون تموم شده دیگه تقریبا..
-موضوعتون چی بود؟
-نقاشی دوره رنسانس..
-خانوم محترم..موضوع به این گستردگی کلی جای کار داره...کلی شاخه داره...این همه نقاش برجسته...اتفاقات مهم...شما همه چیو کامل اوردید تو تحقیقتون؟؟؟؟؟؟؟؟
سهند لبخند به لب داشت و نهایت لذت را از بحث کردن استاد با شادی میبرد....
شادی من من کنان گفت:
-استاد..خب سعی کردیم کامل باشه..
استاد با بیحوصلگی حرف شادی را قطع کرد و گفت:
-خانوم..میتونید بگید تحقیقتون کامل کامله؟
شادی زیر نگاه خیره سهند مجبور شد اعتراف کند..آرام گفت:
-نه..
-پس یه بخشی از کار را بدید به ایشون..خدانگهدار..
شادی ماند و سهندی که هیچ تلاشی برای جمع کردن لبخندگشادش نمیکرد....
شادی چشم غره ای به سهند رفت و بدون هیچ حرفی از او جداشد..سهند قدمهایش را تند کرد و خودش را به او رساند..
همانطور که به سمت حیاط می رفتند سهند پرسید:
-خب من باید چیکار کنم؟؟؟
شادی با بداخلاقی گفت:
-نمیدونم..از خانوم فلسفی سوال کنید...
سهند دوباره جدی شد وگفت:
خانوم میشه این بچه بازیا رو بذارید کنار...یه سوال پرسیدم..
شادی با خودش فکر کرد که واقعا لجبازی اش بچه گانه بود...آهی کشید و گفت:
-تقریبا همه فصلها را خودمون داریم تموم میکنیم...فقط یه بررسی روی کارها "جوتو" و "رافائل" لازم داریم..این قسمت با شما..
دیگر به در خروجی دانشگاه رسیده بودند...
سهند گفت:
-اسمهاشون را بگید یادداشت کنم..
شادی سریع ایستاد......... با تعجب نگاهش کرد و گفت:
-میخوای اسمهاشون را یادداشت کنی؟؟؟؟؟؟
سهند اخمی کرد و گفت:
-چیه؟مگه اشکالی داره؟؟؟؟؟
شادی یک دستش را به کمرش زد و خنده کوتاهی کرد...نگاهش را به اطراف انداخت و گفت:
-خدای من...باورم نمیشه...تو رافائل را نمیشناسی؟
سهند با بیتفاوتی گفت:
-نه.معروفه؟
شادی طوری نگاهش کرد که انگار به یک موجود مریخی زل زده...
نگاهی به اطراف انداخت و وقتی مطمئن شد کسی حواسش به آنها نیست با صدای آرامی پرسید:
-شرط میبندم هیچی از هنر نمیدونی ..تو کی هستی واقعا؟؟؟؟
چهره سهند حالتی اخطار دهنده گرفت و یکی از ابروهایش را بالا برد...
شادی ترسید و کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت:
-به هرحال این بخش با شماست..
و بعد با لحن پرکنایه ای گفت:
- موفق باشید!
-بچه ها،میتونم بگم حتی هنرمندانی که سبکشون امپرسیونیسم نبود،در اون زمان کارهاشون به نوعی تحت تاثیر امپرسیون ها بود..


البته خود امپرسیون ها هم از سبک های قبلیشون،رئالیسم و رمانتیسم متاثر بودند..این خب طبیعیه...


شادی گفت:

-استاد مگه واقعیت و احساس های انسان جدا از هم هستن؟اینها به نوعی یکی هستن..




استاد لبخندی زد و گفت:


-منظورتو درک میکنم دخترم...اصلا یکی از ویژگی های امپرسیونیسم متحد کردن همین افکار و هنرمندان متفاوت در یک جمع هست..


مثلا به همین نقاشی نگاه کنید..(و به سمت تخته که اسلایدی را نشان می داد اشاره کرد)


استاد ملکی همانطور که به نقاشی خیره شده بود به سمت تخته رفت و گفت:


-خب..این تابلو اثر کیه آقای محسنی؟


سهند که تا آن لحظه مشغول مسیج دادن بود سرش را بالا آورد و نگاهی به تخته انداخت....


استاد چرخید و منتظر نگاهش کرد...شادی که بغل دست سهند نشسته بود نگاهی به او انداخت..


سهند جوابی نداشت و بیخیال به استاد نگاه میکرد...یکی دو نفر، حتی به عقب برگشته بودند و به سهند که همچنان ساکت بود نگاه میکردند...


شادی کمی خودش را به سمت سهند متمایل کرد و زمزمه وار گفت:


-پیسارو


سهند هم با اعتماد به نفس و صدایی بلند گفت:


-پیسارو


استاد لبخندی زد و با سر حرف او را تاکید کرد...دوباره به سمت تخته برگشت و گفت:


-پیسارو کسی هست که عده ای حتی او را بنیانگذار امپرسیونیسم میدونند، همه میدونید که استاد کسانی مثل سزان، گوگن و ونگوگ، هم بوده...


سهند در دلش گفت:


-اوه چه ضایع بود نمیگفتم.. بنیانگذارشم بود..


به شادی نگاهی انداخت و به نشانه تشکر برایش سری تکان داد...شادی هم با لبخند کمرنگی جوابش را داد..


استاد گفت:


-خب کسی هست که بخواد از پیسارو برامون بگه؟


شادی با اشتیاق دستش را بالا برد و در هوا تکان می داد..


استاد نگاهش را در کلاس چرخاند و وقتی دید غیر از شادی کسی دیگری داوطلب نشده گفت: بگو دخترم..


شادی سریع از صندلیش بلند شد که باعث شد خودکارش روی زمین بیافتد...توجهی به آن نکرد و با شور و شوق شروع به صحبت کرد:


پیسارو هم مثل "مونه"، از یه موضوع در زمانهای مختلف نقاشی میکرد ولی به سبک و شیوه خودش.... با اینکه از نظر مالی هم مشکل داشت هیچ وقت دنبال این نبود که به نقاشیهاش به عنوان یه منبع درامد نگاه کنه..


صدای پسری از پشت سرشان آمد:


-اه..دوباره این توسلی شروع کرد...حالا مگه ساکت میشه..


سهند که برای برداشتن خودکار شادی خم شده بود نگاهی به پسر انداخت و دوباره سرجایش نشست.فضای کلاس را برای نشان دادن اسلایدها تاریک کرده بودند و پیدا کردن خودکار کمی طول کشید..خودکار شادی را روی میزش گذاشت و به شادی نگاه کرد...


چشمهای خیسش در تاریکی کلاس برق می زد...با صدایی که دیگر بلند نبود گفت:


-همین استاد


استاد با لبخند گفت:


-ممنونم ازت دخترم..خب تصویر بعدی راجع به....


شادی دوباره سرجایش نشست و با صدای آرامی رو به سهند گفت:


-مرسی بابت خودکارم...


سهند، بی تفاوت سری تکان داد و دوباره با موبایلش مشغول شد...-چه خبرا آقای دانشجو؟
سهند با خشونت گفت:
-وقت خوبی را برای خوشمزگی انتخاب نکردی سعید
سعید ابروهایش را بالا انداخت و حواسش را به رانندگیش جمع کرد..
سهند دستی به صورتش کشید و گفت:
-اون تحقیقه که بهت دادم چی شد؟
-به پسره پولشو دادم..قراره تا شنبه بفرسته..
سهند با خستگی گفت:
-تا شنبه دیره..این دختره کلافم کرده انقدر هر روز گفته..
سعید عینک آفتابیش را به چشمش زد و گفت:
-بهش زنگ میزنم میگم زودتر بفرسته..
سهند با صدای آرامی گفت:
-دستت درد نکنه
و چشمهایش را روی هم گذاشت تا کمی بخوابد..
سعید نگاهی به او انداخت و گفت:
-امروز حبیب را دیدم...
با اینکه هنوز چشمهایش بسته بود می شد لرزش پلکهایش را حس کرد..
سعید وقتی دید سهند جوابی نمی دهد ادامه داد:
-برا پنج شنبه دعوتمون کرد خونش
سهند آرام چشمهایش را باز کرد و با صدای خش داری پرسید:
-تو چی گفتی؟
-گفتم باید باتو هماهنگ کنم ببینم میتونی بیای یا نه
سهند در جواب تنها گفت:

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#9 | Posted: 9 Jul 2013 19:56
-کنسلش میکنی
سعید که کمی صدایش را بالا برده بود گفت:
-چرا؟حساب کن چند وقته ندیدیش؟
سهند جوابی نداد .....سرش را به سمت پنجره چرخاند و نگاهش را به بیرون دوخت...
سعید که می دانست اصرار بیشتر فایده ای ندارد دوباره سکوت کرد و سهند را به حال خودش گذاشت...
شادی بی توجه به نگاه های کنجکاو بقیه به سرعت از پله ها بالا میرفت...وقتی به آخرین پله های منتهی به پشت بام رسید بغضش را رها کرد و با صدای بلندی شروع به گریه کردن کرد...


سرش پایین بود و حالا دیگر پله ها را آرامتر بالا می رفت...در دلش آرزو میکرد کاش در پشت بام قفل نباشد و بتواند به آن جا برود.....


با دیدن یک جفت کفش پسرانه سرش را آرام بالا گرفت...


با اینکه غافلگیر شده بود و صدایی ازش در نمی امد،همچنان اشکهایش روی صورتش می ریخت...


سهند همانطور که خیره نگاهش میکرد با لحن شوخی گفت:


-خوبی؟


شادی به خودش آمد و با دستهایی لرزان صورتش را پاک کرد و گفت:


-بله..


سهند که به طور بی سابقه ای مهربان شده بود با دستش به پله ها اشاره کرد و گفت:


-بشین


شادی برای فرار از آن موقعیت سریع گفت:


-نه..من داشتم میرفتم پشت بوم...


سهند به نشانه تعجب ابروهایش را بالا انداخت..


شادی با قدمهایی محکم از کنار سهند رد شد و پشت در رسید..با دیدن قفل بزرگی که به در بود،چهره اش در هم رفت...با نا امیدی کمی با قفل وررفت و دوباره دست از پا دراز تر از پله ها پایین آمد...


وقتی از کنار سهند رد میشد لبخند حرص در ار او را دید و قدمهایش را تندتر کرد...


سهند گفت:


-چرا گریه میکردی؟


شادی با جدیت گفت:


-دلیلی نمیبینم برای شما توضیح بدم
و دوباره به حرکتش ادامه داد...بازصدای تمسخر آلود سهند به گوشش رسید که می گفت:
-بگو دلیلی نداری که بخوای توضیح بدی..تا جایی که میدونم اصولا بی دلیل گریت در می اد.. شادی با خشم به طرفش برگشت و گفت: -من کی بی دلیل جلوی شما گریه کردم که خودم نمیدونم؟
سهند خودش را با گوشی اش مشغول کرد و گفت: -مهم نیست... شادی با عصبانیت پله ها را بالا آمد ، مقابلش ایستاد و محکم گفت: -یا حرفی را نزنید یا درست بگید سهند چشمهایش را به اطراف چرخاند و گفت: -یه نمونش سر کلاس ملکی..تا اون پسره تیکه پروند اشکت دراومد و بعد با شیطنت اضافه کرد: -یه نمونه دیگشم با خودم بود..فکر کنم دیگه نیاز به توضیح باشه..همین الانشم یکم دیگه حرف بزنم باز گریت درمیاد.. سهند منتظر بود شادی عصبانی شود و داد بزند ولی برخلاف انتظارش آرام روی پله ی جلویی نشست....سرش را پایین انداخت و همانطور که اشکهایش روی صورتش می ریختند زمزمه کرد: -من افتضاحم.. سهند پرسید: -چی شده؟
-استاد احمدی..همه ی نقاشیهامو رد کرد سهند گفت:
-همین؟
-توی جمع بهم گفت که بی محتواترین کارایی که از دانشجوهام دیدم.. سهند با تعجب گفت: -خب؟...همین؟ شادی به سمتش چرخید و با عصبانیت گفت: -کم چیزیه؟...جلوی همه مسخرم کرد.. سهند دستی به پیشانی اش کشید و گفت: -آره دختر جون کم چیزیه..
شادی دیگر به حرفهای سهند گوش نمیکرد...با خودش گفت: این اصلا درک نمیکنه..با کی درد و دل میکنی؟؟؟؟؟؟؟ سهند از جایش بلند شد و آرام از کنار شادی گذشت... صدای شادی را شنید که زمزمه وار زیر لب گفت: -من افتضاحم سهند لبخندی زد و با لحن آرامش بخشی، قبل از اینکه در پیچ راهرو ناپدید شود گفت:
-تو افتضاح نیستی....
با احساس لرزش گوشی اش روی شیشه ی میز عسلی با خستگی چشمهایش را باز کرد..نگاهی به صفحه گوشی انداخت...
حبیب....
دستی به موهایش کشید و آن ها را به هم ریخت...صفحه گوشی همچنان خاموش و روشن می شد..
حبیب...
دوباره دراز کشید و به سقف خیره شد...کمی بعد دیگر صدای لرزش گوشی به گوشش نمیرسید..نمیدانست چرا ...ولی دلش گرفت..دوست داشت باز هم حبیب زنگ بزند...
نگاهی به ساعت مچیش انداخت..... 6:15 بعد از ظهر...
با خودش گفت..اصلا شش..هفت..هشت...چه فرقی برای تو داره پسر؟
دوباره صدای لرزش بلند شد...با اشتیاق به سمت گوشی اش خیز برداشت...
چقدر دلم برای لهجت تنگ شده حبیب...
با دیدن اسم توسلی اخمهایش در هم رفت...با بداخلاقی جواب داد:
-بله؟
شادی که از صدایش معلوم بود جا خورده من من کنان گفت:
-آقای محسنی؟
سهند با کلافگی گفت:
-خودم هستم.بفرمایید خانوم..
از پشت خط صدای خنده و همهمه ی چند نفر می آمد..
-سلام..آقای محسنی میخواستم راجع به تحقیقمون...
سهند حرفش را قطع کرد و گفت:
-من که بخش خودم را بهتون دادم خانوم..
صدای خنده ی بلند کسی بلند شد...صدای شادی هم آمد که میگفت:
-هیییسس..دارم حرف میزنما..
-آقای محسنی استاد امروز گفتند هر گروهی باید تحقیقشو سر کلاس ارائه بده..
دوباره صدای قهقه ی چند نفر بلند شد...
سهند که صدای خنده ها حسابی روی اعصابش بود با لحن بدی گفت:
-خانوم من بخش خودمو دادم..دیگه خودتون میدونید..خدافظ...
صدای بوق در گوشی پیچید..
شادی با حرص زیرلب گفت:
-بیشعور..
و گوشی اش را با حرص در کیفش پرت کرد..

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
#10 | Posted: 9 Jul 2013 19:57
بوی خون(5)

شادی صدایش را صاف کرد و گفت:
-کسی سوالی نداره؟
نگاهی به کلاس انداخت...همه بی تفاوت نگاه می کردند..
استاد گفت:
-ممنون.خوب بود...فقط مورد ویژگی های معماری رنسانس هم برامون یه توضیح بده..
شادی کمی این پا و اون پا کرد وگفت:
-ام..استاد...نمیشه...
استاد با لحن آرامی پرسید:
چرا؟
شادی کمی مکث کرد...بعد گفت:
-خب ..آخه...من...چیزه..
صدایش کمی بالا رفت و تند گفت:
-خب استاد من اونجاهاشو حفظ نکردم..
صدای خنده ی کلاس بلند شد...
شادی گوشه لبش را گاز گرفت..
استاد گفت:
-خیلی خب...پس چند تا از هنرمندان دیگه را برامون معرفی کن...
(کلاس از رخوت در آمده بود و همه به شادی که جلوی تخته ایستاده بود به چشم یک سوژه نگاه می کردند ...)
-گفتم دیگه استاد...
-دخترم....اونا که گفتی صحیح...ولی میکل آنژ و داوینچی را که همه میشناسن...هنرمندان کمتر شناخته شده را میخوام معرفی کنی
شادی نگاه کلافه ای به کلاس انداخت و گفت:
-استاد..من تاریخ هنر جنسن که نیستم....(یکی از کتابهای منبع تاریخ هنر)
با این حرف کلاس از خنده منفجر شد....
سهند در ردیف آخر دست به سینه نشسته بود ...دو پسری که کنارش بودن همچنان می خندیدند و به حاضرجوابی شادی ایول می گفتند..یکی از آن ها آرام به دوستش گفت:
-یعنی این دختر عالیه هااا

استاد با لبخند سری تکان داد و گفت:
-بشین دختر...
شادی که انگار منتظر همین اشاره بود به سمت صندلیش پرواز کرد..
خودش را به سمت نیلوفر کشید و با لبی آویزان گفت:
-چرا دست نزدن برام؟
نیلوفر خودش شروع به دست زدن کرد و بقیه کلاس هم همراهیش کردن...شادی به کلاس نگاه کرد و با تشویق بچه ها صورتش از شادی درخشید....
سهند نگاه خیره اش را به لبخند عمیق شادی دوخته بود...
ناخواسته از دیدن ان همه شوق کودکانه لبخند محوی به لبهایش نشست.....
شادی در حالی که به آشپزخانه می رفت با صدای بلندی گفت:
-تو هم نسکافه میخوای؟
نیلوفر که روی کاناپه خوابیده بود گفت:
-بسه بابا...مردم از بس نسکافه خوردم...
شادی لیوان به دست از آشپزخانه بیرون آمد و روی زمین روبروی لپ تاپش نشست...
-نخوری خوابت می بره...
نیلوفر با چشمهای بسته جواب داد:
-نه خوابم نمیبره...
شادی کمی از نسکافه اش خورد و دوباره یه صفحه لپ تاپش خیره شد...
کمی بعد همانطور که نگاهش به تحقیقشان بود ،گفت:
-نیلو...فصل هفت که ناقصه...فهرست و منابع هم باید بنویسیم..
نیلوفر با همان چشمهای بسته جواب داد:
-اوووف...حواسم نبود که فهرست ننوشتیم..تازه عکسهای معماریم کمه...
بعد با حرص اضافه کرد:
-همه کارها را ما باید بکنیم آخرشم اسم اون پسره که چهار تا مطلب از اینترنت کپی کرده بزنیم پاش؟؟؟؟؟؟اصلا چرا به پسره نگفتی اون این کارها رو بکنه؟
شادی همانطور که تند تند کلمات را تایپ می کرد گفت:
-من بمیرم هم دیگه به اون پسره زنگ نمیزنم..
نیلوفر جوابی نداد...مدتی بعد شادی کش و قوسی به بدنش داد و گفت:
-فصل هفت تمومه...خب اسم بناها رو بخون، عکساشو سرچ بدم..
باز هم صدایی نشنید..به سمت نیلوفر چرخید...
همانطور روی کاناپه خوابش برده بود و کتاب هم روی سینه اش افتاده بود...
شادی با حرص گفت:
-نیلو پاشو...کلی کار داریم...
نگاهش را روی صورت خسته ی نیلوفر چرخاند..آهی کشید و به اتاقش رفت...ملحفه ای آورد و رویش کشید...
آرام و با احتیاط عینک نیلوفر را از چشمهایش برداشت و روی میز عسلی کنارش گذاشت..
نگاهش به لیوان نیم خورده ی نسکافه اش افتاد...
با خود گفت:
-حالا دست تنها تا صبح چه جوری جمعش کنم؟فهرستو بگو..
به ساعت قدیمی روی دیوار نگاهی انداخت:
3:15 نیمه شب...
دستش را لای موهای لخت و کوتاهش فرو کرد و گفت:
-اینجور که معلومه تا صبح باید بشینم...


***************
.

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
صفحه  صفحه 1 از 6:  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / بوی خون بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites